الحشر - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الحشر – آیه 8-24

2- النوبة الاولى‏

(59/ 24- 8)

لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ‏ درويشان را كه از خان و مان خود هجرت كردند.

الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ‏ كه ايشان را بيرون كردند از خان و مانهاى ايشان و از سود و زيانهاى ايشان. يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً فضل خداى ميجويند و خشنودى او وَ يَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ يارى ميدهند دين خداى را و رسول او را. أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (8) ايشانند آن راست گويان، [راست باز آمدگان باللّه‏].

وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ و ايشان كه جايگاه گرفتند سراى اسلام را [مدينه‏].

وَ الْإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ‏. و دين را و ايمان را [دل فرا دادند] پيش از قدوم مهاجران [و تن بر آن داشتند و دنيا در سر آن كردند]. يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ‏ دوست ميدارند هر كه بايشان آيد [و خان و مان خويش بگذارد از بهر خداى‏]. وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا و هيچ وائست‏[1] و نياز نيافتند در تن خويش از هر چه اللَّه مهاجران را داد. وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ‏ و [مهمان‏] بر خود ميگزينند.

وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ هر چند كه بطعام دلاسا[2] و نيازمندان. وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ‏ و هر كه باز داشتند ازو نتاوستن‏[3] با خويشتن در كار مال دنيا فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (9). ايشان آنند كه بنيك روز بماندند.

وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ‏ و ايشان كه از پس مهاجران و انصار در رسند.

يَقُولُونَ رَبَّنَا ميگويند: خداوند ما اغْفِرْ لَنا بيامرز ما را. وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ‏ و آن برادران ما را كه پيشى كردند بر ما بايمان. وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا و در دلهاى ما كين منه گرويدگان را. رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (10). خداوند ما تو بخشاينده‏اى سخت مهربان.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نافَقُوا نبينى اينان را كه دو رويى گزيدند [در دين خويش‏]. يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏ برادران خويش را ميگويند از كافران اهل تورات. لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ‏ اگر شما را بيرون كنند، [از خان و مان خويش‏] ما با شما بيرون آئيم. وَ لا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً و كسى را در دشمنى شما فرمان نبريم هرگز. وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ‏ و اگر با شما جنگ كنند، ما شما را يارى دهيم. وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (11).و اللَّه گواهى ميدهد كه ايشان بدرست دروغ زنان‏اند.

لَئِنْ أُخْرِجُوا براستى كه اگر [آن جهودان را] بيرون كنند.

لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ‏ اين منافقان با ايشان بيرون نشوند. وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ‏ و اگر با ايشان جنگ كنند، منافقان ايشان را يارى ندهند. وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ‏ و اگر گرد يارى دادن ايشان گردند، لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ بهمه حال پشت بهزيمت گردانند.

ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ (12) پس ايشان را يارى ندهند، [نه كس ايشان را يار و نه خداى ايشان را يار].

لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِمْ مِنَ اللَّهِ‏ براستى كه شما بشكوه‏تريد در دلهاى ايشان و ترسنده‏تر از اللَّه. ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ (13) آن بآنست كه ايشان گروهى‏اند كه حق در نمى‏يابند.

لا يُقاتِلُونَكُمْ جَمِيعاً با شما هرگز جنگ نپيوندند. إِلَّا فِي قُرىً مُحَصَّنَةٍ مگر در برزنهاى ديوار بست. أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ يا از پس ديوارها بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ زور ايشان بر يكديگر در دشمنى سخت است. تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى‏. مى‏پندارند كه ايشان يك دل‏اند، و نه يك دل‏اند كه پراكنده دل‏اند. ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ (14) آن بآنست كه ايشان قومى‏اند كه فرا صواب هوش نمى‏دارند.

كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيباً راست مثل و سان جهودان قريظه همانست كه نضير ديدند از پيش. ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ‏ گرانى و ناسازگارى سرانجام خويش آخر بچشيدند. وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (15) و ايشان راست در آن گيتى عذابى درد نماى.

كَمَثَلِ الشَّيْطانِ‏ راست همچون ديو. إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ آن گه كه آدمى را گفت: كافر شو! فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكَ‏ چون كافر شد، گفت:

من از تو بيزارم! إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ (16) من مى‏ترسم از خداوند جهانيان.

فَكانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِي النَّارِ سرانجام ايشان هر دو آنست كه با هم در آتش‏اند. خالِدَيْنِ فِيها هر دو جاويد در آن. وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ (17) و پاداش ناگرويدگان آنست.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى گرويدگان! اتَّقُوا اللَّهَ‏! بترسيد از خشم و عذاب خداى‏ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ‏ و ايدون باد كه هر كس مى‏نگرد ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ كه چه چيز فرا فرستد فردا خود را وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏ و بترسيد از خشم و عذاب خداى‏ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (18) كه اللَّه داناست و آگاه بركرد[4] شما.

وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ‏ و چون ايشان مباشيد[5] كه اللَّه را فراموش كردند فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ‏ تا اللَّه تيمار داشتن تنهاى ايشان بر ايشان فراموش كرد.

أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ (19) ايشانند كه از دين و طاعت اللَّه بيرون‏اند.

لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هرگز دوزخيان چون بهشتيان يكسان نباشند. أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ (20) بهشتيان‏اند كه رستگان‏اند و پيروز آمدگان.

لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ‏ اگر ما فرو فرستاديمى‏[6] اين قرآن بر كوهى‏ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً تو آن كوه را ديدى فروشده. مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ‏ پاره پاره شكافته از ترس خداى. وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ‏ و اين مثلها ميزنيم مردمان را لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (21) تا مگر در انديشند.

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ اوست كه نيست خداى جز او عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ داناى نهان و آشكارا. هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ (22) اوست آن فراخ بخشايش مهربان.

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ اوست كه نيست خداى جز او. الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ‏: پادشاه پاك بى‏عيب. الْمُؤْمِنُ‏: ايمن كننده. الْمُهَيْمِنُ‏: گواه راست استوار. الْعَزِيزُ: تاونده تواننده بهيچ هست نماننده. الْجَبَّارُ: خلق بر مراد خود دارنده‏ الْمُتَكَبِّرُ: برتر از آنكه ستم كند بر كس. سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ (23).: پاكى خداى را از انباز كه او را ميگويند.

هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ‏ اوست خداى آفريدگار [نوكار[7]]. الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ آن آفريدگار نيكوكار. لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ او راست نامهاى نيكو. يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ بپاكى ميستايد او را هر چه در آسمان و زمين چيزست‏ وَ هُوَ الْعَزِيزُ اوست آن سخت توان بيهمتا. الْحَكِيمُ (24): راست دانش راست كار.

النوبة الثانية

قوله تعالى: لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ‏ بيّن اللَّه تعالى انّ الفى‏ء لمن هو، و التّقدير:

كى لا يكون ما افاء اللَّه على رسوله دولة بين الاغنياء منكم و لكن يكون للفقراء المها- جرين، الّذين تولّوا[8] الدّيار و الاموال و الاهلين‏[9] و العشائر فخرجوا حبّا للَّه و رسوله و اختاروا الاسلام على ما كانوا فيه من الشدّة حتى كان الرّجل يعصب الحجر على بطنه ليقيم صلبه من الجوع و كان يتّخذ الحفيرة فى الشّتاء ماله دثار غيرها. قال سعيد بن جبير: كان ناس من المهاجرين لاحد هم الذّار و الزّوجة و العبد و النّاقة يحجّ عليها و يغزو فنسبهم اللَّه الى انّهم فقراء و جعل لهم سهما فى الزّكاة. يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ‏ اى- يطلبون رزقا من اللَّه و هو الغنيمة. وَ رِضْواناً. اى: مرضات ربّهم بالجهاد فى سبيله مع رسوله.

وَ يَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏- بمجاهدة الاعداء أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ‏ فى ايمانهم و وفوا بعهود هم و عقود هم مع اللَّه هؤلاء المهاجرين الّذين اخرجهم المشركون من مكة و كانوا نحوا من مائة رجل و صحّ عن رسول اللَّه (ص) انّه كان يستفتح بصعاليك المهاجرين وقال صلى اللَّه عليه و سلّم: «ابشروا يا معشر صعاليك المهاجرين بالنّور التّام يوم القيامة تدخلون الجنّة قبل الاغنياء بنصف يوم و ذلك مقدار خمسمائة عامّ»

ثمّ ذكر الانصار فقال: وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ اى- لزموا المدينة و دورهم بها، وَ الْإِيمانَ‏ منصوب بفعل مضمر يعنى: و قبلوا الايمان و آثروه؛ و قيل: معناه لزموا المدينة و مواضع الايمان و ذكر النقاش انّ الايمان اسم المدينة سمّاها النبى (ص) به. مِنْ قَبْلِهِمْ‏ اى- من قبل قدوم المهاجرين عليهم اتّخذوا فى دورهم‏ المساجد بسنتين ربّوا الاسلام كما يربّى الطّير الفرخ وعن انس قال: قال رسول اللَّه (ص): «آية الايمان حبّ الانصار، آية النّفاق بغض الانصار»-

و عن زيد بن ارقم قال: قال رسول اللَّه (ص): «اللّهم اغفر للانصار و لابناء الانصار و ابناء ابناء الانصار»

و قال: «خير دور الانصار بنو النّجار ثمّ بنو عبد الاشهل ثمّ بنو الحارث بن الخزرج ثمّ بنو ساعدة و فى كلّ دور الانصار خير»

و «يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ»- كنايت است از مهمان دوستى انصار كه مهاجران را بجان بپذيرفتند و بهمگى دل دوست داشتند و خان و مان خود از ايشان دريغ نداشتند. و بهر چه داشتند از مال و وطن ايشان را شريك خود ساختند و كام و مراد و بى‏نيازى ايشان بر فقر و فاقه خود اختيار كردند. و اين غايت جود است و كمال سخا كه ربّ العالمين از ايشان بپسنديد و ايشان را در آن بستود و گفت:

يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً اى- حسدا و غيظا مِمَّا أُوتُوا: اى- ممّا اعطى المهاجرون من الفى‏ء، آن روز كه رسول خدا (ص) غنيمت بنى النضير ميان مهاجران قسمت كرد و بانصار نداد، مگر سه كس را از ايشان؛ هيچ حسدى و غيظى پديد نيامد و بتخصيص مهاجران در آن اموال كراهيتى ننمودند. و بآن قسمت راضى شدند هر چند كه ايشان را حاجت و دربايست بود و بغايت خصاصت و فقر و فاقت رسيده بودند، اما حقّ مهاجران بر حقّ خود مقدّم داشتند و راه ايثار رفتند؛ اينست كه ربّ العالمين گفت: وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ.

وفى الخبر: «لم يجتمع فى الدّنيا قوم قطّ الّا و فيهم اسخياء و بخلاء الّا فى الانصار فانّهم كلّهم اسخياء، ما فيهم من بخيل».

خبر درست است از بو هريرة، گفت:رسول خدا (ص) را مهمانى رسيد، كس فرستاد بخانه‏ هاى مادران مؤمنان تا هيچ طعامى بود آن مهمان را؟ و در همه خانه‏ هاى ايشان هيچ طعام نبود.

پس رسول گفت:«من يضيف هذا هذه الليلة؟»

: كيست كه يك امشب اين مهمان را بخانه برد و او را مهمانى كند؟ مردى انصارى گفت: من او را مهمانى كنم يا رسول اللَّه. او را بخانه برد و با اهل خويش گفت: هذا ضيف رسول اللَّه، اينك آوردم مهمان رسول خداى، او را گرامى دار و عزيز دار. اهل او گفت: در خانه ما طعام بيش از آن نيست كه قوت ما و اين كودكان باشد، مگر اين كودكان را ببهانه‏ اى در خواب كنيم و ما بوى ايثار كنيم، تا وى را كفايت باشد. آن گه چراغ بيفروختند و مهمان را بنشاندند و طعام پيش نهادند، و عادت ايشان چنان بود كه ميزبان با مهمان بهم طعام خورند، مرد با اهل خويش گفت: اگر ما با وى خوريم، او را كفايت نباشد و نه خوب بود كه مهمان رسول (ص) در خانه ما طعام سير نخورد؛ تو برخيز در ميانه و ببهانه آنكه چراغ را اصلاح مى‏كنم، چراغ فروكش، تا ما در تاريكى دهان مى‏ جنبانيم و او چنان پندارد كه ما طعام ميخوريم؛ هم چنان كردند و خود گرسنه در خواب شدند. بامداد كه بحضرت نبوّت و رسالت صلّى اللَّه عليه و سلّم رسيدند، رسول در ايشان نگرست و تبسم كرد و گفت: «ضحك اللَّه اللّيلة»

وفى رواية: «عجب اللَّه من فعالكما»

فانزل اللَّه عزّ و جلّ: وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ ابن عباس گفت: رسول خدا آن روز كه اموال بنى النضير قسمت ميكرد، انصار را گفت: اگر خواهيد شما را در اين قسمت آرم، تا مشارك ايشان باشيد، درين مال؛ بشرط آنكه مهاجران نيز مشارك شما باشند در مال و ضياع شما. و اگر خواهيد اين غنيمت جمله بمهاجران تسليم كنيم و در ضياع و مال شما مشارك نباشند.

ازين هر دو خصلت آن يكى كه خواهيد اختيار كنيد. ايشان راه جوانمردى و ايثار رفتند، گفتند: نه كه ما در قسمت غنيمت با ايشان مشارك نباشيم و همه بايشان تسليم كنيم و ايشان با ما مشارك باشند در خان و مان و ضياع و اسباب ما. ربّ العالمين ايثار ايشان بپسندند و در شأن ايشان آيت فرستاد: وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ و قال انس بن مالك: اهدى لبعض الصحابة رأس شاة مشويّة و كان مجهودا له فوجّه به الى جار له فتداولته تسعة انفس، ثمّ عاد الى الاوّل فانزل اللَّه جلّ ذكره‏ وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ. و قال‏ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏:

الشّح، منع الواجب؛ و قيل: اكل مال الغير ظلما.

وقال النبى (ص): برى‏ء من الشحّ من آتى الزكاة و قرى الضيف و اعطى فى النّائبة.

و قيل: الشحّ: ان تطمح عين الرجل الى ما ليس له،

فقال صلّى اللَّه عليه و سلم: «من الشحّ، نظرك الى امرأة غيرك».

قال الحسن: هو العمل بمعاصى اللَّه. و قال طاوس: الشحّ بما فى يد غيرك، و البخل بما فى يدك.

و روى أنّ رجلا قال لعبد اللَّه بن مسعود انّى اخاف أن اكون قد هلكت، فقال و ما ذاك؟- قال اسمع اللَّه يقول: وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ. فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏ و انا رجل شحيح لا يكاد يخرج من يدى شى‏ء فقال عبد اللَّه: ليس ذاك بالشح الذى ذكر اللَّه عزّ و جلّ فى القرآن و لكن الشحّ ان تأكل مال اخيك ظلما، و لكن ذاك البخل و بئس الشي‏ء البخل.

وعن جابر بن عبد اللَّه قال قال رسول اللَّه (ص): «اتّقوا الظلم، فان الظلم ظلمات يوم القيامة و اتّقوا الشحّ فانّ الشّحّ اهلك من كان قبلكم حملهم على ان يسفكوا دماءهم و استحلّوا محارمهم.

وقال صلّى اللَّه عليه و سلّم: «لا يجتمع الشّحّ و الايمان فى قلب عبد ابدا».

وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ‏ يعنى: التابعين و هم الذين يجيئون بعد المهاجرين و الانصار الى يوم القيامة ثمّ ذكر انّهم يدعون لانفسهم و لمن سبقهم بالايمان بالمغفرة فقال: يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلًّا غشّا و حسدا و بغضا. لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‏ و كلّ من كان فى قلبه غلّ لاحد من الصحابة و لم يترحّم على جميعهم فانّه ليس من عناه اللَّه بهذه الآية، لانّ اللَّه رتّب المؤمنين على ثلاثة منازل: المهاجرين، و الانصار، و التابعين الموصوفين بما ذكر اللَّه، فمن لم يكن من التابعين بهذه الصفة كان خارجا من اقسام المؤمنين. قال ابن ابى ليلى: النّاس على ثلاثة منازل: الفقراء، المهاجرون‏ وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ‏ وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ‏ فاجهد ان لا تكون‏[10] خارجا من هذه المنازل؛

وروى عن عائشة رضى اللَّه عنها قالت: امرتم بالاستغفار لاصحاب محمد (ص) فسبّبتموهم سمعت نبيّكم (ص): «لا تذهب هذه الامّة حتى يلعن آخرها اوّلها».

وعن جابر قال قال رسول اللَّه (ص): «اذا لعن آخر هذه الامّة اوّلها فليظهر الّذى عنده العلم فانّ كاتم العلم يومئذ ككاتم ما انزل اللَّه على محمد (ص)

وعن ابن عمر قال قال رسول اللَّه (ص): «كلّ الناس يرجو النجاة الّا من سبّ اصحابى فانّ اهل الموقف يلعنهم.

و قال مالك بن انس: تفاضلت اليهود و النصارى على الرّافضه‏ بخصلة. سئلت اليهود من خير اهل ملّتكم؟- فقالت: اصحاب موسى. سئلت النصارى من خير اهل ملّتكم؟ فقالت: حوارى عيسى و سئلت الرافضة من شرّ اهل ملّتكم؟

فقالوا: اصحاب محمد. امروا بالاستغفار فسبّوهم فالسيف عليهم مسلول الى يوم القيامة لا تقوم لهم راية و لا يثبت لهم قدم و لا تجتمع لهم كلمة، كلّما اوقدوا نارا للحرب أطفأها اللَّه بسفك دمائهم و تفريق‏[11] شملهم و ادحاض حجّتهم. اعاذنا اللَّه و ايّاكم من الاهواء المضلّة.

وعن ابن عمر قال قال رسول اللَّه (ص): «اذا رأيتم الّذين يسبّون اصحابى، فقولوا: لعن اللَّه شرّكم»،

وعن عطا قال قال رسول اللَّه (ص): «من حفظنى فى اصحابى كنت له يوم القيامة حافظا، و من شتم اصحابى فعليه لعنة اللَّه و الملائكة و الناس اجمعين».

أَ لَمْ تَرَ يا محمد. إِلَى الَّذِينَ نافَقُوا و هم عبد اللَّه بن ابى بن سلول و رفاعة بن تابوت عاضدوا قريظة على رسول اللَّه (ص) بعد اجلاء بنى النضير بسنتين و عاقدوهم على ما فى الآية و سمّاهم اخوانا لهم لانّهم ساووهم فى الكفر، قالوا:

لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ‏ من المدينة. لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً سألنا خلافكم و خذلانكم‏ أَبَداً يعنى محمد (ص) اى- لا نمتثل امره فى ايذانكم‏ وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ‏ اى: ان قاتلكم محمد (ص) لَنَنْصُرَنَّكُمْ‏- و لنعاوننّكم احسن المعاونة. وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ‏- فى قولهم ذلك فانّهم اخرجوا من ديارهم و لم يخرج المنافقون معهم و قوتلوا فلم ينصروهم فذلك قوله:

لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ‏ و قوله: وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ‏- اى: لو قصدوا نصر اليهود لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ- منهزمين. ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ‏ يعنى: بنى قريظة لا يصيرون‏[12] منصورين اذا انهزم ناصروهم. معنى آنست كه: اگر تقديرا بنصرت ايشان برخيزيد، پشت بهزيمت برگردانند؛ و آن گه نه نصرت ايشان باشد كه آن خذلان ايشان باشد. و قيل: وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ‏- اى: لو ارادوا نصرهم كقوله عزّ و جلّ: إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ- اى: اذا اردتم ان تقوموا الى الصلاة

إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ‏- اى: اردتم ان تناجوا. اگر منافقان خواهند كه ايشان را يارى دهند نتوانند، و اللَّه ايشان را در آن قصد و خواست يارى ندهد، منافق نه يارى دهنده است نه يارى داده؛ نه كس او را ياراست نه خدا او را يار.

لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِمْ مِنَ اللَّهِ‏- اى: لانتم يا اصحاب محمد اشدّ رهبة فى قلوب هؤلاء المنافقين من رهبة اللَّه عزّ و جلّ اى- اوقع اللَّه الرعب فى قلوبهم. ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ‏- لا يعلمون معانى خطاب اللَّه و لا يعرفون شدّة بأس اللَّه و لا يعلمون حقيقة ما يوعدهم اللَّه به.

لا يُقاتِلُونَكُمْ جَمِيعاً- يعنى: اليهود، لا يحاربونكم مؤتلفين مجتمعين.

إِلَّا فِي قُرىً مُحَصَّنَةٍ- اى: اذا اجتمعوا لقتالكم لم يجسروا على البروز و انّما يقاتلونكم من وراء حصونهم المحصّنة بالسور أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بالنبل و الحجر.

قرأ ابن كثير و ابو عمرو جدار على الواحد و قرأ الآخرون جدر بضمّ الجيم و الدال على الجمع‏[13]. بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ- اى: هم متعادون مختنقون عداوة بعضهم بعضا شديدة. و قيل: نكايتهم فيما بينهم شديد. اذا تحاربوا فامّا معكم فاللّه ارهبهم منكم فلا يغنون شيئا: و قيل: هذا امتنان من اللَّه عزّ و جلّ اى- هم مع قوّتهم و شدّتهم يخافون منكم. تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً يعنى: المنافقين و اليهود جميعا مجتمعين فى- الرأى‏ وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى‏ مختلفة متفرقة. قال مجاهد: اراد انّ دين المنافقين يخالف دين اليهود. و قال: قتادة: اهل الباطل مختلفة اهواؤهم، مختلفة شهاداتهم، مختلفة اعمالهم و هم مجتمعون. قال ابن بحر: القى اللَّه فى قلوبهم البأس الشديد فتفرّقوا خلاف ما فعل بالمؤمنين من قوله و الّف بين قلوبهم. ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ‏- امره و نهيه.

كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيباً- اى: مثل و عيدى لقريظة مثل ما القى بنو النضير و كان بينهما سنتان. و قيل: مثل هؤلاء اليهود كمثل مشركى مكة. ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ‏- يعنى: القتل ببدر و كان قبل غزوة بنى النضير قاله مجاهد.

وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ‏: مع ذلك فى النار ثمّ ضرب مثلا للمنافقين و اليهود جميعا فى تخاذلهم فقال:

كَمَثَلِ الشَّيْطانِ‏- اى: مثل المنافقين فى وعدهم بنى قريظة بالغرور كمثل الشيطان فى وعده الانسان بالغرور فلمّا احتاج اليه اسلمه للهلاك. فقيل يراد بالانسان الجنس و معناه الّذى يوسوس اليهم بالكفر و يدعوهم الى الجحد. فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكَ‏ يتبرّأ منه اذا راى العذاب يوم القيامة و يقول: إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ‏- و قيل: شبّههم بتسويل الشّيطان اليهم فى قوله: لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى‏ عَقِبَيْهِ‏. الآية كذلك هؤلاء المنافقون غرّوا اليهود بوعد النصرة ثمّ قعدوا عنها وقت الاحتياج.

جماعتى مفسّران گفتند: انسان درين آيه برصيصاء عابد است، راهبى بود در بنى اسرائيل در روزگار فترت صومعه ‏اى ساخته بود، هفتاد سال در آن صومعه مجاور گشته و خداى را عزّ و جلّ پرستيده و ابليس در كار وى فرومانده و از اضلال وى بازمانده و از سر آن درماندگى روزى مرده شياطين را جمع كرد و گفت: من يكفينى امر هذا الرجل؟ آن كيست از شما كه كار اين مرد را كفايت كند؟ يكى از آن مرده شياطين گفت: من اين كار كفايت كنم و مراد تو از وى حاصل كنم. بدر صومعه وى رفت بر زىّ و آساى‏[14] راهبان و متعبّدان. گفت: من مردى راهبم عزلت و خلوت مى‏طلبم، ترا چه زيان اگر من بصحبت تو بياسايم و درين خلوت خداى را عزّ و جلّ عبادت كنم؟- برصيصا بصحبت وى تن در نداد و گفت: انّى لفى شغل عنك، مرا در عبادت اللَّه چندان شغل است كه پرواى صحبت تو نيست. و عادت برصيصا آن بود كه چون در نماز شدى ده روز از نماز بيرون نيامدى و روزه‏دار بود و هر بده روز افطار كردى. شيطان برابر صومعه وى در نماز ايستاد و جهد و عبادت خود بر جهد و عبادت برصيصا بيفزود چنانك بچهل روز از نماز بيرون آمدى و هر بچهل روز افطار كردى؛ آخر برصيصا او را بخود راه داد، چون آن عبادت و جهد فراوان وى ديد؛ و خود را در جنب وى قاصر ديد. آن گه شيطان بعد از يك سال گفت: مرا رفيقى ديگر است و ظنّ من چنان بود كه تعبّد.

و اجتهاد تو از آن وى زيادتست؛ اكنون كه ترا ديدم نه چنانست كه مى‏ پنداشتم و با نزديك وى ميروم! برصيصا مفارقت وى كراهيت داشت و بصحبت وى رغبت تمام مينمود. شيطان گفت: مرا ناچار است برفتن، اما ترا دعائى آموزم كه هر بيمار و مبتلى و ديوانه كه بر وى خوانى اللَّه تعالى او را شفا دهد و ترا اين به باشد از هر عبادت كه كنى؛ كه خلق خداى را از تو نفع باشد و راحت. برصيصا گفت: اين نه كار منست كه آن گه از وقت و ورد خود بازمانم و سيرت و سريرت من در سر شغل مردم شود.

شيطان تا آن گه ميكوشيد كه آن دعا وى را در آموخت و او را بر سر آن شغل داشت.

شيطان از وى بازگشت و با ابليس گفت: قد و اللَّه اهلكت الرجل. پس برفت و مردى را تخنيق كرد، چنان كه ديو با مردم كند. آن گه بصورت طبيبى برآمد بر در آن خانه گفت: انّ بصاحبكم جنونا أ فأعالجه؟ اين مرد شما ديو او را رنجه دارد، اگر خواهيد او را معالجه كنم؟ چون او را ديد گفت: انّى لا اقوى على جنّيه. من با ديو او بر نيايم، لكن شما را ارشاد كنم بكسى كه او را دعا كند و شفا يابد و او برصيصاء راهب است كه در صومعه نشيند. او را بر وى بردند و دعا كرد و آن ديو از وى باز شد. پس شيطان برفت و زنى را از دختران ملوك بنى اسرائيل رنجه كرد تا بسان ديوانگان گشت. آن زن جمالى بكمال داشت و او را سه برادر بود[15]. شيطان بصورت طبيب پيش ايشان رفت و آن دختر را بوى نمودند، گفت: انّ الّذى عرض لها مارد لا يطاق و لكن سأرشدكم الى من يدع اللَّه لها. گفت: ديوى است ستنبه‏[16] او را رنجه داشته و من با وى برنيايم، بر آن راهب شويد كه كار از وى‏[17] است، تا دعا كند و شفا يابد. ايشان گفتند:

ترسيم كه راهب اين نكند و فرمان ما نبرد. گفت: صومعه‏اى سازيد در جنب صومعه وى و زن در آن صومعه بخوابانيد و با وى گوئيد كه اين امانت است بنزديك تو نهاديم و ما رفتيم، از بهر خدا و اميد ثواب را[18] نظر از وى باز مگير و دعا كن تا شفا يابد.

ايشان هم چنان كردند و راهب از صومعه خود بزير آمد و او را ديد زنى بغايت جمال.

از جمال وى در فتنه افتاد. شيطان آن ساعت او را وسوسه كرد كه: واقعها ثمّ تب!

كام خود از وى بر بايد داشت آن گه توبه بايد كرد كه در توبه گشاده و رحمت خدا فراوان! راهب بفرمان شيطان كام خود از وى برداشت و زن بار گرفت. راهب پشيمان گشت و از فضيحت ترسيد. همان شيطان در دل وى افكند كه اين زن را ببايد كشت و پنهان بايد كرد، چون برادران آيند گويم: ديو او را ببرد و ايشان مرا براست دارند[19] و از فضيحت ايمن گردم. آن گه از زنا و از قتل توبه كنم. برصيصا آن نموده‏[20] شيطان بجاى آورد و او را كشت و دفن كرد. چون برادران آمدند و خواهر را نديدند گفت: جاء شيطانها فذهب بها و لم اقو عليه: شيطان او را ببرد و من با وى برنيامدم! ايشان او را براست داشتند و بازگشتند. شيطان آن برادران را بخواب بنمود كه راهب خواهر شما را كشت و در فلان جايگه دفن كرد. سه شب پياپى ايشان را چنين بخواب مينمود، تا ايشان رفتند و خواهر را كشته از خاك برداشتند. برادران او را از صومعه بزير آوردند و صومعه خراب كردند و او را پيش پادشاه وقت بردند، تا بفعل و گناه خود مقرّ آمد. و پادشاه بفرمود تا او را بر دار كردند. آن ساعت شيطان برابر وى آمد و گفت: اين همه ساخته و آراسته منست، اگر آنچه فرمايم بجاى آرى ترا نجات دهم و خلاص پديد كنم. گفت: هر چه فرمايى ترا فرمان برم! گفت: مرا سجودى كن. آن بدبخت او را سجود كرد و كافر گشت و او را در كفر بردار كردند و شيطان آن گه گفت: إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ‏.

فَكانَ عاقِبَتَهُما يعنى شيطان و برصيصاء العابد كان اخر امرهما أَنَّهُما فِي النَّارِ مقيمين لا يبرحان‏ وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ‏ الكافرين قال ابن عباس:

ضرب اللَّه هذا المثل ليهود بنى النضير و المنافقين من اهل المدينة و ذلك انّ اللَّه عزّ و جلّ امر نبيّه (ع) أن يجلى بنى النضير عن المدينة فدسّ المنافقون اليهم فقالوا:

لا تجيبوا محمدا الى ما دعاكم و لا تخرجوا من دياركم فان قاتلكم كنّا معكم و أن اخرجكم اخرجنا معكم. قال: فاطاعوهم و تحصّنوا فى ديارهم رجاء نصر المنافقين حتى جاءهم النبى (ص) فناصبوه الحرب يرجون نصر المنافقين فخذلوهم و تبرّؤوا منهم كما تبرّأ الشيطان من برصيصا و خذله. قال ابن عباس: فكانت الرهبان فى بنى اسرائيل لا يمشون الّا بالتقية و الكتمان و طمع اهل الفجور و الفسق فى الاخيار فرموهم بالبهتان و القبيح، حتى كان امر جريح الراهب فلمّا برأ اللَّه جريحا الراهب ممّا رموه به انبسطت بعدها الرهبان و ظهروا للنّاس.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ‏ باداء فرائضه و اجتناب معاصيه «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ» يعنى ليوم القيامة. اى- لينظر احدكم الّذى قدّم لنفسه عملا صالحا ينجيه ام سيّئا يرديه. اتَّقُوا اللَّهَ‏ كرّر تعظيما لتحذيره. إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ‏ و فى الاثر انّ ابن آدم اذا مات قال الناس: ما خلف؟ و قالت الملائكة ما قدّم؟- و قيل:وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏ انّما كرّر الامر بالتقوى، لانّ الاوّل اراد به تقوى الكفر و اجتناب الجحد. و الثانى اراد به تقوى المراقبة و العلم، و قيل: معناه اتّقوا مخالفتى فان لم تفعلوا فاتقوا مفارقتى. و معاقبتى. و قيل: للتقوى مقامات فدعاهم الى مرتبة بعد اخرى، و قيل: المراد بالاوّل البداية به و بالثانى الثبات عليه.

لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ‏ يعنى المنافقين تركوا ذكر اللَّه و طاعته فانسيهم ما فيه النجاة انفسهم و خلاصها بحرمان حظوظهم من الخير. و قيل: نسوا اللَّه بترك ذكره و شكره. فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ‏ بالعذاب الّذى نسى به بعضهم بعضا. أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‏: الخارجون عن طاعة اللَّه سبحانه.

لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ للآية معنيان: احدهما لا يتساوى الكافر و المؤمن لانّ المؤمن فى النعيم المقيم و الكافر فى العذاب الاليم، المؤمن من اولياء اللَّه و الكافر من اعداء اللَّه. و المعنى الثانى: لا يستوى اصحاب النار فى النار بل فيها دركات و لا اصحاب الجنة فى الجنة بل فيها درجات و به قرأ ابن مسعود لا يَسْتَوِي أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ. أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ‏ الناجون.

لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ‏ قيل: هذا توبيخ للنّاس. اى- لو جعل فى الجبل تمييز و انزل عليه القرآن لخشع و تصدّع و تشفّق من خشية اللَّه مع صلابته و رزانته حذرا من ان لا يؤدّى حقّ اللَّه عزّ و جل فى تعظيم‏ القرآن و الكافر يعرض عمّا فيه من العبر كان لم يسمعها يصفه بقساوة القلب؛ و قيل: هذا امتنان على النبى (ص) اى- لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ‏ لما ثبت له و تصدّع لنزوله عليه و قد انزلناه عليك و ثبّتناك له كقوله: ما نثبّت به فؤادك و كذلك يسّر و سهّل و خفّف على بنى آدم ما ثقله على السماوات و الارضين. و قد روى عن ابن عباس: انّ السّماء اطّت من ثقل الالواح لمّا وضعها اللَّه سبحانه عليها فى وقت موسى (ع) فبعث اللَّه لكلّ حرف منها ملكا فلم يطيقوا حملها فخفّفها على موسى و كذلك الانجيل على عيسى (ع) و الفرقان على محمد (ص). وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ. فى امثال اللَّه و يتّعظون و لا يعصون اللَّه.

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ. قال الزجاج: هذا يرجع الى اوّل السورة حيث قال: سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏ ثمّ قال: هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ قادر على اختراع الاعيان و لا مستحقّ لكمال التعظيم و نعوت الجلال. إِلَّا هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ يعنى السرّ و العلانية، و قيل: الغيب ما غاب عن العباد فلم يعاينوه و لم يعلموه، و الشهادة: ما عاينوه و علموه. هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ‏ ذو الرّحمة الكاملة.

هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ‏ الّذى له الملك و حقيقته القدرة على ايجاد و ان يكون له التصرف فى الملك له من غير حجّة عليه. الْقُدُّوسُ‏ الطاهر عمّا اضافوا اليه ممّا لا يليق به و القدس الطهارة و منه قوله: نقدّس لك: اى- ننزّهك عن الصفات الذّميمة.

السَّلامُ‏ الّذى ينال عباده منه. السّلامة: سلم المؤمنون من عذابه، و قيل: سمّى نفسه سلاما لسلامته من كلّ آفة. الْمُؤْمِنُ‏ الّذى أمن الناس من ظلمه و أمن من آمن به من عذابه. و قيل: الايمان: التصديق. اى- هو الّذى يصدّق عبده فى توحيده و اقراره بوحدانيّته و يصدّق رسله باظهار المعجزة عليهم و هو المصدّق لنفسه فى اخباره‏ الْمُهَيْمِنُ‏ اى- القائم على خلقه باعمالهم و ارزاقهم و آجالهم و انّما قيامه عليهم باطلاعه و حفظه، و قيل: معناه الرّقيب؛ يقال: هيمن يهيمن هيمنة اذا كان رقيبا على الشي‏ء.

و قيل: هو فى الاصل مئيمن قلبت الهمزة هاء كقوله: «ارقت و هرقت» و معناه:

المؤمن. الْعَزِيزُ: المنيع الّذى لا يقدر عليه احد. و الغالب لا يغلب. و العزّة فى اللّغة الشّدّة، و قيل: العزيز الّذى لا مثل له من قولهم عزّ الطّعام اذا قلّ وجوده، و قيل:العزيز بمعنى المعزّ كالأليم بمعنى المولم. الْجَبَّارُ: هو العظيم و جبروت اللَّه عظمته اى- هو العظيم الشّأن فى الملك و السلطان: و قيل: هو من الجبر و هو الاصلاح فهو يغنى الفقير و يصلح الكسير؛ و قيل: هو الّذى يقهر النّاس و يجبرهم على ما اراد ينفذ مشيّته على سبيل الاجبار فى كلّ احد و لا ينفذ فيه مشيّة احد. الْمُتَكَبِّرُ المتعظّم عن مجانسة خلقه و تعظّم من مشابهة فعله و تقدّس عن صفات الذّمّ فى نعوته و هو المستحق لصفات التّعظيم- و قيل: ذو الكبرياء و هو الملك، من قوله: «و يكون لكما الكبرياء فى الارض». سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ‏ نزّه نفسه تعالى و تقدّس عمّا يلحدون فى اسمائه و يجهلون من اوصافه.

روى عن عبد اللَّه بن عمر قال: رأيت رسول اللَّه (ص) قائما على هذا المنبر، يعنى منبر رسول اللَّه (ص)، و هو يحكى عن ربّه تعالى فقال «انّ اللَّه عزّ و جلّ اذا كان يوم القيامة جمع السماوات و الارضين فى قبضته تبارك و تعالى ثمّ قال:هكذا و شدّ قبضته ثمّ بسطها ثمّ يقول: انا اللَّه، انا الرّحمن، انا الرّحيم، انا الملك، انا القدّوس، انا السّلام، انا المؤمن، انا المهيمن، انا العزيز، انا الجبار، انا المتكبر، انا الّذى بدأت الدّنيا و لم تك شيئا، انا الّذى اعدتها. اين الملوك اين الجبابره؟!».

قوله: هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ كلّ ما يخرج من العدم الى الوجود يفتقر الى التقدير اوّلا و الى الايجاد على وفق التقدير ثانيا و الى التصوير بعد الايجاد ثالثا، و اللَّه تعالى خالق من حيث انّه مقدّر و بارئ من حيث انّه مرتّب صور المخترعات احسن ترتيبا. لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ لانّها مشتقّة من افعال كلّها حسنة. و قيل: وصفها بالحسنى لانّها تدلّ على كمال نعوته و جلالة اوصافه. يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ امّا بيانا و نطقا و امّا برهانا و خلقا. وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.. ختم السورة بما فتحها به فسبحان اللَّه على كلّ حال.

روى معقل بن يسار عن النّبي (ص) من قال حين يصبح ثلاث مرّات: «اعوذ باللّه السّميع العليم من الشيطان الرجيم» و قرأ الثلاث آيات من اخر سورة الحشر وكل اللَّه به سبعين الف ملك يصلّون عليه حتى يمسى، فان مات من ذلك اليوم مات شهيدا و من قال حين يمسى كان بتلك المنزلة.

وعن ابى امامة يقول قال رسول اللَّه (ص):من قرأ خواتيم الحشر من ليل او نهار فقبض فى ذلك اليوم او الليلة فقد اوجب الجنّة.

وعن ابى هريرة قال‏ سألت حبى رسول اللَّه (ص) عن اسم اللَّه الاعظم. فقال: عليك بآخر سورة الحشر فاكثر قراءتها فاعدت عليه فاعاد علىّ.

 

النوبة الثالثة

لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ‏ الآية …: مفهوم اين آيت صفت و سيرت مهاجر انست كه غريبان اين سراى‏اند و شهيدان آن سراى، سلاطين دولت‏اند و در خانه ايشان نانى نه، اميران مملكت‏اند و در بر كهنه‏اى نه، آفتاب رويان قيامت‏اند و درين سراى از هيچ جانب روى نه، آتش دلان‏اند و شرر ايشان را دودى نه، درد زدگانند و جراحت ايشان را درمانى نه، مسافران‏اند و راه ايشان را پايانى نه، همه در كوره بلا گداخته و بازخواستى‏[21] نه. و با اينهمه نعره عاشقى ايشان در ملكوت افتاده كه جان براى گوى ميدان تو داريم. هر كجا خواهى ميانداز. تو نظاره ما باش و با ما هر چه خواهى ميكن.

جانى دارم بعشق تو كرده رقم‏ خواهيش بشادى كش و خواهيش بغم‏
بعينيك ما يلقى الفؤاد و ما لقى‏ و للحبّ ما لم يبق منه و ما بقى‏

مصطفى (ص) گويد: ما مهتر كلّيت عالم ايم و بهتر ذرّيت آدم، و ما را بدين فخر نه. شربتهاى كرم بر دست ما نهادند و هديّه‏ هاى شريف بحجره ما فرستادند و لباسهاى نفيس در ما پوشيدند و طراز اعزاز بر آستين ما كشيدند، و ما را بدان همه هيچ فخر نه. مهترا پس اختيار تو چيست و افتخار تو به چيست؟- گفت: اختيار ما آنست و افتخار ما بدانست كه در روزى ساعتى خلوتى جوييم و با اين فقراى مهاجرين چون بلال و صهيب و سلمان و عمّار ساعتى حديث او گوئيم:

بر دل ز كرامتش نثار است مرا وز فقر لباس اختيار است مرا
دينار درم خود چه بكارست مرا با حق همه كار چون نگارست مرا؟!

لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ‏ بدانكه فقر دو است: يكى آنست كه رسول خدا (ص) از آن استعاذت كرده و گفته:«اعوذ بك من الفقر»

و ديگر آنست كه رسول خدا گفته:«الفقر فخرى»

آن يكى نزديك بكفر و اين يكى نزديك بحق. اما آن فقر كه بكفر نزديكست فقر دلست كه علم و حكمت و اخلاص و صبر و رضا و تسليم و توكل از دل ببرد، تا دل ازين ولايتها درويش گردد، و چون زمين خراب شود. و دل چون خراب شد، منزل شياطين گردد؛ آن گه چون شيطان فرو آمد، سپاه شيطان روى بوى نهند؛ شهوت و غضب و حسد و شرك و شك و شبهه و نفاق. نشان اين فقر آن بود كه هر چه بيند همه كژ بيند، سمع مجاز شنود، زبان همه دروغ و غيبت گويد، قدم همه بكوى ناشايست نهد، اين آن فقر است كه رسول خدا گفت:«كاد الفقر ان يكون كفرا، اللهم انّى اعوذ بك من الفقر و الكفر».

اما آن فقر كه گفت:«الفقر فخرى»

آنست كه مرد از دنيا برهنه گردد و درين برهنگى بدين نزديك گردد.

وفى الخبر: «الايمان عريان و لباسه التقوى»

همانست كه متصوفه آن را تجريد گويند، كه مرد مجرّد شود از رسوم انسانيت، چنانك تيغ مجرد شود از نيام خويش؛ و تيغ ما دام كه در نيام باشد هنرش آشكارا نگردد و فعل ازو پيدا نيايد. همچنين دل تا در غلاف انسانيّت است هنر وى آشكارا نگردد و از وى كارى نگشايد، چون از غلاف انسانيّت برهنه گردد صورتها و صفت‏ها درو ننمايد.

آورده‏اند در بعضى كتب كه فردا چون خلائق بصحراء قيامت بيرون آيند، جنات عدن، بصفات جمال خويش، عاشقان و طالبان را استقبال كند كه‏ «وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ.» ازين‏[22] سوخته‏اى بينى كوفته‏اى دل شكسته‏اى روز فرو شده‏[23] اى با دلى پر درد و جانى پر حسرت در صعيد قيامت ايستاده سر در پيش افكنده ديده‏ها پر آب كرده، ناگاه بويى از كوى وصال لم يزل و لا يزال بمشام او رسد؛ يك نعره بزند كه فزع آن در قيامت افتد، فرياد بركشد. حق تعالى گويد: شما همه اهل قيامت را بعتاب و حساب مشغول داريد كه ما را با آن گدا كارهاست و رازها كه در دنيا هزاران‏ شب بعشق بروز آوردست، در خاك خفته و باديه‏ ها بريده و مذلّتها كشيده، بلاء ما را اسير شده؛ ميخواهد كه امروز با ما رازى گويد.

آن بيچاره گويد: يا ربّ الارباب آتش مهر در دلم زدى، مرا زير و زبر كردى، از خان و مانم بيفكندى؛ اول‏ «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» بسمعم رسانيدى، باز شربتهاى بلا چشانيدى، عاشق جمال خويش گردانيدى اينهمه بروى من آوردى، امروز جمال بديگران نمايى مرا محروم گردانى؟! بجلال و عزّ تو كه ديده باز نكنم تا جمال ذو الجلال ترا نبينم. حقتعالى حجاب جلال بردارد، جمال بنمايد، درويش بيخويش، سرگشته شوق، غارتيده عشق، بى‏واسطه كلام حق بشنود، بى‏حجاب جمال و جلال حق ببيند. فيحدّثه كما يحدّث الرجل جليسه.

قوله: وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ. انصار نبوّت و رسالت‏اند، اصحاب موافقت و مراقبت‏اند، منبع جود و سخاوت‏اند. ربّ العالمين روش ايشان ستوده و ايثار ايشان پسنديده كه: وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ قومى كه از بيشه حسد هرگز خارى بدامن ايشان نياويخت، از بيابان نفس هرگز غبارى بر گوشه رداء اسلام ايشان ننشست. از هاويه هوى هرگز دودى بديده ايشان نرسيد.

سلاطين راه‏اند در لباس درويشان، ملكى صفت‏اند بصورت آدميان؛ روندگان در راه فناء خويش خرامان.

شيخ بسطام گفته: كه اگر هشت بهشت را درين كلبه ما بگشايند و اين سراى و آن سراى بولايت بما دهند، هنوز بدان يك آه سحر گاهى كه بر ياد او از سينه برآيد بندهيم. ملك يك نفس كه بدرد عشق او برآوريم با ملك هژده هزار- هزار عالم برابر نكنيم. معاذ جبل را ديدند كه در بازار مكه ميگرديد و ريزه تره مى‏چيد و ميگفت: هذا ملك مع رضاك و ملك الدنيا مع سخطك عزل. گفت: اگر هيچ رضاء تو ممكن است، خداوندا اين قدر ما را پادشاهى تمام است، و اگر رضاى تو نيست ملك عالم جز عزل نيست.

خيز يارا تا بميخانه زمانى دم زنيم‏ آتش اندر ملكت آل بنى آدم زنيم‏
هر چه اسبابست جمع آئيم و پس جمع آوريم. پس بحكم حال بيزارى همه برهم زنيم.

الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ. لآية …: اندر اين آيه تابعين را و سلف صالحين را، پسينان‏[24] امت را، تا بقيامت، به پيشوايان اسلام و صحابه صدق در رسانيد و در حكم برابر كرد و بر وفق اين مصطفى (ص) گفت:«مثل امتى مثل المطر، لا يدرى اوّله خير أم آخره»

گفتا: كسانى كه امّت من اند و از اهل سنت من اند امروز ساكنان سراى قربت من اند و فردا مستوجب شفاعت من اند. ايشان همه بزرگواران‏اند و كرامت را سزاوارنند و در منفعت و راحت همچون باران بهارانند. باران را ندانند كه اول آن بهتر است يا آخر آن، نفعى است عام را و عامه خلق را؛ حال امّت من همچنين است. همان درويشان آخر الزمان، آن شكستگان سرافكنده، و همين عزيزان و بزرگواران صحابه همه برادران‏اند و در مقام منفعت و راحت و شفقت همه يك دست و يكسان‏اند.

«هم كالمطر حيث ما وقع نفع».

بر مثال باران‏اند هر جاى كه رسد نفع رساند، هم در بوستان وهم در خارستان، هم بر ريحان هم بر امّ غيلان. همچنين اهل اسلام در راحت يكديگر ورأفت بر يكديگريكسانند و يك نشان‏اند. تحقيق قول سيد را (ص) كه:«امّتى كالمطر لا يدرى اوّله خيرام آخره».

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ.

در يك آيه دو بار ذكر تقوى كرد. اوّل تقواى عام است از محرمات پرهيز كردن.

دوم تقواى خاص است از هر چه دون حق است پرهيز كردن. و گفته‏اند: اول اشارتست باصل تقوى و دوم اشارتست بكمال تقوى. و عقبه قيامت نتوان بريد، مگر بكمال تقوى؛ همه مرادها بربايد داشت و بى‏مرادى دربايد گرفت؛ همه زهرها نوش بايد گرفت‏[25] و همه نوشها زهر بايد پنداشت. چون قدم اينجا رسيد بكمال تقوى رسيد.

واسطى گفته كه: اهل تقوى كه تكبر كنند بر ابناء دنيا، ايشان در تقوى مدعى‏اند؛ براى آنكه اگر دنيا را در دل ايشان وقعى نبودى براى اعراض كردن از آن تكبر نكردندى. عزيزى گفته كه: دنيا سفالى است و آن نيز در خواب. و آخرت جوهرى‏ است يافته در بيدارى؛ مرد نه آنست كه در سفال بخواب ديده متقى شود، مرد مردانه آنست كه در گوهر در بيدارى يافته متقى شود. و در جمله بدانكه قدمهاى روندگان در راه تقوى سه است: قدم شريعت در قالب روشن كند. قدم طريقت در دل روشن كند. قدم حقيقت در جان روشن كند. چون روندگان قالب در رسند نزلشان‏ «جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ» پيش آرند، چون روندگان دل در رسند نزلشان‏ «مَقْعَدِ صِدْقٍ» آرند. چون روندگان جان در رسند نزلشان از «عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ» پيش آرند.

قوله: لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ‏ الآية …: نشر بساط توقير قرآن است، و اخبار از بيان تعظيم آن؛ قرآنى كه جلال الهيّت مطلع قدم اوست و بتيسير ربوبيّت تنزل اوست؛ كلامى خطير، نظامى بى‏نظير، جان آسايى دلپذير، راهنمايى دستگير، هاربان را بند، عاصيان را پند، ظلمت حيرت را نور مبين، عصمت عبوديت را حبل متين، لفظ او موجز، معنى او معجز، آيه او واضح، برهان او لائح، امر او ظاهر، نهى او زاجر، خبر او صدق، شهادت او حق، تأويل او جان آويز، تفسير او مهر انگيز بس قفلها كه بآواز دلها برداشتند، بس رقمهاى محبّت كه باو در سينه‏ها نگاشتند، بس بيگانگان كه باو آشنا گشتند، بس خزائن معرفت كه باو پيدا گردند، بس خفتگان كه باو بيدار گردند، بس غافلان كه باو هشيار گردند، بس طالبان كه باو بمقصود رسيدند، بس مشتاقان كه باو دوست را يافتند هم يادست و هم يادگار، بنازش ميدار تا وقت ديدار!

دل را اثر روى تو گل پوش كند جان را سخن خوب تو مدهوش كند
آتش كه شراب وصل تو نوش كند از لطف تو سوختن فراموش كند.

________________________

[1] ( 1) وائست: لهجه‏اى است، از بايست و آن بمعنى حاجت و نياز است.

[2] ( 2) دلاسا: در اينجا بمعنى آرزومند است.

[3] ( 3) تاوستن: مقاومت كردن.

[4] ( 1)- كرد: مصدر مرخم است و بمعنى كردن و كردار باشد.

[5] ( 2)- الف: مبيد.

[6] ( 3)- الف: اگر ما فرو فرستادى.

[7] ( 1)- نوكار: در اينجا بمعنى نوسازنده و مبدع آمده است.

[8] ( 2)- الف: تركوا

[9] ( 3)- ج: الديار و الاهلين.

[10] ( 1) الف: ا لا تكون.

[11] ( 1)- الف: تفرق

[12] ( 2)- الف: يصبرون.

[13] ( 1)- ج: جميع.

[14] ( 1) آسا: شبه و مانند و بمعنى زيب هم آمده است. ملخص از برهان قاطع.

[15] ( 1)- ج: بودند

[16] ( 2) ستنبه: بر وزن شكنبه درشت و قوى و بمعنى كابوس نيز آمده است. ملخص از برهان قاطع

[17] ( 3)- الف: كار وى

[18] ( 4)- ج: اميد خدا را.

[19] ( 1) براست دارند: باور كنند و تصديق دارند.

[20] ( 2) نموده: راهنمايى.

[21] ( 1)- الف: فاخواستى.

[22] ( 1) ازين: اشاره وصف جنسى است و بمعنى چنين است فردوسى فرمايد:

بپرسيد مر زال را موبدى‏ ازين تيزهش رايزن بخردى.

سعدى در گلستان فرمود:

ازين مه پاره‏اى عابد فريبى‏ ملايك پيكرى طاووس زيبى.

[23] ( 2) روز فرو شده: تيره روز و بدبخت.

[24] ( 1) از نوادر تركيبات است، بمعنى: آيندگان.

[25] ( 2)- الف: كرد.

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد دهم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=