الانبیاء - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره الانبیاء آیه51- 77

4- النوبة الاولى‏

(21/ 77- 51)

قوله تعالى:

«وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ» و داديم ابراهيم را راه شناسى او و بهى دانستن از پيش،

«وَ كُنَّا بِهِ عالِمِينَ» (51) و دانستيم ما كه كى بايد داد او را آن.

«إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ» پدر خويش را گفت و قوم خويش را

«ما هذِهِ التَّماثِيلُ» اين چه تنديسهاست،

«الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ» (52) كه شما آن را پرستگارانيد؟

«قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ» (53) گفتند پدران خويش را پرستگاران آن يافتيم.

«قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ» گفت تا بوديد شما و پدران شما همه،

«فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» (54) در گمراهى آشكارا بوديد.

«قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ» (55) گفتند اين راستست كه بما آوردى يا تو از بازيگرانى.

«قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» گفت [بازى نيست‏] كه خداوند شما خداوند آسمان و زمينست،

«الَّذِي فَطَرَهُنَّ» او كه بتان شما را او آفريد،

«وَ أَنَا عَلى‏ ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ» (56) و من بر آن شما را از گواهى دهانم.

«وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ» و بخداى كه من سازى سازم برين بتان شما،

«بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ» (57) پس هنگامى كه شما شويد جايى پشت بر ايشان.

«فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً» آن بتان ايشان را ريزه ريزه كرد،

«إِلَّا كَبِيراً لَهُمْ» مگر آن بزرگتر بتى كه ايشان را بود،

«لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ» (58) مگر [چون‏ خوارى و ناتوانى بتان بينند] با ابراهيم گروند.

«قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا» گفتند اين با خدايان ما كه كرد،

«إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ» (59) كه او از ستمكارانست.

«قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ» گفتند ميشنيديم از جوانى كه ايشان را بد ميگفت،

«يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ (60)» ابراهيم گويند او را.

«قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى‏ أَعْيُنِ النَّاسِ» گفتند او را بر ديدار چشمهاى مردمان آريد و باز نمائيد، 

«لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ» (61) تا گواهى دهند، [كه اينست كه آن بدها ميگفت‏].

«قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ» (62) گفتند انى تو كردى بخداوندان ما اى ابراهيم؟

«قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا» گفت اين بزرگ ايشان كرد آنك،

«فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ» (63) بپرسيد از ايشان اگر سخن گويند.

«فَرَجَعُوا إِلى‏ أَنْفُسِهِمْ» با يكديگر گشتند.

«فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ» (64) و يكديگر را گفتند [راست ميگويد ابراهيم‏] شمائيد كه ستمكاريد [و پرستش جاى ناسزا مى‏نهيد].

«ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ» پس برگرداند ايشان را و بر سر افكندند،

«لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ» (65) ابراهيم را گفتند دانسته‏اى تو كه بتان آن نيستند كه سخن گويند.

«قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» ابراهيم گفت مى‏پرستيد جز از اللَّه تعالى،

«ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ» (66) چيزى كه سود ندارد و بكار نيايد شما را هيچ [اگر پرستيد آن را] و گزندى نكند شما را [اگر نپرستيد].

«أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» اف شما را و آن را كه مى‏پرستيد جزاز اللَّه تعالى،

«أَ فَلا تَعْقِلُونَ» (67) كه خوارى و ناتوانى ايشان بديدند ناسزايى ايشان در نمى‏يابند.

«قالُوا حَرِّقُوهُ» گفتند بآتش بسوزيد ابراهيم را،

«وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ» و خدايان خويش را بكار آييد و يارى دهيد،

«إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» (68) اگر هيچيز خواهيد كرد.

«قُلْنا يا نارُ» گفتيم اى آتش،

«كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهِيمَ» (69) سرد گرد و سلامت بر ابراهيم.

«وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً» و سازى خواستند ابراهيم را،

«فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ» (70) و ما [ساز خويش‏] ايشان را زيان كارتر و نوميدتر همه زيان كاران و نوميدان كرديم.

«وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً» رهانيديم ابراهيم و لوط را،

«إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ» (71) و برديم ايشان را بآن زمين كه بركت كرديم در آن جهانيان را.

«وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ» و ابراهيم را اسحاق بخشيديم،

«وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً» و يعقوب بافزونى،

«وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ» (72) و همه را نيكان كرديم.

«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً» و ايشان را پيشوايان كرديم،

«يَهْدُونَ بِأَمْرِنا» تا راه مى‏نمودند خلق را بفرمان و پيغام ما،

«وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ» و فرمان داديم و پيغام بايشان نيكيها كردن،

«وَ إِقامَ الصَّلاةِ» و نماز بپاى داشتن

«وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ» و زكاة دادن،

«وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ» (73) و ما را پرستگاران بودند.

«وَ لُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً» و داديم لوط را راست دانى و باريك دانى و دانش،

«وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ» و برهانيديم او را از آن شهر،

«الَّتِي كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ» كه مردمان آن بدها ميكردند،

«إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ» كه ايشان گروهى بد بودند،

«فاسِقِينَ» (74) از فرمان بردارى بيرون.

«وَ أَدْخَلْناهُ فِي رَحْمَتِنا» و او را در آورديم در بخشايش خويش،

«إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ» (75)«وَ نُوحاً إِذْ نادى‏ مِنْ قَبْلُ» و ياد كن نوح را كه آواز داد پيش از ابراهيم،

«فَاسْتَجَبْنا لَهُ» پاسخ كرديم او را،

«فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ» (76) برهانيديم او را و كسان او را از آن اندوه بزرگ.

«وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا» و يارى داديم او را بر آن قوم كه دروغ مى‏شمردند سخنان ما را، «إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ» ايشان قومى بد بودند،

«فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ» (77) بآب بكشتيم ايشان را همه.

النوبة الثانية

قوله: «وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ» حسن گفت رشد اينجا نبوّتست، و من قبل يعنى من قبل موسى و هارون. معنى آنست كه ابراهيم را نبوّت داديم پيش از موسى و هارون، و گفته‏اند رشد توفيق خيرست و راست راهى بشناختن، و صلاح دين خود بدانستن، و من قبل يعنى فى صغره قبل البلوغ. مى‏گويد او را توفيق داديم تا راست راهى يافت و بهى كار خويش بدانست از كودكى پيش از بلوغ، آن گه كه از سرب بيرون آمد و گفت: «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ» الايه … هم چنان كه يحيى زكريا را گفت: «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» و قيل معناه كتبت له السعادة من قبل ان خلق.

«وَ كُنَّا بِهِ عالِمِينَ» انّه اهل للهداية و النبوّة و هو نظير قوله: «وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى‏ عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ» و قوله: «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ».

«إِذْ قالَ لِأَبِيهِ» معناه آتينا ابراهيم رشده اذ قال لابيه، «وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ» يقال اسم ابيه آزر و قيل آزرى، و ذكر النسّابون انّ له اسما آخر و هو التارخ بن ناخور بن ارغو بن فالغ بن ارفخشد بن سام بن نوح.

و التّماثيل جمع تمثال و هو شي‏ء يعمل مشبّها بغيره فى الشكل. و العكوف اطالة الاقامة، و يقال كانت تماثيل على صور السّباع و الطيور و الانسان، و قيل على صور هياكل‏ الكواكب يعبدون اللَّه بوساطة العبادة للكواكب، ثمّ اعتقدوا انّها فى انفسها آلهة.

«قالُوا وَجَدْنا» اسلافنا، «عابِدِينَ». لها فاقتدينا بهم. اين اشارتست بعجز ايشان از اقامت بيّنت و اظهار حجّت بر عبادت بتان، چون از حجّت و بيّنت درماندند دست در تقليد زدند، در ضمن آيت ذم تقليد و اهل تقليدست.

«قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» هذا كون الحال. اى- انتم و اسلافكم فى خسار بيّن بعبادتكم ايّاها.

«قالُوا أَ جِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِينَ» اى- أ بجدّ منك هذا الكلام ام تلعب بهذا المقال.

«قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِي فَطَرَهُنَّ» اى- لست بلاعب و انّما ربّكم و خالقكم الّذى يجب عليكم عبادته هو ربّ السّماوات و الارض، و فاطرهما و يحتمل انّ الضمير فى فطرهن يعود الى التّماثيل. «وَ أَنَا عَلى‏ ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ» بانّه ربّكم، تقديره و انا شاهد على ذلكم من الشّاهدين «وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ» اصله و اللَّه فقلبت الواو تاء، و لا تصلح التاء فى القسم الّا فى اسم اللَّه، تقول تاللّه و لا تقول تا الرّحمن، و تقول و حقّ اللَّه لأفعلن كذا و لا يجوز تحقّ اللَّه لأفعلن. «لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ» اى- لاكسرنّها بعد ذهابكم عنها الى عيد لكم، و سمّاه كيدا لانّه مكر بذلك عابديها.

مفسران گفتند ايشان را عيدى بود كه هر سال يك بار اهل شهر در مجمعى بيرون از شهر حاضر مى‏شدند چون از آنجا باز گشتندى در بتخانه رفتندى و بتان را سجود كردندى، آن گه بخانه خويش باز گشتندى، آن روز كه ميرفتند آزر گفت ابراهيم را كه اگر رغبت كنى درين عيد ما مگر ترا دين ما و كار و بار ما خوش آيد، ابراهيم با ايشان بيرون رفت در راه خويشتن را بيفكند و گفت من بيمارم و از درد پاى مى‏ناليد، ايشان كه سران و سروران بودند همه در گذشتند، بآخر كه ضعيفان و كمينان بر گذشتند از پى ايشان برفت، و گفت: «تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ» بخداى كه در بتخانه شما روم‏ و بتان را بشكنم، ضعيفان و واپس ماندگان مردمان آن سخن از وى بشنيدند، و گفته‏اند كه يك مرد بشنيد و بر ديگران آشكار كرد پس چون ايشان بعيد خويش رفتند، ابراهيم از آنجا باز گشت و در بتخانه رفت، بهويى عظيم بود، در آن بهو هفتاد و دو صنم بر افراشته بودند.

بعضى زرين بعضى سيمين، بعضى از آهن، بعضى از شبه و ارزيز، و بعضى از چوب و سنگ، و برابر بهو صنمى عظيم افراشته بودند مهينه ايشان، صنمى زرين بجواهر مرصع كرده، و در دو چشم وى دو ياقوت روشن نشانده، و در پيش آن بتان طعامهاى الوان نهاده، يعنى تا آن بتان در آن طعامها بركت افزايند و مشركان چون از عيد گاه باز آيند بخورند، ابراهيم چون آن ديد بر طريق استهزاء بتان را گفت:

أَ لا تَأْكُلُونَ‏. نمى‏خوريد ازين طعامها كه پيش شما نهاده‏اند؟ بتان جواب نميدادند از آن كه جماد بودند. ابراهيم گفت هم بر طريق استهزاء: ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ‏. چه بوده است شما را كه سخن نمى‏گوئيد و مرا جواب نمى‏دهيد؟ آن گه تبر درنهاد و همه را خرد كرد، چنان كه ربّ العزّه گفت:

«فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً» ايشان را ريزه ريزه كرد، جذاذ بكسر جيم قراءت كسايى است يعنى كسرا و قطعا، جمع جذيذ، و هو الهشيم مثل خفيف و خفاف، و ثقيل و ثقال و طويل و طوال. باقى قرّاء جذاذا بضم جيم خوانند، مثل الحطام و الرّقات و معناه المجذوذ، اى- المقطوع. «إِلَّا كَبِيراً لَهُمْ» اى- للكفّار، و قيل للاصنام، فانّه لم يكسره.

همه را بشكست و بر آن نكال كرد، مگر آن بت مهينه ايشان كه در جثه و صورت مهينه بود، از روى تعظيم و عبادت ايشان كه آن مهينه را نشكست و تبر بر دست وى بست، و بقول بعضى از گردن وى در آويخت، «لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ» يعنى- لعلّهم اذا راوا ما باصنامهم من العجز و الهو ان يرجعون الى ابراهيم بالاقرار له و بالتوبة. و قيل يرجعون الى اللَّه بالايمان و الاقرار بوحدانيته.

پس آن قوم چون از عيد خويش باز گشتند و در بتخانه شدند و بتان را بدان صفت ديدند گفتند: «مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ» اى- لمن المجرمين. كه‏ كرد اين نكال بر خدايان ما ظلم كرد بر ايشان كه بجاى عبادت ايشان مذلّت نهاد، آن قوم كه از ابراهيم شنيده بودند كه گفت: «تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ». گفتند: «سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ» اى- يعيبهم و يسبّهم، «يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ» آن جوانى هست كه او را ابراهيم گويند، و ما مى‏شنيديم از وى كه عيب خدايان ما ميكرد و ايشان را ناسزا ميگفت، ظن مى‏بريم كه اين فعل اوست.

اين خبر با نمرود جبّار افتاد و اشراف قوم وى گفتند: «فَأْتُوا بِهِ عَلى‏ أَعْيُنِ النَّاسِ» اى- جيئوا به ظاهرا بمرئى من النّاس. «لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ» عليه بفعله و قوله، فيكون حجّة عليه، كرهوا ان يأخذوه بغير بيّنة، خواستند كه او را چون گيرند عقوبت كنند بحجت و بيّنت كنند. اين معنى را گفتند: «فَأْتُوا بِهِ عَلى‏ أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ» و گفته‏اند معنى آنست كه او را بر ديدار قوم عقوبت كنيد، تا ديگران عبرت گيرند و چنين كار نكنند.

ابراهيم را حاضر كردند و او را گفتند: «أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ» اين تو كردى بخدايان ما اى ابراهيم؟ ابراهيم جواب داد و گفت: «بَلْ» يعنى نه من كردم، «فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا» غضب من ان تعبدوا معه هذه الصغار، و هو اكبر منها فكسرها، آن بزرگ و مهينه ايشان كرد، كه خشم آمد وى را بآن كه اين كهينان را با وى پرستيدند. «فَسْئَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ» بپرسيد اينان را اگر سخن گويند تا جواب دهند كه اين فعل بايشان كه كرد، و مقصود ابراهيم آن بود تا عجز و خوارى و ناتوانى بتان بايشان نمايد، و حجّت بر ايشان درست شود كه بتان سزاى عبادت نيستند، از آن جهت كه سخن نگويند و جواب ندهند.

و اين دليلى روشن است كه ربّ العالمين جلّ جلاله گوياست و نطق بر وى رواست سخن گويد و از وى سخن شنوند و او جلّ جلاله از ديگران سخن شنود و جواب دهد، و در قرآن عيب بتان كرد كه نشنوند و جواب ندهند گفت: «إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَكُمْ» قال القتيبى: تقديره بل فعله كبيرهم هذا ان كانوا ينطقون فسئلوهم. جعل‏ اضافة الفعل اليه مشروطا بنطقهم، و لم يقع الشرط فلم يقع الجزاء.

و قال فى ضمنه انا فعلت ذلك. معنى سخن قتيبى آنست كه ابراهيم اضافت فعل كه با صنم كرد بشرط نطق كرد، يعنى كه اگر صنم قدرت نطق را داشتى قدرت فعل نيز داشتى و اين فعل وى كرده بودى، اكنون معلومست كه وى قدرت نطق ندارد و چون قدرت نطق ندارد قدرت فعل هم ندارد، و مقصود ابراهيم آن بود تا عجز بتان بايشان نمايد و در ضمن اين سخن آنست كه اين فعل من كردم و اين معنى را كسايى وقف كند «بَلْ فَعَلَهُ».

يعنى فعله، و اين تأويل اگر چه نيكوست بعضى علماء دين نپسنديده  ‏اند و گفته‏اند اين تأويل بر خلاف قول رسول (ع) است كه رسول بر ابراهيم تقدير كرد كه سه جاى سخن گفت بر خلاف راستى، و ذلك‏ ما روى ابو هريره انّ رسول اللَّه (ص) قال: «لم يكذب ابراهيم الّا ثلاث كذبات- فى ذات اللَّه قوله: «إِنِّي سَقِيمٌ» و قوله: «بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ» و قوله. لسارة: «هذه اختى».

هر چند كه اهل تأويل گفتند «إِنِّي سَقِيمٌ» اى- ساسقم، يعنى عند الموت، و قيل انّى سقيم اى- مغتمّ بضلالتكم و قوله لسارة «هذه، اختى» يعنى- فى الدين، اين تأويل گفته‏اند لكن آن نيكوتر كه آن را كذب دانند چنان كه رسول تقدير كرد بر وى، و بيش از آن نيست كه اين زلّتى است از صغاير، و ربّ العالمين در قرآن جايها زلّات صغاير با انبياء اضافت كرده، و روا باشد كه ربّ العزه ابراهيم را در آن كذب رخصت داد قصد صلاح را و اقامت حجّت را بر مشركان هم چنان كه يوسف را رخصت داد در آنچه با برادران گفت: «إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ‏ و لم يكونوا سرقوا.

قوله: «فَرَجَعُوا إِلى‏ أَنْفُسِهِمْ» اى- فتفكروا فى قلوبهم، و رجعوا الى عقولهم «فَقالُوا» ما تراه الّا كما قال. «إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ» بعبادتكم من لا يتكلّم، و قيل انتم الظّالمون لابراهيم فى سؤالكم اياه، و هذه آلهتكم الّتى فعل بها ما فعل حاضرة فسئلوها.

«ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ» قال اهل التفسير اجرى اللَّه الحق على لسانهم فى القول‏ الاوّل ثمّ ادركتهم الشقاوة فهو معنى قوله: «نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ». اى- ثمّ ردّوا الى الكفر بعد ان اقرّوا على انفسهم بالظلم. يقال نكس المريض اذا رجع الى حالته الاولى، ربّ العزّه بر زبان ايشان سخنى راست بر صواب راند، و گناه سوى خويش نهادند، اما شقاوت ازلى در رسيد، و ايشان را با كفر خويش برد، اينست كه اللَّه تعالى گفت: «ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُسِهِمْ» اى- ردّوا الى غيّهم و اركسوا فيه فركبوا رؤسهم، «لَقَدْ عَلِمْتَ» اينجا قول مضمر است، يعنى فقالوا لقد علمت، «ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ» فكيف تأمرنا بسؤالهم.

آن گه حجت بر ايشان متوجه گشت ابراهيم گفت: «أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ أُفٍّ لَكُمْ» تبا لكم و نتنا «وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» احجار لا صنع لها، و لا نطق و لا بيان، «أَ فَلا تَعْقِلُونَ» ا فلا تستحيون من عبادة من كان بهذه الصفة؟

فلمّا لزمتهم الحجة و عجزوا عن الجواب. «قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ» باهلاك من يعيبها. «إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» امرا فى اهلاكه. روايت كردند از ابن عمر كه گفت آن كس كه ايشان را ارشاد كرد بتحريق ابراهيم مردى بود از اعراب فارس ازين كردان دشت نشين، نام وى هيزن، و قيل هيون.

ربّ العزّه او را بزمين فرو برد، هنوز مى‏رود تا قيامت، پس نمرود جبّار گفت تا حظيره‏اى ساختند گرد آن ديوار بر آوردند طول آن شصت گز، و ذلك قوله تعالى: «قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً، فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ» و گفت تا هر كسى از هر جانب هيمه كشيدند هم شريف و هم وضيع يك ماه، و گفته‏اند چهل روز، و گفته‏اند يك سال، و آن را بزرگ طاعتى مى‏دانستند، تا آن حد كه زن بيمار مى‏گفت: لئن عوفيت لأجمعن الحطب لابراهيم. بعد از يك سال كه هيمه جمع كردند آتش در آن زدند، آتشى عظيم بر افروختند و ابراهيم را دست و پاى بستند و غل بر گردن نهاده در منجنيق نهادند تا بآتش افكنند، روايت كنند كه آن ساعت فريشتگان آسمان آواز بر آوردند و هر چه در زمينست بيرون از ثقلين،و گفتند:

ربّنا ليس فى ارضك احد يعبدك غير ابراهيم يحرّق فيك فاذن لنا فى نصرته، فقال اللَّه تعالى انّه خليلى ليس لى خليل غيره و انّا الهه، ليس له اله غيرى. فان استغاث بكم فاغيثوه و ان استنصركم فانصروه، و ان لم يدع غيرى، و لم يستنصر سواى و لم يستغث الّا بى فخلّوا بينه و بينى.

و روى‏ ان خازن الماء اتاه فقال يا ابراهيم ان اردت اخمدت النّار فانّ خزائن المياه و الامطار بيدى، و اتاه خازن الرياح فقال ان شئت طيرت النّار في الهواء فانّ خزائن الرّياح بيدى، فقال ابراهيم لا حاجة بى اليكم.

ثم رفع رأسه الى السماء فقال: الهى انت الواحد فى السّماء و انا الواحد فى الارض ليس فى الارض احد يعبدك غيرى، حسبى اللَّه و نعم الوكيل. يا احد يا صمد بك استعين و بك استغيث و عليك اتوكّل لا اله الّا انت سبحانك ربّ العالمين لك الحمد و لك الملك، لا شريك لك.

پس چون او را بيفكندند جبرئيل او را پيش آمد و گفت‏ يا ابراهيم أ لك الحاجة؟ فقال اما اليك فلا. قال جبرئيل فسئل ربّك فقال، حسبى من سؤالى علمه بحالى، فقال اللَّه عزّ و جل: «يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً»اى- كونى ذات برد و سلامة، «عَلى‏ إِبْراهِيمَ» لا يكون فيها برد مضرّ و لا حرّ موذ، قال ابن عباس: لو لم يقل سلاما لمات ابراهيم من بردها، و من المعروف فى الآثار انّه لم تبق يومئذ نار فى الارض الّا طفئت فلم ينتفع فى ذلك اليوم بنار فى العالم ظنت انّها تغنى و لو لم يقل على ابراهيم بقيت ذات برد ابدا.

و قال الحسن: قوله: «وَ سَلاماً» هو تسليم من اللَّه عزّ و جل على ابراهيم. و المعنى سلّم اللَّه سلاما على ابراهيم كقوله تعالى: «قالُوا سَلاماً» اى- سلّموا سلاما، و مثله فى المعنى، فى سورة الصافات، «سَلامٌ عَلى‏ إِبْراهِيمَ».

قال كعب الاحبار: جعل كل شي‏ء يطفئ عنه النّار الّا الوزغ، فانّه كان ينفخ فى النّار، و لهذا امر النبىّ صلّى اللَّه عليه و سلّم بقتل الوزغ، و قال كان ينفخ على ابراهيم. سدّى گفت: چون ابراهيم را بآتش افكندند ربّ العزّه فريشتگان را فرستاد تا هر دو بازوى ابراهيم را بگرفتند و او را بآهستگى بر زمين نشاندند، آنجا چشمه آب خوش پديد آمد و گل سرخ و نرگس بويا، و ربّ العزّه فريشته ظلّ را بفرستاد بصورت ابراهيم‏ تا با وى بنشست و مونس وى بود، و جبرئيل آمد و طنفسه‏اى آورد از بهشت، و آنجا بگسترانيد و پيراهنى از حرير بهشت در وى پوشانيد و او را بر آن طنفسه نشاند و جبرئيل با وى حديث مى‏كند و ميگويد: انّ ربّك يقول اما علمت انّ النّار لا تضر احبائىّ. اى ابراهيم ملك تعالى ميگويد، ندانستى كه آتش دوستان مرا نسوزد و ايشان را گزند نرساند.

قال كعب: ما احرقت النّار من ابراهيم الّا وثاقه. و قال المنهال بن عمرو: قال ابراهيم خليل اللَّه ما كنت ايّاما قطّ انعم منّى من الايّام الّتى كنت فيها فى النّار، ابراهيم گفت: در همه عمر خويش مرا وقتى خوشتر از آن نبود و روزگارى خوب تر از آن چند روز كه در آتش بودم، هفت روز گفته‏اند كه در آتش بود بقول بيشترين مفسران.

پس نمرود بر بام قصر خويش نظاره كرد تا خود كار ابراهيم بچه رسيده است او را ديد در آن روضه ميان گل و نرگس و چشمه آب نشسته و گرد بر گرد آن روضه آتش زبانه ميزد. آواز داد كه يا ابراهيم! كبير إلهك الّذى بلغت قدرته ان حال بينك و بين ما ارى.

اى ابراهيم بزرگ خدايى دارى كه قدرت وى اينست كه مى‏بينم و با تو اين صنع نموده، اى ابراهيم هيچ توانى كه ازين موضع بيرون آيى ناسوخته و رنج نارسيده؟ گفت توانم، گفت هيچ مى‏ترسى كه همانجا بمانى ترا از آتش گزندى رسد؟ گفت نه، گفت پس بيرون آى تا با تو سخن گويم، و بروايتى ديگر نمرود گفت وزيران خويش را، برويد و ابراهيم را بنگريد تا حالش بچه رسيد ايشان گفتند چه نگريم سوخته و نيست گشته بى‏هيچ گمان آتشى بدان عظيمى كه كوه بدان بگدازد وى در آن نسوزد؟

نمرود گفت: من خوابى عجيب ديدم چنان دانم كه وى نسوخته است. بخواب نمودند مرا كه ديوارهاى حظيره‏اى كه ما بنا كرديم بيفتادى و ابراهيم بى‏رنج بيرون آمدى، و پس ما او را طلب كرديم و نيافتيم پس نمرود از بام قصر خويش بوى نظر كرد و او را چنان ديد و بيرون خواند، و ابراهيم بيرون آمد نمرود گفت: من الرجل الّذى رأيته معك فى مثل صورتك قاعدا الى جنبك؟ آن كه بود كه با تو نشسته بود مردى هم بصورت تو؟

ابراهيم گفت فريشته ظلّ بود خداوند من فرستاد او را بر من تا مرا مونس باشد، گفت اى ابراهيم مهربان خدايى دارى و كريم، كه با تو اين همه نيكويى كرد بآن كه تو وى را مى‏پرستى. اى ابراهيم من ميخواهم كه چهار هزار گاو از بهر وى قربان كنم، ابراهيم گفت: اذا لا يقبل اللَّه منك ما كنت على دينك حتى تفارقه الى دينى.

خداى من از تو قربان نپذيرد تا بر دين خويشى پس اگر با دين من آيى و او را توحيد گويى بپذيرد، نمرود گفت: لا استطيع ترك ملكى، و لكن سوف اذ بحهاله، فذبحها، پس نمرود دست از ابراهيم بداشت و نيز تعرض وى نكرد، و وبال كيد وى هم بوى بازگشت و ذلك قوله: «وَ أَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرِينَ» اى- خسروا السعى و النفقة و لم يحصل لهم مرادهم. و قيل معناه انّ اللَّه ارسل على نمرود و قومه البعوض فاكلت لحومهم و شربت دماء هم و دخلت واحدة فى دماغه فاهلكته.

«وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً» محمد بن اسحاق بن يسار گفت: پس از آن كه اللَّه تعالى با ابراهيم آن كرامت كرد و دشمن وى نوميد و خاكسار گشت جماعتى بوى ايمان آوردند يكى از ايشان لوط بود و هو لوط بن هاران بن تارخ، و هاران هو اخو ابراهيم.

و قيل لهما كان اخ ثالث و هو ناخور بن تارخ و هو ابو توبيل و توبيل ابو لايان، و رتقا بنت توبيل امرأة اسحاق بن ابراهيم ام يعقوب، و ليّان و راحيل زوجتا يعقوب ابنتا لايان، و همچنين ساره بوى ايمان آورد و ابراهيم او را بزنى كرد بوحى آسمان. و اوّل وحى كه بابراهيم آمد اين بود، و ساره دختر مهين هاران بود عمّ ابراهيم.

و بعضى مفسران گفتند كه ساره دختر ملك حرّان بود، مفسّران گفتند ابراهيم برفت از زمين عراق بجايى كه آن را كوثى گويند بزمين شام، و با وى لوط بود و ساره، اينست كه ربّ العزّه گفت: «فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قالَ إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى‏ رَبِّي». و قال تعالى: «وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً» يعنى نجيناه من نمرود و قومه. «إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ» يعنى الشام.

بارك اللَّه فيها بالخصب و كثرة الاشجار و الثمار و الانهار و منها بعث اكثر الانبياء. قال‏ ابىّ بن كعب: سمّاها مباركة لانّه ما من ماء عذب الّا و ينبع اصله من تحت الصخرة التي هى ببيت المقدس.

و عن عبد اللَّه بن عمرو بن العاص قال: سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: «انّها ستكون هجرة بعد هجرة فخيار النّاس الى مهاجر ابراهيم».

و عن معمّر عن قتاده انّ عمر بن الخطاب قال لكعب: الّا تتحول الى المدينة فيها مهاجر رسول اللَّه و قبره؟ فقال له كعب يا امير المؤمنين انّى وجدت فى كتاب اللَّه المنزل انّ الشام كنز اللَّه فى ارضه و بها كنزه من عباده. و عن قتاده قال: الشام دار عقار الهجرة و ما نقص من الارض زيد فى الشام و ما نقص من الشام زيد فى فلسطين و هى ارض المحشر و المنشر و بها يجمع النّاس و بها ينزل عيسى بن مريم و بها يهلك اللَّه الدجّال.

و حدث ابو قلابة ان رسول اللَّه (ص) قال: «رأيت فيما يرى النائم كان الملائكة حملت عمود الكتاب فوضعه بالشام فادلّته ان الفتنة اذا وقعت كان الايمان بالشام.

و عن زيد بن ثابت قال: قال رسول اللَّه (ص) «طوبى للشام، قلنا لاىّ ذلك يا رسول اللَّه؟ قال لانّ ملائكة الرّحمن باسطة اجنحتها عليها.

قوله: «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً» النافلة هاهنا ولد الولد يعنى به خاصة يعقوب، لان اللَّه تعالى اعطاه اسحاق بدعائه حيث قال‏ رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ‏، و زاده يعقوب ولد الولد، و النافلة الزّيادة. و قال مجاهد و عطاء معنى النافلة، العطية و هما جميعا من عطاء اللَّه عزّ و جلّ نافلة اى- عطاء. فعلى هذا، لقول تعود النافلة اليهما جميعا و على القول الاوّل تعود الى يعقوب وحده.

«وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ» اى- ابراهيم و لوطا و اسحاق و يعقوب جعلناهم انبياء، و قيل امرنا هم بالصلاح فصلحوا «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً» يعنى انبياء يقتدى بهم فى الخير «يَهْدُونَ بِأَمْرِنا» اى- يدعون النّاس الى ديننا بوحينا و اذننا. «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ» اى- اوحينا اليهم ان افعلوا الخيرات، قيل ما فيه رضا اللَّه فانّه من الخيرات، «وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ» يعنى و ان اقيموا الصّلاة و آتوا الزّكاة، و حذفت هاء الاقامة لما فى الاضافة من الدلالة عليها. «وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ» خاشعين غير مستكبرين.

«وَ لُوطاً آتَيْناهُ» يعنى و آتينا لوطا، «حُكْماً وَ عِلْماً». و قيل و اذكر لوطا آتيناه حكما. الحكم فى القرآن على وجهين: احديهما بمعنى القضيّة كقوله: «لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ». و الثانى بمعنى الحكمة تجده فى مواضع من القرآن و هو هاهنا من هذه الوجه، تقول حكم و حكمة كما تقول نعم و نعمة. و علما بمعنى فقها بدين اللَّه، و قيل حكما و علما، اى- النبوّة و الكتاب. «وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ» اى- من اهل القرية كقوله:

«وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ» اى عتى اهلها، و القرية سدوم «الَّتِي كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ» ما كره اللَّه، من اللواط و قطع السبيل، و اتيان المنكر من التضارط فى الاندية، و خذف النّاس بالبنادق. «إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ» شرارا، «فاسِقِينَ» خارجين عن طاعة اللَّه، «وَ أَدْخَلْناهُ» يعنى لوطا، «فِي رَحْمَتِنا» فنجّيناه بها، و قيل ادخلناه فى النجاة و الخلاص من قومه. «إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ» المطيعين لامر اللَّه.

«وَ نُوحاً إِذْ نادى‏ مِنْ قَبْلُ» اى- من قبل ابراهيم و لوطا، «فَاسْتَجَبْنا لَهُ» اى- اجبناه الى ما سأل. يعنى قوله: «لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً». «فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ» اى اهل بيته. «مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ». قال ابن عباس: من الغرق و تكذيب قومه و اذاهم، و قيل من شدّة البلاء لانّه كان اطول الانبياء عمرا و اشدّهم بلاء. و الكرب، اشدّ الغم.

«وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ» يعنى- انجيناه من القوم، و قيل من هاهنا بمعنى على اى- نصرناه على القوم. «الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْناهُمْ» فاهلكناهم بالماء. «أَجْمَعِينَ» صغيرهم و كبيرهم، ذكرهم و انثاهم.

 

 

 

النوبة الثالثة

«وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ»، خداوند ان معرفت بزبان اشارت گفته‏انددر معنى اين آيت، رشده ما كاشف به روحه قبل ابداعها قالبه، من تجلى الحقيقة.

ابراهيم خليل هنوز در كتم عدم بود كه خياط لطف صدره توحيد وى دوخته بود، هنوز قدم در دائره وجود ننهاده بود كه پيلور فضل شربت نوشاگين وى آميخته بود، لا جرم چون در وجود آمد هم در بدايت نشو او آفتاب خلّت تابيدن گرفت ينابيع علوم و حكم در صحن سينه او گشادند، نور هدايت در حال صبى تحفه نقطه وى گردانيدند، كمر كرامت بر ميان او بستند او را بمحلى رسانيدند كه مقدّسان ملأ اعلى انامل تعجب در دهن حيرت گرفتند

گفتند: الهنا جانهاى ما در غرقابست از آن الطاف كرم و انواع تخصيص كه از جناب جبروت روى بخليل نهاده، تا از درگاه عزّت ذى الجلال ندا آمد كه: اى ملأ اعلى اگر ما آن آتش كه در كانون جان خليل نهان كرده‏ايم بصحرا آريم از شرر آن كونين و عالمين بسوزيم، آن مهجور درگاه عزّت نمرود خاكسار خواست كه ملك خلّت خليل بر هم شكند و سپاه عصمت وى را منهزم كند، آتشى افروخت كه تا خليل را بسوزد و جز جان و دل خود را در آن آتش كباب نكرد، و جز قاعده دولت خويش خراب نكرد، آن ساعت كه خليل را بآتش انداختند و آتش برو بستان گشت او در ميان آن رياض و انوار و ازهار تكيه زده و نظاره صنع الهى ميكرد كه دخترى از آن نمرود بر بام كوشك آمد اطلاع بگيرد خليل را ديد بر آن هيأت در آن تنعم آسوده نشسته، روى سوى آسمان كرده گفت يا اله الخيل ما الطفك بخليلك كن بى لطيفا. اى خداى خليل در خليل خود نظر لطف كرده‏اى بلطف خود نواخت بر وى نهاده‏اى يك نظر لطف نيز در كار من بيچاره كن و نعمت خود بر من تمام كن، آن مخدّره را بر ديدار خليل وقت خوش گشت درد عشق دين ناگاه سر از نقطه جان وى بر زد، در خاك حسرت مى‏غلتيد و با وقت خويش ترنّمى مى‏كرد، هرگز كسى از حواشى آن سراى آواز آن مخدّره نشنيده بود خدم و حواشى دويدند و نمرود را خبر كردند گفتند: ايها الملك جنّت الحرّة.

اى ملك‏ تعجيل كن كه دخترت ديوانه گشته در خاك مى‏غلتد و فرياد مى‏كند و جامه بر خود پاره ميكند نمرود پاى تهى از تخت خويش بيامد تا ببالين دختر، چون بر بالين او نشست دختر بگوشه مقنعه روى خويش از پدر بپوشيد گفت: اى پدر سر و طلعت تو جنابت كفر دارد و اين ديده من طهارت يافته از مشاهده خليل اللَّه، نبايد كه ديگر بآن ملوّث شود.

گفت اى ماهروى پدر خليل اللَّه كيست؟ گفت: ابراهيم. نمرود چون اين سخن بشنيد دو دست بر فرق خويش زد گفت ما آتشى برافروختيم كه ابراهيم را در آن بسوزيم، ندانستيم كه دل و جان خويش را در آن كباب ميكنيم. گفت اى دختر اگر ديوانه گشته‏اى تا بغل و زنجيرت ببندند؟ گفت چون از اغلال و انكال دوزخ نجات يافتم بغل آهنين تو اندوه نخورم، گفت اى دختر اگر جز ز من خدايى ديگر گيرى ترا هلاك كنم.

گفت: الّذى خلقنى فهو الهى. خداى من اوست كه مرا آفريد، نسب تو و مشتى خاكست اگر خواهى بكش و اگر خواهى بگذار اين جان پاك از اين مشكاة آلوده بنسب نمرودى بل تا بر آيد، او مرغيست تا بر كدام درخت آشيانه مى‏يابد. اى جوانمرد كسى كه در حرم عنايت ازلى شد هرگز غوغاى محنت ابدى گرد دولت سرمدى او نگردد. دختر همان نظاره ميكرد كه پدر كرد، دختر را سبب هدايت بود و پدر را شقاوت بيفزود. وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ.

«قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً» اصحاب معارف و ارباب حقايق را درين آيت رمزى ديگر است، گفتند اين ندا آتشى است كه در كانون جان خليل تعبيه بود چون نمرود او را در منجنيق نهاد خليل نيز سرّ خويش در منجنيق مشاهدت نهاد، راست كه بنزديك آتش نمرود رسيد از سوز شهود حق خواست كه آه كند و آتش نمرود را تباه كند، ندا آمد كه: «يا نارُ» اى آتش شهودى! «كُونِي بَرْداً» بر آتش نمرودى سرد باش سلطنت خود بر وى مران كه ما قضا كرده‏ايم كه از ميان آتش بستانى پر از هار و انوار بر آريم كرامت خليل خود را و اظهار معجزه وى را و اگر تو آن را تباه كنى‏ بستان نباشد و معجزه پيدا نگردد، سرد باش بر آتش نمرودى تا بستان پديد آيد، سلامت باش بر ابراهيم تا معجزه پديد آيد. لطيفه ديگر شنو ازين عجبتر، نفس تو بر مثال نمرود است و هواء نفس آتش است و آن دل سوخته تو خليلست.

نفس آتش هوى بر افروخته و دل را با سلاسل مكر و اغلال شهوت در منجنيق معاصى نهاده و بآتش هوى انداخته هنوز يك گام نارفته كه عقل چون شيفتگان مى‏آيد بچاكرى دل كه: هل لك من حاجة؟ دل جواب ميدهد: امّا اليك فلا. اى عقل ياد دارى كه ترا گفتند بيا بيامدى گفتند برو برفتى گفتند تو كيستى فرو ماندى؟ آن روز راه بخود ندانستى امروز بمن چون دانى راست؟ چون دل بآتش هوى فرو آيد فرمان در آيد كه: «يا نارُ كُونِي بَرْداً» اى آتش هوى سرد باش بر دل كه او خود سوخته محنت ماست، ففى فؤاد المحبّ نار هوى.

سوخته را ديگر باره نسوزند. چون آتش هوى را اين فرمان آيد در ساعت فرو ميرد و از ميان جان عارف بوستانى عجب پديد آيد با صد هزار بدايع و لطائف انواع ازهار و اشجار پر ثمار، بر هواى بوستان سحاب افضال مى‏ريزد باران اقبال، بر نفس باران كفايت تا ازو طاعت و وفا رويد، بر دل باران هدايت تا ازو شوق و صفا رويد، بر زبان باران لطافت تا ازو حمد و ثنا رويد، بر چشم باران كرامت تا ازو رؤيت و لقا رويد.

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏6

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=