ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره یس 11 الی 20
[سوره يس (36): آيات 11 تا 20]
إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ كَرِيمٍ (11)
إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ (12)
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ (13)
إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ (14)
قالُوا ما أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ (15)
قالُوا رَبُّنا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ (16)
وَ ما عَلَيْنا إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ (17)
قالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ (18)
قالُوا طائِرُكُمْ مَعَكُمْ أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (19)
وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ (20)
ترجمه:
11- فقط ميترسانى كسى را كه پيروى از قرآن كند و از خداى بخشنده در پنهان بترسد پس او را بآمرزش گناهان و پاداشى بزرگوار مژده بده.
12- البتّه ما مردگان را زنده ميكنيم و هر نيك و بد را كه پيش فرستاده اند با آثار وجوديشان ثبت خواهيم كرد و هر چيزى را در دفتر پيشواى روشن بشماره آورديم.
13- (اى پيغمبر) داستان مردم انطاكيه را براى ايشان بيان كن آن دم كه فرستادگان بدان ده آمدند.
14- وقتى كه (دو تن از آنان) را بسوى ايشان فرستاديم و اهل آن ده آن دو پيامبر را دروغگو شمردند و ما آن دو نفر را بفرستادن سوّمى نيرو داديم، پس گفتند ما بسوى شما فرستاده شده ايم.
15- مردم آن شهر گفتند شما جز بشرى چون ما نيستيد و خداى بخشنده هيچ چيز (از وحى) نفرستاده است و شما جز دروغگويان نيستند.
16- رسولان گفتند كه پروردگار ما ميداند كه ما بطور قطع بسوى شما فرستاده شده ايم.
17- و بعهده ما جز پيام رساندن آشكار نيست.
18- اهل آن شهر گفتند ما جدّا بآمدن شما فال بد زده ايم اگر از اين گفتار باز نايستيد شما را سنگ سار خواهيم كرد و بطور مسلّم از جانب ما به شما شكنجهاى دردناك ميرسد.
19- رسولان گفتند منشأ فال بد شما همراه شماست آيا اگر يادآور شويد بلكه شما گروهى از حدّ در گذشته ايد.
20- و مردى (بنام حبيب نجار) از دورترين نقاط شهر شتابان بيامد و همى گفت اى قوم من فرستادگان خداى را پيروى كنيد.
قرائت:
ابو بكر” فعززنا” بتخفيف خوانده و باقى از قراء بتشديد زاء (فعزّزنا) قرائت كردهاند، و ابو عمرو و قالون از نافع و زيد از يعقوب (ان ذكرتم) بيك همزه بدون مد خوانده و ابن كثير و يعقوب و نافع (ان ذكرتم) با يك همزه ممدوده قرائت كرده اند.
و ابو جعفر ءان با يك همزه مطوّله و دوّمى مبيّنه مفتوحه خوانده (ذكرتم) مخففه و ما بقى أ إن ذكرتم بدون همزه خوانده اند.
دليل:
ابو على گويد: بعضى از ايشان گفته اند: عزّزنا با تشديد بمعناى قوينا و كثرناست، و امّا عززنا، پس بمعناى غلبنا، بدليل قول خداى تعالى: وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ و قول خدا، أ ان ذكرتم، پس البتّه آن ان جزاء است كه بر آن الف استفهام داخل شده و معنايش، أ ان ذكرتم تشاءمتم، پس جواب حذف شده و تقديرش (ان تطيرنا بكم تشاء متم بكم) هر آينه شما فال بدزديد فال بد شما نتيجهاى بخود شماست و اصل تطيّرنا تفعلنا، از بدى كه نزد عرب بآن فال بد و خوب ميزنند و كسى كه ان ذكرتم بفتح همزه خوانده، پس معنا را (ان ذكرتم تشاءمتم گرفته، و امّا تخفيف همزه و تحقيق آن پس در موارد عديده ذكر آن گذشت.
اعراب:
وَ كُلَّ شَيْءٍ منصوب بفعل مضمر است كه تفسير آن را ميكند اين ظاهرى كه (هو احصينا) و تقديرش، احصينا كل شيء احصيناه اصحاب القريه بدل از مثلا است، إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ عامل در ان محذوف است تقديرش (قصة اصحاب القرية كائنة اذ جاءها المرسلون) و إِذْ أَرْسَلْنا بدل از اوّل است.
تفسير:
چون خداوند سبحان خبر داد از اين گروه كفّارى كه ايمان نميآورند و اينكه براى ايشان بيم دادن و ندادن بى تفاوت است دنبال كرد آن را بذكر حال آنكه منتفع بسبب ترسانيدن شود، گفت:
إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ يعنى البته منتفع به ترسانيدن و بيم دادن تو ميشود كسى كه پيروى قرآن كند براى آنكه نفس بيم دادن براى همه حاصلست وَ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ و به ترسد از خداى بخشنده در حالى كه از ديدگان مردم پنهان است بخلاف منافق كه در ظاهر ابراز تقوى و خداترسى ميكند و در باطن خلاف، و بعضى گفته اند: يعنى و به ترسد خداى بخشنده را در آنچه از امور اخروى از او غايب است.
(فَبَشِّرْهُ) يعنى اى محمد پس او را از اين صفت بشارت و مژده ده بده (بِمَغْفِرَةٍ) به آمرزش از خدا براى گناهانش وَ أَجْرٍ كَرِيمٍ و پاداش بزرگوارى يعنى ثوابى خالص از شايبه هاى سپس خبر داد از ذات خودش:
إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتى البته ما در روز قيامت مردگان را براى پاداش و كيفر كردار.
وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا مجاهد و قتاده گويند: و مينويسم آنچه پيش فرستادند از طاعت ايشان و گناههايشان را در دار دنيا زنده ميكنيم.
و بعضى گفته اند: يعنى ما مينويسيم آنچه را كه مقدم داشتند از اعمالى كه برايش اثرى نيست.
(وَ آثارَهُمْ) جبائى گويد: يعنى اعمالى كه برايش اثر مى باشد مثل صدقات جاريه و كتب سودمند دينى.
و بعضى گفته اند: يعنى بآثار ايشان از اعمالى كه بعد از آنها روشن، و سنت معموله گرديده كه مردم آن را تعقيب و آئين دانسته و مورد عمل قرار دادند چه سنّت حسنه نيكو و چه روش زشت و ناروا.
و بعضى گفته اند: يعنى ما مينويسيم گامهايى را كه ايشان بسوى مسجد برميدارند و موجب آن حديثى است كه ابو سعيد خدرى آن را روايت نموده كه بنى سلمه در ناحيه و كنارى در خارج مدينه سكونت داشتند، پس به پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله از دورى منازلشان به مسجد و نماز با پيغمبر (ص) شكايت كردند پس آيه مذكوره نازل شد، و در حديث از ابى موسى رسيده كه گفت پيغمبر (ص) فرمود بدرستى كه بزرگترين مردم از جهت اجر در نماز دورترين مردم است از جهت راه پيمايى بسوى نماز، پس دورترين آنها، محمد بن مسلم بخارى و مسلم بن حجاج قشيرى هم آن را در دو صحيح خود نقل نموده است وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ يعنى و شمرديم هر چيز از حوادث را در كتاب ظاهر و آن لوح محفوظ است و دليل در شمردن اين در آن كتاب توجّه فرشتگان است بآن زيرا آنها مقابله ميكنند با آن آنچه كه از امور حادث ميشود و در آن دلالت بر معلومات خداى سبحانست بنا بر تفصيل.
حسن گويد: اراده نموده بآن پرونده هاى اعمال را و آن را آشكار- و ظاهر ناميد براى آنكه اثرش كهنه و مندرس نميشود.[1]
سپس خداوند سبحان به پيغمبر گراميش فرمود: وَ اضْرِبْ لَهُمْ اى محمد براى ايشان مثل بزن (مَثَلًا) يعنى مثل و حكايتى را نقل كن و آن از قول ايشانست كه اين گروه اضرابى يعنى مثلهايى هستند.
و بعضى گفته اند: يعنى يادكن براى ايشان مثلى را (أَصْحابَ الْقَرْيَةِ) ياران قريه را و اين قريه بقول مفسّرين (انطاكيه) بوده إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ يعنى هنگامى كه خداوند بسوى ايشان پيامبران را برانگيخت و اعزام نمود.
إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ يعنى دو پيامبر از پيامبران خود فَكَذَّبُوهُما يعنى آنها را تكذيب كردند و بقول ابن عباس آنها را زدند در آنجا زندانى نمودند فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ يعنى ما آن دو پيغمبر را تقويت و تأييد كرديم به پيامبر سوّمى از عزّت گرفته شده و آن نيرو و پيروزى است و از آنست قول ايشان” من عزيز” يعنى كسيست كه ميگويد” من عزيز” يعنى كسى كه غالب و پيروز است و لباس طرف را به قيمت ميبرد، شيعه گويد: اسم اين دو مرد (شمعون و يوحنا) بوده و اسم سوّمى بولس، و ابن عباس و كعب گويند: اسم آن دو پيغمبر صادق و صدوق و اسم سوّمى سلوم.
و كعب و وهب گويند: آنها از اصحاب و حواريّين عيسى عليه السلام- بوده اند، و آن دو نفر گويند و خبر اين نيست كه خدا آنها را اضافه به خود كرده براى آنكه عيسى عليه السلام آنها را باجازه و امر خدا فرستاده بود بسوى شما …
فَقالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ يعنى گفتند اى اهل ده البتّه خدا ما را به سوى شما ارسال نموده و فرستاده است (قالُوا) يعنى اهل قريه گفتند:
ما أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا شما نيستيد مگر بشرى مثل ما پس صلاحيّت براى رسالت و پيامبرى نداريد چنانچه ما براى رسالت صلاحيّت نداريم.
وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْءٍ خداى بخشاينده چيزى نازل نكرده كه ما را بسوى آن بخوانيد.
إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَكْذِبُونَ يعنى نيستيد مگر دروغگويان در آنچه ميپنداريد و معتقد بودند كه هر كس كه مانند ايشان باشد از جهت بشريّت صلاح نيست كه پيغمبر باشد و از خاطر ايشان رفته بود كه خداوند متعال هر كس را كه بخواهد براى رسالتش اختيار ميكند و اينكه ميداند از حال اين گروه صلاحيّت ايشان را براى پيامبرى و تحمّل زحمات و سختيهاى آن …
قالُوا رَبُّنا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ آنها گفتند پروردگار ما ميداند كه ما فرستادگان اوئيم بسوى شما و البتّه اين مطلب را بعد از اقامه دليل و برهان بسبب ظهور معجزه گفتند، پس قبول نكردند و وجه احتجاج باين قول اين است كه ايشان آنها را ملزم كردند باين كه تأمل كنند در معجزات ايشان تا بدانند كه آنها راستگويان بر خدا هستند، پس در اين تحذير سختى است.
وَ ما عَلَيْنا إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ يعنى لازم نيست بر ما جز اداء رسالت و تبليغ ظاهر.
و بعضى گفته اند: يعنى و بر ما نيست كه شما را تحميل كنيم برايمان زيرا كه ما توان آن را نداريم.
(قالُوا) يعنى و اين كفّار در پاسخ پيامبران موقعى كه عاجز شدند از ايراد شبهه و عدول كردند از تأمل در معجزه و گفتند إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ البتّه ما بشما فال بد ميزنيم لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا اگر خوددارى نكنيد از آنچه دعوت ميكنيد از رسالت لَنَرْجُمَنَّكُمْ قتاده گويد: يعنى هر آينه شما را سنگ سار ميكنيم، و مجاهد گويد: يعنى هر آينه شما را دشنام مى گوييم و سبّ مينمائيم وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ قالُوا و هر آينه بشما خواهد رسيد از ما عذاب دردناكى پيامبران گفتند طائِرُكُمْ مَعَكُمْ يعنى فال بد شما تمامش با خود شماست با قامت و پايدارى شما بر كفر بخداى تعالى، و امّا فرا خواندن بسوى توحيد و عبادت خداى تعالى پس در آن نهايت بركت و خير و خوشبختى است و در آن بدبختى نيست.
و ابى عبيده و مبرّد گفته اند: يعنى فال بد شما حظ و نصيب شماست، از خير و شر.
أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ يعنى اگر ياد آور شويد و اين جمله را گفتيد؟
و بعضى گفته اند: يعنى اگر ياد آور شديم شما را ما را تهديد ميكنيد و آن مثل اول است، و بعضى گفته اند: يعنى اگر فكر و انديشه نموديد خواهيد شناخت صحّت آنچه براى شما گفتيم.
بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ يعنى در ما چيزى كه موجب بدبختى و فال بد زدن باشد نيست و لكن شما از حدّ تجاوز كرده ايد در تكذيب رسولان و معصيت و اسراف بمعناى افساد كردن و تجاوز از حد است و سرف بمعناى فساد است طرفه گويد:
| ان امرؤا سرف الفؤاد يرى | عسلا بماء سحابة شتمى | |
يعنى بدرستى كه مردى بد دل سب و ناسزا گفتن بمن را شيرين و گوارا ميداند وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى ابن عباس و جماعتى از مفسرين گويند: و آمد مردى از انتها و دورترين نقاط شهر كه نامش حبيب نجّار بود و او در موقع ورود رسولان بده ايمان آورده بود بآنها و منزلش نزديكى دورترين دروازهاى از دروازههاى شهر بود، پس چون شنيد كه قوم او تكذيب پيامبران نموده و عازم كشتن آنها هستند، آمد در حالى كه سخت ميدويد قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ گفت اى قوم من پيروى كنيد پيامبرانى را كه خدا بسوى شما فرستاده و اقرار كنيد برسالت آنها و حبيب يقين كرده بود به پيامبرى ايشان چون وقتى او را دعوت بسوى حق كردند گفت آيا براى اين كار مزدى خواهيد گرفت، گفتند نه.
ابن عباس گويد: حبيب مبتلا به بيمارى جذام و فلج بود پس رسولان او را شفا دادند و او ايمان آورد بآنها.
حكايت رسولان انطاكيه
گويند: حضرت عيسى عليه السلام دو نفر از حواريين را بعنوان رسالت بشهر انطاكيه فرستاد تا مردم آنجا را بسوى توحيد دعوت نمايند، پس چون به نزديك شهر رسيدند پير مردى را ديدند كه گلّه اش را چوپانى ميكرد و او حبيب صاحب يس بود، پس حبيب بايشان گفت شما كيستيد گفتند ما فرستادگان عيسى هستيم آمده ايم كه شما را از عبادت و پرستش بتها بعبادت خداى بخشنده دعوت كنيم، گفت آيا با شما معجزه و نشانه اى است، گفتند آرى ما بيماران را شفا ميدهيم جذامى و برصى را باذن خدا معالجه ميكنيم، گفت من يك پسر دارم بيمار و بسترى است و چند سالست كه قادر نيست از جا حركت كند، گفتند ما را بمنزلت ببر تا از حال او مطّلع شويم. پس باتفاق او بمنزلش رفته و دستى بر بدن فرزند بيمارش كشيدند، پس همان لحظه باذن خدا شفا يافت و صحيح و سالم از جا برخاست، پس در شهر شايع شد و بيماران بسيارى بدست آن دو نفر شفا يافتند، و براى مردم انطاكيه پادشاهى بود كه بت ميپرستيد و اين خبر بگوش او رسيد پس آنها را خواست و گفت كيستيد گفتند: ما فرستادگان عيسى (ع) هستيم، آمده ايم كه شما را از پرستش چيزى كه نميشنوند و نمى بينند بعبادت كسى دعوت كنيم كه هم ميشنود و هم مى بيند.
پادشاه گفت آيا براى ما خدايى جز اين خدايان هست گفتند آرى آنكه تو را و خدايان تو را آفريده است، گفت برخيزيد تا درباره شما فكرى كنيم پس مردم آنها را گرفتند و در بازار و زدند.
وهب بن منبه گويد: حضرت عيسى (ع) اين دو رسول را فرستاد بانطاكيه پس آمدند آنجا ولى دست رسى بشاه آنجا پيدا نكردند و مدّت توقّف آنها طول كشيد.
پس يك روز پادشاه بيرون رفت و آنها در سر راه شاه ايستاده و تكبير گفته و خدا را ياد نمودند، پس پادشاه خشمگين و غضبناك شده و امر بحبس و زندان آنها نموده و هر كدام را يكصد شلّاق زدند، پس چون رسولان را تكذيب كرده و شلّاق زدند، حضرت عيسى عليه السلام شمعون صفا بزرگ حواريين را عقب آنها فرستاد تا آنها را يارى نموده و از بند و گرفتارى آزاد كند.
پس شمعون بطور ناشناس وارد شهر شده و باطرافيان پادشاه معاشرت نموده تا با او مأنوس شده و خبر او را به پادشاه دادند، پس شاه او را طلبيده و از معاشرت او خشنود و باو انس گرفته و او را گرامى داشت، سپس روزى بپادشاه گفت شنيده ام كه شما دو نفر را در زندان حبس نموده و شلاق زده اى موقعى كه تو را بغير دينت دعوت نمودند، آيا تو گفته آنها را شنيده اى، شاه گفت آن روز چنان خشمناك شدم كه نتوانستم گفتار آنها را بشنوم.
گفت اگر اجازه دهيد آنها را بياورند تا به بينيم چه دارند و چه ميگويند، پس پادشاه آنها را طلبيد، پس شمعون بآنها گفت كى شما را به اينجا فرستاده گفتند خدايى كه هر چيزى را خلق كرده و شريكى براى او نيست، گفت دليل شما چيست، گفتند هر چه از ما بخواهيد انجام ميدهيم، شاه امر كرد تا يك جوان كورى را كه جاى چشمانش مانند پيشانيش صاف بود آوردند و آنها شروع كردند خدا را خواندند تا جاى چشمانش شكافت و دو فندق گلى بجاى چشمان آنان گذارد پس تبديل بدو چشم شد و بينا گشتند و شاه تعجّب كرد پس شمعون بشاه گفت شما اگر صلاح بدانى از خدايان خود بخواه تا مانند اين عمل دو نابينا را بينا كند پس شرافتى براى تو و خدايان تو باشد، شاه گفت من چيزى را از تو پنهان نمى كنم اين خدايانى كه ما ميپرستيم نه زيانى بكسى ميزنند و نه سودى ميبخشند، آن گاه باين دو فرستاده عيسى گفت، اگر خداى شما قدرت زنده كردن مرده را دارد، ما ايمان ميآوريم به او و بشما گفتند خداى ما بهر چيزى تواناست، شاه گفت در اينجا مرده اى هست كه هفت روز است مرده است و ما او را دفن نكرده ايم تا پدرش برگردد از مسافرت و او را آوردند در حالى كه تغيير كرده و متعفّن شده بود پس شروع كردند علنا خدا را خواندند و شمعون هم در باطن و دلش خدا را ميخواند، پس مرده برخاست و گفت من هفت روز قبل مرده و داخل در هفت وادى از آتش شدم و من شما را بيم ميدهم و ميترسانم از آنچه در آن هستيد، ايمان بخدا بياوريد، پس پادشاه تعجّب كرده و بفكر فرو رفت.
چون شمعون دانست كه سخن او در پادشاه اثر كرده او را بسوى خدا خواند پس شاه و عدّه اى از مردم شهرش ايمان آورده و عده اى هم بكفرشان باقى ماندند.
و عيّاشى هم در تفسيرش مثل اين راز- باسنادش از ابى حمزه ثمالى و غير او از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام روايت كرده اينكه در بعضى روايات است كه خدا دو پيامبر را مبعوث كرد بسوى مردم انطاكيه سپس سوّم را فرستاد، و در بعضى از آن روايات است كه خدا بعيسى وحى فرستاد كه دو نفر بفرستد سپس وصيّش شمعون را فرستاد تا آنها را خلاص كرد و مرده اى را كه خدا بدعاء آنها زنده كرد پسر پادشاه بود و او دفن شده بود، از قبرش بيرون آمد در حالى كه خاك قبر از سرش ميريخت پس شاه گفت پسرم حال تو چگونه است؟
گفت بابا من مرده بودم پس ديدم دو مرد در سجده افتاده و خدا را ميخوانند كه مرا زنده كند، گفت پسرم آنها را به بينى ميشناسى گفت، بلى پس شاه دستور داد مردم را از شهر بيرون كرده بصحرايى بردند، و مردم يك يك از جلوى پسر شاه عبور كردند پس يكى از آن دو نفر رسيد، بعد از عبور مردم بسيارى پس گفت بابا اين يكى از آنهاست، پس از آن ديگرى عبور كرد او را هم شناخت و با دستش اشاره بآنها كرد، پس پادشاه و اهل انطاكيه ايمان آوردند.
و ابن اسحاق گويد: بلكه پادشاه بكفرش باقى و با مردمش اتفاق كردند در كشتن پيامبران، پس اين بگوش حبيب رسيد و او درب دورترين دروازههاى شهر بود پس بشتاب و عجله ميدويد و بآنها گفت بيائيد پيامبران و رسولان عيسى را اطاعت كنيد.
______________________________
[1] – مترجم گويد: خدا ابو على طبرسى را رحمت كند كه در عصر (تقيّه و خفقان ميزيسته و در آن زمان و بالاخص در ناحيه استان خراسان غلبه با اهل سنّت بوده و از اين رو تفسيرش را غالبا بر وفق تفاسير آنها ترتيب داده است، از جمله همين آيه كه امام مبين را به كتاب مبين تفسير كرده در حالى كه ابن عباس از امير المؤمنين (ع) روايت كرده كه فرمود،
انا و اللَّه الامام المبين
، بخدا قسم امام مبين من هستم كه جدا ميكنم حق را از باطل و آن را بميراث از رسول خدا (ص) دارم.
ابن بابويه باسنادش از حضرت ابى جعفر امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده از پدرش از جدش (ع) فرمود وقتى بر پيغمبر (ص) نازل شد آيه وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ ابو بكر و عمر از جا بلند شدند و گفتند آيا آن تورات است فرمود نه، گفتند آيا انجيل است، فرمود نه، گفتند آيا آن قرآن است، فرمود نه پس امير المؤمنين عليه السلام آمد پيغمبر (ص) فرمود اين است آن امام چنانى كه خداوند در او احصا نموده است علم چيزى را در كتاب مصباح الانوار باسنادش از عمار بن ياسر روايت نموده كه گفت من با امير المؤمنين (ع) در بعضى از جنگهايش بودم، پس عبور كرديم به بيابانى كه پر از مورچه بود گفتم اى امير المؤمنين آيا ميشناسى كسى را كه از خلق- خدا بداند عدد اين مورچگان را و اينكه نر آنها چندتاست و ماده آنها چه مقدار است، گفتم اى آقاى من اين مرد كيست فرمود اى عمار آيا در سوره يس نخواندهاى وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ گفتم بلى اى آقاى من فرمود منم آن امام مبين.
و چند روايت ديگر باين مضمون كه مقصود از امام مبين حضرت على (ع) است نه غير آن.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج20