البقرة - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره البقره آیه 102–113

[سوره البقرة (2): آيه 102]

وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (102)

[ترجمه‏]

و پيروى كردند آنچه را شياطين دنبال كردند و يا ميخواندند بر عهد سلطنت سليمان و سليمان كافر نشد و ليكن شياطين كافر شدند مردم را تعليم سحر ميدادند و آنچه برد و ملك در بابل نازل شد «هاروت و ماروت» و هيچكس را تعليم نميدادند مگر اينكه مى‏گفتند: ما فتنه و امتحان هستيم پس كافر نشويد و ياد مى‏گرفتند مردم از آن دو چيزى را كه موجب جدايى مرد از همسرش ميشد و بسبب آن نميتوانستند بكسى ضررى رسانند مگر باذن خدا، و ياد ميگرفتند چيزى را كه بضرر ايشان بود و نفعى براى آنان نداشت و دانستند هر كسى سحر را خريدارى كند در روز قيامت بهمراه‏ى ندارد، و بد چيزى است آنچه خويشتن را بدان فروختند اگر دانا باشند.

شرح لغات:

اتّبعوا …– پيروى كردند.

تتلوا …– دنبال ميكردند و يا ميخواندند.

فتنه …– آزمايش.

مرء …– مرد

اذن …– آگاهى، اباحه و آزادى، امر و فرمان.

خلاق …– بهره نيك.

تفسير

خداوند در دنبال آيه گذشته كه موضوع عدم اعتناء يهود را بكتاب خدا بيان كرد فرمود:

وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ …– و پيروى كردند آنچه را كه شياطين دنبال ميكردند و يا ميخواندند.

در ضمير «و اتّبعوا» چند قول است:

1- ربيع و ابن اسحاق و سدى ميگويند: منظور يهود عصر پيامبر اسلام است.

2- ابن عباس و ابن جريج ميگويند منظور يهود عصر سليمان است.

3- مراد از آن همه يهود است زيرا كه پيروان سحر و جادو از زمان سليمان تا زمان پيامبر اسلام هميشه و در هر عصرى موجود بودند.

از ربيع حكايت شده: يهود زمانى از پيامبر اسلام در باره تورات پرسش ميكردند و هر چه ميپرسيدند خداوند آن را بر پيامبر نازل ميكرد و مخاصمه مينمود با آنان يهود گفتند: اين شخص از ما داناتر و نسبت بآنچه بر ما نازل شده آگاهتر از ما است بعد از موضوع سحر و جادو پرسش كردند و از آن راه در صدد مخاصمه با پيامبر برآمدند پس خداوند اين آيه شريفه‏ «وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ» را نازل كرد.

و در معناى «تتلوا» چند احتمال است:

1- ابن عباس ميگويد: منظور: دنبال كردن و عمل نمودن است.

2- عطا و قتاده ميگويند: مراد: قرائت و خواندن است.

3- ابو مسلم ميگويد: منظور: دروغ گفتن است گفته ميشود: «تلا عليه» يعنى دروغ گفت خداوند سبحان ميفرمايد:

«وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ»[1] و «أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»[2] و در مورد صدق «تلا عنه» گفته ميشود و در صورت ابهام و روشن نبودن هر دو تعبير جايز است و در منظور از شياطين اختلاف است.

برخى گفته ‏اند: مراد از شياطين جن است زيرا كه اين لفظ «شياطين» در صورتى كه بدون قرينه باشد دلالت بر شياطين جن ميكند.

پاره‏اى گفته ‏اند: منظور شياطين انس است كه در گمراهى و ضلالت متمرّد ميباشند همانطور كه جرير گفته:

ايّام يدعوننى الشيطان من غزل‏ و كنّ يهويننى اذ كنت شيطاناً[3]

و بعضى گفته‏اند: منظور شياطين انس و جن است.

عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ …– بر سلطنت سليمان.

برخى گفته‏اند: معناى «على» «فى» است يعنى در ملك سليمان همانطور كه ابو النجم گويد: «فهى على الافق كعين الاحول»[4] كه منظور در افق است و بنا بر اين دو احتمال جريان دارد.

1- منظور در زمان سلطنت سليمان است.

2- مراد در خود سلطنت سليمان است همانطور كه گفته ميشود: «فلان يطعن فى ملك فلان و فى نفس فلان» فلانى در سلطنت و در خود فلانى طعن ميزد.

و بعضى گفته‏اند: معناى آن بر زمان سلطنت سليمان است.

ابو مسلم ميگويد: معناى آن اين است: آنچه شياطين بر ملك سليمان دروغ ميگفتند و بر آنچه بر دو ملك نازل ميشد.

وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ …– و سليمان كافر نشد ليكن شياطين كافر شدند مردم را سحر آموختند.

از اينجا استفاده ميشود آنچه را كه شياطين اختيار و روايت ميكردند كفر بود زيرا كه سليمان را از كفر تبرئه نمود ليكن در تعبير «ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ» بيان نفرمود كه آن چيست همانطورى كه در «ما كَفَرَ سُلَيْمانُ» روشن نشد كه آن كفر از چه نوعى از انواع كفر بوده است ليكن در جمله‏ «وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ» بيان شد كه آن كفر از نوع سحر است زيرا كه يهود بنا بگفته ابن عباس و ابن جبير و قتاده- سحر را به سليمان نسبت داده و خيال مى‏كردند كه سلطنت او روى پايه سحر استوار است از اينرو خداوند او را تبرئه نمود و در علت نسبت دادن يهود سحر را به سليمان اختلاف شده است:

و برخى گفته ‏اند: انگيزه آن اين بود كه سليمان كتابهاى ساحرين را جمع- آورى نموده و در خزانه خويش قرار داد.

سدى ميگويد: آن كتابها را زير تخت خويش قرار داد تا مردم آگاهى پيدا نكنند پس از مرگ سليمان ساحرين كتابها را بيرون آورده و گفتند: سلطنت سليمان بسبب سحر پا بر جا بود و از همين راه جنّ و انس و طير را مسخّر خويش قرار داد و سحر سليمان را در نظر مردم بزرگ جلوه داد و اين امر در ميان يهود شهرت پيدا كرد و روى دشمنى با سليمان كاملًا مورد قبول آنان واقع شد.

عياشى بسند خودش از ابو بصير از امام باقر نقل كرده: هنگامى كه سليمان از دنيا رفت شيطان سحر را اختراع كرد و در كتابى نوشت و آن كتاب را پيچيده در پشت آن نوشت: اين چيزى است كه آصف بن برخيا در باره سلطنت سليمان بن داود وضع كرد و از ذخيره‏هاى گنجهاى دانش است، هر كه اراده كند فلان چيز را چه بگويد و همين طور پس آن كتاب را زير تخت سليمان پنهان كرد و سپس براى آنان بيرون آورد، كافرين گفتند: بسبب همين بود كه سليمان بر ما غلبه كرد ليكن مؤمنان گفتند:

سليمان بنده خدا و پيامبر او بود و از اين جهت خداوند در قرآن فرمود: «وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ» الخ.

و در جمله: «وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا» سه قول است:

1- شياطين آنچه را كه از راه سحر پى بردند انكار نمودند.

2- سحرى را كه به سليمان نسبت دادند نپذيرفتند.

3- آنها سحر نمودند و از آن تعبير به كفر كردند.

و در جمله: «يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ» دو قول است:

1- شياطين سحر را بسوى آنان القاء كردند و آنان آموختند.

2- شياطين آنان را راهنمايى كردند كه سحر را از زير تخت بيرون آورده و استخراج كنند.

و در جمله: «وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ» چند وجه است:

1- منظور اين است: كه شياطين سحر و آنچه را بر دو ملك نازل شده بود بمردم آموزش دادند و آنچه بر آن دو نازل شده عبارت بود از اوصاف و حقيقت سحر و چگونگى حيله‏ورزى در آن تا هم خود دانسته و هم بمردم ياد دهند و در نتيجه مردم از آن دورى كنند ليكن شياطين پس از دانستن آن را بكار برده و از آن سوء استفاده كردند و اگر چه مؤمنان از آن دورى كرده و از دانستن آن فقط منتفع شدند.

2- منظور- بنا بر آنچه گذشت كه معناى «تتلوا» كذب و دروغ باشد- اين است: كه پيروى نمودند آنچه را كه شياطين بر سلطنت سليمان و بر آنچه بر دو ملك نازل شده بود دروغ بستند و منظور از نازل شدن بر دو ملك فرستاده شدن با آنها و بر زبان آنها است- يعنى كلمه «على» معناى كلمه «مع» دارد همانطورى كه خداوند ميفرمايد: «ما وَعَدْتَنا عَلى‏ رُسُلِكَ» آنچه را با پيامبران و بر زبان ايشان بما وعده دادى‏[5].

3- كلمه «ما» بمعناى نفى باشد و در اين صورت منظور از «هاروت و ماروت» دو نفر از افراد مردم عادى است و مراد از دو ملك كه سحر از آنها نفى شده جبرئيل و ميكائيل است زيرا كه ساحرين يهود ادّعا مينمودند كه خداوند عزّ و جلّ سحر را بوسيله جبرئيل و ميكائيل بر سليمان ميفرستاد و خداوند در اين جهت آنان را تكذيب كرد و بنا بر اين معناى اين جمله عبارت است از: سليمان كافر نشد و خداوند برد و ملك سحر را نفرستاد و ليكن شياطين كافر شدند و مردم را در بابل سحر آموزش دادند و منظور از مردم هاروت و ماروت است.

و ممكن است «هاروت و ماروت» از شياطين باشند و بنا بر اين آن دو كافر شدند و سحر را بمردم تعليم نمودند- و مانعى ندارد در مورد دو نفر عنوان جمع استعمال‏ شود- همانطورى كه خداوند در اين آيه فرمود: «وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ»[6] كه منظور: قضاوت داود و سليمان است و بنا بر اين مراد از: «وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ» همان هاروت و ماروت است و بطور استهزاء خود را امتحان و مردم را از كفر باز ميداشتند نه بعنوان نصيحت و بازداشتن واقعى.

و ممكن است بنا بر اين وجه- كه ما بمعناى نفى باشد- هاروت و ماروت نام همان دو ملكى باشد كه سحر از آنها نفى شده و- ضمير- در يعلّمان بدو قبيله از جنّ و انس رجوع كند و براى همين جهت- ضمير- تثنيه مانعى ندارد و نيكو است.

و اين وجه- كه ما بمعناى نفى باشد- از ابن عباس و مفسرين ديگر حكايت شده، و از ابن عباس نيز نقل شده كه «ملكين» را بكسر لام قرائت ميكرد و ميگفت:

در چه زمان آن دو بى دين ملائكه بودند؟ بلكه آنها سلطان بودند. و بنا بر اين مانعى ندارد كه ضمير در «وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ» بآنها برگردد.

و بنا بر قرائت ابن عباس در آيه احتمال ديگرى است و اگر چه «ما» بمعناى نفى نباشد و آن احتمال اين است: كه آنها پيروى ميكردند آنچه را شياطين بر سلطنت سليمان مدعى بودند و نيز پيروى ميكردند سحرى را كه بر دو سلطان فرستاده ميشد ليكن فرستادن سحر اضافه‏اى بخداوند ندارد و اگر چه بدون قرينه ذكر شده زيرا كه خداوند سحر نازل نميكند بلكه از جانب برخى از گمراهان راهنمايى شده بودند و منظور از كلمه «انزال» اين نيست كه از آسمان فرستاده شده بلكه منظور اين است كه از نقاط بالاى شهرها بسوى آن دو حمل شده بود و در باره كسى كه از بالا بپائين هبوط كند كلمه «نزول» بكار ميرود.

 

 

و در «بابل» سه قول است:

ابن مسعود ميگويد: منظور: بابل عراق است زيرا كه اختلاف زبانها در آن اتفاق افتاد و در باره آن گفته شد «تبلبلت الالسن بها» يعنى زبانها در آن شهر مختلف گرديد.

سدى ميگويد. مراد: بابل دماوند است.

برخى گفته ‏اند: آن از شهر نصيبين است تا رأس العين.

و در «هاروت و ماروت» نيز اختلاف است.

برخى همانطورى كه گذشت گفته ‏اند آن دو از مردم عادى بودند.

و بعضى گفته ‏اند: آنها دو ملكى بودند كه خداوند آنها را از آسمان بزمين فرستاد بصورت بشر تا مردم از آنها دورى نكنند و متنفّر نشوند.

و بنا بر اين در سبب هبوط آنها نيز اختلاف شده.

پاره‏اى گفته ‏اند: منظور از فرستادن آنها اين بود كه مردم را بدين راهنمايى كرده و از سحر باز دارند و فرق ميان سحر و معجزه را روشن كنند زيرا كه سحر در آن زمان بسيار بود.

و در اين جهت نيز اختلاف است.

گروهى گفته‏اند: آنها چگونگى سحر را بمردم مي آموختند و سپس آنها را از عمل باز مي داشتند تا اينكه- نهى- بعد از آشنايى باشد زيرا تا چيزى شناخته نشود اجتناب از آن امكان ندارد.

گروهى ديگر گفته‏اند: آنها سحر را بمردم نميآموختند زيرا كه آموختن زمينه انجام دادن است و منظور از فرو فرستادن آنها تنها بازداشتن از سحر بود زيرا كه سحر در آن زمان كاملا شايع بود.

و در باره سبب آمدن آنها بزمين برخى گفته‏اند: ملائكه تعجب كردند از نافرمانيهاى فرزندان آدم با اينكه خداوند نعمتهاى فراوان بآنان ارزانى داشته پس گروهى از آنان عرضه داشتند: پروردگارا تو غضب نميكنى از آنچه بندگانت در روى زمين مرتكب ميشوند، و از دروغى كه بتو نسبت داده و افترا مى‏بندند، و از نافرمانيهايى كه انجام ميدهند در حالى كه تو آنها را نهى كرده و آنان در قبضه قدرت تو هستند،

خداوند در برابر آنان اراده كرد كه نعمتهايى را كه بآنان ارزانى داشته و كيفيت عجيب خلقت آنان و ميل قهرى بسوى فرمانبردارى و مصونيت از گناه را بآنان بشناساند ازاينرو فرمود: دو ملك از ميان شما نزديك آيد تا آنها را بزمين بفرستم و مانند آنچه در فرزندان آدم است از علاقه بخوردنى و آشاميدنى و شهوت حيوانى و آز و و آرزو در آن دو قرار دهم و سپس امتحان نمايم كه آنها فرمانبردار خواهند بود يا نه، براى اين جهت هاروت و ماروت- كه نسبت بفرزندان آدم زياد عيب‏جويى ميكردند و در صدد بودند عتاب خداوند را متوجه آنان كنند- نزديك آمدند خداوند وحى فرستاد كه بزمين برويد و آنچه در فرزندان آدم قرار دادم از ميل بخوردنى و آشاميدنى و شهوت حيوانى و آزو و آرزو در شما نيز قرار دادم، و مراقب باشيد كه براى من شريك قرار ندهيد و آدمكشى نكنيد،

زنا و شرب خمر مرتكب نشويد، پس آنان را بصورت انسان و با لباس انسانى بزمين فرستاد، در برابر آنان ساختمان بلندى نمايان شد بسوى آن روان شدند نزديك آن زن زيبايى را ديدند كه باستقبال آنان ميآيد علاقه زيادى بآن زن پيدا كردند ليكن بيادشان آمد كه خداوند آنان را از زنا بازداشته و برگشتند پس شهوت آنان را تحت تأثير قرار داده دو باره متوجه زن شده و با او از در گفتگو در آمدند، زن گفت من دينى دارم كه بآن عقيده‏مندم و شما تا زمانى كه وارد در دين من نشويد من نميتوانم خواسته شما را عملى كنم، گفتند: دين تو چيست، گفت:

من خدايى دارم كه هر كه آن را بپرستد و سجده كند من ميتوانم در برابر او جواب مثبت داده و خواسته‏اش را انجام دهم، پرسيدند: خداى تو چيست، گفت: اين بت آنها با يكديگر مشاوره كردند عاقبت شهوت بر آنان پيروز شد بزن خطاب كرده و گفتند: خواسته تو را عملى مى‏كنيم- و در برابر بت سجده خواهيم نمود- زن گفت:

نزديك شويد و خمر بياشاميد زيرا كه آن شما را به بت نزديك و بخواسته‏تان ميرساند آنها با يكديگر گفتند: اين سه موضوعى بود كه خداوند ما را از آن بازداشت «شرك و زنا و آشاميدن خمر» و سپس بمشاوره پرداختند عاقبت بزن گفتند: ما گرفتار تو شده‏ايم و چاره‏اى جز انجام خواسته تو نداريم.

خمر آشاميدند و در برابر بت بخاك افتادند و سپس در صدد گفتگوهاى با زن بر آمدند زن خود را آماده كرد در اين هنگام نيازمند سائلى وارد شد وقتى كه آن دو سائل را مشاهده كردند اضطراب و ناراحتى در آنان پيدا شد سائل گفت شما مشكوك بنظر ميرسيد و با اين زن زيبا خلوت كرده‏ايد و مرد بدى ميباشيد اين بگفت و بيرون رفت.

زن بآن دو گفت: پيش از آنكه اين مرد شما را رسوا كند و مرا نيز رسوا سازد او را نابود كرده و بكشيد و سپس با آرامش فكر و امنيت كامل خواسته خود را عملى سازيد برخواستند و مرد را پيدا كرده و بقتل رسانيدند و با خيال راحت بسوى زن برگشتند ديدند اثرى از آن نيست بدن برهنه و پرهايشان ريخته شد و در دستشان قرار گرفته است.

خداوند وحى فرستاد كه شما را يك ساعت بزمين فرستادم در اين مدت كوتاه چهار نافرمانى كرديد با اينكه قبلا نهى كردم و تذكر دادم و با اين وصف مرا ناديده گرفته و از من حيا نكرديد در حالى كه شما نسبت بفرزندان آدم و گناهان آنان بيش از ديگران عيب‏جويى ميكرديد و چاره‏اى جز كيفر براى شما نيست يا عذاب دنيا را اختيار كنيد و يا عقوبت آخرت را.

آنها عذاب دنيا را اختيار نمودند و سپس مردم را در سرزمين بابل سحر مي آموختند و هنگامى كه مردم ياد گرفتند از زمين بآسمان بلند شدند و تا روز قيامت آن دو در هوا معلّق و معذب هستند.

اين روايت را عياشى از امام باقر عليه السلام نقل كرده ليكن كسى كه براى ملائكه عصمت و مصونيت قائل است اين معنا را باور نداشته و نمى‏پذيرد.

وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ …– و ياد نميدادند كسى را مگر اينكه بگويند ما فتنه و امتحان هستيم.

آن دو ملك هيچكس را تعليم نمى‏دادند و عرب كلمه «علم» را بمعناى «اعلم» استعمال ميكند يعنى آشنا نمى‏ساختند كسى را باوصاف و چگونگى سحر مگر بعد از آنكه ميگفتند: ما فتنه و امتحان هستيم و موجب ناراحتى.

و علّت اينكه موجب ناراحتى هستند اين است: آنان سحر را تعليم داده و درعين حال مردم را از استعمال آن بر حذر داشتند با اينكه اگر انسان چيزى را بداند ممكن است آن را بكار برده و مرتكب شود و از اينرو آنان دستور ميدادند كه پس از شناسايى خويش را با بكار بردن آن كافر نسازيد و از هدف اصلى بيرون نرويد زيرا كه هدف تنها شناسايى و آشنا بودن است بمنظور دورى كردن نه مرتكب شدن، و بنا بر اين معنى ديگر يادگرفتن سحر كفر و نافرمانى نيست همانطور كه ياد گرفتن زنا بتنهايى موجب اثم و گناه نخواهد بود بلكه انجام دادن آن شخص را گناهكار ميكند.

و برخى گفته‏اند: منظور از اين جمله اين است: كه تعليم نمى‏دادند سحر را بكسى مگر آنكه ميگفتند آن دو ملك كه ما فتنه و امتحان هستيم و بنا بر اين تعليم سحر از شياطين و باز داشتن از آن از جانب دو ملك بود.

و در «لا تكفر» يكى از سه امر منظور است:

1- كافر مشو بسبب انجام و عمل به سحر.

2- كافر مشو بسبب يادگرفتن آن، و موضوع ياد گرفتن آن وسيله‏اى بود كه خداوند بسبب آن دو ملك مردم را در بوته آزمايش قرار داد و ميزان در كفر و ايمان همان ياد گرفتن سحر و ياد نگرفتن نشد هر كه تعلم سحر را مى‏پذيرفت كافر و هر كه امتناع مى‏ورزيد مؤمن بود زيرا كه سحر بيش از اندازه زياد شده بود و مانعى ندارد كه خداوند در ايمان و كفر از مانند اين طريق مردم را آزمايش كند همانطور كه در موضوع نهر مردم را امتحان كرد و فرمود: «فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي»[7].

3- كافر مشو بسبب ياد گرفتن و عمل كردن بآن.

فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما …– پس ياد مى‏گرفتند مردم از آن دو.

يعنى از هاروت و ماروت.

و برخى گفته ‏اند: از سحر و كفر.

و بعضى گفته ‏اند: منظور بدل از چيزى است كه آن دو مردم را تعليم دادند و معنا اين است: مردم عدول ميكردند از آنچه دو ملك بآنان تعليم دادند كه آن عبارت‏ بود از نهى و بازداشتن از سحر و آن را مرتكب شده و بكار ميبردند همانطور كه گفته ميشود: «ليت لنا من كذا و كذا» اى كاش بود براى ما بجاى فلان چيز و فلان همانطور كه شاعر ميگويد:

جمعت من الخيرات رطباً و علبة و صرّاً لا خلاف المزمّمة البزل‏
و من كل اخلاق الكرام نميمة و سعياً على الجار المجاور بالمحل‏[8]

ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ …– آنچه را كه باعث جدايى ميان مرد و همسرش ميشد.

و در آن چند وجه است:

1- قتاده ميگويد: آنان بين مرد و همسرش ايجاد مودّت و گاهى ايجاد بغض و عداوت كه منجر به جدايى و افتراق ميشد مينمودند.

2- يكى از زن و شوهر را گمراه نموده وادار بر كفر و شرك ميكردند و در نتيجه بعلت اختلاف در دين و مرام از ديگرى كه مؤمن و يا بر جاى در دين بود جدا ميشد.

3- آنان ميان زن و مرد سعادت و سخن‏چينى نموده تا حدى كه وضع آنان بجدايى و تفرقه ميگرائيد.

وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ …– و بسبب آن ضررى را متوجه كسى نميكردند مگر باذن پروردگار.

ضررى را متوجه ديگرى نمى‏گرديد مگر اينكه خدا دانا بود و بنا بر اين بصورت تهديد و ترساندن است.

حسن ميگويد منظور از «اذن اللَّه» تخليه خداوند است. او ميگويد: هر كه را اراده خدا تعلق بگيرد او را دور كرده و سحر باو ضررى نميرساند و هر كه را او بخواهد ميان او و سحر تخليه كرده و در نتيجه گرفتار ضرر سحر خواهد شد.

وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ …– و ياد ميگرفتند چيزى را كه بضرر ايشان بود و نفعى نداشت.

در آخرت بآنها ضرر متوجه ميكرد و اگر چه در دنيا بنفع آنان بود زيرا كه هدف آنان از ياد گرفتن سحر انجام دادن و ارتكاب بود نه دورى و اجتناب پس در حقيقت مقدمه ضرر در آخرت را با اراده بد خود فراهم ساختند.

وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ …– دانستند كه آنهايى كه خريدارى كردند سحر را در آخرت بهره‏اى ندارند.

قتاده و گروهى از مفسرين ميگويند: منظور از اين جمله اين است: يهودى كه كتاب خدا را ترك و پشت سر انداختند دانستند كه هر كه سحر را در برابر دين خدا اختيار كند در آخرت بهره‏اى ندارد و بنا بر اين ضمير در «اشتراه» به سحر بر ميگردد.

وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ …– و بد است آنچه خويشتن را بآن فروختند.

بد است آن چيزى كه بهره خويش را بآن فروختند كه آن عبارت از تجارت به سحر است.

لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ …– اگر آنان دانا باشند.

در آن چند وجه است.

1- آنهايى كه دانايند با آنهايى كه نميدانند دو گروهند، گروه اول عبارت است از شياطين يا يهودى كه كتاب خدا را پشت‏سر انداختند و گروه دوم آنهايى هستند كه سحر آموختند و ياد گرفتند.

2- دانايان و نادانان يك گروهند و اختلاف در مورد دانايى و نادانى است مثل اينكه خدا آنان را توصيف ميكند به اينكه آنان از لحاظ نبودن بهره‏اى براى كسى كه سحر را در برابر دين خدا اختيار ميكند عالم و دانا و از نظر حقيقت عذاب الهى و كيفر دائمى در روز قيامت جاهل و نادانند.

3- ثمره نفى علم از آنان بعد از اثبات آن اين است كه آنان بر وفق دانايى‏ خويش عمل ننمودند مثل اينكه نميدانند همانطورى كه كعب بن زهير در باره گرگ و كلاغى كه او را دنبال كردند تا از زاد او استفاده‏اى ببرند ميگويد.

اذا حضرانى قلت لو تعلمانه‏ أ لم تعلما انى من الزّاد مرمل‏[9]

از آن دو «گرگ و كلاغ» نفى علم نمود پس از اثبات آن و منظور اين است كه چون بر طبق عملشان عمل نكردند مثل اينكه از اول عالم نبودند.

آنچه از آيه شريفه استفاده ميشود

اين است كه افعال بسبب اختلاف هدف و اغراض اختلاف پيدا ميكند و از اينرو ياد گرفتن سحر اگر بمنظور دورى كردن و بر طرف نمودن شبهات باشد ايمان است و اگر بمنظور تصديق و بكار بردن باشد كفر است.

 

 

 

حقيقت سحر چيست؟

در ماهيت و حقيقت سحر چند قول است:

1- شيخ مفيد فرموده: سحر نوعى از تخيل و صنعتى است از نوع صنايع لطيف و خداوند مردم را فرمان داده كه از آن پناه برند و كتاب خويش را موجب تحفّظ از آن قرار داده و سوره فلق را در مورد آن نازل كرده است.

2- خدعه و نيرنگ و صورت سازى است و حقيقتى براى آن نيست ليكن كسى كه سحر شده مى‏پندارد كه آن واقعيت دارد.

3- ممكن است براى ساحر كه انسانى را بصورت حمار بيرون آورده و آن را از صورتى بصورت ديگر در آورد و بطور اختراع و خلقت حيوانى را ايجاد كند.

و اين معنى «سوم» امكان ندارد و كسى كه چنين پندارد آشنايى با حقيقت پيامبرى ندارد و ايمن نيست از اينكه معجزات پيامبران همه از اين نوع باشد.

و چنانچه ساحر و افسونگر قدرت داشته باشند كه نفعى را بخود جلب و يا ضررى را از خود دفع نمايند و غيب عالم را بدانند پس در اين صورت توانايى دارند كه پادشاهان را از تخت فرو نشانده و كشورهاى آنان را بگيرند و بر شهرها غالب و پيروز گردند و گنجها را از معادن استخراج نمايند و كوچكترين ضررى بآنان توجه پيدا نكند با اينكه ما آنان را گرفتارتر از ديگران مى‏ بينيم و خدعه و نيرنگ آنان را بيشتر از مردم مشاهده مى‏كنيم و از اينجا پى ‏ميبريم كه آنان هيچگونه توانايى ندارند و آنچه روايت شده كه پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله سحر ميشد و ميديد كه آنچه را انجام نداده واقع و آنچه واقع است انجام نداده دروغ و چنين روايتى صلاحيت اعتماد ندارد خداوند در مقام حكايت حال كفار ميفرمايد: «إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً»[10] و چنانچه سحر در او مؤثر شده بود بايد كفّار در گفتار خويش راستگو باشند، پيامبر اسلام بالاتر از آن است كه صفت نقصى در او وجود داشته باشد كه موجب تنفر مردم شده و از پذيرفتن گفتارش امتناع ورزند زيرا كه آن وجود مقدس حجّت خداوند است بر مردم و برگزيده او است نسبت بديگران‏.

 

 

 

 [سوره البقرة (2): آيه 103]

وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (103)

[ترجمه‏]

و چنانچه آنان ايمان ميآوردند و پرهيز ميكردند از جانب خداوند پاداش نيك داده ميشدند اگر ميدانستند.

شرح لغات‏

مثوبة …– پاداش‏

تفسير

وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا …– و چنانچه آنان ايمان ميآوردند.

يعنى آنهايى كه سحر ياد گرفته و بآن عمل مى‏كنند.

و برخى گفته ‏اند منظور يهود است.

و مراد از ايمان تصديق پيامبر اسلام و كتاب خدا «قرآن» است.

وَ اتَّقَوْا …– و پرهيز ميكردند.

از سحر و كفر و يا همانطورى كه بعضى گفته‏اند از همه نافرمانيها.

لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ …– از جانب خداوند پاداش نيك داده خواهند شد.

لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ …– اگر ميدانستند.

يعنى عمل ميكردند بآنچه ميدانستند و منظور اين نيست كه آنان جاهل و نادانند همانطورى كه انسان در مقام اندرز برفيقش ميگويد: آنچه كه تو را بآن راهنمايى ميكنم براى تو خير است اگر عواقب را درك كنى و انديشه نمايى.

و در آن دو وجه ديگر نيز وجود دارد:

1- اگر ميدانستند براى آنان بسبب دانش روشن ميشد كه پاداش خدا از سحر بهتر است.

2- منظور بيان نادانى و برانگيختن آنان است بدانش و اطلاع بر اينكه پاداشى كه خداوند در برابر طاعت و فرمانبردارى و انجام امورى كه موجب مسرّت و خشنودى او است قرار داده بمراتب از سحر براى آنان بهتر است.

و اين آيه دلالت دارد بر نادرستى گفتار «اصحاب معارف» زيرا كه از آنان نفى علم شده است.

 

 

 [سوره البقرة (2): آيه 104]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا وَ اسْمَعُوا وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ (104)

[ترجمه‏]

اى مؤمنين «راعنا» نگوئيد بلكه «انظرنا» بگوئيد و گوش فرا داريد و براى كافرين عذاب دردناكى است.

شرح لغات‏

راعنا …– مراقبت كن ما را.

انظرنا …– مراقبت كن ما را.

تفسير

پس از آنكه خداوند يهود را از سحر بر حذر داشت مؤمنان را از گفتن كلمه «راعنا» نيز نهى كرد و فرمود:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا …- اى مؤمنين لفظ «راعنا» استعمال نكنيد.

مؤمنين برسول خدا عرض ميكردند: راعنا يعنى مطالب ما را گوش فرا دار، يهود اين لفظ را تحريف كرده و مى‏گفتند: اى محمّد راعنا و منظور آنان نسبت دادن بحمق و سستى است كه از «رعونة» گرفته شده باشد و هنگامى كه مورد عتاب مؤمنين واقع مى‏شدند مى‏گفتند همان لفظ را كه مسلمين بكار ميبرند ما هم آن لفظ را استعمال مى‏كنيم از اينرو خداوند مؤمنين را نهى فرمود از گفتن اين كلمه و دستور داد بجاى آن لفظ «انظرنا» بكار برده شود.

امام باقر عليه السلام فرمود: كلمه «راعنا» در لغت عبرى دشنام و منظور يهود همان دشنام بود.

قتاده ميگويد: اين كلمه ايست كه يهود آن را بنحو استهزاء و مسخره ميگفتند عطا ميگويد: اين كلمه ايست كه انصار آن را در جاهليت بكار ميبردند و در اسلام مورد نهى واقع شد.

سدى ميگويد: اين تنها گفتار يك يهودى است و آن رفاعة بن زيد بود و منظور او همان رعونت و حماقت است و مسلمين از آن بازداشته شدند.

و برخى گفته ‏اند: معناى آن نزد يهود «بشنو هرگز نشنوى» ميباشد.

و از حسن نقل شده كه راعنا را به تنوين قرائت ميكرد- و بنا بر اين صفت از براى «قولًا» واقع ميشود و معناى آن گفتار احمقانه است- ليكن آن شاذ و نادر است و به هيچ وجه قابل اعتماد نيست.

وَ قُولُوا انْظُرْنا …– و بگوئيد: انظرنا.

و در معناى آن چند وجه است:

1- مراقبت كن ما را تا آنچه ما را آموزش داده‏اى درك كنيم و بفهميم.

2- آشنا ساز ما را و بيان كن براى ما اى محمّد صلى اللَّه عليه و آله و سلم.

3- رو كن بما.

و ممكن است معناى آن «انظر الينا» باشد يعنى بجانب ما نظر كن و در اين صورت حرف جرّ حذف شده است.

وَ اسْمَعُوا …– و بشنويد.

و در آن دو احتمال است.

1- بپذيريد آنچه را كه مأموريت پيدا ميكنيد از قبيل «سمع اللَّه لمن حمده» «و سمع اللَّه دعائك» كه بمعناى پذيرفتن است.

2- حسن ميگويد: معناى آن اين است: آنچه را پيامبر ميآورد گوش فرا داريد.

وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ …- و براى كافرين عذاب دردناكى است.

آنهايى كه بمحمد و قرآن كافر شدند گرفتار عذاب ناراحت كننده‏اى خواهند شد.

نكته‏

حسن و ضحاك گويند: آنچه در قرآن «يا ايها الذين آمنوا» است در مدينه نازل شده‏.

 

 

 

 [سوره البقرة (2): آيه 105]

ما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ لا الْمُشْرِكِينَ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ اللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (105)

[ترجمه‏]

دوست ندارند كافرين از اهل كتاب و مشركين كه از نزد خود خيرى براى شما بفرستد، و خداوند امتياز ميدهد برحمت خود هر كه را بخواهد و خداوند داراى فضل بزرگ است.

شرح لغات‏

يودّ …– دوست ميدارد.

يختصّ… امتياز ميدهد.

تفسير

خداوند باز در مقام حكايت از يهود فرمود:

ما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ لَا الْمُشْرِكِينَ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ …– دوست ندارند كافرين از اهل كتاب و مشركين كه خداوند از نزد خود خيرى براى شما بفرستد.

دوست ندارند كافرين چه از اهل كتاب و چه از آنهايى كه پرستش بتها مينمايند و براى خدا شريك قرار ميدهند اينكه خداوند از خيرى كه در نزد او است براى شما بفرستد، و منظور از خير چيزى است كه خداوند وحى كرده و نازل فرمود بر پيامبر خود كه عبارت است از قرآن و احكام و مقررات و انگيزه دوست نداشتن دشمنى و حسادت است.

وَ اللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ …– و خداوند امتياز ميدهد برحمت خود هر كه را بخواهد.

از امير المؤمنين و امام باقر عليهما السلام منقول است كه منظور از «رحمت» در اينجا نبوّت و پيامبرى است و همين معنا را حسن و ابو على و رمانى و ديگر مفسرين گفته‏اند و تصريح نموده‏اند به اينكه معناى جمله اين است: خداوند اختصاص دهد هر كه از بندگان را بخواهد به نبوت و پيامبرى.

وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ …– و خداوند داراى فضل بزرگ است.

اين اخبارى است از خداوند در باره اينكه هر خبرى به بندگان او ميرسيد چه در دين و چه در دنيا آن خير از خدا سرچشمه گرفته و منشأ آن تفضّل و كرم خداوند است و هيچگونه سزاوارى و استحقاق در بندگان وجود ندارد. و تنها فضل و عنايت و كرم او است كه خيرات را به آنها ميرساند.

 

 

 

 [سوره البقرة (2): آيه 106]

ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (106)

[ترجمه‏]

ما هيچ آيه‏اى را نسخ و يا تأخير نمياندازيم مگر آنكه بهتر و يا مانند آن را ميآوريم، آيا نميدانى كه خداوند بر هر چيزى قادر است.

شرح لغات‏

ما ننسخ …– از بين نميبريم تا جاى آن چيزى قرار دهيم.

أو ننسها …– تأخير نمياندازيم.

تفسير

ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ …– از بين نميبريم آيه را.

حقيقت نسخ‏

بهترين تعريفى كه براى نسخ شده اين است: كه آن عبارت است: از هر دليل شرعى كه دلالت كند بر اينكه مانند حكمى كه بدليل اوّل ثابت شده در آتيه ثابت نيست بنحوى كه اگر آن دليل نبود حكم بر طبق دليل اوّل در آتيه نيز ثابت بود بشرط اينكه دليل دوّم با فاصله از دليل اوّل آمده باشد.

و برخى در معناى آيه گفته‏اند منظور اين است: بر نميداريم آيه و يا حكم آيه‏اى را.

ابن عباس ميگويد: مراد اين است: ما تبديل نمى‏كنيم آيه‏اى را.

أَوْ نُنْسِها …– تأخير نمياندازيم و يا فراموش نمى‏كنيم.

كسى كه اين جمله را «او ننسها» قرائت كرده معناى آن دو نحو است زيرا لفظ «نسى‏ء» كه لفظ «انسى» از آن نقل شده دو نوع است:

1- بمعناى نسيان و فراموشى كه در مقابل آن ياد بودن است مانند آيه:«وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ»[11].

2- بمعناى ترك و واگذاشتن است مانند آيه‏ «نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ» ترك كردند فرمانبردارى خدا را و خدا هم ترك كرد رحمت خود و يا آزاد كردن ايشان را و احتمال اوّل «كه منظور نسيان در برابر ذكر باشد» از قتاده روايت شده، و اين معنى از لحاظ مردم امكان دارد باين كيفيت كه آيه‏اى را كه مأمور بترك قرائت آن شده‏اند بسبب طول مدّت فراموش كنند، و بر پيامبر جايز نيست زيرا كه منجرّ به تنفير- دور كردن و فاصله گرفتن- ميشود همانطورى كه شيخ ابو جعفر رحمه اللَّه در كتاب تفسيرش بيان نموده.

ليكن گروهى از اهل تحقيق اين امر را بر پيامبر جائز شمرده و گفته ‏اند:

منجر به تنفير نخواهد شد زيرا كه مصلحت در بين است.

و ممكن است منظور از اين جمله اين باشد كه خداوند مردم را با آنكه بسيار و بيشمارند گرفتار فراموشى كند و نسيان در دلهاى آنان ايجاد نمايند اگر چه اين امرى بر خلاف عادت و معجزه‏اى براى پيامبر است.

و كسى كه آيه را حمل بر نسيان مقابل ذكر كرده و از طرفى جائز شمرده كه منظور از آيه پيامبر باشد استدلال نموده بآيه شريفه‏ «سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسى‏ إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ»[12] يعنى در صورت اراده و مشيت خداوند نسيان و فراموشى تو «پيامبر» امكان دارد و گفته است: حسن چنين عقيده دارد و گفته است: پيامبر شما قرائت قرآن را تعليم داد و سپس فراموش كرد.

زجاج اين معنى را انكار نموده و گفته است: خداوند در اين آيه شريفه:

«وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ‏ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ»[13] اعلام نموده به اينكه اراده و مشيت او هيچگاه تعلق نمى‏گيرد كه آنچه را بر پيامبر بطور وحى فرستاده از بين ببرد.

ابو على فارسى ميگويد: اين آيه شريفه نميتواند در برابر آنهايى كه «ننسها» را از نسيان و فراموشى گرفته دليل واقع شود و نادرستى آن عقيده را ثابت نمى‏كند زيرا كه اين آيه‏ «وَ لَئِنْ شِئْنا» در مورد امورى است كه نسخ و تغيير در آن راه ندارد مانند قصه‏هاى گذشته و اخبار از وضع ملتهاى پيشين، و آنچه را ممكن است پيامبر فراموش كند عبارت است از امورى كه ميتواند تغيير كند مانند او امر و نواهى كه موقوف بر مصلحت است و در زمانهايى كه نسخ در آنها بيشتر مصلحت داشته باشد.

و دليل بر اينكه «ننسها» از نسيان مقابل ذكر گرفته شده قرائت كسى است كه «و ننسها»- با واو- قرائت نموده مانند سعد بن ابى وقاص، و قرائت كسى كه‏ «او ننسكها» قرائت نموده و اين از سالم مولى ابى حذيفه نقل شده، و قرائت كسى كه «او ننسها» قرائت كرده و اين از سعد بن مالك روايت شده پس آنچه را كه در قرائت «او ننسها» محذوف است در قرائت «أو ننسكها» آشكار و ظاهر است.

و دليل بر اين گفتار نيز روايتى است كه از ضحاك نقل شده كه او «ننسها» قرائت ميكرد، و همين طور قرائت ابن مسعود كه چنين قرائت ميكرد «ما ننسك من آية او ننسخها» و بهمين كيفيت نيز أعمش قرائت كرده است، و از مجاهد نقل شده كه چنين گفت: ابىّ اينطور قرائت ميكرد «ما ننسخ من آية او ننسك».

و همه اين امور ثابت ميكند كه «ننسها» از نسيان گرفته شده و روايت قتاده نيز اين امر را تأييد ميكند وى گفته است: چنين بود كه آيه‏اى بسبب آيه ديگر نسخ ميشد و خداوند پيامبر خويش را از اين موضوع فراموشى ميداد.

و احتمال دوم كه منظور از نسيان در آيه شريفه ترك و واگذارى باشد از ابن عباس روايت شده و بنا بر اين مراد از «ننسها» اين است كه ما شما را فرمان ميدهيم بواگذارى و عمل ننمودن بآن آيه.

زجاج ميگويد: «نسيت» بمعناى ترك استعمال ميشود و ليكن «انسيت» در اين معنى استعمال نميشود و بنا بر اين معناى «او ننسها» اين است كه ما شما را امر بترك آن مى‏كنيم.

ابو على ميگويد: كسى كه «انسيت» را به «تركت» تفسير نموده راه خطا نپيموده زيرا كه تو زمانى كه فراموشى داده باشى در حقيقت فراموش كرده‏اى و از همين جهت على بن عيسى گفته است: مفسرين آيه شريفه را بآنچه معناى آيه بآن بازگشت ميكند تفسير نموده‏اند- نه بمعناى ظاهرش- زيرا اگر فرمان ترك صادر شود پس در حقيقت ترك كرده است.

پرسش: اگر معناى نسخ آيه برداشتن و ترك كردن آن است بطورى كه نازل نشود پس معناى «ننسها» چيست؟ و جمع كردن ميان اين دو لفظ چه انگيزه‏اى دارد؟

پاسخ: معناى ترك آيه اين نيست كه نازل نشود و زجاج در اين پندار دچاراشتباه شده است بلكه معناى آن پا بر جا كردن آيه و بر نداشتن آن است همانطور كه ابن عباس گفته: ترك ميكنيم آيه را و تغيير نميدهيم، و اضافه ترك به خداوند در اين قبيل موارد متّبع است مانند آيه شريفه: «وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ»[14] و آيه ديگر: «وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ»[15] يعنى واگذار كرديم آنها را بهمان وضعى كه داشتند.

و كسى كه «او ننسأها» قرائت كرده كه بمعناى تأخير است در آن چند وجه گفته شده:

1- منظور اين است: تأخير مياندازيم آيه را و نازل نمى‏كنيم آن را بلكه ميفرستيم چيزى را كه جانشين آن باشد در مصلحت و يا مصلحت آن براى بندگان بيشتر باشد.

2- تأخير مياندازيم آن را تا زمان دوّم و در زمان اوّل جانشين آن را مي آوريم.

3- معناى تأخير اين است: كه قرآن نازل و بر طبق آن عمل و قرائت واقع شود و سپس تأخير افتاده و نسخ شود باين كيفيت كه تلاوت آن برداشته شده و محو گردد پس فراموش نشده و تأويل آن مورد عمل نيست مانند روايتى كه ابو على در كتاب «الحجّة» خويش نقل كرده كه زرّ بن حبيش ميگويد: ابىّ باو گفت: سوره احزاب را چه مقدار قرائت ميكنيد؟ گفت: هفتاد و چند آيه، ابىّ گفت: ما با رسول اللَّه اين سوره را قرائت ميكرديم در حالى كه از سوره بقره طولانى‏تر بود.

4- عمل به تأويل آن به تأخير افتد و از لحاظ خطّ و تلاوت در جاى خود محفوظ و قرائت گردد و اين هم نوعى از نسخ است، و اين احتمال از مجاهد نقل شده كه گفته است: خطّ آن ثابت و حكمش تبديل شود.

و دو احتمال اوّل مورد اعتماد است زيرا كه دو وجه اخير به نسخ بازگشت‏ مى‏كنند و اين درست نيست زيرا كه در حقيقت آيه اينطور ميشود: «ما ننسخ من آية او ننسخها» و روشن است كه اين معنا نادرست است.

و در احتمال اوّل نيز ضعفى موجود است زيرا فائده‏اى در تأخير چيزى كه بندگان آن را نمى‏شناسند و نميدانند و نشنيده‏اند وجود ندارد و از اين رو بهترين احتمالات احتمال دوّم خواهد بود.

نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها …– ميآوريم بهتر و يا مانند آن را.

در آن دو قول است.

1- ابن عباس ميگويد: منظور اين است: ميآوريم بهتر از آن را در آسانى براى شما مانند دستور قتال كه بسبب اين آيه: «الْآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْكُمْ»[16] تسهيل داده شد و يا مانند آن را در سهولت مانند عبادت و پرستشى كه بجانب بيت المقدس بود و بعد دستور توجّه به كعبه آمد.

2- حسن ميگويد: مراد اين است: ميآوريم بهتر از آن را در زمان دوّم يعنى آن آيه در زمان دوّم براى شما بهتر است از آيه ايكه در زمان اوّل بود از لحاظ مصلحت و يا مانند آن است.

أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ …– آيا نميدانى كه قدرت خداوند همه اشياء را فرا گرفته است.

برخى گفته‏اند خطاب متوجّه خصوص پيامبر اسلام است.

و پاره ‏اى گفته ‏اند: خطاب بتمام مكلّفين توجه دارد و مراد اين است آيا نميدانى اى شنونده و يا انسان كه خداوند قدرت دارد آيات و سوره‏اى مانند قرآن بياورد كه ناسخ دستورات قبل و از نظر مصلحت جانشين آنها باشد؟

و بنا بر عقيده اول معنا چنين است: آيا نميدانى اى محمّد كه خداوند قدرت دارد تو را يارى نموده و در برابر دشمنان كمك نمايد؟.

و بعضى گفته ‏اند: اين جمله از هر نظر عموميت دارد- و معناى آن تعلق قدرت‏ خداوند بتمام امور است.

و آنهايى كه عقيده دارند قرآن نميتواند بسبب سنت قطعيه نسخ شود باين آيه شريفه استدلال نموده‏اند از نظر اينكه خداوند اتيان بآيه بهتر را بخود نسبت داده و ميفرمايد: «نأت» در حالى كه سنت باو اضافه داده نميشود و سپس فرموده: «أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ» و چاره‏اى نيست از اينكه منظور چيزى باشد كه از لحاظ قدرت در انحصار خداوند باشد و آن تنها قرآن معجز است.

ليكن عقيده صحيح اين است كه قرآن بسبب سنت قطعيّه ميتواند نسخ شود و معناى‏ «بِخَيْرٍ مِنْها» اين است كه از نظر دين مصلحت بيشتر و از لحاظ پاداش ثواب زيادتر در آن وجود داشته باشد، و اضافه اتيان بخداوند در سنت هم صحيح است زيرا كه آن با وحى خدا و دستور او صورت ميگيرد و اضافه آن بخداوند مانند اضافه كلام است باو، و آخر آيه دلالت دارد بر اينكه خداوند ميتواند آيه‏اى را بيك آيه نافعتر و داراى مصلحت بيشتر نسخ كند و فرقى نميكند كه ناسخ قرآن باشد و يا سنت.

آنچه از آيه استفاده ميشود

اين است كه قرآن محدث است- و قديم نيست- و علاوه قرآن با خداوند مغايرت دارد- و يك چيز نيستند- زيرا كه قديم نميتواند نسخ شود و علاوه خداوند براى آن مثل و مانند ثابت كرده بنحوى كه خود ميتواند آن را ايجاد كند، و هر چيزى كه در دائره قدرت آمد عنوان فعل دارد و فعل نميتواند قديم باشد.

 

 

ارتباط اين آيه با آيات گذشته‏

على بن عيسى ميگويد: ارتباط اين آيه با آيات گذشته از اين نظر است كه خداوند در آيه گذشته فرمود: كافرين از اهل كتاب و مشركين دوست ندارند خيرى از جانب خداوند براى شما فرستاده شود از اين رو خداوند در اين آيه فرمود كه هميشه خير براى شما نازل و بر خلاف انتظار آنان پيوسته چيزى كه داراى مصلحت بيشتر خواهد بود فرستاده خواهد شد.

ابو مسلم ميگويد: چون خداوند عيوب يهود را بيان نمود و آنچه را كه‏ ميخواستند در باره پيامبر اسلام مورد طعن و انتقاد قرار دهند كه از جمله آنها اين است كه پيامبر اسلام تمام اديان گذشته را منسوخ ميشمرد ردّ نمود و پاسخ داد از اين جهت در اين آيه بيان فرمود كه مانعى ندارد و نميتواند مورد طعن قرار گيرد.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 107]

أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ (107)

[ترجمه‏]

آيا نميدانى كه خداوند از آن او است سلطنت آسمانها و زمين و نيست غير از خدا براى شما كسى كه قيام بامر و يا مددكار شما باشد؟

شرح لغات‏

ولىّ …– كسى كه زمام امر در دست او است.

دون اللَّه …– غير از خدا.

نصير …– مددكار.

تفسير

أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ …- آيا نميدانى كه سلطنت آسمانها و زمين از آن خداوند است؟

استفهام تقريرى است و در حقيقت بازگشت بايجاب ميكند يعنى در حقيقت ميدانى همانطورى كه جرير گفته:

أ لستم خير من ركب المطايا و أندى العالمين بطون راحٍ‏[17]

و از اين رو خطاب به پيامبر توجّه پيدا كرد.

و برخى گفته ‏اند: اگر چه خطاب به پيامبر است و ليكن منظور تمامى امّت است مانند آيه‏ «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ»[18] و مانند آن گفتار كميت است در ستايش پيامبر:

لجّ بتفضيلك اللّسان و لو اكثر فيك الضّجاج و اللّجب‏
و قيل افرطت بل قصدت و لو عنّفنى القائلون او ثلبوا
انت المصفّى المهذّب المحض‏ فى النسبة ان نض قومك النسّب‏[19]

پس كلام خويش را بصورت خطاب به پيامبر قرار داد و منظور اهل بيت او است زيرا كه هيچيك از مسلمانها ستايش كننده پيامبر را دچار اشتباه نميداند و داد و فرياد در زيادى مدح او ندارد.

پس مثل اينكه فرموده: آيا نميدانى اى انسان كه سلطنت آسمانها و زمين از آن خداوند است زيرا كه او هستى دهنده آنها و هر چه در آنها است.

وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ …– و نيست براى شما غير از خدا كسى كه قيام بامر شما كند و مددكار شما باشد.

كسى كه خطاب در آيه را متوجه شخص پيامبر ميداند عقيده دارد كه ضمير «جمع» در اين جمله بعنوان تعظيم و بزرگ شمردن ارزش او است، و كسى كه خطاب را متوجّه او و مؤمنين و يا متوجه خصوص مؤمنين ميداند معناى جمله را چنين نظر ميدهد: آيا نميدانيد اى مردم كه غير از خدا كسى كه قيام بامر شما كند و يا در امور شما را يارى نمايد نداريد.

 

 

 

 [سوره البقرة (2): آيه 108]

أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ كَما سُئِلَ مُوسى‏ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ (108)

[ترجمه‏]

آيا اراده داريد كه از پيامبر خود بخواهيد مانند آنچه را از موسى خواستند، و هر كه كفر را بايمان تبديل كند از راه راست گمراه شده است.

شرح لغات:

تسئلوا …– پرسش نمائيد.

ضلّ …– منحرف شد.

سواء …– عدالت، ميانه، غير.

سبيل …– راه.

 

 

داستان‏

در سبب نزول اين آيه در ميان مفسرين اختلاف است.

از ابن عباس نقل شده: رافع بن حرملة و وهب بن زيد به پيامبر اسلام عرض كردند كتابى از آسمان براى ما بياور كه ما آن را قرائت كنيم و از زمين نهرهايى را جارى كن تا ما پيروى تو كرده و تصديق نمائيم و سپس خداوند اين آيه را فرستاد.

حسن ميگويد: منظور مشركين عرب است كه پرسش نمودند و گفتند: «لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا» تا آيه‏ «أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلًا»[20] و «لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ أَوْ نَرى‏ رَبَّنا»[21] سدّى ميگويد: عرب از پيامبر خواستند كه خداى را براى آنان آورد تا آشكار او را به بينند.

مجاهد ميگويد: قريش از محمّد خواستند: كوه صفا را براى آنان طلا كند فرمود: آرى ليكن اين جريان همانند داستان مائده پيروان عيسى خواهد بود پس برگشتند.

ابو على جبائى ميگويد: روايت شده كه گروهى از پيامبر خواستند براى آنها ذات انواط- درختى كه آن را پرستش ميكردند و ميوه و سائر خوردنيها را بآن آويزان مينمودند- قرار دهد همانطورى كه مشركين دارا بودند و همانطورى كه از موسى خواستند براى آنها خدايى مانند خدايان آنها اختيار كند.

تفسير

أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ كَما سُئِلَ مُوسى‏ مِنْ قَبْلُ …– آيا اراده داريد از پيامبر خودتان- محمّد- بخواهيد همانطورى كه از موسى خواسته شد.

يعنى امورى كه ممتنع است و با تحكم خواسته ميشود.

وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ …– و كسى كه كفر را بايمان تبديل كند.

و انكار بخداوند و نشانه‏ هاى او را به تصديق و اعتراف باو تبديل نمايد و امور ممتنع را با اصرار از پيامبر درخواست نمايد و بعد از روشن شدن حقيقت با دليل و برهان درخواست امورى كه بدرد او نمى‏خورد كند.

فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ …– از راه راست منحرف گرديده.

از راه عدالت بركنار شده.

و برخى گفته ‏اند: از راه مستقيم منحرف گرديده.

و پاره‏اى گفته‏ اند: از وسط راه دور شده زيرا كه وسط راه از سائر اطراف بهتر است.

 

 

ارتباط اين آيه با آيه پيشين‏

آيه گذشته دلالت كرد بر اينكه خداوند در آياتى كه ميفرستد و يا نسخ ميكند اختيار مينمايد آنچه را كه داراى مصلحت بيشتر و در هر حال نافعتر است از اين جهت خداوند در اين آيه ميفرمايد: آيا شما راضى و خشنود باين امر نيستيد؟ و بچه علت امور ممتنع را اختيار مى‏نمائيد با اينكه خدا ذينفع را براى شما انتخاب مينمايد پس هر گاه پيامبر آيه‏اى را بعنوان حجّت و دليل آورد هيچكس را نه اعتراض سزاوار است و نه اصرار ورزيدن زيرا كه بعد از روشن شدن حقيقت اين نوع از پرسشها اشتباه كارى و تلبيس است‏.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 109]

وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (109)

[ترجمه‏]

دوست دارند گروه زيادى از اهل كتاب كه شما را بسوى كفر برگردانند از روى حسدى كه از پيش آنها است بعد از آنكه حق براى آنان آشكار گرديد پس شما- مؤمنين- عفو كنيد و بگذريد از ايشان زيرا كه خداوند بر هر چيزى قادر است.

شرح لغات‏

حسد …– اراده از بين رفتن نعمت ديگران.

اصفحوا …– بگذريد.

داستان‏

ابن عباس ميگويد: آيه شريفه در باره حيى بن اخطب و برادرش- ابى ياسر بن اخطب- وارد شد هنگامى كه آن دو وارد بر پيامبر شدند در حالى كه پيامبر وارد مدينه شده بود، پس از خروج از حيى بن اخطب پرسيده شده: آيا او پيامبر است؟ گفت او همان پيامبر است. پرسيدند: از او چه چيز نزد تو است؟ گفت دشمنى تا هنگام مرگ، و اين همان كسى است كه پيمان‏شكنى كرد و آتش جنگ احزاب را بر افروخت زهرى ميگويد: آيه شريفه در باره كعب بن الاشرف نازل شد.

حسن ميگويد: در مورد گروه يهود وارد شد.

تفسير

خداوند از رازهاى يهود پرده بردارى نموده و فرمود:

وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ …– دوست دارنده گروه زيادى از اهل كتاب.

مانند حيى بن اخطب و كعب بن اشرف و نظائر آنها.

لَوْ يَرُدُّونَكُمْ … برگردانند شما را اى گروه مؤمنين.

مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً … بعد از ايمان آوردن شما بسوى كفر از روى حسد.

نسبت بپاداش و خيرى كه خداوند براى شما آماده كرده است.

و علت اينكه در آيه تعبير به «كثير» شده اين است كه برخى از اهل كتاب ايمان آوردند مانند عبد اللَّه بن سلام و كعب الاحبار.

و برخى گفته‏اند: انگيزه حسادت يهود نسبت به مسلمين اين بود كه خداوند پيامبرى را در آنان قرار داد و رياست و حكومت را از يهود زائل كرد.

مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ … از پيش خودشان.

زجاج ميگويد: اين كلمه به «ودّ» تعلق دارد نه به «حسداً» زيرا كه حسادت انسان امكان ندارد كه از غير خود او باشد.

ديگران گفته‏اند: ممكن است به «حسداً» تعلق داشته باشد و منظور تأكيد است مانند آيه شريفه .. «وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ»[22] و احتمال وجه ديگرى ميرود و آن اين است: كه يهود چون كفر و نافرمانى را بخدا نسبت ميدادند خداوند در مقام تكذيب آنان فرمود: كه اين امور از خود آنان سرچشمه ميگيرد.

مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ …– بعد از آنكه حق براى آنان آشكار گرديد.

ابن عباس و قتاده و سدى ميگويند: بعد از آنكه روشن شد محمّد پيامبر خدا و اسلام دين خدا است.

فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا …– پس عفو كنيد و بگذريد از ايشان.

و برخى گفته‏اند: منظور اين است: رها كنيد ايشان را زيرا كه آنها از دائره قدرت خدا بيرون نيستند و او را عاجز نتواند كرد.

و علت اينكه مؤمنين مأمور بعفو و گذشت شدند با اينكه آنها مقهور و مغلوب بودند اين بود كه گروه زيادى از آنها در عشيره و قبيله خويش عزيز و محترم بودند و ميتوانستند از كفار انتقام بگيرند از اين رو خداوند آنان را مأمور گذشت و عفو كرد و اگر چه قدرت داشتند.

حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ …– تا اينكه خداوند دستورش را بياورد.

ابو على ميگويد: منظور از امر فرمان خداوند است در باره كيفر دادن خود او است و سپس خداوند فرمان خود را صادر فرمود: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ»[23].

ابن عباس ميگويد: منظور از امر آيه كشتن و اسير كردن بنى قريظة و تبعيد بنى النضير است.

قتاده و ربيع و سدى ميگويند: منظور از امر فرمان قتال و جنگ است زيرا كه آنها گفته‏اند: اين آيه بسبب آيه: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ»[24] نسخ شده است.

و برخى گفته‏اند: اين آيه بسبب آيه: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ»[25] نسخ شده است.

از امام باقر صلوات اللَّه عليه روايت شده است كه فرمود: پيامبر اكرم مأمور، بجنگ و كشتن نشد و مأذون در آن قرار نگرفت تا اينكه جبرئيل اين آيه: «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا»[26] را نازل و شمشير را حمائل او كرد.

إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ …– خداوند بر هر چيزى قادر است.

در آن سه قول است:

1- ابو على ميگويد: منظور قدرت كيفر دادن آنان است زيرا كه او بر هر چيزى قادر است.

2- زجاج ميگويد: منظور قدرت او است بر اينكه مردم را بدين خود دعوت نموده و آنچه كه با حكمت و مصلحت موافقتر است بر طبق خواسته خود مردم را مأمور سازد و زمانى مردم را بعفو و گذشت و زمان ديگر بكيفر دادن امر كند.

3- چون خداوند بسبب‏ «فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا» مؤمنين را مأمور به تأخير و مهلت دادن كرد از اينرو فرمود: خداوند قادر است آنان را كيفر دهد و در دنيا شما را مأمور قتال آنها و در آخرت خود متصدى كيفر شود.

 

 

 

 [سوره البقرة (2): آيه 110]

وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (110)

[ترجمه‏]

و بپاى داريد نماز را و بپردازيد زكاة را و آنچه را كه بنفع خودتان از خير و نيكى از پيش ميفرستيد مى‏يابيد آن را نزد خدا، خداوند اعمال شما را مى‏بيند.

تفسير

وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ …– و بپاى داريد نماز را و بپردازيد زكاة را.

چون خداوند مؤمنين را فرمان داد كه از كفار صرف نظر نموده و بگذرند و تحمّل اين معنى با شدّت دشمنى يهود و ديگران نسبت به مسلمين مشكل بنظر ميرسيد از اينرو آنان را دستور داد كه در برابر اين مشكل از نماز و روزه استمداد كنند و كمك بجويند زيرا كه آنها- علاوه بر ثواب و پاداشى كه در برابر آنها مقرّر گرديده- مسلمين را در راه رسيدن بفضيلت صبر و بردبارى كمك مينمايند همانطور كه خداوند در جاى ديگر فرمود: «وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ»[27].

وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ …– آنچه را كه بنفع خودتان از خير و نيكى از پيش ميفرستيد.

منظور از خير: فرمانبردارى و نيكى كردن و كردار شايسته است.

تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ …– مى‏يابيد آن را نزد خدا.

مى‏يابيد پاداش آن را كه نزد خدا آماده شده است.

و برخى گفته‏اند: معناى آن اين است مى‏يابيد آن خير را در نزد خدا محفوظ و ثبت شده براى پاداش و جزا دادن.

و اين جمله دلالت دارد بر اينكه پاداش فرمانبرداريها و اعمال نيك گم نميشود.

و از بين نميرود زيرا در صورت از بين رفتن يافتن آن امكان ندارد.

إِنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ …– خداوند اعمال شما را مى‏بيند.

و چيزى از اعمال شما بر او پوشيده نيست و در آتيه پاداش نيكيها و كيفر زشتكاريهاى شما را خواهد داد پس هنگام ارتكاب اعمال خويشتن را نسبت بجزا و پاداش و كيفر متيقّن به بينيد و بدانيد كسى متصدّى اين كار خواهد شد كه هيچ عملى از ديده بصيرت او پوشيده نيست.

و اين جمله- بطور غير مستقيم- دلالت بر وعد و عيد و امر و زجر دارد و اگر چه- بحسب ظاهر لفظ- اخبار از معناى ديگر است‏.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 111]

وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى‏ تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (111)

[ترجمه‏]

و گفتند: داخل بهشت نميشود مگر كسى كه يهودى يا نصرانى باشد، اين آرزوى آنها است، بگو دليل خويش را بياوريد اگر راستگو هستيد.

شرح لغات‏

هوداً …– يهودى.

برهان …– دليل.

 

 

 

تفسير

خداوند بخشى از گفتار يهود و ادعاى باطل آنان را بيان فرمود:

وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى‏ …– و گفتند وارد بهشت نميشود مگر يهودى و نصرانى.

اين تعبير بنحو ايجاز است و تقدير آن چنين است: يهود گفتند: داخل بهشت نميشود مگر يهودى، و نصارى گفتند: داخل بهشت نميشود مگر نصرانى و چون لفظ «من» گاهى در مورد يك فرد و گاهى در گروه استعمال ميشود از اينرو كلمه «كان» بصورت مفرد آورده شد، و علت اينكه در كلام تقدير قائل شديم اين است: كه هر يك از يهود و نصارى براى ديگرى شهادت به بهشت نميدهند پس معلوم ميشود كه‏ اخبار از آنها بطرز ايجاز واقع شده و در معنا هيچگونه خللى تحقق پيدا نمى‏كند زيرا كه روشن بودن حال انسان را بى‏نياز از بيان ميكند مانند قول حسان بن ثابت:

أمن يهجوا رسول اللَّه منكم‏ و يمدحه و ينصره سواء

كه تقدير آن «و من يمدحه و ينصره» است ليكن چون از نظر لفظ يكسان بودند با اول بيك لفظ اكتفاء شد مانند اينكه از گروهى خبر داده ميشود ليكن در حقيقت اخبار از دو نوعى است كه با يكديگر اختلاف دارند.

تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ …– اين آرزوى ايشان است.

قتاده و ربيع ميگويند: معنا اين است: اين گفتار آرزوى دروغى است كه از خداوند اميد بر آوردن آن را دارند.

مؤرج ميگويد: در لغت قريش «امانيهم» معناى «اباطيلهم» دارد- يعنى گفتارهاى باطل و نادرست.

و برخى گفته‏اند: معنا اين است: اين گفتارهاى ايشان است زيرا كه «تمنى» بمعناى «تلا» استعمال ميشود و تلاوت گفتن و قرائت است.

و جايز است «امانيهم» بدون تشديد خوانده شود و ليكن با تشديد بهتر است

قُلْ هاتُوا …– بگو بياوريد.

بگو اى محمد حاضر كنيد، و اين دستور و فرمان نيست بلكه ناتوان كردن و انكار است يعنى چون نمى‏توانيد براى اثبات درستى گفتارتان دليلى بياوريد پس بدانيد كه آن گفتار باطل و نادرست است.

بُرْهانَكُمْ … دليلتانرا.

حسن و مجاهد و سدى ميگويند: برهان بمعناى حجت و دليل است.

إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ …– اگر راستگو هستيد.

در گفتارتان: كه داخل بهشت نميشود مگر يهودى و نصرانى.

آنچه از آيه استفاده ميشود

1- تقليد و پيروى از ديگران بدون دليل و برهان فاسد است زيرا اگر تقليد جايز بود از آنها براى اثبات گفتارشان برهان خواسته نميشد.

2- محاجّه در امر دين و تقاضاى دليل و برهان جايز است‏.

 

 

 

 [سوره البقرة (2): آيه 112]

بَلى‏ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (112)

[ترجمه‏]

آرى كسى كه خالص گرداند خويش را براى خدا در حالى كه نيكوكار باشد پاداش كردار او نزد خدا ثابت و بيم و غصه‏اى براى آنها نيست.

شرح لغات:

اسلم …– خالص كرد.

وجهه …– خويشتن را.

 

 

تفسير

خداوند گفتار آنان- يهود و نصارى- را ردّ نموده و ميفرمايد:

بَلى‏ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ …– آرى كسى كه خالص گرداند خويش را براى خدا ابن عباس ميگويد: كسى كه خالص كند خويش را براى خدا به اينكه راه خشنودى او را به پيمايد.

برخى گفته ‏اند روى خويش را متوجه فرمانبردارى خدا كند.

بعضى گفته ‏اند: امر خويش را بخداوند واگذار نمايد.

پاره‏اى گفته ‏اند در برابر دستورات خداوند تسليم و در پيشگاه او خضوع و تواضع نمايد زيرا كه ريشه «اسلام» خضوع و انقياد است.

و علت اينكه «وجه» خصوصيت داده شد اين است كه اگر به صورت در هنگام سجود بخل نورزيد به ديگر اعضاء و جوارح بخل نخواهد ورزيد.

وَ هُوَ مُحْسِنٌ‏… در حالى كه او نيكوكار باشد.

يعنى در كردار خويش.

و برخى گفته ‏اند: معناى «احسان» در اينجا ايمان است.

و بعضى گفته ‏اند: معناى آن «اخلاص» است.

فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ …– براى او پاداش كردارش نزد خدا ثابت است.

وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ …– و بيم و غصه‏اى براى آنها نيست- در آخرت.

و اين معنا بنا بر عقيده كسى كه ميگويد: براى اهل بهشت هيچگونه بيم و ناراحتى وجود ندارد كاملا روشن و آشكار است، و اما كسى كه اعتماد دارد برخى از اهل بهشت اول بيم دارند و سپس ايمن ميشوند اين جمله را چنين تفسير ميكند: آنان بيم و هراسى از پاداش اعمال خود ندارند زيرا اطمينان دارند كه جزاء كردار آنها فوت نخواهد شد.

 

 

 

 

 [سوره البقرة (2): آيه 113]

وَ قالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى‏ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ وَ قالَتِ النَّصارى‏ لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتابَ كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (113)

[ترجمه‏]

و يهود گفتند: نصارى بر چيزى استوار نيستند- دين ندارند، و نصارى گفتند: يهود بر چيزى استوار نيستند در حالى كه همه تلاوت كتاب ميكنند اين چنين گفتند نادانان مانند گفتار ايشان- يهود و نصارى- پس خداوند حكم ميكند ميان ايشان در روز قيامت در آنچه اختلاف دارند

 

 

داستان‏

ابن عباس ميگويد: هنگامى كه هيئت نصاراى نجران وارد بر پيامبر خدا شدند در همان هنگام دانشمندان يهود نيز وارد شدند و ميان آنها در حضور پيامبر كشمكش و نزاع برخاست، رافع بن حرملة- كه يكى از يهود بود- گفت شما چيزى نيستيد و پيامبرى عيسى و كتاب انجيل را انكار نمود، سپس يكى از نصارى گفت: يهود چيزى نيستند و پيامبرى موسى و كتاب تورات را انكار كرد، و خداوند اين آيه را نازل فرمود.

 

تفسير:

سپس خداوند اختلاف ميان اهل كتاب را با اينكه تلاوت ميكنند كتاب را- بيان كرده و فرمود:

وَ قالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى‏ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ …– و يهود گفتند: نصارى- در تدين بنصرانيّت- بر چيزى استوار نيستند.

وَ قالَتِ النَّصارى‏ لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ …– نصارى گفتند: يهود- در تدين بيهوديّت- بر چيزى استوار نيستند.

وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتابَ …– در حالى كه كتاب را تلاوت مينمايند.

و در آن دو وجه است:

1- در اين جمله حلّ اين اشكال است: كه چرا اهل كتاب روش اسلام را انكار نموده در حالى كه آنها تلاوت كتاب مينمايند و جواب آن اين است كه تنها تلاوت كتاب نميتواند انكار آنان را تصحيح نمايد و لازم است برهان و دليلى وجود داشته باشد زيرا كه آنان يكديگر را نيز انكار مينمايند و سپس خداوند بيان نمود كه روش مشركين عرب و عموم آنهائيست كه كتاب ندارند و همه دين اسلام را انكار نموده و باور ندارند.

2- اين جمله در صدد نكوهش آنهائيست كه از روى عناد انكار ميكنند دين اسلام را و در حقيقت خداوند ميفرمايد دانش چنين كسى براى او فائده‏اى ندارد زيرا كه در انكار حقّ و نپذيرفتن دين اسلام با نادانى كه از كتاب بهره‏اى ندارد يكسان است.

كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ …– اين چنين گفتند نادانان مانند گفتار ايشان- يهود و نصارى- سدى و مقاتل ميگويند: مشركين عرب كه سر تا پا نادان و كتابى ندارند در برابر محمّد و يارانش همان گفتار يهود و نصارى را گفتند و تصريح نمودند كه آنان دينى ندارند.

و بعضى گفته ‏اند: معناى جمله اين است: مشركين عرب گفتند: تمام پيامبران و پيروان آنان راه خطا پيموده و چيزى نيستند پس با شما اى گروه يهود در انكار از روى جهل و نادانى يكسان و مساويند.

و برخى گفته ‏اند: اين گروهى كه نادانند امتهايى بودند پيش از يهود و نصارى و قبل از تورات و انجيل مانند قوم نوح و عاد و ثمود كه آنان نيز به پيامبران خود گفتند: شما چيزى نيستيد و اين تفسير از عطا حكايت شده.

و پاره ‏اى گفته ‏اند: صحيحترين تفسير اين است كه منظور از اين گروه نادانان پيشينيان از يهود و منظور از «يهود» در «قالت اليهود» يهود هم زمان پيامبر اسلام است زيرا كه خداوند گفتار اهل باطلى را در برابر اهل باطل ديگر نقل فرمود جايز نيست كه گفتار اهل باطلى در برابر صاحب حق عطف بر آن شود.

فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ …– پس خداوند حكم ميكند ميان ايشان در روز قيامت در آنچه اختلاف دارند.

در آن چند وجه است:

1- حسن ميگويد: حكم خداوند ميان آنان اين است كه همگى را تكذيب و وارد آتش كند.

2- ابو على ميگويد: حكم خدا ميان آنان اين است كه از ستمكارى كه بدون دليل و برهان تكذيب ميكند بنفع ستمديده تكذيب شده انتقام گيرد.

3- زجّاج ميگويد: حكم خدا اين است: كه بنماياند بآنان هر كه را آشكار وارد بهشت ميكند و هر كه را آشكار وارد جهنم مينمايد و اين تنها حكمى است كه در روز قيامت نزاع و كشمكش را بر طرف ميسازد زيرا هر گروهى بجايگاه خويش وارد ميشوند اما حكمى كه مربوط به خداوند آن را روشن كرده و بوسيله دليلهاى آشكار مسلمين و ناتوان بودن مردم از اينكه مانند قرآن كتابى بياورند كاملا بيان كرده است.

 

———————————————————————————————————-

[1] سوره 3 آيه 78 و بر خدا دروغ مى‏گويند.

[2] سوره 7 آيه 28 آيا آنچه را نميدانيد بخدا دروغ مى‏گوييد.

[3] روزگارى كه زنها از روى حب مرا شيطان خواندند در همان زمان آنان مرا دوست ميداشتند و من متمرد بودم.

[4] خورشيد در افق مانند چشم احول رو بغروب كردن ميرفت.

[5] سوره 3 آيه 192.

[6] سوره 21 آيه 78 و ما ناظر حكم آن دو بوديم.

[7] سوره 2 آيه 250 هر كه بياشامد از آن نهر از من نيست.

[8] بجاى مال گرد آوردم پوستى كه در آن شير است و قدحى و چيزى كه پستان حيوان بآن بسته ميشود.

و بجاى اخلاق كريمه نميمه و سخن‏چينى و سعايت نسبت به همسايه مجاور.

[9] هنگامى كه نزد من حاضر ميشوند آن دو ميگويم: اگر بدانند آن دو چرا نميدانند كه من از لحاظ زاد فقير و خاك نشينم.

[10] سوره 17 آيه 47 شما پيروى نميكنيد مگر مردى را كه سحر شده.

[11] سوره 18 آيه 23 و بياد آر پروردگار خود را هنگامى كه فراموش كردى.

[12] سوره 87 آيه 6 ما آيات قرآن را بر تو قرائت مى‏كنيم تا فراموش نكنى مگر آنچه خدا خواهد.

[13] سوره 17 آيه 86 و اگر بخواهيم از بين ميبريم چيزى را كه بتو وحى فرستاديم مخفى نماند كه« لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ» در دنبال اين آيه نيست بلكه در همان سوره در دنبال آيه 73« وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ» ميباشد و اشتباهى در نقل واقع شده است.

[14] سوره 2 آيه 16 و واگذار كرد ايشان را در تاريكيهايى كه نمى‏بينند.

[15] سوره 18 آيه 99 واگذار كرديم برخى از آنان را( يأجوج و مأجوج) در آن روز كه ازدحام كنند و داخل شوند در برخى ديگر.

[16] سوره 8 آيه 67 هم اكنون آسان كرد خداوند بر شما.

[17] شما بهترين كسى هستيد كه مركبهاى تندرو را سوار ميشود و كف دستهاى شما از نظير خير وجود از كف دستهاى جهانيان برتر است.

[18] سوره 45 آيه 1 اى پيامبر هنگامى كه زنها را طلاق ميدهيد.

[19] زبان در ستايش تو ستيزه كرد و اگر چه در باره تو داد و فرياد زياد شده است و گفته شد كه از حد بيرون رفتى و ليكن من ميانه روى نمودم و اگر چه گويندگان مرا معيوب شمرند، تو تنها پاكيزه شده و در نسبت مهذب هستى اگر نسب بر قوم تو ريزش كند.

[20] سوره 17 آيات 92- 93- 94: و گفتند ما بتو ايمان نميآوريم تا از زمين چشمه‏اى را براى ما بيرون نياورى و يا اينكه باغستانى از خرما و انگور داشته باشى و نهرها در ميان آن جارى سازى و يا آسمان را همانطورى كه مى‏پندارى بر سر ما پاره پاره كنى و يا خدا و ملائكه را بعنوان شاهد بياورى.

[21] سوره 25 آيه 23 چرا ملائكه بر ما نازل نميشود و يا پروردگارمان را نمى‏بينيم

[22] سوره 6 آيه 38: و نه پرنده‏اى كه با دو بال خويش ميبرد.

[23] سوره 9 آيه 29 مقاتله كنيد آنهايى را كه ايمان نمى‏آورند.

[24] سوره 9 آيه 29 پيكار و مقاتله كنيد آنهايى را كه ايمان بخدا و بروز جزا نميآورند

[25] سوره 9 آيه 5 بكشيد مشركين را هر كجا يافتيد ايشان را.

[26] سوره 26 آيه 39 به آنهايى كه كفار با آنها كارزار كرده‏اند دستور كارزار داده شد زيرا كه آنان ستمديده هستند.

[27] سوره 2 آيه 45 بوسيله صبر- روزه- و نماز كمك بگيريد و استعانت بجوئيد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=