كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره آل عمران آیه 34-31
8- النوبة الاولى
(3/ 34- 31)
قوله تعالى: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ يا محمد ص فرا جهودان و ترسايان گوى: اگر دوست ميداريد اللَّه را، فَاتَّبِعُونِي بر پى من ايستيد، يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ تا دوست دارد خداى شما را، وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ و بيامرزد شما را گناهان شما، وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (31) و خدا آمرزگارست و عيبپوش و بخشاينده.
قُلْ گوى أَطِيعُوا اللَّهَ فرمان بريد خداى را بتوحيد، وَ الرَّسُولَ و پيغامبر را بتصديق. فَإِنْ تَوَلَّوْا پس اگر برگرديد، فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ (32) خداى دوست ندارد كافران را.
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ خداى برگزيد آدم ع را وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ و نوح را برگزيد و ابراهيم و كسان وى را برگزيد وَ آلَ عِمْرانَ و برگزيد مريم دختر عمران و پسر وى عيسى، عَلَى الْعالَمِينَ (33) بر جهانيان روزگار ايشان.
ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ ايشان را فرزندان و نجاد ساخت از يكديگر نيكان از نيكان،- وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (34) و اللَّه شنوائيست دانا.
النوبة الثانية
قوله تعالى: إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ الاية … سبب نزول اين آيت آن بود كه مصطفى ص، كعب اشرف و اصحاب او را از جهودان با دين اسلام دعوت كرد، و سيد و عاقب را از ترسايى با اسلام خواند. ايشان گفتند: نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ- نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ سخن ترسايانست، و أَحِبَّاؤُهُ سخن جهودان- گفتند: ما خود پسران و دوستان اللَّه ايم؛ بوى نزديكتر از آنيم كه تو ما را بآن ميخوانى!- رسول خدا و مؤمنان گفتند: اگر آنك شما پسران و دوستانيد، چرا بر شما غضب و لعنت است ازو؟ گفتند: اين چنان است كه پدر بر پسر خشم گيرد، يكبارگى ازو نبرد و دوستى برنخيزد. پس رب العالمين آيت فرستاد: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي. معنى آنست كه: يا محمد ص! ايشان را گوى كه اگر اللَّه را دوست ميداريد، چنان كه مى گوئيد پس مرا دوست داريد كه نسبت وى دارم از روى نبوت و رسالت و محبت؛ و بر پى من باشيد كه من بر طاعت و عبادت وى ميخوانم، و دوستى شما مر او را لا محالة از آنست كه او نيز شما را دوست ميدارد؛ و آن گه شما را دوست دارد كه وى را طاعت دار و فرمان بردار باشيد. پس واجب است بر شما كه اتّباع من كنيد در طاعت او، تا شما را دوست دارد.- درين آيت نشان دوستى و محبت اتّباع رسول ساخت؛ جاى ديگر آرزوى مرگ نشان دوستى كرد. إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ ميگويد: اگر راست مى گوئيد كه اللَّه را دوست مىداريد، آرزوى مرگ كنيد؛ كه دوستى داعيه شوق است، و شوقزده را همان مراد وى ديدار دوست بود. و آن كس كه همه مراد وى ديدار دوست بود، هميشه آرزوى آن باشد كه بر دوست برسد؛ و راه رسيدن بر دوست جز مرگ نيست. پس چرا كراهيّت مىداريد مرگ را؟ و مرگ سبب وصال دوست است! اما گفتند: كه اين مرگ قومى را راحت است، و قومى را آفت. آن را كه راحت است، از آن است كه:
«من احبّ لقاء اللَّه احبّ اللَّه لقائه».
و آن را كه آفت است، از آن است كه:
«من كره لقاء اللَّه كره اللَّه لقائه»
زاهدى را گفتند كه: مرگ را دوست دارى؟ توقف كرد. پس پرسنده گفت: اگر زهد تو با صدق تو بودى از مرگ كراهيت نبودى!-
سديگر نشان در صدق محبت آنست كه: همواره ذكر محبوب بر دل و بر زبان محبّ تازه بود. چنان كه غفلت و نسيان بوى راه نبرد. و على هذا قال النبى ص «من احبّ شيئا اكثر ذكره».
– چهارم نشان در وفاء دوستى آنست كه: هر چه با محبوب نسبتى دارد، آن را دوست دارد.
چنان كه قرآن كلام وى، كعبه خانه وى، مصطفى ص رسول وى، مؤمنان دوستان وى.
مصطفى ص گفت:
«احبّوا اللَّه لما يغذوكم به من نعمة، و احبّونى لحبّ اللَّه ايّاى، و احبّوا اهل بيتى لحبّى»
آن گه گفت: وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ. درين تنبيه است كه محبّت نه معلول است، نه باكتساب بنده؛ تا بتحصيل طاعت يا از اجتناب معصيت فرا دست آيد.
يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ. پس آنچه گفت: يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ كه بنده باشد كه گناهان دارد، آن گه خدا را دوست دارد- و اللَّه وى را دوست دارد. هم ازين بابست خبر نعمان كه وى را بخمر خوردن چند بار حدّ زدند. پس يكى وى را لعنت كرد، رسول خدا گفت:
لعنت مكن كه وى خدا و رسول او را دوست ميدارد.- مفسران گفتند: چون اين آيت فرو آمد، عبد اللَّه بن ابى سر منافقان با اصحاب خويش گفت: محمد طاعت خود در طاعت خدا بست، ميخواهد تا چنان كه خداى را طاعت داريم، وى را نيز طاعت داريم؛ و ميفرمايد تا وى را دوست داريم، چنانك ترسايان عيسى ع را دوست داشتند.
رب العالمين در جواب ايشان اين آيت فرستاد، يعنى من كه خدايم بطاعت دارى ميفرمايم.
قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ- بگوى ايشان را كه، فرمان بردار باشيد، و او را يگانه و يكتا دانيد، و بخداوندى و معبودى وى اقرار بدهيد، و رسول وى را فرمانبردار باشيد، و او را بنبوت و رسالت استوار داريد و در آيت اوّل اتّباع وى فرمود، و درين آيت طاعت وى فرمود، از بهر آنكه افتد طاعت دارى كه اتّباع سيرت و افعال و اخلاق با آن نبود. و اين جا هم طاعت دارى بايد و هم اتّباع، تا بنده بر راه حق افتد و بر سنن صواب. آن راه كه بنده در آن بكمال سعادت خويش رسد و قرآن مجيد بآن اشارت ميكند: قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ، عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي- بزرگان دين گفتند: اين راه بر سه منزل نهادند:
منزل اول: شناخت احكام ظاهر شرع است و بآن كار كردن و شرط آن بجا آوردن. منزل دوم: شناخت علم و زهد و ورع است كه حاصل آن شناختن عيب خويش است، و قمع شهوات، و مجاهدت نفس. و منزل سوم: شناخت خواطر است كه آن توقيعات سلطان ربوبيت است. و خاطرى كه توقيع ربوبيّت باشد، خطا در آن راه نبرد، و بلكه همه شكستگيها بوى درست شود.
مصطفى ص گفت:
«اتّقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور اللَّه».
اين سه منزل كه گفتيم، رسول بسه كلمه باز آورده و راه تحصيل آن باز نموده گفت:
«سائل العلماء و خالط الحكماء و جالس الكبراء».
آن گه گفت: فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ. اگر برگردند از طاعت خدا و رسول وى، خداى ايشان را دوست ندارد؛ هر چند كه ايشان مى گويند، وى را دوست داريم؛ آن گفت ايشان بى حاصل است، و آن دعوى ايشان باطل.
قوله: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ الاية … صفوت از هر چيز بهينه آنست. ميگويد اللَّه برگزيد آدم ع را بمحبّت و ولايت و نبوّت، او را رسول كرد بفرزندان خويش و بفرشتگان. و لهذا قال تعالى: أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ.- در خبر است كه مردى گفت:
«يا رسول اللَّه! أ نبيّا كان آدم؟ قال: نعم، مكلّم»
– و برگزيد نوح ع را و ابراهيم ع را، و آل وى اسماعيل و اسحاق و لوط و يعقوب و انبياء فرزندان او. ابراهيم را خلّت داد و امام ملّت كرد، و ايشان را كه برشمرديم از خاندان وى اهل رسالت كرد، و بريشان درود پيوست تا جاويد. آل مرد كسان وى باشند از نزديكان و خاصگان قبيله و عشيره و موافقان در دين. پس هر كه در دين موافق نباشد و در اتّباع درست نيايد، او را آل نگويند؛ اگر چه نسب دارد. و با موافقت و اتّباع در دين آل گويند، اگر چه نسب ندارد. و اليه الاشارة بقوله:
«فمن تبعنى فانّه منّى»
و قال تعالى: وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ. و پسر نوح كه نه موافق نوح ع بود در دين، از آل وى نشمرد و گفت: إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ. و آل فرعون را گفت: أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ كه در ملت كفر همه يكسان بودند و بر پى يكدگر رفتند.
مصطفى (ص) خويشان كافر را گفت:
«انّ آل ابى ليسوا لى باولياء، انّما وليّى اللَّه و صالح المؤمنين، و لكن لهم رحم ابلّها ببلالها».
روى أنّ النبى (ص) مرض فاتى اهل قبا يعودونه و قالوا: يا رسول اللَّه لم نعلم بمرضك الّا الآن، فجئنا فادعوا اللَّه لنا.
فقال سوف ادعولكم و لآل محمد. قالوا: يا رسول اللَّه و من آل محمد؟ قال:
سألتمونى عن شيء ما سألنى عنه احد غيركم، المسلمون، آل محمد ص كلّ مؤمن تقىّ
و گفته اند كه: اهل دين كه نسبت ايشان با رسول خداست بر دو قسم اند: گروهى خاصيگان وىاند. و متبعان وى، بعلم متقن و عمل محكم شرائط شرع او بجا آورند و براه دين وى راست روند. ايشان را «آل» گويند. قسم ديگر گروهى اند كه با وى نسبت دارند و عمل ايشان بر سبيل تقليد باشد و با تقصير و تفريط بود، نه ايشان را علم متقن است نه عمل محكم؛ ايشان را امّت گويند نه آل. پس آل پيغامبر همه امّت اواند، نه همه امّت او آل اواند. اينجاست كه جعفر بن محمد (ع) را گفتند:
چه گويى باين مردمان كه مى گويند مسلمانان همه آل محمداند؟ جواب داد كه:
كذبوا و صدقوا. گفتند: اين چه معنى دارد، دروغ و راست هر دو جمع كردن؟- گفت: دروغ است آنچه ميگويند كه مردمان با اين همه تقصير در دين آل محمداند، و راست است چون شرائط شريعت او بجاى آرند و براه اتّباع او تمام روند، و راست روند.
وَ آلَ عِمْرانَ- و برگزيد آل عمران يعنى موسى ع و هارون ع. مقاتل گفت:
اين عمران پدر موسى و هارون است. هو عمران بن يصهر بن قاهث بن لاوى بن يعقوب ع.
و گفته اند: آل عمران مريم است و پسر وى عيسى ع- و آن عمران بن ماثان است النّجار، نيك مردى بود از نيك مردان زمين مقدس.
عَلَى الْعالَمِينَ- اى عالمى زمانهم. گفته اند: كه: عالم نامى است از هر چه در موجودات است، از زمين و آسمان، و هوا و فضا، و برّ و بحر؛ و حيوانات و جمادات. و چون عقلاء از آدميان و فريشتگان در جمله آن بودند، جمع بنام ايشان باز كرد كه در آفرينش ايشان اصل اند، و ديگر چيزها تبع ايشانست. و گفته اند كه: هر جنسى از موجودات كه هست، آن را- عالمى- گويند. چنان كه جنس آدميان، و جنس فريشتگان، و جنس پريان، و جنس مرغان، و غير ايشان. و گفته اند كه: اهل هر عصرى را عالمى گويند. اهل تحقيق گفتند: عالم- دو است: عالم كبير و عالم صغير.
كبير آنست كه گفتيم، و صغير هر آدمى بنفس خويش عالميست- و هر چه در عالم كبير است نمودگار آن در عالم صغير است، از زمين و كوه و نبات و جوى روان و باد و آب و آتش و سرما و گرما و پيشهوران و فريشتگان و چهارپايان و غير آن. ازين جاست كه ربّ العالمين در نفس آدميان همان نظر فرمود كه در عالم كبير فرمود و گفت: وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ؟. و در آيت ديگر هر دو در هم بست، گفت: سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ.- مصطفى (ص) گفت:
اعلمكم بنفسه، اعلمكم بربه-
و جاى ديگر گفت: وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ تنبيها، على انهم لو تفكروا فى انفسهم لما خفى معرفته عليهم.
ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ- ذرّية نصب است بر حال، و گفته اند بر بدل و گفته اند بر تكرير. اى: اصطفى ذريّة- و اشتقاق ذريّت از «أذرأ اللَّه الخلق» است، فتركت همزته، كبريّة و نبى.- و گفته اند: هى- فعلية من الذرّ- و چنان كه نسل را ذرّيت گويند، اصل را نيز گويند، و ذلك فى قوله: وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ اى آباءهم. و زنان را ذرارى گويند. مصطفى (ص) گفت:حجوا بالذرارى و لا تأكلوا مالها و تذروا ارباقها فى اعناقها
باين ذرارى زنان خواهد بود نه كودكان، كه كودكان را در شرع حج كردن درست نيايد.
بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ- اى من ولد بعض، فكلهم من ذرية آدم ع ثم ذرية نوح ع ثم ذرية ابراهيم ع- و قيل بعضهم من بعض يعنى فى الموالاة الدينيه لقوله تعالى:
وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ و قوله تعالى: الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ- اهل معانى گفتند: تعلق اين آيت كه إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ الخ بآيت پيش از دو وجه است: يكى آنكه: ايشان همه مقرّ بودند كه اتّباع اين پيغامبران كه بر شمرديم واجب است؛ ميگويد: چرا اتّباع محمد ص نميكنيد و ايشان همه يكسانند؟
آنچه اتّباع اين پيغامبران واجب كرد، نبوت و رسالت است؛ و آن در محمد ص موجود است، پس او را متبع باشيد. وجه ديگر آنست كه: اصطفائيّت اين پيغامبران از آنست كه خداى را فرمانبردار شدند تا مستحق محبت او گشتند، يعنى شما نيز اين طاعت بجاى آريد تا بآن محبت رسيد.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي.- اين آيت از روى حقيقت رمزى ديگر دارد و ذوقى ديگر. ميگويد: هر كرا ازين حديث سودايى در سينه مى بود، بگوى بر پى ما بيرون آى كه كارها همه در قدم ما تعبيه كردند. دل خود را بعقل در مبند كه عقل پاسبانيست، راهبر نيست، تا عنان باو دهى؛ و راه نيست، تا روى در وى آرى. آنچه طلب كنى از عقل طلب مكن از نبوّت طلب كن. عقل غاشيه كش احكام دين است، عزت و كبرياء دين در ميزان عقل نگنجد، و در حيّز جوهر و عرض نيايد. دين ما همان دين است كه صد هزار و بيست و چهار هزار انبياء و رسل را بوده است، و شهادت عزّت قرآن برين سخن شامل است كه ميگويد: شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً الاية- مرتبتدار دين ما دو چيز است: قال اللَّه و قال رسول اللَّه و گر آنچه مايه دين اهل بدعت است از جواهر و اعراض و فصول متكلمان و تصرفات عقول ايشان در آفرينش يك بار نيست گردد و متلاشى شود، و با كتم عدم رود. يك ذرّه نقصان در آستانه عزّت دين و سدّه عظمت سنّت نيايد. تا از رب العزّت بحكم اقبال بأهل سنت اين خطاب مىآيد كه: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً اينجا نه كلام متكلمان در گنجد، نه فصول متفلسفان، نه بيان عرض و جوهر ايشان.
| طريق الكلام طريق الظلام | و شرّ الظلام ظلام الكلام | |
| عليك بمنهاج اهل الحديث | و ناهيك بالمصطفى من امام | |
| دع الخبط، فالدين دين العجوز | عليكم بذاك و دين الغلام | |
قوله: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي پيش از وجود عالم و خاك آدم ع بهزاران سال، ارواح خلائق جمع كرديم؛ و عهدى بر ارواح انبياء و رسل گرفتيم كه:
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي هر كه خدمت در گاه آن صدر مملكت و نقطه دولت ميخواهد، از امروزينه بخدمت او كمر بندد و بچاكرى وى اقرار دهد. اينست كه ربّ العالمين ازيشان حكايت كرد: «قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا»- پس همه را بيكبار بكتم عدم برديم، تا در ميدان قدرت و قضاء ربوبيت يك چند نفسى بر زدند، پس يك يك را ازيشان سر باين عالم در داديم- آدم ع آمد و رفت، ابراهيم ع آمد و رفت، موسى ع آمد و رفت، عيسى ع آمد و رفت و على هذا چندين هزاران پيغامبران بخاك فرو- شدند. پس ندا كرديم كه يا محمد ص اكنون ميدان خالى است. و وقت وقت تست.
سيد قدم در مملكت بنهاد، چهارده كنگره از قصر كسرى بيفتاد؛ و در كعبه سيصد و شصت بت بود، همه در روى در افتادند. و از چهار گوشه عالم بانگ برآمد كه: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ. گوهر نبوت بر بساط عزّت قرار گرفت، و سرا پرده رسالت بر عرصه زمين زدند، و اطناب آن از شرق عالم تا غرب عالم برسيد: نقاب از چهره جمال برگرفته شد، جهان از نثار لفظ شيرين پر درّ و جوهر گشت؛ و از مكارم اخلاق كريم آراسته و پيراسته گشت. و على هذا
قوله، (ص) «بعثت بجوامع الكلم، و لأتمم مكارم الاخلاق».
| تا نقاب از چهره جان مقدّس برگرفت | هر كه صاحب ديده بود آنجا دل از جان در گرفت | |
| مهره كس را نديد اندر همه درياى مهر | يك صدف بگشاد و درياها همه گوهر گرفت | |
قوله: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ- ابتداء اين آيت بزبان اهل طريقت بجمع و تفرقت باز مى گردد- تُحِبُّونَ اللَّهَ تفرقت است، يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ جمع است. تُحِبُّونَ اللَّهَ خدمت شريعتست، يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ كرامت حقيقت است؛ خدمت از بنده بخداى بر شود، و اليه الاشارة بقوله: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ. كرامت از خداى به بنده فرو- آيد، و هو المشار اليه بقوله: وَ رَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ. هر چه از بنده شود تفرقت است بفرض معلول، بپراكندگى موصول. هر چه از خداى آيد جمع است، پاك باشد بىغرض، آزاد باشد از هر علت. نظير اين آيت و معناى جمع و تفرقت آنست كه رب العالمين گفت: وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ- جاءَ مُوسى عين تفرقت است و كَلَّمَهُ رَبُّهُ حقيقت جمع. تفرقت صفت اهل تكوين است، و جمع صفت اهل تمكين. موسى ع در مقام تكوين بود. نهبينى كه چون خداى با وى سخن گفت از حال بحال گشت، و تغيّر و تلوّن در وى آمد؟! تا كس در روى وى نتوانست نگرستن! و مصطفى (ص) اهل تمكين بود، و در عين جمع؛ لا جرم بوقت رؤيت و مكالمت در حال استقامت و تمكن بماند، و يك موى بر اندام وى متغير نگشت. ثمره روش موسى ع با تفرقت اين بود كه: وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا. ثمره كشش مصطفى ص در عين جمع اين بود كه:
«دنى فتدلى» اى دنا منه الجبّار ربّ العزّة فتدلّى- هكذا فسّره رسول اللَّه.
قوله تعالى: فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ- بسا فرقا ميان اين كلمه كه حبيب ص گفت، و ميان آن كلمه كه خليل ع گفت: فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي. چندان كه ميان محبت و خلّت است، همچندان ميان كلمتين است. خليل ع گفت: هر كه بر پى ماست، او از ماست.
حبيب ع گفت: هر كه بر پي ماست، دوست خداست. و برتر از حال دوستى حالى نيست، خوشتر از ايام دوستى روزگارى نيست.
دوستى سه منزل است: هوى- صفت تن، محبت- صفت دل، عشق- صفت جان.
هوى بنفس قائم، محبت بدل قائم، عشق بجان قائم. نفس از هوى خالى نه، و دل از محبت خالى نه، و جان از عشق خالى نه؛ عشق مأواى عاشق است، و عاشق مأواى بلاست.
عشق عذاب عاشق است و عاشق عذاب بلا.
| در عشق تو، گبر ناب من دانم بود! | دل سوخته، جان كباب، من دانم بود! | |
| در آتش تيز و آب من دانم بود! | روز و شب در عذاب من دانم بود! | |
اين عشق كه صفت جان آمد، نيز بر سه قسم است: اول- راستى، ميانه- مستى، آخر- نيستى. راستى عارفانراست، مستى والهان راست، نيستى بى خردان راست.
راستى آنست كه آنچه گويى كنى و آنچه نمايى دارى و آنجا كه آواز دهي باشى.
مستى بى قرارى و ولهزدگى است. گه نظر مولى دائم گردد، دل هاؤم گردد؛ گه عطا بزرگ گردد، از طاقت يافت برگذرد.
مستى هم نفس راست، هم دل را، هم جان را. چون شراب بر عقل زور كند، نفس مست گردد. چون آشنايى بر آگاهى زور كند، دل مست شود. چون كشف بر انس زور گيرد، جان مست شود. چون ساقى خود متجلّى گردد، هستى آغاز كند و مستى صحو شود.
| من نيستم اى نگار، تو هستم كن | يك جرعه شراب وصل بر دستم كن | |
| با من بنشين بخلوت و مستم كن | گر سير شوى بنكتهاى پستم كن | |
اما نيستى آنست كه در سر دوستى شوى، نه بدين جهان با ديد آيى، نه در آن جهان. دو گيتى در سر دوستى شد و دوستى در سر دوست، اكنون نمى يارم گفت كه منم، نمى يارم گفت كه اوست!
| از ديده و دوست، فرق كردن نه نكوست | يا اوست بجاى ديده، يا ديده خود اوست | |
آن پير طريقت گفت: خداوندا! يافته ميجويم، با ديدهور ميگويم: كه دارم چه جويم؟ كه بينم چه گويم؟ شيفته اين جست و جويم، گرفتار اين گفتگويم. خداوندا! خود كردم و خود خريدم، آتش بر خود خود افروزانيدم! از دوستى آواز دادم، دل و جان فرا ناز دادم. مهربانا! اكنون كه در غرقابم، دستم گير كه گرم افتادم:
| زين بيش مزن تو اى سنايى غم عشق | كآواره چو تو بسند، در عالم عشق | |
| بپذير تو پند و گير يك ره كم عشق | كز آب روان گرد برآرد غم عشق | |
آرى! مشتاق كشته دوستى است، هر چند كه سر ببالين است. نيكوتر آنست كه كشته دوستى به از كشته شمشير است، نه از كشته دوستى خون آيد و نه از سوخته آن دود! كشته بكشتن راضى، و سوخته بسوختن خشنود!
| كم تقتلونا و كم نحبّكم | يا عجبا لم نحبّ من قتلا | |
| هر چند بر آتشم نشاند غم تو | غمناك شوم، گرم نماند غم تو | |
ابو الفضل رشيد الدين ميبدى، كشف الأسرار و عدة الأبرار