ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره الانعام 26 تا 59
[سوره الأنعام (6): آيات 26 تا 34]
وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ (26)
وَ لَوْ تَرى إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ فَقالُوا يا لَيْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُكَذِّبَ بِآياتِ رَبِّنا وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (27)
بَلْ بَدا لَهُمْ ما كانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (28)
وَ قالُوا إِنْ هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ (29)
وَ لَوْ تَرى إِذْ وُقِفُوا عَلى رَبِّهِمْ قالَ أَ لَيْسَ هذا بِالْحَقِّ قالُوا بَلى وَ رَبِّنا قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ (30)
قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّهِ حَتَّى إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قالُوا يا حَسْرَتَنا عَلى ما فَرَّطْنا فِيها وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى ظُهُورِهِمْ أَلا ساءَ ما يَزِرُونَ (31)
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (32)
قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَ لكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ (33)
وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا وَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ وَ لَقَدْ جاءَكَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلِينَ (34)
ترجمه:
(6/ 34- 26)
و اينهايند كه هم مردم را از فيض (آيات خدا) باز مىدارند و هم خود را از آن محروم مىكنند. و غافل از آنند كه تنها خود را به هلاكت مىافكنند.
و اگر حال آنها را هنگامى كه بر آتش دوزخشان بازدارند مشاهده مىكنى كه در آن حال با نهايت حسرت گويند اى كاش ما را به دنيا باز مىگردانيدند تا ديگر آيات خداى خود را تكذيب نمىكرديم و بدان ايمان مىآورديم.
بلكه نفاق آنها كه پيش از اين پنهان مىكردند آشكار شد اگر بار ديگر به دنيا برگردند باز به همان اعمال زشتى كه از آن نهى شدند باز خواهند گشت زيرا آنها دروغ مىگويند.
و مىگفتند جز زندگى دنيا وجود ندارد و ما برانگيخته نمىشويم.
و اگر سختى حال آنها را آنگاه كه در پيشگاه عدل خدا باز داشته شوند مشاهده كنى كه خدا به آنها خطاب كند كه آيا عذاب قيامت حق نبود؟ گويند پروردگارا قسم به ذات تو، همه حقّ بود پس خدا عتاب كند كه اينك عذاب كيفر كفر را بچشيد.
آنان كه لقاى خدا را تكذيب كردند البتّه زيانكار شدند، پس آنگاه كه ساعت قيامت ناگهان فرارسد گويند واى بر ما كه سعادت اين روز خود را از دست داديم پس بار گناهان خود را بر پشت گيرند، آرى بد بار گرانى به دوش گيرند،
دنيا بجز بازيچه كودكانه و هوسرانى بىخردان هيچ نيست، و همانا سراى ديگر پرهيزگاران را نيكوتر است. آيا تعقّل و انديشه در اين گفتار به كار نمىبنديد.
ما مىدانيم كه كافران در تكذيب تو سخنانى مىگويند كه ترا افسرده و غمگين مىسازد، (دل شاد دار) كه آن ستمكاران نه تنها ترا بلكه همه آيات و رسولان خدا را انكار مىكنند،
چقدر پيامبران پيش از ترا هم تكذيب كردند كه آنها با همه اذيّتهاى منكران صبر و تحمّل كردند تا آنگاه كه عنايت و يارى ما شامل حال آنها شد. (دل قوى دار) كسى كلمات خدا را تغيير نتواند داد و اخبار پيامبران پيشين (كه امّت با آنها چه كردند) به تو رسيد.
تفسير
وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ اينان مردم را از خدا يا از تو يا از على عليه السّلام از طريق توجّه دادن آنان به اسطورههاى تورات باز مىدارند.
وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ يعنى مردم را از آن منع مىكنند و از آن حقيقت دور و محروم مىشوند.
وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ در حالى كه جز خود را هلاك نمىكنند و آن به سبب دورى از آيات الهى است.
وَ ما يَشْعُرُونَ وَ لَوْ تَرى إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ «وقفوا» به صورت مجهول و معلوم خوانده شده است و از «وقف» است به معنى ايستاد يا ايستادند يا مطّلع شد، يعنى اگر ببينى وقتى كه ايستاده شوند يا مطّلع بر آتش شوند آنوقت مصيبت عجيبى را در مورد آنان خواهى ديد، كه جواب شرط حذف شده است.
فَقالُوا يا لَيْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُكَذِّبَ بِآياتِ رَبِّنا چون مقام تو و مقام اوصياء تو را مىبينند، مىگويند اى كاش برگردانده مىشديم و آيات پروردگارمان را تكذيب نمىكرديم.
وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ و به محمّد صلّى اللّه عليه و آله و امير المؤمنين عليه السّلام ايمان مىآورديم، و اين سخن و آرزو از آنان براى وحشت از ترس است، نه از كشش شوق، وگرنه رهايى مىيافتند و جواب به «كلّا» به معنى نفى ابد، داده نمىشد يا اينكه اين سخنى است كه آنها و امثال آنها فقط به زبان مىآورند چنانكه خداى تعالى مىفرمايد: هرگاه مىخواستند از آن آتش از جهت غم و اندوه بيرون بيايند دوباره بهمان وضع برگردانده مىشدند يعنى اگر مىخواستند از جهت شوق از آن بيرون بيايند برگردانده نمىشدند.
بَلْ بَدا لَهُمْ ما كانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ بلكه نفاق آنها كه پيش از اين پنهان مىكردند آشكار شد و اين قسمت از آيه دليل بر مطلب مذكور در آيه قبل است، زيرا معنى آن اين است كه براى آنان حبّ و شوق على عليه السّلام حاصل نشد، زيرا فطرت آنها فطرت بغض على عليه السّلام است بلكه بر آنها وبال نفاقشان ظاهر شد، پس در نهايت ترس به هراس افتادند، در حالى كه آرزوى رهايى از ترس را مىكردند نه آرزوى وصال برخاسته از شوق را.
وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ كه اگر باز گردانيده شوند باز به همان كارهائى كه نهى شده اند بر مىگردند، زيرا عمل زشت، ذاتى آنهاست و ذاتى تخلّفپذير نيست، بلكه گاهى به سبب يك امر عرضى كه به آن عارض مىشود مخفى مىگردد و هر وقت عارض و مانع زائل شود، آن هم ظاهر مىشود.
وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ يعنى در آنچه كه مىگويند كه اگر به دنيا باز گردانيده شوند تكذيب نمىكنند و ايمان مىآورند، دروغ مىگويند.
چنانكه دانستى اين آرزو از شوق ذاتى ناشى نشده بلكه از امر عرضى ناشى شده است كه با زوال آن عرض، آن آرزو هم از بين مىرود.
وَ قالُوا إِنْ هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ وگفتند كه چيزى جز زندگى وجود ندارد، و برانگيخته نمىشويم. «قالوا»، عطف است بر «عادوا» يا عطف است بر يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا و اختلاف به ماضى و مضارع براى اشاره به اين است كه اين سخن گفته قديم و جديد آنهاست، يا استيناف (تجديد) ذمّ ديگر و بيان عقوبت ديگرى براى آنهاست.
و آن با ما بعدش كه مىگويد: وَ لَوْ تَرى إِذْ وُقِفُوا مناسبتر است، يعنى تكذيب آنها از رستاخيز مقتضى احضار آنها نزد خدا با بدترين و رسواترين حال مىباشد، و تكذيب آنها به آيات مقتضى دخولشان در آتش با شديدترين عذاب است.
وَ لَوْ تَرى إِذْ وُقِفُوا عَلى رَبِّهِمْ چون آنان را بينى كه بر درگاه پروردگارشان آنچنانكه عبد جنايتكار پيش مولايش براى مؤاخذه مىايستد، مىايستند. و ربّ مضاف عبارت از ربّ آنها در ولايت است و آن امير المؤمنين عليه السّلام است، و او در بعضى كلماتش فرموده است: بازگشت مردم به سوى من و حساب آنان با من است، و در اثناى كلمات سابق بيان اين مطلب گذشت كه ولايت عبارت از عدم تجاوز خلق است از مشيّت و اينكه آن ولايت، مبدأ همه و منتهاى همه است.
قالَ أَ لَيْسَ هذا بِالْحَقِ از باب سرزنش آنها بر تكذيب بعث (برانگيخته شدن) خداوند مىفرمايد: آيا اين حق نيست؟
قالُوا بَلى وَ رَبِّنا مىگويند قسم به ذات تو همه حقّ است. از جهت وضوح و ظهور مطلب، جواب را با قسم تأكيدكردند تا لازمه حكم كه عبارت از علم آنها به حكم است تأكيد شود.
قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ و فرمود پس عذاب را بچشيد ازاينرو كه به پروردگارتان كفر ورزيديد و از على عليه السّلام پيروى نكرديد.
قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّهِ يعنى لقاى خدا را در مظاهر ولوى آن تكذيب كردند زيرا كه لقاى خداى تعالى اضافه و نسبتى است بين او و عبدش و حقيقت اضافات خداى تعالى عبارت از اضافه اشراقى خدا است كه آن ولايت مطلقه است و آن على عليه السّلام با علويّتش مىباشد.
حَتَّى إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَةُ يعنى ساعت مرگ يا ساعت قيامت، يا ظهور قائم عليه السّلام يعنى ظهور امام، موقع رسيدن ساعت مرگ، و در اخبار به همه اين معانى تفسير شده است، و همه آنها به يك معنى بر مىگردد، و تفاوت بين آنها اعتبارى است.
بَغْتَةً ناگهان خدا را ملاقات مىكنند با ظهور على عليه السّلام يا با ظهور قائم عليه السّلام.
قالُوا يا حَسْرَتَنا مىگويند اى حسرت و اندوه بيا كه اين اوّل حضور توست.
عَلى ما فَرَّطْنا بر آنچه كه كوتاهى كرديم.
فِيها يعنى در قيامت و لقاى پروردگار در آن وقت.
وَ هُمْ و آنان در آن هنگام.
يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى ظُهُورِهِمْ بارهاى سنگين گناه خود را كه در دنيا كسب كردند، بر پشت خود مىكشند، چون در آن روز بار گناه كسى را بر كسى ديگر حمل نمىكنند.
أَلا ساءَ ما يَزِرُونَ چه بد بارى را حمل مىكنند! وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ چون مناسب حكيم نيست كه مثل زندگانى دنيا را غايت فعلش قرار دهد، مىفرمايد:
زندگى دنيا جز لهو و لعب نيست. «لعب» چيزى است كه داراى يك غايت خيالى باشد، و «لهو» چيزى است كه اصلا غايت نداشته باشد.
و آن عطف است بر وَ قالُوا إِنْ هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا يا بر أَ لَيْسَ هذا بِالْحَقِ يا بر بَلى وَ رَبِّنا يا بر فَذُوقُوا الْعَذابَ يا بر قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا يا بر يا حَسْرَتَنا يا بر هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ يا حال است متعلّق به يكى از جمله هاى سابق.
وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ سراى باز پسين براى تقواپيشگان بهترين است امّا كسانى كه از خدا نترسند پس شديدترين خانه از حيث عذاب براى آنهاست.
أَ فَلا تَعْقِلُونَ آيا تعقّل نمىكنيد؟ كه مناسب حكيم نيست كه دنيا را غايت قرار دهد بلكه لايق او اين است كه آخرت را غايت قرار دهد، پس آخرت را طلب كنيد.
قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يَقُولُونَ در حقّ تو مىگويند كه او ساحر يا مجنون يا غير اينهاست، يا در حقّ خليفه ات مىگويند كه امر خلافت را به او بر نگردانند، و آن ياد آورى و دلدارى رسول صلّى اللّه عليه و آله است و شايسته نيست كه تو اندوهناك شوى.
فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ يعنى تو را نمىتوانند تكذيب كنند از آن جهت كه تو نيز بشرى مانند آنها هستى، در بين آنها زندگى كردى و درباره تو جز خير و خوبى چيزى نگفتند، و تو در بين آنها معروف به صدق و امانت بودى تا آنجا كه ملقّب به محمّد صلّى اللّه عليه و آله امين شدى.
وَ لكِنَّ الظَّالِمِينَ ولى آنها به خودشان ظلم كردند از آن جهت كه آخرت و لقاى پروردگار را تكذيب نمودند.
بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ پس از آنكه براى ما، رسول و آيت شدى از همين جهت و حيثيّت تو را تكذيب كردند، و تكذيب آنها از اين جهت به تكذيب خدا بر مىگردد نه به تكذيب تو، يا اينكه آنها تو را تكذيب نمىكنند از آن جهت كه تو رسولى از جانب خدا هستى و لكن آنان على عليه السّلام را تكذيب مىكنند، و تكذيب كردن تو درباره آنچه كه در حقّ على عليه السّلام گفتى به تكذيب على عليه السّلام بر مىگردد.
«اكذّبه» يعنى او را كاذب يافت يا كذب را به او نسبت داد، يا او را كاذب گردانيد، و معنى آيه اين است كه تو را كاذب و دروغگو نمىيابند.
يا اينكه نمىتوانند چيزى بياورند كه صدق تو را كذب نمايد و اين چنين مضمونى از ائمّه عليه السّلام روايت شده است.
وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا اى پيامبر هرآينه پيغمبران قبل از تو را نيز تكذيب كردند و آنان نسبت به تكذيب و آزار آنها صبر و شكيبايى ورزيدند تا اينكه يارى ما به آنان رسيد پس تو هم صبر كن و اندوهناك مباش.
وَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ و كسى كلمات خدا را نتواند تغيير داد، اين عبارت عطف به اعتبار معنى است، يا جمله حاليّه است گويا كه گفته شده است: مانعى از يارى خدا نيست، و كلمات خدا يعنى مواعيد و آيات بزرگ خدا از قبيل رسولان و اوصياى آنها عليه السّلام يا آيات قهر او از مظاهر شرور را تبديل كننده اى نيست و هيچ كس قدرت ندارد كه آنها را از آنچه كه هستند به چيز ديگرى مبدّل كند.
وَ لَقَدْ جاءَكَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلِينَ يعنى خبر پيامبران پيشين و ملّتهايشان به تو رسيده است و اينكه بالاخره پيامبران بر اقوامشان غالب شدند، نه اينكه ملّتهايشان بر آنها غلبه كنند.
[سوره الأنعام (6): آيات 35 تا 41]
وَ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْراضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِي السَّماءِ فَتَأْتِيَهُمْ بِآيَةٍ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِينَ (35)
إِنَّما يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ وَ الْمَوْتى يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ ثُمَّ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ (36)
وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ قادِرٌ عَلى أَنْ يُنَزِّلَ آيَةً وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (37)
وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ (38)
وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا صُمٌّ وَ بُكْمٌ فِي الظُّلُماتِ مَنْ يَشَأِ اللَّهُ يُضْلِلْهُ وَ مَنْ يَشَأْ يَجْعَلْهُ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (39)
قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَ غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (40)
بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شاءَ وَ تَنْسَوْنَ ما تُشْرِكُونَ (41)
ترجمه:
(6/ 41- 35)
(اى پيامبر) چنانچه اعتراض آنها ترا سخت مىآيد اگر توانى نقبى در زمين بساز يا نردبانى بر آسمان افراز تا آيتى بر آنها آورى. اگر خدا مىخواست همه را مجتمع بر هدايت مىكرد پس تو البتّه از آن جاهلان مباش (كه راضى به مشيّت حقّ نيستند)،
اى رسول دعوت ترا تنها زنده دلان عالم اجابت مىكنند كه خدا مردگان را برانگيزد تا بسوى او بازگردند (و جزاى عملشان را ببينند).
و كافران گفتند چرا بر او معجزه و حجّتى از خدا فرود نيامد؟ بگو اى پيغمبر خدا بر اينكه آيتى فرستد قادر است و ليكن اكثر مردم از قدرت خدا بىخبرند./
و محقّقا بدانيد كه هر جنبنده اى در زمين و هر پرنده اى كه به دو بال در هوا پرواز مىكند همگى طايفه اى مانند شما، نوع بشر، هستند. ما در كتاب آفرينش بيان هيچ چيز را فروگذار نكرديم آنگاه همه بسوى خداى خود محشور مىشوند.
و آنان كه آيات خدا را تكذيب كردند كر و گنگ در تاريكى نادانى به سر مىبرند مشيّت خدا هر كه را خواهد گمراه مىسازد و هر كه را خواهد به راه راست هدايت كند.
بگو اى پيامبر اگر عذاب خدا يا ساعت مرگ شما فرارسد چه خواهيد كرد؟ اگر راست مىگوييد آيا در آن ساعت سخت، غير خدا را مىخوانيد؟
بلكه در آن هنگام تنها خدا را مىخوانيد تا اگر مشيّت او قرار گرفت شما را از سختى برهاند و آنچه را به خدا شريك مىدانيد به كلّى فراموش مىكنيد.
تفسير
وَ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْراضُهُمْ گرچه اعراض آنها از تو يا از على عليه السّلام، براى تو سخت باشد.
فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ اگر توانى سوراخى يا منفذى در زمين ايجاد كن يعنى آيتى از زير زمين براى آنها بياور.
أَوْ سُلَّماً فِي السَّماءِ فَتَأْتِيَهُمْ بِآيَةٍ يا از آسمان آيتى بياور و جواب آن محذوف است، يعنى اين كار را انجام بده و مقصود كنايه از منافقين امّت پيامبر و عتاب و سرزنش به آنهاست، و اظهار اين است كه او صلّى اللّه عليه و آله از رو گردانيدن قوم از او و از على عليه السّلام اندوهناك نباشد.
يا كنايه از آن دسته موافقين امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله است كه بر آوردن معجزه براى پيشنهادكنندگان حريصند.
وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى يعنى اينكه هدايت و ضلالت آنها به مشيّت خداى تعالى است و راضى بودن از آنچه كه به سبب مشيّت خداست بهتر از اندوهناك شدن بر آن است.
فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِينَ پس از جاهلان مباش زيرا همه چيز با مشيّت خداست و چون از اين كلام اين توهّم پيش مىآيد كه مردم در افعالشان مجبور هستند، و در گمراهى و هدايت هيچ دخالتى ندارند اين توهّم را بدين گونه بر طرف كرد كه استعداد و استحقاق آنان مقتضى آن مشيّت است، پس فرمود:
إِنَّما يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ كسانى كه مستعدّ قبول هستند، دعوت ترا مىشنوند پس خودشان به مقدار قابليّت در عمل علّت گمراهى و هدايت خويشند، و چون از اين گفتار كه هر كس كه آمادگى و استعداد دارد، اجابت مىكند و آنكه مستعد نيست اجابت نمىكند اين توهّم پيش مىآيد كه غير مستعد، شايسته نيست كه مورد دعوت و امر و نهى قرار گيرد. و ذمّ و ملامتى متوجّه او نيست، پس خداوند آن را جواب داد و فرمود:
وَ الْمَوْتى يعنى مردگانى كه اصلا داراى استعداد نبوده و در مراقد و آرامگاههاى طبعشان متوقّف هستند، يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ خداوند آنها را از آرامگاه طبعشان بر مى انگيزد.
يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ ثُمَّ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ پس بعد از توجّه به خدا مىشنوند و بعد از شنيدن اجابت مىكنند، پس مرگ براى مردگان، و زنده بودن هم براى زندگان حتمى نيست.
وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ قادِرٌ عَلى أَنْ يُنَزِّلَ آيَةً وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ آنان گفتند: چرا از سوى خدا بر بشر معجزه اى فرود نمىآيد؟ در واقع ايشان معجزهها را حس نمىكنند، خداوند برتر از آن است كه بر او چيزى پيشنهاد شود، و ندانستن و حس نكردن آنها از اين جهت است كه آنان مردگانند.
وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ توصيف «دابّة» وصف جنس و همچنين در ما بعدش براى اشاره به اراده جنس است (يعنى هر جنسى از جنبندگان زمين).
وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ و هر پرنده اى كه با دو بال پرواز مىكند نيز آفريده، روزى خوار و پروريده هستند. و چون قائلين به تناسخ در رواج مذهبشان به امثال اين آيه متوسّل مىشوند، ناآگاهى آنان را اين گونه يادآور مىشود كه حيوانات بىزبان از هر جهت مانند شما هستند و تنها تفاوت شما با آنها در علم و شدّت آن است، وقتى شما نمىدانيد ديگر تمايز و تفاوتى بين شما و حيوانات باقى نمىماند.
ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ يعنى در لوح محفوظ كه اين قرآن صورت تام و كامل آن است، از هيچ چيز فروگذار نشده است، و ساير كتابها صورت ناقص لوح محفوظ است. لذا قرآن فراگير و مسلّط بر كلّ و ناسخ آنهاست.
و «فرّطنا» از فرّط الشيء است به معنى ضايع و اهمال كرد آن را، نه از «فرّط فى الشيء» به همان معنى به نحوى كه «فى الكتاب» مفعولش باشد و «من شيء» مفعول مطلق، بلكه «فى الكتاب» ظرف است، و «من شيء» مفعول به، زيرا مقصود اهمال نكردن و فروگذار نكردن چيزى در كتاب است به اينكه ثبت آن چيز در كتاب نباشد، و اين به صورت صريح استفاده مىشود اگر «من شيء» مفعول به باشد، و امّا اگر مفعول مطلق قرار داده شود ديگر آن مطلب استفاده نمىشود مگر با دلالت التزام.
و مقصود اين است همانطور كه در كتاب شما روزى ها و اجلهاى شما را شماره كرديم. همينطور آنها را نيز شماره كرديم، و فرقى بين شما و آن موجودات نيست مگر به سبب علم و عدم علم.
ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ چنانچه شما محشور مىشويد آنها نيز محشور مىشوند.
وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا عطف بر محذوف است، يعنى كسانى كه به آيات ما ايمان آوردند و آن را تصديق كردند، از گنگى و كرى حيوانيّت و ظلمات آن خارج شدند. و آن از جهت امتيازى است كه به سبب علم كسب كردند، و كسانى كه آيات تدوينى و تكوينى آفاقى ما را كه بزرگترين آنها على عليه السّلام است و نيز آيات انفسى را كه عقل بزرگترين آنها و على عليه السّلام مظهر آن است، تكذيب كردند.
صُمٌّ وَ بُكْمٌ گنگ و كر، مانند ساير جنبندهها هستند، و فرقى بين آنها نيست مگر به ايمان و علم.
فِي الظُّلُماتِ يعنى آنها علاوه بر ساير جنبندهها در تاريكى نادانى نيز هستند، زيرا جنبندهها از انوار نفوس ضعيف خود اصلا خارج نشده اند به خلاف كافر به ولايت، كه او از نور قوى كه همان نور نفس انسانيّت كه به جهت علم و ايمان است خارج مىشود و به سوى تاريكىهاى ساده گام برداشته به ظلمات جهل مركّب و بعد به ظلمات هواهاى فاسد مىرسند و سپس در ظلمات طبع گرفتار مىشوند، امّا براى رفع اين توهّم كه چگونه در ملك خدا چيزى هست كه منطبق با مشيّت او نباشد، فرمود:
مَنْ يَشَأِ اللَّهُ يُضْلِلْهُ خدا هر كه را بخواهد گمراه مىكند و او را كر و لال نموده در ظلمات قرار مىدهد.
وَ مَنْ يَشَأْ يَجْعَلْهُ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ و هر كه را بخواهد به راه راست مىدارد. صراط (راه راست) چنانكه در سابق گذشت طريق ولايت و طريق قلب به سوى خداست و آن ولايت تكوينى است، و صاحب ولايت نيز با مراتبى كه دارد كه آن به خدا منتهى مىشود، خود «طريق» است. و اصل در صاحبان ولايت على عليه السّلام است، و طريق قلب و طريق ولايت و صاحب ولايت متّحد است، و تغاير (اختلاف) اعتبارى است، پس تفسير طريق مستقيم به ولايت و به على عليه السّلام درست است و هرجا كه واقع شود به همين معنى است. چنانكه خود آن بزرگواران براى ما اين گونه تفسير كرده اند، پس معنى آيه اين است كه هر كس را خدا بخواهد از ولايت گمراهش مىكند، و هر كس را بخواهد او را بر ولايت على عليه السّلام قرار مىدهد.
قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ بگو آيا مىبينيد؟ اين لفظ از جهت كثرت استعمالش مانند مثل شده است كه ضمير مرفوع بر حسب حال مخاطب تغيير پيدا نمىكند، گاهى صورت ضمير منصوب به آن ملحق مىشود و گاهى نمىشود، و هرگاه كه ملحق شود بيشتر حال مخاطب ملاحظه مىشود، و آن حرف خطاب است يا ضمير نصب كه تأكيد ضمير مرفوع است يا مفعول اوّل «رأيت»، و هرگاه حرف خطاب يا تأكيد ضمير مرفوع باشد پس دو مفعول «رأيت» محذوف مىباشند، يا اينكه جمله شرط و جزاء جانشين دو مفعول شده است، و «رأيت» از عمل در آن جمله، معلّق شده است، يا جمله غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ كه عامل از آن معلق شده، و اگر اين جمله مفعول اوّل باشد پس مفعول دوّم محذوف است، يا اينكه مفعول دوّم، جمله شرط و جزاست، يا جمله غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ است كه عامل از عمل در آن، معلّق شده است.
و چون استفهام، استخبار (طلب خبر) است و اين كلمه بر صورت و معناى اصلى اش باقى نمانده است. مقصود طلب خبر از مضمون ما بعد اين جمله است بدون اينكه مضمون خودش منظور باشد، پس گويا كه گفته است: مرا خبر بدهيد.
إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ اگر عذاب خدا در دنيا و آخرت شما را در گرفت يا فقط عذاب دنيا (چون عذاب آخرت را لفظ السَّاعَةُ مىفهماند) برايتان پيش آمد.
أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ يا ساعت فرا رسيد، كه به ساعت مرگ، ساعت ظهور قائم (عج) و ساعت قيامت تفسير شده است، و همه صحيح است، چون مقصود، آوردن حالتى است كه در آن حالت خيال ثابت نباشد، و هوس و آرزوها فرار كنند و اين حالت در هر كس محقّق مىشود.
أَ غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ آيا در اين حال جز خداى متعال كسى را مىخوانيد؟ زيرا در آن لحظه هر چيزى غير او از چيزهايى كه به خيال تمسّك كرده و به هوا و آرزوها اعتماد كند، فراموش مىشود، و در آن حالت جز فطرت انسانى كه بر خواندن خدا بنا شده است باقى نمىماند.
ضمنا جواب شرط محذوف است، يا جمله أَ غَيْرَ اللَّهِ جواب شرط است كه «فاء» آن حذف شده است.
إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ اگر در شريك قرار دادن بتها يا ستارهها در خدا بودن، راستگو هستيد؟
اين عبارت و جمله معترضه و جواب شرط محذوف است و تقدير آن اين است: اگر شما راستگو هستيد در آن حال غير خدا را بخوانيد.
بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ بلكه در آن هنگام تنها خدا را مىخوانيد اين سخن تصريح به مفهوم مخالف أَ غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ است (كه پيش از آن است).
فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ پس اگر مشيّت خدا تعلّق مىگرفت شما را از سختى مىرهاند يعنى اجابت خدا مر خواندن شما را حتمى نيست.
إِنْ شاءَ وَ تَنْسَوْنَ ما تُشْرِكُونَ در حالى كه شرك خود را فراموش مىكنيد چنين گمان مىرفت كه مناسب اين بود كه نسيان را مقدّم بدارد و لكن نسيان را مؤخّر انداخت.
و مفعول «تدعون» را حذف كرد، جهت اشعار به اين مطلب است كه در آن مرتبه خدا شرك ورزى آنان را در نظر نياورده است.
انگار كه نسيان آنها در ياد متكلّم نيست، و تمام اهتمام آنها خلاصى از سختى است به نحوى كه در نظر آنها جز خدايى كه به سوى او فرا مىخوانند چيزى باقى نمىماند.
[سوره الأنعام (6): آيات 42 تا 50]
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ (42)
فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (43)
فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ (44)
فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (45)
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلى قُلُوبِكُمْ مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُمْ بِهِ انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُونَ (46)
قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ بَغْتَةً أَوْ جَهْرَةً هَلْ يُهْلَكُ إِلاَّ الْقَوْمُ الظَّالِمُونَ (47)
وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلاَّ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (48)
وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا يَمَسُّهُمُ الْعَذابُ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ (49)
قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ (50)
ترجمه:
همانا پيامبرانى به سوى امّتهاى پيش از تو فرستاده ايم (چون اطاعت نكردند) به بلا و مصيبت گرفتارشان ساختيم، تا شايد به درگاه خدا توبه و زارى كنند (و لايق عفو و رحمت شوند). 42
پس چرا وقتى كه بلا به آنها رسيد، توبه و زارى نكردند؟ زيرا كه دلهايشان را قساوت فرا گرفته و شيطان كار زشت آنان را در نظرشان آراسته بود. 43
پس چون آنچه از نعمتهاى الهى كه به آنها داده شد فراموش كردند، ما درهاى هر نعمت را به روى آنها گشوديم و به اينگونه نعمتها شاد شدند، پس ناگاه آنها را به كيفر اعمالشان گرفتار كرديم كه خوار و نااميد شدند. 44
پس به كيفر ستمگرى، ريشه گروه ظالمان كنده شد، و ستايش مخصوص خداست كه پروردگار جهانيان است. 45
بگو اى پيغمبر اگر خدا گوش و چشمهاى شما را گرفت و مهر بر دلهاى شما نهاد آيا غير خدا خدايى هست كه اين نعمتها را به شما باز دهد؟ بنگر چگونه آيات را (به انواع بيان) روشن گردانيم و باز آنها چگونه اعراض مىكنند، 46
بگو اى پيغمبر چه خواهيد كرد اگر عذاب خدا، شما را به ناگاه پنهان يا آشكارا دررسد، آيا كسى به جز گروه ستمكار هلاك خواهد شد؟ 47
و پيامبران را جز براى آنكه (خوبان را) مژده دهند و (بدان را) بترسانند نفرستاديم. پس هر كس ايمان آورد و كار شايسته كرد، هرگز بر او بيمى نيست، و ابدا اندوهگين نخواهد بود. 48
و آنان كه آيات ما را تكذيب كردند، به آنها در اثر فسق و زشتكارى عذاب خواهد رسيد.49
بگو اى پيامبر من به شما نمىگويم كه گنجهاى خدا نزد من است و نه آنكه از غيب الهى آگاهم، و نمىگويم كه من فرشته ام، (دعوى من با شما تنها اينست كه) من پيروى نمىكنم جز آنچه را كه به من وحى مىرسد، بگو آيا كور و بينا برابرند؟ آيا انديشه نمىكنند (كه عالم و جاهل يكسان نيستند)؟ 50
تفسير
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ به امّتهاى پيش از تو بلا فرستاديم. بيان اين سخن جهت دلدارى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و تهديد امّت است.
فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ بأساء بلاست خواه در جنگ باشد يا در غير جنگ.
وَ الضَّرَّاءِ نقص در جانها و مالهاست، يعنى به آنها در ابتداى ارسال رسولان بلا و سختى داديم تا اينكه شدّت خيالشان و قوّه هواهايشان شكسته شود تا به آسانى انبيا را قبول كنند، يا بعد از تكذيب رسولان و شدّت عنادشان به بلا و سختى مبتلايشان ساختيم تا برگردند و توبه كنند.
لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ تا شايد آنها تضرّع نموده و به رسولان پناه ببرند.
بدان كه انسان در هنگام امنيّت و صحّت و وسعت عيش و زندگى به خصوص در وقت جوانى و شادابى قواى حيوانى، خودش را از عزيزترين مردم به حساب مىآورد، و غير خودش را چيزى به حساب نمىآورد، و گمان دارد كه او از جهت انديشه بهترين خلق است و روان خودش را بر آرزوها و هواهاى گوناگون پخش مىكند و پراكنده مىسازد.
و آنگاه كه در اهل يا جان يا مال به بلايى مبتلا شد، شدّت انانيّتش شكسته مىشود، و به سوى پروردگار تضرّع مىنمايد، و پناه به كسى مىبرد كه گمان مىكند او از ناحيه پروردگار است، و به همين جهت بود كه خداوند هرگاه رسولى مىفرستاد مردم را به بلايى گرفتار مىكرد تا به رسولان پناه برند و از آنها سخن حقّ را بپذيرند.
فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا پس چرا وقتى كه بلا و عذاب ما به آنها مىرسد گريه و زارى نمىكنند.
وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ اين قسمت آيه به اعتبار معنى استدراك است يعنى ديگر براى آنها عذرى در ترك تضرّع نيست و لكن دلهايشان را قساوت گرفته است.
فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ پس چون بلا و سختى را فراموش كردند و از آن پند نگرفتند.
فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ درهاى هر چيز را برايشان گشوديم، يعنى درهاى آرزوها و هواها را بر آنها گشوديم تا به آنها مهلتى داده باشيم.
حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا تا اينكه از چيزهايى كه آن را نعمت مىبينند، شاد شوند.
أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ مبلسون از ابلاس به معنى نااميدى و تحيّر است، و برخى هم گفتهاند: (ابليس) از آن مشتق است، و بعضى گفته اند كه اين لفظ عربى نيست. يعنى:
ناگاه آنها را به كيفر اعمالشان گرفتار كرديم تا خوار و نااميد شوند.
فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ پس به كيفر ستمگرى ريشه ستمكاران كنده شد. در خبر چنين تفسير شده است كه اين قوم كسانى هستند كه ولايت امير المؤمنين عليه السّلام را فراموش كرده اند گرچه در مورد اولاد عباس نيز اين خبر آمده است.
گذاشتن اسم ظاهر «القوم» بجاى ضمير اشعار به علّت آن است، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ جمله اى است براى انشاى حمد و شكر، يا عطف است بر «دابر القوم» يا بر «قطع» به معنى سپاس خداى را كه ربوبيّت الهى باقى ماند.
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلى قُلُوبِكُمْ يعنى اگر خداوند قوّه تميز و عقل شما را بگيرد آنوقت مانند ديوانه ها مىشويد.
مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُمْ بِهِ انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ پس چه كسى غير خدا به شما مىدهد پس آيات قدرت و شواهد ما بنگر كه چگونه روشن بيان مىكنيم.
ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُونَ با وجود اين اعراض مىكنند و در آن تأمّل نمىكنند.
قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ بَغْتَةً بگو هرگاه بدون اينكه علامتى بر عذاب خدا مقدّم شود، آن عذاب دررسد چه مىكنيد؟
أَوْ جَهْرَةً هَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الظَّالِمُونَ يا با تقديم علامت بر عذاب، چه مىكنيد؟ آيا جز گروه ستمكاران كسى هلاك خواهد شد؟
وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ و ما فرستاده اى نفرستاديم مگر با شأن و لوى آنان كه بشارت داده شده است.
وَ مُنْذِرِينَ و با شأن نبوى آنان كه انذار است.
فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ پس هر كه به ايمان عام، يا به ايمان خاص ايمان آورد، يا كسى كه با بيعت به دست على عليه السّلام، ايمان آورد، و باوفا كردن به شرايطى كه بر بيعت با على عليه السّلام گرفته شده است خودش را اصلاح كند، (چنانكه گفته شد، اصلاح ممكن نيست جز به سبب دخول ايمان به قلب كه ايمان خاص است).
فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ چنانكه گذشت، خوف و اندوه از صفات نفس است، و مؤمن مصلح از حدود نفس سفر نموده و به حدود قلب داخل شده است كه هر كس داخل آن شود ايمن مىشود، و خوفش به خشيّت و حزن و اندوهش به اشتياق تبديل مىگردد، كه در فارسى از آن به «درد» تعبير مىشود، چنانچه گفته شده است:
| قدسيان را عشق هست و درد نيست | درد را جز آدمى در خورد نيست | |
و خداوند اسلوب را تغيير داد، زيرا منشأ خوف امر خارجى است كه گويا آن از عوارض نفس است، و منشأ حزن قلب است كه آن از صفات نفس است از طرفى توافق رئوس آيهها ملاحظه شده است، و تحقيق و تفصيل اين آيه در اوّل سوره بقره گذشت.
وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا آنها كه با زبان حال يا قال آيات ما را تكذيب كردند و بزرگترين آن آيات، ولايت است، و از تكذيب ولايت است كه به تكذيب آيات ديگر منجر مىشود.
يَمَسُّهُمُ الْعَذابُ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ به آنها در اثر فسق و زشتكارى عذاب خواهد رسيد. زيرا از حكم عقل و مظهر آن كه نبى صلّى اللّه عليه و آله يا وصىّ است خارج مىشوند.
قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللَّهِ يعنى تنزّل به مقام بشريّت كن، و با آنها بر حسب بشريّت مدارا نما، و آنچه كه لازمه بشريّت است ظاهر كن، تا اينكه تو را مثل خودشان ببينند، و از تو نفرت نكنند، پس بگو: خزائن خدا نزد من نيست تا از من مال فراوان طلب كنيد.
وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ و غيب نمىدانم كه مطالبه اخبار غيبى بكنيد.
وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ و من نمىگويم كه ملائكه هستم تا چيزى طلب كنيد كه ملائكه بر آن قدرت دارد، از قبيل صعود به آسمان و آوردن كتابى از آنجا و امثال آن.
إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما يُوحى إِلَيَ من پيروى نمىكنم جز آنكه به من وحى مىرسد، يعنى در هر بابى از احكام و آياتى كه خداوند آنها را بر من ظاهر مىسازد، و همچنين اخبار غيبى كه خدا آنها را بر من آشكار مىكند مطّلع مىشوم، پيروى مىكنم.
قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ يعنى آيا كسى كه از نبوّتها و كيفيّت آنها كور است، با كسى كه نسبت به آن امور بيناست يكسان است؟ و اينكه جائز نيست كه پيامبر، كسى غيراز بشر باشد، و هر چيزى كه بر ساير افراد بشر جارى مىشود بر پيامبر هم جارى مىشود جز اينكه علم او به سبب تعليم خداست كه غير او نمىداند و به او وحى مىشود در صورتى كه به غير او وحى نمىشود.
أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ آيا انديشه نمىكنيد كه كور و بينا يكسان نيستند؟ تا از ظلمت و تاريكى كورى به نور بينائى و بصيرت برسيد؟
[سوره الأنعام (6): آيات 51 تا 59]
وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلى رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (51)
وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ (52)
وَ كَذلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا أَ هؤُلاءِ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ (53)
وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (54)
وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ وَ لِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ (55)
قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ قُلْ لا أَتَّبِعُ أَهْواءَكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ (56)
قُلْ إِنِّي عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ ما عِنْدِي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ (57)
قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِيَ الْأَمْرُ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِالظَّالِمِينَ (58)
وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ (59)
ترجمه:
و آنان را كه از حضور در پيشگاه عدل خدا هراسانند به آيات قرآن متنبّه ساز و بترسان، كه جز خدا آنها را ياور و شفيعى نيست، باشد كه پرهيزكار شوند. 51
زنهار آنان را كه صبح و شام خدا را مىخوانند و مراد و مقصد ايشان فقط خداست از خود، مران كه نه چيزى از حساب (اعمال) آنان بر تو و نه چيزى از حساب تو بر آنهاست پس اگر آنها را از خود برانى از ستمكاران خواهى بود. 52
و همچنين ما برخى را به برخى ديگر (فقرا را به اغنيا) بيازموديم تا آنكه (به طعن و انكار) گويند اين فقيران را خدا در ميان ما (به نعمت اسلام) برترى داد. آيا خدا به احوال سپاسگزاران داناتر نيست؟ 53
و هرگاه آنان كه به آيات ما مىگروند نزد تو آيند بگو سلام بر شما باد خدا بر خود رحمت و مهربانى را فرض كرد كه هر كس از شما كار زشتى به نادانى انجام دهد و بعد از آن توبه كند و اصلاح نمايد البتّه خداوند بخشنده و مهربان است. 54
و اين چنين آيات را به تفصيل بيان مىكنيم، تا راه و رسم مجرمان آشكار گردد. 55
بگو اى پيغمبر كه خدا مرا از پرستش آن خدايان باطل كه شما مىپرستيد باز داشته است بگو من از هوسهاى شما پيروى نكنم تا مبادا گمراه شده راه هدايت نيابم، 56
بگو من هر چه از خدا مىگويم با بيّنه و برهان است و شما از جهالت تكذيب آن مىكنيد عذابى كه شما بدان تعجيل داريد به دست من نيست فرمان جز خدا را نخواهد بود (او براى آسايش خلق) به حقّ دستور دهد و او بهترين حكمفرمايان است. 57
بگو اگر به آنچه (عذابى) را كه به شتاب مىخواهيد اگر نزد من بود، همانا كار پيش من و شما مىگذشت و خدا به ستمكاران داناتر است زيرا اگر عذابى كه به آن شتاب مىكنيد نزد من بود، براى رفع نزاع بين من و شما به اينكه شما را هلاك كنم اين كار را مىكردم، در اين عبارت معنى استدراك مفهوم مىشود يعنى و لكن امر موكول به خدا است و او به ظالمين داناتر است، از ائمّه عليه السّلام روايت شده كه نزول آيات در مورد ولايت است. 58
و كليد خزائن غيب در دست خداست. كسى جز خدا بر آن آگاه نيست، و نيز آنچه كه در خشكى و درياست همه را مىداند. برگى از درخت نمىافتد و دانهاى در زير تاريكيهاى زمين قرار نمىگيرد، مگر آنكه خدا آن را مىداند. و هيچ خشك و ترى نيست جز آنكه در كتاب مبين (قرآن) مسطور است. 59
تفسير
وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلى رَبِّهِمْ منظور از رب، ربّ مضاف است كه ربّ آنان در ولايت مىباشد.
لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ ولىّ عبارت از شيخ در ولايت است و شفيع مانند نصير، شيخ در دلالت و راهنمايى است، و به عبارت ديگر ولىّ معلّم احكام قلب است و شفيع معلّم احكام قالب، اوّلى داراى شأن ولايت است و دوّمى شأن نبوّت، و چون نبوّت صورت ولايت است و هر نبى لا محاله داراى ولايت است و همچنين هر ولىّ داراى مقام جانشينى نبوّت است پس هر يك از نبىّ و ولىّ داراى مقام جانشينى نبوّت است پس هر يك از نبىّ و ولىّ صحيح است كه هم ولىّ باشد و هم شفيع، و ضمير در مِنْ دُونِهِ به رَبِّهِمْ بر مىگردد.
لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ يعنى بپرهيزند از چيزى كه آنها را از پروردگارشان منصرف مىكند.
بدان كه انسان فطرتا داراى تعلّق و وابستگى است، و هر اندازه از تعلّق به دنيا و اهلش خوددارى مىكند و طلب وابستگى به كسى كند كه دلش به او آرام شود و از جهت آخرت تسليم او گردد بيشتر مىشود.
و هر اندازه كه اين گونه تعلق و اراده و تقليد را طلب كند، شياطين جن و انس تهييج و تحريك مىشوند، تا او را از اين امر بترسانند و بازدارند، پس هر وقت كه شوق عزم او را براى طلب تهييج مىكند، شياطين جلو او را مىگيرند و او را مىترسانند.
در اين مورد به فارسى گفته شده است:
| تو چون عزم دين كنى با اجتهاد | ديو بانگت برزند اندر نهاد | |
| كه مرو زين سو بينديش اى غوى | كه اسير رنج و درويشى شوى | |
| سالها او را به بانگى بنده اى | كار او اين است تا تو زنده اى | |
پس معنى آيه اين است كه به وسيله قرآن بترسان و انذار كن، كه آن صورت ولايت است و اصل آن و كسى كه با او ولايت محقّق مىشود امير المؤمنين عليه السّلام است و كسانى را انذار كن كه حضور نزد پروردگارشان را كه على عليه السّلام يا خليفه اوست طلب مىكنند و مىخواهند تعلّق به او داشته باشند و از او تقليد بكنند بدين نحو كه شيخ دليل كه مانند نبىّ است به سبب آدابى كه سنّت شده است او را به سوى ولىّ برگرداند، و آنها با تخويفات شياطين انس و جنّ از حضور نزد ولىّ و تعلّق به او مىترسند.
زيرا آنها با كيد و حيله شيطان مىنشينند، و به محض انذار تو مكر و حيله شيطان مرتفع مىشود، زيرا كيد شيطان ضعيف است.
و آنها را انذار كن كه جز خدا وليّى ندارند كه متصدّى امور آنها باشد، و شفيعى ندارند كه نزد خدا از گناهان آنها شفاعت كند، يعنى آنها را انذار كن كه پروردگارشان در ولايت داراى شأن نبوّت و شفاعت و شأن ولايت و تربيت است.
پس او سزاوار اين هست كه از پشت كردن به او بترسند و از توجّه به او نترسند كه شايد آنها از ترساندن شياطين بر حذر باشند و از تهديدات آنها باكى نداشته باشند و زنجيرهاى تهديدات آنها را ببرند، و مانند عاشقى كه اصلا از آنچه كه درباره او گفته مىشود يا بر او عارض مىشود با كسى ندارد، نزد پروردگارشان حاضر شوند.
وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ آنهايى را كه پروردگار خود را در ولايت مىخوانند و طالب دين هستند، يعنى آنان را كه ولايت على عليه السّلام و بيعت و لوى را قبول كرده اند، از خود طرد نكن، چون تو براى دعوت خلق نه براى راندن آنها از على عليه السّلام مبعوث شدى يا كسانى را كه پروردگار در ولايتشان را مىخوانند، از خود دور مكن.
بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِ يعنى كسانى كه شب و روز ذات او را مىخوانند، و مىخواهند بعد از آنكه به ملك خداوند رسيدند، به ملكوت او متّصل شوند، دعا گاهى جهت خواندن چيزى براى امرى ديگر از قبيل يارى و كمك و غير اينها به كار مىرود و گاهى در دعا ذات چيزى، بدون اراده امرى ديگر مورد نظر و طلب است، و معنى دعا در صورتى كه به طور مطلق استعمال شود همين است، و در اينجا نيز همان معنى مراد است، چون اوّلا مطلق استعمال شده است، ثانيا خداوند در بيان اين مقصود مىفرمايد:
يُرِيدُونَ وَجْهَهُ يعنى از خواندن ربّ چيزى جز وجه ربّ نمىخواهند، و وجه هر چيزى آن است كه به سبب آن به چيزى ديگرى توجّه كنند، چون به حسب تكوين همه چيز به سوى خدا متوجّه است پس آنچه كه سبب آن توجّه به خدا مىشود ملكوت مثالى آنها يا ما فوق آن است بر حسب مرتبه داعى (دعاكننده) و اين امر در مورد تربيت شونده است. و امّا ربّ پس چون او جهت تكميل متوجّه به خلق است وجه ربّ به سوى خلق آن چيزى مىشود كه به سبب آن توجّه به سوى خلق حاصل شود، و آن نيز عبارت از ملكوت ربّ است.
و اين معنى دليل چيز است كه عرفاى عظام گفتهاند كه سالك شايسته است دائم الذّكر باشد.
زيرا مراد از (غدوة و العشى) استغراق همه زمانهاست، و لذا خداوند در ذكر به اطلاق اكتفا نكرد، بلكه در بيشتر جاها كه ذكر آمده آن را مقيّد به كثرت كرده است.
و شايسته است كه سالك دائم الفكر و دائم الحضور باشد، چون فكر و حضور در زبان آنها تفكّر در ملكوت ربّ و حضور نزد اوست، و غايت شيخ از تلقين ذكر براى مريد با ذكر مأخوذ عبارت از حصول وجه ربّ براى مريد است.
و آيه به همين معنى اشاره كرده است، پس متذكّر باش.
و از امام صادق عليه السّلام نقل شده است كه هنگام تكبيرة الاحرام رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را به ياد بياور و يكى از ائمه عليهم السّلام را نصب العين خود قرار بده، و آنان بر مرام خود شواهد زياد عقلى و نقلى دارند، و قصد ما بيان مقصد آنها نبود.
ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ يعنى از جهت نبوّت تو، چيزى از حساب آنها بر تو نيست بلكه حساب آنها بر پروردگارشان است.
وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ و نه چيزى از حساب تو بر آنهاست، پس اگر آنها را از خود برانى از ستمكاران خواهى بود. اين عبارت عطف بر فَتَطْرُدَهُمْ يا جواب نهى است.
چنانكه فَتَطْرُدَهُمْ جواب نفى است، يعنى اينكه حساب كسى كه داخل در ولايت شده است و طرد و ابقاى آنها مربوط به شأن و لوى توست، نه شأن نبوى، پس با شأن نبوى آنان را از خود طرد نكن كه شأن نبوى كثرت را مراعات مىكند، و هر يك را در مرتبه خودش تربيت مىكند، و براى هر صاحب شأنى، شأنش را حفظ مىنمايد و آن را از اراده شهود ربّ و اتّصال به وجه او نگه مىدارد.
و نيز آنها را بر حسب صورت، يا شأنى كه صورت را حفظ مىكنى از خود طرد مكن، به علّت اينكه مردم طرد آنها را خواستارند و شأن نبوى تو اقتضا مىكند فقرائى را كه در نزد اهل دنيا شأنى ندارند به خودت نزديك نگردانى، آنها را در مجلس عام نبوى حاضر سازى. در شأن نزول آيه ذكر شده است كه آن آيه درباره قومى از مسلمانان، مانند صهيب، و خبّاب، و بلال، و عمّار، و غير آنها نازل شده است كه نزد رسول خدا بودند، جماعتى از قريش از آنجا گذشتند و گفتند: يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله از بين مردم خود، تنها از اين اشخاص راضى شدهاى؟! آيا ما تابع و پيرو آنها باشيم؟
آيا اينها هستند كه خداوند بر آنها منّت گذارده است؟! اينان را از خودت بران و طرد كن كه در اين صورت شايد ما پيرو تو گرديم.
و بعضى گفتهاند: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قبول كرد كه در حين آمدن هيئتها و دسته هائى از قوم آنها را طرد كند، و خواست در اين مورد نوشته اى هم بنويسد و به آن عهد ببندد، پس آيه نازل شد و نوشته را دور انداخت، و در كتابهاى مفصّل غير از اين نيز ذكر شده است.
وَ كَذلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا و اين چنين اغنياى قومت را در رابطه با فقراى آنان آزمايش مىكنيم تا به زبان حال و قال اينگونه سخن گويند.
يعنى كسانى كه استحقاق دين براى آنها نيست و ما خواستيم آنان را از تو يا از ولايت برگردانيم، مىگويند:
أَ هؤُلاءِ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا آيا اينها بين ما برترى يافتند؟! اين سخنان را از باب استهزا به آنان و تنفّر از آنان مىگويند تا اينكه در اسلام يا در ولايت رغبت نكنند، و صاحب دين را با مزاحمت ناشى از اغراض دنيوى اذيّت كنند.
پس «لام» در لِيَقُولُوا براى غايت است، نه براى عاقبت.
أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ آيا خدا به احوال سپاسگزاران داناتر نيست؟
پس چرا آنها را طرد مىكنى و چرا آنها استهزا مىكنند و درخواست طرد آنها را مىنمايند، و خداى تعالى مقام شكر را براى آنها ذكر مىكند كه آن به سبب طلب وجه پروردگارشان است، سپس بعد از نهى از طرد آنها امر به نزديكى و اظهار لطف به آنها مىنمايد بدين گونه كه به آنها تحيّت گفته و غفران و رحمت خدا را نسبت به آنها بشارت دهد.
وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا چه هرگاه آنانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند، يعنى بخواهند با ايمان خاصّ و لوى ايمان بياورند پذيرا شو، زيرا كسى كه با على عليه السّلام به بيعت و لوى بيعت كرده است به همه آيات ايمان دارد و آنان كسانى هستند كه پروردگارشان را در جميع اوقات مىخوانند، و آنان بر نمازشان ادامهدهندهاند و آنان كسانى هستند كه در دعايشان جز اتّصال به ملكوت پروردگارشان و حضور در نزد او و لقاى وجه او چيز ديگرى را نمىجويند.
فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ از باب تحيّت و لطف به آنها سلام كن و به آنان بگو:
كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ خدا رحمت بر شما را بر خود فرض نموده، اين سخن از جهت بشارت به آنها و طيب نفس و ايجاد انس گرفتن با پروردگارشان، بيان شده است.
أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ بيان منشأ كار زشت است، نه اينكه تقيّد آن باشد، يعنى كسى از شما كه عمل زشت انجام دهد بدين گونه كه از دار علم به دار جهل تنزّل كند و حكومت جهل را قبول نمايد (واقع مطلب هم جز اين نيست).
ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ سپس از دار جهل برگردد.
وَ أَصْلَحَ و خود را با دخول در دار علم اصلاح كند.
فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ خدا تو را مىبخشايد و به او رحم مىكند. زيرا او بخشنده و مهربان است، و اين از قبيل جانشين شدن سبب به جاى جزاست.
وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ يعنى آيات كتاب تدوينى در بيان احوال خلق و اصناف آنها، و آيات كتاب تكوينى از اوليا و اشقيا و پيروان آنها را به سبب آيات كتاب تدوينى گسترديم تا اينكه راه اطاعت كنندگان واضح و روشن شود.
حذف اين جمله به جهت ادّعاى ظهور آن است كه گويا احتياج به بيان ندارد، چون مقصود از همه احكام همين است.
وَ لِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ تا راه مجرمين روشن و واضح شود.
قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ قُلْ لا أَتَّبِعُ أَهْواءَكُمْ اين آيه آگاهاندن بر اين مطلب است كه منشأ عبادت آنها هواهايشان و تأكيد گمراهى آنهاست تا طمعهاى آنها قطع شود.
قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ اگر من از هواهاى شما پيروى كنم و آنچه را كه شما مىپرستيد بپرستم گمراه خواهم شد و از هدايت يافتگان نخواهم بود.
قُلْ إِنِّي عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي بگو من بر دليل آشكار پروردگارم عمل مىكنم، اين سخن جهت نشان دادن سفاهت رأى آنهاست، و كنايه از اينست كه آنها بر هواها و تقليدشان ثابت هستند و داراى هيچ بيّنه و دليل نيستند، و شايسته است كه عاقل در طريق و دين و همه كارهايش داراى بيّنه و دليل باشد.
وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ يعنى قرآن، يا على عليه السّلام را تكذيب كردند.
ما عِنْدِي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ عذابى كه به آن تعجيل داريد نزد من نيست، برخى گفته اند اشاره به آن گفتار كسانى است كه در وقت نصب على عليه السّلام به خلافت مىگفتند: بر ما بارانى از سنگ بفرست يا به ما عذاب دردناكى بده.
إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ من حكم و فرمانى در آنچه كه به آن عجله مىكنيد ندارم، زيرا تنها حكم از اوست.
يَقُصُّ الْحَقَ او ولايت را آنطور كه حكمت و حكم اقتضا مىكند تفصيل مىدهد، زيرا چنانكه گذشت آنچه كه در حقيقت حقّ است ولايت است و حقّ بودن ساير چيزها به سبب حقّ بودن ولايت است.
وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ و او بهترين جداكننده بين حقّ و كسى كه متّصل به حقّ است و بين باطل و كسى كه متّصل به باطل است، مىباشد.
قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِيَ الْأَمْرُ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِالظَّالِمِينَ بگو اگر به آنچه (عذابى) را كه به شتاب مىخواهيد اگر نزد من بود، همانا كار پيش من و شما مىگذشت و خدا به ستمكاران داناتر است زيرا اگر عذابى كه به آن شتاب مىكنيد نزد من بود، براى رفع نزاع بين من و شما به اينكه شما را هلاك كنم اين كار را مىكردم، در اين عبارت معنى استدراك مفهوم مىشود يعنى و لكن امر موكول به خدا است و او به ظالمين داناتر است، از ائمّه عليهم السّلام روايت شده كه نزول آيات در مورد ولايت است.
وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ «و عنده»، كليدها و وسيله گشايش امور غيبى فقط نزد خداست.
ابتداى كلام از خداست، يا جزء مفعول قول است چه حال باشد يا عطف.
مَفاتِحُ جمع (مفتح) با فتح است به معنى مخزن يا (مفتح) با كسر است، به معنى كليد، وقتى كه (پيغمبر) از خودش علم غيب و قدرت بر عذابى كه به آن عجله كردند نفى نمود مخازن غيب يا اسباب علم به آن و تصرّف در آن را براى خداى تعالى به طريق حصر بيان كرد.
و بنا بر وجه اوّل (مفتح به معناى مخزن) است و لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ تأسيس (جمله آغازين) و بنا بر وجه دوّم (مفتح به معناى كليد) تأكيد مىشود.
وقتى كه علم غيب را حصر كرد، خداى تعالى علمش را به همه محسوسات كه از حد شمارش بيرون است تعميم داد، پس فرمود:
وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها آنچه در خشكى و دريا و از برگهاى درخت جسم، يا از برگهاى درخت علم، يا از برگهاى درخت ولايت، يا از برگهاى درخت انسانيّت از نطفه هائى كه در رحم واقع مىشود، سپس قبل از اينكه به كمال برسد ساقط مىگردد، همه را مىداند.
وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ در مورد هيچ دانه اى در زير تاريكيهاى زمين و هيچ خشك و ترى نيست مگر اينكه در كتاب مبين (قرآن) مسطور است.
حَبَّةٍ در خبر تعميم داده شده است، و تعميم آن بر تو آسان است. (حبّه مادّى يا روحانى و امر ولايت و غيره) در عبارت پيش معلوم بودن «يعلم»- نه ثابت بودن- را براى برگ كه افتادن لازمه آن است بيان داشت.
در اينجا مىخواهد آنچه را كه ثابت است بيان دارد و نسبت ثبوت در كتاب براى اشياى ثابت، جهت اشعار به اين مطلب است كه آنچه كه ساقط است از كتاب ساقط است و آنچه كه ثابت است در كتاب ثابت است (خلاصه اينكه خدا به غير ثابتها و ثابتها كه در كتاب مبين موجود است آگاهى دارد). و كتاب مبين عبارت از لوح محفوظ است و صورت آن نبوّت است، و صورت نبوّت قرآن است كه خداوند آن را به محمّد صلّى اللّه عليه و آله داده است. و همه اينها صورت ولايت است كه اصل و صاحب آن امير المؤمنين عليه السّلام است، پس علم كتابى كه هيچ خشك و ترى نيست مگر اينكه در آن ثابت باشد، نزد على عليه السّلام است.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج5،