حکایات كشف الأسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

حکایت وفات حضرت رسول اکرم (ص) كشف الاسرار و عدة الأبرار

 «كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» آن گه ايشان دل بر مرگ نهادند و دانستند كه در آسمان و زمين هيچكس نيست از مخلوقان كه بر عقبه مرگ گذر نكند، و آن شربت قهر نچشد اگر در كل عالم كسى را از قهر مرگ خلاص بودى مصطفى عربى بودى كه سيّد و سرور كاينات و نقطه دايره حادثات بود، و بنزديك اللَّه تعالى عزيز و مكرم بود، و با وى ميگويد انّك ميّت. عائشه روايت ميكند از مصطفى كه گفت: «من اصيب منكم بمصيبة بعدى فليتعز بمصيبته بى»

هر كرا بعد از من مصيبتى رسد بوفات عزيزى تا وفات من ياد كند و خود را بآن تعزيت و تسليت دهد. از اينجا آغاز كنم قصه وفات مصطفى (ص) چنان كه نقله اخبار و حمله آثار روايت كردند باسناد درست از جابر بن عبد اللَّه و عبد اللَّه بن عباس كه گفتند: كه آن روز كه جبرئيل امين پيك حضرت، بريد رحمت سوره النصر از آسمان عزت فرود آورد مصطفى گفت:يا جبرئيل نفسى قد نعيت‏

اى جبرئيل ما را از قهر مرگ خبر داده ‏اند مانا كه هنگام رفتن نزديك گشت و آفتاب عمر بسر ديوار رسيد، جبرئيل گفت: يا محمّد «وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولى‏ وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى‏» آن گه رسول خدا بلال را فرمود تا ندا كرد گفت الصلاة جامعة. مهاجر و انصار جمله حاضر شدند در مسجد، رسول خدا نماز بگزارد آن گه بر منبر شد و خطبه ‏اى بليغ خواندن گرفت چون كسى كه وداع كند گفت: «يا ايّها الناس اىّ نبى كنت لكم؟»

چگونه پيغامبرى بودم شما را وحى حق چگونه گزاردم و پيغام و نامه ملك چون رسانيدم؟ ياران گفتند جزاك اللَّه من نبى خيرا فلقد كنت لنا كالاب الرحيم و كالاخ الناصح المشفق ادّيت رسالات اللَّه و بلغتنا وحيه و دعوت الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة.

اى سيد چه گوئيم بكدام زبان تو را ستائيم و ثناء تو بسزاى تو كى توانيم، تو ما را چون پدر مهربان‏ بودى و چون برادر مشفق نصيحت كردى، مهجوران را شفيع بودى مريدان را دليل بودى، درويشان را مونس بودى، وحى پاك و رسالت حق بشرط و رمّت گزاردى، خلق را بدين اسلام و ملت درست خواندى.

آن گه رسول خدا سوگند نهاد بر ياران كه به يگانگى خدا و بحق من بر شما كه هر كرا بر من قصاصى است برخيزد و همين ساعت از من قصاص خواهد پيش از قصاص قيامت، و اين سخن سه بار گفت آخر پيرى برخاست از ميان قوم، نام وى عكاشه پاى بسر مردم در مى ‏نهاد تا نزديك مصطفى رسيد گفت يا رسول اللَّه اگر نه آن بودى كه سه بار سوگند دادى و درخواستى من برنخاستمى، پدر و مادر من فداء تو باد اين سخن كه خواهم گفت نه گفتمى، وقتى من با تو در غزائى بودم و اللَّه ما را نصرت داد و فتح بر آمد، چون باز گشتيم ناقه من پيش ناقه تو برآمد من از ناقه فرو آمدم تا پاى مبارك ترا بوسه دهم قضيت خود را برآهيختى و بر پهلوى من زدى، ندانم مرا بقصد زدى يا بقصد ناقه زدى و بر من آمد.

رسول خدا گفت:يا عكاشة اعيذك بجلال اللَّه ان يتعمدك رسول اللَّه بالضرب.

آن گه بلال را فرمود تا بسراى فاطمه رود و قضيب ممشوق بيارد، بلال از مسجد بيرون شد دست بر سر نهاده و ندا ميزند كه اينك رسول خداى از نفس خويش قصاص ميدهد، آمد تا در حجره فاطمه و در بزد و گفت اى دختر رسول خدا قضيت ممشوق بمن ده، فاطمه گفت، اى بلال پدر من قضيب از بهر چه ميخواهد؟ و امروز نه روز حج است و نه روز عزا.

بلال گفت: يا فاطمة ما اغفلك عمّا فيه ابوك انّ رسول اللَّه يودّع الدّين و يفارق الدّنيا و يعطى القصاص من نفسه. اى فاطمه سخت غافل نشسته و از حال و كار پدر بى خبر مانده ‏اى كه دنيا را وداع ميكند و ساز سفر آخرت ميسازد، و از نفس خود قصاص ميدهد، فاطمه گفت اى بلال كرا دل دهد كه از رسول خدا قصاص خواهد؟

اى بلال اگر ناچارست بارى حسن و حسين را گوى تا حوالت آن قصاص با خود گيرند، و آن حكم بر ايشان برانند نه بر رسول خدا. بلال قضيب آورد و بدست رسول داد، و رسول بدست عكاشه داد، ابو بكر و عمر چون آن حال ديدند برخاستند گريان و سوزان گفتند: يا عكاشة ها نحن بين يديك فاقتص منّا و لا تقتص من رسول اللَّه. رسول خدا چون ايشان را بر آن صفت ديد گفت‏ امض يا با بكر و انت يا عمر فقد عرف اللَّه مكانكما و مقامكما،

على بن ابى طالب (ع) برخاست گفت‏ :يا عكاشة انا فى الحياة بين يدى رسول اللَّه و لا تطيب نفسى ان تضرب رسول اللَّه فهذا ظهرى و بطنى اقتص منّى بيدك و اجلدنى مائة و لا تقتص من رسول اللَّه.

رسول خدا او را گفت‏ يا على اقعد، فقد عرف اللَّه مقامك و نيّتك‏ ، حسن و حسين بزارى پيش آمدند و خويشتن را بر عكاشه عرض كردند و گفتند يا عكاشة أ ليس تعلم انّا سبطا رسول اللَّه فالقصاص منّا كالقصاص من رسول اللَّه.

هم چنان رسول خداى ايشان را دلخوشى داد و ساكن كرد و گفت:اقعدا يا قرّتى عينى لانسى اللَّه لكما هذا المقام.

پس گفت اى عكاشه بزن اگر ميزنى، عكاشه گفت يا رسول اللَّه آن روز كه آن قضيب بر من آمد پهلوى من برهنه بود، رسول جامه از پهلو باز گرفت چنان كه خورشيد شعاع و نور خود بر زمين افكند تا تلألؤ نور از پهلوى رسول بر قوم افتاد ياران همه فرياد و غريو در گرفتند.

عكاشه برجست و روى بر پهلوى رسول ماليد و ميگفت فداك ابى و امّى، پدر و مادر من فداى تو باد چه جاى آنست كه من از تو قصاص خواهم و كرا خود دل دهد كه از تو قصاص خواهد عكاشه را هزار جان بايستى كه فداى اين ساعت كردى، رسول خدا گفت:اما ان تضرب و اما ان تعفو؟ فقال قد عفوت عنك رجاء ان يعفو اللَّه عنّى فى القيامة. فقال النبى (ص): «من اراد ان ينظر الى رفيقى فى الجنّة فلينظر الى هذا الشيخ»

فقام المسلمون يقبلون ما بين عينى عكاشه و يقولون طوباك ثم طوباك نلت الدرجات العلى و مرافقة رسول اللَّه. پس رسول خدا همان روز بيمارى بوى در آمد هژده روز بيمار بود. در بيمارى بلال بانگ نماز گفت آن گه بدر حجره آمد گفت: السلام عليك يا رسول اللَّه و رحمة اللَّه الصّلاة يرحمك اللَّه- رسول خدا آواز بلال شنيد، فاطمه (ع) گفت يا بلال انّ رسول اللَّه اليوم مشغول بنفسه.

رسول خداى امروز بخود مشغول است، بلال در مسجد شد چون اسفار صبح ببود گفت و اللَّه كه من اقامت نگويم‏ و نماز نكنم تا از سيد خود رسول خداى دستورى نخواهم، باز گشت و بر در بايستاد و ندا كرد و گفت: السّلام عليك يا رسول اللَّه و رحمة اللَّه الصّلاة يرحمك اللَّه. رسول آواز بلال بشنيد گفت:ادخل يا بلال انّ رسول اللَّه اليوم مشغول بنفسه، مرّ أبا بكر يصلّ بالنّاس.

اى بلال بگو تا قوم نماز كنند و ابو بكر پيش رود بجاى من، كه من طاقت بيرون آمدن ندارم، بلال بيرون آمد دست بر سر نهاده و مى‏گويد وا غوثاه باللّه، وا انقطاع رجائى، وا انقصام ظهرى، ليتنى لم تلدنى امّى و اذ ولدتنى لم اشهد من رسول اللَّه هذا اليوم.

پس گفت يا ابا بكر رسول خداى فرمود تا تو بجاى وى نماز بجماعت بگزارى و ابو بكر مردى رقيق دل بود چون پيش شد و مقام رسول ديد از رسول خالى، بيفتاد و بيهوش گشت، ياران همه گريستن در گرفتند خروش و زارى عظيم در مسجد افتاد، آواز ايشان بسمع رسول رسيد گفت اين چه آشوب و شور و چه خروش و زارى است؟ گفتندصيحة المسلمين لفقدك يا رسول اللَّه.

پس رسول خداى على را و ابن عباس را بخواند، و تكيه بر ايشان كرد تا بمسجد آمد و نماز جماعت بگزارد دو ركعت سبك، آن گه روى مليح با ياران كرد و گفت: «معاشر المسلمين استودعكم اللَّه انتم فى رجاء اللَّه و امانه و اللَّه خليفتى عليكم، معاشر المسلمين عليكم باتّقاء اللَّه و حفظ طاعته من بعدى فانّى مفارق الدنيا هذا اول بوم من الآخرة و آخر يوم من الدنيا».

پس رسول خدا بخانه باز شد و روز دوشنبه كار بر وى سخت شد و كان صلّى اللَّه عليه و سلّم ولد يوم الاثنين و بعث يوم الاثنين و قبض فى يوم الاثنين، و اوحى اللَّه عز و جل الى ملك الموت ان اهبط الى حبيبى و صفيّى محمّد. فى احسن صورة و ارفق به فى قبض روحه.

ملك الموت از آسمان فرو آمد مانند اعرابى بر در حجره رسول بايستاد، پس گفت:

السّلام عليكم يا اهل بيت النبوّة و معدن الرّسالة و مختلف الملائكة أ ادخل؟ عايشه گفت يا فاطمة اجيبى الرّجل. مردى بر در است او را جواب ده و باز گردان، فاطمه گفت‏ آجرك اللَّه فى ممشاك يا عبد اللَّه انّ رسول اللَّه مشغول بنفسه.

يك بار ديگر همان ندا كرد و همان جواب شنيد، سوم بار ندا كرد و گفت: السّلام عليكم يا اهل بيت النبوّة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة أ ادخل فلا بدّ من الدخول؟ در آيم كه ناچارست در آمدن، رسول خدا آواز ملك الموت بشنيد گفت اى فاطمه كيست كه بر در است؟ گفت يا رسول اللَّه مردى بر در است كه دستورى در آمدن ميخواهد و ما يك بار و دو بار او را جواب داديم سوم بار آوازى داد كه از آن موى بر اندام من برخاست و شانه‏ام بلرزيد، رسول خدا او را گفت اى فاطمه اى جان پدر دانى كيست كه بر در است؟

هذا هادم اللّذات و مفرّق الجماعات، هذا مرمّل الازواج و مؤتم الاولاد هذا مخرب الدور و عامر القبور

، اين شكننده كامهاست جدا كننده جمعها است، قطع كننده پيوندها است، زنان را بيوه كند طفلان را يتيم كند خانه‏ها را خراب كند گورها را آباد كند، دوستان را از يكديگر جدا كند اين ملك الموت است.

آن گه گفت‏ : ادخل يرحمك اللَّه يا ملك الموت.

ملك الموت در آمد رسول خدا چون او را ديد گفت:جئتنى زائرا ام قابضا؟

بزيارت آمدى يا بقبض روح؟ گفت جئت زائرا و قابضا، هم بزيارت آمده ‏ام و هم بقبض روح اگر دستورى دهى كه اللَّه تعالى مرا چنين فرمود كه بحضرت تو آيم بدستورى تو آيم و قبض روح بدستورى تو كنم اگر دستورى دهى اگر نه باز گردم و بحضرت خداوند خويش باز شوم.

رسول گفت:يا ملك الموت اين خلفت حبيبى جبرئيل.

آن دوست من را جبرئيل كجا گذاشتى گفت در آسمان دنيا و فريشتگان او را تعزيت مى‏دهند، تا درين سخن بودند جبرئيل در آمد و بر بالين مصطفى بنشست.

رسول (ص) گفت:يا جبرئيل هذا الرحيل من الدنيا فبشّرنى بمالى عند اللَّه.

اى جبرئيل اينك طومار عمر ما در نوشتند و گوشوار مرگ در گوش بندگى ما كردند و سفر قيامت در پيش ما نهادند از لطف الهى و ذخاير غيبى ما را نشانى ده و در آن نشان ما را بشارتى ده تا بخوشدلى ما وديعت غيبى بسپاريم. قال ابشرك يا حبيب اللَّه انّى تركت ابواب السماء قد فتحت و الملائكة قد قاموا صفوفا بالتحيّة و الريحان يحيّون روحك يا محمّد. گفت يا حبيب اللَّه درهاى آسمان جمله‏ گشاده و مقربان صف صف ايستاده با نثار روح و ريحان و تحف رضوان و انتظار روح پاك تو مى‏كشند، اى محمّد فقال‏ لوجه ربّى الحمد فبشّرنى يا جبرئيل.

گفت حمد خداوند مرا كه با من اين همه كرامت كرد و عطا داد نه ازين مى‏پرسم، مرا بشارت ده. گفت بشارت مى‏دهم ترا بآن كه درهاى دوزخ استوار ببستند و درهاى بهشت گشادند و فراديس اعلى و جنّات مأوى را بياراستند و آذين بستند و جويهاى آن مطرّد گشت و درختان آن متدلى شد و حوران خويشتن را بياراستند قدوم روح ترا اى محمّد.

قال‏ لوجه ربّى الحمد فبشرنى يا جبرئيل.

گفت اى جبرئيل خداى را ثنا ميگويم و سپاس دارى ميكنم بر نعمتهاى ريزان و نواختهاى بى‏كران، اما نه ازين مى‏پرسم، مرا بشارت ده. گفت اول كسى كه از خاك بر آيد تو باشى و اول كسى كه در حضرت عزت بندگان را شفاعت كند تو باشى و اول كسى كه شفاعت او قبول كنند و مرادش در كنار نهند تو باشى.

قال‏ لوجه ربّى الحمد فبشرنى يا جبرئيل.

گفت اى جبرئيل حمد خداى را بر نعمتهاى وى نه ازين پرسم مرا بشارت ده. قال جبرئيل يا حبيبى عمّا تسئلنى؟ گفت اى دوست مرا از چه مى‏پرسى؟

قال‏ اسئلك عن غمّى و همّى فمن لقرّاء القرآن من بعدى، من لصوّام شهر رمضان من بعدى، من لحجّاج بيت اللَّه الحرام من بعدى، من لامّتى المصطفاة من بعدى.

اى جبرئيل ترا از غم و اندوه خود مى‏پرسم اندوه من همه براى امّت است، مشتى درويشان و بيچارگان كه در متابعت ما كمر وفادارى بر ميان بستند حلقه بندگى شرع در گوش فرمان بردارى كردند دين اسلام و ملت شريعت بپاى داشتند و بجان و دل پذيرفتند و بدوستى ما و اميد شفاعت ما روز بسر آوردند، گويى سرانجام كار ايشان بچه رسد و فردا با ايشان چه كنند؟ جبرئيل گفتا، ابشر يا حبيب اللَّه فان اللَّه عز و جل يقول قد حرّمت الجنّة على جميع الانبياء و الامم حتى تدخلها انت و امتك يا محمّد.

قال‏ الآن طابت نفسى ادن يا ملك الموت فانته الى ما امرت‏

على (ع) حاضر بود گفت: يا رسول اللَّه از ما كه زهره آن دارد كه ترا شويد و بر تو كفن كند و بر تو نماز كند و ترا در خاك نهد مگر كه تو دستورى دهى و آنچه فرمودنى است فرمايى، ما را خبر كن كه چون روح تو مقبوض شود كه ترا شويد و در چه جامه ترا كفن كند و بر تو كه نماز كند و كه در قبر شود؟

گفت يا على شستن تو و آب ريختن فضل بن عباس و جبرئيل سوم شما باشد، آن گه چون از غسل فارغ شويد مرا در سه جامه نو كفن كنيد و حنوط بهشتى كه جبرئيل از بهشت آورد بر ان پراكنيد آن گه چون فارغ شويد مرا در مسجد بر سرير نهيد و شما همه از مسجد بيرون رويد،

فانّ اول من يصلى علىّ الرّب من فوق عرشه ثمّ جبرئيل ثمّ ميكائيل ثمّ اسرافيل ثمّ الملائكة زمرا زمرا ثمّ ادخلوا فقوموا صفوفا لا يتقدّم علىّ احد.

فاطمه آن ساعت بر فراق پدر زار بگريست و گفت‏ اليوم الفراق فمتى القاك؟

فقال لها يا بنيّة تلقيننى يوم القيامة عند الحوض و انا اسقى من يرد على الحوض من امتى، قالت فان لم القك يا رسول اللَّه؟ قال تلقينى عند الميزان و انا اشفع لامّتى، قالت فان لم القك يا رسول اللَّه؟ قال تلقيننى عند الصراط و انا انادى ربّ سلم امّتى من النار.

پس چون كار تمام شد و قبض روح پاك او كردند و وصيت او چنان كه فرموده بود بجاى آوردند سرير در ميان مسجد بنهادند خالى و خود بيرون رفتند. على (ع) گفت:

لقد سمعنا فى المسجد همهمة و لم نر لهم شخصا فسمعنا هاتفا يهتف و هو يقول، ادخلوا رحمكم اللَّه فصلّوا على نبيّكم فدخلنا و قمنا صفوفا كما امرنا رسول اللَّه فكبّرنا بتكبير جبرئيل و صلّينا على رسول اللَّه بصلاة جبرئيل، ما تقدّم منا احد على رسول اللَّه و دخل القبر ابو بكر الصدّيق و على بن ابى طالب و ابن عباس.

و دفن رسول اللَّه فلمّا انصرف الناس قالت فاطمة لعلى: يا ابا الحسن دفنتم رسول اللَّه؟

قال نعم، قالت فاطمة كيف طابت انفسكم ان تحثوا التراب على رسول اللَّه اما كان فى صدوركم لرسول اللَّه الرحمة اما كان معكم الخير؟ قال بلى يا فاطمة و لكن امر اللَّه الّذى لا مردّ له، فجعلت تبكى و تندب و هى تقول يا ابتاه الآن انقطع عنّا جبرئيل و كان يأتينا بالوحى من السّماء.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=