كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره النساء – آیه ۱47-۱58
24- النوبة الاولى
(4/ 158- 147)
قوله تعالى: ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ چه كار دارد و چه كند خداى بعذاب كردن شما، إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ اگر خداى را منعم دانيد و او را استوار گيريد،وَ كانَ اللَّهُ شاكِراً عَلِيماً (147) و خداى سپاس دار است داناى هميشهاى.
الجزء السادس
لا يُحِبُّ اللَّهُ دوست ندارد خداى، الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ سخن گفتن ببدى [در گله كردن از كسى]، إِلَّا مَنْ ظُلِمَ مگر كسى كه بر وى ستم كنند، وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً عَلِيماً (148) و خداى شنواست داناى هميشهاى اى.
إِنْ تُبْدُوا خَيْراً هر گه كه نيكى پيدا كنيد [بگفتار يا بكردار]، أَوْ تُخْفُوهُ يا نهان داريد آن را در دل، أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ يا فرا گذاريد بدى از بد كردارى، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا قَدِيراً (149) اللَّه عفو كننده است و [بر عفو كردن] قادر و توانا.
إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ ايشان كه كافر شدند، بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ بخدا و برسولان وى، وَ يُرِيدُونَ و مىخواهند، أَنْ يُفَرِّقُوا كه جدا كنند در تصديق، بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ ميان خدا و رسولان وى، وَ يَقُولُونَ و ميگويند، نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ ببعضى از حق بگرويم، وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ و ببعضى نگرويم، وَ يُرِيدُونَ و ميخواهند، أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلًا (150) كه ميان استوار گرفتن و نااستوار گرفتن راهى سازند.
أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ ايشانند كافران، حَقًّا براستى و درستى [بى هيچ شك]، وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ و ساختهايم ما كافران را، عَذاباً مُهِيناً (151) عذابى خوار كننده.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ و ايشان كه گرويدند بخداى و رسولان وى، وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ و جدا نكردند ميان يكى از ايشان با ديگران درتصديق، أُولئِكَ سَوْفَ يُؤْتِيهِمْ أُجُورَهُمْ ايشانند كه دهيم ايشان را مزدهاى ايشان، وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (152) و خداى آمرزگار است بخشاينده هميشهاى.
يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ ميخواهند اهل تورات از تو، أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كه فرود آرى بايشان، كِتاباً مِنَ السَّماءِ نامهاى از آسمان [بزبان عربى]، فَقَدْ سَأَلُوا مُوسى خواستند از موسى پيش از تو، أَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ بزرگتر ازين [كه از تو خواستند]، فَقالُوا وى را گفتند: أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً خداى را با ما نماى آشكارا، فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ تا ايشان را فرا گرفت بانگ كشنده، «بظلمهم» به بيداد ايشان، ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ بعد از آن باز گوساله را [بخدايى] گرفتند، مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ پس آنكه با ايشان آمد نشانهاى روشن، فَعَفَوْنا عَنْ ذلِكَ آن همه فرا گذاشتيم از ايشان، وَ آتَيْنا مُوسى و موسى را داديم، سُلْطاناً مُبِيناً (153) دسترسى و قوّتى آشكارا.
وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ و بر سر ايشان طور باز داشتيم، بِمِيثاقِهِمْ.
واخواستن پيمان را [از ايشان]، وَ قُلْنا لَهُمُ و ايشان را گفتيم: ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً كه از باب [حطّه] در رويد پشتها خفته، وَ قُلْنا لَهُمُ و ايشان را گفتيم:
لا تَعْدُوا فِي السَّبْتِ كه از فرمان در مگذريد در روز شنبه، وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ و ستديم از ايشان، مِيثاقاً غَلِيظاً (154) پيمانى محكم [كه روز شنبه كسب نكنند].
فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ بآن شكستن ايشان پيمان را، وَ كُفْرِهِمْ بِآياتِ اللَّهِ و كافر شدن ايشان را بسخنان خداى، وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِياءَ و كشتن ايشان پيغامبران را، بِغَيْرِ حَقٍ بناسزا، وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ و گفتن ايشان كه دلهاى ما بسته است [آن سخن كه مىگويى بآن نميرسد]، بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ بلكه مهرنهاد خداى بر آن دلها بجزاء كفر ايشان، فَلا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا (155) ايمان مىنارند مگر اندكى.
وَ بِكُفْرِهِمْ و بكافر شدن ايشان [به عيسى]، وَ قَوْلِهِمْ عَلى مَرْيَمَ و گفتار ايشان بر مريم، بُهْتاناً عَظِيماً (156) آن دروغى بدان بزرگى.
وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ و گفتار ايشان كه ما كشتيم عيسى را پسر مريم، آن رسول خدا، وَ ما قَتَلُوهُ و نكشتهاند او را، وَ ما صَلَبُوهُ و بردار نكردهاند او را، وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ لكن مانند صورت وى بر مردى افكندند و آن مرد را بردار كردند، وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ و اينان كه درو مختلف شدهاند، لَفِي شَكٍّ مِنْهُ در كار عيسى [از كشتن و صلب وى] خود بشكّاند، ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ ايشان را بآن هيچ دانش نيست، إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِ مگر بر پى پنداشت رفتن، وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً (157) او را نكشتهاند بىگمانى.
بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ بلكه خداى وى را بر برد بسوى خود بر، وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً (158) و خداى توانا دانا است هميشهاى.
النوبة الثانية
قوله تعالى: ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ الآية- گفتهاند اين خطاب منافقان است. ميگويد: شما كه منافقانايد اگر شكر كنيد، و نعمت منعم بر خود بشناسيد، و باحسان و انعام وى معترف شويد، و آن گه خدا و رسول را بآنچه گفتند، استوار داريد، و حقيقت توحيد بجاى آريد، اگر اين كنيد خداى چه كند كه عذاب شما كند؟ يعنى كه نكند. و شكر مقامى است از مقامات روندگان، برتر از صبر وخوف و زهد و امثال اين، كه بنفس خود مقصود نهاند، نه بينى كه صبر نه عين صبر را در بنده مىدربايد، بلكه قهر هوا را مىدربايد، و خوف نه بر نفس خود مقصود است، بلكه تا خائف بوسيلت خود بمقامات مقصود رسد. و زهد ميبايد تا بنده بوى بگريزد از آن علايق كه راه خدا بوى فرو بندد. و شكر چنين نيست، كه شكر بنفس خود مقصود است، نه براى آن ميبايد كه تا وسيلت كارى ديگر باشد. و محبّت و شوق و رضا و توحيد همه ازين بابست. و هر چه مقصود بود در آخرت بماند. نبينى كه چون بنده ببهشت رسد، صبر و خوف و زهد و توبه در بنده نماند؟ و شكر در وى بماند. يقول اللَّه تعالى: وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.
و حقيقت شكر سه چيز است كه تا آن هر سه بهم نيايد شكر نگويند: يكى علم، و ديگر حال، و سديگر عمل. علم اصل است، و حال ثمره علم، و عمل ثمره حال. علم شناخت نعمتست از منعم، و حال شادى دلست بآن نعمت، و عمل بكار داشتن نعمت است بطاعت داشت منعم. و در خبر ميآيد كه روز قيامت ندا آيد: «ليقم الحمّادون». هيچكس بر نخيزد مگر آن كس كه در همه احوال خداى را عزّ و جلّ شكر كرده باشد. و آن روز كه آيت نهى آمد از گنج نهادن، عمر گفت: يا رسول اللَّه! پس چه جمع كنيم از مال؟ گفت: زبانى ذاكر، و دلى شاكر، و زنى مؤمنه. يعنى كه در دنيا به اين سه قناعت كن. زن مؤمنه را گفت كه مرد را فارغ دارد، و بآن فراغت از وى ذكر و شكر حاصل آيد.
وَ كانَ اللَّهُ شاكِراً- يعنى: للقليل من اعمالكم، عَلِيماً بنيّاتكم.
قوله: لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَنْ ظُلِمَ- اين آيت رخصت است مظلوم را كه از دست ظالم بنالد، و از وى شكايت كند. يعنى كه وى را در آن تشكّى بزهاى نباشد، كه تشفّى خود در آن مىبيند. اگر سخن بد گويد آن مظلوم،يا دعائى بد كند بر وى، او را رخصت هست. گفتهاند: اين بمهمان داشتن فرو آمد.
ميگويد: سخن بد گفتن در گله كردن از هيچكس پسنديده نيست، و خداى دوست ندارد، مگر از كسى كه گله كند از ميزبان بد، كه كسى بمهمان وى شود و او را مهمانى نكند، يا كند و نيكو ندارد.
مصطفى (ص) گفت:«حقّ الضّيف ثلاثة، فما كان بعد ذلك فهو صدقة».
وقال (ص) «: من كان يؤمن باللَّه و اليوم الآخر فليكرم ضيفه».
ميگويد: در عهد رسول خدا مهمانى بقومى فرو آمد، و او را نيك نداشتند، و مهمانى نكردند.
پس آن مرد برفت و از ايشان شكايت كرد. اين آيت بشأن وى و رخصت وى را فرو آمد.
عبد الرحمن زيد گفت: اين در شأن ابو بكر صديق فرو آمد، كه كسى وى را دشنام داد اندر مكه. ابو بكر خاموش ميبود، تا آن مرد فراوان بگفت.
پس ابو بكر يك بار جواب داد. رسول خدا (ص) حاضر بود و برخاست، پس اين آيت فرو آمد كه إِلَّا مَنْ ظُلِمَ. ميگويد كه: كسى كه وى را بدى گويند، وى را رسد كه داد خود طلب كند، و مثل آن باز گويد با وى، و بر وى حرج نباشد.
و سبب برخاستن رسول (ص) آنست كه ابو هريرة گفت:سبّ رجل أبا بكر، و رسول اللَّه جالس، فسكت النّبيّ (ص)، و سكت ابو بكر. فلمّا سكت الرّجل تكلّم ابو بكر. فقام النّبيّ (ص)، فادركه ابو بكر، فقال يا رسول اللَّه سبّنى و سكتّ، فلمّا تكلّمت قمت؟ فقال النّبيّ (ص): «يا أبا بكر! انّ الملك كان يرد عليه، فلمّا تكلّمت وقع الشّيطان، فكرهت ان اقعد. ثمّ قال رسول اللَّه (ص): «ثلاث كلّهن حقّ، ما من عبد يظلم مظلمة فيغضى عليها ابتغاء وجه اللَّه، الّا زاده اللَّه عزّا، و ما فتح عبد باب مسئلة يريد بها كثرة الّا زاده اللَّه».
قوله تعالى: إِلَّا مَنْ ظُلِمَ- «الّا» بمعنى لكنّ است، و سخن مستأنف است، كه سخن در بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ تمام شد. ميگويد كه: خداى دوست ندارد كه كسى را بد گويد. همانست كه جاى ديگر گفت: وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً.
آن گه گفت:لكن مظلوم اگر شكايت كند از ظالم، او را رسد كه شكايت كند، و آن گه در آن شكايت تعدّى نه روا باشد، كه ربّ العزّة گفت: وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً عَلِيماً- يعنى:سميعا لقول المظلوم، عليما بما يضمر. اين چون تهديدى است مظلوم را اگر اندازه در گذارد، و بيش از قدر رخصت گويد. اگر كسى گويد: سخن بد گفتن نه در جهر پسنديده است نه در اسرار. پس تخصيص جهر درين آيت چه معنى دارد؟ جواب آنست كه اين قضيّت حال آن كس است كه آيت بوى فرو آمد، كه بجهر گفت.
اين هم چنان است كه جاى ديگر گفت: إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا. اين تبيّن در سفر و حضر هر دو واجب است، امّا در سفر فرو آمد، ازين جهت بسفر مخصوص كرد، امّا سفر تنبيه ميكند بر حضر، همچنين جهر تنبيه ميكند بر اسرار.
قوله: إِنْ تُبْدُوا خَيْراً- ميگويد: اگر عملى از اعمال بر آشكارا كنيد آن را يكى ده نويسند، چنان كه گفت: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها، أَوْ تُخْفُوهُ يا پنهان در دل داريد، يعنى: كه نيّت كنيد، و همّت داريد، امّا بعمل نكنيد، آن را يكى يكى نويسند، أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ- يا بدى از برادر مسلمان بتو رسد، و تو از وى درگذارى، و عفو كنى، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا قَدِيراً- خداى در گذارنده گناهان بندگانست، و تواناست كه ايشان را ثواب نيكو دهد، يعنى كه اگر تو از برادر مسلمان درگذارى خداى اوليتر و سزاوارتر كه گناهان تو درگذارد.
إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ- كلبى و مقاتل گفتند: اين در شأن جهودان آمد، و از ايشان عامر بن مخلد است و يزيد بن زيد كه به عيسى كافر شدند، و بكتاب وى انجيل، و همچنين به محمد (ص) كافر شدند و به قرآن. عطا گفت: در شأن بنى قريظه و نضير و بنى قينقاع آمد. ربّ العزّة گفت: مىخواهند اينان كه به اللَّه ايمان آرند، و برسولان وى كافر شوند، يا ميخواهند كه ببعضى رسولان ايمان آرند و ببعضى كافر شوند.
قتاده گفت: جهودان و ترساياناند، امّا جهودان به موسى ايمان آوردند، و به تورات و به عيسى و كتاب وى انجيل كافر شدند. و ترسايان بعيسى و بانجيل ايمان آوردند، اما به محمد و به قرآن كافر شدند، اللَّه گفت: مىخواهند ميان كفر و ميان ايمان راهى نهند، و دينى سازند، و نه چنانست كه ايشان ميگويند، كه ايشان كافرانند بدرستى، و هيچ شك نيست در كفر ايشان، و عذاب دوزخ مآل و مرجع ايشان. فذلك قوله: أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً. آن گه ذكر مؤمنان كرد از امّت محمد، كه بهمه پيغامبران و بهمه كتب ايمان آوردند، گفت: وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ، و بيان اين در آن آيت است كه گفت: قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا الآية. و چنان كه كافران را صفت كرد، و عقوبت ايشان بر پى آن داشت مؤمنانرا صفت كرد، و ثواب ايشان بر عقب گفت: أُولئِكَ سَوْفَ يُؤْتِيهِمْ أُجُورَهُمْ يعنى: بايمانهم. يُؤْتِيهِمْ بيا حفص خواند و يعقوب، بروايت وليد حسان، و اين همچنانست كه گفت: وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً.
جاى ديگر گفت:فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ. باقى قرّاء نؤتيهم، بنون خوانند، و اين همچنانست كه گفت: وَ آتَيْناهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيا و فَآتَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ.وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً- لذنوبهم، رَحِيماً بهم.
قوله: يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ- جهوداناند، كعب اشرف و فنحاص بن عازورا كه از رسول خدا درخواستند تا ايشان را على الخصوص بيرون آز قرآن بزبان عبرى كتابى فرو آرد از آسمان، بيك بار، نه پاره پاره و آيت آيت، هم بر مثال تورات كه بيك بار فرو فرستادند به موسى. ربّ العزّة گفت: يا محمد ازين بزرگتر، از موسى درخواستند كه: أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً. اينجا دو قول گفتهاند: يكى آنست كه: قالوا جهرة: ارنا اللَّه، بآشكارا و صريح گفتند كه خداى را عزّ و جلّ بما نماى. قول ديگر آنست كه اللَّه را و اما نماى[1]، تا آشكارا وى را بينيم، و در وى نگريم. فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ- صاعقه صيحه سخت است كه بايشان رسيد، و هم بر جاى بمردند.
گويند: صيحه جبرئيل بود. همانست كه در سورة البقرة گفت: فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ جاى ديگر گفت: صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ. و گفتهاند كه: صاعقه آتشى بود كه از ميغ بيفتاد، و ايشان را بسوخت. همانست كه گفت:وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ. و در قرآن صعق است بمعنى مرگ، كه در آن عذاب باشد، چنان كه گفت: أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ.
همانست كه آنجا گفت: فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ. و صعق است بمعنى مرگ باجل، كه در آن عذاب نبود. و ذلك فى قوله: وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ. يعنى: فمات من فى السّماوات و من فى الأرض بالآجال عند النّفخة الأولى.
ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ- پس گوساله را بخدايى گرفتند، يعنى ايشان كه با هارون بودند پس رفتن موسى بمناجات، مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ- پس آنكه فرعون را غرقه كردند بر سر آب، و ملك ازو ستده، و ايشان را داده.
و گفتهاند:بيّنات آن نه چيز است كه قرآن بدان آمده، و هى اليد و العصا و الحجر و البحر و الطّوفان و الجراد و القمّل و الصّفادع و الدّم. و اين هر يكى را شرحى است، بجاى خويش گفته شود ان شاء اللَّه تعالى.
فَعَفَوْنا عَنْ ذلِكَ- ميگويد: آن همه عفو كرديم از ايشان، و فرو گذاشتيم.
وَ آتَيْنا مُوسى سُلْطاناً مُبِيناً- اى حجّة بيّنة، قوى بها على من ناوأه، و هى اليد و العصا.
وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيثاقِهِمْ- و بر سر ايشان طور بداشتيم، و آن آن بود كه ايشان شريعت تورات مىنپذيرفتند، و از ايشان پيمان گرفته بودند كه هر گه كه كتاب آرند بايشان، بپذيرند، و بآن كار كنند. ربّ العزّة جبرئيل را فرمود تا كوه بر سر ايشان بداشت، تا شريعت تورات قبول كردند و آن پيمان از ايشان واخواستند.
وَ قُلْنا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً- اين باب حطه است كه در سورة البقرة شرح آن داديم سُجَّداً يعنى پشت خم داده، چون راكع كه بسجود خواهد شد.
وَ قُلْنا لَهُمْ لا تَعْدُوا فِي السَّبْتِ- اى لا تعتدوا باقتناص السّمك فيه. ورش از نافع:
«لا تعدّوا» خوانده، بفتح عين و تشديد دال، و اصل آن لا تعتدوا است. «تا» در دال مدغم كردند، تقارب را، و حركتش نقل با عين كردند، تا مفتوح گشت. و قالون و اسماعيل هر دو از نافع: «لا تعدّوا» خوانند بسكون عين و تشديد دال، و مرادهم لا تعتدوا است، «تا» در دال مدغم كردند، لكن حركتش با عين ندادند، بلكه عين را ساكن بگذاشتند بر اصل خويش، و بيشترين نحويان اين را روا نميدارند، ميگويند: ما قبل مدغم چون ساكن باشد جائز نبود، كه آن گه دو ساكن مجتمع شوند، الّا اگر ساكن الف بود كه حرف مدّ است نحو: دابّة و شابّة و حاقّة و طامّة، زيرا كه مدّ بجاى حركت است.
امّا ايشان كه روا داشتند گفتند: اين همچنانست كه ثوب بكر، و حبيب بكر، كه روا بود كه آن را مدغم كنند، گويند: ثوب بكر و حبيب بكر، چون روا است كه واو و يا، گر چه هر دو حرف ليناند، با نقصان مدّ كه در ايشانست با الف كه تمام مدّ است درين باب مانند كنند، تا دو ساكن كه اوّل آن نه الف باشد و ثانى آن مدغم بود مجتمع شود. همچنين اين معنى در «تعدّ و» و «يخصّمون» و امثال آن، مع عدم المدّ روا بود. باقى «لا تعدوا» خوانند با سكون عين و تخفيف دال، و اين مشهورتر است چنان كه در سورة الاعراف گفت:إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ، و اين از: عدا يعدو است، و حجّت اين قراءت آنست كه گفت: فَمَنِ ابْتَغى وَراءَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ العادُونَ. و حجّت قراءت ورش و قالون و اسماعيل آنست كه در سورة البقرة گفت: وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ.
وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً- اى عهدا مؤكّدا فى النّبيّ (ص). فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ- اين «ما» صلت است، هم چنان كه: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ اى فبرحمة من اللَّه. و عَمَّا قَلِيلٍ- اى عن قليل. فَبِما نَقْضِهِمْ- اين بنقضهم ميثاقهم الّذى اخذهم اللَّه عليهم. ميگويد: بشكستن ايشان آن پيمان را كه اللَّه بر ايشان گرفت در تورات، و بكافر شدن ايشان بسخنان حق، يعنى به قرآن و به انجيل، كه جهودان بهر دو كافر شدند، و بكشتن ايشان پيغامبران را بناحق، كه ايشان بروزى در هفتاد پيغامبر بكشتند.
وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ- گفتهاند كه اينجا مضمرى است، و سخن بدان تمام است، و مضمر آنست كه: لعنّاهم. ميگويد: بآن نقض پيمان و بآن كفر و آن قتل و آن قول، ايشان را لعنت كرديم، و از درگاه خود برانديم. و گفتهاند: تمامى سخن آنجاست كه گفت: حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ طَيِّباتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ، و روا باشد كه تمامى آنجا است كه گفت: بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ، و معنى آن باشد كه باين فعلها كه كردند خداى تعالى مهر بر دل ايشان نهاد تا هيچ پند نپذيرند، و سخن حق در آن نشود. و گفتهاند: جهودان بآنچه گفتند: قُلُوبُنا غُلْفٌ، خود را چون عذرى ميساختند، يعنى كه دلهاى ما بسته است، آنچه تو مىگويى بآن نميرسد.
ربّ العالمين گفت:نه چنانست كه ايشان ميگويند، كه آن پوشش كه بر دل ايشانست نه عذر است ايشان را، و اين سخن آنست كه از ايشان راست است، امّا معذور شمردن خود را بآن ناراست است، هم چنان كه كافران گفتند: ما نَفْقَهُ كَثِيراً مِمَّا تَقُولُ، و اللَّه گفت كافران را:لا يَفْقَهُونَ، و گفتند: فِي آذانِنا وَقْرٌ، و اللَّه گفت: فِي آذانِهِمْ وَقْرٌ، و گفتند:قُلُوبُنا فِي أَكِنَّةٍ … وَ مِنْ بَيْنِنا وَ بَيْنِكَ حِجابٌ، و خداى گفت: جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً، خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ، امّا اللَّه آن بر ايشان از آن ردّ كرد كه ايشان آن خود را عذرى ميدانستند، خداى آن عذر ايشان رد كرد، هم چنان كه گفت: سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا، و اللَّه گفت: لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكُوا. اللَّه آن بر ايشان ردّ كرد از بهر آنكه خود را در آن معذور ميديدند، و هم ازين بابست: أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ؟ و اللَّه گفت: وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ. ايشان خود را در آن بخل مىمعذور داشتند، اللَّه آن بر ايشان ردّ كرد. اين همچنانست: بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ بلكه اللَّه مهر بر آن دلها نهاد، تا ايمان نيارند مگر اندكى، و آن اندكى عبد اللَّه سلام است و اصحاب وى.
وَ بِكُفْرِهِمْ- اين معطوفست بر اوّل آيت يعنى: فبنقضهم و كفرهم، و اين كفر است به عيسى. وَ قَوْلِهِمْ عَلى مَرْيَمَ بُهْتاناً عَظِيماً- بهتان عظيم آنست كه بر مريم دروغ گفتند، و وى را قذف كردند به يوسف بن يعقوب بن مانان. و اين يوسف ابن عمّ مريم بود، و او را بزنى ميخواست، ازين جهت او را بوى قذف كردند. گفتهاند كه عيسى بر قومى رسيد از آن جهودان، و ايشان با يكديگر گفتند: قد جاءكم السّاحر بن السّاحرة. آن سخن بگوش عيسى رسيد، عيسى گفت: اللّهم العن من سبّنى و سبّ والدتى، و در آن حال ربّ العالمين ايشان را مسخ كرد، صورتشان بگردانيد، همه خوكان گشتند.
وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ- ايشان عيسى را مسيحا ميخواندند.
عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ، سخن اينجا تمام شد، پس بر سبيل مدح گفت: رَسُولَ اللَّهِ، وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ عيسى كه رسول خداست او را نكشتهاند و بردار نكردهاند.
وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ- اى القى شبه عيسى على غيره، حتّى ظنّوا لمّا راوه انّه المسيح.
و سبب آن بود كه چون عيسى آن دعا كرد، تا اللَّه صورت ايشان صورت خوكان كرد، جهودان بترسيدند از دعاء وى، همه بهم آمدند و اتّفاق كردند، و او را در خانهاى محبوس كردند، تا وى را بكشند. يك قول آنست كه عيسى اصحاب خود را گفت: كيست كه رضا دهد تا شبه من بر وى افكنند، و او را بكشند، يا بردار كنند، و آن گه در بهشت شود؟ يكى از حواريان گفت: من بدين رضا دادم، و خود را فداء تو كردم. اللَّه تعالى ماننده صورت عيسى بر وى افكند، تا او را بردار كردند، و عيسى را بر آسمان برد. قول ديگر آنست كه: مردى از آن جهودان نام وى ططيانوس، در پيش وى رفت بقصد قتل وى. اللَّه تعالى عيسى را از روزن خانه بآسمان برد، و شبه عيسى بر آن مرد افكند. جهودان در شدند، و وى را ديدند بصورت عيسى، و او را بكشتند. مقاتل گفت: جهودان مردى را بر عيسى گماشته بودند، و وى را رقيب بود، و در همه حال با وى بودى. عيسى بر كوه شد، فريشته آمد، و دو بازوى وى بگرفت، و بآسمان برد. ربّ العالمين شبه عيسى بر آن رقيب افكند، پس جهودان او را ديدند، پنداشتند كه عيسى است، وى ميگفت: من نه عيسى ام، او را براست نداشتند، و بكشتند. پس چون او را كشته بودند صورت وى بر صورت عيسى ديدند، امّا جسد وى نه جسد عيسى بود. ايشان گفتند: الوجه وجه عيسى و الجسد جسد غيره.
پس مختلف شدند. قومى گفتند: اين عيسى است، قومى گفتند: نيست. اينست كه اللَّه گفت: وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ اى من قتله. سدى گفت:اختلاف ايشان در عيسى آنست كه گفتند: ان كان هذا عيسى فاين صاحبنا؟ و ان كان هذا صاحبنا فاين عيسى؟ و گفتهاند: اين اختلاف اختلاف ترسايان است در وى، كه بسه گروه شدند در عيسى: گروهى گفتند: انباز است. گروهى گفتند: اللَّه است. گروهى گفتند: پسر است. ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ يعنى: ما لهم بعيسى من علم، قتل او لم يقتل. ميگويد: ايشان را بحال عيسى علم نيست، كه او را كشتند يا نكشتند.
إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِ- لكن گمان ميبرند و بر پى گمان خود ايستادهاند. وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً- معنى آنست كه ايشان يقين نهاند كه عيسى است كه وى را كشتهاند. معنى ديگر گفتهاند: وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً كار عيسى و ناپيدا شدن وى را از زمين معلوم نكردهاند نيك، و بآن نرسيدهاند به بىگمانى، و اين از آن بابست كه گويند:
قلت هذا الدّواء فى هذا الماء. پارسى گويان گويند: فلان در كارى شود تا خون از آن بچكد. باين قول: وَ ما قَتَلُوهُ اين «ها» با علم شود. تقول العرب: قتلت الشّىء علما، اذا استقصى النّظر فيه حتّى علم علما تامّا.
قول عطا درين آيت آنست كه: عيسى نزديك پير زنى فرو آمد، و از وى مهمانى خواست. پير زن گفت: پادشاه ما مردى را طلب مىكند برين صفت كه تويى، و من ترا مهمانى كنم، امّا ترا از پادشاه پنهان نكنم. عيسى گفت: حال من از پادشاه بپوش، و مرا پنهان دار، تا ترا دعائى كنم بهر چه ترا مراد است، كه ناچار راست آيد. پير زن گفت: مرا پسرى غايب است، از خدا بخواه تا وى را با من رساند. عيسى دعا كرد، و پسر آن ساعت در رسيد. عيسى آن پير زن را گفت كه: پسر را از من خبر مده، و حال من از وى بپوش. پير زن خلاف آن كرد، پسر خويش را گفت: مهمانى بمن فرو آمده است، و با من گفت كه وى را از پادشاه آمن دارم، و نسپارم. پسر گفت: كجا است آن مرد؟ گفت: در خزانه گريخته است. آن پسر در خزانه رفت.
و عيسى را گفت: قم الى الملك، خيز تا بر پادشاه رويم كه ترا ميخواند. عيسى گفت: چنين مكن، و حقّ ضيافت باطل مگردان تا هر چه ترا مراد است بتو دهم.
بسخريّت گفت كه: من ميخواهم كه پادشاه دختر بزنى بمن دهد. عيسى گفت:
رو جامه در پوش، و بر پادشاه رو، بگو: آمدم كه دختر بزنى بمن دهى. پسر رفت و همچنين كرد، و او را گرفتند و زدند و مجروح كردند. باز آمد، و عيسى را گفت بخشم كه: مرا فرستادى تا مرا زدند، و مجروح كردند. خيز تا رويم پيش پادشاه. عيسى دست بآن جراحتها فرو آورد همه نيك شد، و بحال صحّت باز آمد.
ديگر باره آن غلام پيش پادشاه شد، پادشاه او را ديد، و آن جراحتها هيچ بر وى نمانده، از آن حال بترسيد، گفت: تو آمدهاى تا دخترم بزنى بخواهى؟ گفت:
آرى. گفت: ترا اين مراد بدهم اگر اين خانه پر از زر كنى. آن غلام رفت، و آن قصه با عيسى بگفت. عيسى دعا كرد، و آن خانه پر از زر شد. پس عيسى از آنجا بيرون شد. غلام بدانست كه آنجا حقيقتى است، همه فرو گذاشت، و از پى وى برفت، گفت: صحبت تو بهيچ چيز بندهم. عيسى گفت: من ترسم كه اين پادشاه بما در رسد، و قصد قتل من كند، هر كس كه رضا دهد بر آنكه هيئت و صورت من بروى افكنند، تا وى را بكشند، بهشت او راست. غلام گفت: آن كس من باشم، و بر آن رضا دادم. ربّ العزّة شبه عيسى بر آن پسر عجوز افكند، تا وى را بگرفتند، و بردار كردند. و عيسى را بآسمان بردند، بر كوهى از كوههاى بيت المقدس، در ماه رمضان شب قدر، و سنّ وى بسى و سه سال رسيده، و سه سال از مدّت نبوّت وى گذشت. وهب بن منبه گفت: چون وحى بوى آمد سى ساله بود. و گفته اند: وى بر آسمان چون فريشتگان پر دارد، و نور دارد، و شهوت طعام و شراب از وى واستده، و با فريشتگان گرد عرش ميپرد، هم انس است و هم ملكى، هم آسمانى و هم زمينى.
وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً- اى: منيعا حين منع عيسى من القتل. حَكِيماً فى تدبيره فيما فعل بعبده من النّجاة. قالوا: و ترك عيسى بعد رفعه الى السّماء خفّين و مدرعة و وسادة.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ- خداى عالميان، كردگار نهان دان، نوازنده بندگان، جلّ جلاله و تقدّست اسماؤه، درين آيت مىشكر خواهد از بندگان، آن شكر ايشان را امن ميدهد از عقوبت جاودان. و شكر آنست كه نعمت از منعم دانى، و بنده وار كمر خدمت بر بندى، و نعمت او در خدمت او بكار دارى، تا شرط بندگى بجاى آرى، و شرط بندگى دو چيز است: پاكى و راستى، پاكى از هر چه آلايش دين است، چون بخل و ريا و حقد و شره و حرص و طمع، و راستى در هر چه آرايش دين است، چون سخا و توكّل و قناعت و صدق و اخلاص. چون پاكى و راستى آمد او را خلعت بندگى پوشند، و پيراسته و آراسته فراپيش مصطفى برند، تا وى را بامّتى قبول كند، و اگر چنان بود كه جمال اين خلعت نبيند، و اثر پاكى و راستى بر وى ظاهر نبود، شكر و ايمان از وى درست نيايد، مردود دين گردد، و او را بأمّتى فرا نپذيرند. بر درگاه دين اسلام كس عزيزتر از آن نيست كه پاك بود و راست. اوّل نواختى كه خداى با وى كند، آن بود كه در فراست بر وى بگشايد، و چراغ معرفت در دلش بر افروزد، تا آنچه ديگران را خبر بود، او را عيان گردد، آنچه ديگران را علم اليقين است، او را عين اليقين شود، در مملكت حادثهاى در وجود نيايد كه نه دل وى را از آن خبر دهند.
مصطفى (ص) گفت:«واتّقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنوراللَّه».
اين ديده سرّ چون پديد آيد چون ديده سر بود. عمر خطاب در مدينه و ساريه در عراق، عمر در ميان خطبه همى گفت اندر مدينه كه: يا سارية! الجبل الجبل. ساريه در عراق سخن عمر ميشنيد. اين شنيدن از كجا است؟ از آنجا كه دلست، نه از آنجا كه گل است.
و در تحقيق فراست اوليا روايت كنند كه امير المؤمنين على (ع) روزى قدم در ركاب مركب ميكرد تا بغزاة شود، مردى منجّم بيامد، و ركاب او گرفت، گفت: يا على! امروز بحكم نجوم در طالع تو نگاه كردم و ترا روى رفتن نيست، كه ترا نصرت نخواهد بود. على (ع) گويد: دور، اى مرد از بر مركب من.
حيدر كرار بدان قدم در ركاب كرده است تا چون تويى ركاب او گيرد، و باز گرداند، دور باش از بر من كه انديشه سينه من كم از آن اثر نكند كه خورشيد در فلك.اگر فلك را از بهر كارى در گردش آوردهاند، ما را نيز هم از بهر كارى در روش آورده اند.
كسى را كه دقيقت او حقيقت بود، و ثوانى او سبع مثانى بود، و اصطرلاب او دل او بود، انديشه وى كم از رأى تو بود! من بدين حرف خواهم شد، و جز امروز حرب نخواهم كرد، كه مرا بفراست باطن معلوم شدست كه ازين لشكر من نه كشته شود.و اللَّه كه ده نبود؛ و از لشكر دشمن نه بجهند. و اللَّه كه ده نجهند. چون حيدر بحرب بيرون شد، عزيزى پيش رفت كشته شد، ديگرى و ديگرى، تا عدد نه تمام شد.
آن گه در آمدند گرد لشكر متمرّدان، همه را كشتند، مگر نه تن كه از سر تيغ حيدر بجستند. هر كجا در اطراف عالم متمرّدى، طاغيى، باغيى، كافرى، منافقى مبتدعى بماندست همه از اصل آن نه تن خاستست، تا ترا معلوم گردد كه تأثير دل بنده مؤمن پيش از تأثير فلك است در آسمان. آنچه در آسمان و زمين يابى، در خود يابى، و آنچه در بهشت و دوزخ يابى در خود يابى، و آنچه در خود يابى، نه در آسمان يابى و نه در زمين، نه در بهشت و نه در دوزخ.
لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ- سخن ببدى كه خداى تعالى آن را مىنپسندد و دوست ندارد آنست كه: در وصف خالق آن گويى كه توقيفدار آن نيست، و در وصف مخلوق آن گويى كه در شرع ترا دستورى نيست. آن از بى حرمتى رود، و اين از بى وفايى. آن يكى مايه بدعت است و اين يكى عين معصيت. إِلَّا مَنْ ظُلِمَ- سخن مظلوم در حقّ ظالم چون بدستورى شرع بود، آن بدى نيست بحقيقت، امّا نام بدى بر وى افتاد بر سبيل جزا، چنان كه گفت: وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها، امّا چون مرد مردانه بود، و در كوى حقيقت يگانه بود، جزاء بدى نكند، و رخصت در آن نجويد، و داند كه عفو نكوتر، و احتمال تمامتر. يقول اللَّه عزّ و جلّ:فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ.
و آن گه گفت: وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً عَلِيماً خداى شنوا است و دانا. شنوا است كه سخن ظالم ميشنود، اى واى بر وى آن گه كش عقوبت كنند. دانا است كه عفو و احتمال مظلوم ميداند، طوبى مرورا آن گه كه بنواخت و ثواب رسد.
إِنْ تُبْدُوا خَيْراً- اشارتست باحكام آداب شريعت، أَوْ تُخْفُوهُ اشارتست بتحقيق احكام حقيقت، أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ اشارتست بتحصيل محاسن الأخلاق.
فَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا قَدِيراً- هر كه را آن همه حاصل گشت، اللَّه توانا است كه محبوب و مطلوب او در كنار وى نهد.
يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ الآية- چه بيخرد بودند آن قوم، و چه بى حرمت كه ديدار حق ميخواستند، و آن گه گوساله ميپرستيدند. كسى كه گوساله معبود وى بود، كى روا باشد كه حق مشهود وى بود. و بآن سؤال رؤيت كه كردند جز بيگانگى نيفزود ايشان را، و جز خوارى و مذلّت نيامد بر وى ايشان، از آنكه رؤيت حق نه بر وجه تعظيم خواستند، و نه بر موجب تصديق، و نه بر غلبه اشتياق. و ابرار امّت محمد چون در آرزوى ديدار حق بسوختند، و از تعظيم و اجلال حق آنچه در دل داشتند.
بر زبان نياوردند، لا جرم ربّ العزّة مرهم دل ايشان را گفت: الا طال شوق الأبرار الى لقايى و انّى الى لقائهم لأشدّ شوقا.وَ آتَيْنا مُوسى سُلْطاناً مُبِيناً- گفتهاند: اين سلطان مبين قوّت دل بود، و كمال حال، تا طاقت كلام سماع حق بىواسطه داشت. موسى را پرسيدند كه از كجا دانستى كه حق است كه با تو سخن ميگويد؟ گفت: انوار هيبت و جلال الوهيّت و آثار عزّ و جبروت احديّت مرا فرو گرفت، دانستم كه حقّ است كه با من سخن ميگويد. بتأييد ربّانى، و قوّت الهى گفتم: انت الّذى لم يزل و لا يزال، ليس لموسى معك مقام و لا له جرأة فى الكلام الّا ان تبقيه ببقائك و تنعته بنعوتك. چنان كه موسى را درين جهان سلطان مبين داد در سماع كلام حق، امّت احمد را در آن جهان سلطان مبين دهد در ديدار حق.
مصطفى (ص) گفت:«انّكم سترون ربّكم عزّ و جلّ، لا تضامّون فى رؤيته كما ترون القمر ليلة البدر، فمن استطاع منكم ان لا يغلب على صلاة قبل طلوع الشمس و قبل غروبها فليفعل».
درين خبر اشكالست، هم از روى لغت، هم از روى معنى، و شرح آن دراز است جز بموضع خويش در اثبات رؤيت نتوان گفت، و اللَّه اعلم.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد دوم