كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الحجر آیه 1-20
15- سورة الحجر- مكية
1- النوبة الاولى
(15/ 20- 1)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.
«الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ» اين حرفها آيتها نامه است،
«وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ (1)» و قرآنى پيدا كننده، باز نماينده.
الجزء الرابع عشر
«رُبَما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا» اى بسا هنگاما كه دوست بود و آرزو بود ناگرويدگان را،
«لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ (2)» اگر [در دار دنيا] مسلمان بودندى [گوينده لا اله الّا اللَّه].
«ذَرْهُمْ» گذار ايشان را،
«يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا» تا مى خورند و كام مى رانند،
«وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ» و دراز ديدن عمر ايشان را مشغول مي دارد،
«فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (3)» تا آن گه كه آگاه شوند.
«وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ» هرگز هلاك نكرديم شهرى را،
«إِلَّا وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ (4)» مگر آن را تقديرى بود و حكمى از ما و نبشته اى [و اندازهاى كه مهلت چند و هلاك كى] ما را معلوم و هنگام آن دانسته.
«ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ» پيشى نكند هيچ گروهى،
«أَجَلَها» بر هنگام مرگ خويش،
«وَ ما يَسْتَأْخِرُونَ (5)» و نه با پس ماند از آن هنگام.
«وَ قالُوا» كافران گفتند،
«يا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ» اى آن كس كه پيغام و ياد بر وى فرو فرستادند،
«إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ (6)» تو ديوانهاى.
«لَوْ ما تَأْتِينا بِالْمَلائِكَةِ» چرا فريشتگان نياوردى بما با خود،
«إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (7)» اگر از راست گويانى.
«ما نُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ» فرو نفرستيم بر ايشان فريشتگان،
«إِلَّا بِالْحَقِّ» مگر بمرگ ايشان،
«وَ ما كانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ (8)» و آن گه كه فريشته آيد ايشان را درنگ ندهد.
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ» ما فرو فرستاديم اين ياد و پيغام،
«وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (9)» و ما خود نگه دارانيم.
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ» و فرستاديم پيش از تو رسالتها،
«فِي شِيَعِ الْأَوَّلِينَ (10)» در گروهان پيشينيان.
«وَ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ» و نيامد بايشان هيچ پيغامبر،
«إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (11)» مگر افسوس مىكردند برو.
«كَذلِكَ نَسْلُكُهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ (12). لا يُؤْمِنُونَ بِهِ» چنان نهاديم و نموديم در دلهاى بدان
كه تا بنگروند بخدا و رسول و قرآن [و تا افسوس كنند بر پيغام و پيغامبران]،
«وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ (13)» و گذشت درين جهان سنّت پيشينيان [در تكذيب پيغامبران و آنچ بايشان رسيد از مثلات و عقوبات].
«وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ» و اگر باز گشائيم بر ايشان درى از آسمان،
«فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ (14)» و ايشان در ايستند در ان در و مى برشوند.
«لَقالُوا إِنَّما سُكِّرَتْ أَبْصارُنا» گويند چشمهاى ما بپوشيدهاند و بر بستهاند و كژ نمودهاند،
«بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ (15)» بلكه ما گروهىايم چشم به جادويى بر بسته.
«وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً» و آفريديم و كرديم در آسمان برجها،
«وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ (16)» و بر آراستيم آن را نگرندگان شب را.
«وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ (17)» و نگه داشتيم آن را از هر ديوى نفريدهاى.
«إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ» مگر كسى از ايشان كه سخن دزديده نيوشد،
«فَأَتْبَعَهُ» در پى او نشيند [و او را جويد]، «شِهابٌ مُبِينٌ (18)» شاخى آتش آشكارا.
«وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها» و زمين را پهن باز كرديم،
«وَ أَلْقَيْنا فِيها رَواسِيَ» و در آن كوهها در افكنديم،
«وَ أَنْبَتْنا فِيها» و برويانيديم در آن،
«مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ (19)» از هر چيزى سختنى.
«وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ» و شما را در آن زيستن را جاى ساختيم و چيز،
«وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِينَ (20)» [هم شما را و هم همه را روزى خواران] كه شما ايشان را روزى دهان نيستيد.
النوبة الثانية
سورة الحجر مكّى است، نود و نه آيتست و ششصد و پنجاه و چهار كلمت و دو هزار و هفتصد و شصت حرف و در اين سوره نه ناسخ است نه منسوخ مگر دو نيمه آيت: «فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ»، و ديگر «وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ». اين هر دو بآيه قتال منسوخست. وعن ابىّ بن كعب: قال قال رسول اللَّه (ص) من قرأ سورة الحجر كان له من الاجر عشر حسنات بعدد المهاجرين و الانصار و المستهزئين بمحمّد (ص).
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ- الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ» اى هذه الحروف آيات الكتاب الذى هو قرآن مبين للاحكام.- مىگويد اين حروف آيات كتاب خداوند تبارك و تعالى است، كتاب قرآن كه پيدا كننده احكامست: «يبين الرشد من الغى و الهدى من الضلال» باين قول كتاب قرآنست و قرآن كتاب و عطفه عليه و هو هو لتضمّن القرآن معنى الجمع.
و قيل الكتاب للجنس و المراد به ما تقدّم القرآن من الكتب اى هذه الآيات آيات الكتب التي تقدمت القرآن يريد معنى هذه معناها، باين قول معنى آنست كه اين آيات آيات كتاب خداوند تعالى است، آن كتابها كه پيش از قرآن فرو آمده بپيغمبران، آن گه گفت: «وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ» اى و آيات قرآن مبين.- مىگويد آيات كتب پيشينه است و آيات قرآن مبين در معنى همه يكسان و همه كلام خداوند جهان.
«رُبَما يَوَدُّ» قرأ نافع و عاصم بتخفيف الباء و الباقون بتشديدها و هما لغتان فالتّخفيف لاهل الحجاز و التّشديد لقيس و تميم و بكر، «رب» حرف جرّ است هم مشدّد و هم مخفف و باسم نكرة مخصوصست، تقول: ربّ رجل جاءني، و رب رجل جاءني، چون- ما- كافه در آن شود آن گه بفعل ماضى مخصوص بود، تقول: ربّما جاءني زيد، و اگر مستقبل آيد از پس آن لا بد- كان- در آن مضمر بود چنانك درين آيتست: «رُبَما يَوَدُّ» يعنى ربّما كان يودّ الذين كفروا، و اگر كسى گويد اين اضمار چگونه است درست بود و- كان- چيزى را گويند كه گذشته و رفته بود و معلومست كه اين آرزوى كافران در مستقبل است نه در ماضى، جواب آنست كه هر چه ربّ العزّه جلّ جلاله وعده داد كه خواهد بود ماضى و مستقبل در آن يكسانست، نابوده هنوز چون بوده است و ناآمده چون آمده، كه وعده وى راستست و درست، بودنى و آمدنى، اگر كسى گويد ربّ و ربما در وضع لغت قلّت را گويند و كافران اين آرزو بسيار خواهند كرد بر دوام، پس استعمال ربما درين موضع چه معنى دارد؟
جواب آنست كه سياق اين سخن بر سبيل تهديدست نه بر سبيل تقليل، چنانك كسى فعلى بد كند تو او را گويى: ربّما ندمت على ما تفعله اى لعلّك ستندم على ما تفعل و انت لا تشك انّه يندم فخرج هذا مخرج التهديد و الوعيد.
امّا در بيان وقت آن كه كافران اين آرزو كنند، مفسران سه قول گفته اند:يكى آنست كه اين بوقت نزع گويند در حال معاينت كه فريشتگان عذاب را بينند چنانك ربّ العزّه گفت: «وَ لَوْ تَرى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ» الآية …
قول دوم آنست كه در قيامت گويند چون احوال و اهوال رستاخيز بينند و مسلمانان را بينند كه مى نوازند و ببهشت مى فرستند. قول سيم آنست كه اين در دوزخ گويند آن گه كه گناه كاران مسلمانان را و اصحاب كبائر را از اهل قبله بشفاعت پيغامبران و صالحان از دوزخ بيرون آرند و ببهشت فرستند، و فى ذلك ما روى ابو موسى عن النبى (ص) قال: «اذا كان يوم القيامة و اجتمع اهل النّار فى النّار و معهم من شاء اللَّه من اهل القبلة قال الكفّار لمن فى النّار من اهل القبلة، الستم مسلمين؟
قالوا بلى، قالوا فما اغنى عنكم اسلامكم و قد صرتم معنا فى النّار، قالوا كانت لنا ذنوب فاخذنا بها فيغضب اللَّه لهم بفضل رحمته فيأمر بكلّ من كان من اهل القبلة فيخرجون منها فحينئذ. «يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ»، و قرأ رسول اللَّه (ص) هذه الآية …
و عن ابن عباس قال: ما يزال اللَّه يدخل الجنّة و يرحم و يشفع حتّى يقول من كان من المسلمين فليدخل الجنّة فحينئذ: «يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ» اين آيت حجّتست بر معتزله در باب وعيد، گوئيم اگر مسلمان گنه كار بگناه خويش جاويد در دوزخ بود با كافران چنانك اعتقاد خبيث ايشانست بايستى كه كافران تمنّى اسلام مسلمانان نكردندى و بر فوات آن تحسر نخوردندى، بلكه بر فوت صلاح و پاكى از گناه تحسر خوردندى كه بر اعتقاد ايشان صلاح و پاكى از گناهست كه مرد را در بهشت آرد نه مجرّد اسلام و گر چنان بودى كه مىگويند ربّ العزّه گفتنى: ربما يودّ الذين كفروا لو كانوا صالحين، چون ربّ العزّه تمنّى ايشان در اسلام بست معلوم شد كه اسلام است كه مرد را در بهشت آرد و گر چه با آن گناه بود آن گناه او را از بهشت محروم نگرداند و جاويد او را در آتش بنگذارد.
«ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا» صيغت صيغت امرست و بمعنى وعيد است، يقال ذر فلانا و ذرنى و فلانا، هر دو كلمه وعيد است و قرآن بهر دو ناطق، پارسى گويان بتهديد گويند فلان را بمن بگذار.- يقول تعالى: ذر يا محمّد هؤلاء الكفّار يأخذوا حظوظهم من دنياهم، «وَ يَتَمَتَّعُوا» بلذّاتها، «وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ» يعنى و يشغلهم الامانى عن الايمان و التّكثير من الطاعات و التزوّد للمعاد، «فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ» مايصيرون اليه من عذاب اللَّه. هذا كقوله: «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ».
«وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ» اى من اهل قرية، و- القرى- فى القرآن الامصار، سمّيت قرية لانّها تقرى اهلها اى تجمعهم كما سمى الحىّ لانّه يحوى القبيلة. اين آيت جواب قريش است كه مىگفتند: «فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ- عَجِّلْ لَنا قِطَّنا» عذاب و هلاك بتعجيل مىخواستند، ربّ العزّه گفت: «ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ» اى اجل مقدور و وقت محدود لا نعذبهم و لا نهلكهم حتّى يبلغوه- ما هرگز اهل شهرى را هلاك نكرديم مگر كه هلاك ايشان را وقتى معيّن بود تا بآن وقت معيّن نرسند ايشان را هلاك نكنيم، چون آن وقت معيّن موقت در رسد در آن تقديم و تأخير نرود.
اينست كه گفت جلّ جلاله: «ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها» التّأنيث فى تسبق محمول على لفظ الامّة و الجمع فى «يَسْتَأْخِرُونَ» على معنى الامّة اى ما تتقدّم الوقت الذى وقت لها و لا يتأخرون عنه، هذا كقوله: «فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ». و قيل: «إِلَّا وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ» هو كتاب فيه اعمالهم و اعمارهم و آجالهم و هلاكهم، و معنى معلوم اى تعلم الملائكة ذلك الوقت. و قال الحسن: ما تسبق من امّة اجلها رسولها و كتابها فتعذّب قبله، و لا يستأخرون اى لا يستأخر القوم اذا كذبوا الرّسل.
«وَ قالُوا» يعنى قال مشركو مكّة لمحمّد (ص)، «يا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ» اى القرآن بزعمك و دعواك، «إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ» مصاب فى عقلك و رأيك مستور عليك وجه الصواب.- كافران اين سخن بر سبيل استهزاء مىگفتند كه ايشان را اعتقاد نبود كه كتاب آسمان بوى مىآيد و برسالت وى ايمان نداشتند گفتند يا محمّد تو ديوانهاى كه ما را از دين پدران بر مىگردانى و ميخواهى كه پس رو تو باشيم بى حجتى و برهانى، آن گه حجّت و برهان خواستند.
«لَوْ ما تَأْتِينا» لو ما حثّ و تحضيض بمعنى هلا اى هلا اتيتنا، «بِالْمَلائِكَةِ» نراهم شاهدين لك على صدق ما نقول، «إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ» و گفته اند- لو ما-و- لو لا- يكسانست، امّا لولا بيش است در قرآن كه عرب آن را بيش گويند- معنى آنست كه اى محمّد اگر راست مىگويى كه من پيغامبرم چرا با خود فريشتگان نياوردى تا بصدق تو ايشان گواهى دادندى و ما ترا پس روى كرديمى؟
ربّ العزّه بجواب ايشان گفت:«ما نُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ» بسه قراءت خواندهاند: «ما ننزل» بضمّ نون و كسر زا و تشديد، «الملائكة» بنصب قراءت حمزه و كسايى و حفص است، من قوله:«وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ».- «ما تنزل» بضمّ تا و فتح زا و تشديد، «الملائكة» برفع ابو بكر خواند تنها، من قوله: «وَ نُزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزِيلًا»، باقى «ما تنزل» بفتح تا و زا و تشديد خوانند، «الملائكة» برفع، من قوله: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ» اى تتنزل- معنى آنست كه فريشتگان آسمان فرو نيايند مگر بمرگ ايشان، «إِلَّا بِالْحَقِّ» حق اينجا مرگست از بهر آنك آن دادست از حق جلّ جلاله، جاى ديگر گفت: «وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ». و قيل «ما تنزل الملائكة الا بالحق» اى بالرّسالة او بالعذاب اى لو شاهد و هم ثمّ كفروا، «وَ ما كانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ» بالعذاب.
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ» ذكر اينجا قرآنست، ميگويد قرآن فرو فرستاديم، «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» و ما آن را گوشدار و نگه داريم، كس را نيست و نتواند نه ابليس و شياطين و نه آدميان كه در آن زيادت و نقصان آرند، همانست كه جاى ديگر گفت: «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ». معنى ديگر «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» فى قلب من اردنا به الخير، كسى كه بوى خير خواستهايم و راه صلاح و سداد نمودهايم اين قرآن در دل وى نگه مىداريم: «بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ»، و گفتهاند «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» اينها كناية از رسول خداست يعنى و انّا لمحمّد (ص) حافظون ممّن اراد به سوءا، يقول اللَّه تعالى: «وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ».
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فِي شِيَعِ الْأَوَّلِينَ» جمع شيعة و هى الامم و الفرق والطوائف و التوابع و الانصار، مشتقة من شاعه اى تبعه و اصله من الشّياع و هو الحطب الصّغار يوقد بها الكبار و الاوّلين من اضافة الشيء الى صفته. و قيل الاوّلين هم الاقدمون الذين سنوا الضلالة لمن بعدهم و من تبعهم شيعهم لاقتدائهم بهم.
«وَ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ» اين آيت تعزيت و تسليت مصطفى (ص) است- ميگويند پيش از تو رسولان فرستاديم بامّتهاى گذشته و فريشتگان را نفرستاديم برين وجه كه قوم تو اقتراح مىكنند، و سفهاء هر امّت استهزاء كردند برسولان خويش چنانك قوم تو استهزاء مىكنند و نظير اين آيت در قرآن فراوانست.
«كَذلِكَ نَسْلُكُهُ» السّلك ادخال الشيء فى شىء فمعنى نسلكه ندخله و نجعله اى كما سلكنا فى قلوب شيع الاوّلين التكذيب و الاستهزاء، و كذلك نسلكه فى قلوب مشركى قومك لا يؤمنون به اى باللَّه. و قيل بالذّكر الّذي انزل عليك- ميگويد چنانك دلهاى گروهان پيشينيان از ايمان و تصديق باز داشتيم و چنان نهاديم و نموديم ايشان را كه تا تكذيب و استهزاء كنند بر پيغامبران هم چنان كرديم و نهاديم در دلهاى مشركان مكه كه تا ايمان نيارند و استهزاء و تكذيب كنند.
و قيل نسلك الذّكر، «فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ» باسماع النبى ايّاهم ذلك و هم مع ذلك «لا يُؤْمِنُونَ بِهِ» همچنين مىسازيم و مىنمائيم و مىكنيم اين پيغام را در دلهاى ايشان كه در علم من ناگرويدگانند تا بنگروند بآن، همانست كه در جاى ديگر گفت: «كَذلِكَ سَلَكْناهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ، لا يُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ» جاى ديگر گفت: «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ». فى هذه الآيات و نظائرها ردّ على المعتزلة و القدريّة و قد شرحناها فى غير موضع، «وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ» اى تقدّمت عادتهم فى التكذيب بالآيات فهؤلاء يقتفون آثارهم فى الكفر و التّكذيب. و قيل «خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ» فى اهلاكى ايّاهم و ما حلق بهم من المثلات بعد التّكذيب.
«وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ» اين جواب ايشانست كه اقتراح آيات مى كردند و مى گفتند: ائتنا بآية، «وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ» اى لو اظهرنا لهم اوضح آية و هو فتح باب «مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا» المشركين، «فِيهِ يَعْرُجُونَ». قال ابن عباس فظلّ الملائكة فيه يعرجون اى يذهبون و يجيئون.
«لَقالُوا إِنَّما سُكِّرَتْ أَبْصارُنا» اى غطيت يعنى ما هذا بحق اى غشيت ابصارنا كما يغشى السّكر عين السّكران فلا يرى الشيء على حقيقته ثمّ شكّوا فى هذا ايضا فقالوا: «بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ» سحرنا محمّد فلا بنصر، قرأ ابن كثير- سكرت- بالتّخفيف اى حبست عن النّظر كما يحبس الماء بالسّكر. و قيل معنى التشديد و التّخفيف واحد الّا ان التّشديد للمبالغة.
«وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً» اى خلقنا فيها بروجا و هى اثنى عشر برجا:الحمل و الثّور و الجوزاء و السّرطان و الاسد و السنبله و الميزان و العقرب و القوس و الجدى و الدّلو و الحوت، فهذه البروج كواكب شدّت بفلك السّماء يدور بها دوران الرّحى و تنزلها الشّمس و القمر و الكواكب السيارة، و قيل انّ الفلك قسم اثنى عشر قسما كلّ قسم منها سمّى برجا و لقب كلّ برج ببعض الكواكب الّتى فى ذلك القسم كالحمل و الثّور الى التّمام و اشتقاقه من البروج و هو الظّهور. و قيل البروج قصور فى السّماء، و قيل نجوم السّماء ثلاثة اقسام: قسم منها سيّارة و قسم منها رجوم لدحور الشّياطين، و قسم منها هو القطب الّذى يدور عليه الفلك ثابت، «وَ زَيَّنَّاها» يعنى السّماء، و قيل البروج، «لِلنَّاظِرِينَ» اليها و المعتبرين بها و المستدلّين على توحيد صانعها.
«وَ حَفِظْناها» يعنى السّماء، «مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ». قال ابن جريح:الرّجيم الملعون، و قيل الرّجيم الّذى يرجم بالكواكب.
«إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ» اى لكن من استرق السّمع اى المسموع، «فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ» نار يظهر لكلّ ذى عينين. قال ابن عيسى: الشّهاب عمود من نار تمتدّ بشدّة ضيائه كالنّار. و قال ابن عباس كانت الشياطين لا يحجبون عن السّماوات فكانوا يدخلونها و يأتون باخبارها لانّ الملائكة يتدارسون ممّا انتسخوه من اللّوح المحفوظ ثمّ يأتون الكهنة فيخبرونهم بذلك فيخلطون به كذبهم فلمّا ولد عيسى (ع) منعوا من ثلث سماوات و لم يمنعوا من اربع فلما ولد محمّد (ص) منعوا من السّماوات كلّها فما منهم من يريد استراق السّمع الا رمى بشهاب فيخرجه او يخبله او يحرق جزءا منه و لا يقتله. قال الحسن: يقتله و لا يعود الشّهاب، و قيل يرجمون بها و تعود الشّهب الى اما كنها.
روى عن ابى لهب بن مالك: قال حضرت رسول اللَّه (ص) و قد ذكرت عنده الكهانة فقلت بابى و امّى نحن اوّل من فزع لحراسة السّماء و رجم الشياطين و منع الجنّ من استراق السّمع عند قذفها بالنّجوم و انّا لمّا رأينا ذلك اجتمعنا الى كاهن لنا يقال له خطر بن مالك و كان شيخا كبيرا و قد اتت عليه ثلاثمائة و ستّون سنة فقلنا له يا خطر هل عندكم علم من هذه النّجوم الّتى يرمى بها؟ فانّا قد فزعنا و خفنا سوء عاقبتها، فقال لنا:الرّجز:
| اغدوا على فى السّحر | و اتوا جميعا بسفر |
| اخبركم بذا الخبر | امّا بخير او ضرر. |
قال فانصرفنا عنه يومنا فلمّا كان فى وقت السّحر اتيناه فاذا نحن به قائم على قدميه شاخص الى السّماء بعينيه فناديناه يا خطر فأومأ الينا ان امسكوا فامسكنا و انقضّ من السّماء نجم عظيم و صرخ با على صوته: اصابه اصابه خامره عقابه عاجله عذابه احرقه شهابه زايله جوابه يا ويله ما حاله تغيرت احواله.
ثمّ امسك طويلا و طفق يقول:
| يا لهب يا لهب بنى قحطان | اخبركم بالحقّ و البيان |
| اقسمت بالكعبة و الاركان | و البلد المؤمن ذى السكّان |
| و المنع للسمع عتاة الجان | بثاقب فى كفّه سلطان |
| من اجل مبعوث عظيم الشّان | يبعث بالتنزيل و الفرقان |
تمحى به عبادة الاوثان قال فقلنا يا خطر انّك لتذكر امرا عظيما فما ذا تقول و ترى لقومك ان يفعلوا، قال:
| ارى لهم ما قد ارى لنفسى | ان يتبعوا خير قبيل الانس |
| برهانه مثل شعاع الشّمس | يبعث من مكّة دار الحمس |
بمحكم التنزيل غير لبس قال فقلنا له من هو و ما اسمه و ما مدّته؟- قال:
| بالموت اقسمت لكم و العيش | انّ النّبيّ ذا لمن قريش |
| ليس يرى فى حكمه من طيش | نعم و لا فى خلقه من هيش |
| يكون فى جيش و اىّ جيش | من آل قحطان و آل البيش |
و البيش الاخلاط من كلّ قوم. فقلنا له من اىّ البطون هو؟- فقال بطن من ولد ابراهيم (ع) يقال له قريش، قلنا له بيّن لنا من اىّ قريش هو؟- قال: و البيت و الدّعائم* و الدّار و الحمائم* انّ الّذى ملازمى* ثناؤه و عاصمى* لمن لباب هاشم* من معشر اكارم* قد يكتنى بالقاسم* يبعث بالملاحم* و قتل كلّ ظالم.- ثمّ قال: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر* جاء الحقّ و ظهر* و انقطع عن الانس الخبر* هذا هو البيان، اخبرنى به رأس الجان. ثمّ قال هذا بناى و سكت و اغمى عليه فما افاق الّا بعد ثلاثة ايّام، فلمّا افاق قال: لا اله الّا اللَّه محمّد رسول اللَّه، ثمّ مات. فقال رسول اللَّه (ص): سبحان اللَّه، سبحان اللَّه لقد نطق بمثل نبوّة و انّه ليحشر يوم القيامة امة واحدة.
قوله: «وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها» انّما مدّت لانّها لم تخلق ممدودة فمدّت بعد الخلقة من تحت الكعبة و لهذا قال تعالى: «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها». قال الحسن: كانت طينة فقال اللَّه لها انبسطى فانبسطت على وجه الماء، «وَ أَلْقَيْنا فِيها رَواسِيَ» اى جبالا ثوابت كانت الارض تترجرج فجعل اللَّه الجبال اوتادا لها فثبتت بها، «وَ أَنْبَتْنا فِيها» اى فى الارض، «مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ» اى من كلّ شىء مقدور جرى على وزن من قدر اللَّه عزّ و جل لا يجاوز ما قدّره اللَّه عليه، لا يستطيع خلق زيادة فيه و لا نقصانا.
مى گويد برويانيديم درين زمين از هر چيزى چنانك اللَّه خواست و تقدير كرد و ساخت بر وزنى و معيارى كه هيچ كس تغيير آن نتواند و زيادت و نقصان در آن نيارد، و روا باشد كه معنى وزن اندر قدر و منزلت بود چنانك مردم بعرف و عادت گويند فلان را بنزديك خلق وزنى نيست، يعنى كه او را قدر و منزلت نيست.
و گفته اند: «وَ أَنْبَتْنا فِيها» يعنى فى الجبال، «مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ» يوزن نحو الحديد و الرّصاص و النّحاس و الذهب و الفضّة و الزّرنيخ و الكحل و غير ذلك ممّا يوزن وزنا و يحتمل انّ المراد به المكيل و الموزون و المعدود لانّ مآل الكلّ الى الوزن كالحنطة و الشعير يولان الى الخبز الّذى يوزن و اشباه ذلك.
«وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ» جمع معيشة و هى مصدر عاش فجعل اسما لما يعاش به، و وزن معايش مفاعل، و لا يهمز ياؤه لانّها اصليّة و انّما تهمز الزائدة المنقلبة نحو صحائف و رسائل و عجائز، «وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِينَ» اى و سخرنا لكم من يخدمكم و اللَّه يرزقكم، اى جعلنا لكم فى الارض معايش تعيشون بها و مماليك و دواب تنتفعون بها لكم نفعهم و على اللَّه رزقهم. و قيل و جعلنا لكم و لمن لستم له برازقين، «فِيها مَعايِشَ» و هى الدواب و الانعام و الوحش و السّباع و الطير و العبيد و الاماء و جاز وقوع من على ما لا يعقل لاختلاطه بمن يعقل. و قيل- من- ها هنا بمعنى- ما- كقوله: «فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلى أَرْبَعٍ».
النوبة الثالثة
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ: بنام او كه زبانها گويا شده بنام او، جانها شيدا شده بنام او، بيگانه آشنا شده بنام او، زشتيها زيبا شده بنام او، كارها هويدا شده بنام او، راهها پيدا شده بنام او. بنام او كه چشمهاى مشتاقان گريان بنام او، دلهاى عارفان سوزان بنام او، سرّهاى والهان خروشان بنام او، تنهاى عاشقان پيچان بنام او.
بنام او كه جانها اسير پيغام او، عارف افتاده بدام او، مشتاق مست مهر از جام او، طوبى كسى را كه ازين جام شربتى كشيد، يا درين راه منزلى بريد، دل وى بنور اعظم افروخته و بروح انس زنده و بعزّ وصال فرخنده، گهى در حيرت شهود مكاشف جلال، گهى در بحر وجود غرقه لطف و جمال، بزبان ناز و دلال همىگويد:
| در عشق تو من كيم كه در منزل من | از وصل رخت گلى دمد بر گل من |
| اين بس نبود ز عشق تو حاصل من | كاراسته وصل تو باشد دل من |
«الر» الف: آلاء اوست، لام: لطف او، را: رحمت او. از روى اشارت ميگويد: بنده من نعمت از مادران و لطف از ما بين و رحمت از ما خواه، من آن خداوندم كه با جودم بخل نه و با لطف من عجز نه و در رحمت من نقصان نه، بنده من هر چه جويى به از نعمت من نجويى، شاكر باش تا بيفزايم. هر چه دارى به از لطف من ندارى، ذاكر باش تا پرده لطف بر تو نگه دارم. هر چه گزينى هرگز چون رحمت من نگزينى، بر در من باش تا رحمت باز نگيرم. بنده من هر كس را گنجى است و گنج مؤمنان خزينه نعمت من، هر كس را نازى است و ناز دوستان بلطف من، هر كس را اميدى است و اميد عاصيان برحمت من.
«رُبَما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ» باش تا اين مملكت دنيا بر دارند و اين بساط لعب و لهو در نوردند و در ميدان عقبى و عرصه عظمى ايوان كبريا بركشند، پرده از روى كارها بر گرفته و خبرها عيان گشته، بيچاره بيگانگان آن روز بدانند كه از چه باز مانده اند و چه شراب خورده اند، آرزوى اسلام كنند و چه سود دارد؟! تخمى كه نكشتند چه دروند؟ درختى كه ننشاندند به بر آن چه اميد دارند؟ و تا نگويى كه اين حسرت و غبن خود كافران را خواهد بود كه از اسلام باز ماندند، فاسقان را همين حسرت خواهد بود كه از طاعت باز ماندند و غافلان كه از ذكر باز ماندند.
يكى از بزرگان دين و ائمّه سلف گفته درين آيت: ربّما يودّ الّذين فسقوا لو كانوا مطيعين، ربّما يودّ الّذين غفلوا لو كانوا ذاكرين. ما خرج احد من الدّنيا من مؤمن و لا كافر الّا على ندامة و حسرة فالكافر لما يرى من سوء ما يجازى به و المؤمن لرؤية تقصيره فى القيام بمواجب الحرمة و ترك الخدمة و شكر النّعمة.
«ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا» الآية … التّزيّن بالدّنيا من اخلاق المنافقين و التمتّع بها من اخلاق الكافرين و التّمرّغ فيها من اخلاق الهالكين. قال اللَّه عزّ و جلّ:«ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ»
روى انّ النّبي (ص) غرزعودا بين يديه و آخر الى جنبه و آخر بعده، قال تدرون ما هذا؟ قالوا اللَّه و رسوله اعلم، قال فانّ هذا الانسان و هذا الاجل فيتعاطى الامل فيختلجه الاجل دون ذلك.وروى انّه قال (ص) صلاح اوّل هذه الامّة بالزهد و اليقين و يهلك آخرها بالبخل و الامل.
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» نشر بساط توقير قرآنست و اظهار شرف و عزّت آن بنزديك خداى جهان، قرآنى كه يادگار دل مؤمنانست و مونس جان عارفان و سلوت دوستان و آسايش مشتاقان، دلهاى مؤمنان بدان آراسته، عيب ايشان بدان پوشيده، دين ايشان به آن كوشيده، سعادت و پيروزى فرداى ايشان در آن پيدا كرده، «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» يك قول آنست كه: نحفظه بقرّائه فقلوب القرّاء خزائن كتابه و هو لا يضيّع حفظة كتابه فانّ فى تضييعهم تضييع كتابه، بشارتى عظيمست دانايان قرآن را و خوانندگان آن را از بهر آنك اطوار طينت ايشان خزينه آيات قرآنست و سويداء دل ايشان مستودع اسرار عزّت قرآنست و معلومست كه جوهر تا در صدف بود صدف بعزّ جوهر عزيز بود، از خطر ايمن و از آفت ضياع محفوظ. و يقال: انزل التّوراة و وكّل حفظها الى بنى اسرائيل، فقال بما استحفظوا من كتاب اللَّه فحرّفوا و بدّلوا و انزل القرآن و اخبر انّه حافظه بقوله: «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» فلمّا تولّى حفظه لا جرم «إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ».
«وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً» بروج آسمان كواكباند، ربّ العزّه آن را بقدرت خويش آفريده و آسمان را بدان نگاشته و نظارهگاه آدميان كرده، يقول اللَّه تعالى: «وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ» همچنين دلهاى عارفان بلطف خويش بكواكب معرفت و قمر علم و آفتاب توحيد آراسته و نظرگاه خود ساخته. مصطفى (ص) گفت:و لكن ينظر الى قلوبكم،شيطان چون قصد آسمان كند استراق سمع را بآتش عقوبت مى بسوزد، چون قصد دل بنده مؤمن كند وسوسه را چه عجب اگر بآتش معرفت بسوزد.
«وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ» سبب عيش كلّ احد مختلف، فعيش المريدين بيمن اقباله و عيش العارفين بلطف جماله و عيش الموحّدين بكشف جلاله كل مربوط بحاله و لكلّ نصيب من افضاله و الحقّ منزّه عن التجمّل بافعاله.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۵