حکایت شاگردی شبلی كشف الاسرار و عدة الأبرار
بو بكر شبلى قدس اللَّه روحه: پيش از آنكه قدم در كوى طريقت نهاد، مير سيه پوشان بغداد بود، عادت داشت كه دزديده بمجلس جنيد رفتى، اى من غلام آنكه دزديده در اين كوى سرى دارد. روزى بر زبان جنيد برفت كه: اگر همه بتپرستان و ناكسان عالم را بفردوس اعلى فرود آورند، هنوز حق كرم خود نگزارده است. شبلى از جاى برجست، نعرهزنان و جامهدران و گفت منم مير سيه پوشان و از ناكسى خويش، خروشان، چه كويى مرا پذيرد؟
در اين حال جنيد گفت: اى جوانمرد، بمراسلت موسى و هارون، چندين سال فرعون مدبر را ميخواند تا بپذيرد، اگر بيابد سوختهاى موحد كه بپاى خود آيد و درو زارد چون كه نپذيرد. شبلى در كار آمد و هر چه داشت از ضياع و اسباب و اموال، پاك در باخت و مجرد بايستاد، آن گه گفت: اى شيخ مرا چه بايد كرد؟ گفت ترا در بازار بايد شد و دريوزه بايد كرد.
هم چنان كرد تا چنان گشت كه كس بوى چيزى نداد، پس جنيد تازيانهاى بوى داد و گفت در اين سردابه شو و دل را، با اندوه و درد دين پرداز و چشم را بآب حسرت و ندامت سپار، و هر گه، كه جز حق- در خاطرت گذر كند، باين تازيانه اندامهاى خويش، در هم شكن.
شبلى سه سال در آن سردابه، آب حسرت از ديدگان همى ريخت و بر روزگار گذشته دريغ و تحسر همى خورد و زينهار همى خواست، بعد از سه سال، سكرى در وى پديد آمد، همچون مستان، واله و سرگردان از آن سردابه بيرون آمد، كاردى بدست گرفت و در بغداد همى گشت و همى گفت: بجلال قدر حق كه هر كه نام دوست برد باين كارد، سرش از تن جدا كنم، آن خبر به جنيد رسيد، جنيد گفت:
او را شربتى دادهاند و مست گشته، از مستى و بيخودى ميگويد، چون با خود آيد ساكن شود. يك سال در آن مقامش بداشتند، چون از آن مقام درگذشت، دامن خويش پر از شكر كرد و بگرد محلها ميگشت و ميگفت: هر كه بگويد اللَّه، دهانش پر از شكر كنم. پس عشق وى روى در خرابى نهاد، پيوسته در همه اوقات همى گفت: اللَّه اللَّه، تا روزى كه جنيد گفت: يا با بكر، اگر دوست غائب است اين غيبت كردن چراست؟ و اگر حاضر است اين گستاخى و ترك ادبى از كجاست؟
سخن جنيد او را ساكن كرد، پس جنيد بفرمود تا او را بحمام بردند و موى چند ساله از سر وى فرو كردند، آن گه، دست وى گرفت و بمسجد شونيزيه برد، هشتاد و اند كس، از اين جوانمردان طريقت و سلاطين حقيقت حاضر بودند. بو الحسين نورى و بو على رودبارى و سمنون محب و رويم بغدادى و جعفر خلدى و امثال ايشان.
جنيد گفت: اى اصحاب و مشايخ، هر چه پير ما سرى سقطى قدس سره از رياضت و مجاهدت از ما بديد، ما از اين كودك بديديم، اگر اجازت فرمائيد تا لباس بگرداند، باشد كه بركات اين لباس او را بر استقامت دين بدارد و اگر حق اين لباس فرو نهد لباس، خود، از وى، داد خود بستاند.
جنيد بر پاى خاست و مرقع از سر خود بركشيد و در گردن شبلى افكند.اى جوانمرد، گوهر وصال او نه چيزيست كه بدست هر دون همتى رسد، درّى است كه جز در صندوق صدق صديقان نيابند، عبهريست كه جز در باغ راز و ناز دوستان نبينند، كسى را كه اين دولت در راه بود، اگر بهزار كوى فرو شود، آخر هر كوى بخود بربسته بيند، تا قبله وى، يكى گردد و مقصد وى يكى شود، يك دل و يك همت بود، كار از يك جاى و حكم از يك در بيند. و اليه الاشارة بقوله:- أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ. منه الابتداء و اليه الانتهاء، قال اللَّه تعالى:- وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى، وَ اللَّهُ خَيْرٌ وَ أَبْقى.