ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سورة مدّثر 11 الی 31
[سوره المدثر (74): آيات 11 تا 31]
ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً (11)
وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً (12)
وَ بَنِينَ شُهُوداً (13)
وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهِيداً (14)
ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أَزِيدَ (15)
كَلاَّ إِنَّهُ كانَ لِآياتِنا عَنِيداً (16)
سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً (17)
إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ (18)
فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ (19)
ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ (20)
ثُمَّ نَظَرَ (21)
ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ (22)
ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ (23)
فَقالَ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ (24)
إِنْ هذا إِلاَّ قَوْلُ الْبَشَرِ (25)
سَأُصْلِيهِ سَقَرَ (26)
وَ ما أَدْراكَ ما سَقَرُ (27)
لا تُبْقِي وَ لا تَذَرُ (28)
لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرِ (29)
عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ (30)
وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِكَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذِينَ آمَنُوا إِيماناً وَ لا يَرْتابَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ وَ ما هِيَ إِلاَّ ذِكْرى لِلْبَشَرِ (31)
ترجمه:
(اى پيامبر) مرا با آن كس كه تنها آفريدم واگذار.
11- و براى او مالى پهناور (از مكّه تا طائف) قرار دادم.
12- با پسرانى كه (پيوسته در مكّه با پدر خويش در محافل) حاضرند و براى او (بساط عيش، بگستردم گستردنى).
13- باز طمع ميدارد كه (در باره او بخشش خود را) افزون كنم.
14- نه چنانست (نه چنانست كه افزون سازم) زيرا كه او پيوسته آيه هاى ما را دشمن (و كينه توز است).
15- بزودى از عذاب مشقّتى بر دوش او خواهم نهاد.
16- او انديشه كرد كه در قرآن چه طعنه زند و با خود اندازه گرفت.
17- و او از رحمت خدا دور باد (در ابطال حقّ) و تقدير كرد.
18- باز ملعون باد چگونه تقدير كرد (باطل را و حكم بآن نمود).
19- پس (در قرآن كرتى ديگر) نظر كرد.
20- سپس روى ترش كرد (كه موجب طعن در آن نيافت) و پيشانى درهم كشيد.
(21) پس از حقّ روى بگردانيد و گردنكشى كرد.
22- پس گفت اينكه محمّد (ص) ميگويد جز جادويى كه نقل مى شود نيست.
23- اين جز سخن آدمى نيست.
24- بزودى او را در سقر بيفكنيم.
25- و ترا چه چيز دانا كرد كه سقر چيست.
26- آتشى كه باقى نگذارد (گوشتى را مگر آنكه آن را ميخورد و نه فرو ميگذارد (هيچ عضوى را).
27- آن آتش پوست اندام را تغيير دهنده است.
28- بر آن سقر نوزده فرشته (يا نوزده صنف) موكّل باشند.
29- و ملازمان دوزخ را جز فرشتگان (كه آرزوشان شكنجه دادن كافرانست) قرار نداده ايم و شماره هاى ايشان را جز (وسيله) آزمايش براى آنانى كه كفر ورزيدند نگردانيديم تا اينكه كتابشان داده اند يقين بهمرسانند (كه محمّد (ص) راستگوست) و تا آنان كه ايمان آورده اند تصديق خود را به (اين عدد) بيفزايند و تا آنان كه كتابشان داده اند و نيز گرويدگان (در عدد فرشتگان) شك نياورند و تا سرانجام آنانى كه در دلهايشان بيمارى (ترديد) است و نيز كافران بگويند خدا باين عدد از نظر مثل چه خواسته بدينسان خدا هر كه را خواهد در گمراهى خود فرو ميگذارد و هر كه را بخواهد راهنمايى ميكند و لشگرهاى پروردگارت را جز او نداند و اين جز پندى براى مردمان نيست .
لغت:
تمهيد و توطئه مقدّمه چيدن و فراهم نمودن اسباب كار است و تذليل و تسهيل بمعنى سهولت و آسان كردنست.
عنيد: رفتن و صرفنظر كردن از چيزى بطريق عداوت و دشمنى با آن است گفته ميشود در نزد راههاى كوهستانى دشمنى ميكند دشمنى كردنى پس او تنفّر نموده و رم ميكند.
و معاندت: منافرت طرفين و ضدّيت كردن با هم است و همين طور است عناد و شتر عنود يعنى شتر دموك و سركش.
شاعر ميگويد:
| اذا نزلت فاجعلونى وسطا | انّى كبير لا اطيق العندا | |
وقتى من فرود آمدم مرا در ميان قرار دهيد بدرستى كه من سالخورده و نيرو و طاقت دشمنى و عداوت را ندارم.
ارهاق: اعجاز و مشقّت بزجر و خشونت است.
و صعود: گردنه كوهيست كه بالا رفتن بر آن دشوار و سخت است.
(و عبس يعبس عبوسا) وقتيست كه رو ترش كند و عبوس و تكليح و تقطيب از نظر معنا نظيرهم است و ضدّ آن گشاده رويى و خوشرويى است.
و السّور: اوّل كراهت و ترش رويى است و ريشه آن از يسر بالا مر يعنى وقتى تعجيل در آن كار كند و از اين است بسر (خرماى نارس) براى شتاب و سرعت حال او قبل از رطب شدن.
توبه شاعر گويد:
| و قد را بتى منها صدود رأيته | و اعراضها عن حاجتى و بسورها[1] | |
و بتحقيق مرا كراهتى حاصل شد از او كه ديدم اعراض او را و اعراض او از حاجت و مراد من براى نارسى و خامى اوست.
و الاصلاء: الزام و انداختن در ميان آتش است گفته ميشود انداختم او را پس افتاد.
و سقر: نامى از نامهاى دوزخ است صرف نميشود بجهت دو علّت 1- تأنيث 2- معرفه بودن و اصلش از سقرته الشّمس سقرا يعنى وقتى كه خورشيد مغز سر او را متالّم ميكند.
و الإبقاء: واگذاردن چيزيست از آنچه را كه گرفته.
و التلويح: تغيير رنگ است بسرخى و لوحته الشّمس تلويحا رنگش را حرارت خورشيد سرخ كرد سرخ كردنى لوّاحه بنا بر مبالغه است.
و البشر: جمع بشره و آن ظاهر و روى پوست است و از اينست، كه انسان را بشر مينامند بجهت ظاهر بودن پوستش بسبب عارى بودنش از كلك و پر و پشم كه در غير او از حيوانست.
شأن نزول:
اين آيات در باره وليد بن مغيره مخزومى نازل شده است (يكى از پنج نفر مستهزءين) و اين در وقتى بود كه قريش جمع شدند در دار الندوه (كه مجلس شوراء آنان بود) پس وليد بايشان گفت كه شما صاحبان حسب و شخصيّت هستيد و عرب نزد شما ميآيد و بر ميگردند از نزد شما بر امرى كه مورد اختلاف آنها بوده و بسبب رأى و نظر شما رفع اختلافشان ميشود پس جمع كنيد فكرتان را بر يك مطلب. چه مى گوييد در باره اين مرد (يعنى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) گفتند مى گوييم او شاعر است، وليد رو ترش كرد و گفت ما شعر را شنيديم سخنان (محمّد) شباهت بشعر ندارد. پس گفتند مى گوييم كه او كاهن است. گفت وقتى نزد او مى آييد او را نمى يابيد كه مانند كاهنها سخنى بگويد گفتند مىگوييم كه او ديوانه است گفت وقتى با او ملاقات ميكنيد او را ديوانه نخواهيد ديد گفتند مى گوييم كه از جادوگر است گفت ساحر كدام است گفتند انسانيست كه ميان دشمنان دوستى و بين دوستان- دشمنى مياندازد گفت پس او ساحر و جادوگر است. پس بيرون رفتند (از مجلس كثيف خود) و ملاقات نميكرد هيچ يك از آنها پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله را مگر ميگفت يا ساحر يا ساحر اى جادوگر اى جادوگر و سخت شد اين اهانت بر آن حضرت.
مجاهد گويد: پس خداى تعالى نازل فرمود يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ اى جامه بخود پيچيده تا آيه إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ. اين نيست مگر سخن آدمى و روايت شده كه وقتى خدا سوره حم تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقابِ (اى پيامبر نازل شد قرآن از خداى غالب دانا كه بخشنده گناه و پذيرنده توبه سخت عذاب) بر پيامبرش نازل فرمود برخاست و بمسجد الحرام آمد و وليد بن مغيره نزديك آن حضرت بود و ميشنيد قرائت آن حضرت را و وقتى پيامبر متوجّه گوش دادن وليد بقرائتش شد قرائت آيات را تكرار فرمود پس وليد بر گشت آمد بمجلس خويشانش بنى مخزوم و گفت سوگند بخدا كه شنيدم الان از محمّد كلامى كه آن از سخنان آدمى و از سخنان پريان نيست و براى آن حلاوت و شيرينى مخصوصى و بر آن لذّت است، و اينكه بالاى آن با ثمر و پائين آن گوارا و آن برترى ميكند و چيزى برتر و بالاتر آن نيست سپس بمنزل خودش رفت پس قريش گفتند بخدا سوگند كه وليد از دين خود خارج شد و سوگند بخدا كه تمام قريش از اين دين نياكان خود خارج خواهند شد و بوليد ريحانه قريش ميگفتند. پس ابو جهل (لعنه اللَّه) بآنها گفت من كفايت ميكنم شما را از او و آمد در كنار وليد در حال حزن و اندوه نشست. پس وليد گفت برادرزاده تو را محزون نبينم. ابو جهل گفت اين قريش است كه ترا با اين سالخوردگى و پيرى سرزنش و عيب جويى ميكند و گمان ميكنند كه تو سخن محمّد را زينت دادهاى پس بر خاست با ابو جهل و آمد بمجلس خويشانش و گفت آيا گمان ميكنيد كه محمّد (ص) ديوانه است پس آيا ديده ايد او را كه هرگز گلوى خود بفشرد مانند ديوانه ها گفتند نه بخدا گفت آيا تصوّر ميكنيد كه او كاهن است پس آيا ديدهايد كه بر او چيزى از كهانت باشد گفتند نه بخدا. گفت آيا خيال ميكنيد كه او شاعر است پس هرگز ديدهايد كه او شعر بگويد گفتند نه بخدا گفت آيا گمان ميكنيد كه او دروغگوست پس آيا او را تجربه و آزمايش كردهايد بچيزى از دروغ گفتند نه بخدا و او راستگوى امين ناميده ميشد پيش از نوبتش از صداقت و راستگويىاش. پس قريش بوليد گفتند پس او كيست. پس در خود فكر كرده سپس نگاه كرد و رو ترش نمود و گفت نيست او مگر جادوگرى آيا نديديد او را كه ميان مرد و همسرش و فرزندان او و بندگانش جدايى مياندازد پس او جادوگر و آنچه او ميگويد سحريست كه اثر ميكند.
تفسير:
آن گاه خداى سبحان به پيامبرش فرمود بر طريق تهديد بر كافرى كه آن را توصيف فرمود. (ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً) يعنى واگذار مرا با او بدرستى كه من كافيم براى عذاب كردن او چنانچه گوينده ميگويد واگذار مرا با او و معناى آيه چنين ميشود واگذار مرا با كسى كه او را آفريدم به تنهايى كه برايم شريكى نيست در آفريدن او و اگر حمل كردى آن را بر صفت آفريده معنايش اينست مرا واگذارو كسى كه او را در شكم مادرش آفريدم تنها كه نه مالى براى او بود و نه فرزندى يعنى وليد بن مغيره.
مقاتل گويد: رها كن ميان من و او را كه من منفردم بهلاكت و نابود كردن او.
ابن عبّاس گويد: وليد در ميان قومش وحيد ناميده ميشود و عياشى روايت كرده باسنادش از زراره و حمران و محمّد بن مسلم از حضرت ابى عبد اللَّه صادق و حضرت ابى جعفر باقر عليهما السّلام كه وحيد ولد زنا فرزند حرام است.
زراره گويد: گفتند بحضرت ابى جعفر عليه السّلام كه يكى از بنى هشام در خطبهاش ميگفت من پسر وحيدم. فرمود واى بر او اگر ميدانست وحيد چيست بآن افتخار نميكرد. پس ما گفتيم بآن حضرت كيست او فرمود: كسى كه پدرش شناخته نشود (وحيد گفته ميشود) آن گاه ياد فرمود خداى سبحان مال و فرزندى كه باو روزى فرمود پس گفت (وَ جَعَلْتُ لَهُ مالًا مَمْدُوداً) عطا از ابن عبّاس گويد: يعنى قرار دادم براى او مالى كه زياد كه ما بين مكّه تا طائف از شتران و اسبان نشان دار و گوسفندان و مستغلّات چنانى كه حاصل و گندم آن را پيوسته غلامان و كنيزان حمل ميكردند و چشمه هاى بسيار.
مجاهد گويد: ممدود فراوانيت غلّه و گندمش از امسال تا سال بود كه غلّه نو بيايد تمام نشود پس آن كشيده بر ايّام سالست و براى او باغى بود در طائف كه ميوه اش در تابستان و زمستان قطع نميشد و ده پسر داشت و صد هزار دينار.
قتاده گويد: شش هزار دينار. سفيان گويد چهار هزار دينار.
(وَ بَنِينَ شُهُوداً) و پسرانى كه با او حاضر ميشدند در مكّه و از او غيبت- نميكردند براى بى نيازى آنها از مسافرت كردن براى تجارت.
سعيد بن جبير گويد: آنها سيزده نفر بودند و مقاتل گويد هفت نفر بودند و پسران وليد 1- خالد 2- عماره 3- هشام 4- عاص 5- قيس 6- قيس 7- عبد شمس سه نفر از آنان خالد و هشام و عماره اسلام آوردند گفته اند كه وليد بعد از نزول اين آيات پيوسته مال و فرزندانش از بين ميرفت تا هلاك شد.
(وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهِيداً) حسن و ديگران گويند: يعنى بگستردم و توسعه دادم بساط عيش و عشرت او را گستردنى تا از هر جهت مكفّى المؤنه و احوالش متناسب گرديد. و برخى گفتهاند آسان كردم براى او تصرّف در كارها را آسان كردنى.
(ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أَزِيدَ) آن گاه طمع نمود كه زياد كنم مال و اولاد او را.
يعنى سپاس مرا بر اين نعمتها ننمود بلكه ناسپاسى كرد و با اين حال كفر و طغيانش طمع داشت كه نعمتهاى او را زياد كنم آن گاه بر وجه ردع و زجر و توبيخ فرمود (كَلَّا) يعنى آن چنان كه گمان كرد نيست و با كفر و ناسپاسيش زياد نميكنم.
و بعضى گفته اند معناى (كلّا) اينست يعنى آن طور كه خيال كرده نيست او را زجر و كيفر مينمايم. سپس بيان فرمود ناسپاسى او را و گفت (إِنَّهُ كانَ لِآياتِنا عَنِيداً) يعنى ما مال و نعمت خود را بر او زياد نميكنم چون او بحجّتها و دليلهاى ما و با معرفت و شناختش منكر دشمن است.
ابن عبّاس و قتاده گفتند كينه توز و منكر بود (سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً) يعنى بزودى بر دوش او مشقّتى از عذاب خواهم گذاشت كه راحتى در آن نباشد و بعضى گفته اند در خبر مرفوع، بالا رفتن كوهى از آتش است در جهنّم كه شروع ميكند به بالا رفتن كه وقتى دستش را بر آن ميگذارد از حرارت آن آب ميشود و وقتى بر ميدارد دستش سالم ميشود و همچنين پايش.
كلبى گويد: آن كوهيست از سنگ صاف در آتش كه او را مجبور ميكنند از آن بالا رود تا بقلّه آن برسد و چون بآنجا رسيد سقوط ميكند و ميافتد بپائين آن دوباره مجبورش ميكنند بالا رود و همين طور چون صعود كرد او را به زير مياندازند و يا خود او پرت ميشود و براى هميشه اين عذاب اوست او را از جلو با زنجيرهاى آهنين كشيده از پشت و با چكشهاى آهنى زده تا در چهل سال از آن كوه آتش بالا رود و چون ببالا رسيد او را بپائين آن كوه سر نگون ميكنند.
(إِنَّهُ فَكَّرَ) او مى انديشد كه در قرآن چگونه طعن زند.
(وَ قَدَّرَ) و در دل خود اندازه گرفت و البتّه انديشه ميكرد كه در باره ابطال قرآن حيلهاى كند. زيرا اگر بر وجه طلب ارشاد و هدايت انديشه كرده و مقايسه ميكرد سخن خدا را با سخنان ديگر هر آينه ممدوح و پسنديده بود پس گفت اگر بگوئيم كه محمّد (ص) شاعر است عرب ما را تكذيب كند باعتبار اشعار خودشان و اگر گفتيم كه او كاهن است باز عرب ما را تصديق نكند زيرا كه سخنان او شباهت با سخنان كاهنها ندارد. پس مىگوييم او جادوگرى است كه آنچه او آورده از ساحرهاى ديگر نقل ميكند. (فَقُتِلَ) يعنى لعنت شده و معذّب گرديده و برخى گفتند از رحمت خدا دور شده بچيزى كه بجاى كشته شدن است. جبائى گويد: مستحقّ و شايسته عذاب الهى شده.
(كَيْفَ قَدَّرَ) صاحب نظم گويد: معنايش از رحمت خدا دور شده بنا بر هر حال كه انديشه كرد و اندازه گرفت آنچه تقدير نمود از سخن چنانچه ميگويند در سخن (لأضربنّه كيف صنع) او را هر آينه البتّه ميزنم كه چه ميكند يعنى بنا بر هر حال كه بوده باشد او را ميزنم.
(ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ) اين تكرار براى تأكيد است. و بعضى گفتند كه معناى آن اينست هر طور كه در باره آيات ما انديشه كند و اندازه گيرد، با روشن بودن حجّت و دليل پس از رحمت خدا دور شده و بعقوبت و عذاب اخروى گرفتار ميشود كه چگونه در ابطال حقّ انديشه كرده و نقشه ديگر ميكشد. و برخى گفتند. معنايش اينست عذاب ميشود در آخرت يك بار بعد از بار ديگر و همين طور براى هميشه.
(ثُمَّ نَظَرَ) آن گاه نگاهى بر قرآن كرد در طلب چيزى كه بآن قرآن را باطل كند و ردّ نمايد.
(ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ) يعنى سپس روى ترش كرد و نگاه كرد به كراهت شديدى مانند كسى كه در چيزى فكر ميكند و انديشه مينمايد.
(ثُمَّ أَدْبَرَ) آن گاه اعراض كرد از ايمان (وَ اسْتَكْبَرَ) يعنى وقتى خوانده شد با سلام تكبّر نمود و گفت (إِنْ هذا) يعنى آنچه در قرآنست نيست مگر جادويى نقل شده.
(إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ) يعنى از جادوگرها نقل و روايت ميكند و گفته شده آن از ايثار و اختيار است يعنى جادوييست كه آن را انسانها اختيار كرده و براى حلاوت و شيرينى كه دارد بر ميگزيند.
(إِنْ هذا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ) يعنى نيست مگر سخن آدمى و نيست از نزد خدا (و حال آنكه اگر قرآن جادو يا از سخن آدمى بود چنانچه او لعنتى گفت هر آينه براى جادوگرها امكان داشت كه مثل آن را بياورند) و وليد و غير آن با فصاحتى كه دارند توانايى و قدرت آوردن مانند آن را داشته باشند و حال آنكه نتوانستند يك آيه هم بياورند.
سپس خداى سبحان او را تهديد فرموده و گفت (سَأُصْلِيهِ سَقَرَ) يعنى بزودى او را دوزخ اندازم و او را ملازم آتش قرار دهم. و گفته اند «سقر» دركه و طبقهاى از دركات و طبقات دوزخ است. و برخى گفته درى از درهاى جهنّم است.
(وَ ما أَدْراكَ) نميدانى اى شنونده (ما سَقَرُ) سقر چيست در تنگنايى و سختى و بيم و ترس. و پاره از صفات آن را تعريف نموده و گفت (لا تُبْقِي وَ لا تَذَرُ) مجاهد گفت يعنى باقى نميگذارد براى آنان گوشتى مگر اينكه خورده و نابود ميكند و آنها را رها هم نميكند وقتى كه عود كردند و از نو خلق شدند.
جبائى گويد: باقى نميگذارد چيزى را مگر ميسوزاند و باقى نميگذارد براى آنان بلكه ميرسند بنهايت كوشش آنان در انواع عذاب و شكنجه ها.
(لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرِ) يعنى عذابى كه پوستها را تغيير ميدهد و برخى گفته چنان پوستها را سوزانيده تا سياهتر از شب تاريك ميكند.
(عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ) بر آنست نوزده و يا چند نفر از فرشتگان كه ايشان خزينه داران آتشند. مالك دوزخ است با هيجده نفر ديگر كه چشمهاى آنها مانند برق جهنده و دندانهاى آنان مانند سر نيزه هاى تيز و برّان و آتش از دهانهاى آنان بيرون ميآيد ميان دو كتف آنها باندازه مسافت نه سال راه است و كف دست يكى از آنها ظرفيّت نگهدارى دو قبيله بزرگ قريش ربيعه و مضرّ است. رحمت و مهربانى از آنها بر داشته شده يكى از آنها هفتاد هزار نفر از دوزخيان را بلند ميكند و هر كجا از جهنّم بخواهد مياندازد.
و گفته شده معناى آن اينست كه بر در كه و طبقه زيرين دوزخ نوزده فرشته خزينه دار و پاسبانست و براى آتش و دركات ديگر پاسبانهاى ديگرى است.
و گفته اند: تخصيص بعدد نوزده براى اينست كه توافق با اخبار پيامبرانى كه قبلا خبر دادند و يا در كتب پيشين نوشته شده و در اين مصلحتى براى مكلّفين بوده باشد.
و بعضى از مفسّرين در تفسير اين عدد گفته اند. كه عدد نوزده (19) جمع ميكند بيشتر و اكثر عددهاى قليل و كم را كه از يك تا نه (9) باشد و كمتر عددهاى زياد را كه ده (10) باشد زيرا عدد آحاد يكىها و عشرات. دهها مآت، صدها و الوف هزارهاست و كمترين دهها ده و بيشتر يكىها نه (9) ميباشد (و نوزده (19) جامع ده و نه است)[2] مفسّرين گفتند وقتى اين آيه نازل شد ابو جهل (لعنه اللَّه) گفت بمردم قريش (و اهل مكّه) مادرتان در مرگتان بنشيند، آيا ميشنويد پسر ابى كبشه (كنيه عبد المطلب) است خبر ميدهد كه خزينه داران و پاسبانان دوزخ نوزده نفرند و شما مردم بسيار دلير هستيد آيا عاجز و ناتوانست هر ده نفر از شما كه يكى از پاسبانان و نگهبانان دوزخ را نابود كند.
ابو الاسود جحمى گفت من هفده نفر آنها را كفايت ميكنم ده نفر آنان را بر پشت و گرده ام و هفت نفر را بر شكم و شما همگى دو نفر از آنها را نابود كنيد پس فرود آمد (وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلَّا مَلائِكَةً) قرار نداديم ياران آتش را مگر فرشتگان.
ابن عبّاس و قتاده و ضحّاك گويند: معنايش اينست و ما قرار نداديم پاسبانان آتش كه اداره آن در اختيار و توليت آنان است مگر فرشتگان، قرار داديم شهوت و ميل آنان را در عذاب كردن اهل آتش و قرار نداديم آنها را از اولاد آدم چنان كه در ذهن شماست پس توانايى و قدرت بر آنها داشته باشيد.
و قرار نداديم عدد آنها را مگر آزمايش براى افرادى كه كفر ورزيده و نافرمانى كردند. يعنى قرار نداديم بر اين عدد مگر آزمايش و سخت گرفتن در تكليف افرادى كه نافرمانى كردند نعمتهاى خدا را و انكار كردند يكتايى او را تا انديشه كنند و بدانند كه خداى سبحان داناست نميكند مگر آنچه حكمت و مصلحت است. و بدانند كه او توانا است كه بيفزايد در نيروى آنان آنچه ميتوانند بآن بر عذاب و شكنجه مردم و اگر كافرها رجوع بعقل خود كنند ميفهمند خدايى كه يك نفر فرشته را به نام (عزرائيل) مسلّط بر قبض روح تمام مردم نموده كه نتوانند بر او غالب، و چيره شوند تواناست بر روانه كردن و كشيدن برخى از آنها را بآتش و بيفكند آنها را بسبب نوزده نفر از فرشتگان در آتش (لِيَسْتَيْقِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ) تا اينكه يقين كنند و باور نمايند كسانى كه براى آنها كتاب نازل شده از يهود و نصارى كه قرآن حقّ و محمّد صلّى اللَّه عليه و آله صادق و راستگوست از جهتى كه خبر داد بآنچه را كه در كتابهاى آنان است بدون اينكه آنها را خوانده و يا از ايشان فرا گرفته باشند.
(وَ يَزْدادَ الَّذِينَ آمَنُوا إِيماناً) و زياد نمايند كسانى كه ايمان آوردند- ايمان و يقين باين عدد (19) و بدرستى نبوّت و پيامبرى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وقتى كه خبر داد ايشان را اهل كتاب كه آن مانند چيزى است كه در كتابهاى ايشانست.
وَ لا يَرْتابَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ) يعنى شك نياورند اين گروه در عدد پاسبانان و نگهبانان دوزخ و معناى آن اينست هر آينه يقين و باور كنند كسانى كه ايمان بمحمّد (ص) نياورده و كسانى كه ايمان به صحّت و درستى پيامبرى او آوردند وقتى انديشه و فكر نمودند.
(وَ لِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلًا) و تا اينكه عاقبت بگويند افرادى كه بيمارى درونى دارند و افرادى كه نافرمانى نمودند خدا از اين عدد چه اراده نموده. لام در اينجا لام عاقبت است به معنى آخر كار اين گروه (منافقين و كافرها) ميگويند خدا از اين مثل چه خواسته.
و بعضى گفته اند: معنايش اينست براى اينكه ميگويند خدا چه اراده كرده باين وصف و عدد و فكر كنند پس فكر و انديشه آنها آنان را بايمان هدايت كند.
(كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ) يعنى مثل آنچه را كه ما قرار داديم پاسبانان و خزينه داران ياران آتش را فرشتگانى كه صاحبان عدد آزمايشند كه تكليف كنيم مردم را تا اظهار كنند گمراهى و هدايت را و اضافه كرد هدايت و گمراهى را بخودش براى اينكه سبب گمراهى و هدايت تكليف است و آن از ناحيه اوست.
و بعضى گفته اند: گمراه ميكند از راه بهشت و ثواب كسى را كه ميخواهد و هدايت مينمايد براه بهشت و ثواب هر كس را كه بخواهد.
(وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ) يعنى نميداند لشگر پروردگارت را، از جهت كثرت و زيادى هيچكس مگر او و نگهبانان آتش را نوزده نفر قرار نداد براى كمى لشگرش ولى حكمت چنين اقتضا كرد[3].
مقاتل گويد: اين پاسخ ابى جهل (هشام بن مغيره) است هنگامى كه گفت نيست براى محمّد يارانى مگر نوزده نفر. عطاء گويد يعنى و نميداند عدد فرشتگانى كه خدا آفريده آنها را براى شكنجه و عذاب اهل آتش مگر خدا و معنايش اينست كه نوزده نفر پاسبانان و نگهبانان آتشند و براى آنها از ياران و لشكرها آن اندازه است كه جز خدا نميداند آن گاه بر گشت به ذكر سقر و فرمود:
(وَ ما هِيَ إِلَّا ذِكْرى لِلْبَشَرِ) يعنى و نيست آن مگر تذكره و موعظه براى آدمى كه بياد آورند و دورى كنند از آنچه موجب در آتش رفتن ميشود.
و بعضى گفتند كه معناى آن اينست كه نيست اين آتش در دنيا مگر تذكره و ياد بودى براى آدمى از آتش آخرت تا انديشه كنند در باره آن، و دورى نمايند آتش سراى ديگر را و برخى گفتند و نيست اين سوره مگر ياد بودى براى مردم.
و بعضى گفتند. و نيست اين فرشتگان نوزده نفرى مگر براى عبرت و اعتبار مردم كه استدلال كنند بآن بر كمال قدرت خداى تعالى و از گناهان دورى نمايند.
______________________________
[1] شكايت از اعراض و تنفّر معشوقه اش ميكند كه تمكين نميكند از او.
[2] ابو على طبرسى مؤلّف گويد: براى من مباحثه و گفتگويى با يكى ملحد و لجوجى اتّفاق افتاد در عدد نوزده و گفتم براى اسكات او ذكر عدد در هر موضع براى تخصيص نيست بلكه براى مبالغه است چنانچه گفته ميشود تو را هزار مرتبه ديدن كردم و تو باز ديدن من نيامدى. گفت اين مثال براى عدد زياد است. گفتم زياد در هر جا بحسب آنجاست. پنج نفر مأمور، و پاسبان در زندان زياد است و كافيست براى جلوگيرى از زندانيها و پادشاهان با زياد ارتش و سربازى كه دارند در زندان پاسبان ميگمارند گفت فرض كرديم ما عدد( 19) براى مبالغه كافيست پس چرا اين عدد را اختيار كرد و عدد ديگر را نياورد. گفتم براى رعايت رؤس آيات كه راء باشد و آن مقتضى( كلمه عشر تا تسعه عشر است و هر واحدى از عشر به بالا شايسته و صلاحيت دارد و نوزده بزرگتر عدديست كه در مبالغه كفايت ميكند و مناسب رؤس آيات هم هست. پس مبهوت ماند و گفتم اين چيزيست كه بخاطر من رسيده بنا بر جواز اين عدد و احتمال و گرنه نميداند دقايق كلام خدا را مگر خودش.
و امام فخر رازى وجوهى معنوى ياد كرده كه از آنهاست تناسب عدد نوزده است با قوا و نيروهاى حيوانى كه محرّك و داعى گناهانيست كه به دوزخ ميكشاند و آنها منحصر در نوزده است. و خدا داناست.
( شعرايى)
[3] مترجم گويد: و محتمل است كه در ميان اعداد عدد نوزده را- انتخاب فرمود براى خزينه داران و نگهبانان دوزخ براى اين باشد كه از علم خدا گذشته باشد كه در قرن هيجده ميلادى و سيزده هجرى فرقه و( حزبى بوجود ميآيند بنام بابى و بهايى كه شعار آنها عدد نوزده خواهد بود خواسته پيشگويى نموده و خبر از آينده دهد كه عدد مزبور عدد مباركى نيست زيرا عدد پاسبانان و يا زبانه هاى آتش دوزخ است.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج26