ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سورة نوح 1 الی 14
سوره نوح عليه السّلام
مكّى است
عدد آيات آن:
بيست و هشت آيه كوفى بيست و نه آيه بصرى و شامى و سى آيه از نظر ديگرانست.
اختلاف آيات:
در چهار آيه است 1- سواعا 2- فَأُدْخِلُوا ناراً و هر دوى آن از نظر غير كوفيّين 3- و نسرا از نظر كوفى و مدنى 4- اخير (أَضَلُّوا كَثِيراً) مكّى، و مدنى اوّل.
فضيلت آن:
ابى بن كعب از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت نموده كه فرمود :
هر كس سوره نوح را قرائت كند از مؤمنان خواهد بود كه دعوت نوح عليه- السّلام را دريافته است.
حضرت ابا عبد اللَّه صادق عليه السّلام فرمود: كسى كه ايمان بخدا و روز قيامت دارد و كتاب او را ميخواند پس ترك نكند تلاوت و قرائت سوره نوح را پس هر بنده اى كه آن را از روى يقين و تأمّل در نماز واجب يا نافلهاش قرائت كند خداوند او را در منازل ابرار ساكن نموده و باو سه باغ با بهشتش عطا كند و اين كرامتى است از خدا بر او، و نيز او را دويست حوريّه و چهار هزار زن شوى نديده تزويج فرمايد انشاء اللَّه تعالى.
توضيح- ارتباط اين سوره با سوره قبل چون خداوند سبحان سوره معارج را بوعيد و تهديد اهل تكذيب پايان داد. اين سوره را بذكر قصّه نوح و قومش و آنچه در نتيجه تكذيبشان بآنها رسيد و تسليت براى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم. افتتاح نموده. و فرمود:
[سوره نوح (71): آيات 1 تا 14]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ أَنْ أَنْذِرْ قَوْمَكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (1)
قالَ يا قَوْمِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ (2)
أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ (3)
يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذا جاءَ لا يُؤَخَّرُ لَوْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (4)
قالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلاً وَ نَهاراً (5)
فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلاَّ فِراراً (6)
وَ إِنِّي كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً (7)
ثُمَّ إِنِّي دَعَوْتُهُمْ جِهاراً (8)
ثُمَّ إِنِّي أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً (9)
فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً (10)
يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً (11)
وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً (12)
ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً (13)
وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً (14)
ترجمه:
بنام خداوند بخشاينده مهربان.
1- البتّه ما نوح عليه السّلام را بسوى قومش برسالت فرستاديم (و امر كرديم) كه قوم را باندرز و پند بترسان پيش از آنكه بر آنان عذاب دردناك فرا رسد.
2- نوح بامر حقّ آمد و گفت اى قوم من براى شما رسولى (مهربان) هستم كه شما را با بيانى روشن از عذاب قهر خدا ميترسانم.
3- (و از خيرخواهى ميگويم) كه خدا را بيكتايى بپرستيد.
4- و پرهيزكار باشيد و مرا پيروى كنيد تا خدا بلطف و كرم از گناهان شما درگذرد و اجلتان را تا وقت معيّن بتأخير افكند كه اجل الهى چون وقتش فرا رسد اگر بدانيد دگر هيچ تأخير نيفتد.
5- (قوم نوح نگرويدند) پس نوح گفت بار الها من آنچه قوم خود را شب و روز دعوت كردم.
6- دعوتم و نصيحتم جز بر فرار و اعراض آنها نيفزود.
7- و هر چه آنان را بمغفرت و آمرزش تو خواندم انگشت بر گوش نهادند و جامه برخسار افكندند و بر كفر اصرار و لجاج ورزيدند و سخت راه تكبّر و نخوت پيمودند.
8- باز هم آنها را بصداى بلند دعوت كردم.
9- و آن گاه آنها را آشكارا خواندم و در خلوت و پنهانى تبليغ نمودم (به هيچ وجه اثر نكرد).
10- باز گفتم اى مردم بدرگاه خدا (توبه كنيد) و آمرزش طلبيد كه او بسيار خداى آمرزنده است.
11- تا باران آسمان را بر شما فراوان نازل كند.
12- و شما را بمال بسيار و پسران متعدّد مدد فرمايد و باغهاى خرّم و نهرهاى جارى بشما عطا كند.
13- چرا شما مردم خداى را بعظمت و وقار ياد نميكنيد.
14- و حال آنكه او شما را بانواع خلقت و اطوار گوناگون بيافريد.
لغت:
الاستفشاء: طلب تفشّى و پوشش است.
الاصرار: اقامه و پايدارى و تصميم بر كار است.
المدرار: بسيار ريزش باران است.
الامداد: ايجاد دوّم است باولى بر نظام خلقت حالى بعد از حال گفته ميشود. امدّه بكذا او را چنين كمك و مدد نمودم. و مدّ النّهر بالا آمدن نهر است.
الاموال: جمع مال و آن در نزد عرب شتر است. و اصل وقار و ثبوت و چيزيست كه بسبب آن چيز از حلم و شكيبايى كه منع ميكند با آن پارگى و خوف را بزرگ ميشود.
ابو ذويب گويد:
| اذ السّعه النّحل لم يرج لسعها | و خالفها فى بيت نوب عواسل | |
هر گاه مگس و زنبور عسل گزيد باكى و ترسى از گزيدن او نيست و بجا گذارد در كندوى عسل عسلهايى- شاهد اين بيت لم يرج است كه بمعناى خوف آمده است.
اعراب:
أَنْ أَنْذِرْ قَوْمَكَ. در محلّ نصب است بارسلنا. براى اينكه اصل بان انذر قومك بوده و چون باء ساقط شده فعل افضاء و جمله مصدريّه در محلّ نصب واقع شده. و بعضى گفتهاند: كه محلّ آن جرّ است اگر چه باء ساقط شده باشد و بيانش در سابق گذشت.
و ممكن است كه اين انّ مفسّره بمعنى اى باشد. و جهارا مصدر و در محلّ حال واقع شده يعنى خواندم آنها را آشكارا و بصداى بلند بسوى توحيد و يكتاپرستى. و قول خدا «مدرارا» منصوب بر حاليّت است لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً. جمله نيز در محل حال است و عامل در حال ضميريست كه در ما لكم است از معناى فعل. وقارا منصوب است به اينكه مفعول ترجون است.
تفسير
خداوند سبحان از خود خبر داده و فرمود: إِنَّا أَرْسَلْنا يعنى ما بر انگيختيم (نُوحاً) برسالت.
إِلى قَوْمِهِ أَنْ أَنْذِرْ قَوْمَكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بسوى قومش كه بترسان قوم خود را قبل از آنكه بيايد ايشان را عذاب دردناك يعنى فرستاديم ما نوح را كه ايشان را اگر ايمان نياوردند بترسانند از عذاب.
حسن گويد: امر فرمود او را كه ايشان را از عذاب دنيا پيش از عذاب آخرت بترساند. سپس حكايت نمود كه نوح آنچه خدا فرمانش داده بود امتثال كرد به اينكه گفت يا قَوْمِ آنها را بخود نسبت داد پس مثل اينكه فرمود شما فاميل و خويشان من هستيد آنچه شما را ناراحت كند و براى شما بد باشد مرا ناراحت ميكند. خلاصه خوشى شما خوشى من و بدى شما بدى من است.
إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ يعنى من براى شما ترساننده و بيان كنند دليلهايى در وعيد و بيان كننده دين و توحيدم.
اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ يعنى خدا را بيكتايى بپرستيد و چيزى را شريك او قرار ندهيد و از معصيت او بپرهيزيد.
وَ أَطِيعُونِ و اطاعت كنيد در آنچه خدا شما را بآن فرمان داده به علّت اينكه طاعت من مقرون بطاعت خدا و طاعت خدا بر شما واجب است براى نعمتهاى پيشينى كه نعمت هيچ منعمى با آن برابرى نميكند.
يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ يعنى اگر شما خدا را پرستيده و پرهيزكارى نموديد ميآمرزد گناهان شما را و (من) زايده است.
و بعضى گفته اند: كه من در اينجا براى تبعيض است و مقصود اين است ميآمرزد براى شما بعضى از گناهان گذشته شما را كه اضافه بشما ميشود و چون گناهانى كه بعدها انجام ميدهيد جايز نيست مطلقا وعده. آمرزش داده شود براى اينكه در آنست واگذارى باعمال زشت. و خداوند سبحان مقيّد نمود. اين قيد را مِنْ ذُنُوبِكُمْ.
وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى و تأخير مياندازد شما را تا اجل نامبرده شده و در اين دلالت است بر ثبوت دو اجل براى اينكه شرط كرد در وعده أَجَلٍ مُسَمًّى عبادت پروردگار و پرهيزگاريرا. پس چون خدا را نپرستيدند و پرهيز كارى نكردند مبتلاء و گرفتار شوند بعذاب و بيچارگى پيش از دورترين اجل (كه همان اجل مسمّى باشد) باجل نزديك. إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ يعنى اجل دور و آخرين اجل.
إِذا جاءَ لا يُؤَخَّرُ لَوْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ هر گاه آخرين اجل آمد تأخير نيفتد اگر ميدانستيد.
حسن گويد: يعنى باجل خدا كه روز قيامت است روز قيامت را اجل قرار داد براى بعث و انگيزش. و ممكن است اين حكايت از قول نوح عليه- السّلام بقومش باشد. و ممكن است كه اخبار خداوند سبحان از خود باشد.
(قالَ) نوح گفت رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَ نَهاراً پروردگارا البتّه من شب و روز قوم خود را بسوى عبادت تو و ترك شريكانى غير از تو و اقرار بپيامبرى خود خواندم.
فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً يعنى نيفزودند بدعوت من مگر فرار از پذيرفتن و دورى كردن و پشت نمودن.
و كفر ايشان را در موقع دعوت نوح عليه السّلام زيادى در كفر ناميد براى اينكه ايشان بر كفر و گمراهى بودند و چون نوح عليه السّلام آنها را دعوت كرد كه كفر را ترك نموده و اقرار باو نمايند و قبول نكردند. پس به اين دعوت كافر شدند و اين زيادى در كفر آنها بود براى اينكه زيادى اضافه چيز است بمقدارى كه حاصل بوده است. و اگر همه در وقت حاصل باشد براى يكى بر ديگرى زيادتى نيست.
وَ إِنِّي كُلَّما دَعَوْتُهُمْ و من هر گاه ايشان را باخلاص عبادت خواندم كه گناهانشان را ببخشى.
جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ انگشتانشان را در گوشهايشان قرار ميدادند تا سخن و دعوت مرا نشنوند.
وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ يعنى صورتشان را پوشيده كه مرا نبينند وَ أَصَرُّوا يعنى بر كفرشان ادامه ميدادند.
وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً يعنى تكبّر ورزيده و از قبولى حقّ سرپيچى ميكردند و اصرار اقامه و پايدارى بر امر است بقصد و تصميم ماندن بر آن. و چون آنها عازم و مصمّم بر كفر خويش بودند اصرار كنندگان بر كفر شدند.
قتاده گويد: بعضى از مردان آنها پسرش را نزد نوح عليه السّلام برده و باو ميگفت پسرم از اين مرد دورى كن و بترس، مبادا كه تو را فريب دهد پدر من مرا كه مانند تو جوانى بودم پيش اين آورده و همين طور كه من تو را از او حذر ميدهم پدرم هم مرا از وى حذر ميداد.
ثُمَّ إِنِّي دَعَوْتُهُمْ جِهاراً ابن عبّاس گويد: يعنى با صداى بلند آنها را دعوت ميكردم و بگفته بعضى بطور آشكارايى كه ميديدند همديگر را نه مخفيانه و پنهانى.
ثُمَّ إِنِّي أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً آن گاه آنها را در ظاهر و نهان دعوت كردم.
و بعضى گفته اند: يعنى جماعتى را در ظاهر و آشكارا دعوت كرده و عدّه اى را در پنهانى سپس آنهايى را كه مخفيانه دعوت كرده بودم علنا خواندم و كسانى را كه در ظاهر دعوت كرده بودم هم خواندم. مقصود من در دعوتم هر گونه درى را زدم و با ايشان كمال مهربانى را نمودم ولى آنها مرا اجابت نكردند.
فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ گفتم از خدا آمرزش بر كفرتان و گناهانتان بطلبيد.
إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً او آمرزنده است مر هر كسى را كه از او طلب آمرزش كند پس وقتى شما از كفرتان برگشتيد و او را اطاعت نموديد.
يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً بر شما باران فراوان نازل كند بارانى كه ريزش آن بسيار باشد.
و بعضى گفته اند: كه قوم نوح مبتلا بقحطى و خشكسالى شدند و براى همين آنها را ترغيب فرمود كه اگر استغفار كنيد با ايمان و رجوع بخدا بمال و اولاد شما را مدد خواهم نمود.
شعبى گويد: در زمان عمر بن خطّاب باران قحط شد. پس عمر بر منبر رفت تا استسقاء كند و طلب باران نمايد پس عمر جز استغفار ذكرى نگفت تا از منبر بزير آمد و چون پائين آمد باو گفته شد ما از تو نشنيديم كه طلب باران كنى گفت من باران خواستم. بچيزى كه تحريك كند آسمان را كه بسبب آن باران ميبارد[1] آن گاه اين آيه را قرائت كرد.
وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ عطاء گويد: يعنى مال و پسرانتان زياد شود.
وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ براى شما در دنيا بوستانها و باغها قرار ميدهد.
وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً و براى شما نهرهاى روان قرار ميدهد، كه باغهاى خود را بوسيله آن آبيارى كنيد.
قتاده گويد: حضرت نوح عليه السّلام ميدانست كه آنها حريص بر دنيا هستند فرمود: بيائيد بسوى طاعت خدا كه در آنست درك و يافتن، دنيا و آخرت.
ربيع بن صبيح روايت نموده كه مردى نزد حسن آمد. پس باو شكايت از خشكى سال و قحطى باران نمود. باو گفت استغفار كن بخدا و ديگرى آمد و از فقر باو شكايت كرد. باو هم گفت استغفار كن سوّمى آمد و گفت دعا كن خدا پسرى بمن روزى نمايد. پس باو گفت استغفار كن.
پس ما باو گفتيم مردانى نزد تو آمده و شكايتهاى گوناگونى در قحطى و تهيدستى و بى فرزندى نمودند همه آنها را امر كردى كه استغفار كنند گفت من اين مطلب را از خودم نگفتم بلكه از قول خداى تعالى در قصّه نوح عليه السّلام فرا گرفتم كه بقومش ميگفت. اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً تا آخر كلامش.
(مترجم گويد) خدا رحمت كند ابو على را كه روايت فوق را از ربيع بن صبيح از حسن نقل كرده ولى بيان نكرده كه اين كدام حسن است حضرت حسن مجتبى عليه السّلام و يا حضرت حسن عسكرى عليه السّلام و يا حسن ديگر است).
على بن مهزيار[2] از حماد بن عيسى از محمّد بن يوسف از پدرش روايت نمود كه گفت مردى از ابى جعفر حضرت جواد الأئمّه عليهم السّلام پرسيد و من در خدمت آن حضرت بودم و گفت فدايت شوم من مال فراوان دارم و مرا فرزندى نيست آيا براى من چاره اى هست.
فرمود: آرى در آخر هر شب تا مدّت يك سال صد مرتبه استغفار كن، و اگر در شب يادت رفت در روز قضاء آن را بگو. زيرا خداوند تبارك و تعالى ميفرمايد. اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ تا آخر آيه.
سپس حضرت نوح عليه السّلام بر طريق توبيخ فرمود: ما لَكُمْ براى چى اى گروه كفّار.
لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً يعنى نميترسيد عظمت و بزرگى خدا را، پس وقار عظمت و بزرگيست. و وقار اسمى از توقير است كه آن تعظيم باشد و الرّجاء در اينجا بمعناى خوف است.
ابن عبّاس و مجاهد گويند: معنا اينست. تعظيم نميكنند خدا را حقّ عظمت پس او را شناخته و اطاعت نمايند و بگفته قتاده معنايش اينست چرا نميترسيد براى خدا عاقبتى را يعنى طمع نداريد در عاقبت، براى عظمت خداى تعالى.
و در روايت ديگر از ابن عبّاس. يعنى براى چه از عذاب خدا نميترسيد و اميد ثواب او را نداريد.
زجاج گويد: چرا اميد نداريد براى خدا عاقبت ايمان را تا او را به يكتايى به پرستيد. و بگفته ابى مسلم چرا اعتقاد نداريد اثباتى براى خدا.
وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً ابن عبّاس و مجاهد و قتاده گويند: يعنى ايجاد كرد شما را اوّل نطفه و بعد طور ديگرى علقه آن گاه مضغه سپس عظام يعنى استخوان آن گاه استخوان را لباسى از گوشت پوشيد سپس ايجاد خلق ديگرى كرد و براى او مو رويانيد و صورتش را تكميل نمود و بگفته بعضى اطوارا يعنى احوالا حالا بعد از حال و بگفته بعضى اوّل كودكى بعد جوانى، سپس پيرى و بگفته برخى ديگر مختلف در صفات توانگران و بينوايان و زمين گيران و تندرستان و درازان و كوتاهان و آيه احتمال تمام اقسام را دارد.
______________________________
[1] در حكايت شعبى اشكال و تأمّل است. زيرا بنا بر نقل خود اهل سنّت كه مرحوم علّامه مجاهد امينى در جلد ششم الغدير نقل كرده عمر ابدا علم و شعورى بمطالب ساده و عادى نداشت و خودش اقرار ميكرد و فرياد ميزد كلّ النّاس افقه من عمر. همه مردم از عمر داناترند و معناى و فاكهة و ابّا را وقتى از او پرسيدند ندانست تا چه رسد به اينكه وارد معقولات و يا معارف شود. شعبى سنّى خواسته است با جعل اين خبر فضيلتى براى عمر ذكر كند. و در اين حكايت تحريف كرده و تمام را ياد نكرده كه وقتى در مدينه باران نباريد مردم نزد عمر آمده و از او خواستند بر ايشان استسقاء كند وى بر منبر رفت و چون چيزى بلد نبود استغفار كرده و پائين آمد و بمردم گفت بايد متوسّل بخاندان رسالت شويم پس باتّفاق عبّاس عموى پيغمبر( ص) در خانه حضرت على بن ابى طالب امير المؤمنين عليه السّلام- آمده و طلب باران كرد. آن حضرت دعا نمود و خداى عزّ و جلّ بدعاء آن حضرت باران باريد و مردم را از قحطى باران نجات داد.( مترجم)
[2] على بن مهزيار اهوازى از متشرّفين و افراديست كه بفيض زيارت و لقاء حضرت ولىّ عصر صاحب الزّمان عجّل اللَّه فرجه الشّريف در اوائل غيبت كبرى نائل شده و شرح ملاقات او را شيخ صدوق در اكمال الدّين و شيخ طوسى در كتاب غيبه و علّامه مجلسى در جلد 13 بحار الانوار، و حاجى نورى در نجم الثّاقب و حقير در تحفه قدسى در علائم ظهور ياد( نموده ام و خلاصه آن اينست كه آن بزرگوار 19 سال متواليا بعشق و شوق زيارت آن حضرت از اهواز شدّ رحال كرد. و پرسان پرسان در همه بلاد بمكّه مشرّف شد كه شايد در آنجا باين فيض برسد و در آن مدّت موفّق نشد تا سال بيستم كه مأيوس و ميخواست ديگر نرود ولى شبى خواب ديد كه باو گفتند مأيوس نباش برو بمكّه كه در اين سال ان شاء اللَّه به هدف خواهى رسيد. پس عازم حركت شد با چند نفر از دوستان و در راه با خود زمزمه داشت و اشك شوق ريخته و با زبانحال ميگفت.
| اى دلستان بجسم دو عالم روان تويى | آينه جمال نما جان جان تويى | |
| گاهى بغمزه دل بربايى نهان شوى | گاهى عيان شوى و گهى لا مكان تويى | |
| خورشيد ذرّه اى است در ارض و سماى تو | خورشيد و ماه و انجم هر آسمان تويى | |
| يوسف اگر كه شهره آفاق شد به حسن | در مصر شد عزيز ولى جاودان تويى | |
| محراب ابرويت شده معراج عاشقان | جانا مراد عاشق پير و جوان تويى | |
| چون مشترى شدم ز پى زهره در سما | ديدم بهر سما مه نه آسمان تويى | |
| عيسى اگر كه سير عوالم كند مدام | در هر عوالمى كه بود حكمران تويى | |
( در آن سفر براهنمايى يكى از خواص حواريين و ملازمين حضرت بقيّة اللَّه الاعظم روحى له الفداء در كوههاى نزديك طائف بفيض ديدار و و زيارت آن حضرت رسيد و سه شبانه روز ميهمان آن حضرت بوده و بعد به امر حضرتش مراجعت بوطن و پيامى از آن حضرت بدوستانش آورده كه فرموده بودند بشيعيان و دوستانم سلام مرا رسانيده و بگو براى فرجم دعا كنند و جدّا از خدا ظهورم را بخواهند. اللّهمّ عجّل فرجه و سهّل مخرجه.
( مترجم)
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج25