القصص - كشف الاسرار و عدة الأبرار

کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره القصص آیه 22 – 43

2- النوبة الاولى‏

(28/ 43- 22)

قوله تعالى:

وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ‏ چون روى داد موسى به سوى راه مدين‏ قالَ‏ [با خود] گفت:

عَسى‏ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ‏ (23) مگر كه خداوند من راه من باز نمايد [و مرا چاره دهد و كار سازد و حيلت نمايد] بميان راه راست.

وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ‏ چون بآب مدين رسيد

وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ‏ گروهى مردمان يافت بر آن‏

يَسْقُونَ‏ كه [گوسفندان خويش را] آب مى‏دادند

وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ‏ و جز زان مردان دو زن يافت‏

تَذُودانِ‏ كه [گوسفندان خويش را] از آب باز ميراندند

قالَ ما خَطْبُكُما [موسى ايشان را] گفت اين چه كار است كه شما در آنيد؟

قالَتا لا نَسْقِي‏ گفتند «ما گوسفندان خويش‏] را آب ندهيم‏

حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ تا آن گه كه شبانان برگردند، گله ‏هاى خويش برگردانند

وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ (23) و پدر ما پيريست بزاد بزرگ.

فَسَقى‏ لَهُما [موسى گوسفندان‏] ايشان را آب داد،

ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِ‏ آنكه بازگشت و با سايه شد

فَقالَ رَبِ‏ گفت خداوند من:

إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ (24) من خيرى را كه فرو فرستى بر من از خوردنى نيازمندم.

فَجاءَتْهُ إِحْداهُما آمد بموسى يكى از آن دو خواهر

تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ مى‏رفت بشرم‏

قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ‏ گفت پدر من ميخواند ترا

لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا تا پاداش دهد مزد اين آب كه [گوسفندان‏] ما را دادى‏

فَلَمَّا جاءَهُ‏ چون موسى آمد باو

وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ‏ و قصه خود او را باز گفت:

قالَ لا تَخَفْ‏ [موسى را] گفت مترس‏

نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏ (25) از آن گروه ستم‏كاران رستى.

قالَتْ إِحْداهُما از آن دو دختر يكى گفت پدر را

يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ‏ اى پدر من مزدور گير او را

إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ‏ كه بهتر كسى كه مزدور گيرى اينست

‏ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ‏ (26) مردى با نيروى و راست و استوار.

قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ‏ گفت من ميخواهم كه بزنى بتو دهم‏

إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ‏ ازين دو دو دختر خويش يكى

‏ عَلى‏ أَنْ تَأْجُرَنِي‏ بر آنچه مزد مزدورى خويش بكاوين او مرا دهى‏

ثَمانِيَ حِجَجٍ‏ [و آن مزدورى‏] هشت سالست‏

فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً اگر [آن هشت سال‏] ده سال تمام كنى‏

فَمِنْ عِنْدِكَ‏ آن از نزديك تو است

‏ وَ ما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ‏ و [اگر تو رنجه شوى از آن دو سال‏] نخواهم كه رنج آن بر تو نهم‏

سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ‏ (27) آرى اگر خداى خواهد مرا از خوسران نيك يابى.

قالَ ذلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ‏ موسى گفت اين ميان من و ميان تو است

‏ أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ‏ تا از دو كى كدام كى بگزارم

‏ فَلا عُدْوانَ عَلَيَ‏ افزونى جستن نيست بر من‏

وَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ‏ (28) و اللَّه بر آنچه ما گفتيم [گواه است.و اين كار را كه باو مى‏سپاريم‏] كارساز.

فَلَمَّا قَضى‏ مُوسَى الْأَجَلَ‏ چون موسى مدّت مزدورى خويش تمام كرد

وَ سارَ بِأَهْلِهِ‏ و كسهاى خويش برد

آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً از سوى [كوه‏] طور آتشى ديد

قالَ لِأَهْلِهِ‏ اهل خويش را گفت

‏ امْكُثُوا درنگ كنيد

إِنِّي آنَسْتُ ناراً من آتشى ديدم.

لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ تا مگر من شما را خبرى آرم‏

أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ يا پاره آتش‏

لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ‏ (29) تا مگر شما گرم شويد.

فَلَمَّا أَتاها چون آمد موسى بآن آتش‏

نُودِيَ‏ آواز دادند او را

مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ‏ از كران رودبار از سوى راست‏

فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ در آن جايگاه با بركت [و آفرين كرده بر آن‏]

مِنَ الشَّجَرَةِ از آن درخت [سدره‏]

أَنْ يا مُوسى‏ [خواندند] كه يا موسى

‏ إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ‏ (30) من اللّه‏ ام خداوند جهانيان.

وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ‏ و [آواز دادند او را] كه بيوكن عصاى خويش

‏ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ چون عصا را ديد كه مى‏ جنبيد و ميجست‏

كَأَنَّها جَانٌ‏ راست گويى كه آن ماريست

‏ وَلَّى مُدْبِراً. برگشت پشت برگردانيده

‏ وَ لَمْ يُعَقِّبْ‏ و هيچ نپائيد پس آن كه ديد

يا مُوسى‏ أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ‏ [گفتند] يا موسى پيش آى بياو مترس‏

إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ‏ (31) كه تو از وى در امانى‏

اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ‏ دست خويش در جيب خويش كن‏

تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ تا بيرون آيد سپيد بى ‏پيسى‏

وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ‏ و با خويشتن آر بازوى خويشتن از بيم [هر گاه كه ترسى‏]

فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ‏ اين [دست و عصا] هر دو دو برهانند [و دو حجّت‏] از خداوند تو

إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ‏ بفرعون و كسان او

إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ‏ (32) كه ايشان قومى بودند از فرمان‏بردارى بيرون.

قالَ رَبِ‏ موسى گفت خداوند من‏

إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً من ازيشان كسى كشته ‏ام‏

فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ‏ (33) و مى‏ترسم كه مرا بازكشند.

وَ أَخِي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً و برادر من هارون او گشاده سخن‏تر است از من بزبان‏

فَأَرْسِلْهُ مَعِي‏ بفرست او را با من‏

رِدْءاً يُصَدِّقُنِي‏ تا يارى بود، كه مرا گواهى ميدهد

إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ‏ (34) كه من مى‏ترسم كه ايشان مرا دروغ‏زن گيرند.

قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ‏ گفت [آرى‏] سخت كنيم بازوى تو [و بيفزائيم نيروى تو] ببرادر تو و

نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً و حجّتى دهيم شما را و سلطانى،

فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما تا هيچ [بدى‏] بشما نرسد

بِآياتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ‏ (35) شما هر دو و هر كه بر پى شما رود بنشانها و معجزتها [كه داديم شما را] هر جا كه باشيد غالب باشيد، بيش ببرنده و كم آورنده و باز مالنده.

فَلَمَّا جاءَهُمْ مُوسى‏ بِآياتِنا بَيِّناتٍ‏ چون بايشان آمد موسى بپيغامهاى ما و نشانهاى روشن پيدا

قالُوا ما هذا إِلَّا سِحْرٌ مُفْتَرىً‏ گفتند نيست اين مگر جادويى ساخته‏

وَ ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ‏ (36) و نشنيده‏ايم ما اين سخن در روزگارپدران پيشين ما.

وَ قالَ مُوسى‏ رَبِّي أَعْلَمُ‏ [موسى‏] گفت خداوند من داناتر دانا است،

بِمَنْ جاءَ بِالْهُدى‏ مِنْ عِنْدِهِ‏ بآن كس كه پيغام راست آرد از نزديك او بر راه راست‏

وَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ و بآنكس كه سرانجام اين سراى [بنيكويى‏] او راست،

إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ‏ (37) ستمكاران هرگز پيروز نيايند و توان ايشان بنماند.

وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ فرعون گفت اى بزرگان كسان من‏

ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي‏ من شما را جز خويشتن هيچ خدايى ندانم.

فَأَوْقِدْ لِي يا هامانُ عَلَى الطِّينِ‏ آتش افروز مرا اى هامان بر گل [تا خشت پخته شود]

فَاجْعَلْ لِي صَرْحاً و مرا كوشكى ساز بناى آن عالى، طارمى بلند

لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلى‏ إِلهِ مُوسى‏ تا بر روم- مگر مرا ديدار افتد بخداى موسى

‏ وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكاذِبِينَ‏ (38) و من اين موسى را از دروغ‏زنان مى‏پندارم [در آنچه ميگويد كه در آسمان خدائيست‏].

وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِ‏ و گردن كشيد، او و سپاه او در زمين و نيامد او را آن‏

وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ‏ (39) و مى‏پنداشتند كه ايشان با ما نيايند و نيارند.

فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ‏ فرا گرفتيم او را و سپاه او را

فَنَبَذْناهُمْ فِي الْيَمِ‏ و كشتيم ايشان را در دريا

فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمِينَ‏ (40) نگر كه سرانجام آن ستمكاران چون بود.

وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً و ايشان را درين جهان پيشوايان [و مهتران بد] كرديم‏

يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ خلق را با آتش ميخواندند،

وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ‏ (41) و روز رستاخيز كس ايشان را يارى ندهد، و فرياد نرسد،

وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ‏ الدُّنْيا لَعْنَةً و بر پى ايشان پيوستيم در اين جهان نفرين

‏ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ‏ (42) و روز رستاخيز ايشان فرا هلاكت و تباهى دادگانند.

وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ‏ موسى را نامه داديم‏

مِنْ بَعْدِ ما أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الْأُولى‏ پس آن كه قرنهاى پيشين هلاك كرديم‏

بَصائِرَ لِلنَّاسِ‏ حكمها و پيغامهاى روشن مردمان را

وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ‏ (43) و راه نمونى و بخشايشى تا مگر پند پذيرند و وعدهاى من در ياد دارند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ‏ اى- قصد نحو مدين خارجا عن سلطان فرعون، و تلقاء تفعال من لقيت و هو مصدر اتّسع فيه، فاستعمل ظرفا و سَواءَ السَّبِيلِ‏ قصد السّبيل المستوى الى مدين. مقاتل گفت موسى چون از مصر بيامد ترسان و حيران از بيم فرعون هيچ ندانست كه كجا شود و راه نمى‏برد تا جبرئيل آمد و عصا بوى داد آن عصا كه آدم از بهشت آورده بود و او را گفت كه سوى مدين شو بنزديك شعيب.

موسى از آن كه راه نميدانست گفت: عَسى‏ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ‏، كار خود تفويض با اللَّه كرد و براه بردن توفيق ازو خواست تا ربّ العزّة فريشته فرستاد و راه بوى نمود. و گفته ‏اند كسان فرعون در طلب او بر پى وى ايستادند و سه راه بود بمدين: دو در طرف و يكى در ميان. ايشان گفتند با يكديگر تا در راه طرف رويم كه مرد ترسنده و گريزنده در شاهراه ميان نرود.

ايشان در طرف برفتند و نيافتند و موسى در شاهراه هشت شبانروز بماند بى ‏زاد و بى‏ طعام، پاى برهنه و شكم گرسنه، و در آن هشت روز نمى‏ خورد مگر برگ درختان، تا رسيد بمدين. و كان مدين ارضا يسكنها شعيب. كان اتّخذها مديان بن آزر لنفسه مسكنا قبل ذلك، فنسبت اليه. و بين مدين و مصر مسيرة ثمانية ايّام.

وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ‏ الورود اتيان الماء، و ضدّه الصّدور و هو الرجوع عنه.و ماء مدين آبار كان يشرب منها اهلها و يسقون انعامهم و مواشيهم. وَجَدَ عَلَيْهِ‏ اى- على وجه الماء و حوله جماعة كثيرة من النّاس يسقون مواشيهم. وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ‏ اى- من ورائهم و من اسفلهم امرأتين‏ تَذُودانِ‏ اى- تدفعان اغنامهما حتّى لا تختلط بغيرها، اشار الى تنحيهما عن الجماعة للورع و الصّيانة و كراهيّة الاختلاط بالرّجال. و قيل لضعفهما.

موسى بفراست بدانست كه ايشان از ضعف و عجز گوسفندان خود را آب نمى دهند. گفت: ما شأنكما و ما بالكما لا تسقيان مواشيكما مع القوم؟ قالتا لا نمكن من السّقى حتّى يرجع الرّعا من الماء، يصدر بفتح يا و ضمّ دال قرائت ابن عامر و ابو عمرو است، جعلوا الفعل للرّعاء، يعنى- حتّى ينصرف الرّعاء عن السقى. فيخلوا الموضع فنسقى من فضل مائهم. باقى يصدر بضمّ يا و كسر دال خوانند، اى حتّى يصرف الرّعاء مواشيهم عن الماء. و الرّعاء جمع الرّاعى كما تقول صاحب و صحاب و صائم و صيام و تاجر و تجار.

و گفته‏اند موسى چون ايشان را ديد كه بى ‏محرم بيرون آمده بودند بچراگاه انكار كرد بر ايشان و گفت: ما خَطْبُكُما اين چه كار شما است و چه حال شما ايشان عذر خود را و عذر پدر را گفتند: لا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ پدر ما مردى پير ضعيف است، رعى مواشى نتواند و مالى نيست كه مزدور گيرد، و مابضرورت بيرون آمده ‏ايم و گوشه ‏اى گرفته ‏ايم تا اين شبانان بروند و جاى خالى شود آن گه ما گوسفندان خود را آب دهيم. و ابوهم شعيب بن نويب بن مدين بن ابراهيم الخليل. و قال وهب هو يثرون بن اخى شعيب، و كان شعيب قد مات قبل ذلك، بعد ما كفّ بصره. و قيل قبره بين المقام و الزمزم.

موسى چون ايشان را بر ان صفت ديد بر ايشان ببخشود و شفقت كرد.گوسفندان ايشان فراپيش گرفت و بسر چاه برد و بر سر چاه سنگى عظيم بود كه ده مرد با قوّت آن سنگ نمى ‏توانستند برداشت. موسى بتنها آن سنگ برداشت و بيفكند و دلو بخواست او را دلوى دادند كه ده مرد و بروايتى چهل مرد- آن دلو از چاه بر مى ‏كشيدند. موسى تنها آن دلو از چاه بركشيد، و گوسفندان ايشان را آب داد.

روايت كرده ‏اند از عمر كه گفت: لم يستق الّا ذنوبا واحدا حتّى رويت الغنم.

ازينجا گفته ‏اند كه هر پيغامبرى را بچهل مرد نيروى بود. و پيغامبر ما را (ص) بچهل پيغامبر نيروى بود.

فَسَقى‏ لَهُما اى- سقى موسى مواشيهما لاجلهما. ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِ‏ اى- اعرض و جعل ظهره يلى ما كان يليه وجهه. و الظّل- ما لم يقع عليه شعاع الشّمس- و قيل الى ظلّ شجرة و كانت هناك سمرة و قيل الى ظلّ جدار لا سقف له. فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ. قال ابن عباس ما سأله الّا كسرة من خبز، و لم يكن مع موسى شقّ تمرة انّما قال ذلك و خضرة البقل تتراءى فى بطنه من الهزال‏ فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ. مفسران گفتند آن دختران زودتر بخانه بازگشتند آن روز. و پدر گفت چونست كه امروز زودتر آمديد؟ گفتند وجدنا رجلا صالحا رحيما فسقى لنا اغنامنا، مردى پارساى مشفق مهربان بما رسيد و گوسفندان ما را آب داد. پدر گفت چه سخن از وى شنيديد؟ گفتند از وى شنيديم كه مى‏گفت:رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ شعيب گفت نيست او مگر مردى گرسنه محتاج طعام.

آن گه دختر كهين را فرستاد تا او را بخواند نام وى صفورا- هى الّتى تزوّجها موسى. اينست كه ربّ العالمين گفت: فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ اى جاءته ماشية مستحيية مستترة بكم درعها. قال الحسن فو اللّه ما كانت ولاجة و لا خرّاجة و لكنّها كانت من الخفرات اللاتى لا يحسن المشى بين ايدى الرّجال، و الكلام معهم. و روى عن بعض القرّاء الوقف على‏ تَمْشِي‏ ثمّ ابتدا، فقال: عَلَى اسْتِحْياءٍ قالت: إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ‏ و ذلك لانّ الحياء فى الكلام اكثر منه فى المشى و احسن.

قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا فقام معها فتقدّمته فهبّت الرّيح و الزقت ثوبها بجسد ها، فكره، موسى ان يرى ذلك منها، فقال لها امشى ورائى و دلّينى على الطّريق ان اخطأت، فانّا بنى يعقوب لا ننظر الى اعجاز النّساء.

موسى آمد بسراى شعيب و شعيب طعام در پيش نهاده، گفت اى جوان اين طعام بكار بر كه از بهر تو ساخته ‏ام. موسى ظنّ برد كه آن طعام عوض آب دادن گلّه است. گفت اعوذ باللّه ما نه از آن خاندانيم كه دين خود بدنيا بفروشيم. شعيب گفت نه آنست كه تو پنداشتى و اللَّه، ليكن عادت من و عادت پدران من اينست كه مردمان را طعام دهيم و مهمان را گرامى كنيم. پس موسى آن طعام بخورد و قصّه خويش با شعيب بگفت كه چه سبب را از زمين مصر بيرون آمد. شعيب گفت مترس كه تو از فرعون و قوم وى رستى كه فرعون را بر مدين دست نيست.

قالَتْ إِحْداهُما- و هى الصّغرى و اسمها صفورا يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ‏ لرعى الغنم‏ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ‏ و قد جرّبنا قوّته برفعه الحجر و نزحه الدّلو و جرّبت امانته حيث منعنى من المشى قدّامه، و قيل‏ الْقَوِيُ‏ فى بدنه‏ الْأَمِينُ‏ فى عفافه.

قالَ‏ شعيب لموسى‏ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى‏ أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ‏ اى- تأجرنى نفسك مدّة ثمانى حجج، و الاجر هاهنا هو الصّداق و قيل‏ معناه تكون اجيرا لى، يقال اجرت الغلام فهو مأجور و آجرته فهو موجر و آجرته فهو مؤاجر، على وزن فاعلته و كلّه بمعنى واحد.

و قيل معناه ان تثيبنى من تزويجى ايّاك رعى ماشيتى ثمانى حجج من قولهم آجرك اللَّه اى اثابك و الحجة السّنة و الحجج جمعها، فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً اى اتممت العقد عشرا فَمِنْ عِنْدِكَ‏ تفضّلا منك‏ وَ ما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ‏ اى لا اكلفك ما يصعب عليك فى هذه المدّة و قيل ما اريد ان اشقّ عليك بان آخذك باتمام عشر سنين و تجدنى ان شاء اللَّه من اهل الصّلاح فى معاملتك و مخالطتك، و الوفاء بعهدك. و قيل هذا شرط للاب و ليس بصداق. و قيل هو صداق و الاوّل اظهر لقوله تأجرنى. و لم يقل تأجرها.

قالَ ذلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ‏ اى قال موسى ذلك الشّرط بينى و بينك و علينا الوفاء به. ثمّ قال: أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ‏ ما زائدة مؤكّدة، و المعنى اىّ الاجلين و اى فى معنى الجزاء منصوبة بقضيت و جواب الجزاء. فَلا عُدْوانَ عَلَيَ‏ يعنى اىّ الاجلين قضيت فلا ظلم علىّ بل اكون منصفا فى ايّهما قضيت و الاجلان ثمانية و عشرة ثم قالا كلاهما:وَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ‏ اى شاهد على عقد بعضنا لبعض.

روى عن ابن عباس عن النّبي (ص): قال‏ سألت جبرئيل (ع): اىّ الاجلين قضى موسى؟ قال اتمها و اكملها- يعنى العشرة-.

وعن ابى سعيد الخدرى‏ انّ رجلا سأله: اىّ الاجلين قضى موسى؟ قال لا ادرى حتى اسأل رسول اللَّه (ص) فسأل الخدرى رسول اللَّه (ص) فقال لا ادرى حتّى اسأل جبرئيل فسأل النبى (ص) جبرئيل فقال لا ادرى حتّى اسأل ميكائيل فسال جبرئيل ميكائيل فقال لا ادرى حتّى اسأل الرفيع فسأل الرفيع فقال لا ادرى حتّى اسأل اسرافيل فسأل الرفيع اسرافيل اسأل فقال لا ادرى حتّى اسأل ذا العزّة. قال فنادى اسرافيل بصوته الاشدّ يا ذا العزّة اىّ الاجلين قضى موسى؟ فقال اتمّ الاجلين و اطيبهما عشر سنين.

وروى عنه (ص) قال‏ تزوج صغراهما و قضى اوفاهما.

مفسران گفتند چون آن عقد ميان ايشان برفت و دختر كهين كه نام وى‏ صفورا است بزنى بوى داد شعيب او را فرمود تا گوسفندان بچرا برد و آن عصا كه آدم از بهشت آورده بود و پيغامبران گذشته از يكديگر بميراث مى‏بردند تا بروزگار شعيب به شعيب رسيد، آن عصا بموسى داد.

سدى گفت پيش از آن كه موسى بشعيب رسيد فريشته ‏اى آمد، بصورت مردى و آن عصا بشعيب داد گفت اين عصا بنزديك تو وديعت است تا خداوند اين عصا بسر وى آيد. شعيب آن عصا ميان عصاهاى ديگر در اندرونى نهاد. آن روز كه موسى را بگلّه مى‏ فرستاد دختر خود را فرمود كه رو عصائى بيرون آر و بموسى ده دختر رفت و آن عصا بيرون آورد شعيب چشم پوشيده بود آن عصا بدست مى‏ باسيد و گفت اين وديعت است بجاى خويش باز بر و ديگرى بيار دختر رفت ديگرى آورد.

نگه كردند همان عصا بود دوم بار باز پس برد و سيوم بار همان بود. پس شعيب بموسى داد. موسى بيرون شد و شعيب پشيمان گشت گفت آن عصاى وديعت است نبايد كه خداوند آن فرا رسد و نيابد. موسى را باز خواند و عصا را باز خواست. موسى گفت اين عصاى منست. شعيب درو پيچيد تا باز ستاند موسى بخصومت آورد آخر قرار دادند كه اوّل كسى كه ما را بيند اين حكم بوى تفويض كنيم. ربّ العالمين فريشته ‏اى فرستاد بصورت آدمى ميان ايشان حكم كرد، گفت: عصا بر زمين نهيد آن كس كه بر تواند داشت آن اوست.

شعيب خواست كه بر دارد دستش بدان نرسيد و نتوانست موسى دست فرا كرد و آسان آسان برداشت. شعيب بدانست كه آنجا تعبيه ايست گفت مگر خداوند اين عصا خود تويى. پس موسى گوسفندان بچرا برد. شعيب او را وصيّت كرد كه دو راه پيش است: يكى سوى راست مى‏شود و يكى سوى چپ چون آنجا رسى زينهار كه سوى راست نروى ور چه مرغزار آنجا نيكوترست و بهتر، زيرا كه تنّينى عظيم است، آنجا اژدهايى بزرگ نبايد كه ترا و گوسفندان را هلاك كند.

موسى گوسفندان را فرا پيش كرد چون بسر آن دو راه رسيد گوسفندان سوى راست برگرفتند و موسى هر چند كوشيد كه باز گرداند نتوانست و طاقت نداشت.گوسفندان در آن مرغزار شدند و نيكو چرا كردند كه گياه بسيار بود و علف نهمار.و تنّين پيدانه. موسى رنجه شده بود خواب بر وى افتاد، گوسفندان بچرا بگذاشت و خود بخفت.

آن ساعت كه موسى در خواب بود تنّين آهنگ ايشان كرد عصا از جاى خود برخاست و با تنّين در حرب شد تنّين را همى زد تا او را بكشت و آمد با جنب موسى و بيفتاد خون آلود. موسى از خواب در آمد عصا را ديد خون آلود و تنّين كشته شاد گشت و خداى را عزّ و جلّ سپاس دارى كرد دانست كه در آن عصا تعبيه‏ هاست و قدرتها.

پيش شعيب آمد و قصه تنّين با وى گفت. شعيب شاد گشت و گفت اين موسى را ناچار دولتى در راه است و درين عصا تعبيه‏ اى، و عن قريب پيدا شود. پس شعيب خواست كه با موسى اكرام كند از بهر دامادى وى او را صلتى دهد گفت امسال گوسفندان هر چه زايند، و بچه‏ ها نه بر شبه مادران باشند كه برنگى ديگر آيند، بتو دهم موسى را در خواب وحى نمودند كه اضرب بعصاك الماء الّذى فى مستقى الاغنام. عصا بر آن آب زن كه گوسفندان ميخورند. موسى عصا بر آب زد گوسفندان همه بچه چنان آوردند كه از موسى پذيرفته بود بر آن رنگ كه گفته بود. فعلم شعيب انّ ذلك رزق ساقه اللَّه الى موسى و امرأته فوفى له بشرطه و سلّم اليه الاغنام.

فَلَمَّا قَضى‏ مُوسَى الْأَجَلَ‏ اى اتمّه و فرغ منه، قضى اينجا بمعنى اتمّ است چنان كه در سورة الانعام گفت: لِيُقْضى‏ أَجَلٌ مُسَمًّى‏ اى- ليتمّ اجل مسمّى و در سوره طه: وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى‏ إِلَيْكَ وَحْيُهُ‏ اى- من قبل ان يتم اليك جبرئيل الوحى و در سورة الاحزاب‏ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ‏ اى اتمّ اجله.

مجاهد گفت: موسى مزدورى شعيب بر كاوين دختر ده سال تمام كرد. انگه دو سال ديگر بنزديك وى مقام كرد و از دختر شعيب او را كودك آمد و بعد از بيست‏ سال كه بنزديك وى مقام كرده بود از وى دستورى خواست تا با مصر شود، بزيارت مادر و برادر و خواهر. چون از شعيب دستورى يافت اهل و عيال و گوسفندان فرا پيش كرد و رفت.

اينست كه ربّ العالمين گفت: وَ سارَ بِأَهْلِهِ‏ و روزگار زمستان بود موسى با اهل و عيال بر راه ايستاد و اهل وى بار داشت و زادن نزديك بود موسى راه نميدانست همى سر در نهاد در بيابان تا بجانب طور سينا افتاد از راه مصر بگشته شب تاريك پيش آمد و باد و باران و صاعقه و سرماى سخت، گوسفندان در بيابان پراكنده شده و اهل وى را درد زه خاسته و موسى در ميان متحيّر مانده طلب آتش كرد و آتش‏زنه آتش نداد آخر بجانب طور نگه كرد و آتش ديد اينست كه ربّ العالمين گفت‏ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً از سوى كوه آتشى ديد افروخته، چنان پنداشت كه شبانى است يا كاروانى كه آنجا آتش كرده.

با اهل و قوم خويش گفت: امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ شما ساعتى درنگ كنيد و آرام گيريد تا من بروم و اگر آنجا كسى را بينم خبر راه مصر ازو پرسم تا ما را بر راه مصر دارد أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ يا پاره‏اى آتش آرم تا شما گرم شويد أَوْ جَذْوَةٍ عاصم بفتح جيم خواند و حمزه بضم جيم و باقى قرّاء بكسر جيم و معنى همه يكسانست و نظيره الرّبوة و الرّبوة و الرّبوة.

قال المبرد الجذوة القطعة العظيمة من الحطب المحترق و بعضه ما لم يشتعل فاذا اشتعل فهى شهاب و قبس و الاصطلاء التدفّؤ بالصّلا و هو النّار يكسر الصّاد و يفتح، فالفتح بالقصر و اذا كسرت مدّت و اصل الكلمة اللزوم.

فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ‏، الشاطئ الشط و هو شفير الوادى، و الايمن اذا رددته الى الشاطى فهو من اليمين يعنى عن يمين موسى و اذا رددته الى الوادى فهو من اليمن‏ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ البقعة- القطعة من المكان- و بركتها انّ اللَّه عزّ و جلّ كلّم فيها موسى و بعثه منها نبيّا من الشجرة يعنى من تلقاء الشّجرة من ناحيتها، و الشجرة الزيتون و قيل العوسج، و قيل السّدرة، و قيل العنّاب، و كانت بقيت الى عهد هذه الامّة أَنْ يا مُوسى‏ يعنى نودى بان يا موسى‏ إِنِّي أَنَا اللَّهُ‏ الّذى ناديتك و دعوتك باسمك و انا ربّ الخلائق اجمعين. و هذا اوّل كلامه لموسى.

وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ‏ يعنى- نودى بان الق عصاك فلما راى العصا تهتزّ اى تتحرك حركة شديدة، و الجانّ صغار الحيّات لكنّه اسرع حركة من الثّعبان و اوحى اهتزازا.

و كان حيّة موسى ثعبانا عظيما فى حركة الجانّ فاقبلت نحو موسى فولّى موسى هاربا خوفا منها و لم يعقّب اى لم يرجع و لم يلتفت. قال الخليل عقّب- اى- رجع على عقبه و هو مؤخّر القدم فقال اللَّه لموسى ارجع الى مكانك و اثبت‏ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ‏. من ان ينالك ضرر او مكروه و قيل معناه انّك من المرسلين لقوله: لا يَخافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ‏.

اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ‏ اى- ادخل يدك فى جيبك من جانب الصّدر و منه قوله: ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ- تَخْرُجْ بَيْضاءَ مشرقة مضيئة كالشّي‏ء الأبيض لها شعاع كشعاع الشّمس. و قد جعل اللَّه فى يده من النّور مثل ما فى الشمس و القمر مِنْ غَيْرِ سُوءٍ اى- من غير عيب او برص. وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ‏ بفتح الرّاء و الهاء حجازى و بصرى و وافقهم حفص على فتح الرّاء وحدها- الباقون بضمّ الرّاء و اسكان الهاء و كلّها لغات بمعنى الخوف و الفرق.

قال الزّجاج:- الجناح- هاهنا العضد و فى الكلام تقديم و تأخير تأويله: و اضمم اليك جناحك اى عضدك فادخل يدك فى جيبك كلّما رهبت جبارا فى عمرك، و قيل لمّا القى عصاه خاف فبسط جناحه يعنى يده كالمتّقى بها و هو موجود فى عادات النّاس. فقيل له ضمّ ما بسطته من يدك خوفا على نفسك و اليد اذا بسطت صارت كالجناح المبسوطة، و يدا الانسان جناحاه، و جناحا الطير يداه.

و قيل الرّهب- الكم- بلغة حمير، اى- اضمم اليك يدك و اخرجه من الكم، لانّه تناول العصا و يده فى كمّه. و قيل معناه اذا هالك امر يدك و ما ترى من شعاعها فادخلها فى جيبك تعد الى حالتها الاولى.

قال ابن عباس ما من احد يدخله رعب بعد موسى ثمّ يدخل يده فيضعها على صدره الّا ذهب عنه الرّعب، فَذانِكَ‏ قرأ ابن كثير و ابو عمرو بتشديد النّون و هو تثنية ذلك و قرأ الباقون بالتخفيف و هو تثنية ذاك، و النّون المشدّدة بدل اللام فى ذلك و معنى الاية: فذانّك اللّذان اريتكهما من اليد و العصا حجتان من ربّك تدلان الخلق على صحة نبوّتك فامض بهما الى فرعون و الاشراف من جنوده و ادعهم الى توحيد اللَّه و طاعته‏ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ‏ كافرين.

قالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً يعنى القبطى‏ فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ‏ به قودا، اراد ان يعرف مآل امره مع فرعون.وَ أَخِي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً اى- اطلق لسانا بالبيان و ذلك للحبسة الّتى كانت فى لسانه الّتى تمنعه عن اعطاء البيان حقّه‏ فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً قرأ نافع ردا ترك همزه طلبا للخفّة، و الرّدء- المعين- يقال ردأته على امر كذا اى اعنته‏ يُصَدِّقُنِي‏ قراءة العامّة بالجزم على جواب الامر و رفعه عاصم و حمزة على ان يكون موضعه نصبا على الحال، اى- ارسله معى ردءا مصدّقا لى شاهدا لى على حقيقة امرى. إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ‏ اى اخشى ان يردّوا كلامى و لا يقبلوا منّى دعوتى.

قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ‏ هذا جواب قوله: اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي‏ و العضد- القوة، يقال: عضده و عاضده اذا اعانه و قوّاه و تقول فلان عضدى و يدى و منه‏ قول رسول (ص) و هم يد على من سواهم‏،

وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً السّلطان- الحجة سمّيت به لانّه يستنير به الحق من الباطل، و سمّى الزّيت سليطا لشدّة ضوء سراجه. و قيل السّلطان هاهنا رعب فى قلب فرعون يمنعه عن الهمّ بقتلهما او اذاهما فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما اين جواب آنست كه گفتند: إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أَوْ أَنْ يَطْغى‏ سخن اينجا تمام گشت آن گه ابتدا كند گويد: بِآياتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ‏ اينجا تقديم و تأخير است. يعنى انتما و من اتّبعكما بآياتنا الغالبون و روا باشد كه بآياتنا متّصل بود به نجعل على تقدير: و نجعل لكما بآياتنا سلطانا فلا يصلون اليكما.

اى و نجعل لكما حجة دالّة على النّبوّة بآياتنا اى- بالعصا و اليد و سائر الآيات. ثمّ قال مبتدءا أَنْتُما وَ  مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ‏. موسى آن شب كه از دور آتش ديد عيال را گفت: امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً ايشان را بگذاشت و روى بر سوى آتش نهاد. وادى مقدّس بود نام آن طوى و برابر آن كوه زبير بود آن كوه كه طور سينا گويند. و قومى گويند زبير ديگر بود و طور سينا ديگر، زبير آن كوه بود كه آن را تجلّى افتاد و پاره پاره گشت و طور سينا آن كوه بود كه موسى بر آن با حق سبحانه و تعالى مناجات كرد موسى چون بنزديك آن درخت رسيد نور ديد بر درخت امّا بچشم موسى آتش مينمود موسى بشكوهيد از آن درخت دل تنگ گشت و متحيّر ماند پشت بساق درخت باز نهاد، ندا شنيد كه يا موسى يا موسى.

موسى گفت: من الّذى يكلّمنى؟ كيست كه با من سخن ميگويد و مرا ميخواند ندا آمد كه: إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ‏ همانست كه آنجا گفت: إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ‏ گفته ‏اند كه ربّ العزه او را از بهر ادب فرمود كه نعلين بيرون كن كه نه روا باشد پيش مهتران رفتن با نعلين ازينجاست كه پيش پادشاهان با نعلين نروند. همان شب بود كه ربّ العالمين گفت:وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى‏ اللَّه تعالى دانست كه موسى همى داند كه آن عصا است لكن از بهر آن پرسيد تا موسى بزبان خويش بگويد كه اين عصاى منست و از آن چه چيز آيد تا اگر موسى از آن عصا چيزى ديگر بيند داند كه آن قدرت خداوند است جلّ جلاله.

پس ديگر باره ندا آمد كه‏ أَلْقِ عَصاكَ‏ عصا بيفكن، موسى عصا بيفكند. مار گشت موسى بترسيد و راه گريز گرفت. ربّ العالمين گفت: يا مُوسى‏ أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ‏ همانست كه آنجا گفت: خُذْها وَ لا تَخَفْ سَنُعِيدُها سِيرَتَهَا الْأُولى‏ پس ديگر باره ندا آمد كه‏ اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ يا موسى دست بجيب پيراهن اندر كن و بر سينه خويش نه تا سپيد و روشن بيرون آيد. موسى دست بجيب پيراهن اندر كرد بيرون آورد هم چون آفتاب نور ازو همى تافت. موسى را يقين شد آن گه كه آن نبوّت است و پيغامبرى كه او را درست‏ همى شود.

پس ربّ العالمين او را پيغام داد گفت سوى فرعون شو و پيغام ما باو گزار چنان كه گفت: اذْهَبْ إِلى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى‏ و اين عصا و يد بيضا هر دو ترا حجّت است بر درستى نبوّت و پيغام رسانيدن ما، اينست كه ربّ العالمين گفت: فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ‏. موسى چون بدانست كه او پيغامبر است و بر فرعون مى‏بايد شد حاجت خواست، گفت: رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي‏ رب العالمين حاجت وى چنان كه خواست تا آخر آيت همه روا كرد و موسى پاره ‏اى تند بود و نيز آن تندى و تيزى از وى برداشت و او را گرامى كرد و برسالت سوى فرعون فرستاد. موسى حاجتى ديگر خواست گفت: رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ وَ أَخِي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي‏.

رب العالمين حاجت وى روا كرد و هارون را پيغامبرى داد و با او يار كرد چنان كه گفت: سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما. چون اين مناجات تمام شد ربّ العالمين او را بازگردانيد.

خلافست ميان علما كه موسى آن گه پيش عيال باز شد يا هم از آنجا بمصر رفت سوى فرعون؟ قومى گفتند هم از آنجا سوى مصر شد و اهل و عيال را در آن بيابان بگذاشت. سى روز در آن بيابان ميان مدين و مصر بماندند، تنها دختر شعيب بود و دو فرزند موسى و آن گوسفندان. آخر بعد از سى روز شبانى بايشان بگذشت و دختر شعيب را ديد و او را شناخت دلتنگ و اندوهگن نشسته و ميگريد. آن شبان ايشان را در پيش كرد و با مدين برد پيش شعيب. و قومى گفتند موسى چون از مناجات فارغ شد همان شب بنزديك اهل و عيال باز رفت، عيال وى او را گفت آتش آوردى؟

موسى گفت من بطلب آتش شدم نور آوردم و پيغامبرى و كرامت خداوند جلّ جلاله. آن گه برخاستند و روى بمصر نهادند چون بدر شهر مصر رسيدند وقت شبانگاه بود موسى فرزندان و عيال و گوسفندان بدر مصر جايى فرو آورد و خود تنها در مصر رفت برمثال شبانى تا بخانه مادر. وانگه مادرش زنده بود و برادر و خواهر اما پدرش رفته بود از دنيا. موسى بدر سراى رسيد نماز شام بود و ايشان طعام در پيش نهاده و مى خوردند. موسى آواز داد كه من يكى غريبم مرا امشب سپنج دهيد بغربت اندر.

مادرش گفت مر هارون را كه اين غريب را سپنج بايد داد تا مگر كسى بغربت اندر پسر ما را سپنج دهد. موسى را بخانه اندر آوردند و طعام پيش وى نهادند و او را مى نشناختند. چون موسى فرا سخن آمد مادر او را بشناخت و او را در كنار گرفت و بسيار بگريست. پس موسى گفت مر هارون را كه خداى عزّ و جلّ ما را پيغامبرى داد و هر دو را فرموده كه پيش فرعون رويم و او را باللّه جلّ جلاله دعوت كنيم.

هارون گفت سمعا و طاعة للَّه عزّ و جلّ. مادر گفت مى‏ترسم كه او شما را هر دو بكشد كه او جبّارى طاغى است. ايشان گفتند اللَّه تعالى ما را فرموده و او خود ما را نگه دارد و ايمن گرداند. پس موسى و هارون ديگر روز برفتند بدر سراى فرعون. گروهى گويند كه همان ساعت بار يافتند و پيغام گزاردند و گروهى گفتند كه تا يك سال بار نيافتند و تمامى اين قصّه جايها پراكنده گفته ‏ايم و شرح آن داده و اللَّه اعلم.

فَلَمَّا جاءَهُمْ مُوسى‏ بِآياتِنا يعنى اليد و العصا و ساير الآيات التسع‏ بَيِّناتٍ‏ اى- واضحات دالّة على صحّة امرهما بتوحيد اللَّه و خلع الكفر و الدّخول فى طاعته و كان جوابه و جواب قومه ان‏ قالُوا ما هذا إِلَّا سِحْرٌ مُفْتَرىً‏ افتريته من تلقاء نفسك‏ وَ ما سَمِعْنا بِهذا اى- انّا لم نسمع بمثل ما تدعونا اليه من التّوحيد و الرّسالة و النبوّة فى مذاهب آبائنا الاوّلين الّذين درجوا قبلنا. و قيل معناه ما بلغنا عن احد من آبائنا انّهم اجابوا الرّسل. و قيل انّما قالوا هذا القول لطول الفترة و نسيان العهد. و قيل انّما قالوا ذلك جحودا كما قال اللَّه تعالى: وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا.

وَ قالَ مُوسى‏ قرأ مكى بغير واو و كذلك هو فى مصاحفهم، اى- قال موسى جوابا لهم عن قولهم: ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ‏، اى- ربّى اعلم بالانبياء قبلنا. و قيل معناه‏ رَبِّي أَعْلَمُ‏ بى انّ الّذى جئت به من عنده و بامره، اى- هو اعلم بذلك منكم حيث نسبتمونى الى الكذب و السّحر، وَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ.

قرأ حمزة و الكسائى و من يكون بالياء، اى- و هو اعلم بمن تصير له الجنّة دارا و مستقرّا فى عاقبة امره، إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ‏ اى لا ينجو من عقابه فى الآخرة و لا يفوز بثوابه فيها الكافرون، ظالمون لانفسهم باهلاكها فى الكفر و التّكذيب.

وَ قالَ فِرْعَوْنُ‏ عند ذلك لاشراف جنوده و قومه من القبط لست اعلم لكم ربّا سواى و لا الها غيرى فلا تغتروا بموسى و سحره و لا تقبلوا دينه. و يا هامان اوقد لى على الطين نارا تجعله مطبوخا. قيل انّ فرعون هو الّذى امر اوّلا باتخاذ الآجر فَاجْعَلْ لِي صَرْحاً اى- قصرا عاليا فى الهواء لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلى‏ إِلهِ مُوسى‏ وَ إِنِّي لَأَظُنُّهُ‏ اى- لا حسب موسى‏ مِنَ الْكاذِبِينَ‏ بما يقول انّ فى السّماء الها. قيل اراد بذلك ايهام ضعفة قومه انّ الّذى يدعو اليه موسى موصول اليه مقدور عليه قال الحسن كذب عدوّ اللَّه فى قوله فى موسى اظنّه كاذبا لانّه كان يعلم انّه رسول اللَّه قال اللَّه سبحانه و تعالى: وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا. و قيل انّ بين قوله: أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى‏ و بين قوله: ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي‏ اربعون سنة.

اصحاب سير گفتند چون فرعون وزير خود را فرمود هامان كه از بهر من اين قصر بساز هامان جمع كرد استادان و كارگران بسيار، گويند كه پنجاه هزار استاد گلگير بودند بيرون از كارگران و آجربران و آلات و ساز آن از چوب و آهن همه بساختند و بنائى عظيم برآوردند بآجر و گچ، و ارتفاع آن چندان بدادند كه در همه دنيا مانند آن هرگز كس نديد و نشيند و مرد قوى طاقت نداشت كه بر سر آن‏ بايستادى‏ از بيم آن كه باد او را ببرد از درازى كه بود بر هوا.

ربّ العالمين ايشان را فرا آن گذاشت كه ميخواست كه ايشان را در آن بفتنه افكند چون از آن فارغ گشتند فرعون بر سر آن شد و تيراندازى را فرمود. تا بر هوا تير انداخت آن تير باز آمد خون آلود. فرعون گفت: قد قتلت اله موسى. پس ربّ العالمين جبرئيل را فرمود تا پرّى بزد بر آن قصر بسه پاره گشت پاره‏اى بلشكر فرعون افتاد هزار هزار مرد در زير آن پست شد، و پاره‏اى بدريا افتاد و پاره‏اى سوى مغرب افتاد.

وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ‏ اى- تعظّم فى ارض مصر و ما يليها بدعوى الالهيّة و الامتناع من اتّباع الرّسل و الايمان بهم بغير الحق، يعنى بغير حقّ اوجب ذلك بالباطل. و قيل الباء للحال اى غير محقّين، وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ‏ للبعث و النّشور، قرأ نافع و حمزة و الكسائى و يعقوب لا يرجعون بفتح الياء.

فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ‏ القيناهم فى البحر. قيل بحر قلزم، و قيل هو بحر من وراء مصر يقال له اساف و قيل النيل. فَانْظُرْ يا محمد بعين قلبك و تدبّره بعقلك تعلم انّ من كفر باللّه و كذّب رسله فمصيره الى الهلاك و النّار، و حذّر قومك فانّك منصور عليهم.

وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً اى جعلنا فرعون و قومه ائمّة فى الشّر و الضّلال يقتدى بهم فيهما فيكون عليهم وزرهم و وزر من اتّبعهم‏ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ اى- يدعون من يجيبهم الى الكفر باللّه فيوردونه النّار كما قال يقدم قومه يوم القيامة فاوردهم النّار. و معنى‏ جَعَلْناهُمْ‏ اى- حكمنا بكفرهم كما يقال جعل القاضى فلانا مجروحا، اى- حكم بجرحه.

و قيل معناه اعلمناكم انّهم‏ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ‏ لا احد ينصرهم على اللَّه فيردّ عذابه عنهم.وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً اى- لعنّاهم فى الدّنيا بقوله: الا لعنه اللَّه على‏ الظالمين و بما امر المؤمنين بان يلعنوهم. قال الحسن يريد باللّعنة العذاب الّذى عذّبوا به فى الدّنيا و هو الغرق و ذلك انّهم لمّا اهلكوا العنوا فهم يعرضون على النّار غدوّا و عشيّا وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ‏. مع اللّعنة اى- ممّن يقبح اللَّه خلقته بسواد الوجوه و زرقة العيون كقوله: وَ هُمْ فِيها كالِحُونَ‏.

وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ‏ اوتى موسى التوراة من بعد غرق فرعون حين تفرّغوا الى الوحى و الاتّباع و الاستعمال‏ مِنْ بَعْدِ ما أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الْأُولى‏ لانّ فرعون عمّر اربعة قرون و قيل من بعد ما اهلكنا فى الدّنيا بالعذاب القرون الاولى قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و قوم لوط و قوم شعيب و غيرهم كانوا قبل موسى. ثمّ قال‏ بَصائِرَ لِلنَّاسِ‏ اى فى هلاك الامم الخالية بصيرة لبنى اسرائيل و غيرهم. و قيل جعلنا التورية و ما فيها بصائر للناس يستبصرون بها امور دينهم.

و البصائر- الدّلائل- وَ هُدىً‏ يعنى التورية هدى من الضّلالة لمن عمل به‏ وَ رَحْمَةً لمن آمن به من العذاب. و قيل رحمة اى- نعمة منّا على من آمن بها و عمل بما فيها لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ‏ لكى- يتّعظوا و يعتبروا.

وعن ابى سعيد الخدرى عن النّبي (ص) قال: ما اهلك اللَّه عز و جل قوما و لا قرنا و لا امة و لا اهل قرية بعذاب من السماء منذ انزل اللَّه عز و جل التورية غير القرية التي مسخوا قردة ا لم تر انّ اللَّه عزّ و جلّ قال: وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ مِنْ بَعْدِ ما أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الْأُولى‏.و قيل انّ التورية اوّل كتاب نزلت فيه الفرائض و الاحكام.

النوبة الثالثة

قوله تعالى و تقدّس: وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ‏ الاية …، در سبق سبق كه بوستان‏ معرفت را باشجار محبّت بياراستند در پيش وى ميدان حيرت و محبت نهادند و آن راه گذر وى ساختند، حفّت الجنّة بالمكاره. هر كرا خواستند كه ببوستان معرفت برند نخستش در ميدان حيرت آوردند و سر او گوى چوگان محنت ساختند تا طعم حيرت و محنت بچشيد پس ببوى محبّت رسيد اينست حال موسى كليم (ع): چون خواستند كه او را لباس نبوّت پوشند و بحضرت رسالت و مكالمت برند نخست او را در خم چوگان بليّت نهادند تا در آن بلاها و فتنه ‏ها پخته گشت- چنان كه ربّ العزّة گفت:

وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً اى- طبخناك بالبلاء طبخا حتّى صرت صافيا نقيّا- از مصر بدر آمد ترسان و لرزان و از بيم دشمن حيران براست و چپ مى‏نگرست چنان كه ترسنده از بيم نگرد، و ذلك قوله: فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ‏ آخر در اللَّه زاريد و از سوز جگر بناليد گفت: رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏ ربّ العالمين دعاء وى اجابت كرد و او را از دشمن ايمن كرد سكينه بدل وى فرو آمد و ساكن گشت با سرّ وى گفتند مترس و اندوه مدار آن خداوند كه ترا در طفوليّت در حجر فرعون، كه لطمه بر روى وى مى‏زدى، در حفظ و حمايت خود بداشت و بدشمن نداد امروز هم چنان در حفظ خود بدارد و بدشمن ندهد. آن گه روى نهاد در بيابان بر فتوح نه بقصد مدين. امّا ربّ العزة او را بمدين افكند. سرّى را كه در آن تعبيه بود شعيب (ع) پيغامبر خداى بود و مسكن بمدين داشت مردى بود متعبّد و خوف بر وى غالب، در اوقات خلوات خويش چندان بگريست كه بينايى وى در سر گريستن شد. رب العزّة بمعجزه او را بينايى باز داد باز همى‏گريست تا ديگر باره نابينا شد و ربّ العزة بينايى با وى داد. دوم بار، سيوم بار هم چنان مى‏گريست تا بينايى برفت. وحى آمد بوى كه: لم تبكى يا شعيب، اين همه گريستن چيست؟ اگر از دوزخ همى‏ترسى ترا ايمن كردم و اگر ببهشت طمع دارى ترا مباح كردم. شعيب گفت لا يا ربّ و لكن شوقا اليك، نه از بيم دوزخ ميگريم نه از بهر طمع بهشت، لكن در آرزوى‏ ذو الجلال مى‏سوزم. فاوحى اللَّه تعالى اليه لاجل ذلك اخدمتك نبيى و كليمى عشر حجج. اين معنى را پيغام‏بر و هم‏راز خويش موسى فرا خدمت تو داشتم و ده سال مزدور تو كردم.

وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ‏، موسى بشخص سوى مدين رفت بخدمت شعيب افتاد و بدل سوى حق رفت بنبوّت و رسالت افتاد. عَسى‏ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ‏ از روى اشارت بزبان كشف سواء السّبيل مواظبت نفس است بر خدمت، و آرام دل بر استقامت.

و مرد راه رو تا منازل اين راه باز نبرد بسر كوى توحيد نرسد. خليل (ع) در بدو كار كه او را بدرگاه آوردند بكوى ستاره فرستادند تا مى‏گفت: هذا رَبِّي‏ پس از كوى ستاره برآمد بكوى ماه فرو شد، از كوى ماه برآمد بكوى آفتاب فرو شد، هر كوى را رخنه‏اى ديد: در كوى ستاره آفت تحوّل، ديد در كوى ماه عيب انتقال ديد، در كوى آفتاب رخنه زوال ديد. دانست كه اين نه شاهراه استقامت است و نه سر كوى توحيد. همه راهها بر وى بسته شد بقدم تفكّر بر سر كوى تحيّر بايستاد حيران و عطشان و دوست‏جويان، تا هر كه او را مى‏ديدى گفت اين اسير خاك سر كوى دوستى است.

خاك سر كوى دوست برگ سمن گشت‏ هر كه بر ان خاك برگذشت چو من گشت‏

خليل چون همه راهها بسته ديد دانست كه حضرت يكى است آواز برآورد كه: إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏ الايه، مرد مردانه نه آنست كه بر شاهراه سوارى كند كه راه گشاده بود مرد آنست كه در شب تاريك بر راه باريك بى‏دليلى بسر كوى دوست شود.

و لما ورد ماء مدين ورد بظاهره ماء مدين و ورد بقلبه موارد الانس، و موارد الانس ساحات التّوحيد، فاذا ورد العبد ساحات التّوحيد كوشف بانوار المشاهدة فتغيّب‏ عن الاحساس بالنّفس، فعند ذلك الولاية للَّه و لا نفس و لا حسّ و لا قلب و لا انس استهلاك فى الصّمدية و فناء بالكليّة بنده چون بساحات توحيد رسيد در نور مشاهدت غرق گردد از خود غائب شود بحق حاضر گردد، جستن دريافته نيست شود شناختن در شناخته و ديدن در ديده. علائق منقطع و اسباب مضمحل و رسوم باطل حدود متلاشى و اشارات و عبارات فانى. باران كه بدريا رسيد برسيد و ستاره در روز ناپديد، در خود برسيد آن گه بمولى رسيد.

پير طريقت گفت: اى يافته و يافتنى از مست چه نشان دهند جز بى‏خويشتنى، همه خلق را محنت از دورى است و اين بيچاره را از نزديكى، همه را تشنگى از نايافت آب است و ما را از سيرابى. الهى همه دوستى ميان دو تن باشد سديگر در نگنجد. درين دوستى همه تويى من درنگنجم گر اين كار سر از منست مرا بدين كار نه كار، ور سر از تو است همه تويى من فضولى را بدعوى چه كار؟

فَلَمَّا قَضى‏ مُوسَى الْأَجَلَ‏ چون اجل موسى بسر آمد و از عنقا شوقش خبر آمد او را آرزوى وطن خاست و از شعيب دستورى رفتن خواست، اهل خويش را برداشت و چند سر گوسفند كه شعيب او را داده بود و بجانب مصر روى نهاد، چنان كه ربّ العزّة گفت: وَ سارَ بِأَهْلِهِ‏ نماز پيشين فرا راه بود همى رفت تا شب درآمد موسى را پيك اندهان بدر آمد در آن شب ديجور و موسى رنجور؛ فرمان آمد كه اى راه پنهان گرد، و اى ابر ريزان گرد و اى گرگ پاسبان گرد و اى اهل موسى نالان گرد؛ موسى شبى ديد قطران رنگ، نديد در آسمان شباهنگ. ابر مى‏باريد رعد مى‏ناليد برق مى‏درخشيد. گوسفند از ترس مى‏رميد آتش‏زنه برداشت و هر چند كه كوشيد آتش نديد، آخر سوى طور نگاه كرد و از دور آتش ديد. اينست كه ربّ العالمين گفت: آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً موسى بر سر درخت آتش صورت ديد و در سويداء دل خويش آتش عشق ديد. آتشى بس تيز سلطانى بس قاهر، سوختنى بس بى‏محابا.

آتش بدل اندر زدى و نفط بجان‏ آن گه گويى كه راز ما دار نهان‏

موسى سوخته عشق غارتيده فقر ساعتى زير آن درخت بايستاد. درختى كه در باغ وصلت بود ببخش در زمين محبت بود و شاخش بر آسمان صفوت بود برگش زلفت و قربت بود. شكوفه‏اش نسيم روح و بهجت بود ميوه‏اش: إِنِّي أَنَا اللَّهُ‏ بود. موسى زير آن درخت متلاشى صفات شده، فانى ذات گشته، همگى وى سمع شده تفرقت وى جمع گشته ناگاه ندا آمد از خداوند ذو الجلال كه يا موسى‏ إِنِّي أَنَا اللَّهُ‏. آن ساعت شاخ عنايت بر هدايت داد. بحر ولايت درّ كفايت افكند.

سقيا لمعهدك الّذى لو لم يكن‏ ما كان قلبى للصّبابة معهدا

موسى خلعت قربت پوشيد شراب الفت نوشيد صدر وصلت ديد ريحان رحمت بوئيد.

اى عاشق دل سوخته اندوه مدار روزى بمراد عاشقان گردد كار

آن گه ندا آمد كه يا موسى در دست چه دارى؟ گفت عصاء من. يا موسى چه كنى تو بدين عصا؟ گفت: أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها چون مانده شوم تكيه بر آن كنم. يا موسى الق عصاك از دست بيفكن تا چه بينى؟ موسى عصا بيفكند ثعبان گشت و بموسى نهيب برد موسى بترسيد و برميد. فرمان آمد كه يا موسى ندانستى كه هر كه تكيه بر غير ما كند از و همه ترس و غم بيند.

تكيه بر جان رهى كن كه ترا باد فدا چه كنى تكيه بر آن گوشه دار افزينا

پس ندا آمد كه يا موسى‏ أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ‏ جايى ديگر گفت: خُذْها وَ لا تَخَفْ‏ عصا برگير و مترس و ايمن باش يا موسى عصا ميدار و مهر عصا در دل مدار و آن را پناه خود مگير از روى اشارت بدنيا دار ميگويد. دنيا ميدار و مهر دنيا دردل مدار و آن را پناه خود مساز.

حب الدنيا رأس كل خطيئة

يا موسى تو عصا از بر شعيب با مردى برداشتى آن را به ثعبان يافتى. اكنون كه بامر ما برداشتى نگر كه ازو چه معجزها بينى. و يقال شتّان بين نبيّنا (ص) و بين موسى (ع) موسى رجع من سماع الخطاب و اتى بثعبان سلّطه على عدوّه، و نبيّنا (ص) اسرى به الى السّماء فَأَوْحى‏ اللَّه اليه ما اوحى و رجع و اتى لامّته بالصّلاة الّتى هى المناجاة، فقيل له:سلام عليك ايها النبى و رحمة اللَّه و بركاته. فقال سلام علينا و على عباد اللَّه الصالحين.

و فى القصّة انّ موسى غشى عليه ليلة النّار فارسل اللَّه اليه الملائكة حتّى روّحوه بمراوح الانس. و قالوا له يا موسى تعبت فاسترح يا موسى بعد ما جئت فلا تبرح‏ جِئْتَ عَلى‏ قَدَرٍ يا مُوسى‏ و كان هذا فى ابتداء الامر، و المبتدى مرفوق به، و فى المرّة الأخرى‏ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً و كان يفيق و الملائكة تقول له يا بن النساء الحيض مثلك من يسأل الرّوية كان فى الاوّل لطف و فى النّهاية عنف.

فلمّا دارت الصّهبا دعا بالنّطع و السّيف‏ كذا من يشرب الرّاح مع التّنين بالصّيف.

کشف الأسرار و عده الأبرار، ج‏۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=