ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سورة جن 1 الی 10
سوره جنّ
مكّى است عدد آيات آن بيست و هشت است.
فضيلت اين سوره:
ابى بن كعب از پيغمبر (ص) روايت كرده كه فرمود: كسى كه سوره جنّ را قرائت كند، خداوند بعدد هر جنّ و شيطانى كه پيغمبر (ص) را تصديق و يا تكذيب كرده ثواب بنده آزاد كردن باو عطا فرمايد.
حنان بن سدير از حضرت ابى عبد اللَّه صادق عليه السّلام روايت نمود كه فرمود: كسى كه زياد سوره قل اوحى را تلاوت كند. در دنيا چيزى از چشم زد جنّ و جادوى آنها و مكر و آزار آنها باو نرسد و با حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله خواهد بود.
و ميگويد: پروردگارا با بودن پيغمبر و خاندانش بدلى نميخواهم، و مقامى را با داشتن درجه ام نميطلبم.
توضيح وجه ارتباط اين سوره با سوره قبل چون خدا در سوره نوح عليه السّلام پيروى قومش از بزرگانشان را مقدّم داشت در اين سوره پيروى جنّ را از پيغمبر ما صلّى اللَّه عليه و آله بيان فرمود تا معلوم شود فرق ميان كسى كه در بيعتش منفعت كرده و بين كسى كه در بيعتش زيان نموده است. چيست؟
[سوره الجن (72): آيات 1 تا 10]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً (1)
يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنا أَحَداً (2)
وَ أَنَّهُ تَعالى جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً (3)
وَ أَنَّهُ كانَ يَقُولُ سَفِيهُنا عَلَى اللَّهِ شَطَطاً (4)
وَ أَنَّا ظَنَنَّا أَنْ لَنْ تَقُولَ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلَى اللَّهِ كَذِباً (5)
وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً (6)
وَ أَنَّهُمْ ظَنُّوا كَما ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ أَحَداً (7)
وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدِيداً وَ شُهُباً (8)
وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً (9)
وَ أَنَّا لا نَدْرِي أَ شَرٌّ أُرِيدَ بِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَمْ أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً (10)
ترجمه:
بنام خداوند بخشاينده مهربان.
1- اى رسول ما بگو مرا وحى رسيده كه گروهى از جنّيان آيات قرآن را استماع كرده اند و پس از شنيدن گفته اند كه ما از قرآن آيات عجيبى ميشنويم.
2- اين قرآن خلق را براه خير و صلاح هدايت ميكند بدين سبب ما بآن ايمان آورده و ديگر هرگز بخداى خود مشرك نخواهيم شد.
3- و همانا بلند مرتبه است شأن و اقتدار پروردگار ما و همسر و فرزندى هرگز نگرفته است.
4- و البتّه سفيهان و بى خردان ما بخدا دروغ بستند (كه به او فرزندى مسيح و عزيز و فرشتگان را نسبت دادند).
5- و ما چنين مى پنداشتيم كه هرگز هيچ قومى از جنّ و انس بر خداى متعال دروغ و افتراء نخواهد گفت.
6- و همانا مردانى كه از نوع بشرند بمردانى از گروه جنّ پناه مى بردند بر غرور و جهالتشان سخت مى افزودند.
7- و آنها هم مانند شما آدميان گروهى كافر شده و گمان كردند كه خدا احدى را در قيامت زنده نخواهد كرد.
8- و جنّيان گفتند (ما از اين پيش) بآسمان برميشديم (تا اسرار روحى را اشراق كنيم) ليكن يافتيم كه در آنها فرشته نگهبان با قدرت و تير شهاب آتشبار فراوان و بسيار است.
9- و ما (پيش از شنيدن قرآن) در كمين شنيدن سخنان آسمانى و اسرار وحى مى نشستيم امّا اينكه هر كه از اسرار وحى الهى سخنى بخواهد شنيد تير شهاب (و آتش قهر) در كمينگاه اوست.
10- و ما هنوز نميدانيم كه آيا عاقبت بمردم زمين (با اين مذاهب) شرّ و فساد خواستهاند يا كه خداى آنها كه بر آنان (قرآن فرستاده) خير و صلاح آنها را منظور نموده است.
قرائت:
ابو جعفر: قل اوحى الى انه استمع را بفتح الف خوانده و قاريان با او اختلاف نكردند سپس در آيه سوّم و انّه تعالى بفتح و در چهارم. و انه كان يقول بفتح و در آيه ششم و انه كان رجال نيز بفتح و در ما بقى خبر وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا. و أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ و انّه لما قام. بكسر قرائت كرده. و راويان از او روايت كردند كه هر چه مربوط و برگشتش بوحى است. آن مفتوح است و هر چه از قول و گفته جنّ بوده مكسور است. و اين قول در قرائت او مستقيم و درست نيست. و ممكن است كه خلل و نقصانى در روايت او باشد.
و ابن عامر و اهل كوفه غير از ابى بكر از قول خداى تعالى انه تعالى تا قول او وَ أَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ بفتح. خوانده و ما بقى را تماما بكسر خوانده مگر آيه وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا. و انّ المساجد را كه نيز اين دو آيه را بفتح و اختلاف در فتح آن نكردند و نافع و عاصم بروايت ابى بكر، و انّه لما سمعنا را بكسر و ديگران به فتح قرائت كرده. و يعقوب ان لن تقول را به تشديد واو و فتح قاف و واو (ان لن تقول) خوانده و از جحدرى و حسن هم همين روايت شد، و ديگران ان لن تقول به تخفيف قرائت كرده اند. و در قرائت نادر هم جويه بن عامر. قل اوحى بر وزن فعل خوانده است.
دليل:
ابو على گويد: امّا قول خدا. أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا. دو وجه در آن جايز است.
1- اينكه ان مخفّفه از انّ مثقله باشد. پس محمول بر وحى خواهد بود. مثل اينكه فرموده اوحى الى ان لو استقاموا. بمن وحى شده كه اگر استقامت ورزيدند. و فاصله. لو. بين آن و بين فعل مانند فصل سين و لا است در آيه أَ فَلا يَرَوْنَ أَلَّا يَرْجِعُ و عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ.
2- اينكه ان قبل از لو بمنزله لام در آيه لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ تا آيه لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ و آيه إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ پس يك مرتبه ملحق و مرتبه ديگر ساقط باشد. براى اينكه لو بمنزله فعل شرط است پس چنان كه لام زايد ملحق ميشود پيش از اينكه داخل بر شرط ميشود همين طور اين ان پيش از لو ملحق شده است.
و در معناى ان لو استقاموا على الطّريقه دو قول گفته شده است:
1- اگر مستقيم بودند بر طريق و روش هدايت.
2- اگر استقامت بر راه كفر داشتند.
و بر قول اوّل استدلال شد بقول خداى تعالى. وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ. اگر ايشان اقامه كرده بودند توراة و انجيل و آنچه از پروردگارشان بر آنها نازل شده هر آينه ميخوردند، از بالاى خودشان. و قول خدا: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ- بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ. و اگر اهل دهات و شهركها ايمان آورده، و پرهيزكارى ميكردند هر آينه بركات آسمان و زمين را بر ايشان ميگشوديم، و بر قول ديگر استدلال شده. بقول خداى تعالى. وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ. و اگر مردم همه يك امّت بودند، ما هر آينه قرار ميداديم براى كسى كه كافر بخداى بخشاينده ميشود براى منازلشان سقفهايى از نقره.
و امّا قول خدا. وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ. سيبويه پنداشته كه مفسّرين آن را حمل بر اوحى نموده اند مثل اينكه فرموده (اوحى الى ان المساجد للَّه) بمن وحى شده كه مسجدها مخصوص خداست و مذهب خليل اينست كه آن محمول بر قول او. و لان المساجد للَّه فلا تدعوا. چنان كه قول خدا. وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ حمل شده بر و لان هذه امّتكم امّة واحدة و انا ربّكم فاعبدونى. و هر آينه اين امّت شما يك امّت است و من پروردگار شمايم. پس مرا پرستش و عبادت كنيد يعنى براى اين مرا عبادت كنيد و مانند آن در گفته خليل. لايلاف قريش است گويا اينكه گفته براى اين هر آينه عبادت كنيد صاحب اين خانه را.
سيبويه گويد اگر انّ المساجد مكسور خوانده شود كار خوبى است و امّا قول خدا. وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ پس آن حمل بر اوحى الىّ شد. و ميشود از قول خدا وحى قطع شود و استيناف باو شود. يعنى واو استينافيه باشد، چنانچه سيبويه تجويز كرده قطع از اوحى را در قول خدا وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ. و بنا بر همين حمل ميشود قرائت كسى كه كسره داده. انّ از قول خدا وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ. و كسى كه تمامى انّ و انّه را فتح داده حمل بر اوحى كرده و جايز است حمل بر غير آنهم شود چنانچه مفسّرين حمل كردهاند وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ بر اوحى و خليل، حمل كرده بر آنچه ما از او ياد نموديم.
و امّا آنچه از اين باب بعد از مادّه قول آمده حكايت است، چنانچه حكايت كرده قول خدا قالَ اللَّهُ إِنِّي مُنَزِّلُها عَلَيْكُمْ. و همين طور ما بعد فاء جزاء براى اينكه ما بعد فاء جزاء در محلّ ابتداء است. و براى همين سيبويه حمل كرده آيه وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ. وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ. فَمَنْ يُؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَلا يَخافُ بر اينكه انّه ابتدائيه در آنها مضمر و پنهانست و من عاد فانه ينتقم اللَّه منه و مانند اين است در اين سوره آيه وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ.
و كسى كه لن تقول با تشديد قرائت كرده پس قول خدا كذبا را منصوب بر مصدريّت دانسته بدون حذف موصوف. و اين مطلب براى اينست كه ان تقوّل در معناى تكذّب پس جارى مجراى تبسمت وميض البرق تبسّم كرد آن زن و لمعه برق خفيفى از تبسّم او ظاهر شد زيرا آن منصوب بفعل مضمر است كه بر او تبسّمت يا صفت دلالت ميكند. پس مثل اينست كه گفته ان لن تكذب الانس و الجنّ على اللَّه كذبا.
ابن جنىّ گويد: و كسى كه ديده است كه وميض البرق بخود تبسّمت منصوب باشد براى اينست كه در معناى او مضت است نيز كذبا را منصوب بخود تقوّل كرده است براى اينكه آن بمعناى كذب است. و كسى كه ان لن تقوّل بر وزن تقوم خوانده پس البتّه كذبا را صفت مصدر محذوف گرفته يعنى قولا كذبا پس كذبا در اينجا صفت است نه مصدر چنانچه در قول خدا. وَ جاءُو عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ يعنى كاذب. پس اگر كذبا را در اينجا مصدر قرار دادى نصب مفعول به بآن دادهاى. يعنى لن تقول كذبا مثل قول تو كه مىگويى قلت حقّا و قلت شعر او خوب نيست با تقوّل. مشدّد. آن را صفت قرار دهى. يعنى تقول تقوّلا كذبا. بعلّت اينكه تقوّل نميشود مگر كذب و دروغ پس فايده اى در آن نيست.
و كسى كه احى قرائت كرده پس او از وحيت اليه بمعناى اوحيت گرفته و اصل آن وحى است. پس چون واو ضمّه داده شده ضمّه لازمى تبديل به همزه شده و مانند آنست و اذا الرّسل اقّتت يعنى وقتت. عجاج گويد «وحى لها القرار فاستقرت» براى او الهام شد ماندن را پس مستقر گرديد.
شرح لغات:
الجد: اصلش قطع است و از آنست الجد: بمعناى بزرگى، براى منتهى شدن هر بزرگى از آن براى بلندى آن بر او و از آنست الجد: پدر پدر براى منتهى شدن آن ببلندى پدر او و هر چيزى كه بالاى اوست بر اين پسر اجداد است. و الجد: بمعناى خطاست براى انقطاع او ببلندى شأن او و الجد: بكسر خلاف هزل و شوخى است براى انقطاع آن از سخافت و فرو مايگى و از آنست جديد. براى اينكه آن تازه پيمان است بجدا شدن در غالب كارها.
الرّهق: ملحق شدن گناه و اصلش لحوق است و از آنست راهق- الغلام وقتى كه ملحق بحال مردان كه بلوغ است شود.
اعشى گويد:
| لا شيء ينفعنى من دون رؤيتها | هل يشتفى وامق ما لم يصب رهقا | |
هيچ چيز بدون ديدن آن معشوقه بحال من فايده ندارد. آيا مادامى كه وامق[1] بحال مردان نرسيده و آميزش ننموده شفا مى يابد و آرام ميگيرد. يعنى از گناهى نترسد. شاهد اين بيت رهقا است كه بمعناى بلوغ و فتور جوانى است (رهق با فتح راء و هاء بمعناى مجامعت و آميزش با محارم است).
حرسا- منصوب است بنا بر اينكه تميز باشد و آن جمع حارس بمعنى نگهبان و حافظ است و ممكن است كه جمع حرسى. پس مثل عربى و عرب باشد.
شديدا. مذكّر آمده محمول بر لفظ است و ممكن است بنا بر نسبت باشد يعنى صاحب شدّت.
مقاعد: منصوب است براى اينكه ظرف مكانست.
اشراريد: مبتداء و خبر است. و البتّه نكره جايز است كه از غير تخصيص براى خاطر همزه استفهام مبتداء واقع شود. چنانچه جايز است كه نكره بعد از حرف نفى (مثل لا رجل فى الدّار) مبتداء شود. زيرا هر دوى آنها افاده معناى عموم ميكند.
تفسير و مقصود:
خداوند سبحان پيغمبرش محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را امر فرمود كه قومش را خبر دهد بچيزى كه بآن عملى نداشتند و فرمود (قُلْ) بگو اى محمّد:
أُوحِيَ إِلَيَ بمن وحى شده و البتّه بفعل مجهول و لفظى كه فاعلش ياد نشده فرمود: بجهت بزرگداشت و احترام. و حال اينكه خداوند سبحان باو وحى فرمود و جبرئيل بر او نازل شد.
أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ[2] يعنى گروهى از جنّيان شنيدند قرآن را. و ايشان موجودى هستند كه اجسام نازكى و سبكى دارند بصورت مخصوص بخلاف انسان و فرشتگان. پس فرشته جدّا از نور آفريده شده و انسان از خاك
يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ اين قرآن دلالت و رهنمونى بر هدايت نموده، و بسوى صلاح دعوت ميكند (و رشد ضدّ ضلالت و گمراهيست).
فَآمَنَّا بِهِ يعنى ما آن را تصديق كرديم كه از نزد خدا آمده وَ لَنْ نُشْرِكَ و هرگز مشرك نميشويم بعد از اين.
بِرَبِّنا أَحَداً يعنى بعد از اين هيچكس را شريك پروردگارمان قرار نمى دهيم. پس عبادت متوجّه باو بلكه عبادت را خالصا براى خداى تعالى، انجام ميدهيم.
و مقصود اينست كه ما از خود شروع كرده و هدايت و حقّ را پذيرفتيم و شرك را ترك نموديم و يكتايى خدا را معتقد شديم. و در اين آيه دلالت بر اينست كه آن حضرت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مبعوث بجنّ و انس بودند و اينكه جنّيان هم عاقل و مخاطب و آشنا بلغت عرب و دانا و اينكه آنها تميز بين معجزه و غير معجزه ميدادند و اينكه ايشان رفتند بسوى قوم خود و آنها را دعوت باسلام كردند و خبر باعجاز قرآن دادند و اينكه آن كلام خداست. زيرا كلام بندگان و آدميان تعجّب آور و شگفت انگيز نيست.
واحدى باسنادش از سعيد بن جبير[3] از ابن عبّاس روايت كرده كه گفت:
پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم جنّ را نديد و قرآن بر آنها نخواند. مگر روزى با عدّه اى از اصحابش ببازار عكّاذ رفتند. و شياطين در آن موقع از رفتن بآسمان ممنوع و از اخبار سماوى محروم شده بودند. پس بسوى قوم خود برگشتند در حالى كه ناراحت بودند. جنّيان بآنها گفتند چه باكتانست. گفتند بين ما و اخبار آسمان حايل و مانعى واقع شده و آسمانيها بر ما تير شهاب زده و ما را طرد ميكنند. گفتند اين نيست مگر اينكه تازه اى واقع شده. پس بمشرق و مغرب زمين زدند تا علّت منع ورود خود را از آسمان كشف كنند. پس عدّه اى از آنها كه بسوى تهامه و مكّه رفته بودند. عبورشان به پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله كه در سوق عكّاذ با اصحابش نماز صبح را ميخواند افتاد. پس چون قرآن را شنيدند گوش خود را فرا داده و گفتند. اينست آنچه موجب محروميت ما شده و ميان ما و اخبار سماوى حايل و مانع گرديده است.
پس بسوى قوم خود برگشته و گفتند إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنا أَحَداً پس خداوند تعالى به پيغمبرش نازل كرد. قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِ.
بخارى و مسلم نيز مانند اين روايت را در دو صحيح خود روايت كرده اند و از علقمة بن قيس روايت شده كه گفت من بعبد اللَّه بن مسعود گفتم در شب جنّيان چه كس از شما با پيغمبر (ص) بود. گفت با آن حضرت هيچكس نبود يك شب در مكّه ما او را گم كرديم. پس گفتيم حتما مشركين حضرت را از بين برده اند اگر ما پر داشتيم هر آينه در كوهها و درّه هاى مكّه پرواز كرده و او را پيدا ميكرديم.
پس ديديم از طرف كوه حرا بسوى ما ميآيد از آن حضرت سؤال كرديم كجا بوديد يا رسول اللَّه، ما بر شما ترسيديم. و گفتيم ما بد شبى را گذرانديم هنگامى كه شما را گم كرديم.
فرمود: مبلّغى از جنّيان رسالتى و پيامى براى من آورد و مرا فرا خواند و دعوت كرد كه بر آنها قرآن بخوانم مرا برد و آثار آنها و آثار آتش آنها را بمن نشان داد. پس امّا اينكه از ما كسى مصاحب آن حضرت بود. نه هيچكس در آن موقع با وى نبود.
ابى روق گويد: رسولان جنّ نه نفر بودند. ابو حمزه ثمالى گويد. بما رسيده كه ايشان از شيصبان بودند كه از جهت عدد از جنّ بيشتر و ايشان عموما لشكر ابليس هستند.
و بعضى گفته اند: كه آنها هفت نفر از جنّيان شهر نصيبين بودند، كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله ايشان را ديد و آنها بآن حضرت ايمان آوردند، و پيامبر ايشان را بعنوان رسالت بسوى ساير جنّيان فرستاد.
وَ أَنَّهُ تَعالى جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً و اينكه خداى تعالى پروردگار بزرگ ما است كه همسر و فرزندى اتّخاذ نكرده است. ابو على گويد اختيار ما مكسور بودن انّه است زيرا آن از قول و گفته جنّ است بقومشان و آن عطف بر قول آنها. فَقالُوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً. است. يعنى. و قالوا تعالى جد ربّنا. فراء گويد:
هر كس انّه خوانده (بفتح) پس تقديرش اينست فآمنّا به و آمنّا بانّه تعالى جد ربّنا. و همين طور است انّهاى بعد از آن. پس مفتوح است بوقوع ايمان بر آن حسن و مجاهد گويند: مقصود اينست كه جلال و عظمت پروردگار ما بالاتر از گرفتن همسر و فرزند است (تعالى جلال ربّنا و عظمته عن اتّخاذ الصّاحبة و الولد) ابو مسلم گويد: معنايش اينست صفات خدا كه مخصوص اوست بلند و بالاست و آن صفات بلنديست كه براى مخلوقات او نيست. و بگفته جبائى يعنى كه پروردگار ما در صفاتش جليل و بزرگست. پس بر او صفات اجسام و اعراض جايز نيست. و بگفته ابن عبّاس عاليست قدرت پروردگار ما و بگفته مجاهد. ذكر او عاليست و بگفته ضحّاك فعل و امرش عاليست و بگفته اخفش ملك و سلطنت- پروردگار ما عاليست و بگفته قرظى نعمتهاى خدا بر خلقش عاليست. و تمام اين اقوال بيك معنى برميگردد. و آن عظمت و جلال خداست بر آنچه گذشت ذكر اين دو صفت خدا جلّ جلاله.
و از همين باب است گفته انس بن مالك كه ميگفت هر گاه مردى سوره بقره را از حفظ ميخواند در چشم ما بزرگ مينمود.
ربيع بن انس گويد: خداوند تعالى نفرمود تعالى جد ربّنا بلكه جنيان از روى نادانى گفتند و خداوند چنان كه گفته بودند حكايت نمود. و از حضرت ابى جعفر باقر و حضرت صادق عليه السّلام هم همين روايت شده است وَ أَنَّهُ كانَ يَقُولُ سَفِيهُنا يعنى نادان ما ميگفت عَلَى اللَّهِ شَطَطاً مجاهد و قتاده گويند مقصود آنها از سفيه و نادانشان ابليس بود. و شطط. اسراف و زياده روى در ظلم بنفس و خروج از حقّ است. پس اقرار كردند كه ابليس در فريب دادن مردم و فريبكارى و خواندن مردم بگمراهى از حدّ گذشته است و بعضى گفته اند شطط سختى دور از حقّ و حقيقت و آن دروغ در توحيد، و عدل خداست.
وَ أَنَّا ظَنَنَّا أَنْ لَنْ تَقُولَ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلَى اللَّهِ كَذِباً اقرار كردند كه ايشان گمان داشتند كه هرگز هيچكس از جنّيان و آدميان دروغ بر خدا نمى بندد در شريك گرفتن و همسر و فرزند داشتن. يعنى براى ما آنچه ميگفتند از اين نوع كافى و راست بود و ما خود را بر حقّ ميپنداشتيم تا قرآن را شنيديم و حقّ براى ما روشن شد.
و اين مطلب و مقاله آنها دليل بر اينست كه ايشان تقليد ميكردند و مقلّد بودند تا قرآن را كه حجّت خداست شنيده و حقّ برايشان روشن و از آن عقيده و تقليد كوركورانه برگشتند. و در اين مطلب اشاره به بطلان تقليد است (در اصول دين) و وجوب پيروى از دليل[4] وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِ و اينكه بودند مردانى از آدميان كه پناه ميبردند بمردانى جنّيان. حسن و مجاهد و قتاده گويند. يعنى پناه برده و خود را در پناه آنها قرار ميدادند و بودند مردانى از عرب كه هر گاه در مسافرتشان ببيابانى در شب منزل ميكردند ميگفتند اعوذ بعزيز هذا الوادى من شرّ سفهاء قومه.
پناه ميبرم به بزرگ اين صحرا از شرّ نادانهاى قومش. و اين بر حسب اعتقاد آنها بود كه اگر چنين كنند جنّ آنها را حفظ ميكند.
مقاتل گويد: اوّل كسى كه بجنّ پناه برد قومى از يمن بودند سپس بنو حنيفه پناه بردند آن گاه در ميان عرب شيوع پيدا كرد.
بلخى گويد: يعنى مردانى از آدميان بودند كه پناه بمردانى، از ترس جنّ و اذيّت آنها ميبردند. گويد: رجال نيست مگر در آدميان و مردم.
و اوّلى ها گويند در جنّيان هم مردان هستند مانند آنچه در آدميان و مردمان است.
فَزادُوهُمْ رَهَقاً ابن عبّاس و قتاده گويند: يعنى افزود جنّ انس را گناهى بر گناهشان از كفر و معصيت كه بر آن بودند.
مجاهد گويد: يعنى طغيان و سركشى و بگفته ربيع و ابن زيد ترس و جزع و بگفته حسن شرّ و بدى و بگفته بعضى ديگر افزود ايشان را ذلّت و ناتوانى.
زجاج گويد: ممكن است كه آدميانى كه بجنّ پناه ميبردند افزوده باشند جنّيان را ترس و طغيان و ضعف و ذلّت را زيرا اين موجب ميشد كه جنّيان در ميان قوم خود باين پناهندگى آدميان طغيان بيشتر كنند پس ميگفتند آدميان و جنّيان مزاحم ما ميشدند و ممكن است كه جنّيان موجب فزونى طغيان آدميان شده باشند.
وَ أَنَّهُمْ ظَنُّوا كَما ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ أَحَداً بعضى گفته اند:
يعنى مؤمنين جنّ بكفّارشان گفتند كه كفّار آدميانى كه در عصر جاهليت پناه به مردانى از جنّيان ميبردند پنداشتند چنانچه شما اى گروه جنّيان خيال كرديد كه هرگز خدا بعد از موسى و عيسى پيامبرى برنيانگيخته و مبعوث ننموده است و گذشته از اين جنّيان با تمرّد و طغيانشان چون قرآن را شنيدند، ايمان آورده و بآن هدايت شدند. پس شما مردم عرب اولى هستيد بفكر و انديشه كردن تا ايمان آورده و هدايت شويد با اينكه پيامبر از جنس شما و زبانش زبان شما است.
حسن گويد: كه اين آيه با ما قبلش اعتراض از اخبار خداى تعالى است. ميگويد كه جنّيان پنداشتند چنانچه شما آدميان پنداشته ايد كه خدا هيچكس را روز قيامت محشور نميكند و احدى را محاسبه نمينمايد.
و قتاده گويد: يعنى هرگز خداوند احدى را برسالت مبعوث نكند آن گاه از قول جنّ حكايت كرد:
وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ و ما آسمان را لمس نموديم. و بگفته جبائى يعنى ما خواستيم بآسمان بالا رويم. پس مجاز از اين تعبير به لمس نمود و بگفته ابى مسلم ما ميخواستيم براى استراق سمع بآسمان نزديك شويم.
فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدِيداً پس يافتيم آسمان را پس از نگهبانان سختى از فرشتگان.
وَ شُهُباً و تقدير اينست. كه آسمان پر است از نگهبانان و پاسبانان و تير شهابها. و شهب جمع شهاب و آن نوريست مانند آتش در آسمان كشيده ميشود.
وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ و ما بوديم كه مى نشستيم از نزديك آسمان جاهايى براى گوش دادن يعنى براى استراق سمع مقصود براى ما قبلا آماده بود نشستن در جاهايى براى شنيدن. پس از آنجا ميشنيديم صدا و كلام فرشتگان را.
فَمَنْ يَسْتَمِعِ پس هر كس از ما بشنود (الْآنَ) اين را يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً مييابد كه براى او تير شهابى در كمين است. كه ميزند او را. و شهابا مفعول به و رصدا صفت آنست.
معمّر گويد: بزهرى گفتم آيا در جاهليّت شياطين بسبب نجوم رانده ميشدند. گفت بلى گفتم آيا ديده اى و خوانده اى آيه أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها …
گفت: هنگام بعثت پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله كارشان سخت شد.
بلخى گويد: تير شهابها بدون ترديد در زمانهاى گذشته هم بوده اند جز اينكه آنها منع نميكردند بالا رفتن جنّيان را. پس چون پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله مبعوث گرديد. بسبب آن تير شهابها جنّيان ممنوع از صعود بر آسمان شدند.
وَ أَنَّا لا نَدْرِي أَ شَرٌّ أُرِيدَ بِمَنْ فِي الْأَرْضِ و ما نميدانيم آيا به حدوث راندن بسبب شهابها و پاسبانان آسمان تجويز كرده هجوم انقطاع تكليف يا تغيير امر بتصديق كردن پيامبرى از پيامبران را.
أَمْ أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً يا خدا باهل زمين اراده اصلاح و هدايت نموده است.
و بعضى گفته اند: يعنى اين منع از استراق سمع بسبب شهابها، و نگهبانان آسمان معلوم نيست آيا براى عذابيست كه بزودى بر اهل زمين نازل ميشود. يا براى پيامبرى است كه مبعوث ميشود و هدايت برشد و صلاح ميكند. پس البتّه مثل اين امر عجيب نميشود مگر براى يكى از اين دو كار و عذاب را شرّ ناميد بعلّت اينكه آن زيان و ضرر دارد. و بعثت پيامبر را رشد ناميد براى اينكه آن تمامش منفعت و سود مخلوق است.
________________________________________________
[1] مقصود از وامق ظاهرا آن عاشق عرب و معشوقه او عذراء بوده، و اعشى ميخواهد بگويد. آيا مادامى كه وامق بوصل معشوقه اش نرسد، آرام ميشود و شفا مى يابد.( مترجم)
[2] در اينجا سه بحث پيش ميآيد: 1- در وجود جنّ و ماهيت آن 2- درباره تير شهاب كه آيا قبل از اسلام بوده يا نه 3- چگونگى منع شهاب از شيطانها و جنّيان را از استراق سمع و شنيدن صداهاى روحى آسمانى امّا وجود جنّ پس معلوم است باخبار پيغمبر صادق صلوات اللَّه عليه و آله گر چه ماهيّتش معلوم نباشد و چگونگى و كيفيّت خلقت آن از آتش مضافا بر آيات و اخبار صحيحه و صادقه اينكه بعضى از افراد و انسانها و مرتاضين هستند كه آنها را تسخير نموده و استعمار ميكنند، و از وجود آنان براى بعضى از امور دنيوى استفاده و از آنها كار ميكشند. و اين بنده حكايت بسيارى در اين موضوع از موثّقين شنيده ام از جمله داستانى كه ماه رجب در سال 1398 قمرى يكى از فضلاء و نويسندهگان گرامى حوزه علميه قم برايم حكايت كرد از مسافرتش در سال مذكور بهند، و مشاهداتش. گفت از جاهاى ديدنى هند بنارس شهر مقدّس هنود است و رودخانه گنگ كه تا حدّ پرستش مورد احترام آنهاست رفتم و در آنجا از مرتاضين هند پرسيدم مرا راهنمايى بمركز آنها نمودند بآنجا رفته و پس از معرّفى خودم به رئيس مرتاضين كه مسلمان و عالم و از ذرارى پيغمبر اسلام هستم مرا پذيرفته انواع رياضتها شاقّه در مرتاضين ديدم و براى ما حكايت كرد كه براى اختصار از ذكر آنها خوددارى نمودم. گفت بمربّى و رئيس مرتاضين گفتم، شما تسخير ارواح داريد گفت تسخير ارواح نميشود و هر كه گويد دارم دروغ گفته بلكه تسخير همزاد است. گفتم تسخير جنّ داريد خنديد گفت اين كار خيلى ساده است گفتم از اين شاگردان شما كسى هست كه تسخير جنّ داشته باشد. گفت آرى آن شخص( و اشاره بيك مرتاض كرد) تسخير جنّ دارد و آنكه نزديك او نشسته جنّ اوست. با اجازه نزد آن مرتاض رفتم و با دقّت جنّ او را نگاه ميكردم و بچشم و پاى او بيشتر توجّه كردم كه آيا چشمش دراز و پايش سمّ دارد مثل حيوانات چون مشهور است كه چشم جنّ عمودى و پاى او سمّ دارد. ديدم بسيار بد قيافه بعفريت شباهتش بيشتر بود تا انسان امّا سمّ نداشت و چشمش دراز نبود مشكوك شدم آيا واقعا جنّ است و يا هندوى بد قيافه است. در اين فكر بودم كه مرتاض مسخّر گفت مگر شما نميگوئيد الجنّ يتشكّل باشكال المختلفة الّا الانبياء و الأئمّة المعصومين عليهم السّلام. جنّ بصورتهاى گوناگون مصوّر ميشود و در ميآيد مگر بصورت پيغمبران و امامان. گفت در همين حال و فكر بودم كه يك نفر تاجر از شهر لكنهو كه از شهرهاى مهمّ هندوستان است آمد و بآن مرتاض گفت دزدها تمامى كالا و هستى مرا بسرقت برده اند. براى من پياده كن. مرتاض بزرگ گفت اگر ما بخواهيم اين كار را بكنيم هر روز هزاران مراجعه سرقت و دزدى بما شود و ما از كارهاى خود مى مانيم. آن تاجر التماس بسيار كرد مرتاض گفت:
براى اوّل و آخر مالت را پيدا ميكنم ولى بعد از اين كسى درباره سرقت مراجعه نكند و بآن مرتاض مسخّر جنّ گفت بجنّت بگو مال اين شخص را پياده كند.
پس آن مرتاض رو بجنّش كرده و گفت مال اين تاجر را پيدا كن گفت: تا اين دستور را داد ديدم دهان آن جنّى باز شد و مانند لوله گاز برافروخته آتش از دهانش بيرون آمد كه من ترسيدم بسوزم چند مترى فاصله گرفتم و پس از چند دقيقه ديدم روى بمسخرش كرده و چيزى گفت. پس مسخّرش گفت ميگويد مال را پيدا كردم نياز آن را بده فورا تاجر هندى دويست روپيه هندى باو داد.
پس گفت ميگويد: در فلان خيابان لكنهو. كوچهايست انتهاى آن كوچه انباريست دو در كه تمام كالاى تو را در آنجا پنهان كرده اند و در پى سرقت ديگرى رفته اند و تو تا برگردى بلكنهو نخواهند آمد و دو روز قبل از آمدن آنها بآنجا رسيده و اموالت را از آن انبار تصرّف خواهى كرد. و اين كليد آن انبار و ديدم كليدى به( آن تاجر داد. من فورا متوجّه بآيه شريفه قرآن در سوره نمل شدم\i قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ\E. عفريتى از جنّيان گفت من تخت بلقيس را برايت از شهر سبا( نسام) ميآورم پيش از آنكه از جايت برخيزى چون ديدم كليد انبار كالاى آن مرد لكنهو را بيك لحظه از جيب دزدان هندى از آن مسافت بعيده حاضر و بدست آن شخص داد و مسافت ميان شهر بنارس و شهر لكنهو كمتر از شهر سبا و شام نيست.( مترجم)
امّا راجع به شهاب در سوره حجر گذشت كه قبل از اسلام هم بوده است و لكن بسيارى سقوط اين شهابها كه تناثر نجوم گفته ميشود كمتر اتّفاق افتاده و اگر واقع شد آن را دليل بر حدوث امر عجيبى گرفته اند. و در موقع مبعث پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و نيز سال 329 هجرى كه شيخ بزرگوار جناب على بن محمّد سيمرى وكيل چهارم ناحيه مقدّسه و جناب شيخ ابو الحسن على بن بابويه قمّى و شيخ جليل شيخ محمّد بن يعقوب كلينى از دنيا رفتند اتّفاق افتاد و آن سال اوّل غيبت كبراى مولاى ما حضرت مهدى عجّل اللَّه فرجه الشّريف بود.
و امّا منع شهابها از استراق سمع شياطين و جنّيان مسلّم است و جاى شكّ و ترديد نيست و آيات عديده قرآن بآن ناطق است و قبل از اسلام جادو- گرها و كاهنان بودند كه با جنّيان رابطه داشتند و اخبارى از آنها مى شنيدند و خبر ميدادند ولى بعد از بعثت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله شياطين و جنّيان ممنوع از اخبار آسمانى شده و جادوگران هم محروم ماندند.( مترجم)
[3] در اين تفسير نام شريف جناب سعيد بن جبير رضوان اللَّه تعالى عليه و نظر و قول او بسيار ذكر شده مناسب ديدم كه اجمالا او را معرّفى كنم اين بزرگوار از تابعين و از شاگردان عبد اللَّه بن عبّاس مفسّر قرآن و شاگرد امير المؤمنين على عليه السّلام است. او را سيّد تابعين گفته اند. وى از اصحاب امام زين العابدين عليه السّلام و از اهل ولاء و محبّين خاص و خالص اهل بيت رسالت مخصوص امير- المؤمنين عليه السّلام است.
حجّاج بن يوسف سقفى سفّاك ضحّاك وى را بجرم محبّت و دوستى على عليه السّلام دستگير در مكّه معظّمه نموده و در واسط بقتل رسانيد. قبل از كشتنش به او گفت از على عليه السّلام تبرّى بجوى تا آزادت كنم. گفت معاذ اللَّه حاشا و كلا و با زبانحال سرود:
| من هم مهر على با شير از مادر گرفتم | روز اول كامدم دستور تا آخر گرفتم | |
جلّاد را طلبيد. گفت زود گردن او را بزن. سعيد تا جلّاد را ديد گفت\i إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ\E. جلّاد او را مقابله قبله نشانيد. سعيد گفت: وجهت وجهى للذى فطر السماوات و الارض حنيفا مسلما. توجّه نمودم بآنكه آسمان و زمين را ايجاد نمود. حجّاج گفت روى او را از قبله برگردان. جلّاد سعيد را بجهت ديگر نشانيد. گفت\i فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ\E. هر كجا توجّه كنيد همانجا خداست چون جهت خاصّ و مكان معيّن ندارد. حجّاج دستور داد. صورت سعيد را بر خاك گذارده و از قفا سر او را جدا كند جلّاد سعيد را بزمين انداخت و صورت او را بر خاك گذارد. سعيد خواند آيه.\i مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى\E ما شما را از خاك آفريده و در آن برگردانيده و براى روز قيامت از آن بيرون ميآوريم پس جلّاد لعنتى سر مبارك سعيد را جدا نموده و در مقابل حجّاج گذارد حجّاج ديد سر بريده سعيد بسخن آمده و با صداى فصيح گفت لا اله الّا اللَّه پس حجّاج از ديدن اين منظره بيهوش و پس از سه روز هلاك و بدوزخ رفت( مترجم)
[4] ابو على توضيح نداد كدام تقليد باطل است. ميگويم البتّه نظر آن بزرگوار تقليد در اصول دين و عقايد است نه در فروع. بديهى است كه تقليد در فروع احكام و مسائل دين از مجتهد جامع الشّرائط بر عامى واجب و لازم است و الّا عمل او باطل و مؤاخذه خواهد شد.( مترجم)
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج25