كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه ۲۲9-۲32
النوبة الاولى
– قوله تعالى: الطَّلاقُ مَرَّتانِ229- آن طلاق كه از آن آشتى توان گرفت دواست، فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ و پس از آن دو طلاق نگاه داشتن است بچم.
أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ يا گسيل كردنى است بنيكويى، وَ لا يَحِلُّ لَكُمْ و شما را حلال نيست أَنْ تَأْخُذُوا مِمَّا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئاً كه چيزى ازيشان باز ستانيد از آن كاوين كه ايشان را داده باشيد، إِلَّا أَنْ يَخافا مگر كه بدانند و ترسند أَلَّا يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ كه ايشان را با هم بر آورد نخواهد بود، و فرمانهاى خدا و شرطهاى صحبت بپاى نتوانند داشت، فَإِنْ خِفْتُمْ اگر بدانيد و بترسيد أَلَّا يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ كه ايشان را با هم بر آورد نخواهد بود كه حدهاى فرمان اللَّه و اندازه آن در معاملت و صحبت بروزگار با يكديگر نگاه دارند و بپاى دارند فَلا جُناحَ عَلَيْهِما فِيمَا افْتَدَتْ بِهِ تنگى نيست بر ايشان درين كه زن خويشتن بچيزى از كاوين خويش از شوى باز خرد تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَعْتَدُوها اين اندازهااند كه خداى نهاد از آن در مگذريد وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ و هر كه از اندازه خداى در گذرد فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ ايشانند بر خويش ستمكاران.
فَإِنْ طَلَّقَها- اگر كه مرد زن را طلاق دهد فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ آن زن وى را بزنى حلال نيست پس از آن، حَتَّى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ تا آن گه كه شويى ديگر كند و آن شوى بوى رسد، فَإِنْ طَلَّقَها اگر اين شوى دوم وى را طلاق دهد فَلا جُناحَ عَلَيْهِما تنگى نيست برين زن و بر شوى پيشين، أَنْ يَتَراجَعا كه با هم آيند «به نكاحى نو» إِنْ ظَنَّا اگر دانند أَنْ يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ كه بپاى خواهند داشت در معاملت و صحبت و حدها و شرطها آنچه فرمان است از خداى وَ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ و اين اندازهاى خدااند يُبَيِّنُها لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ پيدا ميكند آن را و در مىآموزد دانايان را.
وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ- و چون زن را طلاق دهيد فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَ و اين زن عدت بكران برد، فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ آن زن را نگاه داريد، و بزنى باز آريد بنيكويى بچم، أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ يا بگشائيد او را و گسيل كنيد بنيكويى و بچم، وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً و با خود مگيريد اگر بستيز گيريد ايشان را و بزيان كارى، لِتَعْتَدُوا تا اندازه خشنودى من در گذاريد و پاى از پسند من فرا نهيد وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ و هر كه آن كند فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ بر خويشتن بيداد كرد وَ لا تَتَّخِذُوا آياتِ اللَّهِ هُزُواً و سخنان و دين خداى بافسوس مگيريد، وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ و ياد كنيد نيكو كارى خداى بر خود وَ ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ وآنچه فرو فرستاد بر شما مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ از نامه و دانش راست،
يَعِظُكُمْ بِهِ كه پند ميدهد شما را بآن وَ اتَّقُوا اللَّهَ و بپرهيزيد از خشم و عذاب خداى وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ و بدانيد كه خداى بهمه چيزها دانا است از كرد و گفت و نيت خلق وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ- و چون زن را طلاق دهيد فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَ چون آن زن را عدت بكران آيد فَلا تَعْضُلُوهُنَ باز مداريد آن زن را أَنْ يَنْكِحْنَ أَزْواجَهُنَ كه به نكاح با شوى خويش گردد، إِذا تَراضَوْا بَيْنَهُمْ كه اين زن و آن مرد هامداستان گشتند بباز رسيدن با هم بِالْمَعْرُوفِ به نيكويى و راستى ذلِكَ يُوعَظُ بِهِ اين پند است كه خداى ميدهد مَنْ كانَ مِنْكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ آن كس را كه گرويده است از شما بخدا و روز رستاخيز ذلِكُمْ أَزْكى لَكُمْ وَ أَطْهَرُ كه چنين كنيد شما را بهتر است و هنرى تر و پاكتر وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ232 و خداى داند و شما ندانيد.
النوبة الثانية
– قوله تعالى: الطَّلاقُ مَرَّتانِ الآية …- حكم طلاق در روزگار جاهليت و در ابتداء اسلام پيش از نزول اين آيت آن بود كه هر آن كس كه زن خويش را طلاق دادى اگر يكى و بيشتر، طلاق را حصرى و حدى نبود، و مرد را حق رجعت بود در روزگار عدّة، تا آن گه كه زنى آمد بعايشه ناليد از شوى خويش، كه وى را طلاق ميداد بر دوام، و رجعت ميكرد بر سبيل اضرار، و عايشه آن قصه با رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بگفت، و در آن حال اين آيت آمد و حدّ طلاق پيدا شد و به باز آمد. گفتند يا رسول اللَّه الطَّلاقُ مَرَّتانِ و اين الثالثة؟ اين دو طلاق است كه گفت ذكر سيم كجاست؟ گفت: فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ اين تسريح نام سديگرطلاق است. و نامهاى طلاق در قرآن سه است:- طلاق و فراق و سراح-: «طلقوهن و فارقوهن و سرحوهن».
معنى آيت آنست كه طلاق كه بوى رجعت توان كرد دو است، بعد از آن دو طلاق امساك است با خود گرفتن بلفظ مراجعت، أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ يا گسيل كردن بآنك فرو گذارد تا عدت بسر آيد و بينونت حاصل شود، پس چون عدت بسر آمد و بينونت حاصل شد و خواهد كه وى را با خود گيرد بلفظ مراجعت كار بر نيايد. كه نكاح تازه بايد كرد.
اما اگر اين دو طلاق گفت و پيش از آنك عدّت بسر آيد يا نه كه بعد از آنك عدت بسر آيد و نكاح تازه كند وى را طلاق سوّم دهد بينونت كبرى حاصل شود. و تا آن زن بنكاح بشوهرى ديگر نرسد بهيچ وجه وى را با خود نتواند گرفت.
اينست كه اللَّه گفت: فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتَّى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ ثم قال وَ لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمَّا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئاً جاى ديگر بشرحتر گفت: وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ مَكانَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً إِلَّا أَنْ يَخافا أَلَّا يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ- اين خوف بمعنى- علم- است، ميگويد مگر كه بدانند كه اندازههاى خداى در معاملت و صحبت بپاى نتوانند داشت، آن گه روا باشد كه زن خويشتن را به كاوين خويش از شوى باز خرد، و جدايى جويد.
يعقوب و حمزه يخافا بضم ياء خوانند، و درين قراءت خوف بمعنى- ترس- باشد لا بد.ميگويد: مگر شوى زن را به ترساند، و زن شوى را. و ترسانيدن آنست كه از صحبت ملالت نمايد، و از دل و خوى خود نبايست بيرون دهد، اگر چنين بود پس بر زن جناح نيست كه كاوين بوى بگذاشت، و نه بر مرد كه كاوين باز گرفت، چون بر وجه افتد او باز خريدن بود.
مفسران گفتند:- اين آيت در شأن ثابت بن قيس بن شماس الانصارى و زن وى جميله نام ام حبيبه بنت عبد اللَّه بن ابى فرود آمد، كه شوهر باغى بمهر بوى داده بود، و زن وى را نخواست و از وى جدايى جست و خويشتن را بآن كاوين از وى باز خريد، و اول خلعى كه در اسلام برفت اين بود.
فقهاء اسلام گفتند- خلع مكروه است مگر در دو حال: يكى آنك حدود اللَّه بپاى نتوانند داشت، ديگر آنك كسى سوگند ياد كند بسه طلاق كه فلان كار نكند، و آن كار لا بد كردنى باشد، درين حال خلع مكروه نيست. و خلع آنست كه زن را طلاقى بعوض دهد تا بينونت حاصل شود، پس آن كار بكند تا از عهده سوگند بيرون آيد، آن گه بعقد نكاح زن را با خود گيرد، و اگر اين خلع با اجنبى رود چنانك عوض آن طلاق اجنبى دهد نه زن خويش، بمذهب شافعى روا باشد.
فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتَّى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ- اگر شوى زن را طلاق سوّم دهد پس وى را بزنى حلال نيست تا شوى ديگر كند، و آن شوى بوى رسد رسيدنى كه هر دو غسل كنند، اينست معنى آن خبر كه مصطفى ع عايشه بنت عبد الرحمن بن عتيك القرظى را گفت چون خواست كه با شوهر نخستين شود و شوهر دومين بوى نرسيده بود گفت صلّى اللَّه عليه و آله و سلم-«لا، حتى تذوقى عسيلته و تذوق عسيلتك»
و حدّ اصابت كه تحلّل بآن حاصل شود «……»- و فرق نيست ميان آنك شوهر دومين بالغ باشد يا نارسيده، يا ……. فَإِنْ طَلَّقَها اين شوى دوم است اگر او را طلاق دهد، يعنى باختيار نه باكراه، پس از آنك بيكديگر رسيده باشند و غسل كرده فَلا جُناحَ عَلَيْهِما أَنْ يَتَراجَعا تنگيى نيست بر شوهر نخستين و برين زن كه بنكاح با يكديگر شوند، پس از آنك عدت بداشت از شوهر دومين.
إِنْ ظَنَّا أَنْ يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ- قال مجاهد- اى ان علما ان نكاحهما على غير الدلسه، و عنى بالدلسة التحليل. مذهب سفيان و احمد و اوزاعى و جماعتى آنست كه نكاح تحليل نكاح فاسد است، و بمذهب شافعى چون درآن شرطى نباشد كه مفسد عقد باشد فاسد نيست، اما مكروه است، كه مصطفى ع گفت«لعن اللَّه المحلل و المحلّل له»
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «الا ادلكم على التيس المستعار؟ قالوا بلى يا رسول اللَّه، قال «هو المحلّل و المحلّل له»
و يقال إِنْ ظَنَّا أَنْ يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ اى ان رجوا ان يقيما ما ثبت من حق احدهما على الآخر ميگويد تنگى نيست بر ايشان كه به نكاح با يكديگر شوند اگر اميد دارند كه حق يكديگر بر خود بشناسند و بجاى آرند، حق مرد بر زن و حق زن بر مرد: اما حق مرد بر زن آنست كه در خانه مرد بنشيند و بى دستورى وى بيرون نيايد و فرا در و بام نشود، و با همسايگان مخالطت و حديث بسيار نكند، و از شوى خويش جز نيكويى باز نگويد، و بستاخى كه در ميان ايشان در عشرت و صحبت بود حكايت نكند، و در مال وى خيانت نكند، و اگراز دوستان و آشنايان شوهر يكى بدر سراى آيد چنان جواب ندهد كه وى را بشناسد، و با شوهر بآنچه بود قناعت كند، وزيادتى نجويد، و حق وى از آن خويشاوندان فرا پيش دارد، و هميشه خود را پاكيزه و آراسته دارد، چنانك صحبت و عشرت را بشايد، و خدمتى كه بدست خويش تواند كرد فرو نگذارد، و با شوهر بجمال خويش فخر نكند، و بر نيكوئيها كه از وى ديده باشد ناسپاسى نكند، كه رسول خداى گفت در دوزخ نگرستم بيشترين زنان را ديدم گفتند: يا رسول اللَّه چراچنين است؟
گفت از آنك لعنت بسيار كنند، و با شوهر ناسپاسى كنند. و در خبر است كه اگر سجود جز خداى را عز و جل روا بودى زنان را فرمودندى براى شوهر. و عظيمتر آنست كه مصطفى گفت ع:«حق الزوج على المرأة كحقّى عليكم، فمن ضيّع حقى فقد ضيّع حق اللَّه، و من ضيّع حق اللَّه فقد باء بسخط من اللَّه و مأواه جهنم و بئس المصير»
و قال ابن عمر: جاءت امرأة الى النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فقالت« يا رسول اللَّه ما حق الزوج على المرأة؟ فقال لا تمنعه نفسها و ان كانت على ظهر قتب، و لا تصوم يوما الا باذنه، الّا رمضان، فان فعلت كان له الاجر و الوزر عليها، و لا تخرج الّا باذنه، فان خرجت لم تقبل لها صلاة، و لعنتها ملائكة الرحمة و ملائكة العذاب، حتى ترجع.»
و قال كعب، اول ما تسئل المرأة يوم القيمة عن صلوتها، ثم عن حق زوجها»
و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم:- «المرأة اذا صلّت خمسها و صامت شهرها و احصنت فرجها و اطاعت بعلها فلتدخل من اىّ ابواب الجنة شاءت»
اما حقوق زنان بر مردان: آن است كه مرد با ايشان بخوش خويى زندگانى كند، و ايشان را نرنجاند، بلكه رنج ايشان را احتمال كند، و بر محال گفتن و ناسپاسى ايشان صبر كند، كه ايشان را از ضعف و عورت آفريدهاند،وهيچ كس از زنان چنان احتمال نكردى كه رسول خدا، تا آن حد كه زنى دست بر سينه وى زد بخشم، مادر آن زن با وى درشتى كرد، رسول خدا گفت: بگذار كه ايشان بيشتر ازين كنند و من فرو گذارم. عمر خطاب با درشتى وى در كارها ميگويد:- مرد بايد كه با اهل خويش چنان زيد كه با كودكان، و با درجه عقل ايشان آيد، و با ايشان مزاح و طيبت كند، و گرفته نباشد اما مزاح و طيبت بآن حد نرساند كه هيبت و سياست مرد بجملگى بيفتد، و مسخّر ايشان شود، كه رب العزّة گفت: الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ- پس بايد كه مرد مستولى باشد بر زن نه زن بر مرد.و در خبر است كه«تعس عبد الزوجة»نگونسارست آن مرد كه بنده زنست،
و از حقوق زنان آنست- كه مرد نفقه كند بر ايشان بمعروف، نه تنگ فرا گيرد و نه اسراف كند، و اعتقاد كند كه ثواب آن نفقه بيشتر از ثواب صدقه است. مصطفى گفت: يك دينار كه مردى در عزا هزينه كند، و يك دينار كه بنده را بدان آزاد كند، و يك دينار كه بدرويشى دهد، و يك دينار كه بر عيال خود نفقه كند، فاضلتر و نيكوتر و در ثواب تمامتر آنست كه بر عيال خود نفقه كرد.
و مرد بايد كه با اهل خويش طعام با هم خورد، كه در اثرمىآيد كه خداى و فريشتگان درود دهند بر اهل بيتى كه طعام بهم خورند و تمامتر شفقتى آنست كه آنچه بر عيال نفقة كند از حلال بدست آرد، كه هيچ جنايت و جفا صعب تر از آن نيست كه ايشان را بحرام پرورد، و آنچه داند كه زنان را به كار بايد از علم دين در كار نماز و طهارت و حيض ايشان را در آموزد، و اگر در آن تقصير كند مرد عاصى شود، كه اللَّه گفت: قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً و اگر دو زن دارد يا بيشتر ميان ايشان راستى كند در عطا و در نواخت، و بآنچه در اختيار وى آيد،
كه در خبر است:«من كانت له امرأتان فمال الى احداهما جاء يوم القيمة و شقّه مائل»
و در جمله حقوق زنان بر مردان آنست:- كه زن معاذ پرسيد از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم، گفت يا رسول اللَّه ما حق الزوجة على زوجها؟ قال ان لا يضرب وجه ها، و لا يقبحها، و ان يطعمها مما يأكل، و يلبسها مما يلبس، و لا يهجرها»
و روى انّ رجلا جاء الى عمر رض يشكو زوجته، فلما بلغ بابه سمع امرأته- ام كلثوم- تطاولت عليه، فقال الرجل انى اريد ان اشكو اليه و له من البلوى مالى، فرجع. فدعاه عمر فقال انى اردت ان اشكو اليك زوجتى فلما سمعت من زوجتك ما سمعت رجعت.
فقال عمر انى أتجاوز عنها لحقوقها علىّ، اولها انّها تستر بينى و بين النار، فيسكن قلبى بها عن النار. و الثانى- انّها خازنة لى اذا خرجت من منزلى تكون حافظة لمالى، و الثالث انها قصّارة لى تغسل ثيابى، و الرابع ظئر لولدى. و الخامس انها خبّازة طبّاخة.
فقال الرجل- ان لى مثل ذلك فاتجاوز عنها، قوله: وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَ الآية …- اى قاربن بلوغ اجلهن، و اشرفن على ان بيّن بانقضاء العدة، فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ ميگويد- چون طلاق دهيد زنان را، و نزديك آن باشد كه عدت بسر آيد ايشان را، مراجعت كنيد. و مراجعت بمذهب شافعى بقول است نه بفعل، و اشهاد در آن شرط نيست اما مستحبّ است، و حاجت برضاء زن نيست، و لفظ صريح در رجعت آن است، كه گويد:- راجعتها- يا گويد: رددتها اگر گويد امسكتها يا گويد امسكتها يا گويد زوّجتها يا نكحتها بيك وجه درست باشد.
و هر كه زن را پيش از دخول طلاق دهد يا بعد از دخول طلاق دهد بعوض، وى را حق رجعت نبود، و بينونت حاصل شود، و كسى كه حدود اللَّه در نكاح و در صحبت نگه نتواند داشت، و شرائط آن بجاى نتواند آورد، اولى تر آن باشد كه مراجعت نكند و بگذارد تا عدت بسر آيد. و زن مالك نفس خويش گردد: چنانك رب العزة گفت:أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ.
پس گفت وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً اين خطاب بآن كس است كه خواهد كه زن خود را نه نگه دارد بعدل، و نه بگشايد تا از وى بدل گيرد، وى را طلاق ميدهد، چون عدت بكران رسد كه اين زن بر كار خود پادشاه خواهد گشت وى را با خود آرد،و باز طلاق دهد تا عدت تو فرا سر وى نشاند. گويند ثابت بن يسار الانصارى چنين ميكرد با زن خويش و آيت در شأن وى آمد، و او را تهديد كردند، و از آن باز زدند، هم بكتاب و هم بسنت: كتاب اينست كه گفت: وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا.
و سنت آنست كه مصطفى ع گفت:«ملعون من ضار مسلما او ماكره»
آن گه در تهديد بيفزود و گفت:«و من يفعل ذلك فقد ظلم نفسه»
بر خويشتن بيداد كرد آن كس كه مسلمانى را زيانكار كرد يا با مسلمانى ستيز برد.
وفى الخبر لا ضرر و لا ضرار فى الاسلام.
وَ لا تَتَّخِذُوا آياتِ اللَّهِ هُزُواً- دين خدا و شريعت مصطفى بافسوس مگيريد، و بتعظيم فرا پيش آن شيد، اين آيت بآن آمد كه قومى كارطلاق وعتاق ونكاح را سست فرا ميگرفتند، بزبان ميگفتند پس از آن باز مى آمدند، و بر بازى مىگرفتند: رب العزة گفت: چنين مكنيد كه حديث شرع بازى نيست، و كار دين مجازى نيست.
مصطفى صلّى اللَّه عليه وآله وسلم اين آيت بر خواند، و گفت:«من طلّق او حرّر او نكح او انكح فزعم انه لاعب فهو جدّ»
وروى انه قال: «خمس جدّهنّ جدّ و هزلهنّ جدّ: الطلاق و العتاق و النكاح و الرجعة و النذر.»
وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ- بالايمان و احفظوا وَ ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ فى القرآن من المواعظ و الحدود و الاحكام يَعِظُكُمْ بِهِ اى بالقرآن عن الضرار فى الطلاق. وَ اتَّقُوا اللَّهَ فلا تعصوه فيهنّ. وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ من اعمالكم عَلِيمٌ فيجازيكم بها. اگر كسى گويد كتاب و حكمت هم از نعمت خداى است بر بندگان، مهينه نعمتهاست، چون بر عموم ذكر نعمت رفت افراد كتاب و حكمت چه معنى دارد؟
جواب آنست: كه نعمت در تعارف مردم مال فراوان است، و جاه، و تن درستى، و زينت دنيا، و جز دانايان و زيركان ندانند كه كتاب و حكمت نعمت مهينه است، پس آنچه باز گفت ارشاد ايشان را باز گفت كه ندانستند.
وجهى ديگر گفته اند: كه تفضيل و تخصيص كتاب و حكمت را باز گفت، و بيان شرف آن را در ميان نعمتهاى ديگر، چنانك جاى ديگر ملائكه را بر عموم ياد كرد آن گه ديگر باره جبرئيل و ميكائيل را بذكر مخصوص كرد، تفضيل ايشان را بر فريشتگان ديگر.
وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَ الآية …- اين آيت در شأن معقل بن يسار المزنى آمد خواهر خود را بمردى داد آن مرد وى را دست باز داشت، زن در عدت شد، داماد پشيمان گشت، وى را باز خواست، معقل گفت: «اقررت عينك بكريمتى فطلقتها» چشم ترا روشن كردم بخواهر گرامى خويش آن گه وى را طلاق دادى، ثم جئت تسترجعها، بعد از آن آمدى وى را مى باز خواهى! و اللَّه لا رجعت اليك ابدا. بخدا كه هرگز با تو نيايد، اين آيت آمد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بر معقل خواند. معقل گفت- رغم انف معقل لامر اللَّه و رسوله، و زوّجها منه و كفّر عن يمينه. عضل- منع- باشد، و الدّاء العضال هو الدّاء المنيع على المتطبّب.
إِذا تَراضَوْا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ- يعنى اذا تراضيا بينهما، كه اين زن و اين مرد هر دو رضا دادند بباز رسيدن با هم بِالْمَعْرُوفِ بنكاحى حلال و مهرى جايز، و پذيرفتند كه با يكديگر باقتصادتر روند، و بچشم تر و نيكوتر، شما كه قيّمانيد ايشان را باز مداريد، كه به نكاح باز شوى خويش ميگردند.
ذلِكَ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كانَ مِنْكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ الآية …- اين نهى عضل كه كرديم و راه كه نموديم پندى است كه خداى ميدهد گرويدگان را بخداى و روز رستاخيز. ذلِكُمْ أَزْكى لَكُمْ وَ أَطْهَرُ اين شما را نزديكتر و سزاوارتر، او را كه يكديگر را ديده باشند و پشيمانى چشيده، از شوى نو كه ناديده و نا شناخته و ناآزموده آزموده، وَ أَطْهَرُ و دلها پاكتر بود، از آنك مرد از زن حرام مى انديشد به پشيمانى، و زن بدل از شوهر حرام مىانديشد به پشيمانى، أَطْهَرُ اينجا بمعنى همانست كه در سورة الاحزاب گفت: ذلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَ و هر دو طهارت است از ريبت و دنس، و آنجا كه گفت هؤُلاءِ بَناتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ يعنى: احلّ لكم من نكاح الرجال ازوجكموهنّ» و در قرآن وجوه طهارت فراوان است، و بجاى خويش شرح آن گفته شود ان شاء اللَّه.
وَ اللَّهُ يَعْلَمُ و اللَّه ميداند، كه آن زن رجعت را خواهاست و شوى وى را خواها، وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ و شما كه اوليائيد و عضل مىكنيد و زن را از رجعت باز مىداريد نميدانيد. اين آيت دليل شافعى است كه گفت: نكاح بى ولىّ درست نباشد، كه اگر بودى اين خطاب تزويج و نهى عضل با وى نرفتى، و در آن فايدت نبودى، كه زن بر كار خود پادشا بودى. يدل عليه ما
روى عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم انه قال:- «لا نكاح الّا بولى مرشد و شاهدى عدل»
وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «ايّما امرأة نكحت بغير اذن وليّها فنكاحها باطل، فان مسّها فلها المهر بما استحلّ من فرجها، فان اشتجروا فالسلطان ولى من لا ولى له.
النوبة الثالثة
– قوله تعالى: الطَّلاقُ مَرَّتانِ الآية …. ندب الى تفريق الطلاق لئلا يتنازع الى اتمام الفراق، تفريق طلاق از آن مندوب است كه حقيقت فراق مكروه است. هر چند كه طلاق در شرع مباح است خداى دشمن دارد كه سبب فراق است، و بريدن اسباب الفت و وصال است. رسول خدا گفت «ابغض المباحات الىّ الطلاق»
و عزت قرآن ثنا ميكند بر قومى كه پيوندها نبرند و فراق نجويند و گفت- وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ و در ملكوت اعلى فريشتگانى آفريده يك نيمه ايشان برف است و يك نيمه آتش، و بقدرت خود اين هر دو ضد در هم ساخته و بر جاى بداشته، و تسبيح ايشان اينست كه: سبحان من يؤلف بين النار و الثلج الف يا رب بين قلوب المؤمنين من عبادك
پير صوفيان گفت: در بيابان ميرفتم شخصى را ديدم منكر، آبى در پيش وى ايستاده، و از آن آب نبات بر آمده، گفتم تو كيستى؟ گفت من ابو مره ام، گفتم اين چه آبست؟ گفت اشك چشم من است، و اين سبزيها و نبات از آب چشم من بر آمده، گفتم چرا مىگريى؟ گفت: ابكى فى ايّام الفراق لايّام الوصال. مهجوران را دندنه وصال در ايّام فراق روح دل باشد، بگذار تا بر خود بگريم كه از من زارتر بجهان كس نيست.
| گفتم چو دلم با تو قرين خواهد بود | مستوجب شكر و آفرين خواهد بود | |
| باللّه كه گمان نبردم اى جان جهان | كامّيد مرا فذلك اين خواهد بود |
حسن بن على عليهما السلام زنى داشت طلاق داد، او را، پس چهل هزار درم مهر آن زن بود بوى فرستاد تا دلش خوش شود، زن آن مال پيش نهاد و گريستن در گرفت گفت: متاع قليل من حبيب مفارق
مرا خواسته جهان چه بكارست كه كنارم تهى از يارست! و دوست از من بيزار است!
| كسى كش مار نيشى بر جگر زد | ورا ترياق سازد نى طبرزد |
گويند- اين سخن با حسن بن على افتاد، در وى اثر كرد، و او را مراجعت كرد.
در آثار بيارند كه امير المؤمنين على عليه السّلام روزى بزيارت بيرون رفت بر سر گور فاطمه، ميگريست ميگفت:
| مالى وقفت على القبور مسلّما | قبر الحبيب فلم يرد جوابى |
فهتف هاتف:
| قال الحبيب و كيف لى بجوابكم | و أنارهين جنادل و تراب | |
| اكل التراب محاسنى فنسيتكم | و حجبت عن اهلى و عن اصحابى | |
| فعليكم منّى السلام تقطعت | منّى و منكم وصلة الاحباب |
گفت:- چه بودست؟ و دوست را چه رسيدست؟ كه سلام ميكنم و مىپرسم و جواب نميدهد.؟ هاتفى آواز داد- كه دوستت ميگويد: چون جواب دهم، كه مهرمرگ بر دهنم نهاده، در ميان سنگ و خاك تنها بمانده، و از خويش و پيوند باز مانده، از من بتو درود باد. آن نظام دوستى و پيوستگى امروز ميان ما از هم فرو ريختست.و قلاده آن از هم بگسستست.
على ع از سر آن رنجورى برخاست و ميرفت و اين بيت ميگفت:
| لكلّ اجتماع من خليلين فرقة | و كلّ الّذى دون الفراق قليل | |
| و انّ افتقادى واحدا بعد واحد | دليل على ان لا يدوم خليل | |
| چون درد فراق در جهان چيست، بگو | عاجز ز فراق ناشده كيست، بگو؟ | |
| گويند مرا كه در فراقش مگرى | آن كيست كه از فراق نگريست، بگو؟ |
مالك دينار برادرى داشت نام وى ملكان، از دنيا بيرون شد. مالك بر سر خاك وى نشست و ميگفت: يا ملكان، لا تقرّ عينى حتى اعلم اين صرت، و لا اعلم ذلك ما دمت حيّا، آن گه بسيار بگريست، او را گفتند: اى مالك بمرگ وى چندين مى بگريى؟
گفت نه بآن مىگريم كه از دنيا بيرون شد، يا بآنك امروز از وى بازماندم، بآن ميگريم كه اگر فردا برستخيز از وى باز مانم، و او را نه بينم، اين خود تحسر فوات ديدار مخلوق است، ايا تحسر فوات ديدار خالق خود كرا بود؟ و چون بود؟ گويند كه فزع اكبر در قيامت داغ حسرت فرقت بود، كه بر سر دو راه بر جان قومى نهند، و ايشان را از دوستان و برادران باز برند، اين آسان ترست و درد آن كمتر، صعبتر آنست كه اگر داغ فرقت اللَّه بر جان ما نهند و از راه سعادت بگردانند:
| اين همه آسان و خواراست آه اگر گويد كه رو | كز تو بيزاريم ما و بار تو عصيان شده |
گويند- فردا در انجمن قيامت يكى را بيارند، ازين شوريده روزگارى، بد عهدى، فرمان در آيد كه او را بدوزخ بريد، كه داغ مهجورى دارد، چون بكناره دوزخ رسد دست فراز كند، و ديده خود بر كشد، بيندازد، گويند اين چيست كه كردى؟ گويد:
| ما را ز براى يار بد ديده بكار | اكنون چكنم بديده بى ديدن يار | |
| لمّا تيقنت انّى لست ابصركم | غمضت عينى فلم انظر الى احد |
| روز و شب و گاه و بى گه آن ماه سما | يك دم زدن از برم نمى بود جدا، | |
| پرسيد كسى نشان ما زوعمدا | گفتا چه كسست؟ او ز كجا ما ز كجا؟ |
پير بزرگ بسيار گفتى:- دل رفت و دوست رفت، ندانم كه از پس دوست روم يا از پس دل؟؟
| حشاشة نفس ودّعت يوم ودّعوا | فلم ادر اىّ الظّاعنين اشيّع | |
| فردا برود هر دو گرامى بدرست | بدرود كرا كنم ندانم ز نخست؟! |
گفتا- بسرّم ندا آمد كه از پس دوست شو، كه عاشق را دل از بهر يافت وصال دوست بايد، چون دوست نبود دل را چه كند.
| چون وصال يار نبود گو دل و جانم مباش | چون شه و فرزين نماند خاك بر سر فيل را |
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول