البقرة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه ۲45-247

النوبة الاولى‏

قوله تعالى: مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ‏245- كيست آنك خداى را وامى دهد؟ قَرْضاً حَسَناً وامى نيكو فَيُضاعِفَهُ لَهُ‏ تا وى را آن وام توى بر توى كند أَضْعافاً كَثِيرَةً تويهاى فراوان‏ وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ و اللَّه ميگيرد روزى، بر كس كس تنگ مى‏كند، و ميگشايد روزى، بر كس كس فراخ ميكند، وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ‏ و با وى خواهند گردانيد شما را.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ- دانسته نه‏اى و نرسيد علم تو بآن گروه‏ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ‏ از فرزندان يعقوب‏ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ از پس موسى‏ إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ‏ كه پيغامبرى را گفتند از آن خويش‏ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً ما را پادشاهى انگيز از ميان ما نُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ تا با وى بغزا شويم و در راه خدا كشتن كنيم، قالَ هَلْ عَسَيْتُمْ‏ گفت شما هيچ بر آنيد؟ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ‏ اگر بر شما نويسند غزا كردن و شما را بآن فرمايند

أَلَّا تُقاتِلُوا كه جنگ نكنيد و باز نشينيد قالُوا وَ ما لَنا گفتند چيست و چه رسيد ما را أَلَّا نُقاتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ كه كشتن نكنيم در سبيل خدا و از بهر او، وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا و ما را بيرون كردند از سراهاى ما و جدا كردند از پسران ما، فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ‏ چون بريشان نبشتند غزا كردن و ايشان را بآن فرمودند تَوَلَّوْا برگشتند از فرمان بردارى، إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ‏ مگر اندكى ازيشان‏ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ‏ و اللَّه داناست بستم كاران.

وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ‏- و گفت ايشان را پيغامبر ايشان، إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً اللَّه شما را طالوت بپادشاهى برانگيخت، قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا گفتند طالوت را بر ما ملك چون بود؟ «وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ» و ما سزاوارتريم بملك ازو، كه او نه از سبط نبوت است نه از سبط ملك، وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ‏ و فراخى مال ندادند او را، قالَ‏ جواب داد پيغامبر ايشان را، و گفت: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ‏ اللَّه او را بر شما ملك را برگزيد وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ‏ و وى را افزونى داد در دانش و در قد و بالا، وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ و اللَّه ملك خويش او را دهد كه خود خواهد وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ‏ 247و خداى فراخ توانست و دانا.

 

 

النوبة الثانية

– قوله تعالى: مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ‏- قرض نامى است هر كارى را كه بنده كند كه آن را جزا بود، از اينجاست كه امية بن ابى الصلت گفت.

لا تخلطن خبيثات بطيبة و اخلع ثيابك منها و انج عريانا
كل امرئ سوف يجزى قرضه حسنا او سيئا و مدينا مثل ما دانا

نيكى و بدى هر دو را قرض خوانند، از بهر آنك هر دو را پاداش است، و آنچه در آيت گفت: قَرْضاً حَسَناً دليل است كه قرضى بود نيك و قرضى بود بد.

روى عن سفيان قال- لما نزل قوله تعالى‏ مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «يا رب زد امتى» فنزل قوله‏ مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً-

گفت اول از آسمان اين آيت فرو آمد، كه‏ مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها هر نيكى كه بنده كند ده چندان پاداش وى دهيم رسول خدا گفت- يا رب بيفزاى امت مرا- پس اين آيت فرو آمد مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً هر نيكى كه بنده كند آن را اضعاف مضاعف گردانيم، و او را بآن ثواب فراوان دهيم. سدى گفت جايى كه اللَّه كثير گويد و تضعيف كند، اندازه آن جز اللَّه نداند از عظيمى و فراوانى كه بود. همانست كه گفت‏ وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً جاى ديگر گفت‏ إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ‏.

اهل معانى گفته ‏اند- درين آيت اختصار است و اضمار، يعنى- من ذا الذى يقرض عباد اللَّه فاضافه سبحانه الى نفسه تفضيلا و استعطافا- كما روى ان اللَّه تعالى يقول لعبده- استطعمتك فلم تطعمنى، و استسقيتك فلم تسقنى، و استكسيتك فلم تكسنى، فيقول العبد- و كيف ذاك يا سيدى؟ فيقول مر بك فلان الجائع و فلان العارى، فلم تعط عليه من فضلك، فلا منعتك اليوم من فضلى، كما منعته- باين قول معنى آيت آنست كه- كيست آنك بندگان خداى را وام دهد؟ چون خواهند و حاجت دارند؟ و معلوم ميشود از راه سنت كه وام دادن مه از صدقه است، كه صدقه بمحتاج و غير محتاج رسد، و وام جز محتاج از سر ضرورت نخواهد. ابو امامه روايت كرد از

مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال:- «رأيت على باب الجنة مكتوبا- القرض بثمانية عشر، و الصدقة بعشر امثالها، فقلت يا جبرئيل ما بال القرض اعظم اجرا؟ قال لان صاحب القرض لا يأتيك الّا محتاجا، و ربّما وقعت الصدقة فى غير اهلها-»

و عن ابى هريره و ابن عباس قالا- قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «من اقرض اخاه المسلم فله بكل درهم وزن احد و بثير و طور سيناء حسنات»

و عن ابى الدرداء قال «لان اقرض دينارين ثم يرد ان. ثم اقرضهما احب الى من اتصدق بهما» و بحكم شرع قرض ديگرست و دين ديگر، قرض نامؤجل است و دين مؤجل، و شرط قرض آنست كه هيچ منفعت بهيچ وجه فرا سر آن ننشيند، مثلا اگر زر قراضه بقرض دهد، بشرط آنك درست باز دهد، باطل بود. پس اگر بطوع خود درست باز دهد رواست، كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت:«خيركم احسنكم قضاء».

فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً- ابن عامر و يعقوب «فيضعفه» خواندبه تشديد و نصب فا، ابن كثير بتشديد خواند و رفع فا، ديگران بالف خوانند و تخفيف و رفع فا، مگر عاصم كه او بنصب فا خواند، و تشديد در كثرت مه است و تمامتر، كه تضعيف از باب تكثير است.

وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ- الاية …. همانست كه جاى ديگر گفت: يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ يكى را فراخ روزى كند يكى را تنگ روزى، همه بعلم و حكمت اوست، همه بتقدير و قسمت اوست، هر كس را چنانك صلاح ويست دهد، و چنانك سزاى ويست رساند،

ابوذر روايت كند از رسول خدا از جليل و جبار، گفت عز جلاله‏«ان من عبادى من لا يصلح ايمانه الا الفقر و لو اغنيته لا فسده ذلك، و انّ من عبادى من لا يصلح ايمانه الّا الغنى، و لو افقرته لافسده ذلك، ادبّر عبادى بعلمى انى بعبادى خبير بصير.»

معنى ديگر گفته‏ اند. وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ- اللَّه صدقه مى‏فراستاند از بخشنده وانگه ميرساند بستاننده، همانست كه جاى ديگر گفت‏ وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ‏ و درست است خبر از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم كه گفت‏ «ما تصدق امرؤ مسلم بصدقة تمرة او لقمة الا قبضها اللَّه بيمينه فيربّيها فى كفه كما يربى احدكم فلوّه او فصيله حتى تصير مثل احد.»

مفسران گفتند- آن روز كه اين آيت فرو آمد، ابو الدحداح گفت يا رسول اللَّه- ان اللَّه يستقرضنا و هو غنى عن القرض»

قال‏ «نعم، يريد ان يدخلكم به الجنة»

گفت- يا رسول اللَّه خداوند عز و جل از ما قرض ميخواهد و او بى نياز از قرض- رسول گفت آرى، بآن ميخواهد تا شما را در بهشت آرد. ابو الدحداح گفت من خداى را قرض ميدهم تو بايندانى بهشت ميكنى؟ گفت- ميكنم بايندانى بهشت هر كس را كه صدقه دهد، ابو الدحداح گفت و هم جفت من ام الدحداح با من در بهشت بود؟ گفت آرى، گفت و دختركانم همچنين؟

گفت آرى، پس دست رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گرفت گفت- دو باغ دارم و بجز آن دو باغ چيزى ديگر ندارم، و هر دو بخداى ميدهم، رسول گفت- نه يكى خداى را و يكى معيشت تو و عيال ترا، گفت يا رسول اللَّه ترا بر گواه ميگيرم كه آن يكى كه نيكوترست از ملك خويش بيرون كردم و بخداى دادم، رسول گفت- لا جرم اللَّه تعالى بهشت ترا پاداش دهد، ابو الدحداح رفت و با هم جفت خويش ام الدحداح اين قصه بگفت، ام الدحداح گفت- ربحت بيعك، بارك اللَّه لك فيما اشتريت.

و ام الدحداح آن ساعة با دختركان خويش در آن بستان بودند كه تسليم كرده بودند، دست در آستين آن كودكان و دهن ايشان ميكرد و خرما بيرون ميكرد و ميگفت اين نه آن شماست كه اين آن خداست. گويند در آن بستان ششصد بن خرما بود بار آور، نيكو، همه بآسانى و دل خوشى و خشنودى خداى را عز و جل در كار درويشان كرد، تا در حق وى گفتند- كم من عذق رداح، و واد فياح فى الجنة لابى الدحداح.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ‏- كانه قال- الم ينته علمك الى خبر هؤلاء؟- و الملأ- هم الاشراف و الرؤساء، كانهم الذين يملئون العين رواء قصّة آيت آنست كه بعد از موسى بروزگار، كفار بنى اسرائيل بر مؤمنان ايشان مستولى شدند و قهرها راندند برايشان، بعضى را بكشتند و بعضى را به بردگى بردند و قومى را از ديار و اوطان خويش بيفكندند، روزگارى درين بلاء عظيم بودند و ايشان را پادشاهى نه، كه با دشمن جنگ كردى، و مقام دشمن ميان مصر و فلسطين بود در ساحل بحر روم، و قوم جالوت بودند از بقاياء عاد، جبابره روزگار خويش، با بالاهاى عظيم و قوتهاى سخت، و در ميان بنى اسرائيل نه پيغامبرى بود و نه پادشاهى كه آن دشمنان را ازيشان بازداشتى، دعا كردند تا اللَّه تعالى بايشان اشمويل پيغامبر فرستاد، در عربيت نام وى اسماعيل بود.

و نام مادر وى حنه، از نژاد هارون بن عمران، بود، برادر موسى عليه السّلام، بنى اسرائيل آمدند و اشمويل را گفتند «ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ» بر انگيز ما را پادشاهى تا با وى جنگ كنيم با اين قوم جالوت كه بر ما مستولى شده‏اند و تباه كارى ميكنند، اشمويل گفت «هل عسيتم» بكسر سين قراءت نافع است و لغت قومى از عرب، ديگران بفتح سين خوانند هَلْ عَسَيْتُمْ‏ خوانند، و هى اللّغة الفصحى، اشمويل گفتا- هيچ بر آن ايد كه اگر اينچ مى‏خواهيد، بر شما نويسند و فرض كنند، شما بجاى نياريد و از آن باز نشينيد؟ ايشان گفتند و چرا باز نشينيم و جنگ نكنيم با دشمن كه ما را ازسرايهاى خويش بيرون كردند و از خان و مان و پسران جدا كردند؟

رب العالمين گفت: فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ‏- چون بر ايشان نوشتند قتال كه خود مى‏خواستند، بجاى نياوردند و بر گشتند مگر اندكى، و آن اندك آنست كه گفت‏ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ‏.

مقاتل گفت- كتب- در قرآن بر چهار وجه است: يكى بمعنى فرض چنانك اينجا گفت: فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ‏ اى فرض، و هم درين سورة گفت‏ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ‏ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ‏ اى فرض.

وجه دوم بمعنى قضيت است چنانك در سورة آل عمران گفت‏ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ‏ اى قضى عليهم، و در سورة التوبة گفت، لَنْ يُصِيبَنا إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا اى ما قضى اللَّه لنا. و در سورة الحج گفت‏ كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلَّاهُ‏ اى قضى عليه. و در سورة المجادلة گفت‏ كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَ‏ اى قضى اللَّه.

وجه سوم بمعنى امر است، چنانك‏ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ‏ اى- اللَّه امركم. وجه چهارم بمعنى جعل است، كقوله‏ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ، اى جعل، و كقوله‏ فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ‏ اى فسأجعلها. پس اشمويل پيغامبر ايشان را گفت اللَّه شما را طالوت بن قيس بپادشاهى برانگيخت.

و ذلك قوله: وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً- طالوت مردى بود از فرزندان يعقوب از سبط ابن يامين خروانى كردى و آب فروشى، چنين آورده‏اند كه- كان ايّابا- و ايّاب آب فروش بود، و در سبط ابن يامين نه نبوت بود و نه ملك، كه در فرزندان يعقوب نبوت در سبط لاوى بود و لاوى جدّ موسى بود، و ملك در سبط يهودا بود، و داود از سبط وى بود، و طالوت نه ازين بود نه از آن‏ قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا- ايشان گفتند، طالوت را بر ما پادشاهى چون بود؟ كه او مردى درويش است، مال ندارد و نيز نه از سبط نبوت است، نه از سبط ملك- اشمويل گفت شما چه پنداريد؟ كه آنچه اللَّه داند شما ندانيد، خداى وى را بر شما برگزيد و وى را فزونى داد در علم و هم در جسم، عالم وقت خويش بود

و در بنى اسرائيل كس از و عالمتر نبود، و نيز با جمال بود و با قد و بالا: قيل سمّى طالوت لطوله، رب العالمين باز نمود كه مرد تمام بالا دشمن را در هيبت افكند و باز شكند، و باز نمود كه ملك نه بوراثت است و نه بمال، بل كه عطاء ربانى است و فضل الهى، آن را دهد كه خود خواهد وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ‏- اللَّه دارنده است و داننده، همه را روزى ميدهد از خزينه فراخ بى مؤنت، چنانك همه را بيافريد بقدرت فراخ بى حيلت، بيامرزد فردا بكرم فراخ بى وسيلت، واسع اوست كه برسد بهر چيز بعلم و بهر كار بحكم و بهر بهره بقسم، عليم اوست كه ناآموخته داناست و بدانش بى هماناست و در آموزنده هر داناست.

 

 

النوبة الثالثة

– قوله تعالى:- مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً- خداوند كريم، نامبردار عظيم، مهربان نوازنده بخشنده دارنده، جلت احديته و تقدست صمديته، در اين آيت بندگان را مى‏نوازد هم توانگران را و هم درويشان را، توانگران را مى ‏نوازد، كه ازيشان قرض ميخواهد و قرض از دوستان خواهند. يحيى معاذ گفت- عجبت ممّن يبقى له مال و رب العرش استقرضه.

وفى الخبر الصحيح- ينزل اللَّه عز و جل، فيقول من يدعونى فاجيبه؟ ثم يبسط يديه، فيقول من يقرض غير عدوم و لا ظلوم؟

– چه دانى تو؟ كه اين قرض خواستن چه كرامت و چه نثار است! نثارى كه بر روى جان گويى نگارست، و درخت سرور از وى ببارست، و ديده طرب بوى بيدارست. ميگويد كيست او كه قرض دهد باو كه ظالم نيست تا به برد و درويش نيست كه از باز دادن درماند، و آن كس كه قدر اين خطاب شناسد، فضل از مال جان و دل در پيش نهد گويد:

جز با تو بجان و دل تكلف نكنم‏ دل ملك تو شد درو تصرف نكنم‏
گر جان باشارتى بخواهى ز رهى‏ در حال فرستم و توقف نكنم‏

روزى على مرتضى ع در خانه شد، حسن و حسين پيش فاطمه زهرا مى ‏گريستند، على گفت يا فاطمه چه بودست اين روشنايى چشم و ميوه دل و سرور جان ما را كه ميگريند؟ فاطمه گفت- يا على مانا كه گرسنه‏ اند، كه يك روز گذشت تا هيچ چيز نخورده‏ اند. و ديگى بر سر آتش نهاده بود على گفت- آن چيست كه در ديگست؟

فاطمه گفت- در ديگ هيچ چيز نيست مگر آب تهى، دل خوشى اين فرزندان را بر سر آتش نهادم، تا پندارند كه چيزى مى‏پرم، على ع دلتنگ شد عبايى نهاده بود برگرفت و به بازار برد و بشش درم بفروخت و طعامى خريد، ناگاه سائلى آواز داد كه «من يقرض اللَّه يجده مليّا وفيّا» على ع آنچه داشت بوى داد، باز آمد و با فاطمه بگفت. فاطمه گفت: «وفقت يا ابا الحسن و لم تزل فى خير»

– نوشت باد يا ابا الحسن كه توفيق يافتى و نيكو چيزى كردى، و تو خود هميشه با خبر بوده و با توفيق، على بازگشت تا بمسجد رسول شود و نماز كند، اعرابيى را ديد كه شترى ميفروخت، گفت- يا ابا الحسن اين شتر را ميفروشم بخر، على گفت نتوانم كه بهاى آن ندارم، اعرابى گفت بتو فروختم تا وقتى كه غنيمتى در رسد يا عطائى از بيت المال بتو درآيد، على آن شتر بشصت درم بخريد و فرا پيش كرد، اعرابى ديگر پيش وى درآمد، گفت يا على اين شتر بمن فروشى گفت فروشم، گفت بچند؟

گفت، بچندانك خواهى، گفت بصد و بيست درم خريدم، على گفت فروختم، صد و بيست درم پذيرفت از وى، و بخانه باز شد، با فاطمه گفت كه ازين شصت درم با بهاى شتر دهم به اعرابى و شصت درم خود به كار بريم، بيرون رفت بطلب اعرابى، مصطفى را ديد گفت- يا على تا كجا؟ على قصه خويش باز گفت، رسول خدا شادى نمود و او را بشارت داد و تهنيت كرد، گفت يا على آن اعرابى نبود، آن جبرئيل بود كه فروخت، و ميكائيل بود كه خريد، و آن شتر ناقه بود از ناقه‏ هاى بهشت، اين آن قرض بود كه تو باللّه دادى و درويش را بآن بنواختى، 

و قد قال اللَّه عز و جل‏ مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً اما نواخت درويشان درين آيت آنست كه اللَّه قرض ميخواهد، از بهر ايشان مي خواهد و تا عزيزى نباشد از بهر وى قرض نكند، و نواخت درويش تمامتر و رتبت وى بالاتر از نواخت توانگر، از بهر آنك قرض خواستن هر چند كه بغالب احوال از دوستان خواهند، اما افتد بوقت ضرورت كه نه از دوست خواهند، و آن كس را كه از بهر وى خواهند جز دوست و جز عزيز نباشد، نه بينى كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم در حال ضرورت قرض خواست از جهودى، و درع خود بنزديك وى برهن نهاد، تا جو پاره ستد قوت عيال را.

بنگر كه از كه خواست و بنگر كه كرا خواست! هر چند كه اين نادر افتد، و اغلب‏ آنست كه قرض از دوستان خواهند، و روى فرا آشنايان كنند، چندين جايگه در قرآن رب العالمين خطاب ميكند با آشنايان و مؤمنان‏ أَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً، وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً، إِنْ تُقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً با هر يكى- حسن- بگفت تا بدانى كه آنچه به اللَّه دهند پاك بايد و حلال و نيكو، ان اللَّه تعالى طيّب لا يقبل الّا الطيب، و گفته‏اند قرض حسن- آن بود كه در آن گوش بپاداش ندارى و در جست عوض آن نباشى و آنچه كنى استحقاق جلال حق را كنى، نه يافت مزد خود را.

آورده‏اند- كه فرداى قيامت رب العزة با بنده‏اى عتاب كند كه صحيفه او پر حسنات بود، گويد طاعاتك لرغبتك فى الجنة و تركك المعاصى لرهبتك من النار، فاىّ طاعة فعلتها لى؟

سهر العيون لغير وجهك ضائع‏ و بكاؤهن لغير فقدك باطل‏
من كان يعمل للجنان فاننى‏ من حبّ وصلك طول عمرى عامل‏

پير طريقت گفت:- من چه دانستم كه پاداش بر روى مهر تاش است، من پنداشتم مهينه خلعت پاداش است، من چه دانستم كه مزدورست، او كه بهشت باقى او را حظ است، و عارف اوست كه در آرزوى يك لحظه است.

وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ- قبض و بسط در يد خداست، كار او دارد و حكم او راست، يكى را دل از شناخت خود در بند دارد، يكى را در انس با خود بر وى گشايد، يكى در مضيق خوف حيران، يكى در ميدان رجا شادمان، يكى از قهر قبض وى هراسان، يكى بر بسط وى نازان، يكى بفعل خود نگرد در زندان قبض بماند، يكى بفضل حق نگرد بر بساط طرب آرام گيرد. همانست كه پير طريقت گفت: الهى گهى بخود نگرم گويم از من زارتر كيست؟ گهى بتو نگرم گويم از من بزرگوارتر كيست؟!

 

گاهى كه بطينت خود افتد نظرم‏ گويم كه من از هر چه بعالم بترم‏
چون از صفت خويشتن اندر گذرم‏ از عرش همى بخويشتن در نگرم‏

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=