حکایات كشف الأسرار و عدة الأبرار

حکایت قارون وبلعیدن زمین اورا كشف الأسرار و عدة الأبرار

فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ‏ امّا قصّه قارون و بغى و تمرّد وى و بعاقبت خسف وى چنان كه اصحاب سير و ارباب قصص گفته ‏اند: قارون مردى بود از علماء بنى اسرائيل، و بعد از موسى و هارون از وى فاضل‏تر و عالم‏تر هيچ كس نبود. بطلعت زيبا بود و بصوت خوش آواز بود. پيوسته تورات خواندى و خداى را جلّ جلاله بخلوت و عزلت عبادت كردى. گفته‏اند كه چهل سال بر كوه متعبّد و متورّع بسان و صفت زاهدان و در عبادت و زهد بر همه بنى اسرائيل غلبه كرد، و ابليس شياطين را مى‏فرستاد تا او را وسوسه كنند و بدنيا در كشند و شياطين بر او دست نمى ‏يافتند. ابليس خود برخاست و بصورت پيرى زاهد متعبّد برابر وى بنشست و خداى را عبادت همى ‏كرد تا عبادت ابليس بر عبادت وى بيفزود، و قارون بتواضع و خدمت وى درآمد و با وى بستاخ گشت و هر چه ميگفت باشارت وى ميرفت و رضاء وى ميجست. ابليس روزى گفت ما از جمع و جماعت و عيادت بيماران و زيارت نيك مردان و تشييع جنازه‏هاى مؤمنان بازمانده‏ايم اگر در ميان مردم باشيم و اين خصلتهاى نيكو بر دست گيريم مگر صواب‏تر باشد.

قارون را بدين سخن از كوه بزير آورد و در بيعه شدند- تعبّدگاه ايشان- مردم چون از حال ايشان خبر بداشتند رفقه‏ها از هر جانب روى بايشان نهاد و با ايشان نيكويى ميكردند و طعامها مى‏بردند تا روزى ابليس گفت اگر ما به هفته ‏اى يك روز بكسب مشغول باشيم و اين بار و ثقل خود از مردم فرو نهيم مگر بهتر باشد. قارون همان صواب ديد و روز آدينه بكسب، شدند و باقى هفته عبادت همى ‏كردند. روزى چند برآمد، ابليس گفت يك روز كسب كنيم و يك روز عبادت تا از معاش و بلغت خود چيزى بسر آيد و بصدقه دهيم و مردم را از ما منفعت بود. همان كردند و بكسب مشغول شدند تا دوستى كسب و دوستى مال در سر قارون شد. ابليس آن گه از وى جدايى گرفت، گفت: من كار خود كردم و او را در دام دنيا آوردم. و حبّ الدّنيا راس كلّ خطيئة- پس دنيا روى بوى نهاد و طغيان بالا گرفت چنان كه ربّ العزّة گفت:

إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى‏ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى‏. و اوّل طغيان و عصيان وى آن بود كه ربّ العزّة وحى فرستاد بموسى كه بنى اسرائيل را گوى تا بهر گوشه‏اى از چهار گوشه رداء خود رشته‏اى سبز درآويزند هام رنگ آسمان. موسى گفت: بار خدايا در اين چه حكمتست؟ گفت: يا موسى بنى اسرائيل از ما و ذكر ما غافل‏اند و در آن غفلت از ما بى‏خبر شده‏اند، ميخواهم كه اين رشته‏ها ايشان را نشانى باشد كه چون در ان نگرند ما را ياد كنند و بر آسمان نگرند و دانند كه كلام ما از سوى آسمان بايشان مى‏ فرو آيد. موسى گفت: بار خدايا و اگر بفرمايى تا خود رداها يكسر همه سبز كنند، كه بنى اسرائيل اين رشته‏ها محقّر ميدارند.

ربّ العزّة گفت: يا موسى، فرمان، محقّر و مصغّر نبود و مؤمنان و دوستان فرمان ما حقير و صغير ندارند. هر كه در فرمان صغير مطيع نباشد در فرمان كبير هم مطيع نباشد. پس موسى بنى اسرائيل را فرمود كه انّ اللَّه عزّ و جلّ امركم ان تعلّقوا فى ارديتكم خيوطا خضرا كلون السّماء لكى تذكروا ربّكم اذا رايتموها. ففعلت بنو اسرائيل ما امرهم به موسى و استكبر قارون فلم يطعه.

بنى اسرائيل همان كردند كه موسى به فرمان اللَّه ايشان را فرمود و قارون سر وازد و فرمان نبرد و گفت انّما يفعل هذا الارباب بعبيدهم لكى يتميّزوا من غيرهم. اين بود بدايت عصيان و بغى وى. پس چون موسى دريا باز بريد و فرعون و قبطيان غرق گشتند و بنى اسرائيل ايمن نشستند و با خواندن تورات و حكم تورات پرداختند موسى (ع) رياست مذبح به هارون داد و رياست مذبح آن‏ بود كه بنى اسرائيل قربان كه ميكردند بر طريق تعبد پيش هارون مى‏ بردند و هارون بر مذبح مى‏ نهاد تا آتش از آسمان فرو آمدى و برگرفتى.

قارون حسد برد گفت يا موسى لك الرّسالة و لهارون الحبورة و لست فى شى‏ء. ترا رسالت است و هارون را رياست و مرا خود هيچ چيز نبود. موسى گفت حبورة كه هارون را مسلّم است اللَّه وى را داد فضل خدا است. آن را دهد كه خود خواهد.

قارون گفت: و اللَّه لا اصدقك فى ذلك حتّى ترينى بيانه. من ترا تصديق نكنم تا نشانى و بيانى بمن ننمايى. موسى بنى اسرائيل را جمع كرد و عصاهاى ايشان همه بخواست و همه در يك حزمه بست و آنجا كه عبادت ميكرد بنهاد بامداد عصاى هارون را ديدند در ميان عصاها سبز گشته، و چنان كه درخت برگ آرد برگ آورده. و كانت من شجر اللوزة موسى گفت مر قارون را كه اكنون مى‏بينى كه از تشريف و تخصيص اللَّه است مر هارون را.

قارون گفت و اللَّه ما هذا با عجب مما تصنع من السّحر. از آن سحرها كه تو كنى اين عجب نيست. قارون آن روز از موسى برگشت و يكبارگى اعراض كرد روز بروز در عصيان و تجبّر و تمرّد مى‏افزود بزينت دنيا مشغول و مغرور گشته و از بهر خويش قصرى عالى ساخته و درهاى آن از زر كرد و ديوارهاى آن از صفايح زروران بسته و جمعى از بنى اسرائيل با خود آموخته بامداد و شبانگاه بر او مى‏رفتند و او را بهر چه ميگفت صدق مى ‏زدند و يارى مي دادند و او طعام بايشان مي داد و بهر وقت ايشان را مى نواخت.

پس فرمان آمد از اللَّه بموسى كه از بنى اسرائيل زكاة مال طلب كن و زكاة بر ايشان چنان كه درين امّت است فرض گردانيد قارون بيامد و گفت هر نوعى از انواع مال و هر جنسى از اجناس مال كه مرا است از هزار يكى مي دهم، از هزار دينار يك دينار، از هزار درم يك درم، از هزار گوسفند يك گوسفند، و على هذا هر چه زكاة بر آن واجب است. موسى با وى در آن مصالحت كرد و تقرير داد.

قارون چون و خانه آمد و حساب برگرفت بسيار برمى ‏آمد. دلش نداد كه بدهد در تدبير آن شد كه بنى اسرائيل را بر موسى بيرون آرد و موسى را بچشم ايشان زشت كند تا ايشان نيز زكاة ندهند. با آن قوم خويش گفت، كه با وى دست يكى داشتند، اين موسى هر چه توانست از قهر و غلبه بر بنى اسرائيل همه كرد و اكنون ميخواهد كه مال از شما بستاند، و شما را درويش كند.

ايشان گفتند: انت سيّدنا و كبيرنا فمر بما شئت. مهتر ما و سرور ما تويى هر چه ترا رأى بود ما ترا بدان مطيع باشيم. گفت: فلان زن فاجره بياريد تا او را هديه ‏اى و جعلى پذيرم تا موسى را قذف كند و فجور با نام وى كند تا بنى اسرائيل از وى رميده گردند و او را تنها بگذارند و بوى هيچيز ندهند. آن زن را بياوردند و قارون هزار دينار بوى داد و زيادت ازين پذيرفتارى كرد و او را گفت فردا كه موسى و بنى اسرائيل جمع شوند تو دست در موسى زن و در ان جمع بگوى كه با من فجور كرد پس ديگر روز قارون بنى اسرائيل را جمع كرد و موسى را گفت قوم منتظر تواند تا تو ايشان را امر و نهى گويى، و شرايع دين را بيان كنى.

موسى بيامد و گفت: من سرق قطعنا يده و من افترى جلدناه ثمانين و من زنى و ليست له امرأة جلدناه مائة و من زنى و له امرأة رجمناه، هر كه دزدى كند دستش ببريم و هر كه فريت بر وى درست شود او را هشتاد تازيانه زنيم و هر كه زنا كند و نكاح حلال نديده او را صد تازيانه زنيم، و هر كه زنا كند و زن حلال ديده او را سنگسار كنيم.

قارون گفت: يا موسى و اگر اين زانى تو باشى حكم همين رجم است؟ موسى گفت: و اگر من باشم حكم همين است. قارون گفت بنى اسرائيل چنين ميگويند كه تو با فلانه زن فجور كرده ‏اى گفت: بخوانيد آن زن را تا خود چه ميگويد. آن زن بيامد موسى گفت: اى زن آنچه ايشان ميگويند من با تو كردم؟

زن را اين سخن صعب آمد در خود بشوريد هيچ سخن نگفت. موسى گفت: بالّذى فلق البحر لبنى اسرائيل و انزل التورية على موسى الّا صدقت. بآن خداى كه بنى اسرائيل را دريا شكافت و تورات بموسى فرو فرستاد كه راست گويى. توفيق اللَّه در آن زن رسيد با خود گفت جز صدق و راستى اينجا چه روى است اگر هرگز نيكبخت خواهم گشت اين ساعت خواهم گشت كه پيغامبر خداى را نرنجانم و دروغ بر وى نبندم.

گفت يا موسى قارون مرا هديه ‏اى و جعلى داد تا اين دروغ بر تو بندم و صدق و راستى به از دروغ و ناراستى. موسى بسجود در افتاد بگريست و در اللَّه زاريد گفت: اللّهم ان كنت رسولك فاغضب لى. بار خدايا اگر من رسول توام آخر از بهر من خشمى بگير جوابى باز ده حكمى برگزار.

از اللَّه جلّ جلاله وحى آمد كه يا موسى مر الارض بما شئت، فانّها مطيعه، زمين در فرمان تو كردم، آنچه خواهى مرو را فرماى. موسى روى با بنى اسرائيل كرد گفت بدانيد كه اللَّه تعالى مرا بقارون فرستاد چنان كه بفرعون فرستاد هر كه با ما است و بر دين ما است تا از وى جدايى گيرد آن جمع كه با وى بودند همه ازو برگشتند، مگر دو مرد كه با وى بماندند. موسى گفت: يا ارض خذيهم، اى زمين ايشان را بگير تا بزانو در زمين فرو شدند.

ديگر بار گفت: يا ارض خذيهم، تا بكمرگاه بزمين فرو شدند. سوّم بار گفت: يا ارض خذيهم تا بگردن فرو شدند قارون چون قهر حق بديد بفرياد آمد و در موسى مى‏زاريد و بحق قرابت و رحم سوگند بر وى مى‏نهاد تا هفتاد بار فرياد بخواند و زارى كرد و موسى با وى التفات نكرد. و بعاقبت گفت يا ارض خذيهم، بزمين فرو شدند و ناپديد گشتند. اينست كه ربّ العالمين گفت: فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ‏.

در آثار آورده‏اند كه ربّ العزّة گفت: يا موسى ما افظك و اغلظ قلبك‏ استغاث بك سبعين مرة فلم تغثه، امّا و عزّتى و جلالى لو استغاث بى مرّة لاغثته.

يا موسى درشت طبعى و سخت دلى كه تو دارى. هفتاد بار از تو فرياد خواست و فريادش نرسيدى، بعزت و جلال من كه اگر يك بار از من فرياد خواستى من او را فرياد رسيدمى.

و فى بعض الآثار لا اجعل الارض بعدك طوعا لاحد. قال قتاده خسف به فهو يتخلخل فى الارض كل يوم قامة رجل لا يبلغ قعرها الى يوم القيمة. و قال بعضهم لما خسف به قال بنو اسرائيل اراد موسى ان يستخلص ما له لنفسه.

فخسف اللَّه بداره و امواله و كنوزه بعد ما خسف به بثلاثة ايّام. اگر كسى گويد چون است كه ربّ العزة خواسته فرعون شايسته آن كرد كه بميراث به بنى اسرائيل داد تا از آن منفعت گرفتند و خواسته قارون شايسته آن نكرد كه كسى از آن منفعت گرفت و آن را بزمين فرو برد، جواب آنست كه قارون دعوى كرده بود كه آن مال كه جمع كرد از علم خويش و فضل خويش جمع كرد نه از فضل اللَّه بدو رسيد.

كما قال: إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلى‏ عِلْمٍ عِنْدِي‏ ازين جهت آن را بزمين فرو برد و شايسته منافع ايشان نكرد.

کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره القصص آیه ۷۶ –۸۸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=