الاعراف- ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الأعراف آیه 159-206

[سوره الأعراف (7): آيات 159 تا 160]

وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ (159) وَ قَطَّعْناهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ إِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ وَ ظَلَّلْنا عَلَيْهِمُ الْغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَيْهِمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى‏ كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (160)

[1]

ترجمه‏

و از قوم موسى امتى است كه به حق هدايت مى‏كنند و به آن عدالت دارند.

آنها را بدوازده قبيله تقسيم كرديم و به موسى هنگامى كه قوم از او آب خواستند، وحى كرديم كه عصايت را به سنگ بزن و از سنگ دوازده چشمه ظاهر شد و هر دسته‏اى محل آب خوردن خود را مى‏دانست و ابر را برايشان سايه كرديم و عسل و بلدرچين بر آنها نازل كرديم. از روزى پاكيزه ما بخوريد. آنها به ما ستم نكردند، بلكه بخود ستم كردند.

 

 

 

بيان آيه 159- 160

لغت‏

سبط: از هرى گويد: اين كلمه به معناى فرقه است كه مثنى و جمع و مؤنث ندارد. اما «اسباط» جمع «سبط» به معناى درخت و مفرد آن «سبطة» است.

در لغت عرب، اين كلمه به معناى اولاد است.

زجاج گويد: صحيح اين است كه سبط در اولاد اسحاق، بمنزله قبيله در اولاد اسماعيل است، زيرا از هر يك از اولاد يعقوب، يك سبط و از هر يك از اولاد اسماعيل يك قبيله بوجود آمد. اولى را اسباط و دومى را قبايل ناميدند تا ميانشان فرق باشد.

در حقيقت اسحاق و اسماعيل هر كدام به منزله درختى هستند كه از آنها شاخه ‏هايى.

رسته است. علماى علم نسب نيز، شجره نامه درست مى‏كنند و پدر را بمنزله درخت و اولاد را بمنزله شاخه‏ هاى آن قرار مى‏دهند.

 

 

اعراب‏

اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْباطاً: تميز عدد «فرقة» است و حذف شده، از همين جهت است كه عدد را مؤنث آورده است. كلمه «اسباط» بدل است از عدد. كلمه «امم» صفت «اسباط» است.

 

 

مقصود

اكنون بازهم بداستان بنى اسرائيل پرداخته، مى‏فرمايد:

وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ‏: جماعتى از قوم موسى هستند كه مردم را بسوى حق ارشاد مى‏كنند و در حكم خود تابع حق و عادل هستند.

در باره اين «امت» اقوالى است:

1- اينها مردمى هستند كه در پشت كشور چين زندگى مى‏كنند و يك بيابان‏ شنزار، آنها را از چين جدا مى‏كند. اينها احكام خدا را در معرض تغيير و تبديل قرار نمى‏دهند. اين قول از ابن عباس و سدى و ربيع و ضحاك و عطا و روايت از امام باقر (ع) است. گويند: تمام افراد اين است، داراى ثروت هستند، شبها براى آنها باران مى‏بارد، و روزها آفتاب مى‏شود و بزراعت مشغولند، نه ما را به آنها دسترسى هست و نه آنها به ما و در راه حق استوارند.

ابن جريح گويد: در تاريخ آمده است كه چون بنى اسرائيل پيامبران خود را كشتند و كافر شدند، از دوازده قبيله آنها يك قبيله، از آنها بيزارى جستند و با عذر خواهى، از خدا خواستند كه ميان ايشان جدايى افكند. خداوند در زمين براى آنها راهى گشود و يك سال و نيم راه پيمودند تا كه از پشت چين سر درآوردند. اينان بر دين اسلام هستند و بسوى قبله ما نماز مى‏خوانند.

گويند: جبرئيل در شب معراج، پيامبر را از آنجا عبور داد و پيامبر قرآن را بر آنها تلاوت كرد و همگى ايمان آوردند و به آنها امر كرد كه در جاى خود بمانند و شنبه را ترك كنند و نماز بخوانند و زكات بدهند. ديگر دستورى به آنها داده نشده است.

ابن عباس گويد: به همين جهت است كه مى‏فرمايد: «وَ قُلْنا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرائِيلَ اسْكُنُوا الْأَرْضَ فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنا بِكُمْ لَفِيفاً» (اسراءِ 104) يعنى:بعد از آن به بنى اسرائيل گفتيم كه در زمين ساكن شويد، تا وقتى كه وعده مسيح فرا رسيد، شما را بياوريم.

اصحاب ما روايت كرده‏اند كه: آنها با قائم آل محمد[2]، ظهور خواهند كرد.

در روايت است كه: ذو القرنين آنها را ديد و گفت: اگر دستور داشتم، دوست ميداشتم كه در ميان شما به سر ببرم.

2- اينها قومى از بنى اسرائيل هستند كه در وقت گمراهى قوم، ثابت قدم ماندند.

اينها پيش از ظهور عيسى و نسخ آئين يهود بودند. پس تقدير آيه‏ «كانُوا يَهْتَدُونَ …»است. اين قول از ابو على جبائى است، وى منكر قول اول است. گويند: اگر آنها باقى بودند، بر اثر انكار نبوت محمد (ص) كافر بودند. اما اين مطلب صحيح نيست، زيرا ممكن است آنها از آيين محمد (ص) بى‏خبر باشند و بنا بر اين حكم بكفر آنها نمى‏شود و ممكن است از نبوت محمد (ص) مطلع شده و ايمان آورده باشند.

3- منظور عبد اللَّه بن سلام و ابن صوريا و … كه ايمان آورده بودند. در حديث ابو حمزه ثمالى و حكم بن ظهير است كه چون موسى لوحه‏ها را برگرفت، گفت: خدايا در لوحه‏ها امتى را مى‏نگرم، كه بهترين امتى است كه براى مردم خارج شده است، آنها امر بمعروف و نهى از منكر مى‏كنند. آنها را از امت من قرار ده. خداوند فرمود:اينان از امت احمد (ص) هستند. گفت: خدايا، در لوحه‏ها امتى را مى‏نگرم، كه در آخر الزمان مى‏آيند و بيش از همه، داخل بهشت مى‏شوند. آنها را از امت من گردان.

خطاب رسيد: آنها امت احمد هستند. عرض كرد: خدايا در لوحه‏ها امتى را مى- نگرم كه كتابهاى ايشان در سينه ايشان است و قرائت مى‏كنند. آنها را امت من گردان.

خطاب رسيد: آنها هم امت احمد هستند. عرض كرد: خدايا در لوحه‏ها امتى را مى‏نگرم كه به كتاب اول و به كتاب آخر ايمان مى‏آورند و دجال را مى‏كشند. آنها را امت من گردان. خطاب رسيد: آنها امت احمد هستند. عرض كرد: در لوحه‏ها امتى را مى‏نگرم كه هر گاه يكى از آنها بخواهد كار نيكى انجام دهد و انجام ندهد يك حسنه براى او نوشته مى‏شود و اگر انجام دهد، ده حسنه. و اگر بخواهد گناهى كند و نكند، گناهى برايش نوشته نمى‏شود و اگر انجام دهد، يك گناه برايش نوشته مى‏شود. اينها را امت من گردان. فرمود: اينان امت احمد هستند. گفت خدايا، امتى را مى‏نگرم كه براى آنها شفاعت شده و شفاعت ايشان بدرگاه خدا قبول است، آنها را امت من گردان. فرمود: اينان امت احمد هستند. عرض كرد، خدايا مرا از امت احمد گردان. ابو حمزه مى‏گويد: دو آيت به موسى داده شد كه به امت احمد داده نشده است.

خداوند فرمود: من ترا برسالات و كلامم بر مردم برگزيدم (اعراف 144) و نيز فرمود:«وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» و موسى خوشنود شد. درحديث ديگر است كه پيامبر وقتى اين آيه را خواند. «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» (اعراف 181: از آفريدگان ما مردمى هستند كه بحق هدايت مى‏كنند و داورى آنها بر طبق آنست) فرمود: خداوند به شما هم نظير آنچه بقوم موسى داده بود، عطا كرد.

وَ قَطَّعْناهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً: بنى اسرائيل را بدوازده قبيله تقسيم كرديم، زيرا فرزندان اسرائيل، دوازده نفر بوده‏اند و از هر كدام قبيله‏اى پديد آمد.

علت اينكه خداوند آنها را تقسيم كرد، اين بود كه در خوردنيها و نوشيدنيها هر كدام تكليفشان روشن باشد و به رئيس خود مراجعه كنند و كار موسى آسان شود و كينه و عداوتى ميان آنها واقع نشود.

وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ إِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ …: هنگامى كه آنها از موسى طلب آب كردند، به او وحى كرديم كه عصاى خود را به سنگ بزند. همين كه عصا را به سنگ زد، دوازده چشمه آب، بمدارايى بجريان در آمد.

اين آب هنگامى كه از سنگ خارج مى‏شد، كم بود و تدريجاً زياد مى‏شد. بهمين جهت، در اينجا «انبجاس» و در سوره بقره «انفجار» بكار رفته. فرق اين دو كلمه همين است كه اولى بمعناى جريان يافتن آب كم و دومى بمعناى جريان يافتن آب زياد است. ما بقى آيه را در سوره بقره تفسير كرده ‏ايم (آيه 60)

 

 

[سوره الأعراف (7): آيات 161 تا 162]

وَ إِذْ قِيلَ لَهُمُ اسْكُنُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ وَ كُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ وَ قُولُوا حِطَّةٌ وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً نَغْفِرْ لَكُمْ خَطِيئاتِكُمْ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ (161) فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ قَوْلاً غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَظْلِمُونَ (162)

[3]

ترجمه:

و ياد آور هنگامى كه به آنها گفته شد، در اين قريه ساكن شويد و از هر جاى آن مى‏خواهيد بخوريد و از خدا بخواهيد كه بار شما را سبك گرداند و در حالى كه سجده ميكنيد، از در داخل شويد تا گناهان شما را بيامرزيم. بزودى بر پاداش نيكو كاران مى‏افزاييم. كسانى كه در ميان آنها ظالم شدند، غير از آنچه به آنها گفته شده بود، گفتند و بر آنها بواسطه ستمشان از آسمان عذاب فرستاديم.

 

بيان آيه 161- 162

قرائت‏

اهل مدينه و ابن عامر و يعقوب و سهل «تغفر» بتاء و به صيغه مجهول و ديگران «نغفر» به نون و كسر فاء خوانده‏اند. در سوره بقره نيز قرائت دوم آمده است و قرائت اول بنا بر اين است كه نايب فاعل آن «خطيئاتكم» باشد. اين قرائت، با توجه به «قيل» بهتر است.

خطيئاتكم: اهل مدينه و يعقوب و سهل بجمع سالم و بضم تاء خوانده‏اند. ابن عامر «خطيتكم» بمفرد و بضم تاءِ خوانده است. ابو عمرو «خطاياكم» بغير همزه و بجمع تكسير خوانده است. ديگران «خطيئاتكم» بجمع سالم و بكسر تاء خوانده‏اند.

 

 

 

[سوره الأعراف (7): آيات 163 تا 164]

وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لا تَأْتِيهِمْ كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ (163) وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِيداً قالُوا مَعْذِرَةً إِلى‏ رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (164)

[4]

 

ترجمه:

از آنها از قريه‏اى بپرس كه در كنار دريا بود. هنگامى كه در روز شنبه كه در آن روز ماهيها بر روى آب ظاهر مى‏شدند و در روزهاى ديگر ظاهر نمى‏شدند- تجاوز كردند. آنها را بواسطه گناهشان، اينطور آزمايش كرديم. و هنگامى كه گروهى از آنها گفتند: چرا مردمى را موعظه مى‏كنيد كه خداوند آنها را هلاك يا گرفتار عذاب سخت خواهد كرد؟ گفتند: براى اينكه عذرى باشد پيش خداوند و به اميد اينكه آنها تقوى پيشه كنند.

 

بيان آيه 163- 164

قرائت‏

معذرة: حفص به نصب و ديگران به رفع خوانده‏اند. قرائت اول به تقدير «نعتذر معذرة» و قرائت دوم به تقدير مبتداست.

 

 

لغت‏

حيتان: جمع حوت. ماهيها يعدون: تجاوز مى‏كنند.

شرع: ظاهر شوندگان. «شرعه» و «شريعت» نيز مذهبى است كه ظاهر و مستقيم باشد.

معذرة: عذر خواهى. «معذر» كسى كه عذرش مقبول نيست و «معتذر» كسى كه عذرش مقبول باشد يا نباشد.

 

 

اعراب‏

إِذْ يَعْدُونَ‏: به تقدير «سلهم عن عدوهم اذ …» إِذْ تَأْتِيهِمْ‏: در محل نصب به «يعدون» شرعا: حال از «حيتان» كذلك: در محل نصب به «نبلوهم» كه استيناف است. ممكن است «كذلك» حال از «تاتيهم» باشد لكن وجه اول بهتر است.

لِمَ تَعِظُونَ‏: در اصل «لما» ست كه الف حذف شده. مثل «مم» و «فيم» و «علام» و «عم»

 

 

مقصود

اكنون خداوند به بيان يكى ديگر از اخبار بنى اسرائيل پرداخته، مى‏فرمايد:

وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ: اى محمد، بعنوان توبيخ و سركوفت، از بنى اسرائيل در باره قريه‏اى سؤال كن كه بر كنار درياى «ايله» بود.

اين قول از ابن عباس است. برخى گفته‏اند: مدين و زهرى گويد: طبريه است.

إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لا تَأْتِيهِمْ‏: هنگامى كه در روز شنبه، با شكار ماهى از حد خود تجاوز مى‏كردند.

زيرا در روز شنبه ماهى‏ها بر روى آب ظاهر مى‏شدند و در روزهاى ديگر زير آب مى‏رفتند. اين معنى از ابن عباس است. ضحاك گويد: در روز شنبه ماهى‏ها در روى آب، بدنبال هم قرار مى‏گرفتند. حسن گويد: در آن روز ماهى‏ها مثل بره سفيد تا در خانه‏هاى ايشان مى‏آمدند، زيرا ايمن بودند.

در اينكه چگونه ماهى را در روز شنبه، صيد مى‏ كردند، اختلاف است.

برخى گويند: روز شنبه، تور ماهيگيرى را بدريا مى ‏انداختند، تا ماهى ‏ها بدام بيفتند ولى تور را روز بعد از آب بيرون مى‏كشيدند. بديهى است كه چنين عملى براى آنها كه از شكار ماهى ممنوع شده بودند، در حكم شكار ماهى و حرام بود. عكرمه از ابن عباس روايت كرده است كه حوضچه‏هايى درست كرده بودند و ماهى‏ها را در آنها گرفتار و روزهاى ديگر صيد مى‏كردند. حسن گويد: در روز شنبه، ماهى را صيد مى‏ كردند و مى ‏خوردند.

كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ‏: ما آنها را بر اثر گناهشان، اينطور آزمايش ميكرديم.

وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ‏: بنى اسرائيل سه فرقه شده بودند: يك فرقه، صيد ماهى مى‏كردند و يك فرقه ساكت بودند و صيد نمى‏كردند و يك فرقه، صيد نمى‏كردند و موعظه مى‏كردند. آنها كه ساكت بودند، گفتند: چرا مردمى را موعظه مى‏كنيد كه خداوند آنها را هلاك خواهد كرد؟! اين مطلب را از اين جهت مى‏گفتند، كه از تأثير موعظه، مايوس بودند، زيرا امر بمعروف، وقتى واجب است كه انسان مايوس نباشد. اين معنى از جبائى است. يعنى براى كسى كه موعظه‏ را قبول نمي كنند موعظه سودى ندارد. خداوند آنها را در اين جهان هلاك خواهد كرد.

أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِيداً: يا اينكه آنها را در آخرت، عذاب سختى خواهد كرد.

قالُوا مَعْذِرَةً إِلى‏ رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ‏: گفتند: ما بمنظور انجام وظيفه و اينكه پيش خداوند معذور باشيم و مورد مؤاخذه قرار نگيريم و به اميد اينكه آنها به موعظه ما گوش كنند، موعظه مى‏كنيم‏.

 

 

[سوره الأعراف (7): آيات 165 تا 168]

فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئِيسٍ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ (165) فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ (166) وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ يَسُومُهُمْ سُوءَ الْعَذابِ إِنَّ رَبَّكَ لَسَرِيعُ الْعِقابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (167) وَ قَطَّعْناهُمْ فِي الْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذلِكَ وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (168)

[5]

ترجمه:

همين كه تذكرات را از ياد بردند، كسانى را از بدى نهى مى‏كردند، نجات داديم و ستمكاران را بواسطه گناهشان به عذابى سخت گرفتار كرديم و چون سركشى كردند و نهى ما را نپذيرفتند، به آنها گفتيم: بوزينگانى مطرود باشيد. و ياد آور هنگامى كه خداوند اعلام كرد كه تا روز قيامت، كسانى بر آنها مسلط مى‏كند كه آنها را به سختى عذاب كنند، كيفر خدايت سريع و او آمرزگار و رحيم است.

و آنها را در زمين متفرق ساختيم. گروهى شايسته ماندند و گروهى در مرتبه پايينتر قرار گرفتند و آنها را به نيكى‏ها و بديها مبتلا كرديم. شايد بازگشت كنند.

 

 

بيان آيه 165- 166

قرائت‏

بئيس: اهل مدينه «بيس» به باءِ مكسور و ياء خوانده‏اند. ابن عامر «بئس» به باء مكسور و همزه ساكن خوانده است. ابو بكر «بيئس» به باءِ مفتوح و ياء ساكن و همزه مفتوح خوانده و ديگران طبق متن قرائت كرده‏اند.

ابو على گويد: قرائت متن يا صفت و بمعناى شديد يا مصدر است قرائت ابن عامر بنا بر اين است كه فعل «بئس» در اينجا بجاى اسم بكار رفته باشد. مثل «قيل و قال» قرائت ابو بكر بنا بر اين است كه صفت باشد بر وزن ضيغم و حيدر. قرائت اهل مدينه، بخاطر اين ممكن است باشد كه همزه قلب بياءِ شده است.

 

 

لغت‏

بئيس: دشوار.

عتو: سركشى و ارتكاب بدترين گناه‏ها.

خاسئ: مطرود.

 

 

مقصود

فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئِيسٍ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ‏: همين كه مردم اين قريه، موعظه‏ها و اندرزهاى نصيحت كنندگان را فراموش كردند و هم چنان به شكار ماهى ادامه دادند.

نصيحت كنندگان را نجات داديم و كسانى را كه بخود ستم مى‏كردند، بواسطه گناهشان گرفتار عذابى سخت كرديم. اين عذاب پيش از آنكه بصورت ميمون مسخ شوند، دامنگيرشان شد. چنان كه جبائى گفته است. در اينجا بيان نكرده است كه سر انجام فرقه‏اى كه ماهى صيد نمى‏كردند از موعظه هم خود دارى مى‏كردند، چه شد؟ آيانجات يافتند يا هلاك شدند؟ از ابن عباس در باره آنها سه قول روايت شده است:

1- دو فرقه نجات يافت و يك فرقه هلاك شد 2- دو فرقه هلاك شد و يك فرقه نجات يافت 3- حال فرقه‏اى كه نهى نمى‏كرد، معلوم نيست.

عكرمه گويد: بر ابن عباس داخل شدم. قرآن در برابرش بود و گريه مى‏ كرد و اين آيه را مى‏ خواند. سپس گفت: مى‏ دانم كه خداوند كسانى را كه ماهى صيد مى‏ كردند، هلاك كرد و كسانى كه آنها را نهى مى‏ كردند، نجات داد. نميدانم با كسانى نهى نمى ‏كردند، چه كرد؟! اين است حال ما و رفتار ما! جبائى هم همين قول را اختيار كرده است.

حسن گويد: فرقه سوم را نجات داد، زيرا آنها متوجه نهى خدا بودند و براى امر بمعروف و نهى از منكر، هيچ چيز بهتر از اين نيست كه آنها مى‏گفتند: قومى كه بدست خدا هلاك خواهند شد، موعظه نكنيد كه گوش نمى‏كنند. اينها مؤمن بودند و كشتن مؤمن بدتر از خوردن ماهى است.

فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ‏ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ‏: همين كه از اطاعت دستور خداوند سر پيچى كردند و با گستاخى براه معصيت رفتند و از بازگشت، امتناع كردند، آنها را بصورت بوزينگان مسخ كرديم و آنها را مطرود ساختيم. زجاج مى‏گويد: ممكن است آنها از خداوند شنيده باشند كه به آنها مى‏گويد: بوزينگانى مطرود باشيد! و اين معنى براى نشان دادن عظمت بلايى كه نازل شد، رساتر است.

قتاده گويد: تمام زنان و مردان بصورت بوزينگان دم دار در آمدند و مثل بوزينه‏ها صدا مى‏كردند. ابن عباس گويد: سه روز زنده ماندند و مردم آنها را تماشا كردند، سپس هلاك شدند و نسلى از آنها باقى نماند. هيچيك از انسانى كه مسخ شدند، بيشتر از سه روز باقى نماندند. مقاتل گويد: هفت روز زنده ماندند. حسن گويد: زاد و ولد هم كردند. اما اين قول صحيح نيست، زيرا معلوم است كه بوزينگان و همچنين سگان از اولاد آدم نيستند. ابن مسعود روايت كرده است كه پيامبر فرمود: خداوند كسى را مسخ نكرد كه براى او نسلى قرار بدهد.

 

 

داستان‏

گويند: اين قصه، در زمان داود، واقع شد. ابن عباس گويد: به آنها دستور داده شد كه روز آدينه را انتخاب كنند، آنها شنبه را اختيار كردند، از اينرو مأمور شدند كه ماهى شكار نكنند و آن روز را احترام كنند. در آن روز ماهى ‏هاى سفيد و فربه، طورى بر روى آب مى‏ آمدند كه سطح آب را مى‏ پوشاندند. مدتى آنها را شكار نميكردند. تا اينكه شيطان به آنها گفت: شما در روز شنبه بايد ماهى بگيريد. حوضچه ‏ها و تورهايى درست كنيد و ماهى را بدام افكنيد و در روز يكشنبه بگيريد.

ابن زيد گويد: يكى از آنها يك ماهى گرفت و ريسمانى بگوشش بست و روز يكشنبه او را از آب بيرون كشيد و گوشتش را خورد. ديگران او را ملامت كردند و چون ديدند برايش عذاب نازل نشد، خودشان هم به همين كار مبادرت كردند. جمعيت آنها حدود دوازده هزار نفر بود و چنان كه گذشت، سه فرقه شدند.

فرقه‏اى كه موعظه مى‏كرد، از آنها جدا شد. روز ديگر ديدند كسى بيرون نمى‏آيد، وقتى كه درها را گشودند، با يك مشت ميمون رو برو شدند كه همه گريه مى‏كردند.

گفتند: آيا ما شما را نهى نكرديم؟ آنها با سر اشاره مى‏كردند كه: بله!!! قتاده گويد: جوانان بوزينه و پيران خوك شدند.

 

 

بيان آيه 167- 168

اعراب:

وَ مِنْهُمْ دُونَ ذلِكَ‏: كلمه «دون» در محل رفع و مبتداست. لكن منصوب است.

مثل اينكه «بين» در «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ» منصوب و فاعل و «يوم» در «يَوْمَ الْقِيامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ» مبتدا و فاعل است. ممكن است گفته شود: مبتدا محذوف و «دون» صفت آن است.

 

مقصود:

اكنون خداوند، پيامبر گرامى اسلام را مخاطب ساخته، مى‏فرمايد:

وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ يَسُومُهُمْ سُوءَ الْعَذابِ‏:

اى محمد، بخاطر داشته باش كه خداوند اعلام كرده است كه بر قوم يهود، تا روز قيامت، كسانى را مسلط ميكند كه آنها را گرفتار شكنجه كنند و از آنها جزيه بگيرند. همه مفسران مى‏گويند: منظور امت محمد (ص) است. از امام باقر (ع) نيز روايت شده است.

از اين آيه بر مى‏آيد كه يهود تا روز قيامت، دولت و عزتى نخواهند داشت. اين تسلط، به اين معنى است كه دست آنها را- اگر چه از راه معصيت باشد- بر سر يهوديان باز گذارد. مثل: «أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا» (مريم 83: ما شياطين را بر سر كافران مى‏فرستيم تا آنها را بفريبند) إِنَّ رَبَّكَ لَسَرِيعُ الْعِقابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ‏: خداوند نسبت به كسانى كه سزاوار باشند، زود كيفر مى‏رساند و نسبت به نيكان آمرزگار و رحيم است.

وَ قَطَّعْناهُمْ فِي الْأَرْضِ أُمَماً: ابن عباس و مجاهد گويند: يعنى يهوديان را در بلاد، دسته دسته متفرق كرديم. اين تفرقه بخاطر اختلاف هدف و مسلك است و مايه ذلت و خوارى آنهاست، نمى‏توانند بيكديگر كمك كنند. برخى گويند: خداوند به اين جهت‏ آنها را متفرق كرد كه بصلاحشان بود. گروهى صالح شدند و گروهى عاصى.

مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذلِكَ‏: گروهى از بنى اسرائيل از لحاظ ايمان و اعتقاد، شايستگى نشان دادند و گروهى در مرتبه‏اى پايينتر قرار گرفتند، زيرا هم صواب مى‏كردند و هم گناه.

اين داستان مربوط به قبل از ارتداد آنهاست. يعنى پيش از بعثت حضرت عيسى ع برخى گفته‏اند: يعنى گروهى به نبوت حضرت عيسى (ع) و حضرت محمد (ص) ايمان مى‏آورند و گروهى ايمان نمى آورند.

وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏: و آنها را به خوشى و سختى و آسايش و ناراحتى مبتلا كرديم، زيرا نعمتها انسان را بياد خدا مى‏اندازند و بلاها انسان را وادار مى‏كنند كه از خداوند در خواست نجات و آسايش كند، در نتيجه، انسان بسوى خدا بازگشت مى‏كند.

ممكن است گفته شود: آنها هرگز در راه دين نبوده‏اند كه بسوى آن بازگشت كنند. پاسخ اين است كه چنين تعبيراتى در اين موارد مانعى ندارد. چنان كه به كسى كه مى‏خواهد در مهلكه بيفتد، مى‏گويند: به راه راست باز گرد.

برخى گويند: يعنى به اصل فطرت، بازگشت كنند.

 

 

[سوره الأعراف (7): آيات 169 تا 170]

فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْكِتابَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنى‏ وَ يَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنا وَ إِنْ يَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ يَأْخُذُوهُ أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ وَ دَرَسُوا ما فِيهِ وَ الدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (169) وَ الَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتابِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ (170)

[6]

ترجمه:

پس از آنها افرادى آمدند كه وارث تورات شدند و متاع اين جهان را ترجيح مى‏دادند و مى‏گفتند: خداوند ما را مى‏آمرزد و اگر متاعى مثل آن بدستشان مى‏آمد مى‏گرفتند- آيا پيمان تورات از آنها گرفته نشده است كه در باره خداوند جز سخن حق نگويند؟- و مطالب تورات را مى‏خواندند و خانه آخرت، براى مردم متقى، بهتر است.

آيا تعقل نمى‏كنيد؟ كسانى كه به كتاب چنگ مى‏زنند و نماز را بپاى مى‏دارند، بدانند كه ما اجر مردم شايسته را ضايع نمى‏كنيم.

 

بيان آيه 169- 170

قرائت:

يمسكون: ابو بكر به سكون ميم و ديگران بفتح ميم و تشديد سين خوانده‏اند و هر دو بيك معنى است.

 

 

لغت:

خلف: قرنى كه بدنبال قرنى ديگر آيد و چيزى كه بجاى چيزى ديگر نصيب انسان شود. اين چيز ممكن است بد. و ممكن است خوب باشد. لبيد گويد:

ذهب الذين يعاش فى اكنافهم‏ و بقيت فى خلف كجلد الاجرب‏

يعنى: آنهايى كه در پناه آنها زندگى مى‏شد، رفتند و در ميان مردمى گرفتار شدم كه مزاحم هستند.

هر گاه اين كلمه بفتح لام استعمال شود، بيشتر معناى عوض و جانشين خوب مى‏دهد.

عرض: چيزى كه عارض شود.

درس: قرائت مكرر كتاب. درس منزل، يعنى خانه‏اى كه زياد در معرض باد و باران قرار گرفته و ويران شده است و اثرى از او باقى نمانده.

تمسك: امساك و چنگ زدن.

 

 

اعراب‏

ياخذون: حال از ضمير «ورثوا» وَرِثُوا الْكِتابَ‏: صفت براى «خلف» أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ … إِلَّا الْحَقَ‏: جمله معترضه. وقف جز بر سر «ما فيه» جايز نيست.

إِنَّا لا نُضِيعُ … خبر الَّذِينَ يُمَسِّكُونَ …

 

 

مقصود

اكنون خداوند در پيرامون اخلاف بنى اسرائيل مى‏فرمايد:

فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْكِتابَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنى‏: آنها رفتند و قومى ديگر، بجاى آنها وارث تورات شدند اينها تنها بدنيا و منافع عارضى و غير پايدار آن توجه داشتند. اين معنى از ابن عباس است. زيرا متاعهاى دنيوى همه عرضى و ناپايدار است. برخى گويند: رشوه خوارى و حكم به ستم مى‏كردند.

برخى گويند: حكم بحق مى‏كردند و رشوه مى‏گرفتند. همه اين منافع، از عوارض پست دنيا بود. منظور از «ادنى» دنياست كه پست يا نزديك است.

وَ يَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنا: اينان هر چه بدست آوردند، خواه حلال و خواه حرام، مورد استفاده قرار مى‏دادند و مى‏گفتند: خداوند ما را مى‏بخشد.

وَ إِنْ يَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ يَأْخُذُوهُ‏: در عين اينكه آرزوى مغفرت مى‏كردند، از سر منافع دنيوى نمى‏گذشتند و با حرص و ولع، دنبال كسب ثروت بودند.

ابن عباس و سعيد بن جبير و مجاهد گويند: اگر به رشوه يا مال حرامى دست مى‏يافتند، حلال مى‏شمردند و بيمى بدل راه نمى‏دادند. حسن گويد: اينان سير نمى ‏شدند.

أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَ‏: آيا از اين رشوه خواران كه در آرزوى آمرزش خداوند، بودند، پيمان گرفته نشده بود كه بخدا دروغ نبندند و جز آنچه در تورات بر موسى نازل شده است، بذات پاكش نسبت ندهند. بديهى است كه در تورات نيامده است كه: هر كس اصرار بر معصيت داشته باشد به مغفرت خداوند مى‏رسد.

وَ دَرَسُوا ما فِيهِ‏: اينها كتاب تورات را مكرر مى‏خواندند و بدستورات آن توجه داشتند. برخى گويند: اين جمله، معطوف است بر «وَرِثُوا الْكِتابَ» يعنى الان وارث كتاب شدند و مطالب آن را خواندند و تضييع كردند.

وَ الدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ‏: آنچه خداوند در بهشت وعده كرده است، براى مردم متقى بهتر است.

أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏: چرا تعقل نمى‏كنيد تا به درستى فرمان خدا پى‏ببريد؟! وَ الَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتابِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ‏:

مجاهد و ابن زيد گويند: يعنى كسانى كه بتورات چنگ مى‏زنند و مطالب آن را تحريف نمى‏كنند و نماز را- كه از هر عبادتى مهم‏تر است- انجام مى‏دهند، بدانند كه ما اجر مردم شايسته را ضايع نمى‏كنيم. عطا گويد: منظور از كتاب، قرآن و اين آيه در باره امت حضرت محمد (ص) است.

 

 

[سوره الأعراف (7): آيات 171 تا 174]

وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (171) وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ (172) أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ (173) وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ وَ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (174)

[7]

ترجمه:

و هنگامى كه كوه را همچون سر سايه‏اى بر سر آنها قرار داديم و پنداشتند كه بر سرشان فرو مى‏آيد و گفتيم: با جديت، آنچه بر شما نازل كرده‏ايم بگيريد و مطالب آن را بياد آوريد، تا اهل تقوى باشيد. و ياد آور هنگامى كه خداوند از پشت بنى آدم، ذريه ايشان را درآورد و آنها را بر خويشتن گواه گرفت و گفت: آيا من خداى شما نيستم؟ گفتند: آرى شهادت داديم، تا روز قيامت نگوييد: ما از اين امر غافل بوديم يا اينكه نگوييد: پدران ما قبل از ما مشرك بودند و ما فرزندان آنها و بدنبال آنها بوديم. آيا ما را بكردار اهل باطل، هلاك مى‏كنى؟ بدين ترتيب، آيات را تفصيل مى‏دهيم، براى اينكه بازگشت كنند.

 

بيان آيه 171

لغت‏

نتق: كندن چيزى از ريشه. برخى گويند: به معناى بلند كردن و برخى گويند: به معناى كشيدن است.

ظلة: آنچه سايه مياندازد همانند: سقف و ابر و ديوار

 

 

مقصود

اكنون بازهم در باره قوم موسى مى‏فرمايد:

وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ: ياد آور هنگامى را كوه را از ريشه بركنديم و بر سر لشكر موسى كه مساحت يك فرسخ را فرا گرفته بود، سايه كرديم. تو گويى قطعه ابر يا سقفى بود.

وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ‏: حسن گويد: يعنى يقين كردند كه بر سرشان فرو مى ‏آيد:

رمانى و جبائى گويند: يعنى احتمال قوى مى ‏دادند كه …

خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ: به آنها گفتيم: دستوراتى را كه در تورات به شما داديم با جديت، بگيريد و بدون سستى بكار ببنديد.

وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ‏: و بياد آوريد عهد و پيمانهايى كه در آن از شما گرفته‏ايم. تا تقوى پيشه كنيد و از كيفر خدا بترسيد. تفسير اين آيه در سوره بقره گذشت‏.

 

 

بيان آيه 172 تا 174

قرائت

ذريتهم: كوفيان بصورت مفرد و ديگران بصورت جمع خوانده‏اند. ابو على گويد: كلمه «ذرية» گاهى مفرد و گاهى جمع استعمال مى‏شود. جمع، مثل «و كنا ذرية من بعدهم (اعراف 7) مفرد، مثل‏ «رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً» (ال عمران 3) كسانى كه جمع بسته‏اند، «ذرية» را مفرد حساب كرده‏اند.

ان تقولوا، او تقولوا: ابو عمر هر دو را بياء و ديگران هر دو را به تاء خوانده‏اند. قرائت ابو عمر بخاطر اين است كه ضمير به «بنى آدم» بازگردد و قرائت ديگران براى اين است كه مانند «ا لست بربكم» باشد.

 

 

اعراب‏

مِنْ ظُهُورِهِمْ‏: بدل از «بنى آدم».

أَنْ تَقُولُوا: بتقدير «كراهة ان تقولوا» يا «لئلا تقولوا».

 

 

مقصود

اكنون در پيرامون پيمانهايى كه با عقول مردم بسته است گفتگو مى‏كند. قبلا هم در باره پيمانهايى كه در كتب آسمانى هست گفتگو كرد، تا ميان دلائل سمعى و عقلى جمع و اقامه حجت، كامل گردد. مى‏فرمايد، وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏: به آنها بگو كه خداوند از پشت بنى آدم، ذريه ايشان را بيرون آورد و آنها را بر خويشتن گواه گرفت و گفت: من خداى شما نيستم؟ گفتند:

بله. هستى.

علماى سنى و شيعه، در باره معناى اين آيه و اين بيرون آوردن و شهادت‏ خواستن، اختلاف كرده و چند وجه گفته ‏اند:

1- خداوند، ذريه آدم را بصورت ذرات (ژنها) از صلبش بيرون آورد و آنها را به آدم نشان داد و فرمود: من از ذريه تو پيمان مى‏گيرم كه مرا بپرستند و برايم شريك قرار ندهند و روزى آنها با من باشد. سپس به آنها گفت: آيا من خداى شما نيستم؟

گفتند: بله، شهادت مى‏دهيم كه خداى ما هستى. به ملائكه فرمود: شما گواه باشيد، گفتند: گواهيم.

برخى گفته ‏اند: خداوند در آن حالت به آنها فهم و خرد بخشيد، بطورى كه خطاب خدا را مى‏شنيدند و مى‏فهميدند. سپس آنها را به صلب آدم بازگردانيد. مردم همگى در صلب آدم محبوس بودند و خداوند تدريجاً آنها را بيرون مى‏آورد. كسانى كه بر اسلام پايدار بمانند، تابع فطرت نخستين هستند و كسانى كه كافر شوند، فطرت نخستين را ترك كرده‏اند. اين وجه، از جماعتى از مفسرين است. رواياتى هم در اينباره نقل كرده‏اند كه از نظر فنى چندان مورد اعتماد نيستند.

محققين مى‏گويند: ظاهر قرآن با اين مطلب، سازش ندارد. زيرا خداوند مى‏گويد: ذريه بنى آدم را از پشت بنى آدم گرفت نه از پشت آدم. سپس خداوند مى‏گويد: اينكار را كرديم تا نگويند: غافل بوديم يا عذر بياورند كه پدرانى مشرك داشته و بر دين پدران خود بزرگ شده‏اند، از اينجا بر مى‏آيد: كه اينان داراى پدرانى مشرك بوده‏اند. پس منظور صلب آدم نيست. وانگهى ذريه‏اى كه از صلب آدم بيرون آمد. اگر عاقل نبود كه نمى‏توانست شناسنده توحيد باشد و اگر عاقل بود، نبايد اين عهد و پيمان را از ياد ببرد، زيرا گرفتن عهد و پيمان در صورتى حجت است كه انسان فراموش نكند. اكنون ما طبق اين قول بايد آن پيمان را بخاطر داشته باشيم و حال آنكه نداريم. چگونه ممكن است كه تمام عقلاى عالم چنين پيمانى را كه خود بسته و امضاء كرده‏اند، از ياد ببرند؟! ما ملاحظه مى‏كنيم كه اهل آخرت، بسيارى از احوال دنيا را مى‏شناسند و اهل بهشت به اهل جهنم مى‏گويند: ما وعده خدا را حق يافتيم! (اعراف 44).

در صورتى كه اين مطلب صحيح باشد، بايد به اين صورت باشد كه خداوند مردم را در گذشته، مكلف ساخته باشد. آن گاه آنها را بار ديگر باز گردانده باشد تا آنها را ثواب يا كيفر دهد. بدون اينكه بياد گذشته باشند و چنين فرضى نتيجه‏اش درستى مذهب تناسخ است.

از على بن عيسى نقل شده است كه ابو بكر بن اخشيد، مى‏گفت: ممكن است اين مطلب صحيح باشد، لكن خداوند اين كار را به اين منظور انجام داد كه آنها را در راه شكر و نعمت و اقرار به يكتايى قرار دهد و نشان دهد كه اساس خلقت انسان، بر نيكى گذاشته شده است. چنان كه روايت شده است كه: مردم بر فطرت، زاده‏اند[8] ابو الهذيل در كتاب حجت، حكايت كرده است كه: حسن بصرى و اصحابش مى‏گفتند: نعمتى كه در بهشت به اطفال داده ميشود، پاداش ايمان آنها در عالم ذر است.

2- مقصود اين است كه خداوند اولاد آدم را از صلب پدران برحم مادران انتقال داد و تدريجاً آنها را بصورت انسانى كامل و عاقل و مكلف در آورد و آثار صنع خود را به آنها نشان داد و آنها را متمكن ساخت كه دلائل توحيد را بشناسند. تو گويى از آنها شهادت خواست و به آنها گفت: آيا خداى شما نيستم؟ آنها تصديق كردند.

بنا بر اين معناى شاهد گرفتن آنها اين است كه: خداوند از راه آفرينش به آنها توحيد خود را فهمانيد، زيرا در عقول آنها دلايلى قرار داد كه اثبات يكتايى خدا مى‏كنند و در وجود آنها و غير آنها شگفتيهايى خلق كرد كه براى آنها جاى ترديد و ابهامى باقى نگذارد. بدين ترتيب، درست مثل اين است كه خداوند با اين آيات و دلائل، آنها را به يگانگى خود گواه گرفته باشد و طورى مطلب را واضع و بديهى كرده است كه مثل اين است كه آنها زبان به اقرار و اعتراف گشوده‏اند. گر چه حقيقتاً شهادت و اعترافى نبوده است- نظير اين مطلب، اين است كه خداوند مى‏فرمايد: «فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ» (فصلت 11) يعنى: به آسمان‏ و زمين گفت: به رغبت يا كراهت، بيائيد. گفتند برغبت آمديم. اگر چه واقعاً خداوند چنين نگفته و آنها چنين جوابى نداده‏اند. نظير ديگر آن اين آيه است: «شاهِدِينَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ» (توبه 17) يعنى كفار، بكفر خويشتن گواهى دادند، در حالى كه بزبان خويش، چنين اعترافى نكرده‏اند. لكن عملى كه از آنها ظاهر شده، طورى در اثبات كفر آنها صراحت داشته است كه گويى اعتراف كرده‏اند.

شاعر گويد:

و قالت له العينان سمعا و طاعة و حدر تا كالدر لما يثقب‏

يعنى: چشمها به او گفتند: شنيديم و اطاعت كرديم و همچون درى كه سوراخ شود، اشك ريختند.

در محاورات مردم نيز بچنين تعبيراتى بر مى‏خوريم. مثل اينكه انسان مى‏گويد:

اعضا و اندام من به نعمت تو گواهى مى‏دهند يا بعضى از خطبا مى‏گويند: از زمين بپرسيد كه چه كسى رودها را جارى ساخته و درختان را غرس كرده و ميوه‏هاى ترا بكمال رسانيده است؟! اگر نتواند بزبان پاسخ گويد، اسبابى فراهم مى‏كند كه عبرت آموز و پاسخ اعتبارى است. بررسى سخنان و اشعار و نظم عربى اين مطلب را ثابت مى‏كند. اين قول از رمانى و ابو مسلم و ابن اخشيد است.

3- مقصود جماعتى از ذريه آدم است كه آنها را خلق و عقل آنها را كامل كرد و بزبان فرستادگان خود از آنها اقرار گرفت كه خدا را بشناسند و اطاعتش كنند. آنها نيز اقرار كردند. خداوند آنها را بر خويشتن گواه گرفت كه روز قيامت نگويند: ما غافل بوديم يا پدرانمان مشرك بودند و ما از آنها تقليد كرديم. بدينترتيب، خداوند مى‏خواهد بيان كند كه از روى رحمت خود، كسانى را كه عذرى دارند، كيفر نمى‏دهد. اين مطلب، مربوط بقومى خاص از بنى آدم است، نه همه، و مؤمن داخل در اين آيه نيست. چه مى‏ فرمايد: اينهايى كه پيمان بسته ‏اند، پدران مشرك داشته ‏اند. علاوه بر اين فرزندان صلبى آدم از صلب بنى آدم گرفته نشده‏اند. اين قول از جبائى و قاضى است. جمله‏ «شَهِدْنا» از زبان ملائكه است. يعنى فرشتگان گفتند: شهادت داديم تا روز قيامت‏ نگوييد …. اين مطلب را ازهرى از بعضى نقل كرده و گويد: بوسيله‏ «قالُوا بَلى‏» مطلب تمام شده است. اما اين مطلب، هم خلاف ظاهر و هم خلاف قول مفسرين است، زيرا منظور اين است كه آنها در جواب گفتند: ما شهادت داديم. نه فرشتگان گفتند: ما شهادت داديم. تنها اختلاف در اين است كه بنى آدم چگونه شهادت داده‏اند و در اين آيه نامى از ملائكه برده نشده است.

أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ‏: براى اينكه روز قيامت هنگامى كه گرفتار كيفر مى‏شويد، نگوييد: ما از اين جريان بى‏خبر بوديم و اطلاعى از آن نيافتيم و عقل ما كامل نشده بود كه در باره آن بينديشيم.

أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ‏: يا اينكه نگوييد:

پدران ما كه بالغ و عاقل شده بودند، مشرك بودند و ما اطفالى بوديم كه هنوز قوه تفكر در ما بكمال نرسيده بود و از فكر آنها تبعيت مى‏كرديم. بنا بر وجه سوم، يعنى: از شما اقرار گرفتم تا مرا اطاعت كنيد و شكر نعمتم را بجاى آوريد و روز قيامت نگوييد: ما از پيمانى كه بزبان پيامبران گرفته شده بود غافل بوديم و نگوييد: پدران ما مشرك بودند و ما هم تربيت يافته آنها هستيم و از آنها تقليد كرديم. پس جايى براى بهانه تراشى باقى نمانده است.

أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ‏: و براى اينكه در روز قيامت نگوييد: چرا ما را بوسيله رفتار پدران مشركمان هلاك مى‏كنى؟ يعنى هلاك شما بخاطر رفتار خود شماست، نه رفتار پدران.

وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ وَ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏: همانطورى كه اين آيات را براى شما بيان كرديم، براى سايرين نيز بيان مى‏كنيم و تفصيل مى‏دهيم، تا همه بتوانند به آنها استدلال كنند و از باطل بسوى حق بازگشت كنند.

 

 

[سوره الأعراف (7): آيات 175 تا 178]

وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ (175) وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (176) ساءَ مَثَلاً الْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ أَنْفُسَهُمْ كانُوا يَظْلِمُونَ (177) مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِي وَ مَنْ يُضْلِلْ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (178)

[1]

ترجمه:

داستان كسى براى آنها تلاوت كن كه آيات خود را به او داديم و از آن جدا شد و شيطان او را دنبال كرد و از گمراهان شد. اگر مى‏خواستيم، او را بوسيله آيات بالا مى‏برديم، ولى به زمين چسبيد و از هواى خود پيروى كرد. پس مثل او مانند مثل سگ است كه اگر بر او حمله كنى يا نكنى، زبان خود را بيرون مى‏آورد. اين است مثل قومى كه آيات خدا را تكذيب كردند. اين داستان را براى آنها نقل كن. باشد كه فكر كنند. بد است مثل قومى كه آيات خدا را تكذيب و بخويشتن ظلم كردند. هر كه را خدا هدايت كند، هدايت يافته و كسانى را كه گمراه كند، از زيانكارانند.

 

بيان آيه 175 تا 178

لغت:

نبا: خبر از حادثه‏اى بزرگ. نبوت نيز از همين كلمه مشتق است. نبى كسى است كه خداوند به او خبر داده است.

اخلاد: سكون دائم «اخلاد به ارض» چسبيدن بزمين.

لهث: اين است كه سگ زبان خود را از تشنگى بيرون آورد. «لهاث» سوزش عطش. در حديث سعيد بن جبير است كه:

«المراة اللهثى انما تفطر رمضان»

زنى كه عطش دارد، روزه رمضان را افطار مى‏كند. برخى گفته‏اند: لهث يعنى نفس زدن شديد.

 

 

اعراب:

مثلا: تفسير ضمير «ساء» كه به معناى «بئس» است. بنا بر اين فعل ماضى غير متصرف و تقدير آن «ساء المثل مثلا» است. در اين كلام يك حذف ديگر هم هست و آن اين است كه‏ «الْقَوْمُ الَّذِينَ» به تقدير «مثل القوم …» است. اين حذفها بخاطر قرينه است.

 

 

مقصود

اكنون خداوند پيامبر خود را امر مى‏كند كه داستانى ديگر از بنى اسرائيل را نقل كند. مى‏فرمايد:

وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها: داستان كسى براى آنها نقل كن كه حجت‏ها و دلائل خود را به او داديم و او خود را بجهالت افكند و علم را مثل چيزى كه از پوست كنده شود، از خود دور كرد.

فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ‏: از اينرو شيطان او را دنبال كرد تا گمراهش كند و سر انجام گرفتار گمراهى و هلاكت شد.

برخى گفته ‏اند: منظور از اين كس بلعام بن باعور و برخى گفته‏اند: مردى بود تابع دين موسى و در آن شهرى كه موسى مى‏خواست برود و مردم آن كافر بودند، مى‏زيست و اسم اعظم پيش او بود و هر گاه دعا مى‏كرد، مستجاب مى‏شد. ابو حمزه ثمالى گويد:

او بلعم بن باعور از بنى هاب بن لوط است. و مى‏گويد: نيز بما رسيده است كه امية بن ابى- الصلت ثقفى است. از عبد اللَّه بن عمر و سعيد بن مسيب و زيد بن اسلم و ابو روق نيز روايت شده است. سرگذشت اميه اين است كه او كتابهاى آسمانى را خواند و دانست كه خداوند پيامبرى مى‏فرستد و فكر مى‏كرد آن پيامبر خودش خواهد بود. هنگامى كه خداوند حضرت محمد (ص) را مبعوث كرد، دچار حسد شد و چون بر كشتگان بدر گذشت، پرسيد: اينها را كه كشته است؟ گفتند: محمد (ص). گفت اگر پيامبر بود، خويشان خود را نمى‏كشت. وقتى كه زندگى را بدرود گفت، پيامبر اسلام از خواهرش خواست كه پاره‏اى از اشعار وى را بخواند و او چند قصيده، انشاد كرد. در يكى از قصيده‏ها چنين آمده بود:

پروردگارا، تراست حمد و نعمت و هيچ چيز برتر و بزرگتر از تو نيست.

تو بر عرش آسمان پادشاه و صاحب قدرتى و پيشانى‏ها بر آستانت سجده مى‏كنند.

در قصيده ديگر چنين آمده است.

مردم، براى حساب بپا ايستاده‏اند. برخى بدبخت و معذب. و برخى خوشبخت هستند.

در قصيده ديگر چنين آمده است:

شما بر خداوند صاحب عرش كه به آشكار و نهان آگاه است، عرضه مى‏شويد.

روزى كه وعده خداوند رحمان و رحيم فرا مى‏رسد و وعده او حتمى است.

خدايا، اگر عفو كنى، اميد من همين است و اگر عقاب كنى، بى‏گناه را عقاب نمى‏كنى.

پيامبر فرمود: بزبان شعر ايمان آورده و قلبش كافر بود. خداوند اين آيه را در باره وى نازل فرمود.

برخى گويند: منظور ابو عامر بن نعمان بن صيفى راهب است كه پيامبر او را فاسق ناميد. او در جاهليت، از راهبان بود و پوست مسوخ را مى‏پوشيد. وقتى كه بمدينه آمد، از پيامبر پرسيد: اين چه دينى است كه آورده‏اى؟ فرمود: دين حنيف ابراهيم را آورده‏ام. گفت: من هم بر دين حنيفم. فرمود: تو نيستى زيرا چيزهايى بر آن افزوده‏اى كه از آن نيست. ابو عامر گفت: خداوند دروغگو را در غربت و بيكسى بميراند. سپس بشام رفت و منافقان را سفارش كرد كه تهيه سلاح ببينند. بعد نزد قيصر رفت و لشكرى آورد كه پيامبر را از مدينه اخراج كند. سر انجام در شام، با غربت و بيكسى جان سپرد. اين قول از سعيد بن مسيب است. حسن و ابن كيسان گويند: منظور منافقين اهل كتاب است كه پيامبر را مثل فرزندان خود مى‏شناختند، ولى از آيات خدا اعراض مى‏كردند. خداوند هم شيطان را بر آنها مسلط ساخت.

قتاده گويد: اين آيه مثلى است در باره كسانى كه هدايت بر آنها عرضه شود و از آن روى بگردانند. امام باقر (ع) فرمود: اصل آيه، در باره بلعم است. سپس خداوند آن را مثل قرار داده است براى مردمى كه اهل قبله هستند و هواى خود را بر هدايت الهى مقدم مى‏شمارند. در باره اين آيات، اقوال ديگرى هم هست. ابو مسلم گويد: منظور فرعون است كه معجزات پيامبران را ناديده گرفت: حسن گويد: منظور از آيات، هدايت و دين است. مجاهد گويد: منظور از آيات، نبوت است. لكن اين قول صحيح نيست، زيرا انبيا حجج خدا و منزه از چنين صفتى هستند.

وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها: جبائى گويد: يعنى اگر مى‏خواستيم، مقام او را كه از آيات ما روى گردان شد، پيش از آنكه كافر شود، بالا مى‏برديم. لكن او را بر همان حال باقى گذاشتيم كه ايمان خود را زياد كند و او كافر شد. بلخى و زجاج گويند: يعنى اگر مى‏خواستيم، ميان او و معصيت فاصله ايجاد مى‏كرديم و اين دليل بر كمال قدرت خداوند است.

وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ‏: سعيد بن جبير و سدى گويند: يعنى او بدنيا و لذائذ آن متمايل شد و از روى هواى نفس، دنيا را بر آخرت ترجيح داد. اكنون در باره او مثل زده، مى‏فرمايد:

فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ‏: او مثل سگ است كه اگر طردش كنى يا نكنى، در همه حال زبان خود را بيرون مى‏آورد. يعنى: هر چه او را موعظه كنى يا موعظه نكنى، گمراه است. همه حيوانات در حال خستگى و ناتوانى زبانشان بيرون مى‏آورند ولى سگ در همه حال. در جاى ديگر در باره آنها مى‏فرمايد:

«سَواءٌ عَلَيْكُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صامِتُونَ» (اعراف 193: براى شما فرق نمى- كند كه آنها را دعوت كنيد يا ساكت باشيد) ابو مسلم گويد: او را از اين جهت به سگ تشبيه كرده است كه پستى و بى‏ارزشى او را برساند. اينكه در باره زبان بيرون آوردن سگ گفتگو مى‏كند، از اين لحاظ است كه عرب چيزى را به چيزى تشبيه مى‏كند. آن گاه بوصف «مشبه به» مى‏پردازد، اگر چه آن وصف در «مشبه» نباشد. برخى گويند:

تشبيه كردن به سگ، از اين لحاظ است كه سگ وقتى كه زبان خود را بيرون آورد، قصد اذيت دارد. خواه به او حمله كنى يا حمله نكنى. به كسى كه با زبانش مردم را آزار مى‏كند، مى‏گويند: زبانش را مثل سگ از دهانش در آورده است. منظور از «لهث» در اينجا پارس كردن سگ است. مجاهد گويد: اين مثل در باره كسى است كه قرآن مى‏خواند و عمل نمى‏كند.

ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا: اين است صفت كسانى كه آيات ما را تكذيب مى‏كنند. ابن عباس گويد: مردم مكه آرزو مى‏كردند كه يك نفر از جانب خداوند براى هدايت آنها فرستاده شود. همين كه پيامبر خدا كه در باره او هيچ شكى نداشتند، بسوى آنها آمد، او را تكذيب كردند و از نعمت هدايت محروم شدند.

فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ‏: داستان گذشتگان را براى آنها نقل كن باشد كه عبرت گيرند و دست از رفتار زشت خود بردارند و دچار بدبختى نشوند. بعد كه در باره مثلى كه در بالا زد، مى‏فرمايد:

ساءَ مَثَلًا الْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا: بد است صفت مردمى كه در باره آنها چنان مثلى زده شده است. زيرا مثل از روى حكمت و صواب است. آنچه كه بد است، صفت آنهاست.

وَ أَنْفُسَهُمْ كانُوا يَظْلِمُونَ‏: اينان با تكذيب آيات خدا، از قدر و مقام خود كاستند و بجاى ديگر ضرر وارد نكردند، زيرا گرفتار كيفر مى‏شوند و خداوند از كفر آنها زيانى نمى‏برد. چنان كه از ايمان و اطاعت آنها نيز نفعى نمى ‏گيرد.

مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِي‏: هر كس كه خداوند او را براى رسيدن بثواب، هدايت كرده است، بسوى ايمان و خير هدايت يافته است. چنين هدايتى مخصوص مؤمنين است. اين معنى از جبائى است.

وَ مَنْ يُضْلِلْ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ‏: و هر كه را خداوند از راه بهشت و ثواب بكيفر كفر و گناهش گمراه سازد، زيانكار است و از بهشت و نعمتهاى آن محروم.

بلخى گويد: «مهتدى» كسى است كه هدايت خدا را پذيرفته و اجابت كرده است و كسى كه خدا او را گمراه كرده، كسى است كه: گمراهى را اختيار كرده و خداوند هم او را بحال خود گذاشته و او را مجبور بترك آن نكرده است‏.

 

[سوره الأعراف (7): آيات 179 تا 181]

وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ (179) وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (180) وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ (181)

[2]

ترجمه:

بسيارى از جن و انس را براى جهنم آفريده‏ايم. آنان را دلهايى است كه بآن درك نمى‏كنند و چشم‏هايى است كه به آن نمى‏بينند و گوشهايى است كه به آن نمى‏شنوند.

آنان همچون چارپايان بلكه گمراه‏ترند. آنان مردمى غافل هستند. خدا را نامهاى نيكوست. او را به آن نامها بخوانيد و مردمى را كه در آن نامها تغيير مى‏دهند، ترك كنيد. بزودى كيفر كردارشان را خواهند ديد. از مردمى كه آفريده‏ايم كسانى هستند كه مردم را بحق هدايت و بحق حكم مى‏كنند.

 

بيان آيه 179 تا 181

قرائت‏

يلحدون: حمزه در همه جا بفتح ياءِ و حاء خوانده است. كسايى و خلف نيز در سوره نحل با او موافقت كرده‏اند، ديگران بضم ياء و كسر حاء خوانده‏اند. ابو الحسن گويد: هر دو بيك معنى است. لكن بضم ياء در كلام عرب بيشتر است. شاعر گويد:

«ليس الامام بالشحيح الملحد» يعنى: پيشوا، بخيل و ملحد نيست. در قرآن كريم است: «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ ..»(حج 25)

 

 

لغت‏

ذرء: انشاء و خلق اسم: كلمه‏اى است كه دلالت بر معنى كند بطور اشاره و فعل كلمه‏اى است كه دلالت بر معنى كند بطور افاده و صفت كلمه‏اى است كه از يك اصل گرفته شده و تابع اسم است.

الحاد: انحراف از راه راست. لحد قبر هم بهمين مناسبت است كه در كنار قبر است.

 

 

اعراب‏

لجهنم: لام عاقبت. مثل‏ «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ‏ لَهُمْ عَدُوًّا» (قصص 8) يعنى او را گرفتند و سر انجام دشمنشان شد. در حالى كه او را گرفته بودند كه نور چشمشان باشد. چنان كه زن فرعون گفت: «قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ» (قصص 9).

شاعر گويد:

و ام سماك فلا تجزعى فللموت ما تلد الوالدة

يعنى: اى ام سماك، شيون مكن كه هر چه مادر بزايد، سر انجام مى‏ميرد.

على بن عيسى گويد: اين لام براى اضافه است كه گاهى مفيد علت و گاهى مفيد شبه علت است.

 

 

مقصود

اكنون در باره سر انجام و عاقبت كفار مى ‏فرمايد:

وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ‏: بسيارى از جن و انس را براى جهنم آفريده‏ايم و بر اثر كفر و انكار و سوء اختيار، سر انجام بجهنم خواهند رفت. در جاى ديگر مى‏فرمايد: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاريات 56) يعنى جن و انس را براى عبادت آفريده ‏ايم. پس خلقت انسانها براى عبادت است نه براى جهنم.

مقصود تمام كسانى است كه خداوند مى‏داند كه ايمان نمى‏آورند و سر انجام بجهنم مى‏ روند.

لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها: آنها دلهايى دارند كه بر اثر عدم تدبير، حق را درك نمى‏كنند و چشمهايى دارند كه راه راست را نمى‏بينند و گوشهايى دارند كه موعظه را نمى‏شنوند. مقصود اين است كه آنها از فهميدن و ديدن و شنيدن اعراض دارند و بواسطه استفاده نكردن از اين آلات، مثل كسى هستند كه اينها را ندارند. در سوره بقره مى‏فرمايد: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ» (كر و لال و كور هستند. آيه 18) أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ: اينها- در آيات خدا دقت نمى‏كنند و بوسيله آنها بيكتايى خدا و صدق انبيا استدلال نمى‏كنند- از لحاظ فهم و درك، شبيه چارپايان هستند.

بَلْ هُمْ أَضَلُ‏: بلكه از چارپايان هم گمراه ترند، زيرا چارپايان، هر گاه از كارى ممنوع شوند، ترك مى‏كنند و هر گاه براهى هدايت شوند، پيش مى‏روند. اما اينها بر اثر كفر و سركشى براه خير هدايت نمى‏شوند، با اينكه خداوند به آنها عقلى بخشيده است كه نيك و بد را تميز دهند. برخى گويند: اينكه آنها را گمراه تر از چارپايان مى‏داند، بخاطر اين است كه چارپايان قوه تميز ندارند و لذا ملامتى هم بر آنها نيست، ولى اينان قوه تميز دارند و از آن استفاده. نمى‏كنند. و آن گهى چارپايان اگر اطاعت‏ نمى‏ كنند، معصيت هم نمى‏ كنند.

أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ‏: اينها از آيات و براهين من و از استدلال به آنها غافل هستند. ولى چار پايان، رام و فرمانبر مى‏باشند. برخى گويند: يعنى از عذاب آخرت غافلند.

وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏: خدا را نامهاى نيكوست، زيرا معانى آنها پسنديده است. مثل جواد، رحيم، رزاق و كريم، همه اسماى خداوند داخل در اين جمله است اين اسماء بر چند قسم هستند: برخى مربوط به صفات ذات هستند. مثل: عالم، قادر، حى، اله، قديم، سميع و بصير. برخى هم مربوط به صفات فعل هستند، مثل: خالق، رازق، مبدع، محيى و مميت. برخى هم مربوط به تنزيه و نفى صفات نقص هستند.

مثل: غنى، واحد، قدوس …

برخى گويند: مقصود از «حسنى» صفاتى است كه انسان را بطرف خود متمايل مى‏كند مثل عفو و رحمت. نه خشم و انتقام.

فَادْعُوهُ بِها: خدا را بنامهاى نيكو بخوانيد و بگوييد: يا اللَّه، يا رحمان، يا رحيم، يا خالق السماوات و الارض تمام نامهاى خداوند، صفاتى هستند كه مفيد معنى مى‏باشند و بمنزله اشاره بحاضر هستند. در حديث است كه: خدا را نود و نه اسم است. صد- منهاى- يك. هر كس آنها را بشمارد، به بهشت مى‏رود. خداوند طاق است و طاق را دوست مى‏دارد. اين حديث در صحيح مسلم است.

وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ‏: آنان كه نام‏هاى خدا را از معانى واقعى آن بر مى‏گردانند و بر روى بتهاى خود مى‏گذارند و نامها را با كم و زياد كردن تغيير مى‏دهند و «لات» را از «اللَّه» و «عزى» را از «عزيز» و «منات» را از «منان» مشتق مى‏دانند، ترك كن. اين معنى از ابن عباس و مجاهد است.

برخى گويند: يعنى كسانى كه خدا را بنامهايى مى‏خوانند كه در خور مقامش نيست. اين معنى از لحاظ فايده، عمومى‏تر است. قول جبائى كه مى‏گويد: منظور كسانى است كه مسيح را پسر خدا ناميدند، نيز در اين قول داخل است. از اين آيه‏ برمى‏آيد كه خدا را بايد بنامهايى خواند كه خودش خوانده است.

سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ‏: بزودى جزاى كردار آنها در آخرت داده مى‏شود.

برخى گفته ‏اند: يعنى هم در دنيا و هم در آخرت.

وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ‏: در اينجا خداوند خبر مى‏دهد كه در ميان انسانهايى كه آفريده است، كسانى هستند كه مردم را بتوحيد و دين حق دعوت و ارشاد و به حق حكم مى‏كنند.

ابن جريج از پيامبر گرامى روايت كرده است كه: اين آيه براى امت من است كه به حق داد و ستد مى‏كنند. نظير اين امتياز به قوم يهود نيز داده شده است:

«وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ أُمَّةٌ يَهْدُونَ …» (اعراف 159) ربيع بن انس گويد: پيامبر خدا اين آيه را خواند و فرمود: گروهى از امت من بر حق پايدار مى‏مانند تا عيسى نازل شود.

عياشى از امير المؤمنين (ع) روايت كرده است كه: بخدا، اين امت، به هفتاد و سه فرقه تقسيم مى‏شوند. همه اين فرقه‏ها در آتش هستند، جز يكى. «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ …» تنها اين فرقه- كه بحق هدايت و بحق حكم مى‏كنند- اهل نجات هستند.

از امام صادق (ع) و امام باقر (ع) نقل شده است كه فرمودند: مائيم آن امت‏

 

 

نظم آيات‏

در وجه اتصال اين آيه به سابق، دو وجه گفته‏اند:

1- در آيه پيش، حال مردمى بيان كرد كه از حق غفلت مى‏كنند و در اين آيه، حال آنهايى كه دعوت بدين حق و حكم بعدل مى‏كنند.

2- اين آيه، متصل است به‏ «ذَرَأْنا …» يعنى مردمى آفريده‏ايم كه صفتشان آن است و مردمى آفريده‏ايم كه صفتشان اين‏

 

 

[سوره الأعراف (7): آيات 182 تا 186]

وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ (182) وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ (183) أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِيرٌ مُبِينٌ (184) أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ أَنْ عَسى‏ أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ (185) مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلا هادِيَ لَهُ وَ يَذَرُهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (186)

[3]

ترجمه‏

كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند، بزودى از جايى كه ندانند گرفتارشان مى‏كنيم. آنها را مهلت مى‏دهم، زيرا كيفر من دشوار است. آيا فكر نمى‏كنند كه صاحب آنها مجنون نيست؟ او فقط ترساننده‏اى آشكار است. آيا در ملكوت آسمانها و زمين و آنچه خدا آفريده و اينكه شايد اجل آنها نزديك باشد، نمى‏انديشند؟ بكدام حديث، بعد از قرآن، ايمان مى‏آورند؟ هر كه را خدا گمراه كند، رهنمايى ندارد و آنان را در سرگردانى رها مى‏كند.

 

بيان آيه 182 تا 186

قرائت‏

يذرهم: عراقيان به ياء و كوفيان به جزم و ديگران بنون و رفع خوانده‏اند.

جزم آن بخاطر اين است كه: عطف بر محل «فلا هادى له» است مثل: «فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ» (منافقين 10).

 

 

لغت‏

استدراج: فرا گرفتن تدريجى.

املاء: تاخير و مهلت.

متين: قوى و سخت كيد: مكر.

جنة: جنون.

ملكوت: ملك اعظم كه متعلق به مالكى باشد كه مملوك نباشد.

 

 

مقصود:

قبلا در باره كسانى كه اهل هدايت و ايمانند، سخن گفت. اينك در باره كسانى كه تكذيب آيات مى‏كنند، مى‏فرمايد:

وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ‏: آنان كه قرآن و معجزات پيامبر را تكذيب كردند، بطورى كه ندانند، آنها را بتدريج گرفتار مى‏كنيم، تا ناگهان گرفتار آيند و نتوانند نجات يابند. چنان كه مى‏فرمايد: «بَلْ تَأْتِيهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلا يَسْتَطِيعُونَ رَدَّها» (انبياء 40: ناگهان آنها را فرا مى‏گيرد و آنها را مبهوت مى‏كند و نمى‏توانند آن را رد كنند) برخى گويند: ممكن است منظور عذاب آخرت باشد. يعنى ما عذاب آخرت را تدريجاً به آنها نزديك مى‏كنيم، تا در آن گرفتار شوند. برخى گويند: يعنى طورى آنها را مى‏گيريم كه ندانند از كدام راه رفتند، زيرا همه بسوى من باز گشت مى‏كنند.

هيچكس بر من غالب نمى ‏شود و سبقت نمى‏ گيرد. و از دست من فرار نميكند. برخى گويند: يعنى آنها را هلاك مى‏ كنيم و از روى زمين بر مى‏ داريم. ضحاك گويد: يعنى آنها هر چه گناهان خود را تجديد كنند، ما هم نعمتى براى آنها تجديد مى‏ كنيم.

برخى گفته ‏اند: يعنى آنها را بتدريج بطرف كفر و گمراهى مى‏ بريم. ولى صحيح نيست، زيرا آيه در باره كفار و متضمن اين است كه در آينده آنها را متدرجاً گرفتار مى ‏كند و اينهم بكيفر كفر آنهاست.

وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ‏: آنها را مهلت مى ‏دهم و در كيفر آنها تعجيل نمى- كنم، زيرا آنها از دست من بيرون نمى‏روند و كيفر من سخت و دشوار است و كسى نمى‏تواند از آن ممانعت كند. اينكه عذاب را «كيد» ناميده، بخاطر اين است كه بطور ناخودآگاه، دامنگير آنها مى‏شود.

برخى گويند: يعنى كيفر مكر آنها سخت است. قول اول بهتر است.

أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ: اين كافران تكذيب كننده، فكر نكردند كه مردى همچون محمد، ديوانه نيست، زيرا گفتار و كردار او غير از گفتار و كردار آدم مجنون است؟ حسن و قتاده گويند: پيامبر خدا ببالاى كوه صفا رفت و قريش را بتوحيد فرا خواند و از عذاب خدا ترسانيد. مشركين گفتند: ديوانه شده است.

خداوند اين آيه را نازل فرمود.

إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِيرٌ مُبِينٌ‏: او فقط بمردم اعلام خطر مى‏كند و خطرات را به آنها نشان مى‏دهد، تا پرهيز كارى كنند و بدنبال اسباب ايمنى بروند.

أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ:

آيا اينان در باره عجايب آسمانها و زمين و موجودات گوناگونى كه در آنها هستند و خداوند آنها را آفريده است، نمى‏انديشند، تا بدانند كه آنها را خالق و مدبرى است؟! بديهى است كه تمام موجودات، دليل وجود حق و يگانگى او هستند.

وَ أَنْ عَسى‏ أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ‏: آيا فكر نمى‏كنند كه شايد مرگ آنها نزديك شده است، تا قدرى بخود آيند و احتياط كنند و آخرت را فداى فخر و شرف و عزت دنيا نكنند؟

فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ‏: پس از قرآن كه دلالت آن واضح است، بچه كتابى ايمان مى‏آورند؟ اين همان كتاب معجزى است كه نتوانستند يك سوره مثل آن بياورند. اينكه مى‏گويد: حديث، بخاطر اين است كه قديم نيست.

مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلا هادِيَ لَهُ‏: معناى اين جمله را گفتيم.

وَ نَذَرُهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ‏: و آنها را در گمراهى و سرگردانى رها مى‏كنيم.

 

 

[سوره الأعراف (7): آيات 187 تا 188]

يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْساها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلاَّ هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا تَأْتِيكُمْ إِلاَّ بَغْتَةً يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (187) قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاَّ نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (188)

[4]

ترجمه:

از تو در باره قيامت سؤال مى‏كنند كه چه وقت فرا مى‏رسد؟ بگو: علم آن پيش پروردگار من است و جز او پرده از وقت آن بر نمى‏دارد. قيامت در آسمانها و زمين سنگين است و بطور ناگهانى شما را فرا مى‏گيرد. طورى از تو سؤال مى‏كنند كه گويا تو از آن خبر دارى! بگو علم آن پيش خداست و بيشتر مردم نمى‏دانند. بگو: جز آنچه خدا بخواهد، براى خودم مالك سود و زيان نيستم و اگر غيب مى‏دانستم، خير بيشترى طلب مى‏كردم و بدى بمن نمى‏رسيد. همانا من ترساننده و بشارت دهنده قومى هستم كه ايمان آورند.

 

بيان آيه 187

لغت:

ايان: سؤال از وقت و ظرف براى فعل. مثل‏

ايان تقضى حاجتى ايانا اما ترى لنجحها ابانا

يعنى: كى حاجتم را بر مى‏آورى؟ كى؟ آيا وقتى براى بر آوردن آن نمى‏بينى؟

ساعة: رستاخيز ارساه: اثبات حفى: كنجكاو.

 

 

اعراب:

يَسْئَلُونَكَ‏: كاف مفعول اول و «عَنِ السَّاعَةِ» در محل مفعول دوم‏ أَيَّانَ مُرْساها: بتقدير «قائلين ايان …» مبتدا و خبر بغتة: مصدر و در محل حال از ضمير «تاتيكم»

 

 

شأن نزول:

گويند: اين آيه در باره قومى از يهود نازل شده است كه نزد پيامبر آمده، گفتند:

اگر پيامبر هستى قيامت كى فرا مى‏رسد؟ از اين رو اين آيه نازل شد. اين قول از ابن عباس است. قتاده و حسن گويند: قريش اين سؤال را كردند.

 

 

مقصود:

نظر به اينكه پيامبر آنها را از فرا رسيدن قيامت، ترسانيده بود، آنها از وقت آن سؤال كردند. مى‏فرمايد:

يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْساها: زجاج گويد: منظور از ساعت، وقتى است كه مردم ميميرند. بيشتر مفسران گويند: منظور وقتى است كه مردم زنده مى‏شوند و به‏ صحراى محشر مى‏روند. جبائى گويد: مقصود وقت فناى خلق است. سؤال آنها اين بود كه: اين ساعت مدهش، چه وقت فرا مى‏رسد؟

قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي‏: بگو: علم آن پيش خداوند است او هيچيك از مردم از آن اطلاع ندارند. علت اينكه خداوند، از وقت آن خبر نداده، اين است كه مردم از آن بترسند و از معصيت، اجتناب كنند و به اطاعت روى آورند.

لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ: هيچكس وقت آن را آشكار نمى‏ كند، جز خداوند و هيچكس از وقت آن خبر ندارد.

مجاهد گويد: هيچكس قيامت را برپا نمى‏كند، جز خداوند.

ثَقُلَتْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏: در اينباره وجوهى گفته ‏اند:

1- يعنى علم قيامت، براى اهل آسمانها و زمين دشوار است، زيرا چيزى كه علم آن بر كسى پنهان است، براى او سنگين است. اين وجه از سدى و ديگران است.

ابو على گويد: چيزى كه انسان بر آن احاطه دارد و از آن مطلع است، برايش آسان و سبك است و چيزى كه آن را نمى‏داند، برايش سنگين و دشوار است.

2- حسن و ابن جريج گويند: يعنى وصف قيامت، براى اهل آسمانها و زمين، بزرگ است. زيرا در آن وقت، ستاره‏ها پراكنده مى‏شوند و خورشيد، تيره و تار مى‏شود و كوه‏ها بحركت در مى‏آيند.

3- جبائى و ابو مسلم و جماعتى گويند: يعنى وقوع قيامت، بر اهل آسمانها و زمين، سنگين است و اين بخاطر عظمت و شدت آن و محاسبه و كيفر است.

4- قتاده گويد: منظور خود آسمانها و زمين است. يعنى بر اثر عظمت و شدت آن، آسمانها و زمين طاقت آن را ندارند. منظور اين است كه اگر آسمانها و زمين، حيات داشتند نمى‏توانستند شكافتن و تيره شدن ستاره‏ها و بحركت در آمدن كوه‏ها و …را تحمل كنند.

لا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً: براى اينكه بزرگتر و هول انگيزتر باشد، ناگهان بر سر شما فرو مى‏آيد يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْها: مجاهد و ضحاك گويند: يعنى طورى از تو سؤال مى‏كنند كه گويا تو زياد در باره آن كنجكاوى كرده و به آن عالم شده‏ اى. بايد توجه داشت كه «بها» در اينجا محذوف است و در قرائت ابن عباس «حفى بها» آمده و «عنها» محذوف است. برخى گويند: يعنى طورى از تو سؤال مى‏كنند كه گويا تو از سؤال آنها خوشحال هستى. برخى گويند: يعنى طورى از تو سؤال مى‏كنند كه گويا تو سؤال كرده‏اى و دانسته‏اى. طبق اين معنى «حفى» به معناى «سائل» است.

قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ‏: بگو: علم آن تنها پيش خداوند است. علت اعاده اين مطلب اين است كه متصل به بعد شده است.

وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ‏: لكن بيشتر مردم نميدانند. برخى گويند: منظور از «عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي» علم به وقت آن و منظور از «عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ» علم به كيفيت آن است. اين قول از جبائى است. وى گويد: اين آيه، دلالت دارد بر اينكه عقيده شيعه در مورد علم امام و اينكه هر امامى امام بعدى را تعيين مى‏كند تا روز قيامت فرا رسد باطل است. اگر اين مطلب صحيح باشد. بايد آخرين امام اعلام كند كه بعد از او قيامت فرا مى‏رسد و اين خلاف: إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي‏ است.

لكن اين مطلب ضعيف است، زيرا چه مانعى دارد كه آخرين امام، بداند كه بعد از او امامى نيست و قيامت فرا مى‏رسد و در عين حال وقت قيامت را هم نداند؟! زيرا وقت مرگ خود را هم بطور دقيق و قطعى نمى‏داند.

اين در صورتى است كه بگوييم: ساعت يعنى وقت مردن مردم. اما اگر بگوييم يعنى وقت حشر، شبهه‏اى باقى نمى‏ماند، زيرا هر گاه امام بداند كه بعد از او مردم فانى مى‏شوند، لازم نيست بداند كه چه وقت محشور مى‏شوند؟

علاوه بر اين در روايت است كه در وقت مرگ آخرين امام تكليف برداشته مى‏شود زيرا شرايط قيامت و علائم آن از قبيل: طلوع خورشيد از مغرب و … ظاهر مى‏شود. با اينهمه جايز است كه امام وقت قيامت را نداند.

 

بيان آيه 188

شأن نزول:

گويند: اهل مكه گفتند، اى محمد، آيا خداوند بتو خبر نمى‏دهد كه نرخها كى ترقى مى‏كند تا جنس خريدارى كنى و سود ببرى؟ آيا بتو نمى‏گويد: كدام زمينى دچار خشكسالى مى‏شود تا به سر زمينى برويم كه گياه آن مى‏رويد و نعمت آن فراوان است؟ از اينرو اين آيه نازل شد.

 

 

مقصود:

قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ‏: بگو جز آنچه خداوند بخواهد و در اختيار من قرار دهد، من مالك هيچ سود و زيانى براى خود نيستم.

وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ: تنها از علوم غيبى، آنها را مى دانم كه خداوند بمن تعليم كند و اگر از پيش خود چيزى مى‏دانستم در سالهاى فراوانى براى سالهاى تنگى ذخيره مى‏كردم و وقت ارزانى براى روز گرانى اجناسى مى‏خريدم.

مجاهد و ابن جريج گويند: يعنى اگر غيب مى‏دانستم، پيش از فرا رسيدن اجل، كارهاى شايسته را فراوان انجام مى‏دادم و آنچه افضل بود، بر مى‏گزيدم. زجاج گويد: يعنى اگر غيب مى‏دانستم، هر چه از من در مورد قيامت و امور ديگر سؤال مى‏شد، جواب مى‏دادم.

وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ: و گرفتار زيان و تهيدستى نمى‏شدم، برخى گويند: يعنى به خيال شما جنون نداشتم. برخى گويند: يعنى مواجه با تكذيب شما نمى‏شدم، زيرا اگر بهمه چيز عالم بودم، تمام سؤالات شما را جواب مى‏دادم و تصديقم مى‏كرديد. برخى گويند: يعنى از جانب دشمنان زيانى نمى‏ديدم، زيرا قبلا علم داشتم و خود را از آنها حفظ مى‏كردم.

إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‏: من براى مردم مؤمن ترساننده از عذاب و بشارت دهنده به ثوابم. علت اينكه فقط مردم مؤمن را مى‏گويد، اين است كه آنها فقط از بشارت و تهديد او استفاده مى‏كنند و گرنه او براى تمام مردم، انجام وظيفه مى‏كند.

اينكه مى‏گويد: «إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ» دليل است بر بطلان قول جبريان، زيرا اگر همه كارها مخلوق خدا بود، استثناى از آن صحيح نبود، به نظر جبريان، هيچكس مالك چيزى نيست ولى در اين آيه مى‏گويد: آنچه را بخواهد من مالك هستم.

و اينكه مى‏گويد: «وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ» دليل است بر اينكه قدرت، قبل از فعل است، زيرا اگر همراه فعل بود، نمى‏توانست بوقت علم غيب، طلب خير كثير كند.

 

 

نظم آيه:

ابو مسلم گويد: چون در آيه پيش بيان كرد كه پيامبر خدا غيب نمى‏داند، در اينجا بيان كرد كه علم غيب، مخصوص كسى است كه مالك سود و زيان است. يعنى خدا.

برخى گويند: اين آيه نيز در جواب سؤال ايشان است. يعنى: من كه مالك سود و زيان خود نيستم، چگونه علم غيب دارم؟!

 

 

[سوره الأعراف (7): آيات 189 تا 193]

هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها فَلَمَّا تَغَشَّاها حَمَلَتْ حَمْلاً خَفِيفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَتْ دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهُما لَئِنْ آتَيْتَنا صالِحاً لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ (189) فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِيما آتاهُما فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ (190) أَ يُشْرِكُونَ ما لا يَخْلُقُ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ (191) وَ لا يَسْتَطِيعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَ لا أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ (192) وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى‏ لا يَتَّبِعُوكُمْ سَواءٌ عَلَيْكُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صامِتُونَ (193)

[5]

ترجمه:

اوست كه شما را از نفس واحد آفريد و همسرش را از خودش آفريد تا با او انس گيرد. همين كه او را در برگرفت، احساس حملى سبك كرد. مدتى گذشت تا اينكه سنگين شد و هر دو خداى خويش را خواندند كه اگر فرزندى صالح بما بدهى، از سپاسگزاران خواهيم بود. چون به آنها فرزند صالح داد، براى او در آن فرزند شريك قرار دادند و خداوند برتر است از آنچه شريكش قرار مى‏دهند. آيا كسى را شريك قرار مى‏دهند كه خالق نيست و مخلوق است و نمى‏تواند آنها را و خود را يارى كند؟! اگر بتها را بهدايت بخوانيد، شما را تبعيت نمى‏كنند. مساوى است كه آنها را بخوانيد يا نخوانيد.

 

بيان آيه 189 تا 193

قرائت‏

شركاء: اهل مدينه و ابو بكر «شركاء» بكسر شين و سكون راءِ و ديگران به صيغه جمع خوانده ‏اند. هر دو قرائت بيك معنى است. زيرا مصدر هم به معناى صفت بكار مى‏رود.

لا يتبعوكم: نافع در اينجا و در سوره شعراءِ به سكون تاء و ديگران به تشديد خوانده ‏اند. هر دو قرائت بيك معنى است.

 

 

مقصود

در آيه پيش، نام خداوند برده شد و در اين آيات در باره يگانگى او مى‏فرمايد:

هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها: اين خطاب به بنى آدم است، يعنى خداوند شما را از آدم آفريد و همسرش حوا نيز از خود آدم خلق كرد، تا با او انس بگيرد.

فَلَمَّا تَغَشَّاها حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفاً: همين كه او را در آغوش كشيد و با او در آميخت احساس حملى سبك كرد.

فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَتْ دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهُما لَئِنْ آتَيْتَنا صالِحاً لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ‏:

مدتى اين حمل سبك بود و مى‏توانست نشست و برخاست و آمد و رفت كند و حمل او را مانع نمى‏شد. همين كه حمل بزرگ شد و احساس سنگينى كرد، آدم و حوا، هر دو از خداوند درخواست كردند كه اگر بما فرزندى صالح و بقولى نسلى صالح و سالم عطا كنى، در برابر اين نعمت ترا شكر گزارى خواهيم كرد. اين سؤال را از اين جهت كردند كه مى‏خواستند با داشتن فرزندى شايسته، از وحشت و غم تنهايى نجات يابند.

هر گاه يكى از آنها بجايى مى‏رفت، ديگرى تنها مى‏ماند و همدمى نداشت. ممكن‏ است منظور از صالح، نيكو كار و غير مفسد باشد.

فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِيما آتاهُما: و چون خداوند به آنها طبق درخواستشان فرزندى شايسته داد، در آنچه به آنها عطا كرده بود، برايش شريك قرار دادند. در باره مرجع ضمير «جعلا» اختلاف است و چند وجه گفته‏اند:

1- از آنجا كه حوا از هر شكمى يك پسر و يك دختر مى‏زاييد، اين ضمير به پسر و دختر بر مى‏گردد. يعنى اينها براى خداوند شريك قرار دادند. اينها نعمتهاى خدا را از ديگرى دانستند و در نتيجه مشرك شدند و به بتها گرويدند.

2- حسن و قتاده گويند: منظور زن و مردهايى است كه از اولاد آدم هستند.

اصم مى‏گويد: مقصود اين است كه خداوند شما انسانها را از نفس واحد آفريده و براى آن نفس نيز همسرى از جنس خودش قرار داده است. پس آيه در باره آدم و حوا نيست چنان كه مى‏فرمايد: «وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها» (روم- 21: از آيات خدا اين است كه از جنس خودتان براى شما جفت‏هايى آفريده كه به آنها انس گيريد) يعنى همين كه مردها همسر خود را در آغوش كشيدند و با او در آميختند، احساس حملى سبك مى‏كند و چون سنگين شد، زن و شوى از خداوند مى‏خواهند كه به آنها فرزندى صالح بدهد تا او را شكر كنند. هنگامى كه خداوند دعاى آنها را مستجاب كرد، فرزندان را بنام «عبد العزى» و «عبد اللات» و «عبد منات» مى‏نامند و ديگرى را در بخشش اين نعمت با خدا شريك مى‏سازند.

فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ‏: در اينجا مطلب توسعه پيدا مى‏كند و شامل حال تمام مشركين مى‏شود و اختصاصى به آن پدر و مادرى كه بجاى شكر گزارى مشرك شدند، ندارد. مى‏فرمايد: خداوند برتر است از آنچه آنها شريكش قرار مى‏دهند.

ابو مسلم گويد: در اين آيه خطاب بعموم مردم است كه از نفس واحد، يعنى آدم آفريده شدند و همسر او حوا نيز از خودش آفريده شد. پس از ذكر اين مطلب، داستان آدم و حوا تمام شد و بوصف اولاد مشرك آدم پرداخت كه از خداوند فرزند خوب خواستند و چون به آنها عطا كرد، مشرك شدند. ممكن است در ابتدا ذكر عموم شود آن گاه بوصف حال بعض، پرداخته شود. چنان كه مى‏فرمايد: «هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتَّى إِذا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ» (يونس 22:

خداوند شما را در خشكى و دريا بحركت در آورد. هنگامى كه در كشتى هستيد و بادى خوش آنها را بحركت در مى‏آورد و … در اين آيه، نخست همه را مخاطب ساخته، سپس كشتى سواران را. در آيه مورد بحث نيز نخست خبر داده است كه تمام مردم از آدم و حوا خلق شده‏اند. سپس به شرح حال كسانى پرداخته است كه از خدا آن حاجت را ميخواهند و همين كه حاجتشان را برآورد، در عطيه او برايش شريك قرار مى‏دهند. ممكن است از اول خطاب به مشركين باشد، زيرا هر فردى از بنى آدم، مخلوق است از يك نفس و جفتش. اين معنى با قول اصم، نزديك است. طبق اين معنى، منظور از «خلقكم» اين است كه: هر يك از شما را از نفس واحد آفريده است.

نمونه آن در قرآن اين آيه است: «وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ» (نور- 4: كسانى كه بزنهاى پاكدامن نسبت زنا مى‏دهند و چهار شاهد نمى‏آورند، بهر يك از آنها هشتاد تازيانه بزنيد) 3- ضمير در «جعلا» به آدم و حوا بر مى‏گردد و تقدير آن «جعل اولادهما» است. يعنى: اولاد آدم و حوا براى خدا شريك قرار دادند. پس مضاف حذف شده و مضاف اليه، جانشين آن شده است. مثل: «وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً» (بقره 72) اين خطاب به بنى اسرائيل است. يعنى: هنگامى كه اسلاف شما شخصى را كشتند، نه خود شما.

بدين ترتيب، ضميرها از اول تا آخر آيه، به آدم و حوا بر مى‏گردد. مؤيد اين قول، جمله‏ «فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ» است.

4- اهل تسنن روايت كرده‏اند كه: آدم و حوا در نامگذارى فرزندشان براى خدا شريك قرار دادند. جريان از اينقرار بود كه آنها مدتى صاحب فرزند نمى‏شدند، وقتى كه به شيطان رسيدند، پيش او شكايت كردند. گفت: اگر كارى كنم كه صاحب فرزند شويد، او را بنام من نامگذارى مى‏كنيد؟ گفتند: نام تو چيست؟ گفت: نامم‏ حرث است.[6] هنگامى كه صاحب فرزند شدند، نامش را «عبد الحرث»[7] گذاشتند.

اين قول از ابن فضال است.

برخى گويند: وقتى كه حوا باردار شد، شيطان نزد او رفت و گفت: از كجا مى‏دانى كه طفل تو حيوانى نباشد؟ حوا به آدم گفت: كه شخصى گفته است كه طفل من حيوان است و من احساس سنگينى مى‏كنم. هر دو در فكر بودند تا اينكه باز شيطان نزد او رفت و گفت: اگر از خدا بخواهم كه طفل ترا سالم به دنيا آورد و درد زاييدن را بر تو آسان كند، او را عبد الحرث مى‏نامى؟ حوا در اول راضى نمى‏شد ولى تدريجاً او و آدم هر دو راضى شدند. نام شيطان پيش ملائكه حارث بود.

اين معنى با عقل سازگار نيست، زيرا دلائل قطعى در دست داريم كه انبيا معصوم هستند و مرتكب شرك و معصيت و طاعت شيطان نمى‏شوند. ما اگر معناى آيه را هم نفهميم، مسلم مى‏دانيم كه بايد داراى معنايى باشد كه با آن دلائل قطعى و عقلى سازگار باشد. اگر چه وجوهى را كه در معناى آيه گفتيم،- باستثناى وجه اخير- صحيح و واضح هستند. وانگهى علما در روايت اهل تسنن خدشه كرده‏اند و در جاى خود ذكر شده و احتياجى بذكر آن در اينجا نيست. از طرفى آيه بعد دلالت دارد كه آنها بتهايى كه مخلوقند نه خالق، شريك خدا قرار دادند. در حالى كه در روايت مى‏گويد: آنها شيطان را شريك خدا دانستند. پس آيه با روايت عامه، هيچ سازشى ندارد.

بلخى از جماعتى از علما نقل كرده است كه اگر اين روايت صحيح باشد، تنها مى‏رساند كه آدم و حوا در نامگذارى فرزندشان شرك آوردند و اين عمل در صورتى كه همراه با پرستش شيطان نباشد، نه كفر است و نه معصيت. طبرى نيز همين وجه را اختيار كرده است. عياشى در تفسير خود از ائمه (ع) روايت كرده است كه شرك آدم و حوا شرك در عبادت نبود، بلكه شرك در طاعت بود.

أَ يُشْرِكُونَ ما لا يَخْلُقُ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ‏: منظور توبيخ و سرزنش آنهاست‏ كه با خدا به پرستش جماداتى مى‏پردازند كه چيزى خلق نمى‏كند و كارى كه سزاوار عبادت باشد انجام نمى‏دهد و در عين حال مخلوق هم هستند. كلمه «ما» به معناى چيزهاى غير عاقل است و از اينجا بر مى‏آيد كه آنچه آنها شريك خدا قرار مى‏دادند بتها بودند نه شيطان. علت اينكه با جمله‏ «وَ هُمْ يُخْلَقُونَ» ضمير ذوى العقول به آنها بر مى‏گرداند، اين است كه مى‏خواهد بگويد: بتها و بت پرستان هر دو مخلوق خداوند متعال هستند. ممكن است از اين لحاظ باشد كه بتها مورد تعظيم آنها بودند و بعنوان موجوداتى قادر و عاقل پرستيده مى‏شدند، از اينرو ضمير ذوى العقول به غير ذوى العقول برگشته است. چنان كه مى‏فرمايد: «وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ» (يوسف- 4: ستارگان و ماه و خورشيد را ديدم كه براى من سجده مى‏كنند.) وَ لا يَسْتَطِيعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَ لا أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ‏: چيزهايى را شريك خدا قرار مى‏دهند و پرستش مى‏كنند كه نه از عهده يارى و حمايت آنها بر مى‏آيند و نه از عهده حمايت و يارى خودشان. چنين موجودى در نهايت عجز و زبونى است و كارى از دستش ساخته نيست و نمى‏تواند معبود باشد.

وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى‏ لا يَتَّبِعُوكُمْ‏: ابو على جبائى گويد: يعنى اگر بتها را بهدايت دعوت كنيد، قبول هدايت نمى‏كنند. يعنى بقدرى ضعيفند كه نه از عهده هدايت كسى بر مى‏آيند و نه خودشان مى‏توانند هدايت پذير باشند.

حسن گويد: يعنى اگر مشركين را كه بر كفر اصرار دارند، بدين حق بخوانى ايمان نمى‏آورند. چنان كه مى‏فرمايد: «سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ» (بقره- 6: مساوى است كه آنها را بترسانى يا نترسانى آنها ايمان نمى‏آورند).

سَواءٌ عَلَيْكُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صامِتُونَ‏: تفاوتى ندارد كه آنها را بخوانيد يا نخوانيد. علت اينكه بجاى «صامتون» فعل بكار نمى‏برد، اين است كه هم شامل ماضى شود و هم شامل حال. در اينجا تقابل ميان دو جمله، دلالت بر ماضى و صورت «صامتون» دلالت بر حال دارد.

 

[سوره الأعراف (7): آيات 194 تا 195]

إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (194) أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِها أَمْ لَهُمْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها قُلِ ادْعُوا شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ (195)

[8]

ترجمه:

آنان را كه جز خدا مى‏خوانيد، موجودات ضعيفى هستند مثل شما- آنان را بخوانيد تا اگر راست مى‏گوييد، شما را اجابت كنند! آيا آنها را پايى است كه با آن راه بروند يا دستى است كه دفاعى كنند يا چشمى است كه ببينند يا گوشى است كه بشنوند؟

بگو: شركاى خود را بخوانيد. سپس با من نيرنگ كنيد و مرا مهلت ندهيد.

 

بيان آيه 194- 195

قرائت:

يبطشون: ابو جعفر در اينجا و در قصص و دخان بضم طاء و ديگران بكسر خوانده‏اند و كسر افصح است.

كيدون: هشام و يعقوب ياء آخر را آورده و ديگران حذف كرده‏اند. در «تنظرون» نيز يعقوب به ياء خوانده است. ابو على فارسى گويد: فواصل آيات در حكم قافيه شعر هستند و همانطورى كه ياء در قافيه بايد حذف شود، در آخر آيه هم حذف مى‏شود. أعشى شاعر گويد:

فهل يمنعنى ارتياد البلاء د من حذر الموت ان ياتين‏

يعنى: آيا گردش در بلاد، مانع مى‏شود كه مرگ به سراغ من نيايد؟ (ياء آخر «ياتين» حذف شده است)

 

 

مقصود:

اكنون بمنظور اتمام حجت، بر مشركين مى‏فرمايد:

إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ‏: اين بتها كه شما آنها را خدا مى‏خوانيد و در برابر آنها كرنش مى‏كنيد، خود مخلوقاتى مثل شما و در برابر فرمان خدا رام و تسليم هستند. اينها از اين نظر، بندگان خدا شمرده مى‏شوند و در برابر خدا ذليل هستند. كلمه «عباد» يعنى خوارها و فرومايه‏ ها. چنان كه مى‏فرمايد: «وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرائِيلَ» (شعراء 22: آيا بر من منت مى‏گذارى كه بنى اسرائيل را خوار كردى؟) فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ‏: اين دعا با دعاى اول فرق مى‏كند. يعنى براى رفع مشكلات و گرفتاريها آنها را بخوانيد، تا شما را اجابت كنند. لام امر در اينجابراى بيان عجز بتهاست. مثل: «هاتُوا بُرْهانَكُمْ» (انبياء 24) يعنى از آوردن برهان عاجزيد.

إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‏: ابن عباس گويد: يعنى اگر راست مى‏گوييد آنها را بپرستيد و از آنها پاداش بگيريد.

أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِها أَمْ لَهُمْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها: آيا اين بتها داراى دست و پا هستند تا در راه مصالح شما حركت كنند يا براى شما كارى انجام دهند؟ آيا اينها داراى گوش و چشم هستند كه بشنوند و ببينند؟! شما كه داراى اين قوا هستيد از آنها بهتريد. پس چرا در برابر موجودى پست‏تر از خود كرنش مى‏كنيد؟! سپس بمنظور تقبيح بيشتر اعمال آنها مى‏فرمايد:

قُلِ ادْعُوا شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ‏: به آنها بگو: اين بتها را كه گمان مى‏كنيد خدا هستند و آنها را در مال خود شريك مى‏سازيد و از چار پايان و غير چارپايان سهمى هم به آنها مى‏دهيد و آنها را مى‏پرستيد، بخوانيد. آن گاه همگى با من نيرنگ كنيد و مرا مهلت ندهيد.

منظور اين است كه شما و بتهاى شما نمى‏توانيد بمن صدمه وارد كنيد، زيرا معبود من مرا يارى مى‏كند و شر نيرنگ بازان را از من دور مى‏سازد، اما معبود شما قادر بر يارى شما نيست. اكنون اين گوى و اين ميدان!

 

 

[سوره الأعراف (7): آيات 196 تا 200]

إِنَّ وَلِيِّيَ اللَّهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ (196) وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَكُمْ وَ لا أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ (197) وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى‏ لا يَسْمَعُوا وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ (198) خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ (199) وَ إِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (200)

[9]

ترجمه:

يار و ياور من خدايى است كه قرآن را نازل كرده، صالحان را حمايت مى‏كند.

آنان كه شما مى‏خوانيد، نمى‏توانند شما و خويشتن را يارى كنند. و اگر آنها را بهدايت بخوانيد نمى‏شنوند و مى‏بينى كه به تو نگاه مى‏كنند و نمى‏بينند. عفو را بگير و به نيكى امر كن و از جاهلان اعراض كن. اگر شيطان ترا وسوسه كند، بخدا پناه ببركه شنوا و دانا است.

 

بيان آيه 196 تا 198

مقصود:

اكنون خداوند بعد از يارى پيامبر خود به او دستور مى‏دهد كه به مشركين بگويد:

إِنَّ وَلِيِّيَ اللَّهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ‏: كسى كه مرا يارى مى‏كند و شر شما را از من دور مى‏سازد، خدايى است كه قرآن را بمنظور تاييد من، نازل فرموده و مردمى را كه اهل تقوى باشند، يارى مى‏كند، اين يارى كردن خداوند هم بوسيله استدلال است و هم بوسيله دفاع عملى.

وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَكُمْ وَ لا أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ‏:

اما بتها و معبودهاى شما قادر نيستند كه شما را يارى كنند يا از شما دفاع كنند. حتى از يارى خويشتن نيز عاجز هستند. اين مطلب باز هم تكرار ميشود: زيرا قبلا منظور سركوبى و توبيخ بت پرستان بود و اينجا منظور فرق گذاشتن ميان موجودى است كه قابل پرستش است و موجودى كه قابل پرستش نيست. تو گويى پيامبر اسلام مى‏گويد:

معبود من مرا يارى مى‏كند و معبود شما نه شما را يارى مى‏كند و نه خود را! وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى‏ لا يَسْمَعُوا: جبائى و فراء گويند: يعنى اگر بتها را بسوى هدايت و رشد بخوانيد، دعاى شما را نمى‏شنوند، حسن گويد: يعنى اگر مشركين را بسوى دين بخوانيد، نمى‏شنوند.

وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ‏: آنها را طورى ساخته‏ايد كه خيره خيره بشما نگاه مى‏كنند ولى چيزى نمى‏بينند. البته اين نگاه كردن، مجازى است، زيرا جماد نمى‏تواند بچيزى نگاه كند.

حسن و مجاهد و سدى گويند: منظور مشركين عرب است كه به پيامبر نگاه مى‏كردند، اما حجت او را نمى‏ديدند.

 

 

بيان آيه 199- 200

لغت:

عفو: در سوره بقره ذيل «قل العفو» در باره آن گفتگو كرده‏ايم. (آيه 219) عرف: ضد نكر، هر صفت نيكو نزع: فريفتن و از جاى كندن. برخى گويند: يعنى فساد. زجاج گويد: نزغ شيطان يعنى وسوسه او

 

 

مقصود:

قبلا پيامبر خود را امر كرد كه مردم را دعوت و تبليغ رسالت كند. در اينجا بمنظور تعليم افعال پسنديده و مكارم اخلاق و خصال مى‏فرمايد:

خُذِ الْعَفْوَ: زيادى اموال مردم را بگير. يعنى هر چه از مخارج آنها زياد آيد. پيامبر، در ابتدا زيادى اموال را از مردم مى‏گرفت. هنگامى كه آيه زكات نازل شد، اين حكم نسخ شد، زيرا اين سوره، مكى است. اين معنى از ابن عباس و سدى و ضحاك است. مجاهد و حسن گويند: يعنى مردم را عفو كن و نسبت به آنها سختگير نباش و در حقوق واجب خدا و مردم و حقوق غير واجب، گذشت داشته باش. در خبر است كه: خداوند بنده‏اى را دوست مى‏دارد كه اهل مسامحه باشد، بخرد، بفروشد، قضاوت كند و بقضاوت ديگران تن دهد. برخى گويند: منظور قبول عذر مردم و ترك مؤاخذه آنها در برابر بدرفتاريهاست. در روايت است كه وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر معناى آن را از جبرئيل پرسيد، گفت نمى‏دانم، از خداوند سؤال مى‏كنم. هنگامى كه بازگشت، گفت:

خداوند ترا امر مى‏كند كه كسى بتو ظلم كند، عفو كنى و كسى كه ترا محروم كرد عطا كنى و كسى كه از تو گسست، به او نزديك شوى.

وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ‏: بهر چه از نظر عقل و شرع، پسنديده است و قبحى ندارد، امر كن، برخى گويند: يعنى بهر خصلت پسنديده.

وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ‏: از مردم نادان، بعد از آن كه بر آنها اتمام حجت كردى و از هدايت آنها مأيوس شدى، اعراض كن تا از قدر و منزلت تو كاسته نشود، زيرا گفتگو كردن با آدم سفيه و نادان موجب حقارت انسان مى‏شود. نمى‏توان گفت اين آيه، با آيه قتال نسخ شده است، زيرا اين آيه، عام است و با آيه قتال، كافر از آن استثنا شده است.

ابن زيد گويد: وقتى كه اين آيه نازل شد، عرض كرد: با غضب چه بايد كرد؟ از اينرو آيه بعد نازل شد.

وَ إِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ‏: هر گاه شيطان در دل تو وسوسه كند، از خداوند بخواه تا ترا در پناه خود حفظ كند. اين معنى از ابن عباس است، برخى گويند يعنى اگر شيطان ترا از اطاعت دستور خدا منع كرد، بخدا پناه ببر.

إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏: خداوند شنوا و داناست. برخى گويند: يعنى دعاى ترا مى‏شنود و بحال تو آگاه است. برخى گويند: نزغ اولين وسوسه و مس بعد از دست يافتن است.

از اينرو خداوند ميان پيامبر و ديگران فرق گذاشته است. در مورد پيامبر، «إِمَّا يَنْزَغَنَّكَ» گفته و در باره ديگران مى‏گويد: «إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ» (آيه بعد)

 

 

[سوره الأعراف (7): آيات 201 تا 203]

إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ (201) وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ ثُمَّ لا يُقْصِرُونَ (202) وَ إِذا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآيَةٍ قالُوا لَوْ لا اجْتَبَيْتَها قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما يُوحى‏ إِلَيَّ مِنْ رَبِّي هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (203)

[10]

ترجمه:

آنان كه تقوى پيشه كرده‏اند، هر گاه وسوسه‏اى شيطانى آنها را لمس كند، متذكر ميشوند و براى رشد و صلاح بصيرت دارند. و شيطانها مشركين را بگمراهى مى‏كشانند و از آنها دست برنمى‏دارند. هر گاه آيه‏اى براى آنها نياورى، گويند: چرا آيه‏اى اختيار نكردى و نياوردى؟ بگو: همانا پيرو آن چيزى هستم كه از خدايم بمن وحى شود. اين است براهين خداى شما و هدايت و رحمت براى مردم مؤمن.

 

بيان آيه 201 تا 203

قرائت:

طائف: بصريان و ابن كثير و كسايى و بعضى «طيف» بدون الف و ديگران «طائف» خوانده‏اند. طيف مصدر و به معناى عارض شدن خاطرات شيطانى است.

طائف، اسم فاعل است. استعمال مصدر، بيشتر است. شاعر گويد:

الا يا لقومى لطيف الخيا ل ارق من نازح ذى دلال‏

يعنى: هان اى قوم من، مرا از عارض شدن خيالى كه رقيقتر از كسى است كه از دور ناز و غمزه كند، نجات دهيد.

يمدونهم: اهل مدينه بضم ياء و كسر ميم و ديگران بفتح ياء و ضم ميم خوانده‏اند. ابو على گويد: قرائت اول، در قرآن كريم در مورد امور پسنديده آمده است. مثل: «أَمْدَدْناهُمْ بِفاكِهَةٍ» (طور 22: آنها را بميوه امداد كرديم) در مورد غير امور پسنديده قرائت دوم بكار مى‏رود. مثل: «يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ» (بقره 15: آنها را در سر كشى مدد مى‏كند) پس قرائت دوم بهتر است.

يقصرون: عيسى بن عمر اين كلمه را بفتح ياء و ضم صاد خوانده است. هر دو قرائت بيك معنى است.

 

 

لغت:

ممسوس: كسى كه جن زده شده باشد.

اجتباء: برگزيدن، جبايه: جمع آورى خراج.

بصائر: براهين. جمع بصيرة اين كلمه در سوره انعام ذيل آيه 104 مورد بحث واقع شده است.

 

 

اعراب:

اذا: اولى ظرف زمان و از أدات شرط و دومى ظرف مكان و براى مناجات است.

 

 

مقصود:

اكنون در باره روش متقين، بهنگام عارض شدن وسوسه‏هاى شيطانى گفتگو كرده، مى‏فرمايد:

إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ: آنان كه از راه اجتناب معاصى تقوى پيشه كرده‏اند، هر گاه شيطان آنها را وسوسه كند و به معصيت وادارد، بياد عقاب مى‏افتند و معصيت را مرتكب نمى‏شوند و متوجه رشد و صلاح خود هستند. اين معنى از ابن عباس و سدى است. حسن گويد: يعنى هنگامى كه شيطان با وسوسه‏هاى خود آنها را طواف كند، بياد خدا مى‏افتند. سعيد بن جبير گويد: او مردى است كه دچار خشم مى‏شود و همين كه متذكر شد، خشمش فرو مى- نشيند. مجاهد نيز چنين گفته است. از وى نيز نقل شده است كه مقصود مردى است كه تصميم بگناه مى‏گيرد و با ياد خدا آن را ترك مى‏كند. برخى گفته‏اند: طائف يعنى غضب و طيف يعنى جنون.

وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ ثُمَّ لا يُقْصِرُونَ‏: شيطانها كه برادران مشركين شمرده مى‏شوند، گناهان را در نظر آنها مى‏آرايند و از گمراه كردن آنها خود دارى نمى‏كنند. اين معنى از مجاهد و قتاده است. ابن عباس و سدى و جبائى گويند: يعنى شيطان‏ها آنها را به معصيت وادار مى‏كنند و اينها مثل متقين داراى آن تصميم نيرومند نيستند كه از معصيت دست بكشند، وَ إِذا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآيَةٍ قالُوا لَوْ لا اجْتَبَيْتَها: هر گاه براى آنها آيه‏اى بياورى، تكذيب مى‏كنند و هر گاه نياورى، مى‏گويند: همه آياتى كه تو مى‏خوانى، وحى آسمانى نيست. چرا از جانب خودت آيه‏اى نمى‏آورى؟ اين معنى از قتاده و مجاهد و زجاج است. ابن عباس و جبائى و ابو مسلم گويند: يعنى هر گاه آيه‏اى نياورى، مى- گويند: چرا از خداوند درخواست نمى‏كنى كه آيه‏اى بر تو نازل كند؟!

قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما يُوحى‏ إِلَيَّ مِنْ رَبِّي‏: به آنها بگو: من آيات را از پيش خودم نمى‏آوردم. خداوند هر گاه مصلحت بداند آيات خود را نازل مى‏كند. نه هر گاه مردم بخواهند من تابع وحى هستم و از آن منحرف نميشوم. وظيفه من نيست كه از خداوند بخواهم كه آيات خود را نازل كند. مگر اينكه خودش دستور دهد.

هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ‏: اين قرآن دليلها و براهين آشكارى است كه از جانب خداى شماست و امور دين را به انسان نشان مى‏دهد.

وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‏: اين قرآن مردم مؤمن را بسوى رشد و كمال دينى و دنيوى هدايت مى‏كند. علت اينكه تنها هدايت و رحمت را بمردم مؤمن اختصاص مى‏دهد، اين است كه فقط آنها از آن بهره‏مند مى‏شوند. از اين آيه بر مى‏آيد كه كارها و گفته‏هاى پيامبر تابع وحى است نه تابع رأى و قياس.

 

 

نظم آيات:

ابو مسلم گويد: آيه اخير، متصل است به‏ «يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ» يعنى:

از تو آياتى مى‏خواهند و چون نياورى، مى‏گويند: چرا نمى‏آورى؟

برخى گفته‏اند: متصل است به آيه قبل: «وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ» يعنى آنها در گمراهى باقى هستند و هر گاه آيه‏اى نياورى، اين حرفها را مى‏زنند.

 

[سوره الأعراف (7): آيات 204 تا 206]

وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (204) وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلِينَ (205) إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ (206)

[11]

ترجمه:

هنگامى كه قرآن خوانده مى‏شود، گوش كنيد و ساكت باشيد تا به شما رحم شود. خدا را پيش خود با تضرع و ترس و آهسته، بصبح و عصر ياد كن و از غافلان نباش.

آنان كه در پيشگاه خدايت هستند، از عبادت او تكبر نمى‏كنند و او را تسبيح مى‏گويند و برايش سجده مى‏كنند.

 

بيان آيه 204 تا 206

لغت:

انصات: سكوت براى گوش دادن.

آصال: جمع «اصل» و «اصل» جمع «اصيل» ميان عصر و غروب خورشيد.

 

 

اعراب:

تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً: مصدرهايى هستند كه جايگزين صفت شده و حال مى‏باشند.

دُونَ الْجَهْرِ: عطف بر «تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً» يعنى «غير رافعين اصواتكم»

 

 

مقصود:

اكنون دستور مى‏دهد كه مردم قرائت قرآن را استماع كنند.

وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ‏: هر وقت قرآن خوانده مى‏شود، گوش كنيد و ساكت شويد، تا از پندهاى آن بهره‏مند و مورد رحم خدا واقع شويد. در باره اين وقت، كه بايد قرآن را گوش كرد و ساكت بود، اختلاف است. ابن عباس و ابن مسعود و سعيد بن جبير و سعيد بن مسيب و مجاهد و زهرى گويند: منظور اين است كه اگر مأموم در نماز جماعت، قرائت امام را مى‏شنود، گوش دهد. از امام باقر نيز چنين نقل شده است. گويند: مسلمانها در نماز تكلم و بيكديگر سلام مى‏كردند و هر گاه يكى وارد مى‏شد، مى‏پرسيد: از نماز چقدر خوانده شده است؟ و مسلمين جوابش مى‏دادند. از اينرو خداوند از اينكار نهى كرد و دستور استماع داد. عطا و عمرو بن دينار و زيد بن اسلم گويند: منظور اين است كه مردم خطبه روز جمعه را استماع كنند.

حسن گويد: منظور خطبه و نماز هر دو، مى‏باشد. شيخ طوسى مى‏فرمايد: بهتر از همه: قول اول است، زيرا تنها در همان حال است كه سكوت كردن براى‏ استماع قرآن واجب است. اختلافى نيست كه در غير حال نماز، سكوت و استماع، واجب نيست. از امام صادق (ع) روايت شده است كه: سكوت براى استماع قرآن در حال نماز و غير حال نماز، واجب است. شيخ طوسى مى‏گويد: استماع قرآن در غير حال نماز، مستحبّ است. در كتاب عياشى از امام صادق (ع) نقل شده است كه ابن كوا پشت سر امير المؤمنين در حال نماز، اين آيه را خواند: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ» حضرت سكوت كرد. عبد اللَّه بن ابى يعفور مى‏گويد:

خدمت امام صادق (ع) عرض كردم: شخصى مشغول قرائت قرآن است. آيا بر كسى كه صداى او را مى‏شنود، استماع واجب است؟ فرمود: آرى، هر گاه قرآن نزد تو خوانده شود، بايد سكوت و استماع كنى.

زجاج گويد: ممكن است منظور اين باشد كه بدستور قرآن عمل كنيد و تجاوز نكنيد، زيرا «سمع اللَّه دعائك» يعنى خداوند دعاى ترا اجابت كرد. چه او شنوا و داناست. جبائى گويد: اين آيه، در ابتداى تبليغ نازل شد، تا مردم دقت كنند و بفهمند. احمد حنبل گويد: باجماع امت، اين آيه. در باره نماز نازل شده است.

وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ‏: اين خطاب به پيامبر و مقصود عموم است. برخى گويند: خطاب به شنونده قرآن است. يعنى: از روى تضرع و خوف با صداى آهسته، خداوند را با تسبيح و تهليل و حمد، ياد كن. زراره نقل كرده است كه: هر گاه مشغول نماز جماعت و مأموم هستى، سكوت كن و پيش خودت تسبيح بگوى. يعنى: در مواردى كه امام آهسته قرائت مى‏كند. برخى گويند:

منظور اين است كه بوسيله تفكر، در ياد نعمتهاى خداوند باش. برخى گويند:

يعنى بياد صفات بزرگ و نامهاى نيكوى خدا باش. اينكه مى‏گويد: از روى تضرع و خوف، براى اين است كه: دعايى كه با تضرع و ترس همراه باشد، بهتر مستجاب مى‏شود. جبائى مى‏گويد: ذكرى كه در نفس باشد، از ريا دورتر است. اينكه مى- گويد: با صداى آهسته، منظور اين است كه: صدا معتدل باشد و از حد خود تجاوز نكند. چنان كه مى‏فرمايد: «وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَ لا تُخافِتْ بِها» (اسراء 110:نماز را بلند و آهسته مخوان) ابن عباس گويد: منظور اين است كه امام: صداى خود را بطورى بلند كند كه مأمومين صدايش را بشنوند.

بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ‏: قتاده گويد: يعنى صبح و شام در ياد خدا باشيد. مقصود اين است كه دائم الذكر باشيد. برخى گويند: علت اينكه تنها صبح و شام را ميگويد، اين است كه در اين دو وقت، قلب انسان از فكر معاش آسوده است و بهتر مى‏تواند بياد خدا باشد.

وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلِينَ‏: و از كسانى كه از دعا و ذكر غافلند، نباش. ابن زيد و مجاهد و ابن جريج گويند: آيه متوجه كسى است كه مامور به استماع قرآن و سكوت شده است. مسلمين هر گاه قرآن را مى‏شنيدند، با شنيدن نام بهشت و دوزخ صداى خود را بدعا بلند مى‏كردند.

جبائى گويد: اين آيه دلالت دارد بر اينكه هر كس در موقع دعا صداى خود را بلند كند، خطا كار است. اكنون بمنظور تشويق بذكر دعا مى‏فرمايد:

إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ‏: حسن و ديگران گويند: يعنى فرشتگان كه در پيشگاه خداوند هستند، با همه قدر و منزلتى كه دارند، خدا را عبادت مى‏كنند و از ياد او غفلت نمى‏ورزند. مقصود اينكه: اگر شما تكبر كنيد، كسانى كه برتر از شما هستند و در پيشگاه خداوند شرف و برترى دارند، از عبادتش تكبر نميكنند.

منظور از اينكه، آنها در پيشگاه خدا هستند، تشريف و تجليل آنهاست نه قرب مكانى. برخى گويند: يعنى آنها در مكانى مقدس و با شرافت هستند و جز خدا كسى بر آنها حكم نمى‏راند. بر خلاف بشر! زجاج گويد: هر كس برحمت و فضل خدا نزديك است، در پيشگاه خداست.

وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ‏: اينان خدا را از آنچه در خور مقامش نيست، تنزيه و در برابرش خضوع مى‏كنند. برخى گويند: يعنى نماز مى‏گزارند.

بدون خلاف: اين آيه، آيه سجده و اولين سجده‏هاى قرآن است، در باره سجده آن، اختلاف است. ابو حنيفه گويد: واجب و شافعى گويد: مستحبّ مؤكد است.

عقيده شيعه نيز بر استحباب است.


[سوره الأعراف (7): آيات 175 تا 178]

[1] – سوره اعراف آيه 159- 160 جزءِ 9 سوره 7

[2] – عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف- حاج مسترحمى.

[3] – سوره اعراف آيه 161 و 162 جزء 9 سوره 7

[4] – سوره اعراف آيه 163- 164 جزءِ 9 سوره 7

[5] – سوره اعراف آيه 165 تا 168 جزء 9 سوره 7

[6] – سوره اعراف آيه 169- 170 جزء 9 سره 7

[7] – سوره اعراف آيه 171 تا 174 جزءِ 9 سوره 7

[8] – شاعر، گويد

: مردم همه بفطرت توحيد زاده‏اند اين كفر عارضى بود و عارضى نيروى‏

[1] – سوره اعراف آيه 175 تا 178 جزءِ 9 سوره 7

[2] – سوره اعراف آيه 179 تا 181 جزءِ 9 سوره 7

[3] – سوره اعراف آيه 182 تا 186 جزء 9 سوره 7

[4] – سوره اعراف آيه 187- 188 جزء 9 سوره 7

[5] – سوره اعراف آيه 189 تا 193 جزء 9 سوره 7

[6] ( 1- 2): حارث، عبد الحارث، تفسير ابو الفتوح- مسترحمى

[7] ( 1- 2): حارث، عبد الحارث، تفسير ابو الفتوح- مسترحمى

[8] – سوره اعراف آيه 194- 195 جزء 9 سوره 7

[9] – سوره اعراف آيه 196 تا 200 جزء 9 سوره 7

[10] – سوره اعراف آيه 201 تا 203 جزء 9 سوره 7

[11] – سوره اعراف آيه 204 تا 206 جزء 9 سوره7

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏10، ص: 154

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=