الاحزاب - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره احزاب آیه 1–35

جلد بيستم‏

سوره احزاب‏

در مدينه نازل شده و باتفاق مفسّرين هفتاد و سه آيه است.

ثواب قرائت:

ابى بن كعب از پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله روايت نموده كه آن حضرت فرمود كسى كه سوره احزاب را قرائت نموده و آن را بخانواده خود و هر كس كه در تحت تملّك اوست تعليم نمايد. خداوند متعال او را از عذاب قبر ايمنى دهد.

و عبد اللَّه بن سنان از حضرت ابى عبد اللَّه (جعفر بن محمد الصادق) عليه السلام روايت نمود كه فرمودند كسى كه زياد سوره احزاب را قرائت كند روز قيامت در همسايگى پيامبر «ص» و خاندان و همسران آن حضرت خواهد بود.

تفسير سوره احزاب:

خداوند سبحان امر فرمود پيمبرش را در پايان سوره سجده بانتظار سپس در اينجا وى را فرمان داد كه در انتظارش پرهيزگار و متقى باشد و او را از پيروى خط كفّار نهى نموده و فرمود:

 

[سوره الأحزاب (33): آيات 1 تا 5]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

يا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً (1) وَ اتَّبِعْ ما يُوحى‏ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (2) وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلاً (3) ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ وَ ما جَعَلَ أَزْواجَكُمُ اللاَّئِي تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهاتِكُمْ وَ ما جَعَلَ أَدْعِياءَكُمْ أَبْناءَكُمْ ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْواهِكُمْ وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ (4)

ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آباءَهُمْ فَإِخْوانُكُمْ فِي الدِّينِ وَ مَوالِيكُمْ وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فِيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (5)

ترجمه‏

1- اى پيامبر از خدا بترس و پيروى از كفّار و منافقين نكن به تحقيق كه خداوند دانا و درستكار است.

2- و پيروى نما آنچه را كه از پروردگارت بتو وحى ميشود بدرستى كه خداوند بآنچه ميكنيد آگاه است.

3- و بر خداوند توكّل نما و كافيست كه خدا كارگذار همه كارهاست.

4- خدا قرار نداده براى هيچ مردى دو دل در درون و كالبدش و همسرانى را كه آنها را ظهار نموديد مادران شما قرار نداده و پسر خوانده هاى شما را پسران شما نگردانيد، آن گفته‏هاى شماست كه بدهانتان، و خدا درست ميگويد و او راه را هدايت ميكند.

5- پسر خوانده‏ها را نسبت به پدرانشان دهيد كه آن نزد خداوند درست‏تر است پس اگر پدرانشان را ندانيد پس آنان برادران دينى و دوستان شمايند، و بر شما گناهى نيست در آنچه خطا و اشتباه كرديد، و ليكن آنچه را كه دلهاتان تعمد نمايد و خداوند آمرزنده و مهربانست.

 

قرائت:

ابو عمرو (بما يعملون خبيرا) با ياء قرائت كرده و ديگران با تاء خوانده است.

ابن عامر و اهل كوفه (اللآئى) با همزه ممدوده اشباع شده كه بعدش ياء است خوانده‏اند، و در سوره مجادله و طلاق نيز همين طور ولى نافع و يعقوب اللآء با همزه ممدوده بدون اشباع و ياء قرائت نموده و ما بقى (اللاى) بدون همزه و مد در هر جا كه باشد خوانده‏اند.

عاصم (تظاهرون) با ضمه تاء و تخفيف ظاء خوانده و اهل كوفه غير عاصم با فتح تاء و تخفيف ظاء قرائت نموده‏اند.

ابن عامر (تظّاهرون) بفتح تاء و تشديد ظاء خوانده و ما بقى از قراء (تظهرون) بدون الف و تشديد ظاء و هاء خوانده‏اند.

 

دليل قرائتهاى مذكور:

ابو على (صاحب تفسير) گويد كسى كه (بما يعملون) با ياء خوانده پس بنا بر (لا تطع الكافرين انه بما يعملون) است و قرائت با تاء بنا بر مخاطبه است كه غايب هم در آن داخل ميشود، و اللائى اصلش فاعل مانند شائى است پس قاعده اينست كه ياء در آن ثابت باشد، چنانچه در شائى و نايى ثابت است و گاهى ياء را حذف نموده‏اند، در حروفى از قول آنان (ما باليت به باله) و از آنست (جايه) و همين طور هر گاه ياء از اللائى حذف شود «اللاء» ميشود، پس اگر همزه مخفف شود پس قاعده آنست كه بين بين قرار داده شود.

و از سيبويه حكايت شده حذف ياء از (اللاى).

و هر كس كه (تظهرون) قرائت كرده پس او (تتظهرون) خوانده پس تاء را در ظاء ادغام كرده، و كسى كه (تظاهرون) به ضمّه تاء خوانده پس او از (ظاهر من امرأته) گرفته و تقويت ميكند اين مطلب را قول ايشان در مصدر (الظهار).

و كسى كه (تظاهرون) با تخفيف ظاء خوانده پس معناى آن (تتظاهرون) پس حذف كرده تاء (تتفاعلون) را كه غير او ادغام نموده و او كسى كه:

(تظّاهرون) با تشديد ظاء با الف خوانده است.

 

 

شأن نزول:

اين سوره در باره ابو سفيان بن حرب و عكرمة بن ابى جهل و ابى الاعور السلمى نازل شده كه آمدند بمدينه و بر عبد اللَّه بن ابى (رئيس منافقين) وارد شدند بعد از غزوه احد با امانى كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه‏ و آله دريافت كرده بودند تا با آن حضرت صحبت كنند، پس برخاستند باتفاق عبد اللَّه بن سعد بن ابى سرح و طعمة بن ابيرق و وارد شدند بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و گفتند اى محمد ترك كن بدگويى به خدايان ما لات و عزّى و منات را و بگو كه براى آنها شفاعت است براى كسانى كه آنها را مى‏پرستند و ما تو و پروردگارت را وا ميگذاريم.

پس اين سخن بر پيامبر گرامى سخت دشوار آمد، پس عمر بن خطاب گفت اى رسول خدا اجازه بده ما آنها را بكشيم.

فرمود من بايشان امان داده ‏ام و فرمان داد تا آنها را از مدينه بيرون كردند و نازل شد آيه‏ وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ‏ پيروى نكن كفّار از اهل مكه ابو سفيان و ابا الاعور و عكرمه، (و المنافقين) و نيز اطاعت نكن منافقين از اهل مدينه عبد اللَّه بن ابى و ابن سعد و طعمه.

و برخى گفته ‏اند: اين آيات نازل شده در باره مردى از ثقيف كه بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله وارد شده و تقاضا كردند از آن حضرت كه يك سال آنها را مهلت دهد تا از لات و عزّى بهره‏مند گردند (يعنى آنها را به پرستند) و گفتند منظور ما اينست كه قريش بدانند رتبه و مقام ما را نزد شما چه اندازه است.

و قول خدا: ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ‏ در باره ابى معمّر جميل بن معمّر بن حبيب فهرى نازل شده كه مردى عاقل و خوش حافظه بود و هر چه مى‏شنيد حفظ ميكرد و ميگفت كه در درون من دو قلب است و من به هر يك از آن دو قلب فكر ميكنم بهتر از عقل محمد و قريش او را ذو القلبين مى ‏ناميدند.

پس چون جنگ بدر پيش آمد و مشركين فرار كردند ابو معمر مذكور هم در ميان فراريها بود.

و ابو سفيان بن حرب باو برخورد كرد (در حالى كه يك تاى كفش خود را بدست گرفته و تاى ديگرش در پايش بود) و گفت اى ابو معمّر حال مردم چگونه است؟ گفت همه فرار كردند، گفت پس چطور يك پاى نعلينت را در دست گرفته و تاى ديگر در پايت ميباشد؟

پس ابو معمّر گفت: من نفهميدم مگر اينكه خيال كردم هر دو در پاى منست، پس در آن روز دانستند كه او يك قلب بيشتر ندارد چون فراموش كرده بود كه يك پاى آن را در دست گرفته است.

 

تفسير:

خداوند سبحان در اين سوره پيامبرش را خطاب فرمود، و گفت:

يا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ‏ يعنى اى پيمبر ثابت و استوار باش بر پرهيزكارى و تقواى الهى و ادامه بده بر پرهيز كردن از خدا.

و بعضى گفته‏اند: معنايش اينست كه به ترس از خدا در پيروى از آنچه را كه مشركين التماس نمودند، و برخى گفتند، كه چون از مسلمين (مانند- عمر بن خطاب) كوشش ميكردند در كشتن آنهايى را كه از مكّه بمدينه آمده بودند با در دست داشتن امان نامه از پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله، پس خداوند فرمود: اتَّقِ اللَّهَ‏ به ترس از خدا در شكستن پيمان و خلاف عهد كردن. وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ‏ كه بيانش گذشت.

و بعضى هم گفته ‏اند كه آن تعميم دارد همه كفّار و منافقين را شامل‏ ميشود و آن وجه خوبى است، و كافر آنست كه، كفر باطن خود را اظهار مى كند، و منافق، آنست كه اظهار ايمان نموده و كفر خود را در دل ميگيرد.

إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً بدرستى كه خداوند بآنچه بعدها ميشود قبل از وجودش داناست.

(حَكِيماً) عالم است در آنچه را كه ايجاد و خلق مينمايد و مصلحت، انديش است براى آنچه را كه از پيروى كفّار و اهل نفاق نهى نموده.

امر فرمود او را به متابعت كردن از اوامر و نواهيش مطلقا و گفت:

وَ اتَّبِعْ ما يُوحى‏ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ‏ پيروى نما از آنچه كه از پروردگارت بتو امر شده از قرآن و احكام دين پس آن را بمردم رسانيده و خود بآن عمل نما.

إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً قطعى است كه خدا بآنچه مى‏كنيد آگاه است، يعنى چيزى از اعمال شما بر او پوشيده نيست، پس شما را به حسب آن كيفر و مجازات نمايد اگر خوب باشد پاداش خوب دهد و اگر بد باشد كيفرى سخت نمايد.

وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ‏ يعنى تمام كارهايت را بخدا واگذار نما و از غير او ترسى بخود راه نده و بغير او اميد نداشته باشد.

وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا يعنى اوست كه قائم به تدبير امور تو و نگهبان تو و دافع از حقوق توست.

ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ‏ قرار نداده خدا براى هيچ مردى دو قلب در شكم و درونش، پس امر و كارهاى يك مرد منظّم نمى شود در حالى كه با او دو قلب باشد، پس چطور امور عالم و جهان هستى بابودن دو خداى معبود اصلاح و منظّم گردد.

مجاهد و قتاده گفته ‏اند: كه اين آيه در باره ابى معمّر نازل شده چنانچه بيانش گذشت.

ابن عباس گويد: كه منافقين ميگفتند كه محمد داراى دو قلب است و نسبت زيركى و تيز عقلى باو ميدادند، پس خداوند ايشان را تكذيب فرمود.

حسن گويد: مردى بود كه ميگفت من داراى دو نفس و دو دل هستم كه يكى مرا فرمان داده و ديگرى مرا نهى ميكند، پس آيه مزبور در باره او نازل شد.

ابى مسلم گويد: اين آيه ردّ بر منافقين است و مقصود اينست كه براى هيچكس دو دل كه بيكى ايمان آورد، و با ديگرى كفر بورزد نيست بلكه فقط يك قلب است يا ايمان مى‏آورد و يا كفران ميكند.

و بعضى گفته‏اند: كه آن آيه متّصل بقول خدا وَ ما جَعَلَ أَدْعِياءَكُمْ أَبْناءَكُمْ‏ است، و تقدير آن اينست كه چنانچه خداوند براى يك مرد دو قلب در درونش قرار نداده فرزند انسان را هم پسر ديگرى قرار نداده است.

و برخى گفته ‏اند: بلكه آن آيه متصل بما قبلش ميباشد، و مقصود اينست كه ممكن نيست جمع كردن بين دو پيروى و تبعيّت متضاد را يعنى پيروى و متابعت وحى و قرآن را پيروى از اهل كفر و طغيان را پس از اين دو پيروى بطور كنايه دو قلب (قلبين) ياد نموده بجهت اينكه متابعت از اعتقاد صادر ميشود و آن از افعال قلوب است پس هم چنان كه دو قلب جمع نميشود در يك كالبد، دو عقيده متضادّ هم در يك دل جمع نميشود و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ‏ دوست بدارد با اين قلب قومى را و نيز دوست بدارد بهمين قلب دشمنان آنها را، (اين غير ممكن است).

و دانشمندان اختلاف كرده‏اند: در اينكه آيا ممكن است براى يك انسان دو قلب باشد، پس بعضى منع نموده از امكان اين و گفته است كه اين مؤدّى ميشود به اينكه يك نفر دو انسان باشد بجهت اينكه ميشود كه بيكى از دو قلبش بخواهد چيزى را كه قلب ديگرش نميخواهد، پس مثل‏ دو نفر ميشود (و اين غير ممكن است).

و بعضى هم تجويز كرده و گفته‏اند چنان كه يك انسان ممكن است براى او قلبى باشد كه اجزاء او زياد باشد، و غير ممكن است كه با بعضى از اجزاء چيزى را بخواهد كه بعضى ديگر نميخواهد، براى اينكه اراده و كراهت اگر چه در دو جزئى از قلب موجود شود، پس دو حالت صادره از آنها:- (خواستن و نخواستن) به يك چيز برميگردد و آن يك جمله است، پس اجتماع دو معناى ضد در يك انسان محال ميباشد.

و ممكن است دو معناى مختلف يا دو معناى مثل هم در دو جزء از قلب باشد و موجب دو صفت براى يك زنده شوند، پس قاعده همين طور است، هر گاه دو معنى در دو قلب باشد وقتى كه موجود در آن برگشتن بيك زنده شود، لكن آنچه مسموع شده منع و عدم امكان از اين مطلب- است.

وَ ما جَعَلَ أَزْواجَكُمُ اللَّائِي تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهاتِكُمْ‏ و قرار نداد همسرانشان را كه ظهارشان ميكنيد (يعنى بآنها مى‏گوييد ظهرك علىّ كظهر امى پشت تو بر من و يا تو براى من چون مادرم هستى) مادران شما، ميگويند (ظاهر من امرأته و تظاهر و تظهر) همسرش را ظهار كرد و آن آنست كه بگويد به همسرش (انت علىّ كظهر امّى) تو بر من مانند پشت و كمر مادرم هستى و بزودى آن را در سوره مجادله خواهيم گفت، و مقصود اينست كه خداى تعالى بما آگاهى داد كه همسر و عيال مادر نميشود، پس فرمود: و ما جعل نسائكم اللاتى تقولون هن علينا كظهر امهاتنا امهاتكم و قرار نداد همسران و زنانى را كه مى‏گوييد آنان براى ما مانند

 مترجم گويد: بعضى از اهل معرفت و سالكان راه حق گفته‏اند( كه چون دل مركز و جاى محبّت است و آن مخصوص بارى تعالى- محبوب على الاطلاق جهان هستى است نبايد محبّت ديگرى از ما سوى او در آن راه يابد چنانچه از حضرت امير المؤمنين على عليه السلام روايت شده كه فرمود چون دل مخصوص خداست بر در دل نشسته غير او را در دلم راه ندادم.

در دعاء شريف ابى حمزه ثمالى از حضرت امام زين العابدين عليه السلام است

اللّهمّ انى اسئلك ان تملأ قلبى حبالك و خشية منك و تصديقا بكتابك و ايمانا بك و خوفا منك و شوقا اليك يا ذا الجلال و الاكرام‏ : بار خدايا من ميخواهم از تو كه پر نمايى دلم را از حبّ خودت و نيز سرشار از خشيت و ترس از خودت و آن را مملو نمايى از تصديق بقرآنت و نيز پر سازى از ايمان بخودت و لرزش و ترس از خودت و اشتياق بدرگاهت اى صاحب جلالت و بزرگوارى.

مترجم گويد: از اين آيه استفاده ميشود كه دوستى پيامبر اسلام و خاندانش با دوستى دشمنان و ستمكاران بآنها جمع نميشود. يعنى محبّت على عليه السلام و محبّت غاصبين و ظالمين بر آن بزرگوار و خاندان مظلوم او در يك دل جمع نخواهد شد.

پشت و كمر مادران ما هستند، مادران شمايند بجهت اينكه مادران شما حقيقة آن زنانى هستند كه شما را زائيده‏اند و شير داده‏اند.

وَ ما جَعَلَ أَدْعِياءَكُمْ أَبْناءَكُمْ‏ و قرار نداده پسر خوانده‏هاى شما را پسرانتان، ادعياء جمع دعى، و آنست كه انسان او را به پسرى خود ميگيرد خداوند سبحان بيان فرمود كه او حقيقة پسر نيست.

و اين آيه نازل شده در باره زيد بن حارثة بن شراحيل كلبى از بنى عبد ود كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله او را قبل از نزول وحى و پيامبرى به پسرى گرفته بود زمانى كه او در قيد اسارت قريش درآمده بود پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله او را در بازار عكاظ خريد، پس چون بآن حضرت فرمان رسالت و وحى رسيد وى را باسلام دعوت نمود و او بى‏درنگ مسلمان شد.

پس پدر زيد حارثه بمكّه آمد و نزد ابو طالب رفت و گفت به فرزند برادرت (محمّد «ص» بگو كه يا او را بفروشد و يا آزاد نمايد و چون ابو طالب به حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله اين پيام را داد فورا آن حضرت فرمود زيد آزاد است هر كجا خواهد برود.

پس زيد از جدا شدن و دور گشتن از پيامبر (ص) امتناع كرد پدرش حارثه گفت اى گروه قريش گواه باشيد كه او پسر من نيست.

پس پيغمبر (ص) فرمود: مردم شاهد باشيد كه زيد پسر من است، پس از آن زمان او را زيد بن محمد ميخواندند و چون پيغمبر (ص) با زينب بنت جحش (دختر عمه‏اش) كه قبلا همسر زيد بود و طلاقش داده بود ازدواج كرد، يهود (عنود) و منافقان گفتند محمد زن پسرش (يعنى- عروسش) را بزنى گرفت و حال آنكه مردم را از اين عمل نهى ميكند.

پس خداوند سبحان فرمود، خدا قرار نداده پسر خوانده شما را فرزند شما و حال آنكه نسبت او از غير شما ثابت و مسلّم است.

ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْواهِكُمْ‏ اينست سخن ايشان كه بزبان خود ميگويند يعنى بدرستى كه قول شما كه مى‏گوييد پسر خوانده پسر اين مرد (مقصود پيامبر (ص) است چيزيست كه شما آن را بزبانتان مى‏گوييد حقيقتى براى آن نزد خداى تعالى اينست.

وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَ‏ و خداست كه حق و درست ميگويد، آن چنان خدايى كه واجب است اعتقاد و ايمان باو و براى آن حقيقتى است و آن اين است كه همسر و عيال بسبب ظهار مادر نميشود، و پسر خوانده بسبب پسر خواندگى پسر نميشود.

وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ‏ و اوست كه راه را هدايت ميكند، يعنى براه حق ارشاد نموده و بر آن راهنمايى ميكند قول حق تعالى است.

ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ‏ يعنى ايشان را به پدرانشان نسبت دهيد، آنهايى كه آنان را توليد كرده‏اند و ايشان را بآنها نسبت دهيد يا بكسانى كه آنان را بر فراش خود بوجود آورده و همسرانشان آنان را زائيده ‏اند.

هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ‏ آن از جهت گفتن و حكم كردن نزد خدا درست تر و محبوبتر است.

سالم از عبد اللَّه بن عمر روايت كرده كه گفت ما زيد بن حارثه را نمى خوانديم مگر آنكه او را زيد بن محمد ميگفتيم، تا در قرآن نازل شد:

ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ‏ بخارى اين مطلب را از ابن عمر در صحيح خود آورده است.

فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آباءَهُمْ‏ پس اگر نشناختيد پدرانشان را بشخصه.

فَإِخْوانُكُمْ فِي الدِّينِ‏ يعنى پس آنان برادران دينى شما هستند در ملّت، پس بآنها يا اخى، اى برادر بگوئيد.

وَ مَوالِيكُمْ‏ يعنى آنها پسران عموهاى شمايند.

زجاج گويد: و ممكنست كه مقصود اولياء شما در دين باشند در وجوب يارى كردن، و بعضى گفته‏اند معناى اولياء شما آزاد كننده شمايند هر گاه شما را از بردگى آزاد كردند، پس بر شما دوستى و يارى آنها لازم است.

لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فِيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ‏ يعنى بر شما باكى نيست، در نسبت دادن آن بكسى كه او را بفرزندى گرفته هر گاه شما گمان كرديد كه او پدر آنست و ندانستيد كه پسر او نيست، پس خدا شما را مؤاخذه و عقوبت بآن انتساب نميكند.

وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ‏ يعنى و ليكن گناه در آن چيزهايى است كه قلوب شما عمدا و متعمّدا قصد نمايد از نسبت دادن آنها بغير پدران ايشان پس شما مؤاخذه بآنها خواهيد شد.

مجاهد گويد: آنچه را كه شما قبل از نهى خطا كرديد و آنچه را كه بعد از نهى تعمّد بآنها نموديد.

وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً و خداوند آمرزنده و بخشنده است براى آنچه در گذشته گفتيد.

رَحِيماً مهربانست بشما.

و در اين آيه دلالت است بر اينكه انتساب بغير پدر جايز نيست و در سنت و اخبار صحيحه از حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله وارد شده‏ كه آن حضرت فرمودند:

لعنت خدا بر كسى كه خود را به غير پدرش نسبت دهد و يا غير موالى خود را دوست داشته و قصد نمايد (يعنى غاصبين حقوق و ظالمين آل محمد عليهم السلام را دوست بدارد).

 

 

[سوره الأحزاب (33): آيات 6 تا 10]

النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ إِلاَّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى‏ أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفاً كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً (6) وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى‏ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً (7) لِيَسْئَلَ الصَّادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ أَعَدَّ لِلْكافِرِينَ عَذاباً أَلِيماً (8) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً (9) إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا (10)

 

ترجمه:

6- پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله بمؤمنان اولى و شايسته‏تر است از- خودشان و همسران او مادران ايشانند و صاحبان رحم و خويشاوندان بعضى از آنان اولى و مقدّم به بعض ديگر است در كتاب خدا از مؤمنان و مهاجران مگر آنكه بدوستانتان خوبى كنيد، اين در كتاب خدا نوشته شده است.

7- و هنگامى كه گرفتيم از پيامبران پيمان و عهدشان و از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم و گرفتيم از ايشان پيمانى سخت.

8- تا به پرسند راستگويان را از راستيشان و آماده ساخته براى كافرين عذابى دردناك.

9- اى گروه مؤمنين ياد آوريد نعمت خدا را بر خودتان هنگامى كه لشگرى آمد بسوى شما، پس ما فرستاديم باد و لشگر غيبى را كه آنها را نمى ديدند و خداوند بآنچه كه ميكنيد بيناست.

10- هنگامى كه آمدند بسوى شما از بالاى سر شما و از پائين‏تر از شما و هنگامى كه چشمها حيران شد و دلها از ترس بگلوگاه و حنجره‏ها رسيد و گمان ميبرديد بخدا گمانهايى.

 

قرائت:

اهل مدينه و ابن عامر و ابو بكر و قتيبه، الظنونا و الرسولا و السبيلا با الف قرائت كرده‏اند در وصل و وقف ولى اهل بصره و حمزه در وصل و وقف بدون الف خوانده و بقيه از قرّاء در وقف با الف، و در وصل بدون الف قرائت كرده‏اند.

 

دليل:

ابو على طبرسى گويد: دليل قول كسى كه در وصل الف را تثبيت كرده اينست كه در قرآن مجيد چنين آمده و آن اساس آيه و آيات قرآنى است تشبيه بقوافى نموده از جهتى كه آن مقاطع آيات است، پس هم چنان كه تشبيه كرده (اكرمن و اهانن) را بقافيه‏ها در حذف ياء از آنها چنانچه حذف شده در مثل قول شاعر:

من حذر الموت ان ياتين‏ و اذا ما انتسبت له انكرن‏

كسى كه مردم را از مرگ ميترسانيد كه ناگهان آيد وقتى كه مرگ به سراغش آمد انكار نمود.

همين طور تشبيه نموده اين را در اثبات الف بقافيه‏ها، و امّا كسى كه الف را در وصل انداخته، پس او اثبات آن را در قوافى ميداند و حال آنكه رؤس آيات قافيه نيست، پس در وصل حذف ميشود چنانچه در غير آنهم حذف ميشود از چيزهايى كه در وقف ثابت ميماند مثل تشديدى كه ملحق ميشود بحرفى كه بر آن وقف ميشود، و اين هنگاميست كه در خطا ثابت باشد پس شايسته است كه حذف نشود چنانچه هاء وقف از كلمه (حسابيه و كتابيه) حذف نميشود و اينكه آن جارى ميشود مجراى موقوف عليه و وصل هم نميشود

 

 

اعراب:

أَنْ تَفْعَلُوا موصول وصله است در محلّ رفع بسبب مبتداء بودن براى اينكه آن استثناء منقطع، و خبر آن محذوف و تقديرش اينست لكن فعلكم الى اوليائكم معروفا جائز لكن كار خوب شما بدوستانتان رواست.

وَ إِذْ أَخَذْنا در ظرف عامل، اذكروا قول خداى سبحان‏ إِذْ جاءَتْكُمْ‏ جُنُودٌ العامل اينجا محذوف تقديرش چنين است، اذكروا نعمة اللَّه عليكم كائنة وقت مجى‏ء جنود (اذ جاءكم) بدل از اذ اوّل و همين طور از إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ است‏

 

شأن نزول:

كلبى گويد: پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله ميان اصحابش برادرى و مواخات برقرار كرد و هر دو نفر مرد را با هم برادر نمود، پس هر گاه يكى از آن دو از دنيا ميرفت آنكه زنده بود ميراث او را تصاحب كرده و به نزديكان نسبى او چيزى نميداد و اين مدّتى تا خدا ميخواست ادامه داشت تا آيه‏ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ … نازل شد، پس آيات مواريث نسخ كرد قانون ميراث مؤاخات و برادرى و هجرت را و نزديكتر به ميّت (مانند پسر و دختر و پدر و مادر و همسر) وارث گرديد، پس نزديكتر مانند برادر و خواهر و جد و جدّه از نزديكان و خويشاوندان.

قتاده گويد: مسلمانها به سبب مهاجرت وارث ميشدند و اعرابى مسلمان كه هجرت نكرده بود از مهاجرين چيزى را ارث نمى‏برد، پس اين آيات نازل و ميراث بنسب و خويشاوندان مقرّر گرديد.

 

تفسير:

النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‏ پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله سزاوارتر است بمؤمنين از خودشان يعنى آن حضرت اولى و شايسته‏تر است بايشان از خودشان.

مقصود از اينكه پيامبر سزاوارتر است چيست؟

چند قول در معناى اولى گفته شده است:

1- ابن زيد گويد: پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله سزاوارتر است به تدبير ايشان و فرمان او بر ايشان نافذتر است از حكم ايشان بر ايشان خلاف آنچه حكم ميشود بر آن براى وجوب طاعت و پيروى از آن حضرت كه مقرون بطاعت خداى تعالى است‏.

2- ابن عباس و عطا گويند: يعنى آن حضرت اولى و شايسته است به ايشان در دعوت كردن، پس هر گاه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله ايشان را براى كارى و چيزى فراخواند و يا فرمان داد ولى نفوسشان آنها را بچيزى خلاف خواسته پيامبر دعوت نمود اطاعت و پيروى خط و فرمان پيامبر (ص) اولى و واجب است از اطاعت نفوسشان” و اين از قول اوّل نزديكتر است” 3- بدرستى كه حكم آن حضرت نافذتر است از حكم بعضى از آنها بر بعضى ديگر مثل قول خدا فَسَلِّمُوا عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ‏” پس سلام كنيد بر خودتان” پس هر گاه او با سزاوارتريش بايشان از مال امتش ارث نبرد چگونه ارث ميبرد كسى كه حق او را بسبب پسرخواندگى واجب ميدانيد، و از پيامبر (ص) روايت شده كه وقتى خواست غزوه تبوك برود فرمان داد كه مردم همه بسيج نموده بيرون‏ روند، گروهى گفتند ما از پدران و مادران‏مان اجازه ميگيريم اگر آنها موافقت كردند ميرويم و گرنه نخواهيم رفت، پس اين آيه نازل شد.

و از ابى بن كعب و ابن مسعود و ابن عباس روايت شده كه ايشان آيه را اينطور قرائت ميكردند (النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امّهاتهم و هو اب لهم) و در قرآن ابى بن كعب هم چنين بود، و از حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام هم همين طور روايت شده است.

مجاهد گويد: هر پيغمبر براى امتش پدر بود و براى همين مومنين با هم برادرند، زيرا پيامبر (ص) پدر ايشانست در دين (چنانچه فرمود:” انا و على أبوا هذه الامه”

من و على دو پدر اين امّت هستيم.

و مفرد انفس نفس است و آن مخصوص حيوان حسّاس دراكى است كه نفيس‏ترين اعضايى است كه در وجود اوست.

و محتمل است كه اشتقاق آن از تنفّس نفس كشيدن باشد كه آن تروح است، و محتمل است كه از نفاسه يعنى ارزشمندى باشد كه آن پربهاترين و گرامى‏ترين اعضاء اوست.

وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ‏ و همسران آن حضرت مادران شمايند يعنى آنان براى مؤمنان مانند مادرند در احترام و حرمت ازدواج و حال آنكه مادر حقيقى نيستند زيرا اگر بودند هر آينه دختران آنها هم خواهران مؤمنين مى‏بودند حقيقة و تزويج آنها بر مؤمنين حلال نبود، پس معلوم شد كه مقصود از آن حرمت عقد ايشان است نه بر چيز ديگر براى اينكه ثابت نشده چيزى از احكام مادرى ميان آنها و مؤمنين مگر حرمت ازدواجشان فقط، آيا نمى‏بينى كه نگاه كردن بر ايشان بر مؤمنين جايز نيست و نيز آنها نمى توانند بر مؤمنين نظر نمايند و مؤمنين ارث نمى‏برند از آنها و براى همين است كه شافعى ميگويد وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ‏ در يك معنى مخصوصى است نه معناى مادرى عمومى مطلق و آن باين معناست كه آنها محرّمات‏ ابدى هستند ولى محرمهاى در خلوت و مسافرت نيستند و اين همان معنايى است كه مسروق از عايشه روايت كرده كه زنى باو گفت اى مادر، پس عايشه گفت من مادر تو نيستم بلكه مادر مردان شمايم.

و بنا بر اين مطلب جايز نيست كه بخواهران و برادران ايشان خال المؤمنين و خالة المؤمنين گفته شود.

شافعى گويد: زبير اسماء دختر ابى بكر را تزويج كرد و نگفت كه او خاله مؤمنين است.

وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ‏ و اين آيه در آخر سوره انفال تفسير شده، و اولوا الارحام صاحبان نسب و خويشاوندانند، چون خداوند سبحان فرمود كه همسران پيامبر (ص) مادران مؤمنين هستند در تعقيب آن اولوا الارحام را فرمود و بيان نمود كه ميراث نمى‏برد مگر بانتساب ولادتى و خويشاوندى، و مقصود اينست كه صاحبان نزديكان هم بعضى از آنها بارث بردن شايسته تر از بعضى از مؤمنين، يعنى انصار و مهاجرين كه از مكّه هجرت بمدينه كردند هستند.

و بعضى گفته‏اند: مقصود از مؤمنين آنهايى هستند كه با هم پيمان و عقد برادرى بستند و يا مهاجرت نمودند، پس اين آيه نسخ نمود توارث به هجرت و مؤاخات در دين را و آن دلالت دارد بر اينكه ميراث بقرابت و خويشاوندى است، پس هر كس نزديكتر باشد (مثل پسر و دختر و پدر و مادر) پس او سزاوارتر بميراث است از آنهايى كه دورترند (چون برادر و خواهر، يا عمو و عمه، دايى و خاله).

إِلَّا أَنْ تَفْعَلُوا إِلى‏ أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفاً مگر اينكه بدوستانشان خوبى نمائيد.

الّا استثناء منقطع است و معنايش اينست، لكن اگر شما بدوستانتان كه مؤمن هستند و يا هم پيمان‏هاى خودتان چيزى كه خوب شايسته باشد نموديد (مثلا احسانى كرديد) آن كار خوبى است.

سدى گويد: مقصود از اين وصية كردن مؤمن است به برادران دينيش (كه از ثلثش بگويد به دوستان و برادران دينيش بدهند).

و غير سدى گويند: وقتى توارث بمؤاخات و برادرى و هجرت نسخ شد به آيه اولوا الارحام وصية را مباح فرمود كه انسان وصية كند براى هر كس كه دوست دارد او را بآنچه كه ميخواهد از ثلث مالش معناى معروف وصيّت در اينجا است.

از محمد بن حنفيه (فرزند امير المؤمنين عليه السلام) و عكرمه و قتاده حكايت شده كه معناى آن وصيت به نزديكان است از مشركين.

و بعضى گفته‏اند: كه اين صحيح است براى اينكه خداوند تعالى از اين كار نهى فرموده بقولش‏ لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگيريد … و بسيارى از فقهاء (عامّه) تجويز كرده‏اند وصيّت براى نزديكان كافر را، و اصحاب ما گفته‏اند كه وصيّت براى نزديكان كافرى كه پدر و مادر و يا فرزند باشند جايز است.

كانَ ذلِكَ‏ يعنى نسخ ميراث بسبب هجرت و رد آن بارحام از نزديكان‏ فِي الْكِتابِ‏ يعنى در لوح محفوظ ثابت است.

و بعضى گفته‏اند: يعنى در تورات است‏ (مَسْطُوراً) يعنى نوشته شده و من در قول خدا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ‏ دو احتمال در آن ميرود، يكى از آن دو آنچه ما ياد نموديم و ديگرى تقديرش اينست، و اولوا الارحام من المؤمنين و المهاجرين اولى بالميراث، صاحبان ارحام از مؤمنان و مهاجران سزاوارتر بميراث هستند.

وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ‏ و آن گاه كه ما از پيامبران پيمان شان را گرفتيم.

قتاده گويد: يعنى اى محمد (ص) ياد كن هنگامى كه خداوند تعالى پيمان از پيامبران گرفت خصوصا كه بعضى از آنها تصديق كنند بعضى ديگر را و پيروى نمايند بعضى از ايشان برخى ديگر را.

مقاتل گويد: پيمان از ايشان گرفت بر اينكه خدا را عبادت كنند و مردم را بعبادت خدا بخوانند، و اينكه بعضى از آنان بعضى ديگر را تصديق نموده و ملّت و قوم خود را نصيحت نمايند.

(وَ مِنْكَ) اى محمد، و البتّه آن حضرت را براى فضل و شرفش مقدم داشت.

وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى‏ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ‏ اين پنج پيغمبر (ص) را بنامهايشان ياد نمود و اختصاص داد براى اينكه آنان اصحاب شرايع‏ بودند.

وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً و ما گرفتيم از ايشان پيمان سختى يعنى پيمان محكمى گرفتيم بر وفاء كردن بآنچه را كه متحمل شده از بار رسالت و ابلاغ كردن احكام دين و شريعت.

و بعضى از مفسّرين و دانشمندان گفته‏اند: يعنى ما از ايشان عهد و پيمان محكم گرفتيم كه بملّت خود اعلان كنند كه محمد (ص) رسول و فرستاده خداست و پيامبرى بعد از او نخواهد بود، و البتّه ذكر ميثاق را مكرّر فرمود براى تأكيد در اوّل آيه بطور مطلق ياد نمود و در آخرش آن را مقيّد ساخت بزيادتى صفت غليظ، سپس خداوند فايده ميثاق و پيمان بستن با انبياء را بيان فرمود، و گفت:

لِيَسْئَلَ الصَّادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ‏ تا اينكه به پرسند راستگويان را از صداقت و راستگوييشان.

مجاهد گويد: يعنى البتّه اين كار را كرد و پيمان را گرفت تا اينكه سؤال كند از پيامبران مرسل كه امتهاى شما چه جواب دادند بشما.

بعضى گفته ‏اند: تا اينكه از راستگويان سؤال كنند در توحيد و يگانگى خدا و عدل او و شرايع از راستيشان يعنى آنچه را كه در باره خدا ميگويند،پس بآنها گفته ميشود آيا خداى متعال به هيچ كس ظلم و ستم نموده است آيا هر انسانى را باعمال خودش مجازات و پاداش داده، آيا كسى را بدون گناه عذاب نموده است مثل اين، پس ميگويند بلى در قضاوتشان عدالت نمود و هر كس را بكردار خودش كيفر داد.

و بعضى گفته‏اند: يعنى براى اينكه راستگويان را به پرسد در گفتار ايشان از راستى و صداقت در كارهايشان.

و بعضى گفته‏اند: تا اينكه از راستگويان به پرسند هدف شما از راستگويى چه بود، آيا فقط خدا بود، يا غير خدا، و در آن تهديدى براى دروغگويانست.

حضرت صادق عليه السلام فرمود: وقتى از راستگويى او سؤال شود كه به چه وجه و جهت بود، ميگويد (مثلا براى خدا و يا … بود) پس به حسب آن پاداش داده ميشود، پس حال دروغگو چگونه خواهد بود آن گاه خداى سبحان فرمود:

وَ أَعَدَّ لِلْكافِرِينَ عَذاباً أَلِيماً يعنى مهيّا نموده براى كفّار عذاب دردناكى، سپس مؤمنان را مخاطب ساخته و فرمود:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ‏ اى گرويدگان بحق و كسانى كه ايمان آورده‏ايد يادآور شويد نعمت خدا را بر خودتان، و تذكر داد بايشان بزرگ نعمت خود را بر آنها كه رفع احزاب (گروهاى مختلف عرب از قريش و غير آن) بود.

إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ و ايشان آنهايى بودند كه تحزّب (گروه گرايى) كردن بر رسول خدا (ص) در ايّام جنگ خندق.

فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً و آن باد تندى بود كه بر ايشان وزيد تا ديگهاى غذاى برگشته و خيمه‏هاى آنها كنده شد.

وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها و لشگرى كه نديديد آنها را از فرشتگان.

و بعضى گفته‏اند: كه فرشتگان در آن روز جنگ نكردند و كسى را نكشتند بلكه مؤمنان را تشجيع كرده و كفار را ميترسانيدند.

وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً و خداوند بآنچه را كه ميكنيد بيناست كسى كه با تاء قرائت كرده ميگويد روى خطاب با مؤمنين است، و كسى كه با ياء خوانده مقصودش اينست كه خدا عالم است بآنچه را كه كفّار انجام ميدهند سپس فرمود:

إِذْ جاءُوكُمْ‏ يعنى ياد آوريد هنگامى كه لشكر مشركين بسوى شما آمدند.

مِنْ فَوْقِكُمْ‏ يعنى از بالاى وادى از طرف مشرق، بنى قريظه و بنى نضير و غطفان.

وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ‏ يعنى از طرف مغرب از سمت مكّه ابو سفيان در مردم قريش و كسانى كه پيرو او بودند.

وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ يعنى ديدگان شما از هر جهت مات و حيران شده و نمى‏گريست مگر دشمن را كه از هر طرف روى آورده است.

و بعضى گفته‏اند: يعنى چشمها از وحشت و ترس از جاى خود برگشته چنانچه شخص ترسو ميشود و در حال ترس نميداند چه مى‏بيند.

وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ و دلها بگلو رسيد، حنجره داخل گلو ميباشد.

قتاده گويد: يعنى دلها از جاى خود كنده شد و اگر نبود كه گلو و حلقوم تنگى از آن ميكرد كه بيرون رود، هر آينه بيرون ميرفت.

ابو سعيد خدرى گويد: روز خندق گفتيم اى رسول خدا بفرما ما چه بگوئيم، بحقيقت جان ما بگلو رسيد، فرمود بگوئيد: اللّهم استر عوراتنا، و آمن روعاتنا، بار خدايا مستور و مصون دار ناموس ما را و ايمن فرما وحشت ما، گويد پس آن را خوانديم، پس چهره‏هاى دشمنان خدا بسبب باد تندى زده شد، پس فرار كردند.

فراء گويد: معناى‏ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ چنين است يعنى آنها ترسيدند و بيشترشان بجزع افتادند، و شخص ترسو و جبان هر گاه ترسش سخت شد كبدش باد ميكند و وقتى كبد متورّم شد جان بگلو ميرسد.

وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا يعنى گمانهاى شما دگرگون و مختلف- خواهد بود، پس بعضى از شما گمان نصر و يارى خدا را ميبرد و برخى هم از خدا مأيوس و نااميد ميشود.

حسن گويد: يعنى گمان مبريد گمانهاى مختلف منافقين خيال ميكنند كه محمد (ص) مستأصل و بيچاره ميشود و مؤمنين گمان ميكنند كه آن حضرت يارى ميشود.

و بعضى گفته‏اند: افرادى كه ضعيف القلب و ايمان بودند مثل منافقين فكر ميكردند، لكن اين معنى وارد نشده.

و بعضى گفتند: كه اختلاف گمان آنها اين بود كه بعضى گمان ميكردند كه كفّار غالب ميشوند، و بعضى گمان ميكردند كه ايشان بر شهر مدينه مستولى ميشوند، و بعضى گمان ميكردند كه جاهليّت عود خواهد نمود

چنانچه قبل از اسلام بود، و بعضى گمان ميكردند كه آنچه خدا و پيامبر وعده دادند از يارى دين و اهلش آن غرور و فريب است، پس اقسام ظنون بسيار است خصوصا گمان ترسوها از همه بيشتر است.

چنانچه قبل از اسلام بود، و بعضى گمان ميكردند كه آنچه خدا و پيامبر وعده دادند از يارى دين و اهلش آن غرور و فريب است، پس اقسام ظنون بسيار است خصوصا گمان ترسوها از همه بيشتر است.

 

ترتيب:

قول خداى تعالى، النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ‏ پيوست بقول او وَ ما جَعَلَ أَدْعِياءَكُمْ أَبْناءَكُمْ‏ دارد زيرا چون بيان فرمود كه پسر بودن بر او جايز و روا نيست در تعقيب آن فرمود كه آن حضرت با وصف اين بر مؤمنين- از خودشان شايسته‏تر است از جهت اينكه خداوند آن حضرت را بر آنها ولايت داد، پس بر ايشان واجب است او را پيروى و اطاعت نمايند، و اصل ولايت براى خداى تعالى است، چنانچه فرمود:

هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلَّهِ‏ ولايت در اينجا مخصوص خداست‏ پس براى‏ هيچكس حظى و نصيبى نيست در آن ولايت مگر كسى را كه خداى سبحان او را ولى نموده و توليت امر بندگانش را در اختيار او گذارده و به اين معنى پيامبر (ص) در روز غدير اشاره نموده و فرمود

الست اولى بكم من انفسكم‏

آيا من از شما بنفوس شما سزاوارتر نيستم؟ پس چون همه جواب مثبت داده و گفتند آرى شما بر ما از هر جهت شايسته‏ترى فرمود

من كنت مولاه فعلى مولاه‏

هر كس را كه من بر او ولايت دارم پس على بر او ولايت دارد و مولا بمعناى اولى است بدلالت كريمه‏ مَأْواكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ‏ جايگاه شما آتش و آن مولاى شماست يعنى براى شما سزاوارتر است و نيز قول لبيد شاعر جاهليت كه ميگويد:

فغدت كلا الفرجين تحسب انّه‏ مولى المخافة خلفها و امامها

پس صبح نمود هر دو شكاف كه خيال ميكرد ترس و خطر از جلو و عقب متوجه باوست، يعنى به ترس و مخافت سزاوارتر است. سپس برگشت خداوند سبحان به كلامش در تأكيد نبوّت پيامبر” ص” بذكر آنچه را كه از انبياء و پيامبران پيمان گرفته بود در اين باب و دنبال كرد آن را به بيان آيات و معجزاتش در روز احزاب و ذكر آنچه را كه انعام فرموده بر آن حضرت و بر مؤمنين از يارى كردن آنان مضافا بر آنچه كه براى ايشان از ثوابهاى اخروى مهيّا نموده بود.

 

 

حكايت جنگ خندق:

محمد بن كعب قرظى و غير او از اصحاب تاريخ پيامبر (ص) داستان‏

جنگ خندق را چنين گفته‏اند، كه عده‏اى از يهود كه از آنها سلام بن ابى الحقيق و حىّ بن اخطب با جماعتى از بنى النضير كه پيامبر خدا (ص) آنها را تبعيد و اخراج نموده بود رفتند تا در مكّه بر قريش وارد شده و آنها را بجنگ با پيامبر (ص) خوانده و گفتند ما با شما بر ضدّ مسلمانها هستيم تا آنها را مستأصل و بيچاره كنيم.

قريش گفتند اى جماعت يهود شما اهل كتاب اوّل هستيد، آيا دين ما بهتر است يا دين محمد (ص) گفتند بلكه دين شما بهتر از دين اوست و شما سزاوارتر بحق از او هستيد، پس ايشان يعنى (يهود عنود) همان مردمى هستند كه خداوند در باره آنان نازل فرمود، آيا نظر نميكنى به آنهايى كه بهره‏اى از كتاب (تورات) داده شده است به جبت و طاغوت ايمان آورده و به كفّار قريش ميگويند شما راه را از مؤمنين بهتر يافته‏ايد تا آنجا كه فرمود و كافيست براى آنها سعير جهنّم يعنى شعله آتش دوزخ.

پس قريش از گفته آنها مسرور و تحريك شده، پس براى جنگ با رسول خدا (ص) اجتماع نموده و آماده پيكار شدند، سپس يهوديان مذكور از مكّه بسوى قبيله غطفان رفته و آنها را دعوت بجنگ با رسول خدا (ص) كرده و با آنها هم گفتند كه ما با شما خواهيم بود و قريش هم براى اين كار با ما پيمان بسته‏اند، پس قبيله غطفان هم موافقت و آمادگى خود را اعلام نمودند پس قريش برهبرى و فرماندهى ابو سفيان بن حرب حركت كرده و غطفان هم بسركردگى عيينة بن حصين بن حذيفة بن بدر با قبيله فزاره و حرث بن عوف با قبيله بنى مره و مسعود بن جبلة الاشجعى با مردمى كه از اشجع متابعت او را نمودند بيرون آمده و بهم پيمانهاى خود هم نوشته از بنى‏ اسد كه با آنها موافقت كنند، پس طليحه با عدّه از بنى اسد كه هم پيمان با اسد و غطفان بودند بآنها پيوستند.

و قريش بجماعتى از مردان بنى سليم مثل ابو الاعور سلمى و پيروانش از قبيله مذكور نامه نوشتند كه قريش را كمك كنند، و چون اين اخبار بپيغمبر اسلام (ص) رسيد خندقى بر دور شهر مدينه با اشاره جناب سلمان فارسى رضوان اللَّه تعالى عليه كنده و اين اوّلين جنگى بود كه سلمان شركت كرده و او در آن موقع آزاد بود گفت يا رسول اللَّه (ص) ما در فارس وقتى در محاصره دشمن قرار ميگيريم بر دور خود خندق قرار ميدهيم، پس پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله رأى سلمان را پذيرفته و باتفاق مسلمانها خندق را كنده و آن را محكم ساختند.

و از دلايل و معجزات پيامبرى آن حضرت كه در حفر خندق ظاهر شد روايت ابو عبد اللَّه حافظ است كه باسنادش از كثير بن عبد اللَّه بن عمرو عوف مزنى آورده كه گفت پدرم براى من از پدرش حديث كرد كه پيغمبر (ص) در سال احزاب نقشه خندق را چنين پياده نمود كه كندن چهل زراع را در عهده ده نفر از مسلمين گذارد، پس در ميان مهاجرين و انصار در باره سلمان اختلاف شد و سلمان مرد نيرومند و پرتوانى بود پس انصار گفتند كه سلمان از ماست و مهاجرين گفتند سلمان از ماست، پس پيامبر خدا (ص) فرمود سلمان از ما خاندان است.

عمرو بن عوف گويد من و سلمان و حذيفة بن اليمان و نعمان مقرن و شش نفر از انصار چهل زراع را بريده و كنديم تا رسيديم به خاك رس خداوند از ته خندق سنگ سفيد گردى را بيرون آورد و بيل و كلنگ ما-شكست و بر ما سخت شد، پس بسلمان گفتيم از خندق بالا برو و پيامبر (ص) را از اين سنگ خبر بده كه يا ما از سنگ بگذريم كه گذشتن از سنگ نزديك است و يا اينكه ما را برأى و نظر مباركش در باره سنگ فرمان دهد چون ما دوست نداريم از خط نقشه آن حضرت تجاوز كنيم، پس سلمان از خندق بالا آمده و خدمت پيامبر (ص) رسيد در حالى كه برايش قبّه‏اى زده بودند، پس عرض كرد يا رسول اللَّه سنگ سفيدى گردى از ته خندق بيرون آمده و آهن آلات ما را شكسته و كار بر ما دشوار شده زيرا چيزى در آن اثر نميكند نه زياد و نه كم، پس نظر مبارك را در باره آن بفرما، پس آن حضرت با سلمان وارد خندق شده و كلنگ بدست گرفته و بر آن سنگ زد كه برقى از آن ظاهر شد كه تمام مدينه را روشن نمود مثل اينكه چراغ پر نورى در شب تاريكى افروخته‏اند، پس پيامبر تكبير فتح گفت مسلمانها نيز اللَّه اكبر گفتند، سپس دو مرتبه زد باز برقى ظاهر شد آن گاه ضربت سوم را زدند كه برق ديگرى برخاست.

پس سلمان گويد: گفتم پدر و مادرم بفدايت يا رسول اللَّه اين برقهايى كه مى‏بينيم چيست فرمود: برق اوّل نشانه فتح يمن است كه خداوند نصيب ما خواهد نمود و امّا دوّم نشانه فتح شام و مغرب است و امّا برق سوّم علامت فتح مشرق (و عجم) است، پس مسلمانان خوشحال شدند و گفتند الحمد للَّه موعد صادق، سپاس و شكر مخصوص خداونديست كه وعده دهنده صادق است، و احزاب ظاهر شدند، مؤمنين گفتند:

” هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ” اينست آنچه كه خدا و پيغمبر (ص) بما وعده داد و خدا و پيامبرش راست گفتند و منافقين‏ گفتند آيا تعجّب نمى‏كنيد كه محمد شما را خبر داده و وعده باطل ميدهد و بشما ميگويد كه در يثرب (مدينه) قصور حيره و مدائن و كسرى را مى‏بينيد و اينكه آنها را براى شما فتح ميكند و حال آنكه شما حفر خندق نموده، و جرئت مبارزه و ظاهر شدن را نداريد.

 

معجزه دوّم‏

و نيز از آيات و معجزات پيامبرى آن حضرت حكايتى است كه ابو عبد اللَّه حافظ با اسنادش از عبد الواحد بن ايمن مخزومى روايت نموده گويد:

شنيدم جابر بن عبد اللَّه انصارى گفت ما در آن روز خندق مى‏كنديم پس كوهكى در آن ظاهر شد، پس ما گفتيم يا رسول اللَّه كوهكى پيش آمده در خندق، پيغمبر (ص) فرمود: بر آن آب بپاشيد، آن گاه برخاست، پس بطرف آن كوهك آمد در حالى كه از گرسنگى دامن خود را بشكم مباركش بسته بود، پس كلنگ يا بيل را گرفت و سه مرتبه بسم اللَّه گفت آن گاه بر آن سنگ زد، پس آن سنگ مانند رمل و شن نرم رونده گرديد، پس گفتم به من اجازه دهيد بمنزلم بروم، پس اجازه فرمود، پس بهمسرم گفتم آيا از خوراكى چيزى دارى گفت: يك صاع (سه كيلو) جو و يك بزغاله هست، پس او جو را آرد نموده و خمير كرد و من بزغاله را ذبح كردم و پوست كندم و در اختيار عيالم گذاشتم و خدمت پيامبر آمدم و ساعتى نشسته، سپس باز رخصت گرفته و بمنزل آمده و ديدم همسرم آن خمير را نان ساخته و گوشت را هم پخته است، پس حضور پيامبر (ص) برگشته و گفتم نزد ما غذايى آماده است يا رسول اللَّه شما و دو نفر از اصحابتان تشريف بياوريد.

فرمود اى جابر غذا چه مقدار است، گفتم يك صاع نان جو و يك‏ بزغاله است، پس پيغمبر (ص) بمسلمانانى كه در خندق كار ميكردند فرمود برخيزيد براى صرف غذا بمنزل جابر بيائيد، پس همه آنها برخاسته و بطرف منزل من آمدند و من از خجالت حالتى كه پيدا كردم كه جز خدا كسى نميدانست براى كمى غذا و ميگفتم همه مردم آمدند بر يك من نان جو و يك بزغاله، پس نزد زنم آمده و گفتم ما رسوا شديم پيغمبر (ص) با تمام مردم مدينه آمدند، پس عيالم گفت آيا پيغمبر” ص” از تو از مقدار غذا پرسيد؟

گفتم بلى، پس گفت خدا و پيامبر (ص) داناترند ما او را از موجودى خود خبر داديم، پس اين سخن زن من غم و غصّه مرا برطرف كرد.

پس رسول خدا (ص) وارد شده و فرمود گوشت و نان را با من گذاريد پس آن حضرت شروع كرد به ريز كردن نان و در آبگوشت ريختن و گوشت بزغاله پخته را از هم جدا ميكرد و در ظرف غذا ميگذارد، و مرتبا جلوى مردم ميگذارد تا همه خورده و سير شدند و تنور نان و ديگ آبگوشت پر از نان و آبگوشت و گوشت بود مانند اولش سپس پيغمبر (ص) بعيال جابر فرمود خودت بخور و بهمسايه‏ها اهداء كن، پس ما غذا خورده و به تمام خويشان خود نيز هديه فرستاديم، و بخارى اين معجزه را در صحيح خويش آورده است.

براء بن عازب گويد: در روز احزاب رسول خدا (ص) با ما خاك حمل ميكرد و خاك سفيدى شكم آن بزرگوار را پوشانيده بود و بصداى بلند مى‏فرمود:

لا همّ لو لا انت ما اهتدينا و لا تصدّقنا و لا صلّينا

بار خدايا اگر تو نبودى ما هدايت نشده و نه زكاة داده بوديم و نه‏ نماز ميخوانديم.

فانزلن سكينة علينا و ثبت الاقدام ان لاقينا

پس خدايا بر ما سكينه و اطمينان را نازل فرما و قدمهاى ما را در هنگام ملاقات دشمن استوار دار.

ان الاولى قد بغوا علينا اذا أرادوا فتنة ابينا

بدرستى كه حزب اوّل (كه يهود مدينه‏اند) بر ما ستم كردند و هر وقت آنها ميخواستند آشوبى برپا كنند ما ممانعت ميكرديم، و اين رجز را نيز بخارى در صحيح خود نقل نموده است.

ابى الوليد از شعبه از ابى اسحاق از براء نقل نموده كه چون رسول خدا (ص) از حفر خندق خلاص شد قريش با ده هزار نفر از مردم مختلف و پيروان قريش از بنى كنانه و اهل تهامه رسيده و بين جرف و غابه‏ فرود آمدند و غطفان و پيروانش از اهل نجد آمده و در دامنه كوه احد منزل نمودند.

پيغمبر (ص) با سه هزار نفر از مسلمين از سور مدينه بيرون آمد، و سلع را در پشت خود قرار داده و در آنجا اردوگاه ساختند و خندق در ميان ايشان و جبهه دشمن بود، و امر فرمود كه زنان و كودكان را در مكان بلند منزل دهند، پس دشمن خدا حىّ بن اخطب نضيرى بدرب قلعه كعب بن اسد قرظى رئيس بنى قريظه كه با پيامبر (ص) پيمان بسته و مواعده گذارده بود كه بر عليه اسلام و مسلمين اقدامى ننمايد آمده و فرياد زد و وى را طلبيد و چون كعب صداى نحس ابن اخطب را شنيد درب قلعه را بروى او بست، پس اجازه ملاقات خواست و او خوددارى نمود، پس فرياد زد اى كعب در را باز كن كعب گفت واى بر تو اى حى تو مردى بد قدم و ميشوم هستى و من با محمد (ص) پيمان بسته‏ام كه بر عليه او كارى نكنم و نقض پيمان نميكنم، و از آن حضرت هم جز وفاء و صداقت چيزى نديده‏ام، ابن اخطب گفت واى بر تو در را باز كن تا با تو سخنى بگويم گفت من اين كار را نميكنم گفت آرى تو در را بسته‏اى كه مبادا من از آذوقه و علوفه تو چيزى بخورم.

پس در را گشود و حى بن اخطب وارد و گفت واى بر تو اى كعب من عزّت دنيا را برايت آورده‏ام، من برايت قريش را با تمام رؤسا و بزرگان آن و غطفان را با همه سرانش آورده‏ام و با من پيمان بسته‏اند كه از پاى ننشينند تا اينكه محمد و پيروانش را مستأصل و بيچاره كنند.

كعب گفت بخدا تو ذلّت و بدبختى دنيا را براى من آورده‏اى ابرى آورده‏اى كه رعد و برق دارد ولى يك قطره باران با آن نيست، مرا واگذار با محمد (ص) زيرا من جز صداقت و وفاء چيزى از او نديدم.

پس ابن اخطب ملعون كعب را مكرّر اغوا و بوعده شيطانى فريفت تا او را حاضر كرد بر اين پيمان و قرار كه اگر قريش و غطفان شكست خورده و نتوانستند به محمد (ص) صدمه‏اى بزنند و بمكّه برگشتند من بر قلعه تو وارد شوم، تا هر بلائى بر سر تو آمد به منهم برسد، پس كعب پيمان خود شكست و از قرارى كه ميان او و آن حضرت بود برائت جست.

پس چون اين خبر به پيامبر (ص) رسيد سعد بن معاذ بن نعمان‏ ابن امرء القيس كه يكى از بنى عبد الاشهل و در آن موقع رئيس قبيله اوس بود باتفاق سعد بن عباده يكى از بنى ساعدة بن كعب بن خزرج كه در آن وقت رياست قبيله خزرج را داشت با عبد اللَّه بن رواحه و خوات بن جبير فرستاد و فرمود برويد و به بينيد آيا خبر نقض پيمان كعب صحّت دارد يا نه، پس اگر درست است براى ما روشن كنيد كه بدانيم و بمردم نگوئيد و اگر كه بر وفاء و عهد خود باقى هستند بمردم ابراز كنيد.

پس آن گروه نزد كعب آمدند و ديدند كه آنها بر پليدترين حالت هستند و علنا ميگويند ميان ما و محمد عهد و قرارى نيست، پس سعد بن عباده آنها را بد گفته و ملامت كرد و آنها هم بسعد بدگويى كردند.

سعد بن معاذ گفت بدگويى را واگذار، پس بدرستى كه آنچه بين ما و آنهاست از بدگويى و شماتت بزرگتر است، سپس نزد پيغمبر (ص) آمده و گفتند آنها مانند قبيله عضل و قاره كه با اصحاب رسول خدا حبيب بن عدى و يارانش اصحاب رجيع مكر كردند هستند.

پيامبر (ص) فرمود اللَّه اكبر اى مسلمانان بشارت باد شما را در اين موقع بلاء بزرگ و سخت شد و ترس زياد عارض گرديد، و دشمن از بالاى مدينه و پائين آن هجوم آورد تا مؤمنان هر گمانى از خاطرشان گذشت و نفاق بعضى از منافقين ظاهر گشت.

پس پيامبر (ص) با مشركين حدود 27 روز در مقابل هم ايستاده ولى نبردى در ميان آنان نشد مگر تير اندازى.

پس چند نفر از قهرمانان و شجاعان قريش مثل عمرو بن عبد ود برادر بنى عامر بن لوى و عكرمة ابى جهل و ضرار بن خطاب و هبيرة بن ابى‏ وهب و نوفل بن عبد اللَّه لباس رزم پوشيده و بر مركب‏هاى خود سوار و از خيام بنى كنانه عبور و گفتند اى بنى كنانه آماده جنگ شويد كه به زودى خواهيد دانست در اين روز مرد ميدان كيست، سپس هى بر اسبهاى خود زد، و آمدند تا در لب خندق رسيدند و گفتند بخدا سوگند كه اين يك نقشه‏اى است كه عرب آن را نمى‏دانست، پس گشتند تا جاى تنگى از خندق را يافتند و بر اسبها نهيب دادند تا از خندق پريده و در آن طرف كه زمين سخت و محكمى بود جولانى كرده و مبارز طلبيدند.

پس على بن ابى طالب عليه السلام با چند نفر از مسلمين به مبارزه آنان شتافته و آن مرزى كه عبور كرده بودند گرفتند و عمرو بن عبد ود پهلوان قريش كه در روز جنگ بدر هم حاضر و مجروح شده و نتوانسته بود كه در جنگ احد شركت كند با اقرانش بطرف على عليه السلام آمد و او در اين روز براى اينكه دلاورى و شجاعت خود را اعلام كند، بميدان آمده بود و قريش او را با هزار سوار برابر و باو فارس يليل ميگفتند براى اينكه او با چند سوار از قريش آمدند تا به يليل كه بيابانى نزديك بدر است رسيدند، پس بنو بكر با جماعتى جلوى آنها را گرفتند، پس عمرو به يارانش گفت شما برويد و آنها رفتند و او به تنهايى با بنو بكر بمقاتله برخاست و آنها را كشت و يا فرارى نمود تا بفارس يليل معروف گرديد.

و نام زمينى كه در آن خندق كندند (مداد) بود و اوّل كسى كه از آن پريد عمرو و يارانش بودند، پس در اين باره گفته شده است.

عمرو بن عبد ود كان اوّل فارس‏ جزع المداد و كان فارس يليل‏

عمرو بن عبد ود، اوّل قهرمان و اسب سوارى بود كه از خندق پريد و او فارس يليل و شجاع بيقرين بود.

ابن اسحاق گويد: كه عمرو بن عبد ود فرياد ميكرد (هل من مبارز) آيا كسى هست كه به نبرد و مبارزه با من آيد، پس على عليه السلام در حالى كه در لباس رزم بود و خودى از آهن بسر داشت برخاست و گفت يا رسول اللَّه من به جنگ او خواهم رفت پيامبر (ص) فرمود بنشين يا على او عمرو است و عمرو پياپى ميگفت، الا رجل، الا رجل، آيا مردى نيست، بميدان من آيد و ميگفت بهشتى كه شما گمان ميكنيد هر كس از شما كشته شود و يا بكشد داخل آن ميشود كجاست؟

پس على عليه السلام برخاست و گفت يا رسول اللَّه من آماده نبرد عمروم، و عمرو براى بار سوم فرياد زد و گفت:

و لقد بححت من النّداء بجمعكم هل من مبارز

و هر آينه بحقيقت كه من فرياد زدم بجمع شما مسلمين آيا كسى هست كه به نبرد من آيد.

و وقفت اذ جبن المشجع‏ موقف البطل المناجز

و من ايستادم زمانى كه دلاوران ترسيدند در مكان شجاع دلير و بى پروايى.

انّ السماحة و الشجا عة فى الفتى خير الغرائز

بدرستى كه كرم و شجاعت در جوان مرد بهترين غريزه و صفات است.

پس على عليه السلام برخاست و عرض كرد يا رسول اللَّه من مرد ميدان اويم و آن حضرت فرمود: على او عمرو است، گفت: گرچه عمرو باشد و از پيامبر اجازه نبرد با او را گرفت و پيامبر باو اجازه داد.

و در رواياتى كه ابو محمد حسينى قائينى براى ما نموده از حاكم ابو القاسم حسكانى باسنادش از عمرو بن ثابت از پدرش از جدش از حذيفه گويد، كه پيامبر زره خود را بنام (ذات الفصول) بر تن او نمود و شمشير ذا الفقارش را باو داده و عمامه خود را بر سر او گذارد آن گاه فرمود اكنون پيش برو و چون شروع برفتن كرد فرمود:

بار خدايا او را از جلو و پشت سر و راست و چپ و بالا و پائين محافظت بفرما، ابن اسحاق گويد، پس على عليه السلام بطرف عمرو رفت در حالى كه ميگفت:

لا تعجلن فقد اتا ك مجيب صوتك غير عاجز

عجله و شتاب نكن كه آمد پاسخ گوينده‏ى صداى تو كه عاجز و ناتوان نيست.

ذو نيّة و بصيرة و الصدق منجى كلّ فائز

كسى كه صاحب اراده و قصد و بينايى و بينش و صداقت و نجات دهنده رستگارى است.

انّى لارجو ان اقيم عليك نائحة الجنائز.

من بحقيقت اميدوارم كه بر تو اقامه كنم نوحه و عزاى جنازه‏ها را.

من ضربة نجلاء يبقى‏ ذكرها عند الهزاهز

از ضربت سختى كه خاطره آن باقى بماند نزد طعنه زن‏ها و مسخره كن‏ها.

پس عمرو بآن حضرت گفت، تو كيستى؟ فرمود: من على هستم.

گفت، ابن عبد مناف؟ فرمود: من على بن ابى طالب بن عبد المطلب‏ ابن هاشم ابن عبد منافم.

عمرو گفت، اى پسر برادر از عموهاى تو افرادى هستند كه از تو بزرگترند من كراهت دارم كه خون تو را بريزم، على عليه السلام فرمود، لكن من بخدا قسم كراهتى ندارم كه خون تو را بريزم، پس عمرو خشمگين شده و از اسب پياده و شمشيرش را كه گويى شعله‏ اى از آتش بود كشيد بطرف على” ع” در حال غضب آمد، پس على عليه السلام با كلاخودى كه بر سر داشت به جلوى او آمد و عمرو چنان ضربتى بر آن زد كه آن را دو نيم كرد و شمشير در آن مانده و به جلوى سر مبارك آن حضرت رسيد، و آن را شكافت و آن حضرت هم ضربتى بر رگ گردن عمرو زد كه بزمين افتاد.

و در روايت حذيفه هست كه آن حضرت شمشيرى بر هر دو ساق پاى عمرو زد كه از پشت بزمين افتاد و ميان آنها گرد و غبارى برخاست، پس صداى اللَّه اكبر على عليه السلام بگوش رسول خدا (ص) رسيد فرمود:

بآن خدايى كه جان من در دست اوست على عمرو را كشت، و اوّل كسى كه مبادرت كرد بسوى آن گرد و غبار عمر بن خطاب بود كه ديد على عليه السلام شمشير خود را بزره عمرو مى‏مالد، پس عمر فورا برگشت و گفت يا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله على عمرو را كشت، و على سر خود را بست و به سوى پيامبر (ص) آمد و صورتش مانند ماه مى‏درخشيد، پس عمر بن خطاب، گفت چرا زره ارزنده او را كه در عرب بهتر از او نيست از تن او در نياوردى فرمود: چون او را زدم عورتش را وسيله مصونيت خود قرار داد و من از پسر عمويم خجالت كشيدم كه او را لخت كنم.

حذيفه گفت: پس پيامبر (ص) فرمود، اى على بشارت باد تو را كه‏ اگر عمل امروز با عمل امت محمد (ص) ميزان كنند عمل تو (ضربت زدن تو) برتر از عمل آنان آيد، و اين براى اين بود كه خانه‏اى باقى نماند از خانه‏ هاى مشركين مگر آنكه بكشته شدن عمرو محزون گرديده و ناتوان شد، و نماند منزلى از منازل مسلمين مگر اينكه عزت و توانى در آن داخل گرديد.

و نيز ابو القاسم حسكانى باسنادش از سفيان ثورى از زبيد ثابى از مره از عبد اللَّه بن مسعود روايت نموده كه آيه: كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ‏ را بعلى ميخواند، پس ياران عمرو فرار را بر قرار اختيار كرده و ليكن اسبهاشان در خندق افتاده و مسلمانان آنها را تعقيب و محاصره نموده و ديدند كه نوفل بن عبد العزى در درون خندق است، پس او را از اطراف سنگ باران كردند، پس نوفل بايشان گفت يك بار كشتن از اين بهتر است، يكى پائين آيد تا با او مبارزه كنم، پس زبير بن عوام وارد خندق شده و او را كشت. و ابن اسحاق گويد: كه على عليه السلام نيزه‏اى بزير گلوى او زد و او هلاك شد در خندق و مشركين خدمت پيامبر (ص) ده هزار دينار فرستاده كه مرده او را بخرند، پيامبر (ص) فرمود: آن مال شما ما قيمت و بهاء مرده را نمى‏خوريم، و امير المؤمنين على عليه السلام ابياتى در آنجا انشاد كرد كه اين چند بيت از آنهاست.

نصر الحجارة من سفاهة رأيه‏ و نصرت ربّ محمد بصواب‏

يارى كرد عمرو بتهاى سنگى را از نادانى و حماقت رأى و عقل، و من‏ يارى نمودم پروردگار محمد را بدرستى و راستى.

فضربته و تركته متجدّلا كالجذع بين دكادك و رواب‏

پس من او را زدم و انداختم روى زمين مانند تنه درختى كه ميان رمل و تپّه‏هاى شنى افتاده باشد.

و عففت عن اثوابه و لو انّنى‏ كنت المقطّر بزيّ اثوابى‏

و من از گرفتن لباسهاى رزمى او كه ارزنده و بى‏نظير بود خوددارى كردم و گرچه من نيازمند بودم براى كهنه بودن لباسهايم.

و عمرو بن عبيد از حسن بصرى روايت كرده كه گفت وقتى على عليه السلام عمرو بن عبد ود را بقتل رسانيد سر نحس او را برداشت و انداخت در پيش روى رسول خدا (ص)، پس ابو بكر و عمر برخاسته و سر مبارك على (ع) را بوسيدند.

و از ابى بكر بن عياش روايت شده كه گفت على عليه السلام ضربتى زد كه در اسلام ارزشمندتر از او نبوده است، يعنى ضربتى كه از آن حضرت بر عمرو بن عبد ود زد و بر على عليه السلام ضربتى زده شد كه در اسلام از او بد تر نبوده، يعنى ضربه ابن ملجم كه بر آن لعنتهاى خدا باد.

ابن اسحاق گويد: حيان بن قيس بن عرقه تيرى بر سعد بن معاذ انداخت و گفت، بگير اين تير را و من ابن عرقه هستم، پس رگ اكحل او را قطع كرد، پس سعد گفت خدا تو را در آتش اندازد، بار خدايا اگر من مدتى بعد از جنگ قريش باقى ماندم، پس مرا زنده بدار تا انتقام خود را از ابن عرفه بگيرم، زيرا كه قومى نيست كه محبوب‏تر نزد خدا باشد كه جهاد كنم با آنها از قومى كه اذيّت كردند پيامبر تو را و تكذيب او نموده و او را بيرون كردند، و اگر جنگ بين ما و آنها پايان يافته خدايا اين زخم تير را وسيله شهادت من قرار بده و مرا نميران تا چشم مرا از انتقام از بنى قريظه روشن نمايى.

گويد: نعيم بن مسعود اشجعى خدمت پيامبر (ص) گفت اى رسول خدا (ص) من مسلمان شده ‏ام و هيچكس از خويشان من خبر ندارد، پس حكم و فرمان خود را بمن بفرمائيد، پس پيامبر (ص) باو فرمود تو در ميان ما يك نفر بيشتر نيستى پس هر چه ميتوانى براى ما انجام بده كه جنگ مكر و خدعه است الحرب خدعة پس نعيم بن مسعود رفت تا بقلعه بنى قريظه رسيد و گفت من دوست صميمى شمايم و گفت شما و قريش و غطفان در نزد محمد (ص) يكى نيستيد، شهر شهر شماست و در آنجا اموال و فرزندان و زنان شماست.

قريش و غطفان بلادشان دور است و آنها آمدند تا بر شما وارد شوند پس اگر فرصتى بدست آوردند كه شكستى باسلام بزنند خواهند زد و گرنه بوطن خود برگشته و شما را با اين مرد (محمد) واگذار خواهند نمود و شما را توان مقابله با او نيست، پس شما مبارزه و جنگ نكنيد مگر آنكه چند تن از اشراف قريش را به گروگان بگيريد تا وثيقه شما باشد كه قريش حركت نكنند تا با محمد (ص) جنگ كنند.

پس بنى قريظه باو گفتند تو مطلبى را بآن اشاره كردى كه ما از آن غافل بوديم.

سپس آمد نزد ابو سفيان و اشراف قريش و گفت اى گروه قريش شما دوستى من را نسبت بخودتان دانسته ‏ايد و ميدانيد كه من از محمد و دين او بى‏ زارم، من آمده ‏ام نصيحتى بشما كنم خواهش دارم آن را كتمان نمائيد گفتند تو پيش ما مورد اطمينان هستى هر چه بخواهى انجام ميدهيم.

گفت آيا ميدانيد كه بنى قريظه از پيمان شكنى خود پشيمان شده و نزد محمد (ص) فرستاده ‏اند كه تو از ما راضى نيستى مگر اينكه عده ‏اى از رؤساء قريش را بگروگان بگيريم و تحويل شما دهيم تا آنها را بكشى آن گاه باتفاق شما با آنها بجنگيم تا ايشان را از زمينهاى خودمان بيرون كنيم، پس محمد (ص) پذيرفت، پس اگر فرستادند كه از شما گروگان بگيرند مواظب باشيد كه يك نفر را هم بآنها ندهيد، و جدا از اين كار حذر و پرهيز كنيد.

سپس نزد قبيله غطفان آمد و گفت اين گروه غطفان من مردى از شما هستم و آنچه به قريش گفته بود بايشان گفت. پس چون صبح شد و آن روز شنبه ماه شوّال سال پنجم از هجرت بود، ابو سفيان عكرمه پسر ابو جهل را با عدّه ‏اى از قريش نزد بنى قريظه فرستاد و گفت بآنها بگو كه ابو سفيان ميگويد اى بنى قريظه علوفه و اسبهاى ما از بين رفتند و ما ساكن اينجا نيستيم، پس بيرون بيائيد تا با محمد مبارزه و پيكار كنيم، آنها در پاسخ گفتند كه امروز روز شنبه است و ما هيچ كار نمى ‏كنيم، و علاوه بر اين ما باتفاق شما با محمد كارزار نميكنيم مگر اينكه شما چند نفر از بزرگان قريش را به عنوان گروگان بما بدهيد تا مورد وثوق و اطمينان ما شود كه شما نرويد، و ما را تنها نگذاريد كه با محمد بجنگيم.

ابو سفيان گفت بخدا سوگند اين همان مطلبى بود كه نعيم گفت و ما را از آن بيم داد، پس پيغام فرستاد كه ما يك نفر را هم بشما نخواهيم داد و اگر دلتان ميخواهد بيرون بيائيد. جنگ كنيد و اگر هم خواستيد كنار بنشينيد و جنگ نكنيد.

پس يهود بنى قريظه گفتند بخدا قسم اين همان چيزى بود كه نعيم بما گفت، پس پيام فرستادند كه ما بخدا جنگ نخواهيم كرد مگر آنكه چند نفرى از شما بگروگان بگيريم و خداوند بين آنها تفرقه انداخت و بادى، بسيار سرد در شبهاى زمستان برايشان فرستاد تا منصرف از جنگ شده و برگشتند.

محمد بن كعب گويد: حذيفة اليمان ميگفت قسم بخدا كه ما در روز خندق ديديم از كوشش و گرسنگى و ترس آن قدرى كه جز خدا كسى نداند، و پيامبر (ص) برخاست و آن قدرى كه خدا ميخواست در آن شب نماز خواند، پس فرمود كسى هست برود و خبر قريش را بياورد تا در بهشت رفيق من باشد حذيفه گويد بخدا قسم هيچكس از ما در اثر خستگى و ترس و گرسنگى بر برنخاست، پس پيامبر” ص” مرا طلبيد و من چاره ‏اى جز اجابت نداشتم پس گفتم لبّيك، فرمود: برو و خبر قوم را بياور و كارى نكن تا برگردى.

گفت من نزد قريش آمدم در حالى كه باد كه لشكر خدا بود بساط، و اردوى آنها را بر هم زده نه بنائى برايشان مانده بود و نه آتشى و نه ديك غذايى، و من در همين حال بودم كه ابو سفيان از خيمه ‏اش بيرون آمد و گفت اى مردم قريش هر كس به بيند كه در كنار او كيست، حذيفه گويد من زرنگى كرده و پيش دستى كردم بر ران دست راستى خود زدم و گفتم تو كيستى گفت من فلانى هستم، آن گاه ابو سفيان مركب خود را خواسته و سوار شد و گفت اى گروه قريش بخدا قسم كه شما در اينجا نميتوانيد بمانيد زيرا سواره و پياده هلاك شد، و بنى قريظه هم با ما خلاف كرد و اين هم باد سرد-سخت كه هيچ چيز براى ما باقى نگذارد، پس سوار بر شتر خود شد در حالى كه پاى او را باز نكرده بود.

حذيفه گويد: در دل خود گفتم اگر اين دشمن خدا را تيرى زده و ميكشتم كار بزرگى كرده ‏ام پس تيرى در كمان گذارده و ميخواستم بر او بزنم و عالم را از شرّ وجود او پاك كنم كه ياد سفارش پيامبر (ص) افتادم كه فرمود كارى نكن تا برگردى، پس تير را از كمان درآورده و خدمت رسول خدا” ص” رسيدم در حالى كه مشغول نماز بود، و چون احساس برگشت مرا فرمود مرا نزد خود جاى داده و نماز خود را تمام كرد و فرمود چه خبر دارى؟ پس تمام جريان را معروض داشتم.

و حافظ باسنادش از عبد اللَّه بن اوفى روايت نموده كه گفت رسول- خدا (ص) نفرين كرد بر احزاب و گفت‏

اللّهم انت منزل الكتاب سريع الحساب اهزم الاحزاب الهمّ اهزمهم و زلزلهم‏

بار خدايا تو نازل كننده كتاب و زود حسابى اين احزاب را فرار بده، بار خدايا ايشان را هزيمت بده و زير و رو نموده و پراكنده كن.

و از ابى هريره روايت نموده كه رسول خدا (ص) در روز جنگ احزاب مى‏گفت:

«دعاء وحدت»

لا اله الّا اللَّه وحده وحده وحده انجز جنده و نصر عبده و غلب الاحزاب وحده فلا شي‏ء بعده‏

نيست خدايى مگر خداى عالم كه يكتا و بى همتاست ارتش خود را عزيز و پيروز داشت و بنده خاصّ خود (محمد (ص) را يارى نموده و احزاب را بيكتايى خود مغلوب داشت، پس بعد از او چيزى نيست.

و از سليمان بن صرد، روايت نموده كه گفت رسول خدا (ص) زمانى كه احزاب فرار كرده و از آن حضرت دور شدند فرمود:

اكنون ما با آنها پيكار مى‏كنيم و آنها ديگر بجنگ ما نخواهند آمد و همانطور شد كه فرمود بعد از جنگ احزاب ديگر قريش بجنگ پيامبر” ص” نيامد ولى آن حضرت با آنها جنگيد تا خدا مكّه را براى ايشان گشود.

[سوره الأحزاب (33): آيات 11 تا 20]

هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَدِيداً (11) وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً (12) وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلاَّ فِراراً (13) وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْها وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلاَّ يَسِيراً (14) وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلاً (15)

قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِيلاً (16) قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً (17) قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلِيلاً (18) أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشى‏ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً (19) يَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْرابِ يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ وَ لَوْ كانُوا فِيكُمْ ما قاتَلُوا إِلاَّ قَلِيلاً (20)

 

ترجمه:

11- در آنجا مؤمنان آزمايش و امتحان شدند و (از بيم دشمنان) لرزيدند لرزيدنى سخت.

12- و نيز زمانى را كه منافقان و آنانى كه در دلهايشان بيمارى (ضعف ايمان و ترديد) بود گفتند كه خدا فرستاده وى جز وعده‏اى بفريب ما را وعده نداده.

13- و نيز آن هنگام كه گروهى از منافقان گفتند اى اهل مدينه براى شما در لشگرگاه محمد (ص) جاى ماندن نيست، پس بازگرديد و گروهى از ايشان از پيغمبر رخصت مى‏طلبيدند و (از روى بهانه جويى) ميگفتند خانه هاى ما در مدينه عورتست (ديوارى ندارد) و حال آنكه خانه ‏هاى ايشان خللى نداشت ايشان (از اين رخصت) جز گريختن از جهاد را نمى‏خواهند.

14- و اگر از اطراف مدينه كافران به خانه‏هاى‏شان درآيند يا گرداگرد مدينه را بگيرند آن گه به شرك دعوتشان كنند مسلّما فتنه را نسبت بكافران بدهند (و مشرك شوند) و در آن توقّف نكنند مگر اندكى.

15- و در حقيقت پيش از روز خندق (در جنگ احد كه فرار كرده بودند) با خدا عهد كردند كه (از جنگ) پشت نگردانند و پيمان خدا باز خواست شد نيست.

16- اى (رسول خدا) بگو گريختن شما را سود ندهد اگر از مرگ يا كشته شدن بگريزيد (در اجل شما نيفزايد) پس آنكه جز اندكى برخوردار نمى‏شويد.

17- و نيز بگو كيست كه شما را از حكم خداى تعالى نگاه دارد اگر خدا براى شما بدى يا براى شما نعمتى و رحمتى خواهد براى خويش جز خداى سرپرست و ياورى نمى‏يابند.

18- خدا بازدارندگان (مردم را از يارى پيغمبر) از گروه شما ميداند و نيز گويندگان ببرادران خويش كه بسوى ما بيائيد (و محمد ص) را واگذاريد) مى‏شناسد و منافقان به نبرد جز اندكى نمى‏آيند.

19- (در حالى كه بمعاونت) با شما بخيلانند و چون ترس از دشمن بياييد، مى‏بينى ايشان را كه بسوى تو نگاه ميكنند در حالى كه چشمايشان (در حدقه بچپ و راست) ميگردد مانند گرديدن چشم كسى كه از سكرات مرگ بيهوش شده و چون ترس از ميان برود شما را با زبانهاى تيز برنجانند در حالى كه بر غنيمت بخيلانند، اين گروه ايمان نياورده‏اند در نتيجه خدا كردار ايشان را تباه گردانيده است، و اين تباه كردن بر خدا آسان است.

20- منافقان (از بيم و بد دلى) خيال ميكنند كه احزاب بازنگشته‏اند (شكست نخورده‏اند) و اگر احزاب (نوبتى ديگر) بيايند منافقان دوست دارند كه صحرا نشين باشند، (و روى شهرها را نبينند) در حالى كه از اخبار (فتح و هزيمت) شما ميپرسند و اگر در ميان شما باشند جز اندك (آنهم) از روى ريا) پيكار نكنند.

 

قرائت:

حفص (لا مقام لكم) به ضمه ميم خوانده و ديگران بفتحه خوانده‏اند.

اهل حجاز (لآتوها) بدون مد قرائت كرده و ديگران (لآتوها) با مد، خوانده‏اند، يعقوب (يسائّلون) با تشديد و مد خوانده و ما بقى‏ از قراء با تخفيف قرائت كرده و در شواذ قرائت ابن عباس و ابن يعمر و قتاده (ان بيوتنا عورة و ما هى بعورة) بكسر واو در هر دو موضع” عوره آمده.

و در قرائت حسن (ثم سئلوا الفتنة) با ضمه سين بدون ياء و مد آمده و در قرائت ابن عباس (لو انهم بدى فى الاعراب) ياد شده است.

 

 

دليل اين قرءات:

ابو على (طبرسى) گويد: (المقام) احتمال دو امر در آن ميرود:

1- (لا موضع اقامة لكم) مكانى براى اقامت كردن شما نيست، و اين بهتر است بجهت اينكه در معناى (لا مقام) بفتح ميم است يعنى نيست براى شما هنگامى كه در آن اقامت نمائيد.

2- (لا اقامة لكم) اقامتى براى شما نيست.

و كسى كه (لاتوها) را بدون مد خوانده، پس بجهت اينكه تو مى‏گويى (اتيت الشي‏ء) هر گاه كه آن را بجا آوردى و مى‏گويى: اتيت الخير و تركت الشر” كار خوبى كردم و كار بدى را ترك كردم.

و معناى (ثم سئلوا الفتنة لآتوها) اين است، پرسيدند از كار فتنه و آشوبى كه كرده بودند، و كسى كه (لآتوها) قرائت كرده معنايش (لا عطوها) است يعنى امتناع در آن نكردند، بعبارت ديگر اگر بآنها گفته مى‏شد با مشركين بر عليه مسلمين باشيد هر آينه اين كار را ميكردند.

و كسى كه (يسّائلون) با تشديد خوانده، پس آن (يتساءلون) يعنى بعضى از آنها از بعضى ديگر ميپرسيد، پس تاء را در سين ادغام كرده است.

و كسى كه (عورة) بكسر واو خوانده، پس آن نادر از طريق استعمال است، و اين براى حركت داشتن بعد از فتحه است و قاعده آنست كه عاره بگويى چنانچه گويند: رجل مال و امرأه ماله، و كبش صاف و نعجة صافه و مثل عوره در صحه واو قول ايشانست رجل عوره لا مال له، مرد فقيرى كه مال براى او نيست، و قول اعشى:

و قد غدوت الى الحانوت يتبعنى‏ شاو مشلّ شلول شلشل شول‏

يعنى اوّل صبح به ميخانه رفتم و با من غلامى بود كه متصف به اين صفات بود، كباب پز و در كارها زرنگ و كم خرج و در انجام حوائج جدّى و و آورنده گوشت از ديك بود و شاهد اين بيت شول بر وزن كتف است كه واوش قلب بالف شده مثل عز بزاى عجمى (من لا مال له) چنانچه در (رجل مال) منقلب شده، چون اصلش مول، و قول او كه سولوا خوانده از باب قول ايشان سئل يسئل مثل خاف يخاف است، پس عين الفعل بر اين لغت واو است، و ابو زيد حكايت كرده قول ايشان را (هما يتساولان) چنانچه ميگويند: يتقاومان و بنا بر اين قياس بهتر اينكه گفته شود (سيلوا) مثل (عيدوا) و بعضى گفته‏اند، و لغت ديگر اشمام ضمه است مثل سئلوا، و لغت سوّم سولوا بر اخلاص ضمه فعل ليكن اين پست‏ترين لغات است، شاعر گويد:

” و قول لا اهل له‏ و لا مال”

يعنى و قيل گفته شد كه او نه زن دارد و نه مال و شاعر ديگر گويد:

نوط الى صلب‏ شديد الحل‏

يعنى نيط آويخت بكمرى كه سخن باز ميشد.

و قول آنكه بدى خوانده جمع باد پس او مثل غاز و غزى است.

 

لغت:

هنا براى مكان نزديك گفته ميشود و هنا لك براى دور، و هناك براى‏ متوسّط ميان دور و نزديك و قاعده آن قاعده ذا و ذلك و ذلك است.

و الزلزال: بمعناى اضطراب بزرگ و سخت لرزيدنست، و زلزله لرزيدن زمين است، و گفته شده كه آن فعل مضاعف زلّ و زلزله غيره، يعنى غير او او را لرزانيد.

و الشدّه: قوه و نيرويى است كه بسبب حواس احساس ميشود براى اينكه قوّتى كه آن قدرت است بسبب حاسه درك نميشود، فقط بدلالت معلوم ميگردد، و براى همين خداى تعالى موصوف به قوى است و به شديد، وصف نميشود. و الغرور: باشتباه انداختن محبوب است بسبب مكروهى و الغرور الشيطان، يعنى مكر و فريب شيطان.

حرث بن حلزه گويد:

لم يغروكم غرورا او لكن‏ يرفع الآل جمعهم و الضّحاء

دشمن در حال غفلت و ناآگاهى شما نيامد و لكن شما آنها را ديديد كه ميآيند در موقعى كه روز بالا آمده بود و يثرب” نام زمين مدينه است” ابو عبيده گويد: مدينه رسول خدا در كنار ناحيه و سمتى از يثرب است و بعضى گفته‏اند: كه يثرب خود شهر مدينه است.

جناب سيد مرتضى علم الهدى‏ قدس اللَّه روحه ميفرمايد كه مدينه‏ 13 نام دارد: 1- مدينه 2- يثرب 3- طيبه 4- طابه 5- دار 6- سكينه 7- حابر 8- محبوره 9- محبه 10- محبوبه 11- عذراء 12- مرحومه 13- يندد است، پس اين 13 نام است.

و العوره: هر چيزيست كه در مرز و جنگ از آن ميترسند، و مكان معور و دار معوره هر گاه حفاظى نداشته باشد.

القطر: الناحيه و جانب و كنار چيز را گويند و جمع آن اقطار است، ميگويند: طعنه. نيزه‏اى بر او زد فقطره هر گاه او را بيكى از دو پهلويش بياندازد.

التعويق: بمعناى تثبيت ثابت ماندن و حركت نكردن است، و العوق بمعناى منصرف كردن است و رجل عوق و عوقه مرديست كه مردم را از كار خير منصرف ميكند.

و البائس: جنگ و اصلش شدّة و سخت گيرى است.

و الاشحة: شجع و شح بمعناى بخل با حرص است، ميگويند شحّ يشح و يشح با ضمّ شين است و فتح آنست.

و السلق: اصلش الضرب و سلق يعنى صاح و از آنست خطيب مسلق و مسلق فصيح را گويند سلقته بالكلام ناروايى باو گفتم، و در حديث آمده كه از ما نيست كسى كه در موقع مصيبت صدايش را بلند كند يا سر و موى خود را در وقت مصيبت به تراشد، گفته شده كه فلانى لطمه و سيلى بصورت خود مى زند.

الحديد: ضد كليل زبان تيز و تند را گويند جمعش حداد است.

و الاحزاب: جمعيتها و گروه‏ها را گويند، مفردش حزب‏ است و تحزبوا يعنى گرد هم آمدند و اجتماع كردند از مكانهاى مختلف.

و البادى: آنست كه در بيابان و صحرا منزل ميكند، و از آنست حديث من بدا جفا، يعنى كسى كه صحرا نشين شود جفا كرده يعنى روح و دل او حفوة اعراب است.

و البداره: بيرون رفتن به سوى باديه بفتح ياء و كسر آن است” قطامى” گويد:

و من تكن الحضارة اعجبته‏ فاىّ اناس بادية ترانا

و كسى كه سكونت در شهر او را بشگفتى ميآورد ميگويد آى مردم صحرا نشين چگونه ما را مى‏بينيد.

 

 

اعراب:

ضمير در” دخلت” به بيوت برميگردد (إِلَّا يَسِيراً) تقديرش إلا تلبثا يسيرا و زمانا يسيرا است پس آن صفت است ظرف زمان محذوف است‏ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ‏ اذا عمل نكرده براى واقع شدنش بين واو و فعل، و گاهى عمل ميكند بعد از آن در قول شاعر:

لا تتركنى فيهم شطيرا انّى اذا اهلك او اطيرا

مرا در ميان قوم البتّه ساعتى تنها مگذار كه من در آن زمان هلاك شده و يا مانند پرندگان سر به بيابان و كوه و صحرا ميگذارم.

وَ لا يَأْتُونَ‏: جمله معطوفه بر صله موصول است يعنى آن كسانى كه مردم را از كار خير منصرف ميكنند و اقدام بكار خير نميكنند و قول خدا إِلَّا قَلِيلًا: تقديرش الا زمانا قليلا و اگر خواستى بگو الا اتيانا قليلا.

اشحّه: منصوب است بنا بر حاليت در دو موضع، و بعضى گفته‏اند آن منصوب شده بنا بر ذمّ.

كَالَّذِي يُغْشى‏ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ‏، يعنى ديدگان آنها دور ميزند دور زدنى مانند دوران چشمهاى آن كسى كه مرگ بر او فرود آمده و در حال سكرات افتاده، پس كاف صفت مصدر محذوف است و گاهى حذف ميشود بعد از كاف مضاف و مضاف اليه.

هلم: معنايش اقبل و تعال يعنى بيا ميباشد، و اهل حجاز براى واحد و اثنين و جمع يكى و دو تا و جمع و مذكر و مؤنث هلّم بلفظ مفرد مى گويند و آن لمّ است كه بآن هاء تنبيه اضافه شده سپس الف هاء از آن- حذف شده زيرا آن يك چيز شده مانند قول ايشان ويله و اصل آن ويل لامه است، پس چون آن را يك چيز قرار دادند (لا) را حذف كرده و تغيير دادند، و امّا بنى تميم: پس آن را مانند تصريف فعل صرف نموده و ميگويند هلّم يا رجل و هلّما و هلمّوا يا رجال و هلمى يا امرأه و هلما و هلمن يا نساء لكن ايشان بطور قطع آخر مفرد آن را فتحه ميدهند.

 

 

تفسير:

چون خداوند سبحان سختى جنگ را در روز خندق بيان كرده، و گفت:

هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ‏ يعنى مؤمنان در آنجا آزمايش و آزمون شدند تا آنكه بر تو حسن عقيده و ايمان و صبرشان ظاهر شود بر آنچه را كه خداوند ايشان را امر فرموده بآن از پيكار و جهاد با دشمنان، پس آنكه ايمانش ثابت و قوى بود معلوم و آنكه هم كه ضعيف الايمان بود شناخته شد.

وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً يعنى تكان خوردند بسبب ترس تكان‏ خوردن سختى و لرزيدن بزرگى و اين جهتش اينست كه شخص ترسو پريشان و ناراحت و بر جاى خود مستقرّ نيست. جبائى گويد: بعضى از ايشان افرادى بودند كه از ترس كشته شدن پريشان بودند، و برخى از ايشان آنهايى بودند كه بر دينشان پريشان بود.

وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏ حسن گويد: و زمانى كه منافقين و كسانى كه بيمارى دل داشتند، يعنى در دل شك و ترديد داشتند، و بعضى گفته‏اند كه در ايمانش ضعف و سستى بود.

ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً خدا و پيامبر او بما وعده نداد مگر فريب را.

ابن عباس گويد: كه منافقين گفتند محمد (ص) بما وعده ميدهد كه ما مدائن كسرى و قيصر را فتح ميكنيم در حالى كه ما امنيت خلا (توالت) رفتن را نداريم اين بخدا قسم فريب است.

وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ‏ سدى گويد: يعنى عبد اللَّه بن ابى و يارانش.

و مقاتل گويد: ايشان از منافقين بنى سالم بودند.

يزيد بن رومان گويد: گوينده آن سخن اوس بن قبطى و هم عقيده‏هاى او بودند.

يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا يعنى اى اهل مدينه در اينجا براى شما اقامتگاهى نيست يا مكانى كه در آن براى جنگ قيام كنيد نيست، وقتى كه ميم مقام را فتحه دهيم، پس بمنازلتان در شهر برگرديد و مقصودشان‏ فرار از لشگر رسول خدا (ص) بود.

(وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَ‏ (ص) و گروهى از ايشان از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله اجازه ميگيرند در برگشتن بمدينه و ايشان بنو حارثه، و بنو سلمه بودند.

(يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ) ميگويند كه منازل ما حفاظى ندارد.

ابن عباس و مجاهد گويند: يعنى منازل ما محفوظ نيست چون ديوار ندارد.

حسن گويد: يعنى خانه ‏هاى ما خالى از مردان است ما از دزدها ميترسيم.

قتاده گويد: گفتند منازل ما در طرف دشمن قرار دارد و ما ايمن بر خانواده خود نيستيم، پس خداوند ايشان را تكذيب نموده و فرمود:

وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ و آن باز و بى حصار و ديوار نيست، امام صادق عليه السلام فرمود: بلكه آنها بلند پايه و بنا و محصور و محكم است.

إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِراراً قصد نكردند از اين بهانه مگر فرار از جنگ و يارى كردن مسلمين را.

وَ لَوْ دُخِلَتْ‏ يعنى و اگر چه بمنازلتان يا بشهر مدينه وارد شوند.

(عَلَيْهِمْ) يعنى و اگر اين گروهى كه قصد جنگ و پيكار را دارند و ايشان احزاب مى‏باشند داخل شوند بر اين مردم بهانه‏جوى منافق كه ميگويند خانه‏هاى ما بى حفاظ است.

مِنْ أَقْطارِها يعنى از اطراف مدينه يا خانه ‏ها.

ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْها ابن عباس گويد: يعنى پس ايشان را دعوت به شرك نمايند مشرك شوند، پس مقصود از فتنه شرك بخداست.

وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلَّا يَسِيراً قتاده گويد: يعنى از پذيرفتن كفر سرپيچى نكنند مگر اندكى.

حسن و فراء گويند: يعنى بعد از اعطاء كفر به منافقين در مدينه اقامت نكنند مگر كمى تا خداوند تعجيل فرمايد در عذاب ايشان، سپس خداوند سبحان خاطرنشان آنها نمود پيمانشان را با پيامبر (ص) به پايدارى و ثبات قدم در چند مورد و فرمود:

وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ‏ و هر آينه بحقيقت آنها پيمان بستند از قبل از خندق.

لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ كه پشت بر جنگ نكنند و به عقب برنگردند، يعنى بيعت كردند با پيامبر (ص) و براى او سوگند خوردند كه او را يارى كنند و از او دفاع نمايند چنانچه از خود دفاع ميكنند و بازگشت نكنند.

مقاتل گويد: مقصود بيعت شب عقبه است.

وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلًا و عهد و پيمان خدا پرسيده خواهد شد يعنى در آخرت از آن سؤال خواهد شد، بلفظ ماضى آمده براى تأكيد و محقق بودن آن‏ سپس خداوند سبحان فرمود:

(قُلْ) بگو اى محمد به كسانى كه از تو رخصت برگشتن ميخواهند و علّت مى‏آورند كه بر منازلشان مى‏ترسند.

لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ‏ هرگز فرار شما سودى برايتان ندارد اگر فرار كنيد از مردن يا كشته شدن، اگر اجل‏هاى شما سر رسيده باشد چاره‏اى از يكى از آن دو (مرگ يا كشته شدن) نيست و اگر چه بگريزند و گريختن در اجل‏هاى شما تمديد نميكند.

وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلًا يعنى و اگر اجلهاى شما نرسيده باشد و از مرگ يا كشته شدن سالم مانديد در اين واقعه جنگ خندق در دنيا بهره‏مند نخواهيد بود مگر روزگارى اندك.

و البتّه مرگ را از قتل و كشته شدن جدا كرده براى اينكه قتل غير از مرگ است زيرا مرگ ضد حياة و زندگى است نزد كسى كه آن را از جهت معنى ثابت كرده و نفى حياة است نزد كسى كه آن را معنا ثابت ندانسته، و قتل (كشته شدن) آن نقض بنيه حيوانيه است، پس غير خدا بر قتل قدرت و توانايى دارد ولى مرگ را غير از خدا بر آن قدرت ندارد.

(قُلْ) بگو اى محمد (ص) (مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ) كيست آنكه شما را از خدا حفظ كند يعنى نفى كند از شما قضاء خدا را و منع كند شما را از خداى تعالى.

إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً اگر او بشما قصد و اراده عذاب و عقوبت نمايد أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً يا اراده رحمت يعنى نصرت و عزّت شما را نمايد پس مسلّما هيچ كس قدرت و توان گرفتن جلوى خواسته خدا را ندارد.

وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا و نمى‏يابند برايشان جز خدا دوستى كه متولّى امورشان شود.

وَ لا نَصِيراً و نه ناصر و ياورى كه آنها را يارى نموده و از ايشان دفاع نمايند. و آن گاه فرمود:

قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ‏ خداوند بطور قطع ميداند از شما آنهايى را كه مردم را منصرف از جهاد ميكنند و ايشان كسانى هستند كه ديگران را از جهاد با رسول خدا (ص) باز ميدارند و ايشان ترسانيده و مشغول ميكنند تا از جنگ منصرف گردند و اين كار را براى اين ميكردند كه ميگفتند محمد و يارانش يك لقمه بيش نيستند و اگر آنها گوشت بودند ابو سفيان و اين گروه‏ها آنها را ميخوردند.

وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ‏ يعنى يهود كه به برادران منافقين خود گفتند …

هَلُمَّ إِلَيْنا يعنى بيائيد بطرف ما و واگذاريد محمد را و بعضى گفته‏اند: كه گويندگان منافقين بودند كه به برادران- ضعيف الايمان خود گفتند جنگ نكنيد محمد را ول كنيد، زيرا ما ميترسيم‏ كه شما نابود و كشته شويد.

وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ‏ يعنى در جهاد فى سبيل اللَّه حاضر نشدند و شركت ننمودند.

إِلَّا قَلِيلًا سدى گويد: مگر كمى كه از روى رياء و خودنمايى بيرون ميروند، باندازه‏اى كه توهّم و خيال بودن ايشان با شما شود، خداوند سبحان ميداند احوال ايشان را و چيزى از آن بر او مخفى نيست.

قتاده گويد: يعنى حاضر بجنگ نميشوند مگر از روى كراهت كه دلهايشان با مشركان است.

أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ‏ يعنى به جنگ مى‏آيند در حالى كه بخيلانند از جنگ كردن با شما.

قتاده و مجاهد گويند: بخيلانند در كمك رسانى بجنگ زدگان و مجاهدين فى سبيل اللَّه و يارى كردن آنان. يعنى يارى نميكند شما را، آن گاه خبر ميدهد از ترس و بزدلى آنها و فرمود:

فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشى‏ پس هر گاه ترس و بيم آمد مى‏بينى ايشان را كه بسوى تو نگاه ميكنند در حالى كه ديدگان آنها دور ميزند مانند چشم كسى كه غشوه و بيهوشى ميآورد.

(عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ) مرگ بر او، و او كيست كه حال سكرات مرگش نزديك شده است، و غشوه و بيهوشى او اسباب و مقدمات مرگ است، پس غافل ميشود و عقلش ميرود و چشمش خيره ميشود و ديگر چشمك نمى‏زند، همين طور اين گروه چشمهايشان خيره ميشود و از شدت ترس مات ميگردد، پس هر گاه ترس و ناراحتى رفت و امنيت و غنيمت پيش آمد.

سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ فراء گويد: يعنى شما را بسخنان زننده اذيّت ميكنند و با زبانهاى تيز و جانگداز با شما مخاصمه و دشمنى مينمايند قتاده گويد: يعنى زبانهايشان را در موقع تقسيم غنائم جنگى سر شما دراز ميكنند و ميگويند، اعطونا اعطونا، بما بدهيد، بما بدهيد، كه شما از ما سزاوارتر نيستيد باين غنائم، گويد، و امّا موقع جنگ و نبرد ترسوترين مردمند، و امّا در موقع تقسيم غنائم بخيل‏ترين قومند و آن قول خداى سبحان است:

أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ يعنى بخيلانند بغنيمت نسبت بمؤمنين در موقع تقسيم غنائم بخل ميورزند.

جبائى گويد: يعنى بخيلانند كه سخنى بگويند كه در آن خير باشد.

(أُولئِكَ) آن گروهى كه وصفشان گذشت.

لَمْ يُؤْمِنُوا ايمان نياورده‏اند چنانچه غير ايشان ايمان آوردند و گرنه اين كارهاى زشت را انجام نمى‏دادند.

فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ‏ پس خداوند اعمال ايشان را باطل كرد، براى آنكه بر وجوهى كه مستحق ثواب شوند واقع نشده، زيرا وجه اللَّه تعالى را قصد نكردند و در اين آيه دلالت است بر صحّت مذهب ما در احباط و بطلان عمل، زيرا براى منافقين ثوابى نيست براى اعمالشان، تا باطل شود پس چون جهادشان مقرون بايمان و اعتقاد بخدا نيست مستحق ثوابى نيستند.

وَ كانَ ذلِكَ‏ و اين احباط و بطلان اعمال ايشان و يا نفاقشان.

عَلَى اللَّهِ يَسِيراً يعنى بر خدا سهل و آسانست، سپس خداوند سبحان گروه منافقين را توصيف كرده و فرمود:

يَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا يعنى گروه‏هايى از قريش و غطفان و اسد و يهودانى كه بر عليه رسول خدا (ص) تشكيل حزب دادند ميپندارند منصرف نشده‏اند و حال آنكه آنها منصرف شده و فرار را بر قرار اختيار كردند و البته ايشان اين گمان را براى ترسشان و كثرت محبّتشان بشكست مسلمين بردند.

وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزابُ‏ يعنى اگر احزاب و مشركين دوباره برگردند براى نبرد با مسلمين.

يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْرابِ يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ‏ يعنى اين گروه منافقون دوست دارند كه در بيابان با اعراب صحرا نشين باشند و از اخبار شما پرسش كنند و با شما نباشند كه كشته شوند و منتظر حوادث باشند وَ لَوْ كانُوا فِيكُمْ ما قاتَلُوا إِلَّا قَلِيلًا يعنى و اگر اين گروه منافقين با شما و ميان شما بودند جنگ نمى‏كردند با دشمنان شما مگر اندكى كه توهّم و خيال شود كه ايشان در جمله و جمعيّت شمايند، نه براى آنكه شما را يارى كنند و با شما بر عليه دشمنان به نبرد برخيزند.

جبائى و مقاتل گويند: يعنى قتال و نبرد كمى از روى رياء و خودنمايى از غير آنكه بحساب خدا بگذارند و اگر قتالشان براى خدا بود كم نمى‏شد (بلكه دوش بدوش مسلمين با دشمنان مى‏جنگيدند).

 

قول خداى تعالى:

[سوره الأحزاب (33): آيات 21 تا 25]

لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً (21) وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلاَّ إِيماناً وَ تَسْلِيماً (22) مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً (23) لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ إِنْ شاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً (24) وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ وَ كانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزاً (25)

ترجمه:

21- و هر آينه بحقيقت براى شما (اى ترسندگان و بد دلان) برسول خدا (ص) تاسّى نيكويى و تقليد پسنديده‏ايست، اين براى كسى است كه اميد بخدا و بثواب و روز قيامت باشد، و خدا را بسيار ياد كند.

22- و چون مؤمنان احزاب را ديدند گفتند اين است آنچه را كه خدا و پيامبر او بما وعده داده بود خدا و پيغمبرش راست گفتند و مشاهده ايشان دشمن را جز باور داشتن و فرمان بردارى نيفزايد.

23- و از مؤمنان مردانى هستند كه آن چيزى را كه با خدا بر آن پيمان بسته بودند راست گفتند، پس برخى از ايشان پيمان خويش را گذراندند (كارزار كردند تا شهيد گرديدند) و برخى از ايشان هستند كه انتظار- (شهادت) دارند و پيمان خويش را هيچ تغيير ندادند.

24- تا خدا راستگويان را براى وفا كردن به پيمانشان جزا دهد، و منافقان را اگر خواهد شكنجه يا برايشان بآمرزش برگردد (اگر توبه كنند) البته خدا آمرزنده و مهربانست.

25- و خدا احزاب (ابو سفيان و سپاهش و غطفان و پيروانش) را خشمناك (از اطراف مدينه) برگردانيد در آن حال كه ظفر نيافتند و خدا مؤمنان را در جنگ (به وزيدن باد تند و بفرستادن فرشتگان) كفايت كرد و خدا توانايى عزّتمند است.

 

قرائت:

عاصم (اسوه) را بضم الف قرائت كرده همانطور كه در تمام قرآنها است و ديگران بكسر الف خوانده و آن دو لغت و معناى آن تقليد است.

 

لغت:

نحب داراى سه معنى است:

1- النحب: يعنى نذر، بشر بن ابى حازم گويد:

و انّى و الهجاء لآل لام‏ كذات النحب توفّى بالنذور

يعنى، من تصميم گرفتم كه بر آل لام هجوم برم، مانند زنى كه نذر ميكند و با نذرش مى‏ميرد.

2- و النحب: به معناى مرگ، ذو الرمّه گويد:

عشيّة مرّ الحارثيّون بعد ما قضى نحبه فى ملتقى الخيل هوبر

شامگاهى بود كه حارثى‏ها گذشتند بعد از آنكه رئيس آنان در برخورد بسواران هوبر هلاك شد. و هوبر نام مردى از قهرمانان عرب است.

3- و النحب: بمعناى خطر، جرير شاعر گويد:

بطخفه جالدنا الملوك و خيلنا عشيّة بسطام جرين على نحب‏

در طخفه (كه نام محلّى است) در شامگاهى جنگى ميان ايشان و بسطام واقع شد كه خطرى بود.

4- النحب: امتداد در سير روز و شب.

 

تفسير:

سپس خداى سبحان تحريص و تشويق بجهاد و صبر در پيكار نموده و فرمود:لَقَدْ كانَ لَكُمْ‏ هر آينه ميباشد براى شما اى گروه مكلّفين.

فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ يعنى در رسول خدا اقتداء شايسته گفته ميشود (لى فى فلان اسوة) يعنى براى من باو اقتداء است.

و الاسوه: از اتّساء چنانچه قدوه از اقتداء است، اسم است كه وضع شده در موضع مصدر و معنايش اينست: براى شما برسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله اقتداء است، اگر اقتداء ميكرديد به آن حضرت در ياريش، و صبر با او در موارد جنگ، چنانچه در روز جنگ احد آن بزرگوار صبر نمود هنگامى كه دندانهاى پيشين او را شكستند و پيشانيش شكافته شد و عمويش (حضرت حمزه (ع) كشته شد و با اين مصائب با شما بجان خودش مواسات نمود، پس آيا شما اينگونه مواسات نموديد چنانچه آن حضرت نمود؟

و قول خدا كه فرمود:

لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ‏ بدل از قول او (لكم) است و آن تخصيص- بعد از عموم است براى مؤمنين يعنى بدرستى كه اقتداء و تأسّى برسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فقط منحصر است‏ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ‏ براى كسى كه اميد بخدا دارد.

ابن عباس گويد: يعنى اميد دارد نعمت و ثوابى را كه نزد خداست.

مقاتل گويد: يعنى مى‏ترسد از خدا و روز قيامتى را كه در آن كيفر و پاداش اعمال است و آن قول خداست‏ (وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ).

وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً يعنى خدا را بسيار ياد كنند و اين جهتش اين است كه آنكه ذاكر و بياد خداست اوامر و خواسته‏هاى او را پيروى و متابعت ميكند بخلاف آنكه غافل از ياد اوست، سپس برگشت خداى سبحان بذكر احزاب و فرمود:

وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ‏ يعنى چون گرويدگان بحق و تصديق كنندگان خدا و پيامبر (ص) او بچشم خود ديدند گروه‏هايى را كه بر جنگ با پيغمبر اجتماع كرده‏اند، با زيادى افرادشان‏ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏ گفتند اين آن چيزيست كه خدا و پيامبر او بما وعده دادند و راست گفت خدا و پيغمبر او، در معناى اين آيه بر دو قول اختلاف كرده‏اند:

1- جبائى گويد: پيغمبر (ص) از پيش بايشان خبر داده بود كه احزاب عرب بر عليه آنان قيام نموده و بايشان مقاتله خواهد نمود، ولى وعده داد كه غلبه و پيروزى با مسلمين خواهد بود پس چون ايشان احزاب‏ را ديدند روشن شد بر ايشان مصداق اخبار او و اين پيش گويى معجزه‏اى براى او بود. وَ ما زادَهُمْ‏ و مشاهده دشمنانشان بر ايشان نيفزود.

إِلَّا إِيماناً مگر تصديق بخدا و رسول او (وَ تَسْلِيماً) و فرمان بردارى از اوامر و خواسته‏ هاى او.

2- قتاده و غير او گويند: خداوند تعالى ايشان را در سوره بقره‏ وعده داد، بقول خودش: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا تا قولش‏ إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ‏ آيا خيال كرديد كه داخل بهشت ميشويد و حال آنكه نيامد شما را مصائب و بلاهايى را كه بر سر گذشتگان شما آمد … بدرستى كه يارى خدا نزديك است آنچه را كه بزودى از شدت و سختى كه از دشمنشان بآنها مى‏رسد، پس چون گروه‏هاى عرب را ديدند در روز خندق آن جمله را گفتند بجهت علم و اعتقادى كه‏ داشتند به اينكه بآنها نمى‏رسد مگر آنچه را كه به پيامبران و مؤمنان جلوتر ايشان رسيد و انبوه مشركان نيفزود بر ايشان جز تصديق و يقين و پايدارى در جنگ را.

مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ‏ بعضى از مؤمنان مردانى هستند كه باور كردند آنچه را كه با خدا پيمان بر آن بستند، يعنى بيعت كردند كه فرار نكنند، پس راست گفتند در برخورد با دشمنانشان‏ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ‏ پس برخى از ايشان كسى بود كه مرد يا كشته شد در راه خدا، پس بآرزويش رسيد، پس اينست وفاء بنذر و عهد خدا. محمد بن اسحاق گويد: قضى نحبه: يعنى از عملش فارغ و خلاص شد و بپروردگارش رجوع نمود، يعنى در روز احد شهيد گرديد و حسن گويد: يعنى اجلش بر وفاء و صداقت رسيد، ابن قتيبه گويد: اصل نحب نذر است، مردمى بودند كه نذر كردند اگر با دشمن برخورد كردند مقاتله و نبرد كنند تا كشته شوند تا خدا از فتح و پيروزى نصيب آنان كند، پس گفته شده فلانى هر گاه كشته شد” قضى نحبه” به نذرش وفا كرد، و از انس بن مالك روايت شده كه عمويش از جنگ بدر غايب شد، پس گفت من از شركت در اوّل جنگى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با مشركان نمود غايب بودم هر آينه اگر خدا مرا موفّق نمود بر قتال و نبرد با مشركين، هر آينه خدا البتّه خواهد ديد چگونه خواهم جنگيد.

پس چون روز احد شد و مسلمين فرار نمودند گفت بار خدايا من اعتذار ميجويم از آنچه را كه اين جماعت يعنى مسلمين نمودند و بيزارم بسوى تو از آنچه را كه اين گروه مشركان آورده‏اند، آن گاه پيش روى كرد، پس سعد نزديكى احد باو برخورد نمود و گفت من با تو هستم، سعد گفت من نتوانستم آن طور كه او پيكار كرد نمايم، پس بر زمين افتاد و در بدن او ديده شد 87 زخم شمشير و نيزه و تير، ما گفتيم در باره او و يارانش نازل شد:فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ‏.

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ و برخى از ايشان كسى است كه انتظار شهادت مى‏برد، بخارى آن را در صحيح خود از محمد بن سعيد خزاعى از عبد- الاعلى از حميد بن انس روايت نموده است.

محمد بن اسحاق گويد: فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ‏ آنهايى هستند كه در روز بدر و احد شهيد شدند. وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ آنچه را كه خدا وعده داده از يارى و نصرت مسلمين يا شهادت بر آنچه كه يارانش شهيد شدند و گذشتند.

وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا يعنى عهدى را كه بسته بودند با خداى خود تغيير ندادند چنانچه منافقين تغيير دادند.

ابن عباس گويد: فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ‏ حمزة بن عبد المطلب عليهما- السلام و افرادى كه با آن جناب كشته شدند و اسّ بن النضر و يارانش مى باشند.

و كلبى گويد: پيمان و عهد خويش را به سبب صبر و بردبارى تغيير نداده و آن را بوسيله فرار نشكستند، و حاكم ابو القاسم حسكانى باسنادش‏ از عمرو بن ثابت از ابى اسحاق از على عليه السلام روايت نموده كه فرمود:

رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ‏ در باره ما نازل شده و من به خدا قسم منتظر شهادتم و تبديل نشده تبديل شدنى.

لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ‏ تا آنكه خدا پاداش دهد راست گويان را بصداقتشان، يعنى مؤمنين در عهد و پيمانشان صداقت و راستى نمودند تا خدا پاداش راستگويى آنها را بدهد.

وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ‏ و عذاب نمايد منافقين را بشكستن پيمانشان.

إِنْ شاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ‏ اگر خواهد يا ببخشد بر ايشان اگر توبه كردند يعنى خداوند سبحان اگر خواهد قبول كند توبه ايشان را و ساقط نمايد عقوبتشان را، و اگر هم خواهد قبول نكند توبه آنها را و عذابشان كند، زيرا سقوط عذاب بنا بر مذهب صحيح به سبب توبه تفضّل است از خداى تعالى كه عقلا واجب نيست و ما آن را به سبب مسموعات و اجماع علماء اماميّه دانسته‏ايم بر اينكه خداى سبحان بفضلش قبول مينمايد پس آيه كريمه مقتضى است چيزى را كه عقل اقتضاء آن را ميكند و تأكيد مى ميكند اين را قول خدا كه فرمود:

إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً بدرستى كه خدا آمرزنده مهربانست،براى اينكه مدح آن وقتى حاصل ميشود كه خداوند سبحان ترحّم كند كسى را كه مستحق عذاب و عقوبت بوده و بيامرزد آن را كه مؤاخذه او بر حضرت او جايز و روا بوده است، و مدحى نيست در مغفره و رحمت كسى كه بر او آمرزش و رحمت او واجب بوده است (مانند سلمان و بو ذر …) جبائى گويد: يعنى و عذاب ميكند منافقين را بعذاب سريعى در دنيا اگر خواهد يا آنكه توبه نمايند، سپس خداوند سبحان برگشت بشمردن و ياد نمودن نعمتش و گفت:

وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا يعنى و رد نمود خدا آنانى كه كافر شدند چون احزاب، ابو سفيان و لشگرش و غطفان و كسانى كه با آنها بودند از قبائل عرب‏ (بِغَيْظِهِمْ) يعنى بغضبشان كه آنها را آورد بسوى مدينه و كينه و عقده آنها كه شفا نيافت برسيدن به اهدافشان كه قتل پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و نابودى اسلام و مسلمين بود).

و لَمْ يَنالُوا خَيْراً و به خيرى كه آرزوى آن را داشتند از ظفر و پيروزى بر پيامبر (ص) و مؤمنين و خدا آن را خير ناميد زيرا اين پيروزى و غلبه نزد ايشان خير بود.

و بعضى گفته‏اند: مقصود از خير مال است چنانچه در سوره عاديات فرمود وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ البته و او مال را سخت دوست دارد.

وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ‏ و خداوند قتال را به مباشرت مؤمنين كفايت فرمود به سبب آنچه را كه نازل فرمود بر مشركين از باد سخت سردى كه آنها را از منازلشان دربدر و آواره كرد و نيز بآنچه كه از فرشتگان ارسال فرمود و بآنچه كه از ترس و رعب در دلهايشان انداخت.

عبد اللَّه بن مسعود گويد: كفى اللَّه المؤمنين القتال بعلى بن ابى طالب عليه السلام و كشتن او عمرو بن عبد ود را كه همين سبب فرار ايشان شد، و از حضرت ابى عبد اللَّه امام صادق عليه السلام هم همين گونه روايت شده‏.

وَ كانَ اللَّهُ قَوِيًّا يعنى خدا بهر چه خواهد توانا است.

(عَزِيزاً) هيچ چيزى در عالم بر او ممتنع نيست، و بعضى گفته‏اند كه در ملك و سلطنت خود قوى و توانا و در قهر و انتقامش عزيز و غالب است‏ تا آنجا كه گويد:

 

[سوره الأحزاب (33): آيات 26 تا 27]

وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصِيهِمْ وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً (26) وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيراً (27)

 

ترجمه‏

26- و خداوند آنهايى را كه از اهل كتاب احزاب را پشتيبانى نمودند از قلعه‏ها و دژهايشان فرود آورد و ترس (مؤمنان) را در دلهايشان افكند گروهى را ميكشتيد و گروهى را برده گرفتيد.

27- و خدا زمين و منازلشان و مالهايشان را و زمينى كه هنوز قدم بآن نگذاشته‏ايد بشما ميراث داد و خدا بر همه چيز تواناست. (دو آيه)

 

قرائت‏

شرح لغات:

المظاهره: بمعناى معاونت و كمك رسانى است و آن افزايش نيرو ميباشد به اينكه معاون پشتيبان است براى رفيقش در دفاع از او، و ظهير معين است.

و الصياصى: جمع صيصه و آن قلعه‏ها و دژهاى محكم است كه ممتنع از ورود بآنست گفته ميشود جذ اللَّه صيصة فلان يعنى آن را چنان محكم نمود كه دخول بآن ممتنع است، و هر چيزى كه ممتنع و مشكل باشد صيصه است و از آنست كه بشاخهاى گاو و آهو صياصى گفته ميشود، و نيز بتاج خروس و شانه جولاگر و قالى باف، و بافنده‏ها هم صيصه ميگويند، گويد، مثل واقع شدن شانه بيافته است.

 

تفسير:

آن گاه خداوند سبحان ياد نمود آنچه كه به يهود بنى قريظه نموده و فرمود:

وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ‏ و خداوند فرود آورد آنهايى را كه- معاونت و يارى كردند مشركين احزاب را و شكستند پيمانى را كه با رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله نموده بودند كه يارى نكنند دشمنان از اهل كتاب را يعنى يهوديان را و كلّيه مفسّرين اجماع كرده‏اند كه ايشان بنو قريظه بودند مگر حسن كه گويد ايشان بنى النضير بودند، و قول اوّل صحيح‏تر است، و سزاوارتر بسياق آيات براى اينكه براى بنى النضير چيزى در قتال و نبرد با اهل احزاب نبود و آنها جلوتر كوچ كرده و رفته بودند.

مِنْ صَياصِيهِمْ‏ يعنى از قلعه‏ها و حصارهايشان.

وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ‏ يعنى انداخت در دلهايشان ترسى از پيامبر (ص) و ياران مؤمن او.

فَرِيقاً تَقْتُلُونَ‏ يك دسته از مردانشان را كشتيد.

وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً و يك دسته از زنان و كودكان ايشان را باسارت گرفتيد وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ‏ يعنى و اعطا فرمود بشما زمينهايشان را.

وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها ابن زيد و يزيد بن رومان و مقاتل گويند: يعنى و اعطا فرمود بشما زمينهايى را كه قدمهايتان بر آنجا نرسيده و بزودى آن را خدا براى شما فتح خواهد نمود و آن زمين خيبر بود كه خدا بعد از زمينهاى بنى قريظه بر ايشان فتح نمود.

قتاده گويد: آن زمين مكّه بود.

حسن گويد: آن زمين روم و فارس بود.

عكرمه گويد: آن هر زمين است كه فتح شود تا روز قيامت.

ابى مسلم گويد: آن هر چيز است كه خدا بدون لشگركشى و سرباز و جنگ در اختيار پيامبر (ص) گذارد.

وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيراً و خداوند بر هر چيز تواناست.

 

داستان اعدام بنى قريظه‏

زهرى (محمد بن شهاب) از عبد الرحمن بن عبد اللَّه بن كعب بن مالك از پدرش روايت نموده كه گفت هنگامى كه پيامبر (ص) با مسلمانها از خندق برگشته و رفع خستگى نموده و شستشو كردند جبرئيل عليه السلام براى او ظاهر شده و گفت، شما از دشمن معذور هستى آيا نشان نداد تو را كه نكوهش را از تو برداشت و آن را بعيدا بر نخواهيم داشت.

پس پيامبر (ص) از جا پريد در حالى كه ترسان بود، و عازم شد كه نماز عصر را نخواند با مردم مگر در حصن قلعه بنى قريظه، پس مردم لباس رزم پوشيده و نيامدند بنى قريظه را تا اينكه آفتاب غروب كرد، و مردم با هم- مخاصمه و مجادله كردند، بعضى گفتند كه پيامبر تصميم گرفت بر ما كه نماز عصر را بخوانيم تا اينكه بنى قريظه را محاصره قرار دهيم و ما در عزم و برنامه پيامبر (ص) هستيم بر ما گناهى نيست و گروهى هم روى گمان خود نماز خوانده و گروهى نماز را ترك كردند تا آفتاب غروب كرد و وقتى بحصار بنى قريظه رسيدند نماز عصر را خواندند روى پندار و گمان خود و پيامبر يك دسته از اين دو گروه را نه بخشود.

عروه گويد: پس پيامبر (ص) على بن ابى طالب عليه السلام را در مقدم جبهه فرستاد و پرچم را بدست او داد و او را فرمان داد كه تا درب قلعه و حصار بنى قريظه توقف نكند، پس على عليه السلام اطاعت از فرمان پيامبر نمود و آن حضرت هم در عقب او بيرون رفت، پس عبور كرد بر گروهى از انصار در قبيله بنى غنم كه انتظار پيامبر (ص) را داشتند، پس پنداشتند كه فرمود آيا در اين نزديكى سوارى بر شما گذشت؟ گفتند آرى، دحيه كلبى سوار بر قاطر ابلقى كه قطيفه ديباج بر روى بود از ما گذشت، پيغمبر خدا فرمود آن دحيه نبود بلكه جبرئيل بود و خدا او را به بنى قريظه فرستاد تا آنها را لرزانيده و ترسى در دلهايشان بياندازد.

گويند: على عليه السلام رفت تا نزديك قلعه آنها شد و شنيد از آنها سخن زشت و ناروايى به پيغمبر خدا (ص) ميدهند، پس برگشت و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله را در راه ملاقات كرد و گفت يا رسول اللَّه شايسته نيست بر شما كه نزديك اين گروه خبيث و پليد شويد، فرمود گمان ميكنم كه شما از ايشان سخن زشتى شنيدى، گفت آرى يا رسول اللَّه، فرمود اگر آنها مرا ميديدند چيزى از اين مقوله نمى‏ گفتند.

پس چون پيامبر خدا (ص) نزديك حصار قلعه آنان شد، فرمود اى برادران بوزينگان و خوكها آيا خدا شما را رسوا نكرد و بر شما غضب ننمود و بلا نفرستاد، پس گفتند اى ابو القاسم شما جاهل نبودى، و پيامبر (ص) بيست و پنج شبانه روز آنها را در محاصره قرار داد تا اين محاصره آنها را به تنگ آورد، و در دلهايشان خدا رعب و ترسى ايجاد كرد و حى بن اخطب با بنى قريظه بعد از فرار قريش و غطفان وارد قلعه آنها شده بود و چون يقين كردند كه پيامبر خدا (ص) منصرف نخواهد شد از ايشان تا اينكه با آنها جنگ و نبرد كند، كعب اسد گفت اى جماعت بر شما نازل شده چيزى كه خودتان مشاهده ميكنيد و من بر شما سه چيز را پيشنهاد مى‏كنم‏ هر كدام را خواستيد اختيار كنيد، گفتند آن كدام است؟ گفت: اوّل با اين مرد (يعنى پيامبر اسلام (ص) بيعت نموده و او را تصديق نمائيم زيرا به خدا سوگند بر شما قطعا ثابت و روشن شده كه آن پيامبر مرسل خداست و او آنست كه در كتبتان (تورات) ياد شده، پس جانتان و اموالتان و زنان خود را به سبب ايمان باو تأمين نمائيد.

گفتند ما هرگز حكم تورات را رها نكنيم و هيچگاه كتاب ديگرى را بر او اختيار ننمائيم.

گفت، پس اگر اين را نمى ‏پذيريد، پس بيائيد كودكان و زنان خود را بكشيم سپس بيرون رويم و با محمد و يارانش مردانه با شمشيرهاى كشيده پيكار و جنگ كنيم، و چيز مهمّى پشت سر ما نباشد كه ما را مشغول نمايد تا خدا بين ما و محمد حكم فرمايد، پس اگر كشته شديم ديگر زن و بچه نداريم كه غصه اسيرى آنها را بخوريم و اگر ما زنده مانده و پيروز شديم زن و فرزند پيدا خواهيم كرد.

گفتند اين بيچاره‏ها را بكشيم، پس خيرى ديگر در زندگى بعد از ايشان نيست.

گفت پس هر گاه اين را هم قبول نكرديد امشب شب شنبه است شايد محمد و يارانش از ما ايمن باشند در اين شب، پس از قلعه بيرون رويم، و شبيخون بزنيم شايد بطور ناگهانى حظّى از ايشان بهره ما شود گفتند پس سنت خود را فاسد كنيم و كارى كه گذشتگان ما كردند در تغيير و ابطال سنّت پس مسخ شدند ما انجام دهيم تا بسرنوشت آنها مبتلا شويم.

گفت، پس مردى از شما از اوّل ولادتش شبى را استوار و راسخ نبوده‏ است؟.

زهرى گويد: پيامبر خدا (ص) هنگامى كه از آن حضرت خواستند كه مردى در باره آنها قضاوت و داورى كند فرمود، هر كس كه از اصحاب من خواستيد اختيار كنيد، پس ايشان سعد بن معاذ را اختيار كردند، و پيامبر خدا (ص) هم رضايت داد.

پس بر حكم و داورى سعد بن معاذ تن در دادند و تسليم شدند، پس پيغمبر (ص) امر فرمود آنها را خلع سلاح كنند و آنها را در قبه ‏اى قرار دادند و دستور داد شانه آنها را بسته و آنها را در خانه اسامه حبس نمودند، و فرستاد عقب سعد بن معاذ پس او را آوردند و او حكم نمود كه مردان رزمنده آنها را بكشند و زنان و كودكان آنها را اسير نمايند و اموال آنها را تقسيم و اراضى و منازلشان مخصوص مهاجرين باشد (و چون انصار ناراحت شدند) فرمود شما صاحب منزل و زمين هستيد ولى مهاجرين از خود سكنايى ندارند.

پس پيامبر (ص) تكبير گفت و به سعد فرمود، حقيقتا در باره آنها حكم كردى بحكم خداى عز و جل، و در بعضى از روايات است كه فرمود، هر آينه بحقيقت حكم كردى در ميان ايشان بحكم خدا از بالاى هفت آسمان‏ و ارقعه جمع رقيع نام آسمان دنياست.

پس پيامبر (ص) مردان رزمنده آنها را كه گمان كرده ‏اند ششصد نفر بودند كشت و پاره‏اى گفتند چهار صد و پنجاه نفر مرد بودند، و هفتصد و پنجاه نفر هم اسير گرفتند.

و روايت شده كه ايشان بكعب بن اسد كه رسانه و رسول آنها بود نزد پيامبر (ص) گفتند اى كعب چه ميبينى كه پيامبر با ما خواهد كرد كعب گفت آيا در هر موقع و مكان خواهيد گفت مگر نمى‏ بينيد كه پيغمبر (ص) ول نميكند نزاع نميكند و هر كس از شما رفت برنميگردد بخدا قسم كشتن است وحى بن اخطب دشمن خدا را آوردند كه بر تنش حلّه‏اى بود كه خواهرش آن را از هر طرف پاره كرده بود مثل جاى بند انگشتها كه شايد از تنش بيرون بياورند و دو دست او را با ريسمانى بگردنش بسته بودند پس چون رسول خدا (ص) را ديد فرمود اما بخدا قسم من خود را بدشمنى تو ملامت نميكنم و لكن كسى كه خدا را ترك كند خوار و بيچاره خواهد شد.

آن گاه فرمود: اى مردم اعتراضى بامر خدا نيست كتاب خدا و تقدير او متصلا بر بنى اسرائيل نوشته شده است سپس نشست و امر كرد گردن او را زدند، آن گاه رسول خدا (ص) زنان و كودكان و اموالشان را ميان مسلمين تقسيم نمود و اسيرانشان با سعد بن زياد انصارى فرستاد بطرف نجد تا در آنجا فروخته و پول آن را اسب و سلاح خريدارى كند.

گويند: چون اعدام بنى قريظه تمام شد جراحت پاى سعد بن معاذ باز شد و خون از آن جارى شد و پيامبر او را برگردانيد به خيمه‏ اى كه برايش در كنار مسجد زده بودند.

و از جابر بن عبد اللَّه انصارى روايت شده كه جبرئيل عليه السلام نزد پيامبر خدا (ص) آمد و گفت اين بنده شايسته خدا كيست كه مرده و درهاى‏ آسمان براى او باز و عرش خدا براى او لرزيد، پس پيغمبر (ص) بيرون آمد آمدند و ديدند كه سعد بن معاذ (رضى اللَّه عنه) از دنيا رفته‏.تا آنجا كه گويد:

 

 

[سوره الأحزاب (33): آيات 28 تا 31]

يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها فَتَعالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَراحاً جَمِيلاً (28) وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً (29) يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً (30) وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَيْنِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً كَرِيماً (31)

 

ترجمه:

28- اى پيامبر به همسرانت بگو اگر زندگانى و آرايش آن را ميخواهيد پس بيائيد تا شما را بهره‏مند گردانم (بغير از مهر بشما چيزى بدهيم) و شما را رها كنم رها كردنى نيكو.

29- و اگر خشنودى خدا و رسول او را ميخواهيد پس خدا براى نيكو كاران از شما پاداشى بزرگ مهيّا گردانيده است.

30- اى همسران پيغمبر هر كه از شما نافرمانى آشكار كند براى او شكنجه بدو برابر افزوده شود و اين براى خدا آسانست.

31- و هر كه از شما خدا و فرستاده وى را فرمان ببرد و كردارى پسنديده كند پاداشش را دو بار باو ميدهيم و براى او روزى گرامى مهيّا كرده‏ايم‏

 

قرائت:

ابن كثير و ابن عامر (نضعّف) با نون و تشديد قرائت كرده (و العذاب) را بر فتح خوانده‏اند، و ابو جعفر و اهل بصره (و يضعف) با ياء و تشديد (العذاب) را بر فتح خوانده و ديگران يضاعف با ياء و الف و فتح عين خوانده اند.

و اهل كوفه غير عاصم (و من يقنت و يعمل صالحا يؤتها) همه را با ياء قرائت كرده و روح و زيد، (من تأت و من تقنت و تعمل) تمام را با تا (نؤتها) را با نون خوانده و ديگران (من يأت و من يقنت) (و تعمل) را با تا (نؤتها) را با نون قرائت كرده‏اند.

 

دليل اين قراءتها:

ابو على گويد: ضاعف و ضعف بيك معنى است، پس هر كس فاعل را نام نبرده فعل را اسناد بعذاب داده و هر كس بكسر عين خوانده پس فعل را اسناد بضمير، اسم اللَّه تعالى داده و معناى (يضاعف) لها- العذاب ضعفين) آنكه چون همسران پيغمبر مشاهده كردند از ملامت و سرزنشهايى كه مانع از ارتكاب گناه است سزاوار است كه امتناع و خوددارى آنها از گناه بيشتر باشد از آنكه موانع و ملامتها را نديده است.

و گفت (يضاعف لها العذاب) پس ضمير برگردد بمعنى بدون لفظ آن و اگر برگردد بلفظ آن هر آينه آن را ياد كرده بود، و كسى كه (يقنت با ياء) خوانده پس به جهت اينست كه اسناد فعل بضمير من و فاعل فعل را بعدا هم بيان نشده، پس چون ياد نمود چيزى را كه دلالت كند بر اينكه فعل براى مؤنث است حمل بر معنى شده، پس مؤنث آورده و همين طور است قول خدا كه گفت‏ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ‏ سپس گفت‏ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ‏ و هر كس كه همه اينها را با ياء خوانده پس او حمل بر لفظ بدون معنى نموده و هر كس (من تأت) با تاء خوانده حمل بر معنى نموده، پس مثل آنست كه گفته است هر كدام زنى از شما كه كار بدى انجام دهد اية امرأة منكن اتت بفاحشة اوتأن بفاحشة و مانند آن در كلام براى بيان بسيار است مثل قول خدا سبحان‏ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ‏ و قول فرزدق شاعر:

تعش فان عاهدتنى لا تخوننى‏ تكن مثل من ياذئب يصطحبان

زندگى نما پس اگر با من پيمان بستى بمن خيانت مكن، تا باشى مانند كسى كه با گرگ رفاقت كرده است.

يعنى (مثل الذين يصطحبان) مانند كسى كه رفاقت و همراهى ميكنند ابن جنّى گويد صله بودن (من) از صفت بودنش اولى و شايسته‏تر است.

 

لغت:

الضعف: دو برابر بودن چيزى را گويند ميگويند (ضاعفته) يعنى مثل آن را بر آن افزودم و از آنست (الضعف) و آن نقصان و كم بود توانايى است به اينكه يكى از دو نيرو برود، پس آن رفتن دو برابر بودن قوه و نيرو است.

 

شأن نزول:

مفسرين گفته‏اند: كه زنان پيغمبر (ص) چيزى از مال دنيا از آن حضرت خواستند و گفتند خرجى ما را زيادتر كن و براى حسدورزى بعضى (مانند عائشه) به بعضى ديگر (مثل ماريه و ام سلمه) او را اذيت كردند، پس پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله يك ماه از آنها اعراض كرد، پس آيه تخيير كه‏ قُلْ- لِأَزْواجِكَ … است نازل شده و آنها در آن موقع 9 نفر بشرح زير بودند

 

همسران پيامبر اسلام (ص)

1- عايشه دختر ابى بكر بن ابى قحافه.

2- حفصه دختر عمر بن خطاب.

3- ام حبيبه دختر ابو سفيان بن حرب.

4- سوده دختر زمعه.

5- ام سلمه دختر ابى اميه مخزومى، اين پنج نفر از قريش بودند.

6- صفيه دختر حىّ بن اخطب خيبرى.

7- ميمونه دختر حارث الهلاليه.

8- زينب دختر جحش (كه مادرش اميمه دختر عبد المطلب عمه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بوده).

9- جويريه دختر حارث مصطلقيه‏.

 

داستان كتك زدن عمر دخترش حفصه را

واحدى باسنادش از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرده كه رسول خدا (ص) با حفصه (دختر عمر) نشسته بود كه بين آنها گفتگو و نزاع شد پس پيامبر بحفصه فرمود آيا حاضرى كه مردى ميان من و تو حكومت كند؟

حفصه گفت آرى، پس عقب عمر فرستاد و چون عمر وارد بر آنها شد، و بحفصه گفت حرف بزن، حفصه گفت اى رسول خدا سخن بگو ولى نگو مگر حق پس عمر دستش را بلند كرد و سيلى آبدار و محكمى بگوش حفصه از راست و چپ زد، پس پيامبر (ص) فرمود اى عمر او را بس است ديگر نزن.

عمر بحفصه گفت اى دشمن خدا پيامبر نگويد مگر حق بآن خدايى كه او را براستى برانگيخته و مبعوث نموده اگر حضور پيغمبر (ص) نبود دست از تو بر نمى‏داشتم و آن قدر تو را ميزدم تا بميرى.

پس پيغمبر (ص) برخاست و بغرفه مخصوص خود بالا رفت و يك ماه در آن تنها بسر برد و به تنهايى نهار و شام خورد و هيچ نزديك زنان خود نشد و آنها را هم نپذيرفت، تا اين آيات را خدا نازل فرمود.

 

تفسير:

سپس خداوند سبحان برگشت به ذكر همسران پيغمبر (ص) و خطاب به پيمبرش نمود بگونه امر كه زنان خود را مخيّر كن، پس فرمود:

يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها اى پيامبر بزنان خود بگو اگر شما سعه زندگى در دنيا و زيادى مال و زر و زيور آن را ميخواهيد.

فَتَعالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَ‏ بيائيد تا بشما بهره طلاق را بدهم و بتحقيق بيانش در سوره بقره گذشت، و بعضى گفته‏اند، شما را بهره‏مند كنم به زيادى و وفور مهر.

وَ أُسَرِّحْكُنَ‏ يعنى شما را طلاق بدهم (و از شرف ام المؤمنينى ساقط نمايم).

سَراحاً جَمِيلًا و سراح جميل طلاق بدون خصومت و نزاع بين زن و شوهر است.

وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الْآخِرَةَ يعنى و اگر ميخواهيد كه اطاعت خدا و اطاعت پيامبر را نمائيد و صبر كنيد بر تنگى معيشت رفتن به بهشت.

فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ‏ پس خداوند مهيّا ساخته براى زنان نيكوكار يعنى زنان عارفه‏اى كه قصد نيكوكارى و نيكويى دارند و مطيع پيامبرند.

مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً از شما پاداش بزرگى، و مفسّرين درباره اين تخيير اختلاف كرده‏اند.

حسن گويد: خداوند آنها را مخيّر ساخت بين دنيا و آخرت پس اگر آنان دنيا و محبّت آن را برگزيدند، در اين موقع طلاق آنها را پيشنهاد كرد، به قولش‏ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَراحاً جَمِيلًا.

مجاهد و شعبى و جماعتى از مفسّرين گفتند، آنها را مخيّر نمود بين طلاق و ماندن با پيغمبر (ص) را.

 

اختلاف علماء در باره تخيير زنان پيغمبر ص دانشمندان در حكم اين تخيير بر چند قول اختلاف كرده‏اند:

1- عمر بن خطاب و ابن مسعود گويند: هر گاه مردى زنش را مخيّر نمود و زن شوهرش را برگزيده چيزى براى او نيست و اگر آزادى خودش را اختيار كرد يك طلاق واقع شد، و همين مبنا را ابو حنيفه و اصحابش پذيرفته ‏اند.

2- زيد بن ثابت گويد: وقتى زن خودش را اختيار كرد سه طلاق خواهد شد، و اگر شوهرش را اختيار كرد يك طلاق محسوب ميشود، و مالك اين مذهب را گرفته.

3- شافعى گويد: اگر نيّت طلاق كرده طلاق است و اگر نكرده نه.

4- مبنا و مذهب اهل بيت و ائمه معصومين عليهم السلام اينست كه به صرف تخيير طلاق واقع نميشود و اين مخصوص و از خصايص پيامبر (ص) كه اگر زنان آن حضرت خودشان را اختيار كردند در موقع تخيير از آن حضرت جدا خواهند شد و امّا غير آن حضرت از افراد مسلمين، پس برايشان تخيير زنان ايشان جايز نيست. (و اگر آنها را نخواهند بايد صريحا صيغه طلاق را با شرايطش جارى سازند) پس خداوند سبحان زنان پيغمبر را مورد خطاب قرار داده و فرمود:

يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ اى زنان پيامبر هر كدام از شما كه مرتكب معصيت علنى شود يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ‏ در آخرت عذاب او (ضِعْفَيْنِ) دو برابر خواهد بود، يعنى دو برابر عذابى كه بر ديگران است و علّت اين براى اينست كه نعمتهاى خداى سبحان بر ايشان بيشتر از ديگران بود براى مقام پيامبر اسلام و براى نزول وحى در منازل‏ ايشان.

پس هر گاه نعمت بر ايشان بزرگتر و فراوان‏تر باشد گناه هم از ايشان زشت تر و عقوبت و كيفر آنها هم بزرگتر و بيشتر خواهد بود.

و ابو عبيده گويد: ضعفان اينست كه يكى را سه برابر كنند، پس بر آنهايى كه از حريم نبوّت‏ خارج شدند سه حدّ خواهد بود، براى اينكه دو برابر واحد مثل آنست و دو برابر چيزى دو مانند آنست.

و غير او گويد: مقصود از ضعف مثل آنست، پس معنى اينست كه در عذاب ايشان اضافه ميشود چنانچه در ثوابشان اضافه ميشود همانطور كه فرمود:

نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَيْنِ‏.

وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً مقاتل گويد: يعنى عذاب آنان بر خدا آسان است.

وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ يعنى و كسى كه اطاعت خدا و پيامبر نمايد و قنوت اطاعت است.

و بعضى گفته‏اند: يعنى كسى كه از شما مواظبت كند بر طاعت خدا و پيروى‏ از پيامبر (ص).

و برخى هم گفته‏اند: يعنى و كسى كه مواظبت كند از شما بر طاعت خدا كه از آنست قنوت و دست بدعاء گرفتن در نماز و آن مداومت بر دعاء معروف است‏.

وَ تَعْمَلْ صالِحاً در ما بين خودشان و پروردگارشان عمل صالح نمايد.

نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَيْنِ‏ يعنى ميدهيم پاداش عمل صالح آنها را دو برابر عمل غير ايشان.

ابو حمزه ثمالى، از زيد بن على بن الحسين عليهما السلام روايت كرده كه گفت من اميدوارم كه براى نيكوكاران ما دو پاداش باشد و ميترسم بر تبهكاران و بدكاران از ما كه عذابشان دو برابر شود چنانچه همسران پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله را وعده داد.

و محمد بن ابى عمير از ابراهيم بن عبد الحميد از على بن عبد اللَّه بن الحسين از پدرش از على بن الحسين زين العابدين عليه السلام روايت كرده كه مردى بآن حضرت گفت شما خاندانى هستيد كه مشمول غفران خدائيد گويد: آن حضرت غضب كرد و فرمود ما سزاوارتريم كه جارى باشد در باره ما آنچه خداوند درباره زنان پيغمبر (ص) جارى فرمود از اينكه ما بوده باشيم هم چنان كه مى‏گوييد كه ما ميبينيم براى نيكوكارانمان دو اجر و پاداش‏ و براى بدكارانمان دو عذاب و مجازات سپس آن دو آيه را قرائت فرمود:وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً كَرِيماً و مهيّا ساخته‏ايم برايشان روزى سالمى يعنى بزرگ منزلت و بلند مرتبه.

و بعضى گفته‏اند كه رزق كريم آنست كه از هر آفت و بلا سالم و مصون باشد.

و برخى هم گفته‏اند: آن ثواب چنانيست كه ابتداء بمثل آن نيكو نيست.

 

 

[سوره الأحزاب (33): آيات 32 تا 35]

يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً (32) وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى‏ وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتِينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (33) وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى‏ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ لَطِيفاً خَبِيراً (34) إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتِينَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصَّادِقِينَ وَ الصَّادِقاتِ وَ الصَّابِرِينَ وَ الصَّابِراتِ وَ الْخاشِعِينَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصَّائِمِينَ وَ الصَّائِماتِ وَ الْحافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيراً وَ الذَّاكِراتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً (35)

 

ترجمه‏

32- اى همسران پيغمبر (ص) اگر پرهيزگار و خداترس باشيد مثل يكى از زنان امت نيستيد، پس در سخن گفتن (با مردان) نرمى نكنيد و صدايتان را نازك ننمائيد، تا كسى كه در دل او بيمارى (شهوت و نفاق است) به طمع‏ افتد و گفتارى پسنديده بگوئيد.

33- در خانه‏ هاى خود قرار گيريد و اظهار آرايش خود چون اظهار زنان در ايّام جاهليّت نخستين مكنيد (و مانند آنان بيرون نيائيد) و نماز را بپاى داريد و زكات را بپردازيد و خداى تعالى و پيغمبرش را فرمان بريد.

فقط خدا ميخواهد اى خاندان رسالت معصيت را از شما ببرد و شما را پاك گرداند پاك گردانيدنى‏.

34- اى همسران پيغمبر (ص) آنچه از آيه‏ هاى كلام خدا و از حكمت (سخنان پيغمبرش كه مشتمل بر مصلحت و حكمت و خير انديشى است) در خانه‏هاى شما خوانده ميشود ياد كنيد كه خدا لطف كننده‏اى داناست‏

35- البتّه مردان فرمان برنده خالص و زنان فرمان بر مخلص و مردان باور دارنده، و زنان ايمان آورنده، و مردان مداومت كننده بر كارهاى پسنديده و زنان مداومت كننده بر كارهاى شايسته و مردان راستگو و زنان راستگو و مردان شكيبا و زنان شكيبا و مردان و زنان خاشع و مردان و زنان صدقه دهنده و مردان روزه‏دار و زنان روزه‏دار، و مردانى كه بسيار ياد خدا ميكنند و زنان ياد خدا كننده خداى برايشان آمرزش و پاداش بزرگ مهيّا كرده است.

 

قرائت:

اهل مدينه و عاصم (و قرن) بفتح قاف خوانده و بقيه قاريان و هبيره از حفص از عاصم (و قرن) بكسر قاف قرائت كرده و در شواذ و قرائت‏

 

دليل:

ابو على طبرسى گويد: قول خدا (و قرن) از دو حال بيرون نيست يا از ماده قرار است و يا از وقار، پس اگر از وقار باشد (وقر، يقر، قر، وعد، يعد عد) پس امر حاضر مؤنث عدن- قرن ميشود و از معتل الفاء واوى خواهد بود كه فاء الفعلش حذف ميشود و آن واو است، پس ميماند از كلمه علن، و اگر از قرار باشد، (قرّ، يقرّ، اقرر) پس امر حاضر مؤنثش اقررن ميشود، پس تبديل ميشود از عين ياء بجهت كراهت تضعيف چنانچه در قيراط و دينار تبديل شده، پس حركت گرديده بدل حرفى كه حذف شده، سپس حركت برخورد ميكند بر فاء الفعل و ساقط ميكند همزه وصل را براى حركت ما بعد خودش، پس مى‏گويى قرن بجهت اينكه حركت راء در تقرّ كسره است آيا نمى‏بينى كه قاف متحرّك بكسره است.

و امّا آنكه با فتح خوانده (قرن) پس كسى كه قررت جاى اقر جايز دانسته ندانسته، البته ميگويد قررت اقرّ، پس فتحه فاء نزد او جايز نيست و آنكه اجازه داد اين را بنا بر قول او جايز است چنانچه جايز است قرن و آن يك لغت است كه كسايى آن را حكايت كرده.

و ابو عثمان گويد: گفته ميشود قررت به عينا اقر، و گفته نميشود قررت فى هذا المعنى و قررت فى المكان فانا اقر فيه گفته ميشود قررت فى هذا المعنى و كسى كه (فيطمع الذى) بكسر عين خوانده، پس آن معطوف بر قول خدا (فلا تخضعن) يعنى پس طمع نكنند آنكه در دلش مرض است، پس هر دو تاى آن مورد نهى است مگر آنكه نصب اقوى است زيرا كه آن به معناى‏ اينست كه طمع او مسبب از خضوع و نرم گفتن آنهاست و هر گاه عطف باشد نهى است براى آنها و براى آن منافق بيمار و دليلى در آن نيست بر اينكه طمع از براى خاطر آنها ايجاد ميشود.

 

شرح لغات:

التبرّج: ابراز كردن زر و زيور و موارد زينت و زيبايى خود را گرفته شد از برج است و آن گشادى در چشم است و طعنه برجاء واسعه و چشمك با چشم گشاد و در دندانهاى او برج است يعنى ميان دندانهاى او باز و گشاد است.

 

اعراب:

قول خدا (ليذهب) لام متعلّق به محذوف است و تقدير آن (و ارادته ليذهب) و جايز است كه متعلّق باشد به يريده.

(اهل البيت) منصوب بر مدح است تقدير آن (اعنى اهل البيت) است و جايز است كه منادى مضاف باشد، و در عربيت جايز است جر دادن لام اهل البيت و رفع آن، پس جر بنا بر اين است بدل از كم باشد و مرفوع باشد بنا بر مدح بودنست.

 

تفسير:

آن گاه خداوند سبحان اظهار نمود فضيلت زنان پيغمبر (ص) را بر ساير زنها بقولش:

يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ اى زنان پيغمبر (ص) شما مانند يكى از زنها نيستيد؟

زجاج گويد: نگفت مثل واحدى از زنها بعلّت اينكه احدا براى نفى عام‏ است.

و ابن عباس گويد: يعنى مقام شما نزد من مانند مقام غير شما از زنهاى صالحه نيست، شما گرامى‏تر براى من هستيد و من بشما مهربان‏ترم و ثواب شما بزرگتر هست، براى مقامتان از رسول خدا (ص).

إِنِ اتَّقَيْتُنَ‏ خداوند برايشان شرط تقوا نموده تا واضح شود كه فضيلت آنها بداشتن تقوى است نه بواسطه اتصال و نزديكيشان به پيامبر (ص).

فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ‏ يعنى صداى خود را نازك نكنيد و با مردان به نرمى حرف نزنيد، و با بيگانگان مخاطبه و روبرو سخن نگوئيد كه منجر به طمع آنها شود، پس مانند زنى باشيد كه اظهار تمايل بمردان ميكنيد.

فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ‏ قتاده گويد: پس طمع كند آنكه در دل او بيمارى نفاق است.

عكرمه گويد: آنكه در دلش شهوت زناست، و بعضى گفته‏اند: كه براى زن مستحبّ است وقتى با بيگانه صحبت ميكند صداى خود را خشن و كلفت نمايد براى اينكه اين دور از طمع و ريبه و شهوت است.

وَ قُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفاً و بگويند سخن پسنديده يعنى مستقيم نيكويى كه برى‏ء از تهمت و دور از ريبه و موافق با دين و اسلام است.

وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَ‏ و در خانه‏هاى خود آرام بگيرند، امر فرمود ايشان را باستقرار در منازلشان و مقصود ثابت بودن شماست در منازلتان و ملزم بسكونت در آن بودن، و اگر از ماده وقر يقر باشد، پس معنايش اينست كه اهل وقار و سكينه (و خلاصه سنگين باشيد) و مانند برخى سبك نشويد و از خانه خود بيرون نزنيد.

وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى‏ يعنى بيرون نيائيد بنا بر عادت زنان جاهليت نخستين و ظاهر نكنيد زر و زيور خود را چنانچه زنان جاهليت ميكردند.

قتاده و مجاهد گويند: تبرّج به معناى تبختر و خودنمايى در راه رفتن است.

مقاتل گويد: تبرّج اينست كه روسرى خود را بر سرش اندازد ولى آن را نبندد كه گلوبند و گوشواره‏اش مستور دارد، پس اينها ظاهر گردد.

قتاده گويد: و مقصود از جاهليت اولى عصر قبل از اسلام است.

حكم گويد: آن زمان ميان آدم و نوح (ع) است و آن هشتصد سال بوده.

شعبى گويد: آن دوران ما بين عيسى (ع) و حضرت محمد (ص) است گويد و اين اقتضا نميكند كه بعد از آن جاهليّتى در اسلام باشد براى اينكه اول اسم است براى پيشين ديگرى از او متأخر باشد، يا نباشد.

و بعضى گفته‏اند: كه معناى تبرّج جاهليت اولى اين است كه آنها تجويز ميكردند كه يك زن جمع كند بين شوهر و رفيقش را، پس پائين تنه خود را براى شوهرش قرار دهد (كه با او آميزش و مجامعت كند) و براى رفيقش بالا تنه خود را قرار دهد كه او را بوسيده و معانقه نموده و در آغوش كشد آن گاه فرمود:

أَقِمْنَ الصَّلاةَ يعنى آن را در اوقاتش با شرايطش انجام دهيد.

وَ آتِينَ الزَّكاةَ و زكاة واجب را بدهيد در اموالتان.

وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ و فرمان خدا و پيامبر را به بريد در آنچه شما را امر و نهى مينمايند، سپس خداوند عز و جل فرمود:إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً فقط خدا ميخواهد كه از شما خاندان رسالت دور دارد پليدى را و پاك نمايد شما را پاك كردنى.

ابن عباس گويد: الرجس عمل شيطانى است و كاريست كه رضاى خدا در آن نيست، و البيت: الف و لام تعريف در آن الف و لام عهد است و مقصود از آن بيت نبوّت و رسالت است، و عرب مكانى را كه بآن پناه برده مى شود بيت گويد، و براى همين انساب عرب را بيوت ناميده‏اند، و مى‏گويند بيوتات العرب مقصودشان نسب است گويد:

الا يا بيت بالعلياء بيت‏ و لو لا حبّ اهلك ما اتيت‏
الا يا بيت اهلك اوعدونى‏ كانّى كلّ ذنبهم جنيت‏

آهاى اى خانه ‏اى كه به بلندى تو بيتى نيست، اگر علاقه و محبت اهل تو نبود نمى‏آمدم بطرف تو، آهاى اى خانه‏اى كه اهليت مرا تهديد كرده و بيم دادند كه گويا تمام گناهشان را من مرتكب شدم، اراده نموده بيت نسب را شاهد در اين دو بيت، بيت نسب است، و بيت نبوّت و رسالت مثل بيت نسب است فرزدق شاعر گويد:

بيت زرارة محتسب بفنائه‏ و مجاشع و ابو الفوارس نهشل‏
لا يجتبى بفنائه بيتك مثلهم‏ ابدا اذا عدّ الفعال الاكمل‏

بيت زراره محدود و مجتمع بفضاء و اطراف آنست و نيز بيت مجاشع و ابو- الفوارس نهشل همين گونه است امّا قضاء بيت شما هرگز محدود و محصور مانند بيت آنان نيست و وقتى مردان كامل فعّال شمرده ميشوند كه همواره بوده و هستند، شاهد اين شعر دو كلمه بيت است كه مقصود از آن نسب زراره و مجاشع است، و برخى گفته‏اند كه مقصود از بيت اللَّه الحرام است و اهل آن پرهيزگارانند بجهت قول خدا، ان اوليائه الّا المتقون، نيستند اولياء خدا مگر پرهيزگاران.

و بعضى گفته‏اند: كه مقصود از البيت، مسجد رسول خدا (ص) و اهل آن كسانى هستند كه پيغمبر (ص) آنها را در آن اسكان داده و خارج نكرده و درب او را هم نبستند و امّت اسلامى بتمامى اتفاق كرده‏اند بر اينكه مقصود از اهل البيت در آيه اهل بيت پيغمبر ما (ص) است، سپس اختلاف كرده اند.

عكرمه گويد: اراده كرده از اهل البيت زنان پيغمبر را براى آنكه اوّل آيه متوجه بآنهاست.

ابو سعيد خدرى و انس بن مالك و وائلة بن اسقع و عايشه و ام سلمه گويند، كه آيه مختص و ويژه برسول خدا (ص) و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام است.

احاديث شيعه و سنى در اينكه مقصود از اهل البيت آيه تطهير خاندان رسالت است نه غير ايشان‏ مجاشع است، و برخى گفته‏اند كه مقصود از بيت اللَّه الحرام است و اهل آن پرهيزگارانند بجهت قول خدا، ان اوليائه الّا المتقون، نيستند اولياء خدا مگر پرهيزگاران.

و بعضى گفته ‏اند: كه مقصود از البيت، مسجد رسول خدا (ص) و اهل آن كسانى هستند كه پيغمبر (ص) آنها را در آن اسكان داده و خارج نكرده و درب او را هم نبستند و امّت اسلامى بتمامى اتفاق كرده‏اند بر اينكه مقصود از اهل البيت در آيه اهل بيت پيغمبر ما (ص) است، سپس اختلاف كرده اند.

عكرمه گويد: اراده كرده از اهل البيت زنان پيغمبر را براى آنكه اوّل آيه متوجه بآنهاست.

ابو سعيد خدرى و انس بن مالك و وائلة بن اسقع و عايشه و ام سلمه گويند، كه آيه مختص و ويژه برسول خدا (ص) و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام است.

احاديث شيعه و سنى در اينكه مقصود از اهل البيت آيه تطهير خاندان رسالت است نه غير ايشان‏

1- ابو حمزه ثمالى در تفسيرش گويد: حديث كرد مرا حوشب از ام سلمه گويد، فاطمه عليها سلام نزد پيغمبر (ص) آمده و حريره‏اى براى آن حضرت آورد، پيامبر فرمود شوهرت و دو پسرت را بخوان، پس فاطمه آنها را آورده و از آن حريره خوردند آن گاه پيغمبر كساء خيبرى را بر سر آنان انداخته و گفت‏

اللّهم هؤلاء اهل بيتى و عترتى فاذهب عنهم الرجس و طهّرهم تطهيرا

بار خدايا اينان خاندان و خويشان منند، پس به بر از ايشان پليدى را و ايشان را پاك كن پاك كردنى.

ام سلمه گويد: پس گفتم يا رسول اللَّه و من با ايشانم، فرمود تو بخير و سعادتى.

2- ثعلبى در تفسيرش نيز روايت كرده باسنادش از ام سلمه كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله در منزلش بود كه فاطمه با قدحى آمد كه در آن حريره بود، پس فرمود شوهر و پسرانت را بطلب، پس حديث را مثل حديث ابو حمزه ياد كرده، سپس گفت پس خدا نازل كرد، انما يريد اللَّه، آيه تطهير را گويد پس گرفت اطراف كساء را و بر آنها افكند، آن گاه دست خود را بيرون آورد و بسوى آسمان بلند نمود، سپس گفت:

اللهمّ هؤلاء اهل بيتى و حامتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا

، بار خدايا اينها اهل خانه من و رحم منند، پس به بر از ايشان پليدى را و پاكيزه كن آنها را پاكيزه كردنى ام سلمه گويد: پس من سرم را داخل اطاق كرده و گفتم من با شما هستم اى رسول خدا (ص) فرمود، تو بخيرى، تو بخيرى.

3- و نيز ثعلبى باسنادش روايت كرده از مجمع كه گويد من با مادرم وارد بر عايشه شديم، پس از خروجش بر على عليه السلام در روز جمل پرسيد گفت آن تقدير خداوند بود[1] پس از على عليه السلام پرسيد، پس عايشه گفت مى‏پرسى از من از محبوب‏ترين مردم او و همسرش فاطمه محبوب‏ترين‏ مردم نزد رسول خدا بودند، بحقيقت ديدم على و فاطمه و حسن و حسين” ع” را كه پيغمبر آنها را در زير پارچه‏اى كه بر سر آنها انداخته بود جمع نموده آن گاه گفت:

اللّهمّ هؤلاء اهل بيتى و حامتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا ، گويد، پس گفتم يا رسول اللَّه من از اهل شمايم فرمود دور شو كه تو بخيرى‏.

4- و باسنادش از ابى سعيد خدرى از پيغمبر (ص) روايت كرده كه اين آيه در باره پنج نفر است، من و على و فاطمه و حسن و حسين (ع) نازل شده است.

5- و خبر داد ما را سيد ابو الحمد گفت حديث كرد ما را ابو القاسم حسكانى گفت حديث كرد ما را از ابى بكر سبيعى گفت حديث كرد ما را ابو عروه هراتى گفت حديث كرد ما را ابن مصفّا گفت حديث كرد ما را عبد الرحيم بن واقد از ايّوب بن سيار از محمد بن منكدر از جابر گفت اين آيه نازل شد بر پيغمبر (ص) در حالى كه در خانه نبود مگر فاطمه و حسن و حسين و على عليهم السلام، إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ‏ پس پيغمبر (ص) گفت:اللّهمّ هؤلاء اهل بيتى و عترتى …

6- و حدثنا سيد ابو الحمد، گفت حديث كرد ما را حاكم ابو القاسم باسنادش از رازان از حسن بن على عليه السلام گويد، چون آيه تطهير نازل شد پيغمبر خدا (ص) ما را جمع نمود در زير كساء خيبرى ام سلمه‏ سپس گفت،اللّهم هؤلاء اهل بيتى و عترتى‏ ، و روايات در اين موضوع از طريق عامه و خاصه زياد است كه اگر ما بخواهيم آنها را نقل كنيم هر آينه كتاب ما طولانى ميشد و در آنچه را كه ما ايراد كرديم كفايت است.

و شيعيان استدلال كرده‏اند بر اينكه آيه تطهير اختصاص باين پنج نفر عليهم السلام دارد به اينكه گفتند كه لفظ انّما براى حقيقت است براى آنچه ثابت كرده بعد ماء نافيه مر چيزى را كه ثابت نشده، پس بدرستى قول گوينده كه ميگويد انّما لك عندى درهم فقط براى تو پيش من درهم است، و انّما فى الدار زيد فقط در خانه زيد است، مقتضى اينست كه نزد او غير درهم و در خانه سواى زيد نباشد، و هر گاه اين مطلب تقرير شد پس اراده در آيه خالى نيست از اينكه آن اراده محصنه يا اراده‏اى كه پيرو آن تطهير- و اذهاب رجس و پليدى باشد، و وجه اوّل جايز نيست زيرا كه خداى تعالى اراده مطلقه از هر مكلّفى خواسته، پس اختصاصى براى اراده باهل البيت داد نه مردم ديگر، و براى اينكه اين قول اقتضا ميكند مدح و تعظيم ايشان را بدون شك و شبهه و مدحى نيست در اراده مجرّده، پس وجه دوّم ثابت است و در ثبوت آن ثبوت عصمت ممدوحين و مقصودين در اين آيه است از تمام قبايح و بتحقيق ما دانسته‏ايم كه غير افرادى كه ما ياد كرديم از اهل البيت عصمتشان قطعى نيست، پس ثابت شد كه آيه مخصوص بآنهاست بجهت بطلان تعلق آيه بغير ايشان.

و وقتى گفته شود كه صدر آيه و ما بعدش در باره همسران و زنان پيغمبر (ص) است، پس جواب او اينست كه كسى كه عارف و شناسايى به عادت فصيحان عرب داشته باشد انكار نميكند كه ايشان در كلامشان از خطاب‏ بغايب و بالعكس ميروند و قرآن از اين برنامه و مقوله است و همين طور كلام عرب و اشعارشان آن گاه برگشت خداوند سبحان بذكر زنان پيغمبر (ص) و فرمود وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى‏ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ قتاده گويد:

يعنى و شكر كنيد خداى تعالى را در خانه‏هايى كه در آن قرآن و سنّت تلاوت ميشود.

و بعضى گفته‏اند: (اذكرن) يعنى حفظ كنيد آن را و هميشه بخاطر شما باشد تا بموجبش عمل كنيد و اين تحريص و تأكيد مر ايشان است بر حفظ قرآن و اخبار و مذاكره كردن آنها قرآن و سنّت را با يك ديگر و خطاب اگر چه اختصاص بايشان دارد لكن غير ايشان هم در اين موضوع با آنها مشاركت دارند براى آنكه بناء شريعت بر قرآن و سنّت، اخبار خاندان رسالت است (پس همه امّت اسلام بايد اهمّيت بحفظ قرآن و اخبار دهند).

إِنَّ اللَّهَ كانَ لَطِيفاً بدرستى كه خدا لطيف با لطف است نسبت به اوليائش.

خَبِيراً دانا است بتمام خلقش.

و بعضى گفته‏اند: لطيف است در تدبير امور خلقش و رسانيدن منافع بايشان با خبر است از آن اعمالى كه از ايشان صادر ميشود و دانا است به مصالح و مفاسدشان، پس فرمان ميدهد ايشان را بافعالى كه صلاح و خير ايشان در آنست، و نهى ميكند از كارهايى كه مضرّ است براى آنها.

مقاتل گويد: چون اسماء بنت عميس با همسرش جناب جعفر بن ابى طالب عليه السلام از مهاجرت حبشه مراجعت كرد وارد شد بر همسران، پيغمبر (ص) و گفت آيا چيزى در باره ما از قرآن نازل شده گفتند خير، پس‏ خدمت پيغمبر (ص) رسيد و گفت يا رسول اللَّه آيا زنان در خسران و زيانند فرمود: از چه جهت گفت براى آنكه آنها بخوبى ياد نشده‏اند چنانچه مردان ياد شده‏اند، پس خداوند تعالى نازل فرمود اين آيه:

إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ‏ يعنى مردان و زنان مخلص در طاعت خدا و زنان مخلصه از باب قول خدا وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ‏ يعنى خالص.

و بعضى گفته‏اند: يعنى مردان و زنانى كه داخل در اسلام شده و مى شوند، و برخى گفته‏اند، يعنى آن مردان و زنانى كه تسليم اوامر خدا و مطيع فرمان اويند.

وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ‏ يعنى مردانى كه توحيد خدا را تصديق نموده و زنانى كه وحدانيّت او را باور كرده‏اند، و ايمان و اسلام نزد بيشتر مفسّرين (مرادف) و بيك معنى است، و تكرارش براى اختلاف دو لفظ است.

و بعضى گفته‏اند: آنها با هم فرق دارند، اسلام اقرار بزبانست و ايمان تصديق و باور كردن دل است و مؤيد اين قول خداست‏ قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا[3] و هر گاه عربها گفتند ايمان آورديم بگو نه، ايمان نياورده‏ايد، و لكن بگوئيد اسلام آورده ‏ايم.

و بعضى گفته‏اند: اسم دين اسلام، و ايمان تصديق بآنست.

بلخى گويد: پيامبر خدا (ص) مسلم را و مؤمن را تفسير و معرّفى‏ نموده بقولش كه فرمود، المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده، مسلمان آنست كه مسلمانان از شرّ زبان و دست او سلامت داشته باشند، و المؤمن من آمن جاره بوائقه، و مؤمن كسى است كه همسايه‏اش از آفات و شرور او ايمن باشد، و ما آمن بى من بات شبعان و جاره طاو، ايمان بمن نياورده آنكه سير بخوابد و همسايه‏اش- گرسنه باشد.

وَ الْقانِتِينَ وَ الْقانِتاتِ‏ يعنى مردانى كه همواره اقبال و توجّه به اعمال صالحه دارند و زمانى كه هميشه مراقب كارهاى شايسته‏ اند، و بعضى گفته‏اند يعنى مردان و زنان دعا كننده‏ وَ الصَّادِقِينَ‏ و راستگويان در ايمانشان و در آنچه آشكار است ايشان را و در سرّ و نهانشان.

وَ الصَّادِقاتِ وَ الصَّابِرِينَ‏ و زنان راستگو و مردان صابر و شكيبا بر طاعت خدا و بر آنچه خدا آنها را آزمون بآن نمايد.

وَ الصَّابِراتِ وَ الْخاشِعِينَ‏ و زنان شكيبا و مردان متواضع و فرمان بردار خداى تعالى.

وَ الْخاشِعاتِ‏ و زنان فرمان بر خدا، و بعضى گفته‏اند، مردان و زنان ترسان از خدا.

وَ الْمُتَصَدِّقِينَ‏ يعنى مردانى كه صدقات واجبه مثل زكاة را از مالشان خارج ميكنند.

وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصَّائِمِينَ‏ و زنانى كه زكاة واجبه را از اموالشان ميدهند و مردان روزه دارى كه به نيّت صادق و راست روزه ميگيرند.

وَ الصَّائِماتِ وَ الْحافِظِينَ فُرُوجَهُمْ‏ و زنان روزه‏دار و مردانى كه عورت خود را از زنا و ارتكاب فجور حفظ ميكنند.

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏20، ص: 117

وَ الْحافِظاتِ‏ و زنانى كه خود را از اعمال خلاف عفّت نگهدارند، فروج آنها در اينجا حذف شده براى دلالت كلام بر آن.

وَ الذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيراً وَ الذَّاكِراتِ‏ و مردانى كه بسيار خدا را ياد ميكنند و نيز زنان زياد ياد كننده خدا (و اللَّه كثيرا) در اينجا حذف شده بجهت دلالت كلام بر آن.

أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ‏ مهيّا ساخته خدا بر ايشان يعنى براى اين دسته مردان و زنانى كه موصوف بصفات مذكوره و خصال حميده ‏اند.

(مَغْفِرَةً) آمرزشى براى گناه‏هايشان.

وَ أَجْراً عَظِيماً پاداشى بزرگ در آخرت.

ابو سعيد خدرى از پيغمبر (ص) روايت كرده كه فرمود: هر گاه مرد خاندانش را در شب از خواب بيدار كرد، پس برخيزند و وضو بسازند و نماز شب بخوانند نوشته ميشوند از زياد ياد كنندگان خدا.

و مجاهد گويد: بنده از ذاكرين اللَّه كثيرا نميباشد مگر آنكه خدا را ياد كند در حال قيام و قعود و در موقع خوابيدن (ايستاده و نشسته و خوابيده) بياد خدا باشيد.

و از حضرت ابى عبد اللَّه (امام جعفر صادق) عليه السلام روايت شده كه كسى كه با گفتن تسبيح حضرت فاطمه عليها سلام بخوابد[4] از مردان زياد ياد كننده خدا و زنانى باشد كه بسيار خدا را ياد كرده‏اند


قصّه فتح جنگ احزاب

(1)- حاكم ابو القاسم حسكانى درج 2 شواهد التنزيل ص 3 گويد خبر داد ما را ابو بكر تميمى و ابو بكر مسكرى گفتند خبر داد ما را ابو بكر بن مقرى از اسماعيل بن عباد بصرى از عباد بن يعقوب از فضل بن قاسم از سفيان ثورى از زبيد از مره از عبد اللَّه (بن مسعود) كه او ميخواند:

و كفى اللَّه المؤمنين القتال بعلى بن ابى طالب، حاكم مذكور حديث مزبور را بچند طريق نقل كرده است و در قصّه فتح جنگ احزاب گويد:

ما را خبر داد و الدم از ابو حفص عمر بن احمد بن عثمان در بغداد، از على بن محمد بن احمد عسكرى از محمد بن عثمان از احمد بن طارق از عمرو بن ثابت از پدرش از جدش حذيفه، گويد: چون روز خندق شد عمرو ابن عبد ود از خندق عبور كرد و آمد در مقابل لشگر پيامبر (ص) ايستاد و مبارز خواست.

پس پيامبر (ص) فرمود اى مردم كدام يك از شما به نبرد عمرو ميرود پس هيچكس جز على بن ابى طالب (ع) برنخاست پس پيامبر (ص) فرمود بشين يا على و براى بار دوم فرمود كدام از شما بجنگ عمرو ميرود باز احدى برنخاست جز على (ع) بلند نشد باز پيامبر (ص) فرمود بنشين يا على و براى مرتبه سوم فرمود در اين دفعه هم جز على كسى از جا حركت نكرد پس گفت من آماده‏ام كه به جنگ او روم، پس پيامبر (ص) او را طلبيد و فرمود او عمرو بن عبد ود است، عرض كرد و من على بن ابى طالبم، پس‏ زره خود ذات الفضول را بر تن او كرد و شمشير ذو الفقارش را به دست او داد و عمامه سحابش را بر سر او گذارده و نه بار گردانيد (و آن را نه پر كرد) و فرمود برو و چون رو بميدان گردانيد، گفت اللهمّ احفظه بار خدايا او را حفظ فرما از پيش روى و پشت سر و از سمت راست و چپ و بالاى سر و زير پاى.

پس آمد تا در برابر عمرو قرار گرفت و گفت تو كيستى، عمرو گفت، من گمان نميكردم كه در محلّى بايستم كه ناشناس باشم من عمرو بن عبد ودم پس تو كيستى،؟ فرمود، انا على بن ابى طالب (ع).

گفت تو كودك بودى كه من ترا در دامن ابى طالب ديدم فرمود آرى گفت پدرت دوست من بود من خوش ندارم كه تو را بكشم، على فرمود امّا من بدم نميآيد كه تو را بكشم، بمن رسيده كه تو به پرده‏هاى خانه كعبه آويخته و با خداى عز و جل پيمان و عهد بسته‏اى كه هيچ مردى تو را بين سه چيز مخيّر نكند مگر آنكه يكى از آنها را اختيار نمايى، گفت راست گفته‏اند.

فرمود: اول اينكه از هر كجا آمده‏اى برگرد، گفت نه بر نمى‏گردم زيرا قريش ميگويد عمرو ترسيد و فرار كرد.

فرمود دوّم بيا داخل در دين ما اسلام بشو تا در سود و زيان- شريك هم باشيم گفت نه اين را هم نمى‏پذيرم.

فرمود سوّم، تو سواره و من پياده هستم، پس فورا پياده شو و گفت تا كنون نديدم از هيچكس آنچه از اين جوان ديدم، پس بر سر و صورت اسب خود زد و او را برگردانيد و خود بطرف على عليه السلام آمد و او مردى بلند قد بود كه شتر ايستاده را مداوا ميكرد و يا بر پشت او سوار ميشد و على عليه السلام بر روى زمين نرم و خاك سستى بود كه قدمهايش بر آن استوار نبود و به عقب خود برميگشت كه جاى محكم در زمين محكم و سفتى پيدا كند كه پاهايش در آن ثابت باشد كه عمرو (لعنه اللَّه) شمشيرش را بلند و بر سر آن حضرت فرود آورد، و آن حضرت سپر خود را جلوى شمشير او قرار داد و سپر دو نيم شده و لبه تيز شمشير عمرو بر سر على عليه السلام اصابت و آن را مجروح نمود و على عليه السلام با يك ضربت ذو الفقار هر دو پاى عمرو را از ساق قطع كه هيكل غول پيكرش چون كوهى از پشت بر زمين، افتاد و غبار عجيبى برخاست، پس شنيده شد كه على عليه السلام ميگويد:

اللَّه اكبر، پيامبر (ص) فرمود: به آن خدايى كه جان من در دست اوست عمرو را على كشت.

پس اوّل كسى كه بميدان آمد عمر بن خطاب بود كه ديد على عليه السلام شمشيرش را بزره عمرو مى‏مالد، پس عمر هم تكبير گفت و آمد نزد رسول خدا و گفت عمرو را كشت.

پس على عليه السلام سر (نحس) عمرو را بريده و آورد پيش پاى پيامبر انداخت در حالى كه سنگين و با وقار ميامد، پيامبر (ص) باو فرمود اى على اينگونه قدم برداشتن را خدا مكروه دارد مگر در اين موقع، سپس فرمود چرا لباس عمرو را نگرفتى كه ارزش داشت، عرض كرد اى رسول خدا او با من با عورتش مواجه و روبرو شد، پس پيامبر (ص) فرمود

بشّر يا على‏

– مژده باد تو را كه اگر عمل امروز موازنه با عمل امت محمد (ص) بشود اين عمل سنگين‏تر آيد …

و در حديث 636 گويد: ما را خبر داد ابو محمد بن عبد اللَّه از ابو سعيد سعدى كه مكرر براى او خوانده گويد، خبر داد ما را لؤلؤ قيصرى در بغداد سال 67 از ابو اسحاق ابراهيم بن محمد بن نصيبى از ابو عبد اللَّه حسين بن حسن بن شداد در عسكر گويد، حديث كرد مرا محمد بن سنان حنظلى از اسحاق بن بشر قرشى از بهترين حكيم از پدرش از جدش از پيامبر (ص) كه فرمود:

” مبارزه على بن ابى طالب لعمرو بن عبد ود يوم الخندق افضل من عمل امتى الى يوم القيامة”

هر آينه جنگيدن على بن ابى طالب با عمرو بن عبد ود در روز خندق بالاتر از عمل امّت من است تا روز قيامت.

شعراء عرب و عجم مانند حسّان و كميت بن زيد و اسماعيل حميرى و ديگران اين داستان را بنظم آورده و مولا جلال الدين محمد رومى هم در مثنويش سروده است:

از على آموز اخلاص عمل‏ شير حق را دان منزّه از دغل‏
در عز ابر پهلوانى دست يافت‏ از براى كشتنش از جان شتافت‏
او خيو انداخت بر روى على‏ افتخار هر نبىّ و هر ولى‏
او خيو انداخت بر رويى كه ماه‏ سجده آرد نزد او در سجده‏گاه‏

تا آنجا كه گويد:

تو بتاريكى على را ديده‏اى‏ زين سبب غيرى بر او بگزيده‏اى‏

2) سعد بن معاذ كيست؟

1- مترجم گويد: سعد بن معاذ را شيخ طوسى در رجالش از اصحاب رسول خدا (ص) ياد كرده و او سيد و رئيس قبيله اوس مدينه و از اصحاب بدر و داراى مقام بزرگى بوده است، و ابن عبد البر و ابن منده و ابو نعيم هم او را از صحابه شمرده و او سعد بن معاذ بن نعمان بن امرء القيس و كنيه او ابو اسحاق و باو ابو عمر و انصارى اوسى اشهلى هم ميگفتند و او همانست كه پيامبر (ص) در حقش فرمود اهتز له العرش‏.

 و مجلسى عليه الرحمه گويد در تفسير امام حسن عسگرى عليه السلام مدح فراوانى در باره او شده و پاره‏اى از آن را در باب حبّ ائمه عليهم السلام در بحار ياد نموده كه مناسب دانستم كه مختصرى از آن را در اينجا ياد آور شوم.

در جلد هفتم بحار- در باب حبّ ائمه عليهم السلام، از تفسير امام عليه السلام گويد، كه پيامبر (ص) فرمود زمانى كه خداوند عرش را آفريد 360 ركن براى آن ايجاد كرد و در هر ركنى سيصد هزار فرشته خلق نمود آن گاه توصيف فرشتگان حمله عرش را نمود كه نيازى در اينجا بنقل آن نيست پس اصحاب پيغمبر گفتند چقدر عجيب است، امر اين فرشتگان در زيادى آنان و توانايى و بزرگى خلقتشان، پس پيامبر فرمود، اين فرشتگان با پر توانى و بزرگى جسمشان نيرو و توان برداشتن پرونده‏هاى حسنات يكى از مردان امت مرا ندارند.

گفتند يا رسول اللَّه آن كيست تا ما او را دوست بداريم و بزرگ بشماريم و بدوستى او تقرّب بخدا پيدا كنيم فرمود: اين شخص مرديست كه با اصحابش نشسته بود، پس مردى از خاندان من كه سر خود را پوشانيده بود كه- شناخته نشود بر او گذشت، پس چون رد شد متوجه باو شده و او را شناخت پس از جا پريد و پا برهنه دويد و دست او را گرفت و بوسيد و نيز سر و سينه‏ و ميان دو چشم او را بوسيد و گفت پدر و مادرم بفدايت اى جفت رسول خدا (ص) كه گوشتت از گوشت او و خونت از خون او و دانشت از دانش او و صبرت از صبر او و عقلت از عقل اوست، از خدا مسئلت دارم كه مرا از محبّت شما اهل بيت (رسالت) سعيد و نيكبخت نمايد، پس خداوند لازم فرمود باين عمل و اين گفتار از ثواب باندازه‏اى كه اگر نوشته شود در اوراقى تمام اين فرشتگانى كه طواف عرش ميكنند و همه فرشتگانى كه حامل عرشند طاقت برداشتن آن را ندارند.

پس چون او برگشت بجاى خود اصحاب او باو گفتند تو با اين موقعيّت و مقامى كه در اسلام و مرتبه‏اى كه نزد پيغمبر (ص) دارى با اين شخص اين كار را كه ما ديديم مى‏نمايى، پس گفت اى نادانان آيا در اسلام ثوابى داده ميشود جز محبت و دوستى محمد (ص) و محبت اين شخص و خداوند باين سخن و گفتار او نيز واجب فرمود براى او مثل آنچه را كه براى فعل و قولش براى او لازم كرده بود تا آنجا كه گويد: پس گفتند يا رسول اللَّه (ص) اين دو مرد كيستند.

فرمود: اما فاعل اين كار اين مردى كه سر پوشيده است كه ميآيد پس بطرف او دويدند كه ببينند او كيست، پس ديدند كه او سعد بن معاذ اوسى انصارى است و امّا آن ديگرى كه سعد براى او اين سخنان را گفت اين شخص سرپوشيده ديگريست كه ميآيد، پس نگاه كردند ديدند كه او على ابن ابى طالب عليه السلام است، سپس فرمود چه بسيار است كسانى كه بحب اين دو نفر نيكبخت و سعيد ميشوند و نيز چه بسيارند افرادى كه بدبخت و بيچاره ميشوند آنهايى كه نسبت به يكى از آن دو اظهار دوستى نموده و بآن ديگرى دشمنى ميكنند آن دو خصم و دشمن اويند و كسى كه على (ع) و سعد دشمن او باشد محمد (ص) خصم اوست و هر كس كه محمد (ص)- خصم او باشد خدا خصم اوست و او را عذاب نمايد.

آن گاه رسول خدا (ص) فرمود اى بندگان خدا البته ميشناسد فضل را براى اهل فضل آنهايى كه اهل فضلند (قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهرى) سپس پيغمبر بسعد فرمود بشارت باد تو را كه خدا شهادت را روزى تو نموده و بسبب تو امّتى از كفر نابود ميشوند و عرش خدا بمرگ تو ميلرزد، و داخل بهشت ميشود بشفاعت تو مانند موهاى حيوانات بنى كلب …

و چون سعد بعد از هلاك و اعدام بنى قريظه عهد شكن زخم پايش كه در جنگ خندق بواسطه تيرى از دشمنان مجروح شده بود خونريزى كرده تا از دنيا رفت، پيغمبر (ص) پاى برهنه بدون عباء تشييع جنازه او نمود، و گاهى راست جنازه و گاهى در چپ جنازه ميرفت، شيخ بزرگوار صدوق در كتاب امالى خود باسنادش از عبد اللَّه بن سنان از حضرت صادق عليه السلام روايت نموده كه فرمود كه چون سعد بن معاذ از دنيا رفت پيغمبر و اصحابش برخاسته و بدن سعد را بر روى لنگه درى غسل داده و كفن نموده و بر روى تابوتى گذارده و تشييع نمودند پيغمبر” ص” او را تشييع و گاهى راست تابوت را ميگرفت و گاهى چپ آن را تا اينكه بقبرستان رسيده پس پيغمبر (ص) خودش وارد قبر شده و بدن سعد را گرفته و در قبر گذارد و لحد بر او ترتيب داد و فرمود خاك تر (يعنى گل) بدهيد بمن تا شكافهاى خشت و لحد را بگيرم و چون فارغ شد و خاك بر آن ريخت و قبر او را صاف نمود، فرمود من ميدانم كه بزودى او پوسيده ميشود و لكن خدا دوست دارد بنده‏اى را كه وقتى كارى ميكند آن را محكم نمايد، پس چون قبرش- را هموار كرد مادر سعد از طرفى گفت گوارا باد بر تو بهشت پيغمبر فرمود آرام باش اى مادر سعد جرئت بر خدا ميكنى بدرستى كه قبر سعد را فشار داد، پيامبر (ص) برگشت و مردم هم برگشتند و گفتند يا رسول اللَّه هر آينه ما ديديم كه در تشييع جنازه سعد كوششى كردى كه با هيچكس نكردى بدون عباء و كفش تشييع نمودى فرمود فرشتگان را ديدم بدون رداء و كفش تشييع نمودند من با آنها تأسّى كردم، گفتند گاهى راست جنازه را ميگرفتى و گاهى چپ جنازه را فرمود دست من در دست جبرئيل بود او چنين ميكرد منهم ميكردم گفتند فرمودى قبر او را فشار داد فرمود آرى نسبت بخانواده‏اش سوء خلق- داشت. (رجال مامقانى ج 2 ص 21)

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏20، ص: 118

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=