ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره آل عمران آیه130–145
[سوره آلعمران (3): آيات 130 تا 134]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَةً وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (130) وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتِي أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ (131) وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (132) وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ (133) الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (134)[1]
ترجمه:
اى مؤمنان ربا را با فزونيهاى مكرر و مضاعف مخوريد و از خدا بترسيد. و از خدا و پيغمبرش اطاعت كنيد تا مورد رحمت قرار گيريد.
بشتابيد بسوى آمرزش خداوند و بسوى بهشتى كه پهناى آن بقدر وسعت زمين و آسمانهاست كه براى متقيان آماده شده.
آنان اموال خود را در حالت وسعت و راحتى و در موقع زيان و سختى انفاق ميكنند و خطاى مردم را عفو مينمايند و خداوند نيكوكاران را دوست دارد.
تفسير:
چون خداوند فرمود كه عذاب و مغفرت بسته به مشيت و خواست اوست بدنبالش از كارهايى كه موجب عذابست (ربا) نهى ميكند:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا يعنى اى كسانى كه خدا و پيغمبر را تصديق كردهايد:
لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا گرچه هر نوع تصرفى در ربوا حرامست ولى فقط خوردن را ذكر كرده چون نفع عمده ربا (و غير ربا) همان خوردنست.
ربا عبارتست از زياد گرفتن از اصل مال در برابر مدتى كه مال نزد كسى بوده و خلاصه در برابر مدت و زمانى كه سرمايه نزد ديگرى قرض بوده پولى اخذ شود[2] و مجاهد گويد مراد رباى جاهليت است.
أَضْعافاً مُضاعَفَةً– درباره معنى اينجمله دو قولست:
1- اينكه با تأخير از مدت بمدت ديرتر مرتب دو چندان و يا بيشتر گرفته شود بطورى كه هر وقت از وقتى بوقتى ديگر تأخير افتد بر سرمايه افزون شود.
2- يعنى نبايد بواسطه ربا اموال خود را زياد و چند برابر كنيد و بنا بر اين معنى هر زيادتى كه از راه حرام وارد مال شود شامل است.
علت تحريم ربا مصلحتى است كه خدا داند و در اين باره وجوهى گفتهاند:
بطور تقريب:
1- براى فرق آن با خريد و فروش.
2- ترك ربا انسان را بعدل ميكشاند.
3- مكارم اخلاق از قبيل جود و سعه صدر را كه نتيجه قرض دادن و به بدهكار گرفتار مهلت دادن و بهره نگرفتن است در انسان زنده ميكند و اين مطلب از حضرت صادق ع روايت است.
و بدو علت تحريم ربا را دوباره در اينجا ذكر فرموده با اينكه در سوره بقره نيز ذكر شده است كه:
1- براى اينكه پس از خبر دادن از حرمت آن صريحاً نهى كرده باشد چون در اين كار و نهى صريح شدت تحذير و برگردانيدن خطر وجود دارد.
2- نهى اين نوع مخصوص از ربا كه بر قانون اضعاف مضاعفه جارى است.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ– از گناهان او بترسيد، و يا از عقاب او بترسيد يعنى معاصى را ترك كنيد و گفتهاند يعنى بپرهيزيد از عقاب خدا با ترك معاصى.
لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ– تا با رسيدن بآرزوهاى خود سعادتمند شويد و با رفتن ببهشت رستگار گرديد.
وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتِي– از كارهايى كه موجب رفتن بدوزخ و آتش است آتشى كه أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ بكافران وعده داده شده و براى آنان آماده گشته. علت اينكه كفار را بآتش تخصيص داده زيرا بيشتر اهل آتش را آنان تشكيل مىدهند. و در اصل آتش براى آنها آماده شده و ديگران يعنى مؤمنان گنهكار بعنوان فرع و تبع بدوزخ ميروند چنان كه در باره بهشت فرموده (بهشت آماده براى متقيان شده) و حال آنكه غير متقى نيز مثل كودك و ديوانه هم ببهشت راه پيدا ميكند.
حسن گويد: تخصيص كفار بوعده آتش مانع از شركت ديگران نيست چنان كه خداوند فقط مرتدين را فرموده است كه در قيامت سيه رويند ولى اين مانع نيست كه ديگر كافران نيز سيه روى باشند چنان كه خواهند بود. و خلاصه اگر چيزى را خصوصاً ذكر كرديم و حالتى را باو نسبت داديم دليل آن نيست كه غير آن خلاف آن حالت را دارد.
وَ أَطِيعُوا اللَّهَ- خدا را در آنچه بشما امر فرموده اطاعت كنيد و پيغمبر را درشريعتى كه برايتان نهاده اطاعت نماييد.
لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ– تا مورد رحمت قرار گيريد و عذاب نشويد.
اگر بپرسيد چنانچه اطاعت پيغمبر در واقع اطاعت خداست پس تكرار اطاعت رسول براى چيست؟
جواب گوييم: 1- مقصود اينست كه آنچه پيغمبر (ص) گويد اطاعت كنيد بقصد اينكه اطاعت خداست.
2- براى اينست كه مردم بدانند اطاعت پيغمبر اطاعت خداست.
نظم آيات:
در باره وجه ارتباط اين آيه بما قبل دو قولست:
1- براى اينكه ارتباط دهد بين امر باطاعت خدا را با نهى از خوردن ربا.
كأنه گويد: خدا را در آنچه نهى كرده يعنى اكل ربا اطاعت كنيد.
2- محمد بن اسحاق گويد: اين آيه در مقام سرزنش كسانيست كه در روز احد بر خلاف امر پيغمبر (ص) سنگرگاه خود را براى جمع غنيمت رها كردند و موجب شكست لشكر اسلام شدند.
بيان آيه 133- 134
لغت:
1- اصل كظم يعنى: محكم بستن سر مشك و خيك را بواسطه پر بودنش و كظيم و مكظوم: كسى كه وجود او از غم لبريز است و يا از غضب پر است و انتقام نگرفته است.
كظامة- قناتى كه زير زمين جارى است چون در زير زمين پر است. ابى عبيده در كتاب «غريب الحديث» از اوس نقل كند كه پيغمبر را ديدم كه بسر كظم قومى رفت و وضو بساخت و مسح پا كرد يعنى بر سر قنات قومى رفت و …
اخذ بكظمه (كظم او را گرفت) يعنى مجراى نفس او را كه جايگاهيست كه با نفس پر ميشود بگرفت.
فرق ميان غيظ و غضب اينست كه غضب ضد خشنودى است و غضب يعنى اراده و تصميم بر عقاب كسى كه مستحق عقابست ولى غيظ اينجور نيست بلكه هيجان طبع است بواسطه كراهتى كه از معاصى در او پيدا مىشود و لذا در باره خداوند غضب اطلاق ميشود ولى غيظ گفته نميشود.
تفسير:
چون خداوند مردم را از كارهاى موجب عقاب بر حذر داشت در پى آن ايشان را باعمال موجب ثواب تحريك و تشويق مىكند.
وَ سارِعُوا- پيشدستى كنيد.
إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ– بسوى مغفرت خدا مبادرت كنيد و مراد اينست كه به اعمالى كه موجب مغفرت است مبادرت جوييد و در باره مقصود از اين اعمال اقواليست:
1- يعنى باسلام مبادرت جوييد (ابن عباس).
2- مراد اداء واجبات است (از على عليه السلام).
3- بسوى هجرت (باسلام و پيغمبر)- از ابى العاليه.
4- بسوى تكبير اولى (نماز)- از انس بن مالك.
5- بسوى انجام اوامر الهى (از سعيد بن جبير).
6- بسوى نمازهاى پنجگانه (از يمان).
7- بسوى جهاد (از ضحاك).
8- بسوى توبه (از عكرمه).
وَ جَنَّةٍ– يعنى بسوى بهشتى كه عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ– در معنى اين جمله اختلاف است و چند قول آمده:
1- يعنى عرض آن بپهناى آسمانهاى هفتگانه و زمينهاى هفتگانه است كه پهلوى هم جمع شده باشند (يعنى مجموع اينها)- از ابن عباس و جبايى و بلخى.
و علت اينكه اينجا عرض بهشت را ذكر كرده نه طول آن را زيرا طول از عرض بزرگتر است و وقتى بزرگى عرض معلوم شد بزرگى طول بطريق اولى معلوم است و در ذكر طول اين مطلب نيست.
2- يعنى قيمت آن باندازه ارزش همه آسمانها و زمين است و گويند: «عرضت هذا المتاع للبيع» يعنى اين متاع را براى فروش عرضه كردم و از آن عظمت قدر و گرانى آن را قصد كنند كه هيچ چيز نميتواند ارزش آن قرار گيرد (از ابى مسلم اصفهانى) اين وجه لطيف است جز اينكه در آن تعسف و دشوارى است.
3- مراد از عرض وسعت و عظمت آنست نه عرض اصطلاحى مقابل طول و عرب هر چيزى را كه خواهد بوسعت توصيف كند بعرض توصيف ميكند. امرؤ القيس گويد:
بلاد عريضة و ارض اريضة يعنى شهرهاى پر وسعت و پهناور و سرزمينى خرم (در اين شعر عريض بمعنى وسيع آمده و در فارسى هم معمولا پهناور مشتق از پهنا: بمعنى وسيع است) و ذو الرمه گويد:فاعرض فى المكارم و استطاله يعنى در مكارم اخلاق وسعت و عظمت يافته است (يعنى بسيار پيشرفت كرده) كه اعرض بمعنى توسع آمد.
اگر سؤال شود كه اگر وسعت بهشت به پهناى زمين و آسمانها يعنى همه جهان است پس جهنم در كجاست؟ گوييم اين سؤال از نبى اكرم شد فرمود سبحان اللَّه وقتى روز ميآيد شب كجاست؟ و اين پاسخ معارضه بمثل است كنايه از آنكه خدايى كه قادر است شب را هر گاه و هر جا بخواهد بياورد قادر است جهنم را هر مكان كه بخواهد و هر زمان كه اراده كند بيافريند و بياورد.
و نيز سؤال ميشود كه اگر بهشت در آسمان است چگونه باندازه آنها ميباشد (و حال آنكه بايد ظرف از مظروف كوچكتر باشد تا در آن بتواند بگنجد) در اينجا چند جواب گفتهاند:
1- انس گويد: بهشت فوق آسمانهاى هفتگانه است و زير عرش.
2- قتاده گويد: بهشت فوق آسمانها و دوزخ زير زمين واقع است.
3- اينكه گويند بهشت در آسمانهاست يعنى در جهت و طرف آسمانها (و خلاصه در طرف بالا) است نه اينكه در خود آنها گنجيده باشد و مانعى ندارد كه خدا در بالا عوالمى بوسعت آسمانها بيافريند. اگر گوييد در خبر آمده كه در آسمان چهارم واقع است گوييم اگر خبر درست باشد مثل اينست كه گويى خانهام در باغ واقعست و حال اينكه ممكنست كنار و سر باغ واقع باشد و چند برابر باغ هم وسعت داشته باشد كه مراد اينست كه متصل بباغ و يا در كنار باغ است يا مثلا درش بباغ باز ميشود.
4- مراد اينست كه در قيامت به پهناى آسمانهاست نه الان و در زمان حال (از احمد بن على).
أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ– يعنى آماده شده است براى مطيعين خدا و رسول خدا كه از زشتيها دورى مىكنند و طاعات و امر الهى را انجام ميدهند و اينكه فقط بهشت را از متقيان دانسته با اينكه فاسقانى كه مورد عفو قرار گيرند و همچنين اطفال و مجانين داخل آن ميشوند با اينكه متقى بر آنها صدق نميكند براى اينست كه مقصود اصلى از آمادگى بهشت متقيان هستند و بقيه بتبع وارد ميشوند.
و نيز گفته اند: مقصود اينست كه اگر متقيان نبودند بهشت خلق نميشد چنان كه اگر گويى سفره مهمانى را براى امير انداختهام گرچه ديگران هم بر آن مىنشينند و براى ديگران هم بر آن غذا نهاده شده مراد اينست كه غرض اصلى از اين سفره امير است و ديگران بطفيل او دعوت شده اند و اگر او نبود مهمانى نميكردم.
اين جمله دلالت دارد كه بهشت اكنون موجود است زيرا چيزى كه آماده شده باشد حتماً مخلوق و آفريده شده است.
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ– اين جمله صفت متقيان است و در معنى سراء و ضراء دو قول است:
اول: يعنى در حال تنگدستى و گشادگى و وسعت (از ابن عباس).
دوم: در حال خوشى و اندوه يعنى اين حالات روحى هرگز مانع بخشش آنها نميشود.
وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ– يعنى كسانى كه هنگام جوشش خشم آن را فرو ميبرند و از كسانى كه اذيت و ضرر ديدهاند انتقام نميگيرند بلكه صبر پيشه ميسازند.
وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ- يعنى كسانى كه از گناه مردم نسبت بخود ميگذرند البته در حدى كه گذشت جايز باشد و اخلال در حق خدا نشود.
و گفتهاند مراد عفو كنندگان از غلام و كنيز ميباشند.
وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ– يعنى هر كه چنين باشد كه گفته شد محسن است و خداوند نيكوكاران را دوست دارد به اينكه بآنان ثواب ميدهد و ممكنست احسان صفت جداگانه در رديف صفات قبلى باشد كه شرط تقوى است.
ثورى گويد: احسان اينست كه نيكى نمايى بآنكس كه بتو بد كند ولى نيكى بكسى كه بتو احسان كرده تجارت و مقابله بمثل است.
فصل:
اول چيزى را كه خداوند از صفات بهشتيان بر شمرده سخاوت است و مؤيد آن از اخبار خبريست در باره سخاوت از انس بن مالك روايت كه پيغمبر اكرم (ص) فرمود:
سخاوت درختى است در بهشت كه شاخسارهايش بدنيا سركشيده هر كس بيكى از آنها در آويزد او را ببهشت خواهد كشانيد و بخل درختى است در دوزخ كه شاخه هايش بدنيا سر برآورده و هر كس كه بشاخه اى از آن دست گيرد او را بدوزخ برد. و على (ع) فرمود: بهشت خانه سخاوتمندان است.
و نيز فرمود: سخى بخدا و بهشت و مردم نزديك است و از دوزخ بدور ميباشد و بخيل از بهشت و مردم بدور است و بدوزخ نزديك پس از سخاوت كظم غيظ را از صفات متقيان شمرده و از اخبارى كه در اين باب آمده عبارتست:
1- ابو امامه گويد پيغمبر فرمود: هر كس خشم خود را فرو برد در حالى كه ميتواند بآن ترتيب اثر دهد (و انتقام گيرد) خداوند در قيامت وجود او را يكپارچه سرور و خشنودى سازد و در خبر ديگر است كه خداوند وجودش را در قيامت در مهد امن و ايمان نگهدارد.
و نيز فرمودند: فرو برنده خشم چون شمشير زننده در ميدان جهاد است بروى دشمنان خدا و خداوند دلش را سرشار از شادى گرداند.
و نيز فرمود: قهرمان آن نيست كه در كشتى پيروز شود بلكه قهرمان و پهلوان كسى است كه بهنگام غضب مالك نفس خود و خويشتندار باشد.
آيه شريفه پس از كاظمين عفو كنندگان را ياد ميكند. روايت شده كه پيغمبر اكرم (ص) فرمود: اين دسته از مردم (عافين) در امت من خيلى اندكند مگر آنكه خدا او را نگهدارد ولى در امتهاى پيشين بسيار بودهاند و در اين سخن دليل روشنى است كه گذشت از گناه مردم مورد رغبت خدايى است و هم اگر چه واجب نيست از مستحباتست.
پيغمبر فرمود: هيچ مردى از مظلمهاى عفو و گذشت نكرد مگر آنكه خداوند بوسيله آن عزتى باو عنايت فرمود.
سپس خداوند ميفرمايد كه محسنين را دوست دارد و محسن بمعناى كسى است كه بديگرى نعمتى دهد بر وجهى كه خالى از هر گونه زشتى باشد و محسن بمعنى انجام دهنده كارهاى نيك نيز ميباشد البته بقصد اطاعت امر خداوند و تقرب بذات اقدس الهى- روايت شده كه كنيزى از حضرت على بن الحسين (ع) بدست حضرت آب ميريخت ابريق از دست كنيزك افتاد و حضرت را بسوزانيد امام سر برداشت و به كنيز نگاهى كرد كنيز گفت خدا ميفرمايد: «وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ» حضرت فرمود خشم خود فرو خوردم. كنيز گفت: «وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ» حضرت فرمود: خداوند ترا عفو فرمايد.
كنيزك گفت: «وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ» امام فرمود برو كه در راه خدا آزادى.
[سوره آلعمران (3): آيات 135 تا 136]
وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (135) أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ (136)[3]
ترجمه:
آنان كه چون گناهى بزرگ انجام دهند يا بخويشتن ستم نمايند بياد خدا افتد و بر گناهان خود استغفار نمايند و كيست جز خدا كه گناهان را ببخشايد و بر كردههاى خود اصرار و ادامه روا ندارند در حالى كه مىدانند.
آنانند كه جز ايشان مغفرت پروردگار و باغهايى است از بهشت كه در آن جويبارها روان است و در آن خالد و جاويدان خواهند بود و اجر عمل كنندگان چه نيكو است.
بيان آيه 135- 136
لغت:
1- اصل فاحشه از فحش است و فحش يعنى قبح و گناه بزرگ مرتكب شدن و از اينرو به كسى كه بحد افراط بلند باشد فاحش الطول گويند.
افحش فلان: صريحاً فحش بزبان آورد.
2- اصرار در اصل: بستن از شدت سرما و گويا اين معنى گناه را با ادامه دادن ارتباط مىدهد.
گفتهاند: در اصل بمعنى پايدارى است بر چيزى.
مورد و شأن نزول:
روايت است كه جمعى از مؤمنان گفتند يا رسول اللَّه بنى اسرائيل نزد خداوند از ما گراميترند كه چون يكى از آنان گناهى ميكرد صبحگاهان كه بر مىخاست بر در خانهاش نوشته بود: «گوش و بينيت بريده باد هر چه خواهى كن» و اين كفاره گناهشان بود[4].
پيغمبر (ص) سكوت فرمود پس آيه آمد كه «وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا …» پيغمبر فرمود: آيا بشما خبر بدهم بهتر از آنچه براى بنى اسرائيل بود بشما عنايت شد و آيه را برايشان بخواند (از ابن مسعود).
بنا بر اين نقل در اين آيه تسهيل است بر مسلمين زيرا استغفار را بدل از آن رسوايى بنى اسرائيل كه راستى كفاره سختى بود قرار داد.
و بعضى گفتهاند كه آيه درباره بنهان تمار آمده كه زنى خواست از او خرما بخرد بنهان گفت در خانه خرماى بهتر دارم و باين بهانه زن را بخانه خود برد و او را در آغوش كشيد و صورتش را بوسيد زن گفت از خدا بترس. بنهان از شنيدن نام خدا متذكر شد و از كرده پشيمان گشت و زن را رها كرد و خدمت پيغمبر اكرم (ص) شرفياب گرديد و بگناه خود اعتراف نمود و چارهاى خواست پس اين آيه آمد (از عطا).
تفسير:
وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ: در معنى و مراد از فاحشه و ستم بنفس چند قول ذكر كردهاند:
1- فاحشه يعنى زنا، و ستم بنفس يعنى ديگر گناهان (از سدى و جابر).
2- قاضى عبد الجبار بن احمد همدانى گويد كه فاحشه گناهان كبيره است و ظلم بنفس گناهان صغيره.
3- على بن عيسى گويد: فاحشه اسم هر گناه ظاهر و پنهانى است الا اينكه معمولا جز در مورد كبيره اطلاق و استعمال نميشود.
4- و گفتهاند مراد از فاحشه فعل بد است و از ظلم گفتار بد.
ذَكَرُوا اللَّهَ: يعنى بياد وعيدهاى الهى افتند و در نتيجه از گناه خوددارى كنند.
فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ: يعنى بر گناهان آمرزش طلبند و اين ذكر پس از نسيان است و خداوند ايشان را مدح فرموده از اينرو كه متذكر حق شدهاند.
و گفتهاند ذكر آنها اينست كه گويند «بار خدايا گناهان ما را ببخش كه ما توبه كننده و پشيمانيم و ديگر گرد گناه نخواهيم گشت».
وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ: اين از نهايت فضل الهى و بسيارى كرم و بزرگى منت اوست و غرض از ترغيب گناهكاران بتوبه و طلب مغفرت ايجاد حسن ظن در مذنبين و تقويت اميد مجرمين ميباشد و اين مطلب چنانست كه آقايى ببندهاش كه جرمى بزرگ مرتكب شده گويد: از من عذر بخواه و جز من كيست كه عذر تو را بپذيرد؟! اگر اشكال شود كه بخشش و غفران در بين بندگان هم هست كه از گناه و تقصيريكديگر در ميگذرند و اختصاص بخدا ندارد جواب اينست كه گناهانى را كه موجب استحقاق عقاب است نمىبخشد مگر خداوند و همچنين خداوند گناهان كبيره را مى- بخشد و تقصيرهاى ما نسبت بهم در قبال آنها ناچيز است.
وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا: يعنى بر گناه ادامه ندهند و ملازم گناه نشوند.
حسن گويد: اصرار بر گناه اينست كه مردم معصيت را انجام دهند و از آن توبه نمايند و اين معنى نزديك بمعنى اول است و اين گفته كافى نيست بر اينكه توبه مجرد استغفار باشد با اصرار بر گناه زيرا استغفار مؤثر است در صورتى كه اصرار بر گناه نباشد و از پيغمبر اكرم (ص) روايت شده كه: هيچ گناهى با اصرار بر آن صغيره نيست و هيچ گناهى اگر استغفار (و توبه واقعى) شود كبيره نيست: يعنى گناهان كبيره با توبه و استغفار بحال كبيره بودن باقى نميماند و صغيره با اصرار بر آن بحال صغيره باقى نميماند.
در تفسير ابن عباس آمده كه اصرار بر گناه يعنى آرامش و عادت يافتن دل بگناه و آن اينست كه گناهكار توبه و استغفار را بكلى ترك گويد.
وَ هُمْ يَعْلَمُونَ: در اين جمله چند وجه محتمل است:
اول: يعنى مىدانند خطاست و به خطا بودن آن نيز توجه دارند و در حال فراموشى و سهو و غفلت نباشند زيرا خداوند گناهانى را كه بنده از روى فراموشى و غفلت انجام دهد ميبخشايد اگر چه از آنها بعينه توبه نكند (از جبايى و سدى).
دوم: بر دليل گناه بودن آن واقفند زيرا اگر از گناه بودن آن بىخبر باشند و راهى هم به دانستن نداشته باشند گناه از ايشان برداشته است مثل كسى كه از روى نادانى با مادر رضاعى خود تزويج كند كه گناهى بر او نيست- و اينست معنى قول ابن عباس و حسن.
سوم: يعنى ميدانند كه خداوند است كه بخشايش گناهان بدست اوست.
أُولئِكَ: اشاره است بمتقيان كه اوصافشان گذشت.
جَزاؤُهُمْ: پاداش ايشان بر اعمال و توبه.
مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ: مراد پوشيدن گناهان ايشان است.
وَ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها: تفسير اين قسمت در سوره بقره گذشت.
وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ يعنى پاداش عمل كنندگان كه عبارتست از بهشت و انواع ثواب و مغفرت و بخشايش گناهان و پرده پوشى معاصى ايشان بزرگ و نيكو پاداشى است و اينها تفضل و لطف الهى است زيرا برداشتن عقاب بواسطه توبه بخشش و تفضل است ولى استحقاق ثواب با توبه عقلًا واجبست زيرا اگر توبه موجب چنين استحقاق نباشد تكليف بتوبه قبيح است چون مشقت دارد.
نظم آيات:
گفتهاند: وجه ارتباط آيه بما قبل اينست كه توبه از صفات متقيان است و گفتهاند اينان يعنى متقيان كه قبلا گفته شده و توبه كنندگان كه در اين آيه ذكر شده دو دسته جدايند كه هر دو اهل بهشتند.
[سوره آلعمران (3): آيات 137 تا 140]
قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (137) هذا بَيانٌ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ (138) وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (139) إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ (140)[5]
ترجمه:
پيش از شما ماجراها و كارهايى (در زمين) انجام شده بود پس در زمين بگرديد و بنگريد كه پايان كار تكذيب كنندگان (حق و پيغمبران) چه (شوم) بوده.
اين براى مردم بيانى و براى متقيان پند و موعظهاى است.
سستى مكنيد و اندوه مخوريد كه اگر مؤمن باشيد برتر و والاتريد. اگر بشما زخمى رسيده آن قوم (مشرك) را نيز زخمى مثل آن رسيده و اين روزها را ميان مردم جابهجا ميكنيم تا خداوند مؤمنان را بشناسد و از شما گواهان گيرد و خدا ستمكاران را دوست ندارد.
بيان آيه 137- 138
لغت:
1- سنة: راه و مسير قرار دادى كه بايد از آن پيروى شود و از اين معنى است سنت پيغمبر (ص). لبيد گويد:
| من معشر سنت لهم آبائهم | و لكل قوم سنة و امامها |
راهى كه پدرانشان برايشان جعل كردهاند و هر قومى را روشى و سنتى و رهبرى است.
اصل سنت بمعنى استمرار در جهتى است.
سن الماء: آب را ريخت تا حدى كه ظرف لبريز شد و از سرش برفت.
و سنن: استمرار راه.
2- عاقبة: آنچه كه سبب جلو و قبلى بآن ميانجامد و آخرة به اين معنى نيست چون ممكنست در شمارش اول قرار گيرد.
3- موعظه: آنچه دل را نرم كند و انسان را بچيزى دعوت كند كه آدمى را از انجام قبيح مانع شود و بكار نيكو وا دارد.
و گفتهاند موعظه چيزى است كه در انسان تشويق بحسنات را بر انگيزد و او را از سيئات باز دارد.
تفسير:
چون خداوند رفتار خود را با مؤمن و كافر در دنيا و آخرت بيان داشت اكنون ميفرمايد كه اين روش عادت اوست درباره آفريدهها.
قَدْ خَلَتْ- يعنى گذشت.
مِنْ قَبْلِكُمْ– قبل از شما اى اصحاب محمد (ص) و گفتهاند خطاب است بفرار كنندگان در جنگ احد.
سُنَنٌ– روشهايى است از خدا در امم پيشين كه چون پيامبر خود را تكذيب ميكردند خداوند آنها را بيچاره و نابود ميساخت و آثار آنان را باقى نگه ميداشت تا موجب عبرت و پند ديگران شود (از حسن و ابن اسحاق) و گفتهاند سنن يعنى امثال و نمونه ها و مثلها (از ابن زيد).
و بعضى گفتهاند: سنن يعنى امتها و سنت يعنى امت (از مفضل) و گفتهاند يعنى اهل سنن.
و گفتهاند معنى آيه اينست كه براى هر امتى روش و طريقهاى بوده كه متابعت آن كردهاند (از كلبى).
فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ- يعنى سير در زمين كنيد و اخبار تكذيب كنندگان را و آنچه را بايشان رسيده با ديده عبرت بنگريد تا پند گيريد و ديگر مثل اعمال آنها را تكرار منماييد و همچون آنها را تكذيب و انكار پيامبر را مپوييد كه نمونه آن عذابها كه بر ايشان فرود آمده بر شما نيز نازل شود.
مراد از مكذبين كسانى است كه بعث و نشر در قيامت و ثواب و عقاب آخرت را انكار كنند كه خداوند در دنيا بنابودى و هلاك عذابشان كند و در آخرت بعذاب دردناك دوزخ و ذلت بيمانند گرفتارشان نمايد.
هذا- اشاره است بقرآن.
بَيانٌ لِلنَّاسِ– يعنى دليل و بيانى است براى همگى ايشان (از حسن و قتاده.) و گفتهاند اشاره است بقول خداوند (قد خلت من قبلكم سنن) از ابن اسحاق و بلخى و طبرى.
وَ هُدىً– على بن عيسى گويد فرق بين بيان و هدى اينست كه بيان روشن ساختن معنى چيزى است براى ديگرى هر چه باشد ولى هدايت روشن ساختن طريق رشد و سعادت كه طرف بآن راه رود و براه گمراهى نرود.
وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ- و اينكه فرموده اين بيان قرآن براى متقين است و با اينكه قرآن بيان و هدايت و موعظه براى همه مردم ميباشد از اينروست كه تنها متقين هستند كه از آن بهره ميبرند و بهدايتش هدايت ميگردند و از مواعظش پند ميگيرند.
بيان آيه 139- 140
لغت:
وهن- سستى.
2- اعلون- جمع اعلى و مؤنث آن علياء و جمع عليا (عليات و على).
3- فرق بين لمس و مس اينست كه لمس چسبيدن بدن است بچيزى همراه با احساس آن چيز و مس صرف چسبيدن است.
4- دولة- روى آوردن اقبال بجمعى به اينكه بمقصود برسند.
5- ادان اللَّه فلاناً من فلان- يعنى خداوند شانس و روى آورى آن را براى او قرار داده.
دولة به دو لغت آمده ضم دال (دولة) و فتح دال (دولة).
و گفتهاند بضم دال درباره مال و بفتح آن درباره پيروزى جنگ بكار رود.
شأن نزول:
آيه براى تسليت مؤمنان آمده بمناسبت رنجها و زحمتهايى كه در احد بايشان رسيد. (از زهرى و قتاده و ابن نجيح).
و گفتهاند كه چون مسلمين در روز احد از شكاف كوه عقب نشينى كردند و خالد با سواران مشركين آهنگ كوه كرد كه بآن شكاف بالا رود پيغمبر عرضه داشت: بار خدايا از بالا رفتن اينان جلو بگير كه ما را جز بتو قوتى نيست خداوندا در اين شهر جز اين افراد اندك كسى ترا نميپرستد. در اينوقت خداوند اين آيه فرستاد و در پى آن جمعى از تير اندازان بكوه بالا رفتند و سواران مشركين را تير باران كردند تا آنها را بعقب نشينى وا داشتند و مسلمانان بر كوه صعود نمودند و اينست قول خداوند.وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ- از ابن عباس.
كلبى گويد: آيه پس از روز احد آمد هنگامى كه پيغمبر (ص) اصحابش را امر كرد كه دشمن را تعقيب كنند در حالى كه اصحاب زخمدار بودند و فرمود با ما همراه نشوند مگر كسانى كه ديروز در احد با ما بودند و اين فرمان بر مسلمين گران آمد پس خداوند اين آيه را فرستاد و دليل كلبى بر اين سخن اين قسمت آيه است وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا … يعنى بخود غم و سستى راه ندهيد كه شما برتر و بالاتريد …
تفسير:
سپس خداوند مسلمين را ببزرگى و عظمت روح برمي انگيزد و از سستى و اندوه نهى ميفرمايد و وعده پيروزى عاجل و حسن عاقبت و آجل بديشان ميدهد.
وَ لا تَهِنُوا– يعنى در جهاد با دشمنان سستى مكنيد.
وَ لا تَحْزَنُوا– و از آنچه كه به پيكرها و يا ثروتهاى شما ميرسد اندوه مخوريد.
و گفتهاند يعنى: با جراحتهايى كه بشما رسيده سست مشويد و بواسطه مصيباتى كه متوجه شما گشته اندوهگين مباشيد.
و گفتهاند مراد اينست كه از شكستى كه بظاهر نصيب شما شده سست مشويد و براى غنيمتهايى كه از كفتان رفته غم مخوريد.
وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ- يعنى سرانجام شما پيروز و منصور خواهيد بود و گفتهاند يعنى شما از نظر مقام بالاتريد.
إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ– اگر مؤمنيد مراد اينست كه كسى كه بخدا ايمان دارد نبايد بواسطه اعتماد و اطمينانى كه بحق دارد حزن و سستى در او راه پيدا كند.
و ممكنست مراد اين باشد كه اگر بوعده نصرت و پيروزى كه من بشما دادهام مؤمنيد هرگز غم و سستى بخود راه مدهيد سپس خداوند به تسليت مؤمنان مىپردازد.
إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ– يعنى اگر بشما جراحتهايى رسيده بدشمنان شما نيز مانند آنها رسيده است (از ابن عباس).
و گفته شده مراد اينست كه اگر در روز احد زخمهايى بشما رسيده نظير آنها در جنگ بدر بدشمنانتان نيز رسيده است.
انس بن مالك گويد: در روز احد على (ع) را نزد پيغمبر (ص) آوردند كه شصت و چند زخم شمشير و نيزه به پيكر مقدسش رسيده بود.
پيغمبر دست مبارك بر زخمهاى وى بماليد و دستماليدن همان و شفا يافتن باذن خدا همان چنان كه گويى از اول زخمى نبود.
از ابن عباس است كه در روز احد ابو سفيان بكوه بالا رفت. پيغمبر عرضه داشت خداوندا ابو سفيان را نرسد كه بر ما بلندى يابد ابو سفيان ساعتى درنگ كرد و فرياد بر آورد كه: اين روز تقاص آن روز (يعنى رنج و كشته شدگان و جراحات امروز شما تقاص و در برابر جراحات و مقتولين روز بدر ما) همانا روزگار همواره در گردش و دگرگونى است (و هر روزى بكام كسى است) و جنگ يك روز بنفع ماست و ديگر روز بزيان ما.
پيغمبر (ص) باصحاب فرمود پاسخش گوييد اصحاب فرياد بر آوردند كه مقتولين شما و ما يكسان نيستند كه كشته شدگان شما در دوزخند و از ما شهيد و اهل بهشتند.
ابى سفيان فرياد بر آورد كه (و لنا عزى و لا عزى لكم) يعنى ما عزى داريم و شما را عزّايى[6] نيست.
پيامبر فرياد بر آورد كه: اللَّه مولانا و لا مولى لكم، يعنى خدا مولاى ماست و شما را مولايى نيست.
ابو سفيان گفت: اعل هبل (هبل[7] بلند است و بزرگ) پيغمبر فرمود: اللَّه اعلى و اجل (خدا بلندتر و بزرگتر است).
وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ- يعنى ما روزگار را گاهى بكام و نفع مردم ميچرخانيم و گاه ديگر بضررشان (از حسن و قتاده و ربيع و سدى و ابن اسحاق) و همانا خداوند روزگار را بين مسلمانان و كفار بگردش ميآورد گاه بكاستن رنج از مسلمين و گاه بافزودن رنج بر ايشان و البته نه با پيروزى كفار عليه ايشان زيرا پيروزى علامت محبت داشتن است و خداوند بكفار هرگز محبتى ندارد و خداوند براى دنيا دگرگونى و اقبال را قرار داد براى اينكه مسلمين بدنيا و روزگار دل نبندند و اطمينان پيدا نكنند و در نتيجه رغبت و حرصشان نسبت بآن اندك باشد چون همواره لذات دنيا رو بزوال است و زندگى آن آميخته بشرنگ محنتها است.
و نيز براى اينكه براى جهان آخرت كه خود ابدى و جاويد و نعمتهايش زوال ناپذير است بكوشند.و اينكه دولت و گردش روزگار را گاه بنفع مسلمين و گاهى بضررشان قرار ميدهد اينست كه ايمانشان بر وجه صحيح و طبق منطق و حجت باشد چون اگر دنيا همواره بكام مسلمين بود بسيارى از مردم براى همين مطلب بعنوان تفأل باسلام ميگراييدند.
و اين نكته نيز معلوم باشد كه پيغمبر در هر كار و هر موضعى پيروز بود يا پيروزى ابتدايى و يا در سرانجام كار و دائمى، نبودن غلبه ظاهرى پيغمبر (ص) بهمان مصلحتى بود كه فوقاً بيان داشتيم.
وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا– مفعول ديگر (ليعلم) محذوف است و تقدير چنين است: «تلك الايام نداولها بين الناس لوجوه من المصالح و الحكمة و ليعلم اللَّه …» يعنى روزگار را بين مردم ميچرخانيم براى مصالح و حكمتهايى و براى اينكه خدا بشناسد مؤمنين را در حالى كه بوسيله ايمان از ديگران تميز داده شدهاند و ممتازند. و روى اين معنى يعلم (ميداند) بمعنى يعرف (ميشناسد) نيست زيرا مراد اين نيست كه خداوند ذات و شخص مؤمنين را بشناسد بلكه مقصود اينست كه تميز آنها را بواسطه ايمان بداند[8].
و ممكنست مقصود اين باشد كه: خدا مؤمنان را بشناسد بواسطه صبر و پايدارى كه در راه جهاد با دشمن از خود نشان ميدهند يعنى با آنها مثل كسى كه بصبر و پايدارى شناخته شدهاند رفتار خواهد كرد. خداوند پيش از اظهار ايمان حال آينده آنها را ميدانست.
چنان كه پس از آن ميداند با اين تفاوت كه قبل از اظهار ايمان ميدانست كه در آينده از كافران ممتاز خواهند شد و پس از اظهار ايمان ميداند كه اكنون تميز داده شدهاند و ممتاز گشتهاند پس تفاوت در علم خداوند نيست بلكه در معلوم است كه اظهار ايمان ايشان است كه قبل از انجام يا بعد از آن تفاوت دارد پس در علم خدا تغيير نيست بلكه در معلوم يعنى خبرى است كه مورد علم او واقع ميشود. بعضى گفتهاند مقصود آيه اينست كه تا اولياء خدا بدانند تميز مؤمن از كافر را و اينكه علم را بخود نسبت داد براى تجليل و بزرگداشت اولياء ميباشد كه دانستن آنها دانستن خداست.
و گفتهاند مراد اينست كه خداوند بداند صبر و شكيبايى صابران و بيتابى و سستى جزع كنندگان را.
و نيز گفتهاند يعنى تا خداوند مؤمن را از منافق جدا كند و بشناسد و با ذكر مؤمن از ذكر منافق كه بقرينه معلوم است بى نياز شد.
وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ– در اينجا دو قولست:
1- تا بوسيله شهادت كسانى را كه در يوم احد شهيد شدهاند گرامى سازد. (از حسن و قتاده).
2- خداوند بواسطه جلالت قدر و بلندى مرتبهاى كه داريد شما را بر گناهان مردم شاهد قرار دهد و شهداء جمع شاهد و شهيد است (از ابى على جبايى) و از اينرو شهداء ناميده شوند كه اعمالى را كه شهادت ميدهند و مشاهده كردهاند (اين در صورتيست كه جمع شاهد باشد) و اما اگر جمع شهيد باشد از اينرو شهداء ناميده ميشوند كه جان خود را از روى علم و ديدن و شهود ميدان جنگ و كشتار نثار كردند و فرار ننمودند.
وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ– ظاهر معنى و فايده آن اينست كه خداوند ظالمان را بواسطه محبوب بودنشان بر مؤمنان مسلط نميكند و تمكن نميدهد بلكه براى مصالحى كه گفته شد و هم براى آمرزش گناه مؤمنان چنان كه در آيه بعد ميگويد.
[سوره آلعمران (3): آيات 141 تا 143]
وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرِينَ (141) أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ (142) وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (143)[9]
ترجمه:
تا خداوند مؤمنان را تصفيه كند و كافران را نقصان دهد.
گمان كرديد كه ببهشت ميرويد پيش از آنكه خداوند جهاد كنندگان شما را (با انجام جهاد) باز شناسد و معلوم بدارد و صبر كنندگان شما را (با صبر در جهاد) معلوم سازد.
شما بوديد كه پيش از آنكه مرگ (و ميدان جهاد را) ببينيد آرزوى مرگ ميكرديد ولى آن را ديديد و تماشايى شديد (و از جهاد باز ايستاديد).
بيان آيه 141
لغت:
تمحيص در اصل تخليص و خالص گردانيدن است.
خليل گويد: محص يعنى خلوص از عيب (محصه- امحصه- محصاً) او را از هر عيبى خالص گردانيد.
اللهم محص عنا ذنوبنا- يعنى خداوندا پاك كن گناهان ما را.
2- محق در اصل نابود ساختن چيزى بتدريج و از اينرو معنى نقصان در آن خوابيده.
(انمحق الشيء و تمحق) يعنى اندك اندك بركت آن برفت.
محاق: آخر ماه چون نور ماه كم كم از بين ميرود و پايان مىپذيرد.
تفسير:
اينك خداوند مصلحت در جابجا كردن روزگار (و اقبال) را بين مردم بيان ميكند:
وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا: در معنى آيه چند قول گفته شده:
1- يعنى براى اينكه خداوند مؤمنان را امتحان كند.
وَ يَمْحَقَ الْكافِرِينَ: يعنى آنها را نقصان دهد (از ابن عباس و مجاهد).
2- يعنى تا خداوند گناهان مؤمنان را برطرف كند (زجاج).
3- خداوند مؤمنان را با آزمايش و ابتلاء نجات دهد و كافران را در موقع امتحان هلاك سازد (از على بن عيسى).
و آيه دلالت دارد كه خداوند اقبال و دنيا را بين مردم جابجا ميكند (و هر روزى دنيا را بكام كسى ميچرخاند) تا گناه مؤمنان را پاك سازد و كافران را نابود گرداند و نقصان بخشد.
و علت اينكه به اين وسيله آنها را از گناه ميسترد و پاك مينمايد دو چيز است:
1- در اينكه كافران را آزاد ميگزارد و قدرت را از ايشان نميگيرد تا بر مسلمين بتازند و بآنها مصيبت وارد كنند براى اينست كه آنها را در معرض صبر و بردبارى كه وسيله اجر عظيم است در آورد و وزر و وبالهاى بسيارى از ايشان فرو ريزد.
2- در اينكار لطفى است كه آنها را بياد خدا اندازد و به اين وسيله از ارتكاب گناه محفوظ مىدارد.
بيان آيه 142- 143
لغت:
فرق بين تمنى و اراده اينست كه اراده از افعال قلوب است و تمنى همان قول گوينده است كه گويد كاش چنين و چنان بود و كاش چنين و چنان نبود.
و گفتهاند تمنى معنى قلبى (و حالت خواهش درونى) است كه با اين گفته مطابقت داشته باشد ولى معنى صحيح همان اولى است.
تفسير:
چون خداوند مردم مؤمن را بجهاد ترغيب فرمود، اكنون بر اين سخن ميافزايد كه ببهشت نميرسيد مگر با آزمايش و امتحان و ميفرمايد:
أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ: مراد استفهام انكارى است. يعنى اى مردم مؤمن گمان ميكنيد كه داخل بهشت خواهيد شد؟! وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ: يعنى در حالى كه هنوز مجاهدان جهاد نكردهاند تا خداوند جهادشان را بداند و نيز صابران هنوز صبر خود بكار نبردهاند تا صبرشان در جهاد معلوم گردد.
و نيز ممكنست مراد اين باشد كه آيا گمان ميكنيد هنوز جهادى واقع نشده وارد بهشت خواهيد شد منتهى براى اختصار باين عبارت نقل شده و بنا بر اين تقدير عبارت چنين است: «و لما لم يكن المعلوم من جهاد الذى اوجب عليكم- يعنى هنوز جهاد واجب بر شما واقع و انجام نشده».
وَ لَقَدْ كُنْتُمْ: يعنى اى اصحاب محمد (ص).
تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ: آرزوى مرگ ميكرديد. اين جمله اشاره است بكسانى كه در جنگ بدر زنده مانده بودند و آرزوى شهادت داشتند ولى اكثر آنها در جنگ احدفرار كردند اينست كه خداوند ايشان را مورد عتاب قرار داده (از حسن و مجاهد و ربيع).
مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ: ضمير در «تلقوه» و «رأيتموه» بمرگ بر ميگردد يعنى قبل از اينكه اسباب مرگ را كه جنگ است ببينيد آرزوى شهادت ميكرديد و اكنون ديديد.
و مراد از ديدن موت ديدار اسباب و مقدمه موت يعنى جنگ و جهاد است چون مرگ ديدنى نيست.
وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ: گفته شده كه اينجمله تأكيد رؤيت است چنان كه گويى آن را با چشم خود ديدم كه كلمه با چشم خود تأكيد ديدم ميباشد و اين تأكيد براى اينست كه معلوم شود مراد رؤيت با قلب نيست بلكه ديدن با چشم است.
و گفتهاند يعنى: در حالى كه محمد (ص) را مىبينيد و در جمله محذوفى است.
(فلم انهزمتم: يعنى چرا فرار كرديد) در حالى كه محمد (ص) را مىبينيد.
اگر سؤال شود چگونه مؤمنان آرزو داشتند كه مشركان آنان را بكشند تا به درجه شهادت نايل شوند؟ و اصلا چنين آرزويى جايز است؟
جواب گوييم جايز نيست زيرا قتل مشركين ايشان را گناه است و آرزوى معصيت جايز نيست چنان كه خداوند هم چنين ارادهاى نميكند و بچنين كارى امر نميفرمايد پس مراد اينست كه مؤمنان تمنى شهادت داشتند به اينكه آن قدر در جهاد مقاومت كنند تا جان خود را فدا نمايند.
[سوره آلعمران (3): آيات 144 تا 145]
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ (144) وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلاً وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ (145)[10]
ترجمه:
محمد (ص) نيست مگر رسول (الهى) كه قبل از او نيز پيامبرانى بودهاند اگر وفات يابد يا كشته شود به پشت خود بر ميگرديد و هر كس بازگشت كند خدا را هيچ زيانى نرسد و خداوند شاكران را جزا و پاداش خواهد داد.
هيچ نفسى را نرسد كه بىاجازه خدا بميرد. نوشته و ثبتى است مدتدار و هر كس پاداش دنيا خواهد از آن دهيمش و هر كه پاداش اخروى خواهد از آن دهيمش و سپاسگزاران را پاداش خواهيم داد.
بيان آيه 144
1- محمد: از حمد است و تحميد بالاتر از حمد است و معناى محمد (از تحميد) يعنى مستغرق در همه محامد ميباشد زيرا مستوجب تحميد نيست مگر آن كس كه در كمال مستولى باشد.
خداوند عز اسمه پيامبرش را به دو اسم مشتق از اسم خود گرامى داشت كه يكى محمد است و يكى احمد (صلى اللَّه عليه و آله) و بهمين معنى اشاره كرده است حسان بن ثابت:
| نبى اتانا بعد يأس و فترة | من الدين و الاوثان فى الارض تعبد |
| و شق له من اسمه ليجله | فذو العرش محمود و هذا محمد |
يعنى پيامبرى كه براى ما آمد پس از نوميدى ما از اصلاح و پس از مدت زمانى كه نور دين خاموش شده بود در سراسر زمين بتها مورد پرستش واقع گشته بودند و خداوند نام او را از نام خود مشتق ساخت تا او را تجليل و تكريم كرده باشد و نام خداوند محمود است و نام پيغمبر محمد (ص).
مورد و شأن نزول:
مفسران گويند: سبب نزول اين آيه اينست كه چون روز احد به دروغ شايع كردند كه پيغمبر اكرم كشته شده عدهاى گفتند كه اگر پيغمبر بود كشته نميشد و گروهى ديگر گفتند ما در راه همان هدفى كه حضرتش مىجنگيد خواهيم جنگيد تا بوى ملحق شويم و عدهاى راه ارتداد پيمودند و گروهى راه فرار گزيدند.
(و اين آيه نازل شد) و علت اصلى شكست مسلمين فرار تير اندازان شكاف احد بود و داستان از اينقرار است:
پيغمبر اكرم (ص) پس از گماردن سربازان اسلام در سنگرگاههاى خود پنجاه تيرانداز ماهر را برياست عبد اللَّه بن جبير در تنگه كوه احد مستقر ساخت و فرمود جاى خود را بهيچ وجه خالى نكنيد كه ما همواره پيروز خواهيم بود تا زمانى كه شما در جايگاه خود ثابت بمانيد.
قريش آمدند در حالى كه خالد بن وليد در ميمنه سپاه و عكرمة بن ابى جهل در ميسره لشگر بود و زنانشان از عقب آنان را بدرقه ميكردند و دف و نى مينواختند و سرود مىخواندند و پايكوبى ميكردند.
تنور جنگ افروخته شد پيغمبر (ص) فرمود كيست كه اين شمشير بستاند و چنان كه شايسته است آن را بر سر دشمنان فرود آرد چندان كه كج شود.
ابو دجانه سماك بن خرشه انصارى آن را بگرفت و عمامهاى سرخ بر سر نهاد و با تبختر راه ميرفت و چنين رجز مىخواند:
| انا الذى عاهد فى خليلى | ان لا اقيم الدهر فى الكيول |
| اضرب بسيف اللَّه و الرسول |
يعنى: منم آنكه خليلم از من عهد گرفته كه تا آخرين صف دشمن را باقى نگزارم اينك با شمشير خدا و پيغمبر مىجنگم.
پيغمبر فرمود: اينگونه راه رفتن را خدا و پيامبر دشمن دارد مگر در چنين جايگاهى (كه برابر دشمن است).
سپس پيغمبر و اصحابش بمشركين حمله بردند و آنها را شكست و فرارى دادند و امير مؤمنان على بن- ابى طالب- چنان كه گذشت پرچمداران- را بكشت و خداوند نصرت خود را بر مسلمانان فرو فرستاد.
زبير گويد: هند و همراهانش را ديدم كه پا بفرار نهادهاند و از كوه بالا ميروند و خدام خود را صدا ميزنند كه بياريشان بشتابند و جز بنگهدارى آنها بكارى نپردازند.
در اينوقت چون تيراندازان ديدند كه دشمن عقب نشينى كرد و مسلمين بغارت اموال ايشان پرداختهاند آنها نيز قصد غارت كردند و در ميانشان اختلاف پديد آمد دستهاى گفتند كه امر پيغمبر (ص) را پشتسر منهيد. گروهى گفتند ديگر كارى بما نيست (و جنگ بنفع ما خاتمه يافته) و براى جمع غارت بسپاه ملحق شدند.
در اينوقت خالد متوجه شد كه اكثر تيراندازان سنگر را خالى كرده و مسلمين بجمع غنيمت سرگرم شده و از پشت سر حامى ندارند، سواران خود را صدا زد و از عقب بر ياران پيغمبر حمله آورد و آنها را شكست داد و بكشت و عبد اللَّه بن قميه حارثى سنگى بطرف پيغمبر پرتاب كرد و بينى و دندان پيشين حضرت را بشكست و او را برو در انداخت. اصحاب كه اين ديدند از اطرافش پراكنده شدند و عبد اللَّه بقصد قتل حضرتش حمله ور گشت، مصعب بن عمير پرچمدار پيغمبر در بدر و احد به دفاع از وى بجلوى عبد اللَّه بن قميه رفت نام پرچم پيغمبر عقاب بود كه به دست داشت ولى به دست وى شهيد شد وى پس از قتل مصعب پيغمبر را كه بآن حال ديد كشته پنداشت و فرياد برآورد كه من محمد را بكشتم و ندايى ديگر بسيار بلند برخاست كه محمد كشته شد و گويند اين منادى شيطان بود در نتيجه مردم بكلى از پيغمبر گريختند و از گرد او پراكنده شدند حضرت مرتب مردم را بخود ميخواند و ميفرمود اى بندگان خدا بسوى من بشتابيد تا اينكه 30 مرد گردش جمع گشتند و از وجود مقدسش حمايت كردند تا مشركان را از اطرافش پراكنده ساختند و دور كردند. سعد بن ابى وقاص چندان به مشركين تير انداخت كه زه كمانش باريك و ساييده شد و دست طلحة بن عبيد اللَّه آسيب ديد و خشك گشت و چشم قتادة بن نعمان از حدقه در آمد تا اينكه پيغمبر آن را بجاى خود برگردانيد و بهتر از اول شد.
چون پيغمبر بازگشت ابى بن خلف جمحى باو رسيد و به پيغمبر گفت نجات نيابم اگر ترا سالم رها كنم! ياران پيغمبر گفتند يا رسول اللَّه اجازه فرماييد يكى از ما باو حمله بريم. پيغمبر فرمود واگذاريدش او را رها كردند تا نزديك پيغمبر «ص» رسيد.
ابى قبل از اين چون پيغمبر را مىديد ميگفت اسبى نجيب و قوى دارم كه هر روز 16 رطل علف باو ميخورانم تا بر آن سوار شوم و ترا بقتل رسانم و پيغمبر ميفرمود بلكه انشاء اللَّه من ترا خواهم كشت.
در اينوقت كه ابى به پيغمبر نزديك شد حضرت حربهاى از حرث بن صمه گرفت و باو روى آورد و بگردنش ضربهاى نواخت تا خراشى در آن پديد آمد و بدون فاصله ازاسب بزير افتاد و همچون گاو بانگ بر ميآورد و فرياد ميكرد كه محمد مرا كشت. يارانش او را از معركه بيرون بردند و ميگفتند بر تو عيبى نمى بينيم. وى گفت اگر اين ضربه بر افراد دو قبيله ربيع و مضر فرود ميآمد همگان را ميكشت مگر محمد مرتب مرا بقتل تهديد نميكرد و پس از يك روز بمرد.
بهر حال خبر شهادت پيغمبر منتشر گشت جمعى مسلمين گفتند كاش رسولى نزد عبد اللَّه بن ابى ميفرستاديم كه براى ما از ابى سفيان امان گيرد و گروهى از منافقان گفتند اگر محمد كشته شده بدين پيشين خود بازگرديد.
انس بن نصر عموى انس بن مالك گفت اى مردم اگر محمد (ص) كشته شد صداى محمد زنده است زندگى پس از مرگ محمد (ص) چه لطف و ثمرى دارد در راه همان هدفى كه رسول اكرم ميجنگيد شما هم بجنگيد و در همان راه بميريد.
سپس دست بدعا برداشت و گفت خداوندا من از گفته اين جمع مسلمان از تو پوزش مىطلبم و از آنچه ايندسته منافقان آوردهاند بيزارى ميجويم سپس شمشير بكشيد و بجنگيد تا شربت شهادت بنوشيد.
سپس پيغمبر به پناه صخره اى رفت و مردم را بخواند اول كسى كه پيغمبر را شناخت كعب بن مالك بود. او گويد چشمان حضرت را از زير كلاه خود بشناختم كه ميدرخشد و با بلندترين صدا فرياد برآوردم اى معشر مسلمين بشارت باد كه اين رسول اللَّه است كه ايستاده حضرت بمن اشاره كرد كه ساكت باش. عده اى از اصحاب بسويش شتافتند حضرت آنها را بر فرار ملامت گفت. در پاسخ گفتند: يا رسول اللَّه پدران و مادران فدايت باد بما خبر رسيد كه شما شهيد شده ايد و دلهاى ما از اين خبر بوحشت افتاد و در نتيجه فرار اختيار نموديم در اينجا خداوند اين آيه فرستاد و ما محمد الا رسول …
تفسير:
اكنون خداوند بيان ميفرمايد كه هيچگاه نبايد امر الهى متروك بماند چه پيغمبر بين آنها باشد و چه نباشد:
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ: يعنى محمد بشريست كه خداوند او را براى رسالت خود برگزيد كه قبل از او نيز پيامبرانى بودند كه رسالت خود را به انجام رسانيدند و از دنيا رفتند و بعضى از آنها نيز كشته شدند و محمد (ص) نيز مانند پيغمبران گذشته وفات خواهد كرد و مرگ و شهادت براى او محال نيست.
و گفتهاند مراد اينست كه اصحاب انبياء پس از مرگ و يا قتل پيغمبر خود مرتد نشدند شما نيز بآنها اقتدا كنيد.
سپس خداوند اين سخن را تأكيد ميفرمايد:أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ- يعنى اگر خدا او را بميراند يا كافران او را بكشند شما پس از ايمان مرتد و كافر ميشويد.
و اينكه ارتداد را انقلاب و بازگشت به پشت سر، كه رجوع بقهقرا و عقب عقب رفتن است ناميده از اينروست كه رده خروج از اسلام و رفتن بسوى بدترين اديانست چنان كه انقلاب (عقب عقب رفتن) زشتترين صورت راه رفتن است و همزه در (أَ فَإِنْ ماتَ …) براى انكار است كه بصورت استفهام ميباشد مثل اينجمله (أ تختار الفساد على الصلاح- يعنى فساد را بر صلاح اختيار ميكنى) كه در مقام انكار است يعنى چنين كارى نبايد كنى.
وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ- يعنى هر كس از دينش برگردد فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً– دليل بر وعيد است و حاصل آيه چنين است: هر كه مرتد شود ضررش بخودش بازگردد و هر كس شكر نمايد ايمن باشد و نفع آن بخودش برسد.
فصل: در بيان آنچه درباره اسم محمد (ص) آمده.
كفار قريش پيغمبر را (مذمم) ميناميدند و اين كلمه را مىگفتند و پشت سر آن لعن مىفرستادند. ابو هريره از حضرت حديث ميكند كه فرمود:
آيا نمىبينيد كه خداوند چگونه لعن قريش را از من بگردانيد و آنها را دشنام داد. آنان مذمم را دشنام ميدهند و نام من محمد است.
در حديث حضرت على بن موسى الرضا (ع) بطور مسند[11] از اجداد از خود پيغمبر اكرم نقل شده كه: وقتى نام فرزندتان را محمد گزاريد او را گرامى بداريد و در مجالس جابرايش باز كنيد و بر او اخم مكنيد و هيچ مردمى نيستند كه مجلس مشورتى تشكيل دهند كه محمد نام يا احمد نام در ميان ايشان باشد جز اينكه اگر او را طرف مشورت قرار دهند برايشان خير پيش خواهد آمد.
از انس بن مالك است كه روزى پيغمبر در بازار بود مردى صدا زد و گفت يا ابو القاسم حضرت متوجه او شد. مرد گفت مرادم آن ديگرى است. پيغمبر فرمود مرا هميشه باسم يعنى محمد صدا كنيد و بكنيه يعنى ابو القاسم صدا مكنيد.
از ابى هريره است كه پيغمبر فرمود اسم و كنيه من هر دو را بر يك نفر منهيد.
خدا ميدهد و من تقسيم مينمايم (چون ابو القاسم يعنى پدر تقسيم كننده)، سپس اين مطلب را فقط براى على (ع) و فرزندش اجازه داد.
_____________________________________________
[1] سوره آل عمران آيات 130 تا 134 جزء 4 سوره 3
[2] نوع ديگر ربا دو چيز همجنس را با هم عوض كردن كمتر را به بيشتر كه آن يكى كه بيشتر گرفته شود آن اضافه رباست اگر چه يكى از ايندو عاليتر و گرانقيمتتر باشد مثل عوض كردن يك تن برنج خوب با 5/ 1 تن برنج متوسط( مترجم)
[3] سوره آل عمران آيه 135 و 136 جزء 4 سوره 3
[4] مراد سائل اينست كه خداوند بجاى عذاب آخرت او را در دنيا رسوا ميكرد و اين آسانتر است از عقاب آخرت ولى ما را در دنيا رسوا نميكند و بعذاب آخرت كه سختتر است عقاب مينمايد( مترجم)
[5] سوره آل عمران آيه 137 تا 140 جزء 4 سوره 3
[6] عزا نام بت بزرگ قريش كه در خانه كعبه نصب شده بود.
[7] هبل- نيز بت بزرگ عرب در خانه كعبه.
[8] فرق بين علم و معرفت اينست كه معرفت بامور جزئى و ذوات و اشخاص تعلق ميگيرد و علم بامور كلى و لذا در اينجا اگر مراد شناخت خود و ذات مؤمنان باشد بايد يعرف بكار رود و اگر مراد تميز مؤمنين از كافر باشد يعلم بكار ميرود.( مترجم)
[9] سوره آل عمران آيه 141 تا 143 جزء 4 سوره 3
[10] سوره آل عمران آيه 144- 145 جزء 4 سوره 3
[11] مسند حديثى است كه نام راويان آن تا معصوم ذكر شده باشد