ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره واقعه
سوره واقعه
ابن عباس و قتاده گويند: مكّى است، مگر يك آيه از آن كه در مدينه نازل شده و آن آيه (وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ).
و بعضى گفتهاند: مكّى است مگر قول او «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ» و قول او:
(أَ فَبِهذَا الْحَدِيثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ) كه در مسافرت و هجرت آن حضرت بمدينه نازل شده است.
عدد آيات آن:
نود نه آيه حجازى و شامى است، و نود و هفت آيه بصرى و نود و شش آيه كوفى است.
اختلاف آن:
در چهارده آيه است، پس اصحاب الميمنه و اصحاب المشئمه و اصحاب الشمال سه آيه غير كوفى است، و اصحاب اليمين يك آيه غير كوفى و مدنى اخير است.
و انشأناهنّ انشاء يك آيه غير بصرى است، (فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ) يك آيه غير مكّى است.
وَ كانُوا يَقُولُونَ، يك آيه، مكّى و مدنى اخير است، موضونة يك آيه حجازى كوفى است.
وَ حُورٌ عِينٌ يك آيه كوفى مدنى اوّل است، تأثيما يك آيه عراقى شامى و مدنى اخير است.
و الآخرين يك آيه غير شامى و مدنى اخير است، لمجموعون يك آيه شامى و مدنى اخير، فروح و ريحان يك آيه شامى است.
فضيلت آن:
ابى بن كعب گويد: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: كسى كه سوره واقعه را بخواند از غافلين نوشته نشود:
و از مسروق روايت شده كه گويد: كسى كه ميخواهد خبر پيشينيان و خبر اهل بهشت و خبر اهل آتش و خبر دنيا و خبر آخرت را بداند پس سوره واقعه را بخواند.
و روايت شده كه عثمان بن عفان بر عبد اللَّه بن مسعود وارد شده كه او را عبادت كند در بيمارى او كه از دنيا رفت پس باو گفت: از چه شكايت داراى؟
گفت: از گناهانم، گفت: چه ميخواهى؟ گفت: رحمت پروردگارم را، گفت:
آيا طبيبى برايت نياورم، گفت: طبيب من مرا بيمار كرده، گفت: آيا دستور ندهم كه عطا و سهميّه تو را از بيت المال بدهند؟ گفت: آن روز كه محتاج بودم مرا محروم داشتى و امروز ميخواهى بدهى كه من احتياج ندارم و بى نياز از آن هستم، گفت: پس براى دخترانت باشد.
گفت: آنها نيازى بآن حقوق و عطا ندارند، چون من آنها را فرمان دادم كه سوره واقعه را بخوانند و بآن مداومت كنند، زيرا كه من از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه ميفرمود هر كس سوره واقعه را هر شب بخواند هرگز نياز و تنگدستى و فقر باو نرسد[1].
و عياشى باسنادش از زيد شحام از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمود: كسى كه سوره واقعه را پيش از خوابيدن بخواند خدا را ملاقات كند در حالى كه صورت او مانند ماه شب چهارده خواهد بود.
و از ابى بصير از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه گفت: كسى كه در هر شب جمعه سوره واقعه را بخواند خدا او را دوست دارد و محبّت او را در دل تمام مردم قرار دهد و هرگز در دنيا بدى و فقر و آفتى از آفات دنيا نبيند، و از رفقاء امير المؤمنين عليه السلام خواهد بود …
تفسير آن:
چون خداوند سبحان سوره الرّحمن را بصفت بهشت پايان داد، اين سوره را نيز بصفت قيامت و بهشت شروع كرد، پس اين سوره بآن سوره پيوست مانند بمانند پس گفت:
سورة الواقعة مكّية و هى ست و تسعون اية
[سوره الواقعة (56): آيات 1 تا 16]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ (1) لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ (2) خافِضَةٌ رافِعَةٌ (3) إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا (4)
وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا (5) فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا (6) وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً (7) فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ (8) وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ (9)
وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ (10) أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ (11) فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ (12) ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ (13) وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ (14)
عَلى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ (15) مُتَّكِئِينَ عَلَيْها مُتَقابِلِينَ (16)
ترجمه آيات:
بنام خداوند بخشنده مهربان 1- هر گاه قيامت واقع شود.
2- كه در واقع شدن آن هيچ دروغى نيست.
3- (آن قيامت) گروهى را پست كننده (و جمعى را) بالا برنده است.
4- چون زمين بلرزد لرزيدنى.
5- و كوهها ريزه ريزه و يا كنده شود كنده شدنى.
6- در نتيجه آن غبارى پراكنده شده گردد.
7- و شما در قيامت اصناف سهگانه باشيد.
8- پس اصحاب دست راست، چه (بلند مرتبهاند) ياران دست راستى 9- و ياران دست چپ چه (زبوناند) ياران دست چپ.
10- پيشى گرفتگان بايمان سبقت گيرندگان به بهشتند.
11- آن گروه سابقون مقرّبان درگاهند.
12- در بهشتهايى كه مشتمل بر انواع نعمت است.
13- (گروه سابقان) جمع بسيارى از پيشينيانند.
14- و اندكى از آيندگان.
15- بر تختهاى زر بافت مرصّع (نشينند).
16- در حالى كه بر آن سريرها برابر يكديگر تكيه نمودهاند.
قرائت آيات:
در شواذ قرائت حسن و ثقفى و ابى حياة (خافضة رافعة) بنصب آمده.
دليل:
و اين منصوب بر حاليّت است، ابن جنّى گويد: و قول او (لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ) حال ديگريست قبل از آن، يعنى اذا وقعت الواقعة صادق الوقعة، خافضة رافعة) پس اين سه احوال است، و مثل آن (مررت بزيد جالسا متضاحكا) است، مرور و كردم بزيدى كه نشسته بود و تكيه داده بود و خندان بود.
و اگر خواستى ميتوانى چند برابر اين صفات و احوال را بياورى جايز و خوبست، چنانچه براى تو است كه براى مبتداء هر چه خواستى خبر بياورى، پس بگويى: (زيد عالم جميل فارس كوفى بزاز) و مثل اين آيا نمىبينى كه حال زيادتى در خبر و قسمى از آنست.
شرح لغات:
الكاذبه: مصدر است مانند العافيه و العاقبة.
الرج: حركت كردن باضطراب و لرزش است و از آنست قول ايشان (ارنج السهم عند خروجه من القوس) تير در موقع بيرون آمدن از كمان لرزيد.
و البسّ: ريزه ريزه شدن چنانچه سويق (قاووت) را ريزه ريزه ميكنند.
شاعر گويد:
| (لا تخبز خبزا | و بسايسا). | |
نان را تكّه تكّه و ريز ريز نكنيد و بسيس سويق قاووت يا آرد است كه براى خوراك تهيّه ميشود.
زجاج گويد: بست تيز بمعنى سبقت است.
شاعر گويد:
| (و انبس حيّات | الكثيب الاهل) | |
مارهاى خطرناك تلّه ريك براه افتادند.
هباء: غبار مثل شعاع است در نازكى، و زياد است كه با شعاع آفتاب از سوراخ دريا ديوار بيرون ميآيد.
انبثاث: بمعنى پراكنده شدن اجزاء بسيار است در جهات مختلفه.
و ازواج: اصنافيست كه بعضى از آن با بعض ديگر است، چنانچه به چكمه و موزه زوجان گفته ميشود.
و ثلّه: جماعت و اصل آن قطعه است از قول ايشان (ثل عرشه) وقتى كه ملكش بخراب شدن تختش قطع شود. و ثلّه يك قطعه و دسته از مردم است.
الموضونه: بافته شده است كه بعضى از تار و پودش داخل بهم ميشود مثل صفه زره كه حلقههاى آن داخل بيكديگر ميشود.
اعشى گويد:
| و من نسج داود موضونة | تساق الى الحىّ عيرا فعيرا | |
و از بافتههاى داود عليه السلام زره و درعى بود كه كاروانى بعد از كاروان بسوى قبيله برده ميشد.
و از آنست شكم بند شتر كه برخى از آن دوبله با بعضى ديگر بافته ميشود.
اعراب آيات:
(إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ) ظرف است از معناى (ليس) براى آنكه تقديرش اينست لا يكون لوقعتها كاذبة، نميباشد براى وقوع آن دروغى و نفى حال نيست، پس (اذا) ظرف از آن نيست، و ممكن است كه عامل در (اذا) محذوف باشد براى دلالت كردن محل بر آن مثل آنست كه گفته است: (اذا وقعت- الواقعة كذلك فاز المؤمنون، و خسر الكافرون) چون روز قيامت چنانى واقع شد مؤمنين رستگار و كافران زيانكار شوند.
و ابو على گويد: تقدير آن اينست (فهى خافضة رافعة) پس آن روز، مجرمين و گنهكاران پست و ذليل و مؤمنين سر بلند و عزيز خواهند بود، پس مبتداء را كه (هى) با فاء ضمير (فهى) قرار داده و دو كلمه (خافِضَةٌ رافِعَةٌ) را جواب (اذا) يعنى قومى زير دست و قومى سر بلند، چون اينطور شد، پس خافضه رافعه خبر مبتداء محذوف است، و قول او (إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا) بدل از قول او اذا وقعت الواقعه است، و ممكن است كه آن ظرف از يقع باشد يعنى يقع فى ذلك الوقت و ممكن است كه خبر از اذاء اوّل باشد و نظير آن اينست:
(اذا تزورنى اذا ازور زيدا) يعنى وقت ديدار تو از من وقت ديدن من از زيد است.
ابن جنّى گويد: و ممكن است كه (اذا) غالبا ظرفيت باشد مثل قول لبيد شاعر:
| حتّى اذا القت يدا فى كافر | و اجنّ عورات الثغور ظلامها | |
وقتى كه آفتاب غروب كرد نيرويى در ظلمت و تاريكى خواهد بود و سياهى شب مخفى ميكند شكافهاى مرزها را.
و قول خداى سبحان (حتى اذا كنتم فى الفلك) پس (اذا) نزد ابى الحسن مجرور به (حتّى) است، و اين آن را از ظرفيّت بيرون ميبرد، و ميگويم پس بنا بر اين قول او (اذا) در موضع ظرف نميباشد، بلكه هر يك از آن دو در موضع رفع است براى بودن آن دو مبتداء و خبر بخلاف آنچه گمان كردهاند بعضى از اهل تجويد از محقّقين در علم زمان ما، پس او گويد:
كه عثمان يعنى ابن جنى گويد: عامل در (إِذا وَقَعَتِ) قول او (إِذا رُجَّتِ) است، و اين اشتباه بزرگى است، پس (فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ) مرفوع است،بسبب مبتداء بودن و تقديرش اينست (فاصحاب الميمنة ما هم) يعنى ياوران دست راست چگونهاند ايشان (و اصحاب المشئمة اى شيء هم) و ياران دست چپ چه بودند، و اين لفظ جارى مجراى تعجّب است.
متّكئين و متقابلين منصوبست بنا بر حاليّت.
تفسير آيات:
(إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ) ابن عبّاس گويد: يعنى چون قيامت بپاشد و واقعه اسم قيامت است، مثل آزفه و غير آن، و مقصود اينست هر گاه حادثه حدوث كرد و آن صيحه است در موقع نفخه دوّمى براى قيام قيامت.
و بعضى گويند: آنها را واقعه ناميدهاند براى بسيارى وقايع كه در آن از شدّت و سختىها اتفاق ميفتد، يا براى سختى وقوع آن، و تقديرش اينست:
(اذكروا اذا وقعت الواقعه) ياد كنيد روز قيامت را و اين تحريص و تأكيد براى آماده شدن براى قيامت است.
(لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ) يعنى براى آمدن آن و ظهور آن دروغى نيست، و مقصود اينست كه آن براستى و حقيقت واقع ميشود، پس در آن و در اخبار از آن و وقوع آن دروغى نيست.
و بعضى گويند: يعنى براى وقوع آن قضيّه دروغى نيست يعنى وقوع آن از طريق عقل و آيات و اخبارى كه شنيده شده ثابت است.
(خافِضَةٌ رافِعَةٌ) ابن عبّاس گويد: يعنى قومى پست و ذليل و قومى سر بلند و عزيز ميشوند.
حسن و جبائى گويند: يعنى اقوامى بسوى آتش كشيده ميشوند و افواجى بسوى بهشت هدايت ميشوند، و معناى جامع اين دو تفسير اينست: روز قيامت مردانى را كه در دنيا عزيز و بلند پايه بودند از جهت عناوين مادّى چون شاهى و وزيرى و امثال اينها زير دست و پست نموده و آنها را بداخل كردنشان بآتش ذليل و خوار قرار ميدهد و مردانى را كه در دنياخوار و بيمقدار در نظر ماديين بودند آنها را سر بلند و بداخل كردن بهشتشان عزيز و محترم نمايد.
(إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا) يعنى هر گاه حركت كند حركت سختى.
ابن عباس و قتاده و مجاهد گويند: چون زلزله شود زلزله بسيار سختى، يعنى بلرزد بميرانيدن آنچه بروى زمين است از زندهها.
و بعضى گويند: يعنى ميلرزد بآنچه كه در آنست چنانچه ميلرزد و حركت ميكند غربال (غربيل) بآنچه در آنست، پس مقصود اينست كه ميلرزد به بيرون ريختن آنچه كه در شكم اوست از مردگان.
(وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا) ابن عباس و مجاهد و مقاتل گويند: يعنى ريز ريز ميشود كوهها ريز ريز شدنى.
سدى از سعيد بن مسيب روايت كرده كه يعنى كوهها شكسته و قطعه قطعه ميشوند شكسته شدنى.
حسن گويد: يعنى از اصلش كنده ميشود.
كلبى گويد: سير ميكند از روى زمين سير كردنى.
ابن عطيه گويد: گسترده ميشود گسترده شدنى چون شن و خاك.
ابن كيسان گويد: آن مانند تل و تپّه شن ميشود بعد از آنكه بلند، و سر بفلك كشيده بود.
(فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا) يعنى كوهها با عظمتشان مثل گرد و غبار پراكنده ميشوند مانند ذرّاتى كه در شعاع آفتاب ديده ميشود هر گاه از سوراخ در روزنه ديوار وارد شود، سپس خداوند سبحان توصيف نمود احوال و اصناف مردم را به اينكه فرمود:
(وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً) يعنى شما در آن روز بر سه صنف خواهيد بود، پس گفت: (فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ) ضحاك و جبائى گويند: يعنى ياران دست راست (راست گريان) و ايشان آن كسانى هستند كه پرورنده اعمالشان بدست راست ايشان داده ميشود.
و بعضى گويند: آنها مردمى هستند كه جانب راست را گرفته و به بهشت ميروند.
حسن و ربيع گويند: آنها ياران و اصحاب بركت و ميمنت بودند بر خودشان و ثواب از خداى سبحان بآنچه سعى و كوشش نمودند از طاعت و پيروى از (خط پيامبر و امام) و ايشان پيروان نيكوكاران بودند آن گاه خداوند سبحان پيامبرش را از حال ايشان بشگفتى و تعجّب انداخته براى بزرگداشت مقامشان و گفت:
(ما أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ) يعنى چه مردمى هستند ايشان، چنانچه ميگويند ايشان چگونه مردمى هستند.
(وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ) و ايشان (چپ گرايان) و مردمى هستند كه پرونده اعمالشان را بدست چپشان ميدهند.
و بعضى گويند: ايشان كسانى هستند كه دست چپشان را گرفته و بآتش مياندازند.
و بعضى گويند: آنها نامباركها و ميشومها بودند بر خودشان به آنچه عمل كردند از گناه، سپس خداوند سبحان پيامبرش را بشگفتى انداخته از حال ايشان و سختى مقامشان در عذاب فرمود:
(ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ) سپس بيان فرمود صنف سوّم را و گفت: (وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ) جبائى گويد: يعنى و سبقت گيرندگان به پيروان پيامبرانى كه امامان و رهبران هدايت شدند، پس ايشان سبقت گيرندگان به و فور ثوابند نزد خدا و بعضى گويند: يعنى سابقين به طاعت خدا، سابقين برحمت اويند و سابق بكارهاى خوب البتّه افضل و بالاترند از ديگرى براى آنكه در كارهاى خير اقتدا بايشان ميشود و او سبقت ببالاترين مراتب نموده پيش از آنكه كسى بعد از او آيد، براى همين تميز داده ميشود بين پيروان تابعين و آنان كه سابقين هستند، پس بنا بر اين سابقين دوّم بهتر از سابقون اوّل است و ممكن است كه دوّمى تأكيد براى اوّل باشد و خبر اينست:
(أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ) يعنى و سابقين بطاعات ايشان نزديكترند برحمت خدا در بالاترين مراتب و بسيارى ثواب الهى در بزرگترين كرامتها، سپس خبر داد خداى تعالى كه مكان آنها كجاست، پس فرمود:
(فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ) در بهشتهاى نعمت براى آنكه خيال نكند خيال كنندهاى كه تقريب و تقرّب ايشان را براى ديگرى بيرون ميكند، پس اعلام كرد خداى سبحان كه ايشان مقرّب هستند از كرامت خدا در بهشت، براى آنكه بهشت درجات و منازلى دارد كه بعضى از آن ارفع و بالاتر از بعضى ديگر است.
سابقين كيانند
مقاتل و عكرمه گويند: درباره سابقين كه ايشان با ايمان بودند.
ابن عباس گويد: ايشان سابقين به هجرتند.
على عليه السلام فرمايد: كه ايشان سابقين به نمازهاى پنجگانهاند.
ضحاك گويد: ايشان سابقين بسوى جهاد و پيكار با دشمنان اسلامند.
سعيد بن جبير گويد: ايشان سابقين به توبه و اعمال و بر كارهاى خوبند ابن كيسان گويد: ايشان سابقين بهر چيزى كه هستند خدا دعوت به سوى آن نموده است، و اين بهتر است براى آنكه شامل تمام كارهاى خير ميشود.
و عروة بن زبير ميگفت: تقدموا تقدموا، پيشى بگيريد تا در آخرت مقدّم داشته شويد.
از حضرت باقر عليه السلام روايت شده كه فرمودند: سابقون چهار نفر هستند:
1- هابيل پسر آدم عليه السلام (كه بدست برادر جانشين قابيل،) كشته شد.
2- سابق در امّت موسى عليه السلام و آن مؤمن آل فرعون (حزقيل) بود.
3- سابق در امّت عيسى عليه السلام و او حبيب نجّار بود.
4- سابق در امّت محمد صلّى اللَّه عليه و آله حضرت على بن ابى طالب عليه السلام.
(ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ) يعنى ايشان جماعت بسيارى بودند از اوّلى ها از امّتهاى گذشته.
(وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ) جماعتى از مفسرين گفته اند: يعنى: و اندكى از امّت محمد صلّى اللَّه عليه و آله براى آنكه كسانى كه سبقت و پيشى گرفتند به اجابت پيامبر ما صلّى اللَّه عليه و آله نسبت بكسانى كه سبقت باجابت دعوت پيامبران قبل از آن حضرت گرفتند اندك و كم بودند.
و بعضى گويند: يعنى جماعتى از اوائل اين امّت.
و برخى گفتهاند: از اواخرشان از كسانى كه حالشان نزديك اين گروه بود مقاتل گويد: يعنى سابقين امّتها و قليلى از آخرين اين امّت.
(عَلى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ) بر تختهاى بافته شده چنانچه حلقههاى زره بهم بافته ميشود و بعضى از آن بر بعضى ديگر داخل ميگردد.
مفسّرين گويند: ساخته شدهاند با شمشها و شاخههاى طلايى كه بدر و جواهر مزيّن شده است.
(مُتَّكِئِينَ عَلَيْها) يعنى تكيه دهندگان كه مانند ملوك و سلاطين نشسته اند (مُتَقابِلِينَ) يعنى برابر يكديگر يعنى هر يك از ايشان در مقابل و روبروى ديگرى قرار دارد و اين بزرگترين و برتر است از جهت خوشحالى و سرور- و مقصود اينست كه ايشان همواره نگاه بصورت شخص خود نموده و ابدا به پشت سر و جاى ديگر نميكنند، براى زيبايى چهره و معاشرت ايشان و خوشى اخلاقشان.
قول خداى تعالى:
[سوره الواقعة (56): آيات 17 تا 26]
يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ (17) بِأَكْوابٍ وَ أَبارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ (18) لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ (19) وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ (20) وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ (21)
وَ حُورٌ عِينٌ (22) كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ (23) جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (24) لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا تَأْثِيماً (25) إِلاَّ قِيلاً سَلاماً سَلاماً (26)
ترجمه آيات:
17- گردش ميكند بر گرد ايشان كودكانى كه هميشه ميمانند.
18- با كوزههاى بيدسته و لوله و كوزههاى دستهدار با لوله، و با جامهاى پر از شراب صافى.
19- از آن شراب دردسر نكشند و عقل از سرشان نپرد.
20- (پسران بهشتى دور ايشان ميگردند) با ميوههاى از آنچه اختيار كنند.
21- و با گوشت مرغ از هر نوع كه ميل دارند.
22- و زنان سفيد رنگ گشاده چشم.
23- كه مانند مرواريد در صدف پوشيده (دور ايشان را ميگيرند).
24- به پاداش آن عملها كه انجام دادند.
25- در بهشت سخنى بيهوده نميشنوند و كسى را بگناه نسبت نمى دهند.
26- مگر سخنى كه آن سلام سلام است.
قرائت آيات:
ابو جعفر و حمزه و كسايى (و حور عين) بجرّ قرائت كرده و ديگران برفع خوانده و در شواذ قرائت ابن ابى اسحاق (و لا تنزفون) بفتح يا و كسره زاء، آمده، و در قرائت ابى بن كعب و ابن مسعود، و حورا عينا ضبط شده است.
دليل اين قرءات:
ابو على گويد: دليل رفع در (وَ حُورٌ عِينٌ) اينست كه چون فرمود (يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ) كلام دلالت نمود بر اينكه حور عين عطف به محل يطوف و مبتداء ميباشد، و آنچه كه بعد از آن ياد كرد بنا بر اينست كه براى ايشان چنين و چنانست، و براى ايشان در بهشت حور العين است.
و همين طور كسى كه نصب داده حمل بر معنى نموده براى اينكه كلام دلالت دارد بر اينكه آنها در بهشت متنعّم و مالكند و اين مبناى سيبويه است، و جايز است كه رفع را حمل بر قول خداى سبحان (عَلى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ) نمود بنا بر تقدير و (عَلى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ حور عين، و يا، و حور عين على سرر موضونه) براى اينكه وصف جارى بر ايشان است، پس آنها اختصاص يافتند، پس جايز است كه حور عين مرفوع بابتداء باشد و مثل نكره نباشد وقتى موصوف نشود مانند (فِيها عَيْنٌ).
و قول خداوند (عَلى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ) خبر است براى قول خداى تعالى (ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ) و همچنين جايز است كه خبر از (ثلّه) باشد و ممكنست كه در رفع (وَ حُورٌ عِينٌ) عطف بر ضمير در (متكئين) باشد و حال آنكه عطف بضمير منفصلى چون (هنّ) نشده براى اينكه طول كلام بدل از تأكيد است، و نيز ممكنست كه عطف بر ضمير در (متقابلين) باشد و اينهم تأكيد چنانى نشده براى طول كلام و حال آنكه (ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤُنا) بفصل كمى چون (لا) عطف بر ضمير متّصل شده، پس اين سزاوارتر است.
زجاج گويد: رفع از دو وجه بهتر است براى آنكه معناى (يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ) كودكان بهشتى دور ايشان ميگردند، باين چيزها بحقيقت ثابت كرد براى ايشان، اين موضوع را پس مثل آنست كه بگويد (و لهم حور عين) و مانند آنست از آنچه را كه حمل بر اين معناشده، قول شاعر:
| بادت و غيّر آيهنّ مع البلى | الّا رواكد جمرهنّ هباء | |
شهرها ويران و آثارش با بلاها تغيير كرد و از آن باقى نماند مگر ميخهاى خيمهها و آنچه در آنها بود غبار گرديد، براى اينكه چون گفت (الّا رواكد) معنايش بها رواكد باشد، پس حمل بر معنا ميشود، و غير زجاج گويد: تقديرش اينست (و هناك حور عين) ابو على گويد دليل جر اينست كه آن را حمل كنى بر قول خدا (أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ) و تقديرش (اولئك المقربون فى جنّات النعيم و فى حور عين) يعنى و در آميزش با حورالعين يا معاشرت با حورالعين پس مضاف حذف شده است، پس اگر بگويى چرا حمل بر جار در قول خداى تعالى يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ بكذا و بحور عين نشود، پس باين ممكنست كه گفته شود مگر اينكه ابو الحسن (اخفش) گويد در اين بعض وحشت است.
ابن جنّى گويد: (نزف البئر ينزفها) نزف چاه آن وقت است كه آبش را براى آب دادن زمين و اشجار استخراج كنند و انزفت الشيء يعنى فانى و نابود كردم آن را، شاعر گويد:
| لعمرى لئن انزفتم او صحوتم | لبئس النّدامى كنتم آل ابجرا | |
قسم بجان خودم كه شما بد مصاحبى هستيد اى آل ابجر چه در حال سكر و بيهوشيتان و چه در حال هوش و سلامتيتان.
تفسير آيات:
پس خبر داد خداى سبحان و فرمود (يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ) يعنى گردش ميكند بر گرد ايشان كودكان و غلامان بهشتى براى خدمت.
(مُخَلَّدُونَ) مجاهد گويد: يعنى كودكانى كه ابدى هستند نمىميرند و نه پير ميشوند و نه تغيير ميكنند.
سعيد بن جبير گويد: كودكانى كه گوشواره در گوش دارند، و خلد بمعناى قرط و گوشواره است، ميگويند، خلد جاريه وقتى كه او را مزيّن بگوشواره كند.
و مفسرين درباره اين ولدان اختلاف كرده اند.
حضرت امير المؤمنين على عليه السلام و حسن گويند كه ايشان اولاد اهل دنيا هستند كه در كودكى مردهاند نه حسناتى دارند كه بر آن ثوابشان دهند و نه گناهى مرتكب شدهاند كه عذاب شوند، پس باين مقام رسيدهاند كه خدمت اهل بهشت كنند و از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله روايت شده كه از اطفال مشركين پرسيدند فرمود آنها خدمتكاران اهل بهشتند.
و بعضى گويند: بلكه ايشان از خدّام بهشت ميباشند بر صورت كودكان آفريده شده اند براى خدمت اهل بهشت.
(بِأَكْوابٍ) قتاده گويد: آنها كوزهها و تنگهاى بدون لوله و دسته دهن گشاد است.
(وَ أَبارِيقَ) و آنها كوزهها و تنگهاى لولهدار و دسته دارند و آن چنان است كه برق ميزند از صفاء رنگش.
(وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ) يعنى و نيز آن كودكان بهشتى دور ايشان ميگردند با كاسهها و ليوانهايى از شراب گوارا كه از چشمهها جاريست.
(لا يُصَدَّعُونَ عَنْها) يعنى از آشاميدن و نوشيدن آن درد سرى عارضشان نميشود، و بعضى گويند: يعنى پراكنده و ناراحت از آن نميشوند.
(وَ لا يُنْزِفُونَ) مجاهد و قتاده و ضحاك گويند: عقولشان از سرشان به سبب مستى از آن شرابها نمىپرد، و كسى كه (ينزفون) خوانده حمل كرده آن را بر اينكه شرابشان تمام نميشود.
(وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ) يعنى و ميگردند دور ايشان با ميوههايى كه- ايشان انتخاب كنند و بخواهند آن را، ميگويند «تخيرت الشيء» يعنى گرفتم و برداشتم بهتر آن را.
(وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ) يعنى و دور ايشان ميگردند با گوشت پرنده اى كه دلشان بخواهد و آرزو نمايند، پس اهل بهشت هر گاه گوشت پرندهاى را- بخواهند خداوند سبحان براى آنها پرنده پخته و جوجه كباب ايجاد ميكند تا محتاج بكشتن پرنده و آزار او نشوند.
ابن عبّاس گويد: بقلبش پرندهاى خطور ميكند و از دلش ميگذرد، پس فورا آنچه اشتها كرده در جلويش مجسّم و حاضر ميشود.
(وَ حُورٌ عِينٌ) بيانش گذشت.
(كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ) يعنى همانند مرواريدهاى محفوظ در صدفى كه دستى بر آن نخورده است.
عمر بن ابى ربيعه گويد:
| و هى زهراء مثل لؤلؤة الغوّاص | ميّزت من جوهر مكنون | |
و آن محبوبه من گلى بود مانند مرواريدى كه غوّاص آن را از صدف مخفى قعر دريا جدا كرده باشد.
(جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ) يعنى ما اين كار را ميكنيم بجهت پاداش اعمال و اطاعتهايى كه در دار تكليف دنيا انجام دادند.
(لا يَسْمَعُونَ فِيها) نميشنوند در بهشت (لَغْواً) يعنى كلمه و جملهاى كه فايده در آن نيست از سخنها براى آنكه آنچه كه در آنجا ميگويند داراى فايده است.
(وَ لا تَأْثِيماً) ابن عبّاس گويد: برخى از ايشان به بعض ديگر نميگويند تو گناه كردى براى آنكه ايشان سخن و كلامى كه در آن گناه باشد نميگويند.
و بعضى گويند: يعنى مخالفت و بگو نگو بر آشاميدن شراب نميكنند چنانچه در دنيا مخالفت و نزاع ميكردند و بنوشيدن آن شراب گناه نميكنند چنانچه در دنيا گناه ميكردند.
(إِلَّا قِيلًا سَلاماً سَلاماً) يعنى نميشنوند مگر گفتار به بعضى را به بعض ديگر بر وجه درود و تحيّت (سَلاماً سَلاماً) و مقصود اينست كه ايشان با سلام هم ديگر را بر حسن آداب و اخلاق كريمانهاى كه موجب و باعث دوستى ميشود ميخوانند.
و نصب سلام بر تقدير «سلمك اللَّه سلاما» است بدوام نعمت و كمال غبطه و حسرت ديگران و ممكنست كه سلاما اوّل در سلاما دوّم عمل كند براى آنكه آن دلالت بر عامل آن ميكند چنانچه دلالت ميكند قول خداى تعالى: و اللَّه انبتكم من الارض نباتا[2] بنا بر عامل در نبات، پس معنى اين است (انبتكم فنبتم نباتا) و ممكن است كه سلاما صفت براى قول او قيلا باشد و ممكنست كه مفعول قيل باشد پس هر سه وجه و صورت را آيه محتمل است.
[سوره الواقعة (56): آيات 27 تا 40]
وَ أَصْحابُ الْيَمِينِ ما أَصْحابُ الْيَمِينِ (27) فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ (28) وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ (29) وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ (30) وَ ماءٍ مَسْكُوبٍ (31)
وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ (32) لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ (33) وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ (34) إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً (35) فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً (36)
عُرُباً أَتْراباً (37) لِأَصْحابِ الْيَمِينِ (38) ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ (39) وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ (40)
ترجمه آيات:
27- و ياران دست راست چه (بلند قدرند) ياران دست راست.
28- در زير درخت سدر بى خارند.
29- در زير درخت موزند كه ميوههاى آن) بر هم پيچيده است.
30- و در زير سايه گسترده شدهاند.
31- و آبى ريزان.
32- و ميوههاى بسيار، 33- نه تمام ميشود و نه كسى مانع خواهد شد.
34- و فرشهاى گرانقدر افراشته شده.
35- البتّه ايشان (حورالعين يا زنان دنيا) را بيافريديم آفريدنى.
36- در نتيجه ايشان را هميشه بكر قرار داديم.
37- عاشقان و همسال شوهرانشان باشند.
38- (اين پذيرايى) براى ياران دست راست است.
39- جمعى بسيار از پيشينيانند.
40- و جمعى بسيار از ديگران و پسينيان.
قرائت:
اسماعيل و حمزه و حماد و يحيى از ابى بكر و خلف (عربا) به سكون راء قرائت كرده و ديگران (عربا) بضمّه عين وراء خواندهاند.
دليل اين قرائت:
العروب: بمعناى خوش شوهر داريست (حسن التعبل).
لبيد شاعر گويد:
| و فى الحدوج عروب غير فاحشة | ريّا الرّوادف يعشى دونها البصر | |
در حودجها زنان شوهر دوستى است كه فاحشه و منحرف نيستند زنان فربهاى كه از زيبايى چون خورشيد نميتوان بآنها نگاه كرد.
و فعول: جمع ميشود بر وزن فعل و فعل، پس از تثقيل است قول او كه مى گويد: (فاصبرى انّك من قوم صبر) پس شكيبا باش اى بانو كه تو از قومى شكيبايى و تخفيف در اين شايع و فراوانست.
شرح لغات:
سدر: درخت معروفى است و اصل خضود كنار يا بن چوب نرم و نازك است، پس از همينهاست مخضودى كه خارى براى او نيست براى آنكه بيشتر- رطبهاى نرم و تازه هسته و خوار ندارد.
طلح: ابو عبيده گويد: طلح آن درخت بزرگيست كه خار زياد دارد.
بعضى از افراد تيز هوش و باريك بين گفته است:
| بشرها دليلها و قالا | غدا ترين الطلح و الجبالا | |
راهنماى آن محبوبه بشارت باو داد و گفت: فردا البتّه مىبينى درختان بزرگ و كوهها را كه نزديك منزل خواهد بود.
زجاج گويد: طلح درخت ام غيلان (درخت خار مغيلان است) پس گاهى بر بهترين حال خواهد بود و منضود از باب (نضدت المتاع) وقتى كه بعضى از آن را بالاى برخى ديگر قرار ميدهند و روى هم ميگذارند.
و بكر: آن دوشيزهاى ميباشد كه مردى با او آميزش نكرده و مهر او را، نشكسته است و او بر همان خلقت اوّليه است از حال ايجاد و خلقت است، و از آن است البكره، براى اوّل روز و با كوره براى اوّلين ميوه و نوبر ميوه.
ازهرى گويد: و البكر شتر جوان و جمع آن بكار و بكاره است (و جاء القوم على بكرتهم و بكرة ابيهم) قوم آمدند بر شتران جوانشان و شتران جوان پدر شان.
الأتراب: جمع ترب و آن نوزاديست كه با مانند خودش در حال كودكى نمو ميكند و آن مأخوذ و گرفته از بازيكردن طفل است با خاك، يعنى ايشان مانند كودكانى هستند كه بر يك سنّ ميباشند.
ابن ابى ربيعه گويد:
| ابرزوها مثل المهاة تهادى | بين عشر كواعب اتراب | |
بيرون آورد آن زن را مانند گاو وحشى كه با تبختر و تكبر راه ميرفت در ميان ده دوشيزه خرد سال و تكيه باطرافيان خود داشت.
تفسير آيات:
آن گاه خداوند سبحان (اصحاب اليمين) و راست گرايان را ياد نموده، و فرمود: (وَ أَصْحابُ الْيَمِينِ ما أَصْحابُ الْيَمِينِ) مانند قول و گفته او (ما أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ) و معناى آن گذشت (فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ) ابن عباس و عكرمه و قتاده گويند: يعنى در زير درخت سدرى كه خارش ريخته يا قطع شده ميباشند.
و بعضى گفتهاند: يعنى آن سدرى كه بواسطه زيادى ميوه (كه نامش كنار است) و ريختن خارهايش خم شده.
ضحاك و مجاهد و مقاتل بن حيّان گويند: آن سدرى كه از جهت بسيارى ميوه سنگين شده است.
و ضحاك گويد: مسلمين عبور به صحراى مخصب در طائف نموده و از زيادى سدر آنجا تعجّب نموده و گفتند اى كاش ما هم چنين باغ و جنگل سدرى ميداشتيم پس اين آيه نازل شد.
(وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ) ابن عباس و ديگران گفتهاند: آن درخت موز است.
حسن گويد: آن درخت موز نيست ولى آن درختى است كه براى آن سايه خنك و تراست.
و بعضى گويند كه آن درختى است در يمن و حجاز از بهترين درختها از جهت منظر و ديده و البتّه خداوند از ميان درختان اين دو درخت سدر و طلح را ياد نمود براى اين بود كه عرب اين دو درخت را بخوبى ميشناختند، زيرا بيشتر درختهاى ايشان ام غيلان بود كه هم روشنايى و هم خوش بو بود.
و اهل سنّت از حضرت على عليه السلام روايت كرده اند كه شخصى نزد آن حضرت قرائت كرد (وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ) پس آن حضرت فرمود: طلح چه مقامى دارد بلكه آن (و طلح) است مثل قول او (و نخل طلعها هضيم)[1] و نخلى كه شكوفه آن بهم پيچيده است، پس بعضى عرض كردند كه آيا آن را تغيير نمى دهد؟ فرمود: قرآن امروز تغيير و تحريف نميشود، و آن را فرزند حضرت امام حسن عليه السلام، و قيس بن سعد (ابن عباده) روايت كرده و اصحاب ما آن را از يعقوب بن شعيب روايت كرده كه گويد:
گفتم بحضرت ابى عبد اللَّه صادق عليه السلام (وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ) و منضود آنست كه بعضى از آن بر بعضى ديگر آن پيچيده و چسبيده ميشود از اوّل تا آخرش و براى آن ساقهاى نيست، پس از پائين تا بالا تمامش مانند موز ميوه مطبوع است.
(وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ) يعنى سايه ابدى كه آفتاب و حرارتى آن را گرم نمى كند، پس آن جاودانى كه از بين نميرود، و عرب بهر چيز درازى كه منقطع نمى شود ممدود گويد:
لبيد گويد:
| غلب البقاء و كان غير مغلب | دهر طويل دائم ممدود | |
غلبه كرد بقاء و ماندن و حال آنكه غالب نبود كه روزگارى دراز و طولانى بماند.
و در خبرى وارد شده كه در بهشت درختى است كه سواره نميتواند در طول صد سال از زير سايه آن بيرون رود، اگر خواستيد بخوانيد اين آيه را (وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ) و نيز روايت شده كه اوقات بهشت مثل صبحهاى تابستان نه گرم و نه سرد است.
(وَ ماءٍ مَسْكُوبٍ) يعنى آبى كه شبانه روز ريخته و جارى ميشود و هرگز از ايشان قطع نميشود، پس آن مسكوب و ريزانست و خداوند متعال آن را در جويبارها ميريزد.
و بعضى گفتهاند: ريخته ميشود بر شراب و خمر بهشتى تا آنكه گوارا به مزاج باشد.
سفيان و جماعتى از مفسرين گويند: يعنى همواره ريخته و بر غير جدول ها جارى ميباشد.
و بعضى گويند: يعنى ريز انست تا اينكه بنوشند بر آنچه ديده ميشود از حسن و صفاء آن كه در آشاميدن آن بزحمت و ناراحتى مبتلا نميشوند.
(وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ) يعنى ميوههاى مختلفه فراوان و جهت تكرار در ذكر فاكهه بيان اينست كه آنها از لحاظ صفات مختلف هستند، پس فاكهه اوّل ياد شد براى آنكه آنها مورد گزينش و انتخاب و اختيار اهل بهشت است، و فاكهه دوّم در اينجا بعنوان فراوانى و بسياريست، سپس آن را توصيف نمود به اينكه:
(لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ) يعنى ميوههايى كه بسيار وافر و هرگز تمام نمى شود چنانچه ميوههاى دنيا تمام ميشود در زمستان و در اوقات مخصوص، و ممنوع هم نميشود بسبب دورى از دست رس و يا بسبب خارى كه موجب آزار دست شود چنانچه در دنيا چنين است.
و بعضى گويند: آن مقطوع بزمانها و ممنوع به بهاء و ارزشها نيست، كه نتوان بآن رسيد مگر به پول.
(وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ) يعنى فرش بسيار بلند چنانچه ميگويند بناء و ساختمان بلند.
حسن و فراء گويند: فرشهايى كه بعضى از آن بالاى بعض ديگر افتاده.
جبائى گويد: يعنى زنان و بانوانى كه در عقل و زيبايى و كمال در درجه بالا و بلندى هستند، گويد: و براى همين در عقب آن فرمود: إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً و بزن و همسر انسان فراش گفته ميشود و از آنست فرمود: پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله
«الولد للفراش و للعاهر الحجر»
[2] (إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً) يعنى آنها را ما ايجاد كرديم بآفريدن جديد و تازهاى.
ابن عباس گويد: مقصود زنان انسى و آدميان و پير زالهاى كهنسال هستند و ميفرمايد: يعنى كه ما ايشان را آفريديم بعد از پيرى و كهنسالى در دنيا آفريدن ديگرى.
و بعضى گويند: يعنى ما ايجاد كرديم حورالعين را چنانچه ايشان بر آن هيئت هستند كه هرگز از حالى بحال ديگر منتقل نميشوند، چنانچه در دنيا ميباشند.
(فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً) ضحاك گويد: يعنى دوشيزگان، و بعضى گويند:
همسران آنان هيچگاه با آنها آميزش نميكنند مگر آنكه آنان را باكره و دوشيزه مى يابند.
(عُرُباً) يعنى: زنانى كه بسيار شوهرانشان را دوست دارند و زياد مورد علاقه همسرانشان هستند.
ابن عباس گويد: زنانى كه بهمسرانشان ابراز عشق و علاقه مفرط دارند و بعضى گويند: عروب، يعنى بازى كن با شوهرشان و مأنوس بآن مثل مأنوس بودن عرب بكلام و زبان عربى.
(أَتْراباً) ابن عباس و قتاده و مجاهد گويند: يعنى دختران و دوشيزگانى كه شبيه بهم و در سنّ با هم يكسان و برابرند.
و بعضى گويند: امثال همسرانشان در سن ميباشند.
(لِأَصْحابِ الْيَمِينِ) يعنى اين مطالبى كه ما ياد كرديم براى ياران دست راست است بجهت پاداش و ثواب بر طاعتشان.
(ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ) يعنى جماعتى از امّتهاى گذشتهاى كه قبل از اين امّت بودند و جماعتى از مؤمنين اين امّت.
حسن گويد: سابقين امتهاى گذشته بيشتر از سابقين اين امّت است و پيروان امتهاى گذشته مانند تابعين اين امّت است، يعنى اينكه ياران دست راست از ايشان مثل ياران دست راست از ما هستند، و البتّه خداوند سبحان ثلّه را نكره آورده براى اينكه دلالت كند بر اينكه آن مقام براى همه اوّلين و آخرين نيست بلكه فقط آن مقام مخصوص جماعتى از ايشانست، چنانچه گفته ميشود مردى از جمله مردان و اين آن چيزيست كه ما ياد كرديم از قول مقاتل و عطاء- و جماعتى از مفسّرين و جماعتى از ايشان قائل شدهاند كه هر دو ثلّه بتمامى از اين امّت است، و اين قول مجاهد و ضحاك و اختيار زجاج است، و اين بطور نسبت از سعيد بن جبير از ابن عباس از پيامبر (ص) روايت شده كه فرمودند تمام دو ثلّه و جماعت از امّت منند.
حديث عجيبى درباره ثلّه
و از چيزهايى كه قول او را تأييد نموده و از طريق روايت هم تقويت مىشود روايتيست كه آن را ناقلين اخبار باسنادشان از ابن مسعود روايت نمودهاند كه گفت:
شبى پيامبر خدا (ص) براى ما حديث ميفرمود تا آنكه بسيار شد، سپس ما بمنزلمان رفتيم پس چون صبح شد، خدمت رسول خدا (ص) شرفياب شديم پس فرمود: ديشب تمام پيامبران با پيروانشان را بمن نشان دادند، پس پيامبرى بود كه چند نفرى از امّتش با او بودند و پيامبرى بود كه با او يك مرد از امّتش بود و پيامبرى هم بود كه با او هيچكس از امّتش نبود تا آنكه برادرم موسى عليه السلام آمد با كبكبهاى از بنى اسرائيل، پس چون آنها را ديدم تعجّب نمودم و گفتم پروردگار من اينها كيانند، پس خطاب رسيد: اين برادر تو موسى بن عمران و پيروان او از بنى اسرائيل است، پس گفتم امّت من كجا است؟
فرمود: نگاه كن بطرف دست راستت، پس ناگاه ديدم سنگها و كوههاى مكّه مسدود شد بچهرهها مردانى، پس گفتم چه كسانى هستند، پس گفته شد اين گروه امّت تو هستند، آيا راضى شدى؟
گفتم: پروردگار من راضى هستم و فرمود: نگاهى بسمت چپ كن، پس ناگاه ديدم كه افق و تمام فضاء مسدود شد بوجود مردانى، پس گفتم پروردگار من اينها كيانند؟ گفته شد، اينها هم امّت تو هستند، آيا راضى شدى گفتم پروردگارا من راضى هستم، پس خطاب رسيد كه با اين گروه هفتاد هزار از امّت تو بدون حساب داخل بهشت ميشوند.
پس عكاشة بن محصن اسدى از بنى خزيمه قصيدهاى در اين موضوع- انشاء كرد، پس گفت: اى پيامبر خدا دعا كن كه پروردگارت مرا از ايشان قرار دهد، پس پيامبر (ص) گفت: بار الها او را از ايشان قرار بده، سپس مرد ديگرى قصيدهاى سرود و گفت:
اى پيامبر خدا بخوان پروردگارت را كه مرا هم از ايشان قرار دهد.
پيامبر فرمود: عكاشه از تو سبقت گرفت، پس پيامبر خدا گفت:
پدر و مادرم بقربان شما، اگر توانستيد كه از آن هفتاد هزار نفر باشيد باشيد و اگر از آن عاجز شويد و كوتاهى كرديد، پس از اهل ظراب و مردانى باشيد كه سمت راست منند، و اگر از آن عاجز شديد، پس از اهل افق باشيد، و من ديدم در آن طرف- مردم بسيار را كه زياد اجتماع نمودند.
ابن مسعود گويد: گفتم: اين گروه هفتاد هزار نفرند، پس اتفاق افتاد رأى ما بر اينكه ايشان مردمى هستند كه در اسلام بدنيا آمده و همواره عمل به اسلام كردند تا بر دين اسلام از دنيا رفتند، پس من سخن آنها را بپيامبر صلّى اللَّه عليه و آله رسانيدم، پس فرمود: اينطور نيست كه شما خيال كرديد و لكن ايشان مردمى هستند كه دزدى نمىكردند و تكبر نمىنمودند و فال بد نمىزدند و بر پروردگارشان توكّل ميكردند.
آن گاه فرمود:
من اميد دارم كه پيروان من يك چهارم اهل بهشت باشند.
گويد: پس ما گفتيم اللَّه اكبر.
سپس فرمود:
من اميدوارم كه يك سوّم اهل بهشت باشند.
پس گفتيم: اللَّه اكبر.
پس از آن فرمود:
كه من اميد دارم كه يك قسم از اهل بهشت باشند، پس آن حضرت تلاوت فرمود «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ»
[سوره الواقعة (56): آيات 41 تا 56]
وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ (41) فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ (42) وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ (43) لا بارِدٍ وَ لا كَرِيمٍ (44) إِنَّهُمْ كانُوا قَبْلَ ذلِكَ مُتْرَفِينَ (45)
وَ كانُوا يُصِرُّونَ عَلَى الْحِنْثِ الْعَظِيمِ (46) وَ كانُوا يَقُولُونَ أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (47) أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ (48) قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ (49) لَمَجْمُوعُونَ إِلى مِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ (50)
ثُمَّ إِنَّكُمْ أَيُّهَا الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ (51) لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ (52) فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ (53) فَشارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَمِيمِ (54) فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِيمِ (55)
هذا نُزُلُهُمْ يَوْمَ الدِّينِ (56)
ترجمه آيات:
41- و ياران دست چپ (چه بى ارزش) ياران دست چپند.
42- در بادى سوزان و آبى جوشان.
43- و در سايهاى از دود سياه باشند.
44- نه خنك باشد و نه سود رسان.
45- زيرا كه ايشان پيش از اين بناز و نعمت تابع شهوات بودند.
46- و بر گناه بزرگ (شرك) اصرار داشتند.
47- و تا بودند ميگفتند آيا وقتى بميريم و خاك و استخوان پوسيده گرديم راستى ما چگونه برانگيخته ميشويم.
48- آيا پدران پيشين ما نيز.
49- (اى پيامبر) بگو آرى حتما پيشينيان و آيندگان.
50- بسوى وعده روز معيّن گرد آورده شوند.
51- سپس شما اى گمراهان تكذيب كنندگان.
52- حتما از درختى كه زقّوم است خواهيد خورد.
53- پس شكمها را از آن پر خواهيد كرد.
54- بر بالاى آن زقوم آب جوشان مينوشيد.
55- و مانند شتران بس تشنه خواهيد نوشيد.
56- روز جزا اين (خوراك و نوشابه) پيش كش و غذاى شما باشد.
قرائت آيات:
ابن عامر (ء اذا متنا) را بدو همزه قرائت كرده و نيز أ إنّا لمبعوثون را بدو همزه خوانده و بين دو همزه استفهام جمع نكرده مگر در اين موضع از قرآن و ما مبناى غير او از قاريان را ياد كرديم در گذشته و نيز مبنا و روش او را در امثال آن و اهل مدينه و عاصم و حمزه (شرب الهيم) بضمّه شين خوانده و باقى از قرّاء بفتحه آن قرائت كردهاند.
دليل آن:
ابو على گويد: كه الف استفهام در قول خدا (ائنّا) ملحق شود يا ملحق نشود (اذا) متعلق خواهد بود بچيزى كه دلالت بر آن ميكند قول او (أ انا لمبعوثون)آيا نمىبينى كه (اذا) ظرف زمانست، پس چارهاى نيست براى او از فعلى يا معناى فعلى كه متعلّق باو شود و جايز نيست كه متعلّق بقول او (متنا) باشد براى آنكه آن مضاف اليه است، و مضاف اليه عمل در مضاف نميكند، و در اين موقع جايز نباشد حمل آن بر اين فعل و نه بر ما بعد (انّ) از جهتى كه عمل نكند ما بعد (انّ) در ما قبل آن چنانچه عمل نكند ما بعد (لا) در ما قبل آن پس همين طور جايز نيست كه ما بعد استفهام در ما قبل آن عمل كند و دانستى كه آن متعلّق ميشود بچيزى كه دلالت ميكند بر آن قول او (أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ) و اين كلمه نحشر يا نبعث و مثل آنهاست از افعالى كه دلالت بر آن ميكند اين كلام.
«و امّا الشرب» پس آن مثل اكل و ضرب است، و الشرب مثل شغل و نكر است، و اما الشراب پس منظور مشروب و نوشيدنى است مثل طحن و مطحون و مانند آن و گاهى شرب جمع شارب ميآيد مثل راكب و ركب و تاجر و تجر و راجل و رجل.
شرح لغات:
السموم: باد گرمى است كه داخل در مسام و سوراخها و منافذ بدن ميشود و از آن مأخوذ شده سم و زهرى كه داخل در منافذ بدن ميشود (و انسان را مسموم ميكند).
يحموم: سياهى شديديست كه بسبب سوختن بآتش حاصل ميشود و آن (يفعول) و گوشت سوخته و چربى و پيه سياه شده بآتش سوزيست، ميگويند:
(حممت الرجل) يعنى چهره و صورتش را چون ذغال سياه كردم.
و الترف: يعنى ممتنع و ممسك از پرداخت حقوق واجبه براى رفاهيّت و بهتر زيستن.
الحنث: بمعناى عهد شكنى و نقض عهديست كه آن را بسبب سوگندهاى غليظ مؤكد نموده.
الهيم: شتر تشنه ايست كه از آب سير نميشود براى بيمارى كه باو رسيده و مفرد آن، اهيم، و مؤنّث آن هيماء است.
تفسير آيات:
سپس خداوند سبحان اصحاب شمال را ياد نموده و گفت:
(وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ) و ايشان كسانى هستند كه دست چپ ايشان را گرفته و بسوى جهنّم ميكشند، يا ايشان كسانى هستند كه پرونده ايشان را بدست چپشان ميگيرند، يا ايشان افرادى هستند كه حال بدبختى و پريشانى ملازمشان شده است.
(وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ) ابن عباس و ابى مالك و مجاهد و قتاده گويند: دود سياهى كه خيلى سخت سياه است.
و بعضى گويند: يحموم كوهيست در جهنّم كه اهل آتش از تاريكى آن استغاثه و ناله ميكنند سپس اين ظل و تاريكى را تعريف نموده و گفت:
(لا بارِدٍ وَ لا كَرِيمٍ) قتاده گويد: يعنى نه منزل خنكى است، و نه منظره و نمايشگاه خوبى است.
و بعضى گويند: نه سايه خنكى است كه در پناه آن راحت باشند براى آنكه دود جهنّم است و نه سود و نفعى دارد كه مثل آن را بخواهند و اشتهاء كنند؟
و بعضى گويند: هيچ منفعتى در آن بوجهى از وجوه نيست، و عرب هر گاه بخواهد صفت خوبى را از كسى و چيزى نفى كند از آن نفى كرم كند.
فراء گويد: عرب كريم بكسى ميگويد كه هر صفت مذموم و ناپسندى از او نفى شده و مبراء از هر عيبى باشد و حتّى برى از صفتى باشد كه بدان قصد مذمّت شود، مثلا ميگويد آن چيز نه چاق است و نه منفعتى دارد، و اين منزل نه خانه بزرگى است و نه مسكن خوبى، سپس ياد نموده خداوند سبحان اعمالشان را كه موجب آن بدبختىهاى ايشان شده پس فرمود:
(إِنَّهُمْ كانُوا قَبْلَ ذلِكَ مُتْرَفِينَ) ابن عباس گويد: يعنى ايشان قبل از اين در دار دنيا متنعّم بودند و اين براى اينست كه عذاب مترف سختترين عذابها است، و بيان نمود خداوند سبحان كه نعمتهاى الهى و ثروت آنها را غافل نمود از تنبّه و مشغول نمود ايشان را از عبرت گرفتن و موجب شد كه ترك واجبات كنند براى راحتى بدنهايشان.
(وَ كانُوا يُصِرُّونَ عَلَى الْحِنْثِ الْعَظِيمِ) مجاهد و قتاده گويند: يعنى آنها اصرار ميكردند بر گناهان بزرگ، و اصرار اينست كه مقيم و مداوم بر آن شده پس نه آن را ترك كنند و نه توبه از آن نمايند.
حسن و ضحاك و ابن زيد گويند: حنث عظيم شرك است، يعنى از آن توبه نميكنند.
شعبى و اصم گويند: كه آنها قسم ميخوردند كه كسى را كه مىميرد خدا او را مبعوث و زنده نميكند و بتها شريكهاى خدا هستند.
(وَ كانُوا يَقُولُونَ أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ) يعنى آنها بودند كه ميگفتند آيا اگر ما مردم و خاك شديم و استخوان پوسيده گشتيم آيا ما بر انگيخته ميشويم، يعنى آنها انكار بعث و روز قيامت و ثواب و عقاب را مينمايند پس از روى استعباد و انكار آن ميگويند، آيا اگر ما كه زندگان بوديم مرديم و از زندگى بيرون رفتيم و خاك شديم، زنده و مبعوث خواهيم شد.
(أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ) يعنى آيا پدران ما هم كه قبل از ما مردند انگيخته شده و محشور ميگردند راستى اين خيلى دور است، و كسى كه (أو آباؤنا) بفتح واو خوانده پس الف استفهام را بر (واو) عطف داخل كرده است (قُلْ) اى محمد بگو (إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ) براستى كسانى كه از پدران شما و غير آنان جلوتر بودند و آن كسانى كه از زمان شما متأخرند.
(لَمَجْمُوعُونَ إِلى مِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ) خداوند ايشان را جمع ميكند و مبعوث مينمايد و محشور ميكند ايشان را تا وقت روز معلوم نزد او و آن روز قيامت است.
(ثُمَّ إِنَّكُمْ أَيُّهَا الضَّالُّونَ) سپس راستى شما اى گمراهانى كه از راه حق گمراه شديد و از هدايت گذشتيد (الْمُكَذِّبُونَ) يعنى اى تكذيب كنندگان يكتايى و وحدانيّت خدا و اخلاص عبادت براى او و رسالت پيامبرش.
(لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ) هر آينه از درختى كه زقوم است خواهيد خورد، پس شكمها را از آن پر خواهيد كرد كه تفسيرش در سوره و الصافات گذشت.
(فَشارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَمِيمِ) پس بعد از آن آب جوشان مينوشيد و چون شجر هم مؤنّث ميشود و هم مذكّر براى اين فرمود (منها) سپس فرمود (عليه) و همين طور ثمر مؤنث و مذكر ميشود.
(فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِيمِ) و هيم شتريست كه باو بيمارى هيام كه تشنگى سخت است رسيده، پس پيوسته آب ميخورد تا تركيده و ميميرد (از ابن عبّاس و عكرمه و قتاده).
ضحاك و ابن عيينه گويند: آن زمين ريگستانيست كه بآب سير نمىشود
(هذا نُزُلُهُمْ يَوْمَ الدِّينِ) نزل امريست كه نازل بر صاحبش ميشود و مقصود اينست كه اين طعام و شراب خوراك و نوشابه آنهاست در روز پاداش در جهنّم.
قول خداى تعالى:
[سوره الواقعة (56): آيات 57 تا 74]
نَحْنُ خَلَقْناكُمْ فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ (57) أَ فَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُونَ (58) أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ (59) نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ (60) عَلى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فِي ما لا تَعْلَمُونَ (61)
وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى فَلَوْ لا تَذَكَّرُونَ (62) أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ (63) أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ (64) لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ (65) إِنَّا لَمُغْرَمُونَ (66)
بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ (67) أَ فَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ (68) أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ (69) لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً فَلَوْ لا تَشْكُرُونَ (70) أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ (71)
أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ (72) نَحْنُ جَعَلْناها تَذْكِرَةً وَ مَتاعاً لِلْمُقْوِينَ (73) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ (74)
ترجمه آيات:
57- ما شما را آفريديم پس چرا باور نميكنيد.
58- آيا آن نطفهاى كه ميريزيد ديدهايد.
59- آيا شما آن را (بشر) آفريدهايد يا ما آفريدگاريم.
60- ما ميان شما مرگ را تقدير كردهايم و از ما پيشى نمىگيريد.
61- از اينكه مانند شما را بجايتان بياريم و شما را در شكل ديگرى كه كيفيّت آن را نميدانيد پديد آوريم.
62- و شما آفرينش نخستين را بيقين دانستهايد چرا (توانايى خداى را) بياد نميآوريد.
63- آيا شما دانه را كه كشت ميكنيد ديدهايد.
64- آيا شما آن را ميرويانيد يا ما رويانيدهايم.
65- اگر بخواهيم آن را گياه خشك بگردانيم پس شما پيوسته در شگفتى مانيد.
66- و (گوئيد) ما زيان زدگانيم.
67- بلكه ما بى بهرهگانيم.
68- آيا شما آبى را كه مىآشاميد ديدهايد.
69- آيا شما آن را از ابر فرستادهايد يا ما فرو فرستندهايم.
70- اگر ميخواستيم آن را تلخ و شور ميكرديم، پس چرا سپاس نميداريد.
71- آيا آتشى كه آن را (از درخت سبز) بيرون ميآوريد ديدهايد.
72- آيا شما درخت آن را بيافريدهايد يا ما آن را آفرينندهايم.
73- ما آن آتش را ياد آورى (از آتش دوزخ) و بر خوردارى براى مسافران قرار دادهايم.
74- پس بنام پروردگار بزرگ خويش تسبيح گوى (و او را به بزرگى ياد كن).
قرائت آيات:
ابن كثير (نحن قدّرنا) بتخفيف خوانده و ديگران به تشديد قرائت كردهاند و ابو بكر (ء انّا لمغرمون) بدو همزه خوانده و باقى از قاريان به يك همزه قرائت كردهاند.
دليل اين قرائت:
ابو على گويد: قدرنا به تخفيف در معناى قدّرنا با تشديد است و دلالت ميكند بر اين قول شاعر:
| و مفرهة عنس قدرت لساقها | فخرّت كما تتابع الريح با القفل | |
و با نشاط خوشى ولى با سختى دست يافتم بساق پاى او، پس افتاد بر زمين چنانچه باد برگ و شاخ خشك درخت را مياندازد، و مقصود اينست كه توانستم ضربتى بر پاى او بزنم، پس زدم و در نتيجه او بر زمين افتاد و مثل آن است در معنى:
| فان تعتذر بالمحل من ضروعها | على الضيف يجرح فى عراقيها نصلى | |
پس اگر در منزل و بلادش از شير گوسفندانش بر ميهمان مضايقه كند و عذر بخواهد ما بر پى پاى آن با تيرمان جراحت ميزنيم، يعنى آن را از پا در مىآوريم.
شرح لغات:
امنى: يمنى و منى يمنى بيك معناست و از آنست قرائت ابى سماك-
(تمنون) بفتح تاء و اصل آن از منى و آن تقدير است.
شاعر گويد:
| لا تأمننّ و ان امسيت فى حرم | حتّى تلاقى ما يمنى لك المانى | |
البتّه ايمن نباش هر چند كه روز را در حرم شام كنى، تا آنكه برخورد كنى چيزى را كه موجب تأمين و ايمنى تو باشد و از آنست، منيه و آرزو براى آنكه آن مقدّر است و باندازه تقدير ميآيد و ميرسد.
حطام: گياه خشكى است كه در هيچ مطعم و غذايى مورد استفاده نمى شود و اصل حطم كسر و شكستن است و حطم السواق بعنف، يعنى بعضى را بر بعض ديگر ميشكند، گويد: «قد لفها الليل بسواق حطم» يعنى شبانه آن شتران را دزديد و برد.
و التفكّه: اصلش تناول و رسيدن به اقسام ميوهجات است براى خوردن و الفكاهه: مزاح و شوخى كردن است، و از آنست حديث زيد «كان من افكه الناس مع اهله» از مزاحترين مردم بود با عيالش (و رجل فكه) مرد پاك نفس المغرم: آنست كه مالش بدون عوض از بين رفته است، و اصل باب لزوم و فعل لازم است.
و غرام: عذاب لازم است، اعشى گويد:
| ان يعاقب يكن غراما | و ان يعط جزيلا فانّه لا يبالى | |
اگر عقوبت كند عذاب لازم و غرامت است و اگر ببخشد بسيارى را پس او را باكى نيست.
و نار: از نور گرفته شده، حارث گويد:
| فتنورت نارها من بعيد | بخزازى هيهات منك الصّلاء | |
پس ديدم روشنايى محبوبهام را از راه دورى و ليكن بعيد است كه من بتوانم خودم را بآن برسانم.
الاورى: ظاهر شدن آتش است بوسيله آتش گيرانه و كبريت، گفته مى شود اورى، يورى، و وريت، بك زنادى يعنى تكليفم را بسبب تو روشن كردم و گفته ميشود (قدح فاورى) كبريت زد، پس روشن شد و آتش گرفت، هر گاه آتش ندهد گفته ميشود (قدح فاكبى) كبريت زد و نگرفت و آتش نداد.
المقوى: فرود آمدن با قوا و نيروست در زمينى كه كسى در آن نيست، و اقوت الدار يعنى خانه از اهلش خاليست نابغه گويد:
| اقوى و اقفر من نعم و غيّرها | هوج الرياح بهايى التراب موّار | |
فرود آمدم در زمينى كه خالى از جاندار بود و آن را وزش بادها و شن سيّار دگرگون كرده بود و عتقره گويد:
| حييت من طلل تقادم عهده | اقوى و اقفر بعد ام الهيثم | |
زنده ماندى تو از آثار بزرگى كه خاطره آن گذشت در جايى كه بعد از ام- هيثم خالى از هر چيز بود.
تفسير آيات:
سپس خداوند سبحان بر ايشان درباره بعث احتجاج نموده به قول خودش (نَحْنُ خَلَقْناكُمْ) مقاتل گويد: يعنى ما شما را آفريديم در حالى كه شما چيزى نبوديد و اين را ميدانيد شما (فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ) يعنى پس براى چه و چرا باور نميكنيد بروز بعث و قيامت- براى اينكه كسى كه قدرت بر ايجاد در اوّل داشته باشد قدرت بر اعاده هم دارد، سپس ايشان را خداى سبحان متنبّه و آگاه نمود بر طريق استدلال بر صحّت آنچه ياد نمود و گفت:
(أَ فَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُونَ) يعنى شما ميبينيد كه نطفه و منى را در ارحام- همسرانتان ميريزيد، پس فرزند ميشود.
(أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ) آيا شما خلق بشرى ميكنيد از آنچه منى ميريزيد.
(أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ) يا ما آفريننده هستيم پس وقتى كه شما و امثال شما قدرت و توان بر اين كار را نداشتيد بدانيد كه خداوند سبحان آفريدگار اين نطفه است و هر گاه ثابت شد كه او قادر و تواناى بر ايجاد فرزند از نطفه است لازم و ثابت است قدرت او بر اعاده بعد از مرگ براى آنكه آن دورتر از اين نيست، سپس بيان نمود كه او هم چنان كه ايجاد كرد اوّل مرتبه آفريدهها را پس همين طور هم ايشان را مىميراند، پس فرمود:
(نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ) مقاتل گويد: يعنى ترتيب امر بر مقدار است، يعنى ما مرگ را بين بندگان بر مقدار و اندازهاى مقرر كرديم چنانچه حكمت و مصلحت اقتضا كند، پس بعضى از ايشان در سنّ كودكى ميميرد و برخى از ايشان در سنين جوانى از دنيا ميرود، و بعضى از ايشان هم ميان سال، و كهنسال و شكسته شده و فانى ميشوند.
ضحاك گويد: يعنى (قدرنا) به اينكه ما تساوى قرار داديم در مرگ ميان مطيع و عاصى و اهل آسمان و اهل زمين.
(وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ) بعضى گويند: كه اين جمله از تمام ما قبل آنست.
يعنى هيچ يك از شما بر آنچه كه ما از مرگ تقدير كرديم از ما سبقت نگرفته تا بتواند زياد كند در مقدار زندگيش.
و بعضى گويند: آن اوّل كلامست كه ما بعدش بآن متصل شده و معنايش اينست و نيستيم ما از مغلوب شدگان (و ما نحن بمغلوبين).
(عَلى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَكُمْ) يعنى ميآوريم ما خلقى مانند شما بدل و عوض از شما و تقديرش اينست (نبدلكم بامثالكم) تعويض ميكنيم شما را بمانند شما پس مفعول اوّل حذف شده و حرف جرّ از مفعول دوّم.
زجاج گويد: يعنى اگر ما اراده كنيم كه خلقى غير از شما بيافرينيم هيچ سابقى نتواند از ما سبقت گيرد و هيچيك هم از ما فوت نشود.
(وَ نُنْشِئَكُمْ فِي ما لا تَعْلَمُونَ) از صورتها يعنى اگر ما قصد كنيم كه شما را ميمون و خوك قرار دهيم كسى بر ما سبقت نگيرد و اين كار هم از ما فوت نشود، تقديرش اينست: كه ما چنانچه عاجز از تغيير احوال شما بعد از خلق شما نيستيم عاجز از احوال شما بعد از مرگتان هم نيستيم.
و بعضى گويند: اراده نموده نشانه و خلقت دوّم را يعنى ايجاد مىكنيم ما شما را در چهرهاى كه شما نميدانيد از هيئتهاى مختلفه، پس مؤمن ايجاد مى شود بر بهترين هيئت و قرار ميدهيم صورت و چهره كافر را بر زشتترين صورتها.
و بعضى گويند: اين مطلب را فقط براى اين فرمود كه ايشان حال خلقت اوّل را دانستهاند كه چگونه در شكم مادران بودند ولى نشانه و خلقت دوّم- چنين نيست براى آنكه آن در وقتيست كه بندگان آن را نميدانند.
(وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى) يعنى دفعه اوّل از انشاء و ايجاد و آن ابتداء خلق بود هنگامى كه شما را از نطفه و بعد علقه و سپس مضغه آفريد.
(فَلَوْ لا تَذَكَّرُونَ) يعنى پس آيا عبرت و اعتبار نميگيريد و استدلال بر قدرت حق بر خلقت دوّم نميكنيد.
(أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ) آيا پس شما آنچه بذر ميفشانيد ديديد يعنى آنچه در زمين عمل ميكند و در آن بذر ميپاشيد ديدهايد.
(أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ) يعنى آيا شما آن را ميرويانيد و زراعت قرار ميدهيد يا ما آن را ميرويانيم، پس راستى كسى كه قدرت بر رويانيدن و زراعت دارد از دانه گندم كوچكى آن را حبّه و دانههاى بسيار نمايد قادر است بر اعاده خلق بر آنچه را كه بر آن بودند.
از پيامبر (ص) روايت شده كه فرمودند: نگويد البتّه يكى از شما كه من زراعت كردم، بلكه بگويد بذر افشاندم و كشت كردم.
(لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ) يعنى اگر ما ميخواستيم قرار ميداديم اين كشت و بذر شما را (حُطاماً) يعنى گياهى كه نه در طعام بكار رود و نه در غذا.
عطاء گويد: يعنى ما آن را آگاه ميكرديم كه حبّه گندم و جو در آن نباشد.
(فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ) عطاء و كلبى و مقاتل گويند: يعنى شما تعجّب مىكرديد از آنچه بر شما نازل شده در زراعتتان.
عكرمه و قتاده و حسن گويند: يعنى شما پشيمان شده و افسوس ميخورديد بر آنچه كه خرج نموديد درباره آن و اصل آن از تفكّه و مزاح كردن بحديث و آن شوخى كردن بآنست، پس مثل آنكه گويد: پيوسته شما ابراز پشيمانى مى كرديد چنانچه شخص مزاح در حديث و سخنش مطلبى ابراز ميكند كه ازاله غصّه و غم نمايد.
عكرمه گويد: ملامت و سزنش ميكنيد يكديگر را يعنى بعضى از شما برخى ديگر را ملامت و سزنش ميكنيد بر تفريط و كوتاهى در طاعت خدا.
(إِنَّا لَمُغْرَمُونَ) يعنى ميگويند راستى ما زيانكار و خسارت ديده هستيم و مقصود اينست كه راستى تمام مال و سرمايه ما و مخارج ما از بين رفت و وقت ما ضايع شد و چيزى حاصل ما نشد.
مجاهد گويد: يعنى راستى ما هر آينه معذّب و از حظ و بهره محروم و محدود شديم.
و در روايت ديگرى از اوست كه راستى هر آينه بسته شما شده.
و در روايت ديگرى راستى ما در شر و بدى افتادهايم.
و قتاده گويد: يعنى ما همه چى را از دست دادهايم، و كسى كه (ء انّا) بنا بر استفهام قرائت كرده آن را حمل كرده بر اينكه ايشان برخاسته و از روى انكار ميگويند آيا راستى ما ضرر كردهايم و كسى كه (انّا) بنا بر خبر قرائت كرده آن را حمل كرده بر اينكه ايشان خبر از خودشان ميدهند سپس استدراك نموده و ميگويند:
(بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ) يعنى ما كم حظ و نصيب و ممنوع از رزق و خير هستيم سپس خداوند سبحان براى آگاه كردن بدليل ديگرى فرمود:
(أَ فَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ) آيا شما ديديد آبى را كه مىآشاميد، آيا شما آن را از ابر نازل كرديد؟
(أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ) يا ما آن را نازل مينمائيم در حالى كه آن نعمت و رحمتى است از ما بر شما سپس فرمود:
(لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً) اگر ميخواستيم آن را سخت تلخ ميگردانيديم.
و بعضى گويند: يعنى آن را خيلى شور ميكرديم.
(فَلَوْ لا تَشْكُرُونَ) يعنى آيا پس سپاس گذارى نميكنيد بر اين نعمت بزرگى كه هيچكس جز خدا قادر بر آن نيست، آن گاه تنبيه فرمود بر دليل ديگرى و گفت:
(أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ) آيا شما ديدهايد آتشى را كه روشن مىكنيديعنى آن را بيرون ميآوريد و ميگيرانيد آن را بسبب كبريت و آتش گيرانه چنانچه از درخت بيرون ميآيد.
(أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها) آيا شما ايجاد كرديد درخت آن را كه از آن آتش ميجهد، يعنى آيا شما آن درخت را رويانيديد و آفريديد؟
(أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ) يا ما آن را ايجاد ميكنيم، پس ممكن نيست كه كسى بگويد كه او اين درخت را بوجود آورده غير از خداى تعالى و عرب بسبب زند آتش روشن ميكند و آن درختيست كه بعضى از آن را بر بعض ديگر ميزنند، پس از آن جرقه و آتش بيرون مىآيد و در مثل هم آمده «فى كل شجر نار و استمجد المرخ و العفار» در هر درخت آتش است ولى درخت مرخ و عفار شريف و مشهور شده است.
(نَحْنُ جَعَلْناها تَذْكِرَةً) عكرمه و مجاهد و قتاده گويند: يعنى ما اين آتش را تذكره و ياد آور آتش بزرگ ديگرى قرار داديم پس هر گاه آن را بينندهاى ببيند ياد جهنّم نموده و بخدا پناه برد از آن.
و بعضى گويند: يعنى تذكرهاى كه متذكّر بآن شده و انديشه درباره آن كند پس بداند راستى كسى كه قادر بر آن و بر اخراج آنست از درخت تر و تازه قادر است بر ايجاد جهان دوّم و سراى آخرت.
(وَ مَتاعاً لِلْمُقْوِينَ) ابن عباس و ضحاك و قتاده گويند: يعنى و ما قرار داديم آن را توشه و منفعت براى مسافرين، يعنى كسانى كه نازل ميشوند بر زمين صاف خالى از هر چيز (آب و گياه و اشياء ديگر) عكرمه و مجاهد گويند: براى بهره برداران بآن از تمام مردم مسافرين و حاضرين و مقصود اينست كه تمام مردم، استضاء بآن ميكنند از تاريكى و گرم ميشوند از سرما و منتفع ميشوند بآن در پختن غذا و نان و بنا بر اين مقوّى از اضداد است، پس مقوى كسيست كه نيرومند گشته باشداز مال و نعمت و نيز مقوى كسى است كه تمام مالش از دستش رفته و بزمين قفر خالى از هر چيز نازل شده باشد، پس معنا اينست:
«وَ مَتاعاً» براى توانگرها و براى مستمندان و چون خداوند سبحان ياد نمود چيزهايى را كه دلالت بر وحدانيّت و يكتايى و انعام بر بندگانش مىكند گفت:
(فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ) يعنى خداوند تعالى برى و منزّه است از آنچه را كه در وصف او ميگويند و منزّه و پاك است از آنچه لايق بصفات او نيست و بعضى گويند: يعنى بگو «سبحان ربى العظيم» و در حديث صحيح از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله آمده كه چون اين آيه نازل شد، فرمود آن را در- ركوعتان قرار دهيد.
[سوره الواقعة (56): آيات 75 تا 87]
فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ (75) وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ (76) إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ (77) فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ (78) لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ (79)
تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (80) أَ فَبِهذَا الْحَدِيثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ (81) وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ (82) فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ (83) وَ أَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ (84)
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ (85) فَلَوْ لا إِنْ كُنْتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ (86) تَرْجِعُونَها إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (87)
ترجمه آيات:
75 بمواضع (يا مغارب) ستارگان سوگند ياد نميكنم.
76- كه جدّا آن قسم سوگنديست كه اگر بدانيد بس بزرگست.
77- البتّه آن خوانده شده قرآنيست بزرگوار.
78- در كتابى پوشيده (از نظرها كه آن لوح محفوظ است).
79- بآن كتاب جز پاك شدگان دست نمىزنند.
80- (آن قرآن) از نزد پروردگار جهانيان فرو فرستاده شده است.
81- آيا بدين سخن مسامحه (و تكذيب) ميكنيد.
82- و شما بهره خود را (از اين قرآن) انكار آن را قرار ميدهيد.
83- پس چرا وقتى كه جان بگلو رسد.
84- و شما در آن هنگام (بحال محتضر) مينگريد.
85- و ما از شما به محتضر نزديكتريم ولى نمىبينيد.
86- اگر شما زنده نميشويد و كيفر نمىبينيد.
87- چرا جان محتضر را باز نميگردانيد، اگر راست مىگوييد.
قرائت آيات:
اهل كوفه غير عاصم (موقع النجوم) بدون الف خوانده و ديگران «بمواقع النجوم» بنا بر جمع خواندهاند، و بعضى از ايشان از عاصم روايت كردهاند انكم تكذبون، بتخفيف و قرائت مشهور (تكذّبون) بتشديد است و در شواذ قرائت حسن و ثقفى (فلا قسم) بدون الف، و قرائت على عليه السلام و ابن عباس و از پيامبر (ص) هم روايت شده، و تجعلون شكركم.
دليل اين قرءات:
ابو عبيده گويد: (فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ) يعنى پس سوگند ميخورم و مواقع آن محل سقوط و غروب آنهاست، و غير او گويد: آن مواقع قرآن است- هنگامى كه بر پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله تدريجا نازل ميشد، و امّا جمع در اين، و اگر چه مصدر است پس براى اختلاف آنست پس بدرستى كه مصادر و ساير اسماء اجناس هر گاه مختلف شد جمعش جايز است و كسى كه (بموقع) خوانده و مفرد آورده، پس براى آنست كه آن اسم جنس است، و كسى كه تكذبون خوانده، پس معنايش را اينگونه نموده «تجعلون رزقكم الذى رزقكموه اللَّه» قرار ميدهد رزق- چنانى خود را كه خدا بشما روزى نموده در آنجا كه گفت (وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً) و نازل كرديم از آسمان آب با بركتى را تا آنجا كه گفت (رزقا للعباد)[3] روزى براى بندگان و گفت وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ …. أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ[4] و نازل كرد از آسمان آبى را تا بسبب آن بيرون آورد ميوهها و محصولاتى تا روزى براى شما- باشد راستى شما دروغ مىگوييد كه نسبت مى دهيد اين روزى را بغير خدا پس مىگوييد باريد ما را بسبب فلان ستاره، پس اين وجه و دليل تخفيف است، و كسى كه (تكذبون) و مشدّد خوانده پس معنا اينست كه شما بقرآن تكذيب ميكنيد براى آنكه خداى تعالى اوست كه شما را روزى ميدهد اين بنا بر چيزيست كه درباره قول خداى تعالى (رزقا للعباد) آمده پس شما نسبت مى دهيد آن را بغير خدا، پس اين تكذيب شماست بچيزى كه در قرآن آمده است و امّا آنچه روايت شده از قول او (و تجعلون شكركم) پس مقصود اينست كه شما مكان شكر سپاسى كه براى شما واجب است تكذيب قرار ميدهيد و گاهى معنا چنين ميشود: شكر روزى خود را تكذيب قرار ميدهيد، پس مضاف حذف شده، و ابن جنى گويد: آن بنا بر تقدير و تجعلون بدل شكركم و مثل آنست قول، عجاج:
| ربّيته حتّى اذا تعد ذا | كان جزائى بالعصا ان اجلدا | |
او را تربيت نمودم تا آنكه بزرگ شد و توانا گشت پس پاداشم اين بود كه به عصاى او مضروب شوم يعنى بدل پاداش مرا با عصا داد كه بر بدنم زد، و امّا قول او فلا اقسم پس تقدير آن اينست (لانا اقسم) و آن فعل حال است كه دلالت ميكند بر اينكه تمام قسمهايى كه در قرآنست البتّه آن بنا بر حاضر حال است نه اينكه وعده قسمها باشد مثل قول خدا (وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ، وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها) و براى اين حمل شده (لا) بر لاء زائده در قول او فلا اقسم بمواقع النجوم و مثل آن (لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ) بلى و اگر اراده شود بآن فعل مستقبل هر آينه در آن نون لازم شود پس گفته ميشود (لاقسمن).
شرح لغات:
القسم: جملهاى از كلام است كه بآن خبر تأكيد ميشود بچيزى كه در قسم صواب قرار ميدهد نه در خطاء و اشتباه.
العظيم: آنست كه اندازه و مقدار غير آن از آنچه آن ميباشد قاصر و كوتاه باشد و آن دو قسم است (1) بزرگى شخص (2) بزرگى شأن و مقام.
الكريم: آنست كه از شأن و مقام او است كه ميبخشد خير فراوان را پس چون از شأن قرآن اينست كه خير بسيار ميدهد بدليلهايى كه بسوى حق هدايت مى كند كريم است، بنا بر حقيقت معناى كريم نه بنا بر تشبيه بطريق مجاز و كريم در صفات خداى تعالى از صفات ذاتى چنانيست كه جايز است كه گفته شود در باره آن صفت از لا كريم بوده و ابدا هم كريم است براى آنكه حقيقت ذات لاحدى او ايجاب ميكند اين را از جهت اينكه كردم او آن كسيست كه اعطاء ميكند خير بسيار را پس چون قادر و تواناى بر كرم چنانيست كه نميتواند منع كنندهاى او را منع كند از عطا و خير فراوان و صحيح است كه گفته شود او پيوسته كريم بوده است.
المدهن: آنست كه كارى كه در باطن ميكند بر خلاف ظاهر او باشد مثل روغن مالى براى آسان بودن اين بر او و براى شتاب و سرعت كردن در آن گفته ميشود ادهن يدهن و داهن يداهن مثل نافق …
الدين: آن پاداش و مزد است و از آنست قول ايشان كما تدين تدان يعنى چنانچه پاداش دهى پاداش بينى و دين عمليست كه بسبب آن مستحق جزاء، و پاداش ميشود.
اعراب:
(فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ) عامل در (اذا) محذوف و بر آن دلالت ميكند فعل واقع بعد (لو لا) و آن (ترجعونها) در قول او فلو لا ان كنتم غير مدينين ترجعونها و جواب شرط نيز آن مدلول قول او (فلو لا ترجعونها) است و اين (لو لا) براى تخصيص بمعناى (هلا) ميباشد و واقع نميشود بعد از آن مگر فعل و تقديرش چنين است (فلو لا ترجعونها) اذا بلغت الحلقوم فلو لا ان كنتم پس لو لا را دو مرتبه تكرار كرد براى طول كلام.
تفسير آيات:
سپس خداوند سبحان تأكيد نمود آنچه در پيش ياد نموده بود بقول خودش (فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ) پس سوگند ميخورم بمواقع و مواضع ستارگان و لا در اينجا زايد است.
سعيد بن جبير گويد: يعنى پس قسم ميخورم و جايز است كه (لا) رد باشد بر آنچه كفّار ميگويند درباره قرآن كه آن سحر و شعر و كهانت است، آن گاه استيناف نمود قسم را و فرمود: اقسم و بعضى گفتهاند: كه لا تأكيد و زياد ميكند در قسم پس گفته ميشود لا و اللَّه لا افعل، امرؤ القيس شاعر معروف گويد:
| لا و ابيك ابنة العامرىّ | لا يدّعى القوم أنّى أفرّ | |
قسم قسم بجان پدر تو اى دختر عامرى كه قوم تو ادّعا نميكند و نميگويد كه من گريزان و فرارى هستم.
و مقصود در اين بيت (و ابيك) است كه قسم بآن خورده است.
ابى مسلم گويد: كه معنى (لا اقسم) اينست يعنى من قسم باين چيزها نميخورم زيرا كه امر آن اشياء روشنتر و مؤكّدتر است از اينكه در آن محتاج به قسم باشم.
مفسّرين در معناى مواقع النجوم اختلاف كرده اند: مجاهد و قتاده گفته اند:
آن محلّ طلوع و غروب ستارگان است.
حسن گويد: آن منكدر شدن و تيره شدن و پراكنده شدن آنست در روز قيامت.
و بعضى گفتهاند: آنها ستارگانى هستند كه اهل جاهليت هر گاه باران بر آنها ميباريد ميگفتند باران بر ما بسبب و واسطه فلان ستاره آمد[5] پس معنى چنين ميباشد، پس قسم باين نجوم و ستارگان جاهليّت نميخورم.
و از حضرت باقر و حضرت صادق (ع) روايت شده كه مواقع نجوم رجم كردن
و راندن آنهاست شياطين را و مشركين قسم ميخورند بآنها پس خداوند سبحان فرمود: پس من قسم بآن نميخورم.
ابن عباس گويد: يعنى سوگند نميخورم بنزول قرآن پس براستى آن بطور قطع تدريجا نازل شده است.
(وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ) زجاج و فراء گويند و اين دلالت ميكند بر- اينكه مقصود از مواقع النجوم نزول قرآن است و ضمير در «انّه» عود بقسم ميكند، و دلالت ميكند بر آن قول او (اقسم) و معنى چنين است: قسم بمواقع النجوم هر آينه قسم بزرگيست اگر بدانيد، پس بين صفت و موصوف جملهاى فاصله شد آن گاه ياد نمود چيزى را كه براى او قسم خورده و گفت:
(إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ) يعنى براستى آنچه را كه ما بر تو تلاوت كرديم هر آينه قرآن كريم است، يعنى عام المنافع و داراى خير فراوان كه به سبب تلاوت آن و عمل بمندرجات آن به پاداش و اجر بزرگى خواهند رسيد.
مقاتل گويد: كريم است نزد خداى تعالى خداوند آن را عزيز و بزرگداشته براى آنكه آن كلام خدا است.
و بعضى گويند: كريم است براى آنكه آن سخن پروردگار عزيز و براى آنكه مصون از تغيير و تبديل و براى آنكه معجزه (باقيه پيامبر (ص) است) و براى آنكه مشتمل بر احكام و مواعظ است و هر بزرگ شريف و عزيزى پس او كريم است.
(فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ) ابن عباس گويد: يعنى مستور و پوشيده از خلق اوست نزد خدا و آن لوح محفوظ است كه خدا در آن قرآن را ثابت نگهداشته است.
مجاهد گويد: آن همين مصحف و قرآنيست كه در دست ما ميباشد.
(لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ) ابن عباس گويد: معناى آن در قول اوّل (كه لوح محفوظ) است كه آن را لمس نميكند و دست نميزند مگر فرشتگانى كه موصوف به طهارت از گناهان شدهاند، و در قول دوّم: قول مجاهد كه همين قرآن- باشد، يعنى آن را نبايد لمس كند مگر پاكان از شرك.
حضرت باقر عليه السلام و طاووس يمانى و عطاء و سالم گويند: مگر پاكان از حدثها و جنابتها و گفتند جايز نيست براى جنب و حائض و محدث (به حدث اصغر) لمس قرآن مجيد و اين مذهب مالك بن انس و محمّد بن ادريس شافعى است، پس اين جمله خبريّه بمعناى نهى است و در نزد ما ضمير عود بقرآن ميكند، پس جايز نيست براى ناپاك لمس نوشته هاى قرآن.
(تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ) يعنى اين قرآن نازل شده از نزد خداى تعالى آن چنان خدايى كه آفريد بندگان را و تدبير نمود ايشان را بر آنچه كه بر پيامبرش صلّى اللَّه عليه و آله اراده نمود سپس اهل مكّه را خطاب نمود و فرمود:
(أَ فَبِهذَا الْحَدِيثِ) آيا با اين قرآنى كه شما را حديث نموديم و خبر داديم كه در آن حوادث امورست.
(أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ) ابن عباس گويد: يعنى تكذيب كنندهايد.
مجاهد گويد: مسامحه و سهل انگارى ميكنيد از آنچه را كه كفّار بر كفرشان اصرار دارند.
و بعضى گويند: يعنى منافقين هستند بر تصديق بر پيامبرشان، يعنى ميگويند (آمنّا) ايمان آورديم بآن و مسامحه ميكنيد در ما بين خودتان و بين مشركين هر وقت با آنها خلوت كرديد، پس گفتيد ما با شما هستيم.
مورّج گويد: مدهن كسيست كه زبان و جانب خود را نرم و ملايم ميكند تا كفر خود را مخفى دارد، و اصل آن هم از دهن است.
(وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ) يعنى حظ خودتان را از خيرى كه آن مانند رزق شماست تكذيب قرار ميدهيد.
ابن عبّاس گويد: و قرار ميدهيد سپاس و شكر رزقتان را تكذيب و دروغ- پنداشتن آن گويد در بعضى از سفرها مردم را عطش سختى رسيد پس پيغمبر «ص» دعا نمود پس باران باريد و مردم سيراب شدند پس شنيده شد كه مردى ميگويد:
فلان ستاره براى ما باران آورد پس اين آيه نازل شده. حسن گويد: يعنى قرار ميدهيد حظ خودتان را از قرآنى كه خدا روزى شما نموده تكذيب بآن.
(فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ) يعنى پس آيا وقتى كه جان بگلويتان در موقع مرگ رسيد (وَ أَنْتُمْ) اى اهل خانه (حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ) يعنى مىبينيد اين حال را و حال آنكه بجايى رسيده كه ميخواهد جانش بيرون رود.
و بعضى گويند: يعنى نگاه ميكنيد ولى امكانى نيست براى شما كه مرگ را دفع كنيد و مالك چيزى در آن لحظه نيستيد.
(وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ) و ما باو از شما نزديكتريم بعلم و قدرت.
(وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ) و لكن شما اين را نميبينيد و آن را نميدانيد، و بعضى گويند يعنى فرستادههاى ما آنهايى كه قبض روح او ميكند از شما باو نزديكترند و ليكن شما فرشتههايى كه گيرنده روح او هستند نمىبينيد.
(فَلَوْ لا إِنْ كُنْتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ تَرْجِعُونَها إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ) پس اگر شما كيفر نمىبينيد، پس چرا آن را بر نمىگردانيد، يعنى پس چرا بر نميگردانيد جان كسى را كه بر شما عزيز است وقتى كه بگلويش رسيد و آن را بجاى خود بر گردانيد اگر جزا داده بثواب و عقاب نيستيد و اگر محاسبه نميشويد.
و بعضى گويند: (غير مدينين) يعنى غير اگر مملوك نيستيد.
حسن گويد: يعنى اگر مبعوث نميشويد، و مقصود اينست كه اگر امر چنانست كه شما مىگوييد از اينكه نه قيامت است و نه حساب و نه كيفر است و نه پاداش و نه خدايى كه محاسبه كند و كيفر و پاداش دهد، پس چرا ارواح و نفوس را از گلوى تان بر نمىگردانيد، اگر راست مىگوييد در گفتارتان، پس هر گاه بر اين قدرت نداشتيد بدانيد كه آن از تقدير مقدر حكيم و تدبير مدبّر دانا است.
[سوره الواقعة (56): آيات 88 تا 96]
فَأَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ (88) فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ (89) وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ (90) فَسَلامٌ لَكَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ (91) وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّالِّينَ (92)
فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ (93) وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ (94) إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ (95) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ (96)
ترجمه آيات:
88- و امّا اگر آن محتضر از مقرّبان باشد.
89- بهره او راحت و روزى خوش (با بوى خوش) و بهشت پر نعمتست.
90- و اگر آن محتضر از ياران دست راست باشد.
91- (باو ميگويند) سلام و درود بر تو باد از ياران دست راستيها.
92- و اگر آن محتضر از تكذيبكنان گمراه باشد.
93- پس پيش كش او آب جوشان است.
94- و در آوردن اوست در آتش سوزان.
95- براستى اين (كه درباره اين سه گروه گفتيم) آن خبر يقين است،
96- پروردگار بزرگ خويش را تسبيح گوى.
قرائت آيات:
يعقوب فروح بضمّه (راء) خوانده و آن قرائت پيامبر (ص) است و ابن عباس و ابى جعفر باقر عليه السلام و قتاده و حسن و ضحاك و جماعت است و ديگران (فروح) بفتح راء خوانده اند.
دليل:
ابن جنّى گويد: آن راجع بمعناى روح است، پس مثل آنكه گويد ممسك روح و ممسك آن او روح است و چنانچه مىگويى هذا لهواء هو الحياة اين هواء آن زندگيست و هذا السماع هو العيش و هو الروح: و اين شنيدن آن عسرت و آن راحت است.
اعراب:
وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ فَسَلامٌ لَكَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ، على بن عيسى گويد: كاف خطاب داخل شده است چنانچه داخل ميشود در «ناهيك به شرفا» و حسبك به كرما، يعنى طلب بيشترى بر جلالت حالت نكن پس همين طور سلام لك منهم يعنى زيادتر بر درود و سلام ايشان طلب نكن از جهت جلالت و بزرگى منزلت.
ابن جنّى گويد: در كلام تقديم و تأخير است و تقدير اينست: مهما يكن من شيء فسلام لك من اصحاب اليمين ان كان من اصحاب اليمين، و شايسته- نيست كه بوده باشد موضع (ان كان) مگر اين موضع براى اينكه اگر محلّ آن بعد از فاء باشد هر آينه پهلوى آن قرار گرفت و هر آينه قول او سلام لك، جواب براى او در لفظ خواهد بود نه در معنا، و اگر جواب او در لفظ باشد هر آينه واجب است داخل كردن فاء بر آن، براى آنكه جايز نيست در سعه كلام، ان كان من اصحاب اليمين سلام له، پس چون فاء در آن نبود ثابت شود كه آن جواب نيست براى گفته او كه اگر در لفظ باشد و وقتى ثابت شد كه آن جواب او در لفظ نيست ثابت شود كه محلّ (ان كان) بعد از آنست نه قبل از آن.
گويد اگر گفته شود كه البتّه فاء جواب داخل نميشود براى قول او (ان كان) براى خاطر فايى كه داخل ميشود براى جواب (امّا) براى آنكه داخل نميشود حرفى بر مثل خودش، حرف ديگر گفته ميشود: البتّه داخل نميشود فايى كه براى (امّا) است بر آن براى آنكه آن جواب نيست براى قول او (ان كان) پس اگر جواب، براى او بود هر آينه داخل نشده بود بر آن (على سلام) اين فاء در قول او (وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ فَسَلامٌ لَكَ) بنا بر اينكه فاء امّا موردش بعد از فايى «است كه جواب شرط» است پهلوى آن واقع نميشود و (امّا) برايش دو مورد از كلام است:
1- اينكه براى تفصيل جمله باشد مثل قول تو (جاءني القوم فاما زيد فاكرمته و اما عمرو فاهتته) قوم آمد نزد من پس اما زيد را من اكرام كردم و امّا عمرو را پس توهين نمودم، و از اين قبيل است (امّا) در اين آيه.
2- اينكه مركب از ان و ما باشد و ما عوض از كان باشد و اين مثل قول توست كه مىگويى اما انت منطلقا انطلقت معك اما تو راهى هستى منهم با تو راهى- خواهم بود، و مقصود اينست اگر تو ميروى من هم ميروم، پس موضع (ان) نصب است براى آنكه آن مفعول له است، سيبويه گويد:
| ابا فراشة امّا انت ذا نفر | فانّ قومى لم تأكلهم الضبع | |
اى ابا فراشه اما تو صاحب نفرات هستى پس راستى قوم مرا هم گرگ و درندهاى نخورده است.
تفسير آيات
آن گاه ياد نمود خداوند سبحان صفات بندگانش را در نزديك مرگ و فرمود فَأَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ يعنى پس اگر اين مختصرى كه جان بگلويش رسيده از مقرّبين نزد خدا و از سابقين است كه در اوّل سوره ياد شدند.
(فَرَوْحٌ) يعنى پس براى او روح است، ابن عباس و مجاهد گويند: براى او راحت و آسايش است، يعنى از تكاليف دنيا و سختيهاى آن.
و برخى گفتهاند: كه روحيست كه نفس انسانى از آن لذّت ميبرد و از آن غم و غصّه را زايل ميكند.
(وَ رَيْحانٌ) يعنى روزى در بهشت.
حسن و ابو العاليه و قتاده گويند: آن شاخه ريحان خوش بوى از ريحانهاى بهشت است كه در موقع مردن برايش آورده ميشود پس آن را مىبويد.
و بعضى گويند: كه روح رحمت و ريحان هر رتبه و شرافت است.
و بعضى گويند: روح نجات از آتش و ريحان دخول در بهشت جاودان است.
و بعضى گويند: كه روح در قبر و ريحان در جنّت و بهشت است.
و بعضى نيز گفتهاند: كه روح در قبر و ريحان در قيامت است[1].
(وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ) كه داخل آن ميشوند (وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ) يعنى: اگر متوفّى از اصحاب اليمين باشد (فَسَلامٌ لَكَ مِنْ أَصْحابِ الْيَمِينِ) يعنى پس تو مىبينى در ايشان چيزهايى را كه براى ايشان دوست دارى از سلامتى از مكروهات و ناراحتيها و ترس.
قتاده گويد: يعنى پس درود و سلامتى بر تو اى انسانى كه از ياران دست راستى از عذاب خدا و سلام فرشتگان خدا بر تو باد.
فراء گويد: فسلام لك انّك من اصحاب اليمين پس انّك حذف شده.
و بعضى گفتهاند: يعنى پس سلام براى تو از ايشان در بهشت براى آنكه ايشان با تو هستند، و لك بمعناى عليك است.
سؤال: گفته ميشود چرا تبرّك بدست راست نموديد؟
جواب: عمل با دست راست ميسور و آسان و با دست چپ نوشتن و اعمال دقيقه مشكل و دشوار است.
(وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ) و امّا اگر از تكذيب كنندگان بروز قيامت و پيامبران و آيات خدا باشند (الضَّالِّينَ) گمراهان از هدايت و روندگان از صواب و حق.
(فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ) يعنى پس پيش كسى كه از طعام و شراب براى ايشان- آماده شده از آب جوشان جهنم است.
(وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ) يعنى داخل شدن آتش بزرگى چنانچه فرمود:و يضلى سعيرا در قرائت كسى كه مشدّد خوانده است.
(إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ) بدرستى كه اين حالاتى كه براى آن سه گروه گفته شد هر آينه آن حق و يقين است، اضافه كرد حق را بيقين و حال آنكه آن دو يكى است، براى تأكيد، يعنى اين است آن چيزى كه تو را خبر دادم بآن از منازل اين گروههاى اصناف سه گانه:
1- مقرّبين 2- اصحاب اليمين 3- اصحاب الشمال، آن حق چنان است كه شكّى در آن نيست، و يقين آن چيزى است كه شبههاى با او نيست.
و بعضى گويند: تقدير آن اينست حق الامر اليقين، حق امر يقين است.
(فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ) يعنى تنزيه كن خداى سبحان را از هر بدى و شرك و تعظيم كن او را به بهترين ثناء و ستايش بر او.
و بعضى گويند: يعنى تنزيه كن نام مقدّس او را از آنچه لايق باو نيست پس اضافه نكن باو صفت نقص يا عمل زشتى را.
و بعضى گويند: يعنى بگوئيد سبحان ربى العظيم و عظيم در صفت خداى تعالى معنايش اينست كه هر چيزى سواى او قاصر از اوست پس او قادر توانا و عالم دانا و غنى بى نيازيست كه چيزى برابرى با او نميكند و چيزى بر او مخفى نيست بزرگ است نعمتهاى او و منزّه است اسماء او[2].
_______________________________________________________________________________________________
پاورقی
[1] – مترجم گويد: موجب بيمارى جناب عبد اللَّه بن مسعود صحابى- بزرگوار خود عثمان شد و اين يكى از مطاعن عثمانست كه دانشمندان سنّى و شيعه نقل كردهاند كه وقتى عثمان تصميم گرفت قرآنها را جمع و بسوزاند، و فقط قرآن زيد بن ثابت اموى را كه از فاميل و نزديكان او بود باقى گذارد، ابن مسعود مذكور را طلبيد و قرآن او را خواست، ابن مسعود استنكاف كرد از دادن قرآنش، پس عثمان دستور داد تا پاسداران و عمّال او را بزنند و با خودش با لگد بر شكم و پهلوى او زد تا مبتلا بفتق شده و مريض و بسترى گشت و از دنيا رفت.
پس خون او گردن عثمان است، و اين يكى از جنايات اوست.
« مترجم»
[2] – سوره نوح آيه: 17.
[1] – سوره شعراء آيه: 148 و تمام آن فى جنات نعيم و ذروع و نخل طلعها هضيم.
[2] – مترجم گويد: اين از احاديث متواتره بين فريقين اهل سنّت و اماميّه است و در تواريخ عامّه و خاصّه نقل شده كه وقتى معاوية بن ابى سفيان لعنهما اللَّه خواست زياد بن ابيه لعنه اللَّه را كه روزى از عمّال حضرت على عليه السلام بود بسوى خود بكشد، از او دعوت كرد با نامهاى كه بيا بطرف ما زيرا تو پسر پدر من ابو سفيانى نه فرزند ديگرى و نه فرزند مجهولى، و با پول دادن و رشوه به بعضى از دلّالان فحشاء كه شهادت دهند كه ابو سفيان با سميّه ملعونه ما در زياد آميزش كرده و نطفه حرام نجس خود را برحم او ريخته و او از ابو سفيان بوجود آمده و در شام باين منظور مجلس بزرگى ترتيب و اعلان كرد كه زياد برادر من است و باين توطئه او را خريد و از حق و ولايت منحرف كرد و امارت كوفه و عراق را بآن ملعون تفويض نمود، و پس از آن حضرت امام حسن( ع) بمعاويه نامه نوشت و با اين جمله حديث جدّ گراميش، آن ملعون را پاسخ داد: الولد للفراش، و للعاهر الحجر، فرزند متعلّق بزن شرعى است و براى زناكار و زانى جز سنگ- نصيبى نيست.
[3] – سوره ق آيه 9 و اصل آيه و تمام آن اينست و نزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا به جنّات و حبّ الحصيد( 10) و النحل باسقات لها قطع نضيد-( 11) رزقا للعباد و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج
[4] – سوره بقره آيه 22 و سوره ابراهيم آيه 32.
[5] – نجوم جاهليت 28 ستاره بودند بنامهاى زير:
1- اشرطان 2- بطين 3- نجم 4- ديران 5- هقعه 6- هنعه 7- ذراع 8- نشر 9- الطرف 10- جبهه 11- الخراتان 12- الصرقه 13- الهواء 14- السماك 15- زبانى 16- اكليل 17- فلب 18- شوله 19- نعائم 20- بلده 21- سعد الذابح 22- سعد بلع 23- سعد السعود 24- سعد الاخيسه 25- فرغ الدلو المقدم 26- فرغ الدلو المتأخر 27- حوت 28- الغفر.
[1] – احاديث بسيارى از خاندان رسالت عليهم السلام رسيده كه شيعيان و دوستان اهل بيت عليهم السلام در قبرشان در روح و ريحانند، و از آنها اين چند حديث است كه از تفسير شريف برهان نقل مىنمايم:
1- گويد ابن بابويه باسنادش از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام از پدر بزرگوارش حضرت صادق عليه السلام روايت نموده كه فرمود، هر گاه مؤمنى از دنيا رود هفتاد هزار فرشته او را تا قبرش تشييع كنند، پس وقتى داخل قبرش نمودند منكر و نكير آمده و او را مينشانند، پس باو ميگويند پروردگار تو كيست و دين تو چيست، و پيامبر تو كيست؟
پس ميگويد: پروردگار من اللَّه است، و پيامبرم محمّد( ص) است و اسلام دين منست، پس قبر او را وسيع و گشاده ميكنند براى او باندازه چشم انداز او و براى او از بهشت طعام ميآورند و روح و ريحان داخل قبر او ميشود، و اين قول خداوند عزّ و جل است، فَأَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ يعنى در قبرش و جنّة نعيم در آخرت، سپس فرمود، هر گاه كافرى بميرد او را هفتاد هزار فرشته از زبانيه آتش تا قبرش تشييع نموده و او بكسانى كه جنازه او را بر داشتهاند قسم ميدهد بطورى كه جز آدميان و جنّيان همه موجودات صداى او را ميشنوند و ميگويند:
اگر براى من بر گشتى باشد من از مؤمنين ميباشم و ميگويد: مرا بر گردانيد تا شايد من عمل صالحى انجام دهم و جبران كنم آنچه را كه ترك كردهام:
ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ پس زبانيه آتش پاسخ او را ميدهد كلا انّها كلمة هو قائلها، نه چنين نيست اين سخنى است كه او در دنيا هم گويا بود و فرشتهاى آنها را صدا ميزند وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ و اگر بر گردانيده شوند هر آينه عود ميكنند بهمان اعمالى كه نهى شده بودند از آن پس وقتى داخل قبرش شده و مردم او را تنها گذاردند و رفتند منكر و نكير ميآيند در هولناكترين صورتها پس او را گرفته و ميگويند: من ربّك و ما دينك و من نبيّك پس زبانش بلكنت افتاده و قادر بر جواب نميشود پس ضربتى از عذاب خدا بر او ميزنند كه هر چيزى براى او ناراحت ميشود، پس ميگويند پروردگار تو كيست؟ و دين تو چيست؟ و پيامبر تو چه كسى است؟ پس ميگويد: نمى دانم، پس ميگويند: باو نيكو نيستى، و هدايت نشدى و رستگار نگشتى، سپس دنباله در بى براى او بسوى آتش باز ميكنند و بر او آب جوشانى از جهنّم ميريزد و اين قول خداى عزّ و جل است كه ميگويد: وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّالِّينَ- فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ، يعنى در قبر و تصلية جحيم، يعنى در آخرت.
2- و نيز از او باسنادش از حضرت صادق عليه السلام روايت نموده كه فرمود اين دو آيه درباره اهل ولايت ما و دشمنان ما نازل شده، فَأَمَّا إِنْ كانَ مِنَ- الْمُقَرَّبِينَ فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ، يعنى در قبرش و جنّة نعيم يعنى در آخرت، وَ أَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّالِّينَ فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ در قبرش و تصلية جحيم يعنى در آخرت.
3- و نيز از او باسنادش از زيد بن على بن الحسين عليهم السلام گويد پرسيدم از حضرت باقر عليه السلام از قول خداى عزّ و جل فَأَمَّا إِنْ كانَ مِنَ- الْمُقَرَّبِينَ فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ پس فرمود: اين آيه درباره امير المؤمنين و امامان بعد از او عليهم السلام است.
و در عيون اخبار الرضا عليه السلام است كه از حال مؤمن در قبرش پرسيدند فرمود: فى روح و ريحان و جنة و نعيم و رضوان، مؤيد اين مكاشفهاى است از مرحوم آيت اللَّه حاج شيخ مرتضى آشتيانى متوفى 1365 ق كه باين نويسنده فرمودند بعد از شهادت مرحوم آيت اللَّه حاج سيد محسن صدر العلماء- تهرانى ره او را در خواب ديدم كه از حرم حضرت رضا عليه السلام بيرون آمده و بطرف قبرش در دار السياده ميرود پس او را گرفتم با توجّه به اينكه او مرده است و گفتم از وضع و حال خودت بگو اوّل استنكاف كرد و گفت: شيخ مرتضى مرا رها كن بروم گفتم بصاحب اين قبر( و اشاره بقبر حضرت رضا عليه السلام كردم) تا نگويى تو را رها نكنم، پس تبسّمى كرد و گفت: فى روح و ريحان و جنه و نعيم و رضوان، گفتم مرا چگونه مىبينى گفت تو هم همين طور و هر كس كه متمسّك بصاحب اين قبر شريف باشد در روح و ريحان خواهد بود، گفتم بگو با اين مقام آرزوى ديگرى دارى؟ گفت: آرى، گفتم: چيست؟ گفت: خدا مرا بدنيا بر گرداند تا قضاء حاجت مؤمنين نمايم زيرا در آن عالم هيچ عملى باندازه قضاء حوائج مردم( مورد توجّه نيست.
مخفى نماند كه مرحوم صدر العلماء مذكور در اوائل مشروطه در تهران شهيد و جنازهاش حمل بمشهد و در جوار حضرت ثامن الحجج( ع) مدفون گرديد.
گنجينه دانشمندان ج 4 ص 478« مترجم»
[2] – مناسب ديدم در خاتمه و پايان ترجمه سوره مباركه واقعه براى دوستان خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام كيفيّت ختم سوره مباركه واقعه را از كتاب بحر الغرائب از علّامه مجلسى عليه الرحمه ياد كنم كه هم براى آنان فرج و گشايشى باشد و هم براى اين خادم اجر و ياد خيرى در ص 26 كتاب مذكور گويد: مجلسى عليه الرحمه از حضرت سيّد سجّاد عليه السلام نقل كرده( كه هر گاه اوّل ماه روز دوشنبه بود شروع بخواندن سوره واقعه كن تا چهارده روز هر روز بعدد روزها يعنى روز اوّل يك مرتبه روز دوّم دو بار تا چهارده روز، و روز چهاردهم 14 بار و در هر روز پنجشنبه هم اين دعا را يك مرتبه- بخوان و اين عمل و ختم براى توسعه وسعت روزى و آسان شدن كارهاى مشكله و اداء قرضها مكرر تجربه شده و البتّه اين را از جهّال و سفيهان كتمان نما و قدر آن را بدان، دعا اينست:
يا واحد يا ماجد يا جواد يا حليم يا حنّان يا منّان يا كريم اسئلك تحفة من تحفاتك تلمّ بها شعثى و تقضى بها دينى و تصلح بها شأنى برحمتك يا سيّدى اللّهم ان كان رزقى فى السماء فانزله و ان كان فى الارض فاخرجه و ان كان بعيدا فقرّبه و ان كان قريبا فيسره و ان كان قليلا فكثره و ان كان كثيرا فبارك لى فيه و ارسله على ايدى خيار خلقك و لا تحوجني الى شرار خلقك و ان لم يكن فكونه بكينونتك و وحدانيّتك اللّهم انقله الى حيث اكون و لا تنقلنى اليه حيث يكون انّك على كلّ شيء قدير يا رحيم يا غنى صلّ على محمد و آل محمد و تمّم علينا نعمتك و هيئنا كرامتك و البسنا عافيتك.
اى خداى يكتا اى بزرگوار اى بخشنده اى شكيبا اى مهربان اى صاحب منّت و نعمت اى صاحب كرم استدعا ميكنم از تو تحفه اى از تحفههايت كه بسبب آن پراكندگى من جمع و وام من بوسيله آن اداء و حال من بسبب آن اصلاح شود برحمت تو اى آقاى من.
بار خدايا اگر روزى من در آسمانست آن را فرود آر، و اگر در زمين است آن را بيرون آر، و اگر دور است نزديك نما و اگر نزديك است آن را آسان و ميسور كن، و اگر اندك است آن را زياد فرما، و اگر بسيار است پس براى من در آن بركت قرار ده و آن را بدست بهترين مردم بمن برسان و مرا نيازمند به اشرار و مردم بد و پست- نفرما و اگر نيست پس آن را بيكتايى و ذات مقدّس خودت ايجاد فرما، بار خدايا آن را بسوى من حمل فرما هر كجا كه باشم و مرا نقل بسوى آن نكن هر كجا كه باشد براستى كه تو بر هر چيزى توانايى، اى مهربان اى بينياز درود متصل و دائمى خود را بر محمد و آل محمد قرار بده و نعمتت را بر ما تمام فرما و كرامتت را بر ما آماده و آسان نما و ما را در پوشش عافيت قرار بده.« مترجم»
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج24، ص: 181