آل عمران - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره آل‏ عمران آیه59–7۸

[سوره آل‏عمران (3): آيات 59 تا 61]

إِنَّ مَثَلَ عِيسى‏ عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (59) الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرِينَ (60) فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ (61)[1]

ترجمه:

همانا مثل عيسى در نزد خدا چون مثل آدمست كه او را از خاك آفريده و سپس بوى گفت باش پس ايجاد شد. حق از طرف پروردگار تست پس مباش از شك كنندگان.

پس اگر كسى با تو درباره قرآن احتجاج كرد بعد از علمهايى كه بر تو آمده بگو بيائيد بخوانيم ما پسران خود را و شما پسران خود را و ما زنان خود را و شما زنان خود را و ما نفسهاى خود را و شما هم نفسهاى خود را و تضرع كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان بفرستيم.

 

بيان آيه 59 تا 61

لغت:

مثل: عبارتست از گفته‏اى كه در زبانها جارى و سارى است و چون در مورد چيزى بكار رود دلالت ميكند كه وضع و طريقه آن چيز همان طرز و راه مثل است.

تعالوا: اصل آن علو است و اصل آن رفتن ببالا است الا اينكه در اثر كثرت استعمال بمعنى آمدن با عجله است.

درباره ابتهال دو قول است اول بمعنى التعان: يكديگر را لعن كردن و افتعال بمعنى تفاعل (دو نفر كه هر دو نسبت بهم كارى را انجام دهند) مثل اشتوروا بمعنى تشاوروا.

بهله اللَّه: يعنى لعنه اللَّه (خدا او را لعن كند) و عليه بهلة اللَّه يعنى لعن اللَّه.

دوم: بمعنى نفرين براى هلاك كسى … گويد: نظر الدهر اليهم فابتهل- يعنى دهر بايشان نظر كرد و نفرين بهلاكشان نمود.

و بهل: لعن و لعن دورى از رحمت خدا بعنوان عقاب بر گناهست و لذا لعن غير گنهكار جايز نيست مثل لعن طفل و حيوان.

 

 

مورد و شأن نزول:

از ابن عباس و قتاده و حسن: چون پيامبر اكرم نصارى را به مباهله دعوت كرد از وى تا صبح فردا مهلت خواستند و چون ببزرگان خود مراجعه كردند و از آنها مشورت نمودند اسقف آنان گفت فردا بنگريد اگر محمد «ص» با اهل و فرزند خود آمد از مباهله بپرهيزيد و اگر با اصحاب خويش آمد پس مباهله كنيد كه كارى از او ساخته نخواهد شد. فردا صبح پيامبر آمد در حالى كه دست على را گرفته بود و حسنين در جلويش ميرفتند و فاطمه در پشت سر حضرتش ميرفت و نصارى هم كه اسقف در جلويشان بود آمدند وچون نبى اكرم (ص) را با اين افراد ديدند از وى خواستند كه آنها را معرفى كند حضرت فرمود اين پسر عم و داماد من و محبوبترين مردم در نزد منست و ايندو پسر نوه دخترى من و از صلب على هستند و اين زن، فاطمه دختر منست و عزيزترين مردم است نزد من.

پس پيامبر پيش رفت و بر دو زانو نشست. ابو حارثه اسقف آنها گفت بخدا قسم اينمرد مثل انبياء نشسته پس بمباهله تن در ندادند. سيد كه بزرگ نصارى بود گفت اى ابا حارثه جلو رو و مباهله كن. گفت بخدا قسم كه مباهله نكنم كه او را بر مباهله پر جرئت مى‏بينم و ميترسم كه راستگو باشد كه در اينصورت بخدا هيچ نيرويى براى ما نباشد و در همه جهان يك نصرانى زنده نخواهد ماند. پس اسقف به پيغمبر گفت اى ابو القاسم ما مباهله نميكنيم لكن بمصالحه حاضريم با ما مصالحه كن پس پيامبر با آنها مصالحه كرد به دو هزار حله هر حله‏اى بقيمت چهل درهم و اينكه سى زره و سى نيزه و سى اسب عاريه دهند كه اگر در يمن آشوبى و جنگى پيش آمد مسلمين بكار برند و رسول خدا ضمانت فرمود كه سالم به آنها برگرداند و باين قرار نامه‏اى نوشته شد.

روايت است كه اسقف چون پيامبر و اهل بيت او را ديد گفت چهره‏هايى مى‏بينم كه اگر از خدا بخواهند كه كوه‏ها را از جاى بكند البته خواهد كند و با او مباهله نكنيد كه هلاك خواهيد شد و بر روى زمين تا روز قيامت يك نصرانى نخواهد ماند و نبى اكرم (ص) فرمود قسم به آنكه جانم بدست او است اگر با من مباهله ميكردند همگى بصورت بوزينه و خوك مسخ مى‏شدند و بيابان بر آنها وادى آتش مى‏شد و مجالى براى يك نصرانى نميماند تا همگى هلاك ميشدند و گفته‏اند كه چون نصرانيان بازگشتند سيد و عاقب دو پيشواى آنها بنزد حضرت آمدند و مسلمان شدند و عاقب حله‏اى و عصايى و كاسه و نعلينى بوى اهدا نمود.

 

 

 

 

تفسير:

در اينجا خداوند عقيده نصارى را درباره عيسى كه او را پسر خدا ميدانند رد ميكند و ميفرمايد:

إِنَّ مَثَلَ عِيسى‏ عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ‏: (همانا مثل عيسى در نزد خدا چون مثل‏ آدمست) يعنى مثل آدم است در اينكه او را بى پدر خلق كرديم چنان كه آدم را بى پدر آفريديم پس خلقت عيسى عجيب‏تر از خلقت آدم نيست پس چگونه آفرينش و بندگى و بشريت او را انكار كردند و آفرينش و بشر بودن آدم را اقرار نمودند.

خَلَقَهُ‏: (يعنى ايجاد كردم آدم را).

مِنْ تُرابٍ‏: (از خاك) يعنى آدم را از خاك و عيسى را از باد آفريد و كسى را قبل از او از باد نيافريد چنان كه قبل از آدم كسى را از خاك نيافريد.

ثُمَّ قالَ لَهُ‏: (سپس گفت بآدم و يا بعيسى).

كُنْ‏: (باش زنده و انسان كامل).

فَيَكُونُ‏: (يعنى بى فاصله همانطورى كه خدا اراده كرد شد) و تفسير اين كلمه بتفصيل در سوره بقره گذشت. در اين آيه دليل است كه استدلال و تفكر استدلالى صحيح است زيرا خداوند در رد بر نصارى و همچنين براى جواز خلق عيسى از غير راه پدر، بآفرينش آدم بدون پدر و مادر دليل آورده و استدلال كرده.

الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ‏: (يعنى اين همانا حق و از طرف خداست) و نسبت بخود داده براى تأكيد و براى بيان دليل و علت. يعنى اين حق است بدليل اينكه از جانب حق است.

فَلا تَكُنْ‏ (پس نباش) اى شنونده.

مِنَ الْمُمْتَرِينَ‏: (از دو دلان) تفسير اين كلام در سوره بقره گذشت.

فَمَنْ حَاجَّكَ‏ (آن كس كه با تو مخاصمه و مجادله كرد) اى محمد «ص».

فِيهِ‏: (در قضيه عيسى):

مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ‏ (پس از علم و برهان واضح كه بر تو آمد) بر اينكه عيسى بنده و رسول است (از قتاده) و گفته‏اند معنى اينست اگر با تو در مطلب حق مخاصمه نمودند «و ضمير فيه بر ميگردد به الحق من ربك».

فَقُلْ‏: (پس بگو) اى محمد تَعالَوْا (بيائيد) بسوى دليل ديگرى كه مخاصمه را بخوبى قطع و فصل ميكند و حق را روشن مينمايد و راستگو را از دروغگو نشان ميدهد.

نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ‏: (فرزندان خودمان را بخوانيم) مفسران اجماع دارند كه مراد از ابناء و پسران پيامبر حسنين هستند. ابو بكر رازى گويد: اين آيه دليل است كه حسنين پسران رسول اللَّه هستند و فرزند دختر حقيقتاً فرزند انسان است و ابن ابى علان كه يكى از ائمه معتزله است گويد اين آيه دليل است كه حسنين در آن حال مكلف بوده‏اند زيرا مباهله جز با بالغ جايز نيست. و اصحاب (اماميه) گويند كمى سن از حد بلوغ منافات با كمال عقل ندارد و احتلام كه در شرع حد بلوغ شناخته شده فقط براى احكام شرعيه است و سن حسنين در حال مباهله بحدى بوده كه مانع از كمال عقل آنها نيست بعلاوه درباره ائمه جايز است خرق عادت شود و اگر سن كودكى ايشان در آن وقت معمولا موقع كمال عقل در انسان نباشد ممكنست بحسنين استثنائاً و بطور خرق عادت كمال عقل داده شده باشد براى مكان معنوى و امامت ايشان در نزد خداوند و مؤيد اين مطلب قول نبى اكرم است كه در موقع كودكى آنها فرمود: اين دو پسرم «حسنين» امامند قيام كنند يا نكنند.

وَ نِساءَنا: (زنان ما) همگى اتفاق دارند كه مراد فاطمه «ع» است بدليل اينكه جز او زنى در مباهله شركت نكرد و آيه نيز دليل بر فضيلت و برترى اوست بر همه زنان جهان و مؤيد آن خبر نبوى است كه: فاطمه پاره تن منست و خبر ديگر كه:

خداوند براى خشم فاطمه خشم ميكند و از خشنودى او خشنود ميگردد.

و حديث صحيح حذيفه است كه گويد: از پيامبر «ص» شنيدم كه ملكى آمد و مرا بشارت داد كه فاطمه سيد زنان جهان است.

و خبر ديگرى كه شعبى از مسروق از عايشه حديث ميكند كه پيغمبر بفاطمه چيزى سر بگوشى فرمود كه حضرت زهرا از آن خنديد از وى پرسيدم پيغمبر چه فرمود؟ گفت فرمود آيا خشنود نميشوى كه سيد زنان اين امت باشى لذا خنديدم.

وَ نِساءَكُمْ‏: (يعنى هر كس از زنان خودتان كه ميخواهيد) وَ أَنْفُسَنا: (و خودمان را) مراد از نفس پيغمبر فقط على «ع» است زيرا خود پيامبر كه نميتواند مراد باشد زيرا او دعوت كننده است و معنى ندارد كه انسان خود را دعوت‏ كند و هميشه داعى غير از مدعو است و دعوت كننده نميتواند دعوت شده باشد پس حتماً مراد غير از نبى اكرم شخص ديگرى است و لذا حتماً اشاره بعلى عليه السلام است زيرا هيچكس نگفته كه غير از على و فاطمه و حسنين كسى در مباهله شركت داشته است و اين مطلب (كه در آيه على نفس پيغمبر خوانده شده) دلالت دارد بر علو مكان وى و درجه‏اى كه هيچكس بآن راه نيافته بلكه بنزديك آنهم نرسيده است و مؤيد آن از روايات يكى حديث شريف صحيح نبوى است كه پيغمبر درباره يكى از صحابه پرسيد كسى گفت على «ع» حاضر است حضرت فرمود من از نفس خود نپرسيدم كه على را نفس خود خوانده.

و حديث ديگرى كه پيامبر «ص» به بريده اسلمى فرمود: اى بريده على را دشمن مدار كه او از من است و من از اويم مردم از درخت‏هاى متفرق خلق شده‏اند و من و على از شجره واحده آفريده شده ‏ايم.

و ديگر قول نبى اكرم است كه وقتى در جنگ احد على پيامبر را با دفاعهاى سخت خود از شر مشركان حفظ مى‏كرد جبرئيل به پيغمبر گفت على واقعاً با تو مواسات كرد. حضرت فرمود اى جبرئيل، على از من است و من از عليم. جبرئيل گفت من هم از شمايم يا رسول اللَّه.

وَ أَنْفُسَكُمْ‏ (يعنى هر كه از مردانتان را كه ميخواهيد بخوانيد) ثُمَّ نَبْتَهِلْ‏: (پس تضرع كنيم) در دعاء (از ابن عباس) و گفته‏ اند يعنى لعن كنيم و بگوييم خدا لعنت كند دروغگو را.

فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ‏: (و قرار دهيم لعنت خدا را بر دروغگوى از ما).

در اين آيه دلالت است كه آنها بحقانيت نبى اسلام معتقد بودند زيرا از مباهله خوددارى كردند و با پذيرفتن جزيه بذلت و خوارى خود اقرار نمودند و اگر معتقد نبودند، مباهله را قبول ميكردند و اگر رسول اكرم هم بر نزول عقاب بر نصارى و ايمنى خود يقين نميداشت فرزندان و خواص اهل بيت خود را با همه محبتى كه بايشان داشت بمباهله نميكشانيد.

 

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيات 62 تا 64]

إِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ اللَّهُ وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (62) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِالْمُفْسِدِينَ (63) قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (64)[2]

ترجمه:

همانا اين داستانى حق است و جز اللَّه خدايى نيست و خداوند عزيز و حكيم است. و اگر پشت كردند خداوند بر مفسدان عالم است.

بگو اى اهل كتاب بيائيد بسوى كلمه‏اى كه بين ما و شما مساوى است كه جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او قرار ندهيم و بعضى از ما بعضى ديگر را بجاى خدا ارباب خود نگيريم پس اگر پشت كردند بگو شاهد باشيد كه ما مسلم هستيم.

 

 

بيان آيه 62- 63

لغت:

1- قصص: قصه (فعل بمعنى مفعول است) قصص (بكسر قاف) جمع قصه: اقتصصت الحديث و قصصت الحديث قصاً و قصصاً يعنى: آن را بهمان حقيقت خود نقل و روايت كردم و اصل اقتصاص اثر: متابعت و دنبال- رويى از رد پاى كسى و قصاص از همين معنى مشتق است.

2- تولى از حق: اعتقاد داشتن بخلاف آن زيرا تولّى بمنزله پشت كردن بآنست پس از رو كردن بآن و اصل تولّى كسى بى فاصله بدنبال ديگرى آمدن و بودن.

3- افساد: چيزى را در غير جايى كه مقتضى حكمت است بكار بردن و نهادن.

4- اصلاح: چيزى را در جاى مقتضى خود نهادن.

فرق بين فساد و قبيح اينست كه فساد تغيير دادن از مقداريست كه حكمت اقتضا دارد و قبيح چنين نيست زيرا در آن معنى مقدار نيست بلكه قبيح چيزى است كه حكمت اصل آن را منع ميكند چنان كه حسن آنست كه حكمت اقتضاى آن را دارد.

 

 

اعراب:

«من» در ما من اله غير اللَّه براى افاده كردن عموم نفى است كه خدايى را از هر كس و هر چيز جز اللَّه نفى ميكند و من چون براى ابتداى غايت است استغراق نفى را از ابتداى غايت تا انتهاى آن ميرساند. و كلمه «لهو» ممكنست ضمير فصل باشد كه محلى از اعراب ندارد و قصص خبر ان است و ممكنست مبتدا «لهو» باشد و قصص خبر آن.

 

 

 

 

تفسير:

إِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُ‏: (يعنى آنچه درباره عيسى و غيره بتو وحى كردم حديث صدق و راست است) پس هر كه با وضوح اين امر با تو مخالفت كرد معاند است.

وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا اللَّهُ‏: (يعنى هيچكس از شما استحقاق نام خدايى ندارد مگر اللَّه و عيسى خدا نيست چنان كه نصارى گمان برده‏اند بلكه رسول خدا و بنده اوست و اگر گفته ميشد ما اله الا اللَّه- بدون من- افاده اين معنى نميشد.

وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْعَزِيزُ (و خداوند اوست كه عزيز- يعنى قادر مطلق- است) الْحَكِيمُ‏: (و حكيم- در افعال و تدبير- است).

فَإِنْ تَوَلَّوْا: (اگر اعراض كردند) از پيروى و تصديق تو و براهين و بيناتى كه بر تو آمده.

فَإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِالْمُفْسِدِينَ‏: (خداوند فاسدان و فتنه جويان از خلق را مى‏شناسد) و آنها را بفسادشان پاداش خواهد داد. و اين قسمت آيه براى ترساندن از عذاب است و گرنه خدا صالح و فاسد همه را ميشناسد و نظير اين است اينكه كسى بديگرى ميگويد من بشر و فساد تو عالمم. و گفته‏اند مراد اين است كه خداوند عالم است باين مجادله- كنندگان و داناست كه آنها بمباهله با تو اقدام نخواهند كرد چون بنبوت تو علم و معرفت دارند.

 

بيان آيه 64

لغت:

زجاج گويد: 1- معنى كلمه كلاميست كه در او شرح داستانى باشد و لذا عرب به قصيده كلمه گويد، روايت شده كه چون به حسان بن ثابت گفتند قصيده‏اى براى ما انشاد كن گفت «كلمه جوريده» يعنى قصيده جوريده را بخوانم (كه نام يكى از قصايد او بود) كه قصيده را كلمه ناميده.

2- سواء: عدل و سوى نيز به همين معنى است.

و گفته‏اند سواء بمعنى مستوى است و مصدر بمعنى اسم فاعل است (يعنى الى كلمة مستوية) و در نزد زجاج سواء اسم است و صفت نيست و جرّ سواء در اينصورت بتقدير «ذات سواء» است كه مضاف اليه است براى ذات مقدر (يعنى صاحب استواء). و جايز است منصوب شود.

 

 

شأن نزول:

گفته‏اند سبب نزول آيه چند قولست:

1- درباره نصاراى نجران آمده (از حسن و سدى و ابن زيد و محمد بن جعفر بن زبير)

2- درباره يهود مدينه است (از قتاده و ربيع و ابن جريح و اصحاب ما نيز اين را روايت كرده‏اند).

3- بصورت ظاهر درباره هر دو دسته اهل كتاب آمده (از ابى على جبايى) و اين معنى اولى است بواسطه عموميت آن بر همه اهل كتاب.

 

 

 

 

تفسير:

چون احتجاج خداوند با اهل كتاب بپايان رسيد آنها را بتوحيد و پيروى از حقيقتى كه مورد اتفاق همه است دعوت فرمود كه:

قُلْ‏: (بگو) اى محمد تَعالَوْا (اى اهل كتاب بيائيد) بشتابيد.

إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ (بسوى كلمه و مطلب عادلانه و حق) بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ إِنْ‏ (يعنى: بر مبناى عدل است كه هيچ كژى و اعوجاجى در آن نيست چنان كه وقتى گوئيد رجل عدل يعنى مردى عادل كه در او كژى نيست و گفته‏اند معناى آن كلمه مستوى بين ما و شما كه عبارت است از ترك عبادت براى غير خدا يعنى:

أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ در معنى اين جمله اختلاف شده و چند قول است:

1- عيسى را رب خود قرار ندهند كه عيسى نيز يكى از ماست.

2- احبار را ارباب خود قرار ندهيم يعنى مثل ارباب از آنها پيروى نكنيم بدليل آيه ديگر كه: «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» (پيشوايان و رهبانان خود را بجاى خدا ارباب خود قرار دادند).

از امام ششم روايت است كه فرمود آنها احبار خود را نمى‏ پرستيدند ولى احبار هر چه را مى‏ خواستند براى آنها حلال ميكردند و هر چه را مايل بودند حرام مينمودند و قبول همين عمل از احبار، پذيرفتن آنها بعنوان ارباب بود و نيز روايت شده كه چون اين آيه آمد عدى بن حاتم گفت يا رسول اللَّه ما آنها را نمى ‏پرستيديم حضرت فرمود آيا ايشان بدلخواه خود حرام و حلال درست نميكردند و شما هر چه ميكردند نمى ‏پذيرفتيد؟! گفت چرا يا رسول اللَّه حضرت فرمود: ارباب بهمين معنى است.

فَإِنْ تَوَلَّوْا (اگر اعراض و پشت كردند) از بندگى حق و توحيد او.

فَقُولُوا (بگوئيد) اى مسلمين در برابر اعراض ايشان از حق و براى تجديد اقرار خود بحق و براى مخالفت با آنها.

اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ‏ (شاهد باشيد كه ما مسلم هستيم) يعنى نسبت بحق با اخلاص هستيم و بتوحيد اقرار داريم و گفته‏اند مسلمون يعنى تسليم و منقاد و مطيع آنچه از طرف خدا بر پيغمبر ما و انبياء قبل آمده ميباشيم و گفته‏اند: يعنى بر اسلام پابرجائيم.

و خداوند در اين آيه در مقام تأديب بندگان مؤمن است و نيز ايشان را تعليم ميدهد كه در هنگام اعراض مخالفان از برهان روشن چگونه با آنها رفتار كنند تا بدانند كه مخالفت آنها اثرى در حق اينها ندارد و نيز دلالت دارد كه حق بهر حال بايد پيروى شود و كمى و زيادى پيروان و جمعيت آن هرگز اعتبارى ندارد و نبايد مورد توجه قرار گيرد.

 

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيات 65 تا 66]

يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ وَ ما أُنْزِلَتِ التَّوْراةُ وَ الْإِنْجِيلُ إِلاَّ مِنْ بَعْدِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (65) ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فِيما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (66)[3]

ترجمه:

اى اهل كتاب چرا درباره ابراهيم با من مخاصمه مى‏كنيد با اينكه تورات و انجيل نيامد مگر پس از او آيا تعقل نميكنيد. هان شما اشخاص درباره چيزى كه بآن علم نداريد محاجه كرده‏ايد پس چرا درباره آنچه نميدانيد محاجه ميكنيد و خدا ميداند و شما نميدانيد.

 

بيان آيه 65- 66

قرائت:

كوفيان ها انتم را بمد و همزه خوانده‏اند و اهل مدينه و ابو عمر بدون مد و همزه (هانتم).

لغت:

1- فرق بين حجاج و جدال اينست كه حجاج شامل دليل است يا شبهه بصورت دليل و جدال پيچاندن خصم است نسبت بمذهبى با دليل يا شبهه يا و هم و اصل آن از جدل است بمعنى شدة پيچاندن و قتل.

2- حجت: بيانى است كه صحت و درستى گفتار آدمى را نشان دهد و حجت و دلالت بيك معنى است.

 

 

شأن نزول:

ابن عباس و حسن و قتاده گويند: احبار يهود و نصاراى نجران نزد رسول اكرم (ص) جمع شدند و درباره ابراهيم بنزاع پرداختند. يهود گفتند ابراهيم جز يهودى نبود و نصارى گفتند حتماً نصرانى بوده خداوند در اينموقع اين آيه را فرستاد.

 

 

 

 

تفسير:

يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ‏ (اى اهل كتاب چرا درباره ابراهيم با هم احتجاج و نزاع ميكنيد) و ادعا ميكنيد كه او بر دين ماست.

وَ ما أُنْزِلَتِ التَّوْراةُ وَ الْإِنْجِيلُ إِلَّا مِنْ بَعْدِهِ‏ (و حال اينكه تورات و انجيل جز بعد از ابراهيم نيامده).

أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏ (آيا فكر نميكنيد) يعنى ادعاى بدون برهان از نظر عقل جايز نيست پس چطور جايز ميشمريد ادعايى را كه فساد آن ظاهر است.

اگر اشكال شود كه‏ اگر بعد بودن تورات و انجيل دليل بر اينست كه ابراهيم يهودى و نصرانى نبوده پس مسلمان هم نبوده زيرا قرآن هم پس از وى آمده جواب گوييم كه: همگى (حتى مخالف) قبول دارد كه او خود را بنام مسلم ناميده جز اينكه يهود ميگويند آن اسلام همان يهوديت است و نصرانيها گويند اسلام همان نصرانيت است و تورات و انجيل پس از وى آمده و در آن دو نيز اسم ابراهيم به اسلام برده شده و در آن دو هرگز ذكر نشده كه وى بر دين يهود يا نصارى بوده ولى قرآن گرچه پس از وى آمده ولى ابراهيم را بدين اسلام توصيف كرده است و يهوديت و نصرانيت را از وى نفى كرده است و در اين امر بزرگترين حجت است به اينكه وى مسلم بوده است و محمد «ص» و امت او كه اسم اسلام دارند بوى اولى هستند از ديگران و نيز در توضيح اين آيه گفته‏ اند كه يهود مدعى بوده ‏اند و هستند كه يهودى اسم كسى است كه متمسك و معتقد بتورات و شريعت آن باشد و نصرانى اسم كسى است كه بانجيل و شريعت و احكام آن مؤمن و متمسك باشد لذا خداوند طبق ادعاى خودشان آنها را رد ميكند كه در زمان ابراهيم كه تورات و انجيل نيامده بود پس چطور ابراهيم را يهودى و يا نصرانى يعنى معتقد و متمسك بآن ميدانيد ولى ما مى‏گوئيم: مسلمان تنها كسى نيست كه بحكم قرآن متمسك باشد زيرا اسلام دينست نه احكام شريعت پس ما او را به اسلام توصيف ميكنيم چنان كه خداوند او را باين اسم توصيف كرده.

 

اگر بپرسند كه آيا ابراهيم متمسك بهمه شرايع و احكام اسلام كه ما بر آن هستيم بود؟

پاسخ گوئيم كه وى متمسك بدين اسلام و بعضى احكام شريعت پيغمبر ما (ص) بود نه بهمه آن زيرا يكى از احكام شريعت قرائت قرآنست در نماز و اين شريعت وى نبود و او را مسلم مى ‏ناميم اگر چه متمسك به بعضى از احكام شريعت اسلام بود چنان كه مسلمانان صدر اسلام مسلم بودند قبل از آنكه همه احكام و شرايع اسلام آمده و همه قرآن نازل شده باشد و هر يك از ما مسلم است واقعاً اگر چه بهمه احكام شرع عمل نكند.

ها أَنْتُمْ‏: (هان شما اى گروه يهود و نصارى) آيه ظاهراً تنبيه خود آنهاست‏ ولى منظور تنبيه بر حال آنهاست زيرا تنبيه نسبت بچيزى است كه انسان از آن غافلست نه نسبت بآنچه علم دارد.

حاجَجْتُمْ‏: (مجادله و مخاصمه كرديد.) فِيما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ‏: (در آنچه ميدانستيد). چون اسم او در تورات و انجيل بود.

فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ‏: (پس چرا مجادله ميكنيد درباره چيزى كه بآن علمى نداريد) (يعنى درباره شريعت و دين او كه بدان جاهليد) خداوند مخاصمه و احتجاج آنها را درباره معلوماتشان منكر نشمرده بلكه مخاصمه درباره چيزى را كه نميدانند منكر و ناپسند دانسته.

وَ اللَّهُ يَعْلَمُ‏: (و خدا ميداند) شأن و حال ابراهيم و هر چيزى كه بر شما مجهول است.

وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ‏: (و شما نميدانيد) پس درباره او سخن نگوييد و آنچه نميدانيد باو نسبت ندهيد و علم آن را از اهلش بپرسيد (يعنى از پيغمبر بپرسيد.)

 

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيات 67 تا 69]

ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (67) إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ (68) وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يُضِلُّونَكُمْ وَ ما يُضِلُّونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ (69)[4]

ترجمه:

ابراهيم يهودى و نصرانى نبود ولى حنيف و مسلم بود و از مشركان نبود.

همانا برترين مردم بابراهيم كسانيند كه از او پيروى كنند و اين پيامبر است و مؤمنان (به او) و خدا ولىّ مؤمنان است.

دسته‏اى از اهل كتاب دوست دارند كه شما را گمراه كنند و گمراه نكنند مگر خود را و نميفهمند.

 

بيان آيه 67- 68

لغت:

درباره اصل يهود و نصارى و حنيف در سوره بقره بحث كرديم.

اولى بر وزن افعل (افعل التفضيل كه برترى را ميرساند.) تثنيه و جمع ندارد زيرا معناى فعل را در بر ندارد و معنى اينكه اين كار از ديگر كارها بهتر است يعنى براى انجام دادن شايسته‏تر مى‏باشد و زيد اولى است از ديگران يعنى بر حالت و كيفيتى است كه بآن حال از ديگران سزاوارتر است.

اتباع: رفتن شخصى يا چيزى بدنبال شخص يا چيز ديگر (نه بطور اتفاق) بلكه از نظر پسند روش و طريق او. مثل مدلولى كه بدنبال دليل ميرود و راه او را مى‏پيمايد و يا از نظر صحت مثل اوست كه اگر دليل صحيح باشد مدلول نيز بواسطه صحت او صحيح است و همچنين است مأمومى كه راه امام را مى‏پيمايد.

 

 

 

تفسير:

سپس خداوند يهود و نصارى را تكذيب ميكند و ميفرمايد:

ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا: (ابراهيم يهودى و نصرانى نبود) خدا ابراهيم را از ايندو نام تنزيه ميكند اين هر دو صفت مذموم است كه قرآن و اجماع بر آن دلالت دارد و اين سخن نيز دليل است كه موسى هم يهودى نبود و عيسى هم نصرانى نبود و دين واقعى در نزد خداوند اسلامست. و يهوديت ملتى هستند كه از شرع موسى منحرف شده‏اند و ملت نصرانيت هم از شرع عيسى انحراف جسته‏اند و ايندو صفت مذموم است كه بر ايندو فرقه گمراه گفته شده و قرار گرفته.

وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً (ولى حنيف بود) حنيف يعنى مايل از باطل به حق. يعنى ابراهيم از اين هر دو دين و همه اديان ديگر جدا و مايل باسلام بود، و گفته‏اند حنيف يعنى در دين خود مستقيم بود.

مُسْلِماً (و بر دين اسلام بود).

وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ‏ (و مشرك نبود). گفته‏اند كه اين آيه متضمن اين معنى است كه دين يهود و نصارى شرك است و گفته‏اند كه معنى اينست كه چنان كه اعراب مشرك ادعا مى‏كنند ابراهيم مشرك نبود.

إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ‏– (سزاوارترين مردم بنصرت ابراهيم) با استدلال و علم يا با كمك اقتصادى و پولى. لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ‏– (آنانند كه او را پيروى كردند) در زمان خود و او را با يارى بر ضد دشمن كمك كردند تا دينش آشكارا و غالب گشت.

وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا: (و اين پيامبر و كسانى كه به وى ايمان آوردند) نصرت او را از آن جهت كه بر حق است به علم و استدلال به عهده ميگيرند و دامن او را از هر عيبى برى ميدارند و پاك ميسازند. مراد اينست كه اينها كسانى هستند كه سزاوار است بايشان گفته شود بر دين ابراهيم ميباشيد و نسبت باو ولايت دارند (يا ابراهيم بر آنها ولايت دارد.) وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ‏: (خداوند ولىّ مؤمنان است) زيرا نصرت آنها را به عهده دارد و مؤمن ولىّ خداست بعين همين معنى، يعنى چون او را يارى ميكند ولىّ اوست و اينكه فقط اسم پيغمبر اكرم را در قرآن جداگانه برده است براى تعظيم قدر و مقام امر و بزرگداشت اوست چنان كه قبلا گذشت كه جبرئيل و ميكائيل را جداگانه نام برده.

و گفته ‏اند اسم او را ذكر كرده براى اينكه او را داخل در ولايت (و اولويّت) بابراهيم بنمايد و ضمير صله و الذين آمنوا باو برگردد يعنى اين پيامبر و مؤمنان بوى.

و در اين آيه دليل است كه ولايت با پيامبر بوسيله دين و ايمان باو ثابت ميشود نه با نسب و مؤيد آن فرمايش امير مؤمنان (ع) است كه فرمود:

اولى و سزاوارترين مردم بانبياء عالمترين ايشان است بدين و احكام آنان. و بعد همين آيه را تلاوت كرد و نيز فرمود:

همانا ولىّ محمد (ص) كسى است كه از او اطاعت كند اگر چه نسبتش از او دور باشد و همانا دشمن محمد (ص) كسى است كه خدا را عصيان كند گرچه قرابتش با وى نزديك باشد.

عمر بن يزيد گويد: حضرت صادق (عليه السلام) فرمود: بخدا قسم شما از آل محمد هستيد. گفتم از خود ايشان؟. فرمود آرى بخدا از خود آنان و سه بار اين جمله را تكرار كرد. سپس نگاهى به من كرد و فرمود اى عمر خدا در قرآن فرمايد:

«ان اولى الناس بابراهيم». اين حديث را على بن ابراهيم از پدرش از ابى عمير از منصور بن يونس نقل كرده.

بيان آيه 69

لغت:

ود: آرزو (ى همراه با دوستى) است و از اينرو براى گذشته و حال و آينده هر سه صلاحيت دارد و بهمين جهت با لو ميتواند استعمال شود ولى محبت و اراده چنين نيست زيرا آنها فقط بآينده تعلق ميگيرند. و لذا جايز نيست گفته شود و ارادوا لو يضلونكم (يعنى با لو بكار رود) زيرا اراده در حكم خواستن و انجام حتمى فعل است و جارى مجراى علت فعل و كار است (و با لو كه ترديد را ميرساند نميسازد) ولى تمنى آرزو و تصور قلب است نسبت بچيزى بنحوى كه موجب لذت و تمتع نفس انسانى شود و فرق بين «ود لو تضلوا و بين ود ان تضلوا» اينست كه دومى براى استقبال است و اوّلى نه.

 

 

 

 

تفسير:

سپس خداوند بيان ميدارد كه اين طايفه‏هاى كافر علاوه بر گمراهى خود ديگران را هم بگمراهى ميخوانند.

وَدَّتْ‏: (تمنى و اراده دارند).

طائِفَةٌ: (جماعت و دسته‏اى).

مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏: (از يهود و نصارى) و گفته‏اند فقط يهود.

لَوْ يُضِلُّونَكُمْ‏: (كاش ميتوانستند شما را با گمراه كردن هلاك ميكردند) و ضلال بمعنى هلاك نيز بكار ميرود.

وَ ما يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ‏: (و وبال و ضرر گمراه كردن بر نميگردد مگر بخود آنها) زيرا مسلمانان كه دعوت آنها را نپذيرفتند اسلام را نيز بخاطر دين آنها رها نخواهند كرد ولى گناه دعوت بسوى كفر بگردن آنها يعنى كفار خواهد ماند. گفته‏اند مراد اينست كه هلاك نخواهند كرد مگر خود را زيرا هلاكى كه نصيب ديگران ميشود در جنب وبال و هلاك حاصل بر ايشان ناچيز خواهد بود.

وَ ما يَشْعُرُونَ‏ (و نميدانند) كه وبال و خسران اينكار فقط بخودشان بر ميگردد و گفته‏اند يعنى نميدانند كه خداوند مؤمنان را بر گمراهى خودشان و تصميم بر گمراه ساختن ديگران خبر ميدهد. و ابى على جبايى گويد: يعنى از ضلال خود بيخبرند چون جاهلند.

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيات 70 تا 71]

يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (70) يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (71)[5]

ترجمه‏

اى اهل كتاب چرا بآيات خدا كافر ميشويد و حال آنكه آنها را مشاهده ميكنيد.

اى اهل كتاب چرا حق را بباطل مى‏آميزيد و حق را پنهان ميداريد در حالى كه حق را ميدانيد.

 

بيان آيه 70- 71

تفسير:

سپس خداوند هر دو فرقه را مخاطب كرده گويد:

يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ‏ (اى اهل كتاب چرا كافر مى‏شويد) به آنچه بر شما تلاوت ميشود.

بِآياتِ اللَّهِ‏ يعنى قرآن.

وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ‏ (يعنى ميدانيد و مشاهده ميكنيد) دليل صحت آن و وجوب اقرار بآن يعنى تورات و انجيل را زيرا در آن دو كتاب ذكر نبى اكرم و خبر صدق نبوت حضرت و بيان صفات وى آمده و گفته‏اند يعنى چرا بآيات و بشارات خدا و دلايل نبوت او كه در تورات و انجيل هست كافر ميشويد در حالى كه آنها را مشاهده ميكنيد و معانى ديگرى نيز گفته شده:

1- مراد از آيات آنچه در كتب آسمانى ايشان است كه ابراهيم حنيف و مسلم بود و دين همانا اسلامست و حال اينكه آنها را مشاهده ميكنيد.

2- مراد از آيات اخبار غريبى است كه مردم از آن بيخبرند و پيغمبر (ص) بر آنها ميخواند و خبر ميدهد كه در كتبشان هست و ميدانند كه راست ميگويد. (از ابى مسلم).

3- يعنى دلايلى كه بر نبوت محمد (ص) دلالت دارد و وقتى با خود به خلوت ميرويد مشاهده ميكنيد و ميدانيد كه دين اسلام صحيح و حقيقت است.

يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ‏– (اى اهل كتاب چرا حق را بباطل ميآميزيد). و در اينجا درباره مراد از آميختن حق بباطل چند قولست:

1- مراد تحريف توراة و انجيل است بدست ايشان (از حسن و ابن زيد)

2- اظهار اسلام است بزبان و نهان داشتن نفاق و كفر يعنى يهوديت و نصرانيت‏ در دلشان زيرا آنها بظاهر در اول روز تظاهر به اسلام كردند در حالى كه در دل كافر بودند و عصر از آن بازگشتند تا مردم را بشك و دو دلى اندازند (از ابن عباس و قتاده)

3- مراد ايمان بموسى و عيسى و كفر بمحمد (ص) است.

4- مراد علم قلبى آنهاست كه ميدانستند پيامبر بر حق است كه با كفر ظاهرى خود مخلوط كرده بودند (از جبايى و ابى مسلم).

وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَ‏– يعنى نبوت محمد (ص) را كه حق است انكار ميكنيد و بشارتهايى را كه بر نبوت و صفات اوست پنهان ميداريد و علامتهايى كه از او در كتب خود داريد نديده ميگيريد.

وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏- و ميدانيد كه او بر حق است. و اين آيه درباره جمعى از علماى يهود و نصارى است زيرا كتمان حقايق كتاب بر عده‏اى اندك ممكن است كه بر آن عالمند نه بر همه يا اكثر و گفته‏اند يعنى شما ميدانيد امورى كه تكليف شدن بآن از طرف حق صحيح است و قول اولى صحيح‏تر است چون در آيه ذم و توبيخ بر كتمان حق وجود دارد و با معنى اول سازگارتر است.

 

 

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيات 72 تا 74]

وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (72) وَ لا تُؤْمِنُوا إِلاَّ لِمَنْ تَبِعَ دِينَكُمْ قُلْ إِنَّ الْهُدى‏ هُدَى اللَّهِ أَنْ يُؤْتى‏ أَحَدٌ مِثْلَ ما أُوتِيتُمْ أَوْ يُحاجُّوكُمْ عِنْدَ رَبِّكُمْ قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (73) يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (74)[6]

ترجمه:

گروهى از اهل كتاب گفتند: در اول روز بآنچه بر مؤمنان نازل شده ايمان آوريد و در آخر روز بدان كافر شويد تا آنها نيز از آن برگردند. ايمان نياوريد و باور مداريد مگر كسى را كه دين شما را پيروى كند بگو (اى پيغمبر) هدايت، هدايت الهى است. (و هيچكس) داده نشده مثل آنچه بشما داده شده، يا نزد پروردگارتان با شما محاجه نتوانند كرد، بگو برترى بدست پروردگار است بهر كس بخواهد عنايت مى‏كند و خداوند وسعت دهنده داناست. هر كه را بخواهد خاص رحمت خود گرداند و خدا داراى بخشش و كرم بزرگ است.

 

بيان آيه 72 تا 74

لغت:

طائفه: يعنى جماعت و در اصل اين لغت دو قول است:

1- طائفه در اصل مثل رفعت و بلندى است كه شأن آن گردش دور شهرها است در سفرى كه بر آن اجتماع واقع ميشود.

2- جماعتى كه از آنها حلقه‏اى تشكيل گردد كه برگرد آن حلقه طواف و دور زده شود.

وجه النهار: اول روز وجه خوانده شده چون اولين قسمتى است از روز كه با انسان مواجه ميشود چنان كه به اول جامه وجه جامه گفته شود و گفته‏اند از اينرو اول روز را وجه روز خوانده‏اند كه مثل وجه انسان اشرف و بهترين قسمت روز است.

 

 

شأن نزول:

حسن و سدى گويند: 12 نفر از احبار يهود خيبر و عرينه با هم توطئه كردند كه اول صبح اظهار اسلام كنند با زبان نه ايمان قلبى و آخر روز از آن برگردند و اظهار كفر نمايند و بگويند علت بازگشت ما از اسلام اين بود كه در كتب خود جستجو كرديم و با دانشمندان خويش هم گفته و مشاوره نموديم و دانستيم كه محمد (ص) پيامبر موعود در تورات نيست و در نتيجه كذب و بطلان او بر ما معلوم گشت و غرضشان اين بود كه با اينكار در دل اصحاب محمد (ص) دو دلى پديد آيد و گويند اينها كه اهل كتابند و داناتر از ما هستند حق را بهتر ميشناسند و در نتيجه از دين او بدين ما باز خواهند گشت- مجاهد و مقاتل گويند اين مطلب و آيه درباره قبله بود كه چون قبله اسلام از بيت المقدس بكعبه برگشت بر يهود گران آمد. كعب الاشراف يهودى بياران يهودى خود گفت اول صبح بمحمد اظهار ايمان كنيد و با او نماز گزاريد و آخر روز از وى‏ برگرديد شايد اين كار شما موجب ترديد اصحاب او شود.

 

 

 

تفسير:

چون خداوند از مكر كفار نام برد در پى آن اين مكر را بيان داشت كه‏ وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏- (جماعتى از اهل كتاب بيكديگر گفتند):

آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا– (يعنى به پيغمبر اسلام و اصحابش ايمان آريد).

وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ‏– در معناى اين آيه چند قول است:

1- اول صبح اظهار ايمان كنيد و آخر روز برگرديد و اين كار بهتر ميتواند آنها را از اسلام بگرداند (از حسن و جماعتى)

2- اول روز بكعبه نماز گزاريد و آخر روز برگرديد تا از دينشان برگردند (از مجاهد).

3- اول روز اظهار اسلام كنيد و اقرار بصفات و علامتهاى او در تورات كنيد و آخر روز برگرديد تا اصحابش گمان كنند كه شما اول اشتباه كرده‏ايد و بعد بكذب او پى برده‏ايد.

لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏- يعنى از اسلام برگردند (از ابن عباس و جماعتى).

وَ لا تُؤْمِنُوا– يعنى تصديق او نكنيد در دل.

إِلَّا لِمَنْ تَبِعَ دِينَكُمْ‏- يعنى يهوديت را و در معنى اين آيه بچند قول رفته‏اند:

1- تصديق نكنيد كه هيچكس را باندازه و مانند شما علم و حكمت و بيان و دليل آمده باشد مگر اهل كتاب كه پيرو دين شما هستند. اين را يهود خيبر بيهود مدينه گفتند كه نكند آنها بعظمت و نبوت محمد (ص) اعتراف نمايند و موجب ملامت آنها شود.

و گفته‏اند: يعنى اعتراف بحقانيت هيچكس جز پيروان دين خود نكنيد و «أَوْ يُحاجُّوكُمْ عِنْدَ رَبِّكُمْ» نيز كلام يهود است و قُلْ إِنَّ الْهُدى‏ … تا آخر آيه جواب خداست بايشان يعنى بگو اى محمد (ص) همانا هدايت هدايت الهى است و فضل و برترى بدست‏ خداست و درست نيست كه يهود انكار كند كه خداوند بديگرى همانند كتاب و حكمتى كه به ايشان داده نيز بدهد- اين قول حسن و ابى على فارسى است.

2- وَ لا تُؤْمِنُوا إِلَّا لِمَنْ تَبِعَ دِينَكُمْ‏ كلام يهود است تا آخر «من اللَّه» و معنى چنين خواهد بود كه اى مسلمين همانا هدايت هدايت الهى است كه بكسى داده شود مثل آنچه بشما داده شده مثل‏ «يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا يعنى ان لا تضلوا- بيان ميكند خدا حق را بر شما كه هلاك نشويد» او يحاجوكم يعنى ان لا يحاجوكم تا اينكه نتوانند با شما مخاصمه و احتجاج كنند چون دليلى ندارند و در اينصورت‏ «هُدَى اللَّهِ» بدل الهدى است و خبر «أَنْ يُؤْتى‏ أَحَدٌ» «مِثْلَ ما أُوتِيتُمْ» است. اين قول سدى و ابن جريح است.

ابو العباس مبرد گويد: در اينجا لا محذوف نيست ولى اضافه معلومست و اولى حذف شده و دومى جاى آن نشسته است و تقدير چنين است:

«قل الهدى هدى اللَّه» كراهة «أَنْ يُؤْتى‏ أَحَدٌ مِثْلَ ما أُوتِيتُمْ» يعنى «بگو همان هدايت هدايت خدا است» چون كراهت دارند «كه خداوند بديگران بدهد آنچه بشما داده» زيرا خداوند كاذب و كافر را دوست ندارد و لذا هدايت خدا از غير مؤمن دور است.

بعضى گفته‏اند مراد از آيه اينست: بگو اى محمد همانا هدايت بخير هدايت خدا است پس اى يهود انكار مكنيد كه خداوند بديگرى هم نبوتى را كه بشما داده بدهد.

أَوْ يُحاجُّوكُمْ‏- (باين امر بشما محاجه كند) عِنْدَ رَبِّكُمْ‏- (اگر اين را از او قبول نكنيد) از قتاده و ربيع و جبايى.

و گفته‏اند: «إِنَّ الْهُدى‏ هُدَى اللَّهِ» يعنى همانا حق چيزى است كه خدا بآن امر كرده و بعد هدى را تفسير كرده بجمله‏ «أَنْ يُؤْتى‏ أَحَدٌ مِثْلَ ما أُوتِيتُمْ أَوْ يُحاجُّوكُمْ» پس آنچه آمده و داده شده شرع است و آنچه بوسيله آن احتجاج و استدلال شود عقل ميباشد و تقدير كلام چنين است: همانا هدايت الهى چيزى است كه از طرف او تشريع شده يا چيزيست كه عقل آن را پذيرفته پس قول دوم چهار قول و چهار شق ميشود.

3- از اول تا آخر آيه كلام خدا است يعنى: اى مؤمنان ايمان نياوريد مگر بكسى كه دين شما (اسلام) را پيروى كند و قبول و تصديق نداشته باشيد كه باحدى داده شده باشد مثل دينى كه بشما داده شده است زيرا كه پيامبرى پس از پيامبر شما نخواهد بود و دينى پس از دين شما نخواهد آمد تا روز قيامت و باور نكنيد كه احدى را عليه شما دليل و حجتى در نزد حق باشد زيرا دين شما بهترين اديان است و هدايت همانا هدايت الهى است و فضل و بخشش بدست خداست … بنا بر اين معنى تمام آيه خطاب بمؤمنين است كه از طرف خداوند متعال در موقعى كه يهود مكر و تلبيس بكار بردند نازل شد تا مؤمنان نلغزند. و دليل اين معنى قول ضحاك است كه يهود گفتند ما با مخالفين دين خود نزد حق احتجاج خواهيم كرد. و خداوند در اين آيه بيان فرموده كه آنها مغلوب و كوبيده خواهند بود و مؤمنان غالب خواهند شد.

قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ‏ (يعنى بگو نبوت بدست خداست) و گفته‏اند يعنى آيات و دلايلى كه به پيامبر و پيروانش داده شده.

و گفته‏اند يعنى نعمتهاى دين و دنيا و «بيد اللَّه» يعنى در ملك خداست و اوست قادر باعطاء آن و عالم است به محلى كه مستحق و شايسته آن ميباشد.

يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ: در اين آيه دلالت است كه نبوت استحقاقى نيست و همچنين امامت زيرا خداوند آنها را بخواست خود معلق و مشروط كرده.

وَ اللَّهُ واسِعٌ‏: (رحمت خدا وسيع و جود او بسيار است) و گفته‏اند مقدورات او وسيع است هر چه بخواهد انجام ميدهد.

عَلِيمٌ‏: بمصالح خلق است و گفته‏اند يعنى ميداند كه چه كسى را پيغمبر كند.

يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ‏: تفسير آن در سوره بقره گذشت (در بين آيه‏هاى 100 تا 110).

و در اين آيات معجزه‏اى آشكار براى پيغمبر ما وجود دارد زيرا در آن از باطن و پنهانى‏هايى از كفار و قوم خبر داده كه جز علام الغيوب از آن خبر ندارد و هم در آن دفع كيدها و مكرهاى آنهاست و هم لطفى نسبت بمؤمنان است كه ايشان را بر عقايدشان ثابت نگهميدارد.

 

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيات 75 تا 76]

وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ إِلاَّ ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (75) بَلى‏ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ وَ اتَّقى‏ فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ (76)[7]

ترجمه:

و از اهل كتاب كسى است كه اگر او را بر مال بسيار امين شمارى آن را بتو رد ميكند، و از آنها نيز كسى است كه اگر او را بدينارى امين شمارى بتو رد نخواهد كرد مگر آنكه پيوسته در طلب او باشى و اين از آن جهت است كه گويند بدويان را بر ما تعرض و حق باز خواستى نيست و بر خدا دروغ مى‏بندند بلكه هر كس بعهد خود وفا كند و تقوى پيشه گيرد خدا متقيان را دوست دارد.

 

بيان آيه 75- 76

قرائت:

يؤده را حمزه و ابو بكر از عاصم بسكون هاء خوانده‏اند و ابو جعفر و يعقوب بكسر «هاء» خوانده‏اند و ديگران بكسر و اشباع (اشباع: كسره را بكشند تا توليد ياء شود) خوانده‏اند.

 

لغت:

1- قنطار: اختلاف اقوال در مقدار قنطار در اول سوره گذشت.

2- دينار: اصل آن دنّار با دو نون كه يكى از آن دو بواسطه كثرت استعمال و خفت و آسانى تلفظ تبديل بياء شده. جمع دينار دنانير است.

3- دُمْتَ و دِمْتَ دو لغت (دو لهجه) است مثل مُتَّ و متَّ ولى هر كس دال را (در دمت) و ميم را (در مت) مكسور خوانده در مضارع تمات و تدام خوانده است.

4- وفى و اوفى دو لغت (لهجه) هستند. ميگويند اوفيت و اهل نجد ميگويند وفّيت.

مورد و شأن نزول:

ابن عباس گويد: مراد از «من» در «مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ» عبد اللَّه سلام است كه مردى 1200 اوقيه طلا در نزدش امانت نهاد، عبد اللَّه همه را سالم بصاحبش رد كرد و خداوند به اين كار او را مدح گفته.

و مراد «من» در «مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ» نحاص بن عازورا بود كه مردى قرشى دينارى باو امانت سپرده بود و او در آن خيانت نمود.

و در بعضى تفاسير است كه مراد از «مَنْ إِنْ‏ … يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ» نصارى هستند و مراد از كسانى كه امانت را رد نميكنند يهود ميباشند.

 

 

 

 

تفسير:

سپس خداوند عيوب اهل كتاب را بيان ميدارد كه‏ وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ‏ يعنى اگر او را امين قرار دهى بر قنطار يعنى مال بسيارى (يكى از معانى قنطار) «يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ» در مورد مطالبه صاحبش رد ميكند و خيانت روا نميدارد.

وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ: يعنى او را بر مالى اندك امين سازى.

لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ‏: (در موقع مطالبه رد نميكند) و اينان به اجماع، كفار از يهود هستند.

إِلَّا ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً: يعنى مگر دائماً بر او ملازم و همراه او باشى و طلبكارى كنى (از حسن و ابن زيد): يعنى مگر آنكه همواره مطالبه و تقاضا داشته باشى (از قتاده و مجاهد). ابن عباس گويد: يعنى مگر دائماً و با اصرار و الحاح طلبكارى نمايى.

ذلِكَ‏: (اين) خيانت.

بِأَنَّهُمْ قالُوا لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ‏: اين قسمت بيان علت خيانت و عدم رد كردن يهوديان است و اينكه مايل بخيانت ميباشند و مراد اينست كه يهود گويند: ما را در تصرف و غصب اموالى كه از عرب بدستمان افتد مانعى و گناهى نيست زيرا آنها مشركند (از قتاده و سدى).

و گفته شده: يهود گفتند كه چون اعراب از دين خود برگشتند و لذا حق ايشان را كه در نزدشان بود ندادند باين دليل كه وقتى با شما معامله كرديم و بدهكار شديم شما بدين ما بوديد و اكنون كه از آن دست برداشتيد حقتان ساقط شد و ادعا كردند كه اين حرف در كتاب ايشان دستور داده شده و خداوند اين سخن را رد ميكند و ميفرمايد:

بَلى‏– اين كلمه نفى ما قبل و اثبات ما بعد است گويا ميگويد كه:

خداوند به اين كار امر نكرده و آن را دوست نميدارد بلكه وفاء بعهد و اداء امانت را واجب دانسته است.

مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ‏: ممكنست هاء بعهده برگردد به‏ «عَلَى اللَّهِ» در «يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ» و معنى چنين خواهد بود كه هر كس بعهد خدا وفا كند. و عهد خدا به بندگان همان اوامر و نواهى اوست و ممكنست كه اين ضمير به من برگردد. يعنى «هر كس كه بعهد خود وفا كند» زيرا عهد گاهى بعهد كننده متعلق و مرتبط ميشود و گاه بامر مورد عهد.

وَ اتَّقى‏ (از خيانت و شكستن عهد بپرهيزد) فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ‏ (خدا او را دوست دارد) و اينكه بجاى وافى بعهد متقى را ذكر كرد براى اينست كه صفتى را كه موجب محبوبيت در نزد خدا است و از صفات مؤمن است ذكر نمايد كأنه ميگويد: خدا مؤمنان را دوست دارد و يهود را دوست نميدارد.

و از پيغمبر (ص) حديث است كه: چون اين آيه را تلاوت كردند، فرمودند:

دشمنان حق دروغ گفتند هيچ امرى در جاهليت نبود جز اينكه زير پا نهاده‏ام مگر امانت را كه بر هر خوب و بد و برّ و فاجر، لازم است. و نيز از پيغمبر است كه: سه چيز است كه در هر كس باشد او منافق است اگر چه نماز بخواند و روزه بدارد و خود را مؤمن بداند:

كسى كه در كلامش دروغ باشد و در وعده‏اش خلاف كند و در امانت خيانت روا دارد.

و نيز از آن حضرت است كه هر كه امانتى را كه باو سپرده‏اند بصاحبش رد كند در حالى كه ميتواند رد نكند خداوند هر حورى كه بخواهد در بهشت باو تزويج فرمايد.

 

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيات 77 تا 78]

إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (77) وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتابِ وَ ما هُوَ مِنَ الْكِتابِ وَ يَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (78)[8]

ترجمه:

آنان كه عهد خدا و قسمهاى خويش را ببهايى اندك ميفروشند آنان در آخرت نصيبى ندارند و خداوند در قيامت با آنها سخن نخواهد گفت و به سوى ايشان نظر رحمت نخواهد كرد و پاكشان نخواهد ساخت و براى ايشان عذابى دردناك است.

و همانا از آنها دسته‏اى هستند كه زبانهاى خود را بخواندن كتاب ميگردانند كه آن را از كتاب (تورات) پنداريد ولى از كتاب (تورات) نيست و گويند كه آن از جانب خداست ولى از جانب خدا نميباشد و بر خدا دروغ مى‏بندند در حالى كه ميدانند.

 

 

بيان آيه 77

مورد و شأن نزول:

اين آيه درباره جمعى از احبار و پيشوايان يهود آمده كه عبارتند از: ابى رافع، كنانة بن ابى الحقيق، حى بن احطب و كعب بن الاشراف. اينها نبوت محمد ص را كه در تورات خبر داده شده بود پنهان داشتند و چيز ديگرى بجاى آن در تورات معنى كردند و نوشتند و قسم خوردند كه آن از طرف خداست براى اينكه موقعيت در بين قومشان و رياستشان محفوظ بماند (از عكرمه) و گفته‏اند كه درباره اشعث بن قيس و خصم او بود بر سرزمينى كه اشعث برخاست كه قسم دروغ خورد و چون اين آيه آمد اشعث از قسم خوددارى كرد و بحق اعتراف نمود و زمين را بصاحبش برگردانيد (از ابن جريح) و گويند درباره مردى نازل شد كه قسم دروغ خورد براى ندادن متاعى كه فروخته بود (از مجاهد و شعبى).

 

معنى و مقصود:

سپس خداوند عذاب و وعيد خود را بر افعال زشت آنها بيان ميدارد كه:

إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ‏ يعنى تبديل ميكنند.

بِعَهْدِ اللَّهِ‏ يعنى امر خدا و وفاى لازم بآن را. و گفته‏اند: يعنى كسانى كه بر شكستن عهد خدا و واژگون ساختن آن اقدام ميكنند.

وَ أَيْمانِهِمْ‏ (و با قسمهاى دروغ) ثَمَناً قَلِيلًا– (بهاى اندك و ناچيز) و اينكه آن را قليل شمرده چون در برابر ثوابى كه از دست ميدهند و عذابى كه نصيبشان ميشود خيلى اندك است.

گفته‏اند مراد از عهد چيزيست كه خدا بر انسان واجب فرموده كه عبارت است‏ از اطاعت و خوددارى از گناه و گفته‏اند مراد از عهد آنچه است كه عقل بر آن دلالت و امر ميكند يعنى منع از باطل و انقياد حق.

أُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ‏– (آنهايند كه نصيبى از نعمتهاى آخرت ندارند) وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ‏– در اينجا دو قول است:

1- خداوند هنگام حساب ايشان بچيزى كه موجب خوشحالى آنها باشد سخن نميگويد بلكه بآنچه موجب ناراحتى و بدى حال آنهاست حرف ميزند (از جبايى).

2- اصلا با آنها حرف نميزند و حساب آنان با كلام ملائكه است و خدا ملائكه را امر ميكند كه آنها را ذليل و خوار بدارند.

وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ– (يعنى بر آنها عطوفت و ترحم نميآورد) و اين كلام مثل اينست كه كسى بديگرى گويد بمن نظرى كن يعنى رحمت كن.

در اين كلام دلالت است كه نظر وقتى با الى متعدى شود معنى ديدن را نميدهد زيرا قطعاً و بلا خلاف در اينجا نميتوان گفت كه خدا آنها را نمى ‏بيند.

وَ لا يُزَكِّيهِمْ‏ (آنها را پاك نخواهد كرد) و يا اينكه آنها را بجاى پاكان نخواهد نهاد (از جبايى) و گفته‏اند: يعنى آنها را از چرك و وبال گناهان با آمرزش پاك نخواهد كرد بلكه عقابشان خواهد نمود. و نيز گفته‏اند يعنى درباره آنها حكم پاكان روا نخواهد نمود بلكه آنها را محكوم بكفر و فجور خواهد كرد (از قاضى) وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ‏ (يعنى عذابى درد آور). در تفسير كلينى از ابن مسعود است كه از پيغمبر اكرم (ص) شنيدم كه ميفرمايد:

هر كه قسم دروغ خورد كه بوسيله آن مال برادر مسلمانش را بخورد خداوند را با خشم و غضب ملاقات خواهد كرد و اين آيه را خواند.

و مسلم بن حجاج در صحيح باسناد خودش از طرق مختلفى از ابى ذر غفارى نقل كرده از نبى اكرم (ص) كه فرمود: سه كسند كه خداوند در قيامت با آنها سخن نگويد و هرگز بايشان نظر ننمايد و آنان را پاكيزه نگرداند و براى آنها عذابى اليم خواهد بود: اول آدم منت گزارى كه چيزى بكسى ندهد مگر با منت- دوم- كسى كه متاع‏ خود را با قسم دروغ بفروشد و سوم آنكه لباس خود را نازك و بدن نما كند.

و از عبد اللَّه بن مسعود از نبى اكرم حديث است كه: هر كه قسم دروغ بخورد كه بوسيله آن دست مسلمانى را از مالش كوتاه سازد خدا را در حال خشم ملاقات خواهد كرد و اين حديث را مسلم نيز در صحيح آورده.

 

 

 

بيان آيه 78

لغت:

1- اصل لىّ: فتل يعنى بافتن و پيچاندن: لويت يده يعنى پيچاندم دستش را و از اينست لويت الفريم لوياً و لياناً.

2- السنه جمع لسان مثل حمار و احمره.

3- فرق بين حسبت و زعمت اينست كه دومى ممكن است بمعنى يقين و گمان هر دو باشد و اولى احتمال يقين هرگز نميدهد.

 

 

مورد و شأن نزول:

گفته شده كه آيه درباره جمعى از احبار يهود آمده كه بدست خود چيزهايى در باره صفات پيغمبر اكرم و غيره نوشتند و بتورات اضافه كردند كه در تورات نبوده.

و گفته‏اند درباره عده‏اى از يهود و نصارى آمده كه تورات و انجيل را تحريف كرده‏اند و كتاب خدا را بهم زدند و چيزهايى كه از خدا نبود بآن افزودند و دين حنيف را از آن انداختند (از ابن عباس)

 

 

معنى و مقصود:

وَ إِنَّ مِنْهُمْ‏- يعنى اهل كتاب و اينجمله عطف است به‏ «وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ ….» لَفَرِيقاً– يعنى طائفه‏اى هستند كه‏ يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ‏- يعنى كتاب را با زبان خود از مجراى خود تحريف ميكنند و آن را از مقصد اصلى بر ميگردانند و خداوند تحريف كتاب را از جهت و مجراى خود بگردش زبان قرار داده (قول مجاهد و قتاده و ابن جريح) و ربيع گفته يعنى بخلاف حق تفسير ميكنند.

لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتابِ‏- (كه شما اى مسلمين گفته آنها را از كتاب خدا حساب ميكنيد) و حال آنكه از كتاب نازل شده بر موسى نيست بلكه اختراع و بدعت آنهاست كه بنام خدا و كتاب خدا نسبت ميدهند.

وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏- در اين آيه دليل است كه معاصى از جانب خدا و فعل خدا نيست زيرا اگر فعل او بود بطور مسلم از جانب او بود و جايز نبود كه نفى از خدا كنيم و بگوئيم كه از جانب او نيست و هم چنان كه به هيچ وجه نميتوان آن را از كتاب دانست زيرا نفى آن از كتاب در اين آيه بطور مطلق است كه هيچ چيز آن از كتاب نيست همچنين جايز نيست از نزد حق باشد زيرا نفى از جانب خدا بودن (در آيه) مطلق است.

وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ‏- در نسبت دادن اينها را بكتاب دروغ ميگويند وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‏ و ميدانند كه اين دروغ است و ميدانند كه در برابر اينكار عقاب خواهند شد.

___________________________________________

[1] سوره آل عمران آيات 59 تا 61 جزء 3 سوره 3

[2] سوره آل عمران آيه 62 تا 64 جزء 3 سوره 3

[3] سوره آل عمران آيه 65 66 جزء 3 سوره 3

[4] سوره آل عمران آيه 67 تا 69 جزء 3 سوره 3

[5] سوره آل عمران آيه 70 و 71 جزء 3 سوره 3

[6] سوره آل عمران آيه 72 تا 74 جزء 3 سوره 3

[7] سوره آل عمران آيه 75 و 76 جزء 3 سوره 3

[8] سوره آل عمران آيه 77 و 78 جزء 3 سوره 3

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=