كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره النساء – آیه ۴8-51
10- النوبة الاولى
(4/ 57- 48)
قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ خداى نيامرزد كه انباز گيرند با وى، وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ و ميآمرزد هر چه فرود از آنست، لِمَنْ يَشاءُ آن را كه خواهد، وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ و هر كه انباز گيرد با خداى، فَقَدِ افْتَرى إِثْماً عَظِيماً (48) او دروغى ساخت و بر خود بزهاى نهاد بزرگ.
أَ لَمْ تَرَ نبينى و ننگرى؟ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ بايشان كه خود را بىعيب و پاك مينمايند، بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ بلكه خداى من بىعيب كند، و بىعيبى باز نمايد آن را كه خواهد، وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا (49) و ايشان را بفتيلى از جرم كس بنگيرند.
انْظُرْ در نگر، كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ كه چون دروغ مينهند و ميسازند بر خداى! وَ كَفى بِهِ إِثْماً مُبِيناً (50) و دروغ ساختن بر خداى، بسنده بزهايست و آشكارا.
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نبينى و ننگرى بايشان كه دادند ايشان را؟
نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ بهرهاى از تورات، يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ ميگروند به جبت و طاغوت، وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا و ميگويند ايشان را كه كافر شدند، هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا (51) كه اينان براهتراند و راست حكمتراند از گرويدگان.
أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ ايشانند كه اللَّه لعنت كرد بر ايشان، وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ و هر كه خداى بر وى لعنت كرد، فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً (52) وى را هرگز يارى نيابى.
أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ يا ايشان را بهرهايست از پادشاهى، فَإِذاً اگر بودى ايشان را پادشاهى، لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً (53) مردمان را نقيرى ندهنديد[1] از حق خويش.
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ يا مىحسد برند بر مردمان، عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ بر آنچه خداى داد ايشان را از فضل خود، فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ پيش از وى آل ابراهيم را داديم، الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ نامه و دانش و پيغام، وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً (54) و ايشان را ملكى عظيم داديم.
فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ كس بود از ايشان كه ايمان آورد بوى، وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ و كس بود از ايشان كه برگشت از وى، وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً (55) و دوزخ ناگرويدگان را بسنده است.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا ايشان كه كافر شدند بسخنان ما، سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً ايشان را برسانيم بآتش، كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ هر گه كه بپزد پوستهاى[2] ايشان در آن، بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها ديگر دهيم ايشان را پوستهايى جز از آن، لِيَذُوقُوا الْعَذابَ تا جاويد بپوستهاى نو عذابهاى نو ميچشند، إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً حَكِيماً (56) كه اللَّه تواناييست دانا هميشه اى.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و ايشان كه بگرويدند و نيكيها كردند، سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ در آريم ايشان را در بهشتهايى، تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُكه ميرود زير درختان آن جويهاى روان، خالِدِينَ فِيها أَبَداً جاويدان در آن هميشهاى، لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ ايشان را است در آن جفتانى از زنان، مُطَهَّرَةٌ زنانى پاك كرده بىعوار و بىعيب، وَ نُدْخِلُهُمْ و در آريم ايشان را، ظِلًّا ظَلِيلًا (57) در سايه خنك.
النوبة الثانية
قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ الآية- كلبى گفت: اين آيت در شأن وحشى بن حرب و اصحاب وى فرو آمد. چون حمزه را بكشتند، و به مكه بازگشتند، پشيمان شدند بآنچه كردند. فراهم آمدند، و نامهاى نبشتند بر رسول خدا (ص) كه: چنين كارى بدست ما رفت، و ما از آن پشيمان شديم، و خواستيم كه در اسلام آئيم، لكن از تو شنيده بوديم به مكه، كه اين آيت ميخواندى: وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ، اگر مسلمان كسى است كه شرك و قتل و زنا در بار وى نبود، پس ما اين همه دربار داريم و كردهايم، اگر نه اين آيت بودى ما اتّباع تو كردمانى و باسلام در آمديمى.
پس اين آيت فرو آمد كه: إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً. رسول خدا اين آيت به وحشى و اصحاب وى فرستاد، تا برخواندند. ايشان گفتند: اين شرط دشخوار است كه اللَّه گفت: وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً. ترسيم كه عمل صالح از ما نيايد، آن گه از اهل اين آيت نباشيم. ربّ العالمين در تخفيف بيفزود، و اين آيت فرستاد: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ. رسول خدا (ص) اين آيت بايشان فرستاد، و بر خواندند و گفتند: ترسيم كه از اهل مشيّت نباشيم، يعنى كه اللَّه ميگويد فرود از شرك، گناه آن كس آمرزيم كه خود خواهيم.
ترسيم كه ما از ايشان نباشيم كه اللَّه خواهد كه ايشان را بيامرزد. ربّ العالمين در كرم بيفزود و اين آيت اميدوار بايشان فرو فرستاد: قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً. وحشى و اصحاب وى چون اين آيت برخواندند، برسول خدا شدند، و مسلمان گشتند. رسول خدا (ص) اسلام از ايشان بپذيرفت.
آن گه گفت:«يا وحشى! أخبرنى كيف قتلت حمزة»؟
وحشى قتل حمزه با وى بگفت. رسول خدا دلتنگ شد، گفت:«غيّب وجهك عنّى»
روى از من بپوش، و با من منشين. وحشى بعد از آن به شام رفت، و آنجا ميبود تا از دنيا بيرون شد.
ابن عمر گفت: در عهد رسول خدا (ص) چون يكى از دنيا برفتى از ياران وى بر كبيره، ما گواهى ميداديم كه وى از اهل آتش است تا آن روز كه اين آيت آمد:وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ. زان پس كه اين آيت فرو آمد آن نگفتيم، و كس را بر كبيره گواهى بآتش نداديم. و فى ذلك ما
روى جابر بن عبد اللَّه قال قال رسول اللَّه (ص): «لا تزال المغفرة تحلّ بالعبد ما لم يقع الحجاب». قيل: يا رسول اللَّه و ما وقوع الحجاب؟
قال: «الا شراك باللَّه عزّ و جلّ»، ثمّ قرأ: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ الآية.
وفى رواية ابن عمر. قال قال رسول اللَّه (ص): «من لقى اللَّه عزّ و جلّ لا يشرك به شيئا دخل الجنّة و لم تضرّه معه خطيئة، كما لو لقيه يشرك به شيئا دخل النّار و لم تنفعه حسنة».
على (ع) گفت: در همه قرآن آيتى ازين اميدوارتر نيست كه إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ الآية. معنى آنست كه اللَّه تعالى شرك نيامرزد، يعنى كسى را نيامرزد كه كه در شرك و كفر بميرد، امّا كسى كه از شرك توبه كند، و در اسلام بميرد، در تحت اين آيت نشود، كه جاى ديگر گفت: قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ..
و معنى يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ آنست كه: فرود از شرك، گناهان اهل توحيد هر چه خواهد آن را كه خواهد بيامرزد، پيش از توبت. امّا كسى كه توبت كند از گناهان، و بر توبت بميرد، خود در تحت اين آيت نشود، كه جايى ديگر از بهر وى گفته است: وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً.
و گفته اند: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ ردّ است بر معتزله، و بر قومى خوارج كه ميگويند: هر كه بر كبائر بميرد توبه ناكرده، جاويد در آتش بماند، و ميگويند ميان ايمان و شرك منزلى ديگر نيست، و ضدّ ايمان شرك ميپندارد، يعنى كه هر چه نه ايمان، همه شركست نه گناه، تا آن حدّ كه قومى از ايشان صغائر و كبائر همه كفر شمرند، و بنده را بگناه صغيره كافر دانند. ربّ العالمين در اين آيت بر ايشان ردّ ميكند، و دروغ زن ميگرداند، كه فرق ميكند ميان شرك و ميان گناه. مغفرت در شرك مىنيارد، و در گناه ميآرد. اگر آنست كه گناهها همه شرك و كفر است، پس در إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ سخن بريده گشت، و همه نافرمانيها در زير اين شد، وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ بر چه حمل كنند؟ كه هيچ محمل نماند! معلوم گشت كه سخن ايشان فاسد است، معتقد ايشان باطل.
وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى إِثْماً عَظِيماً- اى اختلق ذنبا غير مغفور.
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ- اين آيات تا كانَ عَزِيزاً حَكِيماً همه در شأن جهودان است. و تزكيت نفس كه ميكردند آن بود كه گاهى مىگفتند:
نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ، و گاه طفلكان خويش را بر مصطفى (ص) ميبردند و ميگفتند:اى محمد ايشان را هيچ گناهى هست؟ رسول خدا (ص) گفتى: نه، پس ايشان ميگفتند: ما نيز همچون ايشانيم. هر آن گناه كه بروزكنيم اندر شب ما را آن گناه بيامرزند،وهر گناه كه اندر شب كنيم اندر روزبيامرزند. ربّ العالمين گفت: يا محمد ننگرى اين جهودان كه خود را بى عيب و پاك مينمايند، يعنى بدروغ. بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ نه چنانست كه ايشان ميگويند، كه اللَّه بى عيب كند، و بى عيبى باز نمايد آن كس را كه خواهد.
آن گه گفت: وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا يعنى كه اگر خويشتن را به بى عيبى نستايند گناه كسى ايشان را نيالايد، و ايشان را باندازه فتيلى از جرم كس نگيرند. فتيل، النّواة، هو القشرة الرّقيقة الّتى حولها، و قيل هو ما فتلته بين اصبعيك من وسخ و عرق. آن گه گفت يا محمد! انْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ در نگر كه چون دروغ بر اللَّه مي سازند، بآنكه مي گويند: گناه ما آمرزيده است، و ما پسران و دوستان اللَّهايم. و گفتهاند: دروغ كه بر اللَّه مي ساختند آن بود كه دروغها مي گفتند، و آن را از تورات مىحكايت كردند. وَ كَفى بِهِ إِثْماً مُبِيناً- اى كفى بما قالوا اثما مبينا.
أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ- اقوال مفسّران مختلف است در معنى جبت و طاغوت. عكرمة گفت: نام دو صنماند كه در ميان مشركان معروف بودند، و آن را عبادت ميكردند، ضحاك گفت: جبت اينجا حيى اخطب است و طاغوت كعب اشرف. هر دو حاكمان جهودان بودند و سران ايشان. قومى گفتند: جبت نام بتان است و طاغوت نام سدنه بتان. و سدنه خدمتكاران و تيمارداران باشند. و گفته اند: جبت نامى است كهانت را، و طاغوت نامى است هر چه را بپرستند جز از خدا. و گفتهاند هر چه اللَّه تعالى آن را حرام كرد آن را جبت گويند، و به قال النّبيّ (ص): «العيافة و الطّرق و الطّيرة من الجبت».
العيافة زجر الطّير، و الطّرق الضّرب بالحصى، و هو ضرب من الكهانة. قال الشاعر:
| لعمرك ما تدرى الطّوارق بالحصى | و لا زاجرات الطّير ما اللَّه صانع |
امّا سبب نزول اين آيت آن بود كه: كعب اشرف بعد از واقعه احد به مكه شد، با هفتاد سوار از جهودان بقصد آنكه تا با مشركان قريش دست يكى دارد، و قتال رسول خداى را تدبير سازند. كعب چون در مكه شد بخانه بو سفيان فرو آمد.
بو سفيان او را گرامى داشت، و ترحيب و تقريب كرد، و آن جهودان كه با وى بودند هر يكى را بسرايى فرو آورد. آن گه بو سفيان را گفت كه: سى مرد از ما و سى مرد از شما بايد تا بخانه كعبه رويم، و آنجا عهد كنيم، و پيمان گيريم، كه در قتال محمد بكوشيم چندان كه توانيم، و فترتى در خود نياريم تا وى را برداريم.
بوسفيان واصحاب وى كعب اشرف را گفتند و حيى اخطب با وى كه: ما بر شما آمن[3] نباشيم بآنچه مى گوييد؟ نبايد كه اين مكر ميسازيد بر ما؟ اگر ميخواهيد كه شما را بآنچه گفتيد استوار داريم، اين دو بت را سجود بريد، و بايشان ايمان آريد، و آن دو بت جبت وطاغوت بودند. ايشان مر آن بتان را سجود بردند، و ايشان را پرستيدند. اينست كه ربّ العالمين گفت: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ. ميگويد: نه بينى اى محمد اين علما و حاكمان جهودان را كه به جبت و طاغوت ايمان ميآرند؟ و ايشان را سجود ميبرند؟
پس بو سفيان، كعب را گفت كه: تو مردى از اهل كتاب خدايى، و تورات خواندهاى و دانستهاى، و ما امّيان عربايم، چون مىبينى كار محمد؟ دين وى بهتر است يا دين ما؟ راه وى بحق نزديكتر است يا راه ما؟ كعب گفت: با من بگوئيد كه دين شما و راه شما چيست؟ بوسفيان گفت: ما قومى مهمان داران و مهمان دوستانيم، بروز مهمانى شتران فربه كشيم، و مهمان را گرامى داريم، و حاجيان را سقّايى كنيم، و اسيران را باز خريم، و رحم بپيونديم، و خانه كعبه را عمارت كنيم، و گرد آن طواف كنيم، و اهل حرم خدا مائيم، و بر دين پدران خويش بمانده ايم، و محمد دين پدران خويش بگذاشته است، و دين نو آورده است، حرم بگذاشته است، و ما را ميفرمايد كه بر پى من رويد. كعب گفت: انتم و اللَّه اهدى سبيلا ممّا عليه محمد، و اللَّه كه شما بر راه تريد از محمد، و دين شما نيكوتر است از دين وى. اينست كه اللَّه گفت: وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا يعنى لأبى سفيان و اصحابه، هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا بمحمّد، و هم اصحابه.
أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ- يعنى كعبا و اصحابه. ميگويد: كعب و اصحاب وى كه اين سخن ميگويند، اللَّه بر ايشان لعنت كرد. وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً اى: من يباعد اللَّه من رحمته فهو مخذول فى دعواه، و مغلوب فى حجّته.
و اليهود ابين خذلانا فى أنّهم غلبوا من جميع سائر الاديان، لأنّهم كانوا اكثر عنادا لأهل الاسلام، و انّهم كتموا الحقّ و هم يعلمونه. پس چون آن عهد و ميثاق ميان كعب اشرف و ابوسفيان برفت، و بر وقت آن كار وعدهاى نهادند، كعب به مدينه باز رفت، و در سراى خويش آرام گرفت. رسول خدا محمد بن مسلمة الانصارى و ثابت بن معاذ و جماعتى بفرستاد پنهان تا كعب اشرف را بكشتند.
محمد بن مسلمه گفت:يا رسول اللَّه دستورى باشد تا در پيش وى هر چه خواهيم گوئيم؟ يعنى بر سبيل خدعت؟
رسول ايشان را دستورى داد. ايشان رفتند تا پيش كعب، و ضجرى نمودند از رسول خدا، گفتند: چند بلا كه ما كشيديم از دست محمد! و ضجر گشتيم! واز معيشت خويش بازمانديم! چه بود كه تو ما را چند وسق خرما با وام دهى؟ تا ما از محمد بگريزيم، و طلب معيشت خويش كنيم. كعب بخنديد، گفت: اكنون او را بشناختيد، ودروغ وى بدانستيد! آن گه گفت: شما اگر از من چيزى ميخواهيد زنان و پسران را پيش من بگرو بنشانيد. ايشان گفتند ما شرم داريم كه زنان را بگروبنشانيم، و و نيزمردى بس با شكوه و وقارى، و زشت بود ترا كه زنان را بگو گيرى، و پسران رانيز نتوانيم بگرو كردن، كه آن گه عرب زبان در ايشان نهند، كه شما را بوسقى خرما بگرو كردند، و ايشان را از آن تشوير بود.
كعب گفت: اكنون هر چه خواهيد بگرو بنهيد. ايشان گفتند: شمشيرهاى خويش بنهيم، و بروز نتوانيم آوردن، كه اصحاب محمد بدانند، بشب آريم. چون شب در آمد ايشان شمشيرها برداشتند، و بردند. كعب بر آن غرفه بخلوتگاه نشسته بود، و دختر عمّ خويش را نو بزنى كرده بود، و عروس بود، و آن دختر عمّ كاهنه بود. چون كعب برخاست تا بزير شود، آن كاهنه زن وى گفت: زينهار مشو كه من بوى خون از تو مي شنوم. كعب گفت: دور از بر من! بازگير دست از دامن من! كيست كه مرا خواهد كشت؟
اينان كه آمده اند محمد مسلمه برادر همشير منست، و ثابت معاذ همسايه و دوست من! اگر خفته باشم مرا بيدار نكنند. از آن غرفه بزير آمد، و بوى مشك بيالوده، كه از بر عروس برخاسته بود. مسلمانان چون آن بوى خوش شنيدند، گفتند:واها لهذه الرّيح الطّيبة، دير است تا ما در آرزوى چنين بوئيم، فراز آى تا حظّى بر گيريم، و دستى بسرت فرو آريم.وى فرازشد، وايشان دروى آويختند، و شمشيرزدند،وآن دشمن خدا و رسول را بكشتند، ورسول خدا (ص) با ايشان گفته بود كه: چون او را كشته باشيد تكبير كنيد چنان كه من بشنوم، تا من نيز با شما تكبير كنم.
رسول خدا (ص) آن شب با جماعتى از ياران از مسجد بگورستان بقيع ميشد، و از بقيع تا مسجد ميآيد، و بآسمان نظر ميكرد كه تا خود آواز تكبير شنود، و ياران كه با وى بودند از آن قصه بىخبر بودند، تا آن ساعت كه تكبير شنيدند، و رسول خدا (ص) تكبير كرد، پس معلوم گشت ايشان را كه كعب را كشتند. و آن ساعت كه زخم كردند سر شمشير بپاى ثابت معاذ رسيد، و گوشت و استخوان همه بريده گشت.
رسول خداى كه آن بديد، با هم نهاد، و دعا كرد خداى تعالى وى را شفا داد، و بحال صحّت باز شد.چون كعب را كشته بودند، ديگر روز بامداد رسول خدا (ص) فرمود تا ياران همه سلاح در پوشيدند، و بجنگ جهودان شدند. و ايشان جمعى عظيم بودند از قبيله نضير، و ايشان را در آن خانها حصار ميدادند. پس جهودان چون دانستند كه ايشان را از مدينه بيرون خواهند كرد، خانهاى خويش بدست خويش خراب ميكردند، يعنى كه تا مسلمانان در آن ننشينند، و مالهاى خويش بفنا ميبردند، و درختان خرما ميبريدند، كه تا مسلمانان را نبود. آخر ايشان را بيرون كرد و به شام فرستاد، و ذلك فى قوله تعالى: هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ الآيات.
أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ- ميم صلت است، و تقدير سخن آنست كه أ لهم نصيب من الملك، و اين بر جهت انكار گفت. معنى آنست كه: جهودان را از ملك نصيبى نيست، و اين را دو تفسير گفتهاند: يكى آنكه ملك، نبوّت است و شرف دين، و جهودان را از آن بهره نيست. ديگر تفسير آنست كه ايشان را هرگز در زمين پادشاهى و فرمانروايى نبوده است. فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً- ميگويد: اگر ايشان را در زمين پادشاهى و فرمانروايى بودى از بيت المال هيچ خداوند حق را از مردمان، مقدار نقيرى بندادندى! و اين ذمّ ايشانست در بخل و حسد و قلّة الخير كه در ايشانست.نقير آن گواست كه بر پشت استه[4] خرما است، و درخت خرما از آن رويد.
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ- ناس اينجا مصطفى (ص) است و نژاد وى. از اسماعيل و آل ابراهيم درين آيت فرزندان يعقوب و نژاد اسحاق را ميخواهد. اين جهودان حسد ميبردند بر رسول خدا (ص) و نژاد اسماعيل، بآنچه اللَّه ايشان را داد از كتاب و نبوّت. ربّ العزّة گفت: ايشان باين حسد ميبرند.
و فرزندان يعقوب و نژاد اسحاق را همه نامه داديم، و دانش و پيغامبرى، و ايشان را ملكى عظيم داديم، ملك بزرگوار، با دين و علم، و مدّت دراز: در سبط لاوى نبوّت، و در سبط يهودا ملك. و گفته اند: جهودان بر مصطفى (ص) حسد بردند بآنچه اللَّه تعالى وى را مباح كرده بود از زنان، گفتند: اگر پيغامبرى بودى رغبت بزنان نكردى، و از ايشان بسيار نخواستى. ربّ العزّة بجواب ايشان گفت كه: وى از آل ابراهيم است، و شما خود اقرار ميدهيد كه در آل ابراهيم پيغامبران بودند كه ايشان زنان بسيار داشتند. داود را نود و نه بود، و سليمان را هفتصد حرّه بود و سيصد سريّت.
پس چرا حسد بريد بآنچه بوى داديم؟ و بطعن مى بازگوئيد؟ و آنچه سليمان و داود را داديم از ملك عظيم و زنان بسيار مى باز نگوئيد؟ و انكار مى ننمائيد؟ يعنى كه اين جز از حسد نيست كه شما را برين سخن ميدارد.
فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ- اين «ها» با اللَّه ميشود، و با ابراهيم ميشود، و با محمد ميشود. وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً- اى: كفى بسعير جهنّم عذابا لمن لا يؤمن.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً- اين باز در شأن جهودانست، در بيان مستقرّ ايشان در آن جهان، و رسيدن ايشان بعذاب جاودان. كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ- عمر خطاب گفت: شنيدم از رسول خدا (ص) كه ميگفت: در ساعتى صد بار تبديل كنند. حسن گفت: هر روز هفتاد بار سوخته شوند، يعنى كه هر بار كه سوخته شوند فرمان آيد كه: چنان كه بودى بآن باز شو، تا ديگر باره ميسوزى! پوست نو ميشود پياپى، تا عذاب نو ميشود پياپى.
وصحّ فى الخبر: انّ غلظ جلد الكافر اثنان و اربعون ذراعا، و انّ ضر سه مثل احد، و انّ مجلسه من جهنّم ما بين مكة و المدينة، و ما بين منكبى الكافر فى النّار مسيرة ثلاثة ايّام للرّاكب.
اگر كسى گويد بر تعنّت كه: آن پوست نو كه ميآفريند عاصى نيست، چونست كه وى را عذاب ميكنند؟ جواب وى آنست كه همان پوست سوخته مى نو كند، و باز آرد نه پوستى ديگر، چون قادر است كه آن پوست كه در خاك مىبريزد، پس همان نو ميكند، و باز مىآفريند، قادر است كه آن پوست در آتش بسوزد، پس بقدرت همان نو كند، و بازآفريند. پس نه تبدّل در اصل آمد، كه تغيّر در حال آمد. و بناء اين قاعده بر آنست كه غير بر دو معنى استعمال كنند: بر معنى تضادّ و تنافى، و بر معنى تغيّر و تبدّل. و معنى تضاد و تنافى آنست كه گويند: اللّيل غير النهار و الذّكر غير الأنثى. و معنى تغيّر و تبدّل آنست كه ربّ العزّة گفت: يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ، و هى تلك الأرض بعينها، غير انّها بدّلت جبالها و أنهارها و أشجارها. و بعرف و عادت كسى را بينى تندرست، پس او را بينى نزار و ضعيف. چون از وى پرسى گويد: انا غير الّذى عهدت، من نه آنم كه تو ديدى! و او همانست، لكن حالش متغيّر گشت؛ و فى معناه انشد:
| فما النّاس بالنّاس الّذى قد عهدتهم | و لا الدّار بالدّار الّتى كنت اعرف |
سدى گفت: تأويل اين آيت آنست كه چون پوست كافر سوخته شود، و عذاب آن بچشد، هم از آن گوشت كافر كه عصيان در آن رفته باشد، پوستى ديگر بيرون آرد تا ميسوزد. پس هر پوست كه سوزد از آن بود كه عصيان در آن رفته باشد.
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً- اى قويّا، لا يغلبه شىء حَكِيماً- فيما دبّر و قدّر.
ثمّ اخبر بمستقرّ المؤمنين، فقال: وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ- يعنى البساتين، تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً- لا يموتون،و ما هم منها بمخرجين، لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ لا يبلن و لا يتغوّطن و لا يمتخطن و لا يبصقن و لا يحضن و لا يشبن و لا يلدن و لا يمنين. معنى آيت آنست كه مؤمنان و دوستان خدا كه در دنيا كارهاى نيك كردند، و ايمان بپايان بردند، درآريم ايشان را فردا در آن بهشتهاى جاودان، و آن ناز و نعيم بيكران، با جفتهاى پاكيزه از هر فضول و هر آلايش، برنگ مرواريد، و صفاء ياقوت آفريده، گيسوان دارند بمشك اذفر بيالوده، و بجواهر بياراسته، بنغمتى خوش اين آواز بر داده كه: نحن الخالدات فلا نموت ابدا، نحن الجوارى الحسان، ازواج اقوام كرام، طوبى لمن كنّا له و كان لنا. قال يحيى بن كثير: اذا سبّحت المرأة من الحور العين لم تبق فى الجنّة شجرة الا ورّدت. و در خبر است كه يكى از حور گويد شوهر خويش را كه: يا ولىّ اللَّه! در آن مجلسهاى ذكر، و مجمعهاى خير كه تو نشستى در دنيا، و مرا از اللَّه مىبخواستى، من بر تو مشرف بودم، و از آن خواستن تو در ناز و طرب بودم، كه من از تو مشتاقتر بودم. بخدايى كه مرا بتو گرامى كرد، و ترا بمن گرامى كرد، كه هر بار كه تو مرا از حق بخواستى هفتاد بار من ترا ازو بخواستم، فالحمد للَّه الّذى اكرمنى بك، و أكرمك بى. آن گه در روى خويش خندد، وز آن خنديدن وى نورى تابد، كه روشنايى آن بهمه غرفه بهشت برسد.
وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلًّا ظَلِيلًا- بعضى مفسّران گفتند كه: اين ظلّ ظليل در موقف عرصات قيامت است. و بعضى گفتند: ظلّ ممدود است در بهشت. اگر گوئيم در موقف است احتمال كند كه مصطفى (ص) اشارت بآن كرده و گفته:
«سبعة يظلّهم اللَّه تحت ظلّه يوم لا ظلّ الّا ظلّه: امام عادل، او حكم عدل، و فتى نشأ فى عبادة اللَّه تعالى، و رجل طلبته امرأة ذات جمال و حسب، فقال: انّى اخاف اللَّه، و رجل قلبه فى المسجد اذا خرج منه، حتّى يرجع اليه، و رجل ذكر اللَّه خاليا، ففاضت عيناه من خشية اللَّه عزّ و جلّ، و رجل تصدّق بصدقة فكان يخفيها عن شماله، و رجلان تحابّا، فاجتمعا على حبّ اللَّه تعالى، و تفرّقا على حبّه».
و اگر گوئيم در بهشت است، آنست كه ربّ العزّة گفت:
وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ سايه كشيده، نه تابستانى، نه زمستانى، نه باد گرم، نه باد سرد، نه آفتاب، نه زمهرير، راست چون روز نو بهار، همه بنفشه زار و گلزار، نسيم خوش، و جفت نيكو و تندرست، و مرد جوان، و جان شاد و دل خرم.
روى ابو هريرة قال قال رسول اللَّه (ص): «اوّل زمرة تدخل من امّتى الجنّة، على صورة القمر ليلة البدر، ثمّ الّذين يلونهم على اشدّ نجم فى السّماء اضاءة. ثمّ هم بعد ذلك على منازل لا يتغوّطون و لا يبولون و لا يمتخطون و لا يبزقون».
وروى: «اذا دخل اهل الجنّة الجنّة نادى مناد: يا اهل الجنّة انّ لكم ان تحيوا، فلا تموتوا ابدا، و انّ لكم ان تشبّوا فلا تهرموا ابدا، و انّ لكم أن تصحّوا فلا تسقموا ابدا، و انّ لكم ان تنعموا فلا تبؤسوا ابدا».
النوبة الثالثة
قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ- شرك عام ديگر است، و شرك خاص ديگر. شرك عام شرك اكبر است، و شرك خاص شرك اصغر.
شرك اكبر آنست كه كردگار عظيم و صانع قديم را جلّ جلاله شريك و انباز گويند، يا او را نظير و همتا دانند، يا بچيزى از خلق وى ماننده كنند، هر كه اين گويد نه خداى را پرستنده است، كه او بت را خواننده است! و بحقيقت از دين هدى بازمانده! اعتقاد درست و دين پاك آنست كه خداى جهانيان، و آفريدگار همگان را پاك و منزّه دانى از جفت و فرزند و انباز، نه خود زاد، و نه كس او را زاد، از حدوث و تغيّر و ولادت آزاد، مقدّس از عيب و عجز و نياز، در صفت پاك، و در صنع زيبا، و در گفت شيرين، و در مهر تمام. در صفت از عيب پاك، و در كرد از لغو پاك، و در گفت از سهو پاك، و در مهر از ريب پاك. خدايى كه از اوهام بيرون، و كس نداند كه چون! خدايى را سزا، و بخدا كارى دانا، وز عيبها جدا، در ذات و صفات بيهمتا. هر كه اين اعتقاد گرفت از شرك اكبر برست، و با اصل ايمان پيوست.
امّا شرك اصغر دو قسم است دو گروه را: مؤمنان را ريا است در عمل، و ترك اخلاص در آن، و عارفان را التفاتست با عمل و طلب خلاص بآن. امّا اثر آن در مؤمنان آنست كه از ايمان ايشان بكاهد، و در يقين ايشان خلل آرد، و در روشنايى بايشان فرو بندد. مصطفى (ص) گفت: سخت ميترسيم بر امّت خويش از شرك كهن.
گفتند: يا رسول اللَّه شرك كهن كدام است؟ گفت: آنكه عمل كند، و در عمل وى ريا بود. شداد اوس گفت: رسول خداى را ديدم كه ميگريست. گفتم: يا رسول اللَّه چرا ميگريى؟ گفت: ميترسم از امّت خويش اگر شرك آرند، نه آن كه بت پرستند، يا آفتاب و ماه پرستند، لكن عبادت بريا كنند، و خلق را با حق در آن عمل انباز كنند،
و اللَّه ميگويد:أنا اغنى الشركاء عن الشرك، فمن عمل عملا اشرك فيه غيرى فأنا عنه برىء، و هو الذى اشرك.
ميگويد: هر كه عملى كرد و ديگرى را با من از آن انباز گرفت، من از انبازان همه بى نيازترم، جمله آن عمل بآن انباز دادم.
امير المؤمنين على (ع) مردى را ديد سر در پيش افكنده، يعنى كه پارساام.
گفت: اى جوانمرد اين پيچ كه در گردن دارى در دل آر، كه خداى در دل مينگرد.
گفت: روز قيامت فرا قرّاء مرائى گويند: نه شما آنيد كه متاع دنيا بشما ارزانتر فروختند؟ نه آنيد كه مردمان بر در سراى شما ايستادند[5]؟ نه آنيد كه ابتداء بر شما سلام ميكردند؟ از جزاء اعمال شما بود كه بشما رسانيديم. امروز شما را حقى نماند. از اينجا است كه بعضى بزرگان دين، باضطرار و افتقار، رفق دوستان مى نپذيرفتند، چنان كه سفيان ثورى رحمة اللَّه عليه چند روز بگذشت كه در خانه وى هيچ طعام نبود. آخر روز مردى دو بدره آورد بنزديك وى، گفت: دانى كه پدرم ترا دوست بود، و در معيشت متورّع بود، اين ميراثى است كه از وى بازماند، و چنان دانم كه حلالست، و در آن هيچ شبهتى نه، چه باشد اگر قبول كنى و مرا بدان شاد كنى؟ سفيان گفت: خداى ترا بدين همّت نيكو ثواب دهد، امّا من قبول نكنم كه آن دوستى ما با پدرت براى خدا بوده است. روا ندارم كه در مقابله آن عوضى ستانم. اين خود درجه متورّعان است، و طريق پارسايان، و برتر ازين درجه عارفان است. و شرك اصغر در حق ايشان آنست كه بعد از اخلاص در طاعت، و صدق در عمل، اگر چشمشان در آن عمل خالص آيد، يا طلب ثواب آن بخاطرشان فراز آيد، يا رستگاى خويش در آن عمل بينند، آن همه در راه دين خويش شرك شمرند، وز آن توبه كنند.
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ- خود را نستايند، و تزكيت مردم نپسندند، و در عمل خويش ننگرند، و روش خويش را وزنى ننهند، و از هر دونى خود را فروتر دانند.
| پرسيد مرا دوست كه آن قوم كه بودند | كز خلق جهان گوى حقيقت بربودند | |
| گفتم: چه نشان پرسى زان قوم كه ايشان | خود را بخود از روى نمودن ننمودند | |
| بر حاشيه دعوى هرگز نگذشتند | در دائره معنى هرگز نغنودند |
| زين نيز عجبتر كه ز بى قدرى و خوارى | نزديك همه خلق چو ترسا و جهودند. |
آرى بر درگاه كريم هر چند خود را ذليلتر دارى، عزيزتر شوى! آن ذلّ تو از دوست نه نوميدى است، كه آن گواه راستى و درستى است.
پير طريقت گفت: الهى! فرياد ازين خوارى خود، كه كس را نديدم بزارى خود! فرياد ازين سوز كه از فوت تو در جان ما، در عالم كس نيست كه ببخشايد بروز و زمان ما. الهى! از حسرت چندان اشك باريدم، كه بآب چشم خويش تخم درد بكاريدم. اگر سعادت ازلى دريابم، اين همه درد پسنديدم، ور ديده من بيكبار بر تو آيد، در آن ديده خود را ناديدم.
بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ- هر كه تزكيت خداى درو رسد نشان وى آنست كه از صحبت آن پراكنده دلان كه در راه جبت و طاغوت فرو شدند باز رهد، و نيز ايشان را بخود راه ندهد، و تا نپندارى كه پرستنده جبت و طاغوت آن بتپرستان بودند و بس! هر كه او با هواء نفس خويش بياراميد، و در بند مراد نفس بماند، او مرد طاغوتست و بنده جبت.
| در خرابات نهاد خود بر آسودست خلق | غمزه بر هم زن يكى تا خلق را بر هم زنى |
پاى بر نفس خود نهادن، و هواء خود را در تحت قهر خود آوردن، بزبان اهل اشارت آن ملك عظيم است كه اللَّه گفت: وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً، و يقال:الملك العظيم هو الاطلاع على اسرار الخلق، و الاشراف على اسرار المملكة، حتى لا يخفى عليه شىء.
ابو عثمان مغربى از اينجا گفت: هر كه حق را اجابت كرد، مملكت وى رااجابت كرد. يعنى كه چون در مملكت چيزى فرا ديد آيد، وى را از آن خبر دهند.
ابن البرقى از بزرگان مشايخ مصر بود، و صاحب فراست بود، وقتى بيمار شد شربتى آب دادند او را. گفت: نخورم كه در مملكت حادثه افتاده است، تا بجاى نيارم كه چه افتاده است نياشامم. سيزده روز نخورد تا خبر آمد كه قرامطه در حرم افتادند، و خلقى را بكشتند، و بسى خرابى كردند.
شيخ الاسلام انصارى گفت: عبوديّت بيش ازين بر نتابد كه بعضى داند و بعضى نه، كه اللَّه ميگويد: فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ.
وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ- همه اللَّه داند و بس. و گفته اند: ملك عظيم معرفت ملك عظيم است. كسى كه او را شناخت ملك دو جهان يافت.
پير طريقت گفت: الهى! چون من كيست كه اين كار را سزيدم؟ اينم بس كه صحبت ترا ارزيدم.
| جز خداوند مفرماى كه خوانند مرا | سزد اين نام كسى را كه غلام تو بود. |
___________________________________
[1] ( 1)- نسخه ج: ندهندى.
[2] ( 2)- نسخه الف: پوستان.
[3] ( 1)- نسخه ج: ايمن.)
[4] ( 1)- استه هسته، در همه نسخ چنين است.)
[5] ( 1)- نسخه الف: بيستادنديد.)
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد دوم