البقرة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه 104-111

النوبة الاولى‏

قوله تعالى: 104يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا- اى ايشان كه بگرويديد و پيغام نيوشيديد لا تَقُولُوا راعِنا مگوييد رسول مرا- راعنا- وَ قُولُوا انْظُرْنا و بجاى راعنا- انظرنا- گوئيد، وَ اسْمَعُوا و بنيوشيد، وَ لِلْكافِرِينَ‏ و ناگرويدگانراست‏ عَذابٌ أَلِيمٌ‏ عذابى دردنماى.

ما يَوَدُّ- خوش مى‏نيايد و دوست مى‏ندارد الَّذِينَ كَفَرُوا ايشان كه كافر شدند مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏ از اهل تورية وَ لَا الْمُشْرِكِينَ‏ و نه مشركان نه گبران‏ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ‏ كه بر شما از آسمان پيغام آيد مِنْ خَيْرٍ ازين‏ نيكويى و پيغام گزارى‏ مِنْ رَبِّكُمْ‏ از خداوند شما، وَ اللَّهُ يَخْتَصُ‏ و اللَّه ميگزيند و شايسته ميسازد و سزا ميكند. بِرَحْمَتِهِ‏ بمهربانى خود، مَنْ يَشاءُ آن را كه خواهد، وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ‏ و اللَّه با فضل و نواخت بزرگوارست.

ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ- هر چه منسوخ كنيم در قرآن از آيتى‏ أَوْ نُنْسِها يا آن را فراموش كنيم بر تو، نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها ديگرى آريم به از آن‏ أَوْ مِثْلِها يا هم چنان، أَ لَمْ تَعْلَمْ‏ نميدانى اى آدمى‏ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ كه اللَّه بر همه چيز تواناست.

أَ لَمْ تَعْلَمْ‏- و نميدانى اى آدمى! أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ كه اللَّه راست پادشاهى آسمانها و زمين‏ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ و نيست شما را جز از اللَّه‏ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ يارى و نه كارسازى و خداوندى.

أَمْ تُرِيدُونَ‏- يا ميخواهيد أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ‏ كه از رسول خويش محمد چيزى خواهيد كَما سُئِلَ مُوسى‏ مِنْ قَبْلُ‏ چنانك از موسى خواستند پيش فا وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ‏ و هر كس كه بدل پسندد و گيرد كفر از ايمان‏ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ‏ او آنست كه گم گشت از ميان راه راست.

وَدَّ- مى‏دوست دارد و مى‏خواهد كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏ فراوانى از اهل كتاب ازين دانشمندان جهودان‏ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ‏ اگر توانستندى كه شما را برگردانيدندى‏ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ‏ از پس استوار داشت شما خداى و رسول را، كُفَّاراً باز برندى شما را تا كافر شويد حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ‏ از حسدى كه‏ در دلهاى ايشان است. مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُ‏ پس آنك پيدا شد ايشان را در تورية- كه محمد استوارست و پيغام باو حق، فَاعْفُوا در گذاريد وَ اصْفَحُوا و از جواب ايشان بسزا روى گردانيد حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ‏ تا اللَّه آرد فرمان خويش‏ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ بدرستى كه اللَّه بر همه چيز قادر است و هر كار را توانا

وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ و نماز بپاى داريد وَ آتُوا الزَّكاةَ و زكاة مال بدهيد وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ و هر چه خود را پيش فرا فرستيد از خيرى‏ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ‏ نزديك اللَّه بازيابيد آن را، إِنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ اللَّه بآنچه شما ميكنيد بيناست.

وَ قالُوا و جهودان گفتند لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ در بهشت نرود إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً مگر جهودان‏ أَوْ نَصارى‏ و ترسايان همين گفتند خود را تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ‏ آن دروغهاى ساخته ايشانست، قُلْ‏ رسول من گوى‏ هاتُوا بُرْهانَكُمْ‏ حجت خويش باز نمائيد و بياريد إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‏111 اگر مى‏راست گوئيد.

النوبة الثانية

– قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا … الآية- مفسران گفتند هر چه در قرآن‏ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آيد خطاب اهل مدينه است، چنانك‏ يا أَيُّهَا النَّاسُ‏ خطاب اهل مكه است. و اين نداء كرامت بمؤمنان مدينه آن گه پيوست كه اسلام بالا گرفته بود و كار دين مستحكم شده، و هيچ امت را در هيچ كتاب باين نام كرامت باز نخواندند مگر اين امت را، و بنى اسرائيل را در تورية بجاى اين ندا يا ايّها المساكين- گفته ‏اند.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ميگويد- اى شما كه مؤمنان‏ايد لا تَقُولُوا راعِنا رسول مرا مگوييد- راعنا- و آن آن بود كه مسلمانان عادت داشتند آن گه كه در پيش‏ مصطفى ع مى‏شدند كه ميگفتند- راعنا يا رسول اللَّه- و باين آن ميخواستند كه نگاه كن در ما و بما نيوش. و جهودان مى‏آمدند و همان ميگفتند و در زبان ايشان اين كلمه قدحى عظيم بود و سقطى بزرگ- و قيل هو من الرّعونة فى لسانهم و قيل معناه- اسمع لا سمعت- جهودان چون اين از مسلمانان شنيدند شاد شدند و با خود ميگفتند اكنون وى را سبّ مى‏گوييم بزبان خويش و ايشان نميدانند. سعد معاذ رض زبان عبرى دانست بر قصد و نيت ايشان افتاد گفت- عليكم لعنة اللَّه و الذى نفسى بيده لئن سمعتها من رجل منكم لاضربنّ عنقه. فقالوا- أ و لستم تقولونها؟ فنهى اللَّه المؤمنين عن ذلك، فقال تعالى‏ لا تَقُولُوا راعِنا گفت شما كه مؤمنانيد اين كلمه خويش مگوييد، تا ايشان آن كلمه خويش به پشتى شما نگويند، و بجاى آن گوئيد- انْظُرْنا- يعنى كه- درمانگر- جاى ديگر ازين گشاده‏تر گفت- وَ راعِنا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ‏ آن گاه در آن تأكيد كرد بر مؤمنان و گفت‏ وَ اسْمَعُوا بنيوشيد و بپذيريد و چنين گوئيد، و آن گه تهديد داد جهودان را و منافقان را كه پشتى ايشان ميدادند گفت:

وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ‏- ايشانراست عذابى خوار كننده او كننده، عذابى دردناك و سهمناك عذابى كه هرگز بآخر نرسد و هر روز بيفزايد. ابن السماك گفت لو كان عذاب الآخرة مثل عذاب الدنيا كان ايسره و لكن يضرب الملك بالمقمعه راس المعذّب فلا يسكّن وجعها ابدا و يضربه الثانية فلا يسكّن و جمع الاولى و لا الثانية، و يضربها الثالثة فلا وجع الاوليين يسكّن و لا الثالثة- فاوّل العذاب لا ينقطع و آخره لا ينفد. و در عهد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مردى همه شب همى گفت- وا غوثاه من النّار!- رسول ع بامداد او را گفت-لقد ابكيت البارحة اعين ملاء من الملائكة.

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لجبرئيل- مالى ارى ميكائيل ضاحكا قال ما ضحك منذ خلق اللَّه النار

و عن محمد بن المنكدر قال لمّا خلقت النّار فزعت الملائكة فزعا شديدا طارت له افئدتهم، فلم يزالوا كذلك حتى خلق آدم فرجعت اليهم افئدتهم و سكن عنهم الذى كانوا يجدون.

ما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏- قومى از مسلمانان انصار با جهودان صحبت داشتند و نشست و خاست و تحالف ميان ايشان رفته بود و حليف يكديگر شده از عهد جاهليت باز، و اين مسلمانان انصار حلفاء خود را گفتند از آن جهودان، كه ايمان آريد به قرآن، و مصطفى ع را استوار گيريد كه بهروزى و فلاح شما در اين است.

ايشان جواب دادند- كه ما نمى‏بينيم درين دين شما چيزى كه دوست داريم و خوش آيد ما را، اگر در آن چيزى بودى ما نيز در آن بر پى شما رفتمانى- رب العالمين ايشان را بآنچه گفتند دروغ زن كرد و گفت:ما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏ دوست ندارند و خوش نيايد اين جهودان را كه بر شما از آسمان پيغام آيد وَ لَا الْمُشْرِكِينَ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ‏ باين خير وحى ميخواهد ميگويد وحى كه فرستاديم بشما و پيغام كه داديم ايشان را خوش نيامد، وَ اللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ‏- باين رحمت نبوت ميخواهد، و گفته‏اند كه دين اسلام ميخواهد، يعنى كه اللَّه مى‏گزيند آن را كه خواهد به نبوّت و رسالت خويش، اللَّه سزا و شايسته ميكند دين اسلام را آن را كه خواهد، اين بآن كند تا اهل كتاب بدانند كه ايشان بر هيچ چيز پادشاه نيستند.

از فضل خداوند چنانك گفت جلّ جلاله‏ لِئَلَّا يَعْلَمَ أَهْلُ الْكِتابِ أَلَّا يَقْدِرُونَ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ أَنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ- و پادشاهى نيكو بيد خداوند است آن را دهد كه خود خواهد. جاى ديگر گفت‏ قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ. و قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- «انّما مثلنا و مثل الّذين اوتوا الكتاب من قبلنا مثل رجل استأجر اجراء فقال- من يعمل لى الى آخر النهار على قيراط قيراط فعمل قوم ثم تركوا العمل نصف النهار، ثم قال- من يعمل لى من نصف النهار الى آخر النهار على قيراط قيراط، فعمل قوم الى العصر على قيراط قيراط ثم تركوا العمل، ثم قال من يعمل لى الى الليل على قيراطين قيراطين، فقال الطائفتان الاوّليان ما لنا اكثرعملا و اقل اجرا؟ فقال- هل نقصتكم من حقكم شيئا؟ قالوا لا- قال ذلك فضلى اوتيه من اشاء».

و مما يدلّ على سعة رحمة اللَّه و فضله ما روى‏ انّ عائشة قالت- فقدت النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ذات ليلة فاتبعته، فاذا هو فى مشربة يصلّى فرأيت على رأسه انوارا ثلاثة، فلمّا قضى صلوته قال مهيم يعنى ما الخبر؟ من هذه؟ قلت- أنا عائشة يا رسول اللَّه- قال- رأيت الانوار الثلاثة؟ قلت نعم يا رسول اللَّه، فقال، انّ آتيا أتانى من ربّى فبشّرنى انّ اللَّه عزّ و جل يدخل من امّتى مكان كل واحد سبعين الفا بغير حساب و لا عذاب. ثم آتانى فى النّور الثّاني آت من ربّى فبشّرنى انّ اللَّه يدخل من امّتى مكان كلّ واحد من السّبعين الفا بعير حساب لا عذاب ثمّ اتانى فى النّور الثالث آت من ربّى فبشّرنى انّ اللَّه عز و جل يدخل من امّتى مكان كل واحد من السبعين الفا للمضاعفة سبعين الفا بغير حساب و لا عذاب، فقلت يا رسول اللَّه لا تبلغ هذا امتك، قال يكلّمون لكم من الاعراب من لا يصوم و لا يصلى- و روى انه قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- اول ما خط اللَّه فى الكتاب الاول- انا اللَّه لا اله الا انا سبقت رحمتى غضبى، فمن شهد ان لا اله الا اللَّه و انّ محمدا عبده و رسوله فله الجنة.

ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ الآية- سبب نزول اين آيت آن بود كه جهودان و مشركان اعتراض كردند و عيب گفتند و طعن زدند در نسخ قرآن، گفتند اگر فرمان پيشين حق بود و پسنديده پس نسخ چرا بود و اگر باطل بود و ناپسنديده آن روز خلق را بر آن داشتن چه معنى داشت؟ اين سخن نيست مگر فرا ساخته محمد، و كارى كه از بر خويشتن نهاده بر مراد و برگ خويش روزاروز، چون كافران اين سخن گفتند رب العالمين آيت فرستاد كه- ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ. جاى ديگر ازين گشاده‏تر گفت‏ وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ‏- هر گه كه بدل فرستيم آيتى از قرآن بجايگه آيتى كه منسوخ كنيم دشمنان گويند- إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ اين تغيير و تبديل در سخن از آنست كه خود مى‏نهى و دروغى است كه خود ميسازى، روز بفرمايى و زان پس از گفته خويش بازآيى، اين بر مراد و هواء خويش مى‏ نهى.

رب العالمين گفت- بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏- نه چنانست كه ميگويند بيشتر ايشان نادانند، اين نسخ ما مى‏فرمائيم و هر چه منسوخ كنيم از آن كنيم تا ديگرى به از آن آريم، يا بارى هم چنان بسزاى هنگام يا بسزاى جاى يا بسزاى مرد. مذهب اهل حق آنست كه نسخ در قرآن و در سنت هر دو روان است و روا كه قرآن به قرآن منسوخ گردد و همچنين قرآن بسنّت و سنّت بسنّت منسوخ گردد، و سنت به قرآن، اين همه حق است و شرع بدان آمده، و جهودان با مسلمانان خلاف كردند گفتند- نسخ نه رواست، كه نسخ آنست كه پوشيده بداند و نادانسته دريابد، و آنچه دانست و از پيش فاحكم كرد بر دارد، تا آنچه بهتر است و اكنون دريافته و دانسته بجاى آن نهد، و اين بر آفريدگار روا نيست. جواب اهل حق آنست كه بر آفريدگار هيچيز پوشيده نيست و هرگز نبود، و چون پوشيده شود و همه آفريده اوست! و چون نداند و همه صنع اوست! أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ پس معنى- نسخ- آنست كه رب العالمين فرمان ميدهد بنده را، و خود داند كه آن فرمان و آن حكم پس از روزگارى از بنده بردارد، هر چند كه بنده نداند، و آن را بدلى نهد كه مصلحت بنده در آن بود، و استقامت كار وى در آن بسته، پس آن كند كه خود دانست كه چنان كند، و باشد كه از تخفيف بتشديد برد، و باشد كه از تشديد بتخفيف، چنانك لايق حال بنده بود و سزاى وقت.

و در عهد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مسلمانان را حاجت بنسخ قرآن از آن وجه بود كه ايام ايشان مختلف بود، از حال بحال ميگشت، يكى حكم بسزاى وقت بود و بار ديگر بسزاى وقتى ديگر، آن را ميگردانيد بسزاى وقتها و لايق حالها. و بدانك نسخ- در قرآن از سه گونه است:- يكى آنك هم خط منسوخ است و هم حكم، دوم آنك خط منسوخ است و حكم نه، سوم آنك حكم منسوخ است و خط نه. اما آنك خط و حكم هر دو منسوخ است آنست كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت- دوش سورتى از قرآن ميخواندم چند آيت از آن بر من فراموش كردند، بدانستم كه آن را برگرفتند از زمين، و كذلك‏

روى عن انس بن مالك- قال: كنا نقرأ على عهد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سورة فعدلها بسورة التوبة، ما احفظ منها غير آية واحدة و هى- «لو انّ لابن آدم واديين من ذهب لابتغى اليهما ثالثا، و لو انّ له ثالثا لابتغى اليه رابعا، و لا يملأ جوف ابن آدم الّا التراب و يتوب اللَّه على من‏ تاب.»و كذلك‏

روى‏ عن ابن مسعود قال- اقر انى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آية فحفظتها و و اثبتها فى مصحفى، فلما كان الليل رجعت الى حفظى فلم اجد منها شيئا، و عدوت على مصحفى فاذا الورقة بيضاء، فاخبرت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بذلك، فقال لى- يا ابن مسعود تلك رفعت البارحة.»

اما آنچه از قرآن خط آن برگرفتند و حكم آن برنگرفتند آنست كه اول ميخواندند در رجم زانى محصن كه- «الشيخ و الشيخة اذا زنيا فارجموهما البته نكالا من اللَّه و اللَّه عزيز حكيم» معنى آنست كه- مرد زن ‏دار و زن شودار چون زنا كنند ايشان را بسنگ بكشيد- ناچار بازداشت ديگران را از زنا كردن، اين از نزديك خداوندست و اللَّه داناست و توانا. اين آيت از مصاحف و از زبان خوانندگان برگرفت حكم آن از امت بر نگرفت.

اما وجه سوم از وجوه- نسخ- آنست كه حكم برگرفت ببدلى كه نهاد، و آيت آن حكم بر نگرفت. چنانك آيت عدّت زن شوى مرده يك سال تمام از مصحف بر نگرفت كه گفته بود «متاعا الى الحول» و حكم آن برگرفت ببدل فرمان بعدّت چهار ماه و ده روز- أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً و ازين نسخ، در قرآن فراوانست. چنانك رسيم بآن شرح دهيم ان شاء اللَّه.

ما ننسخ من آية و ما ننسها- هر دو خواننده‏ اند، قراءة عامه «ما ننسخ» بفتح نون و سين است، و قراءة شامى- ما ننسخ- بضم نون و كسر سين، و بر قراءة شامى- انساخ- را دو معنى است يكى بر ضد معنى نسخ و يكى موافق معنى نسخ.

اما آنچه بر ضد آنست ميگويد، هر چه ترا نسخت دهيم از آيتى از قرآن، و بتو فرستيم و ترا دهيم. و آنچه موافق معنى نسخ است ميگويد- در منسوخات آريم و آن را بگردانيم و بدل نهيم. همچنين‏ أَوْ نُنْسِها او «ننسأها» هر دو خوانده‏اند- بفتح نون و همز، قراءت مكّى و ابو عمرو است و بضم نون و كسر سين قراءت باقى. و معنى هر دو بحقيقت يكسان است- ننسها معنى آنست كه فراموش كنيم، و ننساها معنى آنست كه با پس بريم، و آن باز پس بردن از حفظ است، پس هر دو يكى است در حقيقت‏ و در آيت تقديم و تأخير است، تقديره ما ننسخ من آية نأت بخير منها او مثلها ميگويد هر چه منسوخ كنيم از آيتى و برگيريم بجاى آن ديگرى آريم از آن بهتر يعنى از آن سهلتر و آسانتر و مزد آن بيشتر، چنانك عدّت زن شوى مرده از يك سال با چهار ماه و ده روز آورد. يكى را از غازيان در جنگ دشمن با ده كس مصابرت فرمود پس تخفيف كرد با دو كس مصابرت فرمود، «أَوْ مِثْلِها» يا ديگرى آريم هم چنان در مصلحت و منفعت و مثوبت، چنانك تحويل قبله با كعبه و مانند آن، آن گه گفت‏ أَوْ نُنْسِها- يا خود فروگذاريم و آن را بدل ننهيم يعنى- نأمر المسلمين بتركها من غير آية تنزل ناسخة لها.

أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ- نميدانى آدمى كه خداوند عز و جل بر همه چيز از آوردن و بردن و امر و نهى و محو و اثبات و تبديل و تغيير قادر است و توانا بر كمال.

أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏- نميدانى كه پادشاهى آسمان و زمين او راست، پس هر چه خواهد تواند، و حكمى كه خواهد راند، و تغيير و تبديل و نسخ آيات و احكام چنانك خواهد كند، و كس را بروى اعتراض نه.

وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ- و فرمود از خداوند عز و جل شما را هيچ خداوندى نه و يارى نه، و انما جمع بينهما لانه قد يكون وليّا و لا نصرة معه لضعفه، و قد يكون نصيرا و لا ولاية له من نسب. جايى ديگر گفت‏ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَلِيًّا، وَ كَفى‏ بِاللَّهِ نَصِيراً- اللَّه بنده را بخداوندى و يارى بس است، و بكار سازى و كار را نى بسنده، هر كه ضعيف‏تر نظر حق بوى تمامتر، و نواخت حق او را بيشتر، يحكى ان اللَّه تعالى اوحى الى يعقوب ع و قال له «تدرى لم فرقت بينك و بين يوسف كذا سنة؟ لانك اشتريت جارية لها ولد ففرّقت بينهما بالبيع، فما لم يصل ولدها اليها لم اوصل اليك يوسف» بين بهذا ان تلك المملوكة مع عجزها و ضعفها نظر لها الحق‏ سبحانه، و ان كان الحكم على نبيّ من الانبياء و لهذا قيل- احذروا من لا ناصر له غير اللَّه‏ أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ‏ الآية- يا ميخواهيد كه سؤال تعنت كنيد از رسول من، چنانك جهودان از موسى سؤال ميكردند به تعنت، و ذلك فى قوله تعالى‏ يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ و آن آن بود كه جهودان از مصطفى ع خواستند كه ما را كتابى آر بزبان عبرانى چنانك عرب را كتابى آوردى بزبان عربى رب العالمين جواب داد فَقَدْ سَأَلُوا مُوسى‏ أَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ‏- يا محمد از موسى هم خواستند و مه ازين خواستند كه گفتند- أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً و قيل- انّها نزلت فى عبد اللَّه بن امية المخزومى و رهط من قريش قالوا- يا محمد اجعل لنا الصفا ذهبا و وسع لنا ارض مكة و فجر الانهار خلالها تفجيرا نؤمن بك.

فانزل اللَّه تعالى.أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ‏- الآية آن گه گفت‏ وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ‏- جهودان را ميگويد هر كه كفر بدل ايمان گيرد و خود پسندد، وى گمراه است. يعنى هر كه اقتراح كند بر پيغامبر و سؤال تعنّت كند پس از آنك دلائل نبوت وى آشكارا شد كافر است، هر رشته خويش گم كرده و از راه راستى بيفتاده.

وَدَّ كَثِيرٌ … الآية اين آيت در شأن قومى جهودان آمد فنحاص بن عازورا و زيد بن قيس كه حذيفة يمان و عمار. ياسر را گفتند پس از وقعه احد- الم تريا الى ما اصابكم، لو كنتم على الحق ما هزمتم فارجعوا الى ديننا فهو خير لكم و افضل و نحن اهدى منكم سبيلا- گفتند ميبينيد كه چه رسيد شما را درين وقعه احد و چگونه شما را بهزيمت كرديم و شكستيم اگر دين شما حق بودى بر شما اين احوال نرفتى، پس بارى بدين ما باز گرديد كه شما را اين بهتر است و سزاتر، عمار ايشان را جواب داد كه شكستن پيمان چون بينيد شما را در دين خويش، گفتند عذرى سخت و كارى مشكل‏ عمار گفت پس من با محمد عهد بسته‏ ام كه از دين وى بر نگردم تا زنده ام، ايشان گفتند- امّا هذا فقد صبأ اين عمار صابى گشت كه دين پدران و كيش اسلاف خود بگذاشت و ديگرى اختيار كرد، از وى چيزى نگشايد، تو كه حذيفه‏اى چه مى‏گويى؟

حذيفه گفت «امّا انا قد رضيت باللّه ربا و بمحمد نبيّا و بالاسلام دينا و بالقرآن اماما و بالكعبة قبله و بالمؤمنين اخوانا» جهودان چون از ايشان اين شنيدند نوميد شدند گفتند- و اله موسى لقد اشرب قلبهما حب محمد بخداى موسى كه دوستى محمد نهمار در دل ايشانست. پس حذيفه و عمار پيش مصطفى باز آمدند و آنچه رفت باز گفتند، مصطفى گفت:- اصبتما الخير و افلحتما- پيروز آمديد و بنيكى رسيديد آن گه رب العالمين در شأن ايشان آيت فرستاد: وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏- الآية … آرزوى جهودان و خواست ايشان آنست كه شما را از ايمان باز گردانندى و بكفر باز برندى، اين از آنست كه بشما حسد مى‏برند- حسدى كه ايشان را بدان نفرمودند بل كه از دل خويش و نهاد و طبع خويش بر آوردند. گفته‏اند كه تا در دل بود حسد- است چون آشكارا شد- بغى- است. و مصطفى ع گفت-«اذ حسدتم فلا تبغوا»

وقال: «الحسد من الشيطان و انّه ليس بضار عبدا ما لم يعده بلسانه و لا بيده فمن وجد شيئا من ذلك فليغمّه»

وروى انه قال ع: «ثلث لا ينجو منهنّ احد- الظن و الحسد و الطّيرة» قيل يا رسول اللَّه «و هل ينجى منهنّ شى‏ء؟» قال «نعم، اذا حسدت فلا تبغ و اذا ظننت فلا تحقق و اذا تطيرت فامض و لا ترجع».

و قال عطية بن قيس: لمّا ولد عيسى ع أتى ابليس رئيس شياطينه من المشرق فقال اتيتك و لم يبق فى ناجيتى الليلة صنم الامال، ثم اتيه رئيس شياطينه من المغرب فقال له مثل ذلك، فامرهم ان يخرجوا و يلتمسوا فى الهواء و الاودية فانصرفوا اليه، فقالوا ما حسدنا شيئا فخرج، فاذا الملائكة قد حفّت بالمحراب الى السّماء فانصرف الى شياطينه فقال انّ الأمر قد وقع فى الارض و انّ عيسى قد ولد و قد بدا- اى عيسى- اللَّه فى عباده ان يعبد و لكن انطلقوا فافشوا بين النّاس البغى و الحسد فانهما عدل الشرك.

فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا- اين از منسوخات قرآن است، اخوات و نظائر اين درقرآن فراوانند در عفو و صبر و صفح و ارتقاب و تربض، آيت سيف آن همه را منسوخ كرد- حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ‏- مى‏فرو گذاريد تا اللَّه فرمان خويش آرد، و فرمان آن بود كه گفت عز و جل‏ قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ الآية- و گفته ‏اند كه امر اينجا حكم است بعضى را حكم كرد باسلام و بعضى را بسبى و جزية، و قيل اراد به القيمة فيجازيهم باعمالهم‏ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ- رب العالمين جل جلاله در قرآن ذكر نماز گران مؤمنان فراوان كرد، وانگه نماز ايشان بلفظ- اقامت- مخصوص كرد، چنانك گفت: أَقِمِ- الصَّلاةَ، و أَقِيمُوا الصَّلاةَ و يُقِيمُونَ الصَّلاةَ، و الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ مگر آنجا كه ذكر منافقان كرد گفت- فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ‏ لفظ اقامت از آن باز گرفت تا تنبيهى باشد مؤمنانرا، كه ثواب در معنى اقامت است نه در مجرّد صورت نماز. بزرگان دين از اينجا گفته‏اند كه نمازكنان فراوانند اما مقيمان نماز اندك‏اند. و هم ازين باب است كه عمر خطاب گفت- «الحاجّ قليل و الركب كثير» و معنى- اقامت- در نماز روى دل خويش فرا حق كردن است، و همگى خويش در نماز دادن، و شرط راز دارى بجاى آوردن، و از انديشه‏ها و فكرتها بر آسودن، و اليه الاشارة

بقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- «من صلّى ركعتين مقبلا على اللَّه خرج من ذنوبه كيوم ولدته امّة»

اين اقبال دل كه درين خبر بيان كرد همان اقامت است كه در قرآن جايها فراوان گفت، وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ- اما بزبان تفسير معنى- اقامت- نماز بپاى داشتن است بوقت اول چنانك اختيار شافعى مطلبى است. و در خبرست كه مصطفى ع در سفرى بود و نماز بامداد را بطهارت بيرون شد، ديرتر باز آمد، ياران انتظار نكردند، عبد الرحمن بن عوف را فرا پيش كردند، پس از يك ركعت در رسيد ياران همه متفكر شدند تا خود مصطفى ع چه گويد، مصطفى ع چون آن ركعت فائت باز آورد گفت-«احسنتم هكذا فافعلوا»

قوله: وَ آتُوا الزَّكاةَ- ميگويد زكاة از مال خويش بيرون كنيد و مستحقان زكاة باز جوييد و بايشان دهيد و ايشان هفت صنف‏اند چنانك در آن آيت گفت: إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ … الى آخر الآية. و شرح آن بجاى خويش گفته شود ان شاء اللَّه. و كسى كه زكاة ندهد مال وى بر شرف هلاك بود، و كار وى بر خطر. مصطفى ع گفت‏

«ما من عبد له مال لا يؤدّى زكاته الّا صفح له يوم القيمة صفائح يحمى عليه فى نار جهنم فيكوى بها جنبه و ظهره كلّما ردّت اعيدت له حتى يقضى اللَّه عز و جل بين عباده فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة مما تعدّون، ثم يرى سبيله امّا الى جنة و امّا الى نار و ما من صاحب ابل لا يؤدّى زكاتها الّا يجاء بها يوم القيمة بابله كاحسن ما كانت عليه، ثم- يبطح له بقاع قرقر كلّما مرّت اخريها ردّت عليه اولاها. حتى يقضى اللَّه بين عباده فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة مما تعدّون، ثم يرى سبيله امّا الى الجنّة امّا الى النار. و ما من صاحب غنم لا يؤدّى زكاتها الا يجاء به يوم القيمة فغنمه كآثر ما كانت، فتنطح له بقاع قرقر فتطؤه باخفافها و تنطحه بقرونها ليس فيها غضباء و لا جدعاء كلّما مضت عليه اخريها ردت عليه اوليها، حتى يقضى اللَّه بين عباده فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة مما تعدّون، ثم يرى سبيله امّا الى الجنّة امّا الى النّار»

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «ما تلف مال فى البر و البحر الا بمنع الزكاة، فاحرزوا اموالكم بالزكاة، و داووا مرضاكم بالصّدقة، و ادفعوا عنكم طوارق البلاء بالدعاء، فانّ الدعاء يردّ البلاء ما نزل و لم ينزل، فما نزل يكشفه، و ما لم ينزل يحبسه‏»

وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ الآية …- خير اينجا نامى است مال را، يعنى چيزى كه نفقه كنيد و بصدقه دهيد از مال ثواب آن فردا بنزديك اللَّه بيابيد،

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «ما تصدّق احد بصدقة الّا اخذها الرحمن بيده فيربيها كما يربّى احدكم فلوه و فصيله فتربوا فى كفّ الرحمن حتى تكون اعظم من الجبل»

وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ‏ همچنانست كه جاى ديگر گفت‏ يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً- و در خبر است كه چون بنده از دنيا بيرون شود مردمان گويند- ما خلّف؟ چه واپس گذاشت؟ فريشتگان گويندما قدم؟ چه فرا پيش داشت؟ و امير المؤمنين على ع بگورستان بيرون شد گفت-

«السلام عليكم يا اهل القبور- اموالكم قسمت و دوركم سكنت و نساءكم نكحت فهذا خبر ما عندنا، فكيف خبر ما عندكم، فهتف هاتف «و عليكم السلام ما اكلنا ربحناه و ما قدّمنا وجدناه و ما خلّفنا خسرناه».

وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً- يعنى يهودا فحذفت الياء- الزائدة. و قيل هو جمع- هائد- كحائل و حول. جهودان گفتند در بهشت نرود مگر جهودان و چون دين جهودى دينى نيست، و ترسايان گفتند چون ترسايى دينى نيست و در بهشت نرود مگر ترسايان، رب العالمين گفت‏ تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ‏- اى اكاذيبهم، آنست دروغهاى ساخته ايشان. و قراءة ابو جعفر تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ‏ بتخفيف است يعنى آن آرزوهاى ايشان آنست.

قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‏- رسول من- گوى بياريد حجت خويش و باز نمائيد اگر آنچه مى‏گوييد راست مى‏گوييد.

 

النّوبة الثالثة

– قوله تعالى:- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا … الآية …. هم نداست و هم گواهى، آنچه نداست نشان آشنايى، و گواهى آنست كه ايمان بنده عطائى. ميگويد جلّ جلاله و تقدست اسماؤه و تعالت صفاته و توالت آلاؤه و نعماؤه و عظم كبرياؤه و علا شأنه و عزّ سلطانه، اى شما كه مؤمنانيد و گرويدگانيد، حق پذيرفتيد و رسالت كه شنيديد بشناختيد، بنشان كه ديديد باسزا آمديد و از ناسزا ببريديد، گردن نهاديد و واسطه پسنديديد، دنيا گذاشتيد و بعقبى باز گرديديد، و از عقبى در مولى گريختيد.

آرى هر كس را ميخواند تا خود كرا راه نمايد، و ايشان را كه راه نمايد تا خود كرا در روش آرد و بمقصد رساند، و ايشان را كه بمقصد رساند تا خود كرا قبول كند و بنوازد!

عالمى در باديه مهر تو سر گردان شدند تا كه يابد بر در كعبه قبولت پر و بال‏

آن گه فرمان داد كه:

لا تَقُولُوا راعِنا- الاية- عين حكم است و بار تكليف، رب العزّة چون خواست‏ كه مؤمنانرا تكليف كند بحكمى از احكام شرع، و رنج و كلفت آن بريشان نهد، نخست ايشان را بنداء كرامت بنواخت، و بايمان ايشان گواهى داد گفت‏ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آن گه حكم و فرمان در آن پيوست، تا بنده بشاهد آن نواخت اين بار تكليف بر وى آسان شود، همين است سنت خداوند جل جلاله، هر جا كه بار تكليف بر نهد راه تخفيف فرا پيش وى نهد، كه راه دشخوار و بار گران بهم نپسندد، نه بينى؟ آنجا كه بتقوى فرمود استطاعت در آن پيوست گفت‏ فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ‏، و بمجاهده فرمود اجتبا در آن بست گفت‏ وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ‏ و امثال اين در قرآن فراوان است، و بر لطف اللَّه دليل و برهانست.

ثم قال تعالى- وَ اسْمَعُوا فرمان داد آن گه گفت بنيوشيد و بجان و دل قبول كنيد و بچشم تعظيم و صفاى دل در آن نگريد، تا حقيقت سماع و طعم وجود بجان شما برسد، آن كافران و بيگانگان ديدهاى شوخ وا كرده بودند، و دلها تاريك، لا جرم طنطنه حروف بسمع ايشان مى‏رسيد اما حقيقت سماع و لذت وجود هرگز بجان ايشان نرسيد. ميگويد عزّ جلاله‏ أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ‏ جاى ديگر گفت- وَ نَطْبَعُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ‏ وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ‏ در ذوق حقيقت شنيدن ديگرست و سماع ديگر، بو جهل ميشنيد اما سماع ابو بكر را افتاد. بو جهل و امثال وى را گفت‏ وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً بو بكر و اتباع وى را گفت‏ وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ …. الآية …

آن گه سر انجام هر دو فرقت درين هر دو آيت بيان كرد و كافران را گفت:- وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ‏- دوستان و مؤمنان را گفت‏ وَ اللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ‏ قوله: ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ- يقول بطريق الاشارة- ما نرقّيك عن محلّ العبودية الّا احللناك بساحات الحرّيّة، و ما رفعناك عنك شيئا من صفات البشرية الّا اقمناك بشاهد من شواهد الالوهيّة. از روى اشارت ميگويد- اى مهتر خافقين، و اى رسول‏ ثقلين، اى خلاصه تقدير، و اى بدر منير، اى كل كمال، و اى قبله اقبال، اى مايه افضال و اى نمود نمودگار لطف و جلال، اى شاخ وصل تو نازان و كوكب عزّ تو هميشه رخشان، اى دولت تو از ميغ هستى اطلاع بر گرفته و بشواهد ربوبيّت و تأييد آلهيّت مخصوص شده، تا لحظه فلحظه كار دولت تو در ترقى است، و آنچه ديگران را تاج است ترا نعلين‏

نعلى كه بينداخت همى مركبت از پاى‏ تاج سر سلطان شد و تا باد چنين باد

اى مهتر، آن مقامات كه ترا ازان ترقى ميدهيم هر چند كه حسنات همه اوليا و اصفياست سيئات تو است، چندانك و از آن بمانى، چون بر گذرى از آن استغفار مى‏كن، مصطفى ع گفت- روزى هفتاد بار از آن استغفار مى‏كنم- انه ليغان على قلبى فاستغفر اللَّه فى اليوم سبعين مرّة. قال الصديق- ليتنى شهدت ما استغفر منه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم.

و قيل فى قوله تعالى: ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ … الآية- اى ما نقل العبد من حال الّا اتى ما هى فوقها و اعلى منها، فلا ننسخ من آثار العبادة شيئا الّا ابدلنا منها اشياء من انوار العبودية، شيئا الا اقمنا مكانها اشياء من اقمار الحرمة و هلم جرّا، تنقله من الادنى الى الاعلى، حتى يقع فى جذبة من جذبات الحق، و جذبة من الحق توازى عمل الثقلين.

هر كه مرفوع درگاه ربوبيت است و مقبول شواهد الهيت، احديت بنعت محبت او را در قباب عزّت بپروراند، او را از آن حال بحال ميگرداند، و اين مقام بآن مقام مى‏رساند تا در جذبه حق افتد و از آن پس كه رونده باشد ربوده گردد، آن گه هر چه در همه عمر خويش در حال روش رفته بود او را در حال كشتن باول قدم از آن در گذرانند كه- جذبة من الحق نوازى عمل الثقلين. آرى چنانك خود بكس نماند كشش او بروش خلق هم نماند. ارباب روش را گويند امر و نهى نگه داريد، و امر و نهى را گويند كه ارباب كشش را نگه داريد، كه ايشان آنند كه نسب آدم در عالم حقايق بايشان زنده است، و منهج صدق بثبات قدم ايشان معمور، در عالم حقايق ايشان را نزّاع القبائل خوانند، چنانك بلال از حبش و صهيب از روم و سلمان از پارس و اويس از قرن نيكو گفت آن جوانمرد كه گفت:

ازين مشتى رياست جوى رعنا هيچ نگشايد مسلمانى ز سلمان جوى و درد دين ز بو دردا

قدر شريعت مصطفى ايشان دانستند، و حق سنّت او ايشان شناختند، صفاء سرّ اين چنين صديقان بر هر خارى كه تابد عبهر دين شود، اگر بر مطيع تابد مقبول گردد و اگر بر عاصى تابد مغفور گردد، اگر بر فاسق تابد صاحب ولايت شود.

چنانك در حكايت بيارند از حاتم اصمّ و شقيق بلخى كه هر دو بسفرى بيرون شدند پيرى فاسق مطرب بهام راهى ايشان افتاد، و در عموم اوقات آلات فساد و ساز فسق بكار ميداشت، و حاتم هر وقتى منتظر آن ميبود كه شقيق وى را منع كند و زجرى نمايد، نميكرد تا آن سفر بآخر رسيد. در وقت مفارقت آن پير فاسق ايشان را گفت چه مردمانى باشيد شما كه از شما گران‏تر مردمان نديدم! نه يك بار سماع كرديد نه دستى و از ديد؟

حاتم گفت معذور دار كه من حاتمم و او شقيق. آن پير چون نام ايشان شنيد بپاى ايشان در افتاد و توبه كرد و بشاگردى ايشان برخاست تا از جمله اولياء گشت، پس شقيق حاتم را گفت- «رأيت صبر الرجال و صدت صيد الرجال».

وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ … الآية …- من خسرت صفقته ودّ أن لم تربح لاحد تجارته، خرمن سوخته خواهد هر كس را خرمن سوخته، جهودان كه در وهده مذلت و مهانت افتاده‏اند و غبار نوميدى بر چهره تاريك ايشان نشسته مى‏دوست دارند مسلمانان را بساز خود ديدن، و از عزّ اسلام بمذلت جهودى افتادن، لكن تا بر منبر ازل خطبه سعادت و پيروزى خود بنام كه كردند؟ جهودان اين ميخواهند و رب العالمين ميگويد- خواست خواست ماست نه خواست جهودان، و مراد مراد ماست نه مراد ايشان! و ربّك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة، فمن اين للطّينة الاختيار و الحقّ مستحقة بنعت العز و الجلال، و ما للمختار و الاختيار، و ما للمملوك و الملك و ما للعبيد و التصدّر فى دست الملوك. قال اللَّه تعالى‏ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ- حسين بن على را عليهما السلام گفتند بو ذر ميگويد من درويشى بر توانگرى اختيار كرده‏ام، بيمارى بر تندرستى بر گزيده‏ام.

حسين ع گفت رحمت خدا بر بو ذر باد او را چه جاى اختيار است؟ و بنده را خود با اختيارچه كار است؟ پيروز آن كس است كه اختيار و مراد خود فداى اختيار و مراد حق كند.

موسى را گفتند- يا موسى خواهى كه همه آن بود كه مراد تو بود؟ مراد خود فداى مراد ازلى ما كن، و ارادت خود در باقى كن، تو بنده و بنده را اختيار و مراد نيست، كه بحكم مراد خود بودن بترك بندگى گفتند است. برادران يوسف بحكم مراد خود بودند مراد ايشان ذلّ يوسف بود و عزّ خويش، چون نيك نگه كردند ذل خود ديدند و عزّ يوسف، نه پنداشتند كه چون از پدر جدا گشتند او را خوار گردانيدند، بسى برنيامد كه خود را ديدند زير تخت وى صف بركشيده و كمر خدمت بر ميان بسته چاكروار و غريب وار ميگفتند- يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ- و روى فى بعض الاخبار:- عبدى تريد و اريد، و لا يكون الا ما اريد، فان رضيت بما اريد كفيتك ما تريد و ان لم ترض بما اريد اتعبتك فيما تريد، ثمّ لا يكون الّا ما اريد.

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=