ابراهیم - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره ابراهيم آیه 19- 52

[سوره إبراهيم (14): آيات 19 تا 21]

أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ (19)

وَ ما ذلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ (20)

وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَمِيعاً فَقالَ الضُّعَفاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا مِنْ عَذابِ اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ قالُوا لَوْ هَدانَا اللَّهُ لَهَدَيْناكُمْ سَواءٌ عَلَيْنا أَ جَزِعْنا أَمْ صَبَرْنا ما لَنا مِنْ مَحِيصٍ (21)

ترجمه:

آيا نمى‏دانى كه خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريد؟ اگر بخواهد شما را مى‏برد و خلق جديدى مى‏آورد و اين كار بر خداوند ممتنع نيست. و آنان براى خداوند آشكار مى‏شوند. ضعيفان به گردن فرازان گويند: ما پيروان شما بوديم. آيا چيزى از عذاب خدا را از ما دفع مى‏كنيد؟ گويند: اگر خداوند ما را هدايت مى‏كرد، شما را هدايت مى‏كرديم. خواه جزع كنيم يا صبر، راه فرارى نداريم.

قرائت:

كوفيان- بجز عاصم- در اين سوره و در سوره «نون» «خالق السماوات» و ديگران «خلق السماوات» خوانده‏اند.

«خلق» فعل ماضى است. يعنى: خداوند آسمانها و زمين را در گذشته آفريدو «خالق» اسم فاعل است و نظير «فاطِرِ السَّماواتِ» است كه با «خالق» يك معنى دارد (انعام 14، يوسف 101، ابراهيم 10، فاطر 1، زمر 46، شورى 11)

لغت:

بروز: خارج شدن چيزى از اشتباه، بطورى كه به حس درآيد.

ضعفاء: جمع ضعيف، اشخاص كم قوه.

استكبار: تكبر و تجبر، خود را بزرگ شمردن تبع: جمع تابع. زجاج گويد: ممكن است مصدر باشد كه به معناى صفت بكار رفته است.

مغنون عنا: از ما دفاع كننده هستيد.

محيص: راه فرار.

جزع: بى صبرى كردن. شاعر گويد:

فان تصبرا فالصبر خير مغبة و ان تجزعا فالامر ما تريان‏

يعنى: اگر صبر كنيد، سر انجام صبر بهتر است و اگر بى صبرى كنيد، همين است كه مى‏بينيد.

مقصود:

اكنون خداوند بيان مى‏كند كه انسان را براى پرستش و ايمان آفريده، نه براى كفر و نافرمانى، از اينرو مى‏فرمايد:

أَ لَمْ تَرَ: رؤيت، به معناى علم هم استعمال شده است چنان كه بمعناى ادراك و ديدن هم آمده. در اينجا معناى اول مقصود است. اين خطاب متوجه پيامبر است، لكن مقصود امت اوست.

أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِ‏: آيا نمى‏دانيد كه خداوند آسمانها و زمين را بمقتضاى حكمت خود، به سخن حق يا براى هدف حق، آفريده است و منظور از هدف حق، دين و عبادت است. يعنى جهان را آفريد تا مردم او را پرستش كنند و سزاوار پاداش گردند. اين معنى از ابن عباس و جبائى است.

إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ: اگر بخواهد شما را نابود و بجاى شما مردم ديگر خلق مى‏كند، زيرا هر كس بر بناى چيزى قادر باشد، بر خراب كردن آن قادرتر است، مگر اينكه قدرت از او سلب شده باشد.

وَ ما ذلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ: هلاك كردن شما و خلق مردم ديگر براى خداوند ممتنع نيست.

وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَمِيعاً: در اين آيه، خداوند خبر مى‏دهد كه: چون قيامت فرا رسد، مردم از قبرها خارج مى‏شوند و بحكم خداوند در برابرش حاضر مى‏گردند. در اينجا فعل ماضى به معناى آينده بكار رفته است، زيرا مفاد آن حتمى الوقوع است.

ابن عباس گويد: يعنى همه مردم اعم از سران و رؤسا و زيردستان آنها، در برابر خداوند حاضر مى‏شوند. اين آيه، متصل است به‏ «وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ».

نظر به اينكه: آنان را تهديد بكيفر روز قيامت مى‏كند، از اينرو به وصف قيامت و بيان گفتگوهايى كه ميان رؤسا و قويدستان و مردم ضعيف و ناتوان، رد و بدل مى‏شود، پرداخته، مى‏فرمايد:

فَقالَ الضُّعَفاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا: ضعيفان به آنهايى كه تكبر ورزيده، ايمان نياوردند، يعنى آنهايى كه در دنيا رهبر و متنفذ و صاحب اقتدار بوده‏اند يا بناحق بر مسند رهبرى دينى تكيه زده بودند، مى‏گويند:

إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا مِنْ عَذابِ اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ: ما در دنيا پيرو شما بوده و از شما تقليد كرده‏ايم، آيا قادريد قسمتى از عذاب‏هاى الهى را از ما دور سازيد؟ در صورتى كه بدون ترديد نمى‏توانيد همه عذابها را از ما دور سازيد! در اينجا «من» براى تبعيض است.

قالُوا لَوْ هَدانَا اللَّهُ لَهَدَيْناكُمْ‏: آنها بتابعان خود مى‏گويند: اگر خداوند ما را براه خلاص و نجات از كيفر، هدايت مى‏كرد، ما هم شما را به آن راه هدايت مى‏كرديم.

يعنى: اگر ما خلاص مى‏شديم، شما هم خلاص مى‏شديد. لكن نه ما را به خلاص و نجات اميدى است، نه شما را. اين معنى از جبائى و ابو مسلم است. برخى گويند: يعنى اگرخداوند ما را بدنيا باز مى‏گردانيد كه مفاسد خود را اصلاح كنيم، ما هم شما را هدايت مى‏كرديم. برخى گويند: يعنى اگر خداوند ما را براهى هدايت مى‏كرد كه از او بخواهيم و او ما را اجابت كند، ما هم شما را هدايت مى‏كرديم. اين دو وجه را قاضى عبد- الجبار در تفسير خود آورده است.

سَواءٌ عَلَيْنا أَ جَزِعْنا أَمْ صَبَرْنا ما لَنا مِنْ مَحِيصٍ‏: صبر و جزع، مساويند، چه صبر كنيم و چه جزع كنيم، راه نجاتى براى ما وجود ندارد و بايد در عذاب خداوند به سر بريم. ديگر براى ما راه چاره‏اى باقى نمانده و تدبير ما به جايى نمى‏رسد و نوميديم.

در اين آيه، خداوند مردم را به تفكر و خوددارى از تقليد، تشويق كرده است.

على (ع) به حارث همدانى فرمود: «يا حار الحق لا يعرف بالرجال. اعرف الحق تعرف اهله»

يعنى: اى حارث، حق بمردم شناخته نمى‏شود. حق را بشناس تا اهل آن را بشناسى.

 

[سوره إبراهيم (14): آيه 22]

وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (22)

ترجمه:

هنگامى كه خداوند از حكم ميان مردم فارغ شود، شيطان گويد: خداوند شما را وعده حق كرد و من شما را وعده كردم، آنهم وعده خلاف. مرا بر شما تسلطى نبود، جز اينكه من شما را دعوت كردم و شما مرا اجابت كرديد. بنا بر اين مرا ملامت نكنيد، خودتان را ملامت كنيد. نه من فريادرس شمايم، نه شما فريادرس من. من كافرم به اينكه شما در دنيا مرا شريك خدا قرار داديد. براى ستمكاران عذابى دردناك است.

قرائت:

حمزه «بمصرخىّ» بكسر ياء و ديگران بفتح ياء خوانده‏اند.

برخى گفته‏اند: كسره ترجيح دارد، زيرا با همزه «انّ» كه مكسور است، مطابقت مى‏كند.

لغت:

اصراخ: بفرياد رسيدن كسى كه فرياد كند و كمك بخواهد.

 

مقصود:

هم اكنون، بدنبال نقل گفتگوهايى كه ميان رهبران و تبعه آنها جريان مى‏يابد، به نقل گفتار شيطان در روز قيامت، پرداخته، مى‏فرمايد:

وَ قالَ الشَّيْطانُ‏: به اتفاق همه مفسران، مقصود ابليس است كه به دوستان و پيروان خود، سخن مى‏گويد.

لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ: ابن عباس و حسن گويند: يعنى هنگامى كه خداوند از حكم ميان مردم فارغ مى‏شود و اهل بهشت به بهشت و اهل جهنم بجهنم، مى‏روند. شيطان با مردم آغاز سخن مى‏كند، بديهى است كه شيطان كوچكتر از آن است كه بميل خود سخنى بگويد. بنا بر اين آنچه مى‏گويد، به اذن پروردگار است. مقاتل گويد: براى شيطان منبرى در آتش مى‏گذارند و او از فراز منبر، اهل جهنم را مورد ملامت قرار مى‏دهد.

إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِ‏: خداوند در پيرامون بعث، نشور، حساب، پاداش و كيفر به شما وعده حق داد.

وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ‏: من هم شما را وعده دادم كه بعث و نشور و بهشت و جهنمى نيست. برخى گويند: يعنى شما را وعده كردم كه اگر گناه كنيد از كيفر خلاص مى‏شويد، لكن به شما دروغ گفتم. برخى گويند: يعنى به وعده خود وفا نمى‏كنم.

وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ‏: من شما را اجبار نكردم، فقط شما را از راه وسوسه، دعوت كردم.

فَاسْتَجَبْتُمْ لِي‏: شما هم راه بدى اختيار و مرا اجابت كرديد. برخى گويند:

يعنى من در باره آنچه مى‏گفتم، دليلى نداشتم. فقط شما را دعوت مى‏كردم. بنا بر اين، استثنا، منقطع است. يعنى: من شما را بگمراهى دعوت كردم و شما مرا تصديق و اجابت كرديد و سخن مرا بسوء اختيار خود پذيرفتيد.

فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ‏: مرا- بخاطر كيفرى كه بخاطر كجروى،گريبانگيرتان شده است- ملامت نكنيد، بلكه خودتان را ملامت كنيد كه از امر خدا سرپيچى و بدون هيچ دليلى مرا پيروى كرديد.

ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَ‏: نه من فريادرس شما هستم و نه شما فريادرس من هستيد.

إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ‏: شما مرا در عبادت، شريك خدا قرار مى‏داديد. اكنون من تنفر خود را از اين رفتار شما ابراز مى‏دارم و به آن كفر مى‏ورزم.من هرگز خودم را شريك خدا نمى‏دانم.

فراء و جماعتى گويند: تقدير اين است: «انى كفرت بما اشركتمونى به من قبل» يعنى: من در زمان آدم، بر اثر سجده نكردن، بخداوند بزرگ كافر شدم و تكبر كردم و شما مرا شريك خداوند قرار داديد. اكنون تنفر خود را از همه آنها اعلام مى‏دارم.

إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ‏: ستمكاران را عذابى دردناك است.

برخى گويند: اين جمله، دنباله سخن شيطان است. برخى گويند: اين جمله سر آغاز وعيد و تهديد خداوند، نسبت به ايشان است. و ظاهرتر همين است.

دلالت آيه:

از اين آيه، چنين بر مى‏آيد كه: شيطان تنها قادر است كه مردم را دعوت و اغوا كند، ديگر كارى از او ساخته نيست. بنا بر اين تنها كيفر او بخاطر همين دعوت است، نه كار ديگر.

 

[سوره إبراهيم (14): آيات 23 تا 26]

وَ أُدْخِلَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِيَّتُهُمْ فِيها سَلامٌ (23)

أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ (24)

تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (25)

وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ (26)

ترجمه:

و مردم مؤمن و نيكوكار، به اذن پروردگارشان براى هميشه داخل بهشتهايى مى‏شوند كه نهرها از زير آنها جارى است و درود آنها در بهشت‏ها سلام است. آيا نمى‏دانى كه خداوند، كلمه طيبى را مثل مى‏زند كه همچون درختى پاكيزه، ريشه آن ثابت و شاخه آن در آسمان است؟ درختى كه ميوه خود را همه وقت، به اذن پروردگار خود مى‏دهد و خداوند براى مردم مثلها مى‏زند تا متذكر شوند. و مثل كلمه پليد، همچون درختى پليد است كه ريشه آن از زمين بر آمده و ثبات و قرارى ندارد.

 

تعداد آيات:

بنا بر عدد كوفى و بصرى چهار و بنا بر عدد ديگران سه آيه است. اختلاف در كلمه‏ «فِي السَّماءِ» است كه كوفيان و بصريان پايان آيه 24 دانسته‏اند.

قرائت:

در قرائت غير مشهور، از حسن «و ادخِلُ» نقل شده و بنا بر اين از سخن خداوند است كه در آغاز كلام خود مى‏فرمايد: و داخل مى‏سازم مردم مؤمن و … بنا بر اين «باذن ربهم» يعنى «باذنى» و اضافه «رب» به ايشان براى اكرام و احترام است.

لغت:

تحيت: گرامى داشتن كسى در موقع برخورد. اينكه مى‏گويند: «التحيات للَّه» در باره معناى آن سه قول است:

1- يعنى: ملك از آن خداست 2- يعنى: بقا از آن خداست 3- سلام از آن خداست. قتيبى گويد: علت اينكه: جمع بسته شده، اين است كه: مردم بعبارات مختلف، پادشاهان را تحيت مى‏گفتند. به بعضى مى‏گفتند: از لعن و نفرين دور باش.

به برخى مى‏گفتند: سالم و متنعم باش. و به برخى مى‏گفتند: هزار سال زنده باش. جاويد باش. از اينرو بما گفتند كه هر گونه تحيت واقعى اختصاص به خداوند دارد.

اجتثاث: از ريشه بر آوردن چيزى.

مقصود:

از آنجا كه در آيه پيش كافران را تهديد به عقاب كرد، در اين آيه مؤمنان را نويد داده، مى‏فرمايد:

وَ أُدْخِلَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ‏: مردمى كه ايمان آورده و خدا را اطاعت كنند، به امر پروردگارشان به بهشتى داخل مى‏شوند كه نهرها از زير آن روان است و آنجا جايگاه ابدى ايشان خواهد بود.

تَحِيَّتُهُمْ فِيها سَلامٌ‏: تحيت و درود آنها در بهشت، سلام است. در باره تفسيراين جمله در سوره يونس، بحث شده است. اكنون خداوند متعال مثلى مى‏زند كه بفهم شنوندگان نزديك و آنها را در پيروى حق، تشويقى باشد. مى‏فرمايد:

أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا: اى محمد، آيا نمى‏دانى كه خداوند، چه گونه مثل مى‏زند؟ در حقيقت، با اين مثل، مطلب خود را بصورت تشبيه، بيان مى‏كند، تا در ذهن مردم بهتر اثر كند. اكنون در تفسير اين مثل مى‏فرمايد:

كَلِمَةً طَيِّبَةً: اين كلمه طيب، همان كلمه توحيد يعنى: شهادت به يكتايى خداوند است. اين معنى از ابن عباس است. ابو على گويد: مقصود طاعاتى است كه خداوند به آنها امر كرده است. علت اينكه: طاعات را «طيب» ناميده، اين است كه براى صاحب خود، خير و بركت به همراه مى‏آورد.

كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ: آن كلمه طيب، همچون درختى پاك و رشد كننده است كه ريشه‏هاى آن در زمين و شاخه‏هاى هر ميوه آن در آسمان است. بدينترتيب، مى‏خواهد در رفعت و عظمت درخت، مبالغه كند. درست است كه اصل در زمين و فرع در آسمان است، لكن هميشه فرع از اصل مايه مى‏گيرد و تغذيه مى‏كند.

انس از پيامبر روايت كرده است كه: «درخت پاكيزه، نخل است». ابن عباس گويد: «درختى است در بهشت». اين عقده از امام باقر (ع) روايت كرده است كه:

درخت پاكيزه، پيامبر و شاخه آن على و عنصر آن فاطمه و ميوه آن اولاد فاطمه و شاخه‏ها و برگهاى آن شيعيان ما هستند. سپس فرمود: هنگامى كه يكى از شيعه ما مى‏ميرد، برگى از آن درخت، ساقط مى‏شود و چون طفل شيعه‏اى تولد مى‏شود، برگى بجاى آن برگ، سبز مى‏شود. از ابن عباس روايت است كه جبرئيل به پيامبر عرض كرد:

«تويى آن درخت و على است شاخه آن و فاطمه است برگ آن و حسن و حسين ميوه آن هستند». برخى گويند: لازم نيست چنين درختى در روى زمين وجود داشته باشد.

مقصود اين است كه: كلمه طيب توحيد، همچون درختى است كه داراى چنين صفتى باشد. برخى گويند: مقصود از كلمه طيبه، ايمان و از درخت طيب، مؤمن است.

تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ‏: ابن عباس گويد: يعنى اين درخت، در هر شش ماه، يك بار ميوه مى‏دهد. از امام باقر (ع) نيز چنين روايت شده است. حسن و سعيد بن جبير گويند: مقصود اين است كه در تابستان از خورماى آن و در زمستان از طلع آن استفاده مى‏شود و از وقتى كه خورماى نخل را مى‏چينند تا زمانى كه دوباره بارور مى‏شود، شش ماه طول مى‏كشد.

مجاهد و عكرمه گويند: مقصود از «كل حين» هر سال است، زيرا درخت سالى يك مرتبه، ثمر مى‏دهد. سعيد بن مسيب گويد: مقصود هر دو ماه است. زيرا از وقتى كه نخل بارور مى‏شود تا موقعى كه خورماى آن قابل چيدن مى‏شود، دو ماه طول مى‏كشد.

و بقولى: علت اين است كه از وقت چيدن خورما تا بارور شدن درخت، دو ماه طول مى‏كشد. ربيع بن انس گويد: «كل حين» يعنى هر صبح و شام. از ابن عباس نيز چنين روايت شده است. برخى گويند: يعنى همه وقت، زيرا ثمر نخل همواره موجود و قابل استفاده است، چه در مرحله‏اى كه طلع باشد و چه در مراحل بعدى تا وقتى كه خورما شود. مؤيد اينكه «حين» به معناى وقت است شعر نابغه است:

تناذرها الراقون من سوء سمها تطلقه حيناً و حيناً تراجع‏

يعنى: از بدى سم مار، افسون كننده‏ها يكديگر را مى‏ترسانيدند و مار گزيده زمانى دردش سبك و زمانى سنگين مى‏شد.

برخى گويند: خداوند ايمان را به نخل تشبيه كرده است، بخاطر اينكه:

ايمان در قلب مؤمن، ثابت است، همچون نخل در زمين و علم مؤمن را نسبت به امور آسمانى، به شاخه‏هايى نخل كه به آسمان رفته‏اند، تشبيه كرده است و كردارى كه مؤمن از بركت ايمان انجام مى‏دهد و پاداشى كه همواره به او مى‏رسد به ثمر نخل تشبيه كرده است كه در همه اوقات سال بصورت رطب و خورما مورد استفاده قرار مى‏گيرد.

بِإِذْنِ رَبِّها: آن درخت، ميوه خود را همواره به اذن پروردگار مى‏دهد. برخى گويند: مقصود از اينكه ميوه خود را همواره باذن پروردگار مى‏دهد، اين است كه ائمه ما حقايق دين و احكام حلال و حرام را همواره باذن پروردگار، براى مردم‏ بيان مى‏كنند.

وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ‏: خداوند مثلها را براى مردم ذكر مى‏كند كه بينديشند و مقصود او را دريابند.

وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ: ابن عباس و انس و مجاهد گويند: يعنى كلمه كفر و شرك، مثل درخت خبيث حنظل است. ابو على گويد: يعنى سخنى كه در راه معصيت خداست، بدرخت پليد حنظل مى‏ماند. حسن گويد: درخت خبيث، همان درختى است كه اصل و ريشه محكمى ندارد. برخى گويند: گياهان انگلى است كه به شاخ و برگ درختان ديگر مى‏پيچند و از آنها تغذيه مى‏كنند و خود ريشه‏اى در زمين ندارند. ابو الجارود از امام باقر (ع) روايت كرده است كه: اين مثل، براى بنى اميه است.

اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ: درخت پليدى كه ريشه آن از زمين برآمده و قرار و آرامى ندارد، زيرا باد آن را به اين طرف و آن طرف، پرتاب مى‏كند. چنان كه اين درخت، ثبات و بقا و نفعى ندارد، كلمه پليد نيز بصاحب خود نفعى و خيرى نمى‏رساند.

از ابن عباس نقل شده است كه خداوند چنين درختى را هنوز نيافريده است و اين فقط مثلى است.

اين قول، بسيار پسنديده است، زيرا حنظل و نظائر آن، نتايج دارويى و درمانى دارند.

 

[سوره إبراهيم (14): آيات 27 تا 30]

يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ (27)

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ (28)

جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ (29)

وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى النَّارِ (30)

ترجمه:

خداوند مردم مؤمن را به سخن ثابت، در زندگى دنيا و در آخرت، استوار مى‏دارد و ستمكاران را گمراه مى‏كند و هر چه بخواهد انجام مى‏دهد، آيا بمردمى كه شكر نعمت خدا را بكفر مبدّل كردند و قوم خود را بخانه هلاك كشاندند نمى‏نگرى؟! خانه هلاك، جهنم است كه داخل آن مى‏شوند و چه بد جايگاهى است. آنان براى خداوند شريكهايى قرار دادند تا مردم را از راه خدا گمراه سازند. بگو: لذت ببريد كه سر انجام راه شما بسوى آتش است.

لغت:

احلال: قرار دادن جسمى در محلى يا وارد كردن عرضى در جوهرى بوار: هلاك. «رجل بور» يعنى مردى كه هلاك شونده است و «قوم بور» يعنى:قومى كه بهلاكت رسنده هستند. ابن زبعرى گويد:

يا رسول المليك ان لسانى‏ راتق ما فتقت اذ انا بور

يعنى: اى رسول پادشاه، زبان من اشتباه مرا اصلاح مى‏كند. هنگامى كه بهلاك برسم.

انداد: امثال و كسانى كه با هم ضديت و رقابت دارند. شاعر گويد:

يهدى رءوس المترفين الانداد الى امير المؤمنين الممتاد

يعنى: سرهاى مردم متنعمى كه با يكديگر رقيبند به امير المؤمنين، اهدا مى‏شود.

اعراب:

جهنم: بدل از «دارَ الْبَوارِ».

يصلونها: در محل نصب و حال از «قومهم» يا «جهنم» يا هر دو. مثل‏ «فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَها تَحْمِلُهُ» (مريم 27)

مقصود:

در آيات پيش، در باره سخن طيب، سخن گفت: اكنون در باره پاداش و اجر آن مى‏فرمايد:

يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ:

خداوند مردم مؤمن را بخاطر اينكه بر قول خود ثابت و استوار مانده‏اند، در كرامت و پاداش خود استوار مى‏دارد. منظور از «قول ثابت» همان كلمه ايمان است كه بوسيله براهين محكم به اثبات رسيده است.

برخى گويند: يعنى خداوند مؤمنين را به سبب كلمه توحيد و حرمت آن در زندگى دنيا استوار و ثابتقدم مى‏سازد، تا لغزش پيدا نكنند و از راه حق گمراه نشوند و همچنين آنها را استوار و ثابتقدم مى‏سازد، تا از راه بهشت نيز در آخرت لغزش پيدا نكنند و گمراه نشوند.

ابو مسلم گويد: يعنى آنها را در زندگى دنيا در زمين مستقر مى‏سازد و آنها راكمك مى‏كند تا بر مخالفان خود پيروز گردند و در آخرت آنها را در بهشت، جاى مى‏دهد.

ابن عباس و ابن مسعود و اكثر مفسران گويند: اين آيه در باره سؤال قبر، نازل شده و مقصود از آخرت، قبر است. يعنى: در موقع سؤال قبر آنها را بر قول ثابت ايمان، استوار مى‏دارد. از ائمه گرامى ما نيز، همين طور روايت شده است.

محمد بن يعقوب كلينى در كتاب كافى به اسناد خود از سويد بن غفله، از امير المؤمنين على (ع) نقل كرده است كه: هنگامى كه انسان به آخرين روز زندگى دنيا و اولين روز زندگى آخرت مى‏رسد، مال و فرزند و عمل، پيش او مجسم مى‏شوند.

نخست متوجه مال خود شده، گويد: بخدا من براى جمع آورى تو آزمند و بخيل بودم. اكنون از تو بهره من چيست؟ گويد: كفنت را از من بگير. سپس رو به فرزندان خود كرده، گويد: بخدا شما را دوست مى‏داشتم و از شما حمايت مى‏كردم. اكنون شما چه نفعى براى من داريد؟ گويند: ترا بگودال قبر مى‏رسانيم و در زير خاك، پنهان مى‏كنيم. سپس متوجه كردار خود شده، گويد: بخدا، من نسبت بتو بى ميل بودم و تو بر من سنگين و گران بودى. اكنون براى من چه فايده‏اى دارى؟ گويد: من در خانه تنهايى قبر و در روز قيامت، همدم تو هستم تا وقتى كه من و ترا بخداوند، عرضه دارند.

آن گاه فرمود: اگر اين شخص دوست خدا باشد، پاكترين و زيباترين افراد نزد او آمده، گويد: ترا به آسايش و بهشت جاويدان، نويد داده، مقدم‏ترا گرامى مى‏شمارم.

مى‏پرسد: تو كيستى؟ گويد: من عمل صالح تو هستم. هم اكنون از اين دنيا بسوى بهشت كوچ كن. او غسل دهنده خود را مى‏شناسد. كسانى را كه جنازه‏اش حمل مى‏كنند، سوگند مى‏دهد، كه در بردن او تعجيل كنند. هنگامى كه داخل قبر مى‏شود، دو فرشته قبر، در شكلى بسيار مهيب، با صدايى چون غرش رعد و چشمانى چون برق خيره كننده نزد او آمده گويند: خداى تو كيست؟ دين تو چيست؟ پيامبر تو كيست؟ گويد: پروردگار من خداى من و اسلام دين من و محمد (ص) پيامبر من است. فرشتگان گويند: خداوند در آنچه دوست دارى و مى‏پسندى، ترا استوار و ثابتقدم بدارد. چنان كه خداوند مى‏فرمايد:

«يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ» آن گاه خانه قبر را تا آنجا كه چشم او كار مى‏كند، برايش وسعت مى‏دهند. سپس درى از بهشت بروى او مى‏گشايند و به او مى‏گويند: همچون جوانى شاداب، بخواب و ديده روشن باش، زيرا خداوند متعال مى‏فرمايد: «أَصْحابُ الْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيلًا» (فرقان 24: اهل بهشت در آن روز، بهترين و آرامترين جايگاه دارند) و اگر اين شخص، دشمن پروردگار باشد، زشتترين و بدبوترين افراد نزد او آمده، گويد: ترا نويد مى‏دهم به حميم جهنم و عذاب آن. او غسل دهنده خود را مى‏شناسد و حاملان جنازه خود را سوگند مى‏دهد كه او را بسوى قبر نبرند. هنگامى كه داخل قبر مى‏شود، دو فرشته قبر، نزد او آمده، كفنش را مى‏گشايند و به او مى‏گويند: پروردگار تو كيست؟

دين تو چيست؟ پيامبر تو كيست؟ گويد: نمى‏دانم! گويند: هرگز ندانستى و هدايت نيافتى! آن گاه با آن آلت كوبنده‏اى كه دارند، چنان بر سر او فرو مى‏آورند كه بجز جن و انس، تمام جانداران صداى آن را مى‏شنوند. سپس درى از جهنم به روى او مى‏گشايند و به او مى‏گويند: ببدترين حال در اينجا بخواب. در اين جايگاه تنگى كه از شدت تنگى مغز را از ميان ناخن و گوشت، خارج مى‏سازد. آن گاه خداوند مارها و عقربها و ديگر حشرات را بر او مسلط مى‏سازد، تا وقتى كه از قبر خارج گردد. او همواره آرزوى فرا رسيدن قيامت مى‏كند تا از شر اين دوران خلاص گردد. از عذاب قبر به خداوند پناه مى‏بريم! وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ: خداوند ستمكاران را بر قول ثابت، استوار نمى‏دارد و آنها را گمراه مى‏كند و هر كارى بخواهد انجام مى‏دهد، از قبيل: مهلت، انتقام، فشار قبر، سؤال نكير و منكر و هيچگونه اعتراضى بر او نيست و احدى را نرسد كه او را منع كند. بدين ترتيب، خداوند در آيه مورد بحث، هم ترغيب مى‏كند و هم تهديد. سپس پيامبر گرامى را مخاطب ساخته، مى‏فرمايد:

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً: احتمالا يعنى: به اين كفار نمينگرى كه مقام نبوت ترا شناختند و به اين نعمت بزرگ الهى پى بردند آن گاه كفر ورزيدند و شكر اين نعمت را ترك كردند؟ از امام صادق (ع) روايت شده است كه: بخدا ما نعمت الهى هستيم كه خداوند به بندگان خود انعام كرده است و بوسيله ما مردم رستگار مى‏شوند. اين روايت را على بن ابراهيم در تفسير خود آورده است. احتمال ديگر در باره معناى آيه اين است كه: مقصود همه نعمتها باشد و مردم بجاى اينكه شكر نعمتها را بجاى آورند، كفران نعمت مى‏كنند. در اينكه مقصود چه كسانى هستند، اختلاف است. از على (ع) و ابن عباس و سعيد بن جبير و ضحاك و مجاهد روايت شده كه:

منظور كفار قريش است كه پيامبر را تكذيب و خود را براى جنگ و دشمنى با او آماده كردند. از على (ع) در اين باره سؤال كردند. فرمود: فاجرترين قريش: بنى اميه و بنى مغيره، منظور است. بنى اميه را خداوند تا وقتى معين مهلت داده و بنى مغيره را در روز جنگ بدر، بدست شما منكوب ساخته است. برخى گويند: منظور جبلة ابن ايهم و تابعان اوست كه به روميان پيوستند.

وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ: و قوم خود را در جنگ بدر به خانه هلاك فرستادند. برخى گويند: يعنى قوم خود را به مخالفت با پيامبر دعوت و آنها را در آتش جهنم سرنگون كردند.

جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ: اين جمله، تفسير «دارَ الْبَوارِ» است. يعنى:

خانه هلاك، جهنم است كه چه بد خانه‏اى است! وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً: اين مردم ناسپاس، براى خدا، در عبادت، شريك قرار دادند و اين علاوه بر كفر و ناسپاسى ايشان بود.

لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِهِ‏: تا سر انجام بگمراهى گرفتار شوند. اين «لام» براى عاقبت است نه غرض، زيرا غرض آنها از پرستش بتها هلاك شدن و گمراهى نبود. و اگر قرائت فعل بضم ياء باشد، يعنى: براى اينكه مردم را از راه خدا گمراه كنند. سپس به پيامبرش فرمود:

قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى النَّارِ: به اين كفار بگو: از آنچه مى‏خواهيد و مى‏پسنديد، لذت ببريد كه سر انجام كار شما جهنم خواهد بود. اگر چه در اينجا امر كرده است كه لذت برند و منتفع شوند، لكن مقصود، تهديد آنهاست.

 

[سوره إبراهيم (14): آيات 31 تا 34]

قُلْ لِعِبادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا يُقِيمُوا الصَّلاةَ وَ يُنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خِلالٌ (31)

اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهارَ (32)

وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ (33)

وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ (34)

ترجمه:

به بندگان من كه ايمان آورده‏اند، بگو كه: نماز بپاى دارند و از آنچه بآنها روزى كرده‏ايم در نهان و آشكار، انفاق كنند، پيش از فرا رسيدن روزى كه در آن دادوستد و دوستى نيست. خداوند است كه آفريد آسمانها و زمين را و از آسمان آبى نازل كرد و ثمرات را بمنظور روزى دادن به شما بيرون آورد و كشتى‏ها را براى شمارام كرد تا به امر او در دريا به حركت در آيد و رودها را براى شما رام نمود. و خورشيد و ماه را كه همواره در حركتند و شب و روز را براى شما مسخر كرد و از هر چه سؤال كرديد به شما داد و اگر نعمتهاى خدا را بشماريد، آنها را نخواهيد شمرد. انسان بخود ستمكاران و كفران كننده نعمتهاست.

شماره آيات:

بنا بر عدد كوفيان و مدنيان چهار آيه و بنا بر شمارش ديگران سه آيه است.

اختلاف در «اللَّيْلَ وَ النَّهارَ» است.

قرائت:

زيد به نقل از يعقوب، «من كل» به تنوين قرائت كرده است. قرائت ابن عباس و حسن و امام باقر (ع) و امام صادق (ع) و ضحاك و عمرو بن قائد نيز همين است. ديگران بدون تنوين خوانده و اضافه به ما بعد كرده‏اند.

در صورتى كه به تنوين خوانده شود، بخاطر اين است كه مفعول در كلام ذكر شده است. يعنى: به شما داده است آنچه را خواسته‏ايد از هر چيزى. ضحاك گويد: طبق اين قرائت، «ما» حرف نفى است. يعنى: از هر چيزى كه سؤال نكرده‏ايد بشما داده است.

در صورتى كه: كلمه را بدون تنوين و مضاف، بخوانيم، مفعول محذوف خواهد بود.

لغت:

خلال: دوستى ميان دو كس. مصدر باب مفاعله. امرء القيس گويد:

صرفت الهوى عنهن من خشية الردى‏ و لست بمقلى الخلال و لا قال‏

يعنى از ترس هلاك شدن، از عشق ايشان خوددارى كردم. من نه نسبت به دوستى كينه دارم و نه مورد كينه واقع شده‏ام.

ممكن است: «خلال» جمع «خله» (دوست) باشد مثل قله و قلال.

دؤوب: انجام دادن عملى از روى عادت. اسم فاعل آن «دائب» است.

اعراب:

يقيموا: فعل مضارع مجزوم. در باره جزم آن سه وجه است:

1- در جواب امر واقع شده است. يعنى: «ان تقل لهم يقيموا …»

2- جواب امر محذوف است. يعنى: «قل لعبادى اقيموا الصلاة يقيموا الصلاة».

3- لام امر حذف شده است. يعنى: «قل لعبادى ليقيموا الصلاة» حذف لام امر جايز است، زيرا دليل دارد.

لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خِلالٌ‏: در اينجا رفع «بيع و خلال» و فتح هر دو و فتح يكى و رفع ديگرى جايز است.

مقصود:

قُلْ لِعِبادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا يُقِيمُوا الصَّلاةَ وَ يُنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً:

ابن عباس گويد: مقصود اين است كه پيامبر به اصحاب خود بگويد. جبائى گويد: مقصود همه مؤمنان است. يعنى: اى محمد، به بندگان من كه بتوحيد و عدل ايمان دارند، بگو: كه نمازهاى پنجگانه را در وقت خود بجاى آوردند، زيرا نماز پايدار نمى‏ماند، جز اينكه آنها نماز را بپاى دارند. و نيز به آنها بگو كه: از اموال خود در راه‏هاى واجب و مستحبّ، صرف كنند. مال را در راه‏هاى مستحبّ، مخفيانه صرف كنند تا در معرض تهمت ريا قرار نگيرند و در راه‏هاى واجب، آشكارا صرف كنند تا در معرض تهمت بخل و تنگ چشمى قرار نگيرند.

مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خِلالٌ‏: اين بذل و بخشش آشكار و پنهان را پيش از فرا رسيدن قيامت انجام دهند، زيرا در آن روز، فرصتى نيست كه براى نجات از آتش، معامله‏اى انجام دهند يا اينكه از دوستى‏ها بهره‏اى برگيرند.

چنان كه در جايى ديگر مى‏فرمايد: «الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ» (زخرف 67: در روز قيامت، دوستان با يكديگر دشمنى مى‏كنند، مگر پرهيزكاران).

اكنون اين مطلب را بيان مى‏كند كه: مستحق خداوندى، ذات پاك و بيهمتاى اوست. مى‏فرمايد:

اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏: خداوند كسى است كه: آسمان‏ها و زمين را از نيستى بهستى آورد. علت اينكه نخست بذكر آسمانها و زمين پرداخت،عظمت آنهاست.

وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ‏: و از آسمان باران نازل كرد و بوسيله آب باران، گياهان و درختان را برويانيد تا روزى شما را به شما برساند.

وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ‏: و كشتى‏ها و ساير مركبهاى دريايى را براى شما رام كرد، تا بامر خداوند در دريا بجريان در آيند. علت اينكه مى‏گويد، به امر خدا، اين است كه حركت كشتيها به باد است و باد در فرمان خداست.

وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهارَ: و رودها را كه از آب باران بجريان در مى‏آيند، براى شما رام كرد و در واديها جارى ساخت.

وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ: خورشيد و ماه را در مسيرى به حركت در آورد كه به شما نفع برسد و شما از نور و ساير فوايد آنها استفاده كنيد و ميوه‏ها و ثمر درختان و گياهان بوسيله آنها پخته و رسيده شوند و نعمت الهى براى شما كامل گردد.

دائِبَيْنِ‏: اين برنامه، براى ماه و خورشيد، هميشگى است. آنها هميشه- بدون لحظه‏اى سستى- در كارند تا انسان نانى بكف آرد و براحت بخورد.

وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ: شب و روز را نيز براى شما رام و آماده كرد تا شبها در زير پرده سياه تاريكى بياراميد و روزها در روشنى خورشيد طلب معاش كنيد.

وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ‏: انسان هر چه از خداوند مسألت كند، به او عطا مى‏كند: سلامت، نجات، ثروت، فرزند، عزت، آسان شدن كارها و گشايش سينه‏ها. خلاصه اينكه: از بركت دعا انسان مى‏تواند اين نعمت‏ها را از خداوند بگيرد. به شرطى كه سبب فسادى در دين يا زيانى به كسى نشود. بنا بر اين انسان در همه حال به خداوند نيازمند و در نعمتهاى بيكران او غوطه‏ور است. در اينجا «من» براى تبعيض و مفاد جمله اين است كه برخى از آنچه سؤال مى‏كنيد، به شما مى‏دهد، نه همه را.

بديهى است كه خواسته‏هايى كه فسادى در دين يا زيانى بديگرى در برداشته باشد، هرگز به انسان داده نمى‏شوند. برخى گويند: يعنى از هر چه مورد نياز شماست، به شماداده است، بنا بر اين هر چه در زندگى انسان مورد نياز باشد، از جانب خداوند عطا شده است. نظير: «خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً» (بقره 29: هر چه در زمين است براى شما آفريد) و هيچ كس را تخصيص نداده است. برخى گويند: يعنى از هر چه كه خواسته و نخواسته‏ايد، به شما داده است. بنا بر اين «ما» نكره موصوفه و جمله صفت آن است. حذف جمله معطوف مثل: «سَرابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ» (نحل 18: به تقدير و البرد. يعنى: جامه‏هايى كه شما را از سرما و گرما حفظ مى‏كند) و آنچه حذف نشده، دليل محذوف است.

وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها: شما قادر بر شمارش نعمتهاى خدا نيستيد، زيرا تعداد آنها بسيار است. «نعمة» اسمى است كه جانشين مصدر شده و از اينرو جمع بسته نشده است. بنا بر اين منعم حقيقى خداوند و تنها او سزاوار عبادت است.

از طليق بن حبيب روايت است كه: حق خداوند بزرگتر از اين است كه بندگان بتوانند ادا كنند. زيرا نعمتهاى او از حدّ شمارش خارج است. لكن شما مى‏توانيد هر صبح و شام توبه كنيد.

إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ: انسان در حق خود بسيار ظلم مى‏كند و فراوان نسبت به نعمتهاى پروردگار، ناسپاسى مرتكب مى‏شود. برخى گويند: يعنى: انسان در سختى‏ها شكايت و ناله مى‏كند و نعمتها را جمع و از ديگران منع مى‏نمايد. در اينجا منظور همه انسان‏ها نيست. بلكه مثل: «إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ» (عصر 2: انسان در زيان است) منظور پاره‏اى از افراد است.

نظم آيات:

قُلْ لِعِبادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا يُقِيمُوا الصَّلاةَ: متصل است به‏ «قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى النَّارِ» زيرا بدنبال تهديد و وعيد، وعده ثواب و پاداش آمده است.

آيه دوم، به آيه‏ «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً» متصل است، زيرا پس از بيان شرك و بت پرستى آنها، بيان مى‏كند كه خداوندى كه سزاوار پرستش است، كسى است كه:

آسمانها و زمين را آفريده و …

 

[سوره إبراهيم (14): آيات 35 تا 41]

وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ (35)

رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (36)

رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (37)

رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِي وَ ما نُعْلِنُ وَ ما يَخْفى‏ عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ (38)

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ (39)

رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ (40)

رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ (41)

ترجمه:

و بياد آور هنگامى كه ابراهيم گفت: پروردگارا اين بلد را محيط امن قرار ده و مرا و فرزندانم را از پرستش بتها دور گردان. پروردگارا، آنها بسيارى از مردم را گمراه كردند، هر كه مرا پيروى كند، از من و هر كه مرا معصيت كند، تو آمرزگار و رحيمى.

پروردگارا گروهى از ذريه‏ام را در وادى بى‏كشت و زرعى نزد خانه صاحب حرمت تو سكونت دادم، پروردگارا براى اينكه نماز بپاى دارند. بنا بر اين دلهاى گروهى از مردم را متمايل به آنها گردان و از ثمرات روزى آنها كن تا ترا شكر كنند. پروردگارا تو ميدانى آنچه پنهان و آنچه آشكار كنيم. هيچ چيز در زمين و آسمان بر خدا پنهان نيست. ستايش خدا را كه به پيرانه سر، اسماعيل و اسحاق را بمن بخشيد. پروردگارا من شنونده دعاست. پروردگارا مرا و ذريه‏ام را بپاى دارنده نماز گردان. پروردگارا دعاى مرا بپذير. پروردگارا مرا و پدر و مادرم و مؤمنين را در روز حساب، بيامرز.

قرائت:

و اجبنى: در قرائت غير مشهور بهمزه قطع خوانده شده است. اين فعل از ثلاثى مجرد به معناى دور ساختن است و برخى از عربها به باب افعال برده‏اند.

تهوى: در قرائت على (ع) و امام باقر و امام صادق (ع) بفتح واو خوانده شده است.

در اين صورت از «هوى يهوى» بمعناى دوست داشتن و متعدى است لكن متعدى شدن به «الى» هم صحيح است، زيرا محبت، تمايلى است كه متوجه ديگرى خواهد بود. در قرائت مشهور كه بكسر واو آمده نيز به معناى ميل كردن به آنهاست.

تقبل دعاء: ابن كثير و ابو عمرو و حمزه و هبيره- از حفص- «و تقبل دعائى ربنا» خوانده‏اند. اين قرائت، طبق قياس است. لكن حذف ياء هم بلا مانع است، زيرا كسره، بر آن دلالت دارد. لكن ابو على گويد: در موقع وقف، حذف ياء، بهتر است. شاعر گويد:

فهل يمنعنى ارتيادى البلاد من حذر الموت ان يأتين‏

يعنى: آيا گردش من در بلاد از ترس مرگ، از مرگ من مانع مى‏شود؟

و لوالدى: امام مجتبى (ع) و امام باقر (ع) و زهرى و ابراهيم نخعى «و لولدى»خوانده‏اند و منظور اسماعيل و اسحاق است. يحيى بن عمر «لولدى» خوانده. كلمه «و ولد» هم مفرد است و هم جمع. سعيد بن جبير «لوالدى» خوانده است.

لغت:

وادى: دامنه كوه بزرگ. به نهرهاى بزرگ «اوديه» مى‏گويند، زيرا كناره‏هاى آن مثل كوه مى‏ماند.

مقصود:

وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً: اى محمد، بياد آور هنگامى را كه ابراهيم گفت: خدايا مكه و اطراف آن را- كه حرم است- محيط امن و امان قرار ده.

گويند: وقتى كه ابراهيم از بناى كعبه، فارغ شد، اين دعا را بدرگاه خداوند كرد. تفسير دعاى ابراهيم در سوره بقره گذشت، در سوره بقره، گفت: «هذا بَلَداً آمِناً» (126) و در اينجا «الْبَلَدَ آمِناً» زيرا نكره وقتى تكرار شد، معرفه مى‏شود.

نظير: «مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ …» (نور 35). خداوند دعاى ابراهيم را مستجاب كرد. تا آنجا كه اگر كسى قاتل پدر خود را مى‏ديد، متعرض او نمى‏شد و حيوانات وحشى با انسانها خويگر شدند.

وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ‏: و لطف خود را شامل حال من و فرزندانم كن كه از پرستش بتها خوددارى كنيم. بديهى است كه دعاى انبيا مستجاب مى‏شود.

بنا بر اين سؤال ابراهيم، در مورد كسانى است كه خداوند به ايمان آنها عالم است و مى‏داند كه جز او كسى را پرستش نمى‏كنند. وى براى دعا كردن در حق آنها از جانب خداوند مأذون و دعايش هم در باره آنها مستجاب است.

رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ‏: پروردگارا، بسيارى از مردم به سبب پرستش بتها گمراه شدند. چنان كه مى‏گويند: «فلانى مرا مفتون كرد»، منظور اين نيست كه كارى كرد كه مفتونش شد، بلكه خود فريفته و شيداى او شده است.

فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي‏: هر كس از اولاد من كه در اين بلد ساكن شده است، مرا پيروى كند و خداى يكتا را پرستش و از عبادت بتها خوددارى كند، از من و حال او مثل حال من است.

وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏: و هر كس مخالفت مى‏كند، تو در همه حال پوشنده گناهان و صاحب رحم بوده، به آنها نعمت مى‏ بخشى.

سپس خداوند متعال، بنقل دنباله دعاى ابراهيم پرداخته، مى‏فرمايد:رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ‏:، پروردگارا، من برخى از فرزندان خود را- كه بدون خلاف منظور اسماعيل است- در وادى بى كشت و زرعى، سكونت دادم. اسماعيل بزرگترين فرزندان ابراهيم بود. امام باقر فرمود: مائيم بقيه آن عترت. و نيز فرمود: دعاى ابراهيم، تنها در باره ما بود. مقصود از «وادى بى كشت و زرع» وادى مكه يعنى ابطح است. در آن زمان در وادى مكه، آب و زراعتى وجود نداشت. در اينجا مفعول فعل را ذكر نكرد، زيرا «من» به معناى بعض است و معناى مفعول را مى‏رساند. مثل‏ «أَفِيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ» (اعراف 50: مقدارى آب بر ما بريزيد) بلخى گويد: تقدير «اسكنت اناساً من ذريتى» است.

عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ‏: در اينجا خانه را بخدا اضافه كرده، زيرا او صاحب خانه است. لكن خانه‏هاى ديگر متعلق به بندگان است.

ايراد:

ممكن است گفته شود: چگونه ابراهيم مى‏گويد: خانه، در حالى كه هنوز خانه را بنا نكرده است؟!

پاسخ:

1- از آنجا كه معلوم بود كه خانه را بنا خواهد كرد، چنين تعبير صحيح است. يعنى: خانه‏اى كه وجود آن از لحاظ علم تو مسلم است.

2- خانه، قبلا وجود داشته و بدست «طسم» و «جديس»- كه دو قبيله از عرب بودند كه در مكه سكونت داشتند و منقرض شدند- ويران شده است. برخى گفته‏اند:خداوند هنگام طوفان، خانه را به آسمان برد.

علت اينكه: خانه را توصيف كرده است به «محرم» اين است كه احدى بدون احرام حق ندارد به آن نزديك شود. برخى گويند: علت اين است كه: امورى كه در جاهاى ديگر، مباح شمرده شده، در اين خانه حرام است. برخى هم گفته‏اند: مقصود از «محرم» «عظيم الحرمة» است.

رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ: پروردگارا، من آنها را در اين وادى ساكن كرده‏ام، كه بر نماز مداومت داشته، به شرايط آن قيام كنند. لام متعلق است به «اسكنت» كلمه «ربنا» ميان آنها فاصله شده و اين امر، پسنديده است. چنان كه شاعر گويد:

على حين الهى الناس جل امورهم‏ فندلا زريق المال ندل الثعالب‏

يعنى: هنگامى كه مردم سرگرم كارهاى خويش هستند، اى زريق، مال را مثل روبهان براى خود ذخيره كن (يعنى يا زريق).

فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ‏: ابراهيم از خداوند مسألت مى‏كند كه دلهاى مردم را متوجه آن سرزمين گرداند تا ذريه‏اش را دوست دارند و با آنها انس گيرند و وسائل زندگى و امور اقتصادى آنها تأمين گردد. بديهى است كه اگر خداوند دلهاى مردم را بخاطر حج و عمره و تجارت، متوجه آنجا نمى‏كرد، زندگى بر ساكنان آنجا دشوار بود.

سعيد بن جبير گويد: اگر مى‏گفت: «افئدة الناس» يهوديان و مسيحيان و مجوسيان نيز حج مى‏كردند. لكن گفته است: «مِنَ النَّاسِ» و منظور فقط مسلمانان است.

مجاهد گويد: اگر «افئدة الناس» مى‏گفت، فارس و روم نيز براى حج، ازدحام مى‏كردند.

از امام باقر (ع) روايت است كه: مردم مأمورند كه اين سنگها را طواف كنند، آن گاه بسوى ما كوچ كرده، ولايت خود را بما اعلام و ما را يارى كنند. سپس اين آيه را قرائت كرد.

ابن عباس و قتاده گويند: مقصود از «تَهْوِي إِلَيْهِمْ» تمايل مردم بذريه ابراهيم است.

ابو مسلم گويد: منظور فرود آمدن مردم بر آنهاست، زيرا مكه در گودى‏ واقع شده است.

وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ‏: و از ثمرات، روزى آنها كن، تا ترا شكر و پرستش كنند.

رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِي وَ ما نُعْلِنُ‏: در اينجا ابراهيم، اعتراف مى‏كند كه خداوند به آشكار و نهان مردم، عالم است و هيچ چيز بر او پوشيده نيست.

وَ ما يَخْفى‏ عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ: اين كلام، از ابراهيم نيست، بلكه كلام خداوند متعال و بقول جبائى جمله معترضه است. يعنى:تمام چيزهايى كه در زمين و آسمان است، بر خداوند آشكار است.

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ‏: بار ديگر به حكايت كلام ابراهيم پرداخته، مى‏فرمايد: ابراهيم، به نعمتهاى خداوند اعتراف و خدا را به اينكه در پيرى به او دو پسر بخشيد، حمد كرد. ابن عباس گويد: در سن 99 سالگى اسماعيل و در سن 112 سالگى اسحاق به او داده شد. سعيد بن جبير گويد:بعد از سن 117 سالگى ابراهيم صاحب فرزند شد.

إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ: ابن عباس گويد: يعنى خداوند، پذيرنده و اجابت كننده دعاست. جمله «سمع اللَّه لمن حمده» مؤيد همين معنى است.

رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي‏: پروردگارا، مرا و ذريه‏ام را بپاى دارنده نماز قرار ده. در اينجا ابراهيم از خداوند درخواست مى‏كند كه: لطف خود را شامل حالش گرداند، تا خودش و گروهى از ذريه‏اش بدين تمسك جويند و نماز را بپاى دارند. مقصود از «ذريه» كسانى هستند كه بدين حق گرويدند. بنا بر اين همانطورى كه در باره خود دعا مى‏كند، در باره آنان نيز دعا مى‏كند.

رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ: خدايا دعاى مرا اجابت كن، زيرا قبول دعا، غير از اجابت آن چيزى نيست.

رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَ‏: پروردگارا مرا و پدر و مادرم را بيامرز. اصحاب ما به اين جمله استدلال كرده‏اند كه: پدر و مادر ابراهيم كافر نبوده‏اند، زيرا از خداوند درخواست مى‏كند كه در روز قيامت، آنها را بيامرزد و اگر كافر بودند، چنين دعائى نمى‏كرد. بخصوص كه در باره آزر قرآن مى‏گويد: «فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ» (توبه 114: وقتى فهميد كه آزر دشمن خداست، از او بيزارى جست) بنا بر اين معلوم مى‏شود كه آزر پدر ابراهيم نبوده، بلكه عمو يا جدّ مادريش بوده است.

برخى گويند: او براى پدر خود آزر دعا كرد، زيرا آزر وعده كرده بود كه مسلمان شود و چون اسلام نياورد و در حال كفر بمرد، ابراهيم از او تبرى جست.

لكن اين مطلب صحيح نيست، زيرا ابراهيم وقتى دعا كرد كه بسن پيرى رسيده و صاحب فرزندانى شده بود، در اين وقت، مسلم دانسته بود كه آزر، كافر و دشمن خداست، بنا بر اين دعا كردن، براى او صحيح نيست.

وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ‏: همچنين دعا مى‏كند كه خداوند در روز قيامت، مغفرت خود را شامل حال مؤمنان گرداند. برخى گويند: يعنى روزى كه وقت حساب ظاهر مى‏شود.

نظم آيات:

اين آيات، متصل به سابق هستند، زيرا سابقاً از پرستش بتها نهى و به پرستش خداوند امر كرد. بدنبال آن بنقل سر گذشت ابراهيم پرداخت، كه سخت با بت‏پرستى مبارزه مى‏كرد و طرفدار توحيد و يكتا پرستى بود.

برخى گويند: عطف است بر: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى‏ بِآياتِنا».

برخى گويند: نظر به اينكه سابقاً فرمود: «وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ» بدنبال آن بنقل دعاى ابراهيم پرداخته، خاطر نشان كرد كه دعاى او را مستجاب كرده است.

 

[سوره إبراهيم (14): آيات 42 تا 45]

وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ (42)

مُهْطِعِينَ مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ (43)

وَ أَنْذِرِ النَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذابُ فَيَقُولُ الَّذِينَ ظَلَمُوا رَبَّنا أَخِّرْنا إِلى‏ أَجَلٍ قَرِيبٍ نُجِبْ دَعْوَتَكَ وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ أَ وَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ ما لَكُمْ مِنْ زَوالٍ (44)

وَ سَكَنْتُمْ فِي مَساكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنا بِهِمْ وَ ضَرَبْنا لَكُمُ الْأَمْثالَ (45)

ترجمه:

و گمان مكن كه خداوند از كردار ستمكاران غافل است. همانا آنها را براى روزى كه چشمها از ترس خيره مى‏شوند، به تأخير مى‏اندازد. حال آنكه شتابان بوده، سرها را بلند كرده‏اند و چشمانشان به آنها باز نمى‏گردد و دلهاى ايشان همچون هوا بى‏قرار و بى آرام است. و بترسان مردم را از روزى كه ايشان را عذاب رسد و ستمكاران گويند: پروردگارا ما را تا مدتى نزديك مهلت ده، تا دعوتت را اجابت و پيامبران راپيروى كنيم. آيا شما در دنيا سوگند نمى‏خورديد كه زوالى نداريد؟ و در ديار كسانى ساكن شديد كه بخود ستم كردند و براى شما آشكار شد كه ما با آنها چه كرديم و براى شما مثلهايى زديم.

لغت:

اهطاع: شتاب كردن. شاعر گويد:

بدجلة اهلها و لقد اراهم‏ بدجلة مهطعين الى السماع‏

يعنى: اهل دجله را مى‏بينم كه براى شنيدن آوازها شتاب دارند.

اقناع: بلند كردن سر. شاعر گويد:

يباكرن العضاه بمقنعات‏ نواجذهن كالحدء الوقيع‏

يعنى: شترها درختان خاردار را با گردن‏هاى بلند خود مى‏خورند و دندانهاى آنها مانند تيشه تيز است.

طرف: چشم، نگاه كردن و بستن چشم.

افئدتهم هواء: دلهاى آنها بر اثر خوف و ناراحتى گنجايش چيزى ندارد.

در اينجا دلها را به هوا تشبيه كرده است. حسان گويد:

الا بلغ ابا سفيان عنى‏ فانت مجوف نخب هواء

يعنى: ابو سفيان را از جانب من ابلاغ كنيد كه كم دل و ترسوست.

اجل: پايان مدت.

اعراب:

يَوْمَ يَأْتِيهِمُ‏: مفعول به براى «انذر» و ظرف نيست.

فيقول: عطف بر «يأتى» و جواب امر نيست. چه اگر جواب بود، رفع و نصب آن جايز بود.

تَبَيَّنَ لَكُمْ‏: فاعل اين فعل محذوف است، به تقدير «تبين فعلنا» البته فاعل «كيف» نيست، زيرا ما قبل آن در آن عمل نمى‏كند.

كيف: منصوب است به «فعلنا»

 

مقصود:

پس از آنكه روز حساب را يادآورى كرد، بوصف آن پرداخته، بيان مى‏كند كه مهلت ستمكاران از روى غفلت نيست، بلكه براى تأكيد حجت است، از اينرو فرمود:

وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ‏: در اينجا ستمكاران را تهديد و مظلومان را تسلى مى‏دهد و مى‏گويد: گمان مكن كه خداوند از مجازات ستمكاران و كردار آنها غافل است. برخى گويند: يعنى گمان مكن كه خداوند ستمكاران را كيفر نمى‏دهد و حق مظلومان را از ظالمان نمى‏ستاند، إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ: بلكه كيفر آنها را تا روز قيامت، به تأخير مى‏اندازد، روزى كه چشمها خيره شده، از شدت ترس، بسته نمى‏شوند. اين معنى از جبائى است. حسن گويد: يعنى وقتى آنها را مى‏خوانند چشمانشان خيره مى‏شوند. برخى گويند: يعنى از فرط حيرت و ترس، چشمانشان بسته نمى‏شود.

مُهْطِعِينَ‏: حسن و سعيد بن جبير و قتاده گويند: يعنى آنها شتاب مى‏كنند.

ابن عباس و مجاهد گويند: يعنى همواره بيك طرف و بيك چيز نگاه مى‏كنند و چشمان خود را نمى‏بندند.

مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ‏: سرهاى خود را به آسمان بلند كرده‏اند، بطورى كه جلو پاى خود را نمى‏بينند و اين از شدت ترس است. مؤرج گويد: به لغت قريش، يعنى سرها را برگردانيده‏اند.

لا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ‏: چشمان ايشان هم چنان خيره مى‏ماند و قادر نيستند كه برهم نهند.

وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ: ابن عباس گويد: يعنى دلهاى آنها از شدت ترس، از هر چيزى خالى است. برخى گويند: يعنى: دلهاى آنها از نشاط و اميد خالى است، زيرا ترس آنها شديد است، بنا بر اين دلهاى آنها همچون هوايى كه در فضا سرگردان است، مضطرب و پريشان است.

برخى گويند: يعنى دلهاى آنها از جاى خود كنده شده و بگلوى آنها نزديك‏ شده است، بطورى كه نه از گلو خارج مى‏شود و نه بجاى خود بر مى‏گردد، بنا بر اين همچون هوا مضطرب و پريشان است. اين معنى از سعيد بن جبير و قتاده است.

اخفش گويد: يعنى دلهاى آنها از عقل تهى است.

وَ أَنْذِرِ النَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذابُ‏: جبائى و ابو مسلم گويند: در اينجا پيامبر گرامى را مأمور مى‏كند كه همواره عموم مردم را از كيفر الهى بترساند. ابن عباس و حسن گويند: مقصود اين است كه: پيامبر اهل مكه را بوسيله قرآن، بترساند. مقصود از روزى كه عذاب، بر آنها نازل مى‏شود، روز قيامت يا روز استيصال و درماندگى در همين دنيا يا روز مرگ است. بديهى است كه احتمال اول، صحيح‏تر است.

فَيَقُولُ الَّذِينَ ظَلَمُوا رَبَّنا أَخِّرْنا إِلى‏ أَجَلٍ قَرِيبٍ نُجِبْ دَعْوَتَكَ‏: و مردمى كه بخود ستم كرده و مرتكب معصيت شده‏اند، گويند: پروردگارا ما را بدنيا بازگردان و مدت كوتاهى مهلتمان ده تا دعوت ترا اجابت كنيم.

وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ‏: و پيامبران ترا اطاعت كنيم. سپس خداوند يا فرشتگان به امر خداوند، آنها را مخاطب ساخته، گويند:

أَ وَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ ما لَكُمْ مِنْ زَوالٍ‏: مجاهد گويد: يعنى مگر شما نبوديد كه در دنيا سوگند ياد مى‏كرديد كه هرگز زوال پيدا نمى‏كنيد و از سراى دنيا به آخرت منتقل نخواهيد شد؟ حسن گويد: يعنى قسم مى‏خورديد كه هرگز دچار عذاب نمى‏شويد.

دلالت آيه:

از اين آيه، برمى‏آيد كه در آخرت، براى انسان تكليفى نيست. لكن جماعتى اين مطلب را قبول ندارند. بديهى است كه اگر تكليفى داشتند، صحيح نبود كه آنها درخواست كنند كه خداوند آنها را بدنيا بازگرداند و باز ممكن بود كه همانجا ايمان بياورند و از كيفر الهى رها گردند.

وَ سَكَنْتُمْ فِي مَساكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنا بِهِمْ‏:

در اينجا بمنظور توبيخ و ملامت بيشتر، مى‏فرمايد: شما كسانى بوديد كه در ديار تكذيب-كنندگان انبيا ساكن شديد و مى‏دانستيد كه خداوند چگونه بر آنها بلا نازل و هلاكشان كرده بود. اين معنى از ابن عباس و حسن است. برخى گويند: آنها عاد و ثمود و برخى گويند: آنها كشتگان بدر هستند.

وَ ضَرَبْنا لَكُمُ الْأَمْثالَ‏: ما براى شما مثلهايى زديم و شما را به احوال گذشتگان آشنا كرديم، تا عبرت بگيريد، ولى شما عبرت نگرفتيد و موعظه در شما اثر نكرد.

برخى گويند: منظور از مثلها همان مطالبى است كه در قرآن آمده و دلالت دارند بر اينكه خداوند هم چنان كه قادر بر خلقت انسان است، قادر است كه پس از مرگ، او را زنده كند. جبائى گويد: مقصود مثلهايى است كه انسان را بطاعت، تشويق و از معصيت باز مى‏دارد.

دلالت آيات:

از اين آيات، بر مى‏آيد كه: ايمان، فعل انسان است، زيرا اگر فعل خداوند بود، معنى نداشت كه آنها تمناى بازگشت بدنيا كنند.

 

[سوره إبراهيم (14): آيات 46 تا 52]

وَ قَدْ مَكَرُوا مَكْرَهُمْ وَ عِنْدَ اللَّهِ مَكْرُهُمْ وَ إِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ (46)

فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ ذُو انتِقامٍ (47)

يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ (48)

وَ تَرَى الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ (49)

سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ وَ تَغْشى‏ وُجُوهَهُمُ النَّارُ (50)

لِيَجْزِيَ اللَّهُ كُلَّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ (51)

هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ (52)

ترجمه:

و آنها مكر خود را به كار انداختند و پاداش مكر آنها پيش خداست و مكر آنها چنان نيست كه كوه‏ها را زايل گرداند. پس گمان نكن كه خداوند وعده خود را به پيامبرانش خلاف مى‏كند. خداوند عزيز و صاحب انتقام است. روزى كه زمين و آسمانها به زمين و آسمانهاى ديگرى تبديل شوند و آنها براى خداوند يكتاى غالب، آشكار مى‏شوند.

و مى‏بينى مجرمين را كه در آن روز بزنجيرها كشيده شده‏اند. پيراهنهاى آنها از ماده‏ سياه و بد بوست و آتش چهره‏هاى آنها را مى‏پوشاند. تا خداوند هر كسى را جزاى كردارش بدهد كه خداوند سريع الحساب است. قرآن براى مردم كافى و رساست و براى اينكه مردم بوسيله قرآن بترسند و بدانند كه خداوند يكتاست و صاحب خردان بترسند.

قرائت:

لتزول: كسايى بفتح لام اول و ضم لام دوم و ديگران بكسر لام اول و فتح لام دوم قرائت كرده‏اند. وجه قرائت دوم اين است كه: «ان» حرف نفى است و بنا بر اين بدنبال آن لام مكسوره آمده، نظير: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ» (آل عمران 179:

خداوند شما را بر غيب مطلع نمى‏سازد) بنا بر اين معناى آيه اين است: «و ما كان مكرهم لتزول منه الجبال» و با توجه به اينكه «جبال» استعاره از امر و اعلام پيامبر است يعنى:مكر آنها چنان نيست كه بتواند كارى را كه همچون كوه‏ها استوار است، از جاى بر كند.

وجه قرائت اول اين است كه: «ان» مخفف «انّ» است و در اين صورت معناى جمله اين است كه: مكر آنان عظيم است. مثل: «وَ مَكَرُوا مَكْراً كُبَّاراً» (نوح 22: مكرى سخت و عظيم كردند) و مكرى است كه مى‏تواند كوه‏ها را از جاى بركند. شاعر گويد:

بكى الحارث الجولان من موت ربه‏ و حوران منه خاشع متضائل‏

يعنى: سرزمين جولان- كه در شام است- از مرگ صاحب خود حارث، بگريست و حوران- كه نيز موضعى ديگر در شام است- از مرگ او ترسان و حقير گشت.

اين بيان بمنظور بزرگداشت مرگ او ترسان و حقير گشت.

اين بيان بمنظور بزرگداشت مرگ حارث، مى‏باشد.

مؤيد اينكه ما امر و اعلام پيامبر را به سختى و استوارى كوه، دانستيم، اين آيه است: «فلا تحسبن اللَّه مخلف وعده رسله» يعنى: خداوند وعده نصرت پيامبر و غلبه او را داده و بنا بر اين امر پيامبر قابل زوال نيست. چنان كه مى‏فرمايد: «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ» (توبه 33: تا او را بر هر دينى غالب سازد) در موارد ديگر نيز كلمه جبال براى تعظيم بكار رفته است. ابن مقبل گويد:

إذا مت عن ذكر القوافى فلن ترى‏ لها شاعراً مثلى اطب و اشعرا
و اكثر بيتاً شاعراً ضربت به‏ بطون جبال الشعر حتى تيسرا

يعنى: هنگامى كه بميرم، شاعرى داناتر و برجسته‏تر و كثير الشعرتر از من نمى- يابى كه كوه‏هاى شعر را به آسانى در نوردد. (در اينجا اضافه استعارى يا تشبيه كوه به- شعر، بمنظور تعظيم مقام شعر است) در قرائت غير مشهور «ان كاد مكرهم لتزول منه الجبال» آمده و در اين صورت هم «انّ» مخفف از «انّ» و معناى آن روشن است.

قطران: زيد بنقل از يعقوب، دو كلمه قرائت كرده است: «قطر» و «آن». قرائت ابو هريره و ابن عباس و سعيد بن جبير و كلبى و قتاده و عيسى همدانى و ربيع نيز همين است. در اين صورت، كلمه «قطر» بمعناى مس و طلا و «آن» يعنى چيزى كه آماده شده و وقت استفاده آن فرا رسيده است. شاعر گويد:

و سليمان اذ يسيل له‏ القطر على ملكه ثلاث ليال‏

يعنى: سه شبانه روز بر ملك سليمان طلاى مذاب، جريان داشت.

در باره كلمه «قطران» دو وجه ديگر جايز است: سكون طاء و ديگر كسره قاف و سكون طاء.

لغت:

بروز: ظاهر شدن.

اصفاد: جمع «صفد» زنجيرهايى كه بوسيله آنها دست را بگردن مى‏بندند.

مقرنين: چيزهايى كه بهم نزديك و جمع شده‏اند.

سربال: پيراهن.

بلاغ: كفايت. بلاغت يعنى بيان كافى و بليغ يعنى كسى كه مطلب خود را بخوبى بزبان آورد.

اعراب:

مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ‏: اضافه «مخلف» اضافه غير محض و «وعده» محلا منصوب و مفعول به است و «رسله» مفعول دوم است.

يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ‏: «يوم» منصوب است به «مخلف» يا «انتقام» يا به فعل محذوف «اذكر» و ممكن است صفت براى «يوم يقوم الحساب» باشد.

الارض: نايب فاعل براى «تبدل» غَيْرَ الْأَرْضِ‏: مفعول ثانى براى «تبدل»

مقصود:

هم اكنون پرده از مكر كفار بر مى‏دارد و بيان مى‏كند كه مكر آنها را بهر سختى باشد، دفع خواهد كرد، تا خاطر پيامبر آرامش يابد.

وَ قَدْ مَكَرُوا مَكْرَهُمْ‏: آنان با پيامبران پيشين تا توانستند مكر كردند، هم چنان كه با تو نيز به نيرنگ پرداختند و خداوند، همانطورى كه پيامبران پيشين را از مكر آنها حفظ كرد، ترا نيز حفظ خواهد كرد. برخى گويند: مقصود كفار قريش است كه در باره امر پيامبر دست به تدبير و چاره‏جويى و حيله زدند و با مؤمنين بخدعه و نيرنگ پرداختند.

وَ عِنْدَ اللَّهِ مَكْرُهُمْ‏: در اينجا مضاف حذف شده است. يعنى: كيفر مكر ايشان نزد خداوند است. مثل: «تَرَى الظَّالِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا كَسَبُوا وَ هُوَ واقِعٌ بِهِمْ» (شورى 22:ستمكاران را مى‏نگرى كه از كردار خود بيمناكند و جزاى كردارشان گريبانگير آنهاست) بهر صورت منظور اين است كه: خداوند به مكر ايشان آگاه است و كيفر ايشان را مى‏دهد.

وَ إِنْ كانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ‏: نيرنگ آنها چنان نيست كه براهين قرآنى و دلائل و معجزاتى كه با تست، زايل سازد. زيرا اينها همچون كوه، استوار بلكه استوارترند و نيرنگى كه كوه را از جا نكند، چگونه دين را متزلزل مى‏كند كه از كوه هم استوارتر است؟ بنا بر قرائت ديگر، مقصود اين است كه: نيرنگ آنها بهر- پايه‏اى برسد، دين خدا را متزلزل نمى‏سازد و به پيامبران خدا ضرر و لطمه‏اى نمى‏رساند و امر آنها را زايل نمى‏سازد، بخصوص امر حضرت محمد (ص) كه از كوه، استوارتر است.

برخى گويند: منظور نمرود بن كوش بن كنعان است كه چهار باز شكارى را چند روز گرسنه نگاه داشت و بالاى سر آنها گوشتى آويزان كرد و تابوتى به آنها بست و در حالى كه او و وزيرش در تابوت بودند، بازها به پرواز در آمدند و به آسمان رفتند.

در اين وقت در بالاى تابوت را گشود و به آسمان نگريست، ديد چيزى از بعد آن كاسته نشده است. سپس در زيرين تابوت را گشود و بزمين نگاه كرد، از نظرش پنهان شده بود.

از اينرو ترسيد و بازها را متوجه پايين و تابوت سقوط كرد. اين مطلب از ابن عباس و ابن مسعود و جماعتى است.

فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ‏: گمان نكن كه خداوند وعده‏اى را كه به پيامبران خود داده است، خلاف خواهد كرد. بلكه طبق وعده خود، آنها را بر كفار غلبه خواهد داد.

إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ ذُو انتِقامٍ‏: قدرت خداوند برتر از اين است كه از طرف كفار دچار شكست شود و او صاحب انتقام است.

يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ‏: در اين باره دو قول است:

1- ابن عباس گويد: يعنى صورت و هيأت زمين تغيير مى‏يابد. نقل شده است كه:

ابن عباس مى‏گفت: بيشه‏ها و كوه‏ها و درختان، مبدل مى‏شوند، لكن زمين، بحال خود مى‏ماند و همچون نقره سفيد مى‏شود، ديگر خونى بر آن نمى‏ريزد و گناهى بر آن انجام نمى‏گيرد. آسمان‏ها نيز متبدل مى‏شوند و ماه و خورشيد و ستارگان، از ميان مى‏روند، و شعر زير را قرائت مى‏كرد:

فما الناس بالناس الذين عهدتهم‏ و لا الدار بالدار التي كنت اعرف‏

يعنى: مردم نه آنهايى هستند كه با آنها آشنا بوده‏ام و خانه، نه آن خانه‏اى است كه مى‏شناخته‏ام! مؤيّد آن روايت ابو هريره است، از پيامبر گرامى اسلام كه فرمود: خداوند زمين را بزمين ديگر تبديل مى‏كند و همچنين آسمانها را. آنها را همچون سفره‏اى مى‏گستراند، بطورى كه در آن كجى و انحرافى وجود ندارد. آن گاه مردم به سوى‏ اين چيز تبديل يافته، رانده مى‏شوند و هر كس در جاى نخستين خود قرار مى‏گيرد.

هر چه در شكم آن بوده، در شكم و هر چه بر پشت آن بوده در پشت، جاى مى‏گيرد.

2- جبائى و جماعتى از مفسران گويند: يعنى زمين و آسمان، بزمين و آسمان ديگرى تبديل مى‏شوند.

در تفسير اهل بيت (ع) از امام باقر و امام صادق (ع) روايت شده است كه:

زمين بصورت نان تازه‏اى در مى‏آيد كه مردم تا پايان حساب از آن مى‏خورند. خداوند مى‏فرمايد: «وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَأْكُلُونَ الطَّعامَ» (انبياء 8: آنها را جسدى قرار نداده‏ايم كه غذا نخورند). عقيده سعيد بن جبير و محمد بن كعب، نيز همين است.

سهل بن ساعدى از پيامبر روايت كرده است كه: مردم بر زمين سفيد و هموارى محشور مى‏شوند كه هيچ نشانه‏اى براى كسى در آن نيست.

از ابن مسعود روايت شده است كه: در روز قيامت، كره زمين تبديل به آتش مى‏شود و وراى آن بهشت است كه مردم منظره‏هاى زيباى آن را مى‏نگرند، هنوز برنامه حساب آغاز نشده است و مردم در آن كوره داغ سخت ناراحت و پريشانند.

كعب گويد: آسمانها بهشت و درياها آتش مى‏شوند و زمين ديگرگون مى‏شود.

از ابو ايوب انصارى روايت شده است كه يكى از علماى يهود، نزد پيامبر آمده، گفت: آيا ديده‏اى كه خداوند در قرآن كريم مى‏فرمايد: «روزى كه زمين و آسمانها تبديل مى‏شوند»؟ در آن روز مردم كجا هستند؟ فرمود:

– آنها مهمانان خدا هستند و هرگز به عجز در نمى‏آيند.

برخى گويند: زمين، براى گروهى تبديل به زمين بهشت و براى گروهى تبديل به زمين جهنم مى‏شود.

حسن گويد: مردم در زمين ديگرى كه زمين آخرت است و جهنم در آنجاست، محشور مى‏شوند.

تقدير آيه چنين است: «و تبدل السماوات غير السماوات» قسمت محذوف، بواسطه وجود قرينه، حذف شده است.

وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ: مردم از خاك قبرها سر بر مى‏دارند و براى محاسبه، در پيشگاه خداوند يكتا و بيهمتا و خداوندى كه بقهر خويش بندگان را بدام مرگ مى‏كشاند و صاحب هر نوع قدرتى است، حاضر مى‏گردند. بديهى است كه همه چيز، در همه حال، در پيشگاه خداوند، ظاهر و بارز است. علت اينكه: خصوصيت از قبر برخاستن مردگان را، ظهور و بروز در پيشگاه خداوند، دانسته، اين است كه در آن مرحله، حساب مردم فقط با خداوند است.

وَ تَرَى الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ: ابن عباس و حسن گويند:

مقصود از «مجرمين» كفار است. ظاهر هم همين است، زيرا قبلا در باره آنها گفتگو شده است. يعنى: در روز قيامت، كافران در زنجير هستند و دستهاى آنها بگردنشان بسته است. جبائى گويد: يعنى مردم كافر را بزنجير كشيده و بهم بسته‏اند. ابو مسلم گويد: يعنى آنها را برشته‏اى از زنجير بسته‏اند. ابن عباس و حسن گويند: يعنى هر كافرى با زنجيرى آهنين، به شيطانى كه گمراهش مى‏كرده، بسته‏اند. مؤيد اين معنى، اين آيه است: «احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ» (صافات 22: مردم كافر و شياطينى كه قرين آنها بوده‏اند، محشور كنيد) و همچنين‏ «وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ» (تكوير 7: هنگامى كه نفسها جفت جفت شوند).

سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ‏: پيراهن آنها از ماده سياه و بد بويى است كه به بدن آنها ماليده شده و بشكل پيراهن در آمده است. آن گاه آتش بجان آنها مى‏افكنند، تا زودتر بسوزند و مشتعل گردند و عذابشان شديدتر باشد. اين معنى از حسن و زجاج است.

ابن عباس و مجاهد و قتاده گويند: يعنى پيراهنى از مس يا طلاى گداخته، بر تن آنها است! جبائى طبق هر دو قرائت تجويز كرده است كه بر تن آنها دو پيراهن باشد: پيراهنى از آن ماده بد بو و سياه و قابل اشتعال و پيراهنى از مس گداخته.

وَ تَغْشى‏ وُجُوهَهُمُ النَّارُ: اما صورت آنها را هيچگونه پوششى نيست و مستقيماً مورد اصابت آتش قرار مى‏گيرد.

لِيَجْزِيَ اللَّهُ كُلَّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ‏: حرف لام متعلق بما قبل است. خداوندمتعال، در اينجا خبر مى‏دهد كه اين كيفر سخت، براى اين است كه: هر كسى به جزاى عمل خود بايد برسد: اگر ايمان آورده، بهشت و اگر ببدى گراييده، جهنم جزاى اوست.

إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ‏: مجازات خداوند، سريع است.

هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ‏: ابن عباس و حسن و ابن زيد و … گويند: اشاره بقرآن است.

يعنى: قرآن، براى مردم موعظه‏اى است كافى و شافى. برخى گويند: اشاره است به عذابهايى كه سابقاً ذكر شد. يعنى: اين تهديدها براى كسى كه بينديشد، كافى است.

لكن معناى اول، صحيح است.

وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ‏: قرآن فرستاده شده است تا مردم بترسند و پيرامون گناه و فساد نروند.

وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ: و با توجه به ادله توحيد، بدانند كه خداوند يكتا و بيهمتاست.

وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ‏: و صاحب خردان، از اين كتاب مقدس، پندگيرند.

دلالت آيه:

از اين آيه بر مى‏آيد كه: قرآن پاسخگوى همه نيازمنديهاى مردم است، زيرا اجمال و تفصيل همه امور، از قرآن استفاده مى‏شود. اين استفاده، يا مستقيم است يا غير مستقيم.

بنا بر اين بر مؤمن كوشا و صاحب همت، لازم است كه: دامن همت بر كمر زند و در صدد كسب معارف قرآنى و حكم آن برآيد و به همان اكتفاء كند، تا سعادت دنيا و آخرت، نصيبش شود.

دلالت ديگر آيه:

از جمله‏ «وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ» بر مى‏آيد كه: خداوند از مردم علم توحيد، خواسته است. لكن جبريان منكر اين مطلب بوده، گويند: خداوند از مسيحيان، اثبات «سه گانه پرستى!» و از زردشتيان اثبات «دوگانه پرستى!» خواسته است.

 

دلالت ديگر:

از جمله‏ «لِيَذَّكَّرَ …» بر مى‏آيد كه خداوند متعال از همگان تدبر و تفكر خواسته و عقل، براى انسان، حجت است. زيرا موجوداتى كه عقل ندارند، قادر به تفكر و عبرت آموزى نيستند.

نظم آيات:

آيه دوم، متصل است به‏ «وَ عِنْدَ اللَّهِ مَكْرُهُمْ» يعنى گمان نكنيد كه خداوند خلاف وعده خود مى‏كند، بلكه كافران را مجازات و پيامبران خود را يارى مى‏كند.

برخى گويند: متصل است به‏ «إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ» يعنى: گمان نكنيد كه خداوند وعده خود را كه در باره كيفر كافران به پيامبران داده، خلاف مى‏كند، بلكه اگر بخواهد، عذاب را به تأخير يا به جلو مى‏اندازد.

آيه‏ «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ …» متصل است به‏ «فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ …» يعنى: خداوند خلاف وعده نمى‏كند، نه در دنيا و نه در آخرت. اين قول از ابو مسلم است. برخى گويند: مقصود اين است كه: خداوند در روز قيامت از كافران، انتقام مى‏گيرد.

آيه‏ «لِيَجْزِيَ اللَّهُ كُلَّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ» متصل است به‏ «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ».

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏13

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=