حکایت خراب کردن بیت المقدس – بختنصر و دانیال حکیم كشف الاسرار و عدة الأبرار
سعيد جبير گفت: ابتداء كار بختنصر آن بود كه مردى از نيك مردان بنى اسرائيل ميخواند از كتاب خدا كه: «بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ» الآية … آن مرد بگريست و در اللَّه زاريد گفت: يا رب ارنى هذا الرّجل الذى جعلت هلاك بنى اسرائيل على يديه- بار خدايا بمن نماى آن كس را كه هلاك بنى اسرائيل بر دست او حكم كرده اى و اين قضا بر وى رانده اى، او را بخواب نمودند كه: مسكين ببابل يقال له بختنصر، اين مرد برخاست و به بابل رفت و مال بسيار با خويشتن ببرد و درويشان را مى نواخت و پيوسته ايشان را باز مى جست و نام ايشان مى پرسيد تا روزى بدرويشى خسته بيمار در رسيد او را پرسيد كه نام تو چيست؟
گفت بختنصر، او را بر گرفت و بخانه برد و مراعات وى ميكرد تا از آن بيمارى صحت يافت و با وى نيكوئيها كرد، بعاقبت چون آن مرد اسرائيلى قصد خانه خويش كرد بختنصر مى گريست و مى گفت: فعلت بى ما فعلت و لا اجد شيئا اجزيك به- با من نيكوئيها كردى و مرا دست نمى دهد كه ترا مكافات كنم، اسرائيلى گفت بلى مكافات من مىتوانى، اگر كنى آسان كارى است و چيزى اندك، مرا نبشته اى دهى و عهد نامه اى كه اگر ترا روزى دولتى و مملكتى بود، پادشاهى و فرمان روايى، مرا حرمت دارى و آنچ من گويم كنى.
بختنصر گفت اين چه سخنست كه مىگويى و چه افسوس ميدارى، هر چند كه كوشيد تا اين عهد نامه بستاند، نداد و جز بر استهزاء حمل نكرد، اسرائيلى بگريست گفت مانع اين كار نمىدانم مگر آنچ اللَّه تعالى مىخواهد تا حكمى كه در ازل كرده و قضايى كه خواسته براند و تمام كند.و در آن روزگار ملك بابل و نواحى پارس صنحابين بود، و قيل صيحون.
بختنصر طلب روزى را گرد لشكر و حشم وى مىگشت، طليعه اى از جهت صيحون به شام مى شد با ايشان برفت، چون باز آمد از آنچ ديده بود و شنيده لختى با صيحون بگفت، صيحون او را بخود نزديك كرد، كار وى بجايى رسيد كه در ميان قوم محترم و مقرّب گشت، سرور و سالار لشكر شد، صيحون بمرد و بجاى صيحون بر تخت ملك نشست، وهب منبه گفت:
چون ملك بر وى مستقيم شد از ديار شام و بيت المقدس باز گشته و مسجد اقصى خراب كرده و تورات سوخته و چهل هزار مرد از علماء و احبار بنى اسرائيل كشته و هفتاد هزار از اولاد انبياء ببردگى گرفته، و دانيال حكيم و قومى از اصحاب وى با خود برده.
و اين دانيال حكيم، قومى گفته اند كه پيغامبر بود امّا نه مرسل بود، بعد ازين همه بختنصر خوابى عجيب ديد از آن بترسيد و از كهنه و سحره تعبير آن در خواست، ايشان ندانستند و از تعبير و تفسير آن خواب عاجز ماندند، و را گفتند: دانيال حكيم تعبير خواب نيكو داند، او را بخواند چون بيامد در پيش وى سجود نكرد چنانك عادت ايشان بود، بختنصر گفت، ما الذى منعك من السّجود لى؟- قال: انّ لى ربّا عظيما آتانى العلم و الحكمة و امرنى ان لا اسجد لغيره فخشيت ان اسجد لغيره ان ينزع منّى علمه الذى آتانى و يهلكنى، فقال: نعم ما عملت حيث وفيت بعهده و اجللت علمه، ثمّ قال: أ عندك علم بهذه الرّؤيا؟
بختنصر گفت: خواب مرا تعبير دانى؟- گفت دانم و پيش از آنك بختنصر خواب خود حكايت كرد دانيال حكايت آن خواب كرد گفت: بتى ديدى سر وى از زر سرخ، سينه وى از سيم سپيد، شكم وى از مس، هر دو ران وى از آهن، هر دو ساق وى از سفال، آن گه سنگى از آسمان فرو آمد آن را بشكست و خرد كرد و آن سنگ مىافزود و بزرگ مىشد تا ميان مشرق و مغرب از آن سنگ پر شد، آن گه درختى ديدى اصل آن در زمين و شاخ آن در آسمان، و مردى بر آن درخت تبرى بدست گرفته و منادى ندا مىكند كه بزن شاخ اين درخت را تا مرغان از بالاى آن و ددان از زير آن بر كنده شوند و اصل و بيخ آن درخت بر جاى مىدار، اينست خواب كه ديدى اى ملك.
آن گه تعبير كرد گفت: امّا الصّنم الذى رأيت فانت الرّأس من الذّهب و انت افضل الملوك- آن سر صنم كه از زر بود تويى مهينه ملوك جهان و سرور ايشان و آن سينه وى كه از سيم بود، پسر تو است بعد از تو پادشاه باشد و سرور، و شكم وى كه از مس بود پادشاهى باشد بعد از پسر تو فرود از وى. امّا دوران آهنين آنست كه پس از آن دو فرقت شوند و در ملك سخت كوشند و پس از آن كار ملك سست شود چنانك سفال در جنب آهن، و سنگ كه از آسمان فرو آمد و جهان از آن پر گشت: پيغامبرى خواهد بود در آخر الزّمان كه ملوك جهان را پراكنده كند و ملك ايشان بر دارد و جهانيان را مسخّر خود گرداند و كار وى بلند شود، و آن درخت كه ديدى و آنچ از وى بريدند و مرغان و ددان كه در بالا و زير آن بودند زوال ملك تو باشد يك چندى و صورت تو كه مسخ كنند، ربّ العزّه ترا روزگارى كركس گرداند ملك مرغان، پس گاو نر گرداند ملك چهار پايان، پس شير گرداند ملك ددان و وحش بيابان، هفت سال برين صفت ممسوخ باشى صورت بگشته و دل همچون دل آدميان بمانده:لتعلم انّ اللَّه له ملك السّماوات و الارض و هو يقدر على الارض و من عليها، و اصل درخت كه بر جاى بماند ملك تو است كه بر جاى بود پس از مسخ.
چون دانيال خواب وى را تعبير كرد و علم و حكمت وى بشناخت او را گرامى كرد و عزيز همى داشت تا گبران و مغان بر وى حسد بردند و او را بدها گفتند بنزديك بختنصر، فقالوا انّ دانيال و اصحابه لا يعبدون إلهك و لا يأكلون ذبيحتك، گبران كار وى بنزديك ملك بجايى رسانيدند كه بفرمود تا دانيال و اصحاب وى را با شير بهم در غارى كنند تا ايشان را هلاك كند و بخورد، شير چون ايشان را ديد از ايشان برگشت و تواضع نمود، و ايشان چون در غار مىشدند شش كس بودند، چون بيرون مىآمدند هفت كس بودند!!
گفتند چونست كه شش كس بودند و اكنون هفت كس بيرون مىآيند؟! آن هفتمين فريشته اى بود كه اللَّه تعالى بايشان فرستاد تا پاسبانى ايشان كند و بدها از ايشان بگرداند، آن فريشته چون بيرون آمد لطمه اى بر روى بختنصر زد و ربّ العزّه او را در آن حال ممسوخ كرد، سر در نهاد در بيابان و بددان و وحوش بيابان پيوست، هفت سال در آن مسخ بماند روزگارى بصورت شير، روزگارى بصورت گاو، روزگارى بصورت كركس، پس از هفت سال ربّ العزّه او را بصورت آدميان باز آورد و ملك با وى داد چنانك بود، فآمن و دعا النّاس الى اللَّه، فى قول بعضهم.
سئل وهب: أ كان مؤمنا؟- فقال: وجدت اهل الكتاب قد اختلفوا فيه فمنهم من قال مات مؤمنا و منهم من قال احرق بيت اللَّه و كتبه و قتل الانبياء و غضب اللَّه عليه غضبا فلم يقبل منه حينئذ توبة، و قول درست آنست كه بختنصر كافر مرد.
محمّد بن اسحاق گفت: چون اللَّه تعالى خواست كه او را هلاك كند پس از آنك از تخريب بيت المقدس باز گشته بود و اهل آن كشته و گزاف كاريها كرده، بنى اسرائيل را گفت ايشان كه در تحت قهر و اسر وى بودند: أ رأيتم هذا البيت الذى خرّبت و هؤلاء النّاس الذين قتلتهم من هم و ما هذا؟! اين خانهاى كه من خراب كرده ام چه خانه ايست و اهل آن كه كشتم چه قومند؟
ايشان گفتند خانه خداست مسجد وى و عبادتگاه بندگان وى و آن كشتگان همه فرزندان پيغامبران بودند كه معصيتها كردند و انذارهاى فرمان حق در گذاشتند تا ترا بر ايشان مسلّط كرد و بعقوبت گناهان خويش رسيدند، بختنصر گفت: از شما كيست كه مرا ديدار در آسمان دهد؟ تا هر چه در آسمانست از خلق بردارم و نيست گردانم و بساط ملك خود در آسمان بگسترانم چنانك در زمين كردم، ايشان گفتند: ما يقدر عليه احد من الخلائق- اين كاريست كه دست خلائق بدان نرسد و همه كس از آن عاجز مانند، وى گفت ناچار است و گرنه شما را هلاك كنم، ايشان بگريستند و در اللَّه تعالى زاريدند و دعا كردند تا ربّ العزّه دعاى ايشان مستجاب كرد و از خوارى و حقيرى وى او را به پشّهاى هلاك كرد!
گويند پشّه اى در بينى وى شد بمغز سر رسيد نيش بر وى ميزد تا بى آرام و بى طاقت گشت و پيوسته بر سر وى لخت مىزدند و زخم مى كردند تا مگر بيارامد و هيچ نياراميد تا بهلاك نزديك گشت، فقال لخاصّته من اهله اذا متّ فشقّوا رأسى و انظروا ما هذا الذى قتلنى فلما مات شقّوا رأسه فوجدوا البعوضة عاضّة على امّ دماغه ليرى اللَّه العباد قدرته و سلطانه.
قولى ديگر گفته اند در بيان مرگ وى- سدّى گفت: چون ربّ العزّه او را پس از مسخ بصورت آدمى باز آورد و ملك با وى داد، دانيال حكيم را گرامى ميداشت، گبران بر وى حسد بردند گفتند دانيال چون با ملك شراب خورد قضاء حاجت بول باو تاختن آرد و خويشتن را از آن باز نتواند داشت، و اين در ميان ايشان عارى بود عظيم، بختنصر دربان را بخواند گفت مى نگر اوّل كسى كه از مجلس شراب بر خيزد قضاء حاجت را او را هلاك كن، اگر چه گويد من بختنصرام در اهلاك وى تقصير مكن، پس ربّ العزّه دانيال را ازين علّت عافيت داد تا وى را با رافت حاجت نبود و اين علّت آن شب بر بختنصر افتاد، اوّل كسى كه اراقت بول را برخاست او بود، دربان او را نشناخت قصد وى كرد، گفت من بختنصرم، دربان گفت: كذبت انّ الملك امرنى ان اقتل اول من يخرج فضربه فقتله، و كان عمر بختنصر الفا و خمس مائة سنة و خمسين يوما.- اينست بيان واقعه اولى و قصّه بختنصر بر قول جمهور اهل تفسير.
كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الاسراء آیه ۲ – ۱۲