البقرة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه ۲۴8-۲51

النوبة الاولى‏

– قوله تعالى: وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ‏- پيغامبر ايشان ايشان را گفت‏ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ‏ نشان ملك او بر شما أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ‏ آنست كه تابوت آيد بشما، فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ‏ در آن تابوت سكينة از خداوند شما، وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى‏ وَ آلُ هارُونَ‏ چيزى كه مانده از آنچه از آل موسى و از آل هارون باز ماند تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ فريشتگان آن را بردارند و آرند، إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ‏ در آن نشانيست شما را كه ملك طالوت باذن خداست و رضا و اصطفاء او، إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ 248 اگر گرويدگانيد، دانيد كه چنين است.

فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ- چون گسسته گشت طالوت و سپاه از شهر و بهامون آمدند، قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ طالوت گفت اللَّه شما را بخواهد آزمود بجويى، فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي‏ هر كه از آن بياشامد نه از من است‏ وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي‏ و هر كه از آن نچشد از منست‏ إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ‏ مگر آن كس كه بدست خود يك غرفه بر كشد، فَشَرِبُوا مِنْهُ‏ چون بآن جوى رسيدند از آن بياشاميدند إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ‏ مگر اندكى ازيشان، فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ چون بر آن جوى بگذشت او وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ‏ و ايشان كه بگرويدند با وى، قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ‏ گفتند ما را امروز كاوستن نيست با جالوت و سپاههاى وى، قالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ‏ گفتند ايشان كه بى گمان بودند برستخيز و بديدار خداى‏ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ بسا سپاه اندك‏ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ‏ كه باز شكستند سپاه فراوان را باذن و يارى خداى، وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ‏ و اللَّه با شكيبايانست بيارى.

وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ‏- و چون بيرون آمدند بروى جالوت‏ و سپاه او قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً گفتند خداوند ما بر ما فراخ فرو ريز شكيبايى، وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا و قدمهاى ما درواخ دار پيش دشمن، وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ‏ و يارى ده ما را بر گروه ناگرويدگان.

فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ‏- طالوت بالشكر خويش بشكستند جالوت و سپاه وى را بتوفيق و خواست اللَّه، وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ‏ و داود جالوت را بكشت، وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ و اللَّه داود را پادشاهى داد و پيغامبرى و دانش، وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشاءُ و در وى آموخت آنچه ندانست، وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ‏ و گر نه باز داشت اللَّه بودى از مردمان‏ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ‏ از بعضى ببعضى‏ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ‏ زمين بيران گشتى و جهان تباه شدى، وَ لكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعالَمِينَ 251 لكن اللَّه با فضل است و با نواخت و نيكو كارى بر جهانيان.

تِلْكَ آياتُ اللَّهِ‏- اين سخنان خداى است، نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِ‏ مى‏خوانيم آن بر تو بسزا و راستى، وَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ‏ و تو از فرستادگانى بكافّه خلق.

النوبة الثانية

– قوله تعالى: قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ‏ الآية ….- مفسران گفتند، اصل اين تابوت آنست كه اللَّه تعالى به آدم ع فرو فرستاد و در آن صورت پيغامبران بود، از فرزندان وى، و بعدد هر پيغامبرى خانه بود در آن، و آخرترين همه خانه پيغامبر آخر الزمان بود خاتم النبيين، و رسول رب العالمين خانه از ياقوت سرخ و آساى پيغامبر، محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم اينجا بصورت نماز گزاران ايستاده و بر راست وى مردى كهل ايستاده، بر جاى پيشانى وى نبشته- هذا اول من يتبعه من امته ابو بكر- و بر چپ وى عمر خطاب ايستاده، بر جاى پيشانى وى نبشته- لا تأخذه فى اللَّه لومة لائم- و از پس وى ذو النورين بر پيشانى وى نبشته، بارّة من البررة، و درپيش وى على بن ابى طالب عليه السّلام شمشير حمايل كرده و بر پيشانى مبارك وى نبشته- هذا اخوه و ابن عمه، و پيرامن وى اعمام و خلفا و نقبا و لشكرى عظيم از مهاجر و انصار در ايستاده، و اندازه تابوت- سه گز بود در دو گز، از چوب شمشاد زراندود كرده، و به نزديك آدم مى ‏بود تا آدم از دنيا بيرون مى‏شد به شيث داد و پس از وى فرزند بفرزند ميداد و بآن وصيت ميكرد. تا بروزگار ابراهيم ع، ابراهيم بمهينه فرزند داد:

اسماعيل و اسماعيل بپسر خويش قيدار سپرد، فرزندان اسحاق با وى بخصومت آمدند، گفتند- نور محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم با شماست، تابوت بايد كه با ما بود، قيدار سر وازد، امتناع نمود، پس برخاست و به كنعان شد پيش يعقوب ع، و آن تابوت با وى، يعقوب در قيدار نگرست، گفت چه رسيد ترا اى قيدار كه رويت زرد مى‏بينم و قوت ساقط؟ گفت نور محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم از پشت من نقل كرده‏اند، يعقوب گفت، بدختران اسحاق؟ گفت نه كه در عرب به غاضره جرهمى. يعقوب گفت «بخ بخ، نيك آمد» اللَّه خواست و حكم كرد كه نور محمد جز در عربيات طاهرات ننهد، يا قيدار بشارت باد ترا كه امشب پسرى آمد.

قيدار گفت چه دانستى و از كجا گفتى؟ تو در زمين شام و غاضره در زمين حرم! گفت از آن بدانستم كه امشب درهاى آسمان ديدم كه بر گشادند و فريشتگان گروه گروه از آسمان بزير مى‏آمدند و نورى عظيم ميان آسمان و زمين ظاهر شده، دانستم كه آن نور محمد است، قيدار برگشت بسوى زمين حرم تا با اهل خويش شود، و آن تابوت بنزديك يعقوب بگذاشت.

پس ميان بنى اسرائيل مى‏بود تا بروزگار موسى ع، پس موسى بوقت مرگ آن را پيش يوشع بن النون بنهاد به بريه، بريه نام جايگاهيست، پس چون در بنى اسرائيل تفرق افتاد و قومى نافرمان شدند و بر پيغامبران جفا كردند و عصيان آوردند، رب العزة دشمن را بر ايشان مسلط كرد، ازين عمالقه و جبابرة از بقاياء قوم عاد تا بر ايشان تاختن آوردند، لختى را بكشتند و لختى را به بردگى ببردند، و آن تابوت از ميان ايشان برداشتند و بزمين خويش بناحيه فلسطين بردند و در چاه طهارت جاى نهادند، هر كس ازيشان كه در آن چاه براز كردى، علت بواسير و قولنج پديد آمدى وى را، پس بجاى آوردند كه اين علت از جهت آن تابوت است كه در چاه نهاده‏اند، بيرون آوردند و بر گردون نهادندو گردون در گاو بستند و گاو را از زمين خويش براندند بسوى بنى اسرائيل، اللَّه تعالى فريشتگان را بفرستاد تا آن تابوت برداشتند و بخانه طالوت بردند، بنو اسرائيل چون تابوت بخانه و يافتند، بدانستند كه ملك او بحقّ است.

اينست كه رب العالمين گفت: وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ- التَّابُوتُ‏ پيغامبر ايشان اشماويل گفت، نشان آنك ملك طالوت حق است آنست كه آن تابوت سكون و آرام دل شما بآنست، و امن شما در آن بسته بشما باز ايد، اينست كه قتاده و كلبى گفتند در معنى سكينه- كه سكينه باديست كه صورت دارد، سر وى چون سر گربه و دو پردازد، بنو اسرائيل هر گه كه غزا كردندى، آن تابوت در پيش صف خويش بنهادنديد، چون وقت نصرت بودى، سكينه از آن تابوت بانگ زدى بر دشمن، دشمنان از آن بانك فزع گرفتنديد، و بهزيمت شدنديد. و گفته‏اند كه در آن تابوت جامه و كلاه و عصاء موسى بود و جامه و عصاء هارون و پاره از من كه در تيه بريشان مى‏باريد، و رضراض الواح تورية كه موسى شكسته بود، آن گه كه الواح بر زمين زد، و طشت كه دلهاى پيغامبران در آن شسته‏اند و اكنون ميگويند- آن تابوت در درياى طبريه پنهانست. قال ابن عباس- ان التابوت و عصاء موسى فى بحيرة الطبريه، و انهما يخرجان قبل يوم القيمة.

فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ الآية …- چون بيرون شد طالوت از شهر بيت المقدس و سپاه وى هشتاد هزار مرد جوان جنگى فارغ، كه هيچ شغل و هيچكس بهيچ حق دامن ايشان ناگرفته، همه جنگ را ساخته و كار آن پرداخته، بيرون آمدند بروز گرما، و ميان ايشان و ميان دشمن آب نايافت، مگر در آن يك نهر اردن و فلسطين.

قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ- طالوت گفت اللَّه شما را بخواهد آزمود بآن جوى، يعنى تا وا شما نمايد كه از شما كه مطيع تر و اللَّه خود بآن داناتر.

فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي‏- اى ليس معى على عدوى، كه تشنه آنجا رسيد، هر كه از آن بياشامد نه از منست، يعنى نه با منست بر دشمن من و جنگ كردن با وى. وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ‏- اى لم يشربه، طعم اينجا بمعنى شرب است، چنانك آنجا گفت‏ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا اى شربوا، و هر كه از آن نچشد، او از منست يعنى با منست بر دشمن، پس رب العالمين در آن استثنا آورد، لختى فا بيرون كرد.

گفت: إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً- بفتح غين قراءة ابن كثير و نافع و ابو عمرو است، و بضم غين قراءة باقى، بضم اسم است و بفتح مصدر، بضم پرى دست است و بفتح بر كشيدن آن يك بار، پس چون بآن جوى رسيدند، روز گرم بود و ايشان سخت تشنه، در آب افتادند و دهن بر آب نهادند و فرمانرا خلاف كردند، مگر اندكى ازيشان، و آن اندك سيصد و سيزده بودند، عدد مرسلان از انبياء و عدد مجاهدان روز بدر. براء عازب گفت:-

قال لنا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم يوم بدر «انتم اليوم على عدد اصحاب طالوت حين عبروا النهر»

رب العالمين آن اندك را قوت دل داد و آرام جان و ايمان تمام، و آن غرفه ايشان را كفايت، بجوى باز گذشتند و با طالوت بجنگ شدند، و آن قوم ديگر كه فرمانرا خلاف كردند، لبهاشان سياه شد و تشنگى بريشان زور كرد، هر چند كه بيش آشاميدند تشنه تر بودند، هم در كنار جوى بماندند، و بقتال دشمن و فتح نرسيدند و گفتند لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ‏ و اصحاب غرفه ميگفتند از مؤمنان و خداى پرستان و فرمان برداران، كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ‏ اى بعون اللَّه و نصرته‏ وَ اللَّهُ مَعَ- الصَّابِرِينَ‏- بالنصرة و التأييد و القوة.

وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ‏- چون طالوت چهار لشكر بساخت تا بقتال جالوت بيرون رود، اشماويل پيغامبر درعى بوى داد و گفت- اللَّه تعالى بانگيزد از اصحاب تو مردى كه جالوت بدست وى كشته شود، و نشان اين مرد آنست كه اين درع ببالاى وى راست آيد، نه بيفزايد نه بكاهد، چون بتو رسد آن مرد، با وى عهد و پيمان بند كه يك نيمه ملك خويش و يك نيمه مال بوى دهى،و داود پيغامبر آن گه كودكى بود، شبانى ميكرد پدر خود را ايشا، و كهينه پسران بود، هفتم هفت پسر بود، و قوتى عظيم داشت، كه وقتى شير را بگرفت بنزديك گله خويش، و بدو دست زير و زبر لب او بگرفت و تا بدنبال وى از هم بردريد، خبر بوى رسيد كه طالوت بيرون شد بقتال جالوت، گوسپندان بگذاشت و بيامد تا مطالعه برادران كند كه در لشكر طالوت بودند، براه در كى مى‏شد سنگى با وى بآواز آمد كه- يا داود خذنى، فانا الذى اقتل جالوت الجبار- داود آن سنگ بر گرفت و در توبره خويش نهاد و با خود ميداشت تا بر طالوت رسيد، گفت- يا طالوت انا قاتل جالوت باذن اللَّه عز و جل، من جالوت را كشتم بتوفيق و خواست اللَّه. طالوت را عجب آمد اين سخن از وى، كه داود مردى كوتاه بالا بود، زرد رنگ چون بيماران بهيئت عاجزان و آساى درويشان، داود گفت:- اگر من او را بكشم نيمه ملك و مال خود بمن دهى؟

طالوت گفت آرى دهم، و دختر خويش نيز در حكم تو كنم، اما نشان راستى تو آنست كه اين درع درپوشى، كه اشمويل بمن داد و گفت قاتل جالوت اوست كه اين درع ببالاى وى راست بيايد. داود آن درع در پوشيد و ببالاى وى راست آمد. طالوت بدانست كه جالوت بدست وى كشته شود، رفتند وصف بر كشيدند و داود برابر جالوت بايستاد و نزديك در شد، جالوت گفت چه آورد ترا اى شقى بنزديك من؟ داود گفت بدان آمدم تا ترا بكشم، جالوت را از وى عجب آمد اين سخن، گفت- اى عاجز تو مرا چون كشى؟

اگر خيو خود بر تو افكنم ترا غرق كند، و اگر سنان رمح خود بتو باز نهم ترا پست كنم، اينك هشتصد رطل سنان رمح منست. داود گفت من ترا خواهم كشت، تو آنچه خواهى ميگوى. آن گه سنگ كه داشت در مقلاع نهاد و بانداخت، رب العزة جل جلاله باد را بيارى وى فرستاد تا سنگ در هوا بسه پاره شد، يكپاره از آن بر وى جالوت رسيد بر دامن مغفر وى. و بر پيشانى او جوهرى بود، ياقوت سرخ كه مى‏درخشيد، آن سنگ ياقوت را و سر او را گذاره كرد و از سر او بيرون گذشت.

جالوت بيفتاد و لشكر وى هزيمت گرفت، مسلمانان بر پى ايشان افتادند، تا سى هزار ازيشان كشته شدند و عدد ايشان هفتاد هزار بود. عمالقه از بقاياء قوم عاد، عبده‏ اوثان و سر ايشان جالوت، اين است كه رب العالمين گفت- فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ‏ پس طالوت دختر بوى داد، تحقيق عهد خويش را، اما نيمه ملك و مال بنداد، و بداود حسد برد و قصد كشتن وى كرد، داود از وى بگريخت و بدهى از آن دههاى بنى اسرائيل فرو آمد، پس طالوت پشيمان شد و طلب توبه كرد، زنى بود از قدماء بنى اسرائيل كه نام اعظم دانست، بنزديك وى شد و توبت خواست، آن زن گفت- توبت تو آنست كه با اهل مدينه بلقا تنها قتال كنى، اگر آن مدينه بدست تو گشاده شود يا تو كشته شوى، نشان قبول توبه تو باشد. طالوت رفت و با ايشان قتال كرد، بدست ايشان كشته شد.

گويند كشنده طالوت خال داود بود- كان جبارا من الجبابرة، يبلغ راسه السحاب و قتل طالوت بعد از قتل جالوت بود بهفت سال، پس بنو اسرائيل رو بداود نهادند و بوى مجتمع شدند و ملك بر وى قرار گرفت، و داود را از دختر طالوت اكسالوم زاد كه قصد كرده بود كه ملك از پدر بستاند، و پس از آن داود زن اوريا را بزنى كرد، تا او را سليمان زاد، پس آنكه اوريا كشته گشت، و آتاه اللَّه الملك و الحكمة، اللَّه تعالى داود را ملك داد بر دوازده سبط بنى اسرائيل، و همه بر وى مجتمع شدند كه هيچ پادشاه ديگر را هرگز چنان مجتمع نشده بودند و حكمت داد او را، يعنى پيغامبرى و كتاب خداى- زبور. هر گه كه داود زبور خواندى وحوش بيابان و مرغان هوايى سماع ميكردند، و چندان بمردم نزديك مى‏شدند، كه دست بر گردنهاشان مى‏نهادند و خبرشان نه، و بسماع قراءت او آب روان بر جاى بايستادى، و باد فرو گشاده ساكن شدى.

وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشاءُ- و او را در آموخت زره كردن از آهن، پولاد بدست وى آهن نرم بود، از آن زره بافتى بى آتش. و روايت كرده ‏اند از ابن عباس در تفسير اين كه‏ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشاءُ گفت- داود را سلسله داده بودند، يك طرف آن در آسمان با مجره بسته و ديگر طرف بصومعه داود پيوسته، در هواء، و هيچ حادثه پديد نيامدى كه نه آن سلسله در جنبش افتادى، و سلسله از آن ظاهر گشتى، كه داود آن حادثه بدانستى، و هيچ بيمار و آفت رسيده آن سلسله نپاسيدى، كه نه در حال شفا يافتى. و بعد از داود روزگارى بر جاى بود هيچ دو خصم به نزديك آن سلسله نشدندى، كه نه درحال محق از مبطل پيدا شدى، محق دست در آن زدى و دستش بآن رسيدى.

و مبطل خواستى تا دست در آن زند، دستش بآن نرسيدى، پس ظالمان و مكر سازان مكرها ساختند و حيلت نهادند. چنانك آورده‏اند:- كه يكى از ملوك ايشان بنزديك مردى جوهرى بوديعت نهاد، چون فاخواست، منكر شد، گفت باز دادم. پس هر دو نزديك سلسله شدند و آن مرد كه وديعت داشت مكر ساخته بود و آن جوهر در ميان چوبى تعبيه كرده، چون خواست كه دست در سلسله زند، نخست آن چوب بصاحب جوهر داد، گفت اين بدست ميدار تا من دست در سلسله زنم. آن گه بگفت- بار خدايا، اگر ميدانى كه آن جوهر با صاحب خود رسيده است سلسله بمن نزديك كن تا دست در آن زنم سلسله بوى نزديك شد و دست در آن زد، پس چون اين مكر و حيلت ميان ايشان پديد آمد، رب العزة آن سلسله از ميان ايشان برگرفت.

وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ‏ الآية …- «دفاع اللَّه» قراءة نافع و يعقوب است، و «دفع اللَّه» قراءة باقى، و دفاع و دفع هر دو يكسان است، ميگويد- اگر نه بازداشت اللَّه بودى از مشركان بمؤمنان و از مؤمنان به پيغامبران و از نشستگان بغازيان و از ضعيفان خلق بپادشاهان قوى، ميگويد- اگر نه باز داشت اللَّه بودى كه ايشان را از يكديگر مى‏باز دارد، و بوجود قومى از قومى فتنها و بلاها مى‏باز گيرد، جهانيان نيست شدنديد و عالم خراب گشتى، و شعار دين باطل.

قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «يدفع اللَّه بمن يصلى من امتى عمن لا يصلى، و بمن يزكى عمن لا يزكى، و بمن يصوم عمن لا يصوم، و بمن يحج عمن لا يحج و بمن يجاهد عمن لا يجاهد، و لو اجتمعوا على ترك هذه الاشياء ما ناظرهم اللَّه طرفة عين»

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «لو لا عباد للَّه ركّع، و صبيان رضع، و بهائم رتّع لصبّ عليكم العذاب صبّا، ثم ترضّ رضّا»

وروى‏ «ان سليمان بن داود ع خرج يستسقى، فمر بنملة مستلقية على ظهرها، رافعة قوائمها الى السماء و هى تقول، اللهم انا خلق من خلقك، ليس بنا غنى عن سقياك و رزقك، فاما ان تسقينا و ترزقنا، و اما ان تهلكنا» فقال سليمان «ارجعوا فقد سقيتم بدعوة غيركم»

وعن جابر بن عبد اللَّه قال- قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «ان اللَّه سبحانه‏ ليصلح بصلاح الرجل المسلم ولده و ولد ولده و اهل دويرته و دويرات حوله، و لا يزالون فى حفظ اللَّه ما دام فيهم.»

وروى عن قتاده فى هذه الآية قال:- يبتلى اللَّه المؤمن بالكافر، و يعافى الكافر بالمؤمن.

وعن ابن عمر قال- قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «ان اللَّه ليدفع بالمسلم الصالح عن مائة اهل بيت من جيرانه البلاء».

ثم قرأ ابن عمر- وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعالَمِينَ‏- اى فى الدفع عنهم.

تِلْكَ آياتُ اللَّهِ‏ الآية …- اى هذه آيات اللَّه، يعنى القرآن‏ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِ‏ اى بصدق الحديث. ميگويد- اين آيات و كلمات قرآن سخنان اللَّه است كه براستى بر تو ميخوانيم. جاى ديگر گفت- نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسى‏ و كلا نقص عليك من انباء الرسل، فاذا قرأناه فاتبع قرآنه- اين همه دلائل‏اند كه خداى را عز و جل خواندن است. و يشهد لذلك‏

قول النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم- «كان الناس لم يسمع القرآن حين سمعوه، من فى الرحمن يتلوه عليهم».

وَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ‏- اى الى الخلق كافة، ميگويد تو از فرستادگانى بجهانيان، و جهانيان همه امت تواند، يعنى امت دعوت. و در جمله بدانك امت وى بر سه قسم‏اند: امت دعوت، امت اجابت، و امت اتباع، اما امت دعوت آنست كه اللَّه گفت‏ كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ فِي أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ‏ الى قوله‏ وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ‏.

درين آيت كافران را همه امت وى خواند، تا معلوم شود كه همه جهانيان از آن روز باز كه جبرئيل بمصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم پيغام آورد تا بروز قيامت از همه اهل كيشها، امت مصطفى اند. امت دعوت، يعنى باز خوانده وى بدين اسلام و حجة خداى فرا سر ايشان نشسته، ازينجا گفت مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم:«انا حظكم من الانبياء و انتم حظى من الامم».

وقال النبى‏ «ان اللَّه عز و جل بعثنى الى الناس جميعا و امرنى ان انزل الجن و ان اللَّه لقّانى كلامه و انا امّى»

وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلم‏ «فضلت على الانبياء بست: اوتيت جوامع الكلم، و نصرت بالرعب، و احلت لى الغنائم، و جعلت لى الارض مسجدا و طهورا و ختم بى النبيون، و ارسلت الى الناس كافة».

و امت اجابت آنست كه رب العالمين گفت- إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً ميگويداين امت شما يك امت است، پيغامبر يكى و نامه يكى و قبله يكى و شريعت يكى و خدا يكى، و درين امت هم مؤمن است و هم منافق و هم متبع و هم مبتدع و هم صالح و هم فاجر. و امت اتباع آنست كه اللَّه گفت‏ كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ جاى ديگر گفت‏ وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِ‏ اين امت رسول را پذيرفتند برسالت، و باخلاص وى را گواهى دادند و بر صدق و يقين او را پيشوا گرفتند و بر سنت وى خداى را پرستيدند و هر چند كه در گزارد حق وى تقصير كردند در دل عقيدت اين داشتند و برين بودند، و آنك مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قومى را از امتى وابيرون كرد، اين امت اتباع خواست چنانك در خبر است‏ «ان الجعدى و المنانى ليسا من امة محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم و هم الزنادقة».

 

 

النوبة الثالثة

– قوله تعالى: وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ‏ الآية …- هر كه بر بساط دولت دين از جام معرفت شربتى يافت، ساقى آن شربت سلطان سكينه بود، و سلطان سكينه را مقرّ عزادار الملك دل آمد، هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ‏ و لطيفه دل منزلگاه صفت قدم امد، «ان القلوب بين اصبعين من اصابع الرحمن» بسا فرقا كه ميان در قوم است، قومى كه سكينه ايشان در تابوت، و تابوت در تصرف بنى اسرائيل، گه اينجا و گه آنجا، گه چنين و گه چنان. و قومى كه سكينه ايشان در دل ايشان، دريد صفت حق، نه آدمى را را بر آن دست نه فريشته را بر آن راه‏ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ‏ شبلى گفت- از آنجا كه حقائق سر است پرده‏ها فرو گشادند و حجابها برداشتند، تا بسى كارهاى غيبى بر سرّ ما كشف كردند، دوزخ را ديدم بسان اژدهايى غرنده و شيرى درنده، كه بخلق مى‏بازيد و ايشان را بدم در خود مى‏كشيد، مرا ديد شكوهش كرد، نصيب خود از من خواست، هر چه جوارح و اعضاء ظاهر بود بوى دادم و باك نداشتم از سوختن آن، كه از سوز باطن خودم پرواى سوز ظاهر نبود.

پير طريقت گفت:- همه آتشها تن سوزد و آتش دوستى جان، بآتش جانسوز شكيبايى نتوان.

گر بسوزد گو بسوز و ور نوازد گو نواز عاشق آن به كوميان آب و آتش در بود

گفت- چون نهاد و صورت شبلى بآتش دادم، نوبت بدل رسيد، از من دل خواست، گفتم در بازم و باك ندارم، بسرم ندا آمد كه اى شبلى دل را يله كن كه دل نه از آن تست، و نه در تصرف تو، دل در قبضه ماست كه معدن ديدار ماست، دل در يد ماست كه بستان نظر ماست، دل در يمين ماست كه منزلگاه اطلاع ماست. اى شبلى اگر لا بد دل بخرج مى‏بايد كرد و مى‏بايد سوخت، دريغ بود كه باين آتش صورت بسوزى، پس بارى بآتش عشق بسوز.

دل را تو بنار عاشقى بريان كن‏ وانگاه نظر ز دل بسوى جان كن‏
گر زانك براه پيشت آيد معشوق‏ اين جمله بپيش پاى او قربان كن‏

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=