ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره توبه آیه1 -37
جلد يازدهم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
[سوره توبه]
سوره توبه اين سوره تمامى آن در مدينه نازل شده، و برخى گفته اند: جز دو آيه آن.
– يعنى آيه: «لَقَدْ جاءَكُمْ …» تا آخر سوره- در مدينه نازل شده است.
سوره توبه در سال نهم هجرت نازل شد، و فتح مكه در سال هشتم بود، و حجة الوداع سال دهم. و مجاهد و قتاده گفتهاند: آخرين سورهاى كه در مدينه برسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- نازل شد همين سوره مباركه بود.
عدد آيات اين سوره:
عدد آيات اين سوره نزد كوفيان 129 آيه است و نزد ديگران 130 آيه.
اسامى اين سوره:
اين سوره را ده نام است بدين شرح:
1- «برائة» و وجه تسميه بدين نام آن است كه سوره بدين لفظ شروع شده، و گذشته درباره اظهار «برائت» و بيزارى از كفار نازل گشته است.
2- «توبة» و اين نام بدانجهت است كه ذكر توبة در آن بسيار شده مانند آيه:
«وَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلى مَنْ يَشاءُ»[1] و آيه: «فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ[2]» و آيه: «ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا».[3] 3- «فاضحة» (رسوا كننده) سعيد بن جبير گويد: پيش ابن عباس نام سوره توبه را بر زبان جارى كردم گفت: اين سوره فاضحه است، زيرا هم چنان آيات (اين سوره) درباره آنان[4] پشت سر هم نازل شد تا جايى كه ما ترسيديم نام هيچيك از آنان را نيز باقى نگذارد، و خلاصه بدان جهت آن را بدين اسم ناميدند كه موجب رسوايى منافقين گشت.
4- «مبعثرة» (كاونده) ابن عباس گويد: وجه تسميه بدين نام آنست كه از اسرار درونى منافقان كاوش ميكند.
5- «مقشقشه» (رهاننده) ابن عباس گويد: آن را بدين نام خواندند بخاطر آنكه هر كه بدان ايمان داشته باشد از نفاق و شرك رها گردد زيرا در اين سوره دعوت به اخلاص شده، و در حديث است كه سوره «قل يا ايها الكافرون» و سوره «قل هو اللَّه أحد» را «مقشقشان» مىناميدند، و اين نام بهمان خاطر بود كه اين دو سوره انسان را از شرك ميرهاند.
6- «بحوث» (كاونده) أبو ايوب انصارى وجه تسميه بدين نام را نيز همان كاوش از اسرار منافقان ذكر كرده.
7- «مدمدمة» (نابود كننده) چون «دمدم» بمعناى هلاكت آمده و آيه:
«فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ …»[5] نيز بهمين معنا است. و اين نام را سفيان بن عيينه ذكر كرده.
8- «حافرة» (آشكار كننده) چون از روى مقاصد قبلى منافقين پرده برداشته و آنچه در دل مستور ميداشتند آشكار ساخت. و اين نامى است كه حسن براى اين سوره ذكر كرده.
9- «مثيره» (افشاننده) بخاطر آنكه زشتيها و رسواييهاى منافقان را بر ملا سازد. و اين وجه از قتاده نقل شده است.
10- «سوره عذاب» و اين را حذيفة ذكر كرده- بخاطر آنكه درباره عذاب كافران نازل گشته. و عاصم بسندش از حذيفه روايت كرده كه گفته: مردم اين سوره را سوره توبه نامند، ولى سوره عذاب است.
فضيلت اين سوره:
1- ابىّ بن كعب از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- روايت كرده كه فرمود:
هر كه سوره انفال و برائت را بخواند من شفيع او گردم … تا بآخر حديث كه در آغاز سوره انفال تمامى آن ذكر شد. و از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود:
انفال و برائت يك سوره است. چنانچه از سعيد بن مسيب نيز روايت شده.
2- ثعلبى بسند خود از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- روايت كرده كه فرمود: قرآن آيه آيه و حرف حرف نازل شد جز سوره برائة و قل هو اللَّه احد كه آن دو با هفتاد صف از فرشتگان (يك جا) بر من نازل شد و هر كدام ميگفتند: اى محمد در مورد نسب خدا به نيكى سفارش كن.[6]
و اما اينكه در آغاز اين سوره نه در قرائت و نه در كتابت بسم اللَّه ذكر نمىشود:
دانشمندان و مفسران در اينباره چند قول گفتهاند:
اول- آنكه اين سوره چون دنبال سوره انفال است هر دو يك سوره بحساب آيند، زيرا سوره انفال در ذكر پيمانها است و اين سوره در رفع پيمانها است- و اين قولى است كه ابىّ بن كعب گفته.
دوم- اينكه در اين سوره بسم اللَّه نازل نشده بخاطر آن است كه «بسم اللَّه» براى امان و مهر و رحمت است، ولى سوره برائت براى برداشتن امان و رفع آن است، از اينرو بسم اللَّه در آغاز اين سوره نازل نشد- و اين وجه از امير المؤمنين عليه السلام نقل شده، و سفيان بن عيينه و ابو العباس مبرد نيز همين وجه را اختيار كرده اند.
سوم- وجهى است كه از ابن عباس روايت شده كه گويد: بعثمان بن عفان گفتم:
چرا سوره برائت را كه از «مئين»[7] است با سوره انفال كه از مثانى[8] است هر دو را در «سبع طول»[9] قرار داديد، و ميان آنها «بسم اللَّه» ننوشتيد؟ عثمان در پاسخ گفت:
شيوه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- چنان بود كه چون آيات قرآن بر او نازل ميشد يكى از نويسندگان (و كتّاب) وحى را ميخواند و بدو ميفرمود: اين آيات را در فلان سوره بگذار … و سوره انفال از نخستين سورههايى بود كه در مدينه نازل شد، و سوره برائة از آخرين سورههايى بود كه در آن شهر نازل گشت، و چون داستان اين دو سوره شبيه بهم بود ما گمان كرديم كه سوره برائت دنباله سوره انفال است، و خود آن حضرت نيز تا روزى كه از دنيا رفت در اينباره چيزى نفرمود، از اينرو ما اين سوره را در ضمن «سبع طول» قرار داديم، و ميان آن دو «بسم اللَّه» ننوشتيم. و اين دو سوره را «قرينتين» (قرين يكديگر) ميخواندند.
تفسير اين سوره:
چون خداى سبحان سوره انفال را به وجوب برائت «و بيزارى جستن» از كفار ختم كرد اين سوره را باين مطلب افتتاح فرمود كه خداى تعالى و رسول او نيز از آنان بيزارند همانسان كه مسلمانان را بر بيزارى از آنان دستور فرموده.
[سوره التوبة (9): آيات 1 تا 2]
بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (1) فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَ أَنَّ اللَّهَ مُخْزِي الْكافِرِينَ (2)
ترجمه:
بيزارى خدا و رسول او از مشركانى كه با ايشان پيمان بستهايد (1) پس بگرديد در اين سرزمين چهار ماه (و چهار ماه مهلت داريد) و بدانيد كه شما از تحت قدرت خدا فرار نتوانيد كرد، و همانا خدا خوار كننده كافران است (2).
بيان آيه 1- 2
شرح لغات:
«برائت» در لغت بمعناى «بريدن رشته» است.
«سيح»: (در جمله سيحوا) آهسته راه رفتن است.
«اعجاز» (در جمله «غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ» …): ايجاد عجز و ناتوانى كردن.
«اخزاء»: (در «مُخْزِي الْكافِرِينَ» …) بمعناى خوار كردن برسوايى و ننگ است.
اعراب:
«برائة» برفع خوانده شود بتقدير آنكه خبر مبتداى محذوف باشد، و تقدير آن «هذه الآيات برائة …» (يعنى اين آيات بيزارى است …) و محتمل است مبتداء باشد و خبر آن ظرف در جمله «إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ …» باشد و چون مبتداء توصيف شده (و باصطلاح مبتداء موصوف است) از اينرو ابتداء بنكرة در اينجا جايز گشته، ولى قول اول (كه آن را خبر مبتداى محذوف بگيريم) بهتر است، چون دلالت بر حضور مطلوب كند چنانچه انسان درباره كسى كه او را حاضر نزد خود مىبيند ميگويد:
«حسن و اللَّه» (نيكو است بخدا) يعنى «هذا حسن …» (اين نيكو است …).
تفسير:
«بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ» يعنى اين بيزارى است از جانب خدا.
«وَ رَسُولِهِ» يعنى بريدن رشته عهد و پيمان، و رفع امان، و برون رفتن از پيمانها.
«إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» و خطاب در اين آيه متوجه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- و مسلمانان است، يعنى بيزارى جوييد از آن مشركانى كه ميان شما و ايشان عهد و پيمانى بود، زيرا خدا و رسولش از اينان بيزارند.
و زجاج گفته: مقصود اين است كه خدا و رسول از دادن پيمان بآنها و وفاى بدان بيزارند زيرا كه آنها پيمان شكنى كردند.
اگر كسى بگويد: چگونه براى پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- جايز است كه پيمان خود را بشكند؟
پاسخ آن است كه بيكى از سه راه، شكستن پيمان براى رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- جايز گشت:
1- آنكه وفاى به پيمان مشروط بود به اينكه از طرف خداى تعالى دستورى نرسد، و چون دستور آمد كه از اين پس پيمانى نيست پيغمبر خدا پيمان را شكست.
2- آنكه چون از مشركان خيانت و پيمان شكنى آشكار شد خداى تعالى نيز به پيغمبرش دستور داد تا پيمان آنها را بشكند.
3- آنكه آن پيمان، پيمانى هميشگى (و مطلق) نبود بلكه مقيد بزمان و مدتى بود كه چون مدت آن سر آمد آن پيمان شكسته شد.
و در روايت نيز آمده كه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- آنچه را ذكر شد با آنان شرط كرده بود. و نيز روايت شده كه مشركان پيمان خود را شكستند يا تصميم بنقض آن گرفتند، خداى سبحان نيز به پيغمبرش دستور داد كه پيمان آنها را بشكند.
پس از اين خداى سبحان مشركان را مخاطب ساخته فرمايد:
«فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ» يعنى با خيال آسوده در زمين (مكة) بگرديد و آسوده خاطر احتياجات خود را برطرف كنيد و (در اينمدت) از شمشير در امانيد.
«أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ» تا چهار ماه، و چون اين مدت سپرى شد و مسلمان نشديد رشته پيمان شما بريده خواهد شد و مصونيت از جان و مال شما برداشته ميشود.
«وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ» و بدانيد كه فرار از خدا نتوانيد كرد چون شما در هر جا كه باشيد تحت قدرت و فرمان او هستيد.
«وَ أَنَّ اللَّهَ مُخْزِي الْكافِرِينَ» و خدا خوار كننده كافران است.
و در اينكه اين چهار ماه (كه خدا بدانها مهلت داد) چه ماههايى بود.اختلاف است:
برخى گفته اند: ابتداى آن روز عيد قربان، و انتهاى آن دهم ماه ربيع الثانى بود، و اين قولى است كه مجاهد و محمد بن كعب قرظى گفته اند، و از امام صادق عليه السلام نيز روايت شده است.
و ديگرى گفته: از اول ماه شوال تا آخر ماه محرم بوده زيرا اين آيات در ماه شوال نازل گشته. و اين قولى است كه ابن عباس و زهرى گفتهاند.
فراء گويد: مدت آنها تا آخر ماه محرم بود زيرا در ميان آنها كسانى بودند كه مدتشان پنجاه روز بود و آنها كسانى بودند كه پيمانى از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- نداشتند، و خداوند بدينوسيله براى آنها (تا آخر محرم) مهلت قرار داد.
و برخى گفتهاند: هر يك از آنها كه بيش از چهار ماه با رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- پيمان داشتند پيمان آنها محدود بچهار ماه شد، و هر كدام كمتر از آن مدت پيمان داشتند پيمان آنها تا چهار ماه بالا رفت. و اين قول را حسن و ابن اسحاق اختيار كردهاند.
و برخى گفتهاند: ابتداى چهار ماه روز بيستم ذى قعده- كه روز قربانى آن سال بود- و آخر آن بيستم ماه ربيع الاول بود، زيرا حج در آن وقت در ماه ذى قعده انجام ميشد، و سال بعد كه حجة الوداع در آن سال بود در ماه ذى حجة انجام شد، و سبب آن «نسىء» بود كه در زمان جاهليت انجام ميدادند بشرحى كه پس از اين- انشاء اللَّه- خواهد آمد. و اين قولى است كه جبائى گفته است.
و اما داستان ابلاغ سوره برائة
مفسران و ناقلان اخبار همه گفته اند- و در اين گفته اجماع دارند- كه چون سوره برائة نازل گشت رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- آن را به ابى بكر داد (تا برود و بر مشركان قرائت كند) ولى دوباره از ابو بكر گرفت و آن را بعلى بن ابى طالب عليه السلام سپرد، ولى در كيفيت اين داستان و شرح و تفصيل آن اختلاف دارند.
برخى گويند: رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- ابى بكر را بمكه روانه كرد و بدو دستور داد: ده آيه از آغاز اين سوره را براى مشركان بخواند، و پيمان آنها را (بدان وسيله) بهم زند، سپس على عليه السلام را بدنبال وى روانه كرد تا آن حضرت آيات مزبور را از او بگيرد و بر مردم (مكه) قرائت كند، على عليه السلام بدنبال دستور رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله بر شتر عضباء (كه شتر مخصوص آن حضرت بود) سوار شد تا اينكه در ذو الحليفه بابى بكر رسيد و آيات را از وى گرفت.
و برخى گفته اند: ابو بكر از همانجا بنزد رسول خدا باز گشت و پرسيد: آيا درباره من آيهاى نازل شده؟ حضرت فرمود: نه چيزى نيست جز آنكه اين آيات را كسى جز خودم يا مردى كه از من باشد نبايد بمردم برساند.
و برخى گويند: آيات را على عليه السلام بر مردم خواند و ابو بكر نيز امير بر مردم (در حج) بود، و اين قولى است كه حسن و قتاده گفته اند.
و دسته اى گفته اند: رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- پيش از آنكه ابو بكر از مدينه خارج شود آن آيات را از وى گرفت و بعلى عليه السلام سپرد. و دنبالش فرمود: آنها را جز من يا مردى كه از من است ديگرى نبايد بمردم برساند، و اين قولى است كه عروة بن زبير و ابو سعيد خدرى و ابو هريره گفته اند.
و علماى شيعه گفته اند كه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- سرپرستى و امارت حجاج و مراسم حج را نيز بعلى عليه السلام واگذار كرد و هنگامى كه آيات را از ابو بكر گرفت وى بمدينه بازگشت.
و حاكم ابو القاسم حسكانى بسندش از سماك بن حرب از انس بن مالك روايت كرده كه گفت: رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- سوره برائت را بوسيله ابو بكر براى مردم مكه فرستاد و چون بذى الحليفه رسيد كسى را بنزد او فرستاد و او را بازگردانده فرمود: اين آيات را كسى جز مردى از خاندان من نبايد بمكه ببرد، و بدنبال اين سخن على عليه السلام را بمكة فرستاد.
و شعبى از محرز بن ابى هريره از پدرش ابو هريره روايت كند كه گفت: روزى كه على عليه السلام سوره برائت را بر مشركين ابلاغ ميكرد من هم با او بودم، و هر گاه صداى آن حضرت ميگرفت من بجاى او فرمان خدا را ابلاغ ميكردم، گفتم: پدر جان چه ميگفتيد؟
پاسخ داد: ميگفتيم: از اين سال به بعد ديگر مشركى نبايد حج بجا آورد، و كسى عريان طواف نكند، و در خانه خدا كسى جز مردمان با ايمان داخل نشوند، و هر كه با رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- پيمانى دارد مدت آن تا چهار ماه بيش نيست، و پس از گذشتن چهار ماه خدا و رسولش از مشركان بيزارى جويند.
و عاصم بن حميد از أبى بصير از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: على عليه- السلام (در آن روز) شمشير خود را كشيد و براى مردم بدين شرح خطبه خواند: «كسى عريان طواف خانه نكند، و مشركى در اين سال حج بجا نياورد، و هر كه مدتى (براى پيمان) دارد همان مدتى كه دارد محترم است، و هر كه مدتى ندارد مهلت او چهار ماه است» و اين خطبه را در «يوم النحر» (روز قربانى) ايراد فرمود، و چهار ماهى كه فرمود بيست روز باقيمانده ذى حجة و ماه محرم و صفر و ربيع الاول و ده روز از ربيع الثانى بود و فرمود: همان روز قربانى روز حج اكبر بود (كه در آيه بعد مذكور است).
و جاحظ بسندش از زيد بن نقيع روايت كرده كه گويد: ما از على عليه السلام پرسيديم:
بچه فرمانى در ماه ذى حجة مأمور گشتى؟ فرمود: بچهار فرمان مأمور شدم: 1- در خانه كعبه كسى جز شخص با ايمان داخل نشود. 2- شخص عريان طواف خانه نكند 3- از اين سال به بعد شخص مؤمن و كافر در مسجد الحرام اجتماع نكنند. 4- هر كه با رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله- عهد و پيمانى دارد تا پايان مدت آن عهد و پيمان محترم است، و هر كه پيمانى ندارد تا چهار ماه مهلت دارد.
و در روايت ديگرى است كه آن حضرت عليه السلام در كنار جمره عقبه ايستاد و فرمود:
أيا مردم من فرستاده خداوند بسوى شما هستم[10] كه (از اين پس) هيچ كافرى داخل خانه كعبه نشود. و هيچ مشركى حج بجا نياورد، و كسى برهنه طواف نكند، و هر كه با رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- عهد و پيمانى دارد پيمانش تا چهار ماه است، و هر كه پيمانى ندارد پيمانش تا باقيمانده چهار ماه است، آن گاه سوره برائة را براى آنها قرائت فرمود.
و برخى گفتهاند سيزده آيه از آغاز اين سوره را بيش نخواند.
و در روايت ديگرى است كه چون على عليه السلام در ميان آنها ندا فرمود: «خدا از مشركان بيزار است» يعنى از هر مشركى، مشركان گفتند: ما هم از اين عهد و پيمان تو و پيمان عمو زادهات (يعنى چهار ماه) بيزاريم، و چون سال ديگر كه سال دهم بود شد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- حجة الوداع را انجام داد و بمدينه بازگشت، و بقيه ماه ذى حجة و ماه محرم و صفر و چند شب از ماه ربيع الاول هم زنده بود[11] تا اينكه برحمت حق پيوست.
[سوره التوبة (9): آيات 3 تا 4]
وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِيمٍ (3) إِلاَّ الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَ لَمْ يُظاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ (4)
ترجمه
و اعلامى است از خدا و رسولش در روز حج اكبر كه همانا خدا و رسولش از مشركان بيزارند، پس اگر توبه كنيد براى شما بهتر است و اگر رو گردانديد (و توبه نكرديد) بدانيد كه خدا را ناتوان نتوانيد كنيد (و از او فرار نتوانيد كرد) و بشارت ده آن كسانى را كه كفر ورزيدند بعذابى دردناك (3) جز آن دسته از مشركان كه با آنها پيمان بستهايد و آنها چيزى از پيمان شما نكاستند و هيچكس را بر ضد شما كمك ندادند، كه پيمان آنها را تا مدتشان (كه با آنها قرار گذاردهايد) بپايان رسانيد، و خدا پرهيزكاران را دوست دارد (4)
بيان آيه 3- 4
شرح لغات
«أذان» بمعناى اعلام است، و برخى گفتهاند: اصل آن از نداء است كه بوسيله گوش شنيده ميشود، و «مدت» و «زمان» و «حين» هر سه در معنى نظير يكديگرند.
تفسير
آن گاه خدا بيان فرمايد كه واجب است برائت و بيزارى از آنها بمشركان اعلام شود تا در نتيجه مسلمانان را به پيمان شكنى و بيوفايى متهم نكنند و از اينرو فرمود:
«وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ» و اعلامى است از خدا و رسول او بمردمان و معناى آن امر و دستور است يعنى: اعلام كنيد مردمى را كه با شما پيمان دارند، و برخى گفتهاند: مقصود از «مردم» (در آيه) عموم مردمان با ايمان و مشرك است، زيرا همه آنها در اين اعلام داخل هستند.
«يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ» روز حج اكبر و در اينكه آن روز چه روزى است سه قول گفته اند
1- روز عرفة، و اين قول عمر و سعيد بن مسيب و عطاء و طاووس و مجاهد است. و از على عليه السلام نيز اين قول روايت شده. و مسور بن مخزمة آن را از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- نيز روايت كرده است. و عطا گفته: حج اكبر آن حجى است كه در آن وقوف (بعرفات) باشد و حج اصغر آن است كه وقوف در آن نباشد و آن عمرة است.
2- روز نحر (روز عيد قربان)، و اين قول از على عليه السلام و ابن عباس و سعيد بن جبير و ابن زيد و نخعى و مجاهد و شعبى و سدى نقل شده، و از امام صادق عليه السلام نيز روايت شده، و ابن ابى اوفى آن را از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- نيز روايت كرده است.
حسن گفته: و نام آن روز را حج اكبر نهادند بدان جهت كه در آن سال مسلمانان و مشركان همگى حج گذاردند، و پس از آن سال مشركان ديگر حج بجا نياوردند.
3- منظور همه ايام حج است، و اين قولى است كه از مجاهد و سفيان نيز نقل شده، و معناى حج روز اكبر همه روزهايى است كه حج در آن انجام گردد، چنانچه گويند روز صفين، روز جمل، روز بعاث، كه منظور تمام روزهايى است كه در آنها جنگهاى مزبور واقع شده، و اختصاصى بيك روز معين ندارد.
«أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» كه خدا بيزار است از مشركان، يعنى از عهد و پيمان مشركان كه مضاف (يعنى لفظ عهد) حذف شده.
«وَ رَسُولِهِ» يعنى و رسول او نيز بيزار است از آن عهد و پيمان. و برخى گفته اند:
منظور از بيزارى نخست (در آيه اول: بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ …) نقض عهد است. و بيزارى دوم (در اين آيه) براى قطع دوستى و احسان است، و از اينرو تكرارى نشده.
«فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ» يعنى اى مشركان اگر در اينمدت توبه كرديد و از شرك بسوى يكتاپرستى خدا بازگشتيد براى شما بهتر است از اينكه در همان شرك خود باقى بمانيد، چون بدينوسيله از خوارى دنيا و عذاب آخرت آسوده خواهيد گشت.
«وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ» و اگر رو بگردانيد، يعنى از ايمان و بر كفر خويش پايدارى كنيد.
«فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ» يعنى نتوانيد او را از اينكه شما را عذاب كند ناتوانش كنيد، و نتوانيد خود را از عذاب او در دنيا فرار دهيد، و اين سخن اعلامى است به اينكه مهلت دادن بشما نه بخاطر عجز و ناتوانى خدا است بلكه بخاطر اتمام حجت و از روى مصلحت است، سپس خداوند ايشان را بعذاب آخرت بيم داده و تهديد كند و فرمايد:
«وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِيمٍ» يعنى بجاى مژده و بشارت عذاب دردناكى را بدانها خبر ده، كه همان عذاب آتش قيامت باشد.
«إِلَّا الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» (مگر آنان كه پيمان بستهايد با آنها از مشركان) فراء گفته: خداى تعالى در اين آيه از بيزارى خدا و رسول از مشركان استثنا فرموده آن دسته از مردم بنى كنانة و بنى ضمرة را كه نه ماه از مدت آنها باقى مانده بود و دستور فرموده كه مدت آنها را بسر برند، و اين بخاطر آن بود كه آنها اقدام بجنگ با مردم با ايمان نكردند و پيمان رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- را نشكستند. و ابن عباس گفته: منظور از اين آيه هر كسى است كه پيش از نزول سوره برائة ميان او و رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- پيمانى منعقد شده بود، و لا بد منظور ابن عباس آن كسانى است كه ميان آنها و رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- پيمان صلح بسته شده بود، و در صدد دشمنى و آزار مسلمين بر نيامده و بدشمنان آنها نيز كمك نكردند، زيرا رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- با مردم «هجر» و بحرين و ايله و دومة الجندل پيمان صلح بست، و پيمانهاى ديگرى در مورد صلح و جزيه بسته بود و هيچكدام را تا پايان عمر بهم نزد و پس از نزول اين سوره هم با آنان جنگ نكرد، و آنها كفار ذمى بودند تا زمانى كه آن حضرت از دنيا رفت، و خلفائى نيز كه پس از آن حضرت آمدند به آن پيمانها وفا كردند.
«ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً» يعنى از شرايط پيمان شما چيزى نكاستند، و برخى گفته اند:يعنى زيانى به شما نرساندند.
«وَ لَمْ يُظاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً» يعنى به هيچ يك از دشمنانتان بر عليه شما كمك ندادند.
«فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ» يعنى تا پايان مدتى كه معاهده با آنها بستهايد (آن را بپايان بريد).
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ» يعنى خدا دوست دارد آنان را كه از پيمانشكنى پرهيز ميكنند.
[سوره التوبة (9): آيات 5 تا 6]
فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (5) وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ (6)
ترجمه
و چون ماههاى حرام گذشت مشركان را هر جا يافتيد بكشيد و دستگيرشان كنيد، و محاصره كنيد و (براى كشتن و دستگيريشان) در هر كمينگاه بنشينيد، پس اگر توبه كردند و نماز بپاداشتند. و زكاة دادند راهشان را باز كنيد (و آزادشان بگذاريد) كه خدا آمرزنده و مهربان است (5) و اگر يكى از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده تا سخن خدا را بشنود سپس او را به امانگاهش برسان زيرا آنها مردمانى هستند كه نميدانند (6).
بيان آيه 5- 6
شرح لغات:
انسلاخ: بيرون شدن چيزى است از آنچه بر آن پوشيده شده. و اصل اين لغت از «سلخ الشاة» بمعناى كندن پوست از بدن گوسفند است، و سلخ ماه نيز از همين معنا گرفته شده.
حصر … جلوگيرى خروج از محيطى را گويند، و حصر و حبس و اسر در معنى نظير يكديگرند.
مرصد: راه است. و مانند آن است لفظ: «مرقب» و «مربأ».
تفسير
در اين آيات خداوند سبحان حكم مشركان را پس از سپرى شدن مدت مزبور بيان كرده و ميفرمايد:
«فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ» برخى گفتهاند: مقصود همان چهار ماه حرام معروف است يعنى: ذى قعده و ذى حجة، و محرم و رجب، كه سه ماه آن پشت سر هم و يكى جدا است. و اين گفتار جماعتى است. يعنى همان چهار ماهى است كه كشتار در آنها حرام شده بود، خدا نيز مشركين را مهلت داد تا در امان بوده و هر كجا كه خواهند بروند- باختلافى كه در آيه «اربعة اشهر» از مفسرين نقل شد- و روى اين قول برخى گفتهاند معناى آيه اين است كه چون ماههاى حرام با گذشتن ماه محرم گذشت … زيرا مشركانى كه با مسلمانان پيمان داشتند تا چهار ماه بدانها مهلت داده شد، و اين مهلت از روزى بود كه سوره برائة نازل شد، و اين سوره در ماه شوال نازل گشت (و با گذشتن ماه محرم چهار ماه بپايان ميرسيد) و آنان كه عهد و پيمانى نداشتند مدت آنها از روز ابلاغ آيه بود يعنى روز عرفه يا روز عيد قربان تا پايان ماههاى حرام كه باقيمانده ذى حجة و تمامى ماه محرم ميشد، و جنگ با آنها آزاد ميگشت چه آنان كه پيمان مخصوصى داشتند و چه- آنان كه در تحت پيمان و مهلت عمومى واقع شده بودند.- اين بنا بر گفته آن كس كه ميگويد مقصود چهار ماه حرام معروف بوده-.
و برخى گفتهاند مقصود: گذشتن چهار ماهى است كه آغازش از روز ابلاغ آيات در مكه بوده در اينصورت چهار ماه عبارت از بيست روز از ذى حجة و ماه محرم و صفر و ربيع الاول و ده روز از ربيع الثانى است كه در اين مدت خداوند بمشركان مهلت گردش در آن سرزمين و امان داده است.
«فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» يعنى از آن پس شمشير در ميان آنها بگذاريد در هر زمان و هر جا كه بودند، چه در ماههاى حرام و چه در غير آن، چه در حل و چه در حرم، و اين آيه ناسخ هر آيهاى است كه درباره صلح و خود دارى از جنگ با آنها نازل شده بود.
«وَ خُذُوهُمْ» برخى گفتهاند: در اين آيه تقديم و تأخير (و پيش و پسى) شده و تقدير آن چنين است: «فخذوا المشركين حيث وجدتموهم و اقتلوهم …»[12] ولى دسته ديگرى گفتهاند: تقديم و تأخيرى در آن نيست و تقدير آيه چنين است:
«فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم او خذوهم و احصروهم …»[13] كه منظور دستورى است بتخيير بهر يك از دو كارى كه مصلحتش بيشتر است.
«وَ احْصُرُوهُمْ» يعنى آنها را حبس كنيد و برده گيريد، يا مالى از آنها بفديه بگيريد و آزادشان كنيد، و برخى گفتهاند: يعنى آنها را از ورود بمكه و تصرف در شهرهاى اسلامى جلوگيرى كنيد.
«وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ» يعنى در هر راهى و در هر جايى كه احتمال ميدهيد آنها از آن جا بگذرند، و راهها را بر ايشان ببنديد تا بتوانيد آنها را دستگير سازيد ..
«فَإِنْ تابُوا» يعنى اگر از كفر خويش باز گشتند و در برابر شرع مقدس اسلام فرمانبردار شدند.
«وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ» يعنى اگر بر پا داشتن نماز و پرداخت زكاة را پذيرفتند.
زيرا مصونيت جانى آنها تنها بخواندن نماز و پرداخت زكاة (بدون پذيرش آن) نيست بلكه مقصود پذيرفتن آن است.
«فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ» يعنى آنها را واگذاريد تا بهر جا كه بخواهند بروند و در شهر- هاى اسلامى آزادانه فعاليت كنند، و در حقوق مانند ساير مسلمانان باشند، و برخى گفتهاند: مقصود آن است كه راه آنها را بسوى خانه كعبه باز كنيد يعنى بگذاريد آنها نيز با شما حج بجا آورند.
«إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» و باين آيه استدلال شده كه هر كه عمداً نماز را ترك كند قتل او واجب است، زيرا خداوند از قتل مشركان جلوگيرى كرده مشروط بر آنكه توبه كنند و نماز بپا دارند و چون نماز نخوانند قتل آنها واجب است.
«وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ» معناى اين آيه آن است كه اگر يكى از آن مشركانى كه دستور جنگ با آنها را بتو داديم پس از گذشتن چهار ماه از تو امان خواست تا دعوت تو را بشنود و چگونگى استدلال بقرآن را استماع كند او را امان بده و مقصود خود را براى وى تشريح كن، و باو مهلت ده تا سخن خدا را بشنود و در آن بينديشد، و اينكه فقط سخن خدا را اختصاص داده (و فرموده:
حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ …) بخاطر آن است كه مهمترين دليلها در همان كلام خدا است.
«ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ» يعنى اگر بدين اسلام در آمد كه بخير و سعادت دو دنيا نائل گشته و اگر بدين اسلام در نيامد او را بقتل نرسان كه در نتيجه بدو نيرنگ زده باشى بلكه او را بسرزمين خودش كه در آنجا مصونيت جانى و مالى دارد برسان.
«ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ» يعنى و اين امان بخاطر آن است كه اينان مردمى هستند كه ايمان و دلائل اسلام را نميدانند، پس بدانها امان بده تا بشنوند و بخوبى بينديشند و دانا گردند، و در اين آيه دليل است بر بطلان گفتار آن كس كه ميگويد:
معارف (و معتقدات دينى) ضرورى است (و تدبر و تعقل در آنها جايز نيست)[14] و مطلب ديگرى نيز كه از اين آيه استنباط ميشود آن است كه آيه دلالت دارد بر اينكه آنچه خوانده ميشود و مردم آن را ميشنوند همان كلام خدا است و شرع و عرف حكايت را عين محكى ميدانند (و آيات قرآنى عين همان كلام خدا است و حكايت و محكى دو چيز نيست) چنان كه گويند: اين كلام سيبويه و اين شعر امرئ القيس است. (و كلامى يا شعرى را كه شخصى از سيبويه و يا امرئ القيس نقل ميكند با آنچه خود آنها گفتهاند دو چيز نيست)[15].
[سوره التوبة (9): آيات 7 تا 8]
كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ إِلاَّ الَّذِينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ (7) كَيْفَ وَ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَ تَأْبى قُلُوبُهُمْ وَ أَكْثَرُهُمْ فاسِقُونَ (8)
ترجمه
چگونه براى مشركان (پيمان شكن) نزد خدا و رسولش پيمانى است؟ (پيمانى براى آنها نيست) جز آنان كه نزد مسجد الحرام با آنان پيمان بستند كه تا وقتى آنها بر عهد خود پايدارند شما هم با آنها پايدارى كنيد كه خدا پرهيزكاران را دوست دارد (7) چگونه (آنها پيمانى دارند) با اينكه اگر بر شما غالب آيند مراعات نكنند درباره شما هيچ رابطه خويشاوندى و پيمانى را، شما را بزبانهاى (چرب و نرم) خود راضى كنند ولى دلهاشان (از وفا دارى و دوستى شما) ابا دارد و بيشترشان فاسقاند. (8).
بيان آيه 7- 8
شرح لغات:
ظهور (در: إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ …): برترى بغلبه بر ديگرى است.
و انتظار و مراقبة و مراعاة و محافظة همه در معنى نظير يكديگرند. و رقيب بمعناى حافظ آمده.
الّ: عهد و پيمان است. و بمعناى خويشاوندى و قرابت نيز آمده، حسان گويد:
| لعمرك ان الك من قريش | كال السقب من رأل النعام[16] | |
و معانى ديگرى نيز براى آن ذكر شده كه در تفسير آيه در صفحه بعد بيايد.
تفسير:
چون خداى سبحان (در آيههاى گذشته) بنقض پيمان و عهد مشركين دستور فرمود در اينجا بيان فرمايد كه علت اين دستور همان پيمان شكنى است كه از آنها بظهور پيوست ولى در مقابل دستور بپايدارى ميدهد براى آن دسته از مشركانى كه پاى بند پيمان بودند، و از اينرو فرمايد:
«كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ» يعنى چگونه اينها پيمان درستى دارند با اينكه در دل تصميم بشكستن و نقض آن گرفته اند، و اين كلام (و استفهام) يا از روى تعجب و يا از روى انكار است.
و برخى گفته اند: معناى آيه اين است: چگونه خدا دستور ميدهد كه از ريختن خون مشركان دست باز داريد؟! آن گاه دسته زير را استثناء كرده فرمود:«إِلَّا الَّذِينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» يعنى آنها در نزد خدا پيمان دارند
زيرا آنها در دل قصد پيمان شكنى و خيانت تو را ندارند. و در اينكه اين دسته از مشركان چه كسانى بودند اختلاف است، از برخى چون ابن عباس نقل شده كه آنها قريش بودند، و از برخى چون قتاده و ابن زيد روايت شده كه آنها مردم مكه بودند كه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- در صلح حديبيه با آنها پيمان بست ولى آنها پيمان شكنى كردند و قبيله بنى بكر را بر عليه خزاعة يارى كردند[17]، و بهمين جهت رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- پس از فتح مكه چهار ماه بدانها مهلت داد كه يكى از دو كار را انجام دهند:
يا اسلام را بپذيرند و يا بهر جا كه خواهند بروند و آنها پيش از انقضاى چهار ماه اسلام را پذيرفتند. و دستهاى گفتهاند: آنها از قبيلههاى: بكر بنى خزيمة و بنو مدلج و بنو ضمرة و بنو دئل بودند كه در روز صلح حديبية در پيمان قريش در آمدند تا روزى كه ميان رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- و قريش تعيين شده بود، و كسى كه اين پيمان را نقض كرد قريش و بنو دئل بودند كه خدا دستور داده به پيمان خود با آن دسته از مشركان كه آن را نشكستهاند پايدار باشيد. و اين قول بصحت و درستى نزديكتر است زيرا اين آيات پس از پيمان شكنى قريش و فتح مكه نازل گشته.
«فَمَا اسْتَقامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ» معناى اين جمله آن است كه تا وقتى كه آنها بر عهد و پيمان پايدارند يعنى مادامى كه اينها بر آن طريقه مستقيم با شما باقى هستند شما نيز با آنها همانطور باشيد.
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ» كه خدا پرهيز كنندگان از پيمان شكنى را دوست دارد.
«كَيْفَ وَ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ» در اينجا جمله در تقدير است و آن چنين است:«كيف يكون لهم عهد و كيف لا تقتلونهم» (يعنى چگونه آنان را عهد و پيمانى است و چگونه آنها را بقتل نرسانيد …؟)
و حذف اين جمله بدانجهت است كه آيه پيشين يعنى آيه «كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ …» بر آن دلالت دارد، و نظيرش در اشعار عرب ديده ميشود مانند گفتار اين شاعر كه در مرثيه برادر خود گويد:
| و خبّرتماني انما الموت بالقرى | و كيف و هاتا هضبة و قليب[18] | |
يعنى «فكيف مات و ليس بقرية …». و بنا بر اين معناى آيه چنان است:
چگونه براى اينان در نزد خدا و رسولش پيمانى باشد در صورتى كه آنها چنانند كه اگر بر شما ظفر يابند و غالب آيند …
«لا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلًّا وَ لا ذِمَّةً» حفظ نكنند و مراعات نكنند درباره شما خويشاوندى و نه پيمانى را. و «ال» بمعناى خويشاوندى است- چنانچه از ابن عباس و ضحاك روايت شده، و بمعناى عهد و پيمان است- چنانچه از مجاهد و سدى نقل شده- و بمعناى همسايگى است- چنانچه از حسن روايت شده- و بمعناى سوگند و قسم است- چنانچه از قتاده و ابى عبيده روايت شده- و برخى گفتهاند «ال» نام خدا است- چنانچه اين قول نيز از مجاهد نقل شده-، و نقل شده كه سخن مسيلمه كذاب را نزد ابو بكر خواندند، ابو بكر گفت: «لم يخرج هذا من ال …» (يعنى اين سخن از خدا نيست …) و آنكه گفته: «ال» بمعناى عهد است گويد: اينكه ميان عهد و ذمه در آيه جمع شده- و گرچه هر دو بيك معنا است- بدان جهت است كه معناى دو لفظ مختلف است چنانچه در گفته شعراء نيز آمده مانند: «و الفى قولها كذباً و ميناً»[19] (يعنى و گفته آن زن را دروغ يافت) و گفته شاعر ديگر كه گويد:
| «متى أدن منه ينأ عنى و يبعد»[20] | «يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَ تَأْبى قُلُوبُهُمْ» | |
(هر گاه بدو نزديك ميشوم او از من دورى گزيند.) يعنى مانند دوستان شما با شما سخن ميگويند كه شما از آنها راضى شويد ولى دلهاى آنها دريغ دارد جز بدشمنى و خيانت و پيمان شكنى.
«وَ أَكْثَرُهُمْ فاسِقُونَ» يعنى و بيشترشان سركش و متجاوز در كفر و شرك خود هستند.
چنانچه ابن اخشيد معنى كرده- و جبائى گفته: معناى «و اكثر هم» يعنى «كلهم» (همه آنان …) كه لفظ خاص بجاى لفظ عام آمده. و قاضى گويد: معناى آيه اين است كه بيشتر آنان از طريقه وفاى بعهد بيرون و خارج هستند. و منظور بزرگان و سران آنهايند.
[سوره التوبة (9): آيات 9 تا 13]
اشْتَرَوْا بِآياتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (9) لا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ (10) فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ فَإِخْوانُكُمْ فِي الدِّينِ وَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (11) وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ (12) أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (13)
ترجمه
آيات خدا را ببهايى اندك فروختند و (مردم را) از راه خدا باز داشتند براستى كه آنها چه بد ميكردند (9) اينان درباره مؤمنى رعايت خويشاوندى و عهد و پيمانى را نميكنند و اينان مردمانى متجاوز هستند (10) پس اگر توبه كردند و نماز بپا داشتند و زكاة دادند در اينصورت برادران دينى شما هستند، و ما آيات خود را براى مردمانى كه دانايند شرح دهيم (و بيان كنيم) (11) و اگر سوگند و عهد خود را پس از (بستن) پيمان بشكنند، و به دين شما طعن زنند با پيشوايان (و سران) كفر كار زار كنيد كه آنها را سوگند و عهدى نيست (و پاى بند پيمان خود نيستند) شايد دست بدارند (و بس كنند) (12) چرا كار زار نكنيد با مردمى كه عهد و سوگندهاى خود را شكستند و در صدد بيرون كردن پيغمبر بر آمدند، در صورتى كه نخستين بار آنها آغاز جنگ (يا دشمنى يا پيمان شكنى) را با شما كردند، آيا از آنها ترس و واهمه داريد، با اينكه خدا سزاوارتر است كه از او ترس داشته باشيد اگر براستى مؤمن هستيد (13)
بيان آيه 9 تا 13
شرح لغات:
أيمان- بفتح همزه- جمع يمين بمعناى سوگند.
طعن: توسل جستن بذكر عيب. و اصل اين لغت از طعن به نيزه است.
امام: جلو دار پيروان، و امام در خير راهنماى بدان است، و امام در شر گمراه و گمراه كننده است.
هم: تصميم مقارن با انجام فعل پيش از وقوع آن در خارج، و در اينجا به اين تصميم مورد مذمت قرار گرفتهاند و اين دليل است بر آنكه مقصود همان تصميم خالى آنها بوده.
بدء: انجام كارى از طرف مقابل، يعنى آغاز بكار.
و مرّة: يك بار، بر وزن فعلة- از ماده مرّ- و مرة و دفعه و كرة در معناى نظير يكديگرند.
تفسير:
خداى تعالى در اين آيات براى بيان خوى آن مردم فرمايد:
«اشْتَرَوْا بِآياتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِهِ» يعنى از دين خدا روگردانده و مردم را ببهره ناچيزى كه از دنيا نصيبشان گشته از راه حق بازدارند، و منظور از «فاء» (كه بر سر «صدّوا» در آمده) آن است كه اين فروختن آنها آيات خدا را ايشان را وادار كرده تا مردم را از پذيرش اسلام باز دارند، و اين آيه- بگفته مجاهد- درباره گروهى از عرب نازل شده كه ابو سفيان بآنها غذايى داد تا بدشمنى با پيغمبر اسلام متمايلشان سازد، و جبائى گفته: درباره يهوديانى نازل شده كه از مردم عوام رشوه ميگرفتند تا بباطل حكم كنند.
«إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» يعنى كار آنها بدكارى است.
«لا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَ لا ذِمَّةً» معناى آن گذشت، و فائده تكرار آيه آن است كه آيه پيشين در وصف پيمان شكنان است و اين آيه در وصف آن كسانى است كه آيات را ببهايى اندك ميفروشند، و برخى گفتهاند: تكرار آن براى تأكيد است.
«وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ» يعنى در كفر و سركشى از حدّ گذرانده اند.
«فَإِنْ تابُوا» يعنى از شرك و بتپرستى پشيمان شدند و تصميم گرفتند تا ديگر بدان باز نگردند و اسلام را پذيرفتند.
«فَإِخْوانُكُمْ فِي الدِّينِ» در اينصورت آنها برادران دينى شما هستند، و با آنها مانند ساير برادران مؤمن خود رفتار كنيد.
«وَ نُفَصِّلُ الْآياتِ» يعنى آيات را شرح ميدهيم و بخصوص هر يك را از ديگرى جدا ميكنيم تا از هم متمايز گردد و ببهترين ترتيب و كاملترين وجه مدلول و مفاد آن ظاهر شود.
«لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» براى مردمانى كه بدان دانا هستند و در آن تدبر كرده در صدد شناسايى آن هستند، نه آن نادانانى كه بدان نينديشند.
«وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ» يعنى پيمانها و عهدها و سوگندهايى را كه بستهاند بشكنند.
«فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ» با رؤساى كفر و گمراهى پيكار كنيد، و اينكه بالخصوص دستور پيكار با آنان را صادر فرموده بدانجهت است كه آناناند كه پيروان خود را گمراه كنند، و حسن گفته: منظور همه كفار هستند زيرا هر كافرى پيشواى خويش است در كفر و بى ايمانى و پيشواى ديگران است در دعوت بسوى كفر. و ابن عباس و قتاده گفتهاند: منظور همان رؤساء و بزرگان قريش هستند مانند: حارث بن هشام، و ابو سفيان بن حرب، و عكرمة بن أبى جهل، و ساير رؤساى قريش كه پيمان شكنى كردند. و حذيفة بن يمان (يكى از اصحاب رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله) ميگفت: أهل اين آيه پس از اين خواهند آمد، و مجاهد گفته: آنان مردم روم و فارس هستند، و امير المؤمنين عليه السلام اين آيه را در جنگ بصره قرائت كرد آن گاه فرمود: هان بخدا سوگند كه رسول خدا- صلى-اللَّه عليه و آله- با من عهد و وصيت كرده و بمن فرموده.
اى على تو با گروه پيمان شكن، و گروه متجاوز و ستمگر، و دسته بيرون روندگان (از دين) پيكار خواهى كرد.[21] «إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ»- آنكه بفتح همزه- (ايمان) خوانده است- معنايش اين است كه اينها پاى بند پيمان و سوگند خود نيستند، چنانچه گويند: فلان كس عهد و پيمان ندارد يعنى پاى بند پيمان خود نيست و بدان وفا نكند،- و آنكه بكسر همزه خوانده- معنايش اين است كه پس از پيمان شكنى كه كردند شما ديگر بدانها امان ندهيد، و محتمل است معناى آن اين باشد كه اگر آنها بكسى امان بدهند به امان خود وفا نكنند، و احتمال ديگر آنكه معناى آيه آن باشد كه اينان كافر شدند پس ايمان ندارند.
«لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ» يعنى با آنها كار زار كنيد شايد دست از كفر بدارند چون بدون كار زار آنها دست از كفر نميكشند، و برخى گفتهاند: معناى آيه اين است كه هدف شما از كارزار با آنها همين باشد كه آنها دست از شرك و بتپرستى بردارند.
سؤال اگر كسى بگويد: در آغاز آيه خداى تعالى سوگند و عهدى براى آنها اثبات كرده كه فرمايد: «وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ …» پس چگونه دنبال آن يكسره عهد آنها را نفى كرده و فرموده: «إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ …»؟
پاسخ آنچه خداى تعالى اثبات فرموده همان عهد و پيمانى بود كه بستند و چون آنها بر طبق آن عمل نكرده و بدان وفا نمودند خداوند آن را نفى فرموده.
«أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ» الف (در … أَ لا تُقاتِلُونَ ..)
استفهامى است ولى منظور تحريك و ايجاب است و معناى اين جمله آن است كه چرا كار زار نميكنيد با مردمى كه پيمانهاى خويش شكستند … و در اينكه منظور چه كسانى بودند اختلاف است برخى گفتهاند: آنها يهوديانى بودند كه پيمان شكنى كرده و (در جنگ احزاب) بطرفدارى از مشركين بجنگ مسلمانان آمدند.
«وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ» و چنانچه مردم مكه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- را از مكه بيرون كردند اينها نيز در صدد بيرون كردن آن حضرت از مدينه برآمدند- و اين مطابق تفسيرى است كه از جبائى و قاضى در تفسير اين جمله نقل شده- و برخى گفتهاند: منظور همان مردم مشرك قريش و اهل مكه هستند.
«وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» ابن اسحاق و جبائى گفتهاند: يعنى اينها بودند كه آغاز به پيمان شكنى كردند، زجاج گفته: يعنى با هم پيمانان رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- كه منظور قبيله خزاعه است، آغاز كار زار و جنگ كردند، و برخى گفتهاند: يعنى در جنگ بدر با شما آغاز كارزار كردند و با اينكه كاروانشان بسلامت بمكه رسيد (و ديگر سببى براى توقف و جنگ آنها در بدر نبود) گفتند: ما از اينجا باز نگرديم تا محمد و همراهانش را نابود و ريشه كن كنيم.
«أَ تَخْشَوْنَهُمْ …» يعنى آيا ميترسيد كه از جنگ با آنها بناراحتى و پيش آمد ناگوارى دچار شويد؟ .. كه جمله در قالب استفهام ادا شده ولى منظور دلير كردن مسلمانان است براى كارزار با آنها، و غايت فصاحت در اين جمله بكار رفته زيرا با يك لفظ هم آنها را سرزنش فرموده و هم بجنگ دليرشان ساخته.
«فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» يعنى از آنها نترسيد، و بخاطر حفظ جان خود از جنگ با آنها دست نكشيد زيرا اگر براستى بعقاب و ثواب خدا ايمان داريد خداى تعالى سزاوارتر است كه بخاطر واگذاردن دستورى كه در كار زار با آنها داده و ترك آن از عقابش ترس و بيم داشته باشيد، و به بيان ديگر يعنى اگر براستى مؤمن هستيد بهتر است از خدا ترس داشته باشيد نه از ديگران- در صورتى كه خدا داناتر و حكمش والاتر است-.
[سوره التوبة (9): آيات 14 تا 16]
قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ (14) وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ وَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (15) أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (16)
ترجمه
با آنها كارزار كنيد تا خدا آنها را بدست شما عذاب كند و خوارشان گرداند و بر آنها پيروزى و ظفر دهد و دلهاى مردمان با ايمان را (بدينوسيله) شفا بخشد (14) و خشم دلهاى مؤمنان را ببرد، و خدا توبه هر كه را كه خواهد ميپذيرد، و خداوند دانا و فرزانه است (15).
شما خيال ميكنيد كه رهايتان ميكنند (و آزمايش نمىشويد) با اينكه هنوز خداوند معلوم نكرده آن كسانى را از شما كه جهاد ميكنند، و جز خدا و رسول او و مردمان با ايمان همدمى براى خود نگيرند، و خدا بكارهايى كه ميكنيد آگاهست (16)
بيان آيه 14- 15
تفسير
خداى تعالى دستور كارزار با مشركين را (كه در آيات پيش بدان دستور فرموده) در اين آيات تأكيد كرده و مسلمانان را بنصرت و پيروزى نويد داده و فرموده:
«قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ» يعنى بكشتن آنها و اسارتشان عذابشان كند.
«وَ يُخْزِهِمْ» و خدا آنها را خوار و زبون سازد.
«وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ» يعنى شما را بر آنها يارى دهد.
«وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ» يعنى دلهاى قبيله بنى خزاعة- هم پيمانان پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله- را كه قبيله بنى بكر بر آنها شبيخون زدند. شفا بخشد «وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ» يعنى بدينوسيله دلهاى مردم با ايمان را كه از كثرت آزار مشركان پر از خشم و غيظ گشته با اين نصرت شفا بخشد. آن گاه بسخن ديگرى آغاز كرده فرمايد:
«وَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلى مَنْ يَشاءُ» يعنى خداوند از روى مهر و بخشش خود هر يك از آنها را كه توبه كنند- با اينكه تجاوزشان از حد گذشته است- با اينحال توبهشان را ميآمرزد.
«وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» يعنى بتوبه آنها- اگر توبه كنند- دانا است، و نسبت به دستورى نيز كه بشما داده در مورد كار زار با آنها پيش از توبه فرزانه و حكيم است، زيرا كارهاى خدا همه از روى حكمت و درستى است، ضمناً اين آيه دليل بر صدق نبوت پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- نيز ميباشد زيرا خبرى كه آن حضرت داد مطابق در آمد
ارتباط و نظم
و اما ارتباط آيه: «وَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلى مَنْ يَشاءُ …» بما قبل آن بدو وجه است:
1- اين آيه مژدهاى است (براى مسلمانان يا براى خود مشركان) كه در ميان آنها افرادى هستند كه توبه خواهند كرد، و از كفر بسوى ايمان باز خواهند گشت.
2- منظور بيان اينمطلب است كه دستور بكار زار با آنها راه توبه را بروى آنها نمىبندد، و پس از اين دستور نيز آنها ميتوانند توبه و بازگشت كنند.
بيان آيه 16
شرح لغات
«حسب»- و حسبان- بدان معنايى گويند كه در نفس قوت گرفته ولى هنوز شخص بدان قطع پيدا نكرده، و از حساب مشتق است زيرا جزء امور محاسباتى محسوب شود.
و ترك رها كردن و واگذاردن است نسبت بكارى كه انجام آن مقدور است.
«وليجة …» در اصل كسى را گويند كه داخل در گروه و قومى شود و از آنها نباشد، مانند لفظ «بطانة» و وليجه انسان كسى است كه محرم اسرار و راز او باشد و مفرد و جمع آن در لفظ يكسان است، و هر چه كه در چيز ديگرى در آيد و از آن چيز نباشد آن را وليجه گويند.[22]
تفسير
در اين آيات خداى سبحان موقعيت بزرگ جهاد را گوشزد كرده فرمايد:
«أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا»؟ يعنى آيا چنين گمان كردهايد كه شما- بىآنكه مكلف بجهاد در راه خدا با اخلاص گرديد- رها ميشويد؟! «وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ» و هنوز خداى سبحان آنچه را درباره شما ميداند آشكار نساخته. و مراد از نفى علم در اينجا نفى معلوم است، و گرنه خداى تعالى بتمام اشياء دانا است پيش از آنكه وجود پيدا كند، و ميداند كه اگر وجود پيدا كند چگونه خواهد بود … و تقدير اين جمله چنين است: آيا گمان كردهايد كه بحال خود واگذار ميشويد و جهاد نميكنيد؟! ..
«وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لَا الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً» يعنى و معلوم نكرده خداوند آن كسانى را كه جز خدا و رسول او و مؤمنان همدم و دوستانى براى خود نگيرند كه دوستشان دارند و اسرار خود را براى آنان باز گويند، جبائى و حسن گفته اند:
يعنى منافق گردند. و اين آيه دليل است بر حرمت دوستى كردن با كافران و اهل فسق و الفت با آنها.
«وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» يعنى دانا است به اعمال شما و بدان پاداشتان دهد.
ارتباط اين آيه با آيه پيشين:
و اما ارتباط اين آيه با آيه قبلى اين است كه چون در آيه پيشين دستور بكارزار داد در اين آيه شرط آن را كه اخلاص و قطع ارتباط با كفار است بيان فرمود تا در نتيجه پيروزى حاصل شده و سزاوار پاداش نيك گردند.
[سوره التوبة (9): آيات 17 تا 18]
ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ شاهِدِينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَ فِي النَّارِ هُمْ خالِدُونَ (17) إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ لَمْ يَخْشَ إِلاَّ اللَّهَ فَعَسى أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ (18)
ترجمه
مشركان- در حالى كه بكفر خويش گواهى ميدهند- حق ندارند مساجد خدا را تعمير كنند، و كارهاى آنها باطل است، و آنها در آتش دوزخ جاودانند (17) فقط مساجد خدا را كسى تعمير كند كه بخدا و روز جزا ايمان آورده و نماز بپا دارد و زكات دهد، و جز از خدا نترسد، چنين اشخاصى اميد است كه از راه يافتگان باشند (18).
بيان آيه 17- 18
شرح لغات:
مسجد در اصل بمعناى جاى سجده است، و بجايى كه مهياى براى نماز جماعت است اطلاق گردد، و تعمير بمعناى ترميم خرابى بنا است، و از همين باب است تعمير بمعناى زيارت (و ديدار دوستان) زيرا بوسيله زيارت ترميم حال گردد.
تفسير:
پس از آنكه خداى سبحان بكارزار مشركان دستور فرمود و از دوستى و ارتباط با آنها جلوگيرى كرد، در اينجا دستور جلوگيرى و ممانعت آنها را از مساجد صادر كرده فرمايد:
«ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ» يعنى شايسته نيست مشركان اقدام بتعمير مساجد خدا كرده و سرپرستى و توليت اينكار را بعهده گيرند، و كار تعمير آنها حق مسلمانان است، و برخى گفتهاند: منظور مسجد الحرام تنها است، و در مقابل اينها برخى گفتهاند: اين آيه همه مساجد را شامل شود.
«شاهِدِينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ» يعنى در حال گواهى دادنشان بكفر خويشتن- يا با گواهى دادن بر كفر خويش- و در اينكه آيا منظور از تعمير چيست اختلاف است، برخى گفتهاند: منظور از تعمير رفتن بمسجد و ورود در آن است چنانچه گويند:
فلان كس فلان مجلس را تعمير ميكند، يعنى زياد بدانجا ميرود، و تعمير مسجد نيز بهمان انجام عبادت و اطاعت خدا در آن صورت گيرد، و دستهاى ديگر چون جبائى گفتهاند: تعمير مسجد همان اصلاح كردن و ترميم ويرانى آن است، مقصود اين است كه آنها ترميم مسجد نكنند چون منظور از ترميم خرابى مسجد عبادت در آن است (نه اعمال شرك آميز آنها) و حسن گفته: تعمير مسجد يعنى از اهل آن بودن، و منظور در اين آيه آن است كه شايسته نيست مشركان را واگذارند كه مسجد بدست آنها باشد.
و نيز در اينكه گواهى دادن آنها بر زيان خويش بكفر (در جمله شاهِدِينَ عَلى- أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ) چگونه است اختلاف است، سدّى گفته: مثل همين كه از نصرانى بپرسند: چه دينى دارى؟ بگويد: نصرانى، و يهودى در پاسخ بگويد: من يهودى هستم، و از مشرك بپرسند: دينت چيست؟ بگويد: مشرك هستم. و حسن گفته: يعنى همان سخن ايشان دليل بر كفر آنها است، چنانچه گويند: سخن فلانى دليل بر بطلان مدعاى او است، و ديگرى گفته: منظور آن سخنى بود كه در تلبيه ميگفتند يعنى اينكه ميگفتند: «لبيك لا شريك لك الا شريكاً هو لك تملكه و ما ملك»[23]، و ابن عباس گويد:
گواهى آنها همان سجده آنها براى بتان بود با اينكه اعتراف داشتند كه آنها مخلوق هستند، و معناى آيه اين است كه آنها با رفتار و احوال خود بزيان خويش گواهى ميدادند، و معناى گواهى دادن و شهادت همان اظهار كردن است.
«أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ» يعنى همان اعمالى را كه مانند عبادت مردمان با ايمان انجام ميدادند باطل است بخاطر آنكه آن را طورى انجام ميدادند كه در نزد خدا مستحق ثواب نبودند.
«وَ فِي النَّارِ هُمْ خالِدُونَ» يعنى در آتش براى هميشه جاودانند.
«إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ» لفظ «انما» براى اثبات مطلبى و نفى مطالب ديگر جز آن بكار رود، و در اينجا معناى آيه اين است: تعمير مسجد نكند كسى- بوسيله زيارت و انجام عبادت در آن يا به بنا و ترميم ويرانى آن- جز آن كس كه اقرار بيگانگى حق كرده و بروز قيامت اعتراف دارد.
«وَ أَقامَ الصَّلاةَ» يعنى نماز را با حدود و مقررات آن بپا دارد.
«وَ آتَى الزَّكاةَ» و زكات را در جايى كه واجب شود بمستحقش بپردازد.
«وَ لَمْ يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ» يعنى جز خدا از هيچيك از آفريدگان نترسد. و اين جمله مربوط است بگفتار خداى تعالى (كه پيش از اين فرمايد): «أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ» و منظور اين است كه اگر شما از آنها بترسيد در شرك ورزى با آنها يكسانيد …
«فعسى اولئك ان يكونوا من المهتدين» يعنى راه يافتگان بسوى بهشت، و رسيدن بثواب آن، و در اينكه خداى تعالى در اين آيه پس از ايمان بخدا، نماز و زكات را جداگانه ذكر فرموده دليل بر اين است كه لفظ ايمان شامل اعمال و افعال اعضاء و جوارح نشود، (و معناى ايمان تنها همان اعتقاد قلبى است) و گرنه عطف كردن اعمالى را كه داخل در همان ايمان است بدان جايز نبود، و آن كس كه گفته است: مقصود از اين عطف شرح و تفصيل معناى ايمان و توضيح بيشترى براى آن است ظاهر آيه را ناديده گرفته است[24].
[سوره التوبة (9): آيات 19 تا 22]
أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (19) الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ (20) يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ (21) خالِدِينَ فِيها أَبَداً إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ (22)
ترجمه:
آيا (منصب) سقايت (و آب دادن) حاجيان و تعمير مسجد حرام را با (مقام) آن كس كه بخدا و روز قيامت ايمان آورده و در راه خدا جهاد كرده يكسان كردهايد؟
آنها نزد خدا يكسان نيستند، و خدا مردمان ستمكار را هدايت نميكند (19) آن كسانى كه ايمان آورده و هجرت كردند و بمال و جان خود در راه خدا جهاد كردهاند در درجه (و مقام) برترند (و رتبه والاترى) نزد خدا (دارند) و آنها بخصوص كاميابان هستند (20) پروردگارشان آنها را برحمت و خوشنودى خويش و (هم) ببهشتهايى كه در آنها نعمتهاى جاودانى است نويد و مژده دهد (21) كه براى هميشه در آن جاويدانند، براستى كه نزد خدا (براى كردار نيك) پاداشى بس بزرگ است (22).
بيان آيه 19 تا 22
شرح لغات:
سقاية … وسيله كشيدن آب را گويند، و محلى كه در آن چاه آب است نيز سقاية گويند.
بشارت … چيزى است كه بدان سرور در بشره صورت ظاهر گردد.
رضوان … آن حقيقتى است كه در برابر احسان مستحق گردد.
نعيم … از نعمت مشتق است.
ابد … زمان آيندهاى است كه انتها ندارد. چنانچه «قطّ» در ماضى بهمين معنا است.
شأن نزول:
بگفته حسن و شعبى و محمد بن كعب قرظى اين آيه درباره على بن ابى طالب عليه السلام و عباس بن عبد المطلب و طلحة بن شيبه نازل شد، و اين بدانجهت بود كه هر يك افتخار كرده طلحة گفت: من صاحب خانه كعبه و كليد دار آن هستم و اگر بخواهم ميتوانم شب خود را آنجا بسر برم، و عباس گفت: من داراى منصب سقايت و عهدهدار آن هستم.
و على عليه السلام فرمود: من از اينمصبها كه شما بدان افتخار كنيد چيزى ندانم ولى همين قدر ميدانم كه من مدت ششماه پيش از ساير مردم بسوى قبله نماز گذاردم، و متصدى امر جهاد و پيكار با دشمنان دين بودم.
و برخى چون ابن سيرين و مرّة همدانى گفتهاند: على عليه السلام بعمويش عباس فرمود: اى عمو! چرا از مكه هجرت نمىكنى و برسول خدا نمى پيوندى؟ عباس در پاسخ آن حضرت گفت:
آيا كارى كه من عهدهدار آن هستم فضيلت آن از هجرت بيشتر نيست؟ منم كه مسجد الحرام را تعمير كرده و منصب سقايت حاجيان را بعهده دارم؟ و دنبال اين گفتگو بود كه آيه فوق نازل شد.
و حاكم ابو القاسم حسكانى بسندش از بريدة روايت كرده كه وقتى شيبة و عباس بيكديگر فخر و مباهات ميكردند، در اين ميان على بن ابى طالب بدانها گذشت و فرمود:
بچه چيز بيكديگر مباهات ميكنيد؟ عباس گفت: فضيلتى را كه من دارم هيچكس دارا نيست، و آن منصب سقايت حاجيان است. شيبة گفت: و من هم متصدى تعمير مسجد الحرام هستم! على عليه السلام فرمود: من براى شما شرم دارم زيرا من در كودكى بفضيلتى مفتخر شدم كه شما بدان فضيلت مفتخر نگشتيد، آن دو گفتند: آن فضيلت چيست؟
فرمود: بينى شما دو نفر را با شمشير زدم تا وقتى كه بخدا و رسول او ايمان آورديد.
عباس كه اين سخن را از على عليه السلام شنيد خشمناك برخاست و هم چنان كه دامنش (از خشم) بر زمين كشيده ميشد بنزد رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله آمده گفت:
مى بينى كه على با من چگونه روبرو شده و چه ميگويد؟ حضرت دستور داده فرمود:
على را نزد من آريد، و چون على عليه السلام بنزد آن حضرت آمد رسول خدا (ص) بدو فرمود:
چرا با عمويت اينگونه سخن گفتى؟ على در پاسخ آن حضرت عرض كرد: اى رسول خدا من از روى حق و حقيقت با وى سخن گفتم چه او را خوش آيد و چه ناخوش! در اينوقت جبرئيل نازل شد و سلام پروردگار را برسول خدا رسانيد و سپس اين آيه را نازل كرد.
عباس كه اين جريان را مشاهده كرد سه بار گفت: «ما راضى شديم …» و در تفسير ابو حمزه است كه چون عباس در جنگ بدر بدست مسلمانان اسير شد جمعى از مهاجر و انصار بنزد او رفته و او را به كفرى كه داشت و پيوند خويشاوندى خود را كه با رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله قطع كرده بود سرزنش و توبيخ كردند، عباس در پاسخ آنان اظهار كرد: شما چرا كارهاى بد ما را بزبان ميآوريد اما كارهاى خوب ما را كتمان ميكنيد؟ گفتند: مگر شما كار خوب هم داريد؟ گفت: آرى بخدا مائيم كه مسجد الحرام را تعمير كرده و پرده دار خانه كعبه هستيم، سقايت حاجيان بعهده ما است، و بيچارگان و درماندگان را ما از بند اسارت آزاد كنيم … در اينوقت آيه فوق نازل شد.
تفسير
«أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ …» اين جمله در اصطلاح استفهام انكارى است يعنى أهل سقايت حاجيان و تعمير مسجد را برابر قرار ندهيد با كسانى كه ايمان بخدا آورده اند … و روى اين معنى بايد لفظ «أهل» در دو جمله «سِقايَةَ الْحاجِّ» و «عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» در تقدير گرفته شود تا مقابله بين شخص باشد. و ممكن است لفظ «اهل» را در تقدير نگرفت ولى در جمله «كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ» مصدرى از لفظ «آمن» تقدير گرفت تا مقابله بين دو فعل باشد و تقدير چنين باشد: «أ جعلتم السقاية و العمارة كايمان من آمن باللَّه …» و حسن گفته: سقايت حاجيان عبارت بود از شراب كشمشى كه در ايام حج بحاجيان مىنوشاندند. و منظور خداى تعالى آن است كه اينكارها با ايمان بخدا مقابل نيست.
«وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ» و بجهاد در راه خدا.
«لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ» يعنى در فضيلت و ثواب ايندو در پيشگاه خداوند مساوى نيستند.
«وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ» و خدا مردم ستمكار را براه ثواب خويش هدايت نميكند چنانچه آن كسانى را كه نسبت بدو عارف هستند و فرمانبردارى او كنند و از نافرمانيش دورى گزينند هدايت فرمايد.
«الَّذِينَ آمَنُوا …» يعنى آنان كه او را تصديق كرده و بيگانگيش اعتراف دارند.
«وَ هاجَرُوا» و از وطنهاى خود- يعنى سرزمين كفر- بسرزمين اسلام هجرت كنند.
«وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ …» و در بر خورد با دشمنان دين سختيها را بر جان بخرند، و بمال و جان جهاد كنند.
«… أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ» منزلت و مقام اينان بزرگتر از ديگرانى است كه چنين نكنند.
«وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ» اينانند كاميابان.
«يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ» پروردگارشان اينان را بزبان پيمبران و وعدههايى كه در كتاب خود برحمت و مهر خود در دنيا مژده داده، يعنى بدان ثوابى كه بر جهاد نويد داده. و به رضوان در آخرت.
«وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ …» و بهشتهايى كه در آنها نعمتهايى دائمى و تمام نشدنى است.
«خالِدِينَ فِيها أَبَداً» آن بهشتهايى كه هميشه در آن جاويدانند.
«إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ» و پاداش كردارى كه آن پاداش بسيار است و نعمتهاى خلق بدان پايه نرسد نزد خدا است.
[سوره التوبة (9): آيات 23 تا 24]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (23) قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ (24)
ترجمه
اى كسانى كه ايمان آوردهايد پدران و مادران خويش را، اگر (ديديد) كفر را بر ايمان برگزيده (و ترجيح داده) اند بدوستى مگيريد، و هر كه از شما (با اينحال) آنان را دوست بدارد آنها ستمكارانند (23) بگو اگر پدرانتان و پسرانتان و برادران و زنانتان، و اموالى كه جمع آورى كرده ايد، و تجارتى كه از كساد آن ميترسيد، و مسكنهايى كه بآن دل خوش هستيد نزد شما از خدا و پيغمبر او و پيكار در راه او محبوبتر است به انتظار باشيد تا خدا فرمان خويش را درباره شما بياورد و خدا مردم فاسق (و بد كار) را هدايت نميكند. (24).
بيان آيه 23- 24
شأن نزول:
از امام باقر و امام صادق عليهما السلام روايت شده كه فرمودهاند اين آيه درباره حاطب بن ابى بلتعه نازل شد كه وقتى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله آهنگ فتح مكه كرد وى نامهاى بقريش نوشت كه آنان را از جريان با خبر سازد.
تفسير:
خداى تعالى در اين آيات مؤمنان را از دوستى با كفار اگر چه پيوند خويشاوندى با آنها داشته باشند- نهى كرد و فرمود:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ….» اى كسانى كه ايمان آوردهايد پدران و مادران خويش را بدوستى مگيريد … و اين دستور درباره امر دين است و اما در موضوع كارهاى دنيا مجالست و معاشرت با آنان جايز است بدليل آيه شريفه «وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً» (يعنى و در دنيا به نيكى با آنها همدم باش)[1]. ابن عباس گفته: چون خداى تعالى بمؤمنان دستور داد تا از مكه هجرت كنند و آنها تصميم به اين كار گرفتند دچار مخالفت با زن و پدر و مادر و فرزندان خود شدند كه آنها دست بدامن اينان انداخته و از اينكار بازشان ميداشتند، مؤمنان نيز بخاطر آنها ترك هجرت كردند، خداى سبحان در اين آيات بيان فرمود كه أمر دين مقدم بر مراعات پيوند خويشاوندى و نسب است، و حتى ارتباط پدر و مادرى را بايد در اينمورد قطع كرد تا چه رسد بديگران.
«إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمانِ» يعنى اگر كفر را برگزيدند و بر ايمان ترجيح دادند، حسن گفته: هر كس مشرك را دوست داشته باشد و به شرك او راضى باشد او نيز مشرك است.
«وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ …» يعنى هر كه آنان را دوست بدارد و بخاطر آنان دست از فرمانبردارى خدا بكشد و آنها را بر اسرار مسلمانان مطلع سازد، اينان بخويش ستم كردهاند زيرا دوستى را در جاى خود كه اهل ايمان بوده مصرف نكرده و در غير آن صرف كردهاند.
«قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ …..» بگو اى محمد به اين مردمانى كه از هجرت بشهر اسلام (مدينه) روى گردانده اند، اگر پدرانتان كه وسيله تولد شما بوده اند.
«وَ أَبْناؤُكُمْ» يعنى پسرانتان كه شما وسيله پيدايش آنها بوده ايد.
«وَ إِخْوانُكُمْ» و برادران نسبى شما.
«وَ أَزْواجُكُمْ» و زنانتان كه با آنها عقد ازدواج بسته ايد.
«وَ عَشِيرَتُكُمْ» و نزديكانتان.
«وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها» و اموالى را كه بدست آورده ايد و جمع كرده ايد.
«وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها» و تجارتى را كه اگر بفرمانبردارى خداى تعالى و جهاد مشغول شويد ترس كسادى آن را داريد.
«وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها» و مسكنهايى را كه براى خود انتخاب كرده و بماندن در آنها دل خوشيد.
«أَحَبَّ إِلَيْكُمْ» پيش شما محبوبتر و اثرش در دل شما بيشتر است.
«مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ» از فرمانبردارى خدا و فرمانبردارى پيغمبر او.
«وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ» و جهاد در راه خدا.
«فَتَرَبَّصُوا» پس انتظار بريد.
«حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ» تا خدا حكم خود را درباره شما صادر كند، و برخى چون حسن و جبائى گفته اند يعنى دستور عقوبت شما را در آينده نزديك يا دور صادر كند بخاطر آنكه شما آنچه را گفته شد بر جهاد و فرمانبردارى خدا ترجيح داديد، و در اين كلام تهديد سختى است. و مجاهد گفته: منظور از أمر خدا فتح مكه است. و برخى گفتهاند اين تفسير صحيح نيست چون سوره برائة پس از فتح مكه نازل شده.
«وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ» تفسير آن گذشت.
[سوره التوبة (9): آيات 25 تا 27]
لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ (25) ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ (26) ثُمَّ يَتُوبُ اللَّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (27)
ترجمه
خدا شما را در مواقع بسيار نصرت داد، و روز (جنگ) حنين هنگامى كه كثرت سپاهيانتان شما را مسرور ساخت، ولى اين زيادى سپاه بكار شما نيامد، و زمين با همه فراخيش بر شما تنگ شد، و منهزمانه پشت كرده و گريختيد (25) سپس خداوند آرامش خود را بر پيغمبرش و بر مؤمنان فرو فرستاد، و لشگريانى كه شما آنها را نميديديد فرود آورد، و كسانى را كه كفر ميورزيدند بعذاب دچار كرد (و مغلوب ساخت) و همين است سزاى كافران (26) آن گاه پس از اين جريان خدا توبه هر كه را خواهد ميپذيرد و خدا آمرزنده و مهربان است (27).
بيان آيه 25 تا 27
شرح لغات:
موطن: جايى است كه صاحب آن در آنجا اقامت گزيند.
حنين: نام درهاى است ميان مكه و طائف.
اعجاب: (در أعجبتكم) خوشحالى و سرور است از آنچه بشگفت آورد.
رحب: بمعناى فراخى در مكان است، و ضدّ آن تنگى است.
سكينه: آرامش و امنيت.
تفسير:
چون در آيات پيش بمؤمنان دستور كارزار داده شد، در اين آيات خداى تعالى نصرتهايى را كه در حالات مختلف نصيب آنان كرده تذكر ميدهد:
«لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ …» لام در اينجا لام قسم است، و گويا خداى تعالى سوگند خورده كه مؤمنان را در جاهاى بسيارى يارى كرده و با وجود ضعف و افراد اندك آنان را بر دشمن پيروز گردانده، و اين سخن را بدانجهت فرمود كه آنان را تشويق كند تا در مورد فرمانبردارى خدا پاى بند خاندان و نزديكان نشوند و دل از آنها برگرفته بسوى خداى تعالى متوجه شوند، و از امام باقر و امام صادق عليهما السلام روايت شده كه فرمودند: اين «مواطن كثيرة» در آيه، هشتاد مورد بود (كه خدا مسلمانان را يارى كرد). و در حديث آمده كه متوكل سخت بيمار شد و نذر كرد: اگر خدا او را شفا داد مالى «كثير» صدقه بدهد، و چون بهبودى يافت از علماء پرسيد (براى اداى نذر چه اندازه بايد صدقه بدهم) و حد مال كثير چقدر است؟ آنان در اينباره اختلاف كردند، نزديكان متوكل نظر دادند كه اين مسئله را از حضرت على بن محمد (امام هادى) عليه السلام بپرسد، و اين جريان در وقتى بود كه آن حضرت در خانه متوكل زندانى بود، متوكل دستور داد نامهاى در اينباره بحضرت هادى بنويسند، و حضرت در جواب نوشت:
هشتاد درهم صدقه بدهد، و چون علت آن را پرسيدند امام عليه السلام اين آيه را تلاوت كرد و فرمود: ما اين «مواطن كثيرة» را شمرده ايم هشتاد موطن بوده است.
«وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ» يعنى در روز حنين.
«إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ» يعنى كثرت لشكر شما را خوشحال كرد و از زيادى لشكرتان بشگفت آمديد. قتادة گفته: سبب هزيمت مسلمانان در جنگ حنين آن بود كه برخى از مسلمين چون كثرت سپاهيان خود را مشاهده كرده گفتند: امروز ديگر بخاطر كمى سپاه شكست نخواهيم خورد، و همين سبب شد كه پس از ساعتى منهزم گشتند، و عدد سپاهيانشان در آن روز دوازده هزار نفر بود، و برخى گفتهاند: ده هزار نفر بودند، و ديگرى گفته: هشت هزار بودهاند، ولى روايت نخستين (يعنى همان دوازده هزار) صحيحتر است و در بيشتر روايات همان اندازه ذكر شده است.
«وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ» يعنى زمين با فراخيش بر شما تنگ شد و جايى كه بدانجا فرار كنيد نيافتيد.
«ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ» يعنى بدشمن پشت كرده و گريختيد.
«ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ» يعنى آن رحمتى را كه نفس انسانى بدان آرام شود و ترس و خوف بدان زائل گردد نازل فرمود.
«عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ» يعنى بر آن مؤمنانى كه بازگشتند و با كافران كارزار كردند، و ضحاك بن مزاحم گفته: منظور از مؤمنان كسانى بودند كه در آن هنگامه در كنار رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله ماندند و فرار نكردند، و آنها على عليه السلام و عباس و چند تن ديگر از بنى هاشم بودند، و حسن بن على بن فضال از حضرت رضا عليه السلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: «سكينه» نسيمى خوشبو است از بهشت كه بصورت آدمى در آيد و با پيمبران باشد، و اين روايتى است كه عياشى آن را روايت كرده است.
«وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها» منظور لشكريانى از فرشتگان است، و برخى چون جبائى گفته اند: فرشتگان در روز حنين براى قوى دل ساختن مؤمنان و پشت گرمى آنان بجنگ آمدند و دست بكار زار نشدند، و تنها در جنگ بدر بود كه بطرفدارى مسلمانان وارد جنگ شدند.
«وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا» يعنى آنان را بوسيله قتل و اسارت و سلب اموال و فرزندان عذاب فرمود.
«وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ» يعنى اين عذاب، كيفر كافران بود بواسطه كفرشان.
«ثُمَّ يَتُوبُ اللَّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلى مَنْ يَشاءُ» خداى تعالى در آيات فوق در سه جا لفظ «ثم» را دنبال هم ذكر فرمود:
1- در آيه «ثُمَّ وَلَّيْتُمْ ..» كه بفعل قبل از آن يعنى «ضاقَتْ عَلَيْكُمُ» عطف شده
2- در آيه «ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ» كه به «وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ» عطف شده.
3- آيه «ثُمَّ يَتُوبُ اللَّهُ …» كه به «وَ أَنْزَلَ جُنُوداً …» عطف شده است.
و وجه اينكه در اينجا مستقبل بماضى عطف شده بخاطر تشابه آن دو بيكديگر است، زيرا آيه نخستين درباره يادآورى نعمت خدا، و آيه دوم وعده بنعمت خدا است، و معناى آيه چنين است: آن گاه خداوند هر كه را كه از شرك توبه كند و بفرمانبردارى خدا باز گردد، و از اعمال زشت پيشين خود پشيمان گردد توبهاش را مىپذيرد، و ممكن است مقصود توبه آن مسلمانانى باشد كه پس از انهزام بازگشتند، و معناى سوم آن است كه منظور توبه آنها از آن حال شگفت و سرورى بود كه از كثرت سپاهيان اسلام بدانها دست داد، و اينكه خداوند در اين آيه پذيرش توبه آنها را بسته بمشيت و اراده خود ساخته بخاطر آن است كه پذيرش توبه بر خدا لازم نيست چنانچه دسته معتقدند بلكه قبول آن تفضلى است از جانب خداى تعالى.
«وَ اللَّهُ غَفُورٌ» يعنى پوشنده گناهان است «رحيم» يعنى نسبت به بندگان رحيم و مهربان است.
داستان جنگ حنين
تاريخ نويسان و مفسرين گفته اند كه چون رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله مكه را فتح كرد از آنجا براى جنگ با قبائل هوازن و ثقيف بسوى حنين حركت كرد، و اين جريان در آخر ماه رمضان يا در شوال سال هشتم هجرت بود، و سبب اينكار رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله آن بود كه رؤساى هوازن بنزد مالك بن عوف نصرى اجتماع كرده و اموال و زنان و كودكان را نيز بهمراه خود آوردند، و در سرزمين «اوطاس»[2] فرود آمدند در ميان آنها پيرى سالخورده كه دو چشم خود را از دست داده بود وجود داشت كه نامش دريد بن صمة و رئيس قبيله جشم بود.
بدانجا كه رسيدند، دريد پرسيد: اكنون در چه سرزمينى هستيد؟ در پاسخش گفتند: در وادى اوطاس! دريد گفت: براى جولان اسبان جاى خوبى است، نه سنگلاخى است سخت، و نه ريگزارى است نرم. آن گاه سخن خود را ادامه داده پرسيد:
چه شده كه صداى اشتران، و بانگ خران، و سر و صداى گاوان و گوسفندان و گريه كودكان بگوش ميرسد؟ در پاسخش گفتند: مالك بن عوف دستور داده مردم فرزندان و زنان و اموال خود را نيز همراه بياورند تا هر كس بخاطر دفاع آنها بخوبى جنگ كند دريد (با ناراحتى) گفت: بپروردگار كعبه سوگند اين مرد گوسفند چران است (او را با جنگ چه كار)! آن گاه دستور داد مالك را بنزدش حاضر كنند چون مالك پيش وى آمد بدو گفت: اى مالك تو امروز رئيس قبيله خود هستى و از پس امروز فردايى است، اين مردم را بسرزمينهاى خود باز گردان آن گاه مردانشان را انتخاب كرده بر پشت اسبان سوار كن و آنها را بجنگ بياور، زيرا آنچه بكار تو آيد سوار كاران شمشير زنند و در آن هنگامه اگر جنگ بنفع تو پايان يافت كه آنها كه پشت سر توأند (از زنان و فرزندان) بتو ملحق خواهند شد، و اگر بشكست تو انجاميد در مورد زنان و خاندانت رسوا نگشته اى (و آنها را بدست دشمن نسپارده اى)؟
مالك (كه حاضر نبود زير بار حرف ديگرى برود) در پاسخش گفت: تو پير شده اى و دانش و عقل تو از دست رفته است.
از آن سو رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله پرچم بزرگ جنگ را بست و بدست على بن ابى طالب عليه السلام سپرد و پرچمهاى ديگر را نيز بدست همانهايى داد كه آن را با خود بمكه آورده بودند، و پس از آنكه پانزده روز در مكه توقف فرمود بسوى حنين حركت كرد، و براى تجهيز كار نيز كسى را بنزد صفوان بن اميه (كه يكى از ثروتمندان مكه بود) فرستاد و تعداد يكصد زره بصورت عاريه از او درخواست كرد، صفوان پيغام داد:
آيا بصورت عاريه ميخواهى يا بزور ميخواهى بگيرى؟ رسول خدا (ص) فرمود: به صورت عاريه مضمونه ميخواهم (كه اگر يكى از آنها نيز از بين رفت عوض آن را بتو باز گردانم)! صفوان كه چنان ديد يكصد زره بصورت امانت براى آن حضرت فرستاد و خود نيز بهمراه لشگريان اسلام حركت كرد، و دو هزار نفر ديگر از تازه مسلمانان مكه با لشگر اسلام بسوى حنين حركت كردند كه با ده هزار نفرى كه همراه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله بمكه آمده بودند جمعاً دوازده هزار نفر ميشدند.
رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله يك تن از اصحاب خود را فرستاد تا خبرى از دشمن بياورد، و آن مرد چون بنزد مالك بن عوف رسيد از او شنيد كه بلشگريان خويش ميگويد هر يك از شما زن و دارايى خود را پشت سر قرار دهيد، و غلاف شمشيرها را بشكنيد و در اطراف اين درّه و پشت درختان كمين كنيد و چون سپيده صبح زد يكباره حمله افكنيد و دشمن را درهم بشكنيد زيرا محمد با مردم جنگجوى سلحشورى روبرو نشده (تا مزه شكست را بچشد)! رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله چون نماز صبح را با اصحاب خود خواند از درّه حنين سرازير شد، در اين وقت لشكريان هوازن از هر سو بمسلمانان حمله كردند، جلوداران لشگر اسلام كه قبيله بنى سليم بودند با اين حمله ناگهانى دشمن فرار كردند و بدنبال آنان ديگرانى كه پشت سر آنها قرار داشتند دسته دسته گريختند و بخاطر آن غرورى كه از كثرت سپاهيان بدانها دست داده بود دشمن كنترل ميدان جنگ را بدست گرفت، و اينها نيز رو بفرار نهاده از پيش روى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله نيز گذشتند و به پشت سرشان نيز نگاه نكردند، و بجز على عليه السلام كه پرچم جنگ در دست او بود با چند تن ديگر كه ايستادگى كردند بقيه همگى فرار كردند، و آن چند تن عبارت بودند از عباس بن عبد المطلب كه دهنه استر رسول خدا را بدست داشت، و فضل بن عباس كه در سمت راست آن حضرت بود، و ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب كه در سمت چپ او قرار داشت، و نوفل بن حارث و ربيعة بن حارث و رويهم رفته نه تن از بنى هاشم و يك تن از غير آنها و او ايمن بن ام ايمن بود كه در همانروز بشهادت رسيد، و در همين باره عباس گفته است:
| 1- نصرنا رسول اللَّه فى الحرب تسعة | و قد فرّ من قد فرّ عنه فأقشعوا | |
| 2- و قولى اذا ما الفضل كرّ بسيفه | على القوم اخرى يا بنى ليرجعوا | |
| 3- و عاشرنا لا قى الحمام بنفسه | لما ناله فى اللَّه لا يتوجع | |
ترجمه:
1- ما بوديم كه رسول خدا را در جنگ يارى كرديم و ما نه تن بيش نبوديم و ديگران همه گريخته و پراكنده شدند.
2- و گفتار من كه بپسرم فضل- در وقتى كه بدشمن حمله ميكرد- ميگفتم كه اى پسرم ضربت ديگرى بزن تا (دشمن يا گريختگان مسلمانان) باز گردند.
3- و دهمين ما كه خود مرگ را ديدار كرد (و بشهادت رسيد) و از آنچه در راه خدا بدو رسيده بود اظهار درد نميكرد.
و چون رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- انهزام لشگريان را ديد بعمويش عباس- كه صداى رسا و بلندى داشت- فرمود: بالاى اين بلندى برو و صدا بزن: اى گروه مهاجر و انصار، اى اصحاب سوره بقره[3]، و اى اهل بيعت شجره[4]، بكجا فرار ميكنيد؟
اين رسول خدا است! مسلمانان كه صداى عباس را شنيدند بازگشتند و گفتند: «لبيك، لبيك» و بخصوص انصار سبقت جسته بجنگ مشركين پرداختند تا جايى كه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- (كه از دور ميدان جنگ را تماشا ميكرد) فرمود: «اكنون تنور جنگ گرم شد، من از روى صدق و راستى پيغمبرم، و منم فرزند عبد المطلب».
در اين وقت بود كه نصرت خداى تعالى نازل گشت، و قبيله هوازن بسختى شكست خورده و منهزم گشتند و بهر سو گريختند، و مالك بن عوف بيامد تا داخل قلعه طائف گشت مسلمانان آنها را تعقيب كرده حدود صد نفر آنان را كشتند و اموال و زنان و فرزندانشان را باسارت گرفتند، رسول خدا (ص) دستور داد كودكان و اموال را بسوى- جعرانة[5] ببرند، و بديل بن ورقاء خزاعى را بر آنها گماشت، و خود بدنبال فراريان و مالك بن عوف به طائف آمد و آن شهر را محاصره كرد و بقيه ماه شوال را در همانجا توقف كرد، و چون ماه ذيقعده شد از آنجا حركت كرده به جعرانة آمد و غنائم جنگ را تقسيم نمود.
سعيد بن مسيب گويد: مردى كه در جنگ حنين بهمراه مشركان بود براى من گفت:
هنگامى كه ما با لشگر رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- برخورد كرديم باندازه دوشيدن گوسفند در برابر ما تاب مقاومت: اوردند و منهزم گشتند، ما بتعقيب آنان پرداختيم تا چون بصاحب استر شهباء (خاكسترى رنگ) يعنى رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- رسيديم، مردانى سفيد رو را ديديم كه بما گفتند رويتان زشت باد باز گرديد و ما باز گشته و آنها بر ما غالب شدند و ما را شكست دادند، و منظورش از مردان سفيد رو همان فرشتگان بودند.
و زهرى گفته: شنيدم كه در آن روز شيبة بن عثمان نقل كرده كه من پشت سر رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- رفتم تا آن حضرت را بجاى طلحة بن عثمان و عثمان بن طلحة كه هر دو در جنگ احد كشته شده بودند بقتل رسانم، رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- از قصد درونى من آگاه شد و رو بمن كرده دستى بسينهام زد و فرمود: اى شيبة تو را در پناه خدا مىنهم، من كه اين سخن را شنيدم لرزه بر اندامم افتاد و نگاهى بدو كرده ديدم آن حضرت پيش من از چشم و گوشم محبوبتر است، بىاختيار گفتم: گواهى دهم كه تو پيغمبر خدايى، و براستى خداوند تو را بر راز درونى من مطلع ساخت.
و بهر صورت رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- غنائم جنگ را در جعرّانة تقسيم كرد، و مجموع زنان و كودكانى كه در جنگ حنين از هوازن اسير شده بودند ششهزار نفر بودند و شتران و گوسفندانى كه بدست آنها افتاده بود از حساب بيرون بود.
ابو سعيد خدرى گويد: رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- غنائم را ميان آن دسته از قريش كه تازه مسلمان شده بودند و ساير عرب تقسيم نمود تا دل آنها را بدينوسيله بدست آورد و براى انصار مدينه چيزى از آن غنائم منظور نفرمود، (و همين سبب شد كه آنها دلتنگ شوند) از اينرو سعد بن عبادة (رئيس انصار) بنزد آن حضرت آمد و گفت: اى رسول خدا انصار مدينه از اين تقسيم كه مخصوص قبيله خود و ساير عرب ساختى و براى اينان نصيبى منظور نكردهاى ناراضى هستند؟ حضرت بسعد فرمود: تو خود چه نظر دارى؟
عرضكرد: من نيز يكى از همان قوم خود هستم، رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- فرمود:پس قوم خود را در اين «آغل»[6] جمع كن، سعد بدستور آن حضرت انصار را در آنجا جمع كرد، و رسول خدا (ص) بدانجا آمد و ميان آنها ايستاد و پس از حمد و ثناى الهى چنين فرمود: اى گروه انصار آيا هنگامى كه من بنزد شما آمدم گمراه نبوديد و خدا شما را هدايت كرد؟ و آيا فقير نبوديد و خدا توانگرتان ساخت؟ با هم دشمن نبوديد و خدا دلهاى شما را با هم مهربان ساخت؟
همه در پاسخ گفتند: چرا اى رسول خدا.
سپس فرمود: اى گروه انصار چرا شما بمن پاسخ نميدهيد؟
گفتند: چه بگوئيم؟ و چه پاسخى بدهيم اين منتى است كه خدا و رسول بر ما دارند! فرمود: بخدا اگر ميخواستيد پاسخ دهيد بمن مىگفتيد- و گفتهتان هم صحيح بود- كه تو نيز وقتى بنزد آمدى كه آواره بودى و ما منزل بتو داديم، و فقير و ندار بودى و ما با بذل مال و جان با تو مواسات كرديم، و ترسان بودى ما امنيت خاطرت را فراهم كرديم، و ديگران دست از ياريت كشيده بودند و ما تو را يارى كرديم؟
در پاسخ گفتند: اين نيز منتى از خدا و رسول او بود كه بر ما دارند! فرمود: اى گروه انصار آيا بخاطر مختصر گياه سبزى از مال دنيا كه من خواستم بوسيله آن دل مردمى را بدست آورم تا مسلمان شوند از من گله مند شديد در صورتى كه من شما را بهمان بهرهاى كه خدا برايتان مقدّر فرمود يعنى (همان نعمت) اسلام واگذاشتم؟
اى گروه انصار آيا راضى نيستيد كه مردم از اينجا با گوسفند و شتر بخانه هاى خود باز گردند ولى شما، رسول خدا را بمنازل خود ببريد؟ سوگند بآنكه جانم بدست او است اگر همه مردم بيك راه روند و انصار تنها براهى ديگر من همان راه انصار را پيش ميگيرم، و اگر موضوع هجرت در كار نبود من خود يكى از انصار بودم، (آن گاه دست بدعا برداشته فرمود:) خدايا انصار و فرزندان انصار و فرزندان فرزندان انصار را رحمت كن.
انصار كه اين سخنان را شنيدند آن قدر گريستند كه محاسن آنان تر شد و در پاسخ آن حضرت گفتند: ما بقسمتى كه خدا و رسول بر ايمان تعيين كنند (يا با قرار گرفتن خدا و رسول در سهم خود) راضى هستيم، و دنبال اين سخن پراكنده شده و بدنبال كار خود رفتند.
انس بن مالك گويد: در آن روز رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- دستور داد تا جار بزنند: كسى با زنان آبستن (از اسيران) هم بستر نشود، و با زنان غير آبستن نيز تا خون حيض نه بينند هم بستر نشوند، و پس از اين جريان فرستادگان هوازن در جعرانة بنزد آن حضرت آمده مسلمان شدند و بدنبال اين جريان سخنورى از ايشان برخاسته و عرضكرد: يا رسول اللَّه در ميان اين زنان اسير، خاله ها و دايه هاى شما (از قبيله بنى اسد) هستند كه كفالت تو را در كودكى بعهده داشتند، و اگر ابن ابى شمر (پادشاه شام)، و يا نعمان بن منذر (پادشاه عراق) بر ما حكومت ميكردند، و آنچه را اكنون ما بدان دچار گشته ايم در آن وقت دچار آن ميشديم اميد لطف و محبت آنها را نسبت بخود داشتيم و تو بهترين كفيلانى، آن گاه اشعارى نيز قرائت كرد.
رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- فرمود: كداميك نزد شما محبوبتر است:
اسيران، يا اموال؟ آنان در پاسخ گفتند: اى رسول خدا ما را ميان شرف و مال مخير ساختى و شرف نزد ما محبوبتر است و با وجود آن ما درباره گوسفند و شتر سخنى بزبان نميآوريم! رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- فرمود: اما آنچه از اسيران كه در دست بنى هاشم است آنها از شما است (و من متعهد ميشوم كه آنها را بشما باز گردانم) و اما آنچه در دست ساير مسلمانان است من با آنها در اينباره سخن ميگويم و براى آزادى آنها نيز وساطت خواهم كرد، و خودتان نيز با آنها سخن بگوئيد و اسلام خود را آشكار سازيد (تا مؤثرتر واقع شود)! و چون رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- نماز ظهر را خواند آنها برخاسته همان سخنان را تكرار كردند، رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- نيز (دوباره در ميان مردم) فرمود: آنچه از آنها كه در دست بنى هاشم هستند من آنها را باز گرداندم و آنچه در دست ساير مسلمانان است هر كه خواهد از روى ميل و رغبت بدون گرفتن فديه (و پول) آنها را باز گرداند، و هر كه خواهد فديه گيرد من فديه آنها را ميپردازم تا آنها را باز گردانند.
بدنبال اين سخن بيشتر مسلمانان حاضر شدند بدون فديه اسيران را باز گردانند و گروه اندكى نيز فديه گرفته و آنها را آزاد كردند، و پس از آن رسول خدا- صلى اللَّه عليه- و آله- براى مالك عوف پيغام داد كه اگر اسلام آورده پيش ما بيايى اموال و خاندانت را بتو باز گردانم و علاوه صد شتر هم بتو ميدهم، اين پيغام كه بمالك رسيد از طائف حركت كرده بنزد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- آمد و آن حضرت نيز اموال و زن و فرزند او را بوى بازگرداند و صد شتر نيز بدو داد و او را بر مسلمانان قومش امير ساخت.
[سوره التوبة (9): آيات 28 تا 29]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (28) قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ (29)
ترجمه
اى كسانى كه ايمان آوردهايد (بدانيد كه) بطور تحقيق مشركان نجس هستند، و پس از اين سال ديگر نبايد بمسجد الحرام نزديك شوند، و اگر از فقر ميترسيد (بدانيد كه) بزودى خدا شما را از فضل خويش- اگر بخواهد- توانگر سازد كه خدا دانا و فرزانه است (28).
با آن دسته از اهل كتاب كه ايمان بخدا و روز جزا ندارند، و آنچه را خدا و رسولش حرام كرده حرام ندانند، و بدين حق نميگروند پيكار و كارزار كنيد تا بدست خود با خوارى و فروتنى جزيه دهند (29).
بيان آيه 28
شرح لغات
عيلة: بمعناى فقر است، و ماضى آن «عال» و مضارعش «يعيل» است شاعر گفته:
| و ما يدرى الفقير متى غناه | و ما يدرى الغنىّ متى يعيل[7] | |
تفسير
بدنبال دستورى كه خداوند در مورد جلوگيرى از دوستى با مردمان مشرك صادر كرد در اينجا دستور جلوگيرى آنها را از ورود بمسجد الحرام صادر فرموده و گويد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا» يعنى آنها را از دخول مسجد الحرام منع كنيد، و عطا گفته: منظور منع از دخول تمام محوطه حرم است چون همه حرم مسجد و قبله مسلمانان است. و منظور از سالى كه در آيه بدان اشاره شده، همان سال نهم هجرت است كه على عليه السلام سوره برائة را بر مردم خواند، و دنبالش فرمود: از امسال به بعد ديگر هيچ مشركى نبايد حج كند، و برخى گفتهاند: منظور منع آنها است كه از دخول مسجد الحرام در ايام حج و عمرة بصورت سرپرستى و ولايت بر حجاج نه بطور مطلق، و از جبائى نقل شده كه منظور منع دخول آنها در مسجد الحرام است بطور كلى، و منع از حضور و دخول آنها در حرم در موسم حج ميباشد.
و در مورد نجاست كفار نيز اختلاف كردهاند دستهاى از فقهاء گفتهاند: كافر نجس العين است، و ظاهر آيه نيز بهمين سخن دلالت كند، و گويند عمر بن عبد العزيز بشهرها نوشت: يهود و نصارى را از ورود بمساجد مسلمانان جلوگيرى كنيد، و دنبال اين آيه شريفه را نوشت: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ …» و از حسن نقل شده كه گفته است: با مشركان دست ندهيد، و هر كه با آنها دست دهد بايد دست خود را بشويد، و اين سخن موافق است با آنچه بزرگان گفتهاند: هر كه با كفار دست دهد و دست او تر باشد واجب است دست خود را بشويد، و اگر دستش خشك باشد آن را بديوار بمالد، و دسته ديگر گفتهاند: اينكه خدا آنها را نجس خوانده براى اعتقاد و رفتار و گفتار منحرف و ناپسند آنها است، و از اينرو براى كافران ذمى ورود در مساجد را جايز دانستهاند، و تنها براى انجام عمل حج ورود بمكه را براى آنها جايز ندانسته اند.
قتاده گفته: اينكه خداوند آنها را نجس ناميده بخاطر آن است كه آنها غسل جنابت نميكنند و براى حدث وضوء نميگيرند، و از اين جهت ورود آنها بمسجد حرام است، بخاطر آنكه ورود جنب بمسجد حرام است.
«وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً» يعنى اگر از فقر و احتياج بترسيد، و اين بدانجهت بوده كه ميترسيدند با جلوگيرى مشركان از دخول حرم لطمه بتجارت و كسب آنها بخورد.
«فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ …» يعنى خدا اگر بخواهد از راه ديگرى شما را بىنياز و توانگر خواهد كرد، و از روى رحمت خويش مردم ساير شهرها را وادار كند تا خواروبار بمكه بياورند. مقاتل گفته: پس از منع دخول مشركين بمكه مردم نجدة و صنعاء و جرش از يمن مسلمان شدند و بوسيله شتران و چهار پايان ديگر خوراكى بمكه حمل ميكردند، و بدين ترتيب خداوند ترس آنان را از اين ناحيه بر طرف كرد.
و برخى گفتهاند: معناى آيه اين است كه خدا بوسيله جزيه (باج و خراجى) كه از اهل كتاب ميگيريد شما را توانگر سازد، و برخى گفتهاند: بوسيله باران و گياه، و ديگرى گفته با غنائم جنگى.
و اينكه اين موضوع را خداوند بمشيت و اراده خود معلق كرد يا بخاطر آنست كه خداوند ميدانست برخى از آنها تا زمان فتح كشورهاى بزرگ و بدست آوردن اموال، زنده ميمانند و بدين ترتيب توانگر ميشوند، و برخى تا آن زمان باقى نخواهند ماند، و يا بگفته بعضى بخاطر آن است كه مردم تشويق شوند تا براى تحصيل مال از خداى تعالى درخواست كنند و بدانند كه توانگرى با تلاش و كوشش تنها بدست نيايد.
«إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ» يعنى خدا بمصالح و تدبير كار بندگان و بهر چيز دانا است.
«حَكِيمٌ» و در آنچه دستور ميدهد يا جلوگيرى كند فرزانه و حكيم است.
بيان آيه 29
شرح لغات:
دين: در اصل بمعناى اطاعت و فرمانبردارى است.
جزية: از جزاء و كيفر است و جزيه كفار چيزى است كه بكيفر كفر خود بصورت مخصوصى ميپردازند.
صاغرون: يعنى در حال خوارى.
شأن نزول:
از مجاهد نقل شده كه اين آيه در وقتى نازل شد كه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- دستور جنگ با روميان را صادر فرمود و بدنبال آن بجنگ تبوك رفتند. و برخى گفتهاند اختصاص بدان جنگ ندارد و بنحو عموم نازل گشته.
تفسير:
در اين آيات خداى سبحان بيان ميكند كه در ميان كافران كسانى هستند كه با دريافت جزيه از آنان جايز است آنان را بحال خود واگذارد، و از اينرو فرمايد:
«قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ» يعنى آنان كه بيگانگى خدا و بر انگيخته شدن در روز جزا اقرار ندارند، و اين آيه دليل بر گفتار بزرگان ما است كه گفتهاند: نمىشود در ميان كافران كسانى باشند كه نسبت بخداوند معرفت داشته باشند و اگر چه بزبان هم اقرار بوجود خدا كنند بلكه اعتقاد آنها بخدا از روى علم و دانايى نيست، زيرا آيه صراحت دارد كه آن دسته از اهل كتاب كه بايد جزيه بپردازند بخدا و روز جزا ايمان نياورده اند.
و در مقابل آنها كه گويند: ممكن است آنها نيز معرفت بخدا داشته باشند در اينجا گفته اند: منظور از اين كلام مذمت و نكوهش آنها است، زيرا آنها از نظربزرگى گناه همانند آن كسانى هستند كه منكر خدا و روز جزا هستند، و جبائى گفته: بدانجهت بوده كه آنها چيزهايى را كه شايسته خدا نيست (چون فرزند و همسر و چيزهاى ديگر) بخدا نسبت دهند، و اين مانند آن است كه خدا را نشناخته باشند.
و اينكه خداوند با بيان و اوصاف مذكوره (ايمان نداشتن بخدا، و روز جزا، و حرام ندانستن آنچه را خدا و رسول حرام كرده و نگرويدن بدين حق) آنها را معرفى كرده، و بطور اجمال نفرمود: «كافران از اهل كتاب» براى آن است كه مسلمانان را بدين ترتيب بهتر بجنگ و پيكار با آنان تشويق كند، زيرا آنان صفات مذمومى را دارا هستند كه موجب بيزارى جستن مسلمانان از آنها و دشمنى با ايشان است.
«وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ» مقصود از رسول در اين آيه موسى و عيسى عليهما- السلام هستند و چيزى را كه آنان حرام كرده و اينها حرام ندانند همان كتمان كردن صفت محمد- صلى اللَّه عليه و آله- بوده، و برخى گفتهاند: يعنى آنچه را محمد- صلى اللَّه عليه و آله- حرام كرده، و مقصود از رسول خدا خود آن حضرت ميباشد.
«وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ» برخى گفتهاند: منظور از «حق» در اين آيه خداى تعالى است يعنى دين خدا و عمل بدانچه در تورات آمده بود از پيروى پيغمبر ما محمد صلى اللَّه عليه و آله، و از قتادة نقل شده كه مقصود از حق خداى تعالى است، و منظور از دين، دين اسلام است- و از أبى عبيده روايت شده كه مقصود آن است كه اينها خدا را چون متدينين بدين اسلام اطاعت نكنند، و برخى گفتهاند: يعنى به اسلام كه دين حق است اعتراف نكنند.
«مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ» با اين جمله بيان فرموده كه منظور از مذكورين اهل كتاب هستند كه همان يهود و نصارى باشند، و بزرگان ما فرمودهاند: مجوس نيز در حكم يهود و نصارى هستند.
«حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ» يعنى شخصاً جزيه را بدست خود بپردازند بى- آنكه نائبى در اينكار بگيرند، و برخى گفتهاند منظور آن است كه از روى قدرت و تسلطى كه شما بر آنها داريد جزيه را بپردازند، و ديگرى گفته است: منظور از «يد»يعنى تسلطى كه شما بر آنها داريد و منتى را كه با پذيرفتن جزيه بر سر آنها ميگذاريد.
«وَ هُمْ صاغِرُونَ» يعنى در حال خوارى و مغلوبيت كه آنها را به اجبار بجايگاه پرداخت جزيه ببرند و بدين ترتيب جزيه را بپردازند، و از عكرمه نقل شده: يعنى آنها در حال ايستادن جزيه بپردازند و گيرنده آن در حال نشستن آن را دريافت كند.
[سوره التوبة (9): آيات 30 تا 31]
وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ (30) اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ (31)
ترجمه:
يهود گفتند: عزيز پسر خدا است، و نصارى گفتند: مسيح پسر خدا است، اين گفتارى است كه اينها بدهنهاى خود گويند، و (در اين گفتار) شباهت دارند بگفتار كسانى كه پيش از آن كافر بودهاند، خدايشان بكشد كه چگونه (بخدا) بهتان ميزنند (30) اينان غير خدا علماء و راهبان خود و مسيح پسر مريم را خدايان خود گرفتند، با اينكه مأمور نبودند جز آنكه خداى يكتايى را كه معبودى جز او نيست پرستش كنند، منزه است خدا از آنكه شريك او پندارند. (31)
بيان آيه 30- 31
شرح لغات
حبر: دانشمندى است كه كار او زيور دادن معانى با بيانى خوش و زيبا باشد.
رهبان: جمع راهب: آن كسى را گويند كه از خدا ترسان و لباس ترس و خشيت در بر داشته باشد.
تفسير:
خداى تعالى در اين آيات گفتار زشت يهود و نصارى را حكايت كند.
«وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ» ابن عباس گفته: گوينده اين سخن جمعى از يهود مانند: سلام بن مشكم و نعمان بن اوفى و شاس بن قيس و مالك بن ضيف بودند كه بنزد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- آمده و اين سخن را گفتند، و عقيده داشتند كه عزيز تورات را از قلب خود املاء كرد، و جبرئيل بدو تعليم كرده بود و بدينجهت او را پسر خدا دانستند. ولى خدا اين گفتار را بهمه يهود نسبت داد اگر چه گوينده آن همان چند تن بودند كه از ميان رفتند، چنانچه در مثل گويند: خوارج معتقدند كه اطفال مشركان عذاب ميشوند اگر چه گوينده آن دسته مخصوصى از خوارجند كه همان پيروان نافع بن ازرق باشند ولى اين سخن را بهمه خوارج نسبت دهند، و دليل بر اينكه اين سخن عقيده همه يهود است آن است كه چون اين آيه نازل شد يهوديان انكار نكردند با اينكه در صدد بودند تا بهر نحو شده رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- را تكذيب كنند، و همين تكذيب نكردن آنها از رسول خدا- در اين گفتار- و انكار نكردنشان دليل بر اعتقاد آنها باين سخن بود.
«وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ» معناى اين آيه آن است كه اينان اين گفتار را از پيش خود بزبان اختراع كردند و گرنه در كتابى ذكر نشده و پيامبرى نگفته بود، و دليل و برهانى بر آن نداشتند و سخن نادرستى بود، و برخى گفته اند: در جايى كه لفظ «قول» با لفظ «افواه» (زبانها) با هم ذكر شد معنايش آن است كه اين سخن دروغ و نادرست است، مانند آيه شريفه «يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ»[8].
«يُضاهِؤُنَ» ابن عباس گفته: يعنى (در اين گفتار) شبيه هستند ….. و حسن گفته: يعنى موافقند …
«قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا» ابن عباس و مجاهد و فراء گفتهاند: منظور بت پرستانند در مورد پرستش لات و عزى، و برخى گفتهاند: در مورد پرستش آنها فرشتگان را و سخنشان كه ميگفتند: فرشتگان دختران خدايند.
«مِنْ قَبْلُ» قتاده و سدى گويند: يعنى گفتار نصارى شبيه گفتار يهود است از پيش، يعنى و نصارى گفتند: مسيح پسر خدا است چنانچه پيش از آن يهود گفتند: عزيز پسر خدا است.
و حسن گفته: خداوند كفر آنان را بكفر كافران گذشته تشبيه فرموده.
«قاتَلَهُمُ اللَّهُ» ابن عباس گفته: يعنى خدايشان لعنت كند، ابن انبارى گويد:
كسى را كه خدا لعنت كند بمنزله كسى است كه كشته شده و نابود گشته است.
«أَنَّى يُؤْفَكُونَ» يعنى چگونه اينان از حق رو گردانده و بدروغ سخن گويند، و غرض اين است كه بچه منظور اينان بدين گفتار گرائيدهاند؟.
«اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ» يعنى علماء خود را «وَ رُهْبانَهُمْ» يعنى عابدانشان.
«أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» از امام باقر و امام صادق عليهما السلام روايت شده كه فرمودند: بخدا آنان (براى احبار و رهبانان) نماز و روزه نخوانند، ولى آنها حرامى را براى آنها حلال كردند، و حلالى را حرام كردند و آنان نيز پيرويشان كردند، و از آنجا كه نميدانستند پرستش آنها را كردند (و اين است منظور از پرستش احبار و رهبانان در اين آيه).
و ثعلبى بسند خود از عدى بن حاتم روايت كرده كه گفت: بنزد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- رفتم و در آن حال صليبى از طلا بگردن داشتم، حضرت فرمود:
اين بت را از گردنت بردار، من آن را از گردنم برداشتم و بنزد وى رفتم ديدم همين آيه را قرائت فرمود، من عرضكردم: ما آنان را پرستش نميكنيم؟ فرمود: آيا چنان نيست كه آنان حلال خدا را حرام كرده و شما نيز حرام دانستيد و حرام خدا را حلال شمردهاند و شما نيز حلال شمرديد؟ گفتم: چرا، فرمود: همين كار پرستش از آنها است.
«وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ» يعنى اينان مسيح را نيز بجز خدا معبود خود گرفتند.
«وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً» يعنى معبود يكتايى كه او خداى تعالى است.
«لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» كه پرستش جز براى او شايسته نيست و كسى جز او شايسته پرستش نيست.
«سُبْحانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ» منزه است او از شركورزى ايشان و از آنچه دربارهاش گويند و سزاوار او نيست.
[سوره التوبة (9): آيات 32 تا 33]
يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ (32) هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (33)
ترجمه:
اينان ميخواهند نور خدا را بدهنهاى خويش خاموش كنند و خدا نميخواهد جز آنكه نور خود را كامل (و آشكار) سازد و گرچه كافران خوش نداشته باشند (32) او است (آن خدايى) كه پيغمبر خود را بهدايت و دين حق فرستاد تا او را بر همه دينها غالب (و پيروز) گرداند و گرچه مشركان خوش نداشته (و مخالف) باشند. (33)
بيان آيه 32- 33
شرح لغات:
اطفاء: بمعناى خاموش كردن نور آتش است ولى در خاموش كردن هر روشنايى و نورى استعمال گردد.
افواه: جمع فم بمعناى دهان است، و اصل «فم» فوه بوده كه چون هاء حذف شد بجاى «واو» ميم آمده چون ميم حرف صحيح و هم شكل واو بود.
اباء: بمعناى امتناع و خوددارى است، شاعر گفته:
| «و ان أرادوا ظلمنا أبينا» |
يعنى اگر بخواهند بما ستم كنند ما از آن جلوگيرى ميكنيم.
تفسير:
خداى سبحان در اين آيات بيان فرمايد كه اين كافران- يهود و نصارى- ميخواهند نور خدا خاموش كنند.
«يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ» بيشتر مفسران گفتهاند منظور از نور خدا قرآن و اسلام است، و از جبائى نقل شده كه نور خدا دلالت و برهان است. زيرا آن دو همانند نور وسيله راهنمايى هستند.
«بِأَفْواهِهِمْ» بدهنهاشان، و اينكه فرمود: بدهنهاشان بجهت آنكه خاموش كردن معمولا بوسيله فوت دهان انجام شود، و اين تعبير براى بيان ناتوانى قدرت و شكستن شخصيت آنان تعبيرى شگفت آور است زيرا معمولا نورهاى ضعيف را با دهان خاموش كنند، و فوت دهان در خاموش ساختن نورهاى قوى هيچگونه مؤثر نيست[9] «وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ» يعنى خدا مانع است جز آنكه امر قرآن و اسلام را غالب گرداند و حجت خود را باتمام رساند، و اصل «اباء» بمعناى خوددارى و جلوگيرى كردن است، و معناى خوش نداشتن و اكراه در آن ملحوظ نيست. زيرا در مثل گويند: فلانى از ظلم اباء دارد، و معنايش اين نيست كه ظلم را خوش ندارد زيرا اين موجب مدح نيست چون قوى و ضعيف در اينباره مساوى هستند و آنچه موجب مدح است همان جلوگيرى و خوددارى از ظلم است.
«وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ» يعنى با اكراه كافران.
«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ» يعنى محمد- صلى اللَّه عليه و آله- را كه رسالتهاى خود را براى ابلاغ به امت بعهده او واگذار كرد.
«بِالْهُدى» يعنى بحجتها و دلائل و براهين.
«وَ دِينِ الْحَقِّ» كه همان اسلام باشد، و هر آنچه اسلام از احكام و دستورات دينى متضمن است كه انجام دهندهاش مستحق ثواب است، و هر دينى جز آن باطل و موجب عتاب است.
«لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ» يعنى تا دين اسلام را بوسيله حجت و غلبه بر تمام اديان پيروز گرداند بدانسان كه در روى زمين دينى بجاى نماند جز آنكه مغلوب حجت اسلام گردد، و كسى نباشد كه در حجت و برهان بر مسلمانان پيروز گردد، و اما از نظر غلبه ظاهرى نيز چنان شد كه هر دسته از مسلمانان بر ناحيهاى از نواحى مشركان پيروز شدند كفار بنوعى مقهور آنان گشتند.[10] و ضحاك گفته: منظور زمان نزول عيسى بن مريم است كه تمام پيروان اديان مسلمان شوند يا خراج و جزيه دهند.
و امام باقر عليه السلام فرمود: اين جريان در زمان ظهور حضرت مهدى از آل محمد است كه احدى روى زمين باقى نماند جز آنكه به نبوت محمد- صلى اللَّه عليه و آله- اعتراف كند. و همين قول را سدى نيز اختيار كرده.
و كلبى گفته: دينى و آئينى در دنيا باقى نخواهد ماند جز آنكه اسلام بر آن پيروز خواهد شد و اين جريان حتمى است اگر چه تا كنون بوقوع نه پيوسته ولى قيامت برپا نشود تا اين جريان وقوع يابد.
مقداد بن اسود گويد: شنيدم از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- كه ميفرمود: هيچ خانه گلى و مويى در روى زمين بجاى نماند جز آنكه كلمه اسلام در آن داخل گردد، يا با عزت و يا بخوارى، يا اينكه اسلام آنان را عزيز گرداند و خدا آنان را اهل اين دين گرداند و در نتيجه بوسيله آن عزيز گردند، و يا خوارشان گرداند و بخوارى تحت اطاعت اسلام در آيند. (اينها همه روى اين است كه مرجع ضمير در ليظهره، دين حق باشد).
و از ابن عباس نقل شده كه ضمير به رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- باز گردد، يعنى خدا همه اديان را بوى تعليم كند بدانسان كه چيزى از اديان جهان بر او پوشيده نماند.
«وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ» يعنى اگر چه مشركان از اين دين كراهت داشته باشند ولى خداوند بر خلاف ميل آنها اين دين را پيروز خواهد كرد.
[سوره التوبة (9): آيات 34 تا 35]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ (34) يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ (35)
ترجمه
اى كسانى كه ايمان آوردهايد همانا بسيارى از علماء و راهبان (يهود و نصارى) مالهاى مردم را بنا حق ميخورند، و (مردم را) از راه خدا باز ميدارند، و آنان كه طلا و نقره را ذخيره و گنجينه ميكنند و در راه خدا انفاق نميكنند، آنها را بعذابى دردناك بشارت بده (34) روزى كه آن را در آتش جهنم گداخته و سرخ كنند، و پيشانى و پهلو و پشت آنها را بدان داغ كنند (و بدانها گفته شود) اين است (كيفر) آنچه براى خود ذخيره كرديد، پس بچشيد (عذاب) آنچه را ذخيره كردهايد. (35).
بيان آيه 34- 35
شرح لغات
كنز: چيزى را گويند كه رويهم جمع شود.
ذهب و فضه: طلا و نقره. نفطويه گفته: «ذهب» را كه ذهب گفتند بخاطر آن است كه «يذهب و لا يبقى» يعنى ميرود و باقى نماند، و فضة را كه فضة گفتند بخاطر آن است كه «تنفض اى تتفرق فلا يبقى» يعنى متفرق و پراكنده شود و بجاى نماند و دنبال آن ادامه داده گويد: «و حسبك بالاسمين دلالة على فنائهما» و همين دو نام براى آنكه تو را بفنا و نابودى آن دو راهنمايى كند كافى است.
احماء: داغ كردن و گرم كردن چيزى را گويند. و ضدّ آن تبريد است.
كىّ: چسباندن چيز داغ است بعضوى از بدن.
تفسير:
خداى تعالى وضع حال علماء و راهبان يهود و نصارى را در اين آيه بيان كرده فرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ» حسن و جبائى گفتهاند: يعنى در قضاوت رشوه ميگيرند، و خوردن مال بنا حق و باطل يعنى مالك شدن آن از راههاى حرام، و چون بيشتر تملكات و تصرفات در اموال بخاطر خوردن است از اينرو تعبير بخوردن مال بباطل شده. و برخى گفتهاند: مقصود پول طعام است و خوردن پول خوراكى مانند خوردن خود آن است چنانچه شاعر گويد:
| ذر الاكلين الماء لوماً فما ارى | ينالون خيراً بعد اكلهم الماء[11] | |
كه منظور خوردن پول آب است.
«يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» يعنى ديگران را از پيروى دين اسلام كه همان راه خدايى است كه آنها را بدان دعوت كرده، و هم از پيروى كردن محمد- صلى اللَّه عليه و آله- باز دارند.
«وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ» يعنى اموال را انباشته ميكنند و زكاتش را نمىپردازند، چون از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- روايت شده كه فرمود: هر مالى را كه زكاتش نپردازى گنج است (و مشمول اين آيه است) اگر چه آشكار و در دسترس باشد، و هر مالى كه زكاتش را بپردازى گنج نيست (و مشمول اين آيه نيست) اگر چه در زمين مدفون باشد. و ابن عباس و حسن و شعبى و سدّى نيز همين قول را اختيار كرده (و گفتهاند: منظور از گنج مالى است كه زكاتش پرداخته نشود). و جبائى گفته: اجماع مسلمانان بر همين گفتار است.
و از على عليه السلام روايت شده كه فرمود: آنچه بيش از چهار هزار (درهم يا دينار)[12] باشد آن گنج است (و مشمول اين آيه است) چه زكاتش پرداخت شده باشد و چه پرداخت نشده باشد، و كمتر از آن مقدار نفقه است.
و بيشتر مفسران معتقدند كه اين آيه از آيات پيشين جدا است و ناظر بمانعان زكات از اين امت (و مسلمانان) ميباشد، (و درباره آنان نازل شده) و برخى گفتهاند:
عطف بما قبل است (و منظور همان علماء و رهبانان يهود و نصارى ميباشند) و بهتر آن است كه بگوئيم: هر دو دسته را شامل ميشود.
«فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ» يعنى آنها را بعذابى دردناك آگاه كن. و سالم بن ابى الجعد روايت كرده كه چون اين آيه نازل شد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- فرمود: نابود باد طلا، نابود باد نقره، و سه بار اين جمله را تكرار فرمود، اين سخن بر اصحاب آن حضرت گران آمد، عمر عرضكرد: اى رسول خدا پس چه مالى (خوب است كه) ما برگيريم؟
فرمود: زبانى گوياى بذكر، و دلى سپاسگزار، و همسرى با ايمان كه شما را بر دينتان يارى كند.
«يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ» يعنى گنجها يا طلا و نقره در آتش جهنم گداخته شود تا آتش گردد.
«فَتُكْوى بِها» يعنى به اين گنجهاى گداخته و اموالى كه حق خدا را از آنها منع كردند.
«جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ» و جهت اينكه اين اعضاء بالخصوص را ذكر فرمود بخاطر آنست كه اينها اعضاى مهم بدن هستند، و ابو ذر غفارى را رسم چنان بود كه ميگفت:
گنج داران را مژده ده بداغ كردن پهلو، و داغ كردن پشت تا اينكه حرارت آتش بدرونشان برسد، و بهمين جهت كه ابو ذر گفته خداوند اين اعضا را بالخصوص ذكر فرموده چون اعضاى مذكور مجوف (و تو خالى) است (و با داغ كردن آنها بدرون سرايت كند و موجب تشديد عذاب گردد) بخلاف دست و پا.
و برخى گفتهاند: جهت اختصاص اين مواضع آنست كه پيشانى بخاطر ظهور و آشكار بودنش محل داع نهادن و نشانهگذارى است. و پهلو محل درد است، و پشت جاى اجراء حدود ميباشد.
و ماوردى گفته: پيشانى جاى سجده است كه گنج دار حق آن را بجاى نياورده، و پهلو برابر با دل است كه در عقيدهاش اخلاص نداشته، و پشت جاى بر داشتن بار سخت (يا گناه).
و ابو بكر وراق گفته: تخصيص اين اعضاء بدانجهت است كه توانگر چون فقير را ببيند (ابتدا) رو در هم كشد و خم به ابرو آورد، و (سپس) رو بگرداند و (آن گاه) پشت بدو كند.
«هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ» يعنى وقت داغ كردن اين اعضاء يا پس از آن بدانها گويند:
اين كيفر گنجينه كردن و جمع آورى مال و نپرداختن حق خدا از آن است.
«فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ» پس بچشيد عذاب را بسبب اينكه اموال را جمع آورى كرديد و حق خدا را از آن دريغ داشتيد، و اين جمله اخير چون كلام بر آن دلالت داشت در اصل نيامده و حذف شده.
رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- فرمود: هيچ بندهاى نيست كه مالى داشته باشد و زكات آن را نپردازد جز آنكه روز قيامت بصورت صفحههايى در آيد و در آتش جهنم گداخته شود و بدانها پيشانى و دو پهلو و پشت صاحبش را داغ كنند تا وقتى كه خداوند ميان بندگانش حكم فرمايد (و از حساب خلائق فارغ گردد) در آن روزى كه باندازه پنجاه هزار سال است، آن گاه اگر اهل بهشت است ببهشت رود و اگر اهل دوزخ است بدوزخ. و اين حديث را مسلم در صحيح آورده.
و ثوبان از پيغمبر اكرم- صلى اللَّه عليه و آله- روايت كرده كه فرمود: هر كه گنجى بجاى گذارد روز قيامت بصورت مارى پر زهر (كشنده و خطرناك) در آيد كه بالاى چشمانش دو خال سياه باشد و بدنبال صاحب گنج براه افتد، چون شخص آن مار را به بيند بدو گويد: واى بر تو! كيستى؟ گويد: من همان گنجى هستم كه پس از خود بجاى گذاردى، و هم چنان او را دنبال كند تا دستش را در دهان گيرد و در اثر آن دستش از كار بيفتد و همچنين يك يك ساير اعضاى او را بدندان گيرد (و هلاكش سازد).
و ثعلبى بسند خود از ابى ذر روايت كرده كه گفت: روزى رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- در سايه خانه كعبه بود و من بنزد آن حضرت رفتم، چون مرا ديد دو بار فرمود:
بپروردگار كعبه سوگند كه آنها زيانكارانند! …. من از اين سخن دلم اندوهگين شد و نفسم بشماره افتاد و با خود گفتم: لا بد اين سخن بخاطر پيشآمدى است كه درباره من اتفاق افتاده از اينرو عرض كردم: پدر و مادرم بقربانت! آنها (كه فرمودى) كيانند؟ فرمود:
بيشتر مردم، مگر آنهايى كه مال خود را در ميان بندگان خدا از اين سو و آن سو و از راست و چپ و پشت سر انفاق كنند كه آنها نيز اندك هستند.
و از أبى ذر روايت شده كه گفت: هر كه درهم و دينارى بجاى گذارد روز قيامت او را با آنها داغ كنند.
[سوره التوبة (9): آيه 36]
إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ (36)
ترجمه:
همانا عدد ماهها نزد خدا دوازده ماه است در كتاب خدا آن روز كه آسمانها و زمين را آفريد، كه از آن جمله چهار ماه آن (ماههاى) حرام است، اين است آئين درست و محكم، پس در اين ماهها بخويشتن ستم نكنيد، و همگى با مشركان كارزار و جنگ كنيد چنانچه آنها نيز متفقاً با شما كارزار كنند، و بدانيد كه خدا با پرهيزكاران است (36).
بيان آيه 36
تفسير:
چون خداوند در آيه پيشين سرانجام اشخاصى را كه بجمع آورى اموال سرگرمند و زكات و ساير حقوق واجبه آن را نپردازند ذكر فرمود، مقتضى بود كه از امثال اينگونه ظلمهاى بنفس و خويشتن- كه يكى همين ظلم در ماههاى حرام است- نهى فرمايد و از اينرو فرمود:
«إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً» يعنى عدد ماههاى سال در حكم خدا و تقدير او دوازده ماه است، و اينكه خداوند مسلمانان را ملزم ساخته تا سال خود را روى دوازده ماه قرار دهند براى آن است كه سال آنها با گردش ماههاى هلالى موافق باشد نه روى آنچه اهل كتاب براى خويش معين كرده بودند.
«فِي كِتابِ اللَّهِ» يعنى در آنچه خداوند در لوح محفوظ نوشته است، و هم چنين در آن كتابهايى كه بر پيغمبرانش نازل فرموده، و برخى گفتهاند: يعنى در قرآن، و برخى چون ابو مسلم گفتهاند: يعنى در حكم خدا و قضا و تقدير او.
«يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» و اين كلام خداى تعالى بدان خاطر است كه در آن روزى كه خدا آسمانها و زمين را آفريد خورشيد و ماه را نيز در آنها بجريان انداخت، و با جريان آنها روز و ماه پيدا شد، (پس از آن روز اين برنامه پىريزى شد).
«مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ» يعنى از اين دوازده ماه چهار ماه آن حرام است كه سه تاى آنها پشت سر هم است يعنى ماه ذى قعدة و ذى حجه و محرم، و يكى جدا است كه ماه رجب باشد. و معناى حرام بودن اين چهار ماه آنست كه دريدن پرده محرمات در اين ماهها خيلى بزرگتر از ماههاى ديگر است، و مردم عرب در قديم اين چهار ماه را بزرگ ميشمردند تا بدانجا كه اگر كسى قاتل پدر خود را ديدار ميكرد بدو كارى نداشت و آزارى بدو نميرسانيد، و اينكه خداوند در ميان دوازده ماه حرمت برخى را بزرگتر از ديگرى قرار داد بخاطر مصالحى بود كه در جلوگيرى از ظلم در آنها وجود داشت، و چه بسا همين جلوگيرى از ظلم در اين ماهها منجر بترك ظلم در دوره سال ميگشت، و نائره جنگ يكسره خاموش ميشد، و آن حميت و تعصب در اين فرصت موقت شكسته ميشد، و معلوم است كه هر چيزى بمانند خود متمايل است، (يعنى خود دارى از جنگ و انتقام در اين ماهها در ماههاى بعد نيز تأثير ميكرد)[13].
«ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» يعنى اين حساب مستقيم و درست است، نه آنچه را عرب از «نسىء»[14] انجام ميدهند. (و اينكه دين را بحساب معنى كرديم بدانجهت است كه) در مثل گويند: «الكيّس من دان نفسه» (زيرك آن كسى است كه حساب خود را برسد) و اينكه حساب را دين ناميدهاند بخاطر آن است كه پاى بند بودن بحساب و مراعات آن لازم است چنانچه الزام بدين و عبادت لازم است.
و كلبى گفته: معناى آيه اين است كه: حكم مستقيم حق اين است.
و برخى گفتهاند: يعنى دين همين است پس بدان گردن بنه، كه بر تو لازم است.
«فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ» ابن عباس گفته: يعنى در همه اين دوازده ماه (بخود ظلم نكنيد)، و قتاده و فراء گفتهاند: يعنى در خصوص اين چهار ماه، و فراء براى گفته خود چنين استدلال كرده و گفته است: اگر منظور همه دوازده ماه بود بجاى «فيهنّ»«فيها» گفته بود.[15] «أَنْفُسَكُمْ» يعنى با ترك دستورهاى خدا، و دست زدن به نهيهاى او (بخود ستم نكنيد) و بنا بگفته ابن عباس اگر بگوئيم ضمير بهمه ماههاى دوازدهگانه باز گردد آيه در مقام نهى از ظلم و ستم در تمام دوران عمر است، و اگر ضمير بماههاى حرام بالخصوص برگردد فائده اختصاص بماههاى مذكور و منظور آن است كه اطاعت در اين ماهها ثوابى بيشتر و گناه نيز عقاب زيادترى دارد، چنانچه در هر وقت شريف و مكان مقدسى حكم خدا اينچنين است (كه شرافت زمان و مكان موجب تشديد ثواب و عقاب گردد).
«وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً» يعنى همگى شما در حالى كه با هم مؤتلف باشيد و اختلافى نداشته باشيد كارزار كنيد.
«كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً» چنانچه آنها نيز همگى با شما كارزار كنند. و اين معنى روى آن است كه از نظر اعراب لفظ «كافة» در (جمله اولى) حال مسلمانان باشد، ولى اگر آن را حال مشركين گرفتيم معنى چنين ميشود: با همه مشركين كارزار كنيد (چه ذمى و چه غير ذمى) و عهد و پيمانى از آنها نپذيريد جز آن دسته از اهل جزيه (و خراج پردازانى) كه جزيه خود را از روى خوارى (چنانچه در چند آيه پيش از اين گذشت) پرداخته باشند. ولى معناى ظاهر همان معناى نخست است.
و أصمّ گفته: معناى آيه اين است كه پشت در پشت (و نسلا بعد نسل) با آنها كار زار كنيد چنانچه آنها با شما اينگونه كار زار كنند.
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» يعنى بوسيله نصرت و يارى.
و اين آيه دليل است بر اينكه اعتبار در سالها بماههاى قمرى است، و احكام شرعيه نيز روى ماههاى قمرى است نه ماههاى شمسى، بخاطر مصالحى كه خداى سبحان براى تشريع آن دانسته و ديگر بدانجهت كه شناختن ماههاى قمرى براى خاص و عام آسان است.
[سوره التوبة (9): آيه 37]
إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ (37)
ترجمه:
تأخير ماه حرام (از ترتيب معين) افزودن در كفر است، و آنان كه كافر شدند بدان گمراه گردند، سالى ماه حرام را حلال كنند، و سالى آن را حرام كنند تا با شماره ماههايى كه خدا حرام كرده برابر شوند، و از اينرو آنچه را خدا حرام كرده حلال كنند، كارهاى بدشان براى اينها آراسته شده، و خدا مردم كافر را هدايت نميكند. (37)
بيان آيه 37
شرح لغات:
نسىء: تأخير انداختن. عرب گويد: «نسأت الإبل عن الحوض» يعنى آن را از حوض عقب راندم.
ليواطئوا: يعنى تا موافق در آيند. و مواطاة بمعناى موافقت است، گويند:
«واطأ فى الشعر» يعنى دو شعر را بيك قافيه موافق با هم گفت.
تفسير:
چون خداى سبحان در آيه پيشين سال و ماه را بيان فرمود، در اين آيه موضوع «نسىء» را كه مردم جاهليت انجام ميدادند تذكر داده و فرمايد:
«إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ» يعنى تأخير انداختن ماههاى حرام از آن ترتيبى كه خداى تعالى براى آنها مقرر فرموده، و عرب را رسم اين بود كه ماههاى چهارگانه را (كه در آيه پيشين نام برديم) ماههاى حرام ميدانستند (و در آنها جنگ و كار زار نمىكردند) و اين رسم و شيوه از دين ابراهيم و اسماعيل بدانها رسيده بود، و چون آنها اهل غارت و جنگ بودند گاهى بر آنها سخت و گران بود كه سه ماه متوالى صبر كنند، و در اين سه ماه جنگى نكنند، در اينرو حرمت جنگ ماه محرم را بماه صفر ميأنداختند و ماه صفر را ماه حرام ميگرفتند و محرم را جزء ماههاى حلال بشمار آورده و دست بجنگ و غارت ميزدند، و چند سالى چنين ميكردند آن گاه دوباره حرمت را بماه محرم باز ميگرداندند، و البته اينكار را جز در ذى حجة انجام نميدادند،[16] ابن عباس گفته: معناى گفتار خداى تعالى: «زيادة فى الكفر» همان است كه اينان حرام خدا را حلال كرده بودند و حلال خدا را حرام.
فراء گفته: و شخصى كه اينكار را انجام ميداد مردى از كنانة بود بنام نعيم بن ثعلبة،و او رئيس حاجيان بود، وى ميگفت: منم كه مورد نكوهش قرار نگيرم و نوميد نگردم و حكمم را كسى ردّ نكند؟ حاجيان در پاسخش ميگفتند: آرى تو اينچنين هستى اكنون يك ماه را براى ما تأخير بينداز و حرمت ماه محرم را بماه صفر بيانداز و محرم را براى ما حلال كن، و او نيز چنين ميكرد، و پس از ظهور اسلام نيز كسى كه اين كار را ميكرد: جنادة بن عوف بن اميه كنانى بود.
ابن عباس گفته: نخستين كسى كه اين بنا را گذارد عمرو بن لحى بن قمعة بن خندف بود، و ابو مسلم گفته: مردى از بنى كنانه بنام قلمس بود كه ميگفت: من امسال محرم را صفر قرار ميدهم و در اين سال دو ماه صفر داريم و بجاى آن سال آينده ماه صفر را محرم قرار داده و دو ماه محرم ميگيريم، و شاعر بنى كنانة گفته: «و منا ناسئ الشهد القلمس» يعنى قلمس كه ماه را بعقب ميانداخت از ما قبيله بوده است. و كميت نيز گويد:
| و نحن الناسئون على معدّ | شهور الحل نجعلها حراما[17] | |
و مجاهد گفته: مشركان چنان بودند كه هر دو سال در يك ماه حج بجا ميآوردند، دو سال در ماه ذى حجة، و دو سال در محرم و دو سال در صفر و همچنين در ماههاى ديگر[18]، تا سال قبل از حجة الوداع حج آنها در ماه ذى قعدة انجام شد و سال بعد كه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- بحجة الوداع رفت حج در ماه ذى حجة انجام گرديد و از اينرو رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- در خطبهاى كه ايراد كرد فرمود: هان (اى مردم) بدانيد كه زمان مانند روزى كه خدا آسمانها و زمين را آفريد باز گردد، سال دوازده ماه است كه چهار ماه آن ماههاى حرام است، و اين چهار ماه، سه ماهش پشت سر هم يعنى ذى قعدة و ذى حجة و محرم است، و يك ماه هم رجب «مضر» كه ميان ماه جمادى و شعبان است و مقصود آن حضرت عليه السلام اين بود كه ماههاى حرام بهمان وضع سابق خود باز ميگردد و حج بايد در همان ماه ذى حجة انجام شود، و «نسىء» را بدين ترتيب باطل فرمود.[19] «يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا» يعنى با اين «نسىء» آنان كه كفر ورزيدند گمراه شوند، و برخى «يضل»- بكسر ضاد- خواندهاند و روى آن قرائت معنا چنين ميشود كه اينها با اينكار ديگران را گمراه ميكنند، و گمراه ساختن آنها باين بود كه اينكار را ميكردند تا ماههاى حرامى را كه خدا جنگ در آنها را حرام كرده بود و حج را در قسمتى از آن ماهها واجب فرموده بود حلال كنند، و در نتيجه ترك حج را در آن وقتى كه خدا واجب كرده بود حلال
ميدانستند، و در وقتى كه واجب نبود آن را واجب ميدانستند و بدين ترتيب مردم با پيروى كردن از آنها گمراه ميشدند.
«يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً» يعنى هنگامى كه بجنگ و كارزار نيازمند ميشوند ماه حرام را حلال ميكنند، و ماه حلال را حرام ميسازند و ميگويند: ماهى، بماه ديگر، و چون نيازمند نيستند اينكار را نميكنند.
«لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ» يعنى اينها يك ماه از ماههاى حرام را كه حلال ميكنند بجاى آن يك ماه حلال را حرام ميكنند و بالعكس تا اينكه ماهها در عدد موافقت داشته باشد.
«زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ» يعنى نفسشان اينكار را براى آنها آراسته و زينت داده، و حسن گفته: يعنى شيطان براى ايشان آن را آراسته، و برخى گفتهاند: يعنى خودشان از روى هواى نفس خود اينكار را زيبا دانستهاند.
«وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» تفسير آن گذشت.
[1] – آيه 15.
[2] – آيه 74.
[3] – آيه 118.
[4] – يعنى منافقين
[5] – سوره شمس آيه 14.
[6] – ظاهرا جمله« كل يقول استوص …» مربوط بسوره قل هو اللَّه است كه در آن از نسبت پروردگار متعال بحث شده، و در ذيل سوره قل هو اللَّه نيز بيايد كه يكى از اسامى آن سوره« نسبة الرب» است. و ممكن است مربوط بهر دو سوره باشد چون در مواردى از سوره برائة نيز ذكرى از توبه و آمرزش. بميان آمده، و منظور از نسبت خدا ارتباط با او باشد ولى اين معنى بعيد است و بهتر همان است كه بگوئيم مربوط بسوره قل هو اللَّه احد ميباشد. و اللَّه العالم.« مترجم»
[7] -« مئين» بسورههايى گويند كه حدود صد آيه است.
[8] -« مثانى» بسورههايى گويند كه از صد آيه كمتر است.
[9] -« سبع طول» بهفت سوره پس از سوره فاتحة الكتاب گويند.
[10] – عبارت عربى. كتاب چنين بود:« يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ …» و در دو نسخه مصححى كه نزد ما بود هر دو همين نحو بود، و اين بنده فرصت مراجعه بساير كتابها را نيافتم ولى( بعيد نيست سقطى واقع شده باشد و عبارت چنين باشد:« انى رسول رسول اللَّه اليكم …» يعنى من فرستاده رسول خدايم بسوى شما … و اللَّه اعلم.
[11] – اين روايت مطابق گفته اهل سنت است كه رحلت آن حضرت را در ماه ربيع الاول ميدانند، ولى مطابق گفتار شيعه رحلت آن حضرت در روزهاى آخر ماه صفر اتفاق افتاد.
[12] – يعنى بگيريد مشركين را هر جا كه يافتيد و آنها را بكشيد.
[13] – يعنى بكشيد مشركين را هر جا كه يافتيد يا آنها را بگيريد و محاصره و حبس كنيد.
[14] – زيرا خداوند به پيغمبرش دستور ميدهد كه بآنها پناه ده تا كلام خدا را بشنوند و روى آن تدبر كنند … و دنبالش ميفرمايد بخاطر آنكه اينها مردمانى هستند كه بمعارف دين دانا نيستند يعنى معارف دين براى مردم ضرورى نيست كه احتياج بتدبر و تعقل نداشته باشد، و نظير اين سخن و استدلال نيز از مؤلف در ذيل آيه 24 از سوره بقرة گذشت بدانجا مراجعه شود.
[15] – اشاره باختلافى است كه معتزله با ديگران دارند كه آنها باين آيه استدلال كرده و گفتهاند كلام خدا حادث است، و برخى در مقابل گفتهاند: قديم است، و براى اطلاع بيشتر از اين بحث و استدلال بتفسير فخر رازى در ذيل آيه مراجعه شود.
[16] – بجان خودت سوگند نسبت تو از قريش مانند نسب بچه شتر است از شتر مرغ، منظور اين است كه نسب تو از قريش نيست. چون شتر و شتر مرغ نسبتى با هم ندارند.
[17] – براى اطلاع كافى از داستان جنگ بنى بكر و خزاعة و مواد صلحنامه حديبية و پيمان شكنى قريش و غيره بترجمه سيره ابن هشام كه بخامه اين ناچيز انجام شده مراجعه شود- ج 2 ترجمه سيرة صفحات 216 و 217 و 255 به بعد.
[18] – و بمن گفتيد كه مرگ در ده اتفاق ميافتد، پس چگونه مرد با اينكه اينجا كوه و چاه است؟
[19] – شاهد در لفظ« كذب» و« مين» است كه هر دو بمعناى دروغ است.
[20] – شاهد در« ينأ» و« يبعد» است كه هر دو بمعناى دور شدن است.
[21] – اين حديث- باختلاف عبارت- در روايات بسيارى كه شيعه و سنى از رسول خدا-( ص) نقل كردهاند آمده است، و منظور از گروه پيمان شكن: طلحه و زبير، و گروه متجاوز: معاويه و دار و دستهاش، و بيرون روندگان از دين خوارج هستند.
[22] – مؤلف در اينجا بشعرى از اشعار طرفة استشهاد كرده كه ترجمه آن بشرحى نيازمند بود كه گذشته از اينكه مورد استفاده اكثر خوانندگان نبود از وضع ترجمه ما نيز خارج بود از از اينجهت از نقل و شرح آن خوددارى شد، و شعر مزبور با شرحش در ديوان طرفة( ط بيروت ص 47) نقل شده طالبين بدانجا مراجعه كنند.
[23] – يعنى: بلى شريكى براى تو نيست جز همان شريكى كه تو او را و هر چه را دارد مالك هستى.
[24] – براى توضيح اين قسمت از گفتار مؤلف بايد خوانندگان محترم توجه داشته باشند كه ميان علما اختلاف است كه آيا ايمان تنها همان اقرار و اعتراف و عقيده قلبى بيگانگى خدا و دستورات پيمبران و نمايندگان او است يا اضافه بر عقيده و اقرار، عمل به اعمال دينى و افعال واجبه هم نيز جزء ايمان است كه شخص مؤمن گذشته از اينكه بايد بزبان اقرار بيگانگى خدا و ساير اصول و فروع اسلام كند و بدانها اعتقاد هم داشته باشد، بايد به احكام و دستورات اسلام نيز در خارج عمل كند تا اطلاق مؤمن بر او صحيح باشد،( و باصطلاح ساده، مؤمن باشد) يا تنها همان اقرار و عقيده براى اطلاق ايمان كافى است، و مؤلف بزرگوار ميخواهد با اين آيه استدلال كند كه ايمان تنها همان اقرار و عقيده است، و عمل بدستورات و احكام اسلام دخالتى در اطلاق ايمان بر شخص مؤمن ندارد … و البته اين مختصر براى توضيح سخن مؤلف بود و اما اينكه آيا اين نظر مؤلف صحيح است يا نه، احتياج ببحث مفصلى دارد كه از وضع ترجمه و پاورقى خارج است، و براى توضيح بيشتر بايد بكتب ديگرى كه مشروحاً در اينباره بحث كردهاند مراجعه شود.
[1] – آيه در سوره لقمان- آيه 15- و درباره طرز معاشرت با پدر و مادر است، و تمامى آيه چنين است:
« وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً» و خلاصه معناى آن اين است كه اگر خواستند تو را مشرك سازند اطاعتشان مكن ولى در دنيا به نيكى با آن دو رفتار كن.
[2] – اوطاس نام جايى در سه منزلى جنوب مكه بود.
[3] – در اينكه منظور از اين جمله چيست مرحوم مجلسى( ره) و ديگران وجوهى گفتهاند، يكى آنكه: اى كسانى كه سوره بقرة را خوانده و ميدانيد و آن همه آياتى را كه درباره جنگ با مشركان در آن سوره نازل گشته ميدانيد؟ مانند آيه 191:« وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ …» و آيه 193« وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ …» و ديگر آيات، و ديگر آنكه منظور سرزنش و تشبيه آنها بمردمى است كه خدا در آيه 246 از اين سوره سرگذشتشان را بيان فرموده كه آنها به پيغمبر خود اظهار كردند« فرمانروايى براى ما معين كن تا همراهش كار زار كنيم» …- تا آنجا كه فرمايد:« و چون كار زار بر آنها مقرر شد جز اندكى بقيه روى گردانده و گريختند».
[4] – منظور درختى است كه مسلمانان در حديبية در زير آن درخت با رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- بيعت كردند و آن بيعت بخاطر آن درخت به بيعت شجرة موسوم گشت.
[5] – جعرانة نام جايى است ميان مكه و طائف و فاصله آن تا مكه هفت ميل است.
[6] – آغل بجايى گويند كه اطراف آن را ديوار كشند تا گاو و شتر و گوسفند در آنجا نگهدارى كنند.
[7] – يعنى شخص فقير نداند زمان توانگريش چه وقت است، و شخص توانگر نيز نداند چه زمانى فقير شود.
[8] – سوره آل عمران آيه 167.
[9] – غرض اين است كه اين بيچارگان ميخواهند نور خدا را با فوت دهان خاموش كنند، مانند كسى كه بخواهد خورشيد را با فوت كردن دهان خاموش سازد.
[10] – منظور اين است كه اين خبر قرآنى در خارج محقق شد و اين خود يكى از معجزات قرآن است چون قرآن خبر داده كه اسلام بر تمام اديان پيروز خواهد شد، و تا حدودى چنين هم شد اگر چه مسلمانان بر تمامى كشورهاى مشركان و كفار پيروز نشدند ولى در هر جا اسلام توانست بنوعى شرك و كفر را مقهور خود سازد، يهود را بنوعى و نصارى و مجوس را نيز بنوعى ديگر و بت پرستان را تا حدود زيادى مقهور خود ساخت، ولى تفاسير ديگرى كه از اين آيه شده و بخصوص در نظر ما تفسيرى كه امام باقر( ع) از اين آيه كردهاند و آن را ناظر بزمان ظهور حضرت مهدى( ع) دانستهاند دلچسبتر و بحقيقت نزديكتر است و اللَّه العالم.
[11] – خورندگان آب را از نظر ملامت و سرزنش واگذار كه بنظر من پس از خوردن آب بخيرى نخواهند رسيد.
[12] – واحد پول در روايت ذكر نشده از اينرو ما بطور ترديد در ميان پرانتز درهم يا دينار را ذكر كرديم.
[13] – در اينجا مرحوم طبرسى( ره) براى وجه تسميه ماههاى قمرى وجوهى ذكر كرده كه چون براى پارسى زبانان چندان قابل استفاده نبود و گذشته خيلى از آنها نيز از خدشه و ايراد خالى نبود از ذكر آن خود دارى شد، چنانچه همين سخنى را هم كه درباره علت حرمت قتال در اين چهار ماه ذكر فرموده خالى از ايراد نيست، چون ممكن است كسى بعكس اين كلام بگويد: معمولا در جنگها اعلان آتش بس، موجب تجديد قواى طرفين جنگ ميگردد، و هميشه چنان نيست كه تعطيل جنگ ميان دو دسته در يك مدت موقتى موجب مصالحه و ترك جنگ هميشگى گردد
[14] – معناى« نسىء» در تفسير آيه بعدى ذكر خواهد شد.
[15] – يعنى ضمير جمع قلة را چون ضمائر جمع مؤنث« هن» آورند، و ضمير جمع كثرة را چون ضمير مفرد مؤنث« ها» آورند، و بعبارت ديگر قاعده آنست كه چون عدد از سه تا ده باشد ضمير آن را« هن» ميآورند، و چون از عدد ده تجاوز كرد ضمير را مفرد مؤنث« ها» ميآورند.
[16] – يعنى در موسم اجتماع حاجيان در مكه كه همان ماه ذيحجه بود اينكار را ميكردند.
[17] – مائيم كه ماههاى حلال را بر قبيله معد بتاخير انداخته و حرامش ميكرديم.
[18] – يعنى چون ميخواستند سال قمرى را با شمسى منطبق سازند و حج را در فصول مناسب از نظر هوا از روى ماههاى شمسى انجام دهند قهراً اينطور ميشد كه در هر دو سال حج در يك ماه انجام ميشد، دو سال در ذيحجة، دو سال در محرم و همچنين.
[19] – و خلاصه سخن اين شد كه در معناى نسىء دو وجه گفته شده: يكى آنكه« نسىء» يعنى تأخير انداختن ماه حرام، بدين ترتيب كه سال را همان دوازده ماه قمرى ميگرفتند و چون روى ماههاى قمرى سه ماه متوالى ماههاى حرام بود و اعراب نيز اهل جنگ و غارت بودند بر آنها سخت بود كه سه ماه متوالى دست از جنگ و غارت بكشند، بخاطر فقر و بيچارگى كه داشتند و اينكار گاهى منجر بهلاكت و نابودى آنها ميشد از اينرو در صدد چاره بر آمده و گاهى حرمت ماه محرم را- كه ماه سوم بود- بماه صفر ميأنداختند و ماه محرم شروع بجنگ و غارت ميكردند و ماه صفر را ماه محرم ميگرفتند و دست از جنگ مىكشيدند، و روى اين تفسير اينها ماهها را همان ماههاى قمرى ميگرفتند لكن حكم برخى از آنها را كه حرمت قتال بود جابجا ميكردند.
و تفسير دومى كه مجاهد و برخى ديگر كردهاند روى اين است كه ميخواستهاند سال قمرى را بسال شمسى منطبق سازند و حج را در فصل معينى را كه هوا مناسب باشد انجام دهند و چون سال قمرى با سال شمسى معمولا ده روز تفاوت دارد از اينرو در هر سه سال يك ماه تفاوت ميكرد در سال سوم يك ماه زياد ميكردند و آن را سيزده ماه ميگرفتند و روى اين حساب مبدء سال سوم اول ماه صفر ميشد ولى آن را محرم ميناميدند، و حج را قهراً در همان ماه محرم حقيقى انجام ميدادند، و با گذشتن دو سال، حج در ماه صفر قرار ميگرفت و همچنين تا يك دور تمام بگردد، و روى اين تفسير، آنها براى آنكه سال قمرى را با شمسى منطبق سازند ماهها را جابجا ميكردند نه آنكه حكم را جابجا كنند.
و مؤلف بطور اجمال هر دو تفسير را نقل كرده و بطور واضح معلوم نيست كدام را اختيار فرموده، زيرا از آغاز كلام او ظاهر ميشود كه تفسير اول را اختيار كرده، ولى از كلامى كه در تفسير دنباله آيه يعنى جمله« ليضل به الذين كفروا» در توضيح قرائت« يضل»- بضم ياء- ذكر كرده چنين بر ميآيد كه تفسير دوم را اختيار فرموده و اللَّه العالم.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج11، ص: 91