حکایت رقیم در قرآن كشف الاسرار و عدة الأبرار
و در خبر آمده كه رقيم جماعتى بودند و رسول (ص) ذكر ايشان كرده و قصّه ايشان گفته در آن خبر كه نعمان بشير روايت كند از مصطفى (ص):
گفت سه مرد بودند در روزگار پيش كه از خانه بيرون رفتند در طلب روزى از بهر عيال و كسان خويش، در آن صحرا و وادى همى رفتند كه باران در باريدن ايستاد، ايشان از بيم باران در ميان كوه شدند و با غارى نشستند، در آن حال سنگى از بالاى كوه فرو آمد بر در آن غار و در غار محكم فرو گرفت و مصمت ببست چنانك هيچ روشنايى پيدا نبود، ايشان با يكديگر گفتند كه تا هر يكى از ما كه روزى عملى نيكو كرده است اين ساعت در دعا ياد كند و بدرگاه عزّت شفيع برد مگر اللَّه تعالى بفضل خود بر ما ببخشايد و اين در بسته گشاده گرداند.
يكى گفت من روزى مزدوران را بكار داشتم بنيمه روز مردى رسيد با وى شرط كردم كه در باقى روز كار كند نيكو و مزد وى چون ديگر مزدوران يك روزه تمام بدهم، چون وى را مزد ميدادم ديگرى گفت: أ تعطي هذا مثل ما اعطيتنى و لم يعمل الّا نصف النّهار؟
او را بعمل نيم روزه چندان ميدهى كه ما را بعمل يك روزه؟- گفتم اى عبد اللَّه از مزد تو هيچ نكاستم ترا چه زيان كه مال خود از وى دريغ نداشتم كه نه از آن تو چيزى بكاستم تا ترا ناخوش آيد، مرد خشم گرفت و مزد خويش بجاى بگذاشت و برفت من آن حق وى گوش ميداشتم تا روزى كه بدان گوساله اى خريدم و مى پروردم و زه ميكرد و جمله از بهر وى ميداشتم، پس از روزگارى باز آمد پير و ضعيف گشته و من او را نمى شناختم، گفت: انّ لى عندك حقّا- مرا بر تو حقّيست، با ياد من آورد تا او را بشناختم، گفتم ديرست تا ترا ميجويم و آنك آن گاوان و گوساله همه آن تواند، بروزگار با هم آمده و از بهر تو گوش داشته، مرد خيره بماند گفت:
افسوس مكن بر من مسكين و حق من بده، گفتم و اللَّه كه افسوس نمى دارم و آن همه حقّ تو است و ملك تو، مرا در آن هيچ حق نه، آن گه گفت بار خدايا اگر ميدانى كه آن از بهر تو كردم تا رضاء تو باشد: فافرج لنا فرجة- اين سنگ شكافته گردان و فرجهاى ما را پيدا كن آن ساعت سنگ از هم شكافته گشت چندانك روشنايى بديدند.
ديگرى گفت: بار خدايا دانى كه سال قحط بود و مرا از قوت خود فضلهاى بسر آمد و مردم از قحط و نياز و گرسنگى بمانده، زنى آمد و از من طعام خواست ندادم و نيز در وى طمع كردم آن زن تن در نداد و برفت. از گرسنگى و بى كامى ديگر باره باز آمد و من هم چنان در وى طمع كردم و بر وى همى پيچيدم تا از حال ضرورت تن در داد، چون دست بوى بردم بر خود بلرزيد و آهى كرد، گفتم چه رسيد ترا؟
گفت: اخاف اللَّه ربّ العالمين- از خدا مى ترسم كه اين چنين كار هرگز بر من نرفت، من با خود گفتم زنى ناقص عقل بوقت ضرورت و بى كامى از خدا بترسد و من بوقت فراخى و نعمت چون از وى نترسم؟!
آن حال در من اثر كرد و برخاستم و او را رها كردم و حقّ وى بشناختم و با وى نيكوئيها كردم، بار خدايا اگر ميدانى كه آن همه از بهر رضاء تو كردم ما را فرج فرست و ازين بند رهايى ده، آن سنگ فراخ از هم باز شد و روح تمام از هوا و روشنايى بابشان پيوست.
مردم سوم گفت: بار خدايا دانى كه مرا مادرى و پدرى پير و ضعيف بودند و شكسته و زن داشتم با كودكان خرد و مرا عادت بود كه گوسپند بدوشيدمى و شير نخست بمادر و پدر دادمى آن گه بكودكان، تا روزى كه در صحرا دير بماندم چون باز آمدم پدر و مادر خفته بودند، كراهيت داشتم كه ايشان را از خواب بيدار كنم، هم چنان بر سر ايشان ايستادم قدح شير بر دست نهاده و آن كودكان گرسنه فرو گذاشته، تا بوقت بام كه ايشان از خواب در آمدند و شير بايشان دادم، بار خدايا اگر دانى كه آن براى تو كردم و بآن وجه رضاء تو خواستم اين كار بر ما تمام كن و ازين بند ما را خلاص ده.
قال النّعمان بن بشير كانّى اسمع من رسول اللَّه (ص) قال: قال الجبل طاق ففرج اللَّه عنهم فخرجوا.
كشف الاسرار و عدة الأبرار سورة الكهف 12- 1