كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه 25-29
النوبة الاولي
قوله تعالى إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي- اللَّه تعالى شرم نكند أَنْ يَضْرِبَ كه زند مَثَلًا ما مثلى هر چه بود بَعُوضَةً به پشه فَما فَوْقَها- يا چيزى كه فزون از آن بود فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا- اما ايشان كه گرويدگانند فَيَعْلَمُونَ ميدانند أَنَّهُ الْحَقُ كه آن مثل راست است و نيكو و بر عيار حكمت مِنْ رَبِّهِمْ- از خداوند ايشان. وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا و اما ايشان كه كافرانند فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ- چه خواست اللَّه؟ بِهذا مَثَلًا باين مثل كه زد يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً- بآن مثل كه ميزند فراوانى را بى راه ميكند از رسيدن بمعنى حكمت آن وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً و فراوانى را بآن راه مينمايد. وَ ما يُضِلُّ بِهِ و بى راه نكند بآن إِلَّا الْفاسِقِينَ مگر ايشان را كه از فرمانبردارى بيرون شده اند.
الَّذِينَ يَنْقُضُونَ- ايشان كه مىشكنند عَهْدَ اللَّهِ پيمان خدا كه و ريشان گرفت، مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ از پس محكم بستن پيمان او- وَ يَقْطَعُونَ و مىبرند ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ آنچه اللَّه فرمود كه آن را به پيوندند وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ و در زمين تباهى ميكنند أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ ايشانند كه زيان كارانند.
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ- چونست كه كافر ميمانيد بخداى. وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً و شما نطفههاى مرده بوديد فَأَحْياكُمْ پس شما را مردمان زنده كرد، ثُمَّ يُمِيتُكُمْ آن گه بميراند شما را ثُمَّ يُحْيِيكُمْ پس زنده ميگرداند شما را ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ آن گه شما را فا او خواهند گردانيد.
هُوَ الَّذِي- او آن خداوندست خَلَقَ لَكُمْ كه بيافريد شما را ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً هر چه در زمين چيز است همه، ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ آن گه آهنگ بالا كرد فَسَوَّاهُنَ راست كرد و راغ[1] آن آسمانها را سَبْعَ سَماواتٍ هر هفت آسمان وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ، و او خداوند بهر چيز داناست.
النوبة الثانية
– قوله تعالى إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي- اقوال مفسّران مختلف است در سبب نزول اين آيت، بعضى گفتند چون رب العالمين منافقان را مثل زد كه مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً و گفت أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ- منافقان گفتند اين نه سخن خداست كه اللَّه تعالى از آن بزرگوارتر است كه چنين مثل زند- فانزل اللَّه هذه الآية. و گفتهاند سبب نزول آنست كه جهودان در قرآن ذكر عنكبوت و مگس شنيدند و ذلك فى قوله تعالى مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ …
الآية و قال تعالى إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً …- جهودان چون ذكر مگس و تننده درين هر دو آيت شنيدند بطريق استهزاء گفتند اين چه سخن است! و چه مثل! و خداى را عزّ و جلّ چه حاجت بذكر مگس و عنكبوت؟- پس ايشان را اين جواب آمد كه:
إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا ما- اللَّه شرم نكند اگر مثل به پشّه زند يا كم از پشّه. اينست كه گفت بَعُوضَةً فَما فَوْقَها- اى فما فوقها فى الصّغر كما تقول فلان صغير فتقول و فوق ذلك- اى هو اصغر مما ترى. گفتهاند كه ربّ العالمين اين مثل به پشه از بهر آن زد كه از عجائب و لطائف در پشه بدان كوچكى وضعيتى بيش از آنست كه در پيل بدان بزرگى و عظيمى. و تفاوت در جسم و اعضاء پشه بيش از آنست كه در جسم و اعضاء پيل، و پيل را چندان رنگ نيست كه پشّه را كه بر همه رنگهاى دنيا بسته است، و و از آنكه عمرش اندك است دنيا هميشه از و پر است، و هر چه پيل را هست از قوايم و خرطوم و ديگر اعضاء همه پشه را هست و زيادت، كه پشه بينى كه دو دنب دارد و دو پر و باشد كه چهار دارد و دست و پاى بسيار، و پيل و شير و نهنگ و مار و كژدم ازو گريزان و بر حذر. و او را متورّع آوردهاند كه در نجاست نيفتد چنانك مگس افتد، و غذاء وى در پوست آدمى نهادهاند خرطومى دارد سر آن تيز بپوست آدمى فرو برد و خون بر كشد و تا گرسنه است زندگى مىيابد چون سير شود در حال بميرد. يقال- «اذا جاعت البعوضة قويت فطارت و اذا شبعت تشققت و تلفت كذلك الانسان ليطغى ان رآه استغنى».
شعبى را پرسيدند كه هيچ چيز از حكمت خالى نيست در آفرينش آن، در اين پيشه و عنكبوت آفريدن چه حكمت است؟ جواب داد كه حكمت اندر آفرينش آن اگر خود آن بودى كه نمرود طاغى بپشه هلاك كرد و مصطفى را بخانه عنكبوت كه بر در غار ساخت از دشمن برهانيد اگر همين بودى حكمت اندر آفرينش آن كفايت بودى. شافعى پيش هارون الرشيد نشسته بود مگسى بر روى هارون نشست هارون براند ديگر باره باز آمد، هارون گفت «يا ابن ادريس لم خلق اللَّه الذّباب؟» اللَّه مگس را از بهر چه آفريد؟ شافعى گفت: «مذلة للملوك» خوارى و بيچارگى ملوك زمين را- قال «فاستحسنه و وصله». اينجا لطيفه نيكو گفتهاند- اللَّه تعالى مگس را ضعيف آفريد و با ضعف وى وقاحت آفريد و شير را قوى آفريد و با قوت وى نفرت آفريد- اگر آن وقاحت كه در مگس است در شير بودى در زمين كس از زخم وى نرستى، ليكن بكمال حكمت و نفاذ قدرت هر چيز را سزاى خويش بداد و با ضعف مگس وقاحت سزا بود و با قوت شير نفرت سزا بود، همه چيز بجاى خويش آفريد و بسزاى خويش بداشت. يقول تعالى ادبر عبادى بعلمى انى بعبادى خبير بصير. جهودان مىپنداشتند كه هر چه بزرگتر باشد و عظيمتر قدر آن بنزديك اللَّه بيشتر و آفرينش آن عظيمتر، و هر كه كهتر و حقيرتر آفرينش آن سهلتر و قدر آن كمتر. و نيز مىپنداشتند كه ربّ العالمين از ذكر چيزهاى حقير شرم دارد چنانك ايشان از آن شرم ميداشتند. اللَّه تعالى ايشان را جواب داد- كه من شرم نكنم و مثل زنم به پشه يا كم از پشّه، چون دانم كه مؤمنان را در آن پندست و زيادت بصيرت و بر معاندان دين حجت و دلالت.
بعضى مفسران در تأويل آيت گفتهاند إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي اى- لا يخشى- گفتند استحيا بمعنى خشيت آيد چنانك خشيت بمعنى استحيا. و ذلك فى قوله تعالى وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ و اشتقاق حيا از حياة است، و حيا اول منزل عقل است نه بينى كه كودك را اول كه امارت عقل وى پديد آيد حيا بود، پس اول منزل عقل حياست و آخر منزل عقل ايمان و مصطفى ع گفت:«لا ايمان لمن لا حياء له»يعنى كه چون باول منزل نرسد آخر منزل در حق وى محال بود.
و معنى ضرب اينجا وصف است أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا- يعنى ان يصف شبها شبّهه به- كما قال ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلًا مِنْ أَنْفُسِكُمْ اى وصف لكم. هر جا كه ضرب مثلست در قرآن و در لغت عرب آن ضرب بمعنى وصف و بيان است و در قرآن ضرب است بمعنى- الزام- چنانك گفت ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ و ضرب است بمعنى- سير- چنانك گفت وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ- و الضرب بالعصا معروف است چنانك گفت اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ.
مَثَلًا ما بَعُوضَةً- اين ما نكرت گويند بمعنى شىء است تقديره.- مثلا شيئا بعوضة- كقوله تعالى هذا ما لَدَيَّ عَتِيدٌ اى هذا شيء لدىّ عتيد و بَعُوضَةً را نصب است بر بدل يعنى بدل ما- و البعوض صغار البقّ واحدة منها بعوضة.
فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ- نظير اين در سورة المدثر وَ لا يَرْتابَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ …
الآية- ميگويد مؤمنان و گرويدگان راست مىشنوند و بسزا مىبينند، و بيمار دلان عيب مىجويند و نادريافتنى مىپرسند، مؤمنان ميدانند كه اين مثلها دلها را چون آئينه است رويها را- چنانك در آئينه نگرند هر چه در وى است بينند، دلهاى ايشان درين مثلها نگرد هر چه غيب است و بودنى بچشم دل به بينند، يقين ايشان در غيب پديد آيد و ايمان بيفزايد و بيمار دلان را شور دل بيفزايد. پس ربّ العالمين خبر داد اين دريافت جز دانايان و زيركان را نيست- وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ.
و مثل زدن پديد كردن مانند است، و اللَّه را رسد كه مثل زند بندگان را و بندگان را نيست كه مثل زنند اللَّه را. چنانك گفت: فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ اى الاشباه- خداى را عزّ و جلّ هامتا مسازيد و انباز مگوييد، و جز آنك اللَّه خويشتن را گفت صفت مكنيد، كه بآن شناخت كه وى خود را شناسد شما وى را نشناسيد.
يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً- اين جواب ايشانست كه گفتند- اللَّه چه خواست باين مثل كه زد؟ ربّ العالمين گفت اين مثل بدان زد تا گروهى را از رسيدن بعين حكمت آن بيراه كند، و گروهى را راه نمايد بدانستن و رسيدن بعين حكمت آن.
وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ- فاسقان ايشانند كه از فرمانبردارى بيروناند، فسوق خروج است از طاعت يقال فسقت الرطبه اذا خرجت عن الكوى، و سميت- الفارة فويسقة- لخروجها عن جحرها. و قال تعالى فى صفة ابليس- ففسق عن امر ربه- اى خرج عن طاعته. آن گه ايشان را صفت كرد به نعتهاى مذموم و گفت: الَّذِينَ يَنْقُضُونَ- ايشان كه پيمان اللَّه را مىشكنند و عهدى كه اللَّه وريشان گرفت در توريت و در زبور بر زبان موسى و داود بوفاء آن باز نيامدند. و عهد آن بود كه «ان يعبدوه و لا يشركوا به شيئا و ان يؤمنوا بمحمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و يخبروا بنعته و صفته و يؤمنوا بجميع الانبياء عليهم السلم»- پيمان ستدند ازيشان بتوحيد اللَّه و بتصديق مصطفى ع و قبول بلاغ او ازو، و اللَّه بريشان در آن عهد و پيمان گواه.
«مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ» العهد، و قيل من بعد ميثاق اللَّه. و الميثاق مفعال من الوثوق و اصله موثاق فانقلبت الواو ياء لانكسار ما قبلها كميزان و ميقات. نظير اين در سورة الاعراف أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَ- و گفته اند.
الَّذِينَ يَنْقُضُونَ … اخبار است از جمله كافران و منافقان على العموم و عهد كه بريشان گرفته بودند آنست كه روز ميثاق رب العزة ايشان را از كتف آدم بيرون آورد و گفت:أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا بَلى و در قرآن جايها فرمود است كه بعهد وفا كنيد و به پيمانها باز آئيد قال اللَّه تعالى وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ- وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ أَوْفُوا بِالْعُقُودِ، وَ بِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا- ميگويد اگر عهدى كنيد يا عقدى بنديد با خالق يا با مخلوق بوفاء آن باز آئيد. و عهد با خالق نذر باشد و توبه و سوگندان و با مخلوق شرطها و عقدها كه در معاملات ميان ايشان رود و وعدهها كه يكديگر را دهند.
وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ- و مىبرند آنچه اللَّه فرمود كه آن را به پيوندند از تصديق انبياء كه فراهم پيوندند، و تصديق محمد فرا تصديق موسى پيوندند و تعظيم آدينه امروز فرا تعظيم شنبه بروزگار پيوندند، و روى دادن بكعبه امروز فرا روى دادن به بيت المقدس بروزگار پيوندند، و گردن نهادن قرآن را فرا گردن نهادن تورة و انجيل و زبور پيوندند. قتاده گفت «امروا بالقول و العمل فقالوا فلم يعملوا فلم يصلوا القول بالعمل» ايشان را فرمودند كه عمل را فرا قول پيوندند كه ايمان قول و عمل است، و نه پيوستند. و قيل- يريد بذلك قطع الرّحم فانّ قريشا قطعوا رحم النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بالمعاداة معه. و گفتهاند- كه ايشان را فرمودند كه پيغامبران را همه براست داريد فآمنوا بالبعض و كفروا بالبعض، و المؤمنون و صلوا، فقالوا لا نفرّق بين احد من رسله.
وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ- تباهكارى ايشان آن بود كه عامّه خويش را از اسلام باز ميداشتند، و ضعيفان مسلمانان را در شك مىافكندند و دلها را مىشورانيدند و راهها به بيم ميكردند و راه ميزدند و سخن چينى ميكردند و ببد گويى مردم را در هم مى افكندند.
أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ- زيان كاران ايشانند كه نقص و خسران در حظّ خويش آوردند، كه ايشان را هر يكى در بهشت مسكنى بود- چنانك در خبر است، و فردا ازيشان فاستانند و بمؤمنان دهند.
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ- كيف استفهام عن حال الشّىء، و لم استفهام عن علة الشيء و ما عن جنس الشيء كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ- اين خطاب با جهودان و مشركان عرب است هر چند كه آن مشركان بوجود صانع و آفريدگار معترف بودند- چنانك اللَّه گفت- وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ و مصطفى ع پدر عمران حصين را پرسيد-آن گه كه هنوز مشرك بود-«كم تعبد اليوم الها قال سبعة واحدا فى السّماء و ستة فى الارض قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فايهم تعدّه ليوم رغبتك و رهبتك؟ قال الّذى- فى السماء.»
– اين خبر دليل است كه ايشان بوجود صانع ايمان داشتند اما نبوت مصطفى را صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم منكر بودند و بوى كافر، و هر كه بفرستاده كافر بود بفرستنده كافر باشد ازين جهت گفت:
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ و اين سخن را دو مخرج است: يكى تعجب- و التعجب هو الاخبار عن عظيم فعلهم. يقول- ايها المؤمنون تعجبوا من هؤلاء كيف يكفرون اللَّه و قد ثبتت حجة اللَّه عليهم- ميگويد شگفت مانيد و تعجب كنيد ازين كافران كه حجت توحيد و ريشان ثابت است و روشن، و نمى گروند، و مخرج ديگر- توبيخ- است و ملامت، ميگويد- اى پيغامبر من واى مؤمنان اين كافران را ملامت كنيد و گوئيد چون است كه باللّه نميگرويد و نشانهاى هستى و يكتايى و دانايى و توانايى وى شما را پيداست آن گه نشانهاى روشن بر شمرد و گفت- وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ قومى گفتند- اين و او حال است و قد- در آن مضمر يعنى كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ و قد كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ. قومى گفتند نه واو حال است كه واو- ابتدا- است و برين قول تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وقف كنى جائز است، آن گه ابتدا كنى وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً- و الاموات جمع- الموت. و الموت يكون اسما و مصدرا- كالصّوم و العدل و الفطر. وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً اى لم تكونوا شيئا حتى خلقكم. عرب موت بجاى خمول الذكر نهند، و حياة بجاى شهرگى- يقال للشّىء الدارس و للامر خامل الذكر هذا شيء ميّت و امر ميّت. و للذكر و الامر المتعالم فى النّاس هذا امر حى. ميگويد شما چيزى ياد كرده و ياد كردنى نبوديد نام و نشان و رسم و طلل شما نبود تا بيافريد شما را و مردمان زنده گردانيد كه شما را مىشناسند و ذكر ميكنند. اين موت اول است و احياء اول. پس گفت ثُمَّ يُمِيتُكُمْ- يعنى يقبض ارواحكم عند انقضاء آجالكم- پس چون روزگار عمر شما برسد مىميراند شما را تا چنان گرداند كه در اول كه نبوديد- ثُمَّ يُحْيِيكُمْ- يعنى للبعث و القيمة- پس آن گه شما را زنده گرداند بعث و نشورا. اينست دو مرگ و دو حياة- كه آنجا گفت:- أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ. اين قول ابن عباس است و مجاهد. و قال قتاده كُنْتُمْ أَمْواتاً اى نطفا فى الارحام لانها تكون ميّتة بعد مفارقتها الرّجل-لقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «ما ابين من حىّ فهو ميّت-»
ميگويد شما نطفه هاى مرده بوديد در رحم مادران- اول نطفه پس علقه، پس مضغه پس استخوان و گوشت، پس شما را زنده گردانيد بنفخ ارواح. و به قال النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- يدخل الملك على النطفة بعد ما تستقرّ فى الرّحم باربعين او بخمس و اربعين، فيقول اى رب اشقى ام سعيد؟ اذكر ام انثى؟ فيقول اللَّه تعالى و يكتبان- ثم يكتب عمله و رزقه و اجله و اثره و مصيبته- ثم تطوى الصحيفة فلا يزداد فيها و لا ينقص منها».
ثُمَّ يُمِيتُكُمْ- آن گه شما را مىميراند بخواب، و زنده ميگرداند به بيدارى وانگه شما را آخر بميراند و فردا شما را زنده گرداند. و قيل وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً يعنى بعد اخذ الميثاق ردّهم الى ظهره فاماتهم فاحياكم بان اخرجكم من بطون امّهاتكم ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ميگويد آن گه شما را با او خواهند گردانيد و سوى او خواهند برد.
اين همچنانست كه گفت ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ و اگر تُرْجَعُونَ خوانى بفتح تا بر قراءت يعقوب، معنى آنست كه آن گه وازوشيد[2] و كردار شما را پاداش دهند و اين كلمه دليل است كه اللَّه تعالى بر جهتى است از جهتهاى عالم و آن جهت بالاست بدليل ده آيت از قرآن يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ- و هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ- ءامنتم من فى السماء ام امنتم فى السماء- إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ- إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَ- بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ- تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ- يا هامانُ ابْنِ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبابَ أَسْبابَ السَّماواتِ فَأَطَّلِعَ إِلى إِلهِ مُوسى و خبر درست است كه مصطفى ع گفت:
«ارحموا من فى الارض ير حكم من فى السّماء اما معتزلى كه عذاب گور را منكر است دست درين آية ميزند و ميگويد دو زندگى گفت: يكى در دنيا و يكى در قيامت و زندگى در گور و عذاب نگفت. جواب وى آنست كه زندگى قوم موسى پس از صاعقه كه رسيد ايشان را نگفت درين آية و دلالت نكرد كه نيست و ذلك فى قوله تعالى ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ و همچنين امّت حزقيل كه از بنى اسرائيل بمردند به طاعون و رب العالمين ايشان را زنده كرد، آن زندگى ايشان پس از مردن هم نگفت درين آية و دليل نبود و ذلك قوله أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ الآية- زندگى در گور و عذاب قبر اگر درين آيت منصوص نيست نفى آن در آيت هم[3] [نيست. آن گه در اخبار درست بروايت ثقات و بزرگان صحابه چون عمر خطاب و على بن ابى طالب و عبد اللَّه مسعود و عبد اللَّه بن عباس و عبد اللَّه بن عمر و جرير بن عبد اللَّه و جابر و ابو هريره و ابو سعيد خدرى و ابو ايوب انصارى و انس بن مالك و براء بن عازب بروايت ايشان درست شده است از مصطفى ع حياة و عذاب قبر، و هر كه آن را منكر است ضالّست و مبتدع.
هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً- مشركان عرب چون حديث مرده زنده گردانيدن و بعث و نشور شنيدند منكر شدند گفتند- من يعيدنا اذا متنا و كنا ترابا و عظاما؟ كيست كه ما را برانگيزاند و زنده گرداند پس از آنكه خاك شديم؟
اللَّه گفت بجواب ايشان هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً- آن كس كه هر چه در زمين چيز است از آدمى و غير آدمى همه بيافريد، قادر است كه شما را پس آنكه خاك شديد باز آفريند. هُوَ الَّذِي در قرآن بيست جايست و وَ هُوَ الَّذِي با واو نوزده جايست- هو- اشارة فرا موجود است اگر موجود نبودى- هو- معنى نداشتى و هُوَ بآن گفت تا شنونده گوش باز دارد و جوينده بآن راه يابد و نگرنده فرا آن بيند.
پس اينكلمه نه نام نه صفت اشارتست فرا هست. «الّذى» كنايتست از هست تا شنونده آشنا گردد و جوينده بينا و خواهنده دانا، و گفتهاند هُوَ اشارتست به ذات، الَّذِي اشارت به صفت، خَلَقَ اشارت به فعل. خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ميگويد بيافريد هر چه در زمينست از كوه و دريا و هر چه در آنست از جواهر و معادن و چشمها و جويها و نبات و حيوان صامت و ناطق و پرنده و زنده و چرنده و گرما و سرما و نور و ظلمت و سكون و حركت. اين همه نعمت براى شما آفريدم و شما خود شمردن آن طاقت نداريد چنانك فرمود وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها، و اين جمله نعمت و شما را از بهر دو چيز آفريدم- يكى آنكه تا به نعمت من دنيا بسر ميبريد و روزگار ميرانيد و منفعت ميگيريد. ديگر آنكه منعم را بآن ميشناسيد و از مصنوعات به وحدانيت صانع دليل ميگيريد.
و گفته اند اين آيت ردّ است بر قدريان كه على الاطلاق بى تقييد گفت- خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً و كفر و فساد و معاصى در تحت آن شود لا محالة، و نه چنانست كه قدرى گفت آن در اجسام مخصوص است و افعال و اعراض از آن بيرونست كه در آيت تغيير و تخصيص نيست، و مقتضى لفظ اطلاق جز عموم و استغراق نيست بعضى متكلمان گفتند خَلَقَ لَكُمْ دليلست كه حظر نيست و هر چه در دنياست هر كسرا مباح است! جواب آنست كه اين لام نه لام تمليك است و نه اضافت تخصيص بكله اضافت بيان و تعريفست، فكانّه يعرفنا انه خلقها لاجل منافعنا و موقع حاجاتنا، بعضها لانتفاع و بعضها لاعتبار. فكيف كه حظر و منع درين آيت نيست در نصوص اخبار و سنن هست، كه بعد ازين آية نصوص اخبار و آثار بيان كرد و تفصيل داد بعضى حرام كرد و بعضى حلال و گشاده. و سنت را رسد كه بر كتاب حكم كند- كقوله تعالى وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ و ليس هذا موضع شرحه. قومى گفتند اين خطاب با مؤمنانست و بحكم اين آيت هر چه كافرانند در زمين و مال ايشان فى مسلمانانست.
ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ- استوى در قرآن نه جايست دو از آن به- الى- پيوسته يكى اينست و يكى در حم السجده. و آن هفت ديگر به على پيوسته يكى در- سورة الاعراف، دوم در يونس، سوم در رعد، چهارم در طه، پنجم در فرقان، ششم در الم تنزيل، هفتم در سورة الحديد.
و استوى در لغت سه معنى دارد. و از آن سه معروفتر و مشهورتر- استقرار- است چنان كه جاى ديگر گفت وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِ اى: (استقرّت). و سوار را كه بر پشت ستور آرام گيرد ميگويند «لتستوا على ظهوره» ديگر معنى- استوا- راست شدنست از كژى- و راست ايستادن. سه ديگر معنى- علوّ- است چنان كه گويند استوى رسول اللَّه على المنبر ثم استوى الى السّماء كه در قرآن است هر دو جايگه بمعنى علو است ميگويد بر شد و آهنگ بالا كرد.
فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ- و هر هفت آسمان راست كرد. خليل با يارى از آن خود نزد ابو ربيعه كلابى شدند كه از فصحاء عرب بود از و پرسيد كه: «استوى الى» معنى چيست؟ او را بر بامى يافتند ايشان را ديد كه روى بوى داشتند گفت (استويا الى) يعنى- ارتفعا الىّ- ايشان باز گشتند گفتند لهذا جئنا؟ فاخذ الخليل هذه الكلمة فوضعها فى تفسير القرآن.
اگر كسى گويد ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ در هر دو آية پس از آفرينش زمين گفت و اين دليل است كه پيشتر زمين آفريد آن گه آسمان پس آنچه گفت وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها چه معنى دارد؟ جواب وى آنست كه: ابن عباس گفت آن گه كه از وى همين مسئله پرسيدند و اين خبر در صحيح است- گفت اول زمين را بدو روز بيافريد يعنى يكشنبه و دوشنبه، چنانك گفت قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ پس قصد بالا كرد و آسمانها را راست كرد به دو روز يعنى سه شنبه و چهار شنبه، چنانك گفت فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ پس بزمين نزول كرد و دحى زمين كرد، و دحى آن بود كه گياهزار و مرغزار و كوه و دشت و راهها پيدا كرد و جويها براند پس زمين و هر چه در آنست] به چهار روز آفريده باشد اينست كه ميگويد- فى اربعة ايام سواء للسّائلين- پس آسمانها و زمينها بشش روز آفريد است- چنانك گفت فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثم قال فى آخر الآية وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ خود را در قرآن از علم چهار نام گفت:- عالم و عليم و علّام و اعلم- عليم از عالم مه است و علّام از هر دو مه معنى آنست كه من خداوندم كه هفت طبقه آسمان و هفت طبقه زمين بيافريدم و هر چه در آنست از حركات و سكنات جانوران تا آن مورچه كه در زير هفتم طبقه زمين است و در خود بجنبد همه ميدانم، پس بدانيد كه اعمال و ضمائر شما نيز ميدانم، بطاعت مشغول شويد تا از عقوبت من برهيد.
النوبة الثالثة
– قوله تعالى إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا الآية- بدانك خداى را عزّ و جلّ نامهاى بزرگوار است. و صفتهاى پاك، نامهاى نيكو و صفتهاى پسنديده، نامهاى ازلى و صفتهاى سرمدى، خود را بآن صفتها بستود و در پيغام و نامه خويش آن صفتها و اخلق نمود. از آنها يكى- حياست اللَّه تعالى بآن موصوف و اثبات آن در آيت و در خبر معلوم. آيت آنست كه گفت جلّ جلاله: إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا جاى ديگر گفت وَ اللَّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِ- و خبر درست است از مصطفى صلع كه روزى نشسته بود با ياران سخن ميرفت در ميان ايشان سه مرد از دور مىآمدند روى بوى داده، يكى از آن سه بكران آنجايگه نزديك مردمان رسيد. هم آنجا بنشست، رسول خدا گفت-«استحيى فاستحيى اللَّه منه»و هم در خبر است كه«ان اللَّه حيى كريم، يستحيى من عبده اذا مدّ يده»الحديث- اين صفت حيا و امثال اين هر چه درست شود بنصوص كتاب و سنت واجب است بر بنده خدا كه چون آن شنود يا خواند بر نام و صفت بيستد و زبان و دل از معنى آن خاموش دارد و از دريافت چگونگى آن نوميد باشد كه خرد را فرا دريافت آن بتكلف و تأويل راه نيست، ميگويد جلّ جلاله:- وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً- معنى آنست كه خلق بخود و بعقل خود وى را در نيابند، مگر كه وى را بآن صفت كه خود كرد خود را و بآن نام كه خود را برد خود را بشناسد، شناختنى و تصديقى و تسليمى گردن نهاده، و نادر يافته پذيرفته، و تهمت بر عقل خود نهاده، هر كه اين راه رود و بجز اين طريق خود را نپسندد سنّى عقيدت است پاكيزه سيرت پسنديده طريقت- از اينجا گشايد چشمه حكمت و صدق فراست و نور معرفت، و اين منزلت كسى را بود كه چون ديگران از خلق شرم دارند و قبول خلق طلبند وى از حق شرم دارد، و قبول حق طلبد، و از حق كسى شرم دارد كه در دل بينايى دارد ودر سرّ آشنايى، و داند بهر حال كه باشد كه اللَّه بوى نگرانست و بر كردار وى ديده ور و نگهبان. يقول تعالى- أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرى-
فى الخبر- «اعبد اللَّه كانك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك»
– بيچاره آدمى كه كشته غفلت است و گرفته جهالت، از خلق مى شرم دارد و از اللَّه شرم مى ندارد، و ربّ العالمين بكرم و حلم خود اين فاخواست ميكند و ميگويد كه- وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ- ميگويد از مردم شرم دارى و اللَّه سزاوارتر بآن كه از وى شرم دارى.
يقول اللَّه جلّ جلاله «ما انصفنى عبدى يدعونى فاستحيى ان اردّه و يعصينى و لا يستحيى منى».
در خبرست كه فردا در قيامت چون بنده بصراط باز گذرد نامه در دست وى نهند مهر بر آن نهاده، چون سر آن باز كند در آن نوشته بيند- بنده من- فعلت ما فعلت و لقد استحييت ان اظهر عليك، فاذهب فانى قد غفرت لك. قال يحيى بن معاذ فى هذا الخبر سبحان من يذنب العبد فيستحيى هو.» پير طريقت گفت:- «شرم حصار دين است و مايه ايمان و نشان كرم. و خلق درين مقام بر سه گروهاند:- غافلان و عاقلان و عارفان. غافلان از خلق شرم دارند ايشان ظالماناند، عاقلان از فرشته شرم دارند ايشان مقتصدانند، عارفان از حق شرم دارند ايشان سابقاناند».
و گفته اند- حيا بر هفت وجه است:
حياء جنايت- چنانك حياء آدم (ع)، آن گه كه در زلّت افتاد و تاج و حله از وى بربودند، چون متواريان ازين گوشه بدان گوشه مىشد. خطاب آمد كه- «يا آدم أ فرارا منّا فقال لا، بل حياء منك»
دوم- حياء تقصير- چنانك حياء فرشتگان آن گه گويند سبحانك ما عبدناك حق عبادتك.
سوم حياء اجلال- چنان كه حياء اسرافيل تسر بل بجناحيه حياء من اللَّه عزّ و جلّ.
چهارم حياء كرم- چنانك حياء مصطفى (ع)- كان يستحيى من الصحابة اذا دخلوا بيته ان يقول لهم اخرجوا، فقال اللَّه عزّ و جلّ «وَ لكِنْ إِذا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ»
پنجم- حياء حشمت- چنانك حياء على عليه السّلام حين سأل المقداد حتى سأل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عن حكم المذى لمكان فاطمة.
ششم- حياء استحقار- چنانك حياء موسى (ع)- حين قال انّه لتعرض لى الحاجة من الدنيا فاستحيى ان اسألك يا ربّ، فقال اللَّه سلنى حتى ملح عجينك و علف شاتك.
هفتم- حياء حق است جلّ جلاله و تقدست اسماؤه و تعالت صفاته و قد مضى ذكره.
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ- از روى اشارت ميگويد- اى گم كرده سر رشته خويش اى افتاده در چاه بشريت خويش، راه ازين روشنتر خواهى چونك مى نروى؟
ميدان ازين كشيدهتر خواهى چونك سوارى نكنى؟ شمع ازين افروخته تر خواهى چونك از جاده مىبيفتى؟ اى سالها بر تو گذشته و هنوز بويى نايافته، اى بر هزار خوان نشسته و هنوز گرسنه! اى هزاران لباس پوشيده و هنوز برهنه. مسلمانان! ميدان فراخست سواران كجااند؟ ديوان فرو نهادند متظلمان كجااند؟ طبيب حاضر است بيماران كجااند؟ جمال در كشف است عاشقان كجااند؟
وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ- ميگويد- اگر مرده بوديد زنده كردم چون كه ننگريد؟ اگر جاهل بوديد داناتان كردم چون كه در نيابيد؟ راهتان نمودم چرا مىنرويد؟
| مرد بايد كه بوى داند برد | و رنه عالم پر از نسيم صباست | |
پير طريقت گفت- «الهى بنده با حكم ازل چون برآيد و آنچه ندارد چه بايد جهد بنده چيست؟ كار خواست تو دارد بنده بجهد خويش نجات خويش كى تواند؟
ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ- گفتهاند مرگ بر سه قسم است: و زندگانى بر سه قسم، مرگ لعنت، و مرگ حسرت، و مرگ كرامت. مرگ لعنت كافرانراست و مرگ حسرت عاصيانراست و مرگ كرامت متقيانراست. و زندگانى سه قسم است:
يكى زندگانى بيم، ديگر زندگانى اميد، سوم زندگانى مهر- زندگانى بيم در برّ پيدا، زندگانى اميد در خدمت پيدا، زندگانى مهر در ياد پيدا. زنده بيم روز مرگ او را ايمن كنند كه: أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا، زنده اميد را روز پسين فا نوازند كه أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ، زنده مهر را از دوست بر بساط كرم در مجلس انس اين كرامت آيد كه ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً.
پير طريقت گفت- «الهى اى سزاى كرم و اى نوازنده عالم! نه با جز تو شاديست نه با ياد تو غم، خصمى و شفيعى و گواهى و حكم. هرگز بينما نفسى با مهر تو بهم، آزاد شده از بند وجود و عدم، باز رسته از زحمت لوح و قلم، در مجلس انس قدح شادى بر دست نهاده دمادم».
| جز عشق تو بر ملك دلم شاه مباد | وز راز من و تو خلق آگاه مباد | |
| كوتهبينان نشود عشق توام زين دل ريش | دستم ز سر زلف تو كوتاه مباد | |
هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً- جاى ديگر گفت وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ- ميگويد هر چه مملكت زمين است همه براى شما آفريدهام و مسخر شما كردم، عطاء ما مختصر نبود، كرامت ما در حق سوختگان ما سرسرى نبود، نواخت ما را در حق شما هرگز تراجع نبود، و چنان نيست كه بر مملكت زمين اقتصار كردم كه آسمانها را هم از بهر نظر شما و نزهت بصر شما و خزينه روزى شما راست كردم، بنده من! چون قدم در كوى عهد ما نهى تو ندانى كه آسمانيان را و زمينيان را چه بشارت رسد و يكديگر را چه تهنيت كنند، آن من دانم كه من هر چيز را دانندهام و بهر كس رسنده وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.
در اين آيت لطيفه ايست، نگفت (خلقكم لما فى الارض جميعا) كه گفت خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ يعنى كه هر چه مملكت زمين و آسمانست از بهر تو آفريدم بنده من! و ترا از بهر خود آفريدم، نه بينى كه على الخصوص موسى را گفت. «وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي» و على العموم خلق را گفت- وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ- قدر اين خطاب مصطفى دانست و شكر اين نعمت وى گزارد، كه آن شب قرب و كرامت كه كه وى را بآسمان بردند هر چه آفريس بود و ممالك كونين همه نثار قدم صدق وى كردند، و آن مهتر بگوشه چشم بهيچ باز ننگرست و گفت ما را براى اين نيافريده اند- ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى- نوشش باد! بو يزيد بسطامى كه در راه سنّت مصطفى نيكو رفت و ادب حضرت نيكو بجاى آورد گفت-: «لم ازل اقطع المهالك حتى وجدت الممالك، ثم تركت الممالك حتى وصلت الى شواهد الممالك، فقلت- الجائزة- فقال- قد وهبت لك كلّما رأيت، قلت انت المراد قال- فانا لك كما انت لى.»
پير طريقت گفت:- «الهى! نسيمى دميد از باغ دوستى دل را فدا كرديم بويى يافتيم از خزينه دوستى بپادشاهى بر سر عالم ندا كرديم، برقى تافت از مشرق حقيقت آب و گل كم انگاشتيم و دو گيتى بگذاشتيم، يك نظر كردى در آن نظر بسوختيم و بگداختيم، بيفزاى نظرى و اين سوخته را مرهم ساز و غرق شده را درياب كه «مى زده را هم بمى دارو و مرهم بود» و فى معناه انشد:
| تداويت من ليلى بليلى من الهوى | كما يتداوى شارب الخمر بالخمر | |
__________________________________________
[1] ( 1) وراغ- كذا فى كلتا النسختين الف و ج.
[2] ( 1) گذا فى نسخة الف.« باز او خواهيد گشت» فى نسخة ج.
[3] ( 1) آنچه كه ما بين هلالين[] گذارده شده منقول از نسخه ج است و در نسخه الف يك صفحه بالتمام ساقط است.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول