ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سورة والشمس 1 الی 15
سوره و الشمس
(مكّى است) 16- آيه است از نظر مكّىها و مدنى الاوّل و 15- آيه است از نظر ديگران، اختلاف آن در آيه (فعقروها) است كه آيه است از قرائت مكّى و مدنى اوّل.
فضيلت آن:
ابى بن كعب از پيامبر (ص) روايت كرده كه فرمود هر كس آن را قرائت كند پس مثل آنست كه تصدّق داده است هر چيزى را كه خورشيد و ماه بر آن تابيده است.
معاويه بن عمار از حضرت ابى عبد اللَّه صادق عليه السلام روايت نموده است كه كسى كه بسيار بخواند سوره و الشمس و ضحاها و سوره و الليل اذا يغشى و سوره و الضحى، و سوره الم نشرح را در روز و شبش هيچ چيز نماند در حضور او مگر اينكه روز قيامت بنفع او گواهى دهد حتى موى او و پوست او و گوشت و خون و رگها و عصب و استخوان او و تمام آنچه از زمين رويد، و پروردگار عالم تبارك و تعالى گويد: قبول كردم شهادت شما را براى بنده ام و پذيرفتم آن را براى او، او را به بهشتهاى من ببريد تا هر كدام را دوست داشت انتخاب كند، پس آن را باو دهيد بدون منّتى از من و ليكن رحمت و فضل من است بر او پس گوارا باد، گوارا باد بر بنده ام.
توضيح و وجه ارتباط اين سوره با سوره قبل:
چون خداوند متعال آن سوره را بذكر مؤصده پايان داد در اين سوره بيان نمود كه نجات و رستگارى از آتش بر افروخته براى آنست كه نفس خويش را تزكيه از اخلاق رذيله نمايد، و آن را مؤكّد كرد به اينكه قسم ياد كرد بر آن و فرمود:
[سوره الشمس (91): آيات 1 تا 15]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها (1)
وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها (2)
وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها (3)
وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها (4)
وَ السَّماءِ وَ ما بَناها (5)
وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها (6)
وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها (7)
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (8)
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها (9)
وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها (10)
كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها (11)
إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها (12)
فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْياها (13)
فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها (14)
وَ لا يَخافُ عُقْباها (15)
ترجمه آيات:
بنام خداوند بخشاينده مهربان
(1) سوگند بخورشيد و پرتوش
(2) سوگند بماه آن گه كه از پى آفتاب رود
(3) سوگند به روز آن گه كه پديد آرد مهر را
(4) سوگند به شب آن گه كه بپوشاند خورشيد را
(5) سوگند بآسمان و آنكه بنا كرده است آن را
(6) سوگند بزمين و آنكه بگسترده است آن را
(7) سوگند بنفس آدمى و آنكه عدالت بكار برده است در آفرينش وى
(8) پس الهام كرده است بدو ناپاكى آن را و پرهيزكاريش را
(9) قطعا رستگارست هر كه نفس خويش را پاكيزه كند
(10) و حقّا بى بهره ماند و زيان كرد هر كه گم كرد نفس خود را
(11) تكذيب كردند. قبيله ثمود بسبب سركشى خود (صالح را)
(12) آن دم كه برخاست بدبختترين قبيله (قدار بن سالف)
(13) پس گفت بديشان فرستاده خدا واگذاريد شتر ماده خدا را و آشاميدنش را
(14) پس تكذيبش كردند و پى كردند شتر را پس هلاكت را يكبارگى فرستاد بر ايشان پروردگارشان بسزاى گناهانشان، و يكسان كرد عذاب را بر همه
(15) و نترسد خدا از سرانجام آن هلاكت.
قرائت:
اهل مدينه و ابن عامر با فاء قرائت كردهاند (فلا يخاف) و همين طور است در قرآنهاى اهل مدينه و شام، و از حضرت ابى عبد اللَّه صادق عليه السلام هم همين روايت شده ولى ديگران از قاريان با واو (و لا يخاف) خوانده و در قرآنهايشان با واو نوشته اند.
دليل:
ابو على گويد: و او ممكن است كه در محل حال باشد يعنى، فسوّاها غير خائف عقباها، يعنى ترسى نداشته باشد كه در چيزى مورد تعقيب قرار بگيرد از آنچه را نموده است، و فاعل يخاف ضميريست كه بر ميگردد بقول خدا، ربّهم، و بعضى گفتهاند ضمير بر ميگردد به صالح نبىّ (ع) كه مبعوث بسوى ايشان بود.
و بعضى گفته اند: اذا انبعث اشقاها و هو لا يخاف عقبيها يعنى نميترسد از اقدام او بر آنچه آمد او را از آنچه بر او نهى شده بود، پس فاعل يخاف عاقر و پى كننده شتر است بنا بر اين وفاء براى عطف بر قول خدا، فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها است، پس نميترسد مثل اينكه پىگيرى مى كند تكذيب ايشان و پى كردن ايشان يعنى نترسيدند.
شرح لغات:
ضحى الشمس: اوّل وقت طلوع خورشيد، و ضحى النهار اوّل وقت بودن آن و اضحى يفعل كذا، آن گاه كه آن را در وقت اوّل روز انجام دهد و ضحى يكبش او غيره هر گاه آن گوسفند را در اوّل وقت روز از ايّام قربانى ذبح كند سپس زياد استعمال شد تا اگر در غير اين وقت هم ذبح شود گفته ميشود، ضحى در روز كشت و الطحو و الدحو بيك معناست گفته مى شود، طحا بك همك يطحو طحوا هر گاه منبسط شود تو را به مذهب و رفتن دوره علقمه گويد:
| طحا بك قلب فى الحساب طروب | «بعيد الشباب عصر حان مشيب» | |
منبسط شد قلب تو در حساب شادمانى و سرور، دور است زمان جوانى وقتى كه پيرى آمد.
و گفته ميشود طحا القوم بعضهم، بعضا عن الشيء آن گاه كه دفع كنند و دور نمايند دور كردنى كه شديد الانبساط باشد.
و الطواحى النور: آن گه كه لاشخوارها در اطراف كشتار جمع شوند و پرهاى خود را منفرش نمايند. و اصل الطحو، گسترش وسيع است.
دسّا: گفته ميشود دسا فلان يدسو دسوا فهو داس نقيض و ضد زكا، يزكو، زكا، فهو زاك است، و بعضى گفته اند كه اصل دسا دسس است پس تبديل شده يكى از دو سينها بياء چنانچه گويند، تظنيت بمعناى تظنون و مانند آنست (تقضى البازى اذا البازى كسر) كه معناى آن در چند صفحه قبل گذشت، و تقضى البازى بمعناى تقضض است، و البته اين كار را ميكنند براى كراهيّت تضعيف.
و طغوى و طغيان: بمعناى تجاوز از حد است در فساد و رسيدن به نهايت و غايت تباهى و ستمكارى و در قرائت حسن و حماد بن سلمه:
(بطغويها) بضم طاء آمده و بنا بر اين مصدر بر وزن فعلى مانند رجعى و حسنى ميباشد.
و انبعث: پذيرفتن انگيختگى است ميگويند (بعثته على الامر فانبعث له) او را بر كارى برانگيختم پس پذيرفت آن كار را.
السقياء: حظى و نصيبى از آب است.
و العقر: بريدن گوشت است بطورى كه خون جارى شود و آن از عقر- الحوض يعنى اصل آنست، و العقر نقص چيز است از اصل بنيه حيوان.
و الدمه: ترديد حال مستكره است و آن دو برابر و دوبله شدن دشوارى آنست، مؤرج گويد: دمدمه هلاكت است باستئصال ابن اعرابى گويد:
دمدم يعنى عذاب كرد عذاب كردنى تامّى.
اعراب:
واو وَ الشَّمْسِ كه اوّلين واو است براى قسم و سوگند است و ساير واوها در ما بعد آن عطف بر آن است تا قول خدا، قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها، و آن جواب قسم است، و تقديرش لقد افلح، است.
و ماء در قول خدا، وَ ما بَناها وَ ما سَوَّاها مصدريه است و تقديرش و السماء و بنائها و الارض و طحواها و نفس و تسويتهاست و گفته شده كه ما در اين مواضع و آيات بمعناى من است، يعنى و الّذى بناها آنكه آنها را بنا نمود و از اهل حجاز حكايت ميشود كه ايشان وقتى صداى رعد را ميشنوند ميگويند: سبحان ما سبحت له يعنى منزّه است آن كسى كه تسبيح گفتم براى او، و قول خدا، ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْياها منصوب بفعل مضمر است يعنى حذر و دورى كنيد از شتر ماده خدا و بگذاريد آب خوردن او را.
تفسير:
(وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها) البته گذشت كه براى خداى سبحانست كه به آنچه ميخواهد از خلقش سوگند ياد كند براى اعلان كردن بر بزرگى قدر و مقام آن و بسيارى انتفاع و سودمند شدن بآن.
مجاهد و كلبى گويند: و چون قوام عالم از حيوان و نبات به طلوع خورشيد و غروب آنست خداوند سبحان سوگند ياد كرده بخورشيد و تابش آن و نور آن و منتشر شدن آنست، و بگفته قتاده مقصود تمام روز است، و بگفته مقاتل مراد حرارت و گرمى آنست مثل قول خداى تعالى در سوره طه، وَ لا تَضْحى، يعنى حرارت آن تو را اذيت نكند.
(وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها) يعنى سوگند بماه آن گه كه در پى خورشيد آيد پس از نور خورشيد اكتساب كند و در پشت آن سير نمايد، گويند، و اين در نصف اوّل از ماه است آن گاه كه خورشيد غروب كند از پى آن ماه در آيد در اضائه و جانشين آن شود در نور روشن كردن جهان.
حسن گويد: از پى آن در آيد شب هلال كه اوّل شب هر ماهى است آن گه كه خورشيد غروب و سقوط كرد ماه ديده شود موقع غايب شدن خورشيد و بگفته بعضى در شب پانزدهم ماه با غروب خورشيد طلوع ميكند، و بعضى گفته اند در تمام ماه از پى خورشيد آيد امّا در نصف اوّل از پى آن و خورشيد جلوى آنست و ماه پشت خورشيد است و در نصف آخر ماه از پى غروب خورشيد طلوع نمايد.
(وَ النَّهارِ إِذا جَلَّاها) يعنى سوگند بروز آن گه كه روشن كند تاريكى را و آن را برطرف نمايد و كفايت از ظلمت جايز است، و آن را ياد نكرد براى اينكه معنا معروف و مشتبه نيست.
و بعضى گفته اند: معنايش اينست، وَ النَّهارِ آن گه كه خورشيد آن را ظاهر و هويدا نمود روز را مجلّى و آشكار كننده روز ناميده اند براى ظهور جرم خورشيد در آن.
(وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها) سوگند بشب آن گه كه بپوشاند خورشيد را تا پنهان شود و آفاق را تاريك نموده و سياهى شب آن را بپوشاند.
(وَ السَّماءِ وَ ما بَناها) مجاهد و كلبى گويند: سوگند بآسمان و آنكه آن را بنا نمود، و بگفته عطا و آن كسى كه آن را ايجاد كرد.
و بعضى گفته اند: يعنى سوگند بآسمان و بناء آن باحكام و محكمى و انتظام آن.
(وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها) و سوگند بزمين و آنكه آن را گسترش داد، در ماء دو وجه است چنانچه ياد كرديم يعنى و گسترش و مسطّح بودن آن و وسعت آن تا اينكه براى مردم ممكن باشد تصرّف بر آن.
(وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها) آن چنانست كه ما آن را ياد نموديم سوگند به آدمى و آنكه او را ايجاد كرد و در خلق او عدالت نمود و اعضاء او را مساوى قرار داد.
عطاء گويد: او را بسبب عقل چنانى كه فضيلت داد او را بساير حيوانات معتدل قرار داد آن گاه گفتند اراده نموده تمام مخلوقات از جن و انس را.
حسن گويد: اراده كرده بالنفس آدم عليه السلام و از (ما سَوَّاها) خداوند تعالى را.
(فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها) پس الهام فرمود گناه و پرهيزگاريش را، يعنى راه گناه و طريق پرهيزكارى را.
ابن عبّاس و مجاهد و قتاده و ضحاك گويند: او را تحذير داد در گناه و ترغيب فرمود در پرهيزكارى.
و بعضى گفته اند: تعليم فرمود او را بطاعت و معصيت كه طاعت را انجام دهد و معصيت را ترك كند و خير را بدست آورده و از شرّ و بدى اجتناب كند.
(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها) سوگندهاى اين سوره براى مطلب اين آيه است حسن و قتاده گويند: يعنى رستگار است كه نفس خود را تزكيه نمايد يعنى آن را بوسيله طاعت پروردگار و اعمال صالحه پاك و اصلاح نمايد.
(وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها) قطعا زيانكار است كسى كه آن را به سبب اعمال زشت و بد آلوده كند.
و بگفته ابن عبّاس آن را گمراه و هلاك كند، و بگفته قتاده آن را بفجور و گناه اندازد، و بگفته بعضى ديگر يعنى حقّا رستگار است نفسى كه خدا آن را تزكيه كند و بدبخت و بيچاره است نفسى كه خدا او را خوار و ذليل كند، يعنى آن را اندك و پست قرار دهد.
از سعيد بن ابى هلال روايت شده كه گفت: هر گاه رسول خدا (ص) آيه قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها را قرائت ميفرمود وقف ميكرد، و سپس مى فرمود:
اللّهمّ آت نفسى تقواها انت وليها و مولاها و زكّيها و انت خير من ذكاها
بار پروردگارا تقوا و پرهيزكارى به نفس من عطا فرما، زيرا تويى متصرّف در نفس من و آقاى من و پاك فرما آن را و تويى بهترين كسى كه آن را پاك كند.
زراره و حمران (پسران اعين) و محمد بن مسلم از حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام روايت كرده اند، در قول خدا، فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها، فرمود بيان ميكند آنچه را كه انجام ميدهد و آنچه را كه ترك ميكند، و در قول خداى تعالى، قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها فرمود قطعا رستگار است كسى كه اطاعت كند خدا را وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها فرمود مسلّما زيانكار است كسى كه گناه كند.
ثعلب گويد: رستگار است كسى كه نفس خود را تزكيه كند بصدقه دادن و كار خير كردن، و زيانكار است كسى كه خود را در ميان اهل خير جا زند و بچپاند و حال آنكه از ايشان نباشد، سپس خبر داد خداى سبحان از قوم ثمود و قوم صالح و فرمود:
(كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها) مجاهد و ابن زيد گويند، تكذيب كرد ثمود صالح را بطغيان و معصيتش يعنى سركشى و طغيان آنها را واداشت بر تكذيب كردن، پس طغوى اسم است از طغيان چنانچه دعوى اسمى است از دعاء.
ابن عبّاس گويد: طغوى اسم عذابى بود كه بر ايشان نازل شد پس معنايش اينست كذّبت ثمود بعذابها و اين چنانست كه فرمود، فَأُهْلِكُوا بِالطَّاغِيَةِ و مقصود اينست، تكذيب كرد بعذاب آن طاغيه سركش گنهكار پس فرود آمد بر آن آنچه را كه تكذيب كرده بود.
(إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها) يعنى تكذيب ثمود اين بود آن گاه كه برانگيخت بدبختترين افراد قوم را براى پى كردن و كشتن شتر و معناى انبعث تحريك شدن و برخاستن است و الاشقى پى كننده و كشنده شتر خدا قدّار بن سالف است، و او شقى ترين اوّلين است بر زبان رسول خدا (ص) عدى بن زيد شاعر گويد:
| فمن يهدى اخا لذناب لوّ | فارسوه فانّ اللَّه جار | |
| و لكن اهلكت لوّ كثيرا | و قبل اليوم عالجها قدار | |
پس كيست كه هدايت كند برادرى را به عاقبت كجى و انحراف، پس او را ارشاد نمائيد كه خداوند پناه دهنده است و ليكن كجى و انحراف هلاك نمود بسيارى را و قبل از امروز علاج كرد آن را قدار، يعنى هنگامى كه عذاب بآنها فرود آمد قدار ميگفت لو فعلت (اى كاش تكذيب نمىكردم و اى كاش اطاعت ميكردم صالح را و شتر را نميكشتم) و قطعا روايت صحيح است باسنادش از عثمان بن صهيب از پدرش، گويد رسول خدا (ص) به على بن ابى طالب عليه السلام فرمود، كيست بدبختترين اوّلين گفت پىكننده ناقه و شتر، فرمود، پس بدبختترين آخرين كيست؟ گفتم نميدانم اى رسول خدا، فرمود آنكه ميزند بر فرق تو و اشاره فرمود به فرق على عليه السلام.
و از عمّار بن ياسر رسيده كه گفت من و على بن ابى طالب عليه السلام در غزوه عسر خوابيده بوديم در كنار ديوار و حصارى از نخلستان و پشته از خاك، پس قسم بخدا كه ما بيدار نشديم مگر اينكه رسول خدا (ص) ما را به پايش حركت داد در حالى كه ما خاك آلوده شده بوديم از آن پشته خاك، پس فرمود: آيا حديث نگويم شما را به بدبختترين مردم كه دو مرد بودند گفتيم چرا يا رسول اللَّه، فرمود، سرخ رنگ كوتاه ثمودى كه شتر را پى نمود و كشت و آنكه تو را با شمشير زند يا على بر فرق سرت (و گذارد دست مباركش را بر فرق سر على) تا محاسنت از خون سرت رنگين شود.
و بعضى گفته اند كه پى كننده ناقه سفيد پوست كبود چشم كوتاه قدّ چسبيده بمردم بود، يعنى از راه تكدّى و گدايى از مردم زندگى ميكرد.
(فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ) پس بايشان صالح رسول خدا فرمود:
(ناقَةَ اللَّهِ) كلبى و مقاتل گويند: كه فراء گويد ايشان را از آن شتر تحذير فرمود و هر تحذيرى اعلان خطر است. و تقديرش، احذروا ناقه اللَّه فلا تعقروها است، چنانچه گفته ميشود، الاسد الاسد، شير، شير يعنى از او فرار كنيد و دورى نمائيد.
(وَ سُقْياها) يعنى و آشاميدن او از آب يا آنچه آب مينوشد، يعنى مزاحم نشويد او را در آبشخوار، چنانچه خداوند سبحان فرمود، لما شرب و لكم شرب يوم معلوم، براى او نوشيدن يك روز و براى شما هم آشاميدن روز معلوم.
(فَكَذَّبُوهُ) يعنى پس قوم صالح تكذيب كردند صالح را و التفات و توجّهى بقول او و تحذير او ايشان را بعذاب بسبب كشتن شتر نكردند پس شتر را كشتند.
(فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ) عطاء و مقاتل گويند، يعنى پس ويران و خراب كرد بر سر ايشان پروردگارشان.
و بعضى گفته اند: بست بر ايشان بسبب عذاب و هلاكشان كرد.
(بِذَنْبِهِمْ) بسبب گناهشان براى اينكه ايشان همگى راضى به آن عمل بودند و ترغيب بر آن كردند و حال آنكه ايشان بودند كه اين آيه و معجزه را از صالح پيغمبر خواستند، پس مستحق شدند بسبب آنچه مرتكب شدند از نافرمانى و سركشى بعذاب قهرى.
(فَسَوَّاها) يعنى پس يكسان كرد هلاكت را بر همه و شامل تمام آنها شد و صغير و كبيرشان را فرا گرفت و هيچ كس از ايشان جان به سلامت بدر نبردند.
فراء گويد: يعنى يكسان كرد امّت را يعنى نازل كرد عذاب را بر ايشان كوچك و بزرگ، پس تمامى را يك نواخت از بين برد، و بگفته بعضى قرار داد بعضى را در اندكاك و از بين رفتن و چسبيدن بزمين باندازه بعضى ديگر، پس تسويه و برابرى گرديدن چيز است بر اندازه غيرش و بگفته بعضى زمين ايشان را بر ايشان يك نواخت قرار داد و آنها را بسبب لرزيدن زمين هلاك نمود.
(وَ لا يَخافُ عُقْباها) ابن عبّاس و حسن و مجاهد و قتاده و جبائى گويند: خدا نميترسد از هيچكس آثارى را در هلاكت ايشان، و مقصود اينست كه نميترسد از اينكه در چيزى از فعلش مورد تعقيب قرار بگيرد پس نميترسد عاقبت آنچه بايشان كرده است از هلاكت و نابودى ايشان براى اينكه احدى قدرت ندارد بر معارضه كردن و انتقام كشيدن از او.
و اين مانند قول اوست كه ميفرمايد، لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ از آنچه مى كند سؤال نميشود.
ضحاك و سدى و كلبى گويند، يعنى نميترسد (قدار بن سالف) آن كسى كه آن شتر را كشت از عاقبت و سرنوشت اين عمل، يعنى نميترسد عاقبت آنچه بآن حيوان نمود براى اينكه تكذيب كننده صالح بود.
و بعضى گفته اند: يعنى صالح پيغمبر (ع) نميترسد عاقبت آنچه را كه ايشان را ترسانيد از عقوبات براى اينكه او اطمينان بر نجات خود داشت[1].
______________________________
[1] – حافظ حاكم حسكانى در شواهد التنزيل خود باسناد مختلف خود دوازده حديث نقل كرده در ضمن آيه إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها كه اشقى الاوّلين عاقر ناقه ثمود بوده، و اشقى الاوّلين و آخرين ابن ملجم مرادى قاتل ملعون حضرت على عليه السلام و ما حديث 1103 آن را براى نمونه ياد مى كنيم، وى باسناد مسلسل خود از ابو يونس مولاى ابو هريره روايت نموده كه گفت شنيدم از ابى هريره كه ميگفت من حضور پيغمبر( ص) نشسته بودم كه على عليه السلام آمد و سلام كرد، رسول خدا( ص) او را در كنار خود نشانيد و فرمود يا على شقىترين پيشينيان كيست، گفت خدا و پيامبر او داناترند فرمود، پى كننده ناقه ثمود، پس شقىترين آخرين كدامست؟ على( ع) گفت خدا و پيامبر او داناترند، گفت پس با دستش اشاره بمحاسن على كرد و فرمود اى على آنكه اين ريش و محاسن تو را از خون سرت خضاب كند و دست خود را بر فرق سر على گذارد ابو هريره گويد: بخدا قسم آنجايى كه پيامبر دست گذارد خطا نشد و ضربت ابن ملجم لعين بهمان موضع اصابت كرد.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج27