یونس --ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره یونس 10 الی 20

[سوره يونس (10): آيات 11 تا 12]

وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللَّهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ فَنَذَرُ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (11)

وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا إِلى‏ ضُرٍّ مَسَّهُ كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفِينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (12)

 

 

 

ترجمه:

و اگر خدا در مورد شتاب مردم در (استجابت) دعاى شر شتاب ميفرمود همانند دعاى خير محققاً عمرشان سر آمده بود (و نابود شده بودند) ولى ما كسانى را كه انتظار قيامت را ندارند بحال خود واميگذاريم كه در سركشى خود سرگردان باشند (11)

 

و چون به انسان محنتى برسد در حال خفته يا نشسته يا ايستاده (در هر حالى كه هست) ما را بخواند، و چون محنتش را برطرف كنيم براه خود برود چنان كه گويى هيچگاه ما را براى محنتى كه بدو رسيده بود نخوانده است اين چنين براى اسرافگران كارهايشان جلوه ‏گر شده است. (12)

 

 

 

تفسير:

باز سخن از علاقه‏ مندان بدنيا و دلبستگان بدان و غافلان از آخرت بميان آورده فرمايد:

«وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللَّهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ» يعنى اگر خداوند دعاى اين مردم را در مورد شر مستجاب ميفرمود و در آن شتاب ميكرد، يعنى وقتى در اثر خشم و ناراحتى به خود و خاندانشان نفرين ميكنند و در استجابت آن شتاب دارند، مثل اينكه ميگويد: خدا مرا از ميان شما ببرد، يا بفرزندش ميگويد: خدا لعنت كند و بركتت ندهد …

«اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ» يعنى همانطور كه در مورد دعاى خير وقتى اجابتش را زود ميخواهند خدا نيز در اجابت آن تعجيل ميكند.

«لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ» عمرشان بسر آمده بود و نابود شده بودند، ولى خداوند در هلاكتشان شتاب ننموده و بدانها مهلت ميدهد تا توبه كنند. و برخى گفته‏اند: معناى آيه اين است: اگر خداوند در كيفرى كه اينان سزاوارند شتاب كند چنانچه در مورد كار خير شتاب ميكند- و چه بسا در جايى كه مصلحت اقتضاء كند دعاشان نيز به اجابت رسد. اينان يكسره نابود شده بودند، زيرا ساختمان بدن انسانى در دنيا تاب تحمل كيفر آخرت بلكه پائين‏تر آن را ندارد. ولى خداى سبحان آن كيفر را در وقت خود بدانها ميرساند. و اينكه عقاب را شر خوانده بخاطر سختى و زيانى است كه در آن وجود دارد، و فائده‏اش آن است كه اگر در كيفر شتاب كند تكليف برداشته خواهد شد، و تكليف نيز جز بوسيله مرگ برداشته نخواهد شد، و با آمدن و شتاب در مرگ، كسى باقى نخواهد ماند.

«فَنَذَرُ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» يعنى آن دسته مردمانى را كه از روز قيامت و حساب و كتاب واهمه و باكى ندارند واميگذاريم تا در كفر و عدولشان از حق بسوى باطل و سركشى و تمردشان در ظلم و ستم سرگردان و متحير باشند. و «عمه» بمعناى شدت تحير و سرگردانى است.

سپس خداى سبحان از كم صبرى انسان در مقابل ضررها و سختيها خبر داده و ميفرمايد:

«وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ» و چون به انسان مشقت و بلا و محنتى از محنت‏هاى دنيا برسد.

«دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً» در حالى كه بپهلو خفته يا در حال قيام يا قعود يعنى در هر حالى براى رفع آن ما را بخواند و در دعا بكوشد و دفع آن را بخواهد …

و هدفش از اين دعا ثواب آخرتى نيست بلكه غرض او برطرف شدن همان درد و گرفتارى است. و برخى گفته‏اند: تقدير آيه اين است «و اذا مس الانسان الضر مضطجعاً أو قاعداً أو قائماً دعانا لكشفه» يعنى وقتى به انسان در حال خفتن يا در حال قعود يا در حال قيام ناراحتى و زيانى برسد براى برطرف شدن آن ما را بخواند … و در لفظ تقديم و تأخير واقع شده ولى معنا همين است.

«فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ» و چون ما اين زيان و ناراحتى را از او برطرف كرديم و عافيت و سلامتيش را باز گردانديم.

«مَرَّ» از سپاسگزارى ما رو گردان شده و بهمان رفتار سابق خود ادامه ميدهد «كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا إِلى‏ ضُرٍّ مَسَّهُ» گويا هرگز ما را براى رفع گرفتارى خود نخوانده، و از ما درخواست برطرف كردن درد خود را نكرده.

«كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفِينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» حسن گفته يعنى هم چنان كه شيطان و همنوعان گمراهشان دست كشيدن از دعا را در وقت فراغت و آسايش براى آنها جلوه داده همچنين براى اسرافگران يعنى مشركان كردارشان را جلوه و زينت داده.

و محتمل است معنى اين باشد كه اسرافگران براى يكديگر كار خود را جلوه ميدهند.

و خداى سبحان در اين آيه مردمانى را كه پس از سختى آسايش مى‏ بينند و پس از بلاء بنعمت و خوشى ميرسند وادار كرده كه خدا را فراموش نكنند و مراتب سپاسگزارى او را بجا آرند، و از خداى تعالى دوام نعمت را بخواهند.

و نكته ديگرى كه در اين آيه است: امر به شكيبايى در وقت گرفتارى و محنت است، و خداى تعالى گوشزد فرموده كه انسان بايستى براى رسيدن بثواب و اجر هنگام رسيدن بلا بيتابى نكند

.

[ آيات 13 تا 14]

وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ وَ ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا كَذلِكَ نَجْزِي الْقَوْمَ الْمُجْرِمِينَ (13)

ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ (14)

 

 

 

ترجمه:

و همانا پيش از شما ملتهايى را كه ظلم كردند و پيمبرانشان با حجتها بسويشان آمدند و ايمان آوردنى نبودند نابود كرديم، و ما مردمان بزهكار را اينگونه كيفر دهيم (13)

سپس شما را پس از آنها جانشينان در اين زمين كرديم تا بنگريم چگونه رفتار ميكنيد (14).

 

 

 

شرح لغات‏

قرون جمع قرن: مردم هر زمان.

 

 

 

تفسير:

در اين آيات خداى سبحان از بلاهايى كه به امتهاى گذشته فرود آمده خبر ميدهد و اين امت را از نزول آن بلاها بر حذر ميدارد.

«وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ …» ما امتهاى پيشين را هنگامى كه بخويشتن ستم كردند و شرك و عصيان ورزيدند و پس از آنكه پيمبرانشان با معجزات آشكار و حجتهاى واضح بنزدشان آمدند بانواع عذاب نابود كرديم.

«وَ ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا» اين آيه خبر ميدهد كه سرّ اينكه هلاك شدند آن بود كه مسلماً اگر باقى هم ميماندند به پيمبران خود و كتابهايى كه برايشان آمده بود ايمان‏ نميآوردند: و ابو على جبائى به اين آيه استدلال كرده و گفته: در صورتى كه از حال كافرى معلوم باشد كه اگر باقى بماند ايمان ميآورد نگهداشتن او واجب است.

«كَذلِكَ نَجْزِي الْقَوْمَ الْمُجْرِمِينَ» و ما مردمان مشرك را پس از اتمام حجت و علم به اينكه آنها ايمان نياورده و اصلاح نميگردند همچنين در آينده عذاب خواهيم كرد.

«ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ …» سپس اى امت محمد ما شما را پس از ملتهاى گذشته جانشينان در زمين گردانيديم.

«لِنَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ» تا ببينيم عمل شما نسبت بعمل آنها چگونه است، و آيا از آنها پيروى كرده و همانند آنها مستحق عذاب ميگرديد، يا ايمان آورده و شايسته ثواب و پاداش نيك ميشويد؟

و منظور از نگريستن نه نگريستن بچشم و نه تفكر و انديشه بقلب است زيرا اسناد هيچكداميك از آن دو بر خداى تعالى صحيح نيست، بلكه منظور اينست كه خداوند همانند كسى كه در مقام آزمايش و امتحان است با بنده خود اينگونه رفتار ميكند، و پاداش و كيفر خدا بسته بطرز رفتار و عمل بنده است‏

.

[ آيات 15 تا 17]

وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى‏ إِلَيَّ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (15)

قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْراكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (16)

فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْمُجْرِمُونَ (17)

 

 

 

ترجمه‏

و چون آيه ‏هاى روشن ما برايشان خوانده شود آن كسانى كه انتظار ديدار ما (و روز قيامت) را ندارند گويند: قرآنى غير از اين بياور يا آن را عوض كن، بگو مرا نرسد كه آن را از پيش خود عوض كنم، و من جز آنچه را كه بمن وحى ميشود پيروى نميكنم، كه براستى من اگر نافرمانى پروردگارم را كنم از عذاب روزى بزرگ بر خود ميترسم (15)

بگو اگر خدا ميخواست من آن را بر شما نمى‏خواندم و بدان آگاهتان نمى‏ساختم، كه من روزگار درازى پيش از اين در ميان شما زيسته‏ام، آيا تعقل نمى‏كنيد (16)

پس چه كسى ستمكارتر است از آنكه بخدا دروغ ببندد يا آيه‏هاى او را دروغ شمارد، براستى كه بزهكاران رستگار نخواهند شد (17).

 

 

 

شرح لغات:

تلقاء: جهت روبروى چيز.

شأن نزول:

مقاتل گفته: اين آيات درباره پنج تن بنامهاى: عبد اللَّه بن امية مخزومى، و وليد بن مغيرة، و مكرز بن حفص، و عمرو بن عبد اللَّه بن أبى قيس عامرى، و عاص بن عامر بن هاشم نازل شد كه به پيغمبر اكرم- صلى اللَّه عليه و آله- گفتند: قرآنى براى ما بياور كه موضوع دست كشيدن از پرستش «لات» و «عزى» و «مناة» و «هبل» در آن نباشد و از آنها عيبجويى نكرده باشد، يا آن را تغيير و تبديل داده از پيش خود سخنى در اينباره بگو.

و كلبى گويد: اين آيات درباره مستهزءين (مسخره كنندگان) نازل گشت كه گفتند اى محمد قرآنى جز اين بياور كه مطابق طريقه و رفتار ما باشد.

 

 

 

تفسير

«وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ» و چون آيه‏ هاى ما كه در قرآن نازل شده و حلال و حرام و ساير احكام را كه بطور وضوح بيان داشته‏ ايم بر آنها خوانده شود.

«قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا» آنان كه به قيامت و حشر و نشر ايمان نياورده و از عتاب ما نمى‏ترسند و پاداش نيك ما را خواهان نيستند، ميگويند:

«ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا» قرآنى جز اين كه بر ما ميخوانى براى ما بياور.

«أَوْ بَدِّلْهُ» يا آن را بر خلاف آنچه قرائت ميكنى بگردان. و برخى گفته ‏اند: يعنى احكام حلال و حرام آن را تغيير ده، و منظورشان از اين سخن آن بود كه خطر از آنها زائل گشته و آزادانه هر چه ميخواهند انجام دهند.

«قُلْ ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِي» بگو مرا نرسد كه آن را از پيش خود تغيير دهم، و گذشته اين آيه‏ها معجزه است و من قدرت ندارم مانند آنها بياورم.

«إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما يُوحى‏ إِلَيَّ» جز آنچه را بر من وحى ميشود پيروى نميكنم.

«إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» و من اگر نافرمانى پروردگار خود را بكنم و از ديگرى پيروى نمايم از عذاب روز قيامت ميترسم، و كسى كه خواسته است با اين آيه استدلال كند كه نسخ قرآن بسنت جايز نيست از راه صواب بدور رفته، زيرا كلامى را كه پيغمبر بگويد از پيش خود نگفته و از اينرو قرآن نسخ نشده و هيچگاه پيغمبر از پيش خود قرآن را تغيير نخواهد داد و اگر سخنى در نسخ قرآن بگويد همان سخن از جانب خدا است منتهى بصورت قرآن نيست و دليل بر اين همان آيه‏اى است كه خدا فرموده:

«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى‏»[1] پيغمبر از روى هوى و هوس سخن نگويد و هر چه بگويد از روى وحيى است كه بدو شده.

«قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ» يعنى اگر خدا ميخواست آن را بر شما نميخواندم يعنى آن را بر من نازل نميكرد.

«وَ لا أَدْراكُمْ بِهِ» و خدا شما را بدان دانا نميكرد، يعنى بر من نازل نميكرد تا من بر شما بخوانم، و در نتيجه شما بدان دانا گرديد.

«فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ» و من پيش از نزول قرآن روزگار درازى در ميان شما بودم و چيزى از آن بر شما نخواندم و ادعاى پيغمبرى نكردم تا وقتى كه خدا مرا بنبوت مبعوث فرمود.

«أَ فَلا تَعْقِلُونَ» آيا بخردهاى خود در آن انديشه نميكنيد تا بدانيد كه مصلحت در آنى است كه خدا نازل فرموده نه آنچه شما آن را ميخوانيد. على بن عيسى گفته:

عقل آن علمى است كه بتوان بوسيله آن از روى چيز موجود و حاضر بر چيزى كه مخفى و غايب است استدلال كرد، و مردم در اينباره متفاوتند. برخى عاقلتر از ديگران هستند و قدرت بيشترى براى استدلال دارند.

«فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً …» يعنى هيچكس ستمكارتر نيست از آنكه بر خدا افتراء بندد.

«إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْمُجْرِمُونَ» (و براستى كه گروه مجرم رستگار نشوند) حسن گفته منظور از مجرمان مردمان مشرك هستند.

 

 

[ آيات 18 تا 20]

وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ (18)

وَ ما كانَ النَّاسُ إِلاَّ أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فِيما فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (19)

وَ يَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ (20)

 

 

 

ترجمه:

و غير از خدا چيزهايى را مى‏ پرستند كه نه زيانشان رساند و نه سودشان دهد و ميگويند: اينان شفيعان ما در نزد خدا هستند بگو آيا بخدا چيزى را كه در آسمانها و زمينها علم بدان ندارد خبر ميدهيد، خدا منزه است و برتر است از آنچه شريك او سازند (18)

مردم (در آغاز) جز يك امت نبودند آن گاه مختلف گشتند و اگر فرمان پروردگار تو از پيش نگذشته بود حتماً در ميان آنها درباره چيزهايى كه اختلاف ميكنند داورى شده بود (19)

گويند چرا معجزه‏اى (كه در نتيجه آن مردم قهراً مطيع گردند) بر وى نازل نگردد، بگو غيب مخصوص خدا است، پس چشم براه باشيد كه من هم با شما چشم براه آن هستم (20).

 

 

تفسير:

«وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» يعنى اين مشركان بتهايى را مى ‏پرستند كه اگر دست از پرستش آنها بردارند زيانشان نرسانند و اگر پرستششان كنند سودشان ندهند.

سؤال:

اگر كسى بگويد: چگونه خدا اينها را در مورد پرستش بتى كه سود و زيان نرساند نكوهش فرموده در صورتى كه اگر سود و زيان هم ميرساندند باز هم پرستش آنها جايز نبود؟

پاسخ:

اينكه خداى تعالى آنان را در پرستش بتانى كه قادر بسود و زيان نيستند بالخصوص مذمت فرموده بخاطر آن است كه در صورتى كه پرستش آن چيزى كه نتواند بكسى نعمتى دهد اگر چه قدرت بر سود و زيانى داشته باشد قبيح و زشت باشد، در اينصورت پرستش آن جماد بى‏شعورى كه به هيچ وجه قادر بر سود و زيانى نيست زشت‏تر خواهد بود، و از اينجهت است كه خداى تعالى آن را بالخصوص ذكر فرموده و گرنه اصل پرستش غير خدا بهيچ نحو جايز نيست.

«وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ» اين كافران ميگويند: ما اين بتان را پرستش ميكنيم تا در پيشگاه خدا براى ما وساطت كنند، و خداوند بما اجازه پرستش آنها را داده و در روز قيامت شفاعتشان را مى‏پذيرد، و چنين گمان كرده‏اند كه پرستش اين بتان در تعظيم خداى تعالى مؤثر است، و با اين توهم غلط هم سخنى زشت گفتند و هم عمل زشتى انجام دادند و هم توهم غلط و بيجايى كردند.

و حسن گفته: معناى آيه اين است كه اينها ميگفتند: اين بتان شفيعان ما در دنيا هستند و زندگى دنياى ما را اصلاح ميكنند. وى گويد: و اين بدانجهت بود كه آنها بروز قيامت اعتقاد نداشتند چنانچه خداى تعالى از آنها حكايت كرده و فرموده:

«وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ يَمُوتُ»[2] (و بخدا قسمهاى مؤكد خوردند كه هر كه بميرد خدا زنده ‏اش نميكند)، و از اينرو منظورشان از وساطت و شفاعت بتان يعنى و ساعت در دنيا و زندگى آن نه شفاعت در روز آخرت.

«قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ» خداى سبحان در اين‏

آيه به پيغمبر خود دستور ميدهد كه اينان را ملزم ساخته و بدانها بگويد: آيا شما چيزى را كه خدا آگاه نيست يعنى فايده پرستش بتان و مقام شفاعت آنها را به او گزارش ميدهيد، و منظور اين است كه اگر اينمطلب صحيح بود خداى تعالى بدان آگاه بود، و باصطلاح نفى علم خدا در اينجا بمعناى نفى معلوم است، يعنى چنين چيزى نيست، و در تمام آسمانها و زمين معبودى جز خداى يگانه وجود ندارد، و احدى نيست كه در روز قيامت از شما شفاعت كند.

و برخى گفته ‏اند معناى آيه اين است كه آيا بخدا گزارش شريك يا شفيعى را ميدهيد كه هيچ نميداند (كه نفى علم منسوب به آن شريك يا شفيع باشد نه بخدا) چنانچه در آيه ديگرى فرموده: «وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[3] (و جز خدا چيزهايى را مى‏پرستند كه از آسمانها و زمين مالك روزى براى آنان نيستند) و در اينجا هم منظور اين است كه اين بتان- كه اينها مى‏پرستند- از آسمانها و زمين هيچ نميدانند.

«سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ» خدا منزه است از اينكه شريكى داشته باشد كه شايسته پرستش باشد.

«وَ ما كانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً واحِدَةً» در معناى اين آيه چند قول است:

1- معناى آيه اين است كه مردم در آغاز همگى بر دين حق و بر يك مذهب بودند و سپس در آن دين همگانى اختلاف كردند، حالا چه وقت اختلاف كردند؟ ابن عباس و سدّى و مجاهد و جبائى و ابو مسلم گفته ‏اند: در همان زمان آدم و فرزندان او اين اختلاف پيدا شد.

و آيا چگونه اختلاف كردند؟

برخى گفته ‏اند: در آن وقت كه يكى از فرزندان آدم برادرش را كشت.

و ابو روق گفته: اين اختلاف پس از مرگ آدم عليه السلام واقع شد، چون آنها تا زمان حضرت نوح كه ده قرن بود همه تابع يك دين و آئين بودند، و در زمان او اختلاف كردند.

و عطا گفته: يعنى از زمان ابراهيم به بعد همه بر دين اسلام بودند تا اينكه عمرو بن لحى (يكى از بزرگان عرب) آمد و اين دين را تغيير داد، و او نخستين كسى بود كه در عرب دين ابراهيم عليه السلام را دگرگون كرده و پرستش بت كرد.

2- از ابن عباس و حسن و كلبى و گروهى ديگر روايت شده كه گفته‏اند: مردم همه بر حال شرك و كفر بودند سپس اختلاف كردند.

قائلين اين قول بدنبال آن اختلاف ديگرى كرده ‏اند، كلبى گفته: اينان تا زمان ابراهيم عليه السلام كافر بودند آن گاه اختلاف كرده و پراكنده شدند گروهى مؤمن شدند و گروهى كافر. و حسن گفته: از زمان آدم عليه السلام تا زمان نوح به حال كفر بودند. و برخى ديگر گفته‏ اند: منظور، اعراب پيش از بعثت رسول خدا- صلى اللَّه عليه- و آله- ميباشند، كه اينان تا وقت بعثت آن حضرت بحال شرك بودند و چون آن حضرت مبعوث گشت جمعى ايمان آورده و جمع ديگرى بحال شرك باقى ماندند.

و اشكالى كه بر اين قول- يعنى قول به اينكه مردم در حال كفر بودند و سپس مؤمن شدند- ميشود اين است كه چگونه ممكن است مردم همگى در حال كفر باشند و كسى در ميان آنها بحال ايمان نباشد كه بر آنها گواه باشد در صورتى كه خداى تعالى فرموده: «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ»[4] (چگونه باشد آن زمان كه از هر أمتى گواهى بياوريم)؟

و پاسخى كه از اين اشكال داده شده آن است كه منظور همه مردم نيستند بلكه حكم كفر و ايمان روى عموم مردم رفته، و از اينرو گفته ميشود «دار الاسلام» و «دار الكفر» و اين منافات ندارد با اينكه افراد مؤمنى هم بندرت در آنها يافت شوند. و از اينرو در تفسير حسن آمده كه مردم عموماً تا زمان نوح بحال كفر بسر ميبردند مگر اندكى از خواص، زيرا زمين هيچگاه خالى از حجت خدا نخواهد بود.

3- مقصود از آيه اين است كه مردم بر فطرت اسلام آفريده شده‏اند سپس بدين‏ هاى ديگر ميگروند.

«وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ» و اگر كلمه پروردگارت نگذشته بود كه خدا از روى لطفى كه دارد در عقاب گنهكاران شتاب نميكند.

«لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فِيما فِيهِ يَخْتَلِفُونَ» كار آنها را فيصله داده بود، و نافرمانان را نابود كرده و مؤمنان را نجات ميداد، و لكن از روى لطف و فضلى كه نسبت بدانها دارد كيفرشان را بقيامت انداخت.

«وَ يَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ» و گويند چرا بر محمد آيه‏اى نازل نشود كه مردم بدانوسيله بناچار صدق گفتار او را بدانند، و احتياجى بفكر و استدلال نباشد، و براى صدق گفتارش از وى معجزه نخواهند! و پاسخ اين گفتار كافران آن است كه اضطرار منافات با تكليف دارد. زيرا غرض از تكليف آن است كه آنها با فكر و اختيار خود او را بشناسند و بدرك ثواب نائل آيند. و اگر بنا شد معرفت آنها اضطرارى باشد و از اختيار آنها بيرون باشد مستحق ثواب نگردند، و گذشته از آنكه با هدف از تكليف نيز منافات دارد و نقض غرض لازم آيد.

«فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ» يعنى اى محمد بگو: آن كس كه از غيب آگاه است و مصلحت كارها را پيش از انجام آنها ميداند او خدايى است كه هر چيز را قبل از وجود و پس از وجود آن ميداند، و چيزى بر او پنهان نيست، و هر چه را بداند كه در وجود و آمدنش مصلحت است نازل گرداند، و هر چه را بداند كه در آوردنش مصلحت نيست نازل نكند، و از اينرو آنچه را اينان ميخواهند خدا روى مصلحت نخواهد آورد.

«فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ» يعنى شما چشم براه عقاب خدا باشيد كه در دنيا مغلوب شده و كشته شويد و در آخرت نيز بعقاب الهى گرفتار شويد، و من هم چشم براه وعده خدا هستم كه مرا بر شما نصرت و پيروزى دهد.

و برخى گفته ‏اند: معناى آيه اين است كه شما چشم براه خوارى كافران باشيد كه من هم چشم براه عزت و سربلندى مؤمنان هستم‏.

 

________________________________________________

 

[1] – سوره نجم آيه 3- 4.

[2] – سوره نحل آيه 38.

[3] – سوره نخل آيه 73.

[4] – سوره نساء آيه 41

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏11

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=