تفسير سوره فاتحة الكتاب علامه سيد جلال الدين آشتيانى
مقدمه چاپ سوم
كتاب حاضر اثرى نفيس و كم نظير در تفسير و در مواردى تاويل سوره مباركه فاتحه الكتاب است كـه مـولـف آن شـنـاخـتـه نـشـد, بـودنـد بـزرگانى كه آثار نفيس از خود در معارف الهيه به جا مى گذاشتند و از ذكر نام خوددارى مى نمودند ومى دانستند و ازصميم قلب معتقد بودند كه كرام الكاتبين و علام الغيوب , جل شانه , ناظر به آثار يا اثر آنهاست كه :لايشذ عن حيطه علمه شئ .
ايـن اثـر بـه انضمام دو رساله ديگر در تفسير فاتحه الكتاب , يكى بدون نام و ديگرى با عنوان مرآه الـعـارفـيـن كـه مـولـف آنـهـارا نيز درست نشناختيم , به همت دوست عزيز جناب حجه الاسلام آقـاى شمس در مركز انتشارات دفترتبليغات اسلامى به طبع مى رسد, رساله اول در فاتحه الكتاب يـكـى از عـالى ترين آثار است و حاكى از آن است كه مصنف باعباراتى رسا وكوتاه و با قلمى روان , مطالب كم نظيرى را از خود باقى گذاشته است .
رساله دوم در تفسير تحقيقى فاتحه الكتاب , از آثار نفيس به شمار مى رود, ولى رساله به ظاهر كم حجمى است كه به زبان تازى تاليف شده است و براى اولين بار منتشر مى شود.اين رساله ازآثار عاليه به شمار مى رود كه محتاج به شرحى محققانه است .مصنف عظيم الشان رساله مرآه العارفين از بزرگان و محققان به شمار مى رود.مـولـف , اين اثر عالى و پرمعنا را براى فرزند خود و به درخواست اين فرزند كه نامش زين العابدين است تاليف كرده و ازفرزند خود تعبير به ايها الولد الصالح وايها الولد المويد نموده است .اثـرشريف اين محقق مختصر است و مى توان به شرح مشكلات آن پرداخت واثرى در حدود پانصد صفحه به وجودآورد.
مصنف محقق از اكابر سنت و جماعت است وخود هاشمى نسب .لـذا بـعـد از بـيان اين معنا كه من عرف نفسه عرف جميع الاشيا مى گويد: ففكرك ياولدى فيك يكفيك كما قال ابى اميرالمومنين عليبن ابى طالب كرم اللّه وجهه : داوك فيك ب ودواوك منك .اين بزرگان رفتند و به حق واصل گرديدند ولى جاى آنها خالى است .اللهم اغفر لنا ولاتجعل فى قلوبنا غد لاخواننا الذين تركوا الدنيا.
سيد جلال الدين آشتيانى .
ارديبهشت 1375.
مقدمه چاپ اول
در كـتـابـخانه دانشكده الهيات و معارف اسلامى دانشگاه فردوسى , چند اثر خطى نفيس موجود است كه حقير اقدام به چاپ و انتشار بعضى از اين آثار نمود و چند اثرى نيز در دست تهيه و انتشار دارد.
كـتـاب يا رساله در علم و مباحث متعلق به علم و ادراك به نام تحفه از آثار عارف و حكيم فاضل , آخـونـد مـلانظر على گيلانى تلميذ حوزه پرفيض عالم متاله و عارف نامدار, آقامحمد بيدآبادى گـيـلانـى اسـتـاد آخـونـدمـلاعلى نورى مازندرانى و شاگرد ملااسماعيل خواجوئى مازندرانى فيروزكوهى رضى اللّه تعالى عنهم ـ.از بـاب حـسـن تـصـادف تحفه به خط مولف بارع آن و نسخه اصل و مصحح است كه ما را از نسخ متعدد بى نياز نموده است ((1)) .
ثـمـره الـفـواد فـى نـبـذ من مسائل المعاد اثر نفيس و عالى از تاليفات شيخ المشايخ استادمحقق , مـلااسـمـاعيل خواجوئى به خط مبارك مولف يكى ديگر از كتب خطى كتابخانه دانشكده الهيات است ((2)) .
رساله اى نفيس جز كتب اهدايى حاجى مولوى در اثبات حدوث دهرى از ملااسماعيل خواجوئى در كتابخانه دانشكده موجود است كه نگارنده اين اثر عالى را كه مولف در مقام انتصار از سيد داماد و رد بـرمناقشات آقا جمال الدين خوانسارى تاليف نموده , جز منتخبات فلسفى , جلد چهارم چاپ و به زودى به اذن حق منتشر خواهدنمود.در كـتابخانه دانشكده قسمت مخطوطات اثر بسيار نفيسى به زبان عربى در تفسير و تاويل سوره فـاتـحـه الكتاب موجود است كه مولف آن ناشناخته است ((3)) و از اين اثر كم نظير نسخه هايى در كتابخانه مجلس وكتابخانه مركزى وجوددارد.
ايـن تـفسير شبيه آثار عرفا و متصوفه قرن هفتم و هشتم هجرى قمرى و از جهاتى به آثار عرفايى نظير ملاعبدالرزاق كاشى و عزالدين محمودكاشى و اتراب و اتباع آنان از محققان عرفا مى ماند.
نـگـارنـده اين اثر را به انضمام همين اثرى كه در دست طبع و انتشار داريم در دسترس مشتاقان قـرار مـى دهـد گـرچه طالب اين قبيل از آثار بسيار كم است و شايد درآينده جمعى براى احياى معارف كشور پيداشوند و به جاى حرف و شعار, كمى هم به خود آيند و وارد مرحله عمل شوند.اثـرى كـه فعلا در دست انتشار داريم , تفسيرى است از سوره حمد و فاتحه الكتاب به زبان روان و شيوا و جذاب , معرا ازتعقيد و خالى از ايجاز مخل و اطناب ممل .
مولف اين اثر را نشناختيم و درصدد شناسايى كامل او برآمده ايم و از قرار معلوم به وجودآورنده اين اثـر كـه آن را تـرجـمه و در جايى تفسير سوره حمد ناميده , از دانشمندان بعد از محقق فيض و از متاخران ازعلماى اماميه اثناعشريه است , چون در اواخر رساله از ملا محسن كاشانى نقل نموده و از مـوارد مـتعدد مى توان فهميد كه به مفاتيح الغيب و اسرارالايات و تفسير كبير ملاصدرا مراجعه نموده است .
نويسنده اين اثر به اقوال مفسران احاطه دارد و درعرفان و حكمت الهى وارد و مسلط و در انتخاب مـطـالب نيز با سليقه و در فارسى نويسى نيز بسيار قوى است و مسلما به زبان فارسى مطلب زياد نوشته است و از آنهايى نيست كه با تكلف به زبان مادرى خود چيزى بنويسد.مـولـف در مـقام تاليف اين اثر به كتب تفسير وتاويل مراجعه نموده و از مراجعه به تفاسيرى كه به جنبه هاى ادبى قرآن نظر داشته اند, خوددارى نموده است .
حـقـيـر در مـقـدمه مفصل متعرض مطالب تحقيقى و دقيق اين اثر خواهدشد و درمقام توضيح و تكميل برخى از مطالب و تقرير پاره اى از مسائل قابل توجه , فرصت را از دست نمى دهم .
مـولـف در مـقـام تـحـريـر مطالب عالى , به افكار اهل تاويل از محققان علماى اسلام توجه كامل داشـتـه است و مبانى اهل تاويل را زيبا به رشته تحرير آورده , به واسطه پختگى و اعتدال فكرى از ذكر پاره اى مطالب سست و بى بنيان و تاويلات بارد و دور از فكر مستقيم , خوددارى نموده است .تـمنا آن كه اگر كسى مولف اين اثر را مى شناسد, اين حقير را مورد لطف خود قرار داده و او را از اين مهم آگاه نمايد.
ايـن تفسير را دوست عزيز و دانشمند, جناب آقاى شانه چى به حقير معرفى نمودند و گويا جناب ايشان آن را به دانشكده اهدا نموده اند.همانطورى كه ذكر شد, مولف اين اثر مردد است بين چند نفر از افاضل متاخر كه اميدوارم تا اتمام چاپ اين تاليف مولف آن به طور كامل شناخته شود.
صاحب اين تاليف منيف به فارسى نويسى تسلط دارد و داراى قدرتى قابل توجه در تحرير مشكلات و بـيـان معضلات به زبانى ساده و تحريرى روان مى باشد و در علم تفسير و تاويل متبحر و به كليه عـلـومـى كـه نـوشـتن تفسير و تحقيق در آيات قرآنيه به آنها توقف دارد, محيط و از ذوق سرشار بهره منداست .
بـراى كـسـانى كه علاوه بر آشنايى كامل در علوم قرآن , در علم الهى به خصوص در علم توحيد و عرفان وارد و داراى نصيب وافرند, هيچ اثرى جاى قرآن مجيد را نمى گيرد.
قـرآن كـلام الـهـى اسـت و متكلم به كلمات قرآنيه , حق اول است و هر كلامى از روحيات متكلم حـكـايت مى نمايد و فهم مطالب آن توقف دارد بر آشنايى به روحيه متكلم , لذا هركس كه به حق نزديكتر و قرب اوبه بارى تعالى بيشتر است , به كلام او آشناتر و حظ او از درك حقايق قرآنيه بيشتر و به رموز و دقايق حروف الهيه عارفتر مى باشد.
قـرب حـق از راه اخـلاص و گذشتن از ماسوى اللّه و فناى از غير او و بقاى به او, به نحوى كه اين شامل نفس فنا نيز شود,حاصل مى شود.بـايد دانست كه قرآن از آن جا كه نازل ازغيب وجود است و اول ظهور آن در مقام تعين حق به اسم المتكلم و مقام نازل آن , كلمات مابين دفتين است , حضرت ختمى مرتبت فرمود: اان للقرآن ظهرا وبطنا وحدا ومطلعا وعنه (ع ) : انزل القرآن على سبعه احرف , لكل منها ظهر وبطن , لكل حرف حد, ولكل حد مطلع .درك و عـرفـان بـطـون قرآنيه كه در برخى از روايات مسلمه عندالفريقين به هفت و هفتاد بطن مشخص شده , خاص صاحبان ولايت كليه است كه در لسان نبوت به عترت و درقرآن به اهل بيت و در اصطلاح تابعان آنان به اهل عصمت و طهارت تعبير شده است .
محدثان عامه , اهل سنت و جماعت از ابن عباس نقل كرده اند كه قال على : لوشئت ان اوقر سبعين بعيرا من تفسيرام الكتاب لفعلت .علماى امت مرحومه نقل كرده اند كه على (ع ) رائحه وحى را استشمام مى نمود, از باب كثرت قرب او به مبدا وحى ,لذا ابن عربى شيخ اكبر از على مرتضى (ع ) به اقرب الناس الى رسولاللّه وسر الانبيا تعبير نموده است .
احـاديـث عترت و ثقلين انى تارك فيكم الثقلين , كتاب اللّه وعترتى دلالت دارند براختصاص اهل عصمت به عرفان مراتب و بطون كلام الهى .
سـر مـطـلـب در اين مهم است كه سور و آيات و كلمات و حروف كلام مجيد, مظاهر كلام غيبى احـدى و مـنـازل ظـهور و جداول بحر بى پايان احديت و اشعه نورالانوار, بهر نوره و فروع اصول و اركـان كـتـاب غيب وجود و مقام تعين حق به اسم المتكلم و مرتبه حقيقت ام الكتاب مى باشند كه واقـف به سر حضرات خمس الهيه ومطلع از مقام مطلع كتاب وجود, به حقيقت آن پى مى برده نه باحثان اطراف اعراب و بنا, و دانايان بر اقوال عالمان قرا ومتكلمان اهالى وساوس و اوهام از مشبهه و مـجـسـمه و قائلان به تنزيه صرف و يا معتقدان به تشبيه محض , به نام مفسران كه از آنان از آن جهت به مفسر به راى تعبير شده است كه كلمات قرآنيه را با عقايد خود تطبيق مى نمايند.
لذا فهم حقايق قرآنى اختصاص دارد به صاحبان ولايت كليه و ارباب معرفت , از متابعان آنان كه به مراتب و درجات كلام الهى از ظهر و بطن , بلكه بطون و حد و مطلع آن احاطه دارند.تـفـسـيـر سـوره حـمـد را از ايـن باب كه افتتاح كتاب تدوينى حق به آن شده است فاتحه الكتاب نـامـيـده انـد و از حـيـث اشـتـمال بر جميع مطالب كتاب تدوينى و فرقان الهى , به آن ام الكتاب گويند ((4)) , كما اين كه از جهتى افتتاح كتاب تكوين نيز به اسم اعظم الهى كه از آن به ام الكتاب وحقيقت محمديه تعبير نموده اند, صورت وقوع پيوسته است .
ايـن سـوره مـباركه , كه ظاهر آن الفاظ وكلمات داله بر حقايق غيبى است , به حسب باطن داراى مـرتـبه و درجه اى است كه به آن كتاب تكوين افتتاح شود و مقام غيب آن جهت اشتمال برجميع درجات و مراتب وجودى و امهات حقايق متعين از مفاتيح غيب , ام الكتاب و مبدا جميع كتب الهيه است .
سـوره حمد از جهت اشتمال بر حقايق قرآن اختصاص به حضرت ختمى مرتبت دارد, از اين جهت كـه حقيقت محمديه مشتمل است بر جميع درجات و مراتب وجودى و جامع است جميع حضرات وجوديه را, و به لحاظ تعين احدى مقام باطن آن حضرت به حسب قوس نزول اول تعين عارض بر حقيقت وجود است و به اعتبارى , اولين عين ثابتى كه به نور وجود متنور شد, مقام و مرتبه حضرت ختمى است در مقام خلق و ايجاد,نه در مقام رجوع به حق و اندكاك درغيب وجود و مقام احديت .
ايـن مـقـام بـالـوراثه جهت اوليا واوصيا خاص او كه در لسان اخبار منقول از عامه و خاصه به آنان عـتـرت و اهـل بيت اطلاق شده است و در اصطلاح عرفان به هريك ازاعاظم اهل بيت و خواص از عترت ,خاتم ولايت مطلقه به اعتبارى و خاتم ولايت خاصه و مقيده محمديه اطلاق شده است .
تنبيـه
و مما ذكرنا ظهر سر ماورد عن الصادقين انما يعرف القرآن من خوطب به , چون عترت از باب اتحاد با مقام غيب حضرت ختمى مرتبت بالوراثه به جميع مراتب و بطون و حدود و مطالع كتاب تكوين و تـدويـن احـاطـه وجودى دارند,به كليه درجات كتاب از ظهر و بطن وحد و مطلع محيطند, لذا عـلـى (ع ) بـه اصـحـاب گمراه خود كه تحت تلقينات اتباع بنى اميه ـخذلهم اللّه ـ كه قرآن بر نيزه نمودند, فرمود: انا كلام اللّه الناطق .
عـلت آن كه فهم كلام الهى به حسب درجات و بطون اختصاص به اوليا و اقطاب محمديين دارد, آن اسـت كـه درك هر حقيقت نازل از غيب وجود, توقف دارد بر اصل مهمى كه عدم توجه به آن , مـنـشـا اختلاف اساسى در مساله تفسير و تاويل قرآن شده است و نيز سر آن كه اهل عصمت و اهل بـيـت و اصـحـاب كسا ـمحمد وعلى و فاطمه و حسن و حسين ـ و ائمه اهل بيت از اولادحسين [ اصـالـه حـضـرت خـتـمـى مـقام و وراثه اوصيا خاص او,عالم به قرآن به حسب جميع درجات آن مى باشند, برهانى است كه ذكر مى شود, فاستمع لمايتلى عليك من الكلام .
مـحـقـقان از متالهان فرموده اند: ذوات الاسباب لا باسبابها آنچه كه داراى مبادى و اسباب و علل است , علم به آن فقط ازراه معرفت به اسباب و علل و مبادى حاصل مى شود, لذا مفسران دايما در مـقام فهم ظواهر كتاب و سنت اختلاف دارند و مطالب آنان حول تفسير آيات بينات مملو است از متناقضات , قال الشيخ البارع : القرآن العزيز من كونه ينطق به ويكتب حروف تتركب من حرفين الى خـمـسـه احـرف مـتصله مفرده , فيظهر بنظمها عين الكلمه , وبنظم الكلمات عين الايات , و بنظم الايات عين السور.
بـحـث در اين مهم كه اين الفاظ قرآنيه از چه مقامى صادر شده و چند درجه از درجات بين حق و عـبـد را پـيـمـوده اسـت تا به صورت سور قرآنيه مشتمل بر آيات و كلمات و الفاظ و حروف جلوه نـموده است و مقام تصور آن به صورت كلامى , در كدام مرتبه از مراتب نفس كليه نبويه ر به صورت معنا جلوه نموده و درچه موطنى صورت حروفى به خود گرفته است و نيز بحث در اين كه تعيين كلامى به طور مطلق به اعتبار آن كه متكلم از اسماى ذاتيه حق است , درچه منزلى از منازل وجود عارض بر وجود مطلق شده است , آيا حقيقت كليه نبويه در مقام واحديت نيز سور قرآنيه را از غيب وجود و بعد از عبور از تعين اول واسطه است كه در اين صورت , اولين انبا از غيب وجود است و اين انـبا عبارت است از اخبار از ذات و صفات و اسما و افعال حق و اين كلمات قرآنيه كه خبر از ذات و صفات و اسما و افعال حق مى دهد, در آن عالم نيز با وصف مذكور موجود و متعين است .
حـق آن اسـت كـه حقيقت كلى قرآن داراى ظهر و بطن , بلكه بطون وحد و مطلع است و محل طـلـوع و ظهور آن در مقام تعين ثانى , قلب اعدل و روح صاحب استقامت حضرت ختمى است , و چون نبوت حضرت ختمى مانند ولايت وصى و ولى مطلق او كلى و مطلق است , فرمود: كنت نبيا و آدم بـين الما والطين ومقامات غيبى آن حضرت متحد است با درجات قرآن به وجود جمعى قبل از ظهور به صورت مثال مطلق و به وجود تفصيلى در عالم مثال مطلق و مقيد.از آن جـا كـه صـعـود بـر طبق نزول است , انسان ناظر در كلمات و سور قرآنيه به حسب تحصيل كـمـالات وجـوديه و عبور از منازل واقع در صراط تكامل , و به اندازه فعليت وجودى خود از فهم قرآن نصيب و بهره دارد.
مـقـدمـه ديگر كه دراين بحث نافع است , آن است كه به حسب علم نظرى شخص متفكر در آيات قرآنى , درمقام فهم كلمات الهيه از طريق درك ظواهر بدون احاطه به باطن كتاب , در مقام مفسر قـرار دارد, الـنـهايه حظ شخص كامل در برهانيات از مفسر واقف و متوطن در عالم لفظ, بيشتر و خطاى وى بسيار كمتر و لغزش آن قليل است .
بـلـكـه مـى تـوان بـه ضرس قاطع گفت : بدون تحصيل كامل در الهيات و ربوبيات و علم اخلاق ومـبـاحـث نفس و معاد, به صرف فراگرفتن علوم ادبى شخص اصلا حق ندارد در سلك مفسران قرارگيرد.
يـجب علينا التنبيه على امور مهمه فى المقام , نذكرها على سبيل الاجمال ونفصلها فى موضع آخر ان شااللّه تعالى .
تنبيه و تحقيق
فى سر الكلام واحكامه ولواحقه وما يتعلق بذلك .
بـايد توجه داشت كه هر كلامى نازل و مرتبط به متكلم و قائل داراى مرتبه و صورتى اصلى است و ظهورى خارجى و ظاهر كه مرتبه اول , مقام خفا كلام و مرتبه دوم مقام ظهور آن مى باشد.و ان شئت قلت : كلام داراى مقام جمعى و اطلاقى و مرتبه اى تفصيلى و ظهورى خارجى است .
قال الشيخ البارع , المحقق الشيخ الكبير فى المفتاح : اعلم ان الكلام من حيث اطلاقه واصالته صوره علم المتكلم بنفسه وغيره , او بغيره , والمعلومات حروفه وكلماته , ولكل منها مرتبه معنويه ب كلام به اعـتـبـارى از نسب موجوده بين ظاهرومظاهر است , از اين باب كه كلام از اجتماع حقايق بسيطه مـنـفـرد يـا به لحاظ تحقق آن با توابع و لوازم آن در صورت تركيب حاصل مى شود ومفيد صورت جمعيه اى است كه از آن احكام , اين حقايق بسيطه و مركبه فهميده مى شود.
چه آن كه كلام در هر مرتبه اى از مراتب و درجات داراى مدلول يا مفاهيم است .اجـتـمـاع از حقايق بسيطه منشا توليد صورت و معنائى است كه از آن به نكاح به اعتبارى ونتاج و تولد نشاتى از نشات وجوديه به لحاظى تعبير شده است .چون جميع كلمات وجوديه وحروف و كلمات تدوينى از بسائط حاصل شده است و بسائط به لحاظ تـركـيب و تاثير برخى از اجزا در بعض وانفعال برخى اجزا از بعض ديگر, منشا تولد وظهور صورت وحقيقتى مى شوند كه قبل از اين تركيب حاصل نبود.
ولـى بـايد دانست كه تركيب و تاثير و تاثر حروف صور وجودى و كلامى مختلف است و فرق است بين تاثير و تاثر خاص ماديات وتركيب و توقف وتاثير وتاثر در معنويات .اجـتـمـاع از بـسائط به لحاظ تناكح و به اعتبارى انتاج و ايجاد و تحصيل وجود اضافى و از جهتى كـتـابت و تحصيل نقوش و از جهت آن كه مفهم معانى و منشا افهام حقايق لائق به هرمرتبه اى از مراتب تركيب است ,كلام است .
ولايـظـهـر شـئ من المعلومات مرتبه كان المعلوم اوذا م فى ماده حامله وصوره تتحقق بهاالماده , واعـنـى بالماده ما به تظهرصوره الكلام فيتشخص فى الخارج , وسوا خرج اعنى المظهر المشار اليه عـن دائره الـمواد الجسمانيه اولم يخرج ,واعنى بالصوره مابه يتم ظهور الحقيقه المعلومه ـكانت ما كانت ـ بحيث ياتى لكل مدرك بجمعه واياها موطن ماادركها.
مـعـلومات مذكور به اعتبار ارتسام در نفس عالم به اين معلومات , حروف باطن و به لحاظ انضمام مـفـردات ايـن معلومات هريك به ديگرى با توابع آن ازصفات و لوازم اين حقيقت معلوم و مشهود كـلمه باطنى است ,اگر اين حقيقت معلومه مجرد از حكم تركيب اجزا نسبت به يكديگر ملاحظه شـود, بـه اعـتـبـار مجرد ظهور هر جز به نفس متكلم , در هر مخرجى از مخارج وجوديه از مرتبه احدى و واحدى و مراتب عقول وبرازخ , آن را حروف نامند, اعم از حروف عاليات ياسافلات .
لـذا كـلام داراى مـراتـب متعدد است از معنوى و روحانى و مثالى و حسى , لفظى ورقمى خطى منقوش در لوح و كاغذ كه مجموع محصورند در الهى و كونى .بـرخـى از مـظـاهـر كـلامـى از بـاب استعدادجهت قبول تجرد و تروحن به ملكوت وجود رجوع مى نمايند, برخى نيز غير از عالم مواد و اجسام موطن و محلى ندارند.اصـول كـلمات وجودى حروف و صور مفهم معانى تامه كلماتند كه از آنها به حقايق معلومه تعبير مى نمايند.
واذا وقـع بـيـنها التركيب والتاليف الذى هو عباره عن ظهور اتصال اللوازم بالملزومات , والصفات الـتـابـعـه لـلـحـقـائق الـمتبوعه لكمال الابانه والتفهيم , وايصال ما فى باطن المتكلم الى السامع الـمـخـاطـب , سـميت ـحينئذـ كلمه وكلمات ,كلام به اعتبار وجود اطلاقى , شامل جميع مراتب ومظاهر و مبدا كليه رقوم و نقوش تكوينى و تدوينى در غيب اطلاقى ,شامل جميع مراتب ومظاهر و مـبدا كليه رقوم و نقوش تكوينى و تدوينى در غيب وجود مستور و مستقر درعلم حق است ((5)) كـه از نـاحـيه تعين وجود حق مطلق به اسم المتكلم ظاهر مى شود و حقيقت حق مالا در جميع مـظـاهـرغيبيه و شهاديه متكلم است به كلمات وجوديه و به اين لحاظ كلام تدوينى نيز داخل در سعه كلام ت باللّه و به اعتبارى جميع حروف و صور و كلمات وجوديه كلام و علم و قدرت حق اند به مـعـناى متكلميت و عالميت و قادريت حق , فهوالمتكلم المريد العالم القادر فى صفحات الوجود, فافهم ان كنت اهله .
بـنا بر آنچه كه ذكر شد, حقيقت كلام نيز مانند جميع حقايق از جهت اطلاق غيب و مستوراست و يتعين من باطن المتكلم بالحروف المتعقله اولا, ثم المتخيله , ثمالحسيه الظاهره فى شهاده .اما تعين اصل حروف و ظهور آن , به مخارج حروف و غايات آن مى باشد.
مـاده حـروف در كـلام الـهـى از آن جـا كـه اسم قائل و متكلم از اسماى ذاتيه و عين ذات است و مـثل علم و قدرت و اراده وسمع و بصر از اعراض قائم به حق نمى باشد, خلافا للاشاعره كه كلام را قديم و زائد و به كلام نفسى قائل شده اند, نفس رحمانى است و نفس رحمانى , اولين كلمه اى است كه قرع و شق اسماع الممكنات و از مرور آن به مخارج حروف يعنى اعيان ثابته كلمات وجوديه اعم از تكوينى و تدوينى ظاهر شدند.
بنا على هذا مخارج حروف دركلام الهى مراتب معقوله است كه فيض نخست و نفس رحمانى به آن قـبول تعيين مى نمايد وكلمات روحانيه و مثاليه وحسيه على حسب درجاتها, در لوح وجود ظاهر مـى شود و در انسان قوه نطق ازناحيه اراده ومشيت منبعث از قلب به واسطه دم و نفس و صوت و مـرور آن به مخارج حروف به مدد زبان , مبدا حروف معقوله و بعد از مرور از خيال به تعيين لفظى متعين مى شود.ان الكلام لفى الفواد وانما جعل اللسان على الفواد دليلا.
تحقيق مشرقى
صـور مـوجـودات ازعـقـل اول تـا حقايق متعينه , از تركيب مواد و استعداد و صور حسيه مراتب و مـظـاهـر نـسب علم حقند كه از آنها به صور كيفيات علميه وحقايق تعبير نموده اند و اين حقايق داخل در وجودنمى شوند, مگر بعد از تركيب و تاليف و امتزاج .بـنا اعلى هذا مراتب وجودى همانطورى كه مظاهر نسب علم حقند, صور كلمات نفس رحمانى او نـيـز مـى باشند,يعنى از ناحيه وجود منبسط و دم رحمانى مرور آن به مخارج حروف و قرع اعيان متحقق شده اند ((6)) .
چـون مـقـصـود از كلام و منظور از ايجاد كلمات تفهيم مخاطب است و اين معنى بايد در جميع مـراتـب كـلام موجودباشد, شيخ كبير در مفتاح فرموده است : واعلم ان الكلام المعنوى عباره عن مـلاقاه واجتماع واقع بين الاسما والحقائق ,بموجب احكام بعضها مع بعض , و بين الاسما والحقائق الـكـونيه عند من يرى ان الحقائق ليست من الاسما, وصوره هذاالنوع من الكلام و نتيجته تظهران , فـيضاف الكلام الى المرتبه ـناچار كلام در رتبه اول معنوى است ـتتعينان حسب المرتبه , التى تقع فـيهاالاجتماع والتلاقى والامد المقتضى لكلام ـ يعنى اراده خاص مقدم و قدرت لاحقه منشا توليد كلام ـفيضاف الكلام الى المرتبه ـ ناچار كلام در رتبه اول معنوى است .
والكتاب المرتقم من هذاالكلام الاول الالى الغيبى عباره عن الارواح , و مفهومات خطابات الحق لها حـاصـله على ما بينهامن التفاوت الذى اوجبته المراتب والوسائط, وحكم حال الجمعى وغير ذلك مما مر.
لـذا پـاره اى از نـفوس در امتثال اوامر حق و احتراز از نواهى حق درنگ ننمايند وتكاليف حق را به جـا آورند و هرگز عصيان از آنها سرنزند, و برخى منعمر در تمرد وبعضى به معصيت رغبت بيشتر دارند و پاره اى به اطاعت متمايل ترند و بهرى حسنات و سيات آنان مساوى است , جمعى منكر مبدا وجـود و جـمـعـى مقر به مبدا وجودند, قبول يا رد, كفر و اطاعت تمرد و عصيان بالاخره ناشى از استعدادات نهفته در اعيان است كه تجليات اسمايى منشا ظهور وبروز آن مى باشد كه خصلت هولا لـلـجـنـه وهـولا لـلنار ولاابالى ويلى الكلام الروحانى وهو تصادم القوى الروحانيه من حيث قيامها بالارواح , لامن حيث هى قوه مجرده , فانها بذلك الاعتبار معان مجرده معقوله .
وهـذه المصادمه المشار اليها ملاقاه تتحصل بين الارواح فى مرتبه جزئيه من المراتب المتفرعه عن حضره الجمع والوجود, بحسب مقام الروح المتكلم , وحسب الارواح التى تقع بينها المخاطبه , ويفهم بـعضها من بعض بمعاينه كل منهابعض مافى نفس الاخر بموجب مابينها من المناسبه الرافعه حكم الـتـعـدد الـمستلزم للستروالامتياز ـچه آن كه سبب حاجت به مخاطبه غلبه حكم تباين است كه حاجت وستر است بين دو مخاطب , از مشاهده آنچه كه در هريك موجوداست و مستور.
پس براى رفع تباين و شهود و اطلاع از آنچه كه مستور بين متخاطبين است , وسيله اى لازم است كه به آن تفهيم و تفهم حاصل آيد تا حكم امتياز و جدائى از ميان برخيزد.
هـرچـه جـهـات تـباين بيشتر باشد, ادوات موجب تفهيم بيشتر و هرچه جهات اشتراك و احكام ما به المناسبه كمتر, اسباب موجب تفهيم , جهت غلبه بر احكام غيريت , كمتر خواهدبود.
لـذا كـلام بين حق و ملائكه و تكلم بين ملائكه و حق به وسيله آلات و حرف جدا از وجود طرفين واقـع نـمى شود و هريك مرآت شهود ديگر است , ولى در عالم ماده كه جهت تمايز بيشتر و كثرت غالب است ,تكلم با حروف و ادوات انجام گيرد.
بيان حقيقت مخاطبات الهيه مع الملائكه والعقول والنفوس مـسـالـه تـخـاطـب حق با ملائكه و عقول وارواح مجرده , نظير قوله تعالى للملائكه : اذ قال ربك للملائكه انى جاعل فى الارض خليفه مكالمه حق با انبيا مع الواسطه , توسط جبرئيل و ديگر وسائط و تكلم بدون واسطه , در احاديث معراج ومكالمه با موسى و مساله تكلم با الفاظ و صور جزئى نازل بر انبيا, كتب سماويه و احاديث قدسيه , از غوامض علم توحيد و حكمت است .و ايـن مـسـاله كه آيات تخاطب بين عالى و سافل و دانى و عالى برقرار است و يا آنكه بين عقول و ارواح غـيـر طـوليه و نفوس منسلخه از ابدان و نفوس جزئيه واقع در عالم برزخ نزولى و صعودى واقـع مـى شـود يـانـه ؟و اگر چنانچه بين دو شئ حجاب نباشد و هر كدام ذات خود را در وجود ديـگـرى مشاهده نمايد, مكالمه متصور است يا نه , از عويصات و محتاج به تحقيق است و نيز نحوه تخاطب در هر موطنى به چه نحو و غرض از تخاطب در جميع مواطن چيست ؟
بايد در اين مسائل بـحـث مـفـصـل نـمـود, مـا درايـن مـوضع به اختصار سخن گفته و به تفصيل در جاى مناسب خواهيم پرداخت .نكته ها چون تيغ پولادست تيز گر ندارى تو سپر.
واپس گريز بدون شك و شبهه , تكلم از طريق الفاظ موضوعه و كلمات ملفوظه و تحرير مقاصد و مطالب با اين الفاظ در الواح , اختصاص به عالم ماده دارد, كما اين كه شنيدن و ديدن از راه سمع و بـصـر و ديگرادراكات به وسيله ادوات احساس , از طريق فعل وانفعال مادى نيز از مختصات عالم ماده و نشات صور حاله در مواد و استعدادات است .از آن جا كه موضوع له الفاظ معانى عامه است , اصل حقيقت تكلم و اداى مقصود و مافى الضمير به ديگرى و نيز حقيقت سمع و بصر در كليه نشات وجودى تحقق دارد و القا معانى و حقايق موجوده در غيب وجود, به وسيله تجلى الهى كلام و خطاب الهى محسوب مى شود.
كـتـاب در نـشات ماده الفاظ و عبارات و كلمات موجود بين الدفتين است كه واسطه پيدايش آن نـگـارش مـافى الضمير است به وسيله قلم , اعم از نى و آهن و ديگر وسائل نگارش و ترقيم و يا القا مـافـى الـضـمير به غير در مقام تخاطب , به وسيله ايجاد الفاظموضوعه و اين القا مافى الضمير در حقايق ملكوتى نيز ثابت است .تـازه ازناحيه القا معانى به وسيله موجودى ملكوتى به موجودى ديگر, از سنخ خود و تازه از ناحيه نگارش حقايق بر صفحه وجود و لوحه ايجاد به وسيله كاتب ملكوتى وبه وساطت قلم ملكوتى .
وان تـامـلـت فـيـما حررناه تعرف معنى الكتاب المسطور والرق المنشور والكتاب الحكيم المبين وامالكتاب , وهوالنون الذى هوالدواه على مراتبها الخمسه .ونيز معانى ديگر الفاظ وارده در كتاب و سنت مثل بكلمه منه اسمه المسيح و اول ماخلق اللّه القلم و نـيـز وجـه تسميه عقل اول به قلم , و وجه تسميه حق نفس خود را به كاتب كتب اللّه على نفسه الـرحـمـه و اكـتب مافى علمى الى يوم القيامه واضح و روشن مى شود و فهم اين قبيل از مطالب , احتياج به بحث مفصل ندارد و با آشنايى به اصطلاحات اهل عرفان و ذهن لطيف و فهم غير محوج و ممارست در كلمات قرآنيه و احاديث ولويه مى توان به مقصود رسيد, نه با قيل و قال .
قـال الـشـيـخ الـكـبـيـر فى المفتاح : اعلم ان المخاطبات الربانيه والكتب الالهيه هى السنه احوال الـمخاطبين عنده سبحانه من حيث كينونتهم معه , والسنه احواله عندهم ومعهم , والسنه النسب والاضافات الناشئه من البين ب يعنى مخاطبان ربانيه وكتب الهيه تراجم والسنه وعباراتى هستند كه از دو امـر خـبـر مـى دهـند: (1) يكى احوال عباد كه به اعتبار كينونت آنها باحق و معيت و احاطه قـيـومـه حـق بـا عـبـاد و بـه لـحـاظ تعين آنان در علم حق به اعتبار آن كه اعيان ثابته به لحاظ كـيـنونت علمى اشيا در حضرت علم از مقتضيات اسما و لوازم صفات حق و استعدادات لازمه اين اعـيان , ناشى از تجلى حق است در مرتبه واحديت آنچه از خواص و افعال و صفات مترتب بر ذوات اعـيـان اسـت , از لـوازم و مقتضيات اعيان ثابته و كينونت علمى آنهاست در مرتبه و مقام مقدم بر وجود اشيا.از اين جهت خطابات الهيه عبارات و تراجم والسنه احوال عباد است عندالحق ولذا قيل : انت مرآته وهو مرآه احوالك .چون مخاطبات ربانيه و تنزلات الهيه , ترجمه و زبان احوال مخاطبان است نزد حق , از باب آن كه مـخـاطـبـان بـا حق معيت دارند به اعتبار تحقق آنها به كينونت الهى در مرتبه علم حق و معيت قـيوميه حق با حقايق ,در وجود علمى و خارجى كه ملازم است با السنه نسب و اضافات متعينه از تـجـلـيـات حق در مظاهر خلقى , تعين بطون تنزلات الهيه و تجليات ربانيه موازى است با بطون مـخاطبان , لذا احوال كليه سعدا واشقيا ومتوسطان در سعادت و شقاوت , بلكه احوال كليه خلايق در خـطـابـات تـدوينى حق و كتب نازله بر انبيا, به خصوص قرآن نازل بر قلب خواجه عالم امكان محمد مصطفى ر مذكور است .
آياتى نظير وهو معكم اينما كنتم , ونحن اقرب اليه من حبلالوريد, و ما من نجوى ثلاثه وهو رابعهم اشـارات اسـت به قوله : من حيث كينونتهم معه ب واما تعين عباد در حضرت ارتسام و مثال مطلق , معلول تجليات حق است .تـصـور اسـما و صفات به اين اعتبار, اعيان ثابته متعين اند در مقام و احديت به صورى كه مقتضى استعدادات آنهاست .
فـيـض مـقدس هر عينى را به حسب استعدادات و لوازم غير مجعوله آن وجود خارجى مى دهد و لـسـان ايـن حقيقت من جعله اللّه ((7)) سعيدا لايصير شقيا, ومن جعله شقيا لايصير سعيدا وقوله : كـتب ربك على نفسه الرحمه , از اين باب كه هرعينى كه امكان تحقق خارجى و تنور به نور وجود در ذات آن مستور است , از فيض وجود و تجلى حق به اسم رحمان محروم نمى ماند.
كـلـيـات احـوال مـخـاطـبـان بـه لحاظ تعين در حضرت ارتسام , هى الاحوال والامور المذكوره فـى الحديث الناطق بانه يجمع خلق احدكم فى بطن امه الخ وهى : العمر والرزق والاجل والسعاده والـشقاوه بنا على ما حررناه واوضحنا كلام الشيخ الكبير, خطابات الهيه به اعتبارى السنه وعبارات وبياناتى است كه خبر از احوال عباد مى دهد به لحاظ كينونت عباد درعلم و معيت حق با عباد, بعد از قبول وجود.
(2) ديـگـر آن كـه ايـن خـطـابات حاكى از احوال حق است به اعتبار ظهور اسما و صفات حق در مـجـالـى و اعـيـان عباد, لذا به اعتبارى عباد مرآت و نشان دهنده ذات و صفات و اسما حقند وبه اعتبارى حق مرآت احوال عباد است .مـظهر محل نمايش ذات و اسما و صفات ظاهر ومعلول به لسان حكمت حد ناقص علت است و از آن جا كه علت منشا تحقق معلول است ومناسبت تامه شرط افاضت و استفاضت است و هر معلولى بـه وجـودى مـناسب با علت متحقق در علت و علت حد تام معلول و از ناحيه تعين آن در علت , از عـلـت خاص خود صادر مى شود, علت مشتمل است بر معلول با امرى زائد, لذا علم به علت ملازم است با علم به معلول , والعلم بالمعلول يحكى عن وجود عله ما.
لـذا اهـل مـعـرفـت گويند: اعيان در مقام علم به لسان استعداد طلب وجود نمايند و اسما الهيه طالب ظهورند به صورت اعيان , طلب در اعيان طلب قابلى و در اسما طلب فاعلى و ايجابى است .نـگـارنـده در مـقـدمه بر متشابهات القرآن ملاصدرا قسمتى از مباحث مناسب با اين مقام را بيان نموده ام و به واسطه كسالت و ناخوشى از بسط كلام معذورم و از كسانى كه در اين مباحث تسلط ندارند, تمنا دارم ازمناقشه و ايراد خوددارى نمايند كه نادان محكوم به سكوت است .فهم اين قبيل از مباحث در عصر ما اختصاص به افراد نادر دارد.
و هو, وصلى اللّه على خير خلقه محمد, والسلام على ذريته وآله واولاده الائمه المعصومين ـعليهم افضل صلوات المصلين ـ واناالعبد جلال الدين الاشتيانى .
تفسير سوره فاتحه الكتاب
بيان معنى فاتحه الكتاب .
فـاتـحـه الـكتاب , يعنى گشاينده كتاب ربانى , زيرا كه كتاب ربانى را, مبدا و مفتتح و محل شروع جزوى نيست و افتتاح مصاحف بدوست , و آغاز تعليم نورسيدگان مكتب تعلم ازو.
در نماز افتتاح قرائت ازو كنند و اول مكتوب در لوح محفوظ او بود.و در اول وحى نازل شد.و بـعـضـى فرموده اند كه چون بدين سوره باب فتوح مناجات آن بر حضرت سيد موجودات ـ عليه وعلى آله افضل الصلوات واكمل التحيات ـ مفتوح شد, او را بدين جهت فاتحه خوانند.و به حقيقت اين سوره , گشاينده ابواب رحمت است بر وجوه احوال عباد, هم در تحصيل معاش و هم در كسب معارف معاد.
و بعضى برآنند كه فتح به معنى نصرت است و استفتاح در لغت استنصار باشد, به دليل قوله تعالى يـستفت حون على الذين كفروا ((8)) پس معنى فاتحه , نصرت دهنده باشد مرقارى خود را و ظفر بخشنده بر اعادى صورى و معنوى و مر اورا سوره حمد و شكرخوانند, و در اين تسميه نظر به لفظ و معنى كنند, چون كه مشتمل است به لفظ حمد و ثناى الهى و تعبد در تصديق اوامر و نواهى .
و جمهور علما برآنند كه حمد از افراد شكر است .و در اخبار مسطور است كه الحمد راس الشكر و بدين جهت فاتحه را سوره حمد و شكر گفته اند.و ام الـقـرآن و ام الـكـتـاب نيز گويند و ام در لغت به معنى اصل است , و تسميه مادر به ام , جهت اصالت اوست در قبول نطفه كه ماده ولد است , و مكه را ام القرى از اين جهت خوانند كه گستردن زمـيـن و بـسط بساط آن از وى شده , كما قال اللّه تعالى : والارض بعد ذلك دحيها ((9)) پس اصل , زمين وى باشد.
در مفاتيح الغيب آورده كه خلاصه و مقصود از قرآن چهارچيز است :.
الـهيات و معاديات و نبوات و قدريات , و آيات فاتحه بر اين چهار ركن مشتمل است , آيه اول و ثانى دلالت بر الهيات دارد, و ثالث بر معاديات , و رابع بر قضا و قدر و نفى جبرى و قدرى , و بواقى آيات بر اثبات نبوات , و چون مقصد اعظم از قرآن اين مطالب اربعه است و فاتحه بر آن اشتمال دارد, او را امالقرآن گفتند.و جـمـعـى برآنند كه مقصود از جميع علوم , شناختن عز ربوبيت و ذل عبوديت است , و نصف اول سوره بيان اولى است و نصف ثانى نشان ثانى .پس بدين جهت او را اصل گويند.
و در فـتـوحـات آورده كه فاتحه ام الكتاب است , يعنى جميع معانى مصحف و كتب را در ضمن او نهاده اند و اورا هفت آيه مختصر به ما فرستاده اند, و اين هفت آيه , محتوى است مرجميع آيات را و رجـوع هـمـه بـدوست , چون صفات ثبوتيه الهيه كه متضمن معانى جميع صفتها و مرجع همه به اوست .
و گـفته اند هر نوع تعظيمى كه مر حضرت عزت را در قرآن و ساير كتب سماوى مذكور شده , در حـمـد مـندرج است , چه آنچه از وجوه الوهيت و ربوبيت تواند بود در اللّه و رب مندرج است , تمام مخلوقات درعالمين داخل است وجميع انعامات و غفرات سيئات را رحمن و رحيم شامل , سمات پـادشاهى وتصرف ملك وملكوت از مالك معلوم است , و صفات قيامت و مواقف و حالات آن از يوم الدين مفهوم .
اياك نعبد جامع انواع طاعت و عبادت است , اياك نستعين مستجمع اضافت توفيق و عصمت آنچه سـالـك را در طلب هدايت بايد و عارف را در تعظيم شريعت به كارآيد, در اهدنا معين است و آنچه در روش ايمان و پرورش صفت ايقان از دقايق كرامت و رقايق استقامت شايد در الصراط المستقيم موضح و مبين , تمامى انبيا و اوليا و اخيار و ابرار از صراطالذين انعمت عليهم بر حيطه فهم درآيند و هـمـگـى كفار و اشرار و اهل بدعت و ضلالت از غيرالمغضوب عليهم ولاالضالين روى نمايد و به سبب اين جامعيت , فاتحه موسوم به ام الكتاب است .
ديگر از جمله اسامى او سبع المثانى است , يعنى هفت آيه است كه در نمازها به سوره اى ديگر مثنى مى گردد, يا آن كه هفت آيه است كه در نمازهاى واجبى و سنتى و حضرى و سفرى دوبار خوانده مى شود.
و بـعضى گفته اند كه : هفت آيه است به اتفاق صحابه , و دوبار نازل شده : دفعه اى به مكه و مره اى به مدينه .و نـزد بعضى اين توجيه ضعيف است , زيرا كه مثانى جمع مثنى باشد, و مثنى دوباره دو است , پس بايد كه سه بار نازل شده باشد, مگر آن كه او را جمع منطقى گيرند و اقل او را دو دانند.
و در غـرايب آورده كه درو هفت لفظ باشد كه هريك دوبار تكرار يافته : اللّه , الرحمن الرحيم , اياك , صراط, عليهم , غير,لفظ لا را به جاى غير دانند.
و در تـفـسـيـر كـبير آورده كه : هفت آيه مثنى است بدان معنى كه نصفى ازو, ثناى بنده است بر خداوند و نصفى ديگر عطاى خداوندست بر بنده .
و در تيسير آورده كه : تمامى معانى كلماتش به دو چيز بازمى گردد: الحمدللّه , حمد دو است : يكى بر صفات الهى ويكى بر نعما و آلاى نامتناهى , يا يكى به واسطه و ديگرى بدون واسطه .
رب العالمين عالم دو است : يكى عالم فنا و يكى عالم بقا, يا يكى عالم علوى و ديگرى عالم سفلى .
الرحمن الرحيم رحمت دو است : يكى در دنيا و ديگرى در عقبى , يا يكى شامل همه خلقان و ديگرى خاص به مومنان .
مـالـك يـوم الـديـن جزاست , و جزا دو است : يكى بر وفا و يكى به رجا, يا يكى در رجعت صغرى و ديگرى در رجعت كبرى .
ايـاك نـعـبد عبادت دو است : يكى پوشيده و ديگرى پيدا, يا يكى عبادت اجرا و بندگان و ديگرى عبادت احرار ومخلصان .
ايـاك نـستعين استعانت دو است : يكى بر آداب امر و ديگرى بر تحمل قضايا, يكى استعانت در امور دنيا و ديگرى طلب اعانت در يوم نشور و جزا.
اهـدنـا هـدايـت دو است : يكى ابتداى آن و دوم ثبات بر آن , يا يكى هدايت صورى و ديگرى هدايت معنوى .
الـصـراط راه دو است : يكى راه اهل سعادت و دوم طريق ارباب شقاوت , كه اول راه منحنى و ثانى طريق مستوى است .
الـمـسـتـقيم مستقيم راه راست است و راه راست نيز دو است : يكى راه اصحاب شريعت و ديگرى ارباب طريقت , يا يكى راه كوتاه و آبادان , و ديگرى راه دور و بيابان .
انـعـمـت عـليهم سعدااند و ايشان دو فرقه اند: يكى انبيا و ديگرى اوليا, يا يكى سيد ابرار و ديگرى اهلبيت آن بزرگوار.
غير المغضوب عليهم ولاالضالين اشقي اند, و ايشان نيز دو گروهند: يكى يهود و ديگرى نصارى , يا يكى علماى معاندان و ديگرى مقلدان آن بي دينان .
و چون هريك از اينها به دو قسم انقسام يافته , بدين سبب او را مثانى گويند.
بدان كه علماى اماميه , حصر عدد آيات فاتحه را در سبعه كامله دانند, و بسمله را آيتى ازو شمرند و اكثر علماى عامه ,بسمله را آيتى از فاتحه ندانند و صراط الذين انعمت عليهم را تا آخر آيتى دانند.
عـلـما گفته اند كه فاتحه هفت آيه است , جهت آن كه اصول اهل بدعت هفت فرقه اند: كافران كه خـداى را نشناسند, خوارج كه بندگان را از رحمت حق نوميد گردانند, دهريه كه حشر و نشر را مـنـكـر بـاشند, قدريه كه خود را در عمل شريك بارى دانند, و ملاحده كه از راه راست كه ظواهر شريعت است منحرف كردند, فلاسفه كه ارسال رسل را مسلم ندارند.
گمراهان كه از راه و روش محمدى ربى بهره باشند, خداى تعالى بدين هفت آيه , رد اصول سبعه مـى كند, كافران رادعوت مى كند كه مرا بشناسيد كه مستحق ثناى لايق و پرورنده جميع خلايق منم كه : الحمدللّه رب العالمين .
خوارج را منع مى فرمايد كه بندگان مرا شربت نااميدى مچشانيد كه بخشنده و مهربان بر صغاير و كباير منم كه : الرحمن الرحيم .
دهـريـان را مى گويد روز بعث و جزا را منكر مشويد و به قيام قيامت اقرار كنيد كه پادشاه آن روز منم كه : مالك يوم الدين .
قدريان را سرزنش مى كند كه روى عبادت و سر تسليم بر زمين نهيد و استعانت از من طلبيد كه قادر مختار منم : اياك نعب د واياك نستعين .
مـلاحـده را تـوبـيـخ مى كند كه روى از باطل گردانيد و منهج مستقيم شرع را لازم گيريد كه نماينده اين راه منم : اهدناالصراط المستقيم .
فلاسفه را مى فرمايد كه فرستادن انبيا و بعثت اصفيا را منكر مشويد و دست ارادت در دامن طاعت ايشان زنيد كه نعمت دهنده برايشان منم : صراط الذين انعمت عليهم .
گمراهان را پند مى دهد و تهديد مى نمايد كه از باديه خذلان و هاويه طغيان به ظلال نوال عنايت و سايه اقبال حمايت انبياى برگزيده و اوصياى پسنديده من , استظلال كنيد كه انتقام كشنده از بيراهان و غضب كننده برايشان منم : غيرالمغضوب عليهم ولاالضالين .
و بدان كه عدد هفت كه آيات سوره موافق آن افتاده , عددى است كامل و اقسام اعداد را شامل , چه عـدد در اصل يا زوج باشد يا فرد, و زوجش يا زوج الزوج بود كه تا مبدا سلسله اعداد با زوج منقسم شود يازوج الفرد كه آخر انقسامش به افراد كند و مجموع اين اقسام در تحت عدد هفت هست , سه و پـنـج فـردنـد و چـهار زوج الزوج , و شش زوج الفرد, دليلى ديگر بر كمال هفت آن است كه اكثر مـعـظمات عالم علوى وسفلى و بعضى از اوضاع شرعى و حكمى سباعى افتاده , اما از علويات اول اكـابـر ملائكه ,
هفت طايفه اند:
فرقه اول كه در شهود جمال حيرانند و از غايت اشتغال به مشاهده حق به خلق آدم مطلع نشدند, و به سجده او مستحضر نگرديدند.
فرقه دوم حجاب بارگاه الوهيت و وسايط فيض ربوبيت كه در صف اول از ايشان روح اعظم است و در صف آخرروح القدس كه جبرئيل (ع ) را گويند, و اين دو طايفه كروبيانند.
سوم حمله عرش .
چهارم اهل ملكوت اعلى .
پنجم اهل ملكوت سفلى , و اين دو گروه روحانيانند.
ششم سفره و برره كه نويسندگان صحف منزله اند.
هفتم كرام الكاتبين كه مباشر كتابت افعال واقوال آدميانند.
دوم , از علويات آسمانها كه صوامع مقربان بارگاه عصمت است , هفت است .
سوم , كواكب سياره كه اول ايشان زحل است كه پاسبانى منظر هفتم مفوض بدوست .
دوم مشترى كه منشور سرورى منظره ششم منوط به اوست .
سوم , بهرام خون آشام كه مبارز منظره پنجم است .
چهارم آفتاب عالم تاب كه سردار لشكر انجم است .
پنجم زهره شهره كه خاتون حجله عشرت است .
ششم دبير پير ـتيرـ كه مستوفى ديوانخانه حكمت است .
هـفـتـم مـاه با جاه كه دايم شاهراه فلك را به قدم سر مى برد و هر شب بر منزلى از منازل والقمر قدرناه منازل ((10)) مى گذرد.
امـا از سـفـلـيات : اول زمينها كه بساط قدرت و مهاد مهد نفع و بركت است , به همين عدد معدد است .
دوم , دركات دوزخ كه زير هفتم زمين است , عددش به نص كلام الهى همين است .
سوم , درياهاى مشهوره كه منبع عجايب و مجمع غرايب است , هفت است .
چهارم , اقاليم كه مساكن عالميان و مواطن آدميان افتاده , بدين عدد آمده .
و بدان كه اول سوره اى كه به تمامى شرف نزول ارزانى فرموده , اين سوره گرامى و ديباچه سامى بـوده كـه دفـعه اى به مكه فرود آمد, در وقتى كه نماز فرض شد و به مدينه نازل شد, هنگامى كه قبله ازبيت المقدس به جانب كعبه تحويل يافت .
و علماى اماميه ـرضوان اللّه عليهم ـ در كتب اخبار از ائمه اطهارعليهم صلوات اللّه الملك الجبارـ خواص اين سوره مباركه را زياده از حصر و شمار بر ذمت قلم فرخنده , رقم ثبت و ضبط نموده اند و ايـن جـا چند خاصيت از مجموع اين خواص كه به تجربه پيوسته , ياد كرده مى آيد:
اول شفاى همه دردهـا گـويند, شفاى هر مرض از امراض نفسانى وروحانى و دواى هر دردى از دردهاى قلبى و قالبى ازو توان يافت .و در تفاسير مذكور است كه اين سوره بزرگوار را بر سر هر بيمارى كه به اخلاص بخوانند, اگر در اجلش تاخير بود, شفا يابد.و امام به حق ناطق , جعفربن محمدالصادق (ع ) فرمايد كه : هركه فاتحه او را به نسازد, هيچ دوايى و دارويى چاره درد او ننمايد.و ايضا از آن حضرت روايت كنند كه : هرگاه اين سوره را چهل نوبت بر قدح آب خوانند و قدرى از آن آب را بر روى صاحب حمى ريزند, از تب خلاص شود.
ابوسعيد خدرى روايت كند كه با جمعى از مسافران به قبيله اى عرب گذر كرديم , يكى از ايشان را ديـديـم كـه مـارگزيده بود و به هيچ دوايى علاج او نمى شد, يكى از آنها از ما طلب چاره نموده و گـلـه اى گوسفند قبول كرد كه به ما دهدتا چاره آن بيچاره نماييم , يكى از ياران فاتحه را بر آن مارگزيده خواند و دست بر آن عضو نهاد, فى الحال شفا يافت وگله گوسفند را به ما داد.
اى عـزيـز ايـن سـوره , چـنـانـچه دفع امراض و عللى كه ظاهر مزاج را واقع شود كند و از امزجه , جـسمانى را از عوايق عروج به مراقى اعتدال انسانى حمايت كند, همچنين قلوب و ارواح را نيز از مـوانـع تـرقـى بـرمـدارج رتبه , كه قبله توجه او بودى , محافظت مى نمايد و شفاى بيمارى ايمان مـى كـنـد و بـيمارى ايمان مرد, مردن نور اوست به واسطه خواهش نفس تا وقتى كه او را ضعيف گرداند و ضعف ايمان بدترين بيماريهاست , پس علاج ضعف او به تفكر آيات اين سوره بايدنمود.
دوم , سـبـب حـفـظ و سـلامـتـى در سفر, چنانچه دررياض الجنان از اميرمومنان عليه وعلى آله صلوات اللّه الملك المنان ـروايت مى كند كه چون سفرى خواهى كرد, سه نوبت فاتحه الكتاب بخوان تا در آن سفر محفوظ باشى و به سلامت به مقصد برسى .
سوم , ازدياد قوت حافظه , در خواص تميمى آورده كه هر كه بنويسد اين سوره را به مشك خالص بر جـام زجـاجـى و به گلاب بشويد و هر روز بامداد به ناشتا بياشامد, حافظه بر وجهى قوت يابد كه هرچه شنود يادگيرد.
چـهارم , هركه در شبانروزى دويست و چهل و هشت نوبت , بر قرائت اين سوره مداومت كند, دفع غل و حسد و كبر و جميع آفات نفس او نمايد.
پنجم , جهت درد گوش بنويسد و به روغن گل , نوشته را محو ساخته , قطره اى از آن , در گوش چكاند, درد را ساكن گرداند.
ششم , جهت دفع نقرس و فالج و عرق النسا و لغوه و امثال آنها به ظرفى پاكى نويسد و به روغن به لسان خالص شسته , هفتاد نوبت بر آن روغن خواند و به وقت حاجت در آن عضو مالد, البته ان شااللّه تعالى و تقدس شفا يابد.
هفتم , بعد از هر فريضه جهت سعت روزى صد بار تلاوت نمايد, ابواب معيشت بر وى فراخ گردد و از خلق مستغنى شود.از جـنـاب امـيـرمومنين ـصلوات اللّه عليه ـ مروى است كه حق تعالى پيغمبر ما را از همه بندگان برگزيد و او را به فاتحه الكتاب مكرم و بزرگوار ساخت , و هيچ پيغمبرى را درين بزرگوارى به او شـريك نساخت , مگر سليمان بن داوودعلى نبينا وآله وعليهماالسلام ـ كه او را از جمله اين سوره بسمله عطا فرمود.
چـنـانكه به زبان بلقيس از آن خبر داد كه : انى القى الى كتاب كريم* انه من سليمان وانه بسم اللّه الرحمن الرحيم ((11)) .
حسنه اى به او كرامت فرمايد كه بهتر ازجميع دنيا و مافيها باشد.حذيفه يمانى روايت كرده كه قومى نزول عذاب برايشان واجب شده بود, طفلى از ايشان در مكتب , الحمد قرات كرد, حق تعالى به بركت آن , عذاب را از ايشان مدت چهل سال به تاخير انداخت .
اى عـزيـز هـرگاه طفلى بر سبيل تعلم و حفظ, قرات فاتحه كند و اين فايده بخشد كه مستحقان عـذاب بـه بـركت وى ايمن مانند, پس مومن موفق كه اين سوره را از روى اخلاص تلاوت فرمايد, اگر كرم الهى او رااز عذاب نجات دهد موجب استبعاد نخواهدبود و اين سوره را با نماز نسبت تامه و خصوصيتى كامله است , زيرا كه قرات فاتحه در نماز, فرض عين است و تركش بى عذرى , موجب فساد نماز است , چنانچه ازجناب مستطاب نبوى ر ر بفاتحه الكتاب .
بيان معنى استعاذه
بـدان كه علماى ربانى قبل از تفسير آيات قرآنى , ابتدا به تفسير استعاذه نموده اند, زيرا كه يكى از حـقـوق فرقانى آن است كه چون قارى متوجه قرات قرآن شد, بايد ابتدا به استعاذه نمايد, تا از شر وسـوسـه شـيـطـان ايـمن باشد, لهذا اولا مترجم , در اين ترجمه شريفه اشاره به معنى استعاذه و اختلاف قرات آن مى نمايد.
نـافـع و ابـن عـامـر و كـسـائى گـفته اند كه : لفظ استعاذه , اعوذباللّه من الشيطان الرجيم , ان اللّه هوالسميع العليم , وارد است .وحمزه بر اين شده كه : نستعيذ باللّه من الشيطان الرجيم , است .
و ابـن كثير و عاصم و ابوعمرو, چنين دانسته اند كه : اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم است , و ظاهرا كـه مـختار از همه قراآت اين است ,زيرا كه نظم اين كلمات با فحواى آيه استعاذه فاذا قرات القرآن فـاسـتعذباللّه من الش يطان الرجيم ((12)) موافق افتاده , و ارباب تفسير نيز متعرض تحقيق همين كـلمات شده اند و به روايات ديگر تعرض ننموده اند و تفسير اين كلمات را چنين ادا فرموده اند كه اعـوذ باللّه من الشيطان الرجيم يعنى پناه مى گيرم به معبود يكتا و خداوند بيهمتا, ومى گريزم و الـتجا مى نمايم به او كه پناه دل نيازمندان و ملجا ضعيفان وبى كسان است , از شر وسوسه شيطان گـمراه ازفرمان عزت , يا نااميد از رحمت كه رانده شده از روضه هاى جنت به تير لعنت , يا رميده گشته از طبقات آسمان به واسطه شهاب درخشان دروقت استماع كلام فرشتگان .
بيان معناى لغوى استعاذه
اسـتـعـاذه در لغت به معنى استجاره است , يعنى پناه گرفتن و شيطان عبارت از هر متمردى از انـس و دواب و جـان , واشـتـقـاق او يا از شطون گرفته اند كه به معنى بعد است , چنان كه عرب گويد: شطت الدار اى بعدت , و بعد از درگاه عزت ,مجمع همه مذلهاست , شعر:.
چه گفتم كه دورم زخاك درت —– همه رنجهاى جهان گفته شد.
و يـا از شـيط دانسته اند كه عبارت از طغيان است , پس ترجمه شيطان ناپاك و بى باك بود و عرب اسب سركش را شيطان گويد, و اين وزن مبالغه است در صفت شيطنت و اين بدترين صفتهاست از اين جامعلوم مى شود كه حكمت در اختيار اين اسم در استعاذه با آن كه حق تعالى ابليس خبيث را صريح در قرآن به هفتاد اسم و صفت قبيح ياد كرده , تنبيه بندگان است كه از آنچه موجب بعد و حـرمـان بـاشـد, احـترازنمايند و تا آن كه از صفت شيطنت پاك نشوند, ايشان را استحقاق قرب درگاه عزت روى ننمايد.
و رجيم فعيل به معنى مفعول است از رجم كه به معنى رمى است , در اين جا كنايه از لعن است .
نـكـتـه در ايـن كه اختصار بر يك اسم ننموده و ذكر رجيم را رديف او ساخته , آن است كه موجب تـنبيه عباد شود اى بنده , ابليس چندين هزار سال خدمت كرد, به يك نافرمانى رانده درگاه شد, برحذر باش و به فرمان او كار مكن كه اگر لحظه اى به او درسازى , نيز مثل خود سازد,
شعر:.
ازين دشمن مشو غافل كه ناگاه كمين
بگشوده آيد بر سر راه
بدامش افتى و بدنام گردى
چه بدنامى كه دشمن كام گردى
بدان ايدك اللّه تعالى كه هرگاه كسى سوال نمايد كه حق سبحانه , بنده را به استعاذه امر فرموده , او چـرا بـه لـفظ اعوذ كه خبر است استعاذه مى نمايد و حال اين كه از دايره امتثال امر خارج است , بايستى گفتى اعذنى تا به امر الهى كاركرده باشد.
جـواب گـويـيـم : اگرچه لفظ اين كلمه خبر است , اما معنى او دعا است , چنانچه استغفراللّه , اى اغفرلى .و دعـا بـه لفظ خبر واقع مى شود براى فايده چندى كه در علم معانى , بيان كرده اند و يكى از آنها تفال به وقوع است ,مى شايد كه اين جا اين نكته را منظور گرفته باشد, يعنى گوييا كه من استعاذه كـرده ام به حق تعالى و او اجابت فرموده ومرا در پناه خود آورده و خبر مى دهد كه حال در پناه او مـى آيـم و بدو التجا مى نمايم , واين نيز مى شايد كه امتثال رعايت ادب نموده باشد از صورت امر به خبر, چنانچه مملوك در وقت عرض احوال با مالك مى گويد كه خواجه در من نگاه كند, اين جا نيز بـنـده بـه مـقـتـضـى حرمت , خبر در موقع انشا ايراد مى كند و از روى ادب , كن مكن خود را در توقف مى دارد,
شعر:.
من كه بوم كز دل شوريده راى
كن مكن خويش برم بر خداى
و اگـر كسى پرسد كه : حكمت در تخصيص استعاذه به اسم اللّه از جمله اسامى سامى خداوند يكتا چـيـست ؟
گوييم : اين اسم ابلغ است در زجر شيطان از ساير اسما و صفات , جهت آن كه اللّه آن را گـويـنـد كـه مستحق عبادت باشد و استحقاق عبادت ثابت نيست , الا كسى را كه قادر و عليم و حكيم بود و اين سه صفت با هم جمع بايد, تا كمال زجر حاصل آيد.
و تـوضـيـح اين سخن آن است كه قدرت مجرد كافى نيست در زجر, براى آن كه مثلا شخصى به دزدى قصد مال سلطان مى كند, با آن كه قدرت وى بر قتل و قطع يد مى داند, به جهت آن كه آن قـدرت بـا عـلـم جـمـع نـيست , يعنى سلطان نمى داند كه آن سرقت از كه واقع شده , اين جرات مـى نـمـايد و اگر دانستى كه مى داند و انتقام كشيدن مى تواند, مباشراين عمل نشدى و با آن كه سـارق دانـد, تـعرض نرساند و نهى از منكر نكند, اما حكمت كه مانع است از قبايح , چون به آن دو صفت ديگر انضمام يابد, زجرى كامل وجود گيرد.
پس استعاذه باللّه كه متضمن معنى قدرت و علم و حكمت است , در زجر شيطان انسب باشد.و هـرگاه احدى شبهه نمايد كه استعاذه از شيطان , اظهار خوف است از غير خداى و آن در روش عبوديت خالى ازخللى نيست , چه بنده بايد كه جز از خداى نترسد.مـحـققين دفع اين شبهه به اين طريق نموده اند كه از دشمن تبرا نمودن , نشانه فرار است از غير دوسـت بـه دوسـت وپـناه بردن به حق از غير حق در طريق بندگى موجب كمال است , نه سبب نقصان .مخفى نماناد كه استعاذه سبب معرفت آفريدگار است , زيرا كه استعاذه اقرار است از بنده به عجز نفس انسانى واعتراف به قدرت كامله ربانى و متيقن شدن كه به خود هيچ كار نمى توان ساخت و از حق سبحانه در هيچ حال مستغنى نمى توان بود.
پـس نفس خود را به عجز و انكسار موسوم دانستن و پروردگار خود را به اقتدار و اختيار موصوف شناختن , كمال معرفت است .
ايـن جـا بعضى از اسرار من عرف نفسه فقد عرف ربه ظهور يابد و جمال استغناى واجب و احتياج ممكن از وراى نقاب واللّه الغنى وانتم الفقرا ((13)) جلوه نمايد,
شعر:.
توراست ناز كه سلطان حسن و تمكينى
مرا هزار نياز و هزار مسكينى
بدان كه استعاذه سبب رستگارى دنيوى و اخروى است و كمال مرتبه , نزدحضرت بارى و انتساب بـه احـبـاب , جـهـت آن كه دوستان رب الارباب از اكابرانبيا و اوليا, چون نوح و ابراهيم و يوسف و مـوسى و عيسى و حضرت خاتم الانبيار استعاذه فرموده اند و به وسيله استعاذه , به مقام قرب الهى رسيده اند و بر همه كفار غالب گشته اند, چنانچه كتاب كريم از آن خبر مى دهد.
نـوح وقـتى كه عرض كرد: رب انى اعوذ بك ان اسالك ماليس لى به علم ((14)) حق تعالى خلعت سلامت و بركت دروپوشانيد و فرمود: يانوح اهبط بسلام منا وبركات عليك ((15)) و ابراهيم خليل وقـتى كه نمرود ضليل او را به آتش انداخت گفت : اعوذ باللّه الذى خلقنى فهدانى من شر ماعصاه فاذانى حق تعالى , به آتش امر كرد كه : يا نار كونى برداوسلاما على ابراهيم ((16)) و او را خليل خود ساخت كه واتخذاللّه ابراهيم خليلا ((17)) .
يـوسـف صـديـق (ع ) بـا حـق تـعـالى مناجات كرد كه معاذ اللّه ((18)) , حق تعالى او را از مكر زنان نگاهداشت , چنان كه فرمود:كذلك لنصرف عنه السؤ والفحشا ((19)) .
مـوسى (ع ) با حق تعالى مناجات كرد كه انى عذت بربى وربكم ان ترجمون ((20)) , حق تعالى او را كليم نام نهاد كه وكلم اللّه موسى تكليما ((21)) .و مريم در وقتى كه گفت : انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا ((21)) حق تعالى , عيسى (ع ) را به او داد و بـه جـهـت رفـع تـهمت او به روح اللّه امر فرمود كه در وقت تولد گفت : انى عبد اللّه آتانى الكتاب وجعلنى نبيا ((22)) .
وحـضـرت خـاتـم الانـبـيـار وقتى كه گفت : اعوذ بك من همزات الشياطين* واعوذ بك رب ان يحضرون ((23)) , حق تعالى اورا به مقام قرب رسانيده , در حق او فرمود: ثم دنا فتدلى* فكان قاب قوسين او ادنى ((24)) , و به جهت استعاذه او بود كه ذريه طاهره او را از ائمه معصومين گردانيد و در حق ايشان فرستاد: انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا ((25)) .پـس بـنـده مومن بايد كه استعاذه نمايد تا به مقام ولايت ايشان رسيده , مقرب درگاه الهى شود,
شعر:.
هرچه با خود مى كشى آن جنس تست
وآن تو را هم مى كشد با خود درست
جزوها را رويها سوى كلست
بلبلان را عشقبازى با گل است
بدان كه حضرت خاتم انبيار در وقت تجلى انوارتوحيد افعال , بدين لفظ استعاذه نموده اند كه اعوذ بـعـفوك من عقابك و در زمان طلوع اشعه توحيد صفات , چنين اشاره فرموده اند كه اعوذ برضاك مـن سخطك و به هنگام ظهور عظمت ذات اين كلمات را افاده كرده اند كه اعوذ بك منك ولمعه ايـن كـلـمه سوم جز در زمان وحدت نشان آن حضرت درخشان نشده , چه هر مستعيذى از اعاظم انـبيا[ استعاذه از آن جا كردند كه ايشان بودند و حضرت ختمى منقبت ,اعوذ از آن جا گفت كه نه او بـود, هـمـه مـى گـفـتـنـد پـنـاه بـر تـو از غـير تو و آن صاحب همت , ديده غيرت از غير فرو بسته مى گفت : پناه بتو از تو.
گفتم اعوذ هم به تو بردم زتو پناه عارف سالك داند كه استعاذه , پناه گرفتن و پناه گرفتن عمل دل بـاشـد, و زبـان در اداى ايـن سـخن ترجمان دل باشد ((26)) , چه قول به زبان بى حضور دل , صـدايـى بـاشـد و شـيطان به مجرد صدا دور نشود, بلكه از نور باطن و صفاى دل و شعاع معرفت مـنـهـزم گـردد, پـس تـا استعاذه قولى با فعلى كه عبارت از ترك شهوات و لذات و ارتكاب انواع مجاهدات است , جمع نگردد و دل با تمامى جوارح و اركان بر وفق زبان استعاذه نكند, هيچ نتيجه بر آن متفرع نشود.
شعر:.
تا زهر بد عنانت كوته نيست
يك اعوذت , اعوذ باللّه نيست
بلكه آن پيش صاحب قرآن
نيست الا اعوذ بالشيطان
گاه گويى اعوذ و گه لاحول
ليك فعلت بود مكذب قول
سوى خويشت دو اسبه مى راند
بر زبانت اعوذ مى خواند
طرفه حالى كه دزد بيگانه
گشته همراه صاحب خانه
مى كند همچو او فغان و نفير
در بدر كو بكو كه دزد بگير
بـدان كـه تـا نقش وسوسه نفس كه نتيجه وسواس شيطان است , از لوح سينه به آب خشيت محو نـگـردد, مـسـتـعـيذ را ازخطرات شيطانى , امان كامل حاصل نشود و اين مرتبه نباشد الا از براى صاحبان رياضات و مجاهدات , زيرا كه شيطان ,هميشه از دل عارف و پرتو عرفان , ترسان و گريزان اسـت , چون وقتى كه شهاب ثاقب معرفت , از آسمان دل كامل درخشان گردد, با شعشعه آن , تاب نياورد ورعبى و هيبتى براو مستولى شود.
حضرت مولوى از اين معنى خبر مى دهد,
شعر:.
شهر را بفريبد الا شاه را
ره نداند زد شه آگاه را.
چون به نزديك ولى اللّه شود
آن زبان صد گزش كوته شود
اسـتـعـاذه عـوام آن است كه از وسوسه شيطان , پناه به حق جويند و استعاذه عرفا آن كه از احوال شيطان پناه به حق برند,يعنى از صفت عجب كه موجب طعن ولعن ابليس شد و او را از اوج قرب و عـزت بـه حـضـيـض بعد و مذلت افكند, تعوذوالتجا كنند به حضرت ذى الجلال , از خيال پندار و كمال و تصور حسن و جمال كه نتيجه انانيت است , و انانيت سبب اتصاف به صفات شيطنت ,
شعر:.
حق تعالى گفت با موسى به راز
كاخر از ابليس رمزى جوى باز.
چون بديد ابليس را موسى به راه
گشت از ابليس موسى رمز خواه .
گفت دايم ياد دار اين يك سخن
من مگو تا تو نگردى همچو من .
و از فحواى كلام بهترين انام در آن جا كه مى فرمايد:.
نعوذ باللّه من شرور انفسنا, چنان مفهوم مى شود كه نفس را با شيطان اتحادى است كامل و به مدد هم , علم غوايت برافراخته و به معاونت يكديگر, فرزندان آدم را در باديه جفا و هاويه هوا سرگردان سـاخـتـه , يـكـى فـرمـانفرمايى اقليم صورت را در ميان بسته و ديگرى در مملكت درون بر سرير حكومت نشسته ,
شعر:.
نفس و شيطان هر دو يك تن بوده اند
در دو صورت خويش را بنموده اند
بـيـچـاره فـرزند آدمى كه به دست مكروكيد اين دزد خانگى و اين طرار بازارى درمانده نفس , از درون كارگر شيطان است و هوادار او و شيطان از بيرون كارفرمايى نفس است و مددكارى او:.
نفس از درون و ديو زبيرون زند رهم از مكر اين دو رهزن پرحيله چون رهم ؟
.
پس آدمى را چاره احتراز ازين دو ديودنى به جز التجا و تعوذ به خداوند غنى نخواهدبود, بايد ظاهر را بـه آداب شريعت آراسته گرداند و نهال باطن را از ثقه هاى تعلقات پيراسته نمايد, تا از غايله اين دو ديو رهزن , فراغتى حاصل آيد, شعر:.
كان پرده صد هزار عابد بدريد —– وين توبه صد هزار عابد بشكست .
در تفسير بصاير آورده كه ابتدا به استعاذه در وقت قرات به جهت آن است كه تابنده از حول و قوه خود تبرا كند و به حق سبحانه التجا نموده , بداند كه در خواندن قرآن كه عنوان نامه نيكوئيهاست , از ديـو وكـيـد او ايـمن نمى توان بود و جزبه فضل و رحمت او آن را دفع نمى توان كرد, پس بدان اعتبار گرفته ديگر كارها را بدان قياس كند و به هيچ وقت در هيچ كار برين دشمن نابكار اعتماد و استفاده ننمايد, او از خصم قديم , دوستى چشم ندارد,
شعر:.
مجو محبت تازه زدشمنان كهن
كه شاخ بيدگلى ياسمين نيارد بار
در جـواهـر الـتـفـسـيـر فرموده كه : استعاذه مصباح ظهور مرادت است و مفتاح حصول بركات و سـعادات است , زاد روندگان راه است بدرقه قافله يقظه و انتباه است , تباشير صبح هدايت از افق تلقين الهى ظاهرشده , تا ظلمت فريب نفس و هوا را كه كارگران شيطانند منتفى گرداند, لمعه شـهـاب ثاقب محبت است از آسمان ايمان درخشان گشته تا ديو دنى را به شعله افتراق در كوره احتراق بسوزاند, نقاب اسرار غيرت است تا جمال حال قارى قرآن بدان محتجب شده , از چشم زخم وسـوسـه شـيـطان محفوظ ماند و صيقل انوار مكاشفت است تا آينه سينه را از زنگ غفلت مصفى سـاخـتـه , قـابـل انـعـكـاس انوار كلام گرداند, بدرقه راه سلامت است تا سالك منهاج قرات را از كـمـيـن گـاه نـزعـات نفسانى و همزات شيطانى , به دارالامان فوز و فلاح رساند, صداى پاسبان مـراقـبـت است تا دزد وساوس از حوالى خزانه جوهر معرفت كه عبارت از دل است به واسطه آن , رميده شود و دورباش چاوشان ايوان عظمت است تا آن بيگانه ابى واستكبر ((27)) به سبب صولت حـمـله ايشان , پيرامن حريم دل آشنايان طوف ننمايد, لشكر هوا و هوس كه حزب شيطانند, جز به صدمت فارسان ميدان استعاذه منهزم نشوند,
شعر:.
چون نور رحمان در رسد شيطان چسان تاب آورد
خورشيد چون گردد عيان شب را نهان بايد شدن
يحيى بن معاذ گفته : اى پسر آدم همواره شيطان به قصد تو مشغول است و تو از او فارغ و دايم تو را يـاد مى كند و تو او را فراموش كرده اى , پس آدمى را چاره ايمنى از مكر اين ديودنى لازم است , و اكابر دين به دو طريق در تدبير دفع او انديشيده اند:.
اول مـجـاهـده و هـمـواره به مخالفت و مدافعت او متوجه بودن , و اين راهى به غايت دراز است و سلوك در آن بى صعوبتى ميسر نشود, چه اگر سالك يك چشم زدن غافل گردد, شيطان مقصود خود از او حاصل تواند كرد.
طـريـق دوم كه اسهل است و خاطر به كلى از مكايد او ايمن مى شود, استعاذه است , چه مجادله و محاربه با شيطان , مانع است از خدمت رحمان .
پـس چون بنده به استعاذه اشتغال نمايد و از شر شيطان پناه به حضرت سبحان برد, ايزد تعالى به محض عنايت وصرف حمايت , شرور شيطان را از او دور سازد.
از ايـن جـا گـفـته اند كه : حقيقت استعاذه تسليم شدن است و كار خود را به حق گذاشتن و به حـقـيـقـت شـيـطـان سـگـى است بر درگاه عزت بر كمين نشسته و هركه متوجه آستانه كبريا مـى گـردد, به قصد او مشغول است , پس اگر كسى به محاربه يابه تدارك مجادله اشتغال نمايد, باوجود رنج بسيار فرصت عمر, بدان وفا نمى كند و اغلب آن است كه او ظفر يافته , به چنگال فريب و اضـلال و انـيـاب وسـوسـه و خـيـال , سالك را مجروح و مغلوب مى سازد, درين حال , رجوع به خداوندسگ نمودن و از ضرر او به صاحبش كه بر دفع او قادر است پناه بردن , مناسب مى نمايد.
پس طريق استعاذه و استغاثه به رحمان , از روش مجاهده و محاربه با شيطان انسب است و نياز به درگاه خداوند بنده نواز, به ايمنى از ضرر آن فريبنده دغا اولى ,
شعر:.
خدايا دركف شيطان زبونم
زحيرانى نمى دانم كه چونم
زچنگ اين سگم آزاد گردان
به آزادى دلم را شاد گردان
از حضرت رسالت ر مروى است كه هركه در وقت صبح سه بار گويد: اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم و چهار آيه آخرسوره حشر را به آن ضم كند, حق تعالى هفتاد هزار فرشته را بر او موكل گرداند كه بـر او صـلوات فرستند و مكايد شيطان را از او دور نمايند و اگر در آن روز بميرد, اززمره شهيدان محسوب گردد و اگر در وقت شام به اين طريق استعاذه كند,اين ثواب يابد.
اى عزيز چون قارى مرآت دل را از غبار فريب شيطان به مصقل استعاذه تجليه دهد, صورت زيبايى بـسمله در او جلوه نمايد و حرم دل , چون از لوح وسوسه شيطان پاكيزه گردد, مدد اعانت يزدان , قاذورات مكايد شيطان را از حاشيه بساط فواد كه محل مشاهده است , منتفى سازد,
شعر:.
تا نشود پاك دل عيب ناك
بهره نيابد زسخنهاى پاك
مـحـقـقـان گـفـته اند كه استعاذه احتراز است از ملاحظه نفس و مشاهده خلق كه محل القاى شيطان , ايشانند و تسميه استعانت است به رحمت حق سبحانه و اسماى حسناى او, بر حفظ معانى و فـهـم اسـرار قـرآنـى و رعـايت حقوق الهى ازاوامر و نواهى , پس استعانه را تالى استعاذه داشتن مناسب مى افتد.
از ابن عباس مروى است كه حق تعالى و تقدس اول رسول ر را به استعاذه امر كرد, بعد از آن فرمود كه افتتاح كلام به نام نامى و اسم سامى او به اين وجه كند كه
بسم اللّه الرحمن الرحيم .
يـعـنـى بـه نـام واجـب الـوجـود كه جامع جميع صفات كمالات ومستحق عبوديت است و بسيار بخشاينده است بر خلقان در دنيا به دادن وجود و حيات و ارزاق و ساير نعمت , و نيك بخشاينده بر بندگان در آخرت به مغفرت .
بيان آن كه بسمله آيتى است جز سوره فاتحه
بـدان كه علماى اماميه ـرضوان اللّه عليهم ـ اتفاق نموده اند بر اين كه بسمله آيتى است از فاتحه و جميع سور قرآنى ,سواى سوره توبه و ترك او در نماز واجبى و سنتى موجب بطلان صلات است , و در نمازهاى جهريه , جهر به بسمله واجب است و در اخفاتيه مستحب است .
و در تـفـسير امام حسن عسكرى (ع ) از حضرت امير مومنان (ع ) مروى است كه تسميه در اول هر سـوره , آيـتـى اسـت از آن سـوره و اختتام هر سوره بر حضرت رسالت ر در نزد نزول بسمله ظاهر مى شد و تابسمله فرود نمى آمد, فتح سوره لاحق و ختم سوره سابق معلوم نمى گشت .
و از ابن عباس ـرضى اللّه عنه ـ منقول است كه هركه در وقت تلاوت فرقان بسمله را ترك كند, صد و سيزده آيه از قرآن را ترك كرده باشد.
و جمعى برآنند كه بسمله آيتى است از فاتحه و بس , و در ساير سور براى فصل است .بـا حرف جر است , و حروف جاره موضوعند براى معنى مفعوليت , به جهت آن كه مى كشانند معانى افـعـال را به سوى اسما و متعلقش محذوف است و محلش نصب به مفعوليت است , و قرينه حاليه دلالـت كـنـنده است بر ناصب وتقديرش ابدووا, بسم اللّه الرحمن الرحيم او قولوا, بسم اللّه الرحمن الرحيم , است .
و بـرخـى چنين دانسته اند كه محل با رفع است بر تقدير مبتدا محذوف , و متعلقش خبر محذوف است , و تقديرش چنين است كه ابتدايى ثابت او ثبت بسم اللّه , پس حذف شد خبر و اقامه نمود با در مـقام او, پس بنابراين توجيه جايزنيست كه متعلقش ابتدايى محذوف باشد, زيرا كه ابتدايى مصدر اسـت وهرگاه , با متعلق او باشد, مى گردد از صله او وباقى مى ماند مبتدا بلاخبر, وظاهرا هرگاه نـاصـب مـحذوف را, اقر قصد نماييم و بعد از بسمله چنين تقديركنيم كه ,بسم اللّه اقر, بهتر باشد, چون كه متلو بعد از بسمله مقرؤ است , وتقديرناصبى كه تسميه مبدا آن است , اولى و انسب است و تـقـديـم مـعـمـول در ايـن مقام اهم و ادل بر اختصاص و ادخل در تعظيم و اوفق در وجود است وتـمـامـيـت فـعـل منوطاست بر تصدير اسم اللّه چنان كه منقول است : كل امرذى بال لم يبد فيه بسم اللّه , فهو ابتر و حركت با, با آن كه اصل در حروف بنابرسكون است , از جهت تعذر ابتدا به ساكن و امـتـناعش است و علت كسره با, با آن كه اصل در حروف مفرده فتحه است , جنسيت عملش كه جر باشد و لزوم حرفيت است .
علماى ظاهر را در باب افتتاح اين كلام حقايق فرجام به حرف , سخنان بسياراست و از آن جمله آن است كه با, ازحروف شفويه است و مخرج حروف شفويه در مبدا طور نزول , مبدا مخارج واقع شده و ايـن حرف را براين مخرج اشتمالى زياده از شفوات ديگر هست , چنانچه از التصاق شفتين مفهوم مى گردد, پس تقديم حرف مشتمل بر مخرج اول در آغاز قرات اولى مى نمايد.
و ايـن نـيز گفته اند كه حروف سه قسمت است : شفوى كه اظهارش بر شفه متقوم باشد و مخرج ايـن قـسم ظاهر است , وحلقى كه قيام او به حلق و حنجره متعلق بود, و مخرج اين قسم مخفى و وسـطـانى كه زبان و دندان را در صدور آن ,مدخل باشد بى شفه و حلق , و مخرج اين قسم متوسط است در ظهور و خفا, وچون قرات مضمار اظهار واقع شده هر آينه افتتاح او به حرفى كه مصدرش مـخرج ظاهر است , اعنى شفويات لايق افتد و از مجموع آن به حرف با, كه احاطه او به مخرج اتم و اكمل و اظهر است , مناسب باشد.
و بـعـضى گفته اند كه افتتاح كلام ربانى به با و اختتامش به حرف سين بود, و اين دو حرف , بس باشد, عرب گويد:بسك , اى حسبك و از نوادر اتفاقات آن است كه اين دو حرف در لغت پارسى به همان معنى حسب مى آيد و حكيم غزنوى اين معنى را باز نموده ,
شعر:.
اول و آخر قرآن زچه با آمد و سين
يعنى اندر ره دين رهبر تو قرآن بس
جمعى از محققان برآنند كه تقدم وى به واسطه علو همت است , چه از جميع نقاط كه بر او عرض شـده , جـز يـكـى قبول نكرده و آن را نيز به تحت قدم همت درآورده , هركه دولت سبقت جويد به حـكـم سبق المفردون , تا هرچه دارد در تحت قدم ننهد و بى خود روى به خلوت خانه قدم نياورد, حصول مقصود و وصول مطلوب ميسر نخواهدشد.
صاحب بحرالحقايق گويد كه : اول لفظى كه ذرات موجودات بدان تلفظ نمودند, لفظ بلى بود كه درجـواب الـست بربكم از ايشان صادر شد, و افتتاح آن به لفظ باست , اين جا نيز ابتداى كلام به با, مصدر ساخت تابنده ياد از جواب الست كند و داند كه قرآن عهدنامه روز ميثاق است ,
شعر:.
دست وفا در كمر عهد كن
تا نشوى عهد شكن جهد كن
از ابـن عـبـاس مـروى اسـت كـه حـضـرت امـيـر(ع ) از اول شـب تا آخرشب , از براى من تفسير فـاتـحه الكتاب مى گفت , هنوز ازتفسير با بسم اللّه نگذشته بود, بعد از آن فرمود كه من آن نقطه ام كه در تحت با بسم اللّه است .
وايـضا از آن حضرت منقول است كه : آنچه در جميع كتب الهى است در قرآن است و آنچه در همه سـور فـرقـانـى منطوى است , در بسمله محتوى است , و آنچه در بسم اللّه الرحمن الرحيم مندرج اسـت , بـا بسم اللّه بر آن مشتمل است وآنچه كه در با بسم ثابت است , نقطه با برآن دال است و منم آن نقطه اى كه در تحت با بسم اللّه است .
بيان معناى اسم و سر ابتدا به اسم الهى
امـا اسـم در نزد بصريين مشتق از سمو است كه به معنى رفعت باشد و اصلش سمو است , زيرا كه جمعش اسما است ,مثل قنو واقنا و مصغرش سمى , و از سما محذوفه الاعجاز است به جهت كثرت استعمال , و مبنى بر سكون است وعلت وصل همزه , تعذر ابتدا به ساكن است .
و در نزد كوفيين اشتقاقش از وسمه است كه به معنى علامت باشد.
و قول اول اصح است , زيرا كلمه اى كه فاالفعل او محذوف باشد و همزه وصل متصل به او شده , در كلام عرب مستعمل نشده , چون صله و وصل و عده و وعده .
و ديـگـر آن كـه هرگاه اشتقاق او از وسم يا سمه حاصل مى شد, بايست كه در حين تصغير وسيم استعمال نمايند, و حال اين كه از عرب در تصغير اسم وسيم مسموع نگرديده , چنان كه در تصغير عده و وعده وصله و وصل , وعيده و وصيله شنيده شده .بـعـضى از علما برآنند كه لفظ اسم در اين جا زايد است ومعنى او مطلقا ملحوظ و مقصود نيست , بلكه اقحام او به جهت آن است كه ميان يمين و تيمن امتياز كرده شود.
و جـمعى گفته اند كه اجراى كلام است بر وفق عرف و عادت عرب , چه در آن زمان به اسم اللات مى گفتند, اين نيز برهمان وتيره نازل شد.و بـعـضـى فـرمـوده اند كه حضرت عزت لفظ اسم در اين جا ذكر فرمود, تا چون زبان بنده جارى گـردد, داند كه نام دوست خواهد گفت , دل را مصفى وروح را منقى گرداند, تا به باطن صافى ذكر ملك وافى تواندكرد و تا سينه را از لوث تعلق پاكيزه نسازد و زبان را به آب استغفار از ياد كردن اغيار شست وشوى ندهد, نام حق بردن غايت گستاخى و ياد او كردن ,نهايت جرات و بى ادبى است ,
شعر:.
هزار بار بشويم دهن به مشك و گلاب
هنوز نام تو بردن مرا نمى شايد
و گـفـتـه اند حضرت حق سبحانه در اعلى مراتب تنزه و تقدس است , و بنده خاكى در ادنى مقام تدنس و تعلق ,بى واسطه از حضيض رذالت به اوج عزت و جلالت ترقى نتواند نمود, پس لفظ اسم را رابـطه ساخت تا در وقت تلفظبدين كلمه , قدم همت بر مصاعد رفعت نهاده , پرتو قابليت مشاهده انوار اسم بزرگوار از روزنه غيب بر او تابد.
در تـفـسـير خواجه آورده كه ذكر اسم از براى بقاى خلق است , و اگر حق سبحانه افتتاح كلام به لفظ اللّه كردى , تمام خلايق ((28)) در تحت آن حقايق بگداختندى ,
شعر:.
گر روى تو گردد از پس پرده عيان
از پرتو نور تو بسوزد دو جهان
اين پرده فروگذاشتن از پى چيست
تا خلق زسوختن بيابند امان
بـدان كـه رسم كتابت مقتضى آن است كه همزه را از اسم بيفكنند, در اين جا جهت اسقاط الف را كثرت استعمال دانسته اند و طول با را عوض آن شمرده اند, اما اين قول خالى از وهنى نيست , زيرا كه خطمصحف توقيف است و تصرف در او مجال ندارد.
در لـطـايف آورده كه : اسقاط كرده اند الف را در كتابت بسم , و اسقاط آن را هيچ علتى ظاهرنى , و زياده كرده اند سر با را, و آن زياده را سببى باهرنى , تا معلوم شود كه اسقاط و اثبات الهى هر دو بى علت است ,يفعل اللّه مايشا ((29)) ويحكم مايريد ((30)) .
ونـزد جـمـعـى اشـاره به استار وحدت است در استار كثرت , چه الف را اشاره به ذات مقدس بايد دانـسـت از حيثيت اولويت و تجرد از نقطه و حركت وبه واسطه قيام الف به نفس خود و قيام باقى حروف بدو كه از او ناشى شده اند و بى او هيچ حرف تمام نيست يا به واسطه يا بدون واسطه .پـس مـادام كه حرف با به اسم ملحق نشده بود, جمال الف بى نقاب و حجاب , روشن و هويدا بود و چون حرف بابدوپيوست , الف در خلوتخانه خفا نشست , يعنى پيش از وجود موجودات سروحدت به غايت آشكارا بود و بعد ازظهور كثرت , مختفى و محتجب گشت ,
شعر:.
بود پيش از وجود خلق جهان
سر وحدت چنان كه بود عيان
حكم كثرت چو يافت وصف ظهور
سر وحدت شد اندر آن مستور
يـكـى از مـشـايخ آورده كه : اى سالك حرف با را اشارت به بدايت سلوك شناس , و از او تا سين كه عبارت است از سرمعرفت بيابان بيكران و باديه بى پايان , تصور كن و محو شدن الف را در آن بيابان ايـمـائى دان , بـدان كه تا مرد اين راه ازبدايت اين كار الف انانيت محو نسازد, به سين سر شناخت نرسد, و تا به سين سعادت معرفت اين سر مستعد نگردد,در دايره ميم مراد, راه نيابد.
جـمعى برآنند كه با, اشاره به بر اوست على العموم و آن تعلق به عوام دارد كه اهل نفوسند, و سين عـبـارت اسـت ازسراو به خصوص , و آن حص ه خواص است كه ارباب قلوبند, و ميم نشانه محبت اوست , در مرتبه خصوص الخصوص , و اين بهره اخصالخواص است كه اصحاب اسرارند.در كـشـف الاسـرار مى گويد كه : با, بر اوست با بندگان و سين سر اوست با دوستان , و ميم منت اوست با مشتاقان , اى عزيز, ميم منبع مراد و سرچشمه اسرار مبدا و معاد است و آفتاب را استمداد نورانيت از فلك خود از لمعات اوست ,
شعر:.
چشمه ميمش ززلال حيات
مى كند احياى عظام رميم
در كافى و توحيد و معانى و عياشى از جناب صادق (ع ) منقول است كه حرفى از اين حروف ثلاثه , اشاره به اسمى ازاسماى حسنى است , با بهاى خداست و سين سناى اوست , و ميم مجد اوست .
و در روايـتـى وارد است كه ميم ملك اوست و برخى چنين دانسته اند كه با, اشاره به بصير است و سين سميع است , و ميم محصى , گوييا قارى را تنبيه مى كند كه بصيرم و مى بينم كردار تو را, در قـرات اخلاص ورز تا جزاى بسزا دهم , سمعيم , مى شنوم گفتار تو را, از غرض ريا دور شو تا خلعت فيض و صفا دهم , محصيم , مى شمارم انفاس روزگار تو, يك لحظه غايب مشو, تا عوض آن حضور لقا دهم .
خـلاصـه در هـريـك از ايـن حـروف چندان معانى مندرج است كه عشر عشير آن به هزار قرن در صـدهـزار دفـتر نگنجد, و ازآن معانى كسى بهره گيرد كه بر با بلاى دوست صبر كند, وسين سر خود را به سلوك طريق فنا مشغول گرداند, تا وقتى كه به ميم مشاهده رسد و جمال وجه باقى بر منظر نظرش جلوه گر آيد.
تا محو نگردى به خدا راه نيابى .
بيان موضوع له اسم اللّه بنابر مشارب مختلفه
اللّه , سيبويه اصل او را بر دو وجه گفته : وجه اول آن كه اصلش را اله دانسته بر وزن فعال كه همزه را حرف نموده اند والف لام را عوض محذوف , آورده اند و لازم كلمه ساخته اند.
وجه ثانى اصلش را ازلاه گرفته بر وزن فعل كه داخل نموده اند در ابتداى او الف و لام را از جهت تـفـخـيم و تعظيم , وگفته : هركه الف و لام تعريف دانسته خطا كرده , زيرا كه اسمااللّه معارفند و احتياج به تعريف ندارند.
جـمعى از علما اين اسم را علم دانند از براى ذات واجب الوجود كه متسجمع صفات كمال است , و گـويـنـد كه ناچار است به حسب لفظ از موصوفى كه اجراى صفات توان كرد و هميشه اين اسم , مـوصـوف بـاشـدو صـفت واقع نشود, چنانچه هواللّه الاحد وهواللّه الواحد و اين معنى دال است بر علميت , و نكته هل تعلم له سميا,مويد عدم اشتقاق است و مقوى علميت .
صـاحـب كـشاف بر اين رفته است كه اله و تاله , به معنى عبد و تعبد را از اسم اللّه اشتقاق كرده اند, پس او مشتق منه باشدنه مشتق .
و خـليل گفته است كه : اللّه , اسمى است موضوع غير مشتق و لازم نيست درجميع الفاظ, اشتقاق كه هرگاه چنين باشد,تسلسل لازم آيد و بطلان تسلسل ظاهر است .
و بـرخـى اللّه را اسـم صفت مى دانند و مى گويند كه : نمى شايد كه حق تعالى شانه را اسمى باشد عـلـم كه دلالت كند برذات او, به حيثيتى كه مفهوم نشود از او جز او, جهت آن كه ذات واجب از حيثيت اطلاق و تجرد, محكوم عليه نمى شود به هيچ حكمى و شناخته نمى گردد به هيچ وصفى و مـضـاف نـمـى شـود هـيـچ نسبتى , نه مقيد است به هيچ اعتبارى و نه متعلق به هيچ معرفتى و پـنـدارى , چه هرچيز كه متعلق گردد به واسطه نامى يا نسبتى يا اضافتى , هر آينه مقيد باشد و بر حـق تـعـالـى از حـيثيت غناى ذاتى , اجزاى هيچ يك از اينها روا نيست و هرآينه براى چنين ذاتى مـتعذرباشد, وضع اسمى نمودن كه دلالت بر حقيقت اين ذات كند به مثابه اى كه جز ذات محض از او فهم نشود.
ديـگـر آن كـه مـراد از وضـع اسـم , تـعريف مسمى باشد از غير در حين ذكر آن اسم و چون اتفاق مـحققان بر آن است كه حصول معرفت كنه ذات از قبيل محالات است , پس وضع در اين جا فايده ندارد, پير رومى مى گويد,
شعر:.
شرح و بيان چه گويى نام و نشان چه جويى
آن جا كه وحدت آمد بى نام و بى نشانست
شيخ فريدالدين عطار فرمايد,
شعر:.
آن مريدى پيش شيخ نامدار
نام حق مى گفت بيرون از شمار
شيخ گفت او را كه اى بس ناتمام
نيست حق را در حقيقت هيچ نام
زان كه هرچش نام خوانى آن نه اوست
آن تويى و هرچه دانى آن نه اوست
ايـن طـايـفـه بـا آن كـه در اشتقاق او متفقند, در ماخذ آن مختلفند, جمعى گويند كه مشتق از الـوهـيت است كه به معنى عبادت است , چنانچه در قرات ابن عباس آمده كه ويذرك والهتك , اى عبادتك و بعضى او را اشتقاق از وله دانند و اوبه سه معنى مستعمل است : پناه بردن , و واله شدن , و مشتاق بودن .
پس معنى چنين باشد كه : اوست كارسازى كه مظلومان جگر سوخته پناه به حضرت او برند.
يااوست بى نيازى كه عارفان در اوصاف بى پايان او واله و حيران گردند.
يااوست بنده نوازى كه فراق زدگان باديه هجران , مشتاقان انوار لقاى او باشند.
و بـرخى او را از اله گرفته اند, و او يا مصدر اله به كسر لام باشد يا به فتح لام , اول به سه معنى آيد ثـابـت و دايم بودن , ودر شدت رجوع به يكى نمودن و متحيرشدن , و هرسه معنى در اسم ملحوظ است : اولادايم ازلى و قائم ابدى وخداوندى سرمدى اوست .
ثانيا رجوع همه خلايق در وقت اضطراب و اضطرار بدوست .
ثـالـثـا عـقـول و اوهـام متحيرند در بيداى معرفت كبرياى او و ارواح و افهام سرگشته در طلب شناخت صفات و اسماى او.
دوم كـه مـصـدر الـه بـه فتح لام باشد, به دو معنى مشهور است : ساكن شدن و بلند برآمدن , و از مـضـمون اين كلمه , فهم توان كرد سكون دلها و سكينه سينه ها و آرام جانها به نام اوست , و ذاتش برتر است ازمشابهت ممكنات و مماثلت محدثات و علو ذاتى , او راست .
و قـلـيـلى او را از لاه دانسته اند, اگر واوى دانند, ماخوذ از لوه به معنى ارتفاع , و اگر يائى باشد, مشتق منه ازليه به معنى تستر و احتجاب .
بـر تـقـدير اول معنى چنين بود كه : عظمت و جلالش از آن ارفع است كه بريد وهم تيز رو پيرامن ادنى پايه اى از درجات او, تواند گشت و عتبه عرفان ذات بى زوالش , از آن اعلى تر كه سفير خورده بين در ارجا واطراف آن , خيال طواف تواند بست .
و بر تقدير ثانى توان گفت كه ذات اقدسش محتجب است به استار عزت و صفات مقدسش مستتر بـه حجب كبريا و عظمت نه نظر وهم پرتوى از لمعات انوار ذات تواند ديد, و نه ديده فهم بارقه اى از اشعه اسرار صفات مشاهده تواند نمود.
امـا محققين متاخرين اسم اللّه را جارى مجراى اعلام دارند و گويند: اين اسم در حق بارى تعالى چـون اسـمـاى اعـلام اسـت در حق ما وفى الحقيقه نه علم اوست , چه علم قائم مقام اشاره باشد, واشاره در حق بارى تعالى ممتنع است .
و اين نيز گفته اند كه : اسم علامت موضوع است از براى تميز مسمى از مشارك او در نوع و جنس و مـشـابه در حقيقت وماهيت , و حق سبحانه منزه است از آن كه در تحت جنسى يا نوعى باشد, يا احدى مشارك و مشابه او بود.
غـزالـى گـفـتـه كه : اين اسم دال است بر ذاتى كه جامع جميع صفات كمال باشد و دلالت او به مـثـابـه اى است كه هيچ يك از صفات كماليه از دايره احاطه او خارج نيستند, و ساير اسما دلالت ندارند الا بر بعضى ازآن , پس به جهت اين جامعيت او را اسم اعظم گفتند.
و در كـتـاب الـهى از اسماى حسنى هيچ اسمى بدين عدد نيامده , چه در مجموع قرآن با آنچه در بـسـمـله است , دو هزار و هشتصد و هفت جا, تكرار يافته و به همه زبانها مذكور و در ميان جميع طـايـفـه ها مشهور,كافر و مومن , همه اين نام را دانند, ملحد و موحد اين اسم را شناسند, موافق و مـنـافـق بـر زبـان رانـنـد, صالح و فاسق حق را بدين نام خوانند ولئن سالتهم من خلقهم ليقولن اللّه ((31)) و به همان نوع كه مومنان معتقدند كه ما را حصول كرامت ازاللّه است هولا شفعاونا عند اللّه ((32)) از رباعيات مولوى معنوى است ,
شعر:.
رفتم به كليساى ترسا و يهود
ترسا و يهود را تو بودى مقصود
در بتكده ها نيز تفحص كردم
تسبيح بتان , زمزمه نام تو بود
بيان آن كه اللّه اسم اعظم است
ارباب لطايف گفته اند: اللّه اسم اعظم است ((33)) , بدان دليل كه اساس توحيد بر اوست و كافر به سـبـب گـفـتن اين كلمه ,از حضيض كفر به اوج ايمان انتقال يابد, هرگاه به جاى لااله ا الرحمن گويد با آن كه از صفات خاصه است از كفر بيرون نيايد و داخل دايره اسلام نشود.
فلاح بندگان متعلق به ذكر اين نام است واذكروا اللّه كثيرا لعلكم تفلحون ((34)) .
مـنـقـبـت كمال ذاكران به شرف اين اسم , تمام است , الذين يذكرون اللّه , ابتدا بدو درست آيد كه بـسم اللّه و اختتام بدوانتظام يابد كه وآخر دعويهم ان الحمد للّه ((35)) تاكيد معاقد وحدت از ا اللّه تشييد قواعد رسالت بدوست كه محمدرسول اللّه ر تاييد عوايد ولايت به اوست كه علي ولياللّه ,
شعر:.
نامت انيس خاطر و رد زبان ماست
نه گلشن سپهر پر از داستان ماست
از سلطان العارفين پرسيدند ((36)) كه اسم اعظم كدام است ؟
گفت كه شما اصغر به من نمائيد تا مـن اعـظم به شما نمايم كدام نام است كه نه در عظمت تمام است , چه قطره در نظر آيد كه نه از بحر محيط بزرگترآيد, از اين سخن معلوم شد كه اسماى حق همه اعظمند, ليكن هركدام كه در تعريف اتم باشند, بالنسبه به ديگرى اعظم باشند.
در جـواهـرالتفسير نقل نموده كه : اسم اللّه را شانزده خصيصه است كه از آن خصايص بر اعظميت آن اسـتـدلال توان نمود,
اول آن كه جميع اسما حق را بدو نسبت دهند, و او را به هيچ يك از اسما منسوب نگردانند.
دوم آن كه در او الف لام عوض همزه محذوفه آورده اند به مذهب آنان كه گويند در اصل اله بوده , و در هيچ اسم يافت نشود كه الف و لام تعريف عوض حرف محذوف آورده باشند.
سـوم آن كـه هـمـيـن الـف و لام را كـه نه از اصل كلمه است , حكم اصل داده اند ولازم اين كلمه گـردانـيـده انـد, چنانچه از وى هرگز منفك نشود, به خلاف ساير اسماى معرفه كه حذف ادات تعريف مى كنند.
چـهـارم آن كـه همزه اين كلمه را در ندا قطع نمى كنند, چون يا اللّه و در غير ندا قطع مى نمايند, چون باللّه .پس گاهى همزه او را همزه وصل مى دارند و گاهى همزه قطع , و در هيچ اسم ديگر اين را تجويز نمى نمايند.
پـنـجـم اى و هـا تنبيه را كه با حرف ندا بر اسماى معرفه داخل مى كنند, هرگز به اين اسم جمع نسازند.
شـشـم در ايـن كـلمه حرف ندا را با الف و لام جمع كرده اند, و در كلام عرب اين صورت را تجويز ننموده اند, مگربر سبيل شذوذ استعمال نموده اند.
هـفـتـم حرف ندا را از وى مى افكنند و در آخرش ميم مشدد الحاق نموده , اللهم مى گويند و در هيچ اسم ديگر مانند اين وقوع نيافته .
هشتم با وجود الحاق ميم مشدد, الف و لام را گاهى اسقاط مى كنند و لاهم مى گويند.
نهم اختصاص او به تا قسم , چون تاللّه و تا با غير اين اسم مستعمل نيست .
دهم خصوصيتش به لفظ ايم و ايمن كه موضوع از براى قسمند, چون ايم اللّه و ايمن اللّه .
يازدهم آن كه بعد از حذف جار در قسم همچنان مجرور مى گذارند, چنانچه اللّه لافعلن ذلك .
دوازدهـم ابـوحـاتـم در كتاب زينت آورده كه با وجود حذف حرف جار, الف و لام نيز مى افكنند, چنانچه لاه لافعلن ذلك .
سيزدهم تغليظ لام و تفخيم آن وقتى كه ماقبل او مفتوح يا مضموم باشد, چون اللّه ان اللّه , وعبداللّه .
چـهـاردهـم صـيانت و نگاهداشت حق تعالى اين اسم را از آن كه ديگرى به وى مسمى گردد, از زمـان آدم تـا دور حضرت خاتم ر اين اسم را بر غير حق سبحانه , رقم اطلاق نيافته و هيچكس را نه حقيقه و نه مجـازا بدين نام نخوانده اند.
پانزدهم آن كه اصلا تغيير و تبديل بدين اسم راه نيابد, نه تثنيه شود نه جمع و نه تصغير آيد.
شـانزدهم در مفاتيح الغيب آورده كه از خواص اين اسم آن است كه چون الف از او حذف كنند, للّه بـاقـى مـانـد و اين نيزمختص حق سبحانه است للّه الامر من قبل و من بعد ((37)) و اگر لام اول بـيـفـكـنـنـد له بماند, آن نيز خاصه اوست , چه مالكيت به حقيقت غير او را ثابت نيست , له الملك وله الحمد ((38)) و اگر لام ثانى را نيز بيندازند, هو بماند و آن نيزدلالت بر ذات او دارد, قل هواللّه احد ((39)) واوى كه در هو مى آيد زايد است به دليل سقوط آن در تثنيه و جمع چون هما, و, هم .
پس اسمى كه او را اين همه خصايص باشد اعظم اسما خواهدبود ع ـ:.
اين همه دبدبه وطنطنه بى چيزى نيست بدان كه عدد حروف اين كلمه طيبه به حسب تلفظ پنج اسـت , و عـدد پـنـج راخـاصـيـتى هست كه دلالت بر نهايت و تمامى دارد و بدين جهت او را داير گويند, و دوران اواشاره به آن است كه هر چند او را در نفس خود ضرب كنند و حاصل را باز در او ضرب نمايند, همان پنج به صورت اصلى خود بازآيد.
مثلا پنج را در پنج ضرب كنند, حاصل بيست و پنج باشد, و باز در پنج زنند, صدوبيست و پنج بود, و ديگر باره در اوضرب كنند, ششصدوبيست و پنج باشد وعلى هذاالقياس .
و بناى اصول دين بر پنج چيز قرار گرفته و اركان اسلام كه دين مرضى عبارت از اوست برين عدد آمده .
و نماز كه يكى از اركان است واهتمام به شان او زياده از باقى اركان , پنج وقت معين شده و تمامى اركان او نيز بر پنج چيز قرار يافته .
و در وضو كه مقدمه اوست , پنج عضو مقرر گرديده .
و در زكات نقدين , اول از دويست درهم , پنج درهم و از بيست دينار نيم دينار كه وزن او همان پنج درهم است , تعيين يافته .
و احكام شرعى نيز پنج است : فرض و سنت و حرام و مكروه و مباح .
و روزه پنج روز نيز در سالى حرام است : عيدين و ايام تشريق .
و در كلام الهى سور مصدر به لفظ الحمدللّه كه خواتيم امور بدو منتهى گردد, به پنج آمده .
جـمـعـى گـفته اند كه اگر كسى بديدى فكرت نگرد, هرآينه مشهود وى گردد كه بناى كليات مـمـكـنات بر عدد پنج است :اولا جواهر ممكنه كه حكما آن را اصل موجودات داشته اند, به همين عدد است : عقل و نفس و هيولى و صورت وجسم .
و امهات اجناس عاليه اعراض كه در اقصاى ظهورى افتاده اند, به نظر تحقيق هم پنج است : كيف و كم و فعل و انفعال ونسبت .
چه اين و متى و اضافه و وضع و ملك از مقوله نسبتند.
انـسان كه پيكر بديع منظرش را خامه قدرت كامله بر لوح هو الذى يصوركم فى الارحام ((40)) به نيكوتر صورتى نگاشته ,حدود آن به پنج عضو منتهى مى شود: راس و يدين و رجلين .
و اطـراف هـريـك از آنـهـا بـاز به پنج انتها يافته , در دست و پاى كه هريك به پنج انگشت منتهى شده اند, ظاهر است .
اما سر كه به طرف علو علاقه بيشتر دارد و در ظاهر جاى پنج حس كه عبارت از سمع و بصر و شم و ذوق و لمس است , مرتب و آماده گشته و در باطن او نيز مقر پنج حس كه حس مشترك و خيال و متفكر و واهمه و حافظه است , مهياو مقرر شده .
و هم در ميان اين نوع اشراف رسل [ كه صاحبان شرايع بوده اند به همين عدد اختصار دارند, چون : نوح و ابراهيم وموسى و عيسى و محمد مصطفى ـصلوات اللّه عليه وآله وعليهم اجمعين ـ.
و در وقـتـى كه مخاصمه واقع شد ميان نصاراى نجران و حضرت ختمى منقبت در باب عيسى بن مـريـم (ع ) و كار بر مباهله قرار يافت و مقرر شد كه خواص جانبين بدان مقام حاضر آيند, از طرف حق پنج تن كه نبى و ولى و زهرا وسبطين كه آل عبا گويند, متوجه شدند.
و بـدان كه حروف پنجگانه اين اسم متضمن سر غريب و منطوى به رمز عجيب است , و از اين پنج دو الـف است : يكى مكتوب و ظاهر و دوم ملفوظ و مخفى و دو لام , يكى ساكن و ديگرى متحرك و يك ها.
امـا الف ظاهر, عبارت است از مرتبه واحديت كه اعتبار وحدت است بشرط شئ و ظهورش ايمايى مى كند كه متعلق اين اعتبار, ظهور ذات است و ابديت و آخريت او و الف مخفى , اشاره است به رتبه احـديـت كـه اعـتبار وحدت باشد به شرط لاشئ , و خفاى او تنبيهى مى نمايد برآن كه متعلق اين اعتبار بطون ذات است و ازليت و اولويت او, و حركت اولى و سكون ثانى مويد اين معنى .
امـا لامين : لام ساكن اشارت به عالم ملك است , يعنى عالم شهادت و عالم اجسام و عالم خلق كه مـحسوساتند, و سكون او دليل بر آن كه ملك را به خود هيچگونه تصرفى نيست و تا فيض ملكوتى سلسله او راتحريك ندهد, اثر حركت بدو پديد نيايد.
و لام مـتحرك عبارت است از عالم ملكوت , يعنى عالم غيب و عالم ارواح وعالم امر كه حس بدانها راه ندارد, و حركت دلالت برآن دارد كه ملك در قبضه تصرف اوست و جز به تدبير ساكنان فضاى ملكوتى ازپاى بستگان مضايق ملكى هيچ كارنيايد.
اما حرف ها, بر هويت ذات دلالت كند و او را غيب هويت گويند كما اشيراليه ,
شعر:.
هاش كه با ها هويت يكيست
فهم ذوى النهيه فيها تهيم
در شرح فصوص آورده كه : اصل در اسم اللّه حرف هاست كه كنايه از غيب ذات و هويت غير متعين اوست , چه هاكنايت از غايب باشد, پس لام ملك با تخصص بر او زياد كردند, چه همه ملك اوست و مخصوص بدو.
در كتاب البيان فى اعجازالقرآن آورده كه : اسم ذات حرف هاست , و انضمام او با واو براى آن است كـه هـا از اقصى غايت مخارج آيد و واو از اول مخارج , پس باهم منضم بايد كه تا دايره تمام گردد,
شعر:.
پنج حرفست بس شگرف اين اسم
پيش گنج نهان و ذات طلسم
دو الف زو براستى دوگواه
كرده روشن به سر وحدت راه
از دو لامش گرفته قوت قوت
از يكى ملك وزان دگر ملكوت
بيان تفسير و تاويل اسم الرحمان
الرحمان : اسم خاص اللفظ است و مد ميم او در كتاب شرط است , و مد ميم اشارت است به امتداد رحمت وجودى به سوى بسيطى و مركبى .
از حـضرت رسالت ر سوال كردند كه الف رحمان كجا شد؟
در جواب فرمودند كه : سرقهاالشيطان يـعـنـى كـه شـيـطـان وهـم الف شهود وجود وحدت را كه افاضه آن بر موجودات نتيجه رحمت رحمانيت است , دزديده و از اين است كه ديده كوتاه نظران كثرت , بدان معنى بينا نيست .
اصح آن است كه اشتقاق رحمان از رحمت دارند, و از ابنيه مبالغه شناسند و رحمت در لغت , رقت قـلـب اسـت وانـعـطاف , يعنى مهربانى كه مقتضى تفضل و احسان است , پس وصف ايزد تعالى به صـفـت رحمت از قبيل اطلاق سبب باشد بر مسبب , يعنى سببى كه رحمت است مجاز بود از انعام كه مسبب است , و از اين مجازات در قرآن بسيار است .
و گفته اند: صفت رحمت را مبدئى است و منتهائى , مبدا آن از قبيل انفعالات است و منتهاى آن از قبيل فعل است , و چون انسان به صفت رحمت متصف شود, مراد يا مبدا است , يا منتها, ياهردو.
و چـون بـارى تـعـالـى را بدان وصف كنند البته منتهاست , زيرا كه واجب الوجود عز شانه از تاثر و انفعال منزه است .
آن نـيـز گـفته اند كه : معنى رحمت , اراده حق است ايصال خير و دفع شر را و اگر اراده نبودى , هـيـچ مـوجودى از پس پرده عدم روى ننمودى , چه الوجود خير كله , پس رحمت از صفات ذاتيه باشد.
صـاحـب كـشـاف آورده كـه : رحـمان عبرانى است و رحيم عربى , و كفار قريش در جاهليت اسم رحمان را نمى شناختند,چنانچه از فحواى وماالرحمن ((41)) و مضمون يكفرون بالرحمهن ((42)) مفهوم مى شود.
وجـمـعـى برآنند كه لفظ رحمان عربى است , اما در تورات مذكور بوده و ميان اهل كتاب مشهور, چنانچه در اخبار آمده كه عبداللّه بن سلام حضرت رسالت ر را گفت كه : يا رسول اللّه , ما در تورات اسـم رحـمـن را بـسـيـار خوانده ايم ودر قرآن كمتر مى يابيم , اين آيه آمد كه قل ادعوا اللّه او ادعوا الرحمن ((43)) يعنى خواه او را به نام اللّه خوانند و خواه به نام الرحمن كه اين دواسم خاصه اوست و او را اسماى حسنى و صفات عليا بسيار است , هر گروهى به نامى خوانند و هرجماعتى به صفتى شناسند,
شعر:.
هر طايفه اى زجستجويى
دانند تو را به گفتگويى
مرغان چمن به هر صباحى
خوانند تو را به اصطلاحى
بـدان كـه معنى رحمان در نزد علماى دين , بخشنده رحمت عام است بر همه موجودات و خلايق بى سوابق خدمت و لواحق دعوت ((44)) و بخشايشى اصول نعم است از حيات و قدرت و شهوت و نـصـرت , وبـه زبـان علماى كشف و يقين مفيض وجود و كمالات بر كل ذرات به حسب مقتضاى حـكمت و احتمال قوابل بر وجه بدايت كه اگر اين افاضه نبودى , نه از وجود خبر داشتندى ونه از كمال آگاه شدندى ,
شعر:.
اگر لطف نياوردى وجودم از عدم بيرون
ازين اقليم من ننهادمى هرگز قدم بيرون
پس ماهيات و حقايق ممكنات كه صور معلومات حقند, از عدم به محض عالميت ظاهر شده باشند و در وجود به فيض رحمانيت رحمن متجلى باشند.
بيان معانى اسم مبارك رحيم و تفسير وتاويل آن
رحـيـم اسـم عـام الـلـفظ است و خاص المعنى , يعنى كه لفظ او را بر غير حق اطلاق توان كرد, اما رحمت او خاص است به ارباب ايمان و ايقان كه ايشان به واسطه شكرگزارى نعمت رحمت سابقه , سـزاوار قـبـول ايـن رحـمـت گـشـته اند و به لسان ارباب حقيقت , رحيم مفيض كمالات معنوى مخصوص به نوع انسانى به حسب نهايت .
و گـفـتـه اند كه رحمت رحمن , به معنى روزى دادن است كه عمومى دارد نسبت به نيك و بد و مـومـن و كافر, رحمت ر حيم , به معنى آمرزش است كه اختصاص يافته به اهل ايمان , و در هر دو رحـمـت مـعـنـى عـافـيت مندرج است , يكى عافيت دنيوى و ديگرى عافيت اخروى , پس رحمت رحـيـمـيت را با وجود خصوصيت به مومنان عام بايد دانست بر مجموع ايشان مطيعان را به قبول حـسـنـات و عـاصـيان را به محو سيئات , اگر محسنون به وسيله عبادت مترصد نزول رحمتند, مجرمان و مفلسان نيز به ذريعه بيچارگى و نيازمندى , اميدوار اين موهبتند.
و جمعى بر اين شده اند كه : رحمن بسيار رحمت است و رحيم دايم رحمت , و از اين جهت است كه رحمت رحيميت را به آخرت كه دار بقا و دوام است , مخصوص داشته اند.
ابـن مبارك گفته كه : رحمان آن است كه چون از آن درخواهى , دست گيرد و رحيم آن كه اگر از او چيزى نطلبى , خشم گيرد.
يـكـى از عـرفـا آورده كـه : رحـمن است به روزى دادن جانوران , و رحيم است به آمرزش سيئات مومنان , در روزى اعتمادبه رحمانى او كن نه بر كسب خود, اما كسب را مگذار تا كاهل نشوى ,و در مغفرفت گناهان اعتماد بر رحيمى او كن نه برعمل خود, اما عمل را ترك مكن تا غافل نشوى .
و ايـن نـيـز گـفته اند: رحمن است كه از گناهكار به رحمت خود در گذراند, رحيم است كه به بركت شفاعت مصطفى ر او را به دولت آمرزش رساند ((45)) .
در كشف الاسرار مى فرمايد: رحمن است كه راه مزدورى آسان كند بر عابدان , رحيم است كه شمع دوستى بر افروزد در دلهاى عارفان , پس نسبت فى مابين اين دو اسم عموم و خصوص است , يعنى لـفـظرحمن خاص است كه بر غير حق اطلاق نكنند و معنى اوعام است , چه رحمت رحمانيت به جـميع موجودات محيطاست ورحيم عكس او, عام اللفظ افتاده كه غير حق را بدان توان خواند, و معنى او خاص است , چه رحمت رحيميت جز به مومنان نرسد.اما جمعى از علما برآنند كه هر دو به يك معنى آمده اند, چون ندمان و نديم و جمع درميان ايشان براى تاكيد است .
در كـشـاف آورده كـه : هر دو اسم را يك معنى است , اما در رحمن مبالغه رحمت زياده است , چه زيادتى مبانى دلالت بر زيادتى معانى دارد.بدان كه چون بنده خواهد كه كثرت رحمت بدو پيوسته باشد, بايد كه رحمت اولا به نفس او رسد در امور روحانى وعملى و جسمانى , اما در روحانيات به آن كه نفس را پاك گرداند از لوث جهل و به حليه معرفت اللّه بيارايد, تا وقتى كه او را كشفى عيانى حاصل شود,نه بيانى . امـا در عـمـلـيـات بـه آن كـه نفس را در اخلاق از طرفين افراط و تفريط صيانت كند و وى را بر مواظبت اوامر و نواهى كه مركز اعتدال است , ثابت گرداند.
امـا در جـسمانيات به آن كه وى را برهمان وسط اعتدالى كه خيرالامور اوسطهاست التزام ((46)) كـنـد و مـعتاد گرداند, خواه در امور مطلوبه بالذات كه آن مطعوم و مشروب و ملبوس و منكوح اسـت , و خـواه در امـور مـطلوبه باعرض كه آن فواضل مال و جهات دنيوى است : در مقصد اقصى آورده كه : حظ بنده از اسم رحمن آن است كه بر غفلت زدگان به وادى جرم و عصيان رحم كند و بـه طـريـق وعـظ و نـصـيـحـت از روى لـطف و ملايمت , ايشان را به راه راست خواند و از هركه مـعصيتى صادر گردد, چنان داند كه از او واقع شده , مهما امكن در ازاله او بكوشد از روى شفقت كـه مبادا متعرض سخط الهى گردد و برعاصيان و درماندگان به چشم رحمت نگرد, نه به ديده خوارى و ذلت .
در اخـبـار آمده كه روزى عيسى (ع ) با جمعى از حواريان به راهى مى گذشت , ناگاه گناه كارى تـباه روزگارى كه در آن عصر به فسق و فجور معروف و مشهور بود, ايشان را بديد, آتش حسرت در سـينه اش افروخته گشت , آب ندامت از ديده اش روان شد, از صفاى وقت عيسى و مصاحبان او برانديشيد, تيرگى روزگار و تاريكى حال خود را معاينه ديد, آه جگرسوز از دل پرخون بركشيد
و گفت :.
يارب كه منم دست تهى چشم پر آب
جان خسته و دل سوخته و سينه كباب
نامه سيه و عمر تبه , كار خراب
از روى كرم به فضل خويشم درياب
پس با خود انديشه كرد كه هرچند در همه عمر قدمى به خير برنداشته ام و با اين آلودگى قابليت هـمـراهى پاكان ندارم ,اما چون اين قوم , دوستان خدايند اگر به موافقت و موافقت ايشان , دو سه گـامى بروم , ضايع نخواهدبود, پس خود راسگ اصحاب ساخت و بر پى آن جوانمردان فرياد كنان مى رفت , يكى از اصحاب باز نگريست و آن شخص را كه به نابكارى و بدكارى شهره شهر و دهر بود ديـد, كـه بـر عقب ايشان مى آيد, گفت : يا روح اللّه , اى جان پاك , اين مرده دل بى باك را چه لايق هـمراهى ماست و بودن اين پليد ناپاك در عقب ما, در كدام طريق رواست , اى عيسى , او را بران تا ازقفاى ما بازگردد كه مبادا شومى گناهان او در ما رسد.
عـيـسى على نبينا وآله وعليه السلام ـ متامل شد تا به آن شخص چه گويد و به چه نوع عذر او را خـواهـد كـه نـاگـاه وحـى الهى در رسيد كه يا روح اللّه , يار با عجب و پندار خود را بگوى تا كار از سـرگـيـرد كه هر عمل خيرى كه تا امروز از او صادرشده بود, به يك نظر حقارت كه بدان مفلس بدكار كرد, مجموع را از ديوان عمل او محو كرديم ,
شعر:.
بر آستانه ميخانه گر سرى بينى
مزن به پاى كه معلوم نيست نيت او
.
و آن فـاسـق گـناهكار را بشارت ده كه بدان حسرت و ندامت كه پيش آورد, در توفيق بر روى او گشوديم و دليل عنايت را در راه هدايت به حمايت او فرستاديم ,
شعر:.
نوميد هم مباش كه رندان باده نوش
ناگه به يك خروش به منزل رسيده اند
اما حظ عبد از اسم رحيم چنان است كه رخنه فاقه هر محتاج را به مقدار مقدور خود در بندد و در تـدارك خـلـل و زلـل فـقـيران ومسكينان , به قدر طاقت وقوت سعى نمايد, اگر به مال نتواند به مـردمـى و اگـر آن نيز از دست نيايد به دعاونياز وتسليت خاطر ايشان واظهار كلالت و ملالت بر وجهى كه گوييا در آن فروماندگى و بى چارگى موافق و مشارك ايشان است , و از بزرگان دين مثل اين شفقتها منقول است و مضمون ارحم ترحم دليل است بر آن كه هركس تخم رحمت كارد, بر رحمت بردارد,
شعر:.
اگر توقع بخشايش خدايت هست زروى
طف و كرم بر شكستگان بخشاى
بـعـضى از علماى بيان , ذكر رحيم را بعد از رحمان از قبيل تتميم و ارداف داشته اند و برخى وجه تقديم را چنين دانسته اند كه رحمان است به اهل دنيا و رحيم به مومنان در آخرت ورحمان است به اهل آسمانهاو رحيم است به اهل زمينها, و تقدم دنيا به آخرت موجب تقديم است , يا نقطه واحده رحـمان اشارت است به وحدت و نقطتين رحيم علامت غوغاى كثرت , و وحدت را بر كثرت درجه تقدم هست .
در مـقـصـد اقـصـى آورده كه : رحمان اخص است از رحيم به جهت آن كه غير حق را بدو مسمى نگردانند, و رحيم را برغير او اطلاق نمايند, پس رحمان از اين حيثيت به اسم اللّه كه جارى مجراى اعلام است , نزديك يابد.
و نـكـتـه اخصيت ايضا از آن جا مفهوم مى شود كه در قرآن سه موضع كه مذكور شده ,رديف هيچ اسمى نيامده مگر هوواللّه , اما اسم رحيم , رديف چندين اسم ديگر واقع گرديده .
تـقـسـيم اسماى الهيه به ذاتيه و صفاتيه
به اعتبارى و تقسيم به ذاتيه و صفتيه و فعليه به تقسيم ديگر.
بدان كه اسماى الهى در تقسيم اولى به دو قسم منقسمند: ذاتيه و صفاتيه , و صفاتيه ايضا به خاص و عام انقسام مى يابد.
پـس چـون اسـم اللّه كـه اسـم ذات است در تسميه مذكور شد, ردافت او به صفت خاص كه لفظ رحـمـن اسـت مناسب گرديد, و بعد از او اسم رحيم كه از صفات عامه است و در اشتقاق با صفت خاص مشابهت داشت , ايراد نمود تابسمله جامع انقسام ثلاثه باشد.
و هـم از سـخـنـان اربـاب دين است كه چون جناب رب العالمين , حضرت خاتم النبيين را مبعوث گردانيد, در زمان عالى نشان او سه گروه بودند, بت پرستان و جهودان و ترسايان , اما بت پرستان , از نـامـهاى خدا, اللّه را مى دانستند و بس و اين نام در ميان ايشان شهرت داشت , چنانچه فرمودى ليقولن اللّه ((47)) , از آن خبر مى دهد و يهود رحمن را مى شناختند, واين نام در تورات مذكور بود, و نـصـارى رحـيـم را بر زبان جارى مى ساختند, و در انجيل معنى او مسطور بود و اين سه نام , در ميان ايشان معروف بود, پس ايزد سبحانه , اين سه گروه را به صراط مستقيم بر وفق دانش و فهم آن طايفه به همين سه نام , دعوت فرمود و در ابتداى كلام خود آورد تا هر قومى به حكم كل حزب بما لديهم فرحون از استماع نامى كه مطلوب ايشان باشد, بهره مند شده , ميل استماع قرآن نمايند, شايد كه ايشان را به جانب دين اسلام كشد.
و ايـن نـيـز گفته اند كه خداى را سه هزار نام است , هزار خاصه ملائكه مقربين , و هزار مخصوص انـبيا و مرسلين , ونهصدو نود و نه نام از آن ساير امم , و يكى كه حق تعالى از براى خود برگزيده و هيچ ملك مقرب و نبى مرسل را بر آن اطلاع نداده , و اين را اسم مخزون و سر مكنون گويند, از آن جـمـلـه كـه حصه امتان افتاده , سيصد اسم در تورات مذكوراست , و سيصد در زبور, و سيصد در انجيل , و نودونه در قرآن , و چون امت حضرت رسالت ر بهترين اممند و عنايت الهى و حمايت نبوت پـنـاهـى , شـامـل حـال ايـشـان , مـجموع معانى اين سه هزار اسم را در سه اسم كه بسمله بر آن مـشتمل است , وديعت نهاده و هريك را بر معنى هزار اسم اشتمال داده و بديشان ارزانى داشت , تا هر بنده كه اين سه اسم رابخواند معانى آن را بداند, چنان باشد كه تمامى اسما را خوانده و دانسته و آن نـودونه اسم كه مخصوص اين امت است , به سه قسم منقسم گشته , سى و سه تعلق به معنى الوهيت دارد, و در اسم اللّه داخل است و سى و سه , دليل است به رحمت ذاتيه و معنى رحمن همه را شـامل است و سى و سه ديگر, دلالت به رحمت وجوبيه مى كند, و اسم رحيم جامع آن است , پس فـايده انضمام اين سه اسم آن است كه قارى از جميع اسما و صفات حضرت بارى بهره مندگردد,
شعر:.
دهندش زهرخرمنى خوشه اى
بيابد زهر گوشه اى توشه اى
وجمعى بر اين شده اند كه بنده را سه حالت است : اول آن كه معدوم بود, به هستى احتياج داشت .
دوم آن كه هست شد, به اسباب بقا حاجت دارد.
سوم به عرصه گاه قيامت حاضر شود, به مغفرت محتاج خواهدبود.
و ذكـر ايـن سـه حال در اين سه اسم مندرج است , اى بنده , اللّه اوست , تفكر كن كه تو را چگونه از كـتـم عـدم بـه حـيـزوجـود آورد, رحـمن اوست ,بنگر تا چگونه اسباب زندگى مهيا كرد, رحيم اوست ,باش تا فردا ببينى كه تو را در پناه عنايت آرد و پرده مغفرت به روى گناهان تو فروگذارد.
در كـشـف الاسـرار آورده كـه : نـامهاى الهى بسيار و صفتهاى ربانى بى شمار بود و فيض آن همه بـنـدگـان را دو كـار بود, پس حق تعالى به كمال رحمت خواست كه كار برايشان آسان گرداند, بـى آن كـه از ثواب ايشان چيزى بكاهد و به علم قديم دانسته بود كه ايشان طاقت و قوت حفظ آن هـمـه نـدارنـد, و اگر بعضى بدانند كه در حسرت باقى بمانند, پس معانى همه را در اين سه اسم تـعـبـيـه كـرد, چون كه معانى اسماى ربانى بر سه قسم است , قسمى متناول و جلال و هيبت , و قسمى مشتمل بر نعمت و تربيت , و قسمى جامع رحمت و مغفرت , هرچه تعلق به هيبت داشت , در اسـم اللّه درج فـرمـود, وآنـچه متعلق به نعمت است , در اسم رحمن وديعت نهاد وهرچه اقتضاى رحـمـت مـى كـرد, در نام رحيم مندرج ساخت ,تاچون بدين سه اسم همايون , خداى را ياد كنند, چنان باشد كه به همه نامها يادكرده باشند.
اين نيز گفته اند كه : آدمى را قلبى است و نفسى و روحى , نفس را هواى رزق و احسان , و دل را تمناى معرفت وايمان , و روح را داعيه رحمت و رضوان و هريك از اينها به اسمى از اين اسما حظى خـود يـابـنـد, دل از نام اللّه ذوق معرفت و ايمان يابد, و نفس از اسم رحمن به رزق و احسان رسد, وروح از اثر رحيم غرقه روح و ريحان گردد.
در مـفـاتيح الغيب آورده كه : مداخل وساوس شيطان در نفوس انسان سه است : شهوت و غضب و هوا, از شهوت , حرص و بخل زايد, و از غضب , كبر و عجب آيد, و نتيجه هوا, كفر و بدعت باشد, پس حـق سـبـحانه , اين سه اسم فرستاده تا سد مداخل اين ثلاثه نموده , آدمى را از سلوك باديه غوايت بـازدارد, هركه بشناسد كه اللّه اوست , از فرمان هوا كه معبود گمراهان است و آيه كريمه من اتخذ الهه هواه ((48)) شاهد بر آن است سر ارادت بپيچد, و هركه داند كه رحمن اوست و ملك از اوست , از غـضـب كـه مـنـشـاكبر و عجب است احتزاز كند و هركه عارف گردد, به آن كه رحيم است به واسطه تشبه به بهايم كه سركردگان بيابان شهوتند, بر نفس خود ظلم نكند.
در بحرالحقايق گفته كه : اللّه از اسماى جلاليه باشد و دلالت به قهر صرف كند, و رحيم از اسماى جـمـالـيـه و دال بـر لطف محض , و رحمن داير است ميان لطف و قهر و جلال و جمال , پس چون دلالـت اللّه بـربطش و هيبت ظاهر است ودلالت رحيم بر انس و سلوت ((49)) با هر و قهر و لطف ضـدانـنـد, لازم آمـد واسـطـه اى مـيان اين و آن اسم رحمن است , دراين جا از سر مرج البحرين يـلـتـقـيـان ((50)) كـه دو دريـاى لـطـف و قـهـر اسـت , شمه اى در توان يافت و به نكته بينهما بـرزخ لايبغيان ((51)) پى توان برد, و رمز يخرج منهما اللولو والمرجان ((52)) معلوم توان كرد و از حقيقت فايده جمع اسماى ثلاثه باخبر توان شد.
از جـناب مستطاب نبوى ر روايت است كه : چون امت مرا در روز قيامت به موقف حساب بدارند و عملهاى ايشان را درترازوى عمل نهند, حسنات ايشان بر سيئات بيفزايد, امتان پيغمبران گذشته گويند كه امت محمد رار باوجود كمى عمل , چرا كفه حسنات ايشان , افزون شد؟
پيغمبران ايشان گويند: به جهت آن كه ابتداى كلام ايشان سه نام از نامهاى الهى بود كه اگر همان سه نام در كفه نهند وهمه حسنات و سيئات فرزندان آدم را در كفه ديگر گذارند, آن سه نام بر همه زيادتى كند و آن نامها نامهايى است كه در بسمله است ,
شعر:.
خدايا طاقت قهرت نداريم
به لطف بيكران اميدواريم
در روح الارواح آورده كه اللّه دلالت بر قدرت سرمدى دارد و رحمن بر رحمت ابدى چون با يكديگر جمع آيد, دانى كه كدرت مشتى خاكى در ميان پديدنايد و چون درياى رحمت موج مغفرت برآرد, خس و خاشاك زلل و معاصى نابودگردد,
شعر:.
جامى اگر ختم نه بر رحمت است
به هرچه شد خاتمه آن رحيم ؟
آرى ذلـت ((53)) و مـعـصيت نبود و پيدا شد و رحمت و مغفرت , هميشه بود و باشد, آنچه صفت حدوث دارد با آنچه صفت قدم دارد, مقاومت نتواند كرد,
شعر:.
آن دم كه بحر رحمت موج كرم بر آرد
از لجه معاصى گرد عدم برآرد.
ابوسعيد خدرى از حضرت رسالت ر روايت كرده است كه چون گناهكاران مومنان را به دوزخ برند, آتـش بـرايـشان سردشود, تا وقتى كه بيرون آيند, آنگاه خطاب اللّه به فرشتگان آيد كه ايشان را به فـضـل و رحـمت من به بهشت بريد كه درياى مرحمت من و امتنان بى كران و فضل و احسان من , بى پايان است .
و از اهل بيت [ منقول است كه چون روز قيامت رسد, حق تعالى جميع اهل ايمان را در يك جا جمع كـنـد و خـطاب فرمايد كه من از حقوقى كه در ذمه شما دارم گذشتم , شما هر حقى كه در ذمه يكديگر داريد, ابرا كنيد تا به بهشت درآييد.
و نيز از آن سرور مروى است كه چون روز قيامت شود, بنده اى از اهل ايمان را حاضر كنند, فرمان آيـد كـه اى بـنـده من , نعمت مرا سر بار معصيت ساختى وچندان كه نعمت را بر تو زياد كردم , تو عـصـيـان بيشترورزيدى , بنده از خجلت معصيت , سردرپيش افكند, خطاب عزت در رسد كه اى بـنـده مـن سـربـردار كـه هـمان ساعت كه معصيت كردى , من تو را آمرزيدم و قلم عفو بر سر آن كشيدم , و بنده اى ديگر را نزديك آورند, آن بيچاره به جهت بسيارى معصيت سر در زير افكند و از خـجـلـت بـه گـريـه آيـد, خـطـاب الهى در رسد كه اى بنده من , آن روز كه گناه مى كردى و مـى خـنـديـدى شرمسار نساختم , امروز كه خجالت مى كشى و گناه نمى كنى و زارى مى نمايى , چگونه تو راعذاب كنم , گناهت بخشيدم و رخصت دخول بهشت دادم .
و ايضا از حضرت رسول ر منقول است كه حق سبحانه را صد جزو رحمت است , يك جزو از آن را به دنـيـا فـرسـتـاد ودرمـيان بندگان پراكنده ساخت ونود و نه جزو ديگر را در خزينه احسان خود نـگهداشت تا در آخرت , آن يك را به اين نود و نه جزو ضم كند و آن را صد جزو كامل گرداند و بر بندگان نثار نمايد.
و ايـضـا وارد است كه چون بنده مومن را در قبر گذارند و سر قبر را بپوشند و دوستان و رفيقان مراجعت نمايند و او راتنها در كنج لحد اندازند, حضرت عزت از روى لطف و مرحمت به او خطاب كـنـد كـه اى بنده من , در اين تاريكى تنهامانده اى و آنانى كه به جهت رضاى ايشان از من عاصى شدى و رضاى ايشان را به رضاى من برگزيدى , از تو مفارقت نموده تو را تنها گذاشتند و رفتند, امـروز تـو را بـه رحـمت شامله خود بنوازم , چنانكه خلايق تعجب نمايند, پس به فرشتگان خطاب فـرمايد كه اى ملائكه من , بنده من غريب است و بى كس و بى ياور و دور از وطن و ديار, اكنون در ايـن لـحـد مـهـمـان من است , برويد و او را يارى كنيد و درى از بهشت بر روى او بگشائيد و انواع ريـاحـيـن و طعام نزد او حاضركنيد, وبعد از آن او را به من گذاريد كه مونس او خواهم بود تا روز قيامت .
و بـرخـى لـطـيفه جمع اسما ثلاثه را چنين دانسته اند كه در اول قرآن كه عهدنامه ازل و طغراى عنايت لم يزل است ,بندگان را تنبيه مى نمايد كه اللّه منم , اى دادخواهان .
اجابت دعاى شما بر من است مرا بخوانيد, و رحمن منم , اى روزى طلبان , روزى شما بر من است , از من طلبيد, و رحيم منم اى گناه كاران آمرزش شما بر من است , منتظر مغفرت من باشيد.
ابـوعـبـداللّه انـدلسى آورده كه : رحيم نعت حضرت رسالت است ر چنانچه در قرآن واقع شده كه بـالـمـومـنـيـن رووف رحيم ((54)) , پس تقدير بسم اللّه الرحمن الرحيم , چنين است كه به محمد وصلتم الى اللّه والى الرحمن , يعنى به واسطه رحيم كه محمد است ر و متابعت او واصل مى شويد به ثـواب و كـرامـت من و اين نكته غريب است و علما خواص , اين كلمات طيبات را بسيار و بيرون از حصر و شمار روايت كرده اند و در اين جا چند كلمه از خواص بسمله مذكورمى گردد.
بيان خواص بسمله
انس مالك نقل مى كند كه : حضرت رسالت ر فرمود كه :.
هركه در روزى ده نوبت بگويد بسم اللّه ا باللّه العليالعظيم از گناهان پاك شود, و ايزد تعالى او را از هفتاد بلا نگاهدارد كه از آن جمله برص و جذام و فالج باشد.
وابـن عـبـاس گويد كه : حضرت رسالت ر فرمود كه : از قائل اين كلمات هفتاد باب از بلا منصرف سازند كه آسان ترين آنها, اندوه و ملال باشد.
در درالنظيم آورده كه : بسيار گوينده بسمله را هيبتى روزى گردانند نزد اهل عالم از علويات و سفليات كه همه به نظراحترام در او نگرند.
و هـم ايشان نقل نموده اند كه : براى قضاى حاجات و برآمدن مهمات و مرادات , دوازده هزار بار بر اين وجه بايد خواند كه چون هزار بار تمام شود, دوركعت نماز گزارد و حاجتى كه دارد بخواهد و باز به قرات رجوع نمايد و بعداز هزار نوبت ديگر نماز گزارد بر وجه مذكور و باز به قرات عود نمايد تا دوازده هزار نوبت به اتمام رسد, بى شبهه حاجت وى برآورده شود.
و نيز از حضرت ختمى منقبت منقول است كه هركه بسمله را بخواند, حق تعالى به عدد هر حرفى از آن چهار هزارحسنه بنويسد و چهار هزار سيئه , محو كند.
و از جناب على بن موسى ] مروى است كه بسم اللّه الرحمن الرحيم , به اسم اعظم از سياهى چشم به سفيدى آن نزديكتر است .
خـوشـا صحيفه ديده كه پيوسته ورق بياضش به سواد اين نام همايون انجام مزين باشد و خجسته صحيفه سفينه كه همواره سطح بسيطش به لمعه اين كلمات تامات منور بود.
و در خـبـر اسـت كه هركه در وقت طعام خوردن بسم اللّه بگويد, شيطان رفيق او نگردد و اگر به طـعام خوردن مشغول شود و ذكر اين نام نيكو فرجام نكند, شيطان رفيق او باشد, و اگر در وقت جامه كندن بگويد, پرده ميان او و جنيان پيداشود و از ضرر ايشان ايمن گردد.
و نيز مروى است كه در روز قيامت چون بنده گناهكار را به جهنم امر فرمايند چون به كنار دوزخ رسـد, بـسم اللّه الرحمن الرحيم را بر زبان جارى سازد و قدم در آتش نهد, زبانيه از وى هفتاد هزار سال دور گردد.
و ايـضـا در اخـبار وارد است كه در هر كارى بزرگى كه ابتداى آن به نام الهى نكنند, آن كار تمام نرسد و انجام نپذيرد.
مـنقول است كه عارفى در حين وفات وصيت كرد كه بر كفن او بسم اللّه الرحمن الرحيم بنويسند كـه تـا چون روز قيامت شود و همه مردمان سر از قبر برآرند, حاضر شويم و گوييم بارالها براى ما كتابى فرستادى و در اول آن بسمله ثبت كردى , امروز به اول كتاب خود با ما معامله كن ,
شعر:.
اى كه عنوان نامه كرمت بندگان راست خط آزادى
تير اميد بر نشانه زديم چون به رحمت نشان فرستادى
و در روايـتى آمده كه چون روز قيامت شود, بنده را به جايگاه آرند و نامه عمل وى كه پر از گناه باشد به دست چپ وى دهند, بنده در وقت گرفتن نامه بر سبيل عادتى كه در دنيا داشته , بسمله به زبان جارى سازد و نامه را بستاند, چون بگشايد آن را سفيد ببيند و هيچ نوشته به نظر وى نيايد, گويد در اين جا نوشته اى نيست تابخوانم , فرشتگان گويند كه در همه اين نامه سيئات و خطاها و بدى عملهاى تو نوشته بود, اما به بركت بسم اللّه الرحمن الرحيم , زايل گشت و حضرت عزت عفو فرمود.
و عـيـاشى به سند خود از جناب امام ناطق جعفر صادق (ع ) روايت كرده كه آن سرور فرمودند كه بكشد خدا عامه را كه آيه بزرگ از كتاب اللّه را ترك نمودند و ظهور آن را بدعت دانستند.
و از جـنـاب باقر(ع ) روايت شده كه آن حضرت فرموده كه آيه بسمله را كه كريمترين آيات قرآنى است , دزديدند و حال آن كه مبارك نخواهد بود هر امرى از كبير و صغير الا آن كه ابتداى آن امر به بسم اللّه الرحمن الرحيم باشد و تبرك به آن جويند.
و در كـافـى از جناب مستطاب صادق (ع ) مروى است كه ترك مكنيد بسمله را, هرچند كه بعد از وى شعرى بخوانيد.و در تـوحـيـد و تـفسير امام حسن عسكرى صلوات اللّه عليه وعلى آبائه وولده ـ مسطور است كه هـركه از شيعه ما ترك نمايد بسمله را, امتحان سازد او را خدا به مكروهى و بلايى , به جهت آن كه مـتنبه گردد و آگاه شود و شكر و ثناى الهى به جا آورد, تا تلافى تقصيرات او گردد و گناه او را ايزد تعالى عفو فرمايد.
و در خـبر است كه فرعون پيش از آن كه دعوى خدايى كند, بسم اللّه الرحمن الرحيم را در كوشك خود نوشته بود, چون دعوى خدايى نمود و موسى (ع ) از ايمان او مايوس گرديد و به حضرت عزت شكايت كرد, خطاب در رسيد كه اى موسى تو نظر به كفر او مى كنى و هلاكت او از من مى طلبى , لـيـكـن نظر من بر آن كلمه طيبه بسمله است كه در كوشك خود نوشته است , سوگند به عزت و جلالت خود كه تا آن نام در آن جا نوشته باشد, او را عذاب نكنم و دولت او را زايل نسازم , پس چون حق سبحانه خواست كه عذاب را به او نازل سازد, آن نوشته را زايل گردانيد و بعد از آن عذاب به اوفرستاد.
و آورده اند كه قيصر روم را درد سرى عارض شد و اطبا از معالجه آن عاجز شدند, قيصر چون عجز طـبـيبان ملاحظه نمود, نامه اى به حضرت اميرمومنان (ع ) نوشت و عرض حال خود را در آن نامه درج نمود, حضرت طاقيه اى نزد وى فرستاد و فرمود كه آن را بر سر نهد تا شفا يابد, قيصر چون آن طاقيه را بر سر نهاد فى الفور شفا يافت و از آن خلاص شد,وى از اين معنى متعجب شده آن طاقيه را شـكـافت , در آن كاغذى يافت كه بر آن نوشته : بسم اللّه الرحمن الرحيم ,دانست كه شفاى وى از اين كلمه طيبه بوده , فى الحال مسلمان شد.
و بعضى از ارباب عرفان نقل نموده اند كه : هر كه بسمله را سيصد و چهل بار بنويسد و با خود دارد, در همه جا معزز ومكرم و محترم باشد, و قلوب مردمان به محبت او ميل نمايد.
در شـرح اسـمـااللّه آورده كـه : هـركـه هر روز هزار بار بگويد: يا اللّه , صاحب يقين شود و گفتن يا رحمن بعد از هر نمازى صد نوبت , غفلت وفراموشى و سختى از دل ببرد, و چون هر روز صد نوبت يا رحيم گويد, مشفق و مهربان گردد.
يـكى از عرفا گفته كه : هركه را مهمى باشد, و از تدبير آن عاجز گردد در روز جمعه بعد از اداى فـريـضه عصر به هيچ وردى مشغول نگردد و با حضور تمام اين دو نام را كه خاصه حق است , يعنى اللّه و رحـمـن , بـه طريق ندا تا غروب آفتاب تكرار كند, و بعد از آن سر به سجده نهد و حاجتى كه دارد بخواهد, البته برآورده شود.و ديـگرى فرموده كه : اسم رحيم را در ايمن شدن از آفات زمان , خصوصا از غضب سلطان و ارباب عدوان , خاصيت عجيب است .
و شـخـصى را ديدم كه از سلطان زمان خوف عظيم داشت , او را به ذكر رحيم دلالت كردم , هفت روز بـدان مـداومـت نـمود, در روز هشتم خدم سلطان او را گرفته نزد پادشاه بردند, چون نظر سلطان بر وى افتاد,به تلطف وملايمت با وى سخن گفت , وصله وخلعت يافت و به ايمنى تمام از خدمت سلطان مراجعت نمود.
ابـن عـبـاس از حضرت رسالت ر روايت كرده كه چون معلمى به كودكى بسم اللّه الرحمن الرحيم تـعـليم نمايد, هم در آن ساعت خطاب مستطاب الهى به دبيران دبيرخانه ازلى رسد كه سه برات آزادى دوزخ بنويسد: يكى به نام آن كودك , ودوم براى پدر و مادر آن كودك و سوم براى معلم او.
و در روايت آمده كه حضرت رسالت ر روزى به قبرستان بقيع گذر كردند, نزديك قبرى رسيدند, بـه اصـحاب امر فرمودند كه زود بگذريد و شتاب كنيد, ايشان به تعجيل گذشتند, چون در وقت مراجعت بازبدان مكان رسيدند, اصحاب خواستند كه تعجيل كنند, حضرت منع فرمودند, اصحاب عـرض نـمـودنـد كه يا حضرت در وقت رفتن امر شتاب فرمودى و در حين مراجعت منع نمودى سـبب چه بود؟
فرمود كه دروقت گذشتن شخصى را به سبب افراط در فسق تا اين ساعت عذاب مـى كردند, من طاقت فرياد و ناله او نداشتم , اين ساعت خطاب عزت به فرشتگان عذاب در رسيد كـه دست از اين مرد برداريد, و وى را عذاب مكنيد كه در اين زمان كودكى از وى مانده بود و او را بـه مـكـتب بردند, معلم او را تعليم بسم اللّه الرحمن الرحيم داد, و آن كودك آن را بر زبان راند, مرا شرم آيد كه پدر او را عذاب كنم و پسر او در ياد ما باشد.
ابـن مـسعود از آن حضرت ر روايت كرده كه هركه خواهد حق سبحانه , او را از نوزده زبانيه دوزخ برهاند, به قرات بسمله كه نوزده حرف است مشغول شود, تا حق سبحانه هر حرفى از آن را سپرى گـردانـد ازبـراى دفع هريك از آنان , چه آن نوزده زبانيه , نشانه غضب الهى اند و اين نوزده حرف , علامت رحمت نامتناهى .
جـنـاب عـلـى بـن ابـى طالب (ع ) فرمود كه : من از رسول خدا ر شنيدم كه چون در ورطه شدتى گرفتار شوى و به مخاطره ومهلكه اى درمانى , بگوى بسم اللّه ا باللّه العلى العظيم كه به بركت اين كلمات , آفات و بليات , از تو منصرف شود ومحفوظ و مصون بمانى .
آورده انـد كه بشرحافى , در بدايت جوانى رندى بود, پرده حيا از پيش برداشته و به شوخ چشمى و بى باكى , رايت فاسقى و ناپاكى برافراشته , پيوسته مسكن او در خرابات و مصاحب خراباتيان بودى و اسباب فساد مهيا ساختى , هر شام در پرده ظلام جام معصيت به كام رسانيدى و هر صباح از چنگ خميده قامت نواى حى على الصبوح شنيدى ,
شعر:.
ميكده از زمزمه اش پرخروش
زمزم او كوزه دردى فروش
روزى افـتـان و خـيزان چنانچه عادت مستان و طريق هواپرستان باشد, در كوچه اى مى گذشت , نـاگـاه در مـيـان راه كـاغذ پاره اى ديد, افتاده و بسمله برآن نوشته , نفس بى ادب , چشم احترام فـروبـسته خواست كه بگذرد, ناگاه پاسبان قصر دل كه مدد توفيق رب انى است , هى بر او زد كه اى بـشر, دليرى بسيار كرده اى , خداوند خودرا بى شمار آزرده , راه صلح گشاده دار و بيش از اين بـر دل تـيـره غـفـلت مگذار, اى غافل از نام دوست بر گذشتن ,ناجوانمردى تمام ,و با اسما الهى , بى حرمتى كردن , در مذهب مردى و مروت حرام ,
شعر:.
به سست آن همه كرده اى ناپسند
به كلى در آشتى در مبند
اين نكته در دل بشر اثر كرده , دست فراز كرد و آن كاغذ را از خاك برداشته بوسيد و بر ديده ماليد و بـه قـدرى عـطـر,مطيبت گردانيده , در موضعى پاك نهاد و روى به خرابات آورده در گوشه مـصـطـبـه , مـاوى گرفت و مشغول عمل خودگرديد, لطف ازلى , حسن معامله او را پسنديده , تـوفـيق را رفيق او گردانيد, تا آن كه توبه بر دست حضرت امام موسى كاظم (ع ) نمود و آن چنان بـود كه آن حضرت از پيش خانه بشر گذشت و آواز ساز و غلغله دف , استماع فرمودند,كنيزكى را بـه در خـانه ديدند, از آن كنيزك پرسيدند كه اى كنيز, صاحب تو آزاد است يا بنده , كنيزك عرض كـرد كـه آزاداسـت , آن سـرور فـرمـودند كه راست گفتى , اگر بنده مى بود, بندگى مى كرد و بـى ادبـيـهـا نـمـى نـمـود و گـستاخيها نمى كرد و ازخداى تعالى , انديشه مى كرد, پس از آن جا گـذشتند, كنيزك مراجعت نموده و به آقاى خود گفتگويى كه فيمابين او و آن حضرت گذشته بود نقل نمود, بشر از كلمات آن حضرت از خواب غفلت بيدار شده , پاى برهنه از خانه , بيرون دويد وبـه شـتاب تمام , از عقب آن سرور روانه شد, تا به خدمت آن سيد رسيد, خود را درپاى مبارك آن حـضرت انداخت و بردست همايون او رايت توبه وندامت برافراخت , و هميشه پاى برهنه مى بود, تا به عالم بقا رحلت فرمود.
بشر حافى بدان يك حرمت دارى كه به اسم حضرت بارى كرد, محتشم ومحترم هر دو سراى شد و دبدبه عزت و طنطنه حشمتش , در افواه والسنه افتاد وبنده مومن كه در همه زمان به دل و جان , ايـن نـام رابرمى دارد و به طيب اخلاص , معطر گردانيده در درج دل , پاكيزه , محفوظ مى سازد, بنگر كه چه روحى و راحتى و چه بشرى و كرامتى يابد,
شعر:.
اميدوار باش كه لطفى است بى شمار
بگشا كف سوال كه فيضى است بى كران
از حـضـرت خـتمى منقبت ر منقول است كه ايزد تعالى عز شانه , كلمات طيبات را به قلم كرم بر جـبين مبين عرش نوشت و انهار اربعه : آب و شير و خمر و عسل , كه قرآن از آن خبر مى دهد, يكى از چشمه ميم بسم و ديگرى از دايره ها اللّه وسوم از ميانه ميم رحمن و چهارم از حلقه ميم رحيم , بيرون مى آيند و بر قوائم عرش حادث مى شوند و به ساحت باراحت بهشت داخل مى گردند.
خـلاصـه در كـلـمـه طيبه بسمله , چندان فائده اى مجرب هست كه ميدان بيان اين نوع سخنان درعـرصه اين ترجمه شريفه , چندان وسعتى ندارد, پس اولى آن كه بدين قدر, اختصار آيد و تفسير آيـه حـمد, بيان گردد, چون كه به بركت استعاذه , ايمنى از ضرر شيطان دنى حاصل شد و تفرقه وسـاوس بـى حـاصـلش برطرف گرديد و خاطر را جمعيتى وفراغتى دست داد و آفتاب عالمتاب بسمله با اشعه معانى , از مطلع بيان طلوع نمود, صورت زيباى حمد و شكر الهى جلوه نمايد.
تفسير و تاويل كلمه الحمدللّه
پـس جـناب بارى , بعد از ذكر فضل و رحمت كه سبب ثنا و شكرند بندگان را كيفيت حمد, بدين وجه تعليم فرمودندكه : الحمدللّه .
يعنى كه ماهيت و حقيقت همه ستايش جميل و ثناى جليل كه از ازل تا ابد بود و خواهدبود, لايق بارگاه پادشاهى است كه موصوف به همه اسما و صفات كمالات است .بـدان كـه مـشهور در نزد قرا, ضمه دال الحمد و كسره لام للّه است , و در شواذ, كسر دال نيز وارد است و قليلى به ضم دال و لام , تلاوت نموده اند و به فتح دال و كسر لام , نيز روايت كرده اند.
الـحـمـدلله مبتدا است و عاملش ابتدائيت است كه معنوى است , و خبرش جمله فعليه است كه مسند است به ضمير مبتدا كه متعلق جار ومجرور است , و جار و مجرور كه للّه باشد, سد مسد خبر است و در اين صورت ذكر منوب عنه لغو است , پس تقدير چنين است كه : الحمد حق او استقرللّه .
اما آنانى كه به نصب دال قائل شده اند تقدير را چنين كرده اند كه : احمد اللّه , الحمد, در اين صورت مـدح اخـتـصـاص به متكلم خواهد داشت و در صورت اول , مقتضى عموم از براى جميع خلقان و بندگان , پس قرات رفع بهتر است .
وكـسانى كه به كسر دال رفته اند, كسره اش را تابع حركت لام گرفته اند, و آنانى كه به ضم دال و لام تلاوت نموده اند, به عكس اين دانسته و لام للّه , محتمل تحقيق و ملك است .
پس بنابر تقدير اول , معنى چنين باشد كه استحقاق حمد جز او را نشايد و حمد گفتن مر او را بايد.
و به تقدير ثانى معنى اين بود كه , ملك حمد, ملك اوست و هرجا حامدى است مملوك خدمت او.
و حمد در لغت ثنائى است به لسان بر جميل اختيارى , نعمه كان اوغيرها.
ومدح ستايش به زبان بر جميل , اختياريا كان او اضطراريا, و شكر تعظيم منعم است به ازاى نعمت لاغير قولا وفعلاواعتقادا, يعنى به زبان و اركان و جنان .
پـس فـرق مـيـان حـمد و مدح آن است كه حمد بر افعال حسنه اختياريه است , چنان كه گويند حمدت زيدا على علمه , ونگويند حمدته على حسنه , ومدح به آن مخصوص نيست , بلكه اضطراريه را نيز شامل است , و گويند مدحت اللولوعلى حسنه .
وحمد نمى باشد الا بعد از احسان , و مدح وقوع مى يابد قبل از آن و بعد از آن , و حمد مامور به است به حكم حديث من لم يحمدالناس لم يحمداللّه و مدح منهى عنه است به روايت مقداد احثوا التراب فى وجوه المداحين .
وقـول صـاحب كشاف كه هر دو را مترادفان داند, مردود است و حق آن است كه هرچند هر دو در لفظ و معنى به هم نزديكند و در ثنائى جميل او وصف حسن شريكند, اما ميان ايشان فرقى هست , چنانچه مذكور گشت .
پـس درايـن صـورت كه معنى حمد, ثنائى ((55)) به زبان باشد, حمدى كه جناب حق سبحانه بر ذات خود نمايد, بر سبيل مجاز باشد نه بر حقيقت .
پس هرگاه معنى حمد را اظهار صفات كمال گوييم قولا او فعلا, چنان كه جماعتى از صوفيه بر اين رفته اند و محقق شريف و علامه دوانى , متابعت ايشان كرده اند, حمد او را بر ذات خود به طريق حقيقت گيريم و بسط بساط وجود را برممكنات به كشف صفات كمالش دلالت دانيم , اين معنى اولـى واليق است , زيرا كه هر ذره اى از ذرات وجود بر صفات كمال او شهادت دهند و دلالت كنند كـه عـشرى از اين دلالات را, عبارات نتوانند, پس از اين جا معلوم گرديد كه حمدفعلى , اقوى از قـولى باشد, زيرا مثلا افعالى سخاوتى كه صادر گردد از سخى , بر سخاوت او دلالت عقلى قطعى كند كه خلاف سخاوت را نشايد, به خلاف اقوال سخى كه بر سخاوت او دلالت وضعى دارد و دلالت وضعى تخلف را شايد.
اما حمدى كه از زبان بنده جارى گردد, به مجاز حمل نماييم و گوييم كه بنده بايد حمد مجازى خود را تابع حمد حقيقى بارى سازد تا همان رنگ او گيرد,
شعر:.
چو گردد آب جو ممزوج با مى
شود در رنگ و بو ماننده وى
اما شكر به حسب موارد ثلاثه از حمد و مدح , اعم است و به حسب متعلق كه نعمت تنها باشد اخص است .
و بـعـضـى حـمد را در مقابله ذم اطلاق نمايند, چنان كه مدح را در مقابله هجا, و شكر را در برابر كفران استعمال كنند, وگاه الفاظ ثلاثه را مجازا به معانى يكديگر ادا فرمايند.و در اخـتـيـار نـمودن حمد را در اين جا بر مدح اشارتى است به اين كه جناب معبود فاعل مختار است , و انعام و اكرام او نه به ايجاب , بل به اختيار است و امتياز او از شكر ايمائى است بر آن كه حمد عـام اسـت بر جميع نعم , خواه به حامد واصل باشد و خواه نى , به خلاف شكر كه آن به حسب انعام است كه به منعم عليه عايدآيد, و بى شك كه اول افضل است , و ثنا بر آن وجه اتم و اكمل است , چه بـنده در گفتن حمد معترف است به آن كه الهى تو مستحق حمدى بر جميع نعمتها, آنچه به من رسيده و آنچه به من نرسيده , و من تو را بر همه , حمد مى نمايم واهل آن مى دانم .
و ديـگـر آن كـه مـورد حـمـد زبـان اسـت , و لسان اظهار هر خفى مى كند و هر مشتبه را منجلى مى سازد, به خلاف عمل قلب و عمل جوارح زيرا كه عمل قلب مخفى است و كسى را بر آن اطلاع نه , و عمل جوارح محتمل غير تعظيم نيز هست , مثلا قيام منعم عليه دروقت ورود منعم , يمكن كه نه از جهت تعظيم باشد, بلكه در آن محل , قعود معتذر بود, و حديث الحمد راس الشكر بر اين نكته دلالت دارد.
و اشـتـقاق حمد را ائمه لغت از حمده گرفته اند, و حمده آوازى باشد كه از زبانه آتش بيرون آيد, پـس چون آتش محبت الهى بعد از مشاهده انوار نعمائى نامتناهى , در كانون دل بنده مومن زبانه زدن گيرد,صورت آن ((56)) بر زبان به صورت ثنا ظاهر گردد, آن را حمد گويند.
دربيان استدلال قدريه و جبريه به كلمه الحمد جهت اثبات مرام خود.
صـاحـب كشاف بر آن رفته كه الف لام الحمد تعريف جنس است , و مى گويد: استغراق كه جمعى توهم كرده اند,اعتبارى ندارد.و بـعـضـى عـلما قول او را رد كرده اند و مباحثات اين باب به حد اطناب انجاميده و بناى بحث بر مـسـالـه خـلـق افـعال است , معتزله افعال عباد را مخلوق ايشان دانند و هر فاعلى را در فعل خود مـسـتـقـل و مختار شناسند, پس در اين تقدير,همه حمدها را از براى خداى ثابت ندانند, بلكه هر فـعـلـى كه استحقاق ثنا داشته باشد, و فاعل آن را به سبب آن فعل حمد گويند, راجع به آن فاعل دانـند و گويند كه اراده و قدرت خدا را در فعل بنده , اصلا تاثير نباشد, سواى آن كه او راآفريده و قدرت اختيار داده كه به محض اراده و قدرت خود, هرچه خواهدكند.
ابطال مسلك مفوضه و بيان وجوه شرك جلى در مرام اين طايفه
ايـن تفويض محض است و صاحب كشاف بر اين مذهب است و اين اعتقاد باطل است , اما بطلانش نـظـرى اسـت وبرهانش اين است كه فعل بنده از جمله ممكنات است و ترجيح بلامرجح بالبديهه مـحـال است , و صدور هر ممكن بدون وجوب و تخلف معلول از علت موجب باطل است , پس فعل بـنده را ناچار است از علت موجبه كه فعل به اوواجب شود تا صادر تواند شد و آن علت يا ذات عبد اسـت و مـسـتقل است در صدور فعل به حيثيتى كه صدور فعل ازاو محتاج نيست به حدوث هيچ چيزى از خارج , لازم آيد كه بنده در تمام مدت عمر, آن فعل از او صادر شود بر سبيل دوام و اتصال كه به قدر لمحه و آنى از او تخلف نكند و از آن فارغ نباشد, واين خلاف واقع است .
و ايضا از بنده , افعال متقابله متعارضه صادر مى شود, پس اگر ذات او در صدور اين افعال متقابله مـتـعارضه صادرمى شود, پس اگر ذات او در صدور اين افعال مستقل و موجب آنها باشد, خواه به اعـتـبـار واحد و خواه به اعتبار متعدد,لازم آيد كه در حال واحد, همه اين متقابلات و متعارضات دراو مـجـتمع و اومتصف به همه آنها باشد, و يا ذات عبدمستقل و موجب صدور فعل خود نيست , بـلـكه صدور فعل از او در هر وقت , موقوف به حدوث امرى در آن وقت به خصوص از خارج ذات او بـى قـدرت و اختيار بنده كه به آن امر, علت فعل تمام و صدورش واجب گردد, پس بنده درفعل خود مستقل نباشد و تفويض رسوا شود.
ديگر آن كه اين طايفه خدا را فاعل اعيان دانند و بنده را فاعل افعال , بالبديهه افعال از اعيان بيش بود, آفريده هاى بندگان از آفريده هاى خداوند سبحان بيشتر باشد, و بر اين تقدير مخلوق به صفت خالقيت اولى بود از خالق , زيرا كه چون فعل هر يكى از دو فاعل زيادتر باشد, هرآينه به مدح فاعليت از آن ديگرى سزاوارتر بود.
و اول كسى كه اين مذهب آشكارا نمود عمروبن عبيد بود و او به زهد و ورع شهرت تمام داشت .آورده انـد كه روزى روستايى نزد وى آمد و گفت : اى شيخ , درازگوش مرا دزديده اند, دعا كن تا خـداى تـعـالى او را به من باز رساند, شيخ دست به دعا برداشت و گفت يارب خر اين مسكين را دزديـده انـد و اراده تـو نـبـود كه بدزدند, در دل دزدان افكن تا بدو بازپس دهند, روستايى فرياد بـركـشـيـد و گفت شيخا مرا اين دعا نمى بايد, زيرا كه چون نخواست بدزدند و دزديدند هرچند خواهد كه بازدهند باز نخواهند داد, عمروملزم شده هيچ نتوانست گفت .
بيان مرام اشاعره و ابطال مذهب آنان به وجوه عديده
اما اشاعره جميع افعال بندگان را آفريده حق گويند, پس هر فاعلى كه حمد بر آن مرتب گردد, چـون آن فعل را به حقيقت مخلوق حق گيرند, رجوع آن حمد به حق خواهدبود و از آنجا لازم آيد كه مرجع همه حمدها حق سبحانه وتعالى باشد و جمهور اهل سنت و جماعت بر اين قولند.
نقل مرام قاضى بيضاوى و تقرير ما يرد عليه
در تـفـسـير قاضى مذكور است كه همه چيزها مر حق راست , زيرا كه هيچ چيزى نيست الا آن كه حق تعالى , رساننده آن است به بندگان , گاهى به واسطه وزمانى بى واسطه , پس به حقيقت زبان هر حامد او راشايد اگرچه در ظاهر, اضافه به غير او نمايد و همين طايفه اشاعره گويند فرق ميان افـعـال اختياريه بنده واضطراريه ,چون حركت مرتعش به محض مقارنت اختيار و اراده اوست در اول , و عـدم مـقـارنت در ثانى , بى آن كه اصلا دخلى وتاثيرى در صدور فعل از بنده داشته باشد, و همچنين صدور جميع آثار از موثرات را مثل حرارت از آتش و برودت ازآب و نور از آفتاب , خلاصه هـمـه افـعال را از هر فاعلى به محض قدرت و اراده واجب الوجود دانند و گويند: عادت اوچنين جـارى شده كه هر فعلى را به مقارنت چيزى كند بى آن كه مطلقا قوت و خصوصيت آن را در اين , تاثير و سببيتى باشد.
وايـن مقارنت اراده بنده را با فعل , كسب نام نهند و چنين دانند كه بنده كاسب فعل خود است نه فاعل آن .و ظـاهر است كه اين جبر محض است و ايشان التزام جبر كنند و گويند بنده در فعل خود مجبور است , و بطلان اين قول در غايت ظهور است و در مثنوى معنوى مسطور است ,
شعر:.
هركه جبر آورد خود رنجور كرد
تا همان رنجوريش در گور كرد
هركه جبر آرد كند خود را مريض
زانكه او مرگ آرد و گردد عريض
جبر چه بود؟بستن اشكسته را
يا به پيوستن رگ بگسسته را
چون درين ره پاى خود بشكسته اى
بركه مى خندى چوپا را بسته اى
چون هرگاه افعال عباد را خود كند و قدرت و اختيار ايشان را اصلا اثرى نباشد, تكاليف بى فايده و مـلـل و شـرايع وارسال رسل و وعد و وعيد و ثواب و عقاب , همه باطل و لغو, بلكه عقاب ممتنع و محال خواهدبود, چه ايجاد فعل قبيح در دست بنده بى مدخليت قدرت او, بعد از آن تعذيب او برآن فـعـل , قـبيح است عقلا و بى مرجح بلكه مرجوح ,چه به سبب تلافى اين كه خلق قبيح دردست او كرده و او را آلت آن گردانيده , احسان و ثواب به او لامحاله اولى است از عذاب .و ايضا ضرورى است مدخليت اراده بندگان در افعال ايشان , چنان كه گويند: اگر خواهيم كنيم و اگر نخواهيم نكنيم ,
شعر:.
اين كه فردا اين كنم يا آن كنم
اين دليل اختيارست اى صنم
و اين بديهى است كه به هيچ شبهه از خود دفع نتوان كرد, و به اين سبب است كه همه عالم حتى مجانين و صبيان و خود اشاعره نيز, اصحاب سيئات و قبايح را ملامت و مذمت كنند و از كسى كه نسبت به ايشان بدى صادر كرد, انتقام كشند و ابلغ تعذيب كنند,
شعر:.
گر نباشد فعل خلق اندر ميان
پس مگو كس را چرا كردى چنان
آن يكى بررفت بالاى درخت
مى فشاند آن ميوه را دزدانه سخت
صاحب باغ آمد و گفت اى دنى
از خدا شرميت گو چه مى كنى
گفت از باغ خدا بنده خدا
گر خورد خرما كه حق كردش عطا
عاميانه چه ملامت مى كنى
بخل بر خوان خداوند غنى
گفت اى ايبك بياور آن رسن
تا بگويم من جواب بوالحسن
پس ببستش سخت آن دم بر درخت
مى زدش بر پشت و پهلو چوب سخت
گفت آخر از خدا شرمى بدار
مى كشى اين بى گنه را زارزار
گفت كز چوب خدا اين بنده اش
مى زند بر پشت ديگر بنده خوش
چوب حق و پشت و پهلو آن او
من غلام آلت و فرمان او
گفت توبه كردم از جبر اى عيار
اختيار است اختيار است اختيار
و ايضا در غايت ظهور است تفاوت ميان آنانى كه به خواهش و رغبت روزه گيرند و صدقه وافعال خـيـر كنند, و كسانى كه به جبر و قهر و وعد و وعيد و تهديد كارى كنند و به زور چيزى به كسى دهـنـد, چه هر كه را اندك شعورى باشد,بالبديهه داند كه آنان مستحق مدح و اجر و شكر باشند و اين كسان اصلا مستحق هيچ چيز نباشند, پس اگر قدرت ومشيت ايشان را اصلا دخلى و اثرى در صـدور فـعـل نبودى , هيچ تفاوتى ميان اين دو طايفه نباشد, بلكه چنان كه گفتيم همه مستحق احسان و تلافى باشند.
پس هركس را اندك فهمى باشد بر او ظاهر است كه اين مذهب ثانى از مذهب اولى , رسواتر است و در نزد خرد قبحش بيشتر است , چنان كه مولاناى رومى به اعتقادى كه مى دانى گفته ,
شعر:.
در خرد جبر از قدر رسواتر است
زآن كه جبرى حس خود را منكر است
بيان مرام حق در خلق اعمال و تقرير مشرب اهل بيت (ع ) و تابعان آنان
امـا مـذهب حق كه حكما و جمهور اماميه اثناعشريه بر آن رفته اند, امر بين الامرين است و بيانش اين است كه : فاعل فعل بنده , ذات بنده است حقيقه و فعل حقيقه از او صادر مى گردد نه از خدا, اما به اراده و اذن ايزد تعالى مى شود وبى مشيت واذن او هيچ كارى نمى توان كرد.
و دلـيـل بـر ايـن كه به اين نحو بايد, همان بطلان جبر و تفويض است , چه اگر فاعل حقيقه عبد نـبـاشـد جـبـر, و اگـر بنده مستقل باشد, تفويض لازم آيد و چون اين هر دو باطل شد, پس فاعل حقيقى عبد خودش است , اما مستقل نيست ,بلكه فاعليت او به امور ديگر تمام شود خارج از ذات او كـه آن امـور از جـانـب خداى تعالى ومستند به اراده و قدرت او واين معنى امربين الامرين است , الحق پيررومى اين معنى را در مثنوى معنوى خوب فرموده است ,
شعر:.
تو زقرآن بازخوان تفسير بيت
گفت ايزد ما رميت اذ رميت
گر بپرانيم تير آن نى زماست
ما كمان و تيراندازش خداست
اين نه جبر اين معنى جباريست
ذكر جبارى زراه زاريست
زارى ما شد دليل اضطرار
خجلت ما شد دليل اختيار
گر نبودى اختيار اين شرم چيست
وين دريغ و خجلت و آزرم چيست
زجر استادان به شاگردان چراست
خاطر از تدبيرها كردن چراست
حسرت و زارى گه بيماريست
وقت بيمارى همه بيداريست
آن زمان كه مى شوى بيمار تو
مى كنى از جرم استغفار تو
مى نمايد بر تو زشتى گنه
مى كنى نيت كه باز آيم بره
عهد و پيمان مى كنى كه بعد ازين
غير طاعت نبودم كارى گزين
پس يقين گشت اين كه بيمارى ترا
مى ببخشد هوش و بيدارى ترا
پس بدان اين اصل را اى اصل جوى
هر كرا درديست او برده است گوى
هركه او بيدارتر پردردتر
هركه او آگاه تر رخ زرد تر
گر زجبرش آگهى زاريت كو
جنبش زنجير جباريت كو
بسته در زنجير شادى چون كند
چوب اشكسته عمارى چون كند
كى اسير حبس آزادى كند
كى گرفتار بلا شادى كند
ور تو مى بينى كه پايت بسته اند
بر تو سرهنگان شه بنشسته اند
پس تو سرهنگى مكن با عاجزان
زان كه نبود طبع و خوى عاجز آن
چون تو جبر او نمى بينى مگو
ورهمى بينى نشان ديد كو
در هران كارى كه ميلستت بدان
قدرت خود را همى بينى عيان
وندران كارى كه ميلت نيست و خواست
خويش را جبرى كنى كاين از خداست
انبيا در كار دنيا جبريند
كافران در كار عقبى جبريند
انبيا را كار عقبى اختيار
جاهلان را كار دنيا اختيار
زان كه هر مرغى به سوى جنس خويش
مى پرد او در پس و جان پيش پيش
كافران چون جنس سجين آمدند
سجن دنيا را خوش آئين آمدند
انبيا چون جنس عليين بدند
سوى عليين به جان و دل شدند
اين سخن پايان ندارد ليك ما
باز گوييم آن تمام قصه را
پس هرگاه احدى گويد كه فاعليت بنده به ذات خود تمام نباشد و موقوف باشد به امرى از جانب خداى تعالى كه تا آن امر صادر نشود, فعل از بنده صادر نتواند شد, اگرچه اين معنى از اين جهت كـه فاعل حقيقى عبد است جبر نيست , اما در مفسده با جبر شريك است , چه فرقى نيست در قبح تـعـذيـب ميان آن كه فعل را خداى تعالى خود كند يا بنده كند, اما صدورش از او به امرى باشد از جـانـب خـداى تـعالى كه اگر آن نمى بود, بنده اين فعل را نمى كرد و چون آن به هم رسيد, بنده نتوانست مخالفت كرد, چه به سبب حدوث آن امر, علت فعل كه عبد است تمام شد, فعل به جهت امتناع تخلف معلول از علت تامه وصدورش از بنده واجب گشت .
گوييم بنابر آن كه پيش ذكر كرديم , معلوم ساختيم كه فعل را دو نسبت است : يكى به بنده از آن جهت كه فاعل حقيقى آن است , دوم به خداى تعالى از جهت امورى كه متمم فاعليت بنده است و وجـوب صـدور خصوص فعل معصيت ياطاعت اگر از امورى كه از جانب خداست مى بود, تعذيب عـاصـى , قـبيح و با جبر شريك مى بود, اما چنين نيست , بلكه وجوب و تعين خصوص فعل به ذات بـنده طيب و خبث طينت و شوق و مشيت اوست , چنان كه مولوى معنوى درمثنوى اشاره به اين معنى نموده است ,
شعر:.
اين معيت با حقست و جبر نيست
اين تجلى مهست و ين ابر نيست
وربود اين جبر جبر عامه نيست
جبر آن اماره خود كامه نيست
چون امورى كه از جانب خداى تعالى است , مثل امر و نهى و وعده و وعيد و اعطاى قوت و هدايت و ارادت خير وشر و هرچه متعلق به آنهاست , نسبتش به مطيع و عاصى مساوى و هرچه از اين امور و امثال اينها كه همه خارج از ذات بنده است به مطيع عطا نموده به عينه همه آنها را به عاصى نيز كرامت فرموده و در امور خارجه از ذات هيچ تفاوت ميان ايشان نگذاشته و هيچ يك را در اين اشيا بر ديگرى ترجيح جايز نداشته , اما مطيع به سبب پاكى طينت به همين امور خارجى شوق و رغبت بـه فـعـل طـاعـت و اختيار آن نمود و عاصى به جهت خبث طينت ((57)) با وجود همين اسباب بـعـيـنها, ترجيح معصيت و اختيار آن كرد و اين معنى در غايت ظهور است واشتباه بى نهايت از او دوراسـت , و بـه سـبب اين تفاوت ذاتى مسئ مستوجب عذاب و خسران , و محسن مستحق ثواب و احـسـان اسـت , وگـرنه لطف وشفقت جناب الهى بر همه يكسان است , پس چون وجوب و تعين خـصـوص طـاعـت و مـعصيت از ذات عبد منبعث و ازخصوصيت طينت او ناشى است , نه از امور خـارجـى كـه از جـانـب جناب الهى است , پس احسان به مطيع واجب است و تعذيب عاصى قبيح نيست , اين است فرق ظاهر ميان جبر و امر بين الامرين ((58)) .
هرچه هست از قامت ناساز بى اندام ماست , ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست .و تـوضـيـح ايـن مـعـنـى به تقريب مثالى كه حال طبيعت و جارى مجراى عادت باشد تا موجب اطمينان قلب و زوال غرايب شود, مناسب مقام و معين اذعان اكثر افهام تواند بود, سوارى صاحب وقـوف حـاذق , اسـبـهاى متعدد مختلف را اگر همه را به يك نهج سوارى و به يك نسبت تعليم و عـنان دارى كند, با وجود اين كه عنان همه دردست او و رفتنشان به راندن اوست , بعضى نرم و يا تند و بعضى درشت يا كند روند, مجملاامثال اين تفاوتها كه در راه اسبها مى باشد حقيقه فاعل اين افعال , اسبها مى باشند نه سوار, اما مستقل و به سر خود نمى روند, مثل اسبانى كه ايشان را سردهند و بى سوار و عنان روند, بلكه به تعليم و عنان دارى سوار, مى روند.
و بـا وجـودى كه نسبت تعليم و عنان دارى سوار با همه يكى است , به حسب خصوصيات خودشان هـركـدام بـه نحوى مى روند, پس مدح و ذم اين اسبان , هرچه به اعتبار تعليم و سوارى باشد, همه راجع شود به سوارو هرچه به اعتبارتفاوت خودشان بود, همه به ايشان راجع گردد, اما چون تربيت فـارس حاذق و تعليمش همه را متوافق است , سواى مدح و تحسين متوجه او نباشد, بلكه اسب بد هـم بـه سوارى وعنان دارى او, قدرى به صلاح آيد واگر به خودش بازگذارد, از اين هم بيار بدتر باشد.
جواب از چند شبهه عويص
اگر گويند: حاصل اين جواب آن است كه سبب اختلاف افعال عباد اختلاف قابليات ايشان است و سـخـن در قـابليت است كه سببش كيست و مختلف از چيست ؟
جواب آن چنان است كه گوييم : چـنان كه وجودات ذوات از جناب خداى تعالى است , همچنين افاضه قابليات نيز از جناب اوست , اما اختلاف قابليات از قبل ماهيات است .و تـوضيح اين كلام آن است كه هر ماهيتى را به خودى خود خاصيت و خصوصيتى است , و ماهيت ديگر را خاصيت وخصوصيت ديگرى است .مـثـلا انـسان را معنى و حقيقتى است كه به محض معنى خود هرگاه موجود باشد, دانا و گويا و شـنـوا و صـاحـب هر معنى كه انسانيت را بايد, باشد و فرس را معنى و حقيقتى است كه به محض معنى خود بايد كه هرگاه موجود شود, به خصوصيت و خواصى كه اسب را شايد, باشد و همچنين سـايـر اشيا هريك را به نفس معنى خود خاصيتى است كه بايد چنان باشد, چون جسم كه به نفس مـعـنـى جـسـمـيت , بايد كه هروقت موجود شود قائم به ذات باشد و رنگ و بو,معانى اند كه اگر مـوجـود شـونـد, الـبـتـه قـائم بـه مـحل و موضوع باشند, واربعه عددى است كه به نفس ذات و مـعـنـويت خود, زوج و خمسه عددى است كه به نفس هويت معنى خود, فرد است , الى غير ذلك , پـس صـانع حكيم , هريك راوجودى در خور ايشان داده , چنان كه مثلا هرگاه جسمى به صفت و خـاصـيـت آتـش ايجاد كند, صادق نيست كه آب رامثلا به وصف و كيفيت آتش كرده , بلكه آنچه آفريده , آتش است , نه آب به صورت آتش و همچنين عددى فردى وچيزى قائم به ذاتى ايجاد كند, صـادق نيست كه اربعه و عرض را قائم به ذات خلق كرده , بلكه آنچه موجود ساخته خمسه و جسم خواهدبود, اربعه و عرض نخواهدبود, چه اربعه به نفس معنى خود, نمى تواند كه زوج نباشد و رنگ وبـو, به محض معنى خود, بى موضعى و جسمى , قبول وجود نمى توانند نمود و قبول وجودى غير شـان خـودنـخـواهـندكرد, پس حكيم على الاطلاق هر چيزى را وجودى مناسب حال او و به قدر حـوصـلـه , عطا فرموده و همه اشيارا به يك نظر التفات , ملاحظه نمود, اما ايشان هريك در مرتبه خـود بـه قدر وسع قبول فيض كردند و به سعادت رحمت بى نهايت , فايض گشتند و اگر چنانچه ايشان طاقت زياده از آن مى داشتند, هرآينه جواد حقيقى , ابواب خزاين اين جودبى حساب برايشان مى گشود,
شعر:.
قبول ماده شرطست در افاضه فيض
وگرنه بخل نيايد زمبدا فياض
تقرير شبهه دوم و جواب آن
شـبـهـه ديـگر در اين مقام كه هرگاه صدور معصيت از بنده به سبب اقتضاى خصوصيت ذات و قابليت ماهيت او باشد,تغيير ذات محال است پس او را تقصيرى نباشد تا مستحق عذاب شود.
وحـل ايـن شبهه آن است كه اگر چه تغييرات محال است , اما امور مقتضى ذات بر دو قسم است , قـسـمى آن كه لازم ذات است و تغييرش چون ذات محال است , چون زوجيت براى اربعه و از اين قبيل اين كه آدمى , شان آن ندارد كه حاش للّه خدا يا فرشته شود, و ما را مرتبه آن نيست كه پيغمبر يـا امام شويم , پس فقد اين مراتب موجب ندامت وحسرت و عقوبت نيست و تكليف نيز بر اين قسم امور نباشد.
وقـسـمـتـى ديـگـر بـا آن كـه ذاتـى و بـه حـسب قابليت ماهيتند, تغييرشان ممكن است , چون بـرودت ((59)) بـراى آب وتـكليف و ندامت و عقوبت , همه در اين قسم امور است و ماهيات افراد انـسان در اين نوع امور مختلفند, بعضى دراصل فطرت و به حسب جبلت طينت , راغب به جود و عدل و مجملا به افعال حسنه و اخلاق جميل وبرخى مايل به بخل و اعمال سيئه و اخلاق رذيله اند و هريك از اين دو فرقه , اگر چه آنچه فطرى ايشان است از خير يا شر برايشان آسانتر و اولى است , اما خـلاف آن نيز به سبب مرجحات خارج و سعى و مجاهده ممكن است , چنان كه مخفى نيست و آيه كريمه والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ((60)) بر آن دال است .
پس كسى كه طبيعتش راغب به مشتهيات و قبايح باشد, اگرچه مخالفت آن مشكل است , اما اگر تـحمل اين مشقت كندو با نفس كه اعدى اعادى است , مجاهده نمايد تا برو خواهش او غالب شود, بـه مقتضاى افضل الاعمال احمزهاافضل و ثوابش بيشتر باشد, اگرچه طينت طيب و ذات پاك را شرف و درجه اش عاليتر و قدر قربش رفيعتر است .
و هـمـچـنـيـن فعل قبيح از اين جماعت , مورث اشد ندامت و عذاب است , هرچند از جماعت اول موجب نجات ازحسرت و سقوط عقاب نيست , پس تعذيب ايشان به سبب صحت و قدرت و اختيار و وقوع تقصير باشد و جبر و قبيح لازم نيايد.
تقرير شبهه به وجه ديگر و بيان جواب آن
اگـر گـويـند: اشكال ديگر از راه علم لازم آيد, چه علم الهى شامل همه اشياست كه از آن جمله افـعـال عـبـاد اسـت , پس هرگاه او از ازل , از كافر, كفر و از عاصى , عصيان , دانسته باشد, ايشان , خلاف آن نتوانند كردو اين معنى جبر است , چنانكه خيام در اين رباعى گفته
رباعى :.
من مى خورم و هر كه چو من اهل بود
مى خوردن من به نزد او سهل بود
مى خوردن من حق ز ازل مى دانست
گر مى نخورم علم خدا جهل بود ((61))
گوييم علم تابع معلوم است نه معلوم تابع علم , به اين معنى كه چون ذات كافرو عاصى به خودى خـود چـنـيـن اسـت , كه هرگاه موجود شوند اختيار كفر و عصيان كنند و كفر و عصيان از قبيل اعـدامـنـد, او درازل ازايـشـان كفر و عصيان دانست , واگر ايمان مى آوردند و طاعت مى كردند, طـاعـت وايـمـان مـى دانست , چنانچه خواجه نصير طوسى عليه الرحمه ـ در جواب خيام فرمايد,
رباعى :.
گفتى كه گناه به نزد من سهل بود
اين كى گويد كسى كه او اهل بود
علم ازلى علت عصيان كردن
نزد عقلا زغايت جهل بود
پـس چـون ما بحمداللّه و قوته , مذهب جبر و تفويض را باطل ساختيم ومذهب حق را بيان كرديم , حال رجوع به مقصدمى نماييم و مى گوييم.در نـزد عـلماى اماميه رضوان اللّه عليهم ـ كه به امر بين الامرين قائل شده اند, الف و لام الحمد را قابل جنس واستغراق هر دو دانسته اند وهر دو وجه را جايز شمرده اند و گويند كه حقيقت حمد يا جـمـيـع افـراد حمد لايق بارگاه احديت وسزاوار پيشگاه صمديت است , زيرا كه مبدا هر كمال و مرجع هر جلال اوست , و در خبر از امام محقق جعفربن محمدالصادق ـصلوات اللّه عليه وعلى آبائه واولاده ـ آمده كه آن حضرت فرمودند كه : استر پدر من گم شد, ايشان گفتند كه اگر حق تعالى , آن گـم شـده را بـه مـن بـاز رسـانـد, او را سـتـايشى كنم كه پسنديده عتبه جلال افتد, پس به انـدك وقـتى استر را يافتند و با زين و لجام حاضر ساختند, و آن امام بر وى سوار شدند, وحاضران مـتـرصد بودند كه از ثناى رضيه و ستايش مرضيه , بر زبان حقايق بيان آن باقر علوم و جامع فهوم چـه گذرد, پس اصحاب , استماع نمودند كه آن سرور فرمودند الحمدللّه و بر آن هيچ زياد نكردند, يـكـى از گـستاخان عتبه امام پرسيد كه : يابن رسول اللّه , شما شرطكرده بوديد كه بعد از دريافت گمشده , حضرت عزت را محامدى و ثنايى گوييد كه موجب رضاى او شود ولايق كبرياى او بود, و جـز به كلمه الحمدللّه , تكلم نفرموديد: فرمودند كه هيچ ترك نكردم و باقى نگذاشتم , زيرا كه به اين كلمه طيبه ,همه ثنا و محامد را نثار بارگاه عزت وى كردم .
واين خبر اشاره است به آن كه الف لام براى استغراق جنس است .و ايـضـا تـخـصـيص اسم اللّه به حمد مى كند, به جهت آن كه اين اسم , جامع معانى جميع صفات كـماليه , واقع شده كه هرصفتى مقتضى حمدى است و چون اين اسم , معانى همه صفات را جامع است , لاجرم جميع حمدها نيز به مسماى او, راجع است ,
شعر:.
در خورد ستايش نبودى غير توكس
هرجا كه ثنائيست ترا زيبد و بس
بـعـضى از علما گفته اند كه لفظ الحمدللّه , از سه وجه بيرون نيست : يا اخبار است , يا امر, يا ابتدا, اگـر بـه طـريق اخبار بودمعنى چنين باشد كه حمد جميع حامدان و مدح جميع مادحان و شكر جميع شاكران و ذكر جميع ذاكران , خدا را بودو سزاوار حمد, جز او نبود و اگر بر وجه امر است , از اضمارى چاره نبود و انسب آن است كه قول تقدير شود, چه درقرآن حمد با قول در چندين موضع جـمـع شـده , چون قل الحمدللّه , پس تقدير چنين بود كه قولوا: الحمدللّه پس مقصود از اين كلمه تـعـلـيـم بندگان است كه حمد نعمائى ـنعماى ـ من , بدين عبارت ادا كنيد كه در تقدير وظايف سـپـاس دارى من از اين بهتر, كلمه نيست , شكر آن خداى را كه او از غايت لطف و كرم هم نعمتم مى بخشد و هم شكر تلقين مى كند.
و اگـر بـر سـبـيل ابتداست , خواست شناسا گرداند بندگان را كه سزاوارتر چيزى كه بايد بدان افـتـتـاح كـنند, الحمدللّه است و به حقيقت تلقين اين كلمه بندگان را جهت كثرت ثواب ايشان اسـت , چه نعم الهى به بنده متناهى است و حمدى كه از الحمدللّه مستفاد مى گرد, غيرمتناهى و چون متناهى را از غير متناهى اسقاط كنند, آنچه بماند غير متناهى باشد, پس جناب ربالارباب در اول كـتـاب , بـا بـنـده خـطـاب مى كند كه بگوى الحمدللّه , تا آنچه از او در مقابل نعمت افتد, به حساب شكر بردارم و آنچه بماند چون طاعت غير متناهى است , بر آن ثواب ابدى و كرامات سرمدى عطا كنم تا تو را, هم نعمت داده باشم و هم توفيق شكر نعمت و هم مثوبت بى نهايت ,
شعر:.
نعمتم دادى و دادى بعد ازآن توفيق حمد
شكر نعمت بعد نعمت نعمتى باشد عظيم
در تفاسير آورده اند كه : چون بنده به ازاى هر نعمتى از نعماى ربانى كلمه الحمدللّه بر زبان جارى سازد, اللّه تعالى به فرشتگان فرمايد كه نظر كنيد بر بنده من كه او را چيزى دادم كه نهايت پذيرد, و او بـه حضرت من فرستاد چيزى كه غايت ندارد, پس حق تعالى حمد گفت نفس خود را تا خلق بـيـامـوزند كه چگونه حمد او مى بايد گفت و اگر تعليم اونبودى , هيچ كس طريقه ((62)) حمد گفتن ندانستى و عجز بندگان از اداى محامد الهى به چند وجه , ظاهر است يكى كثرت نعماى ربانى و وفور آلاى يزدانى به مرتبه اى انجاميده كه هيچ عقلى بر كنه آن اطلاع نيابد و هيچ عاقلى به حصر شطرى از آن راه نبرد.
دوم شـنـاخـتن منعم حقيقى به صفات كمال و نعوت جلال , تا حمد بر آن صفتها و نعمتها درست آيـد, و هـرچند بنده را از صفات جلاليه و جماليه به خاطر گذرد, جلال و جمال حق از آن اعظم خواهدبود.ديگرى آن كه حقيقت حمد و شكر آن است كه منعم عليه , مقابله كند انعام منعم را به ثنا و ستايش خـود و نـعـمـتـهاى جناب يزدان به بندگان نه به مثابه اى است كه بنده در مقابله آن تواند آمد, به جهت آن كه نعمتهاى او را حدى و نهايتى نيست .
ديگر آن كه انسان وقتى به حمد قيام تواند نمود كه خداى , وى را بر آن قدرت دهد و عوايق و موانع اداى حمد, از وى زايل گرداند و اين صورت نعمتى است بزرگ .
پـس قـيـام بـه حمد ميسر نشود, الا به واسطه چنين نعمتى و بر اين تقدير, ممكن نباشد گفتن حمد ((63)) مگر نزد گفتن حمد و ـهكذا هلم جرا ـو اين محال است و آنچه موقوف بر محال بود, مـحـال باشد, چنانكه جناب سيدالسجاد(ع )فرمايد: الهى , فكيف لى بتحصيل الشكر وشكرى اياك يفتقر الى شكر, فكلما قلت لك الحمد وجب على لذلك ان اقول لك الحمد.
پس معلوم شد كه بنده عاجز است از اتيان به حمد حق سبحانه و تعالى , چنان كه شهسوار ميدان , انا افصح , در اين ميدان سپر انداخته و از روى حيرت لواى لااحصى ثنا عليك برافراخته ,
شعر:.
ثنائى كه باشد سزاوار تو
به جز تو كه داند به مقدارتو
نگويد ثناى سزاى تو كس
ثناى تو هم خود تو دانى و بس
خرد را درين بارگه بار نيست
زبان هرچه گويد سزاوار نيست
زبان فصاحت زگفتن بماند
سمند بلاغت ز رفتن بماند
بكلى بماند اندرين داورى
زبان آوران را زبان آورى
پـس چـون بـر ايـزد تعالى عجز بندگان از اداى حمد و سپاس او ظاهر بود, لاجرم به خود خطبه مـحـامد خود ادا نمود وتعليم بندگان فرمود كه اى بندگان , چون شما براى عبادت خلق شديد كـه ومـاخلقتالجن و ليعبدون پس در مقام عبوديت با من كه معبود به حق و قبله حقيقى شمايم , حمد بدين طريق گوييد و ثنا بدين روش نماييد.يـا آن كـه چـون جناب يزدان قديم , عجز بندگان را بر نعمتهاى عظيم كه بديشان عطا فرموده , مى دانست زبان لطف را به نيابت مفلسان و بى كسان بر كار كرده , خود بر خود حمد مى گفت .آرى از دست و زبان ما چه آيد كه سپاس و ستايش تو را شايد, تو چنانى كه خود گفته اى و گوهر ثناى تو آن است كه خود سفته اى ,
شعر:.
آن جا كه كمال كبرياى تو بود
ما را چه حد حمد و ثناى تو بود
هم حمد و ثناى تو سزاى تو بود
عالم نمى از بحر عطاى تو بود
پس دفع شبهه آنانى كه مى گويند كه در عرف و عادت , پسنديده نباشد كه كسى خود را ستايد و حق سبحانه از تزكيه نفس , نهى فرموده كه فلاتزكوا انفسكم ((64)) اين جا چگونه است كه خود را سـتـايش نموده و ديگران را نيز به ثناى خودامر مى فرمايد, از اين نكات مذكور معلوم گشت و در جواب , اين نيز مى توان گفت كه حضرت عزت را استحقاق ذاتى ازبراى حمد است و ديگران را اين استحقاق نيست , پس مستحق را حمد خود گفتن شايد و از نامستحقان , مدح خودزيبا نايد.
در تـفسير كبير آورده كه مدح نفس قبيح است در ميان خلق و ايزد تعالى منزه است از آن كه فعل او را بـر افـعال خلق قياس كنند, چه بسيار صفتها باشد كه ازخلق مستقبح و مستكره شمارند و از حق سبحانه مكروه و قبيح نباشد,چون تكبر مثلا كه از مخلوق به غايت نازيباست , و يكى از اوصاف ستوده حضرت كبرياست الكبريا ردائى , در جواهرالتفسير گفته كه ارباب حمد به سه قسمند:.
اول اهل نفوس كه عوامند و حمد ايشان بر نعماى الهى باشد و توقع اين طايفه يا مزيد نعمت است , يا محافظت آن وحظ ايشان همان است .
دوم اربـاب قلوب كه خواصند و حمد ايشان بر اصناف الطاف هدايت و اقسام اكرام كرامت و ولايت باشد و جزاى اينان , ظهور نور مكاشفه است .
سـوم اصـحـاب اسرار كه اخصند و حمد اين طايفه بر مشاهده تجليات جمالى است كه على التواتر والـتـوالـى بـرايشان ظاهر مى گردد واگرچه صاحب اين مرتبه به نيل جزا ميل ندارد, اما مراد او بى خواهش حاصل است و به مقصود خودبى قصد تكلف واصل ,
شعر:.
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن
كه خواجه خود روش بنده پرورى داند
سـعـيـدبـن قـماط از فضل , روايت كرده كه به خدمت ابى عبداللّه (ع ) عرض كردم , كه دعايى كه مشتمل بر جميع مقاصددارين باشد به من تعليم فرما.
فرمود كه : حق تعالى را به لفظ حمد ستايش كن .
و از جـنـاب پـيـغمر ر مروى است كه هركارى كه اول آن الحمد نباشد, ابتر و ضايع شود و به آخر نرسد.
و از امام ناطق جعفر صادق (ع ) روايت است كه حضرت رسول ر فرمودكه : چون بنده مومن بگويد: الـحمدللّه كما هواهله ومستحقه , فرشتگان از نوشتن آن عاجز شوند, خطاب الهى در رسد كه چرا ثـواب اين كلمه را كه بنده من به زبان جارى ساخت , در نامه عمل او ثبت نكرديد؟
گويند خداوندا مـا چـه دانيم كه ثواب حمدى كه سزاوار تو باشد به چه مرتبه است تا بنويسيم , فرمايد كه شما اين كلمه را ثبت كنيد كه بر من لازم است ثوابى كه سزاوار من باشد, به او كرامت كنم .
آورده انـد كـه نـوح پـيـغـمـبرعلى نبينا وآله وعليه السلام ـ چون از طعام خوردن فارغ گشتى , الـحـمـدللّه بر زبان جارى ساختى و چون سوار شدى همين لفظ را گفتى , پس به جهت اين , حق تعالى در حق او انه كان عبدا شكورا ((65)) فرمودند.
و از جـنـاب مـسـتطاب نبوى ر منقول است كه سبحان اللّه نصف ميزان است و الحمدللّه همه آن , يعنى ثواب الحمدللّه دو چندان است .
و در حديث ديگر آمده كه سبحان اللّه نصف ترازوست و الحمدللّه نصف ديگر اوست .
و بعضى از محققان در سر اين حديث آورده اند كه معنى تسبيح نفى نالايق است از ذات حق تعالى و مـضمون تحميد, اثبات صفات سزا, مراو را و جميع اهل باطل صفات ناسزا به حق سبحانه اسناد مى دهند,و تمام اهل حق اثبات صفات كمال براى ذات او مى كنند.
پس به كلمه سبحان اللّه , كه نفى صفات سلبيه است , تبرى از دشمنان حاصل مى گردد, و به كلمه طـيـبـه الحمدللّه كه اثبات صفات ثبوتيه است , موافقت دوستان تحقق مى پذيرد, ومدار قصر دين بدين دو ركن است , لاجرم به تسبيح كه علامت تبراست نصف ميزان پرگردد و به تحميد كه نشانه تولاست , نصفى ديگر مملو شود.
جمعى گويند كه : تسبيح فاضلتر از تحميد است , زيرا كه در قرآن و حديث هر جا كه اين دو كلمه جمع گرديده , ذكرتسبيح بر تحميد مقدم است , پس بايستى كه جناب الهى در كلام اللّه افتتاح به كلمه سبحان اللّه نمايد.
صـاحـب بـحـرالـحقايق در جواب فرمايد كه : مقتضاى مقام ايراد كلمه حمد است بر نعمت بعثت مـحـمـدى ر كه نزول قرآن مقارن آن واقع شده و ديگر آن كه تحميد متضمن معنى تسبيح است , جـهت آن كه تسبيح دلالت مى كند بر آن كه ذات حق سبحانه و تعالى منزه از همه نقايص است , و بـه حـمـد اسـتدلال بر آن توان نمود كه خدا جامع جميع صفات كمال است و هر آينه وقتى كه به جـمـيـع صـفـات كماليه آراسته باشد, لامحاله از نقايص پاك بود, پس چون الحمدللّه دلالت دارد برآنچه سبحان اللّه دليل آن است با زيادتى , پس افتتاح كلام الهى بدو اولى بود, واللّه اعلم .
عـكـرمـه ازوهـب بن منبه نقل كرده كه در بنى اسرائيل عابدى بود, دامن انقطاع از صحبت خلق درچيده و سر عزلت در گريبان خلوت كشيده , چندان رقم طاعت در صحايف اوقات خويش ثبت گـردانـيـده كـه ملائكه آسمانها او را دوست گرفتند, وجبرئيل كه محرم سراپرده وحى بود, در آرزومـندى زيارت وى از حضرت عزت التماس نزول از دايره افلاك به مركز خاك نمود, فرمان در رسـيـد كـه اى جـبرئيل در لوح محفوظ درنگر تا نام وى كجابينى , جبرئيل نگاه كرد, نام عابد در جـريـده اشـقيا مرقوم ديد, از نقشبندى قضا متعجب مانده , عنان عزيمت از زيارت وى بازكشيد و گفت الهى كس را با حكم تو طاقت نيست و مشاهده اين بوالعجيبها را قوت نه .
خطاب آمد كه اى جبرئيل چون آرزوى ديدن وى داشتى و مدتى بود كه تخم اين هوس در مزرعه دل مـى كـاشتى , اكنون برو تا او را ببينى و از آنچه ديدى او را خبردار كن , جبرئيل (ع ) در صومعه عابد فروآمد,او را ديد با تنى ضعيف و بدن نحيف , دل از شعله شوق سوخته و سينه از آتش محبت افـروخـتـه , گاهى قنديل وار پيش محراب طاعت سوزناك ايستاده و زمانى سجاده صفت از روى تواضع به خاك تضرع افتاده.
جـبـرئيـل (ع ) بـر وى سلام كرد وگفت : اى عابد خود را مرنجان كه نام تو در لوح محفوظ داخل صحيفه بدبختان است , عابد بعد از استماع اين خبر چون گلبرگ طرى كه از هبوب نسيم سحرى شـكفته گردد, لب طرب خندان كرد و چون بلبل خوش نوا كه در مشاهده گل رعنا نغمه شادى سـرايـد, زبـان بـه گـفتار الحمدللّه در حركت آورد, جبرئيل (ع ) گفت : اى پير فقير با چنين خبر دلسوز و پيغام غم اندوز, تو را ناله انا للّه مى بايد كرد, نعره الحمدللّه مى زنى ؟!.
تعزيت روزگار خود مى بايد داشت , نشانه تهنيت و مسرت , اظهار مى كنى .
پـيـر گفت از اين سخن درگذر كه من بنده ام و او خداوند, بنده را با خواهش خداوند, خواهشى نـبـاشد و در پيش ارادت او, ارادتى نماند, هرچه خواهدكند, زمام اختيار در قبضه قدرت اوست و هـرجـاخـواهـدبرد, عنان اقتدار در دست مشيت او, الحمدللّه اگر در بهشت او را نمى شايم , بارى بـراى هـيـمـه دوزخ بـه كارمى آيم , جبرئيل را از حالت عابد گريستن آمد و گريان به مقام خود مـراجعت كرد, فرمان يزدان به وى در رسيد كه : اى جبرئيل در لوح نگر تا ببينى كه دبير يمحواللّه مايشا ويثبت ((66)) چو نقش انگيخته و مصور يفعلاللّه مايشا ((67)) چورنگ ريخته .
جبرئيل (ع ) نگاه كرد نام عابد را در صحيفه سعادت نقش ديد, وى را حيرت دست داد, عرض كرد كه الهى در اين قضيه چه سر است و در تبديل مجرمى به محرمى چه حكمت است ؟
جواب آمد كه اى امـيـن اسـرار وحـى و اى مهبطانوار امر و نهى , چون زاهد را از آن حال كه نامزد وى بود, خبر كـردى نـناليد و جبين جزع برزمين نماليد, بلكه قدم دركوى صبر نهاد و به حكم قضاى من رضا داد, كلمه الحمدللّه بر زبان راند و مرا به جميع محامد بخواند, كرم من اقتضاى آن كرد كه به بركت گفتار الحمدللّه نامش از فرقه اشقيا بستردم و در زمره سعدا ثبت كردم ,
شعر:.
اين چنين كز لطف خود بيگانه را ره مى دهى
آشنايان را كجا داغ عنا بر دل نهى
پس چون جناب الهى بندگان خود را كه از محض جود, به نعمت وجود منعم گردانيده بود, اداى وظـايف حمد و ثناى خود تعليم داد و كلمه الحمدللّه بديشان فرستاده , سبب استحقاق حمد را كه ايجاد و تربيت است به لفظ رب العالمين از پى درآورد, تا معلوم گردد كه سزاوار سپاس و مستحق سـتـايـش خـداوندى است كه بنده را به كرم محض آفريد و به محض كرم پرورش فرمود و جميع عالميان از فرشتگان و آدميان وپريان و ساير خلقان را ه صلاح درآورد.
رب العالمين
بـدان كـه قرا رب العالمين را به كسر با, تلاوت كرده اند و او را صفت اللّه دانسته اند و اخفش عامل صـفـت را چـون عـامـل مـبتدا, معنوى داند كه وصفيت باشد و غير او عامل صفت را همان عامل موصوف دانند.
امـا از زيـدبـن عـلـى ] روايت گرديده كه نصب با را تجويز نموده , پس در اين صورت گوييا او را مـنـصـوب به مدح دانسته ودر لغت عرب رب را مصدر ربه , يربه , ربا گفته اند كه به معنى تربيت باشد, و تربيت به معنى رسانيدن چيزى را به كمال بر سبيل تدريج است , و به معنى افزون كردن و به اتمام رسانيدن هم آمده است .
پـس وصـف بـه مـصـدر بـراى مـبالغه است , چون زيد عدل و بعضى او را اسم رب برب , فهو رب , دانسته اند و مصدر را ربابه دانند, و او را در كلام عرب مستعمل به شش معنى يافته اند:.
اول بـه مـعـنـى سيد, يعنى مهتر و بهتر, پس معنى رب العالمين سيدالعالمين بود, يعنى پيشوا و حاكم عالميان .
دوم به معنى مالك , پس معنى اين باشد كه خداوند عالميان و متصرف درماندگان .
سوم مربى .
آرى اوسـت مـربـى عـالـمـيان كه اگر نه اثر تربيت او بودى هيچ ممكنى پرده خفا از چهره حال نگشودى .
چـهـارم صـاحب كه به معنى حاضر و شاهد باشد, زيرا كه حاضر است و افعال عالميان را مشاهده مى نمايد و اقوال ايشان را مى شنود و احوال خلقان را مى داند.
پـنجم به معنى مصلح نيز آمده , يعنى اصلاح كننده و به اصلاح آورنده كه صلاحى وجود نگيرد الا به اصلاح او.
شـشـم مـدبر كه تدبير كارها به اوست , و مدبر امور جمهور عالميان و سازنده كارهاى دنيا و دين ايشان است .
در جواهر التفسير آورده كه نزد محققان اسمااللّه بر سه قسم است :.
يكى آن كه او را جز خداى تعالى نداند, آن را اسما مخزونه و مكنونه گويند.
ثانى آن كه بعضى شناسند و بعضى نه , چون اسم اعظم كه علما را در آن اختلاف است , جمعى اللّه را اسـم اعـظـم دانـندو طايفه اى حى و قيوم را و گروهى رب را و برخى ذوالجلال والاكرام را, و حـقيقت آن است كه اسم اعظم در ميان اسامى نهان است , و جز خواص بارگاه احديت و محرمان كارگاه اسرار صمديت را بيان اطلاع نه .
ثـالـث از اقـسام اسما ثلاثه آن است كه همه مردم مى خوانند و مى دانند و اين قسم بر هفت قسم , منقسم گشته :.
يكى آن كه خاص حضرت اوست ونشايد غير او را بدان نام خواندن , چون اللّه و رحمان .
دوم آن كه غير او را نيز بدان نام توان خواند, چون عزيز و رحيم .
سوم آن كه حق را بدان نام خوانند و به ضد آن نشايد, چون عالم و قادر.
چهارم آن كه بدان و ضد آن هر دو توان خواند, چون محيى و مميت و معز ومذل .
پنجم آن كه خالق را مدح باشد, ومخلوق را ذم , چون جبار و متكبر.
شـشـم آن كـه غـير او را بر سبيل اطلاق گويند و وى را جز با قيدى نتوان گفت , چون موجود و موجود حقيقى و بعضى گفته اند كه موجود بى قيد نيز به او اطلاق مى توان نمود.
هـفتم آن كه غير او را بر سبيل تقييد گويند, و او را هم به اطلاق و هم بى تقيد توان گفت , چون رب كه ديگران را به اضافت گويند, چون رب الدار واو را رب مطلق گويند و به اضافت نيز خوانند, چون رب العالمين .
و ايـن نـيـز گفته اند كه اسما الهى يا دلالت بر ذات دارند يا بر صفات , اول را اسما ذاتيه خوانند, و دوم را صفاتيه .
و قسم اول را يا دلالت بر ذات باشد و بس بى اعتبار صفتى , يا تصور سلبى , يا اضافتى , مثل يا اللّه , يا با وجود دلالت برذات اضافتى نيز به او متصور باشد, چون على كه ذاتى است فوق ساير ذوات , و يا سـلـبـى از او مـفهوم گردد, چون قدوس كه ذاتى است پاك از انديشه هر خردمند, يا هم سلب را متناول باشد و هم اضافه را چون ملك كه ذاتى است غيرمحتاج به كس و همه بدو محتاجند.
و قـسم ثانى كه دلالت بر صفت دارد يا راجع به صفات فعليه باشد, چون خالق و بارى ويا راجع به دلالـت بر فعل بااضافتى چون كريم , كه دلالت بر سعت اكرام كند و يا راجع به صفات مطلقه بود, چون عليم و قدير, يا راجع به علم به اضافتى چون خبير كه دلالت كند بر علم ومضاف باشد به امور باطنه , يا راجع به قدرت با اضافتى چون قوى كه دلالت بر قدرت تام نمايد, يا رجوع به ارادت دارد بـا اضـافتى چون رووف كه مضمون او اراده احسان است , پس اسم رب راهرگاه به معنى مربى و مـصـلـح و مـدبـر دانـند, از صفات فعليه توان گرفت و اگر به معنى مالك و سيد قصد كنند, از صفات راجع به قدرت توان دانست و اگر به معنى صاحب استعمال كنند, از صفات راجع به علم با اضافه دانند.
و بـعضى او را اسم اعظم دانند به جهت آن كه هر اسم از اسما الهى را كه مقلوب سازند, اطلاق آن بر حق تعالى نكنندو اسم رب را چون مقلوب كنند, برشود و او را ازاسما الهى شمرند.
و جمعى كثرت دعوت داعيان را بدين اسم , دليل اعظميت او دانند, چه انبيا و اوليا و غير ايشان در وقـت دعـا,حـضـرت كـبريا را بدين نام ياد كرده اند, ومربى خود در هر مرتبه كه هستند, جز او را نمى دانند.
بدان كه خلق در تربيت , سه صنفند: كافر و مومن و عارف .
تـربـيت كافر به آرزوهاى نفس باشد در دنيا, و تربيت مومن به نعيم بهشتى بود در عقبى و تربيت عارف به شراب وصل باشد در حريم لقا.
عـالمين مجرور به اضافه است و يا علامت جر و جمع است ونون عوض حركت واحد است , و فتحه نـون جهت امتياز ما بين نونين تثنيه و جمع است , زيرا كه نون تثنيه مكسور است و جهت كسرش التقاى ساكنين است .
و بـعـضى علت فتحه نون جمع را كثرت صيغه او دانسته اند, وكسره را ثقيل شمرده اند, و او جمع عـالـم است و عالم نيزجمعى است كه مفرد از لفظ خود ندارد, وعالم مشتق از علامت است كه به معنى نشانه باشد و حقيقت عالم , نشانه اى است از حضرت بارى .
و بعضى او را مشتق از علم دانند كه به معنى مايعلم به گيرند, چون خاتم , يعنى هر مصنوعى را از ظهورى اثر صنع درآن دانا سازد و مشاهده خود را به وجود صانعى كه آن مصنوع , ساخته قدرت و پـرداخته فطرت اوست , چنانچه هربنائى دليل است بر وجود بنا, پس به وجود مخلوقات استدلال توان كرد بر وجود ايزد تعالى و به همه حال هستى عالم و عالميان دليل ايجاد وابداع اوست و وجود جهان و جهانيان علامت انشا او,
شعر:.
برگ درختان سبز در نظر هوشيار
هر ورقش دفتريست معرفت كردگار
در تحقيق معنى عالمين
و به تحقيق عالم جمعى است موضوع براى مجموع آحاد, نه براى آحاد مجتمعه وايراد صيغه جمع با آن كه واحدى وى اعم است از وى , براى احاطه باشد مر اصناف و اجناس مخلوقات را, و يا و نون براى تغليب ذوى العقول است ازملائكه و ثقلين بر غير ايشان , پس عالمين عبارت از آسمان و زمين وآنـچـه در مـيـان آسـمـان و زمـيـن اسـت بـاشد, به دليل آن كه فرعون از موسى (ع ) پرسيد كه ومارب العالمين ((68)) در جواب فرمود: ربالسمهوات والارض وما بينهما ((69)) .واكثر علما برآنند كه عالمين ذوى العقولند, يعنى ملائكه و جن وانس .
از حـضـرت امـام همام محقق جعفربن محمد صادق ] مروى است كه مراد از عالمين , همين افراد انـسـان اسـت كـه هريك از ايشان عالمينند ((70)) على حده , آرى اگرچه عوالم بسيار و عالميان بـى شـمـارنـد, امـا مقصودهمين آدميانند, زيرا كه جميع آنچه در عالم باشد مفصلا, مندرج است درنـشـات انـسان مجملا, بلكه هرچه در عالم هست درنشات انسان هست و درنشات انسان امرى هـست كه در عالم نيست , اگرچه انسان به حسب صورت عالم صغير است , اما به حسب مرتبه عالم كبير است , و از سخنان شاه خيبرگير است ,
شعر:.
اتزعم انك جرم صغير
وفيك انطوى العالم الاكبر
گل اين باغ را توئى غنچه
سر اين گنج را توئى سرپوش
پرده بردار تا ببينى خوى
دوست با دوست كرده در آغوش
بعضى عالم را دو دانند كه عبارت از دنيا و آخرت باشد.
و به عبارت اخرى عالم ملك و ملكوت گويند, و همچنين عالم غيب و شهادت ونورانى وظلمانى وعلوى و سفلى و اجرام واجسام واشباح و ارواح و امثال آن كه به عبارات مختلف تعبير كنند.
و بـرخـى عـالم را سيصد و شصت دانسته اند و جمعى هزارعالم گفته اند كه ششصد آن در دريا و چـهـار صد آن در خشكى است , ليكن آنچه در ميان خواص و عوام مشهور است , هيجده هزار عالم است .
يكى از عرفا گويد كه عالم دو است , يكى عالم اجسام و يكى عالم اعراض كه در هر زمانى و در هر محلى عرضى نوى مى آفريند, پس در يك زمان , چندين هزار عرض آفريده مى شود, به ديده فكرت در نگر تا در هر ساعتى چندين هزارعالمى , مشاهده كنى كه ازعدم به وجود مى آيد.
در خبر آمده است كه هركه هفت بار بگويد: يارب و به روايتى ديگر پنج بار, هر دعائى كه بعد از آن كند مستجاب شود.وايضا از جناب رسالت پناهى ر روايت شده كه چون بنده مومن گويد: يارب , حق سبحانه فرمايد: لـبيك , و چون دوم بار و سوم بار تكرار نمايد از جانب عزت , ندا رسد كه اى بنده من , هرچه خواهى از من بخواه تا به تو عطا كنم و دعاى تو را مستجاب گردانم .
ابـومـسـعـود از ابـوعـبـداللّه (ع ) روايـت كـرده كه هركه در وقت صبح چهار بار بگويد: الحمدللّه رب العالمين , از عهده شكرآن روز بيرون آيد, و اگر در وقت شام نيز به اين عدد تلاوت نمايد, اداى شكر آن شب را كرده باشد, پس چون درعلم اصول مقرر است و بر اهل معانى ظاهر كه تعقيب حكم به وصف , مشعربه عليت آن صفت است مر آن حكم را, ومعبود به حق كه متصف به تربيت عالميان است به رحمانيت ورحيميت نيز موصوف است , بلكه اين دو صفت به منزله برهانند از جهت تربيت اين فائده ,جناب ايزد تعالى دفعه ديگر اعاده اين دو صفت فرمودند كه الرحمن الرحيم كه صفت بعد از صفتند و به جهت مبالغه مره ثانيه مذكور گرديده اند.
و بعضى گويند كه ذكر اين دو نام در بسمله , نظر به اول آفرينش است كه بى ماده ايشان را آفريد و خـلـعـت وجـود به ايشان پوشيد و به اين سبب سزاوار پرستش گرديد, و در اين جا نظر به باقى گـذاشـتـن وجود ايشان است تا به اجل موعود و اعاده ايشان در يوم مشهود, به سبب روزى دادن بندگان و جزاى رسانيدن به هريك از اهل ايمان .
بـزرگـى فـرمـوده اسـت كه : اگر در الفاظ قرآن به حسب ظاهر, تكرارى مشاهده كنى , سوابق و لـواحق آن را به نظر تفكر وتامل مطالعه نما, تا در اعاده مزيد افاده دريابى , چنانچه در اين جا ذكر رحـمت بعد از تربيت و قبل از مالكيت , اشاره است به كمال رحمت درمبدا و معاد, چنانچه درنشاه اولى , خلق عالم را به رحمت كامله بيافريد, در نشاه اخرى نيزهمه را به رحمت شامله سمت ظهور وبروز خواهدبخشيد.
و از ايـن جـا گفته اند كه رحمان تعلق به رب العالمين دارد, و رحيم به مالك يوم الدين , چه مهب نـسـيـم ابـداع و اختراع كه از چمن ربوبيت مى وزد, رحمت رحمانيت است و مورد شميم خزان و امتنان كه در گلشن مالكيت مى دمد, رحمت رحيميت است .
صـاحـب بـصاير گفته كه رب العالمين اشاره به ملك و تصرف و قدرت است كه تصور اين صفتها مـوجـب زيـادتى خوف و دهشت , لاجرم بر اثر آن ذكر رحمت و رافت فرمود تا مومن را رشته رجا گسسته نشود, ودل عاصى به درد نااميدى خسته و شكسته نگردد, و باز بر عقب ذكر قيامت مى كـنـد كه موجب وحشت وخشيت است , تا بنده به يكبارگى از جاده خوف منحرف نگردد, واساس بيم وهراس او به كلى منهزم نشود.
و اكـثـر آيـات قـرآنـى بر اين سياق واقع شده , هرگاه به تمهيد وعدى حديث تحسين و تجويدى درمـيان آيد, بر اثر آن به تقديم وعيدى , قاعده تنبيه و تهديدى مى نمايد تا مومنان پيوسته پله هاى ميزان خوف ورجاى خود به شاهين اعتدال ,سويت نمايند.
و در بـعـضى تفاسيرمسطور است كه : چون در مبدا سوره , ذكر حمد فرمود و حمد موجب رحمت اسـت , مناسب نمود ايراد اين دو اسم كه شامل رحمت خاص و عام است , تا به يقين دانسته گردد كه استحقاق رحمت , مر اهل حمد راست .
در كـشـف الاسرار آورده كه چون حق سبحانه , وصف كرد ذات خود را به تربيت عالميان , وتربيت تـصـرف در چـيـزى به پرورش , و تصرف هم به لطف باشد و هم به عنف , پس در عقب تربيت ذكر رحمت فرمود, تا معلوم شود كه تصرف به لطف است نه به عنف .
صاحب جواهر التفسير گفته كه چون بعد از تحقق تربيت , توهم آن مى شد كه مقتضاى تربيت آن است كه مربى امر كندمربى را بدانچه موافق طبع او باشد ونهى او نكند, او را از چيزى كه طبعش خواهان آن بود كه اينها نتيجه مهربانى است از رب مر مربوب را و تربيت , بى مهربانى متصور نيست و چون از حضرت رب العالمين جلشانه , بندگان را امر به تكاليف شرعيه كه طبع , آن را كاره است , صادر مى شود, ظاهرامنافى تربيت مى نمايد, لاجرم ذكر رحمن و رحيم دراين محل مناسب بود, تا معلوم گردد كه تكاليف شرعيه از محض رحمت , واقع شده و آن سبب تطمير ارواح است ازشوايب عـلايق بدنيه و ترقى از مضايق دنيه به مراتب سنيه و مراقب عتيه , و اين نيز در فايده اعاده اين دو اسم گفته اندكه بعد از ذكر تربيت , تصور غرض بر تربيت عالميان , ممكن بود, حق تعالى آن توهم را به ذكر اين دو اسم مرتفع ساخت , زيرا كه رحمن صفت واجب است , و ممكن را بدين اسم وصف نـكـنـنـد و آن كـه واجب بود, افعال او معلل به غرض نباشد و رحيم قادر باشد چه عاجز را مرحوم گـويـند, و قدرت كامله آن است كه افعال وى از اختيار صدور يابد, نه از راه ايجاب , و قادر مختار هـرچـه كـند, كس را بدان اعتراض نرسد, پس در تربيت حق , نه مجال اعتراض است و نه محل توه م اغراض .
در اعـجـاز الـبـيان گفته كه : ارداف اين دو اسم مر تربيت را اشارت است بدان كه تربيت از توابع رحمت است , چه اگر ساحت رحمت سابق نبودى , هيچ كس از اكوان , رايحه وجود نيافتى .
ديـگـرى گفته كه ذكر رحمن ورحيم , جهت استيناس بندگان است به رحمت الهى , چه نفوس عباد به واسطه انس با رحمت مستانس شوند به عبادت كه وسيله رحمت است , و از اين جاست كه ايـن دو اسم ,مكرر گشته و اين نيز مى شايد كه رحمت بسمله , براى استمالت قلوب عباد باشد به رحمت الهى و رحمت فاتحه ,جهت طلب قرب پادشاهى .يـا آن كه رحمت مذكور در بسمله براى تبرك است و ابتدا به رحمت فاتحه خاص به جهت مدح و ثناست .
جـمـعـى از عـرفـا گفته اند: مالك از صفات جلال است و رحمن ورحيم از اسما جمال , پس ذكر رحمت قبل از وصف مالكيت مناسب نمود تا سر حديث سبقت رحمتى غضبى ظهور كند.
ديگرى آورده كه حق تعالى خود را رحمان ورحيم نام نهاد واين دو اسم را دوجا دركلام خود ايراد نمود, پس از رحمت خود كى روا دارد كه رحمت نكند.
صـاحـب جـواهـر التفسير بر سبيل حكايت مى گويد كه روزى سائلى به درگاهى و ايوان رفيعى رسيد و به اميدوارى تمام زبان سوال بگشاد, از آن خانه اندك چيزى بيرون آوردند و به آن درويش دادند, درويش متغير شد و از آن جا برگشت وتبرى به دست گرفت و معاودت نمود, خواست كه اركـان آن ايـوان را درهـم شـكـنـد واسـاس آن طـاق را مـتـزلـزل سـازد, صاحب خانه پرسيد كه اى درويـش چرا چنين مى كنى , درويش گفت : از براى آن كه عطاى اندك لايق اين درگاه بزرگ نيست , با درگاه مناسب عطا كن , يا عطا در خور درگاه ده .
پـس گـويـد اى درويش اگر عطيات مخلوق فراخوار بارگاه ايشان نيست , رحمت خالق درخور عـظـمـت و كـبـرياى اوهست , گناه اولين و آخرين با فضل و رحمت حق , نسبت ذره اى است به خورشيد تابان , بلكه كمتر از قطره اى در جنب محيط عمان ,
شعر:.
الهى رحمتت درياى عامست
وز آن جا قطره اى ما را تمام است
اگر آلايش خلق گنه كار
در آن دريا فروشوئى به يك بار
نگردد تيره آن دريا زمانى
ولى روشن شود كار جهانى
خداوندا همه سرگشتگانيم
به درياى گنه آغشتگانيم
زسر تاپا همه هيچيم درهيچ
چه باشد بر همه هيچيم برهيچ
همه بيچاره مانده پاى برجاى
برين بيچارگى ما ببخشاى
خـداونـدا در اول كتاب كريم , ما را خبر دادى كه رحمان و هم رحيمى , اگر قدم جرئت در بساط معصيت نهاديم , به اميد وعده رحمت كريمانه تست , واگر از روى غفلت سررشته طاعت از دست داديم به اميدمغفرت تو,
شعر:.
اى سايه رحمت پناه همه كس
وى خان درت گريزگاه همه كس
گر نيست زبان عذر ما را غم
يست عفو تو بس است عذرخواه همه كس
پـس چـون مومنان طوق حمد قادر منان در گردن جان افكنده , زبان سپاس دارى مى گشايند, جمعى ديگر از بندگان سراز خط فرمان برتافته متعرض محامد حق ناشده , از طريق شكرگزارى اعراض مى نمايند, لاجرم حضرت يزدان وعده حامدان و وعيد معرضان مى فرمايد كه مالك يوم الدين , يعنى كه پادشاه و حاكم متصرف در روز جزا منم , مطيعان را بهشت ارزانى دارم و عـاصيان را خواهم باايشان به عدل سلوك كنم , و در دوزخ منزل و ماوا دهم و خواهم به ايشان به فضل عمل نمايم و براى ايشان در جنت محل مهيا سازم .
بايد دانست كه بنا بر قرات مشهور مالك مجرور است و صفتى ديگر است مرمحمود حقيقى را, و بنا بـر روايت زيدبن على كه به نصب ربالعالمين تلاوت نموده , در اين جا نيز بايد منصوب دانيم مالك را, و ايـن نـيـز گـفـتـه اند كه نصب ربالعالمين و مالك يوم الدين بر سبيل نداست , و به رفع كاف نيزبه طريق ابتدا تجويز شده است .
و يـوم بر همه ((71)) تقدير مجرور به اضافه است ودين نيز مضاف اليه اوست , و اضافه اسم فاعل به ظـرف كه جارى مجراى مفعول به است , جهت توسع ظروف است و از قبيل ياسارق الليله اهل الدار اسـت , و تـقـديـرش چنين است كه مالك يوم الدين الاحكام والقضا كه مفعول به , در كلام محذوف است .
يـا مالك الامور يوم الدين يا له الملك فى هذااليوم كه اضافه حقيقى باشد و قبول وقوع صفت معرفه كند.
و در قرات مالك يوم الدين اختلاف بسيار كرده اند, عاصم و كسائى و خلف ويعقوب , مالك را با الف وكـسر لام خوانده اند, ابوجعفر و نافع و ابن كثير و ابن عامر وحمزه , بى الف وكسر لام دانسته اند, و عـلماى تفسير, جمعى هر دو قرات را صحيح شمرده اند و برخى ملك را افضل گرفته اند و بعضى مالك را ترجيح داده اند.
دلـيـل آنـانـى كه هردو قرات را تجويز كرده اند, آن است كه مالك به معنى متصرف تامه در ملك بـاشـد, و مـلـك شـديدالقوه در مملكت , و ارتباط مهم او به رعيت بايد, پس خداى را اسم ملك به اعـتـبـار قوت و قدرت مطلقه اولايق ومناسب است , و نام مالك براى تصرف او در عالم و عالميان لازم ولازب .
در صحاح آورده كه ملك و مالك به يك معنى استعمال شده , و فى الحقيقه ملك واقعى خداست و مالك حقيقى همه او, همه موجودات ملك وى و در ملك وى .
و دلـيل كسانى كه اختيار قرات ملك كرده اند آن است كه اين اسم , ابلغ و اتم است در افاده معنى عظمت و قدرت وتصرف در مملكت خود, پس اطلاق اين نام به جناب الهى , انسب است .
ديـگـرى آن كه , ملك در خاتمه قرآن در سوره ناس , در رديف اسم رب واقع شده كه برب الناس و ملك الناس , پس در فاتحه نيز بر همان منوال بايد.
و ديـگـر آن كه تصرف ملك در اكثر امور واشخاص باشد, به خلاف تصرف مالك كه جز در مملوك نبود.
و ايضا هر مالكى ملك نباشد, اما نشايد كه ملك مالك نبود, ديگر آن كه مالك بسيارند وهمه كس را اطلاق اين اسم مى شايد, اما استعمال نام ملك را جز به اشراف ((72)) واعلا نشايد.
ديـگـر آن كـه مـلـك در قـرآن بـسـيـار واقـع شـده و اخـتـصـاص ملك به روز قيامت كه لمن الملكاليوم ((73)) و الملك يومئذ الحق للرحمن ((74)) ,پس در اين جا نيز اضافه ملك به يوم الدين , انسب مى نمايد.
ديـگـر آن كه مالك را على الاطلاق ذكرنكنند, بلكه او را اضافه نمايند و گويند كه مالك فلان , اما مـلـك را مـطلق دارند و اضافه به چيزى ننمايند, پس مدح ذات به صفات مطلقه بى اضافه , امدح وابلغ باشد.
و ايـضـا ملك , صاحب خزينه و گنجينه است و مالك را به مقدار ملك دفينه و خزينه نيست , پس محتاجان و بى كسان رااميد به ملك بيشتر است .
و ديگر آن كه ملك صفت مشبهه است ((75)) و براى ثبوت باشد, و مالك اسم فاعل است و دلالت بر حدوث دارد.
پس اسناد صفتى ثبوتى به جناب بارى اتم و اكمل است .
و ايضا به روايت عياشى از جناب صادق (ع ) اين قرات به غير احصا وارداست و اين خبر حجت است , اما دليل آنان كه قرات مالك را ترجيح داده اند, آن است كه شمول مالك از ملك زياده است , جهت آن كه مالك را به همه چيزاسناد توان داد و ملك را به همه نكنند.
ديگر آن كه تسلط مالك اقوى از تصرف ملك است , زيرا كه آنچه مالك از مملوكات در تصرف دارد, مـمـكن نيست كه خود را از ملك او به دون رضاى او اخراج كنند, اما ممكن است كه رعيت , نفس خود را به اختيار از يد ملك اخراج نمايند.
ديـگـر آن كه مملوك بر هيچ تصرف قادر نيست الا به اذن مالك , به خلاف رعيت كه دست تصرف ايشان در امور خود مطلق است , الا در اين زمان و اوان , پس استيلاى مالك از ملك , زياده باشد.
ديـگـر آن كـه مالك را بعد از فوت مملوك ولا ثابت است , اما ملك را بعد از فوت رعيت هيچ ثابت نيست .
ديگر آن كه اطاعت مالك بر مملوك لازم است , به خلاف ملك كه رعيت را خدمت او واجب نيست .
ديگر آن كه مملوك در نزد مالك , خوارتر و بى مقدارتر از رعيت است در نزد ملك , پس غلبه و قهر مالكيت بيشتراست .
ديگر آن كه لفظ ملك به هيبت و سياست دلالت كند, و كلمه مالك به رافت و رحمت دليل بود, و بندگان را به رحمت و شفقت احتياج بيشتر باشد.
و ديگر آن كه ملك از رعيت طمع دارد و مملوك به مالك محتاج بود, پس مالك نافع است و ملك طـامـع , و مـمـكن است كه ملك با رعايا مواسات نكند و ايشان را گرسنه و برهنه دارد, به خلاف مالك كه مملوك خود را بى نفقه و كسوه محافظت ننمايد.
ديـگـر آن كـه ملك وظيفه جز بر قوى و صحيح تعيين نكند و ضعيف و نحيف را چيزى ندهد, به خلاف مالك كه مملوك او هرچند خسته و شكسته بود به جز تربيت او چاره ندارد.
و ديـگر آن كه مالك به يك حرف از ملك زياده باشد و ثواب قرات او بيش بود, چون كه تلاوت يك حرف از قرآن را ده حسنه دهند.
ديگر آن كه ملك مى تواند شد كه مملوك بود و مالك مالك آن مملوك باشد.
جـهـت ديگر آن كه مالك هم به ملك به ضم ميم اضافه شود و هم به ملك به كسر ميم , چنان كه گويند: مالك الملك ومالك الملك , وملك جز به ضم ميم اضافه ننمايند.
صـاحـب كـشـاف گـويـد كـه : ملك به ضم ميم اعم از ملك به كسر ميم باشد, و بينهما عموم و خصوص من وجه است , كه يك ماده اجتماع و دو ماده افتراق دارند, چنان كه گويند كه : اين مكان مـلـك فلان است و نگويند ملك اوست وگوينداين شهر و ولايت ملك پادشاه است و نگويند ملك اوست .
و گاهى هر دو جمع شوند, چون كه گويند: اين قريه ملك پادشاه و در ملك اوست .
و بعضى بر آنند كه ملك به كسر ميم قدرت شرعيه خاصه است , و ملك به ضم قدرت حسيه عامه .
و جمعى ملك به كسره را اشد در كيفيت دانند و ملك به ضم را اكثر در كميت .
و برخى از عرفا گفته اند كه مالك در اين جا به حقيقت آن را گويند كه مشيت و قدرت او محيط بود, به جميع مقدورات و هرچه ممكن و مقدور است در قبضه قدرت او مقهور است ,
شعر:.
قدرتش از دايره كاف و نون
هر نفس آورده جهانى برون
هرچه رقم يافته فطرتست
ساخته خامه زن قدرتست
بى خلل و عجز نديديم كس
قدرت بى عجز خدا راست بس
در شـرح اسـمـا اللّه آورده انـد كـه : مالك , ملك دار و ملك بخش را گويند, ايزد تعالى , ملك دنيا دشـمنان را داد و ملك عقبى بهر دوستان ذخيره نهاد, الحق مالك حقيقى آن بود كه ملكش زايل نـشـود و مـمـلوكش را قوت منازعت به او نبود وهركه را مشخص گردد كه ملك از آن اوست , و مالك على الاطلاق هم او چو هرآينه از اتصاف به دعويها بيرون آيد وخود را از اضافتها ساقط سازد و الـف وار مـجـرد شده , پاى اضافت به آتش غير بسوزد و ملك را با مالك گذارد و هرچه اورا بايد از مصالح دنيا و مناهج عقبى , از حضرت او جويد و به مالكان مجازى استعانت جويد.
يـكـى از عرفا گفته كه بنده عارف , بايد كه جمال عبوديت خود را در آيينه مالكيت حق مشاهده كـنـد تا چون بندگان ديگركه مى گويند مال من ومنال من , باغ من و سراى من , او همين گويد كه خواجه من و مولاى من .
و عـرفـا ملك آن را گويند كه بى نياز باشد در ذات و صفات از همه موجودات و محتاج به او بوند جـميع مخلوقات , و او را به هيچ از آنها حاجت نباشد و بنابراين تقدير ممكن نيست كه هيچيك از مـمكنات را ملك على الاطلاق توان گفت , زيرا كه ممكن محتاج بود و هركه محتاج او را مستغنى نتوان شناخت و آن كه مستغنى نبود او را دعوى پادشاهى نزيبد.
و اطـلاق ايـن لـفظ بر ملوك دنيا نبود الا مجازا, به جهت علاقه اى كه استغنا ايشان از بعضى اشيا بـود, پـس آن كه حقيقت اين نام شناسد از ماسوى اللّه , مستغنى گردد و مملكت قلب و قالب را به عبادت و معرفت آبادانى سازد و درهر مهمى كه پيش آيد, روى نياز به درگاه حضرت بى نياز آرد و التجا به غير او ننمايد.
آرى اى عزيز روى توجه به بارگاه پادشاهى كن كه شاهان را در كوى او به گدايى افتخار است , و گـدايان راهش را از منصب شاهنشاهى عار, آن كه هركه در همه حال التجا به حضرت ذوالجلال كـنـد, جـنـاب حق هيبت او را بر دل پادشاهان اندازد و همه از روى عقيده , كمر خدمتش برميان بندند,
مصراع :.
گداى درگه او باش , پادشاهى كن .
پـس چـون بـنده مومن دانست كه ملك مطلق و مالك برحق اوست , بايد كه سوداى انانيت از سر بـنـهد و بساط هوا وهوس طى كند و دامن از تعلق كونين درچيند و پروا از پادشاهان و خواجگان مجازى نكند و در مرادات روى نيازبه درگاه ملك و مالك بى نياز آورد, تا ذوق گدايى حق دريابد.
محققان نكته تخصيص اين نام را به يوم الدين چنين بيان كرده اند كه خداوندسبحانه منفرد است و در آن روز بـه حكم وقضا, اما در اين دنيا, ولات وقضات حكم مى كنند و پادشاهان لاف فرماندهى مـى زنند, ليكن در دار عقبى ملك ملوك زايل شود و امر و نهى حكام وامرا منقطع گردد و امروز حق تعالى ملك و ملك بديشان داده و هر يك به خيال و پندار,خود را ملكى و مالكى نام نهاده , چون فردا شود صفحات هر ملك و مالك را رقم عزل بركشند و دعويهاى باطل ايشان را در محكمه حشر ظـاهـر سـازنـد وعلم لمن الملك اليوم للّه الواحد القهار ((76)) برافرازند, هيبت قهارى و سطوت جـبـارى ظهور كند و صولت عظمت كل شئ هالك ((77)) آتش نيستى در ملك و ملك زند, نه از ملك نشان ماند ونه از مالك .
و ايـن نـيز گفته اند كه اختصاص براى آن است تا از بنده در وقت تلفظ بدان اقرارى به بعث و جزا نمايد و بدين سبب درجريده يومنون بالغيب داخل گردد.
ديگر آن كه در اين جا بندگان را تنبيه ((78)) مى سازد كه آگاه شويد كه فردا بر شما ظاهر شود كـه همه ملكها و م لكها ملك من است , دانسته ام آنچه كرده ايد و قادرم بر مكافات و مجازات آنچه به ظهور آورده ايد,شما را فردا از من گريز ميسرنى , وگريزگاهى از عذاب من متصور نه .
و حقيقت آن است كه تخصيص شئ به وصف دلالت بر نفى ماعدا ندارد, خصوصا در اين جا كه ذكر رب الـعـالـمـين راپيش از مالك يوم الدين فرمودند, پس ملك دنيا را و هرچه در آن است در تحت معنى رب العالمين , داخل نمودند وملك عقبى را و هرچه بدان مضاف , در مضمون مالك يوم الدين مـندرج ساختند, تا معلوم شود كه مالك و ملك دنيا وآخرت اوست و نسبت اين دونام غيراو را سزا نيست .
در بيان معانى يوم
بـدان كـه يـوم را در لغت بعضى به معنى وقت دانسته اند, خواه شب و خواه روز و برخى او را اسم امـتـداد ضـيا عام دانسته اند, و جمعى مطلق روز را گويند و روزى كه پس از شب آيد يا بعد از او شبى باشد, اورا نهار خوانند و از آن جاست كه در قرآن ليل و نهار باهم مذكور شوند نه ليل .و يوم در اصطلاح منجمان زمانى است ممتد ميان طلوع شمس الى غروب آفتاب .
و در نـزد اربـاب شرع از وقت طلوع فجر صادق است الى غروب آفتاب , و حقيقه يوم را در عرف و عـادت اطـلاق بـه زمـان كنند, چنان كه گويند كه فلان در روز دولت خود توفيق خيرات يافت , يعنى در زمان دولت , اين جا نيز زمان جزامراد است نه روزى كه به معنى نهار بود.
و جمعى جهت اختصاص مالك را به يوم شرف اين روز, و تفرد جناب الهى را به نفوذ امر در آن روز دانـسـتـه اند, زيرا كه آن روز را فنا و نقصانى نيست و ملوك وملاك مجازى را دعوى ملك و ملك بـى اعـتبار و ناپايدار به نهايت است , وزمام احكام به قبضه اختيار و اقتدار حاكم على الاطلاق باشد وزبان حكم ((79)) ازاحكام بازستاند,
شعر:.
زبيم سطوت قهار قيوم
نه ظالم دم تواند زد نه مظلوم
در آن روز هركه هست , او را جز خضوع وخشوع و فروتنى نيست و با صولت كبرياى الهى هيچكس را مجال دعوى مائى و منى نه , كلاه دولت از سر تاجداران بربايند, كمر تجبر و تكبر از ميان جباران بگشايند,
شعر:.
حكم تو روزى كه علم بركشد
هركه بود غير تو دم دركشد
جز تو كه باشد به حكومت سزا
اى تو به حق حاكم يوم الجزا
بيان معنى دين
ديـن در لـغـت عـرب بـه چندين معنى مستعمل است , آنچه از معانى در اين جا انسب است جزا و حـسـاب اسـت , اماجزاى معنى او پاداش است , درآن روز پاداش اعمال بندگان , به طريق عدل و راستى بديشان رسانند و به ثواب وعقاب كه لايق و موافق كردارشان بود, حكم فرمايند, مطيعان را جزاى جزيل بخشد و عاصيان را عذاب وبيل دهند,پس نيكوكاران را اين كلمه , لجام خوف است كه بـدان سـر نـفـس توسن را از جولان گاه هوا و هوس بگردانند, زيرا كه جزاى عمل , ديدنى است و مـكـافـات كـردار كـشـيـدنـى فـمـن يعمل مثقال ذره خيرا يره* ومن يعمل مثقال ذره شرا يره ((80)) هـرآيـنـه عـاقـل , آن باشد كه به وقت ارتكاب هر عمل , پاداش آن را به نظر خود ببيند و از مثوبت وعقوبت آن برانديشد وبى تامل مكافات و تفكر مجازات , در هيچ كارى خوض ننمايد, چه هر عملى را مكافات لازم است وهركارى را سزا وجزائى لازب .
يـكـى از عـرفـا گـفـتـه كه روز جزا هر صنفى را فراخور همت ايشان دهند, منافقان را كه ارذل خلايقند, به درك اسفل فرستند وهريك از كفار و فجار را به درك ديگر كه لايق كار و موافق كردار ايـشان باشد, نامزد كنند, ارباب بصيرت از روى همت , چشم ازنعيم جنت و مشاهده حوران پاكيزه سـرشـت فـروبـنـدنـد و تمناى ايشان جز لقاى جمال ذوالجلال نباشد,و عادات و اخلاص ((81)) هـركـس , بر وجهى كه مقتضاى خلق و صنعت اوست , ظاهر شود, چنانچه مولوى معنوى اشاراتى بدان معنى نموده ,
شعر:.
سيرتى كان بر وجودت غالبست
هم بر آن تصوير حشرت واجبست
حكم آن خو راست كو غالب تر است
چون كه زر بيش از مس آمد آن زر است
روز محشر هر عرض را صورتى است
صورت هريك عرض را نوبتى است
بيان معانى حساب
امـا حساب معنى او بى شمار است و شمار آن روز به مثابه اى خواهدبود كه هيچ ذره از ذره اعمال خير وشرفرونگذارند, و تمام آن را به طريق راستى و درستى , به عمل آرند و به خودى خود متوجه حساب شوند و به احدى وانگذارند وكفى بنا حاسبين ((82)) شاهد آن است .آورده انـد كه روزى اعرابى [اى ] به خدمت جناب رسالت ماب ر آمد و از آن حضرت سوال كرد كه روز قـيـامـت , تـولـيت حساب خلايق , تعلق به كه خواهدداشت ؟آن سرور فرمود كه ايزد تعالى به خـود,مـحـاسـب بـندگان خواهدبود, اعرابى خوش وقت شد و عرض كرد كه غم نيست چون كه حـسـاب كـنـنده , كريم است و كريم چون بر گنه قادر شود, عفو كند و چون بر مجرم دست يابد, درگذراند.
اى عزيز در آن روز هيچيك از نيكى و بدى , فرونگذارند و اگرچه بسيار اندك باشد, آن را به شمار آرنـد و در آن روزتـمـامـى خلايق , به غلبه آثار و قدرت سبحانى و صدمات قهر رب انى , مغلوب و مـقهور باشند, اهل ايمان از بوارق نشاجبارى در اضطراب , ارباب كفر و طغيان از سواطع صدمات قـهـارى درتـب و تـاب , خـرقـه پـوشـان خلوت گزين از اثر جلوه جلال احديت شيفته زنار پندار, كليسيانشين , از شرر جذبه جمال صمديت , سرگشته و آشفته , باده پيماى باديه غفلت وكسالت را خاك خارى بر سر, آب فروشان بازارچه ريا و سمعت را, آتش خجلت در جگر.
در تفسير امام حسن عسكرى (ع ) از جناب مستطاب نبوير مروى است كه اكيس الكيس من حاسب نفسه وعمل لمابعدالموت , وان احمق الحمقا من اتبع نفسه هواه وتمنى على اللّه الامانى و به روايت ديـگـر مـنـقـول است كه حاسبواانفسكم قبلب ان تحاسبوا, وزنوها قبل ان توزنوا آنچه از مضمون بـلاغـت مشحون اين دو حديث صحيح و دو خبرصريح , مفهوم مى شود آن است كه بر هر فردى از نـوع انـسـانـى , لازم اسـت كـه در اين نشاه اولى و اين سراى فانى كه دارغرور و محل عبور است , حـسنات و سيئات اعمال و احوال خود را به ميزان عدل بسنجد و تلافى و تدارك افعال واشغال بد خود نمايد, تا آن كه در روز جزا و عالم بقا محتاج به حساب نشود.
بـدان كه چون جناب يزدان , بندگان را به كلمه الحمدللّه تنبيه فرمود كه سزاوار حمد و ثناى جز او نـيـسـت , و از فحواى ربالعالمين بر خاطرشان گذرانيد كه مربى همه اوست , و درعالم علوى و سفلى , هيچ چيز از حيطه تربيت ربوبيت اوخارج نيست , و از مضمون الرحمن الرحيم معلوم نمود كه تربيت جناب او مر عالميان را در دنيا و آخرت , از محض شفقت و رحمت است , و از مفهوم مالك يـوم الـديـن آگاه گردانيد كه در آخرت دستگيرى جز او نيست و پادشاه وخداوند آن روز اوست , بـعـد از آن ايـشـان را تـعـلـيـم فـرمـود كه چون دانستيد كه در اين جهان رب العالمين و در آن جهان مالك يوم الدين منم , پس بر وجه خضوع و خشوع , صورت عبوديت و محتاجيت خود را بدين كلمه طيبه به موقف عرض رسانيد كه :.
بيان معنى اياك نعبد واياك نستعين
اياك نعبد واياك نستعين يعنى تو را پرستش مى كنيم و بس و غير تو را سزاوار پرستش نمى دانيم , و در حـوايج ومهمات , از تو يارى مى جوييم و از تو استعانت مى طلبيم و تو را در هر دو جهان , يكى مى دانيم و در هر دو سرا از توتوفيق مى خواهيم وبه عبوديت تو تقرب به حضرت تو مى نماييم , ودر عبادت و استعانت تو را شريك نمى گوييم , وبى سابقه خدمتى شايسته و وسيله كردار بايسته , اين همه لطف و مدد ويارى ورحمت وعنايت از تو مى بينيم .
تحقيق درمعناى ايا.
ايـا از ضـمـايـر مـنـصـوب منفصل است و متصل شوند بدو جميع ضماير متصله كه از براى نصب موضوعند, چون كاف وها و يا در اياك و اياه و اياى كه فايده اتصال بيان خطاب و غيبت و تكلم است , و محل اعراب ندارد زيراكه اين ضمايررا از جمله حروف شمرده اند نه اسما, چون كاف ذلك وتاانت .
و اضـافـه ايـا را به اسم ظاهر چون ايا زيد, قبيح دانسته اند و قول صاحب كشاف كه محلش جر به اضـافـه اسـت ,شـاذاست , به علت اين كه اى ا به قول جمهور, ضمير است و ضمير را اعرف معارف داشته اند و اضافه براى تعريف باشد, ودراين جا فايده تعريف نبخشد.
امـا سـيـبـويه گويد كه ايا اسم ظاهر است كه به مابعد خود اضافه شده , واو را از ضماير نداند, به جهت آن كه ضمير رااضافه نكنند.
و بعضى ايا را سلم اللسان وعمده گفته اند و ضماير را اصل گرفته اند, چه هرگاه اين ضماير را از عـوامـل جـدا سازند ومفرد ذكر كنند نطق به آنها متعذر باشد, پس منضم گردانند ايا را به آنها تا رفع تعذر شود.
و ايـضـا هـرگـاه كـاف را كه در اين محل مفعول است و تقديم او موجب تخصيص است , بدون ايا استعمال شود, چون كنعبد مشابه كاف تشبيه درنظر آيد واين نيكو نباشد, پس به ضرورت ايا را با او وصل بايد.
وبـرخـى مـجـمـوع ايـن كلمه را از ضماير شناخته اند, و به قرات شاذى اياك به فتح همزه تلاوت نـمـوده انـد و هـياك به قلب همزه به ها نيز خوانده اند, و اياك دراين جا منقول است و نعبد فعل و فـاعـل اسـت , و اصـل در مـفـعول آن است كه از فعل و فاعل او را تاخير دارند, پس نكته تقديم را جمهور محققين اختصاص دانسته اند, و تفسير چنين نموده اند كه نخصك بالعباده , ولانعبد غيرك چنانكه در تفسير امام حسن عسكرى (ع ) مسطور است .
آرى عـبـادت بـى اخلاص معتبر نيست و عبادت خالص آن است كه محضا للّه باشد و غير را در آن مدخل نبود.
و اين نيز گفته اند كه تقديم ذكر معبود سبب تنبيه عباد است بر آن كه چون لفظ اياك را كه دليل ذات اسـت , بـر زبـان رانـدو جـلالت و عظمت ربانى در دل گذراند و داند كه چون او خداوندى نـوازنـده دارد, هـرچـنـد عبادت شاقه باشد, بروى آسان نمايد و در شرايط تعظيم و تكريم تكاسل نـورزد, و آداب عـبادت را رعايت نمايد و بر يمين و شمال , بلكه به دنياو عقبى ملتفت نشود, شايد كه ديده دلش از پرتو نور جمال , بهره يابد.
و وجـه تـقـديـم را اين نيز فرموده اند كه هرگاه لفظ نعبد را مقدم مى داشتند, يمكن كه ابليس , طـمـع بندد كه مقصود از اين عبادت عبادت اصنام و غير آن باشد, اما چون لفظ اياك مفتتح كلام واقع گرديد, شيطان و اتباع او دانستند كه مقصود ومعبود اللّه است , رشته اميدشان منقطع شده , روى در باديه ياس و حرمان نهند و بنده مخلص را با عبادت خالص درحرم امن و امان گذارند.
نعبد به ضم عين مضارع عبد به فتح عين است , هرگاه او را مشتق از عبادت گيريم كه به معنى پرستش باشد, و ماضى به ضم عين بود و هرگاه اشتقاق او را ازعبوديت دانيم كه به معنى بندگى باشد.
و بـعـضى گفته اند كه عبادت بندگى كردن است و عبوديت , بنده بودن و اين نيز فرموده اند كه عـبـادت ارتكاب طاعت است كه بكنى , آنچه را خداى پسندد و عبوديت آن باشد كه پسندى آنچه خداى كند, صاحب عبادت عابد است وجمع او عباد, و صاحب عبوديت عبد است جمع او عباد.
اصـول عـبـادت شـش است : نماز بى غفلت , روزه بى غيبت , زكات بى منت , حج بى ارادت , و جهاد اصغر و اكبر بى ريا وسمعت , و ذكر بى ملالت .
واركـان عـبـوديـت نـيـز شـش است : رضاى بى خصومت , صبر بى شكايت , يقين بى شبهت , شهود بـى غـيـبت , توجه بى فترت , اتصال بى قطعيت , و اين نيز فرموده اند كه علامت عبادت حفظ حدود است و امارت عبوديت , وفا به عهود,اصل عبادت , ترك دنياست , و لب عبوديت , طلب آخرت .
عرفا گفته اند كه : عبادت آن است كه دنيا را نزد تو قدرى نباشد, و عبوديت آن كه از عقبى نيز در دل تو اثرى نماند.
مـحـقـقان ايشان گويند عبادت آن بود كه دل به آثار معرفت حق سبحانه مشغول باشد وروح به انـوار مـشـاهـده و تـن بـه لوازم خدمت او و زبان به شكرگزارى نعمت او, رضا به قضاى او, نشانه بندگى است , شكيبايى بر بلاى او, علامت دل زندگى .
مروى است كه عابدان چهار طبقه اند: يكى آن كه به رغبت واميد بهشت خداى را عبادت كنند, و اين طريقه تاجران است .
دوم آن كه از خـوف و خشيت دوزخ او را پرستند, و اين وظيفه چاكران اسـت .
سوم آن كه از روى حيا و تعظيم پرستش او نمايند, و اين آداب صادقان اسـت .
چهارم آن كه از محض محبت در مقام عبادت باشند, و اين خاصه عاشقان است ,
شعر:.
از خدا نعمت جنت طلبد زاهد و ما
به خدا گر زخدا غير خدا مى طلبيم
هركسى راز تو گر هست به نوعى طلبى
ما به هر نوع كه هست از تو تو را مى طلبيم
از ذوالنون مصرى پرسيدند كه معنى عبوديت چيست ؟
گفت آن كه او در همه حال مولاى تست , چنان كه درخواجگى او تقصير نيست , بايد در بندگى تو نيز قصورى نباشد.
و اين نيز گفته اند كه نشان بندگى آن است كه از لباس اختيار خود مجرد گرديده , زمام تصرف به دست دوست دهد, تاهرچه خواهدكند,
شعر:.
هركس علاج درد دل خود كنند
وما دم در كشيده تا الم او چه مى كند
در دست ما چو نيست عنان ارادتى
بگذاشتيم تا كرم او چه مى كند
عيسى دمست يار ومرا پيش او بكش
وانگه نظاره كن كه دم او چه مى كند
استعانت در لغت به معنى طلب معونت است و معونت دو قسم باشد: قسمى ضرورى و قسم ديگر غيرضرورى .
امـا ضـرورى آن بـود كه باوجود آن , بنده متصف شود به استطاعت در فعل , و با عدم آن موصوف گـردد بـه عـجز, چون اقتدار فاعل وتصور آن فعل و حصول آلت و ماده كه به آن در آن كار شروع تـوان نـمـود, و مـسـتـجمع اينها را به استطاعت وصف كنند و تكليف بى حصول اين نوع , قبيح و غيرصحيح باشد.
امـا غـيـرضـرورى , آن باشد كه وجود فعل بى وجود آن هرچند ممكن است , اما گاه بود كه درآن صـعـوبتى حاصل آيد واداى آن مستعسر گردد [متعسر ظ] از اين جهت محتاج است به معونت , تا سهل و آسان شود, چون راحله و مرحله ومركب در سفر, تا طى مراحل آسان باشد و اين قسم از آن جمله است كه صحت تكليف بر وجود او موقوف نيست واستعانت , طلب اين دو قسم معونت است و حكمت در اطلاق استعانت آن است كه بنده در جميع احوال , به استعانت حضرت ذوالجلال محتاج اسـت , لاجرم بايد كه مقيد نبود به چيزى , تا شامل همه اشيا شود و جهت تكرراياك و تقديم اورا بر مـعـمـول ـعـامـل ـ بـراى تـخصيص دانسته اند وگفته اند كه تكرر او نص است بر آن كه مستعان اوست لاغير.
آرى چـنـانـچه درعبادت اختصاص لازم است , در استعانت نيز تخصيص مى بايد و استعانت از غير حـق سـبـحانه نمى شايد, پس گوييا بنده مى گويد: الهى از غير تو يارى نمى خواهم , زيرا كه غير تـومحتاج و عاجزندو از ايشان اعانتى نمى آيد, مگر وقتى كه تو ايشان را بر اعانت من اعانت كنى , و آنان را وسيله سازى چون كه معين حقيقى توئى ,
شعر:.
اگر تودست نگيرى كه دست گير بود
وگر تو يار نباشى كه مى دهد يارى
بـدان كـه حضرت عزت قرين گردانيده عبادت را به استعانت تا جمع كرده باشد ميان آنچه سبب تقرب بندگان است وآنچه از خير دنيا و آخرت محتاجند بدان .
وديـگـر آن كـه عـبادت تمام نشود الا به قبول و قبول حاصل نشود, مگر به فضل واستعانت خالق نفوس و عقول .
ديگر آن كه عبادت امانت است و اداى امانت , بى مدد و استعانت تيسر نپذيرد.
و در اعـجاز البيان گويد كه : چون حق تعالى بندگان را بيافريد و آنچه ايشان را بايست و شايست از خـلـعـت وجـود و بـقـا كـرامت فرمود, ايشان درپرده غرور و پندار بودى خود را وجودى اثبات مى كنند, و رنگ وبوى تعين فريب يافته , لاف استقلال درعبوديت مى زنند كه اياك نعبد,و حال آن كـه در حـقـيقت ايشان را وجودى وبودى ثابت نيست و استقلال از لوازم وجود است , پس به اياك نـسـتـعـين , سلب استقلال موهوم بندگان از ايشان نمود تادانند كه اعانت از اوست و معبود هم اوست .
و حـقـيقت آن است كه بنده در هيچ وقت از طلب اعانت مستغنى نباشد, خواه در دنيا و خواه در آخـرت , در دنـيـا از او يـارى خـواهد بر يافتن روزى و در عقبى از او اعانت جويد,برحصول نجات وفيروزى .
قـاضـى ((83)) نـكته تقديم عبادت را بر استعانت چنين گفته كه چون متكلم عبادت را به نفس خـود نـسبت داد, در ذات وى نشا عجبى ظهور مى كند و نوع نخوتى و رعوتنى حاصل مى گردد, پس تعقيب كردند اين عبادت را به استعانت , تاداند كه عبادت نيز از اوست و تمام نمى شود مگر به مـعـونـت و توفيق او, تاازكدورت رعونت و خودبينى , خلاص شده به صفاى نيازمندى و مسكنت , مستعد گردد.
و صـاحـب كـشاف آورده كه : تقديم عبادت براستعانت مشعر است به تقديم وسيله هديه , هرچند خداوند از وسايل داعى مستغنى است , اما بنده بايد كه حد خود داند و طريق بندگى فرونگذارد و وسيله را بر طلب حاجت تقدم ((84)) دارد كه رحمت دوست بهانه جوست ,
شعر:.
تا نگريد كودك حلوا فروش
بحر رحمت در نمى آيد به جوش
در كشف الحقايق آورده كه : بنده در عبادت شروع مى كند و نمى داند كه اتمام آن ميسر شود يا نه , پس بعد از شروع ,استعانت مى نمايد به جهت اتمام آن عبادت , زيرا كه عباد ثابت نشود الا به اعانت .
ديـگـر آن كه عبادت بر وجهى كه بايد و شايد جز به رعايت آداب آن ممكن نيست و بنده را مرعى داشـتن وظايف آداب در حال قيام به عبادت متعذر است و به واسطه اين تعذر, محتاج به استعانت است .
يـكـى از بزرگان گفته كه : اياك نعبد, صفت سالكان است و اياك نستعين سيرت مجذوبان , اهل سـلوك را به عبادت ترقى مى بخشد و ارباب جذبه چون از حول وقوت خود تبرا كردند, ايشان را به اعانت تربيت فرمايد.اياك نعبد دعوى است واياك نستعين درخواست اسقاط دعويها است .
عزيزى گفته كه گفتن اين كلمات آسان است , اما متحقق شدن به معانى آن كارمردان است , در وقـت نـمـاز از دعـوى دروغـى كـه در ايـاك نـعـبد مى كنى , شرم دار, نماز گزارنده با خداى راز مى گويد, اهل راز كسى بود كه در هيچ وقتى خلاف فرمان صاحب راز نكند, و پاسبان افعال واقوال خود باشد, از سرغفلت به مسجد درآمدن و به طريق عادت در نمازايستادن و به هزار انديشه باطل و خـيـال , مـشغول بودن , بتكده هواهاى نفسانى و وسوسه هاى شيطانى راقبله پرستش ساختن , و ايـاك نـعـبد بر زبان راندن و طرح ملازمت سلطان و حاكم وامير و وزير انداختن , و از ايشان يارى خـواسـتن واياك نستعين خواندن وبااين همه , خود را از اهل نماز و محرم راز دانستن , زهى تصور باطل , زهى خيال محال ,
شعر:.
در حريم حرم دوست نگردى محرم
تا زانديشه اغيار مجرد نشوى
اياك نعبد رد جبريان است , و اياك نستعين رد قدريان , نعبد دلالت مى كند بر اين كه , بنده را فعلى هـسـت و جـبـرى فعل از براى بنده اثبات نمى كند, و نستعين دليل است براين كه بنده مستغنى نـيـسـت , از خـداى تـعـالـى در افعال و قدرى بنده رامستغنى مى داند, و از اين آگاه نه كه صفت بندگى اقتضاى آن مى كند كه به مراد خويش قايم نباشد, و هرچه كند به خواست خداوند كند, والا بنده نباشد.
اى عزيز شمه اى از معنى جبر و تفويض , قبل از اين مذكور شد و اين ترجمه گنجايش زياده بر آن نـدارد, پـس هـركـه اقـراركند به اياك نعبد واياك نستعين بى شبهه , از جبر وقدر, بيزار شود و به مـذهـب حـق اماميه كه امر بين الامرين است بگرود,و حديث قدسى كه هذا بينى و بين عبدى را مـويد اين مطلب داند, ومعنى ـبين بين ـ را كه براين آيه اطلاق كنند, ماخوذاز اين حديث دانند و تـاويـل ايـن حـديـث را بـر ايـن وجـه بـيـان مى نمايند كه چون هريك از عبادت بنده , براى حق ودراياك نستعين معونت از حق براى بنده , پس جمله جملتين كه آيه منطوى بر آن است , بين اللّه و بـيـن الـعبد باشد, چنان كه دراياك نعبد, اولى كه مضمونش عبوديت است متعلق به بنده باشد, و جمله ثانيه كه مفهومش معونت است از آن حق بود, و مفهوم آيه آن باشد كه اى بنده از تو عبادت و از من قبول , از تو طلب معونت از من اعانت .
و علما را درنون نعبد و نستعين , سخن بسيار است , بعضى گويند كه نون جمع است و مراد قارى بـاشـد بـا حـفـظـه وكـرام الـكـاتـبين كه پيوسته با اويند, و ايشان نيز بندگان حقند, و استعانت جـويـنـدگـان از وى بـا جـمعى ((85)) مومنان نمازگزارندگان يا جميع عبادت كنندگان , و استعانت جويندگان از حاضران و غايبان .
پـس گـويـيا بنده بدين صيغه عبادت و استعانت خود را در تضاعيف عبادت و استعانت عابدان و مـسـتـعـيـنـان از ملائكه و اوليا و مومنان , درج مى كند و حاجات خود را در اثناى حاجات ايشان مـعـروض مـى گـرداند,شايد كه به بركت طاعات و استعانات ارباب سعادات عبادت واستعانت او مقبول و دعوات او مستجاب گردد,
شعر:.
به طفيل همه قبولم كن
اى اله من و اله همه
و حـكـمت در تاكيد نماز جماعت اين بود كه به بركت يك نماز مقبول , ساير نمازها را به عز قبول رسـانـنـد, چـه الـبـته بعضى را استحقاق قبول باشد و جواد فياض از آن بزرگتر است كه درميان جـمـعـى , بـعـضـى را متمتع و محظوظ سازدوديگران را خايب ومحروم گرداند, ابر چون ببارد, گلستان از گورستان جدانسازد,
شعر:.
چو باران فيض بخشش كرد پيدا
ازو محظوظ گردد كوه و صحرا
همى نى سوى باغ و سبزه بارد
كه خاك شوره را هم تازه سازد
به جائى كو ز دريا مايه دار است
بدينسان فيض عامش در شمار است
پس از ابرى كه دريا قطره اوست
كجا محروم ماند دشمن ودوست
ولا محاله عالم از بندگان مستجاب الدعوه خالى نيست كه در هر وقت از خداى خود هرچه طلب كنند به اجابت رسد, پس در اين جا به صيغه جمع وروديافت تا چون يكى از خواص در وقت تلاوت فـاتحه ,ساير بندگان از اهل ايمان را در دعا شريك گرداند, حكم دعاى او در همه سريان نمايد و فيض فياض على العموم همه را احاطه كند.
و ايـضـا در خـبـرآمـده كـه حـضرت رسالت ر فرمود كه :خدا را به زبانى خوانيد كه بدان نافرمانى نـكرده باشيد, عرض كردندكه يارسول اللّه اين زبان , كه را باشد؟
فرمود بخوانيد بعضى از شما براى بعضى , يعنى درحق يكديگر دعاى خير كنيد,تا دعوت همه به زبان بى گناه باشد, زيرا كه هيچ يك بـه زبان ديگرى گناه نكرده و عصيان نورزيده , پس براى او دعاكردن , چنان باشد كه به زبان او و آن زبانى است كه نافرمانى از آن زبان از داعى صادر نشده .
و در صحيح ديگر وارد شده كه : چون مرد مومن براى برادر مومن خود, دعا كند, ملك موكل براى او آمين گويد وفرمايد كه دعاى تو درحق او مستجاب است , و حق سبحانه تورا نيز به مثل آنچه از بـراى بـرادر مـومن خود طلب نمودى , شفقت فرمود, پس چون مومنان را شفاعت درحق يكديگر ثابت شود, چرا كسى شك و شبهه نمايد, درشفاعت پيغمبر آخرالزمان ر درحق اهل عصيان ,
شعر:.
ما عاصيان اگرچه نداريم طاعتى
داريم روز حشر اميد شفاعتى
و ايـن نيز گفته اند: هرگاه بنده لفظ اعبد جارى ساختى وعبادت را خاص كردى , از آن جا رايحه اسـتـقـلال به مشام افهام رسيدى و نزديك بدان بودى كه سر رشته مهم به عجب و تكبر كشد, اما چـون بـه صـيغه جمع مى خواند, مى داند كه درعبادت و استعانت شريك بسيار دارد, پس بر وفق ايـن عـقـيده مى گويد: خداوندا همه بندگان تو را مى پرستند و از تواستعانت مى جويند و من نيز يكى از ايشانم , اين صورت به جانب تواضع وتضرع بيشترمى كشد,
شعر:.
به كام دل چو مى نوشى حريفان را صلائى زن
چو بزم عيش سازى دوستان را مرحبائى زن
و بـرخـى نون را نون تعظيم دانند و مى شايد كه يك كس از روى تعظيم , خود را به لفظ جمع ياد كند و در اين جا تعظيم بنده , مشعر به تعظيم خداوند است , گوييا بنده را تنبيه نمايد كه چون در خـارج نماز باشى از ما و من گذر, اما در وقت نماز كه محل زمان عبوديت است , خود را به تعظيم يـاد كن تا بندگان را معلوم شود كه هربنده عبادت كننده و استعانت جوينده را رسد كه عظمت خود بر همه كائنات عرض كند.
بـدان كـه اول ايـن سـوره تـا اين آيه به طريق غيبت نازل گرديده , در اين آيه عدول از غيبت به خـطـاب شـده و اهـل بلاغت , عدول از غيبت به خطاب را التفات خوانند, و التفات در لغت واپس نگريستن باشد و دراصطلاح جمهور, تعبير است از معنى به يكى از طرق ثلاثه كه غيبت وخطاب و تكلم بود, بعد ازآن كه تعبير كرده باشداز اين معنى به يكى ديگر از آن , چنانچه از غيبت به خطاب يا به تكلم روند و به عكس آن , يا ازخطاب به تكلم آيند وبرعكس .
امـادرنزد سكاكى اعم است از آن كه نقل از يكى ازين طرق ثلاثه باشد به ديگرى يااز مقتضاى يكى از اين طرق باشد,نقل كنند به اسلوب ديگر.پـس الـتـفـات درنزدسكاكى به تعبير واحد متحقق شود و نزديك جمهور به يك تعبير تحقق پذير نيست .
بـدان كـه الـتفات به زعم سكاكى اعم از التفات به زعم جمهور باشد, و وجه حسن التفات در نزد صـاحـب كـشـاف , آن بودكه نقل كلام ازاسلوبى به اسلوبى , نشاط سامع را تازه گرداند و ميل به اصـغـاى آن كـلام نـمايد, چه طبع آدمى از استماع يك نوع سخن ملول شود, پس چون كلام تازه شـنـود, مـوجـب رغبت او به استماع آن گردد, اين فايده عام است و در هركلام كه التفات باشد, جـارى اسـت , امـا هـر الـتـفاتى را درهر موقعى فايده مختصه نيز مى باشد, چنانچه در همين آيه وافى هدايه كه سواى نكته تنشيط سامع , فايده مختصه نيز دارد, و آن اين بود كه چون قارى بعد از ثناى الهى و فكر درربوبيت و ملكيت و رحمت بى تناهى , حجاب غفلت وپرده كثرت , از ديده شهود بردارد و از اهل مشاهده گردد, و ازمرتبه علم اليقين به درجه عين اليقين رسد, و ازبرهان به عيان انتقال نمايد و از غيبت به شهود آيد و بر سبيل مشافهه سخن گويد.
ديگر آن كه از اول سوره تا اين جا ثناست و ثنا درغيبت سزاست , و از اين جا تا آخر سوره , دعاست و دعا در حضوراولى است و رد سوال از كريم به طريق مشافهه , دور مى نمايد.
و يـكـى از مـفسرين مى گويد كه : دراين جا مضمرى است ,تقديرش آن كه قولوا: اياك نعبد واياك نـسـتـعـين يعنى كه اى بندگان چون دانستيد كه در اين جهان رب العالمين و در آن عالم مالك يـوم الـديـن مـنـم , پـس بـگوييد كه تو را درهر دو جهان يكى مى دانيم و درهر دو سرا از تو توفيق مى خوانيم .
در گـفـتـن اين كلمات بزرگوار ثواب بسيار روايت شده , از آن جمله در خبرى آمده كه هرگاه كاربربنده مومن تنگ شود و او به اين آيه شريفه مداومت نمايد, آن كار بر وى سهل و آسان گردد.
و ايـضـا ابـوطـلحه روايت كرده كه : در بعضى از حروب در خدمت رسول خدار بودم كه كار حرب بـراصحاب سخت شدوكارزار گرم گشت , ناگاه ديدم كه آن سرور سربرداشت وبه آسمان كرد و گفت يا مالك يوم الدين , اياك نعبد واياك نستعين , در آن وقت مشاهده نمودم كه سرهاى كفار از بدن آن اشرار جدا مى شد و روى به هزيمت نهادند و نمى ديديم كسى را كه شمشير زند, پس حرب مـنـتـفـى شد, از آن حضرت از كيفيت آن حال مستفسر شدم , فرمودند كه : فرشتگان به مدد من آمدند و گردن آن لعينان مى زدند.
اى عزيز حضرت خداوند عز شانه , بعد از تاسيس ضابطه عبادت و تمهيد قاعده استعانت كه موجب روا شـدن حـاجتهاست و برآمدن مرادها, تلقين بندگان مى فرمايد كه بزرگترين حاجتها, هدايت مـن اسـت مـر شـما را كه باعث رستگارى دنيا و فيروزى عقباست , و هيچ عون وعنايتى بهتراز آن نـيست كه اهل هدايت و اهتدا شويد, تا به منزل مقصود و موطن موعود توانيد رسيد كه بى حمايت بدرقه هدايت از باديه آرزو, راه به منزل مطلوب نتوان برد, پس طلب اهتدا كنيد از معبود مستعان بـه راه راسـتـى كـه موصل به مطالب دنيا ومقاصد عقبى و كرامت در اين و سعادت منزلين باشد, بدين وجه كه : اهدنا الصراط المستقيم .
بيان و تحقيق در جمله اهدناالصراطالمستقيم
اهـدنـاالـصراطالمستقيم يعنى بنما به ما راهى راستى كه وسيله رسيدن است به روضه رضوان و بهشت جاودان , و قدمهاى ما را بر آن قراردهى و دلهاى ما را بر آن پيشگاه بار دهى , آنچه نموده بر آن نگاهدارى وآنچه ننموده به ما نمايى و شفقت و مرحمت خود فرونگذارى ,
شعر:.
توفيق تو گرنه ره نمايد
اين راه به عقل كى گشايد
اين عقل مرا كفايت از تو
جستن زمن و عنايت از تو
راه عجبست و من درين راه
گه بر سر تخت و گاه برچاه
هم تو به عنايتت الهى
آن جا قدمم رسان كه خواهى
اهـد فعل است و فاعلش ضمير متمكن است كه راجع به اللّه است و همزه مكسور است و نا مفعول به است , و صراطمفعول ثانى , و لفظ اهدنا امر است كه معنى دعا آمده , و صيغه امر و دعا در صورت يـكـى است ودر هريك از اينها معنى طلب هست , اما در رتبه متفاوتند, زيرا كه رتبه آمر, بايد اعلى بـاشـد از رتـبـه مـامور, چه در عرف و عادت قبيح دانند كه بنده گويد خواجه خود را كه اين كار فرمودم , بلكه مى گويد از او استدعاى اين نمودم و اين معنى جهت دنائت رتبه اوست از رتبه آقاى او, و دعـا درخـواست ادنى بود از اعلى , يا از مساوى به مساوى , چنان كه كسى در رتبه برابر باشد باكسى , از او خواهش نمايد كه اين خط بنويس , يا اين مكتوب برخوان .
بدان كه صيغه امر در لغت عرب به هفده معنى مستعمل شده :.
اول به طريق ايجاب , چون اقيموا الصلوه وآتوا الزكوه .
دوم بر سبيل ندب چون فكاتبوهم ان علمتم فيهم خيرا.
سوم اباحه , چون واذا حللتم فاصطادوا.
چهارم تهديد, چون اعملوا ماشئتم .
پنجم انذار, چون قل تمتعوا فان مصيركم الى النار.
ششم امتنان , چون وكلوا مما رزقكم اللّه .
هفتم اهانت , چون ذق انك انت العزيز الكريم .
هشتم تسويه , چون اصبروا, او لاتصبروا.
نهم تعجيب , چون اصبر بهم واسمع .
دهم اكرام , چون ادخلوها بسلام آمنين .
يازدهم تسخير, چون كونوا قرده خاسئين .
دوازدهم تعجيز, چون فاتوا بسوره من مثله .
سيزدهم ارشاد, چون واستشهدوا شهيدين من رجالكم .
چهاردهم تمنى , چون الا ياايها الليل الطويل انجلى .
پانزدهم تكوين و ايجاد, چون كن فيكون .
شانزدهم احتقار, چون القوا ما انتم ملقون .
هفدهم دعا, چون اهدنا الصراط المستقيم .
و اتفاق علماى اصول بر آن است كه استعمال صيغه امر بر همه اين معانى بر سبيل حقيقت نيست , و در مـاسـواى وجـوب و نـدب و ابـاحت و تهديد, به طريق مجاز است , و مجرد صيغه برآن معانى دلالت ندارد, بلكه به انضمام قرينه حاليه , دلالت نمايد و اختلاف كه فيمابين ايشان واقع شده , در وجـوب و نـدب و ابـاحـه و تـهديد است , و در اين جاهشت قول است :
قول اول آن كه حقيقت در وجوب است , واين قول حق است و اقرب به قواعد اصول است .
ثانى آن كه حقيقت در ندب است .
ثالث آن كه مشترك لفظى است بين اين دو معانى .
رابع آن كه مشترك است به اشتراك ((86)) معنوى .
خامس آن كه مشترك لفظى است بين وجوب و ندب واباحت .
سادس آن كه مشترك معنوى است بين اين ثلاثه .
سابع او را مشترك دانند بين معانى اربعه , يعنى وجوب و ندب و تهديد و اباحه .
ثـامـن اجراى اين صيغه را در وجوب يا ندب بر سبيل قطع توقف نمايند و گويند: از براى ما علم قطعى حاصل نشده كه اين صيغه از براى وجوب , وضع شده يا ندب .
وادلـه هـريك از اين مذاهب در مكان خود مذكور گرديده كه ذكر آنها مناسب اين ترجمه شريفه نباشد.
خـلاصـه در ايـن جا امر به سبيل دعا وارد شده , آرى مطلوب همه داعيان , قرب حضرت اوست و رجـوع همه آدميان در اجابت دعا به فيض رحمت او, اين كلمه تلقين حق است , اگر هديه هدايت نخواستى داد,اين كلمه نفرستادى و بندگان خود را تعليم ندادى .
و حضرت مولوى در اين معنى گفته است ,
شعر:.
اين دعا هم بخشش تعليم تست
ورنه در گلخن گلستان از چه رست
پـس طـلـب هدايت كنيد از معبود مستعان به راه راستى كه موصل باشد به مطالب دنيا و مقاصد عقبى و كرامت دارين و سعادت منزلين .
و اهدنا را از هدايت گرفته اند كه به معنى راه نمودن در دين و راه يافتن در آن باشد, يا از هدى كه به معنى راه يافتن است و بس .
پـس هـدايـت هـم مـتعدى مى باشد و هم لازم , و هدايت متعدى به لام آيد, چون يهدى للتى هى اقـوم ((87)) و بـه الى نيزمتعدى شود, چون وانك لتهدى الى صراط مستقيم ((88)) ومتعدى به نـفـس نـيـز, چنانچه اين جا واقع شده و علماى معانى بر آن رفته اند كه اين جا حرف تعديه سمت حـذف يـافـته به جهت تخفيف , و حذف غير مخل در حسن كلام مى افزايد, چون قول جناب بارى عزشانه واختار موسى قومه ((89)) كه تقدير من قومه مى كنند.
در تـفـسـير قاضى مذكور است كه انواع هدايت خدا بسيار است و در حيز عدد نگنجد و به شماره درنـيـايد, اما اجناس اومنحصر است در چهار جنس مترتب بر يكديگر:
اول افاضه قوتهايى كه بنده مـتـمكن شود از اهتدا در مصالح خود, و آن قوت عاقله است و حواس باطنه و مشاعر ظاهره و غير آن از آنـچـه بـنده را در آن باب به كارآيد و اين معنى از فحواى آيه وافى هدايه خلق فسوى والذى قدر فهدى ((90)) مفهوم مى گردد.
هـدايـت ثـانـى بعد از عطاى اين قوتها نصب دلايل فارقه است , ميان حق و باطل و صلاح و فساد, چنانچه فرموده :وهديناه النجدين ((91)) يعنى طريق خير و شر از آن خبر مى دهد.
هـدايت ثالث ارسال رسل و انزال كتب , چنانچه از آيه كريمه طيبه وجعلناهم ائمه يهدون ((92)) و ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم ((93)) هدايت دعوت پيغمبران و اشتمال قرآن به بيان حجت و احكام , معلوم مى شود.
هـدايـت چهارم آن است كه اسرار خود بر دلهاى ايشان , كشف كند و حقايق اشيا على ماهى عليه , بـديشان نمايد و اين قسم هدايت , مختص است به انبيا و اوليا, ذكر انبيا آن جاست كه اولئك الذين هدى اللّه فبهديه م اقتده ((94)) وشرح اوليا آن جا كه والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ((95)) .
در بـحـرالـحقايق مسطور است كه هدايت , سه نوع است : هدايت عام , و آن راه يافتن اشيا است به جـذب مـنـافـع و دفـع مـضـار, چـنانچه در كتاب كريم مذكور است كه اعطى كل شئ خلقه ثم هدى ((96)) .
ديـگـر هـدايت خاص , و آن راه بردن مومنان است به درجات جنان ومنازل رضوان , قال اللّه تعالى : يهديهم ربهم بايمانهم ((97)) .
سـوم هـدايت اخص , و اين سه گونه است : هدايت از حق ان الهدى هدى اللّه ((98)) وباحق يهدى اليه م فهدى ((100)) واين قسم هدايت خاصه حضرت ختمى منقبت است ر.
اگر عامى گويد: اهدنا, مقصودش طلب هدايت است و اگر به زبان عالم گذرد, مرادش زيادتى هدايت , و اگر عارف تلفظ نمايد, مطلبش ثبوت هدايت , چنانچه اميرمومنان (ع ) فرمايد كه : معنى اهـدنـا آن اسـت كـه مارا به راه راستى كه نموده اى , ثابت قدم دار تا دايم مطيع تو باشيم در اوامر و نواهى و يك لحظه به پرستش غير تو نپردازيم .
يـكـى از بـزرگـان گـفـته كه چون طريق ضلالت بسيار است و راه نمايان غوايت بى شمار, بنده مـى گـويـد: الـهـى دوسـتانم به راهى مى خوانند ودشمنانم چون نفس و شيطان , به راهى ديگر مـى كـشـنـد و هريك از اخلاق ذميمه چون كبر و حسد و مانند آن راهى به من مى نمايند و طريق ديگر بر من مى گشايند و من متحيروار ندانم كه كجاروم و به كدام راه ميل كنم .
مصراع :.
مرد سرگشته چه داند كه كجا بايد رفت
پس مرا راهى نماى كه از همه عنان بگردانم وبه عزم تمام و جدى مالاكلام به سوى تو آيم ,
شعر:.
راهها بى حد است و هر نفسم
به دگر راه مى كشد هوسم
اى به سوى در تو راه همه
از رهى بر مرا كه در تو رسم
و گـفـتـه اند كه نجات دين و دنيا به هدايت متعلق است و همه امور سالك , طلب هدايت است , تا لـحـظـه اى غـافل نباشدو ازراه راست به جاى ديگر ميل نكند و لحظه به لحظه ـلحظه فلحظه ـ طـلـب هـدايت لازم است , تا دل به مدد ورودجنود هدايت كه بر توالى و تعاقب رسد, از شبيخون جنود نامعدود غوايت و ضلالت ايمن ماند.
ديـگـرى آورده كـه هدايت دو است : يكى تعلق به اقوال دارد و ديگرى به اعمال , هدايت اقـوال آن اسـت كـه قـول را بـه سـداد مـتـصـف سـازد, تـا هرچه بنده گويد پسـنديده افـتد كه قولوا قولا سـديـدا ((101)) وهــدايـت اعمـال آن بود كه عمل رابه صـلاح متسم گرداند تا هرچه بنده كند ستوده باشد كه يصلح لكم اعمالكم((102)) .
امام همام ناطق جعفربن محمدالصادق ] اهدنا را به معنى ارنا فرموده , يعنى بنما به ما راه مستقيم را.
آرى هر طايفه اى فراخور خود رويتى مى طلبند تا بيان راه انابت مى جويند, عارفان طريق معرفت مـى پـويند, مخلصان از دقايق استخبار مى نمايند, محبان نعمات استعلام اعلام محبت مى سرايند, مريدان گويند بنما ما را راه عبادت تانفوس ما به خدمت و قلوب مابه محبت , قائم گردد.
اوليا گويند: بنما به ما راه خود تا به راه از رهنماى غافل نشويم .
پس در اين جا توانيم كه اهدنا را به معنى وفقنا گيريم و گوييم بار خدايا توفيق ده ما را بر سلوك راه راسـت ,چون هدايت دادى , مدد عنايت ارزانى دار و از ارتكاب اوامر شرع و اجتناب از نواهى آن , امـداد و اعـانـت فـرو مگذار كه بى حمايت بدرقه توفيق , عبور برين طريق ميسر نشود و بى كفايت دلـيـل , فيض سلوك اين سبيل , صورت نبندد, از حق توفيق جوى و بس كه او رساننده است به هر مـطـلـوب , هـركه از او توفيق جويد, مطالب را جسته باشد و به تمامى مقاصد و مرامات پيوسته و بـى تـوفـيق , نه راه توان برد و نه به مقصد توان رسيد, زيرا كه طلب توفيق دعايى است شامل و بر همه مراتب ومقامات مشتمل .
و از ابن عباس نقل شده كه اهدنا, اى الهمنا, يعنى ما را الهام ده بريافتن راه راست .و بـعـضـى بـه مـعنى اعصمنا نيز دانسته اند, يعنى نگاهدار ما را از استغواى شبهات ودر امان آر از استيلاى شهوات , تا به مددكارى عصمت تو كه خضر راه سرگردانان ظلمت بشريت است , وصول به عين الحياه طهارت كه سرچشمه حصول مقاصد دو جهان همان تواند بود, ميسر شود,
شعر:.
قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن
ظلماتست بترس از خطر گمراهى
بيان معانى صراط.
اصـل صـراط, سـراط بـه سـين است و مشتق از سرط كه به معنى بلع باشد يقال : سرطالطعام اى ابـتـلعه و به واسطه وجودحرف طا, كه در اين كلمه از حروف قلقله و استعلا و شديده و جهريه و اطباقيه باشد كه مخالف سين است كه ازحروف سكون و تسفل و رخاوه و همس و انفتاح مى باشد, اورا بـه صـاد مـبدل ساخته اند, چون كه صاد مجانس طا بوداز جهت استعلا و اطباق و با سين نيز مـتحدالمخرج بود درسكون و همس , پس ابدال سين به صاد مناسب نمود و رفع ناخوشى اجتماع ضدين شد.
يـكـى گفته كه چون سين را به سبب تسفل ورخاوت , ضعفى بود و طا به واسطه شدت و استعلا قـوتى داشت , چون يك جا جمعند, پرتو عنايت قوى بر ضعيف افتاد, از حضيض مترقى گشته قدم به درجات قوت نهاد و به حرف صاد كه ازحروف قويه مستعليه بود, تبديل يافت و اين معنى تنبيه مى كند بر اين كه چون ضعيف به قوى پيوندد, ضعف او مبدل به قوت شود,
شعر:.
سيل چون آمد به دريا بحر گشت
دانه چون آمد به مزرع بذر گشت ((103))
ابن كثير به روايت قنبل و رويس به روايت يعقوب به سين كه اصل كلمه باشد, مى خواند و حمزه , صـاد را به زا اشمام مى كند به جهت طلب زيادتى مجانست ميان مبدل و مبدل منه , و باقى قرا به صـاد خـالـص تـلاوت مـى نمايند و صراط و سبيل و طريق و سرب و شعب , در لغت عرب به معنى مـطـلـق راه بـاشـد, و نهج و منهاج , ومرصد, ومرصاد, و شارع , و لقم و محجه , به معنى راه پيدا و روشن آيد, و عاريه آورده اند صراط را كه به معنى راه بوداز براى ـسراطـ كه به معنى ابتلاع باشد, به جهت آن كه گوييا راه فرومى برد مسافران را و ايشان را از نظر مجاوران غايب مى گرداند,يا آن كه روندگان او را فرومى برند و مسافتش منطوى مى سازند.پس اختبار لفظ صراط جهت آن است كه قارى دروقت تلاوت صراط, قيامت را به خاطر گذراند, چـون كـه صـراط دو است : يكى جسمانى در آن جهان روحانى و آن صراط عقباست , ديگر صراط روحانى دراين عالم جسمانى , و آن صراط دنياست .
در كيفيت عبور از صراط.
صـراط جـسـمـانى در آن جهان روحانى بر وجهى كه از شارع رسيده و دراخبار مذكور گرديده , راهـى اسـت بـر بـالاى دوزخ , از مـوى بـاريكتر و از شمشير تيزتر, و مرور خلايق بر آن پل بر انواع مـخـتـلـف باشد,بعضى چون برق خاطف گذرند و برخى چون باد عاصف و گروهى چون اسبان دونده و طايفه اى چون پيادگان رونده , و زمره اى افتان و خيزان , و فرقه اى مانده و حيران .
امـا صـراط روحـانـى در ايـن عـالم جسمانى , شرايع وسنن پيغمبران و اوصيا در هر زمان , و الان شـريـعت كامله پيغمبرآخرالزمان واوصياى اوعليهم صلوات اللّه الملك المنان است كه به جهت هدايت و ولايت ايشان , توان كه از آن صراط گذشت , چنان كه از آن حضرت ر منقول است كه : مثل اهـل بـيـت مـن , مثل كشتى نوح است , هركه در كشتى نشست از غرق نجات يافت و هركه تخلف ورزيـد, غـرق گشت , پس بدان كه صراط اين جهان نيز به مثابه صراط آن جهان , دقيق تر است از مـوى وبـران تـر اسـت از شـمشير دو روى , دقتش بر دقايق امور شرعيه وتجاوز نانمودن از اوضاع وسنن صاحب شريعت به مقدار جهد و طاقت وحدتش خط مستقيم كه ميان غلو و تقصيرو افراط و تـفـريط وتعطيل وتشبيه و جبر و قدراست , وروندگان اين صراط را تفاوت بسيار است , بعضى به قدم يقين در اين راه چون برق گذرند وجمعى به هر طرف لغزند وفرومانند, پس هركه بر صراط شـريـعـت اسـتقامت ندارد, بر صراط قيامت مستقيم نمى ماند وانحراف از صراط شريعت , موجب افتادن است از صراط قيامت به زندان جحيم , ومبتلا شدن به عذاب اليم , هركه امروز راه را برخود تـاريـك ديـد, فـردا آن راه در ديـده وى , بـاريـك خواهدنمود و آن كه امروز به قدم همت , شارع شريعت را پيمود, آن جا گذشتن صراط, براو آسان خواهدبود,
شعر:.
ميوه خواهد چيد آن جا هركه اين جا دانه كشت
مزد خواهديافت آن جا هركه اين جا كار كرد
نيك بخت از سعى فرمودن مهم از پيش برد
غافل از روى كسالت كار خود دشوار كرد
علماى عربيت , مستقيم را از استقامت گرفته اند كه به معنى راست شدن و راست ايستادن باشد, پـس مستقيم به معنى راست شده وراست ايستاده بود كه سالك خود را به بهشت رساند وساير در آن راه قـايـم باشد, به حجت و برهان بروجهى كه نه كيد مكاران او را از آن راه بيرون برد و نه عذر شكاكان اورا متحيرسازد, و اهل هندسه , خط مستقيم را اقصر خط دانند كه بپيوندد ميان دونقطه , پـس صـراط مـسـتقيم اقصر راهى بود كه سالك را به مقصود رساند, گوييالطف خداوند سبحان تـعـليم بندگان مى نمايد كه شما ضعيفان را راه درازرفتن دشوار است , من شما را راهى كوتاهى دهـم بـه بـركـت هـدايـت كامله محمدى ر و دلالت شامله احمدى ـعليه وعلى آله السلام ـ كه تا به مقصد زود توانيد رسيد, و چون امتان پيغمبران سابق [ راههاى دور و دراز پيش ننهيد,
شعر:.
گر كند بدرقه لطف تو همراهى ما
چرخ بر دوش كشد غاشيه شاهى ما
و بـعـضـى گـويند كه : مستقيم لغت روم است كه به معنى روشن باشد, پس صراط مستقيم راه روشـن بود, و برخى به معنى حق دانسته اند و راه مستقيم را, راه حق گفته اند, و از جناب صادق ـعـلـيـه الـسلام وعلى آبائه واولاده ـ مروى است كه صراط دين اسلام است , و از اميرالمومنين (ع ) مـنـقـول اسـت كـه صـراطـمـستقيم قرآن است , و درخبر صحيح ديگر است كه صراط مستقيم اميرالمومنين عليبن ابى طالب است و كلمه طيبه صراط على حق مويد آن است .
يـكـى از عـرفـاگـفته كه صراط مستقيم خلق عظيم سيدالمرسلين ر واهل اطهار اوست ,ديگرى گـفـتـه صـراط مستقيم عبارت از اعتدال حقيقى است ميان اخلاق متضاره , چون سخاوت ميان اسراف وخست و چون عصمت ميان خمودوشهوت , و چون تواضع ميان تكبر و رذالت , و همچنين هـريـك از اخـلاق راطـرف افراط وتفريط مى باشد كه اين هر دومذموم است ,و ميان اين دو طرف وسـط است كه محمود است , و اختلافى كه در مذاهب واقع است منشا آن انحراف ازاعتدال است , چون دين پسنديده كه مرتبه اعتداليه توحيد است كه موضوع است ميان دو طرف افراط و تفريط, تشبيه و تنزيه يهود كه مظهر غضبند آثار تشبيه بر صفحات مقالات ايشان ظاهر است , و نصارى كه مـعـدن ضـلالـتند, ارقام تنزيه از اوراق احوال ايشان واضح و باهر, وفى الحقيقه اگر صاحبدلى در اخلاق و احوال سيد ابرار واهل بيت اطهار او ـعليه وعليهم افضل الصلوات والتحيات ـ تامل فرمايد, بـه قـدر فـهـم و دانش خود بر صورت اعتداليت كه لازم اخلاق ايشان بوده , اطلاع يابد و داند كه ايـشـان پـيـوسـتـه بـه طـريـق اعـتـدال ثـابـت بـوده انـد و از التفات به طرفين افراط و تفريط, اجتناب فرموده اند و از آن جا گفته اند: خيرالامور اوسطها.
در كـتب عامه مسطور است كه روزى جناب مستطاب ختمى منقبت ر عمر را ديد كه به آواز بلند قـرآن مـى خـوانـد, پرسيدكه سبب رفع صورت چيست , عمر جواب داد كه شيطان را از خود دور مى كنم و خفتگان را بيدار مى سازم , آن سرورفرمود كه آواز خود را پست تر ساز, و روزى به در خانه ابـوبـكـر گـذر فرمود ديد كه به آواز پست , تلاوت مى نمود, فرمودكه جهت پستى صوت چيست , ابوبكر گفت يا رسول اللّه ر مى شنوانم آن را كه به او مناجات مى كنم , آن حضرت فرمودبلندتر ساز آواز خـود را, عـمر را از ميل به جانب افراط منع فرمود وابوبكر را از توجه به طرف تفريط ممانعت نمود.
يكى از اهل اشارت گفته كه صراط مستقيم آن است كه گواهى دهد بر صحت آن دلايل توحيد و تنبيه كند بر شرف عزت آن شواهد تحقيق .
ديـگـرى آورده كـه ايـن طريق خوف و رجاست , خوف مذكر است و رجا مونث هر دو جمع شوند, حـقـيت ايمان از ايشان تولد كند و جامعترين سخنى كه علماى شريعت گويند آن است كه صراط مستقيم , راه حضرت رسالت و اهل بيت طهارت اوست [ كه رونده اين طريق از حضيض ذلت برهد وبـه اوج عزت برسد, ومال همه اين اخبار كه مذكور شد,يكى است در نزد آنانى كه عارف به اسرار بـاشـند, و صراط مستقيم را عبارت از معرفت اصول دين از توحيد و عدل نبوت و ولايت ومعاد كه طريق محمدروآل اوست دانند كه هميشه باهمند و از يكديگر منفك نشوند,
شعر:.
مرد رهى دامن مردى بگير
زنده دلى در غم دردى بمير
دم نزد آن كو نفسى درنيافت
كس نشد آن كو كه كسى درنيافت
فيض كاشى ـ عليه الرحمه ـ در تفسير صافى فرمايد كه : هر فردى از افراد بشرى را از ابتداى حدوث تا انتهاى عمر, ازمهد تا لحد, انتقالات جبلى باطنى است در كمال و حركات طبيعى همه نفسانى اسـت كـه ناشى شوند از تكرر اعمال وحادث گردد از اينها مقامات و احوال , وهميشه نقل كند از صـورتى به صورتى و از خلقى به خلقى و از عقيده اى به عقيده اى و از حالى به حالى و از مقامى به مـقامى و از كمالى به كمالى تا آن كه متصل شود به عالم عقلى و داخل گردددر حلقه مقربين و ملحق شود به ملا اعلى و سابقين , هرگاه توفيق رفيق او شود و به نهايت كمال رسيده باشد, يا آن كه لاحق شود در زمره اصحاب يمين , هرگاه بوده باشد از متوسطين نه از كاملين , يا محشور شود با گروه شياطين واصحاب شمال , هرگاه عارى باشد از كمال و مطاع او بود شيطان , دراحوال و قرين او گردد خذلان در مال ومعنى صراطرا اين داند ومستقيم را راهى گويد كه سالك خود را بـه جـنت كشاند وآن راه شريعت باشد كه مشتمل است بر توحيد ومعرفت و توسط بين اضداد در اخـلاق و الـتـزام صـوالـح اعـمال و متابعت امام مفترض الطاعه واقتداى به طريقت او كه ازموى بـاريـكـتـر واز شـمشير تيزتر است , ومويد اين است روايت كه از جناب صادق (ع ) نقل مى كند كه صورت انسانى طريق مستقيم به هر خير است و جسر ممدود بين بهشت و جهنم است .
آرى انـسـان از حـيـثيت نشات مختلف و قواى ظاهرى و باطنى , اشتمال دارد بر صفات و اخلاق طـبيعى وروحانى , وهريك را طرف افراط و تفريط هست و واجب از آن معرفت وسط است و بقاى بر آن تا هواهاى نفس او را به چپ وراست نكشد و بر همين جاده وسطى راسخ ماند.
مستقيم را شش علامت است :
اول آن كه به هنگام معامله با خداوند تقصير نكند.
دوم در وقت مجاهده , كاهلى نورزد.
سوم در زمان مخالفت نفس چيزى مانع نبود.
چهارم هيچ يك از طاعات و عبادات را, وزن ننهد.
پنجم نيكويى كه حق سبحانه با وى كند, اگرچه اندك باشد, آن را بزرگ شمارد.
ششم داد مسلمانان دهد و از ايشان داد نخواهد.
بزرگى فرمود كه صراط مستقيم , راه خداست , از او پرسيدند كه راه خدا چگونه است ؟
جواب داد كه عطفتين و قدوصلت , يعنى راهى است كه به دو جمله از پيش رود و به مقصد رسى , در عطفه اولى , دنيا رابا متعلقات او, درپس پشت افكنى , و در عطفه ثانى از عقبى ومضافات او درگذرى و خـطـوتـين قدوصلت , نيز روايت كرده اند, يعنى دو گام كه به يك گام از تمامى ماسوى اللّه ببايد گذشت و به گام ديگر خود را با همه هستى و پندار ببايدگذاشت .يـا يـك قدم بر نفس خود وديگرى بر كوى دوست آرى , سالك بايد كه قدم اول را از آستانه هستى بردارد, و قدم دوم را در پيشگاه وصال نهد,
شعر:.
هركه در راه تو اول قدم از خويش بريد
هم به اول قدم آن جا كه همى خواست رسيد.
بـدان كـه چـون بـنـده ثنا و ستايش معبود خود نمود وشرط عبوديت به جاى آورد وزبان نياز به اسـتـعـانت گشود و طلب هدايت راه راست كرد, هرچند راه راست يكى است و راه ضلالت بسيار است , اما راه راست نيز به نسبت سالكان متفاوت است , بعضى نزديكتر و برخى دورتر, و از اين است كـه قـوم مـومنان زودتر از گروهى ديگر به بهشت روند وسابقان از مقتصدان سبقت نمايند, پس گـويـيـا لـسان ربوبيت در وقتى كه بنده مى گويد: اهدنا الصراط المستقيم مى پرسدكه راههاى مـسـتقيم متفاوت است , تو به كدام استقامت راغبى ؟
ديگر باره زبان عبوديت به عرض مى رساند: صـراطالذين انعمت عليهم , يعنى راه كسانى مى جويم كه نعمت داده اى برايشان و صورت و معنى ايشان را به نعمت ظاهره وباطنه آراسته اى , نعمت صافى از كدورت غضب و تباهى , خالص از شايبه ضلال و بى راهى , وگرنه همه موجودات رامشمول نعم تو مى بينم , و تمام مبدعات را از فيض كرم تو مى يابم , ليكن نعمت ايشان را آميخته به محنت مى دانم ونعمت آميخته به محنت , چندان لذتى ندارد.
مصراع :.
نعمتى خواهم كه محنت را نباشد ره بدو.
صـراطـالـذيـن , صـفت صراطالمستقيم است و جايز است كه بدل كل باشد از براى صراط اول , و صـاحـب كـشـاف و قاضى بر اين قولند, و فرق ما بين صفت و بدل آن است كه بدل در حكم تكرير عامل است از حيثيت آن كه بدل مقصود است به خلاف صفت , پس در صورتى كه بدل دانيم تقرير را چـنـيـن كنيم كه اهدناالصراط الذين انعمت عليهم و فايده بدل ,تاكيد و تنصيص است برآن كه صراط مستقيم صراط مومنان است واختصاص استقامت به اهل ايمان به بليغ تر وجهى وقوع يافته , چـون كه در تفصيل بعد از اجمال مبالغه بيشتر باشد, براى آن كه موصوف دوبار مذكور شده , يك دفـعـه مـجـمـل و دفـعـه ديگر مفصل , پس صراط در اين جا تفصيل صراط اول واقع شده و بيان وتـفـسـيـراو باشد, الذين موصول است و انعمت عليهم صله اوست , وضمير جمع عايد به موصول , وموصول در لغت به معنى پيوسته شده باشد, ودراصطلاح اسمى را گويند كه بدون صله , كلام از او تمام نشود, وصله او جمله خبرى بايد نه انشائى , زيرا كه موصول مبهم است و به موضحى احتياج دارد و جـمـله انشائى , ايضاح را نشايد و عايد به موصول را از آن جهت شرط كرده اندكه صله را به موصول مرتبط سازد.
والـذيـن مـجـرور بـه اضافه است و در حالت رفع نيز الذون استعمال نكنند, مگر بر سبيل شذود, بعضى الذين را موضوع از براى جمع مذكر دانند و برخى او را جمع الذى گويند و الف را در حالت رفع و يا را در حالت نصب و جر علامت اعراب گيرند.وحـق آن اسـت كه اينها در اين جا علامت اعراب نيستند, جهت آن كه موصولات از قبيل مبنيات باشند و يا و نون درالذين علامت جمع نيست , بلكه جهت زيادتى دلالت است .و فـرقه اى اللذان را معرب دانسته اند و الذين را مبنى شمرده اند, جهت مشابهت او به من در عدم استعمال به صيغه تثنيه .عـلـيـهم حمزه و يعقوب به ضمها و اسكان ميم قرات نموده اند و باقى قرا به كسر ميم و اسكان ها تلاوت كرده اند.
اهـل حـقـيقت تكرار صراط واضافه او را به منعم عليهم چنين دانسته اند كه راه دور است : يكى از بـنـده بـه حـق و ديـگرى ازحق به بنده , اما راهى كه بنده را به خداوند باشد, راهى است به غايت بيمناك و خوفناك , چندين هزار قافله در اين راه حيران و در هر گوشه اى سراسيمه و سرگردان , در ايـن طـريـق مـكـارى اسـت پـرفـن و غـدارى اسـت رهزن , علم دعوى لاقعدن لهم صراطك الـمـسـتـقـيـم ((104)) بـرافـراخـته و صداى لاتينهم من بين ايديهم ومن خلفهم وعن ايمانهم وعن شمائلهم ((105)) درانداخته , وهرآينه از اين راه , كم كسى به مقصد تواند رسيد.
امـا راهـى كـه از حـق بـه بنده است , در آن راه نه اندوه باشد و نه پريشانى , نه خوف دزد و نه بيم سـرگـردانـى , سـالكان او رفيق بدرقه سلامت , سايران در او به نعمت و كرامت روندگانش را به سلسله عنايت كشان مى برند از بدايت تا نهايت .
مـلاى رومى گويد,
شعر:
اى آن كه ما را مى كشى بس بى محابا مى كشى
تو آفتاب و ما چونم ما را به بالا مى كشى
هرسالك افسرده را اندر كشش جان مى دهى
ندانيان غصه را اندر تماشا مى كشى
زاهـد زكوشش دم زند عاشق نداند جزكشش
ما كرده از كوشش كران ما را تو بى ما مى كشى
و اين راه , راه مـنـعـم عـليهم است كه فى الحقيقه راه حق است به بنده , نه راه بنده به حق , پس اضافت صـراط بـه ايـن جماعت , تشريف حق است بر بندگان و سالكان را تا متابعت اين جماعت نموده به زودى قـطـع مـراحـل نـمايند و به منازل ابرار و مساكن اخيار فرود آيند, با آن كه قطاعان طريق چون ابليس و نفس وهوا در كمينگاه فريب نشسته , قصد آن دارند كه سالك را از راه بيفكنند و در وادى نـامـرادى سـرگـشته سازند, لطف ايزدى دبدبه ان هذا صراطى ((106)) در عالم افكنده , تا شيطان در قفا قطع طمع كرده , خايب و خاسرگشته , سر حيرت در گريبان نامرادى كشند.
بـزرگـى فرموده كه : اضافه صراط به منعم عليهم دلالت مى كند بر اختصاص ايشان به هدايت , و اضـافـه انـعـام بـه خود دليل مى شود بر آن كه اوست خالق هدايت , و بدين نكته جبر و قدر باطل مى شود و جبرى وقدرى مخذول مى گردند.ديگر آن كه سالك مبتدى هرگاه خواهد كه به قوت قدم خويش قطع منازل نديده نمايد, به سالها طى مـسـافـت يـك مقام از مقامات اين راه را نتواند, مگر آن كه به مدد و قوت مرشد كامل به سر منزل مراد تواندرسيد.
آرى راه نـيـافته را مقتدا بايد و راه رو را پيشروى نيكو شايد, تا به مدد همراهى ايشان , راه از پيش بـرد و هـركـه به اختيار خود بى مرشد كامل به راهى رود, بى شبهه هواپرست بود, پس بى موافقت انبيا و اوليا كه اشارت انعمت عليهم بشارت حال ايشان است , قدم در اين راه گذاشتن مشكل , بل متعذر است .
اى عـزيز چنان كه موصول بدون صله تمام نشود وصله او جز جمله خبرى نشايد, انسان كه اشرف مـوصـولات عالم است نيز دولت اتمام نيابد, مگر به جمعى پيوستگى يابد كه باخبر باشند از احوال مـبدا و معاد, تابه بركت صحبت ايشان او نيز از بدايت و نهايت حال خويش خبر يابد و هرگاه مواد رديـه فـاسده آرزوهاى او غليان كند,به معالجه صايب ايشان , ازاله امراض و تسكين مواد نمايد و با رويه نافعه ايشان , مزاج حالش به صحت اصلى آيد.
بدان كه اگرچه مفهوم آيه عام است و شامل هركه خدا نعمتى به او داده و به وجهى از وجوه منعم گردانيده , چون كه الذين مقتضى عموم است و انعمت عليهم مشتمل بر نعمت مطلق , و هيچكس نـيـسـت كه او را از خوان نعمت بى كران بهرمند نگردانيده و قسمى از فوائد صورى يا معنوى بدو نرسانيده , اما از آيات اول و آخر اين آيه , نعمت مقيد به هدايت وايمان معلوم مى گردد, زيرا كه در مطلع , سوال هدايت فرمود و در مقطع , استثنا از مغضوب عليهم وضالين فرمود.
ديـگـر آن كه مطلق منصرف به فرد كامل مى باشد و فرد كامل نعمت , آن بود كه ختم كار بنده به ايـمان و هدايت باشد كه اين نعمت خاصى است كه خواص احديت بدان اختصاص يافته اند, و عنان هـمـت سـاير عباد نيز به صوب استدعاى آن تافته و اهل صورت در ميدان بيان آن نعمت , جولانها نـمـوده انـد و اربـاب معنى در اظهار اسرارش نكته ها فرموده ,بعضى نعمت را بر علم و فهم حمل كـرده انـد, يـعنى علم شريعت و فهم حقيقت , پس منعم عليهم نبود جز حضرت سيدمختار و اهل بـيـت آن بـزرگـوار ـعـلـيه وعليهم صلوات اللّه الملك الجبارـ كه حق تعالى , ايشان را به اين دو صفت بياراست , تا از معلم مكتب وما ينطق عنالهوى ((107)) بياموختند و آموخته را فهم فرمودند و مـومـنـان بـديـن دعـا ثـبـات ورسوخ طلبيدند بر طريق متابعت سيد ابرارو اهل بيت اطهار او ـصـلـوات اللّه عـليهم اجمعين ـ كه به حقيقت متابعان طريقت او, ايشان بودند و از اين است كه در مـعـانى از نبير منقول است كه : انعمت عليهم شيعه عليبن ابى طالب ـصلوات اللّه عليه وعلى اخيه وعـلـى زوجته وبنيه ـ مى باشند, زيرا كه ايشان جماعتيند كه حق سبحانه , منت نهاده به ايشان به ولايـت على بن ابى طالب ـصلوات اللّه عليه ـ و متابعت آن حضرت و فرقه ناجيه كه در حديث واقع شده و ازهفتاد و دو فرقه هالكه , مستثنى گشته , ايشانند.
و در تـفـسـير امام از اميرالمومنين (ع ) مروى است كه منعم عليهم , چهار طايفه اند كه در اين آيه مـذكـورنـد كـه ومن يطع اللّه والرسول فاولئك مع الذين انعم اللّه عليهم من النبيين والصديقين والـشـهـدا والـصـالحين وحسن اولئك رفيقا ((108)) و دربعضى تفاسير مسطور است كه مراد سه طـايـفـه اند: اهل نبوت و ارباب هدايت و اصحاب اجتبا كه در اين آيه مذكورندانعم اللّه عليهم من الـنـبـيـيـن مـن ذريـه آدم ومـمـن حـمـلـنـا مع نوح ومن ذريه ابراهيم واسرائيل وممن هدينا واجتبينا ((109)) .
وبـرخـى گـفـتـه انـد كه منعم عليهم ملائكه اند, وجمعى برآنند كه مراد از طايفه منعم عليهم , مـومـنـانـنـد كـه حـق تعالى وتقدس منت نهاد بر ايشان به ايمان و دلهاى ايشان را از زيغ و ميل محافظت فرمود و دولت ثبات و استقامت در دنيا به راه راست به ايشان كرامت فرمود.
و بعضى منعم عليهم آنانى را گويند كه حق تعالى و تقدس نعمت طاعت و عبادت بديشان ارزانى داشته .
بدان كه انعام عبارت است از ايصال منفعت به غير جذب منافع ودفع مضرت , زيرا كه رسانيدن نفع كـه جـهـت دفع مضرت باشد, چون رشوت دادن به ظلمه و اعوان او, يا آن كه جهت جذب منافع بـاشـد, چـنانكه مثلا تاجرى به بندگان خود نفع رساند و متاع دهد تا بفروشند و سود كنند, آن را انعام نگويند.
پس بر اين تقدير منعم حقيقى جز حق سبحانه نبود كه نعمت دادن او به بندگان بى غايله غرض و شايبه عوض باشد,چون نعمتها همه از اوست كه ومابكم من نعمه فمن اللّه ((110)) , پس انعامها نيز از او بود.
و اگر به صورت , انعامى از مخلوق وجود گيرد, در حقيقت از خالق است كه ايجاد آن نعمت كرده و اراده انعام , در دل منعم پديد آورده و منعم عليه را لباس استحقاق پوشانيده , واگر اينها نبودى , به هيچ وجه آن انعام , وجود نگرفتى و انعام الهى موقوف بر وجود منعم عليه نيست , چه هنوز كه او را وجـودى نـبود, فياض على الاطلاق عمت نواله به انعام عميم از تنگناى عدمش به ساحت وجود رسانيده و نعمت حيات كه اصل جميع نعمتهاست بدو ارزانى فرموده ,
شعر:.
من نبودم كه نعمتم دادى
وزعدم اين طرف فرستادى
وين زمان هم درين سراى هوس
دمبدم نعمتم تو بخشى و بس
اى عـزيـز نـعمت در نزد محققان لذتى است صافى از شوايب محنت وعنا و خالى از كدورت توهم زوال , كـه اگـر چـنـين نباشد تصور عنا كه از عقب نعمت آيد, لذت او را سلب خواهدكرد و تخيل مـحنتى كه ياد كرديد در دنيا وجود ندارد,چه نعمت دنيوى مشوب به محنت است و شرب لذتش ممزوج به زهر مشقت , باهر مسرتى مضرتى است و با هرنوش محبتى , نيش محنتى .
يكى گفته كه نعمت اعم است از آن كه عقل او را پسندد وطبع او را كاره شمارد, يا آن كه مرضى طبع بود و عقل از آن كراهت دارد.
اول چون مجاهدات و رياضات كه نعمتهاى حق است , وحق سبحانه خواص خود را بدان اختصاص داده و چون بلايا و رزايا كه انبيا و اوليا به آنها مبتلا شده اند و آنها را از جمله اعظم نعما شمرده اند, چـنـانـچـه دراخـبـار آمده كه اذا بلغ العبد حقائق اليقين فالبلا عنده نعمه وثانى چون نعمتهاى ناپاينده آميخته به محنت كه در اين عالم است .
در انـوار مـسـطـور است كه اگر چه نعم الهى از حد حصر تجاوز نموده , اما در دو جنس انحصار يـافـته :
اول نعيم دنيوى وآن دو قسم است : موهبى و كسبى , موهبى نيز دو قسم باشد: روحانى و جـسـمانى , روحانى چون روح لطيف در بدن كثيف و جسمانى چون بدن و قوى وهيات عارضه بر آنها.
امـا كسبى , تزكيه نفس است از اوصاف ذميمه و اخلاق رذيله و تحليه آن به ملكات فاضله وغير آن از عادات مستحسنه .
قـسم دوم : نعمتهاى اخروى و اصل آن غفران الهى و رضوان پادشاهى است و جاى يافتن در اعلى عليين با ملائكه مقربين , ابدالابدين .
و مـراد از انـعـام در ايـن آيـه , قـسم اخير بود و آنچه وسيله نيل اين نعمت باشد از اموال و اسباب دنيوى , همه از قسم اخروى است , چنانچه از آن حضرت منقول است كه الدنيا مزرعه الاخره .
يكى از بزرگان گفته كه : مراد از نعمت در اين آيت , نعمت خاص است كه مراو را صورتى و روحى و سـرى اسـت و حـكم هريك از اينها در يك مرتبه از مراتب ثلاثه دنيا و آخرت , و واسطه كه آن را بـرزخ خـوانـنـد جـارى اسـت , صـورت آن نعمت اسلام و اذعان است كه تعلق به ظاهر دنيا دارد, وروحـش ايـمـان و احـسان است كه ايمان متعلق به باطن دنيا بود, و حكم احسان جارى بر برزخ باشد, اما سر آن نعمت , توحيد و ايقان است كه حكم او خاص باشد به آخرت .
وجمعى اين نعمت را نعمت عشق دانسته اند و گويند حاصل اين دعا آن بود كه بنماى ما را راهى كه در آن ترس و بيم نباشد و آن راه جز راه عاشقان و دوستان نبود.الا ان اوليا اللّه لاخوف عليهم ولاهم يحزنون ((111)) .
و ايـن نـيـز گـفـتـه انـد كه منعم عليهم كسانيند كه ايشان را از ايشان فانى ساخته به خود قايم گـردانـيـده , تـا در راه بـه هيچ دام وقيدى بازنمانند, و مركب همت را به فضاى منهاج مسرت و ابـتـهـاج رانـند, و شناسا گردانيد ايشان را به كمين گاه مكايدشيطانى و روشن ساخت برايشان دامهاى خيالات نفسانى , تا به بركت اين معرفت , از مخاطرات طريق و مخافات رهگذر حذر نموده , به سلامت به سر منزل كرامت نزول فرمودند.
صـاحـب كـشـاف جهت اطلاق نعمت را در اين آيه چنين دانسته كه تا شامل باشد همه نعمتها را, بـراى آن كـه هـركـه را حق سبحانه , به نعمت اسلام منعم گردانيد, هيچ نعمتى نماند كه به وى ارزانى نداشته , چه اين نعمتى است مشتمل بر همه نعمتهاى جاويدى و اين مخصوص به اهل ايمان است و بس , كافر و منافق را شامل نباشد.
گروهى برآنند كه منعم عليهم , شاكرانند, چه نعمت بدون شكر باقى نمى ماند و فى الحقيقه شكر نـعـمـت نعمتى است ازهمه نعمتها عظيمتر و بزرگتر, و نزد محقق , شكر نعمت بر طلب نعمت , مقدم است ,
شعر:.
گرم نعمتى دادخواهى نخست
ه شكر خودم ده زبانى درست
بـدان كـه كـامـلـتـرين نعمتها, نعمتى بود كه از منعم عليه , سلب نشود و پيوسته از آن بهره مند گـردد, پـس عـنـايـت ازلـى بندگان را تعليم مى دهد كه چون راه راست منعم عليهم را از من درخـواسـت نـمـوديـد, كـه آن راه راسـت اهـل بيت [ باشد, نيز به زبان تضرع از هادى توفيق من درخـواهـيد كه نعمت را بر شما تمام گردانم و شما را از روش بيگانگان نگاهدارم , و از آشنايى به بـيـگـانـكى نيفكنم واز سرچشمه زلال وصال به باديه هجران و حرمان نيندازم كه : غير المغضوب عليهم ولاالضالين .يعنى ما را از آنها نگردان كه ايشان به خود بازگذاشتى وغضب و خشم خود بر ايشان واقع ساختى , تا به تيغ هجران خسته و به قيد طرد و حرمان , دل بسته شدند,
شعر:.
زخود زائى تبه شد كار ما را
خداوندا به خود مگذار ما را
بـنا بر قرات مشهور, غير را به كسر را تلاوت نموده اند و علت كسره را سه وجه فرموده اند:
يكى آن كه غير را بدل ازضمير عليهم دانسته اند.
دوم آن كه او را بدل از الذين گرفته اند و اين مذهب ابوعلى است , پس دراين صورت كه او را بدل گيرند, معنى را چنين گويند كه منعم عليهم كسانيند كه از غضب و ضلال , سالم مانده اند.
سـوم او را صـفـت الذين دارند و اين قول سيبويه است , در اين صورت مفهوم آيه اين بود كه منعم عـلـيهم غيرالمغضوب عليهم ولاالضالينند, يعنى آنانيند كه جمع نموده اند ميان نعمت مطلقه كه نـعـمـت ايـمـان است و ميان سلامت از غضب وضلال كه علامت گمراهان است , وجهت صحت صـفتيت غير را براى معرفه دو چيز دانسته اند, يكى آن كه موصولى كه معهود از او مقصود نباشد, جـارى مـجـراى نـكـره شـمـرده انـد, مـثـل مـحـلى به لام در ولقد امر على اللئيم يسبنى و در انـى لامـربـالرجل مثلك فيكرمنى , ديگر آن كه غير را از جهت آن كه اضافه شده به چيزى كه ضد واحد دارد, معرفه دانسته اند, چون عليك بالحركه غيرالسكون , كه غيرالسكون را معرفه گرفته اند, جهت آن كه ضد واحد دارد كه حركت باشد.
اما آنانى كه غير را بدل دانند, احتياج بدين تاويلات ندارند, زيرا كه نكره بدل معرفه , واقع مى شود.
و بنابر روايت ابن كثير كه به نصب غير قرات كرده نيز, سه وجه فرموده :.
اول آن كه او را منصوب دانسته بر حاليت از ضمير عليهم و عامل حال را انعمت گرفته .
ثـانى آن كه نصبش را به سبب استثنا گفته و استثنا را منقطع دانسته , زيرا كه مغضوب عليهم از جنس منعم عليهم نباشد.
ثالث آن كه منصوب به اضمار اعنى داند.
كلمه غير در كلام بر سه وجه آيد:
اول به معنى مغايرت كه در پارسى به معنى , جز باشد.
دوم به معنى لا, كه پارسى آن , نه بود.
سوم به معنى الا كه در پارسى , مگر آيد, و در اين جا صلاحيت هرسه معنى دارد و مغايرت , گاه در ذات بود و گاه دروصف , و در اين مقام هر دو را شايد.
امـا غـضـب حـركتى بود نفس را كه مبدا آن از روى انتقام باشد, و اين حركت چون به عنف اتفاق افـتـد, آتـش خشم افروخته شود و در دل به مثابه اى كه خون او در غليان آمده , دماغ وشريانات از دخـانـى مـظـلـم مـمتلى گردد و عقل نورانى كه كارفرماى وجود است , به سبب آن دود تيره و محجوب شود و افعال او روى به ضعف نهد.
و حـكـمـا گفته اند: بنيه انسانى در وقت خشم چون تنورى بود كه مملو از آتش و دخان باشد, بر وجـهـى كه از آن جز شعله و فرياد آتش و غلبه و التهاب او چيزى معلوم نشود و مضمون حديث ان الـغـضـب من الشيطان وان الشيطان خلق م ن النار بر قول اين طايفه حجتى است قاطع و برهانى ساطع .
و در حـديـث ديـگـر آمده كه بپرهيزيد از غضب كه آن جمره اى است افروخته شده در دل آدمى , نـمى بينيد انتفاخ اوداج خشمناك را, يعنى برآمدن رگهاى گردن اورا كه آن از كثرت دود آتش دل است كه از بخارثوران دم قلب , به ظاهر بدن سرايت نموده است , و نمى نگريد سرخيهاى چشم خـشمگين را كه آن از اثر حرارت دل است و شعله زبانه آتش او, پس غضب به اصطلاح اهل دانش غليان دم قلب و هيجان اوست در وقت انتقام كشيدن .
و ايـن صفتى است به غايت مكروه و تنزيه جناب واجب الوجود, از آن صفت واجب است , پس چون حـق تـعـالـى صـفـت غضب را بر خود اسناد فرموده , كما قال : وغضب اللّه عليهم ((112)) و اين جا مـى فـرمـايد: غيرالمغضوب عليهم ,پس غضب را بر وجهى تاويل بايد كرد كه اسناد آن به حضرت عزت صحيح باشد.بعضى از علما مطلقا در بيان اين نوع صفات شروع ننمايند و به ظاهر ايمان آورده , تفتيش حقيقت مـعـانـى آنها نكنند, اماجمع محققان گويند كه : چون از اين قبيل صفات را به خدا نسبت دهند, مراد منتهى و غايت بود در اين جا اراده انتقام است از عاصيان و سخت گرفتن طاغيان و ياغيان .
در تـيـسير آورده كه غضب ربانى تحقيق وعيد است , يعنى مواعيدى كه در باب كفار و فجار وارد شده , به وفا رسد.
ديگرى گفته كه غضب الهى , دريدن پرده هاست وبه آتش عذاب كردن به سبب كرده ها.
در بـحـر الـحقايق نقل كرده كه : غضب جنسى است از عقوبت كه ضد رضا و مخالف اوست , هرجا رضـا خيمه زند,شحنه غضب از آن جا رحلت كند, رضاى بى غضب , جز اهل بهشت را نخواهدبود و خـوشـنـودى صـافى از خشمناك ,جز در فردوس برين روى نخواهدنمود, چنانچه در حديث وارد شـده كـه چـون مـومـنـان در منازل عليين اخوانا على سررمتقابلين قرارگيرند, نداى از بطنان سـرادقـات كـبـريـائى در رسـد كه يا اهل الجنه , به يك بار فرياد از نهاد مستمعان برآيد كه ,لبيك وسـعـديك , حضرت عزت از غايت دلنوازى و الطاف وذره پرورى فرمايد: كه : هل رضيتم آيا راضى شـديـد؟
گـويند:خداوندا چه بوده است ما را كه راضى نباشيم ؟
و حال اين كه بهشت را به ما عطا كـردى و رويهاى ما را سفيد ساختى وترازوى اعمال نيكوى ما را گرانى دادى , چه ماند از مراسم كـرم كـه بـه ما ارزانى نداشتى , كدام است از وظايف نعم كه درباره ما فروگذاشتى ؟
حق سبحانه گـويـد كـه از ايـن همه نعمتى عظيمتر ودولتى جسيمتر, در خزاين خود مخزون گردانيده ام تا امـروز نـثار شما كنم , گويند الهى آن نعمت كدام است و آن دولت پايدار را چه نام است ؟
خطاب مـسـتطاب در رسد كه امروز خوشنودى خود را بر شما فرود آورم و طغراى عزت شما را به توقيع شـرف تـوشيحى بخشم كه ابدالابدين از رقم خشم وسخط محفوظ ماند, و روضه رضا از آثار ربيع شاداب گشته به آسيب خزان غضب و جفاپژمرده و بى تاب نگردد.
در جواهرالتفسير آورده كه بعضى گويند: غضب نكوهيدن عاصيان باشد بر كردارهاى زشت ايشان و غـضـب الـهى به عصات مومنان نرسد, بلكه به كافران و ديوان لاحق گردد و در اين جا بشارتى اسـت كـه مـجـرمـان امـت پيغمبر آخرالزمان ر را گرچه بعضى از ايشان را روز جزا به دوزخ برده فراخور گناه عقوبت كنند, اما از مذمت تقريع وسرزنش توبيخ سالم مانند و كردارهاى زشت ايشان را على رووس الاشهاد, جهت كرامت سيد ابرار ـعليه وعلى آله افضل الصلوات والتحيات ـ فضيحت نـخـواهـندساخت , چنانچه در اخبار آمده كه حضرت سيد اخيار ـعليه وعلى آله صلوات اللّه الملك الـجـبـارـ از حـق سـبـحـانـه درخواست كه حساب امت به دست من باشد, حق سبحانه و تعالى فـرمـود:سـبب چيست ؟
آن حضرت عرض كرد كه : غرض آن است كه محاسبان ملائكه و حاضران عرصه نشور, به گناهان ايشان اطلاع نيابند كه اظهار آن موجب شرمندگى من باشد,خطاب آيد كـه : اى سـيـد تـو مـى خـواهـى كـه فرشتگان و ساير خلقان بر جرايم ايشان مطلع نشوند, من نيز مى خواهم كه تو بر آنها وقوف نيابى , شايد دل نازكت طاقت آن گرانيها نيارد,
شعر:.
گر تو مى خواهى كه كس را در جهان
از گناه امتت نبود نشان
من چنان مى خواهم اى عالى گهر
كز گنه شان هم تو را نبود خبر
تو نيارى تاب آن چندان گناه
امت خود را رها كن با اله
تو بنه پا ازميان رو بر كنار
امتان خويش را با من گذار
و عـلـيـهم در محل رفع است , زيرا كه نايب مناب فاعل است و لا را بصريون زايده دانند كه تاكيد مـعـنـى نـفـى كـه بـر غيرمندرج است , مى كند و بر اين تقدير, آيه اين بود كه لاالمغضوب عليهم ولاالضالين .
امـا كـوفيون لا را دراين جا به معنى غير گويند وغيرالضالين قرات كنند و ضلال در اصل لغت به معنى هلاكت و نابودشدن است , ودر اين جا به معنى غوايت و عدول ازطريق مستوى عمدا او خطاا كه به معنى اصطلاح اوست ,حمل كردن انسب .
اغلب مفسران برآنند كه مراد از اين دو فريق , يهود و نصارى اند, چنانچه خواجه عالم ر فرمودند كه : مغضوب عليهم ,يهودند و ضالين نصارى .
ومـويـد ايـن سـخن آن است كه حق تعالى در قرآن , يهود را حكم به غضب فرمود كه من لعنه اللّه وغضب عليه ((113)) ونصارى را نسبت به ضلالت داد كه قد ضلوا من قبل ((114)) .
و جناب امير برره و قاتل فجره , يعسوب دين و امام مسلمين , فرمايد كه : مغضوب عليهم وضالين از اهل كفر و شرك نيزداخل يهود ونصارى اند.
و بـبـايـد دانست كه هريك از اين دو فرقه موصوف به صفت غضب و ضلال هستند و در قرآن حق سـبـحـانه , اين هر دو گروه را بدين دو صفت متصف داشته , پس فايده تخصيص يكى از ايشان به غضب و ديگرى را به ضلال , جمعى چنين دانسته اند كه مغضوب عليهم هرگز به مرتبه رضا نرسد, و آن را كه خشم حق دريافت , خوشنودى بدو راه نيايد, و اين حسب الحكم جهودان است كه هرگز مـسـلمان نشوند و شرف ايمان بديشان نرسد, اما گمراه امكان آن دارد كه به راه آيد و اين مناسب حال ترسايان است كه طبعا با اهل اسلام مايلند.
و در اخبار آمده كه چون مسيح (ع ) درآخرالزمان از آسمان نزول نمايد, ترسايان را به دين محمدر و شريعت او دعوت فرمايد و ايشان به ملت اسلام درآيند.
و بـرخـى نكته را چنين گفته اند كه : جهت غلبه استحقاق و كثرت قابليت هريك از صفتين تواند بـود مـر هـريك را ازفرقتين , اما تخصيص يهود به غضب براى غلو ايشان است در تمرد و معانده و تـعـصـب و مـكـابره و تجاوز از حد ادب وحرمت نسبت با حضرت تعالى شانه كه مى گفتند يداللّه مـغـلوله ((115)) ولاف مى زدند كه ان اللّه فقير ونحن اغنيا ((116)) , وتخصيص نصارى به ضلالت , بـراى آن اسـت كـه ايـشـان احـكام تورات مى دانستند و آيات انجيل مى خواندند و بعضى از ايشان سـوره هـاى فـرقـان اسـتـمـاع مـى كـردنـد و بـا وجـود دلالـت ايـن سه كتاب , از طريقه ان اللّه ثـالـث ثـلاثـه ((117)) نـمـى گـذشـتـنـد, و از گفتار ان اللّه هو المسيح ابن مريم ((118)) دست بـازنمى داشتند, و اين غايت گمراهى ونهايت بى راهى است , با آن كه بعضى ديده و جمعى شنيده بـودنـد كـه عـيسى (ع ) مى خورد و مى آشاميد و مى رفت ومى آمد و مى آراميد, همچنان در ضلال صرف بوده , به ربوبيت او قائل بودند.
صاحب تيسير مى گويد كه : مغضوب عليهم , معاندان اهل كتابند و ضالين , مقلدان ايشان , معاندان بـه مـكـابـره , حـق مى پوشيدند و در تغيير و تبديل و تحريف سخنان درست و راست مى كوشيدند وعلوم خود را سرمايه جاه و منصب مى ساختند, وبه مكر و حيله و غدر و خديعه , كوتاه نظران تقليد را در دام فريب مى انداختند و مقلدان , پيروى ايشان مى نمودند و از سر كار و حقيقت حال , بى خبر بودند و در كمند اضطراب شياطين افتاده , متابعت مقتدايان بيراه وپيشوايان دور انتباه مى كردند, و مـانـند نابينايان در يكديگر آويخته در باديه حيرت , راه به قدم جهل مى پيمودند,وفى الواقع اهل تـعـصـب و تـقليد, بدترين اشرار و ناكس ترين فجارند, متعصبان حق دانند و نهان سازند, مقلدان ندانند وبه دانستن نپردازند.
و برخى حمل كنند مغضوب عليهم را بر هر كه خطا كند در اعمال ظاهر, يعنى فاسقان و فاجران , و ضالين را بر هر كه خطا كند در عقيده , چون بيدينان و مبتدعان .
در عـرايـس آورده كـه : مغضوب عليهم , رانندگان از شوارع عبادت و ضالين مفلسانند از نفايس علم و معرفت .
در حـقـايـق مـذكور است كه : مغضوب عليهم جمعى بى شرمانند كه از لوازم حسن ادب , دانسته انحراف مى نمايند وضالين گروه غافلانند كه زنگار غفلت را از آيينه دل نمى زدايند.
در بـحـرالحقايق مسطور است كه : مغضوب عليهم آنانيند كه بعد از نور ظهور در ظلمت گرفتار شـدنـد, و پس از سلامتى بر ساحل سرور, در گرداب محنت افتادند و ضالين كسانيند كه به قيد فسق و فجور گرفتارند, و از توبه وانابه به حضرت غفور غافلند.
و ايـن نـيـز گـفـتـه انـد كه : فرقه اول مستهلكانند در بوداى متابعت شيطان , و طايفه ثانى دور ماندگانند از شوارع متابعت رحمان .
و بـعـضـى گـفـتـه اند كه : گروه اول كافرانند كه حق مى شناختند و به ظاهر پنهان مى كردند, وجماعت ثانى منافقانند كه در صورت , اقرار مى كردند و به باطن منكر بودند.
جمعى از محققان برآنند كه آدمى را سه قوت است :.
اول مـلكى كه بدان تحصيل علم و معرفت نموده , طاعات وخيرات را مرتكب گردد و از ملاهى و مـنـاهـى مجتنب باشد,كارفرمايان اين قوت موايد عوايد انعمت عليهم , براى ايشان مهيا و حاصل باشد.
دوم غضبى و آن را سبعى نيز گويند, معدن حقد و كبر و ظلم و تفاخر و امثال آنها بود, مطاوعان اين قوت نشان مغضوب عليهم در شان ايشان صادق آيد.
سوم قوت شهوى كه بهيمى نيز خوانند, و او منشا بطالت و كسالت خورد و خواب و استيفاى لذات بـود, مـتـابعان اين قوت , اهليت و صفيت ضالين , مناسب حال ايشان مى نمايد, زيرا كه از ذروه عز انسانى به حضيض ذل حيوانى كه محض جهالت و عين ضلالت است , تنز ل نموده اند وفى الحقيقه منعم عليهم , شيعيان على بن ابى طالب (ع ) كه مستمسك ((119)) به كتاب خدا و عترت پيغمبرند, ومغضوب عليهم اهل بدعتند, وضالين تاركان شريعت , هر سينه اى كه به نور ولايت آراسته نباشد, تيره است و هر ديده اى كه به كحل متابعت اهلبيت حضرت رسالت ر مكحل نشود,ضعيف و خيره .
در اخـبار آمده كه فردا, درانجمن قيامت و مجمع سياست كه اهل عرصات مدهوش وحيران , و از فزع محشر گريان ونالان باشند, ناگاه شخص نورانى , سروپا همه نور و سراسر همه فيض وسرور, بـيـرون خـرامد و تجلى فرمايد, لمعه عالم افروز جمالش بر ارباب كمال افتد, و نسيم راحت بخش وصالش , به مشام اهل اسلام رسد, همه خوشوقت شده در طرب آيند و گويند: خدايا اين چه كس است ؟
خطاب آيد كه اين سيد ما و پيغمبر شمامحمد بن عبداللّه است ر هركه درراه شريعت متابعت او و اهـل بـيـت او نـمـوده , به همراهى او قدم امن در سراپرده عزت نهد, وهركه از طريقت ايشان بيگانه و با غير ايشان هم خانه بود, منزل خود را در دوزخ داند.
اى عـزيـز اين سوره گنجى است مشحون به جواهر معارف و مملو از نقود حقايق و عوارف , و اين گـنـجى بود كه همه انبياطالب آن بودند, اما نصيب حضرت پيغمبر ما محمد مصطفى ر و امت او شـد, جواهر معانى صدور چهار كتاب آسمانى را در صدوچهار سوره قرآنى وديعت نهاده اند, و همه آنها را در فاتحه مندرج ساخته اند, و به خاتم انبيا فرستاده اند.
صـحـايـف آدم , مـشـتمل بر علم اسما بود كه در اين جا, بسمله از آن خبر مى دهد, وصحف شيث منطوى بر بخششهاى الهى و نعمتهاى نامتناهى كه الحمدللّه , بيان آن بخششها ونعمتها مى كند, و در كـتـب ادريـس (ع ) ذكـر رحمت و عنايت حق سبحانه مذكور بود كه از الرحمن الرحيم , مفهوم مى شود, و صحف ابراهيم (ع ) بر بيان معاد و كيفيت حشر و بعث اشتمال دارد كه از مالك يوم الدين سر معاد موضح مى گردد.
و در تـورات موسى (ع ) احكام عبادت و تكاليف شاقه , مسطور شده كه از اياك نعبد واياك نستعين , خبر تكاليف تورات به صحت مى رسد, و زبور داوود(ع ) از احكام خالى افتاده , و دراو شرح راه راست و وصف مرتبه توحيد مودى گشته كه اهدناالصراط المستقيم , كشف اسرار توحيد مى نمايد.واكـثـر انـجـيـل به رفعت حضرت احمدى ر و مدح دوستان آن حضرت محتوى بوده كه از صراط الـذين انعمت عليهم , ستايش اوليا كه در انجيل است , به خاطر مى گذرد و مذمت دشمنان ختم پـيـغـمـبـران و اهـل بيت او در بيشتر از سور قرآن وارد شده , و همه آنها از غير المغضوب عليهم ولاالضالين به فهم درمى آيد, پس مجمع لطايف همه كتاب الهى اين سوره است .
در لـطايف مذكور است كه : گنجى كه پادشاهان ذخيره نهند يا جواهر باشد يا غير جواهر, آنچه از جـواهـر قـيـمتى غالبا درگنجينه ايشان بود, هفت است : ياقوت رمانى , ولعل بدخشانى , والماس بـيـكـانـى , وفـيروزه رخشانى , ومرواريددرخشان , و زمرد ازهر, وزبرجد اخضر ونمودار اين هفت گـوهـر در گـنـج خـانه فاتحه هست , كلمه بسمله نمودار ياقوت است , و ياقوت از همه جوهرها بـاقيمت تر باشد, و نام خداوند از همه چيز عزيزتر است , آتش بر ياقوت كارگر نباشد, وبه گوينده اين نام خجسته فرجام نيز شعله دوزخ ضرر نرساند.
الـحـمـدللّه , نـمودار لعل است , چنان كه لعل , دل را تقويت كند, شكر الهى نيز شاكران را به مزيد نعمت تربيت فرمايد.الـرحـمـن الرحيم , نمونه الماس است , والماس همه سنگها را بتراشد, رحمت نيز همه گناهان را محو كند.
مـالـك يـوم الدين , نشانه مرواريد است , قطره باران مدتى در جوف صدف انتظار كشد تا روزى از خـلـوتخانه بحر به ساحت ظهور آيد و شايسته تاج سلاطين گردد, قطره دل مومن نيز در صدف سـيـنه بسى وقت مترصد باشد, تا در وقت بعث از درياى قبر به ساحل حشر شتابد و مالك روز جزا آن را منظور عنايت سازد.
ايـاك نـعـبد واياك نستعين , نمودار فيروزه است , خاصيت فيروزه فرح دل وروشنايى چشم باشد, طـرب حـقيقى دلهاوروشنى دايمى ديده ها در عبادت حق سبحانه واستعانت از اوست , چنان كه سرور بشرر فرمايد: قره عينى فى الصلاه .
اهـدناالصراطالمستقيم , مانند زمرد است , زمرد چشم افعى را كور گرداند, زمردهدايت نيز ديده افعى هواى نفس كه زهر الحاد, آب زخم اوست , روشنى نگذارد.
وصـراطـالـذيـن تـا آخر, نمونه زبرجد است , و در زبرجد دو خاصيت يافته اند: اگر در دهن نهند, تشنگى بنشاند و اگر به بازو بندند, از شر دشمن ايمن باشند, اين جا نيز ذكر صفت اوليا و صحبت ايشان , عطش طلب را تسكين دهد, و تقريرمذمت اعدا و تبرا ازيشان , دشمنان را منكوب و مخذول سازد.
اما آنچه از غير جواهر از نفايس در خزاين سلاطين يافت شود, آن نيز در اغلب هفت بود: ترياق اكبر, و اكسير احمر, وزر خالص , ونقره پاك و عطريات لطيف و البسه نيكو واسلحه زيبا, در اين گنج نيز فـيـض بـسـم اللّه الـرحـمـن الـرحيم ترياق همه زهرهاى بدعت و ضلالت است , ونتيجه الحمدللّه ربالعالمين اكسير كمال نعمت است , بركت الرحمن الرحيم زرتمام عياركان محبت است , سر مالك يوم الدين نقره خالص بوته عنايت است , رايحه اياك نعبد واياك نستعين عطرمشام سالكان عبوديت است .
شعار اهدناالصراطالمستقيم , لباس اهل تقوا وزهاد است .
سپر و جوشن صراط الذين انعمت عليهم سلاح اهل رحمت است .تير و سنان غير المغضوب عليهم ولاالضالين دفع كننده ارباب مخالفت است .اى عـزيز گنجهاى صورى دنياوى , معيوب وفانى باشد و جواهرهاى معنوى قرآنى , باقى ومرغوب بود.
و گـفته اند پادشاهى پادشاهان را هفت گنج است كه خلق از آن خبر دارند:
اول گنج نعمت كه كافه مخلوقات از ميان آن تربيت يافته اند.
دوم گنج رحمت كه مفلسان بازار خطا و غفلت به اميد آن , كيسه هاى آرزو دوخته اند.
سوم گنج عدالت كه براى انعام مظلومان وانتقام ايشان از ظالمان ذخيره نهاده اند.
چهارم گنج عصمت كه اهل عبـادت به استظهار آن به سرمنزل نجات رسيده اند.
پنجم گنج هدايت كه راهروان طريق ايمان و اتقان , توشه راه نجات از آن ساخته اند.
ششم گنج ولايت كه خلعت نوازش دوستان در او آماده كرده اند.
هـفتم گنج هيبت است كه وظيفه دشمنان , بدان حوالت نموده اند ونقد هر گنجى از اين كنوز, در سبعه آيات فاتحه توان يافت :.
الـحـمـد للّه رب الـعالمين گنج نعمت است الرحمن الرحيم گنج رحمت است مالك يوم الدين گـنـج عـدالـت است اياك نعبد واياك نستعين گنج عصمت است اهدناالصراط المستقيم گنج هدايت است صراط الذين انعمت عل يهم گنج ولايت است , غير المغضوب عليهم ولاالضالين گنج هيبت است .
گنج اول نصيب حامدان آمد, گنج ثانى بهره راجيان شد, گنج ثالث قسمت خائفان افتاد, گنج رابـع ذخـيـره مـتوكلان مقررشد گنج خامس به طالبان رسيد, گنج سادس , حصه آشنايان آمد, گـنـج سابع بخش بيگانگان داد, باز هريك از اينهامشتمل بر صدهزار گنج باشد از كنوز سعادات سرمدى , محتوى بر نقود حقايق ازلى و ابدى , و تا كس مفتاح اين كنزهاكه عبارت از صفاى جان و دل , و فـناى تعلقات آب و گل است , به دست نيارد, از مكنونات اين خزاين و مخزونات اين دفاين , جز نام بهره نيابد,
شعر:.
اى پسر در ملك معنى گنجهاست
ليك با آن گنجها يك اژدهاست
كژدم آتش فشان زهر بار
مى رماند طالبان را زان ديار
گنج خواهى اژدها را دور كن
جان خود را از هوا مهجور كن
اژدها چون رفت گنج آيد پديد
بى فنا در گنج كى خواهى رسيد
اين فنا خود گنج نقد است اى فتى
بى فنا نايد به كف نقد بقا
در عـيـون و تـفـسـيـر امـام (ع ) از جـنـاب صـادق (ع ) از پدران بزرگوارش الى اميرالمومنين و امام المتقين ـ صلوات اللّه وسلامه عليه وعلى اخيه وزوجته وبنيه ـ نقل فرموده كه شنيدم از رسول خدار كه فرمود:.
قالاللّه تعالى عز وجل : قسمت فاتحه الكتاب بينى و بين عبدى , ونصفها لى ونصفها لعبدى , ولعبدى مـاسـال , يـعنى حضرت عزت گفت كه : بخش كرده ام فاتحه را ميان خود و بنده خود به دو نيمه , يك نيمه از آن من است و نيمه ديگر ازآن بنده من , و بنده مراست آنچه از من درخواهد.
پـس آن حـضـرت ر فـرمـود كه : چون بنده گويد بسماللّه الرحمن الرحيم حق سبحانه جل جلاله فـرمـايـد كـه بنده من ابتدانمود به اسم من , و سزاوار است بر من كه تمام گردانم امرهاى او را و مـبـارك سـازم بـر او حالهاى او را, و چون گويد الحمدللّه ربالعالمين حق تعالى و تقدس گويد: سـتايش نمود مرا بنده من و دانست كه جميع نعمتها از من است و اندفاع بلايا ازاو به فضل و كرم مـن اسـت , پس اى گروه ملا اعلى , شما را شاهد مى گيرم بر اين كه چنان كه نعمت دنيا را به او بـخشيدم ,نعمت آخرت را نيز به او عطا فرمودم , وچنان كه بلاهاى دنيا را از او دور ساختم , او را از بـلاهـاى آخرت نيز محفوظداشتم , وچون گويد: الرحمنالرحيم خداوند كريم فرمايد كه شهادت داد, بـنـده من بر اين كه من رحمان و رحيمم , پس شما را شاهد مى سازم بر اين كه نعمت را بر او بـسـيار كنم و از عطاهاى خود نصيب او را كامل گردانم , وچون گويد مالك يوم الدين فرمايد كه شاهد باشيد شما بر اين كه چنان كه بنده من اعتراف نمود كه منم مالك روز جزا, آسان گردانم بر اودر آن روز حـسـاب او را و قـبـول فرمايم حسنات او را وعفو كنم سيئات او را, چون گويد اياك نـعبد, فرمايد: بنده من راست گفت و به عبادت من مشغول است , شاهد باشيد كه او را ثواب دهم كـه هـمـه آن كسانى كه در عبادت , مخالفت او نموده اند حسرت برند, چون گويد اياك نستعين , فرمايد:.
ازمن طلب اعانت كرده و به من ملتجى شده , شاهد باشيد كه در امر او اعانت اوكنم و در شدايد به فـرياد او رسم , و درنوايب دست او را گيرم و چون گويد اهدناالصراطالمستقيم تا آخر آيه , فرمايد كه از بنده من است , و مراو راست هرچه خواهد و به او كرامت كنم , هرچه آروز دارد و ايمن گردانم او را از هرچه ترسد.
عـزيـزى فـرمـوده كـه : چنانچه اين حديث به فضيلت فاتحه دلالت دارد, دليل شرف اين امت نيز هـسـت , چـه نفرموده كه بخش ((120)) كردم با جبرئيل و ميكائيل يا غير ايشان از مقربان و امتان سـايـر پيغمبران ـصلوات اللّه عليهم اجمعين ـ بلكه اين سوره را به امت پيغمبر آخرالزمان فرستاد و فـرمـود كه بخش كرده ام ((121)) ميان خود و بندگان خود, و ايشان را بنده خود خواند وتشريف بندگى واضافه عبدى نه شرفى است كه مزيدى بر آن تصور توان كرد,
شعر:.
بنده خويشتنم خوان كه به شاهى برسم
مگسى را كه تو پرواز دهى شاهينست
شـيـخ نـجـم گفته كه : فاتحه مشتمل است بر حقايق مراتب ربوبيت و مراتب عبوديت ,
اما مراتب ربوبيت ده است :.
اول مرتبه ذات , وآن مدلول اسم اللّه است .
دوم مرتبه اسما و آن مفهوم لفظ بسم است .
سوم مرتبه صفات ورحمن ورحيم بر آن دال است .
چهارم ثنا والحمد عبارت از آن است .
پنجم الوهيت , و اللّه اشاره بدان است .
ششم ربوبيت و آن از رب العالمين , مستفاد مى گردد.
هفتم مالكيت , و از ملك يوم الدين معلوم مى شود.
هشتم معبوديت , اياك نعبد متضمن آن است .
نهم هدايت , اهدنا متكفل بيان آن است .
دهم انعام ازلى , كه انعمت عليهم مشير بر آن است .
و مـراتـب عبوديت نيز ده است , معرفت مراتب مذكوره واقرار به ربوبيت حق و اعتراف به عبوديت خود, ومحتاجيت ,وعبادت , واستعانت , ودعا, وطلب هدايت , وطلب دوام نعمت , و استدعاى توفيق وعصمت , و مجموع اينها درفاتحه , مندرج است .
ديـگـرى آورده كه بناى ابواب دين و مدار اقطاب عالم يقين بر هشت معرفت است , به عدد ابواب بهشت :.
اول – معرفت ذات الهى .
دوم – معرفت صفات كمال نامتناهى .
سوم – شناختن آن كه موجودات صفت وجود, از فيض ذات واجب الوجود يافته اند.
چهارم شناختن افعالى كه به رضاى الهى رساند.
پنجم دانستن گفتارى كه وسيله نيل رحمت او باشد.
ششم آگاهى از اسرار يوم الحساب , مانند حقايق حشر و نشر و دقايق ثواب و عقاب .
هفتم يافتن راهى [راه , ظ] دوستان تا متابعت ايشان نمايد.
هـشـتـم تحقيق نمودن احوال دشمنان , تا از مرافقت ايشان اجتناب كند و مجموع اين معارف در فاتحه جمع است ,الحمدللّه , اشارت به معرفت ذات است و اثبات جميع محامد از براى حق مى كند.
رب الـعالمين , تنبيه است بر اين كه جمله مكونات را كسوت هستى از او مى رسد, الرحمن الرحيم , صفت ربانيت است و افاضه رحمت را بر خاص عام مى رساند.
مالك يوم الدين تمهيد مقدمات حشر و نشر و هرچه برآن مترتب باشد مى نمايد.
اياك نعبد واياك نستعين اشاره به كردارى كه سبب فوز و فلاح است , مى باشد.
اهدنا الصراط المستقيم عبارت از گفتارى است كه موجب نجات و نجاح باشد.
صراط الذين انعمت عليهم نشان راه دوستان كه نواختگان لطف ازلند, مى دهد.
غير المغضوب عليهم ولاالضالين بيان روش دشمنان كه گداختگان آتش قهرند, مى كند.
جـمـعـى فـرموده اند كه : آدمى را هفت چيزاست كه انسانيت او بدانها قائم باشد, جمعى و طبعى ونفسى وقلبى وروحى وسرى وغيبى .
وهريك از اينها را به چيزى بازبسته اند كه كمال او در آن است , جسم را به پرورش و آرايش و طبع را به تميز نيك و بد.
ونفس را به معرفت بندگى وافكندگى , دل را به شناختن مراتب رافت ورحمت .
روح را به تحقيق آثار معاد و جزا.
سر را به ادراك فوايد هدايت وحمايت .
غـيـب را به دريافت عوايد نعمت و حكمت , پس فاتحه را هفت آيه مبين كرد, وهريك از اين سبعه مذكوره را از آيتى بهره مند ساخت .
جسمش را مى گويد كه تربيت وتقويت از من دان كه پرورنده منم , الحمد للّه رب العالمين , دلش را مـى فـرمـايـد كـه مدد ازفضل من شناس كه بخشاينده منم , الرحمن الرحيم , روحش را اشاره مى كند كه به حقيقت معاد رجوع به حضرت من باشد, كه جزا دهنده منم , مالك يوم الدين , نفسش را راه مـى نـمـايد كه به درگاه من بندگى پيش آر كه مدد كننده منم ,اياك نعبد واياك نستعين سـرش را مـژده مـى دهـد كـه درجـات هـدايـت و بركات عنايت از حضرت مقدس من جوى كه راه نـمـايـنـده مـنـم , اهـدنا الصراط المستقيم , باغيبش اين رمز درميان آورد كه نواله نوال باقى ونـعـمـت لـذت تـلاقى , از عوايدموايد فضل من جوى كه فيض رساننده منم , صراط الذين انعمت عـلـيـهـم , طبعش را خبردار مى كند كه استدعاى خير ازمن كن واستعاذه شر به من نماى كه از زندان ضلال نجات بخشنده منم , غير المغضوب عليهم ولاالضالين .
سـيـد على همدانى گفته كه : قارى اين سوره بايد وقتى كه اعوذ باللّه گويد, از كيد ومكر اعدا از نـفـس وشـيـطـان وهوا به حصن عصمت خالق كائنات پناه گيرد, و از قرات بسمله ذات مقدس مسمى كه قيوم كائنات است , متجلى داندوجميع اشخاص وافراد وجود را به قوت فيض قيوم , قائم بـيـند ودر الرحمن الرحيم عموم الطاف امطار جمالى وخصوص آثار انوار كمالى بر ظواهر و سراير مـتظاهر ومتواتر و متوالى يابد, و در الحمدللّه فيضان انعام وافضال وسريان جود و نوال آن حضرت , در جـداول اعيان وجود جارى بيند, وجميع عوالم ملكى و ملكوتى وعلوى وسفلى را درتربيت آثار ربوبيت كه ربالعالمين از آن خبر مى دهد, با پرورش تمام وفوايد مالاكلام مشاهده نمايد.
و در تكرار الرحمن الرحيم شهود تجدد امواج بحار رحمت بر حقايق علويات وسفليات , قارى را در دريـاى تـوحيدغريق گرداند, وبدايت دايره ازل به نهايت نقطه ابد پيوندد, و اين جا جمال طلعت مـالـك يـوم الـديـن , از منظر عرفان جلوه گرى كند, پس حقارت حدوث , طالب را در آستانه نياز اندازد, تا ملازمت آداب عبوديت بر خود واجب داند,سراى اك نعبد خلعت وقت او شود.
پـس چـون صولت عواطل عزت , سايه هستى عابد را در اشعه انوار معبود, محو گرداند و از مغازه فـنـا بـه عين الحيات بقارساند, غير جناب احديت را حولى وقوتى نبيند, وجز صمديت را ناصرى و مـعـيـنـى نـداند, حقيقت اياك نستعين ازصفحه صدق ويقين برخواند, پس در آيينه فاستقم كما امـرت ((122)) اخـطار دواعى واوهام فاسده و آفات بواعث تصورات باطله كه مزاحم منهج صواب ومـوقـد ميزان ((123)) حجابند, مشاهده افتد به زبان اخلاص در طلب تاييد ربانى به دعاى اهدنا الصراط المستقيم گويا گردد, پس اقتضاى آثار مبارزان صفوف استقامت وسابقان منازل كرامت كه مهتران بارگاه نبوت وسروران عرصه ولايتند, تمنا كند صراط الذين انعمت عليهم گويد.
پس رقاب مردودان بساط قرب بيند به اغلال دواعى هوا, قيد كرده وصدمات عواصف غيرت , اقدام سـعى مطرودان عرصه كرامت , به بند شهوات بسته و سطوات خواطف عزت جناح سير مخذولان تـيه حرمان را به برق مشيت سوخته , غير المغضوب عليهم ولاالضالين به ضرورت گفته آيد, جهد كن تا در وقت تلاوت ازروايح سعادت اين معانى بويى به مشام جان تو رسد, و از آن بوى به گلزار اسرارامالكتاب راه يابى .
اى عـزيـز اگرچه فاتحه هفت آيه است , اما اسرار هفت آسمان و زمين در مطاوى كلماتش مندرج اسـت , بـلـكه در ضمن هر آيتى صدهزار حكمت صورى و معنوى و احكام دينى و دنيوى و لطايف عرفانى و ظرايف ايقانى واسرار توحيدواخبار تمجيد ونصوص ولايت وفصوص هدايت ولوايح عنايت ولوامع درايت وعجايب ملكوتى وغرايب جبروتى وديعت نهاده اند, در اين سوره از نامهاى الهى , ده نـام اسـت , پنج به تصريح مذكور شده : اللّه ورب , ورحمن , ورحيم ,وملك , وپنج ديگر به كنايه وارد گرديده , معبود, ومستعان , وهادى , ومنعم , ومنتقم .
از ابـن عباس مروى است كه هرچيزى را اساسى است , و اساس دنيا مكه است كه بساط زمين را از او مـبـسـوطگـردانـيده اند واساس آسمانها, آسمان هفتم و اساس زمين ها, زمين هفتم , و اساس بهشت , جنت عدن , واساس دوزخ ,هاويه , واساس بشر, آدم (ع ) كه مبدا همه واقع شده , واساس انبيا نـوح (ع ) كـه پـيـغـمـبران بعد از او, همه از نسل ويند,واساس بنى اسرائيل , يعقوب (ع ) كه اسباط فرزندان ويند, واساس كتب منزله , قرآن است كه مجمع جميع حقايق آنهاست , واساس قرآن فاتحه است كه جامع مجموع دقايق آنهاست .پـس فـاتـحه اصل جميع كتب است چه حقايق جمله كتب سماوى از روى اشارت در وى موجود است .در احـاديث صحاح وارد است كه اگر اين سوره در تورات بودى , قوم موسى (ع ) گمراه نشدندى , واگر در زبور بودى ,امت داوود(ع ) مسخ نگشتندى , واگر در انجيل بودى , عيسويان , در ضلالت نيفتادندى .
و در ايـن احـاديث , مراين امت را كه چنين سوره بديشان كرامت فرموده اند, به بركت سيد مختار بشارتى است صريح ,و به استقامت بر طريق هدايت اشاراتى صحيح .
و در روايت صحيح ديگر آمده كه : آن حضرت قسم ياد مى كند و مى گويد: به آن قادر پر كمال كه نـفـس مـن در يـد قـدرت اوسـت , كه فرو فرستاده نشده است نه در تورات و نه در انجيل و نه در قرآن ,مثل اين سوره , يعنى فاتحه .
ودر خبر ديگر مسطور است كه فرمود: هر بنده مسلمانى كه قرات اين سوره نمايد, چندان مزد به وى عطا كنند كه گويا دو ثلث قرآن خوانده است , و همه مومنين ومومنات را صدقه داده است .
اى درويش سوره فاتحه , اصل مبانى است , گنج معانى است , فصل الخطاب است , امالكتاب است , دارالـشـفـا ارواح اسـت , مفتاح خزانه اسرار قرآن است , صيقل آياتش , زداينده زنگارهاست , مطالع حـروفـش , مـظـاهر حقايق اسماست ,معادن نقاطش , مخازن جواهر صفات علياست , طرب افزاى اهل سماع است , طغراى كلام ازلى و توقيع نامه ابدى است , سالك عقل در سياحت بيداى فضايل و مـناقب اين سوره بزرگوار, سرگشته وادى وحشت [دهشت ـ ظ],وغواص فكر در سياحت درياى تفسير وتاويلش , غرقه شده گرداب حيرت ,
شعر:.
عقل مى خواهد به تدبيرى صواب
كز لباب معنى امالكتاب
باز گويد شمه اى با اهل هوش
عشق مى گويد كه اى غافل خموش
سوى اين خواهش مكن بيهوده ميل
كى توان پيمود دريا را به كيل
قد تم التفسير بعون اللّه تعالى .
فى تفسير سوره فاتحه الكتاب و تاويلها على طريق ارباب الحق واليقين
بسم اللّه الرحمن الرحيم وبه نستعين .
الحمد للّه الحامد المحمود, الواجد الموجود, الشاهد المشهود, الذى ليس له كفؤ ولاوالد ولامولود.بـدا بـحـمده تعليما لعباده آداب حضره الشهود, وثنى باخلاص عبوديته تفهيما لعباده ان لا سواه معبود, وثلث بطلب هدايه الطريق منه اليه والاستقامه غيرمسدود.والـصلاه والسلام على خاتم الرسل محمد المصطفى الشفيع فى اليوم الموعود, وعلى آله واصحابه الذين اتبعوه فى الاعمال والاخلاق ببذل المجهود.وبعد, فهذا بعض ماسنح لى من الفتوحات الغيبيه والمكاشفات العينيه فى معنى الفاتحه .
اعـلـم انـالـبا فى بسم اللّه الرحمن الرحيم للدلاله على السببيه كما فى قولك : كتبت بالقلم ومعناه انالحق سبحانه ابداالخلق واعاد بواسطه اسم اللّه الرحمن الرحيم .
وتـحقيق ذلك : ان اسم اللّه عباره عن الذات الازلى المجرد عن الاسما الصفاتيه , المشار اليه بقوله ر: كـان اللّه ولـم يـكن معه شئ , لان اسم الشئ مايتسم به عماسواه , مشتق من الوسم , وهوالعلامه التى يـعـلـم بهاالشئ متميزا عن غيره , واسم اللّه علم الذات الالهى من حيث هو ذات مجرد عن الصفات واسمائها.
والـفـرق بـين الاسم والصفه ان الاسم هوالذات المجرد والمتصف بصفه كالرحمن , الذى هوالذات الـمـتصفه بصفه الرحمه , والصفه هى معنى يتميز به الذات المتصف به عن غيره , كاللطف المتميز بـه الـذات الـمـتـصف به عن الذات المتصف بصفه القهر, وحقيقه الاسما الالهيه هى هذه , وتسميه الالفاظ بها على سبيل التوسع والمجاز.
روى ان رجـلا اتى جعفرالصادق سلام اللّه عليه وساله عن الاسم الاعظم الذى اذا دعى اللّه به , اجاب وكـان عـلـى شفاغمره مغرقه , فامر بسد اطرافه , ثم القائه فيها, فاذا هو قد غاص مره وطفى اخرى مـتـسـبـبـا لطلب الخلاص ,مستغيثابالحاضرين وقد شارطهم جعفر(ع ) على ان لاتستنقذوه منها, فـلـم يـغثه احد حتى آيس من اعانتهم واستغاث باللّه وحده , فامرهم باغاثته وانقاذه , فلما نجى منها سـالـه عـن حاله اذا صار آيسا من حوله وقوته واغاثه الحاضرين , فقال :استغثت باللّه وحده , ودعوته بالاخلاص , لطلب الخلاص , واقبلت اليه بوجهى كله معرضا عما سواه , وقال جعفرصلوات اللّه عليه : ذلك هوالاسم الاعظم الذى اذا دعوت اللّه به اجاب .
وهـذا تـنـبـيـه على ان الاسم الاعظم ليس هواللفظ المجرد, بل مطالعه تفرد الذات الالهى بصفه الاغاثه , ودعاوه بلسان الاضطرار عن صميم الاخلاص , وهذاالمعنى روح الاسم الالهى , واللفظ قالبه , وحـيـاه الـقلب وحركته باتصال الروح به ,فاذا خلت صورالالفاظ التى هى قوالب الاسما الالهيه عن مصاحبه المعانى التى هى ارواح لها فهى الموتى والجيف التى لاحياه لها, ولاحركه يصعد بها الى اللّه تـعـالـى , ولاطـيـب تـصـلـح بـه لـلحضره الالهيه , ل الكلم الطيب , والعمل الصالح الذى يرفعها هو مراعاه المعنى المذكور.
وكـمـا ان الـمـعـانـى والارواح لاتتصور فى عالم ا فى صور الالفاظ والاشباح , فكذلك لا بمصاحبه المعانى والارواح ,فكل لفظه دل ت على اسم من اسمااللّه تعالى اذا لم يكن المعنى مصاحبها لم تجد الى حريم الغيب سبيلا.
ولكل اسم من اسمائه الحسنى حضره من حضراته , يجب على الداعى ان يسال كل مساله فى حضره مـخـصـوصـه بـها,فانه تعالى يجيب فى كل حضره منها مايقتضيه اسم تلك الحضره , مثلا اذا اراد مـنـه الـرزق يـدعوه باسم الرزاق ويحضره معه فى هذه الحضره موليا وجهه شطرها, متوجها نحوها تـوجـهـا كـلـيـا, واذا اراد ان تنفعه شيئا او تمنع عنه ضرا يدعوه باسم النافع والمانع مخلصا بحيث لايتوقع من سواه معاوضه على تيسيرالمرام , وينخلع عن حوله وقوته وتدبيره بالكليه .
وقـولـه تعالى : سبح اسم ربك ((124)) اشاره الى هذاالمعنى , لان التسبيح هوالتنزيه , اى نزه الذات الالـهى الموصوف بصفه الربوبيه عن مداخله الغير ومشاركته اياه فى هذه الصفه , و مع ذلك لا يتم ا اذا كان فى صوره الالفاظ, لانالمعانى ارواح منفوخه فى قوالب الالفاظ, ومادام العبد فى عالم الصوره لابد له من رعايه الصوره , ومن يذكراللّه بظاهره و باطنه يجدلذلك فى ظاهره و باطنه اثرا تاما وثوابا عـامـا, ومـن يذكره بباطنه دون ظاهره يتاثر ويتنور بذلك باطنه دون ظاهره , ومن يذكره بظاهره دون باطنه تتنزل على ظاهره انوارالبركه و آثارالرحمه دون باطنه .
ولعل ما روى فى الحديث الربانى انالعبد اذا ذكر[نى ] فى نفسه ذكرته فى نفسى , واذا ذكرنى فى ملا ذكرته فى ملا خير منه اشاره الى ما ذكرنا من ذكرالظاهر والباطن , وفى هذاالمعنى دقه وغموض ي اهـل الاشـاره , فلنصرف عنان الكلام الى مرتع المرام , وهو ان اسم اللّه الرحمن الرحيم واسطه الايجاد ورابطه المبدا والمعاد.
اعلم ان للّه تعالى مع تجلياته غير المتناهيه تجليين هما اصل التجليات :.
الاول : تـجـلـى الـذات فـى ازل الازال , وظـهـر مـنـه وجود الصفات والاستعدادات المركوزه فى ذوات الـمركبات البارزه من كتم العدم الى فضاالوجود والشهود بواسطه الصفات مادامت السماوات والارض , وهذا التجلى نتيجه اسم اللّه الذى هوعلم للذات المجرد عن الصفات واسمائها.
والـثـانـى : تـجـلـى الـصـفات باسمائها فى صورالافعال الى ابد الاباد, وهوالذى يخرج مافى ذوات الممكنات اى الاستعدادات الازليه من القوه الى الفعل , وهذا نتيجه بسم اللّه الرحمن , الذى [هو] اعم من جميع اسماالصفات , ويتصل امداده المعبر عنها بانفاس الرحمن .
ولعلالمراد بقوله سبحانه : اعطى كل شئ خلقه ثم هدى ((125)) , هو هذان التجليان , اى اعطى كل شـئ فـى الازال خلق الاستعداد, وهوالوجود العلمى فى ذات اللّه تعالى , ثم هدى الى الوجود العينى بـسـوق الـمـقـادير الى المواقيت , وليس فى الوجود ح الذات المتصف بالصفات المتعدده والافعال الصادره عنه بتوسطالصفات , واماالمفاعيل التى ه الذات المتجلى فى حلل الصفات والافعال الى ابد الاباد, فكذلك معادها.
قـال اللّه تعالى : يبدئ اللّه الخلق ثم يعيده ((126)) , واليه يرجع الامر كله ((127)) , واليه المصير ( انه فى المبدا مجردعن الصفات والاسما, و فى المعاد متحلل بحلل الاسما والصفات , وهو مظهرالصفات والسمات فى الازل بلاواسطه .
وهـذا يـقـتـضـيـه اسـم اللّه ومـنـشـئ الافعال بتوسط الصفات الى الابد فى الذات المتسم بسمات الاستعدادات المختلفه , وهذايقتضيه اسم الرحمن .
فالذات سماالوجود فى المبدا باعتبار التنزل منه , وارضه فى المعاد باعتبار نزوله واستقراره فيه , وهو مـظـهـرجميع الاشيا فى المبدا, ومظهرالكل فى المعاد, والافعال والصفات مرآتى الذات فى الابتدا, والـذات مـرآتـهـمافى الانتها, والفعل مرآه الصفه فى كل حال ونسبه الايجاد الى اسم الرحمن , لان مـعـنـى الرحمه ايصال الخير الى الشرودفع الشر عنه , والوجود خير والعدم شر, فجميع الموجودات نتيجه اسم الرحمن ورحمتى وسعت كل شئ ((129)) .
وهـذه الرحمه ال تى اخذ كل شئ منها قسطا ونصيبا ((130)) حتى ابليس ـلدخوله فى اسم الشئ ـ هـى الـرحـمـه الـرحـمـانيه ولامنافاه بينها وبين الغضب , لانه عباره عن الابعاد, وكل موجود مبعد عـن الـوجـودالـمـطـلـق بـقـبـوله صوره الوجود الشخصى وانفصاله عن الوجود العلمى الذاتى الى الوجودالعينى الفعلى , فهو مغضوب عليه من اللّه بهذاالاعتبار.
وهــذه الــرحـمـه عـامه تسع القهر واللطف والسخط و اللطـف والرضـا فـى حـقالمومنين , وهى الـرحـمه الرحيميه , كما قال سبحانه وكان بالمو منين رحيما ((131)) فالرحمه مع الغضب متساوقه بـاعـتـبـار, وعـلـيـه سـابقه باعتبار كما ورد سبقت رحمتى غضبى واثر الرحمه الرحيميه تخلص الـلـطـيـفه الانسانيه عن المضائق البشريه , واخراجها عن جحيم البعد الى جنه القرب , وهذه الرحمه مـمـنـوعـه مـن الـشــيـطـان والـكفره , لانالشيطان بقى فى حجاب الانانيه عن انيه الحق , وبعد عن الرحمه الرحيميه باسـتقراره فـى مقرالطرد واللعن الى يوم الدين .
وذلك يقتضيه سواله بالاستعداد الذاتى حيث قال : رب فانظرنى الى يوم يبعثون فاجابه لسان القديم وقال : فانك منالمنظرين الى يومالوقتالمعلوم .
فـان اعـتـرض مـعـترض بان لاوجه لتخصيص المومنين برحمه هوالذات المطلق , فاى فرق يبقى حينئذ بين المرحوم والمغضوب ؟ .
قلنا: الفرق ان معادالمغضوب هوالذات الموصوف بصفه الغضب , ومعادالمرحوم هوالذات الموصوف بصفه الرحمه ,وهماالمعبر عنهما فى الشرع بالجنه والنار, ودعوه الانبيا [ هى من صفه القهر والغضب والسخط الى صفه اللطف والرحمه والرضى .
ورد عـن الـنـبيرفى بعض مناجاته اللهم انى اعوذ بعفوك عن عقابك , واعوذ برضاك من سخطك , واعـوذ بك منك وهذه دعوه جهريه خاصه يدعواللّه بها عباده الى دارالسلام بواسطه ارسال الرسل , وخـصـوصـيـه هـذه الدعوه لاختصاص بعض العباد بقبولها, وهم الذين هداهم اللّه اليها باعطاالحياه الايمانيه والسمع القلبى لسماعها.
فـهذه الدعوه عامه لعموم الامر, خاصه لخصوص الاراده , وللّه تعالى ورا هذه الدعوه دعوه سريه عامه يـدعـو بها عباده الى محل مراده من غير واسطه , وتعم هذه جميع الخلائق لعموم الاراده , والجهريه لاتعم , لانالامر والاراده فيها لايتلازمان , بل يكون الامر تاره ولااراده وبالعكس , كالامر بايمان الكافر واراده الـكـفـر مـنـه , وذلـك مـحـض الـقهر وتطابق الامر, والاراده تاره كما فى حقالمومن وذلك عـيـن الـلـطـف , فـالـسـر فـى ذلـك تهيئه محل جميع الصفات الجماليه والجلاليه , ليتجلى اللّه بجميع اسمائه وصفاته , وفى صور مراداته ومعلوماته ومقدوراته .
والـدعـوه الجهريه الى صفه اللطف والجمال والرضى والرحمه والمغفره , اذا كانت مخصوصه بشطر مـن الـصـفـات , لـم يـرداللّه ان يهدى الكل اليها, ونبه على ذلك بقوله سبحانه : ولوشااللّه لجمعهم عـلـى الـهـدى فـلاتـكـونـن مـن الجاهلين انمايستجيبالذين يسمعون والموتى يبعثهماللّه ثم اليه يرجعون ((132)) .
فالدعوه الجهريه تختص بالاحيا الذين يسمعون .
والـدعوه السريه تعمالاحيا والاموات , لان الموتى يبعثهم للرجوع الى الذات الذى [هو] مصيرالكل , والـذات بـاعـتبارتجليه فى عالم الشهاده وظهور آيات القدره والحكمه فيه يسمى الكتاب المبين , وبـاعـتـبـار تجليه فى عالم الغيب وانتقاش الصور المعلومات المرادات فيه يسمى اللوح المحفوظ, وبـاعـتـبـار تـجليه فى غيب الغيب وثبوت جميع الاشيا فيه واحاطته واحتوائه على مضمون اللوح والكتاب المبين يسمى امالكتاب .
وكـل مـا هـو مكنون فى الكتاب المبين من المعانى الغيبيه فى صورالموجودات العينيه بعض ماهو مـكتوب فى اللوح المحفوظ, لانه لايمكن اثبات الصور ا بعد محوالصور ا بعد محو الصور الحاليه منه , وامتناع هذاالاجتماع فيه لضيق وعاعالم الشهاده عن الاحاطه باقطارالزمان .
ولـمـا كـان الـلوح من عالم الغيب فله سعه واحاطه بالزمان , فكل ماهو مكتوب فى اللوح بعض ماهو مكتوب فى امالكتاب ,لان اللوح وان كان محيطا بالزمان فلايحيط بالدهر الذى هو احد طرفيه الازل والاخـر الابـد, وامالكتاب محيط بالازل والابدومابينهما من الحوادث , فهو اوسع واجمع من اللوح , وفى الكتاب المبين اثبات ومحؤ, وفى اللوح اثبات بلامحو, وفى امالكتاب ثبوت لااثبات ولامحو.
وفـى تـقـريـب هـذاالمعنى الى الافهام اضرب لك مثلا رجلا وقع فى قلبه معان كثيره , يحتاج فى شـرحـهـا الى بسطالكلام بانواع العبارات وفنون الاستعارات , ثم طفق ((133)) فى ايضاحها وبيانها بسردالكلمات ((134)) بعضها الى بعض , ويظهر مافى قلبه من المعانى المكنونه بواسطه اللسان فى صورالالفاظ.
فتلك المعانى كلمات مكتوبه فى ماهيه الرجل وحقيقته , ا كيف يقع مالم يعطه استعداده الذاتى .
واذا كان كذلك فهى ثلاث صور فى ثلاثه الواح :.
الاولى : صوره الوجود الاستعدادى فى لوح الماهيه .
والثانيه : صوره الوجودالعلمى فى لوح القلب .
والثالثه : صوره الوجود العينى فى لوح اللسان .
فكل ماهو مكتوب فى لوح اللسان بعض ماهو مكتوب فى لوح القلب , وكل ماهو مكتوب فى لوح القلب بعض ماهومكتوب فى لوح الماهيه , ومكتوب اللسان يمحى فيثبت لضيق وعائه .
ولمالم تمح منه صوره كلمه بل حرف لاتثبت فيه صوره كلمه اخرى ولاحرف آخر.
واما مكتوب القلب فيثبت ولا يمحى , وتجتمع فيه صور تلك المعانى باسرها فى حاله واحده , لسعته واحاطته بطرفى الزمان .
ومـكـتـوب الـمـاهـيه لايثبت ولايمحى لثبوته بنفسه , ويثبت فيها ما يثبت فى القلب مع اشيا اخر لايحتملها القلب , لانهااوسع من القلب .
فالماهيه مثال امالكتاب , والقلب مثال اللوح , واللسان مثال الكتاب المبين .
واللسان من عالم الشهاده , والقلب من عالم الغيب , والماهيه من عالم غيب الغيب , فافهم ذلك فانه مـن الاسـرار الـعـزيـزه والـعـلـوم الـدقيقه التى طفحت بكنهها على العباره , وتفاوض الارواح فيها بـلـسـان الاشـاره , فـلـذلك لمتبح بذكرها السنه العلماوالاولى التادب بادابهم , والتاسى باخلاقهم , والـتـجنب عن الاقدام على ما احجموا عنه , ولكن غلبه سلطان الوقت يسلب عنان الاختيار, ويسوق الى مساق الاضطرار.
وارجو من اللّه الكريم ان اكون فى هذاالاظهار من الشاكرين لالائه , لا من الذين يلحدون فى اسمائه .
وامـا قـوله تعالى : الحمدللّه معناه : انه لا اللّه تعالى , لان الحمد يطلق تاره ويراد به الشكر اذا كان فى مـقـابـلـه نـعمه من المشكورله , كقولك : حمدته لانعامه على ويطلق تاره ويراد به الثنا والمدح اذا ذكرالشئ بالاوصاف الجميله لاستحقاقه لها.
كقولك : حمدته لعلمه وشجاعته .
ولاشـك انـاللّه تعالى هوالمتفرد باستحقاق هذين الوصفين , لاينازعه فيهما احد, لانالنعم كلها منه , وكيف يتصور لغيره نعمه ووجوده اول نعمه انعم اللّه عليه , ليس هو من ذاته , بل ذاته ليس من ذاته .
واذا كـان الاصـل وهوالوجود موهوبا ليس [كذا] فالفرع وهو سائرالنعم اولى واجدر بان لايكون ماللّه تعالى واسبغ عليكم نعمه ظاهره وباطنه الظاهره هى العوافى , والباطنه هى البلايا والفقر.
وقـول رسـول اللّه ر: اول مـن يـدعـى الى الجنه الحمادون الذين يحمدوناللّه فى السرا والضرا مشعر بـهـذاالـمـعـنـى , لانـالـحمدعلى ا بكون الضرا نعمه , ومن المكاشفين ((135)) بسر نعمه البلا, من اهل المحبه من يوثرالبلا على النعمه ويتلذذ به اكثر مايتلذذ بالنعمه , لانه يراه نعمه خاصه من اللّه فى حـقـالاقـويـا من الانبيا والاوليا, كما ورد انالبلا موكل بالانبياثم بالاوليا ثم بالامثل فالامثل ولقوله : عـذابـى اصيب به من اشا, ورحمتى وسعت كل شئ خصالعذاب وعمالرحمه ,وهذاالايثار والاختيار وان اقتضى تحقيق مقام المجاهده وصدق المحبه , لكونه يوذن بشكرالحال و وجودالاختيار.
فاما ارباب المشاهده الذين ارتقوا عن الاحوال لايختارون لانفسهم سوى مااختاراللّه , وينسلخون عن وجـود اراداتـهـم بـمـااراداللّه بـهم , كما قيل : اريد عطاه ويريد منعى ,فاترك ما اريد لما يريد حكى عن الشبلى عندالجنيد انه قال : لو ان اللّه تعالى خيرنى غدا بين الجنه والنار, فلااختار ل النار, لما فيه من مخالفه النفس .
فـقـال الجنيد: هذا كلام الاطفال , وانى لوخيرنى اللّه بينهما لقلت انا عبدك فلا اختيار لى بنفسى ا ماتختار.
وقـال الـشـيـخ ابـويـزيـدالبسطامى فى صفه المحبه : لوعرج بذلك العبد اعلى عليين لكان شكره ذلـك الـشكر الذى كان فى اعظم البلا فى درك الاسفل من النار, ولوانزله اللّه تعالى من اعلى عليين فاسكنه الدرك الاسفل من النار لكان شكره ذلك الشكرالذى كان فى اعلى عليين وهذا الذى ذكره ا لـمـحـبـالـذات الـذى تستوى عنده جهات الصفات المتقابله من اللطف والقهر والخفض والاعزاز والاذلال لاستواالذات فيها.
وامـا مـن لم يصل الى هذاالمقام من المحبين فهو محبالصفات بحباللطف والرفع والاعزاز, ويوثرها عـلـى مايقابلها وان استوى الذات فى الكل , وهذا يتكدر مشرب محبته بتغير عهود نعمته , فمحبته وشبكه الزوال سريعه الانتقال ,ومحبه الذات ثابته ثبوت الجبال .
وحـقـيـقه الشكر ان يستعين العبد بكل نعمه من نعم اللّه الظاهره والباطنه , الجسمانيه والروحانيه على طاعته , لاعلى معصيته , كما حكى ان جماعه من المشايخ كانوا يوما من الايام جلوسا متفاوضين فى الشكر, فاقبل السرى منهم على الجنيد وهو بعد فى حداثه السن وعنفوان الاراده وقال : يابنى هات مـاعـنـدك فـى مـعـنـى الـشكر فقال : الشكر عندى ان يستعمل العبد نعم اللّه فى محابه ومراضيه , فلايستعين بها على مساخطه ومعاصيه فاستحسنوا منه قوله هذا وارتضوه .
وهـذا مـوافـق لما ورد عن النبير فى حديث لاتستعملوا جوارح غذيت بنعمته فى التعرض لسخطه بمعصيته .
ولـلـشكر بدايه ونهايه , فبدايته العلم بان كل واحد من اجزاالعبد ظاهرا و باطنا نعمه انعم اللّه عليه , وانه مطالب منه باستخراج شكر خالص لمنعمها من كل جز منها, روحا ونفسا, وقلبا و قالبا, وان شكر كل جز منها اى شئ هو؟ .
فشكرالروح هوالاستغراق فى لجج بحار المشاهدات , وصرف المحبه للّه بالاقبال الكلى عليه .
وشـكـرالقلب الطمانينه بالايمان , والانابه الى اللّه فى عموم عزماته وخطراته , والاخلاص فى جميع نياته .
وكـذاالـثـنا, لانالصفات الجميله المستوجبه للثنا هى الصفات الذاتيه الكامله الدائمه التى لايتطرق اليها التغير والنقصان والزوال , وهى صفات اللّه خاصه .
فـلاجـرم اتـى بـلـفـظ الحمد معرفا باللام لاستغراق الجنس , وبلام الاختصاص فى خبره , ليعرفها اختصاص ذاته باستحقاق الشكر والثنا.
واتـى بـصـيغه الاخبار لاالامر, ليعلمنا انه لايطيق شكر نعمه احد غ هو, لانه تعالى هوالشكور لنفسه لـشـكر نعمه حق الشكرباظهارالموجودات , ابدا المثنى على نفسه يحصى صفاته الجميله التى هى مبادئ الافعال بايجادالمصنوعات عددا,والشكر فى الاصل هوالاظهار والكشف ((136)) بمعنى الكشر, يـقـال : كـشـر عن انيابه وشكر اذا كشف عنها, واللّه تعالى ابداتشكر نعمه المتواتره المتظاهره على الـسـنه الموجودات , وكل ذره من ذرات الوجود لسان بذكراللّه , ويشكر نعمه ويثنى عليه بانطاق اللّه الـذى انـطـق كـل شـئ و يـسـبـح بـحمده ولكن لا صاحب القلب الذى القى سمعه ويسمع انواع تسبيحاتهم ,وهذا هوالكشف الداودى .
ومـن الـقـى سـمعه وهو شهيد يشهداللّه فى تسبيحهم , يشهد على نفسه بتوحيد الالوهيه , ويشكر نعمه من آثار الربوبيه ,ويذكر نفسه باسمائه الحسنى وصفاته العلى , وهذا هوالكشف المحمدى , راى الـذاكـر والـمـذكـور والـشـاكـر هـواللّه , حـيـث قـال فى بعض مناجاته : اللهم ياحافظالحافظين , ويـاذاكرالذاكرين , وياشاكرالشاكرين , بحفظك حفظوا, وبذكرك ذكروا,وبشكرك شكروا فاللّه يشكر نعمه ويثنى على نفسه بلسان الكل , فلايحصى احد من الخلق احصا نعمه بلسان الجز.
ولـهـذه الـمشاهده امسك رسول اللّه ر فى مشهد الوصل ومحلالقرب عن الثنا على اللّه بنفسه , واثنى عـلـيـه بـما هو اثنى على نفسه , فقال : لااحصى ثنا عليك انت كما اثنيت على ((138)) نفسك لانه غايه الثنا.
فـان ثـنـاالـحـق عـلـى نفسه عباره عن بسط بساط الوجود, واظهار صفاته الجميله غير المتناهيه الـمـتجليه عليه فى مراياالمكنونات من الازل الى الابد, وهذا مما لايقدر عليه احد من الخلق , فاثنى على اللّه باللّه , فانيا عن صفات نفسه ,باقيا قائما به .
هـذا اقـصى غايه الشكر, لايرقى منه طائرالهمه البشريه , لانه مقام البقا باللّه ((139)) بعدالفنا فى اللّه , كما قال اللّه تعالى فى وصفه ر: وما رميت اذ رميت ((140)) ولكناللّه رمى ((141)) .
ومـمـا تقتضيه حقيقه شكرالعبد هوالاعتراف بالعجز عن الشكر, والتحير والاستغراق فى لجج بحار النعم الالهيه , كماقال اللّه تعالى لداود: اشكروا فقال : الهى كيف اشكرك وانا لااستطيع ان ا بنعمه من نـعـمـتك ؟
فاوحى اللّه اليه اذا عرفت هذا فقد شكرتنى والشاكر نعمه ربه , المثنى عليه ان يحايل له [كذا] انه هو الذى يشكر اويثنى .
فشكره عين الشكر, وثناوه محض الثنا.
ومـن يشكر نعمته بنعمته لنعمته ولايرى نفسه فى ذلك فقد ابلغ فى الشكر, والشاكر الحقيقى من عـباداللّه الذى يعم شكره , ويشكرالل ه على كل حال , لايرى امرا قضى اللّه له من الفقر والغنا والصحه والـسـقم و نعمه منه على نفسه ,يجب الشكر للّه عليها, لان النعم الالهيه بعضها ظاهر عاجل يعرفه كل احد, وبعضها باطن آجل لا اولواالابصار والالباب .
قـال بـعـض الـعـلـمـا فـى تـفـسـيـر قـولـه : وقـليل من عبادى الشكور ((142)) الى آخر, الشكر وحـركـاتـه ((143)) وسـكناته والمداومه على ذكراللّه : اما بنعت المراقبه والمشاهده , وشكرالنفس الانقياد بحكم اللّه وتلقيه بالرضى والتسليم والتخلق بالاخلاق .
وشكرالقالب القول باللسان والعمل بسائرالاركان .
فـقـول الـلـسان هوالتجلى بالصدق والذكر والاقرار باللّه وبنعمه بشرطالتخلى عن الغيبه والبهتان والبذا والشتيمه والنميمه .
وامـا عـمـل الاركـان , فـالـعين شكرها اجاله النظر فى عجائب قدره اللّه بالاعتبار, وغض البصر عن المحارم والمكاره والفضول .
والاذن شـكـرها القا السمع الى كلام اللّه وكلام الرسول ر, وكل مافيه صلاح العبد, ومنعه عن الاصغا الـى الـغـيـبـه والفحش واللغو والغلط, كما قيل : احب الفتى ينفى الفواحش سمعه كان به عن كل فاحشه وقرا وعلى هذا حكم سائرالاعضا.
وامـا نـهـايه الشكر فاستعمال جميع اجزائه الظاهره والباطنه فى طاعه اللّه بمقتضى العلم وملازمه الـحضور, يتصور فى نفسه كاناللّه ينظر اليه ويراقبه فى جميع حركاته وسكناته كما قيل : وان يتكرر احد قوافيه ـ شعر: كان رقيبا منك يرعى خواطرى ـــــ وآخر يرعى ناظرى ولسانى .
ف قلت قد رمقانى .
و قلت قد سمعانى .
و عرجا بعنانى .
وكثير من الشاكرين يصلون الى بدايات الشكر بالعلم , ويحرمون الوصول الى نهاياته بالعمل ((144)) .
ولـهـذا قال سبحانه : اعملوا آل داود شكرا وقليل من عبادى الشكور, ((145)) حكم بقله اهل الشكر من عباده بعد ما امربالعمل .فـيـه اشـاره الـى ا الذى يبلغ نهايات الشكر بالعمل بمقتضى العلم , وهذاالشكر هو حقيقه العبوديه الـخـالـصـه الماموربالاخلاص فيها, ح ليعبدوا اللّه مخلصين له الدين ((146)) فلذلك عقب الحمد بـالـعـبـوديه والاخلاص فيها, وسنذكره فى موضعه ان شااللّه , فلنشرع الان فى بيان حقائق الاسما والـصفات الالهيه التى ترتب عليها الحمد هنا, وهى خمسه :اللّه , والرب , والرحمن , والرحيم , ومالك يوم الدين .
اما لفظه اللّه فاصلها الاله بمعنى المالوه اى المعبود, كالكتاب بمعنى المكتوب , والمعبود هوالمطاع , وكـل مـطاع معبود,وكل معبود اله , واللّه الموجدالضارالنافع السميع البصير, وكل ماسواه من الالهه الـمتخذه غيرمستحق لها, والكشف عن حقيقه هذاالمعنى : اناللّه تعالى يتجلى ابدا بصفاته المتقابله من القهرواللطف والقبض والبسط والمنع والاعطا والنزع والايتا من ورا استار الاسباب .
والـمـكاشفون بحقائق الغيوب من ارباب القلوب الذين كشفت عن بصائرهم حجب اغشيه الاكوان , وبـاشـر ارواحهم بسطوع نوراليقين , لابحجبهم الاستار عن الانوار, ولاالخلق عن الحق , لاضمحلال اعـيان الوجود فى عين شهودهم ,وتلاشت ظلمات حجاب الخلق فى اشعه انوار توحيدهم , فلايرون فـى الوجود موثرا, بل موجوداسوى اللّه , واحتشت بصائرهم بنور مشاهده الحق , متجل عليهم ابدا فى لباس النعوت والصفات المختلفه .وهـذا لـعـمـرى هـو الالـه الـمـسـتحق للالهيه , لانه لايتطرق الى طوالع صفاته الافول , ولايتغير بتغيرالاحوال ولايزول .
وامـا الـمـحـجـوبـون الـذيـن حـجـبـوا بحجاب الخلق عن الحق لايتغلظون بنفوذ بصيرتهم فى عـوالـم الـمـلـكـوت , ولايتوغلون بقوه حالهم فى بحبوحه الاسرار وحريم الجبروت , بل يقفون على ظـاهـرالـملك , اذ ذاك مبلغهم من العلم , فهم بمعزل عن هذا التجلى , فلذلك اثبتوا للوسائط فعلا وتـاثـيـرا, واضـافـوا الـى كـل صـفـه مـن صفات المسبب , وتاهوا متحيرين فى تيه الكثره , ومثلهم كـمـثـل الاطـفـال الـذيـن اذا راوا حـسـنا برزت اليهم فى ثياب خضر, ثم غابت وبرزت اخرى فى ثياب بيض , وعلى هذا تبرز كل مره فى لباس آخر بخلاف الاول لونا وشكلا, تصوروا ولقصور ادراكهم انالبارزه اليهم فى ثياب مختلفه ليست واحده , بل يتراى لهم ان لكل لباس لابسه اخرى .
ومـثـل الـطـائفـه الاولـى كـمـثـل الـبـالـغـين من ذوى الابصار والبصائر الذين لايلتبس عليهم باختلاف اللباس , اذ اللابسه هى الواحده تبرز كل حين فى لبسه اخرى .والـمـحـجـوبـون بـحـجـاب الاسباب يتغيرالمتجلى عليهم فى كل سبب ونزول , تافل فى حقهم طـوالع العطا واللطف والبسطفى مغارب المنع والقهر والقبض , لانهم اذا احالوا العطا الواصل اليهم مـن اللّه بـواسطه سبب على نفس ذلك السبب ,لايضيفون المنع الواصل اليهم من اللّه بواسطه سبب آخـر الـى مـبـدا واحـد يصدر منه العطا تاره والمنع برابطتين مختلفتين , بل يثبتون لكل اثر موثرا, ويـشركون باللّه , ومالهم بذلك من علم , لانه من الشرك الخفى المشار اليه بقوله ر:الشرك فى امتى اخفى من دبيبالنمله السودا على الصخره الصما فى الليله الظلما.
فـهولاالمتخذون آلهه ((147)) غيراللّه باعتقادهم الموثريه من النفع والاضرار فى غيره [باعتقادهم الـمـوثريه ] واتخاذ الالهه ,اما بالاعتقاد فحسب كما ذكرنا, او بالتعبد فقط كاتخاذ عبده النفس هواها الـهـا, كـمـا قال تعالى : افرايت من اتخذ الهه هواه ((148)) وهولا هم المشركون باللّه شركا خفيا, او بـالاعـتـقاد والتعبد كاتخاذ عبده الاصنام والكواكب آلهتهم ,وهم المشركون باللّه شركا جليا, وبيان اتخاذالهوى الها انه اذا اتبع يكون مقصودا لذاته .وقـد ورد عـن النبير: كل مقصود معبود وكل معبود اله وقلنا: ان الهوى المتبع مقصود لذاته , لان الـهـوى الـمـتـبع عباره عن متابعه القلب النفس فى الميل الى العالم السفلى وهاويه هواها الجبلى بخلاف ما اذا لم يتبع , لانالميل حينئذ يكون مقصورا على النفس دون القلب .
والـرسـول ر مـا استعاذ من مجردالهوى , فانه روح النفس وسبب قوامها, بل استعاذ من هوى متبع , والقلب المتبع هوى النفس لايتبعه لعله خارجه , بل لما بينه وبين النفس من التلازم والتماثل الذاتى بـنـسـبـه الـبنوه والابوه , فانالقلب بمثابه الولد المتولد من ازدواج اب الروح وامالنفس , فميل القلب الـى النفس وهواها مقصود لذاته , والنفس الاماره بالسؤمستخدمه للقلب الميال اليها, تستعمله ابدا فى تحصيل ماربها وشهواتها, فينجذب الى تيسير مراداتها ومشتهياتها قصداثانيا.
وتـحصيل تلك المرادات قد لا بوجودالمال والجاه فيقصدهما قصدا ثالثا, والتوصل الى المال والجاه قديستدعى طريقاموصلا اليهما من عمل فيقصده قصدا رابعا.والـسعى فى التوصل الى جميع تلك المقاصد تعبد لها, والمقصود الاول وهوالهوى غيرمعلول بعله , بـل هو عله للمقاصديعبد لها دونه , فهوالصنم الاكبر, والمقاصد الاخر اصنام صغار بعضها اصغر من بعض .
فـالـعـمـل مـقـصـود, لانـه وسيله الى المال والجاه , وهما مقصودان , لانهما ذريعتان الى تحصيل الـشـهـوات , و الـشـهـوات مقصوده , لانها مرادات النفس , ومرادات النفس مقصوده للهوى المتبع , فـالهوى مقصود لذاته لصاحب القلب المعلول ,فيكون معبوده والهه يستخدمه ويستعيده ويستعمله فـيما يريد, ويحمله على الاشراك باللّه الواحد الذى لاشريك له ,وكل مايتخذ من الالهه سوى اللّه فهو بـاطـل ليس له ذلك , لانالمعبود ينبغى ان يملك النفع والضر حتى يقدر على التصرف فيهما بالايتا والـمـنـع والـدفـع والـرفـع , والـمتفرد بذلك هو اللّه وحده , لانه هوالضار النافع فقط, ولذلك ذم لسان الشرع قومااتخذوا آلهه من دون اللّه , فقال : ويعبدون من دون اللّه ما لاينفعهم ولا يضرهم .
((149)) وقال سبحانه : قل فمن يملك لكم من اللّه شيئا ان اراد بكم ضرا او اراد بكم نفعا ((150)) .
ويـنبغى ان يكون سميعا يسمع ((151)) مناجاه العبد معه لطلب نفع او دفع ضر, بصيرا يبصر احوال الـعـبد وحوائجه ,ليوصل اليه ماينفعه ويدفع عنه مايضره واللّه تعالى هوالمتفرد بان [يسمع ] حنين ذوى الـحـاجات فى الصدور ((152)) ,ويبصر ما فى سر سرالعبد بنورالنور, وغيره من الالهه المتخذه لايتصف بهذا.قـال اللّه تـعـالـى حـكـايـه عن خليله , قائلا لابيه يا ابت لم تعبد ما لايسمع ولايبصر ولايغنى عنك شيئا ((153)) .
واماالرب فهو صفه مشتقه من الربوبيه , بمعنى تكميل الناقص وتبليغه مبلغ الكمال الممكن له على تـاللّه تـعـالى , لانه ربالعالمين لذاته , وما سواه من الارباب ليس له ربوبيه ذاتيه ولاعامه عرضيه , بل بنسبه وجهه الذى يلى الحق سبحانه ,يقبل من صفه ربوبيته ماشااللّه ان يقبل على حسب ما وهب له فـى الاسـتـعداد المركوز فى ذاته , ويوديه الى ماشااللّه ان يقضى اليه بين المربوبات بنسبه و واسطه وسـبـب بين المسبب والمسبب , والحكمه الالهيه اقتضت تسبب الامور, لانه تعالى مسبب الاسباب , فحصل لكل مربوب سبب يربيه بمايستمد من ربوبيه الحق تعالى , لانه ربالارباب .
فـمـن كـانـت بـصـيـرتـه مـحـجـوبه بحجب الاسباب عن رويه المسبب يعتقد اثرالربوبيه الظاهر عـلى الوسائط من ذواتها, ويشرك باللّه , كعبده الكواكب والملائكه والجن والانس وغيرهم , لما يرون منها التاثيرات ((154)) فى العالم .
قال اللّه تعالى : ولا يامركم ان تتخذوا الملائكه والنبيين اربابا ((155)) كقريش والصابئين حيث قالوا: الـمـلائكـه بـنـات اللّه وكـالـيـهـود والـنـصارى حيث قالوا: عزير ابن اللّه وقالت النصارى المسيح ابـناللّه ((156)) وقال سبحانه و تعالى لنبيه ر: قل يااهلالكتاب تعالوا الى كلمه سوا بيننا وبينكم ا اللّه ولانـشرك به شيئا ولايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه ((157)) فليس فى الوجود رب له الربوبيه لـذاته سوى اللّه تعالى ربالعالمين ولذلك لايقال لغيره الرب م مضافا كربالدار, لانه الرب حقيقه , كما لايقال له الل ه .
ومـن الـمـكـاشـفـين بحقيقه سرالربوبيه من يشاهد بنوراليقين ذوقا و وجدانا انالمتصرف فيه فى جـمـيـع الاحـوال هـوالـرب سبحانه وتعالى , يرب يه كل وقت بنوع من التصرف , كالطبيب الحاذق الـمـشـفـق يتعاهدالمريض ويعالجه كل حين بضرب من الدوا, ليعتدل المزاج بحسن العلاج , فتاره يـسـقـيه شربه لذيذه ملائمه لطبعه , وتاره يجرعه مرارات الادويه الحاد ه , ونظره فى كلتا الحالتين يـكـون مـقـصـورا عـلى وجود الصحه وايصال الخير ودفع الشر, فيستسلم حينئذلجميع تصرفاته , ويـسـتـكـشـف مـن ورا اسـتـارالاسـبـاب وجودالمسبب وشهود الرب تعالى , فلايشمئز مما يصل الـيـه مـن الاضرار والاذلال والمنع والنزع بواسطه الاسباب , ويتلقاها بطيب القلب كما يتلقى وجود الـنـفـع والاعـزاز والاعـطاوالايتا بذلك , ويرى فيه صلاح حاله , فلايختار لنفسه سوى مااختاراللّه , ويستوى عنده ,
ويقول :.
هواى له فرض تعطف ام جفا
ومشربه عذب تكدر ام صفا
وكلت الى المحبوب امرى كله
فان شا احيانى وان شا اتلفا
والـمـراد من العالمين فى قوله رب العالمين كل ماسوى اللّه من موجودات جميع العالم , بمعنى آله الـعـلـم الـتـى يـعـلـم بهاكل شئ , كالخاتم والطابع بمعنى الاله ال تى يختم بها ويطبع , وما سواه من المصنوعات والمقدورات الداله على صفاته العلى , وجمع جمعالعقلا لاشتماله عليهم تغليبا لهم .
وامـا الـرحـمن الرحيم فهما صفتان مشتقتان من الرحمه بمعنى التعطف والشفقه على الخلق , واللّه عـزوجـل , لان كـل راحـم غـيـره يـرحم برحمه اللّه عليه , كما ورد فى الحديث الصحيح : الراحمون يـرحـمـهـم الرحمن ارحم من فى الارض يرحم ك من فى السما واللّه تعالى ارحم بعباده منالوالده بولدها.
كـمـا جـا فـى الخبر عن عمربن الخطاب , قال : قدم على النبير سبئ فاذا امراه قد تحلب ثديها, لما وجـدت صـبيا فى السبى اخذته فالصقته ببطنها وارضعته , فقال لنا النبير اترون هذه طارحه ولدها فـى الـنار؟
قلنا: لا, وهى تقدر على ان لاتطرحه ,فقال : اللّه ارحم بعباده من هذه بولدها, والراحمون كلهم من الوالدين وغيرهما لا بقسط مايقبلونه من الجزالواحد من مائه رحمه .
كـمـا روى ابـوهـريـره عن رسول اللّه ر قال سمعته يقول : اناللّه عزوجل خلقالرحمه يوم خلقها مائه رحـمـه , وامـسـك عـنـده تـسـعـا وتـسـعـيـن رحـمه , وارسل فى خلقه كلهم رحمه واحده , فلو يـعـمـل ((158)) الـكـافـر بـكل الذى عنداللّه من الرحمه لم يياس من الجنه , وهذه الرحمه الواحده هى التى يرحماللّه تعالى بها بصفه الرحمانيه جميع الخلائق , ويحولهم انواع النعم الدنيويه منالوجود والـحـيـاه والـصـحـه والـرزق وغيرذلك , ويشرك ((159)) فيهاالمومن والكافر, وهى المشار اليها بـقـولـه :ورحـمـتـى وسـعـت كلشئ ((160)) وما امسك عنده من تسع وتسعين رحمه التى خص بهاالمومنين فى الاخره بصفه الرحيميه منالاخرويه .
قـال اللّه تـعـالـى : وكـان بالمومنين رحيما ((161)) وروى عن رسول اللّه ر فى بعض مناجاته بقوله : يـارحمن الدنياورحيمالاخره وروى عن جعفرالصادق ((162)) سلام اللّه عليه انه قال : الرحمن اسم خـاص وصـفـه عامه , والرحيم اسم عام وصفه خاصه فقوله : اسم خاص لانه لم يسم به غيراللّه تعالى , ومـاشذ فلا اعتداد به كتسميته مسيلمه الكذاب بذلك ,وقيل فى حقه : وانت رحماننا لازلت رحمانا وقـولـه : صـفـه عامه لشمولها الخلق كافه , وقوله : اسم عام لتسميه غيراللّه ذلك كما قال تعالى فى وصف النبير: بالمومنين رووف رحيم ((163)) وقوله : صفه خاصه لتعلقها بالمومنين خاصه .
واما المالكيه وهى استحقاق التصرف فى الاشيا بالايجاد والاعدام والمنع والاعطا والنزع والايتا و بما آتاه اللّه من الملك , وهوالقدره على التصرف , ولايملك الملك ا اللّه , لانه تعالى استاثر بمالكيه الملك , والـمـلك ملكه يتصرف فيه بالمشيه , يوتيه من يشا وينزعه ممن يشا, كما قال سبحانه آمرا لنبيه ر: قلاللهم مالك الملك توتى الملك من تشاوتنزع الملك ممن تشا ((164)) .
فللّه , فمن كشف له عن ساق الحقيقه وشاهد الامر على ماهو عليه فى الاصل لاتحجبه استارالاسباب وسجاف الوسائط والروابط عن شهودالمتصرف فى الكل , ويرى اعيان الاكوان متلاشيه منعدمه تحت سـطـوات قهرالوحدانيه , ويسمع الان بالقا سمعه خطاب الفردانيه بالجواب , وهو قوله : لمن الملك الـيـوم للّه الـواحد القهار ((165)) فيصيرالموعود فى حقه موجودا مشهودا, وعجل له مااجل لغيره , ومـن لـم تـنـفـتـح بـصـيـرتـه واسـبـل حـجاب الكون عن عين قلبه يرى التصرفات الواصله اليه بـوسـائطـالاسباب , حتى عبر الاسباب حتى اذا كشف غطاالبشريه عن بصيرته فيصير بصره حينئذ حديدا,يشاهدالامر على ماهو عليه , ويرى ان كل نعمه وخير وطاعه صدرت منه او من غيره واضافها الـى الاسـبـاب لـيـسـت هـو منهاحقيقه , بل كان موجدها وخالقها ومالكها هوالمتصرف الحقيقى , ويـخـاطـب بـقـولـه سـبـحـانـه : لـقد كنت فى غفله من هذافكشفنا عنك غطاك فبصرك اليوم حديد ((166)) .
ولـهـذا اقـت واجـل هـذاالـمـشهود فى حقهم الى يوم الدين , والمراد باليوم هاهنا هو وقت الكشف والـظهور, لانه ينكشف بضيا اليوم مايتوارى بظلمه الليل , لااليوم العرفى , لعدم الشمس ثمه كما قال سـبـحانه : لايرون فيها شمسا ((167)) واذا تعذرحمله على العرف صرفناه الى اصل اللغه , وهوالوقت ليلا كان او نهارا.
والـديـن جـزاالاعـمال الصادره عن المكلف , وسمى به القيامه , لوقوع الجزا فيها, ويحتمل ان يقال : اضـاف مـالـكـيـتـه الـى يـوم الـديـن , لاسـباغ النعم , واظهارالفضل والكرم فى حقالانسان , وذلك لانالاعمال الصادره عن المكلف اذا كان مالكها ومحض الفضل واللطف منه تعالى وتقدس .
وحـاصل الكلام انالشكر والعبوديه مطلقا لا المنعم المطلق والمعبود الحق الذى تفرد باسدا الفضل والنعم , وتوحدبابدااللطف والكرم .
والـكـيـس المتفطن اذا امعن النظر وعاين وباشر وانكشف له عن الاطوار الطارئه والاحوال الجاريه عليه من بدو امره الى منقطع اثره ينكشف له ان للانسان ثلاثه منازل :.
الاول : منزل العدم .
والثانى : منزل الدنيا.
والثالث : منزل الاخره .
والحق تعالى هيا له فى كل منزل من هذه المنازل نزلا من كرمه , وجزيلا من نعمه .
ففى العدم هيا له نعمه استعداد, وهوالوجود الغيبى بالفيض الاقدس الالهى , وفى الدنيا هيا له [كذا] مـتـرادفـه , ونـعـمـامـتواتره بالفيض الربانى الرحمانى , وهو اخراج ما اودع فى استعداده من القوه الـى الـفـعل , ومن الوجود الغيبى الى الوجودالعينى , بدا بتقليب قالبه فى الاطوار الترابيه والنطفيه والعلقيه والمضغيه والعظميه واللحميه , ثم نفخ فيه الروح ,وانشاالقوى الظاهره والباطنه من الحس والحركه والقدره والعلم والاراده والنطق والتمييز والعقل والفهم والايمان والمعرفه , وغير ذلك الى ان بـلـغ مبلغ كماله المقدر له , وفى الاخره اعد له من النعيم ما لاعين رات ولااذن سمعت ولاخطر على قلب بشر بالفيض الرحيمى المالكى .
فـاذا تـامـل فى نفسه هذاالمتامل يرى نفسه مستغرقه فى بحارالنعم الالهيه من المبدا الى المعاد, فكيف يتصور له ان يشرك باللّه فى الشكر والعبوديه , و نتيجه الجهل بحقيقه الحال ؟
ومن باشر قلبه نوراليقين , واكتحلت بصيرته بنورمشاهده الحق ا ا صرف العبوديه للّه .
فـقـولـه تـعـالـى : مـالـك يوم الدين معناه مالك النفع والضر فى يوم الجزا, يجزئالمحسن والمسئ نفع الثواب وضر العقاب .
لـيـس لاحد يومئذ قدره النفع والاضرار بالغير كما قال تعالى : ;ژخ& فاليوم لايملك بعضكم لبعض نفعا ((169)) .
.
¨سق ((168)) وكـقوله : ثم ماادراك مايوم الدين يوم لاتملك نفس لنفس شيئا والامر يومئذ للّه وتـخـصـيـص مـالكيه الحق تعالى بيوم الدين , كما سبق فى حق المحجوبين برويه اثرالضر والنفع من اللّه تعالى فى الدنيابواسطه الاسباب عن رويه المسبب الضار النافع فى الدنيا والاخره .
وفى يوم القيامه اذا ارتفع الحجاب وتقطعت بهم الاسباب عن [رويه المسبب ((170)) الضار النافع ] وتـجـرد الـقـدره عـن الـحكمه , واذن موذن الكبريا فى عرصه البقا بعدالفنا من مبدئيه العز والعلا: لـمـن الـمـلـك ؟
واجاب بنفسه لنفسه للّه الواحدالقهار, ترى الكل يومئذ تفرد الحق تعالى بالملك , وهـذاالـوعـد فى حقالموقنين عين النقه [كذا] ازلف لهم اليوم موعودالحق غير بعيد, وقيل : هذا ما توعدون لكل اواب حفيظ.
واذا تقرر انالمعبود ينبغى ان يملك النفع والضر ـ ه منه , فلذلك اردف قوله مالك يوم الدين بقوله : اياك نعبد واياك نستعين قدم المفعولين على فعليهما لاختصاص ا ا اياك .
وهـذا هـو الاخـلاص الـمـامـوربـه فـى العبوديه , ومعنى الاخلاص : اخراج الخلق عن معامله الرب , ولايتحقق هذا اه اللّه ,واخلصه عن شوائب وجوده , فلايرى انه خلص لان وجوده من الخلق , فما اخرج الخلق بالكليه .
قـال ابـوبـكـرالوراق : نقصان ((171)) كل مخلص فى اخلاصه رويه اخلاصه , فاذا اراد اللّه ان يخلص اخلاصه اسقط عن اخلاصه رويه اخلاصه , فيكون مخلصا لامخلصا.
ورد فـى الـحـديـث عـن اللّه تـعالى الاخلاص سر من سرى استودعته قلب من احببت من عبادى , فلايطلع عليه احدغيراللّه , ولايقدر على ا اللّه .
وكما ان محلالاخلاص فى الادمى هوالقلب , فكذلك ذكره فى الفاتحه وقع موقع القلب منها, لان اللّه تعالى قسم الفاتحه بينه وبين العبد قسمين : قسما لنفسه خاصه وهو من الحمد الى يوم الدين , وقسما لـعـبـده خاصه وهو من اهدنا الى الضالين ,وجعل بين القسمين ذكرالاخلاص وقال : هذا بينى وبين عبدى , واذا امراللّه بالاخلاص فى العبوديه استعقب ذلك ببيان ماهيه العبوديه , وامرنا بالدعا لطلبها, فـقـال : اهـدنـاالـصـراطالمستقيم نيابه عنا اى ادعونى وقولوا ارشدنا الى حقيقه العبوديه التى هى الاسـتـقـامـه عـلـى صراط الاعتدال بين الحق الظاهرالمبين وبين الباطن المستور بصوره الخلق فـى عالم الشهاده , وعن حقيقه ذلك اناللّه تعالى واحد بالذات كثير بالصفات والافعال , خلق بصفاته الـمـتـعدده العالم المشتمل على الاشياالمختلفه , ورتبها بحكمته ترتيبا من اعلى عليين الى اسفل سـافـلـين , وجعلها حجبا واستارا نورانيه وظلمانيه ستربها سبحات وجهه الكريم , عزه واجلالا وابقا للكون , لئد ينحل ذلك الوجود عن نظامه انحلالا, كما وردفى الخبر: ان للّه سبعين الف حجاب من نور وظلمه , لوكشف واحدا منها لاحرقت سبحات وجهه ما انتهى اليه بصره من خلقه .
وهذه اشاره الى ان وجودالاسباب بالكليه واثبات الافعال سبب لنظام عالم الصوره والشهاده , ونظام عـالـم الـشـهـاده سـبـب نظام عالم الغيب , ولو كشف حجاب الاسباب بالكليه لارتفع حكم الاعمال والاكـسـاب والخير والشر والطاعه والعصيان والاساه والاحسان , ولتطرق الفساد الى البلاد والعباد, وانحل نظام امر المعاش والمعاد.
فـالحق فى عالم الغيب هوالظاهر المبين , وفى عالم الشهاده هوالباطن المستور, وستر وجه وحدته بـحـجـاب الـكثره , والعبدمطالب عن السيد بصرف التوحيد, نظرا الى الحق المبين فى عالم الغيب , وبـالفرق بين الحق والباطل , نظراالى الحق المستور فى عالم الشهاده , ومامور بالاستقامه على حاق الـوسـط بـيـن هـذيـن الـطـرفـين , لانه تعالى خلقه ذا تركيب مختلف , ووهب له روحا علويه من عـالـم الـغـيـب , لينظر بعينها الى الحق المستور, وقلبا متولدا منهما جمع فيه سرالعالمين , وجعله حـاجـزابـيـن الـروح والـنـفـس , وبـرزخا بين هذين البحرين لايبغيان , وجعل لهذاالقلب عينين , لينظرباحدهما الى عالم الغيب وبالاخرى الى عالم الشهاده .
ولقد مناللّه على الانسان بذلك حيث قال : الم نجعل له عينين .فـالقلب السليم المستقيم هو الذى سلمت عيناه , واعتدل جانباه , لينظر بهما معا الى عالمى الغيب والـشـهـاده والحق المبين والمستور والوحده والكثره والقدره والحكمه , تكتحل عينه اليمنى بنور مشاهده الوجه الباقى , وعينه اليسرى بنور مطالعه آيات الصفات والافعال .
ومن فقد عينا منهما واد عى انه على الصراطالمستقيم وصاحب النطق السليم هو دجال وقته , فاما ينظر الى عالم القدره والوحده بالعين اليمنى فقط, فيحكم باسقاط الاعمال واستوا الحرام والحلال , وذلـك مـحـض الـضلال ـنعوذ باللّه ـ او الى عالم الحكمه والكثره بالعين اليسرى فيثبت اربابا وآلهه متعدده ويدعو لها, فسيكفى اللّه شره , وللصوفيه فى هذين النظرين اصطلاح يعبرون عنهما بالجمع والتفرقه , يسيرون بلفظالجمع الى التوحيد, وبالتفرقه الى العبوديه .
قال ((172)) الجنيد: القرب بالوجد جمع , وغيبته فى البشريه تفرقه .
وقـال الـواسطى : اذا نظرت الى نفسك فرقت , واذا نظرت الى ربك جمعت , واذا كنت قائما بغيرك فانت فان بلاجمع وتفرقه .
وقـالـوا: الـجـمع ((173)) بلاتفرقه زندقه , والتفرقه بلاجمع تعطيل , واجتماع الجمع والتفرقه هو الدين القويم والصراطالمستقيم وذلك اقصر طريق واقوم سبيل الى اللّه تعالى , لان اقصر طريق الى كل مقصد, وهو خط مستقيم يمتد من المبدا الى المقصد, والاهتدا الى ذلك غير يسير جدا.
اشار الى ذلك قول النبير: استقيموا ولن تحصوا وقوله ر: شيبتنى سوره هود.
راى بـعض الصالحين رسول اللّه ر فى منامه , فقال له : روى عنك انك قلت : شيبتنى سوره هود فما الـذى شيبك منها,قصص الانبيا وهلاك الامم ؟
فقال : لا, ولكن قوله : فاستقم كما امرت فلانهتدى الـى ا بـهـدايه اللّه تعالى , وهى اشرف مامول , واكرم مسوول نبهنا اللّه تعالى على سواله منه , فلذلك عينه ولم يكل الينا السوال منه , ولولا تنبيهه وتعيينه لسالنامنه بمبلغ علمنا القاصر مالاينفعنا.
قـال ابـوعـلـى الـجـرجـانى : كن طالب الاستقامه لاطالب الكرامه , فان نفسك متحركه فى طلب الكرامه , وربك يطالبك بالاستقامه .
وقـولـه هـذا لان الاسـتـقـامـه كـل الـكرامه , فمن فاز بها فاز بجميع الكرامات , وقيل : الاستقامه الكليه ان لايتطرق الى المعاملات فتره , ولاالى المنازلات وقفه , ولاالى المواصلات حجبه .
وامـا قـولـه تعالى : صراط الذين انعمت عليهم بدل عن المفعول لما سبق من الاستقامه , وهى كل الـكـرامـه , لانـهـا هى النعمه التى انعمها اللّه على خواص عباده , وهم النبيون والصديقون والشهدا والصالحون , لقوله : ومن يطع اللّه والرسول فاولئك مع الذين انعم اللّه عليهم من النبيين والصديقين والـشهدا والصالحين ((174)) واذا بين الصراط المستقيم وعينه استثنى منه الطرفين المذمومين اسـتثنا منقطعا, فقال : غير المغضوب عليهم اى اهل التفرقه ولاالضالين اى اهل الجمع ,لان غضب اللّه تعالى عباره عن الابعاد, واهل التفرقه بعدوا عن اللّه برويه الاسباب من غير مسبب , والضلال فقد الـطـريـق الـمستقيم , واهل الجمع ضلوا الطريق المستقيم بانحرافهم الى جانب الجمع , ورويتهم المسبب دون الاسباب , والضلال الذى هو فقد الطريق يشعر بسابقه وجد.
فـاهـل الـضـلال ضلوا الطريق بتجاوزهم الحد, لانهم وجدوا الحق باثبات الفعل للّه مطلقا, وضلوه بـاسـقاط الاضافات عن جهات الاسباب , وكشف الحجاب الذى يحرق اعيان الاكوان عن وجه الحق المستور.
وامـا اهـل التفرقه لم يجدوا من الحق شيئا اصلا, فلذلك اشير اليهم بالغضب والبعد عن اللّه تعالى , والـى اهـل الـجـمع بالضلال , فحال المغضوب اليه استوا بالنسبه الى نفسه , وتقديم استثنائه يوذن بذلك .
ويـقـرب مـن معنى الجمع والتفرقه معنى الجبر والقدر, لان الجبريه اسقطوا اضافات الافعال الى جهه الاسباب , واثبتواالفعل للّه مطلقا من غير تفصيل , والقدريه اثبتوا الافعال لانفسهم واحالوا على اختيارهم صدور كل خير وشر يبدوبسببهم , وهذان الفريقان يتحاذيان فى طرفى الافراط والتفريط.
والحق الصريح هو الجبر مع القدر نظرا الى المسبب والى سبب القريب .
وقـوله تعالى : وما رميت اذ رميت ((175)) بيان لذلك , لان نفى الرمى المثبت له عنه فنفئ واثبات معا, وسئل جعفرالصادق (ع ) عن الجبر والقدر, فقال : لاجبر ولاتفويض ولكن امر بين امرين .
وهـذا الـذى ذكـرنـاه احـد اقـسـام الاستقامه , لان الاستقامه اما فى العلوم الصريحه والاعتقادات الصحيحه كما سبق ذكرها,او فى الاخلاق او فى الاحوال .
امـا فـى الاخلاق فيجب رعايه الاعتدال بين طرفى الافراط والتفريط, والاستقامه على حد الوس ط فـى كـل خـلـق , والاحـترازعن الوقوع فى احد الطرفين , كما قال آدم الاوليا وسر الانبيا اجمعين , عـليبن ابى طالب (ع ): اليمين والشمال مضلتان ,والطريق الوسطى هى الجاده كالسخاوه التى هى الاعـتـدال بـيـن البخل والاسراف , والشجاعه بين التهور والجبن ,والتواضع بين الاستعلا والضعه , والعزه بين الكبر والذله .
فهذه الاوساط وامثالها هى الفضائل , واطرافها هى الرذائل .
والفضائل كلها طريق الجنه والوصول الى جنات القرب .
فالتواضع والعزه والسخاوه والشجاعه كل واحد صراط مستقيم ممتد على متن النار, ويمرون عليه اهل الجنه مستقيمين معتدلين غير منحرفين ((176)) الى احد الطرفين , ومن انحرف عنه ولو قدر ذره فـقد يقع فى النار, فالتواضع صراطمستقيم ممتد على متن نار الاستعلا والضعه , فمن انحرف عنه وقع فى نار الاستعلا او فى نار الضعه .
والـعـزه صراط مستقيم ممتد على متن نار الكبر والذله , فمن انحرف عنه وقع فى احدهما, وعلى هذا فقس .
والـكـلام نـبـه على الاعتدال المذكور بقوله سبحانه وتعالى : والذين اذا انفقوا لميسرفوا ولم يقتروا وكـان بـيـن ذلـك قواما,وهذان الطرفان وان كانا مذمومين , لكن طرف التفريط اذم , لان المفرط لـم يـصل الى الوسط اصلا, والمفرط تجاوز عنه بعدالوصول اليه , فالمفرط مغضوب عليه , والمفرط ضال, فالمفرط صاحب الشمال والمفرط صاحب اليمين , واليمين والشمال مضلتان .
وامـا فـى الاعـمـال , فـمعنى الاستقامه فيه ثبات العزيمه على العمل وملازمه الاقتصاد فى صوره العمل بين اتعاب الجوارح بحمل مالاطاقه للنفس به عليها, وبين عزالدين بانواع النوافل والقربات .فـتـاره يـاتـى الـعـبـدالـمـستقيم فى العمل النوافل والزيادات سياسه للنفس , وتاره يتركها رمها بـالـنـفـس ((177)) , والـفتره فى صوره العمل لاتقدح فى الاستقامه , لان المراد بها هاهنا هو ثبات العزيمه على العمل , وصونها عن الفتور, لادوام صوره العمل .
وامـا فـى الاحـوال , فـالـوقـوف عـلى حد الوسط بين طرفى الروحانيه والجسمانيه برعايه الصوره والـمـعـنـى , وعـمـاره الـدنياوالعقبى والترك والاخذ والوحده والخلطه وغيرها هو الاستقامه فى الاحوال , ومقام اهل الكمال , لان الاعراض عن الدنياوترك لذاتها بالكليه مقام الزهد, والتعريج على تـنـاول الـلـذات والاسترسال فى اخذ الشهوات مقام الرغبه , واهل الكمال لايقيدهم مقام ((178)) , ولايـحـصـرهـم مـرام , لانـهـم مـتخلصون بالزهد عن اختيار نفوسهم الدنيا اولا, وبترك الاختيار مـطـلـقاعن اختيار الزهد ثانيا, وبوجود اختيار الحق عن ترك الاختيار ثالثا, فيختارون الترك تاره والاخذ اخرى , واختيارهم فى الحالتين اختيار الحق , لانهم به لابانفسهم .
وكـذلك دوام الوحده والعزله , فدوام الوحده يشعر بشرك خفى , ووجود بقيه حجاب الخلق , ودوام الـمـخـالـطـه على ظن التمكين , وعدم التغى ر بشئ ينبئ عن بقيه سكر الحال والانحراف عن حد الاعتدال .
والـرسـول ر فاق جميع الانبيا, وفاز من بينهم بكمال الاعتدال فى الاحوال , لاتمنعه رعايه الحقوق الـروحـانـيـه واسـتـيـفاوهابكمالها عن ادا الحقوق النفسانيه , ولابالعكس , بل كمال كل واحد من الـطـرفين كان سببا لمزيد الاخر فى حقه , لكمال استقامته على الدين القويم والصراط المستقيم , فلم يتقيد باخذ الدنيا ولابتركها, بل كان مخيرا فى الترك والاخذ, كلماشا واراد اخذ واعطى وتبس ط بـذلك , وكلما شا ترك وقنع عن الدنيا بالتقلل والزهد, ومشيئته فى كلا الطرفين من مشيئه الحق سبحانه .
واللّه تـعـالـى امـر الـنبير بالاستقامه على صراط الاعتدال بقوله : ولاتجعل يدك مغلوله الى عنقك ولاتبسطها كل البسطحتى امر جميع امته بها فقال : كلوا واشربوا ولاتسرفوا.
وفـى مـلـه مـوسـى وعـيـسى وغيرهما من الانبيا صلوات اللّه عليهم اجمعين انحراف ما عن هذا الاعتدال الى احدالجانبين .
فـمـوسـى (ع ) مـع كـمال معناه بالغ فى رعايه طرف الصوره وعماره عالم الشهاده , ويهيب الامور ووقعها فى قلوب بنى اسرائيل فى تعظيم الظواهر والصور, حتى امر ان تكتب التوراه بالذهب , ورغب الامـه فـى فـعل الخيرات , ورهبهم لترك المنكرات , ولايمنعهم عن التبسط والتوسع فى ذلك كل البسط.
ففى ذلك انحراف ما عن صراط الاعتدال والاستقامه .
وعـيـسى (ع ) مع رعايه عماره الصوره اعرض عن الدنيا ولذاتها وشهواتها اعراضا فوق حد الاعتدال , ورغـب الامه فى التقلل والتزهد, ودعاهم الى الرهبانيه التى ليست فى الاسلام , وذلك انحراف عن سـنن الاستقامه وصراط الاعتدال ,وميل الى الطرف الروحانى وعالم الغيب , ولذلك سمى روح اللّه , لما غلب عليه من الروحانيه .
وهـذه الـحـال وان جـل وقـل , ولكنه قاصر عن درك شاو ((179)) حال النبير فى الدعوه الجامعه المستقيمه القائمه الى يوم القيامه .
ولـمـا كان التهود ميلا الى عالم الصوره , والتنصر ميلا الى عالم المعنى والغيب , خص اليهود بانهم المغضوب عليهم ,والنصارى بانهم الضالون .
ورد فـى الـحـديث ان النبير اشار الى اليهود وقال : هولاهم المغضوب عليهم والى النصارى وقال : هولاهم الضالون والدعوه العيسويه لما غلب عليها الطرف الروحانى لها نسبه الى الشرق , لان العالم الـروحـانى محل كشف حقائق الغيوب , كما ان الشرق فى عالم الصوره محل كشف الظواهر ومطلع النجوم الزواهر.
والاشاره الى ماذكرنا من النسبه الى الشرق قوله تعالى فى قصه مريم وعيسى ]: اذ انتبذت من اهلها مكانا شرقيا ((180)) .
والدعوه الموسويه لما غلب عليها من رعايه الصوره لها نسبه الى الغرب فى عالم الصوره والشهاده , والـشـهـاده مـحـل الـستر, وكانت غيبوبه شمس حقيقه الحق المبين فيه , كما ان الغرب فى عالم الصوره مكان غيبوبه الشمس فيه , ومبداسير الاشيا الظاهره فيه .
واومئ الى قوله سبحانه خطابا لنبيه ر: وما كنت بجانب الغربى اذ قضينا الى موسى الامر ((181)) .
والـدعوه المحمديه دعوه جامعه مستقيمه معتدله , لاميل فيها الى احد الجانبين , كشجره مباركه زيـتـونـه لاشـرقـيه ولاغربيه , فهى منسوبه الى استوا الشمس فى كبد السما, لاميل لها الى الشرق ولاالى الغرب .
ولـهذا ـ واللّه اعلم ـ سميت الظهر صلاه الاولى والوسطى , لان الظهر اول وقت بعد كمال الاستوا, وهـذه الصلاه هى اول وقت من اوقات الصلوات التى اتى بها جبرئيل (ع ) واهداها الى حضره الرساله بعد كمال استوا حاله .
وايـضـا هذه الصلاه هى الواسطه بين طرفى النهار, اعنى الصبح والمغرب والمحاكيه لصوره استوا حال النبير فى حاق الوسط بين الطرفين المذمومين , فلذلك سم يت وسطى .
وكما ان دعوه عيسى شرقيه , ودعوه موسى غربيه , فدعوه محمدر استوائيه .
والاستوائيه لاشرقيه ولاغربيه .
ولكل صاحب دعوه قبله فى عالم الصوره محاكيه لصوره دعوته فى عالم المعنى , فقبله موسى (ع ) غـربيه , وقبله عيسى (ع ) شرقيه , وقبله محمدر متوسطه بينهما, كما قيل : مابين المشرق والمغرب قـبله وقال سبحانه وتعالى : سيقول السفها من الناس ماوليههم عن قبلتهم التى كانوا عليها, قل للّه المشرق والمغرب يهدى من يشا الى صراط مستقيم وكذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهدا على الناس ويكون الرسول عليكم شهيدا ((182)) .
ولـكـل واحـده من هذه الدعوات الثلاث خصوصيه مناسبه لصوره ماينسب اليه من الشرق والغرب والاسـتوا, لان اوضاع كل مله وشعائرها آيات وعلامات تلوح من صفحاتها انوار اسرار تلك المله لمن اكتحلت بصيرته بنور الايقان .
ف ان وقت الطلوع يظهر النور على الظلمه ويسترها شيئا فشيئا حتى يغشاها بالكليه .
ووقـت الغروب تغلب فيه الظلمه على النور وتزداد حتى يغشا بالكليه , وكل من الدعوتين الشرقيه والـغربيه مشتمله على نور وظلمه باعتبار اظهار بعض الحق بها وبقا بعضه مستورا, لان النور يظهر والـظـلـمه تستر, والدعوه المحمديه اذا كانت استوائيه لم يختلط فيها ظلمه بالنور اصلا, فهى نور على نور, ظهر فيها الحق تاما كاملا.
قال اللّه تعالى : اليوم اكمل ت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ((183)) .
وقـال ر: بـعثت لاتمم مكارم الاخلاق فدعوته نوريه صرفه مستويه معتدله استوى ظهور الحق فيها بجميع صفاته العلى .
وفى دعوه موسى (ع ) ظلمه ونور وستر وظهور, ولكن الستر اغلب , لان رعايه الخوف فيها غالبه .
الاترى ان بنى اسرائيل اذ اذنبوا ذنبا واخذوا باتخاذهم العجل كيف امرهم موسى بقتل انفسهم توبه , فـقـتـلـوا ا بذلك ؟
فهذا وامثاله من باب غلبه الخوف وتغليب قهر الحق على لطفه وسر نور اللطف بـظـلـمـه القهر, وذلك اقتضاه حال موسى (ع ), لان الحق تعالى تجلى عليه بصفه الهيبه والجلال , فلذلك كان هيبا مهيبا, وكان قلبه اشد تواضعا, لان تجليه كان ناريا وللنار نسبه الى الهيبه والجلال .
وفـى دعـوه عـيسى (ع ) غلبه النور والظهور, لان معنى الرجا غالب عليه , وتغليب لطف الحق على قـهـره وستر ظ حال عيسى (ع ), لان الحق سبحانه وتعالى تجلى عليه بصفه الانس والجمال , وكان تجليه نوريا بشاشا هشاشا.
وهاتان دعوتانى تحاذيان طرفى الافراط والتفريط.
فالحق المبين مستور بعض صفاته فيهما, غير مستور فى دعوه الاسلام , لاغلبه لاحد طرفى الخوف والـرجـا, فـاعتدلت فيها الصفات الجماليه والجلاليه , وذلك لاستوا قلبه واعتدال حاله بين طرفى الانـس والـهـيبه واستقامته على الصراطالمستقيم فليس فيها تسامح عيسوى ولاتشدد موسوى , فيقتص النفس بالنفس والطرف بالطرف والجرح بالجرح سوا,وتقبل التوبه بالندم حتى عز الارتداد بـالـشـرك والـكفر بتجديد الشهاده , وظهر الحق تعالى فيها بجميع صفاته مستويا,لايستتر بعضها ببعض .
و كـمـال الـرسـول ر فـى استوا قبول انوار تجلى الهيبه والانس والجلال والجمال والقهر واللطف وغيرها.
وتفطن من هذا سر ختم النبوه , لانه لم يبق نبا يكشف عن الحق ش ودعوته ر مشتمله عليه .
فدعوته جامعه فيها جميع الدعوات : شرقيه وغربيه , لاشرقيه ولاغربيه , ليليه نهاريه , سريه جهاريه .
وبـيـان ذلـك لاتـحـمـله المختصرات , فلنكتف بهذه الخاتمه من تفسير سوره الفاتحه , جعلها اللّه للمتصفحين وسيله الاهتدا, وللمهتدين ذريعه الاجتبا.
والحمد للّه رب العالمين , وصلى اللّه على نبينا محمد المصطفى صلاه دائمه النور الى يوم النشور, وسلم تسليمادائماابدا كثيرا.
ولقد فرغنا من تصحيح هذه الرساله فى تفسير سوره الحمد وتاويلها اول شهر رمضان المبارك سنه 1373هـش , واناالعبد سيد جلال الدين الاشتيانى .
___________________________________________
1- اين نسخه را به دانشكده اهدا نموده اند.
2- اين نسخه نيز جز كتب اهدايى آقاى مولوى است .آقاى مولوى از صاحب منصبان قديم آستان قدس رضوى است كه با ايمان و عشق ساليان متمادى در كسوت مشاغل مختلف از صميم قلب به آستان ملائك پاسبان امام هشتم خدمت نمود و روزى كه بازنشسته شد, آه دربساط نداشت ومدتها نيز مبتلا به تبعات ناشى از راستى و درستى و صداقت در كار بود.
هـيچكس به اندازه آقاى مولوى به امور آستان قدس وارد نيست , ايشان كليه املاك و مستغلات و تـمـامـى رقـبـات آستانه را به تفصيل با حدود و مشخصات مى شناسد و به جزئيات و خصوصيات متعلقات آستانه وارد است وبراين اطلاعات وسيع اثرى مترتب نمى شود (باتو روح القدس گويد نى منش ).
نـسـخـه خـطى يكى از آثار ناياب ابن عربى معروف به شيخ اكبر محيى الدين كه جز مخطوطات كـتـابـخانه دانشكده است و با خط كم نظير و بسيار زيباى نسخ نوشته شده , از كتب اهدايى آقاى مولوى است .
آثـار دانـشـمـنـدان خانواده سادات دشتكى كه درزمان ما اغلب به منصورى معروفند, چند اثر از صـدرالـديـن دشـتكى معروف به ميرصدر ومشهور به صدرالمدققين و آثارى از فرزند برومند او غياث الدين منصور(الذى كان سرابيه المقدس المنصور من ملكوت السما) و بعضى ديگر از فضلاى ايـن خاندان , از جمله كتبى است كه آقاى مولوى طى ساليان دراز اين نفائس علمى را جمع آورى نموده و فعلا در كتابخانه دانشكده نگهدارى مى شود.
حقير به نوبه خود در اين جا از آقاى مولوى كه از حسنات زمان ما به شمار مى روند, تشكر مى نمايد و توفيق و سلامت او را از خداوند خواستار است .يـكى از خادمان با اخلاص آستان قدس استاد دانشمند, جناب آقاى ولائى دامت بركاته است كه ساليان دراز در كتابخانه مباركه انجام وظيفه نمود و كليه نسخ نفيس خطى كتابخانه را به خوبى مى شناسد.
آقاى ولائى متولد نجف است و پدر ايشان از فضلاى حوزه علميه نجف اشرف بود.اسـتاد ولائى ساليان متمادى در نجف اشرف تحصيل نمود و در فقه و اصول از تلاميذ فاضل حوزه استاد محقق آقا ضياالدين عراقى به شمار مى روند.سبب توفيق آقاى ولائى در كتاب شناسى تحصيلات عاليه اوست .به عقيده حقير آقاى ولائى از مردان كم مانند زمان ماست كه به فضائل اخلاقى آراسته و شخصى متورع و منيع الطبع و مبرا از خودنمائى و تظاهر است , درعين ابتلاى به شدائد خم به ابرو نياورد و هرگز روح خود را آلوده ننمود.چـنـدين جلد فهرست كتب آستان قدس اثر آقاى ولائى است و هم اكنون نيز دركار تهيه فهرست كتب آستان رضوى است و بدون تظاهر و خودنمائى با كمال صميميت خدمت مى نمايد.
مـرحـوم مـجـيـد فياض , حاج ميرزا سيد عبدالحسين هم قطار و دوست قديمى و صميمى آقاى حـاجى مولوى , يكى ديگر از صاحب منصبان مومن وعاشق آستان قدس رضوى بود كه در كسوت مـشـاغـل مـهـم صـادقـانـه خدمت نمود, آن مرحوم هم بعد از بيش از چهل سال خدمت , هنگام بازنشستگى با صعوبت زندگى ساده و كوچك خود را اداره مى نمود, براى آن كه محتاج به كسى نشود, در دفتر گوهرشاد متصدى شغلى جزئى شد.آقـاى مـجـيـد فـياض نيز شخصى وارد و ماهر در مشاغل مهمه آستان قدس و از روساى مومن و صديق در كار بود كه خدمت در آستانه مباركه را عبادت مى دانست و جان و مال خود را روى اين كار گذاشت .
3- نـسـخـه نفيسى از اثولوجيا در كتابخانه دانشكده موجود است كه چهار قسمت آن را با تعاليق حـكـيـم وعـارف فـاضـل قاضى سعيد در منتخبات فلسفى چاپ , و هزار نسخه از آن نيز جدا, در دسترس دوستداران حكمت قرار مى گيرد.رساله اى در ولايت جز نسخ خطى آقاى مولوى از شيخ اكبر ابن عربى به نام الوعا المختوم على السر الـمـكـتـوم كـه از بهترين آثار عرفانى در دوران عرفان است , و مولف عظيم آن را در شوون ختم ولايت مطلقه محمديه مهدى موعود(ع ) ونحوه ظهور آن حضرت تاليف نموده است .
4- از سـرور اولـيـا عـلـى (ع ) نـيز به ام الكتاب وكتاب مبين تعبير شده است , از اين باب كه به آن حضرت كلام و كتاب تكوينى حق افتتاح مى شود و به او نيز رجوع مى نمايد.
5- جـمـيـع درجـات وجـودى عـلم حق اند و كلام حق و اراده او به معنى عالميت و متكلميت و مريديت حق نه به معناى معلوميت ومراديت .
يعنى درجات وجود اگرچه به يك معنا علم و قدرت و اراده و كلام فعلى حق اند, ولى در اصطلاح اهـل تـوحـيـد ومـمشاى اهل اللّه حق بوجوده الاطلاقى در كليه مراتب و نسبت به جميع حقايق متكلم و قادر عالم و م هو.
6- قـال الـشـيـخ الـكـبير فى كتاب تفسيره وتاويلاته على سوره الفاتحه : ب كل امر يظهر فى مراتب الـتـفـصـيـل لابـد ان يـكـون ظاهرا بين اصلين فى احدى حضرات النكاحات الخمس , والاصلان حضره الوجوب والامكان , اوقل :حضره الاسماوالاعيان ـچه آن كه در اين مرتبه , مقام تقدير و قضاى الـهـى مـتـعين مى شود و هر اسمى مقتضى مظهرى است كه در آن احكام و خواص خود را اظهار نـمـايد و هر صورت و عين ثابتى , طالب قبول تجلى اسمى خاص است تا استعدادات خود را ظاهر سـازد و طلب از دو طرف است , با اين فرق كه طلب از ناحيه اعيان , طلب قابلى و طلب منبعث از حق ,طلب فاعلى است .
و مـعلوم ان احديه الحق لاتقتضى ايجاد شئ , بل الحق من حيثها غنى عن العالمين لايناسب شيئا, ومعلوم ايضا ان لاايجاد ولااثر بدون الارتباط, ولا ا بالمناسبه , والمناسبه انما تنشا من جهه التضايف الـثـابت بين الاله والمالوه ـيعنى حق در مقام احديت ذاتيه به واسطه غنا ذاتى , هيچ تعينى ندارد و در مـقـام احديت علم به حقايق اسمائيه و اعيانيه احدى الوجود است و اسمى از اسمى و صورت و عـيـنـى از عينى ديگر امتياز ندارد و جهت سنخيت بين علت خالق و مخلوق معلول متميز است , ظـهـور در بـطـون و بـطـون در ظهور مختفى است و لذا تجلى دراحديت بماهى احديت محال اسـت ـولـذا ثـبت هذا, فالاصلان لتكليف : احدهما ايجابى ذاتى الهى سنه عليه قبل ان يظهر عين , ولسانه كتب على نفسه الرحمه , وحقت كلمه ربك ـامتياز اله از مالوه و اسم از صورت و حق از خلق در مـقـام احديت و تجلى حق به اسم اللّه در صورت علم و شهود و كثرت و امتياز ظهور از بطون , اسـت ـ والاخر, ان التجلى الوجودى له الاطلاق التام عن القيود الامكانى ه , ومن حيث انطباعه فيها اضـيـفـت اليه الاوصاف المختلفه , وتقيدت بالقيود اللازمه باستحاله تعلقه مجردا عنها, غايه الامر الانتها الى قيد واحد هوالامكان , فلاجرم اقضت الحكمه العادله وحكم الحضره الجامعه الكامله ظهور سـرالـمـجـازات بسر المناسبه المذكوره , فظهر للعباد كلهم وكل ما سواه عبدـ از آن جا كه اعيان خـلائق طـالـب كـمالند و كمال به نحو اطلاق ظاهر نمى شود, مگر از طريق تكاليف الهيه شرعيه وحـق بـه حـسـب رحمت ذاتيه و عنايت ازليه هيچ مستحقى را محروم نمى نمايد, و اعيان خلائق درنـشـات مـاده غـيـرتـكامل ناشى از حركت ذاتيه از ناحيه حركت استكماليه عرضيه نيز به اصل كـمـالات انسانى واصل مى شود, عنايت حق مقتضى ارسال رسل و انزال كتب و جعل احكام جهت نـهايت استكمال نوع انسانى مى باشد, ناچار تكليف نيز مقضى بالذات و داخل در دايره عنايت حق وقضاى مبرم الهى است .
و ظـهـور تـكـالـيف ناشى از دولت اسماى حاكم بر مظاهر دنيويه به حسب اقتضاى اعيان ثابته و مقتضيات ذوات و استعدادات است و قبول تكاليف و امتثال يا رد و عصيان نيز از لوازم ذاتى اعيان است , ليهلك من هلك ويحيى من يحيى عن بينه .
فتعينت القيود الامريه والاحكام الشرعيه فى مقابله ماعرض للوجود من المقيدات العينيه الامكانيه الـتـى بـحسب مايقتضيه الموطن والزمان والنشاه والاحوال ـچه آن كه وجود در مقام اطلاق تكثر نـدارد وخـلـق از نـاحيه قيود و تعينات عارض بر وجود ظاهر مى شود و علت از معلول و واجب از مـمـكـن , متميز مى گردد وريشه و اصل امكان درعين ثابت قابل ظهور ومستعد قبول نور وجود نـهـفـته است و از ناحيه قيود متوارده بر عالم خاص انسانى , درنشات ماده موجودمى شود و لزوم جـعـل تـكـالـيـف الهيه به مقتضاى مقتضيات اعيان متبوعه و احوال تابعه ظاهر مى شود ـوبذكر التعين الامكانى لغيب الذات , يظهر سر ارتباط الحق بالانسان ـ چون اعيان ثابته متصفه به امكان از تجلى ذات در كسوت اسما پديد آيد و از تجلى علمى واحد ظهرت الكثره كم شئت ـ احكام تكاليف از نـواحـى قيود مضاف به وجود به حسب قلت و كثرت و دوام يا انقطاع آن متفاوت مى شود ـفمن كـانـت مـرآه عـيـنـه الـثـابـته اقرب الى الاعتدال ,متناسبه الصفات والاحكام , وعلامته ان لايظهر فى المظهر حكم مخالف لما يقتضيه الامر فى نفسه لذاته , كان اقل المجالات تكليفا, اتم ها استحقاقا لـلمغفره الكبرى التى لايعرفها اكثر المحققين , واسرعها انسلاخا عن الاحكام التقليديه ـ چون فوائد تكاليف انسلاخ نفوس از قيود و قرب به مقام اطلاق وجودى است , هركه عين ثابت او مستعدترو به اعـتـدال نـزديكتر باشد, سير او سريعتر و قبول او تجليات خاص حق را بيشتر و حظ او از فيوضات تمامترخواهدبود.
ولذا قيل فى حقه عليه وآله السلام : ليغفر اللّه ماتقدم من ذنبك وماتاخر.
به همين جهت تاثير عبادات در كمل سريعتر و رجوع آنها به مقام اطلاق وجود والرجوع الى البدايه اسرع مى باشد كاين طفل يك شبه ره صد ساله مى رود.
لـذا شـيخ كبير, صدرالدين رومى قونوى در كتاب مفتاح گويد: ب فان الشخص الذى يكون صوره ذلـك الـسـر ومظهره يصيرمن المجذوبين , وممن لايحوج الى كثير من الاعمال والرياضات الشاقه كالنبى ر, وعلى (ع ), ومن شا اللّه من العتره .
(مصباح الانس , ص 302ـ300, چاپ سنگى ) ملاحظه مى شود كه اكابر عرفا به كلى على وآل او را از ديگر صحابه ممتاز مى دانند.
7- اى قدره سعيدا اوشقيا.
8- البقره (2) الايه 89.
9- النازعات (79) الايه 30.
10- يس (36) الايه 39.
11- النمل (27) الايه 29 ـ 30.
12- النحل (16) الايه 98.
13- محمد (47) الايه 38.
14- هود (11) الايه 47.
15- هود (11) الايه 48.
16- الانبيا (21) الايه 69.
17- النسا (4) الايه 125.
18- يوسف (12) الايه 23.
19- يوسف (12) الايه 24.
20- الدخان (44) الايه 20.
21- النسا (4) الايه 164.
22- مريم (19) الايه 18.
23- مريم (19) الايه 30.
24- المومنون (23) الايه 97ـ98.
25- النجم (53) الايه 8ـ9.
26- الاحزاب (33) الايه 33.
27- بايد ـ خ .
28- البقره (2) الايه 34.
29- چون تجلى به اسم اللّه متضمن تجلى به اسم قهار و مميت و معيد ومفنى است , خاصيت اسما مشعر به بطون ملازم است با اعاده اشيا به ممكن غيب قبل از ظهور در دار غرور يا عالم وجود, در حالى كه معاد فرع مبتدا است .
30- ابراهيم (14) الايه 27.
31- المائده (5) الايه 1.
32- الزخرف (43) الايه 87.
33- يونس (10) الايه 18.
34- از ايـن بـاب كه كليه اسما از كليه وجزئيه از سدنه اين اسمند و نزد ولى كامل هر اسمى , اسم اعظم است و رمزاجابت دعا.
35- الجمعه (62) الايه 10.
36- يونس (10) الايه 10.
37- ولما كان رسول اللّه مظهر تجلى ذاتى ومجلى ظهور اسم اللّه , هر اسمى نزد او اسم اعظم است و به مذاق برهان جميع اسما با ذات متحد و هر اسمى به حسب مصداق متحد است با كليه اسما.
بـه مـشـرب ارباب توحيد, سالك درمقام سير فى اللّه بعد از سيرو سفر دراسماى ظاهريه و تحصيل تمكين و استقامت ازاسماى ظاهريه و نيل به مقام جمعيت اسم ظاهر و سير در اسماى باطن و نيل بـه مقام جمع بين اسماى ظاهريه وباطنيه هر اسمى در نظر شهود او عين كليه اسماست و سالك گـرفـتـار مـقام تلوين و ساير در اسماى جزئيه چون دايره شهود ضيق است از خواص همان اسم يا اسمايى كه در وى متجلى است , آگاه است (جلال آشتيانى ).
38- الروم (30) الايه 4.
39- التغابن (64) الايه 1.
40- الاخلاص (112) الايه 1.
41- آل عمران (3) الايه 6.
42- الفرقان (25) الايه 60.
43- الرعد (13) الايه 30.
44- الاسرا (17) الايه 110.
45- بخشايش , ظ.
46- در ايـن مقام مباحثى است كه مولف از آن گذشته است و ما در مقدمه به تفصيل (ان شااللّه و بـه شـرط حـيات ) بيان خواهيم نمود, اولا بايد اين مطلب را دانست كه رحمان و رحيم در بسمله مـضـاف به اسم و در سوره حمديه مضاف به ذات است و ما مى دانيم كه بسمله بنابر مشرب طايفه شيعه تبعا لائمتنا[ جز سوره است و اعتقاد به تكرار ولو به مناسبت نزد ما از سخائف اقوال است .
بـحـث ديـگـر آن كـه رحـمت رحيميه و رحمانيه در ملائكه مهيمين به هم در آميخته , چون در مجردات جهت غضب منفى است و ديگر آن كه اصل رحمت , حقيقتى است كلى و نسبت به مظاهر و قوابل متعدد و ديگر آن كه حكم اسم الرحمن در جميع عوالم ومظاهر سارى است و هميشه نعم الـهـيـه مـمزوج است با نوعى كدورت ورنج و سخت وغضب وتلخيص و تميز از خواص اسم رحيم اسـت و لـيـعـلم ان هاهنا تدقيقات رقيقه وتحقيقات عرشيه , يجب البحث عنهافى المقام ونذكرها فى المقدمه ان شااللّه الموفق .
47- الزام كند, ظ.
48- الزمر (39) الايه 38 وآيات ديگر.
49- الجاثيه (45) الايه 23.
51- الرحمن (55) الايه 19.
52- الرحمن (55) الايه 20.
53- الرحمن (55) الايه 22.
54- زلت , خ .
55- التوبه (9) الايه 128.
56- ثناى جميل , فى الاصل .
57- سورت آن بر زبان ,ظ.
58- طبيعت , خ .
59- آنـچـه مـولف در اين باب بيان نمود محتاج به تفصيل است , چه آن كه انبعاث افاعيل از ذات انـسـان بـالاخـره نـاشى از استعدادات لازم اعيان ثابته واين استعدادات مانند اصل اعيان نيز غير مـجـعـولند بلامجعوليه ذاته المقدسه الاحديه وعقاب وثواب مترتب بر هيات ناشى از افعال ونيات ونيات مستندند به ذوات و استعدادات كه الناس معادن كمعادن الذهب والفضه .
61- العنكبوت (29) الايه 69.
62- حـقـير اين رباعى را از حكيم دانا عمرخيام ـقدس اللّه لطيفه واجزل تشريفه ـ نمى داند, واقعا مـردم هرزه ونفوس تابع شهوات و اشخاص بى قيد و بند, اين فيلسوف عظيم را به آسانى در سلك مـردم لاابـالى درآورده اند, چه آن كه هيچ فيلسوفى به جبر نگرويده و اعتقاد به جبر و تقرير شبهه آن از راه علم بارى , چه ما علم را علت معلوم و يا تابع آن بدانيم و يا آن كه از جهتى علت و از جهتى تـابع بدانيم , استدلال به جبر از اين طريق باطل و استدلال به جبر و نفى اختيار ازاين راه كه حق چون مى داند, من جبرا فاعل فعل خود, والا ينقلب علمه تعالى جهلا, كار شيخ اشعرى و شان اتباع او ازمـتـكلمان مى باشد, چه آن كه فعل اختيارى به مشرب حكما فعلى است كه به علم و قدرت و اراده مـسـتـند باشد,نتيجه علم حق علت صدور فعل از عبد است مسبوقا به اراده العبد واختياره , يـعـنـى عـلـم او عـلـت است كه من به اختيارخود و از راه علم و اسبابى كه بالاخره به او منتهى مى شود, فعل خود را انجام دهم .
بـايـد توجه داشت كه اختيار واستقلال تام كه به هيچ امرى غير اراده واختيار فاعل متوقف نباشد, منحصر به حق اول است و ما در افعال خود يا مضطريم در صورت مختاركما عليه الشيخ الرئيس و يا مضطريم درعين اختيار و بايد خيام برطبق فلسفه خود مشرب اول را اختيار نمايد.
اما قول خواجه در اين رباعى كه علم را تابع معلوم دانسته با قواعدى كه خود مقرر فرموده منافات دارد, چـون او عـلـم حق را عين ذات و علت اشيا مى داند نه تابع كه العياذ باللّه علم حق مستند به غير باشد و از اين باب اين رباعى ازخواجه نيست , كما اين كه رباعى اول از حكيم خيام نمى باشد.
به فرض صحت مستند از غير به خواجه بايد قول او را توجيه نمود به آنچه عرفا و محققان از جمله مولف گفته است , ولى رباعى اول هرگز با مشرب حكيم دانائى مثل مولانا الخيامى سازش ندارد و توجيه پذيرهم نيست .تمام الكلام موكول الى المفصلات .(جلال الاشتيانى ).
63- چـنانچه مقربان درگاه احديت وجود گفته اند: اگر از جناب حق مامور به تسبيح و تحميد نـمـى شديم , او را تنزيه مى نموديم از اين كه او را حمد گوييم , چه آن كه حمد وتسبيح ما به قدر وجود ماست نه مناسب با ذات الهى .سر اين گفته در مقدمه آمد.
64- مگر نزديك , كذا.
65- النجم (53) الايه 32.
66- الاسرا (17) الايه 3.
67- الرعد (13)الايه 39.
68- ابراهيم (14) الايه 27.
69- الشعرا (26) الايه 23.
70- الشعرا (26) الايه 24.
71- عالميند,عالمى اند,ظ.
72- بر هر تقدير ,خ ل .
73- اعلام ,ظ.
74- المومن (40) الايه 16.
75- الفرقان (25) الايه 26.
76- مشتبه .
77- المومن (40) الايه 16.
78- القصص (28) الايه 88.
79- متنبه ,ظ.
81- الزلزال (99) الايه 7 ـ 8.
82- اخلاق ظ.
83- الانبيا (21) الايه 47.
84- مراد قاضى بيضاوى , مفسر محقق اشعرى بايد باشد.
85- تقديم دارد.
86- جمعى همان جمع است و يا علامت كسره كه در اين تفسير زياد ديده مى شود.
87- اشتراك معنوى بين وجوب واستحباب , چه آن كه طلب اعم است ازاستحباب و وجوب .
88- الاسرا (17) الايه 9.
89- الشورى (42) الايه 52.
90- الاعراف (7) الايه 155.
91- الاعلى (87) الايه 2ـ3.
92- البلد (90) الايه 10.
93- الانبيا (21) الايه 73.
94- الاسرا (17) الايه 9.
95- الانعام (6) الايه 90.
96- العنكبوت (29) الايه 69.
97- طه (20) الايه 50.
98- يونس (10) الايه 9.
99- آل عمران (3) الايه 73.
100- الشورى (42) الايه 13.
101- الضحى (93) الايه 7.
102- الاحزاب (33) الايه 70.
103- الاحزاب (33) الايه 71.
104- الاعراف (7) الايه 16.
105- الاعراف (7) الايه 17.
106- الانعام (6) الايه 153.
107- النجم (53) الايه 3.
108- النسا (4) الايه 69.
109- مريم (19) الايه 58.
110- النحل (16) الايه 53.
111- يونس (10) الايه 62.
112- الفتح (48) الايه 6.
113- المائده (5) الايه 60.
114- المائده (5) الايه 77.
115- المائده (5) الايه 64.
116- آل عمران (3) الايه 181.
117- المائده (5) الايه 73.
118- المائده (5) الايه 72.
119- متمسك .
120- بخشش كردم .
121- بخشش .
122- هود (11) الايه 112.
123- موقد ميزان , موقد نيران .
124- الاعلى (87) الايه 1.
125- طه (20) الايه 50.
126- العنكبوت (29) الايه 19.
127- هود (11) الايه 123.
128- المائده (5) الايه 18.
129- الاعراف (7) الايه 156.
130- اى كـان مطمح ابليس اللعين الرحمه الرحمانيه كه : اصل نقدش لطف و داد و بخشش است قهر بر وى چون غبارى از غش است .
131- الاحزاب (33) الايه 43.
132- الانعام (6) الايه 35و 36.
133- اى شرع .
134- سرد, كارى پيوسته كردن و سخن نيكو و مسلسل گفتن قوله (س 16) والمراد بالماهيه فى كلام ارباب المعرفه هوالعين الثابت فى مرتبه العلم .
135- ومـن الـمكاشفين بسر نعمه , آنچه از سر ارباب ولايت حضرت اميرالمومنين على (ع ) منقول است كه اگر خداى تعالى مرا مخير كند ميان مسجد و بهشت , من مسجد را اختيار كنم نه بهشت را, مراد آن است كه : هجرى كه بود مرادمحبوب / از وصل هزاربار خوش تر بعدى كه مراد محبوب است , نزد من خوشتر آيد از قربى كه مراد من باشد.لانى فى الوصال عبيد نفسى / وفى الهجران مولى للموالى .
136- كـشـف كشفا وكاشفه عن الشئ : اظهره ورفع عنه مايواريه ـ الخ اكشف : ضحك حتى انقلبت شفته وبدت مغارس اسنانه كشر كشرا عن اسنانه , كشف عنها وابداها (عندالضحك وغيره ).
137- الاسرا (17) الايه 44.
138- كـما قال الشيخ الاجل العارف : خاموشى از ثنا تو حق ثنا تو است واوله سعدى ثنا تو نتواند به وصف گفت .
139- والفنا عن الفنائين والصحو الثانى بل صحوالمعلوم ومحوالموهوم .
140- وفـى الكريمه اشار الى محو جهه البشريه وغلبه جهه الحقيه , وفيها نفى فى عين الاثبات , لانه مارميت اذ رميت احمد بود.
141- الانفال (8) الايه 17.
142- سبا (34) الايه 13.
143- واظن انه سقط من العباره شئ , وماقال المولف : وقليل من عبادى الشكور اى المتوفر على ادا الـشكربجميع الالسنه , اى لسان الاستعداد الذاتى , ولسان الحال , ولسان القال , ولسان الروح , وقوله تـعـالـى : اعـمـلـوا آل داود اى آل داودالـروح , اى الـبـالغه الى المرتبه الروحيه , وافضنا عليكم من نعم الكمالات شكرا.
144- عـلـم در ابـتـداى تـعـليم وتعلم راهنماست , ولى توغل دايمى در علم و دلايل عقلى , براى كـسـانـى كه معتقد باشندانغمار در حجاب علم با حاق واقع و وصول به مقام عين اليقين منافات دارد.
اين سخن در عمل نيز جارى است .بيشتر مردم همانطورى كه در حجاب علم گرفتارند, در حجاب عمل نيز اين اصل جارى است .امـيـرمـومنان (ع )به شخصى كه طالب شرح صدر بود, فرمودند: عليك بالعمل فان العمل لايعدله شئ .
145- سبا (34) الايه 13.
146- البينه (98) الايه 5.
147- الهتهم .
148- الجاثيه (45) الايه 23.
149- الفرقان (25) الايه 55.
150- الفتح (48) الايه 11.
151- واعـلـم ان مـعـنى السمع والبصر لايرجع الى العلم بالمسموعات والمبصرات كما عليه جمع من الحكماوجلالمتكلمين .والـسـمـع عـباره عن تجلى الحق بطريق افاداته من المعلوم , لانه سبحانه يعلم كل م تجلى علمه طـريـق حـصوله فى المعلوم ,سوا كان المعلوم نفسه اومخلوقاته , فافهم ان كنت اهله ب ويسمع العبد الذاتى عند مخاطبه الاسما والاوصاف والذوات فيجيبها.
152- قـوله : ويبصر ما فى سر السرب اقول : وقد اشتهر عند ارباب المعرفه وائمه الكشف واليقين انه ت اذا اراد, وهذه نكته شريفه يجب ان نفهمها.
والاشيا غير محجوبه عنه ابدا, ولكنه لايوقع نظره ا اذا شا.ومـن هـذا يـعـلـم مـعـنـى قـولـه : انى وجهت وجهى للذى فطر السموات والارض حنيفا وما انا منالمشركين .
153- مريم (19) الايه 42.
154- فى نسخه لما يرون من التاثيرات ب .
155- آل عمران (3) الايه 80.
156- التوبه (9) الايه 30.
157- آل عمران (3) الايه 64.
158- فلو يعامل .
159- ويشترك ب .
160- الاعراف (7) الايه 156.
161- الاحزاب (33) الايه 43.
162- ويعبرون عن الرحمه الرحمانيه لعمومها وشمولها لجميع الخلائق بالرحمه الامتنانيه لشمولها على كل مافى الوجود, حت ى تكون الرحمه الرحيميه من سوادن الرحمه الامتنانيه .والـرحمه الامتنانيه غير مقيده بالعمل وتشمل الكل , ولهذا كان مطمح اللعين هذه الرحمه , والحق امتن بالرحمن واوجب بالرحيم , ودخل الرحيم فى الرحمن .
قـال الامـام المحقق السابق على كل امام جعفربن محمد]: الرحمن اسم خاص اى باللّه بصفه عامه : اى صفه شامله للكل .
وقـال (ع ): الـرحـيـم اسم عام اى مشترك لفظا بين الحق والخلق بصفه خاصه بمن يستعد, فدخل الرحيم فى الرحمن دخول تضمن : اى دخول الخاص فى العام .
وقوله تعالى كتب على نفسه الرحمه الكتابه على نفسه امتنان .
163- التوبه (9) الايه 128.
164- آل عمران (3) الايه 26.
165- المومن (40) الايه 16.
166- ق (50) الايه 22.
167- الانسان (76) الايه 13.
168- سبا (34) الايه 42.
169- الانفطار (82) الايه 18 و 19.
170- عندالتدبر يظهر زياده هذه الجمله : [رويه المسبب الضارالنافع ].
171- ابوبكر وراق از طبقه ثانيه است .نـام او مـحـمدبن عمرالحكيم الترمذى است و در مسقط الراس خود ساكن بود و قبر او نيز در آن ديار است و بزرگانى عاليقدر ازاين ديار برخاسته اند.
172- جـنيد اگرچه در بغداد متولد شد, ولى پدر او از مردم نهاوند است واز طبقه دوم از طبقات صوفيه .
173- قـال الامـام الـمـحـقـق السابق جعفرالصادق (ع ): الجمع بلاتفرقه زندقه , والتفرقه بلاجمع تـعـطـيل , والجمع بينهماتوحيد وماذكره الامام (ع ) دليل على بطلان مسلك الاشاعره والمعتزله , لان الاشـاعره توغلوا فى التفرقه , ومابلغ معرفتهم الى جواز اسناد الافاعيل الحق والخلق , وقعوا فى مـخـمـصـه تـشـبـيـه , والـمعتزله وقعوا فى مخمصه التنزيه , وهوعين التحديد, والاشاعره توغلوا فـى الـتـشـبـيـه المحض , والامام جعفرالصادق قد جمع بين الامرين وهوالقول الفحل , وكان قائله فى المعارف سيدا.
174- النسا (4) الايه 69.
175- الانفال (8) الايه 17.
176- قال الامام الصادق (ع ): وقد جز ناها وهى خامده .
177- رمها اليوم : اشتدت .
178- لايقيدهم الاقامه .والصحيح : لايقيدهم مقام .
179- الشاو: الامد, الغايه , الشوط.
180- مريم (19) الايه 16.
181- القصص (28) الايه 44.
182- البقره (2) الايه 142 ـ 143.
183- المائده (5) الايه 3.
184- النسا (4) الايه 1.
185- بـل هـو كـمـرآه تـنـجلى فيها جميع الحقائق والاشيا, ويرى الكل فى ذاته , بمعنى ان علمه بـذاته سبب انكشاف الاشيا, ويعلم مايتنزل من الغيب الى الشهاده ,و يعلم ايضا الحقائق الخارجه عن الخلق والنسب .
186- ان مولفنا المحقق من احفاد اميرالمومنين عليبن ابى طالب (ع ).
187- مـضـامـين الابيات بنا على قول بعض العرفا من على , واما نظمه كان من على بن ابى طالب القيروانى .قد اطبق كل من فى سواد مملكه العقل ان عليا كان افضل الاوليا وافصح الفصحا على حد لايسبقه سـابـق , ولايـلـحـقـه لاحـق , وقالوا: ان فى ديوانه ابياتا متوسطه من جهه الفصاحه , بل فيها ابيات لاتليق بجنابه .
188- الاسرا (17) الايه 14.
189- فصلت (41) الايه 53.
190- الذاريات (51) الايه 21.
191- البقره (2) الايه 2 ـ 1.
192- الرعد (13) الايه 43.
193- الفرقان (25) الايه 45.
194- الـكـنـز مشتمل على انواع الجواهر التى فى المقام عباره عن اسما الذات التى لايعرف قدرها وقيمتها الااللّه العلى العظيم , و اسما الصفات , واسماالافعال .
195- المط لع مايفيد الاشراف على المنازل النازله .ولصاحب مقام او ادنى المتحقق بهذا المقام منزله مطلع كتاب الوجود.ومن كان حظه من البطون السبعه البطن السابع له اشراف على جميع الحقائق , ولنبينا صلوات اللّه عـليه ووارث علمه ومقامه اى على بن ابى طالب (ع ) والعتره مقام اعلى ـ مماذكره ارباب التحقيق ـ مـرتـبه فوق المطلع , وان شئت تفصيل ماحررناه فارجع الى ما حققه المحقق الفرغانى فى مقدمه شرحه على التائيه الكبرى القسم العربى .
196- الاعراف (7) الايه 46.
197- سال ابورزين العقيلى .
198- كهف (18) الايه 109.