ابراهیم - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة ابراهیم 52ـ35

4- النوبة الاولى‏

(14/ 52- 35)

قوله تعالى: «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ» ابراهيم [خواست و] گفت خداوند من «اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً» اين شهر [مكّه‏] شهرى بى بيم كن، «وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ» و دور دار مرا و پسران مرا، «أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ (35)» كه بتان را پرستيم.

«رَبِّ» خداوند من، «إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ» اين بتان فراوان از مردمان بى راه كردند، «فَمَنْ تَبِعَنِي» هر كه بر پى من بيايد [بر توحيد تو]، «فَإِنَّهُ مِنِّي» او از منست، «وَ مَنْ عَصانِي» و هر كه در من عاصى شود [و از راه من سر كشد]، «فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (36)» تو خداوندى عيب پوشى آمرزگار، بخشاينده‏ اى مهربان و قادرى كه راه نمايى تا آمرزى و بخشايى.

«رَبَّنا» خداوند ما، «إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي» من بنشاندم فرزند خويش را، «بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ» بهامونى بى بر، «عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ» بنزديك خانه تو، خانه ‏اى با آزرم كرده بزرگ داشته، «رَبَّنا» خداوند ما، «لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ» تا نماز بپاى دارند، «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ» دل قومى از مردمان چنان كن، «تَهْوِي إِلَيْهِمْ» كه مى‏شتابد باين خانه و بايشان، «وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ» و روزى كن ايشان را از ميوه‏ها، «لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (27)» مگر سپاس دار باشند ترا.

«رَبَّنا» خداوند ما، «إِنَّكَ تَعْلَمُ» مى‏ دانى تو، «ما نُخْفِي» آنچ‏ در دل مى‏ داريم [از سوز بر فرزندان‏]، «وَ ما نُعْلِنُ» و آنچ مى‏ نمائيم [از فرمان بردارى‏]، «وَ ما يَخْفى‏ عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ» و پوشيده نيايد بر خداى هيچيز، «فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ (38)» نه در زمين و نه در آسمان.

«الْحَمْدُ لِلَّهِ» ستايش [بسزا و آزادى‏] آن خداى را، «الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ» كه مرا داد بر سر پيرى، «إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ» اسماعيل [از هاجر] و اسحاق [از ساره‏]، «إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ (39)» خداوند من شنونده دعاست براستى.

«رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ» خداوند من مرا نماز گرى هنگام كوشيده كن، «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي» و فرزندان من، «رَبَّنا» خداوند ما، «وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ (40)» و بپذير[1] [و نيوش و پاسخ كن‏] دعاى من.

«رَبَّنَا» خداوند ما، «اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ» بيامرز مرا و پدر و مادر مرا، «وَ لِلْمُؤْمِنِينَ» و گرويدگان را همه، «يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ (41)» آن روز كه شمار بر سر خلق بپاى شود.

«وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا» و مپندار رسول من كه اللَّه ناآگاهست، «عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ» از آنچ ستمكاران مى‏كنند، «إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ» كه او ايشان را مى‏باز دارد، «لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ (42)» روزى كه چشمها در آن روز بر هوا داشته [و از دهشت فرو مانده‏]

«مُهْطِعِينَ» شتابندگان، «مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ» سرهاشان بر بالا داشته، «لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ» نگرستن ايشان از آن جاى كه مى‏نگرند با ايشان نيابد، «وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ (43)» و دلهاى ايشان [از خرد و شكيبايى‏] نهى.

«وَ أَنْذِرِ النَّاسَ» و بترسان مردمان را، «يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذابُ» از روزى كه مرگ بايشان رسد، «فَيَقُولُ الَّذِينَ ظَلَمُوا» ناگرويدگان گويند، «رَبَّنا» خداوند ما، «أَخِّرْنا إِلى‏ أَجَلٍ قَرِيبٍ» با پس مدار ما را تا درنگى و هنگامى نزديك،«نُجِبْ دَعْوَتَكَ» تا پاسخ كنيم با توحيد خواندن ترا، «وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ» و پى- بريم رسولان ترا، «أَ وَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ» ايشان را گويند نه سوگندان مى‏خورديد از پيش‏[2]، «ما لَكُمْ مِنْ زَوالٍ (44)» كه شما را از مرگى بزندگانى گشتن نيست.

«وَ سَكَنْتُمْ فِي مَساكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ» و در نشستگاههاى ستمكاران و بدان نشستيد[3]، «وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ» و پيدا شده شما را، «كَيْفَ فَعَلْنا بِهِمْ» كه با ايشان چه‏[4] كرديم، «وَ ضَرَبْنا لَكُمُ الْأَمْثالَ (45)» و شما را بايشان مثلها زديم [و در ايشان عبرتها نموديم‏].

«وَ قَدْ مَكَرُوا مَكْرَهُمْ» و همه كوششها بكوشيدند، «وَ عِنْدَ اللَّهِ مَكْرُهُمْ» و جزاء مكر ايشان نزديك خداست، «وَ إِنْ كانَ مَكْرُهُمْ» و نبود كوشش ايشان، «لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ (46)» مگر آن را تا كوه‏[5] جنبد آن را از جاى.

«فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ» پس مپندار كه اللَّه، «مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ» كژ كننده وعده رسولان خويش است [در نصرت‏]، «إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ» اللَّه تاونده است با هر كاونده، «ذُو انتِقامٍ (47)» از دشمنان كين ستاننده.

«يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ» آن روز كه بدل كنند زمين را بزمين ديگر، «وَ السَّماواتُ» و آسمانها را بآسمانهاى ديگر، «وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ (48)» و بيرون آيند [از گورها] فرمان خداى را كه يكتاست، همه را فرو- شكننده و كم آورنده.

«وَ تَرَى الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ» و كافران را بينى آن روز، «مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ (49)» با هم بسته در بندها [همه را با يكديگر].

«سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ» پوششها و پيراهنهاى ايشان از قطران سياه گندا[6] «وَ تَغْشى‏ وُجُوهَهُمُ النَّارُ (50)» و آتش در رويهاى ايشان مى‏ پيچيده.

«لِيَجْزِيَ اللَّهُ كُلَّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ» آن را تا پاداش دهد اللَّه هر تنى را ازيشان بآنچ مى‏ كرد، «إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ (51)» اللَّه زود توانست و زود شمار.

«هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ» اين باز نمودنى است و پند دادنى مردمان را، «وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ» [و نامه ايست‏] تا بيم نمايند و آگاه كنند ايشان را بآن، «وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ» و تا بداند كه او خدايى است يكتا، «وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ (52)» و تا در ياد دارد و پند گيرد[7] زيركان و خداوندان خرد.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ» اى و اذكر اذ قال ابراهيم، «رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ» صيّر مكّة، «آمِناً» ذات امن لمن سكنها. و قيل آمنا لا يصاد طيره و لا يقطع شجره، «وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ» اى جنّبنى و ولدى عبادة الاصنام، يقال جنّبه اللَّه السّوء، و اجنبه و جنّبه بمعنى واحد و اجنبنى اى ثبّتنى على اجتناب عبادتها كما قال:

«وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ» اى ثبّتنا على الاسلام.

«رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً» اى ضلّ بسبب الاصنام كثير من النّاس. قيل هو ما يسمع من الصّوت تخرج من افواهها بدخول الشّيطان فيها- گفته‏ اند كه اضلال اصنام آنست كه شيطان در دهنهاى ايشان شود و آواز دهد و كافران بآن گمراه شوند، چنانك روايت كنند از حجر بن ابى حجر التميمى گفتا: بو جهل نشسته بود در انجمن قريش و بت خويش پيش نهاده، رسول خداى (ص) بر گذشت، بو جهل‏[8] روى قرابت كرد گفت يا سيّدى اهج محمّدا- محمد را (ص) هجو كن، يعنى كه او را بشعر ناسزا گوى، بت او را هجو كرد و ناسزا گفت چنانك از دهن وى آواز مى آمد و مى ‏شنيدند، پس رسول خداى (ص) در مسجد نشسته بود كه هاتفى آواز داد كه السّلام عليك يا رسول اللَّه، رسول خداى (ص) جواب داد و گفت‏

من انت يرحمك اللَّه؟

آن هاتف سخن در گرفت و گفت:

انّى عبد اللَّه و ابن الهيعرا   انا قتلت ذا الفجور مسعرا
قتلته لما طغى و استكبرا   و عاند الحق و قال منكرا
بسبّه نبيّنا المطهّرا   و اللَّه لا ابرح حتّى يظهرا
و يعلوا الاسلام ثمّ يقهرا

اين مسعر شيطانى بود كه بر دهنهاى بتان سخن گفتى و عبد اللَّه بن الهيعرا يكى بود از مؤمنان جنّ كه برسول (ص) ايمان آورده بود، رسول خداى را خبر داد باين شعر كه من آن مسعر را كشتم، آن گه گفت يا رسول اللَّه فردا به بو جهل و آن بت بر گذر تا آن شنوى كه چشمت روشن باشد، رسول خدا (ص) ديگر روز به بو جهل برگذشت و بو جهل هم چنان بت پيش نهاده و او را سجود مى ‏كند و مى‏ گويد يا سيّدى اهج محمّدا، از دهن بت اين شعر شنيدند: انّى عبد اللَّه و ابن الهيعرا … تا آخر كه مدح رسول تمام شد، بو جهل آن بت را بر زمين زد و بشكست و گفت تبّا لك من اله بالامس تهجوه و اليوم تمدحه.

… «فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي» اى من اطاعنى فى دينى فانّه وليّى و نصيرى، «وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ» له، «رَحِيمٌ» به ان تاب و آمن.

«رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي» تاريخيان گفتند: ميان طوفان نوح و مولد ابراهيم (ع) هزار و دويست و شصت و سه سال بود و ابراهيم را در عهد نمرود بن كنعان زادند و پس از آنك ربّ العزّه او را از آتش نمرود خلاص داد از ناگرويدگان و دشمنان دين اعراض كرد و لوط با وى بود و ساره زن وى و جمعى مؤمنان باعلاء كلمه حق كوشيدند و از كفر و كافران بيزارى گرفتند، چنانك ربّ العزّه از ايشان حكايت كرد كه ايشان گفتند: «إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ» رفتند تا به حرّان روزى چند آنجا[9] مقام كردند، آن گه بمصر شدند و در مصر جبّارى بود از جبابره روزگار ازين كافر دلى كافر كيش گردنكش، با وى گفتند مردى رسيده و با وى زنى است سخت با جمال بغايت خوبى و نيكويى، آن جبّار طمع كرد در وى، كس فرستاد و ابراهيم را بخواند و گفت اين زن از تو كه باشد؟ ابراهيم گفت: هى اختى- او خواهر منست، از بيم آنك اگر گويد زن منست او را هلاك كند و از وى بستاند، گفت اگر خواهرست او را آراسته بر من فرست تا در وى نگرم، ابراهيم باز آمد و ساره را خبر داد كه اين جبّار ترا از من بخواست و من گفته ‏ام كه تو خواهر منى و راست گفته‏ ام كه در دين و اسلام و كتاب تو خواهر منى نگر تا مرا دروغ زن نكنى و اگر او پرسد همين جواب دهى، ساره بيامد، چون بر آن جبّار در شد و او را بديد، خواست كه دست بوى كشد، دستش خشك گشت، بدانست كه كار وى عظيم تر از آنست كه وى انديشه كرده پشيمان گشت گفت: سلى إلهك ان يطلق عنّى فو اللَّه لا آذيتك، فقالت سارة اللّهم ان كان صادقا فاطلق له يده، فاطلق اللَّه تعالى له يده.

و در خبرست كه ربّ العزّه حجاب برداشت ميان ابراهيم و ساره، چون از نزديك وى برفت كرامت ابراهيم را و سكون دل وى را تا ابراهيم هم چنان بوى مى ‏نگريست تا باز گشت، چون ساره بازگشت ابراهيم را گفت: كفى اللَّه كيد الفاجر و اخدمنى هاجر، آن جبّار چون ساره را باز گردانيد كنيزكى نيكو روى بوى داد نام او هاجر، ساره آن كنيزك را بابراهيم داد گفت مرا از تو فرزند نمى ‏آيد[10] اين كنيزك را بتو دادم مگر ترا از وى فرزند آيد و ما را قرّة العين بود، پس باين همت نيكوى وى ربّ العزّه ساره را نيز از ابراهيم فرزند داد بعد از آنك نود سال از عمر وى گذشته بود و ابراهيم را صد و بيست سال گذشته.

سدّى گفت و محمد بن يسار كه هاجر به اسماعيل بار گرفت و ساره به اسحاق و هر دو بيك وقت‏[11] بار فرو نهادند و هر دو فرزند بهم بزرگ شدند.

روزى ابراهيم، اسماعيل را بر دامن نشاند و او را نواختى كرد زيادت از نواخت اسحاق، ساره آن بديد و خشم گرفت، گفت: فرزندى كه از كنيزك‏ آمد او را به مى ‏نوازى از فرزند من: فو اللَّه لاقطّعنّ بضعة منها و لاغيّرن خلقها، آن غيرت كه در زنان گيرد درو گرفت و از سر آن غيرت و خشم سوگند ياد كرد كه از اندام هاجر پاره‏ اى ببرم و خلق وى بگردانم، پس از آن گفت خويش پشيمان گشت و عذر خواست، ابراهيم تحقيق گفتار و تصديق سوگند وى را گفت: اثقبى اذنيها- هر دو گوش وى سوراخ كن، آن خود سنّتى گشت نيكو پسنديده در زنان.

پس چون اسماعيل و اسحاق هر دو فرا رفتن آمدند روزى چنانك كودكان بهم بر آويزند ايشان بهم بر آويختند، ساره ديگر باره خشم گرفت بر هاجر و از غيرت گفت: لا تساكنيني فى بلد- در يك شهر بهم نه نشينيم، و ابراهيم را گفت:

هاجر را و اسماعيل را بشهرى ديگر بر كه من با ايشان ننشينم. ابراهيم درين انديشه بود كه ايشان را كجا برد، ربّ العزّه وحى فرستاد بوى كه ايشان را بزمين مكّه بر، ابراهيم ايشان را بر گرفت و بمكّه آورد و آنجا كه چاه زمزم است ايشان را بنشاند، چون ازيشان بازگشت، آنجا كه ايشان از چشم وى غايب شدند گفت: «رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي» اى اسكنت بعض ذريتى و من نابت مناب البعض، «بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ» اى وادى مكّة يعنى الأبطح و هو حجر و جبل لا ينبت زرعا، «عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ» و هو بيت اللَّه لم يملكه احد سوى اللَّه و معنى المحرّم اى حرّم فيه ما احل فى غيره. و قيل حرّم استحلال حرمات اللَّه فيه و الاستخفاف بحقّه.

و قيل المحرّم اى العظيم الحرمة و اشار بقوله: «بَيْتِكَ» الى ما بناه آدم عليه السّلام فرفع زمن الطوفان. و قيل بيتك الّذى قضيت فى سابق علمك ان يبنى.

قومى گفتند: اسماعيل بالغ بود آن گه كه ابراهيم او را در وادى بنشاند و دليل برين قول آنست كه پدر را يارى مى ‏داد در بناء خانه. قومى گفتند از طفلى بر گذشته بود و بحدّ بلوغ نارسيده. و قول درست آنست كه طفل بود و بيشترين مفسّران برين قول‏اند.

و گفته‏ اند كه چون ابراهيم ازيشان بازگشت هاجر از پى وى‏[12] فرا رفت‏ گفت: الى من تكلنا؟- ما را بكه باز مى‏ گذارى؟- ابراهيم جواب نمى‏ داد تا هم آن زن گفت: اللَّه امرك بهذا؟- اللَّه ترا بدين فرمود كه كردى؟- ابراهيم گفت آرى مرا اللَّه چنين فرمود، هاجر گفت: اذا لا يضيّعنا- پس او ما را ضايع نگذارد.

و گفته‏ اند كه پس از آن كه ابراهيم برفت جبرئيل عليه السّلام آمد و گفت: من انت؟- تو كيستى؟- گفت: من سرية ابراهيم، مرا و پسرم را رها كرد و خود برفت، جبرئيل گفت: الى من و كلكما؟- قالت وكّلنا الى اللَّه تعالى، قال لقد وكّلكما الى كاف. پس ربّ العزه كرامت ايشان را چشمه زمزم پديد كرد، قبيله ‏اى از قبائل عرب كه ايشان را جرهم گويند مى‏ گذشتند بقصد شام مرغان را ديدند بر آن كوه نشسته، بجاى آوردند كه آنجا چشمه آبست بر آن دليل‏[13] بيامدند، هاجر را و اسماعيل را ديدند نزديك آن چشمه، گفتند اگر خواهيد و پسنديد ما اينجا منزل سازيم و شما را مونس باشيم، ما از چشمه شما آب خوريم و شما از گوسفندان ما منفعت گيريد، بدين رضا دادند و جرهم آنجا نزول كردند و ساكنان زمين مكّه اوّل ايشان بودند، و اسماعيل ازيشان زن خواست و زبان ايشان گرفت.

…. «رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ» هذه- لام- كى و هى متّصلة بقوله اسكنت. و قيل متّصلة بقوله: «وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ» ليقيموا الصّلاة و قيل هى- لام- الامر كانّه دعا لهم باقامة الصّلاة، «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ» تسرع اليهم بالمودة و المحبّة فينزلون بها و يحجّون اليها عاما فعاما فما مسلم الّا و يحبّ الحجّ و لو قال افئدة النّاس تهوى اليهم لحجّت اليهود و النّصارى و المجوس و لكنّه قال من النّاس فهم المسلمون.

قال ابن عباس لو لم يقل من النّاس لزاحمتكم فارس و الرّوم و فارس يومئذ ارض المجوس و ملوكهم. و قيل معناه افرض حجّ البيت على النّاس و حبّب اليهم ذلك ليسرعوا اليه، «وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ» لذلك يجبى اليه ثمرات كلّ شى‏ء من مشارقها و مغاربها فلا ترى خيار الثّمرات شرقيها و غربيها، رطبها و يابسها بارض غير مكّة لدعوة ابراهيم عليه السّلام، «لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ» كى يوحّدوك و يعظّموك.

«رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِي» من الاخلاص، «وَ ما نُعْلِنُ» من الطّاعة، ما نخفى من التّرحّم على الولد، و ما نعلن من اسكانه بواد غير ذى زرع، «وَ ما يَخْفى‏ عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ»- خواهى اين از سخن ابراهيم گير و خواهى مستأنف.

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ» قال ابن عباس ولد اسماعيل لإبراهيم و هو ابن تسع و تسعين سنة و ولد له اسحاق و هو ابن مائة و اثنتى عشرة سنة. و قيل ابن مائة و عشرين سنة. و قيل ولدا معا، «إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ» قيل فى اسماعيل لانه كان مسئولا و اسحاق كان نافلة.

«رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ» مؤدّيا فرض الصّلاة «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي» اى و اجعل ذريّتى ايضا من يقيمها، قيل هو محمّد (ص) و قال ابن عباس لا يزال من ولد ابراهيم ناس على الفطرة الى ان تقوم السّاعة، «رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ» اى ايمانى و عملى و عبادتى.

«رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ» انّما دعا بهذا اوّلا فلمّا تبيّن له انّه عدوّ للَّه تبرّأ منه. و قيل يعنى بوالديه آدم و حوّاء «وَ لِلْمُؤْمِنِينَ» كلّهم. و قيل من امّة محمد (ص)، «يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ» اى يوم القيامة و هو يوم الثّواب و العقاب.

قوله: «وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ» درين آيت سخن بر دو ضربست: يكى بيان و عيد ظالم، ديگر بيان ثواب مظلوم. و ما درين نوبت و عيد ظالم بيان كنيم و در نوبت آخر ثواب مظلوم گوئيم و سخن درين باب دو طرف دارد:

يكى در نفس ظالمان سخن گفتن، و ديگر ايشان را كه بر ظلم يارى دهند و ظلم پسندند. و در جمله بدانك ظلم درختيست كه ظلمت بر دهد هم در دل هم در گور هم در قيامت، مصطفى (ص) گفت:

«ايّاكم و الظّلم فانّ الظّلم ظلمات يوم القيامة و ايّاكم و الفحش فانّ اللَّه لا يحبّ الفحش و التفحّش و ايّاكم و الشحّ فانّ الشحّ اهلك من كان قبلكم امرهم بالقطيعة فقطعوا و امرهم بالفجور ففجروا و امرهم بالظّلم فظلموا».

قال فقام رجل فقال يا رسول اللَّه اىّ المؤمنين افضل؟ قال من سلم المسلمون من يده‏ و لسانه.

ظلم دين مرد تباه كند و دل وى تاريك گرداند و خانه خراب كند، نه در دنيا او را بر خوردارى نعمت بود، نه در گور روشنايى و راحت، نه در قيامت رستگارى از آتش. مصطفى (ص) گفت:

«تزفر جهنّم يوم القيامة زفرة فتنشقّ منها قلوب الظالمين ثمّ تزفر زفرة فيكبكبون على رؤسهم فى النّار».

و عن كعب قال: وجدت فى التّوراة الا انّ الظّالم ملعون، الا انّ الظّالم يخرّب بيته.- گفتا در تورات خوانده ‏ام كه ظالم ملعونست، از رحمت خدا دور و بسخط اللَّه نزديك، ظالم خانه خويش خراب مى‏كند و دين خويش تباه مى‏كند و نظير اين در قرآنست: «أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ‏- فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا».

و داود (ع) از دست فاسقان و رنج ظالمان بناليد وحى آمد كه: يا داود بى فافرح و بذكرى فتنعّم فعمّا قليل افرغ الدّار من الفاسقين، و انزل لعنتى على الظّالمين- اى داود بنام من شاد باش، بذكر من خوش باش و فرج گوش دار كه نه بس روزگارى اين سراى از فاسقان وا پردازم، ايشان را بردارم و لعنت خود بر ظالمان فرو بارم، يا داود انه الظّالمين عن ذكرى و عن القعود فى مساجدى فانّى آليت على نفسى ان من ذكرنى ذكرته و انّ الظّالم اذا ذكرنى لعنته- اى داود ظالمان را گوى تا نام ما نبرند و ما را نخوانند و در مسجدهاى ما ننشينند و آشنايى با ما نجويند كه ما بجلال عزت خود با خود سوگند ياد كرده‏ايم كه هر كه ما را ياد كند ما او را ياد كنيم و ظالمان را بلعنت ياد كنيم. اينست عقوبت ظالمان و ستمكاران و هر كس كه بايشان پشت باز نهد و ايشان را بر ظلم يارى دهد فردا در آتش عقوبت با ايشانست كه ربّ العالمين گفت: «وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ».

و قال تعالى: «احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ» اى اتباعهم الّذين كانوا يعاونوهم على الشرّ فى دار الدّنيا فلا يبقى احد ممّن كان شايعه الا قام معه حتّى من كان صبّ فى دواتهم او قرأ لهم كتابا او اخذ لهم ركابا او سلم عليهم او هوى هوا هم فيحشرون جميعا الى النّار، عبد اللَّه بن كيسان در تفسير اين آيت گفت كه فردا در عرصات قيامت منادى ندا كند: كجااند ظالمان و ستمكاران كه در دنيا بر خلق ظلم كردند، حق از مستحق باز گرفتند و افزونى جستند و ناگرفتنى گرفتند،

ظالمان همه برخيزند، آن گه منادى ندا كند: اين ازواجهم؟ كجااند آنان كه ايشان را پس روى كردند و بر ظلم يارى دادند، پس با ايشان بر خيزد هر كس كه روزى آب در دوات ايشان كرد يا از بهر ايشان نامه خواند يا ركاب ايشان گرفت يا بر ايشان سلام كرد يا بر هوا و خواست ايشان برفت، آن گه بفرمان اللَّه همه را بدوزخ رانند. و بر وفق اين مصطفى (ص) گفت:

«من اعان ظالما فقد ولى الاسلام وراء ظهره، من اعان ظالما سلّطه اللَّه عليه، من مشى مع ظالم ليعينه و هو يعلم انّه ظالم فقد خرج من الاسلام».

و قال الحسن: من اعان ظالما او اماما جائرا لم يستقرّ قدماه بين يدى الرّحمن حتى يؤمر به الى النّار و من جبى له درهما حبس فى ضحضاح من نار.

و عن معاذ بن جبل قال: ينادى مناد يوم القيامة فيقول اين الظلمة و اعوان الظلمة فيقومون مسودّة وجوههم مزرقة اعينهم حتّى من لاق لهم دواة او برى لهم قلما.

و در خبر مى‏آيد از رسول خدا (ص) كه گفت: در بنى اسرائيل مردى بود عابد، هرگز معصيت نكرده بود و در روزگار وى پادشاهى ظالم بود، اين عابد برخاست با اصحاب خويش و در پيش آن ظالم شدند تا در وى‏[14] تقرّب كنند، اين عابد دست آن ظالم گرفت و در روى وى خنديد، دست از وى باز نگرفته بود هنوز كه ربّ العزّه صورت وى بگردانيد و او را ممسوخ كرد.

وعن جابر بن عبد اللَّه: قال قال رسول اللَّه (ص) لكعب بن عجرة يا كعب تعوذ باللَّه من امارة السّفهاء انّه سيكون أمراء من دخل عليهم فصدّقهم بكذبهم و اعانهم على ظلمهم فليس منّى و لست منه و من لم يدخل عليهم و لم يصدّقهم بكذبهم و لم يعنهم على ظلمهم فهو منّى و انا منه و سيلقانى فى الدّرجات العلى.

«وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ» خطاب با مصطفى است (ص) و مراد وعيد ظالمانست، «إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ» عامّة قرّاء بيا خوانند مگر عباس از ابو عمرو كه وى «نؤخرهم» بنون خواند و در هر دو قراءت فاعل تأخير اللَّه است جلّ و علا و تفخيم در نون بيشتر بود الا آنك «يؤخرهم» بيا كه قراءت عامّه است فعل در آن مسند است با ضمير اسم اللَّه كه از پيش گفت: «وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا» و تقدير چنان بود كه «انما يؤخرهم اللَّه» و هذا اولى لموافقة ما قبله، و قوله: «يؤخرهم» اى يؤخر عذابهم و يمهلهم، «لِيَوْمٍ» اى لمجى‏ء يوم، «تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ» اى تذهب فيه ابصار الخلائق الى الهواء حيرة و دهشة. و قيل شخوصها ان تتحير فلا تغتمض من هول ما ترى فى ذلك اليوم.- مى‏گويد از حيرت و دهشت و هول قيامت چشمهاشان در هوا نگران، متحير بمانده كه از هول و بيم مى‏وا ننگرند، همانست كه جاى ديگر گفت: «فَإِذا هِيَ شاخِصَةٌ أَبْصارُ الَّذِينَ كَفَرُوا».

«مُهْطِعِينَ» اى مسرعين الى الدّاعى و الاهطاع الاسراع مع ادامه النظر، و قيل المهطع الفاتح عينه لا تطرف، «مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ» مفسر بوجهين، احدهما: رافعى رؤسهم- و هو قول ابن عباس. و الثّاني: ناكسي رؤسهم- بلغة قريش. و الاوّل اكثر يروى انّهم لا يزالون يرفعون رؤسهم ينظرون الى ما يأتى من عند اللَّه عزّ و جلّ، «لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ» اى بقيت عيونهم شاخصة من الخوف فلا تطرف. قال الحسن: وجوه النّاس يوم القيامة الى السّماء لا ينظر احد الى احد، «وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ» اى خالية من كلّ شى‏ء لا تعقل شيئا من شدة الخوف. و قيل قلوبهم خالية عن العقول ممّا ذهلوا من الفزع «وَ أَنْذِرِ النَّاسَ» اى انذر يا محمد كفّار مكّة و غيرهم، «يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذابُ» يعنى يوم القيامة. و قيل يوم الموت و هو مفعول به، اى خوفهم باليوم الذى يأتيهم فيه العذاب، «فَيَقُولُ الَّذِينَ ظَلَمُوا» اى اصرّوا على الكفر، «رَبَّنا أَخِّرْنا» اى اخر العذاب عنّا و ردّنا الى الدّنيا و من حمل اليوم على يوم الموت قال يسئلون ان يؤخرهم فلا يميتهم فى الوقت و يبقيهم، «إِلى‏ أَجَلٍ» يؤمنون فيه و معنى «قَرِيبٍ» مقدار ما نجيب دعوتك و هو الاسلام، «وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ» على دينهم فذلك زمان قليل- مى‏گويد كافران روز مرگ زمان خواهند، گويند بار خدايا ما را زمان ده و مرگ ما با پس دار چندانك دعوت پيغامبران را اجابت كنيم و مسلمان شويم باين‏ زمان اندك و هنگام قريب، يعنى آنچ ما ميخواهيم از عمر اندكى است. و اگر گوئيم «يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذابُ» روز قيامتست- معنى آنست كه كافران روز قيامت چون عذاب بينند گويند بار خدايا ما را با دنيا فرست هنگامى نزديك يعنى كه عمر دنيااند كست و از دنيا بيرون آمدن نزديك، تا اجابت دعوت كنيم و بر پى رسولان رويم، ايشان را جواب دهند و گويند: «أَ وَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ ما لَكُمْ مِنْ زَوالٍ» نه شما در دنيا سوگندان خورديد كه شما را از مرگى بزندگانى گشتن نيست؟ و اين آنست كه اللَّه گفت: «وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ يَمُوتُ».

قال المبرّد تمّ الكلام عند قوله: «أَ وَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ» يعنى قوله: «وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ يَمُوتُ» ثمّ استأنف فقال: «ما لَكُمْ مِنْ زَوالٍ» اى لا تزولون عمّا انتم عليه و لا تجابون الى ما تريدون.

«وَ سَكَنْتُمْ فِي مَساكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ» بالكفر و المعاصى، اى نزلتم فى الدّنيا منازل الكفّار قوم نوح و عاد و ثمود و غيرهم، «وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ» اى ظهر لكم، «كَيْفَ فَعَلْنا بِهِمْ‏[15]» فلم تنزجروا، «وَ ضَرَبْنا لَكُمُ الْأَمْثالَ» فى القرآن فلم تعتبروا. و قيل شاهدتم فى منازلهم آثار ما نزل بهم فانّها باقية، «وَ ضَرَبْنا لَكُمُ الْأَمْثالَ» انّ من فعل فعلهم فحكمه فى حلول العذاب حكمهم.

«وَ قَدْ مَكَرُوا مَكْرَهُمْ» اى دبر الامم الخالية تدبيرهم كما دبّر قومك و كفروا برسلهم كما كفروا بك و جهدوا للخلود جهدهم- ميگويد: امّتهاى پيشين كه گذشتند و جهان‏داران كه بودند به پيغامبران و رسولان خويش كافر شدند و سازهاى بد ساختند در كار پيغامبران و ايذاء ايشان هم چنان كه مشركان مكه بتو كافر مى‏شوند و در قتل و نفى تو سازهاى بد مى‏سازند، «وَ عِنْدَ اللَّهِ مَكْرُهُمْ» اى هو ثابت عنده ليوم الجزاء غير خاف عليه، و آن ساز و مكر و كفر ايشان بنزديك خداى تعالى ثابتست بر وى پوشيده نه مى‏داند و مى‏بيند تا روز جزا كه ايشان را جزاء آن دهد، «وَ إِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ» اى و ما كان مكرهم ليزول به امر النبى (ص) و امر دين الاسلام و ثبوته كثبوت الجبال الرّاسية لانّ اللَّه عزّ و جلّ‏ وعد نبيّه عليه الصلاة و السّلام اظهار دينه على كلّ الاديان فقال جلّ ذكره:

«لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»- معنى آنست كه مكر ايشان اگر چند كوشند و سازند كوه را از جاى نبرد و نه جنباند، يعنى كار دين اسلام و نبوّت مصطفى همچون كوهست راسخ و ثابت، مكر ايشان و ساز و تدبير و حيل ايشان در آن اثر نكند كه ربّ العزّه وعده داد كه اين دين اسلام بر همه دينها غالب بود و مصطفى را و مؤمنانرا بر دشمن ظفر و نصرت بود و دليل برين قول آنست كه بر عقب گفت: «فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ».

قرأ الكسائى لتزول بفتح اللام الاولى و ضمّ الثانية و المعنى: و ان كان مكرهم يبلغ فى الكيد الى ازالة الجبال فانّ اللَّه عزّ و جلّ ينصر دينه و مكرهم عنده لا يخفى عليه- مى‏گويد اگر كيد و مكر ايشان از عظيمى كه بود بجايى رسد كه كوه از جاى ببرد ايشان در آن سود نكنند و بكار نيايد ايشان را، قومى گفتند: اين مكر نمرود است كه كوه از آن مكر وى بجنبيد.

و بيان اين قصّه آنست كه على بن ابى طالب (ع) و جماعتى گفتند كه نمرود جبّار گفت اگر آنچ ابراهيم مى‏ گويد حقست و راست پس من ننشينم تا آن گه كه بدانم كه در آسمان كيست و چيست؟! بفرمود تا چهار بچه كركس را بگوشت بپروردند تا بزرگ شدند، آن گه تابوتى ساخت و خود با ديگرى در آن‏[16] نشست و تابوت در پايه اى نسور[17] بست و بالاى تابوت عصائى فرو زد بر سر آن پاره‏ اى گوشت آويخته آن گه ايشان را فرا گذاشت تا بر پريدند بطمع آن گوشت، و آن تابوت را دو در ساخته بود يكى سوى بالا و يكى سوى زير، چون نيك بر هوا پرواز كرده بودند نمرود صاحب خويش را گفت: افتح الباب الاعلى و انظر الى السّماء هل قربنا منها- اين در كه سوى بالاست بگشاى تا خود كجا رسيديم؟ در بگشاد آسمان را بهيئة خود ديد چنانك بود، آن گه گفت: افتح الباب الاسفل فانظر الى الارض كيف تراها- آن در كه سوى زمين است‏[18] بگشاى تا خود چونست؟ بگشاد

و گفت زمين را همچون ميان دريا مى‏ بينم و كوه‏ها چون دخان، درها فرو افكندند تا از آن برتر پريدند، باز ديگر باره بفرمود تا در بگشاد بنگرست‏[19]، آسمان هم چنان بهيئة خود ديد و در زير نگرست گفت از زمين سياهى مى‏ بينم هيچ آثار و اطلال پيدا نه، و آن گه از بالا ندا آمد: ايّها الطاغية انّى تريد- اى گمراه بى حاصل چه ميخواهى و كجا مى‏روى؟- عكرمه گويد آن غلام كه با وى بود تير و كمان داشت يك تير سوى هوا انداخت ماهيى از آن دريا كه بر هواست تن خويش فدا كرد، درخواست تا آن تير بخون وى آلوده كنند[20]، آن تير آلوده بخون آن ماهى بتابوت باز آمد، نمرود گفت: كفيت شغل اله السّماء، پس فرمود آن غلام خويش را تا آن عصا از سوى هوا با سوى‏[21] زيرين گردانيد تا آن مرغان بطمع گوشت قصد زير كردند و تابوت بزمين باز آوردند، اين بود تدبير و مكر نمرود[22] و كوه‏هاى زمين از پريدن آن مرغان و بردن و آوردن آن تابوت پنداشتند كه فزع قيامت و رستاخيزست از جاى خود بجنبيدند، اينست كه ربّ العالمين گفت:

«وَ إِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ». آن مكر و كيد و تدبير مشركان اگر چند بتدبير و مكر نمرود رسد كه از آن كوه‏ها بجنبد، ايشان را سود ندارد و بكار نيايد.

«فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ» يا محمّد، «مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ» ما وعدهم من النّصر و الفتح لاوليائه و الهلاك لاعدائه، «إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ» منيع، «ذُو انتِقامٍ» من الكفّار يجازيهم بما كان سيّآتهم.

«يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ» العامل فى يوم، قوله: «ذُو انتِقامٍ» اى هو ذو انتقام فى ذلك اليوم، «تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ» مفسران اينجا دو قول گفته‏اند: يكى آنست كه اين تبديل تغيير صورتست نه تبديل عين جوهر، زمين و دأب زمين همان است، امّا صورت و صفت وى بگردد كه اين نشيب و فراز و كوه و دريا و انهار و اشجار همه بردارند تا زمينى شود ملساء[23]، هامونى يك رنگ: «قاعاً صَفْصَفاً لا تَرى‏ فِيها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً» و همچنين جوهر آسمان بر جاى بود امّا صفت وى بگردد كه ستارگان فرو ريزند و آفتاب و ماه را روشنايى ببرند، گهى چون دردى زيت بود چنانك گفت: «يَوْمَ تَكُونُ السَّماءُ كَالْمُهْلِ». گهى گلگون و سرخ رنگ شكافته چنانك گفت: «فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَكانَتْ وَرْدَةً كَالدِّهانِ».- قول ديگر آنست كه اين تبديل عين است نه تبديل صورت، اين زمين و آسمان كه هست عين آن بردارند و زمينى و آسمانى ديگر بجاى آن نهند.

ابن مسعود گفت و جماعتى مفسران: تبدل ارضا بيضاء كانّها فضّة لم يسفك فيها دم و لم تعمل عليها خطيئة. سعيد جبير گفت و محمد بن كعب: هى ارض من خبز يعنى تبدل خبزة بيضاء يأكل منها المؤمنون من تحت اقدامهم، و فى ذلك ما روى ابو سعيد الخدرى عن النبى (ص) قال: تكون الارض يوم القيامة خبزة واحدة يكفاها الجبّار بيده كما يكفاه احدكم خبزته فى السّفرة نزلا لاهل الجنّة.

و قيل تبدل الارض نارا فتصير الارض كلّها نارا و الجنّة من وراءها يرى كواعبها و اكوابها، و قال كعب تصير السّماوات جنانا و يصير مكان البحر النّار. و قيل تبديل السّماوات طيّها من قوله: «يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ» و قيل تبدل الارض جهنّم و السماوات جنانا.

و عن عائشة قالت‏ سألت رسول اللَّه (ص) اين يكون النّاس حين تبدّل الارض؟- فقال على الصراط، و يروى‏ على جسر جهنّم، و يروى‏ اضياف اللَّه، «وَ بَرَزُوا» اى خرجوا من قبورهم، «لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ» لمحاسبته ايّاهم و مجازاته على اعمالهم.

روى انس بن مالك: قال‏ نزل جبرئيل على محمّد (ص) و هو يتلوا هذه الآية: «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ»، فقال محمد (ص) يا جبرئيل و اين يكون النّاس يوم القيامة، قال يا محمّد على ارض بيضاء لم يعمل عليها ذنب قطّ، فاذا زفرت جهنّم تتعلق الملائكة بالعرش كل ينادى لا اسألك الّا نفسى، «وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ». تذوب من مخافة جهنّم يا محمد و يجاء بجهنّم يوم القيامة تزفّ زفا عليها سبعون الف زمام على كلّ زمام سبعون الف ملك حتّى توقف بين يدى اللَّه عزّ و جلّ، فيقال لها يا جهنّم تكلّمى، قال‏ تقول جهنّم لا اله الّا انت و عزّتك و عظمتك لانتقمنّ اليوم ممّن اكل رزقك و عبد غيرك لا يجاوزنى الّا من عنده جوازه، قال محمد (ص) يا جبرئيل و ما الجواز يوم القيامة؟- قال ابشر ابشر يا محمّد فانّ امّتك على الجواز، الا من شهد ان لا اله الّا اللَّه ثابتا جاز من جسر جهنّم، قال فقال محمّد (ص): الحمد للَّه الذى الهم امّتى شهادة ان لا اله الّا اللَّه.

«وَ تَرَى الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ» و ترى يا محمّد الكفّار يوم القيامة، «مُقَرَّنِينَ» مشدودين فى القرن و هو الحبل. و قيل قرنوا فى القيود و الاغلال، من قرنت الشي‏ء بالشى‏ء اى ضممته فيقرن الكافر مع الكافر. و قيل يقرن الكافر مع شيطانه. و قيل يجعل كلّ واحد مع قرينه، «فِي الْأَصْفادِ» جمع صفد و هو الغلّ. و قيل القيد و كلّ ما صفد به الانسان اى شدّ.

«سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ» اى لباسهم من القطران الذى يطلى به الإبل و هو منتن الرّيح تسرع اليه النّار. و قيل القطران ما يتحلّب من شجر الأبهل و هو اقبل الاشياء اشتعالا و لو اراد اللَّه جلّ و عزّ المبالغة فى احراقهم بغير نار و بغير قطران لقدر على ذلك و لكنّه عذب بما يعقل العباد العذاب من جهته و حذرهم ما يعرفون حقيقته، و قرئ من قطر آن و القطر النّحاس المذاب و الآنى الذى بلغ الغاية فى الحرارة، «وَ تَغْشى‏ وُجُوهَهُمُ النَّارُ» تعلوها فتلفحها فلا يطيقون ردّها.

«لِيَجْزِيَ اللَّهُ كُلَّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ» يجزى وفق اعمالهم، ان خيرا فخيرا و ان شرّا فشرّا، «إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ» يحاسب جميع العباد فى اسرع من لمح البصر.

«هذا» اى هذا القرآن، «بَلاغٌ لِلنَّاسِ» ابلغ اللَّه به اليهم فى الحجّة عليهم. و قيل البلاغ الكفاية، من قوله: «إِنَّ فِي هذا لَبَلاغاً» اى هو كاف فى انذار النّاس، «وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ» قيل الواو زايدة و التقدير لينذروا به. و قيل هو محمول‏ على المعنى اى هذا القرآن بلاغ فيه كفاية للنّاس ليتعظوا به و لينذروا به. و قيل هو عطف على اول السورة اى انزلنا الكتاب لتخرج النّاس و لتنذرهم انت يا محمد، «وَ لِيَعْلَمُوا» بما ذكر فيه من الحجج، «أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ» لا شريك معه و لا معين، «وَ لِيَذَّكَّرَ» اى و ليتعظ، «أُولُوا الْأَلْبابِ» اهل اللّب و العقل و البصائر.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً» ابراهيم (ع) درين آيت از حق دو چيز خواست: يكى امن مكّه از استيلاء دشمن، ديگر امن دل از غلبه سلطان هوا، گفت بار خدايا اين شهر مكه را حرمى گردان ايمن كه هيچ جبّارى را بر آن دست نبود و هيچ كس را درو ترس نبود، رب العالمين دعاء وى اجابت كرد و آن را حرمى ساخت مبارك و جاى امن، چنانك گفت:

«مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً» هرگز هيچ جبّارى را در آن دست نه و هر كس كه شود در آن حرم از آدمى و غير آدمى، از صيد وحشى و مرغ هوايى او را بيم نه. و امن دل كه خواست از روى اشارت آنست كه گفت: «وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ»، هر چه ترا از حق باز دارد آن صنم تو است و هر چه دلت بدان گرايد و نگرد جز از حق آن هواء تو است، و ربّ العزّه ميگويد: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ».

يكى را مالى و تجارتى در پيش، يكى را زن و فرزند در پيش، يكى را جاه و حشمت در پيش، يكى در بند حرمت پارسايى و خويشتن دارى بمانده و از آنجا قدم بر نگرفته، يكى طاعت و عبادت قبله خود ساخته و نگرستن بدان و تكيه بر آن حجاب راه وى گشته، و ربّ العالمين مى‏گويد: «وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» اى شما كه مؤمنانيد، اگر مى‏خواهيد كه دلهاتان حرم نظر خود گردانم و از حجاب قطعيت ايمن دارم، يكبارگى روى بما نهيد و از همه بر گرديد، يك بار با راه خود مى‏خواند بزبان صنايع تحقيق آشنايى را، يك بار با خود مى‏خواند بزبان كشف تأكيد دوستى را، مى‏گويد: يكبارگى با وى پردازيد از خود شناخت حقّ وى را، چشم فرا كنيد از طاعت خود ديدار منّت وى را، باز رهيد از هستى خود چشيدن دوستى وى را، اين بود كه ابراهيم مى‏ خواست بآنچ گفت:

«اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ».

جعفر صادق (ع) در تفسير اين آيت گفت:

لا تردنى الى مشاهدة الخلّة و لا ترد اولادى الى مشاهدة النبوة

– بار خدايا مرا خلّت دادى، ديده من از ديدن آن بگردان تا نه از خود بينم. و فرزندان مرا نبوت دادى، ايشان را بسته فعل خود و ديدن‏[24] خود مگردان. ابن عطاء گفت ابراهيم را فرمود كه خانه كعبه را بناز ساز، ابراهيم آن بنا را چنانك فرمود ساخت و تمام كرد، آن گه گفت:

«رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا»- بار خدايا بپذير از ما آنچ كرديم، عتاب آمد از حق كه: امرتك ببناء البيت و مننت عليك به و وفقتك له الا تستحيى ان تمنّ و تقول تقبل منّا فنسيت منّتى عليك و ذكرت فعلك و منّتك، از ابراهيم ملاحظه‏اى رفت بآن كرده خويش تا مى‏گفت: «تَقَبَّلْ مِنَّا» فرمان آمد كه اى ابراهيم فعل خود و منّت خود مى بينى در آنچ كردى و نمى‏دانى كه آن توفيق ما بود و منّت ما بود و تخصيص ما بود، ابراهيم (ع) از سياست اين عتاب دعا كرد، گفت: «اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ» بار خدايا ديدن فعل خود و نسبت با خود در راه خلّت ما و نبوت فرزندان صنم است كه راه بر ما مى‏زند، بلطف خود اين صنم از راه ما بردار و هستى ما از پيش بردار و هم چنان منّت خود بر ما مى‏دار. و گفته‏اند[25] ابراهيم رونده‏اى بكمال بود، امّا از حدّ تلوين‏[26] بهيئة تمكين هنوز نرسيده بود، ميان لطف حقّ و فقر نفس خود مانده بود، چون با لطف حقّ نگرستى‏[27] ميدان فضل فراخ ديدى‏[28]، بزبان بسط در حالت انس گفتى‏[29]: «وَ اغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كانَ مِنَ الضَّالِّينَ»، باز بفقر نفس خود نگرستى عرصه‏اى تنگ ديدى و عقبه‏اى خطرناك، بزبان قبض در حالت خوف گفتى: «وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ»، اينست قاعده خوف و رجا اهل‏ شريعت را و قبض و بسط اهل حقيقت را.

«رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ» عالميان را باين آيت طريق توكل و ترك اعتماد بر اسباب در آموخت و باز نمود كه خود را در ظلّ عنايت حق داشتن اوليتر از ظل نعمت وى بر خود خواستن كه در همه حال نعمت تبع عنايتست.

حكايت كنند از سلطان محمود كه وقتى لشگريان خود را مى‏نواخت و هر كسى را خلعتى همى‏داد و مقصود وى همه آن بود كه تا اياز خاص آرزويى كند و خلعتى خواهد، اياز هم چنان كمر بسته و بخدمت بحرمت ايستاده و زبان معارضه بريده و همّت از آن اجناس اموال پرداخته‏[30]، محمود گفت: اى غلام ازين مال و نعمت ترا خود آرزويى نبود؟- اياز خدمت كرد و تواضع نمود گفت: چون تو هستى همه جهان آن منست. شب معراج هر چه خزاين نعمت بود فرا پيش مصطفى (ص) نهادند و فراديس اعلى و جنّات مأوى را درها باز نهادند كه تا سيّد از آن چيزى خواهد و آرزويى كند، سيّد (ص) بگوشه چشم بهيچ باز ننگرست، از جناب كرم ندا آمد كه: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏».

تا دل ز علايقت يگانه نشود   يك تير ترا سوى نشانه نشود
تا هر دو جهانت از ميانه نشود   كشتى بسلامت بكرانه نشود
 

… «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ»- قال ابن عطاء: من انقطع عن الخلق بالكلّية صرف اللَّه اليه وجوه الخلق و جعل مودّته فى صدورهم و محبّته فى قلوبهم.

و ذلك من دعاء الخليل عليه السلام لمّا انقطع باهله عن الخلق و الارقاق و الاسباب دعا لهم فقال: «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ». هر كه يكبارگى با خدمت حق پردازد، عالميان دل با محبّت وى پردازند از بركت دعاء خليل- و بيان اجابت اين دعا آنست كه اللَّه گفت جلّ جلاله: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا» اين دوستى اوّل از حق در پيوندد آن گه بخلق سرايت كند، يك ذرّه جمال محبّت ازلى در ديده موسى كليم (ع) نهادند كه:

«وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي» تا فرعون جان و دل و ديده خود بر شاهد آن ذرّه همى ‏فشاند، شب تا روز جز اين كار نداشتى كه بدست خويش گهواره موسى مى‏ جنبانيدى.

و در خبر مى ‏آيد كه هر آن بنده‏ اى كه سحرگاه بر خيزد و طهارتى بيارد و دو ركعت نماز كند، جبّار عالم محبّت وى بآب افكند و با چشمه‏ هاى دنيا بياميزد تا هر كه از آن آب بمقدار يك قطره مى‏ خورد، دوستى آن بنده بحكم عنايت و محبّت ازلى در دل وى پيدا مى‏ شود.

«وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ»- قال احمد بن خضرويه:

لو اذن لى فى الشّفاعة ما بدأت الّا بظالمى، و لا اغتنم سفرا الّا يكون فيه معى من يوذينى و يظلمنى شوقا منّى لتعرفه اللَّه للمظلومين. يقول تعالى: «لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ» آن ساعت كه مظلوم از دست ظالم برنج آيد و از درد دل و سوز جگر بحق نالد، از آن ناله و سوز وى زلزله در طبقات آسمان افتد و مقرّبان در غلغل آيند، و آن دعاء مظلوم بر مثال شرارات آتش سوى هوا بر شود و تا بحضرت عزّت ذو الجلال هيچيز آن را حجاب نكند و ربّ العالمين گويد: و عزّتى لانصرنّك و لو بعد حين.

مصطفى (ص) گفت:

«اياك و دعوة المظلوم و لو كان كافرا فانه ليس لها دون اللَّه حجاب»

دعاء مظلوم كافر را چنين مى‏ گويد، دعاء مظلوم مسلمان متعبد خود چون بود؟!.

يكى از بزرگان دين حكايت كند كه مردى را ديدم در طواف مى‏ گفت:

من رآنى فلا يظلم احدا، هر كه مرا بيند و حال من باز داند تا بر كس ظلم نكند و ستمكار نبود، گفتم اى جوانمرد در چنين جايگه مثل اين سخن نگويند كه ذكر و ثنا و دعا گويند، گفت اگر قصّه و سر گذشت خود با تو بگويم مرا معذور دارى:

مردى بودم از متنعمان بصره، روزگار بغفلت و بيهوده بسر آورده و نفس خود بر پى هوا و شهوت داشته، ناكردنى در شرع مى‏ كردم و كردنى فرو مى‏ گذاشتم، بجهل و ظلم سر در نهاده و از بطش و قهر حق ناآگاه بوده، تا روزى بر كنار شط بر صيادى رسيدم كه ماهيى بزرگ صيد كرده بود، آن ماهى بقهر و ظلم از وى بستدم و از سوز دل و دعاى وى نينديشيدم، چون بخانه باز آمدم آن ماهى بريان كردم و خوردم، ناگاه كف دست من سياه شد، طبيب را خواندم تا معالجت كند، طبيب گفت اگر اين كف دست از خود جدا نكنى سرايت كند و هلاك تن تو در آن بود، كف از خود جدا كردم بالاى كف تا بباز و سياه شد، آن نيز از خود جدا كردم هنوز مى‏ افزود، آخر از سر آن درد و رنج در خواب شدم، گوينده ‏اى بانگ بر من زد كه: الحق الصيّاد و الّا هلك بدنك كلّه، گفت از خواب در آمدم، مرا در محفّه ‏اى نشاندند و بكنار شط بردند همانجاى كه صيّاد را ديده بودم، بپاى وى در افتادم و عذر همى‏ خواستم، صياد چون مرا چنان ديد گفت: برداريد او را كه اين نه كرده منست و نه گشايش اين بند بدست منست، مرا برداشتند و بمحلّتى ديگر بردند، عريشى را ديدم از چوب و برگ خرما فراهم نهاده و در درون آن دختركى بود بحدّ پانزده ساله در نماز ايستاده، چون مرا بديد نماز خود كوتاه كرد تا سلام باز داد، آن گه گفت: يا ابه مالك، أ لك حاجة؟- اى پدر ترا چه بوده و چه رسيده؟ پدر قصّه من با وى بگفت كه اين آن مرد است كه دى بر ما ستم كرد و اكنون مى‏ بينى حال وى و رنج تن وى، آن دخترك روى سوى آسمان كرد و گفت: يا مولاى ما عرفتك عجولا فكيف عجلت عليه بجاهى عليك الّا رددت عليه ذراعه، فما استتمت كلامها حتّى ردّ اللَّه جلّ جلاله علىّ ذراعى.

«هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ» اين آيت از جوامع قرآنست كه مصطفى (ص) گفته:

«اوتيت جوامع الكلم»

و در قرآن ازين نمط بسيارست، هر آيتى از آن بجاى كتابى است كه اگر از آسمان بر اين امّت جز از آن نيامدى‏[31] ايشان را در آن غناء وافى بودى‏[32] و در دين ايشان را تمام بودى‏[33]، نبينى درين يك آيت كه چون جمع كرد در آن همه انواع علوم و اركان دين و وجوه شريعت و انواع حكمت و ابواب حقيقت، هم قرآن را مدحست و هم شريعت را، هم وعظ را پيغامست و هم تهنيت را، هم رحمت را بسط است و هم حجّت را، اوّل چه گفت: «هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ»،

اين ستايش قرآنست و تصديق قصّه آن و برداشت قدر آن و تعظيم منّت بدان و جهانيان را تهنيت بدان و باز نمودنست كه از مردم در آن چيز نيست‏[34]، آفريده و كرده نيست، بلكه بلاغست رسيده بمردمان، كلامى پاك و پيغامى درست از خداى جهان، «وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ» درين كلمت باز الزام حجّتست بر دشمنان و بناء همه تهديد هاست كه در قرآن و همه حدّها كه در گردن سلطان و همه نهى منكرها كه واجبست بر مؤمنان، «وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ» اين باز دليلست كه ايمان سمعى است كه توحيد در بلاغ بست سمعى است، پيغام شنيدنى است. اهل سنّت ازينجا گفتند دين ما مسموع است نه معقول، كه ايمان را مسموع مايه است و عقل آن را پيرايه است. ديگر هر آيت كه در قرآنست كه در آن ذكر نامى است از نامهاى اللَّه يا صفتى از صفتهاى وى يا اشارتى فرا ذات وى يا كلمه‏اى از مدح وى و هر چه در عالم پيداست از آيات و رايات قدرت وى، صنايع و عجايب فطرت وى آن همه در تحت اين شود كه: «وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ» پس اين كلمه خزينه ايست علم توحيد را و قاعده ايست اصول دين را، آن گه گفت: «وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ» تا پند گيرند عاقلان و يادگار ستانند زيرك دلان كه زيركان و هشياران را بنزديك اللَّه مقدارست و نازيرك بر آفريدگار خوارست، همانست كه جاى ديگر گفت: «وَ ما يَتَذَكَّرُ إِلَّا مَنْ يُنِيبُ». از اللَّه او پند پذيرد كه دل با وى دارد، از اللَّه او شرم دارد كه از نظر وى خبر دارد، با اللَّه او گرايد كه حاجت خود بوى داند، بر اللَّه مهر او نهد كه وى را شناسد و نظر وى پيش چشم خويش دارد.

______________________________

كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏5، ص: 287

[1] ( 1)- نسخه ج: فرا پذير.

[2] ( 1)- نسخه الف: ميخوريد پيش ما

[3] ( 2)- نسخه الف: نشستند.

[4] ( 3)- نسخه الف: خو.

[5] ( 4)- نسخه الف: با كوه.

[6] ( 5)- نسخه ج: گنديده.

[7] ( 1)- ظاهرا:« در ياد دارند و پند گيرند»

[8] ( 2)- نسخه الف: بو جهل لعين.

[9] ( 1)- نسخه الف: چند

[10] ( 1)- نسخه الف: نمى‏شود.

[11] ( 2)- نسخه الف: بيكبار.

[12] ( 1)- نسخه ج: پى او.

[13] ( 1)- نسخه ج: و نشست مرغان بر آن دليل.

[14] ( 1)- نسخه ج: تا بوى

[15] ( 1)- در نسخ الف و ج: كيف اهلكناهم.

[16] ( 1)- نسخه ج: در آن تابوت.

[17] ( 2)- نسور جمع نسر: كركس.

[18] ( 3)- نسخه الف: زمين دارد.

[19] ( 1)- نسخه الف: بگشاى و بنگر.

[20] ( 2)- نسخه الف: آلوده شود.

[21] ( 3)- نسخه الف: از بالاى هوا بسوى.

[22] ( 4)- نسخه الف: نمرود لعين.

[23] ( 1)- ملساء: نرم و صاف و هموار.

[24] ( 1)- نسخه الف: ديده.

[25] ( 2)- نسخه الف: گويند.

[26] ( 3)- نسخه الف: تكوين.

[27] ( 4)- نسخه الف: نگرستيد.

[28] ( 5)- نسخه الف: ديد.

[29] ( 6)- نسخه الف: گفت.

[30] ( 1)- نسخه ج: برداشته.

[31] ( 1)- نسخه الف: جدا زان نيامديد.

[32] ( 2، 3)- نسخه الف: بوديد.

[33] ( 2، 3)- نسخه الف: بوديد.

[34] ( 1)- نسخه الف: خير نيست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=