الانبیاء - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره الانبیاء آیه78- 86

5- النّوبة الاولى‏

(21/ 86- 78)

قوله تعالى:

«وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ» و ياد كن داود و سليمان را،

«إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ» كه داورى مى‏بريدند در آن كشتزار،

«إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ» كه چرا كرد در آن‏ بشب.

«غَنَمُ الْقَوْمِ» گله گوسفند قومى ديگر،

«وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ» (78) و ما داورى بريدن ايشان را آنجا بوديم بآگاهى و دانش.

«فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ» دريافت داورى سليمان را داديم،

«وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً» و هر دو را حكمت و علم داديم،

«وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ» و نرم كرديم و فرمان بردار كوه‏ها را با داود،

«يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ» تا كوه و مرغ مى‏ستودند با داود كه مرا ميشود،

«وَ كُنَّا فاعِلِينَ» (79) و كرديم از نيكوكارى آنچه كرديم و توانايان بوديم بر كرد آنچه كرديم.

«وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ» و در آموختيم داود را زره كردن از بهر شما،

«لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ» تا نگه داريم شما را بآن از گزند سخت شما،

«فَهَلْ أَنْتُمْ شاكِرُونَ» (80) مرا سپاس دار هستيد؟

«وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً» و نرم كرديم و فرمانبردار سليمان را باد عاصفه،

«تَجْرِي بِأَمْرِهِ» مى‏رفت و مى‏برد بفرمان او، [در بامدادان از اصطخر]

«إِلى‏ الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها» بزمين مقدسه‏اى كه ما بركت كرديم در آن،

«وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عالِمِينَ» (81) و ما بهمه چيز دانائيم هميشه.

«وَ مِنَ الشَّياطِينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ» و از ديوان او را غواصان داديم [كه از دريا ها او را بيرون مى‏آوردند آنچه ميخواست از مرواريد و مرجان و بسدّ و جز از آن‏]

«وَ يَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذلِكَ» و جز از آن هر كار كه ميخواست ميكردند.

«وَ كُنَّا لَهُمْ حافِظِينَ» (82) و مى‏كوشيديم ايشان را تا آنچه ميكردند تباه نكردند.

«وَ أَيُّوبَ إِذْ نادى‏ رَبَّهُ» و ياد كن ايوب را كه آواز داد خداوند خويش را،

«أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ» كه گزند رسيد بمن.

«وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» (83) و تو بخشاينده‏تر بخشايندگانى.

«فَاسْتَجَبْنا لَهُ» پاسخ كرديم او را،

«فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ» باز برديم آن‏ گزند كه بود باو.

«وَ آتَيْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ» و باو داديم. كسان او و هم چندان ديگر با ايشان،

«رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا» بخشايشى از نزديك ما،

«وَ ذِكْرى‏ لِلْعابِدِينَ» (84) و يادگارى امّت محمّد را.

«وَ إِسْماعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ» و ياد كن اسماعيل را و ادريس را و ذا الكفل را،

«كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ» (85) همه از شكيبايان بودند.

«وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا» و در آورديم ايشان را در نبوّت خويش.

«إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ» (86) كه ايشان از نيكان بودند.

 

 

النّوبة الثانية

 

قوله: «وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ» داود بن ايشا از فرزندان يهود ابن يعقوب بود، مردى كوتاه زرد روى باريك تن دلاور لشكر شكن، هرگز روى از دشمن بنگردانيده و در هيچ وقعه‏اى بى فتح و بى ظفر باز نگشته، و قوّت وى چنان بود كه در روزگار شبانى در ابتداء جوانى شير را و پلنگ را بگرفتى و دهن وى از هم بر دريدى. عمر وى صد سال بود ملك وى چهل سال بود، و ابتداء ملك وى بعد از قتل جالوت بود هفت سال، و بنو اسرائيل بعد از يوشع بن نون هيچكس را چنان مجتمع نشدند كه او را شدند.

روى ابو هريره قال قال رسول اللَّه (ص): «الزرقة يمن و كان داود (ع) ازرق»

، ربّ العزّه با وى كرامتها كرد او را ملك داد و علم و حكمت و نبوّت، و او را كتاب زبور داد صد و پنجاه سوره بلغت عبرانى، در آن ذكر حلال و حرام نبود و حدود و احكام نبود، پنجاه سوره همه موعظت و حكمت بود، و صد سوره بيان وقايع و ذكر حوادث و سرگذشت بنى اسرائيل و غير ايشان بود، و داود را صوتى خوش بود و نعمتى دلرباى، هر گه كه زبور خواندى بصحرا رفتى و علماء بنى اسرائيل با وى صف كشيده‏ و ديگر مردمان از پس علما صف كشيده و جن از پس مردمان و شياطين از پس جن و از پس ايشان وحوش و ددان بيابان گوشها فرا داشته و مرغ در هوا پروا پر زده، چون داود زبور خواندن گرفتى ايشان همه سماع كردندى و آب روان در جوى بايستادى و باد فرو گشاده ساكن گشتى از لذت نغمه داود.

قال ابن مسعود: اعطاه اللَّه علم الحكم و البصر فى القضاء و كان لا يتتعتع فى القضاء بين النّاس. او را در حكم كردن و داورى بريدن ميان مردم بصيرت بر كمال بود و دانش تمام، و ربّ العزّه بر وى منّت نهاده و گفته: «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ».

ابن عباس و قتاده و زهرى گفتند: دو مرد آمدند و از داود حكم خواستند يكى برزگر بود صاحب كشتزار، و ديگر شبان بود صاحب گوسفندان. برزيگر گفت اين شبان گوسفندان خويش را فرا گشتزار من گذاشت تا همه تباه كرد و از آن هيچيز بنماند، داود ميان ايشان داورى بر بريد گوسفند به برزگر داد بعوض آنكه زرع وى تباه كرده بود، آن دو مرد از پيش داود بيرون آمدند و بر سليمان بر گذشتند و سليمان هنوز كودك بود يازده ساله، گفت داود شما را چون حكم كرد؟

ايشان سليمان را خبر كردند از آن حكم كه داود كرد، سليمان گفت اگر اين حكم من كردمى و ولايت قضا مرا بودى من جز زان حكم كردمى داود او را بخواند گفت تو حكم ايشان چون كنى؟ گفت گوسفندان يك چندى بصاحب زرع دهم تا بآن روز رسد كه زرع وى تباه كرده بودند تا بدرّ و نسل آن منتفع مى‏شود و صاحب غنم تخم كارد از بهر صاحب زرع تا بحال خود باز آيد با صاحب خويش دهد و گوسفندان با خداوند خويش، داود گفت:

اصبت. صواب اينست كه تو گفتى، پس داود همان حكم كرد كه وى گفت، آورده‏اند كه بعاقبت چون گوسفندان با خداوند رسيد منافع آنكه صاحب زرع برداشته بود و زرع متلف هر دو قيمت كردند برابر آمد، اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ» يعنى و اذكر داود و سليمان حين حكما فى الحرث. قال اهل اللغة: الحرث القاء الحبّ فى الارض للزرع.

و قال‏ مسروق: الحرث هاهنا، الكرم. و قال ابن مسعود. فى جماعة كان كرما تدلّت عنا قيده. «إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ» النفش. الرعى باللّيل بلا راع، و الهمل بالنهار بلا راع، و المعنى اذ دخلت غنم القوم فى حرث قوم ليلا فرعته و افسدته. «وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ»، الضمير يعود الى داود و سليمان و الخصمين، و قيل الى داود و سليمان فجمع كما جمع فى قوله: «فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ يريد اخوين»، اما حكم اهل اسلام درين مسأله امروز آنست كه هر چه ماشيه فرا گذاشته بروز تباه كند از مال غيرى، بر خداوند ماشيه ضمان نبود و هر چه بشب تباه كند بر وى ضمان بود از بهر آن كه بعرف و عادت اصحاب زرع بروز زرع خويش نگه دارند، و اصحاب مواشى بشب ماشيه خويش بچرا نگذارند و با مراح برند،و فى ذلك ما روى الزهرى عن حزام بن بحيصة انّ ناقة للبراء بن عازب دخلت حائطا لبعض الانصار فافسدته فرفع ذلك الى رسول اللَّه (ص) فقرأ هذه الآية ثمّ قضى على البراء بما افسدت الناقة.

و قال: «على اصحاب الماشية حفظ الماشية باللّيل، و على اصحاب الحوائط حفظ حيطانهم و زروعهم بالنّهار».

و امّا اصحاب الرأى فانّهم ذهبوا الى انّ المالك اذا لم يكن معها فلا ضمان عليه فيما اتلفت ماشيته ليلا كان او نهارا.

قوله: «فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ» اى- علّمنا القضية و الهمناها سليمان دون داود.

«وَ كُلًّا» يعنى داود و سليمان، «آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً». قال الحسن: لو لا هذه الآية لرأيت الحكام قد هلكوا و لكن اللَّه تعالى حمد هذا بصوابه و اثنى على هذا باجتهاده.

خلاف است ميان علما كه داود و سليمان حكم كه كردند باجتهاد كردند يا بنصّ.

قومى گفتند باجتهاد كردند و پيغامبران را اجتهاد رواست همچون ديگران، و اجتهاد داود اگر چه خطا آمد خطا بر ايشان رود، الّا انّهم لا يقرّون عليه. قومى ديگر گفتند داود و سليمان حكم كه كردند بنص كردند و بوحى نه باجتهاد، ايشان را حكم كردن باجتهاد روا نباشد كه ايشان مستغنى ‏اند از اجتهاد بوحى منزل، و به قال تعالى: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏»، اجتهاد كسى كند كه نصّ نيابد و وحى بوى نيايد، و داود اگر چه‏ حكم بنصّ كرد نصّى ديگر بسليمان فرو آمد كه آن را منسوخ كرد و حكم سليمان ناسخ حكم داود گشت، امّا علماء دين بيرون از پيغامبران روا باشد كه اجتهاد كنند در حوادث، چون در حوادث نص كتاب و سنّت نيابند و اگر در اجتهاد ايشان خطا رود آن خطا از ايشان موضوع است و فى ذلك ما روى عمرو بن العاص انّه سمع رسول اللَّه (ص) يقول: «اذا حكم الحاكم فاجتهد فاصاب فله اجران، و اذا حكم فاجتهد فاخطأ فله اجر لم يرد به انّه يؤجر على الخطاء بل يؤجر على اجتهاده فى طلب الحق لانّ اجتهاده عبادة و الاثم فى الخطاء عنه موضوع اذا لم يأل جهده».

روى عبد الرحمن الاعرج عن ابى هريره انّه سمع رسول اللَّه (ص) يقول: «كانت امرأتان معهما ابناهما، جاء الذئب فذهب بابن احديهما فقالت صاحبتها انّما ذهب بابنك و قالت الأخرى انّما ذهب بابنك، فتحاكما الى داود فقضى به للكبرى فخرجتا على سليمان و اخبرتاه فقال ائتونى بالسّكين اشقّه بينهما فقالت الصغرى لا تفعل يرحمك اللَّه هو ابنها، فقضى به للصغرى.

فذلك قوله: «فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً».«وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ» فيه تقديم و تأخير، تقديره و سخّر الجبال، «وَ الطَّيْرَ» يسبّحن مع داود كقوله: «يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ» معنى آنست كه داود تسبيح كردى و ثناء اللَّه گفتى، كوه با وى هم چنان تسبيح ميكردى و ثنا ميگفتى، تسبيحى كه مردم مى‏شنيدند و بسمع ايشان ميرسيد، ابن عباس گفت: كان يفهم تسبيح الحجر و الشجر.

داود تسبيح كوه و درخت دانستى و گفته‏اند كه داود را فترتى بود در تسبيح ربّ العزّة او را تسبيح كوه و مرغ بشنوانيد تا او را نشاط تسبيح خاستى و بعشق پيش شدى، و قيل تسخير الجبال له انّها كانت تسير معه اذا سار و تقف اذا وقف، و قيل تسير اذا شاء، و تقف اذا شاء، و قال الحسن: جميع ما خلق اللَّه من الجبال و الطير كانت تسبّح مع داود بالغداة و العشىّ. «وَ كُنَّا فاعِلِينَ» انّما قال ذلك لانّه ممّا لا يدخل تحت قدرة البشر، قال محمد بن على: جعل اللَّه الجبال تسلية للمحزونين و انسا للمكروبين الا تراه يقول: «وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ». قال و الانس الّذى‏ فى الجبال هو انّها خالية عن صنع الخلائق فيها باقية على صنع الخالق لا اثر فيها المخلوق فيوحش، و الآثار التي فيها آثار الصنع الحقيقى من غير تبديل و لا تحويل.

«وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ» المراد باللبوس هاهنا الدرع، لانّها تلبس، و هو فى اللغة اسم لكلّ ما يلبس و يستعمل فى الاسلحة كلّها درعا كان او سيفا او رمحا، و هو بمعنى الملبوس، كالحلوب بمعنى المحلوب و الركوب بمعنى المركوب. قال قتادة: اوّل من صنع الدّرع داود و انّها كانت من قبل صفائح فهو اوّل من سردها و حلّقها فجمعت الخفّة و التحصين.

سبب زره‏گرى داود آن بودى كه داود پيغامبر بود و پادشاه، و او را عمال و متصرفان و گماشتگان بودند در اطراف و نواحى خويش، و پيوسته متفكروار بشب طواف كردى و تعرّف احوال عمال و گماشتگان خويش كردى تا بر چه سيرت زندگانى ميكنند و با رعيت عدل مى‏كنند يا جور، و نيز هر كسى را پرسيدى، داود چه مردى است و بر خلق خداى پادشاهى چون ميراند؟ شبى از شبها جبرئيل او را پيش آمد بصورت بشر، داود از وى پرسيد كه داود چه مردى است؟ و چون شناسى او را؟

جبرئيل گفت نيك مردى است و پسنديده سيرتى دارد لكن در وى خصلتى است كه اگر آن خصلت در وى نبودى به بودى، گفت چيست آن خصلت؟ گفت: يأكل من بيت المال المسلمين. از بيت المال مسلمانان ميخورد، داود از آنجا بازگشت و بمحراب خويش باز شد و دعا و تضرع كرد و از اللَّه تعالى حرفت خواست و كسب كردن تا از كسب دست خويش خورد، ربّ العزّه دعاء وى اجابت كرد و او را زره گرى در آموخت.

فذلك قوله: «وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ»، جاى ديگر گفت: «وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ» معنى آنست كه آهن او را مسخر و نرم كرديم، تا چنان كه خواست بى آلت و عدّت آهنگران بدست خويش در آن تصرف ميكرد، و از آن زره ميساخت. روزى لقمان حكيم پيش وى نشسته بود و او زره ميكرد لقمان نمى‏دانست كه آن چيست كه پيش از داود كس زره نكرده بود و كس نديده، لقمان صبر همى كرد و نمى‏دانست‏ و نمى‏پرسيد تا داود از آن فارغ گشت، برخاست و در پوشيد و گفت: نعم القميص هذا للرجل المحارب. فعلم لقمان ما يراد به، فقال الصّمت حكم و قليل فاعله.

«لِتُحْصِنَكُمْ» بنون قراءت ابو بكر است از عاصم، اضافت فعل با حق است جلّ جلاله يعنى و علّمناه لنحصنكم اى- لنحرزكم و نحفظكم به عند ملاقاة اعدائكم من القتل.

و گفته‏اند من اينجا بمعنى فى است، يعنى لندفع السلاح عنكم فى حالة الحرب. ابن عامر و حفص، «لتحصنكم» بتاء خوانند و باين قراءت فعل لبوس راست و التأنيث لاجل المعنى لانّ اللبوس، الدّرع، و الدرع مؤنثة. و روا باشد كه فعل صنعة را بود، اى- لتحصنكم الصنعة.

باقى قرّاء و روح از يعقوب، «ليحصنكم» بياء خوانند و فعل باين قراءت خدا را بود، اى علّمه اللَّه ليحصنكم. و روا بود كه فعل لبوس را بود، و اللبوس فعول بمعنى مفعول اراد الملبوس، اى- ليحصنكم الملبوس، فذكر الفعل على اللفظ.

و روا بود كه فعل داود را بود لانّ الهاء فى قوله: «عَلَّمْناهُ» راجعة اليه. اى- علّمناه داود صنعة لبوس ليحصنكم بمصنوعه «مِنْ بَأْسِكُمْ». و روا بود كه فعل تعليم را بود. اى- علّمناه ليحصنكم التعليم. «فَهَلْ أَنْتُمْ شاكِرُونَ» نعمى بطاعة الرسول و هذا نوع من انواع الامر، معناه اشكروا، كقوله: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ» اى- انتهوا. و كقوله: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» اى- اسلموا. و فى الحديث‏. هل انتم تاركو لى اصحابى. اى- اتركوا لى اذاهم.

«وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ» يعنى و سخّرنا لسليمان الرّيح، الرّيح هواء متحرّك و هو جسم لطيف يمتنع بلطفه من القبض عليه و يظهر المحسّ بحركته، يذّكر و يؤنث. «عاصفة» نصب على الحال و العصف شدّة حركة الريح يقال، عصفت الريح فهى عاصفة و عاصف اذا اشتدت، «تَجْرِي بِأَمْرِهِ» اى- بامر سليمان. «إِلى‏ الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها» يعنى الشام، و ذلك انّها قد كانت تجرى لسليمان و اصحابه حيث شاء سليمان ثمّ تعود الى منزله بالشام.

وهب منبه گفت:سليمان بن داود پيغامبرى غازى بود پيوسته در غزات بودى تا شهرها بگشاد و ملوك عالم را همه در تحت قهر خويش آورد و ملك وى بهمه جهان برسيد. مقاتل‏ گفت شياطين از بهر وى بساطى ساخته بودند يك فرسنگ طول آن و يك فرسنگ عرض آن، زر و ابريشم درهم بافته و تختى زرين ساخته در ميان بساط، و گرد بر گرد آن تخت سه هزار كرسى زرين و سيمين نهاده.

سليمان بر آن تخت نشستى و انبياء بر آن كرسيهاى زرين و علما بر كرسيهاى سيمين و از پس ايشان عامه مردم و از پس عامه مردم جن و شياطين صفها بر كشيده و مرغان در هوا جمع آمده و پر در پر كشيده چنان كه آفتاب بر سليمان و اصحاب وى نتافتى. ابن زيد گفت: سليمان را مركبى بود از چوب ساخته و آن مركب را هزار ركن بود و در هر ركنى هزار خانه، جن و انس در آن خانه‏ها نشسته و عدّت و آلت حرب در آن نهاده وزير هر ركنى هزار شيطان بداشته تا آن مركب بر مى‏داشتند، سليمان چون خواستى كه بر نشيند با دعا صف را فرمودى تا آن مركب و آن بساط و مملكت وى بر دارد و بر هوا برد، چون بر هوار است بيستادى باد رخا را فرمودى تا در روش آرد بامداد يك ماهه راه برفتى و شبانگاه يك ماهه، چنان كه در قرآنست: «غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ».

وهب منبه گفت ما را خبر كردند كه در نواحى دجله در منزلى از منزلها نبشته‏اى يافتند كه كسى از اصحاب سليمان نبشته بود، اما من الجن و اما من الانس. يا جنى نوشته بود يا انسى: نحن نزّلناه و ما بنيناه و مبنيا وجدناه غدونا من اصطخر فقلناه و نحن رائحون منه فبائتون بالشام ان شاء اللَّه. معنى آنست كه ما درين منزل فرو آمديم و بنا نكرديم و خود بنا ساخته ديديم بامداد از اصطخر برفته و درين منزل قيلوله كرده و بر عزم آنيم كه شبانگاه از اينجا برويم و شب را بشام باشيم.

و روى‏ انّ سليمان سار من ارض العراق غاديا فقال بمدينة مرو و صلّى العصر بمدينة بلخ، تحمله و جنوده الريح و تظلّهم الطير، ثم سار من مدينة بلخ متخللا بلاد الترك ثم جازهم الى ارض الصين يغدو على مسيرة شهر و يروح على مثل ذلك، ثم عطف يمنة عن مطلع الشمس على ساحل البحر حتى اتى ارض القندهار و خرج منها الى مكران و كرمان ثم جاوزها حتى ارض فارس فنزلها ايّاما و غدا منها بعسكر ثم راح الى الشام و كان مستقره بمدينة تدمر و كان امر الشياطين قبل شخوصه من الشام الى العراق فبنوها له بالصفاح و العمد و الرّخام الأبيض و الاصفر.

وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عالِمِينَ‏ اى- كنا فى الاوّل بكلّ شي‏ء عالمين، فقدّرناها و دبّرناها على ما توجبه الحكمة، و اعطينا كل نبىّ ما تقوم به الحجّة و تنقطع به المعذرة و ما هو داع الى الايمان و ابلغ فى الانقياد و الاذعان. و قيل معناه، علّمنا ان ما نعطى سليمان من تسخير الريح و غيره يدعوه الى الخضوع لربّه «وَ مِنَ الشَّياطِينِ» اى- و سخّرنا من الشياطين، «مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ» يقال من للواحد و الجمع و الذكر و الانثى، يغوصون اى- يدخلون تحت الماء فتخرجون له من قعر البحر الجواهر. وَ يَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذلِكَ‏ اى- دون الغوص.

و هو ما ذكر اللَّه تعالى‏ «يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ وَ تَماثِيلَ» الاية. «وَ كُنَّا لَهُمْ حافِظِينَ» حتى لا يخرجوا من امره، و قيل حفظناهم من ان يفسدوا ما عملوا. و فى القصة انّ سليمان كان اذا بعث شيطانا مع الانسان ليعمل له عملا قال له اذا فرغ من عمله، اشغله بعمل آخر لئلّا يفسد ما عمل و كان من عادة الشياطين انّهم اذا فرغوا من عمل و لم يشغلوا بعمل آخر حربوا ما عملوا و افسدوه.

«وَ أَيُّوبَ إِذْ نادى‏ رَبَّهُ» ايوب بن آموص بن تارخ بن روم بن عيص بن اسحاق بن ابراهيم و كانت امّه من ولد لوط بن هاران و زوجته رحمة بنت افرائيم بن يوسف بن يعقوب. وهب بن منبه گفت: ايوب پادشاه بود و پيغامبر در نواحى شام، و او را ملك و مال فراوان بود از هر صنفى و از هر جنسى ازين ضياع و عقار نهمار و ازين چهارپايان چرندگان و باركيران و ازين غلامان و خدمتكاران، و فرزندان داشت ازين جوانان و نورسيدگان و با اين همه مال و نعمت مردى بود پارسا و متورع و نيكو سيرت درويش‏نواز، مهمان‏دار. با درويشان نشستى و غريبان را نواختى نعمت اللَّه تعالى تعالى را شكر كردى و بر درگاه حق جل جلاله بر طاعت و عبادت مواظبت نمودى.

ابليس مهجور وى را در ميان كام و نعمت دنيا بر صفت و سيرت پاكان و پارسايان مى‏ديد، بر وى حسد برد خواست كه او را در غرّت و غفلت كشد چنان كه دنيا داران و مترفان باشند بر وى دست نمى‏يافت و كار از پيش نميشد، و ابليس را آن گه بر آسمان راه بود و او را برفع عيسى از چهارم آسمان باز داشتند و ببعث مصطفى (ص) از آن سه ديگر باز داشتند.

اكنون از همه آسمانها محجوبست هم او و هم لشكر و حشم او، إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ‏. اما بروزگار ايوب محجوب نبود و در آسمانها از فريشتگان ثا و مدح ايوب مى‏شنيد، و فريشتگان از جبرئيل شنيده بودند و جبرئيل از حق جل جلاله شنيده بود. ابليس آن گه حسد برد بر ايوب گفت بار خدايا اگر مرا بر مال او مسلط كنى او را بغفلت و كفران در كشم، فرمان آمد از جبار كاينات:

انطلق فقد سلّطك على ماله.

رو كه ترا بر مال وى مسلط كردم، ابليس بيامد و آن مرده شياطين ديوان ستنبه را بر انگيخت تا آن مال وى را جمله نيست كردند و بتلف بردند و بعضى را بسوختند و بعضى را بصيحه بكشتند و بعضى را بباد بر دادند و نيست كردند چون خبر بايوب رسيد گفت هو الّذى اعطى و هو الذى اخذ الحمد للَّه حين اعطانى و حين نزع منّى، عريانا خرجت من بطن امّى و عريانا اعود فى التراب، و عريانا احشر الى اللَّه عز و جل.

ابليس نوميد و خاسر بازگشت و بآسمان باز شد گفت: بار خدايا ايوب چنان داند كه او را بفرزندان و بنفس خويش برخوردارى است و تو مال بوى باز دهى از آن بفتنه نيفتاد، اگر مرا بر فرزندان وى مسلط كنى او را بفتنه مضله افكنم، گفت: رو كه ترا بر فرزندان وى مسلط كردم، هفت پسر داشت و هفت دختر جمع شده در قصر خويش، ابليس و حشم وى آمدند و آن قصر بسر ايشان فرو آوردند و همه را هلاك كردند ايوب چون خبر هلاك فرزندان بوى رسيد طاقتش برسيد و صبر از وى برميد زار بگريست و قبضه‏اى خاك بر سر ريخت، پس همان ساعت پشيمانى بوى در آمد توبه كرد و عذر خواست و اللَّه تعالى او را عفو كرد، ابليس نوميد از وى بازگشت و گفت بار خدايا اگر مرا بر تن وى مسلط كنى او را از راه صواب بگردانم تا نعمت ترا جحود آرد، گفت: رو كه ترا بر تن وى مسلط كردم مگر بر دل كه محل معرفت و فكر است و بر زبان كه محل تسبيح و ذكرست، ابليس بيامد و او را در نماز يافت بادى در بينى وى دميد كه بهمه تن او برسيد و قرحه‏ها و بثرها در اندام وى پديد آمد حكه و خارش بر وى افتاد همى خاريد و مى خراشيد تا همه تن وى مجروح گشت و خونابه و صديد از وى روان شد، پس خورنده در وى افتاد و بوى ناخوش از وى دميدن گرفت مردم از وى نفرت گرفتند و او را از شهر بيرون بردند و در كناسه‏اى بيفكندند.

سه كس بوى ايمان آورده بودند نام ايشان يفن و يلدد و صافر، اين سه كس چون او را بر آن صفت ديدند در وى بتهمت افتادند بشخص از وى برگشتند، اما بر دين وى مى‏بودند و با وى هيچكس بنماند مگر رحمه عيال وى. و درين بلا هژده سال بماند، و گفته‏اند هفت سال و گفته‏اند سه سال و گفته‏اند هفت سال و هفت ماه و هفت روز. و گفته‏اند آن سه مرد از اصحاب وى كه از وى برگشتند كهل بودند و ايوب را تعيير كردند گفتند: تب الى اللَّه سبحانه من الذنب الّذى عوقبت به. يكى ديگر با ايشان بود جوانى حديث السن، بايوب ايمان آورده و او را تصديق كرده، آن كهول را ملامت كرد بان تعيير كه كردند، گفت:

حرمت ايوب را نداشتيد و راستى و صواب در سخن بگذاشتيد، و راى صائب از دست بداديد بآن تغيير كه كرديد نه بوقت خويش و نه بجاى خويش، نميدانيد كه ايوب پيغامبر خدايست، گزيده و صفوت و پسنديده خداى تعالى است، هرگز كارى بخلاف فرمان نكرده و از جاده دين قدم بيرون ننهاده بيش از آن نيست كه بلائى عظيم روى بوى نهاده و اين بلا عيب دين وى نيست، و نشان سخط اللَّه نيست.

پيغامبران و صدّيقان و شهيدان كه بودند و رفتند بى بلا نبوده‏اند، و آن از اللَّه تعالى كرامتى دانسته‏اند و خيرت در آن ديده‏اند چون انبياء و اولياء را دليل سخط و هوان نبوده، ايوب را هم دليل سخط اللَّه تعالى تعالى نباشد. سزاى شما چنان بودى كه اگر اين صاحب بلانه ايوب پيغامبر صاحب منزلت بودى كه برادرى از برادران مسلمان بودى صحبت شما يافته، واجب كردى درين حال زبان ملامت و تعيير فرو بستن و در بلاء وى حزين و اندوهگن بودن و بهمه حال موافقت وى نمودن و تسكين و تسليت وى دادن.

و اين مجازات در حضرت ايوب ميرفت، ايوب گفت كلمات حكمت كه بر زبان بنده مؤمن رود نه از بسيارى تجربت‏ رود يا از روى شباب و شيبت بلكه رب العزه اقبال كند بر دل وى بنعت رأفت و رحمت و در دل وى افكند نور هدايت و تخم حكمت، آن گه بر زبان افتد و از آن عبارت كند، ايوب آن جوان نورسيده را بستود و بپسنديد آن گه روى بآن سه مرد كهل نهاد و ايشان را عتابى بليغ كرد، آن گه روى ازيشان بگردانيد و در اللَّه زاريد و از درد دل خويش بحق ناليد همچون شيفته‏اى سرگشته و والهى درمانده بزبان تضرع و حسرت گفت:

ربّ لاىّ شى‏ء خلقتنى ليتنى اذ كرهتنى لم تخلقنى يا ليتنى كنت حيضة القتنى امّى يا ليتنى عرفت الذنب الّذى اذنبت و العمل الّذى عملت فصرفت وجهك الكريم عنّى لو كنت امتنى فالحقنى بآبائى، فالموت كان اجمل بى الم اكن للغريب دارا و للمسلمين قرارا و لليتيم وليا و للارملة قيّما. الهى انا عبد ذليل ان احسنت فالمنّ لك و ان اسأت فبيدك عقوبتى جعلتنى للبلاء عرضا و للفتنة نصبا و قد وقع على بلاء لو سلّطت على جبل ضعف عن حمله فكيف يحمله ضعفى، الهى قضاؤك هو الّذى اذلنى و سلطانك هو الذى اسقمنى و انحل جسمى و لو انّ ربى نزع الهيبة التي فى صدرى و اطلق لسانى حتى اتكلّم بملى فمى ثم كان ينبغى للعبد أن يحاج عن نفسه لرجوت ان يعافينى عند ذلك و لكنّه القانى و تعالى عنّى فهو يرانى و لا اراه و يسمعنى و لا اسمعه لا نظر الىّ فرحمنى و لا رثى منّى و لا ادنانى، فادلى بعذرى و اتكلّم ببرائى و اخاصم عن نفسى.

فلمّا قال ذلك ايوب و اصحابه عنده، اظله غمام حتى ظن اصحابه انّه عذاب، ثمّ نودى منه يا ايّوب انّ اللَّه تعالى يقول ها انا قد دنوت منك قريبا قم فادلّ بعذرك و تكلم ببرائك و خاصم عن نفسك و اشدد ازارك و قم مقام جبار يخاصم جبارا ان استطعت فانّه لا ينبغى ان يخاصمنى الّا جبار مثلى و لا ينبغى ان يخاصمنى الا من يجعل الزيار فى فم الاسد و السحال فى فم العنقاء و اللجام فى فم التنّين و يكيل مكيالا من النور و يزن مثقالا من الريح و يصرّ صرّة من الشمس و يرد امس لقد منتك نفسك، يا ايّوب امرا ما تبلغ بمثل قوّتك و لو كنت اذ منتك ذلك، و دعتك اليه تذكرت اىّ مرام رامت لك اردت ان تخاصمنى بغيّك ام اردت ان تحاجنى‏ بخطابك ام اردت آن تكابرنى بضعفك، اين انت منّى يوم خلقت الارض فوضعتها على اساسها، هل كنت معى تمدّ باطرافها؟ هل علمت باىّ مقدار قدرتها؟ ام على اىّ شي‏ء وضعت اكنافها؟

أ بطاعتك حمل الارض الماء؟ ام بحكمتك كانت الارض للماء غطاء؟ اين انت معى يوم رفعت السماء سقفا فى الهواء لا تعلق بسبب من فوقها، و لا يقلها دعم من تحتها هل تبلغ من حكمتك ان تجرى نورها او تسير نجومها او يختلف بامرك ليلها و نهارها؟ اين انت منّى يوم صببت الماء على التراب و نصبت شوامخ الجبال هل تدرى على اىّ شي‏ء ارسيتها؟ ام باىّ مثقال وزنتها؟ ام هل لك من ذراع تطيق حملها؟ ام هل تدرى من اين الماء الذى انزلت؟ ام هل تدرى من اىّ شى‏ء أنشئ السحاب؟ ام هل تدرى من اين خزانة الثلج؟ اين خزانة الريح؟ اين جبال البرد؟

اين خزانة الليل بالنّهار و خزانة النهار باللّيل؟ و باىّ لغة تتكلم الاشجار؟ من جعل العقول فى اجواف الرجال و من شق الاسماع و الأبصار؟ و من ذلت الملائكة لملكه، و فهر الجبّارين بجبروته، و قسم الارزاق بحكمته. فقال ايوب صغر شأنى و كلّ لسانى و عقلى ورائى و ضعفت قوّتى عن هذا الامر تعرض علىّ يا الهى قد علمت ان كلّ الّذى ذكرت صنع يديك و تدبير حكمتك و اعظم من هذا ما شئت، علمت لا يعجزك شي‏ء و لا تخفى عليك خافية، اذ لقتنى البلايا، الهى فتكلمت و لم املك فليت الارض انشقت لى فذهبت فيها و لم اتكلّم بشي‏ء يسخط ربى و ليتنى متّ بغمّى فى اشد بلائى قبل ذلك انّما تكلمت لتعذرنى و سكت حين سكت لترحمنى كلمة زلت منى فلن اعود و قد وضعت يدى على فمى و عضضت على لسانى و الصقت بالتراب خدّى، اعوذ بك اليوم منك و استجيرك من جهد البلاء فاجرنى و استغيث بك من عقابك فاغثنى و استعين بك فاعنّى. و اتوكل عليك فاكفنى، و اعتصم بك فاعصمنى، و استغفرك فاغفر لى، فلن اعود لشي‏ء تكرهه منّى.

فقال اللَّه تعالى و تقدس نفذ فيك علمى و سبقت رحمتى غضبى اذ خطئت فقد غفرت لك و رددت عليك اهلك و مالك و مثلهم معهم لتكون لمن خلفك آية و تكون عبرة لاهل البلاء و عز الصابرين، فاركض برجلك هذا مغتسل بارد و شراب فيه شفاؤك و قرب عن اصحابك قربانا و استغفر لهم فانّهم قد عصونى فيك فركض برجله فانفجرت له عين فدخل فيها فاغتسل فاذهب اللَّه كل ما كان به من البلاء.

قوله: «مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»، حسن گفت: ايوب هفت سال و اند ماه در آن كناسه گرفتار گشته و خورنده در وى افتاده و مردم از وى بگريخته مگر زن وى رحمه كه با وى مى‏بود و گاه گاه طعام بوى مى‏آورد و ايوب در آن بلاء يك لحظه از ذكر اللَّه تعالى باز نماند پيوسته در ذكر و تسبيح بودى و در آن بلا صبر همى كرد و ابليس از وى در ماند و حيلت وى برسيد، بانگى و زعقه از وى رها شد كه هر هر جا لشكر وى بود در اقطار عالم همه بشنيدند و بنزديك وى آمدند او را غمگين و دلتنگ يافتند گفتند مهتر ما را چه رسيد كه چنين غمناك و دلتنگ است؟

ابليس گفت درماندم در كار ايوب و صبر كردن وى بر بلا و هر چه دانستم از تلبيس و تدليس و فنون حيل و وساوس جمله بكار داشتم و پيش وى بردم و هيچ بر وى ظفر نيافتم. گفتند آن چه دام بود از دامهاى مكر كه بر راه آدم نهادى تا او را از بهشت بيرون كردى؟ گفت زن وى را حوا واسطه ساختم تا مكر خود در وى براندم، گفتند اينجا تدبير همانست مكرى بساز با زن وى كه او زن خود را فرمان برد، و از راه بيفتد، ابليس بصورت مردى پير فرا پيش رحمه شد گفت: يا امة اللَّه شوهرت كجاست؟

گفت آنكه در آن مزبله افكنده و  خورندگان در وى افتاده، گفت آن ايوبست آن جوان زيبا تن نيكو روى و فرزندان داشت بدان جوانى و زيبايى و مال فراوان و نعمت تمام اكنون از آن هيچ نمانده است و همه نيست گشته نپندارم كه هرگز بآن باز رسيد مگر ايوب يك گوسفند بنام من قربان كند تا من او را بحال صحت باز آرم و آن جوانى و زيبايى وى باز بينى، رحمه بگريست و جزع كرد آن گه بيامد و بانك بر ايوب زد گفت يا ايوب حتى متى يعذبك ربّك اين المال؟ اين الولد؟ اين الصديق؟ اين لونك الحسن؟ اين جسمك الحسن؟ اذبح هذه السخلة و استرح.

ايوب كه اين سخن از وى بشنيد دانست كه ابليس وى را فريفته است و باد در وى دميده. گفت اى زن مال و فرزند كه‏ تو بآن مى‏گويى و بنا يافت آن تحسر ميخورى آن بما كه داده بود؟ گفت: اللَّه تعالى، گفت چند سال ما را در آن برخوردارى بود؟ گفت هشتاد سال، گفت اكنون چند است كه ما در بلاييم؟ گفت هفت سال، گفت ويلك ما انصفت الّا صبرت فى البلاء ثمانين سنة كما كنّا فى الرّخاء ثمانين سنة و اللَّه لئن شفانى اللَّه لاجلدنك مائة جلدة امرتنى ان اذبح لغير اللَّه.

ايوب از سر دلتنگى و ضجر سوگند ياد كرد كه اگر شفا يابم ترا صد تازيانه بزنم بآن كه مرا مى‏فرمايى تا قربان كنم بغير نام اللَّه. رو بيرون شو از نزديك من كه من ازين طعام و شراب كه تو آرى نخورم و ترا نه بينم. رحمه را از نزديك خويش بيرون كرد و تنها بماند بى‏ طعام و بى ‏شراب و بى ‏يار و بى ‏مونس، طاقتش برسيد روى بر خاك نهاد گفت: «رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»، فرمان آمد از جبّار عالم آن ساعت كه‏ يا ايوب ارفع رأسك و اركض برجلك‏ ، سر بردار اى ايوب و پاى بزمين زن. ايوب پاى بر زمين زد چشمه‏اى آب پديد آمد غسلى بر آورد آن درد و اذى پاك از وى فرو ريخت بحال تندرستى و جوانى و زيبايى خويش باز شد، يك بار ديگر پاى بر زمين زد چشمه‏اى ديگر پيدا شد شربتى خورد از آن و در باطن وى هيچ درد و رنج نماند، برخاست و بر آن بالايى نشست و حلّه‏اى زيبا پوشانيدند او را، آن ساعت رحمه آنجا كه بود در دل وى افتاد كه كار آن مسكين بيمار گويى بچه رسيد، تنها و عاجز است در آن كناسه، و دانم كه هيچكس وى را طعامى و شرابى نبرد بروم و او را باز بينم نبايد كه از گرسنگى بميرد يا دد بيابانى او را هلاك كند، برخاست و بيامد و او را در آن موضع نديد ازين گوشه بدان گوشه طواف ميكرد و او را ميجست و ميگريست، و ايوب او را ميديد كه جست و جوى ميكرد، و رحمه او را جوانى زيبا ديد حلّه‏اى نيكو پوشيده شرمش ميآمد كه فرا نزديك وى شود، آخر ايوب او را بخود خواند گفت ما تريدين يا امة اللَّه؟

اى زن چه ميخواهى و چه ميجويى؟ گفت آن بيمار مبتلى كه اينجا افتاده بود نمى‏بينم او را و ميترسم كه هلاك گشت، ايوب گفت او ترا كه باشد؟ گفت شوهر منست: گفت اگر او را ببينى باز شناسى؟ پس رحمه نيك در وى تأمل كرد گفت: اما انّه اشبه خلق اللَّه‏ بك اذ كان صحيحا. گفت آن گه كه تندرست بود بتو سخت ماننده بود، گفت پس اندوه مدار كه من ايوبم.

و گفته‏اند ايوب تبسّمى كرد دندان ضواحك وى پيدا شد رحمه او را بآن شناخت برخاست و دست در گردن وى آورد. ابن عباس گفت: و الّذى نفس عبد اللَّه بيده ما فارقته من عناقه حتى مر بهما كلّ مال لهما و ولد. و يروى انّ ابليس قال لها اسجدى لى سجدة حتى اردّ عليك المال و الاولاد و اعافى زوجك، فرجعت الى ايوب فاخبرته بما قال لها فقال قد اتاك عدوّ اللَّه ليفتنك عن دينك ثم اقسم ان عافاه اللَّه ليضربها مائة جلدة، و قال عند ذلك مسّنى الضّر من طمع ابليس فى سجود حرمتى له و دعائه ايّاها و ايّاى الى الكفر.

و قال وهب: كانت امرأة ايوب تعمل للناس و تجيئه بقوته فلمّا طال عليها البلاء و سئمها الناس فلم تستعملها احد التمست له يوما من الايام ما تطعمه فما وجدت شيئا فجزّت قرنا من رأسها فباعته برغيف فاتته به، فقال لها اين قرنك؟ فاخبرته فحينئذ قال مسّنى الضّر. و قيل بلغت الاكلة لسانه و قلبه فخاف ان يضعف عن الذكر و الفكر، فقال مسّنى الضّر.

و قيل سقطت منه دودة فردّها الى موضعها فقال: كلى قد جعلنى اللَّه طعامك فعضته عضة زاد المها على جميع ما قاسى من عضّ الدّيدان فقال مسّنى الضّر. فنودى من اختيارك مسّك الضّر لا من اختيارى، و قيل نودى يا ايوب تظهر الرجولية من نفسك عند تزول بلائنا عليك فقال مسّنى الضّر، لا قرار معك و لا فرار منك، و قيل انقطع عنه الوحى ايّاما فقال مسّنى الضّر، و قيل اراد الصلاة فلم يقدر عليها فقال مسّنى الضّر، و قيل الضّر هاهنا الشيطان، لقوله مسّنى الشيطان بنصب و عذاب، فان قيل انّ اللَّه سمّاه صابرا و قد اظهر الشكوى و الجزع بقوله مسّنى الضّر و مسّنى الشيطان بنصب؟

قيل ليس هذا شكاية، انّما هو دعاء بدليل قوله عزّ و جل: «فَاسْتَجَبْنا لَهُ» على ان الجزع انّما هو فى الشكوى الى الخلق فامّا الشكوى الى اللَّه عزّ و جل فلا يكون جزعا و لا ترك صبر، كما قال يعقوب: إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ‏. قال سفيان بن عيينة: و كذلك من اظهر الشكوى الى الناس و هو راض بقضاء اللَّه لا يكون ذلك جزعا، كما

روى‏ انّ جبرئيل دخل على النبى (ص) فى مرضه فقال: كيف تجدك؟ قال اجدنى‏ مغموما، اجدنى مكروبا.

و قال لعائشة حين قالت وا رأساه بل انا وا رأساه.فَاسْتَجَبْنا لَهُ‏ اى- استجبنا دعاه، «فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ»، ازلنا عنه البلاء الّذى كان فيه، «آتَيْناهُ أَهْلَهُ» اى- اولاده و هم عشرة بنين، و قيل سبعة بنين و ثلاث بنات، و قيل سبعة و سبع. وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ‏، قال ابن عباس: احيى اللَّه اولاده باعيانهم و امواله و مواشيه و مثلها و مثلهم معهم، و قيل ردّ اولاده و ابقاهم حتى جعل من نسلهم مثلهم. روى عن ابن عباس انّ اللَّه تعالى ردّ الى المرأة شبابها فولدت له ستة و عشرين ذكرا.

رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا اى- نعمة عليه من عندنا. وَ ذِكْرى‏ لِلْعابِدِينَ‏ يقتدون به فى الصبر على البلاء و الشكر على النعماء.

روى عقبة بن عامر عن النبى (ص) قال: اوحى اللَّه تعالى الى ايوب، تدرى ما ذنبك عندى حتّى ابتليتك؟ قال لا يا رب، قال دخلت على فرعون فادهنت له بكلمتين.

و قيل استعان رجل ايوب على ظلم يدرؤه عنه فلم يعنه فابتلى.

و روى انّه مطر على ايوب جراد من ذهب فجعل يجمعه و يجعله فى ثوبه فقال يا ايوب اما تشبع؟ فقال و من يشبع من رحمتك.

«وَ إِسْماعِيلَ» يعنى و اذكر اسماعيل، هو ابن ابراهيم. «وَ إِدْرِيسَ» هو اخنوخ.

«وَ ذَا الْكِفْلِ» سمى ذا الكفل لانّه تكفل بامر فوفى به، و ذلك ماروى‏ انّ نبيا من انبياء بنى اسرائيل اوحى اللَّه اليه انّى اريد قبض روحك. فاعرض ملكك على بنى اسرائيل، فمن تكفل لك انه يصلّى باللّيل لا يفتر و يصوم بالنّهار و لا يفطر و يقضى بين الناس و لا يغضب فادفع ملكك اليه، ففعل ذلك. فقام شاب فقال اتكفل لك بهذا فتكفل و وفى به، فشكر اللَّه له و نبأه، فعلى هذا القول الكفل بمعنى الكفالة.

و قيل سمّى ذا الكفل لعظم حظّه من عبادة اللَّه و من ثوابه، و الكفل الحظّ العظيم. من قوله تعالى: «يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ».

و قيل كان رجلا صالحا عبد اللَّه فى غار جبل، و الكفل الجبل، و اختلفوا فى انّه هل كان نبيّا. و قيل هو الياس و قيل هو زكريا، و قيل هو يوشع بن نون. و قال الحسن:

هو نبيّ اسمه ذو الكفل. و قال ابو موسى الاشعرى: لم يكن نبيّا و لكن كان عبدا صالحا اسمه ذو الكفل. و فى ذلك ماروى ابن عمر قال: سمعت النبى (ص) يحدّث حديثا لو لم اسمعه الّا مرّة او مرّتين لم احدث به، سمعته منه اكثر من سبع مرّات قال: «كان فى بنى اسرائيل رجل يقال له ذو الكفل لا ينزع عن ذنب عمله فاتبع امرأة فاعطاها ستين دينارا على ان تعطيه نفسها، فلمّا قعد منها مقعد الرجل من المرأة ارعدت و بكت فقال ما يبكيك؟ قالت من هذا العمل ما عملته قطّ، قال اكرهتك؟ قالت لا و لكن حملتنى عليه الحاجة، فقال اذهبى فهو لك. ثم قال: و اللَّه لا اعصى اللَّه ابدا فمات من ليلته فقيل مات ذو الكفل، فوجدوا على باب داره مكتوبا انّ اللَّه غفر لذى الكفل».

«كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ» اى- كل هؤلاء المذكورين موصوفون بالصبر.«وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا» اى- غمرتهم الرحمة فيكون هذا ابلغ من رحمناهم، و قيل الرحمة هاهنا النبوّة. «إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ» اى- من الانبياء سمّوا صالحين لانّ صلاحهم لا يشوبه كدر الفساد، و قيل بين الحكم و المعنى الحكم صبرهم و صلاحهم، و المعنى ادخاله ايّاهم فى الرحمة و قد تضمنت الاية تسلية النبى (ص) و المؤمنين و تقوية قلوبهم على البليّة و الحثّ على الصبر عليها لينالوا بذلك خير الدنيا و الآخرة.

 

 

النوبة الثالثة

 

قوله تعالى: «وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ» الايه، داود و سليمان بحكم نبوّت مشتركند لكن در درجه و فضيلت متفاوتند، نبينى كه سليمان را درين يك مسأله افزونى داد بعلم، فهم او را مخصوص كرد و گفت: «فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ»، ملكى بدان عظيمى بوى داد بر وى منت ننهاد بلكه حقارت آن بوى نمود بآنچه گفت:

«هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ» اى- اعط من شئت لحقارته و خسته. چون بعلم و فهم رسيد تشريف داد و منت بر نهاد كه: «فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ»، علم فهم وراء علم تفسير و تأويلست، تفسير بواسطه تعليم و تلقين است، تأويل بارشاد و توفيقست، فهم بى‏واسطه بالهام ربّانيست،و تفسير بى استاد بكار نيست، تأويل بى ‏اجتهاد راست نيست، و صاحب فهم را معلم جز حق نيست، تفسير و تأويل بدانش است و كوشش، و فهم يافتست و كشش. حسن بصرى گفت حذيفه يمان را پرسيدم از علم باطن يعنى علم فهم، حذيفه گفت: از رسول خدا پرسيدم و گفت:

علم بين اللَّه و بين اوليائه لم يطّلع عليه ملك مقرّب و لا احد من خلقه.

فهم اين مردان در اسرار كتاب و سنت بجايى رسيدست كه وهم ارباب ظواهر زهره ندارد كه گرد آن حرم محترم گردد، ايشان را در هر حرفى مقامى است.

و از هر كلمه ‏اى پيغامى، از هر آيتى ولايتى، و از هر سورتى سوزى و سورى، وعيد در راه ايشان وعد است، و وعد در حق ايشان نقد است، بهشت و دوزخ بر راه ايشان منزل است، و هر چه دون حق بنزديك ايشان باطل است، دنيا و آخرت در باديه وقت ايشان دو ميل است، روز در منزل را زند و شب در محمل نازند، روز در نظر صنايعند و شب در مشاهده جمال صانعند، روز با خلق در خلقند و شب با حق در قدم صدقند، روز در كارند و شب در خمارند، بروز راه جويند و بشب راز گويند.

ليلى من وجهك شمس الضحى‏ و انّما الظلمة فى الجوّ
و النّاس فى الظلمة من ليلهم‏ و نحن من وجهك بالضوء.

«وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً»، سليمان پيغامبر با آن همه مرتبت و منزلت او را گفتند اى سليمان بدست تو جز بادى نيست و آن باد نيز بدست سليمان نبود، بلكه بامر خداوند جهان بود، بامداد مسافت يك ماهه راه مى‏بريد و شبانگاه هم چنان، و اگر سليمان خواستى كه بر آن مسافت بقدر يك گز بيفزايد نتوانستى و بدست وى نبودى، زيرا كه آن تقدير الهى بود نه تدبير سليمانى، مملكتى بدان عظيمى بر هوا مى‏برد و بكشتزارى بر گذشتى يك پره كاه نجنبانيدى.

و گفته‏اند كه سليمان بر مركب باد، روزى به پيرى بر گذشت كه در مزرعه خويش كشاورزى ميكرد آن پير چون مملكت سليمان ديد گفت: «لقد اوتى آل داود ملكا عظيما»، باد آن سخن بگوش سليمان افكند سليمان فرو آمد و پير را گفت من سخن تو شنيدم و بدان آمدم تا با تو بگويم اين ملك بدين عظيمى كه تو مى‏بينى بنزديك اللَّه تعالى آن را قدرى و محلى نيست. لتسبيحة واحدة يقبّلها اللَّه تعالى خير ممّا اوتى آل داود. يك تسبيح راست كه از بنده مؤمن بيايد و اللَّه تعالى آن را بپذيرد به است ازين ملك و مملكت كه آل داود را دادند. پير گفت: اذهب اللَّه همّك كما اذهبت همّى.

«وَ أَيُّوبَ إِذْ نادى‏ رَبَّهُ»، عادت خلق چنانست كه هر كه را بدوستى اختيار كنند همه راحت آن دوست خود خواهند و روا ندارند كه باد هوا بر وى گذر كند، لكن سنت الهى بخلاف اينست هر كرا بدوستى اختيار كرد شربت محنت با خلعت محبت بوى فرستد، هر كرا درجه وى در مقام محبت عالى‏تر، بلاى او عظيم‏تر، اينست كه مصطفى (ص) گفت:«انّ اشد الناس بلاء الانبياء ثم الاولياء ثم الامثل فالامثل».

و بر وفق اين قاعده قضيه ايوب پيغامبر عليه السلام است، هرگز هيچكس بلا چنان بر نداشت كه ايوب برداشت، گفتند كسى كه پيش سلطانى سنگى نيكو بردارد چكنند خلعتى درو پوشانند ايوب چون سنگ بلا نيكو برداشت جلال احديت اين خلعت درو پوشانيد كه: نعم العبد. صد هزار هزاران جام زهر بلا بر دست ايوب نهادند گفتند: اين جامهاى زهر بلا نوش كن، گفت ما جام زهر بى ترياق صبر نوش نتوانيم كرد، تا هم از وجود او جام پا زهر ساختند كه: «إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ» اينت عجب قصه‏اى كه قصه ايوب است، در سراى عافيت آرام گرفته حله ناز پوشيده.

سلسله نعمت وى منتظم، اسباب دنيا مهيّا در راحت و انس بر وى گشاده، قبله اقبال قبول گشته. ناگاه متقاضى اين حديث بدر سينه وى آمد شورى و آشوبى در روزگار وى افتاد احوال همه منعكس. گشت نعمت از ساخت وى بار بر بست لشكر محنت خيمه بزد و نام و ننگ برفت، سلامت با ملامت گشت، عافيت هزيمت شد، بلا روى نهاد، مهجور قوم گشت تا او را از شهر بيرون كردند و در همه عالم يك تن با وى بگذاشتند عيال وى رحمه، و آن نيز هم سبب بلا گشت كه در قصص منقول چنين است كه آن سرپوشيده هر روز در آن ديه رفتى و مردمان آن ديه را كار كردى تا دو قرص بوى دادندى و بايوب بردى، ابليس در آن ميان تلبيسى بر آورد اهل ديه را گفت شما او را بخود راه مدهيد و در خانه‏ها مگذاريد كه وى تعهد بيمارى ميكند مشكل نبايد كه آن علت بشما تولّد كند پس از آن چنان گشت كه كس را بر وى رحمت نيامد و هيچكس او را كار نفرمود و هيچ چيز نداد، دلتنگ و تهى دست از ديه بيرون آمد، ابليس را ديد بر سر راه نشسته، گفت چرا دلتنگى؟

 

گفت از بهر آنكه امروز از بهر بيمار هيچ پديد نكردم‏ و كس را بر ما رحمت نيامد ابليس گفت اگر آن دو گيسوى خويش بمن فروشى ترا دو قرص دهم تا بسر بيمار برى، رحمه گيسو بفروخت و دو قرص بستد ابليس بتعجيل نزد ايوب رفت گفت خبر دارى كه رحمه را چه واقعه افتاد، او را بناسزايى گرفتند و هر دو گيسوى وى ببريدند، و ايوب را عادت چنان بود كه هر گاه برخاستى دست بگيسوى وى زدى تا بر توانستى خاستن، آن روز گيسو نديد تلبيس ابليس باور كرد و رحمه را مهجور كرد، آن ساعت رنج دلش بيفزود بيت المال صبرش تهى گشت فرياد برآورد كه: «مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ». اى جوانمرد ايوب آن همه بلا بقوت شربتى ميتوانست كشد كه از حضرت عزت ذو الجلال بامداد و شبانگاه پياپى ميرسيد كه: دوش شب بر بلاء ما چگونه گذاشتى؟ امروز در بلاء ما چون بسر آوردى.

خرسند شدم بدان كه گويى يك بار اى خسته روزگار دوشت چون بود؟

كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏6

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=