كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه ۱96-۱99
النوبة الاولى
– قوله تعالى: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ196- تمام كنيدحج و عمره خداى را فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ اگر شما را باز دارند به بيمى يا بيماريى فَمَا اسْتَيْسَرَ برين باز داشته است چيزى آسان مِنَ الْهَدْيِ از قربان وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ و موى سر خويش بمستريد حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ تا آن وقت كه قربان رسد مَحِلَّهُ بجاى كشتن آن فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً هر كه از شما بيمار بود أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ يا در سر وى جمنده[1] يا درد سر بود و خواهد كه موى سترد، فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ خويشتن از حرج باز خرد بسه روز روزه أَوْ صَدَقَةٍ يا فرقى از طعام كه بدرويشان دهد، أَوْ نُسُكٍ يا ريختن خون گوسپندى، فَإِذا أَمِنْتُمْ و چون ايمن شويد فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ هر كه احرام گرفته بود عمره را إِلَى الْحَجِ و خواهد كه حج را بعمره در آرد فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ تا گوسپندى بكشد فَمَنْ لَمْ يَجِدْ هر كه گوسپندى نيابد فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ تا سه روز روزه دارد فِي الْحَجِ در آن روزها كه حج ميكند وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ و هفت روز پس آنك باز آئيد. تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ آن ده باشد تمام، ذلِكَ اين شرع لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ نه مكّيان اهل حرم راست وَ اتَّقُوا اللَّهَ و از خشم خداى بپرهيزيد وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ و بدانيد كه اللَّه در عقوبت سخت گيرست.
الْحَجُ- ساختن حج را و بر خود فريضه كردن را أَشْهُرٌ ماههايست مَعْلُوماتٌ شناخته و دانسته، فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَ هر كه در آن ماهها باحرام گرفتن بر خويشتن حج فريضه كرد فَلا رَفَثَ نه مباشرت كردن شايدو نه از آن گفتن وَ لا فُسُوقَ و نه از ناشايست هيچيز وَ لا جِدالَ و نه با مسلمانان و با زينهاريان جنگ شايد، فِي الْحَجِ در حج كردن وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ و هر چه كنيد از نيكى يَعْلَمْهُ اللَّهُ ميداند خداى آن را، وَ تَزَوَّدُوا و زاد برگيريد فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى و بهتر زاد آزرم داشتن است از من و پرهيزيدن از خشم من، وَ اتَّقُونِ و به پرهيزيد از خشم من يا أُولِي الْأَلْبابِ 197 اى خداوندان خردها.
لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ- بر شما تنگى نيست أَنْ تَبْتَغُوا كه جوييد فَضْلًا روزى مِنْ رَبِّكُمْ از خداوند خويش، فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ چون باز گرديد از عرفات فَاذْكُرُوا اللَّهَ ياد كنيد خداى را عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ نزديك مشعر حرام وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ و ياد كنيد وى را چنانك شما را راه نمود، وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ 198 و پيش از آن نبوديد مگر از گمراهان.
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ- پس باز گرديد از آن راه كه مردمان مى بازگردند وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ و آمرزش خواهيد إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ 199 كه خداى آمرزگارست و بخشاينده.
النوبة الثانية
– قوله تعالى: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ
وروى انّ النبى قال تابعوا بين الحج و العمرة، فانهما ينفيان الفقر و الذنوب، كما ينفى الكير خبث الحديد و الذهب و الفضة، و ليس للحج المبرور ثواب دون الجنة
گفت:- حج و عمره هر دو بر پى يكديگر داريد و شرط آن بتمامى بجاى آريد، كه هم چنان كه آتش زر و سيم و آهن باخلاص برد، و فضلها كه بكار نيايد بسوزاند، حج و عمره فقر ناپسنديده و گناهان نكوهيده را از بنده هم چنان فرو ريزاند، و صفاء دل و طهارت نفس در بنده پديد كند.
و در بعضى اخبار بيايد:- كه بسيارى گناه است بنده را كه كفارت آن نيست مگر ايستادن بعرفات، و هيچ وقت نيست كه شيطان را بينند درماندهتر و زرد روتر از آن وقت كه حاجيان در عرفات بيستند، از بس كه بيند رحمت و فضل خداى بر سر ايشان باران و ريزان! و از گناه كباير يكى آنست كه بنده در آن روز بخداوند عز و جل بد گمان بود، وز رحمت وى نوميد،
وعن جابر رض قال قال رسول اللَّه «اذا كان يوم عرفة ينزل اللَّه تعالى الى سماء الدنيا فيباهى بهم الملائكة، فيقول انظروا الى عبادى اتونى شعثا غبرا من كل فج عميق، اشهدكم انى قد غفرت لهم، فتقول الملائكة يا رب! فلان مرهق فيقول قد غفرت لهم، فما من يوم اكثر عتيقا من النار من يوم عرفه»
وروى العباس بن مرداس: ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دعا عشية عرفة لامّته بالمغفرة و الرحمة، و اكثر الدعاء فاجابه انى قد فعلت الّا ظلم بعضهم بعضا، فاما ذنوبهم فيما بينى و بينهم فقد غفرتها، فقال- اى ربّ! انك قادر ان تثيب هذا المظلوم خيرا من مظلمته و تغفر لهذا الظالم، فلم يجيبه تلك العشية، فلما كان غداة المزدلفة اعاد الدعاء، فاجابه اللَّه انى قد غفرت لهم، فتبسم رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم- فقال له بعض اصحابه يا رسول اللَّه تبسمت فى ساعة ما كنت تبسّم فيها؟ قال تبسّمت من عدوّ اللَّه ابليس انّه لما علم انّ اللَّه عز و جل قد استجاب لى فى امتى، اهوى يدعو بالويل و الثبور، و يحثو التراب على رأسه.
و عن ابن عمر قال- لا يبقى يوم عرفة احد فى قلبه مثقال ذرة من الايمان الّا غفر له، فقال له رجل- لاهل عرفات خاصة ام للناس عامة؟فقال ابن عمر:- كنت عند النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فسمعته يقول ذلك، فساله سائل للناس عامة او لاهل عرفات فقال بل للناس عامة.
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ الآية …- خلافست ميان علماء دين كه عمره واجب است يا سنت، و قول جديد شافعى آنست، و بيشتر علما بر آنند كه واجب است همچون حج، از بهر آن كه لفظ امر بر هر دو مطلق است و مقتضى امر وجوب است، يدلّ عليه ما روى زيد بن ثابت مرفوعا- ان الحج و العمرة فريضتان لا يضرك بايهما بدأت. و فى الكتاب الذى كتبه النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لعمرو بن حزم- انّ العمرة هى الحج الاصغر- و قال ابن عباس:- و اللَّه ان العمرة لقرينة الحج فى كتاب اللَّه.
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ الآية … ميگويد- تمام كنيد حج و عمره را يعنى مناسك و حدود و شرائط و فرائض و سنن آن بتمامى بجاى آريد، و اگر تمامتر خواهيد، از خانه خويش چون بيرون آئيد احرام گرفته بيرون آئيد، و بمال حلال بى شبهت حج كنيد، كه چون مال حرام بود بيم آن باشد كه حج نامقبول بود. و در حج بجز حج و زيارت كارى و مقصودى ديگر در پيش مگيريد، و حج خود بميالائيد
قال رسول اللَّه:« يأتى على الناس زمان يحج اغنياء الناس للنزهة و اوساطهم للتجارة و قرّاؤهم للرياء و السمعة و فقراؤهم للمسألة».
و در لغت عرب- عمره- زيارت- است و حج- آهنگ- اگر كسى پرسيد چرا حج و عمره را گفت اللَّه- و نماز و زكاة را نگفت: و اقيموا الصلاة و آتوا الزكاة للَّه؟ جواب آنست كه حج و عمره در جاهليت كارى معروف و مشهور بود، و مشركان حج و طواف كه ميكردند و تلبيه كه ميگفتند بتان را در آن مىگرفتند و ميگفتند: اينان انبازان خداىاند، تعالى اللَّه عن ذلك. پس رب العالمين مسلمانان را فرمود كه شما خالصا اللَّه حج كنيد، و كس را با من در آن انباز مگيريد، تا مشركان را تنبيهى باشد، و براه توحيد راه نمونى كنيد، نظير اين آنست كه گفت- وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً، جهودان و ترسايان كليسياها و كنيسها ميساختند، و ميگفتند اين خدايراست، آن گه خداى را عز و جل به يگانگى و بى همتايى در آن نمىپرستيدند، و بدان اقرار نمىدادند. رب العالمين مسلمانان را گفت- شما مرا در آن باخلاص پرستيد، و ديگرى را با من در آن مخوانيد، تا ايشان بدانند كه در گمراهىاند و براه باز آيند.
فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ- احصار منع است و حصر حبس، جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً اى- محبسا- و هدى و هدّى هر دو يكى است، چون ميت و ميّت، و لين و ليّن، و آن را هدى نام كردند از بهر آن كه آن را به منا برند و آنجا بكشند، و بدرويشان دهند، و بخداى عز و جل بدان تقرب كنند، همچنانك كسى هديه برد بدوستى و در آن بوى تقرب كند. و خلافست ميان علما در معنى- احصار- كه آن سبب تحلّل است. قومى گفتند- هر مانعى كه پديد آيد و او را از اعمال حج باز دارد، چون بيمارى و ماندگى و ترس و بيم دشمن، و نرسيدن نفقه، و گم شدن شتر و مانند اين، هر چه ازين عذرها بود چون پديد آيد بر جاى بيستد محرم، و گوسپندى بمنا فرستد تا بكشد، آن گه از احرام بيرون آيد و حلال شود. و جماعتى از محققان گفتند- كه آن احصار كه مبيح تحلّل است منع است از جهت دشمن، يا از جهت سلطان قاهر. چنانك مصطفى را بيفتاد در حديبيه، و ديگر عذرها چون بيمارى و جز آن سبب تحلّل نيست. پس چون باز داشته شد از جهت دشمن يا سلطان قاهر، گوسپندى بكشد همانجاى كه محصر شود، اگر در حل باشد يا در حرم، آن گه از احرام بيرون آيد، و بر وى قضا نه. الا اگر نسك واجب باشد.
اينست كه رب العالمين گفت:- فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ- الايه اى فواجب عليكم ما تيسّر من الهدى و ادناه شاة و اعلاه بدنة، و اوسطه بقرة، و الاحسن هو الشاة لانه اقرب الى اليسر. و اللَّه تعالى سمّى الشاة هديا، فى قوله هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ.
وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ- ميگويد- موى سرباز مكنيد تا آن گه كه گوسپند بكشند، و بمحل انتفاع رسد. و تناول، اگر در حلّ باشد يا در حرم، اين بر قول ايشانست كه احصار احصار دشمن نهند و محل محل انتفاع و اكل و تناول نهند، و مثال اين آنست كه مصطفى گفت: در آن گوشت كه بريره را دادند بصدقه، قال «قرّبوه فقد بلغ محله»- اى بلغ محل طيبه و حلاله بالهدية الينا بعد أن كانت صدقة على بريرة.
فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ الآية- اين در شأن كعب بن عجرة الانصارى فرو آمد. ديگ مىپخت و مصطفى ع بروى بگذشت وى را ديد! جمنده[2] از سروى مى فرو ريخت گفت- اى كعب جمنده سرت را مىرنجاند؟ گفت- آرى گفت گوسپندى بكش و درويشان را بخوران، يا سه روز روزهدار، يا فرقى طعام بشش درويش ده، و موسى بستر، اين فرق به نزديك اهل حجاز سه صاع باشد هر درويشى را دو مدّ
فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِ الآية- بدانك گزاردن حج و عمره را سه وجه است: يكى افراد و ديگر قران و سديگر تمتع. بمذهب شافعى افراد فاضلتر، و بمذهب بو حنيفه قران فاضلتر، و بمذهب مالك تمتع فاضلتر، و اين خلاف از آن افتاد كه در حجة الوداع كه رسول خدا بآخر عمره كرد، نيز مختلف شدند. مالك گفت تمتع بود، بو حنيفه گفت قران بود، شافعى گفت افراد بود. و حجت شافعى درين آنست كه- جابر بن زيد گفت-
سمعت رسول اللَّه فى حجة الوداع- يقول: «لبيّك بحجة مفردة.»
و بروايتى ديگر گفت:«افردوا بالحج فانه اتمّ لحجّتكم و عمرتكم».
افراد آنست كه حج و عمره از يكديگر باز برد، اول حج كند بوقت خويش و شرائط آن بتمامى بجاى آرد، پس چون تمام شود و از احرام بيرون آيد، به جعرانه شود، يا به تنعيم يا بحديبيه، و عمره را احرام گيرد و باعمال آن مشغول شود. و قران آنست كه هر دو درهم پيوندد و در احرام گويد- لبيك بحجة و عمرة معا» پس بر اعمال حج اقتصار كند، كه عمره خود در وى مندرج شود، چنانك وضو در غسل. و تمتع آنست كه چون بميقات رسد بوقت حج، اوّل احرام بعمره گيرد، پس چون در مكه شود و از اعمال عمره فارغ گردد، و از احرام بيرون آيد، و متحلّل شود، و بمحظورات متمتع، آن گه از جوف مكه احرام گيرد بحج، و بدان مشغول شود اين كس را متمتع گويند و بر وى گوسپندى واجب شود، آن گه كه از عمره فارغ شده باشد، و باعمال حج شروع كرده، پس اگر روز نحر ذبح كند و بدرويشان دهد شايد.
اينست كه رب العالمين گفت:- فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ- پس اگر گوسپند نيابد فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِ سه روز روزه دارد پيش از روز نحر، و اگر پيوسته دارد يا گسسته هر دو شايد. اما در روز نحر البته روا نيست كه متمتع روزه دارد، و در ايام التشريق رخصت هست. قالت عايشه:- رخص رسول اللَّه للمتمتع اذا لم يجد الهدى، و لم يصم الثلاثة فى العشران يصوم ايام التشريق وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ- پس چون از حج بوطن خويش باز شود هفت روزديگر روزه دارد تا تمامى ده روز باشد. اينست كه گفت تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ- اين عشرة كامله بسطى است، در سخن مانند تأكيد هر چند كه از آن بى نيازيست، چنانك جاى ديگر گفت «وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ» و نبشتن خود بدست راست بود، و كذلك قوله ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْواهِكُمْ و سخن خود بدهن بود، و قال تعالى يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً و خوردن در شكم بود. آن گه بيان كرد كه اين حكم نه هر كسى راست، كه قومى را مخصوص است: يعنى ايشان كه نه مكيان باشند، و نه ايشان كه از مكه فرود از مسافت قطع نشينند، بلكه غريبانراست از اهل آفاق كه آنجا فرود آيند.
ثمّ حذرهم شدة عذابه لو ضيّعوا ما امرهم و تركوا ما فرض عليهم- فقال سبحانه:وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ.
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ الآية … اى- وقت الحج اشهر معروفات، ميگويد وقت حج ماههايى است معروف، و آن شوال است و ذو القعده و نه روز از ذى الحجه- و شب نحر تا بوقت بام، اين مذهب شافعى است، و بمذهب بو حنيفه ده روز است از ذو الحجة كه روز نحر در شمار آرد، و بمذهب مالك ماه ذى الحجة تا بآخر از اشهر الحج است، و هر كه بيرون ازين روزگار احرام گيرد آن احرام عمره را باشد نه حج را بمذهب شافعى و احمد و اسحاق و اوزاعى، و بمذهب مالك و بو حنيفه بحج منعقد شود، اما مكروه دارند.
فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَ- فرض در قرآن بر چهار وجه است:
بمعنى- بيان- چنانك اللَّه گفت: قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ يعنى- قد بين لكم كفارة ايمانكم، جاى ديگر گفت- سُورَةٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها يعنى و بينّاها. وجه دوم فرض بمعنى- احلّ- و ذلك فى قوله: ما كانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ اى احلّ اللَّه له. وجه سيم فرض بمعنى- انزل- و ذلك فى قوله: إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ اى انزله. وجه چهارم فرض بمعنى اوجب- و ذلك فى قوله:فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ اى اوجبتم على انفسكم، جاى ديگر گفت: قَدْ عَلِمْنا ما فَرَضْنا عَلَيْهِمْ اى اوجبنا عليهم- و كذلك قوله تعالى فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَ اى- اوجب فيهن الحج فاحرم به. ميگويد: هر كه درين ماهها حج بر خود فريضه گرداند، يعنى باحرام و تلبيه، و احرام آن باشد كه چون بميقات رسد غسل كند، آن گه از ارى سپيد در بندد، و ردائى سپيد بر افكند، و نعلين در پوشد، و بوى خوش بكار دارد، و دو ركعت نماز كند. آن گه در دل نيت حج كند، و حقيقت- احرام اين نيّت است، پس اگر راكب باشد بر نشيند، و چون اشتر برخيزد و رفتن را راست بيستد، تلبيه كند و گويد- لبّيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك، ان الحمد و النعمة لك،- و الملك، لا شريك لك-» و ازين جمله خود احرام فريضه است آن ديگر همه سنن و هيأت است.
و على الجملة، فرائض و اركان حج پنج چيز است: احرام، و طواف، و سعى بعد از طواف، و وقوف بعرفات، و موى سر ستردن بيك قول، اگر يكى ازين اركان بگذارد حج درست نيايد و اركان عمره همين است- الا وقوف بعرفات كه آن در عمره نيست. و واجبات حج شش چيز است:- احرام گرفتن در ميقات، و بعرفات بيستادن تا فرو شدن آفتاب، و بشب مقام كردن در مزدلفه، و همچنين در منا مقام كردن بشب و طواف وداع، و سنگ انداختن. اگر يكى ازين شش بگذارد حج باطل نشود اما گوسپندى لازم آيد كه بقربان كند. و محظورات حج كه محرم را از آن پرهيز بايد كرد هم شش چيز است:- جامه پوشيدن چون پيراهن و ازار پاى و موزه و دستار، دوم بوى خوش بكار داشتن، سيم موى سر و ناخن باز كردن، چهارم با اهل خويش مباشرت كردن، پنجم مقدمات مباشرت چون لمس و تقبيل و مانند آن، و همچنين نكاح نشايد نه خود را و نه ديگرى را، اگر كند درست نباشد، ششم صيد برّ نشايد محرم را، اگر كند جزا لازم آيد، ماننده آن صيد كه كشته بود از شتر و گاو و گوسپند.
فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَ هر كه درين ماههاى حج احرام گرفت و حج بر خود فريضه كرد.فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِ- علما را اختلاف است در معنى اين هر سه كلمت:- قومى گفتند- رفث عين جماع است، قومى گفتند حديث جماع است بتعريض نزديك زنان، قومى گفتند سخن نافرزام است و كلمات نكوهيده و فسوق- انواع معاصيست بجملگى، قومى گفتند- لقب دادن است، كه رب العزه جاى ديگر گفت:وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ، قومى گفتند:- فسوق همانست كه در سورة الانعام گفت- وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ، و هو الذبح للاصنام.
روى ابو هريرة عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال- «من حجّ هذا البيت فلم يرفث و لم يفسق، خرج من ذنوبه كيوم ولدته امه» و عن وهيب بن الورد قال- «كنت اطوف أنا و سفيان الثورى ليلا، فانقلب سفيان و بقيت فى الطواف، قد خلت الحجر فصليت تحت الميزاب، فبينما انا ساجد اذ سمعت كلاما بين استار البيت و الحجارة» و هو يقول- يا جبرئيل اشكو الى اللَّه ثم اليك ما يفعل هؤلاء الطائفون حولى من تفكّههم فى الحديث و لغطهم و سومهم. قال وهيب فاوّلت انّ البيت يشكو الى جبرئيل.» ابن عمر گفت:- فسوق درين آيت به كار داشتن محظورات حج است در حال احرام، چون قتل صيد، و موى سر و ناخن گرفتن، و مانند آن. و جدال آنست كه قريش با يكديگر در منا خصومت مىگرفتند، و خود را بر يكديگر به مىآوردند اين ميگفت حج من بهتر و نيكوتر، و آن ميگفت حج من تمامتر و بكار آمده تر، و نيز در مواقف مختلف شدند، هر قومى را موقفى بود، و ميگفتند كه اين موقف ابراهيم است، پس رب العالمين ايشان را ازين مجادلت باز زد، و پيغامبر خود را خبر كرد از موقف ابراهيم، و مشاعر، و مناسك حج، و پيغامبر ايشان را بيان كرد و باز نمود، و گفت «خذوا عنّى مناسككم و لا تجادلوا».
و آن كس كه فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ بر قراءة مكى و بصرى خواند- جِدالَ از نظم اول آيت جدا كند، و معنى آنست كه- لا شكّ فى الحج انه فى ذى الحجة- شك نيست در حج كه آن در ذى الحجة است، و موقف عرفات، و نسىء باطل، و به قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فى حجة الوداع:- «ان الزمان قد استدار كهيئة يوم خلق اللَّه السماوات و الارض، السنة اثنى عشر شهرا: منها اربعة حرم ثلاثة متواليات ذو القعدة و ذو الحجة- و المحرم و رجب- شهر مضر الذى بين جمادى و شعبان.» وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ- اين لفظيست از الفاظ وعده، چنانك گويند گويد- اگر مرا ايدون كنى بدانم آن از تو، يعنى- پاداش كنم- وَ تَزَوَّدُوا و قومى از عرب يمن بحج مىآمدند بى زاد و تكيه ايشان بر صدقات حاج بود، رب العالمين ايشان را گفت- وَ تَزَوَّدُوا زاد بر گيريد، تا بر دل مردمان گران نباشيد، و وبال ايشان نگرديد، آن گه سفر آخرت با ياد ايشان داد، و زاد آن سفر بر زاد اين سفر دنيا افزونى نهاد، و شرف داد و گفت:- فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى بهتر زادى زاد سفر آخرت است يعنى- تقوى- قال سهل بن عبد اللَّه- لا معين الا اللَّه، و لا دليل الّا رسول اللَّه، و لا زاد الّا التقوى.» بو مطيع بلخى حاتم اصم را گفت- كه بما چنان رسيد كه تو بى زاد باديه باز مىبرى؟ جواب داد:- كه من در باديه بى زاد نباشم، اما زاد من چهار چيز است: اول آنست كه همه دنيا ملك و ملك اللَّه دانم، ديگر همه خلق را بندگان و رهيكان اللَّه دانم، سديگر هر چه مخلوقات و محدثات است همه در يد اللَّه دانم، چهارم قضاء اللَّه در همه زمين روان دانم. بو مطيع گفت- نيكو زادى كه زادتست! باديه قيامت باين زاد توان بريدن.
لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ- قومى از اعراب بحج مىآمدند و براه در تجارت روا نمىداشتند، گفتند حج خويش بمنفعت دنيوى نياميزيم، در دهه ذى الحجة دست از بيع و شرى باز گرفتند، و در بازار و معاملت بخود در بستند، رب العالمين آن بر ايشان فراخ كرد، و رخصت تجارت بداد، و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم ايشان را بمغفرت اميد داد، و خبر كرد فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- «اذا كان يوم عرفة غفر اللَّه للحاج الخلّص و اذا كان ليلة عرفه غفر اللَّه للتجّار، و اذا كان يوم منا غفر اللَّه للجمالين، و اذا كان عند جمرة العقبة غفر اللَّه للسّؤال، و لا يشهد ذلك الموقف خلق ممن قال «لا اله الا اللَّه» الّا غفر له» فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ- خلافست ميان علما كه موقف چه معنى را عرفات گويند؟ و آن روز چرا عرفه گويند؟ قومى گفتند از بهر آنك ترويه ابراهيم را نمودند در خواب كه فرزند را قربان كن، پس همه روز در ترويه و تفكر بود، تا اين خواب از حق است يا از شيطان … ازين جهت است كه آن روز را ترويه گويند، و ترويه- تفكر- باشد. پس شب عرفه ديگر باره او را نمودند.، و روز عرفه بشناخت كه آن خواب نموده حق است نه نموده شيطان. ازين جهت آن روز را عرفه نام نهادند و آن بقعه را عرفات.
و گفته اند كه ترويه از آب دادن است، يعنى كه رب العزة روز تروية چشمه زمزم پديد كرد، و اسماعيل از آن سيراب شد، فسمّى التروية لذلك و عرفات از آنست كه جبرئيل فرو آمد و ابراهيم را مناسك و مشاعر مىنمود، و ابراهيم پذيرفت. و ميگفت- «قد عرفت قد عرفت» پس بدين معنى- عرفات- خواندند. ضحاك گفت آدم كه بزمين آمد بهندوستان فرو آمد و حوا بجده، و هر دو يكديگر را مىجستند تا بعرفات بر يكديگر رسيدند، و يكديگر را وا شناختند، ازين جهت او را عرفات گويند. و گفتهاند كه اعتراف آدم بگناه خويش درين روز بود اندر آن بقعه، و از خداوند عز و جل مغفرت خواست بآن كه گفت- رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا و مردم نيز كه بآن موقف رسند اتباع سنت آدم را همه بگناه خويش معترف شوند، و مى تضرع و زارى كنند، پس عرفه و عرفات از- اعتراف- گرفتهاند يعنى كه گناهكاران در آن موقف ايستاده بگناه خويش معترف شوند.
و گفته اند كه عرفات از آنست كه دوستان خداى آن روز در آن موسم بر يكديگر رسند و يكديگر را بشناسند. پير بزرگ بو على سياه قدس اللَّه روحه گفت:- در موسم ايستاده بودم و مردمان را ديدم كه اندر عرفات كارى از پيش نمىبردند، برگشتم و روى بكوه نهادم، چندان بر شدم كه گفتم مگر اينجا هرگز كس نرسيدست، گفتا- چون بر سر ان كوه شدم عالم خود بر آنجا ديدم، چنانك صحرا سر كوه بود، همه جوانان ديدم موسى سرشان تا سفتشان فرو آمده و چنان مراقب حق بودند كه اگرشان بجنبانيدندى آگاهيشان نبودى، و آفتاب صورت را هيچ شعاع نمانده بود از شعاع آفتاب معرفت ايشان. كسى سؤال كرد از پير بزرگ كه اى شيخ هر كه بر آن كوه شود ايشان را بيند؟ گفت- اگر بديدنديشان فرود آرنديشان، نه هر چشمى ايشان را بيند، و نه هر كسى بايشان رسد. گفت- چون آفتاب فرو شد مؤذن بانگ نماز گفت، و امام در پيش شد، و من با ايشان بيستادم در نماز، گفت- اندر ميانه نماز بر باطن من بگذشت كه اهل عرفات خود از كدام سو شدند، آن يك انديشه مخالف بريشان فرو نشد. چون سلام باز دادند، امام از آنجا كه بود بمن باز نگرست، و اشارت كرد كه بازگرد. با خود گفتم كه اين آن جماعت نيستند.
كه پشت بريشان شايد كرد، هم چنان روى سوى ايشان باز پس آمدم، از كرامت ايشان همان ساعت چون باز نگرستم بزمين عرفات رسيده بودم، و كرامتى ديگر ديدم، آن گه بر من پوشيده بود كه قوم بكدام سو شده اند، همى از گزاف سر در نهادم، و زود بقوم در افتادم، و نخست قطارى كه ديدم شتران رهيان خود ديدم، و از ايشان هيچكس نگفت كه بو على تو كجا بودى؟ بدانستم كه رب العزه مرا از چشم و ديدار ايشان غايب نگردانيده بود.
روايت كنند از ابوذر غفارى رض- كه گفت:- ترويه از آب دادنست، و عرفه نام زمين سيم- گفتا- نام زمين اول دمكا است، و دوم خلده، سيم عرفه، چهارم جردا، پنجم ملثا، ششم سجين، هفتم عجيبا. و هم بوذر گويد- كه فضل روز عرفه از مصطفى پرسيدم فقال- «صيامه كفارة سنتين و من ادخل فيه سرورا على اهله ادخل الجنة، و من صلّى فى يوم العرفة اربع ركعات قبل العصر بفاتحة الكتاب، و خمس مرات قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ شارك فى ثواب من وقف بعرفات، و من طلب علما يوم عرفة خاض فى رحمة اللَّه و أدخل الجنة بغير حساب، و استغفر له الكرسى و الشمس و القمر و الكواكب الدرّى، و من اضاف مؤمنا عشيّة عرفة كتب اللَّه له اجر سبعين شهيدا، و للَّه عز و جل فى يوم عرفة ثلاثمائة و ستون نظرة الى خلقه.»
و كان النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم- يقرأ كل صبيحة عرفة ثلاث آيات من سورة الانعام: اولها و خمسين مرة قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ و آية الكرسى و يس، فالاعمال صاعدة فيها. على بن ابى طالب ع روايت كرد از مصطفى كه گفت- «روز عرفه اندر عرفات جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و خضر حاضر آيند. جبرئيل گويد- ما شاء اللَّه لا قوة الا باللّه»- ميكائيل گويد- «ما شاء اللَّه كل نعمة من اللَّه» اسرافيل گويد- «ما شاء اللَّه الخير كلّه بيد اللَّه»- خضر گويد- «ما شاء اللَّه لا يدفع السوء الا اللَّه» رسول خدا گفت- هر آن كس كه روزعرفه بعد از نماز ديگر اين چهار كلمه صد بار بگويد، بهر رحمتى و برّى و كرامتى كه رب العزة باهل منا و عرفات فرو فرستد و بجمله بندگان كه در شرق و غرباند، وى با ايشان در آن انبازست، گفتا و چون مردم از عرفات سوى منا روند رب العزة به جبرئيل فرمايد تا ندا كند كه- «الا انّ المغفرة لكل واقف بعرفات، و الرحمة لكل مذنب تائب.» گفتا: و در وقت افاضت اللَّه گويد- اشهدكم ملائكتى قد غفرت لهم التبعات و اعوّض اهلها، افيضوا على بركة اللَّه.
فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ميگويد- چون از عرفات بر گرديد بعد از فرو شدن آفتاب، روز عرفه و رو بمنا نهاده خداى را ياد كنيد بنزديك مشعر الحرام، آنجا كه قرح گويند، يعنى كه بعد از صبح كه نماز گزارده باشيد، و از مبيت بمزدلفه فارغ شده و سنگها بر گرفته وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ- و ياد كنيد خداى را چنانك شما را راه نمود بحج راست، و شريعت پاك و ملت ابراهيم.
وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ- اى و ما كنتم من قبله الّا من الضّالّين.اين- ها خواه با هدى بر و خواه با رسول، فيكون كناية عن غير مذكور ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ الآية … قريش را ميگويد كه ايشان در افاضت از عرفات راهى ديگر مىگزيدند، كه ما خاصه اهل شهريم و سكّان حرم، و بر زنان خانه، تا نه باد ديگران هام راه باشيم. و از مشعر حرام از راه مىبگشتند، ايشان را از آن باز زد، آن گه ايشان را فرمود- كه با اين مخالفت كه كرديد در افاضت از خداى آمرزش خواهيد، كه وى آمرزگارست و بخشاينده، قال رسول اللَّه- «الحجاج و العمّار وفد اللَّه عز و جل، ان دعوه اجابهم و ان استغفروه غفر لهم»- و قال «اللّهم اغفر الحاج و لمن استغفر له الحاج.»
النوبة الثالثة
– قوله تعالى: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ الآية … روى عن وهب بن منبه قال:- اوحى اللَّه عز و جل الى آدم ع أنا اللَّه ذو بكة اهلها جيرتى، و زوارها و فدى و اضيافى و فى كنفى، اعمّره باهل السماء و اهل الارض، يأتونه افواجا شعثا غبرا، يعجّون بالتكبير عجيجا، و يضجّون بالتلبية ضجيجا، و شجون الدماء شجا، فمن اعتمره لا يريد غيره، فقد زارنى و ضافنى و وفد الىّ، و نزل بى، و حق لى ان اتحفه بكرامتى، اجعل ذلك البيت و شرفه و ذكره و سناه و مجده لنبى من ولدك يقال له ابراهيم ارفع به قواعده، و اقضى على يديه عمارته، و انبط له سقايته، و اريه حلّه و حرمه، و اعلمه مشاعره، ثم يعمّره الامم من بعده حتى ينتهى الى نبىّ من ولدك يقال له محمد، هو خاتم النبيين فاجعله من سكّانه و ولاته و حجّابه و سقاته، فمن سأل عنّى يومئذ فانا مع الشعث الغبر الموفين بنذورهم، المقبلين الى ربهم.»
معنى حديث آنست- كه خداوند بزرگوار كردگار نامبردار بآدم صفى وحى فرستاد، كه اى آدم منم خداوند جهان و جهانيان، آفريدگار همگان، پادشاه كامران، منم خداوند بكة، نشينندگان در آن همسايگان منند، و زوّار آن وفد مناند، و مهمانان من اند، و در پناه من اند، باهل آسمان و زمين آبادان دارم و بزرگ گردانم اين بقعه، تا از هر سويى و هر قطرى جوك جوك مىآيند مويهاشان از هم بر كرده، و رويها گرد گرفته از رنج راه، تكبير گويان و لبيك زنان، روى بدان صحراى مبارك نهاده، و بخون قربان زمين آن رنگين كرده، اى آدم! هر كه اين خانه را زيارت كند، و در آن مخلص بود، وى مهمان منست، و از كسان منست، و از نزديكان بمن است. سزاى جلال من آنست كه وى را گرامى كنم، و با تحفه رحمت و عطاء مغفرت باز گردانم، اى آدم! در فرزندان تو پيغامبريست نام وى ابراهيم، خليل من و گزيده من، بدست وى بنياد اين خانه بر آرم، و عمارت فرمايم، و شرف آن پيدا كنم، و سقايه آن پديد آرم، و حرم آن را نشان كنم، و پرستش خود در آن وى را بياموزم. پس از وى جهانيان را فرا عمارت آن دارم، و توقير و تعظيم آن در دلشان نهم، تا نوبت به محمد عربى رسد، خاتم پيغامبران، و چراغ زمين و آسمان، مولد و منشأ وى گردانم، مهبط وحى منزل كرامت وى كنم، سقاية و نقابة و ولايت آن بدست وى مقرر كنم، وانگه مؤمنانرا از اطراف عالم عشق آن در دل نهم، تا سر و پاى برهنه، ضياع و اسباب بگذاشته، جان بر كف دست نهاده، مويها از هم بر كرده، رويها گرد گرفته، همى روند و گرد آن خانه طواف ميكنند، و از ما آمرزش ميخواهند. اى آدم! هر كه ترا پرسد از ما كه تا با ايشان چكنم؟ گوى كه من بعلم با ايشانم، موجود نفس و حاضر دل ايشانم، و آن درد ايشان را درمانم، از ديدههاشان نهانم، اما جانهاى ايشان را عيانم.
| اندر دل من بدين عيانى كه تويى | وز ديده من بدين نهانى كه تويى! |
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ الآية …- حج عوام ديگرست، و حج خواص ديگر، حجّ عوام قصد كوى دوست است، و حج خواص قصد روى دوست، آن رفتن بسراى دوست، و اين رفتن براى دوست!
| در دم نه ز كعبه بود كز روى تو بود | مستى نه ز باده بود كز بوى تو بود. |
عوام بنفس رفتند در و ديوار ديدند، خواص بجان رفتند گفتار و ديدار يافتند، روش خاصگيان درين راه چنانست كه آن جوانمرد گفته:
| خون صدّيقان بپالودند و زان ره ساختند | جز بجان رفتن درين ره يك قدم را بار نيست |
او كه بنفس رود رنج يابد و بار كشد، تا گرد كعبه بر آيد، و اين كه بجان رود بيارامد و بياسايد، و كعبه خود گرد سرايش برآيد. و اندرين معنى حكايت ابراهيم خواص است قدس اللَّه روحه، گفتا:- «وقتى از سر محرومى خود بروم افتادم، گردان گردان، چنانك افتادهاند بهر جاى مردان، متحير و سرگشته، بيچارهوار گم كرده سر رشته!
| مردان جهان شدند سرگشته تو | مىباز نيابند سر رشته تو |
خبر در روم افتاد كه ملك روم را دخترى ديوانه گشته، و پدر مر آن دختر را به بند ديوانگان بسته، و اطباء بجملگى از علاج آن بيمار درمانده، زمان تا زمان نفس سرد مىآرد، و اشك گرم مىبارد، گهى گريد و گهى خندد! بجاى آوردم كه آنجا تعبيه ايست، رفتم بدر سراى ملك و گفتم- بعلاج بيمار آمدم. چون ديده ملك بر من افتاد گفت- «مانا كه بعلاج دخترم آمده؟ و گمان برم كه طبيبى؟» گفتم- آرى خداوندى دارم طبيب، من آمدهام تا دخترت را علاج كنم- گفتا- بر كنگرههاى قصر ما نگر تا چه بينى؟ گفت- بر نگرستم سرها ديدم بريده، و بر آن كنگرهها نهاده! گفت- هر كه او را علاج نكند مكافاتش اينست كه مىبينى! گفتم باكى نيست!.
| گويند مرا كه خويشتن كرد هلاك | عاشق ز هلاك خويش كى دارد باك |
ملك چون ديد كه من آن سرها بر آن كنگره ديدم و نانديشيدم، خانه باشارت بمن نمود، و دختر در آن خانه بود. گفتا- در رفتم، هنوز قدم در خانه ننهاده كه اين آواز شنيدم- قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ همانجا بماندم، سر سيمه وقت وى گشتم، و متحير حال وى شدم، ديگر باره آواز آمد كه- اى پسر خواص- شراب لا يزيد الّا العطش، و طعام لا يزيد الّا الدهش!- از پس پرده گفتم- يا امة اللَّه! اين چه حال است و اين چه وجه؟ گفت- «اى شيخ وقتى در ميان ناز و نعمت نشسته بودم با كنيزكان و خاصگيان خويش، ناگاه دردى بدلم فرو آمد، و اندوهى بجانم رسيد، از خود فانى گشتم و واله شدم. هنوز بخانه فرو ناآمده تمام كه آن درد مستحكم شد و آن كار تمام!
| اى راه ترا دليل دردى | فردى تو و آشنات فردى | |
| از جام تو دانه و عصرى | وز جام تو قطره و مردى! |
گفتا:- چون از آن وجد و وله آسوده تر شدم، خود را در بند و زنجير يافتم، حكمش را پسند كردم، و بقضاش رضا دادم، دانستم كه وى دوستان خود را بد نخواهد تا خود سرانجام اين كار بچه رسد. گفتم- چه گويى اگر تدبير كنيم و حيلت سازيم تا بدار الاسلام شويم؟ و اسلام را تربيت كنيم كه دريغ آيد مرا چون تو عزيزى را بدار الكفر بگذاشتن! گفت- يا ابن الخواص چه مردى بود بدار الاسلام اسلام را پرورش دادن، مرد آنست كه بدار الكفر اسلام را در بر گيرد! و بجان و دل به پرورد، و در دار الاسلام چيست كه اينجا نيست؟ گفتم كعبه مشرف معظم مكرم كه مقصد زائرانست و مشهد مشتاقان! گفت كعبه را زيارت كرده؟ گفتم زيارت كردهام آن را هفتاد بار. گفت بر نگر! برنگرستم، كعبه را ديدم بر سر سراى وى ايستاده! آن گه گفت- اى پسر خواص!
هر كه بپاى رود كعبه را زيارت كند، و هر كه بدل رود كعبه بزيارت وى شود! گفتم- بآن خداى كه ترا بعز اسلام عزيز گردانيد. كه سرّ اين با من بگوى! اين منزلت بچه يافتى؟ گفت- نكرده ام كارى كه آن حضرت را بشايد، اما حكمش را پسند كردم و بقضاء وى رضا دادم! گفتم اكنون مرا تدبير چيست كه ازينجا بيرون شوم گفت چنانك ايستاده روى فرا راه كن و مىرو تا بمقصد خود رسى! گفتا- بكرامت وى راهى پديد آمد كه در آن هيچ حجاب و منع نبود و كس را بر من اطلاع نه، تا از سراى وى بيرون آمدم و از دار الكفر بدار السلام باز آمدم.»
قوله تعالى: الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ الآية … حاء اشارتست بحلم خداوند با رهيكان خود، جيم اشارتست بجرم بندگان و آلودگى ايشان، چنانستى كه اللَّه گفتى «بنده من! اكنون كه جرم كردى بارى دست در حبل حلم من زن و مغفرت خواه تا بيامرزم، كه هر كس آن كند كه سزاى وى باشد، سزاى تو نابكارى و سزاى من آمرزگارى! قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ بنده من! گر زانك عذرخواهى، عذر از تو و عفو از من، جرم از تو و ستر از من، ضعف از تو و برّ از من، عجز از تو و لطف از من، جهد از تو و عون از من، قصد از تو و حلم از من. بنده من! چندان دارد كه عذرى بر زبان آرى، و هراسى در دل، و قطره آب گرديده بگردانى، پس كار وا من گذار، بنده من! وعده كه دادم راست كردن بر من، كار كه پيوستم تمام كردن بر من، بنا كه نهادم داشتن بر من، تخم كه پر كندم به برآوردن بر من، چراغ كه افروختم روشن داشتن بر من، در كه گشادم بار دادن بر من، اكنون كه فرا گذاشتم در گذاشتن بر من، اكنون كه بدعا فرمودم نيوشيدن بر من، اكنون كه بسؤال فرمودم بخشيدن بر من! هر چه كردم كردم، هر چه نكردم باقى بر من!
قال رسول اللَّه «مرّ رجل من بنى اسرائيل بجمجمة، فوقع ساجدا فقال- اللهم انت انت و انا انا، انا العوّاد بالذنوب، و انت العواد بالمغفرة، فسمع صوتا من ناحية السماء: ارفع رأسك فان اللَّه عز و جل قد استجاب لك.» و يحكى عن بشر و كان رجلا قد حج كثيرا، و كان عارفا بالطرق و المواقف و المشاهد، قال فاتنى سنة من السنين الوقوف بعرفة مع الامام، فلما ادركت كان الناس قد انصرفوا الى المزدلفة، و كنت اعرف الطريق و صرت الى الموقف، فلما وقفت بالموقف كان الموقف كله عذرات و قذرات فقلت- «انا للَّه اليه راجعون» فاتنى الحج لان الموقف يكون نظيفا، و هذا ليس هو الموقف، قال فجلست كثيبا حزينا لفوت الحج، و غلبنى النوم، فسمعت هاتفا يقول- هذا الذى انت فيه هو الموقف، و لكن هذه ذنوب الناس تركوها هاهنا! و مرّوا، قال فجلست حتى أصبحت و كنت بالموقف و لم اكن ارى من ذلك شيئا.
_______________________________________
[1] ( 1) جنده- كذا فى ثلاثه نسخ: الف: ج: د
[2] ( 1) جمنده- هوام. و فى اصل الحديث:- انه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال لكعب بن عجرة: لعلك اذاك هو امك … الخ انظر البيضاوى.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول