ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سورة جن 11 الی 20
[سوره الجن (72): آيات 11 تا 20]
وَ أَنَّا مِنَّا الصَّالِحُونَ وَ مِنَّا دُونَ ذلِكَ كُنَّا طَرائِقَ قِدَداً (11)
وَ أَنَّا ظَنَنَّا أَنْ لَنْ نُعْجِزَ اللَّهَ فِي الْأَرْضِ وَ لَنْ نُعْجِزَهُ هَرَباً (12)
وَ أَنَّا لَمَّا سَمِعْنَا الْهُدى آمَنَّا بِهِ فَمَنْ يُؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَلا يَخافُ بَخْساً وَ لا رَهَقاً (13)
وَ أَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولئِكَ تَحَرَّوْا رَشَداً (14)
وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (15)
وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً (16)
لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَ مَنْ يُعْرِضْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِ يَسْلُكْهُ عَذاباً صَعَداً (17)
وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً (18)
وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوهُ كادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً (19)
قُلْ إِنَّما أَدْعُوا رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً (20)
ترجمه:
11- و آنكه برخى از ما نيكوكارند و برخى از ما (در رتبه) فروترند از- نيكوكاران. ما هستيم داراى طريقه ها (و مذاهب) گوناگون.
12- و آنكه ما دانستيم به اينكه هرگز خدا را عاجز نتوانيم كرد در زمين و هرگز او را عاجز نتوانيم كرد در حالى كه گريزان باشيم.
13- و آن دم كه ما شنيديم قرآن را ايمان آورديم بآن پس هر كه ايمان آورد به پروردگار خود او از كاهش پاداش كردار خود نترسد و نه از رسيدن ستمى به او.
14- و آنكه برخى از ما مسلمانند و برخى از ما بيدادگرند. پس هر گاه اسلام آورد آن گروه اختيار كرده اند راه راست را.
15- و امّا بيدادگران هيزم آتش دوزخ خواهند بود.
16- و آنكه اگر پايدار شوند (آدميان و پريان) بر راه راست بيگمان مينوشانيم بايشان آبى فراوان.
17- تا بيازمائيم ايشان را در آن نعمت و هر كه روى بگرداند از ياد كردن پروردگار خود در آورد خدا او را در عذابى سخت.
18- و آنكه مسجدها از آن خداست پس نخوانيد با خدا هيچكس را.
19- و آنكه آن دم كه برخاست بنده خدا (محمّد (ص) تا بخواند خدا را نزديك بود كه جنّيان بر او هجوم كنند.
20- بگو فقط ميخوانم (و ميپرستم) پروردگار خود را و شريك نمى گيرم با خدا هيچكس را.
قرائت:
اهل عراق غير ابى عمر و يسلكه با ياء خوانده و ديگران با نون خوانده اند و بروايت هشام بن عامر لبدا بضمّ لام قرائت كرده و ما بقى بكسر لبدا خوانده اند و ابو جعفر و عاصم و حمزه. قل انّما ادعوا. خوانده و ديگران قال انّما قرائت كردهاند. و در شواز، اعمش و يحيى بن وثاب لو استقاموا. بضمّه واو خوانده و حسن و جحدرى لبّدا بتشديد. و در روايت ديگرى از جحدرى لبدا بدو ضمّه قرائت كرده اند.
دليل:
كسى كه يسلكه بياء قرائت كرده براى تقدّم ذكر غيبت در قول خدا. وَ مَنْ يُعْرِضْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِ است و كسى كه بنون خوانده. پس آن مانند قول خدا وَ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ است بعد از قول خدا سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى و هرگز قرائت كرد قال انّما ادعوا. پس آن نيز براى تقدّم ذكر فعل غايب است در قول خدا وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ. و هر كه قل قرائت كرده براى اينست كه بعد از آن قُلْ إِنِّي لا أَمْلِكُ و قُلْ إِنِّي لَنْ يُجِيرَنِي مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ است. و كسى كه لبدا بضمّه لام خوانده. پس لبد بمعناى بسيار است از قول خدا مالًا لُبَداً. مثل اينكه گفته شده براى او بسيار است. براى سوار شدن بعضى از آن بر بعض و چسبيدن برخى از آن بر بعضى ديگر براى بسيارى آن و لبد جمع لبده و آن جماعت است و گاهى بملخ فراوان لبد گفته ميشود. بعضى از بنى هذيل گفته است.
| صابوا بستّة ابيات و واحدة | حتّى كانّ عليهم جابيا لبدا | |
نازل شدند بشش خانه و يك منزل مثل اينكه بر آنها ملخ فراوانى فرود آمده است شاهد اين بيت لبد است كه بمعناى فراوان آمده.
و جابى ملخ است كه هر چيز ميآيد براى خوردن آن. زجاج گويد اللبده و اللبده بيك معنى است. و كسى كه بتشديد لبّدا خوانده پس او توصيف شده بر فعّل مثل جبّار و زمّل. و ممكن است جمع لا بد مانند راكع و ركع باشد و لبد از صفاتيست كه بر وزن فعل آمده مثل ناقه سرخ و رجل طلق. و كسى كه لو استقاموا قرائت كرده پس او تشبيه بواو جمع نموده مثل قول خدا اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ چنانچه تشبيه شده آن باين پس گفتهاند. اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ و اين گذشت در سوره بقره (بآنجا رجوع شود).
شرح لغات:
الصالح: عامل صلاحى كه نيكو ميشود حالش بسبب آن در دين. و امّا مصلح پس آن فاعل صلاح است كه قائم ميشود بسبب اوامرى از امور. و براى همين خداى سبحان موصوف ميشود به اينكه مصلح است (يا مصلح) و موصوف نميشود به اينكه صالح است.
الطرائق: جمع طريقه و آن جهت مستمره مرتبهاى بعد از مرتبه ديگر است.
القدد: بمعنى قطع و جمع قده و آن مستمر بقداست در يك جهت.
الرّهق: لاحق كردن اسراف است در كار و آن ظلم و ستم است.
القاسط: بمعناى جائر و بيدادگر است و المسقط بمعنى عادل، و دادگر است. و نظير آن التّرب بمعناى فقير و المترب بمعناى توانگر و غنى است و اصل آن تراب است. پس اوّل مالش رفته و بخاك نشسته و چسبيده و دوّمى مترب، مالش زياد شده تا بعدد و اندازه خاك گرديده است، و همين طور است قاسط كه او عدول از حقّ نموده و مقسط كه عدول بسوى حق كرده است. گويد:
| قوم هم قتلوا ابن هند عنوة | عمر او هم قسطوا على النّعمان | |
مردمى كه ايشان كشتند عمر پسر هند را ناگهان و ايشان بودند كه ستم و ظلم كردند بر نعمان و او را بامر پرويز پادشاه ايران در زير پاى فيل انداخته و هلاك كردند. شاهد اين بيت قسطوا كه بمعناى بيدادگرى آمده است. و ديگرى گفته:
| قسطنا على الاملاك فى عهد تبّع | و من قبل ما اردى النفوس عقابها | |
ستم كرديم بر پادشاهان در عهد تبّع (ملك حمير) و از جلوتر چه اندازه مردمى كه زير شكنجه آن پادشاهان هلاك شده اند شاهد اين بيت نيز كلمه قسطناست كه بمعناى بيدادگرى است.
التّحرى: عمدا رسيدن بحقّ است و اصلش طلب كردن چيزى، و قصد نمودن آنست.
امرؤ القيس گويد:
| ديمة هطلاء فيها و طف | طبّق الارض تحرّى و تدرّ | |
باران مداوم فراوانى كه ابرها در آن اطراف آسمان را مطابق زمين فرا گرفته و بسيار بارندگى دارد او را ميطلبد.
ماء غدق: زجاج گويد: آب بسيار. و غدق المكان يغدق غد قادر آن آب و رطوبت فراوان و آن غدق است.
امية بن ابى الصّلت گويد:
| مزاجها سلسبيل ماؤها غدق | عذب المذاقة لا ملح و لا كدر | |
مزاج و طبيعت آن چون سلسبيل آبش فراوان خوش گوارا نه شور و نه آلوده و كثيف است. شاهد اين بيت ماؤها غدق است كه بمعناى بسيار و فراوانست.
الصعد: بمعناى غليظ و دشوار و آنست كه در استخوان فرو ميرود و از آنست تنفس صعداء. نفس عميق. و صعود العقبة. بالا رفتن از گردنه دشوار است.
تفسير:
سپس خداوند سبحان در تمام حكايت جنّيانى كه در موقع شنيدن قرآن ايمان آوردند. فرمود: وَ أَنَّا مِنَّا الصَّالِحُونَ و آنكه بعضى از ما نيكوكارند و ايشان آنهايى هستند كه عمل صالح مخلصانه انجام دادند. وَ مِنَّا دُونَ ذلِكَ ابن عبّاس و قتاده و مجاهد گويد: و برخى از ما در رتبه كمتر صالحون هستند.
كُنَّا طَرائِقَ قِدَداً ابن عبّاس و مجاهد گويند: يعنى فرقه هاى بسيار در مذاهب مختلفه و هواهاى متفرّقه از مسلمان و كافر و صالح و پائينتر از صالح و ….
سعيد بن جبير و حسن گويند: قددا. يعنى رنگهاى بسيار گوناگون و بعضى گفته اند فرقه ها و گروهاى مخالف كه هر گروهى مخالف و مباين با ديگرى است چنانچه قدّهها برخى ميان با برخى ديگر (قدّه سرطانى با قدّه چربى مباين است).
سدى گويد: جنّيان هم مانند شما در ميانشان قدريّه و مرجئه، و رافضيّه و شيعه و و و ميباشد.
وَ أَنَّا ظَنَنَّا و آنكه ما دانستيم و يقين كرديم.
و أَنْ لَنْ نُعْجِزَ اللَّهَ فِي الْأَرْضِ يعنى هرگز ما نتوانيم خدا را در روى زمين عاجز كنيم هر گاه او قصد ما نمايد.
وَ لَنْ نُعْجِزَهُ هَرَباً يعنى نتوانيم هرگز او را از جهت فرار خود عاجز كنيم او هر جا باشيم ما را خواهد گرفت.
وَ أَنَّا لَمَّا سَمِعْنَا الْهُدى آمَنَّا و آنكه چون ما قرآن را شنيديم ايمان آورديم بآن. اقرار كردند به اينكه چون قرآنى كه در آن هدايت است تصديق كردند آن را. سپس گفتند.
فَمَنْ يُؤْمِنْ بِرَبِّهِ پس كسى كه تصديق كند توحيد پروردگارش و او را با صفاتش بشناسد فَلا يَخافُ تقديرش اينست. پس البتّه او نميترسد.
(بَخْساً) يعنى نقصانى را در آنچه او از ثواب مستحقّ است وَ لا رَهَقاً يعنى و نميترسد لحاق ظلم و فرو گرفتن مكروهى را. و مثل اينكه گفته است.
نميترسد نقصان كم و نه زيادى را از ثواب براى اينكه پاداش و ثواب او فراوان است بنا بر تمامترين اجرى كه ممكن باشد.
ابن عبّاس و حسن و قتاده و ابن زيد گويند. يعنى نميترسد نقصانى از حسناتش و نه زيادى در گناهان و كيفرش. براى اينكه نقصان و رهق دشمنى است. و اين حكايت از قوّه ايمان جنّ و درستى ايمانشان ميكند سپس گفتند:
وَ أَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ و آنكه برخى از ما مسلمانانى هستند كه وقتى خداوند سبحان ايشان را امر نمود تسليم او شدند و امتثال كردند اوامر او را.
وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ و اينكه بعضى از ما از طريق و راه حقّ عدول كردند فَمَنْ أَسْلَمَ پس كسى كه اسلام آورد بآنچه خدا امرش نموده.
فَأُولئِكَ تَحَرَّوْا رَشَداً پس آن گروه توجّه برشد و صلاح نموده، و التماس صواب و هدايت نموده و بحقّ رسيده اند و آنها نيستند مانند مشركين كه هوا و خواسته هاى نفسانى و شيطانى آنها را خوانده و از راه هدايت منحرف و خارج شدند.
وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ آنهايى كه از راه دين و راه حقّ عدول كردند (فَكانُوا) پس آنها بودند در علم و حكمت خدا.
لِجَهَنَّمَ حَطَباً كه در آن جهنّم افكنده ميشوند پس ايشان را ميسوزاند چنانچه آتش هيزم را ميسوزاند يا معنايش اينست كه ايشان براى دوزخ هيزم هستند كه با ايشان دوزخ افروخته ميشود چنانچه آتش با هيزم افروخته و شعله ور ميگردد.
وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً اين اوّل حكمى از خداى سبحان است.
ابن عبّاس و سدى گويند: يعنى اگر آدميان و جنّيان بر طريق ايمان استقامت ميورزيدند ما ايشان را مينوشانيديم آب گواراى فراوان. مقاتل گويد:
اراده نموده باين آيه مشركين مكّه را. يعنى اگر ايشان ايمان آورده و بر راه هدايت استقامت ميداشتند ما آنها را سيراب ميكرديم از آسمان بآب فراوانى و اين بعد از آنى بود كه هفت سال برايشان باران نباريد.
و بعضى گفته اند: اگر ايمان آورده و بر راه هدايت و راست استقامت كرده بودند، هر آينه در دنيا برايشان توسعه ميداديم و مثل بآب فراوان زده، براى اينكه تمام خوبى ها و روزى در بارانست. و اين مانند قول خداى تعالى است كه ميفرمايد: و اگر ايشان بتورات عمل كرده بودند … تا آنجا كه ميفرمايد:
هر آينه ميخوردند از بالاى سرشان و از زير پاهايشان. و مانند قول خدا است هر آينه ميگشوديم برايشان. نازل ميكرديم بر آنها بركات آسمان و زمين را.
و برخى گفته اند: يعنى اگر استقامت بر راه كفر كنند. پس همه آنها كافر هستند ما به آنها مال بسيار ميدهيم و برايشان وسعت خواهيم كه امتحانشان در تكليف سخت شود. و براى اين فرمود:
لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ فرّاء گويد باين سبب ايشان را امتحان كنيم. و اين گفته ربيع و كلبى و ثمالى و ابو مسلم و ابن مجلنى است. و دليل آن آيه. پس چون فراموش كردند آنچه تذكّر داده شده بودن بآن گشوديم بر آنها …
و بعضى گفته اند: يعنى با آنها معامله آزمايش كننده خواهيم كرد . در شدّت تعبّد بتكليف منصرف شدن از آنچه شهوات و تمايلاتشان آنها را ميخواند و در اين آزمايش سختى است و آن امتحان و ثواب باندازه دشوارى صبر است در مقابله خواسته هاى غريزه شهوت.
از عمر بن خطّاب روايت شده كه گفت: در اين آيه دلالت است كه هر كجا آب باشد مال است و هر كجا مال باشد امتحانست.
سعيد بن مسيّب و قتاده و مقاتل و حسن گويند: يعنى آزمايش ميكنيم كه شكر ايشان در مقابله نعمتها چگونه است. و بهتر اينست كه استقامت بر طريقه حمل بر استقامت در دين و ايمان باشد. براى اينكه اطلاق نميشود مگر بر اين و بجهت اينكه آن در موضع تلطّف و دعوت بايمان و ترغيب بر طاعت است و در تفسير اهل بيت نبوّت و خاندان رسالت از ابى بصير است كه گفت بحضرت ابى جعفر باقر عليه السّلام گفتم قول خدا را. إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ- اسْتَقامُوا البتّه آنهايى كه گفتند پروردگار ما خداست آن گاه باين گفته استقامت كردند فرمود: قسم بخدا آن همين مذهب و عقيده اى است كه شما بر آن هستيد و اگر استقامت بر راه و طريقه حقّه (اماميّه اثنى عشريّه) نموده بودند ما آنها را از آب فراوان سيراب ميكرديم.
بريد عجلى از حضرت صادق روايت كرده كه فرمود: يعنى هر آينه ما به ايشان دانش فراوانى افاده ميكرديم كه آن را از امامان عليهم السّلام ياد گيرند سپس خداوند سبحان بر وجه تهديد و وعيد فرمود:
وَ مَنْ يُعْرِضْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِ و هر كه اعراض كرد از ياد پروردگارش.
يعنى و هر كه عدول كند از تفكّر در آياتى كه او را بمعرفه و شناخت خدا و توحيد و اخلاص در عبادت او ميرساند و بگفته برخى هر كه اعراض و عدول از طاعت و شكر خدا كند.
يَسْلُكْهُ عَذاباً صَعَداً يعنى او را داخل كند در عذاب و شكنجهاى سخت و دشوارى كه در بزرگى بالا است و البتّه. يسلكه. گفت چون قبلا طريقه را ياد كرده بود. و بعضى گفته اند: يعنى عذابى كه صاحب مشقّت است.
وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً خليل گويد تقديرش اين است. و لأنّ المساجد للَّه فلا تدعوا مع اللَّه احدا سوى اللَّه. براى اينكه البتّه مسجدها مخصوص خداست. پس در مساجد هيچكس را جز خدا نخوانيد و مقصود اينست. در اماكنى كه براى عبادت و نماز بنا شده احدى را بر وجه شريك كردن در عبادت ياد نكنيد. چنانچه نصارى در معبدهاى خود و مشركين در كعبه ميكنند.
حسن گويد: يكى از مستحبّات در موقع دخول مساجد اينست كه گفته شود. لا اله الّا اللَّه لا ادعوا مع اللَّه احدا.
سعيد بن جبير و زجاج و فرّاء گويند: مساجد. مواضع سجده انسانى است در نماز و آن پيشانى و دو كف دست و دو انگشت بزرگ پاى و دو سر زانوست و چون آنها را خداى تعالى ايجاد كرده و بسبب آنها انعام و احسان نمود بر مردم. پس سزاوار و شايسته نيست كه با آنها براى غير خداى تعالى سجده كند.
و روايت شده كه معتصم عبّاسى از حضرت ابا جعفر محمّد بن على بن موسى الرّضا عليهم السّلام سؤال كرد از قول خداى تعالى. وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ. فرمود: آن هفت موضع سجده است[1]
حسن گويد: مقصود از مساجد تمام بقعه هاى زمين است زيرا تمام زمين براى پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله مسجد قرار داده شده.
سعيد بن جبير ره گويد: جنّيان بپيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله گفتند ما چگونه مسجد بيائيم و بنماز شما حاضر شويم با اينكه ما از شما دور هستيم. پس اين آيه نازل شد.
و نيز از حسن روايت شده كه مساجد نماز است و آن مخصوص خدا است و مقصود اينست كه عبادت را براى خدا خالص كنيد و اقرار بتوحيد و يكتايى او آوريد و براى غير خدا در نمازتان نصيبى و حظّى قرار ندهيد.
وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ و آنكه هنگامى كه بنده خاص خدا حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله ميايستاد يَدْعُوهُ كه خدا را بقول خودش لا اله الا اللَّه خوانده و مردم را بسوى او دعوت ميكرد و قرآن ميخواند كادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً ابن عبّاس و ضحّاك گويند. يعنى بعضى از جنّيان سوار بر ديگران شده و ازدحام ميكردند براى حرصى كه بشنيدن قرآن داشتند.
سعيد بن جبير گويد: اين از گفته جنّ است به قومشان هنگامى كه بسوى آنها برگشتند و مقصودشان اين بود كه اصحاب پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله براى شنيدن قرآن ازدحام ميكردند. و دوست ميداشتند هر يك از آنها از رفيقش به پيغمبر (ص) نزديكتر باشد. پس بعضى بر ديگرى سوار ميشدند.
و بعضى گفته اند: اين از جمله آن چيزيست كه خدا به پيغمبرش وحى نمود از حرص جنّيان براى شنيدن قرآن.
قتاده و حسن گويند: يعنى وقتى پيغمبر (ص) قريش را بتوحيد دعوت كرد نزديك بود جمعيّت بسيارى مزاحم آن حضرت شوند تا او را از دعوت توحيد و تبليغ رسالت بازدارند و خداوند امتناع نمود و او را يارى كرد و پيروز نمود بر هر- كس كه قصد او ميكرد. و بنا بر اين. اوّل كلام خواهد بود.
قُلْ إِنَّما أَدْعُوا رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً بگو البتّه من ميخوانم پروردگارم را بوحدانيت و يكتايى و هيچكس را شريك او قرار نميدهم.
مقاتل گويد: و اين براى اينست كه آنها به پيغمبر (ص) اعتراض كردند و گفتند تو امر بزرگى آورده اى كه مثل آن شنيده نشده برگرد از اين كلام، و دعوتت. پس ايشان را چنين پاسخ داد و او را امر فرمود ايشان را اينطور جواب گويد پس فرمود: قُلْ إِنَّما أَدْعُوا رَبِّي. و اين تأييد ميكند قول حسن و قتاده را براى اينكه اين مثل يك مذمّت و توبيخى است ايشان را بر اين اعتراض.
______________________________________________
[1] در بحار الانوار مجلسى عليه الرّحمة و كتب معتبره ديگر شيعه چون( مناقب ابن شهر آشوب و ارشاد مفيد است. كه در عصر معتصم شخصى دزدى كرد. او را گرفته و در حضور معتصم عبّاسى آورده در حالى كه حضرت جواد الأئمّه عليه السّلام و علماء بزرگ اهل سنّت حاضر بودند. و دزد اقرار به سرقت خود كرد پس معتصم بعلماء گفت او را چگونه بايد حدّ زد بعضى از آنها گفتند:
بايد دست راستش از بالاى كف بريد معتصم گفت بچه دليل گفتند بدليل آيه تيمّم\i فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً\E چون دست در اين آيه بر كف اطلاق شده، زيرا بايد كف دست را بخاك زد. بعضى گفتند خير بايد از آرنج بريد زيرا در آيه وضوء\i فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ\E دست بمرفق اطلاق شده بعضى ديگر گفتند خير بايد دست را از صاعد و بازو بريد چون عرفا دست بهمه اين عضو گفته ميشود.
بحث بالا گرفت و حضرت جواد عليه السّلام ساكت بود معتصم عرض كرد يا ابا جعفر شما چه ميفرمائيد فرمود: اينها كه گفتند. گفت شما بفرمائيد و اصرار كرد حضرت فرمود همه اينها اشتباه كردند دست دزد بايد از انگشتان بريده شود. گفت چرا فرمود. براى قول خداى تعالى\i أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً\E دزد مگر نبايد بعد از قطع دست نماز بخواند كف دست او بايد در سجده بزمين آيد و آن مخصوص خداست ديگرى در آن حقّى ندارد. پس معتصم انگشتان دزد را بريد … و اين يكى از موجبات شهادت آن حضرت گرديد …
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج25