النحل --ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره النحل آیه 78- 128

[سوره النحل (16): آيات 78 تا 80]

وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (78)

أَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ ما يُمْسِكُهُنَّ إِلاَّ اللَّهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (79)

وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوتِكُمْ سَكَناً وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعامِ بُيُوتاً تَسْتَخِفُّونَها يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَ يَوْمَ إِقامَتِكُمْ وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها أَثاثاً وَ مَتاعاً إِلى‏ حِينٍ (80)

ترجمه:

و خداوند شما را از شكم‏هاى مادرانتان بيرون آورد، در حالى كه چيزى نميدانستيد و براى شما گوش‏ها و ديدگان و دلها قرار داد، شايد شكر كنيد. آيا به مرغها نمى‏نگرند كه در هوا مسخرند و جز خداوند كسى آنها را حفظ نميكند؟! در اين كار، براى مردم مؤمن، آياتى است. و خداوند براى شما از خانه‏هايتان مسكن قرار داد و از پوست چار- پايان خانه‏هايى قرار داد كه در روز كوچ كردن و در روز اقامت، براى شما سبك باشند و از پشم و كرك و موى آنها براى شما تا روز قيامت، اثاث و متاع زندگى قرار داد.

 

 

قرائت:

امهاتكم: در باره قرائت آن در سوره نساء سخن گفتيم.

الم يروا: ابن عامر و حمزه و يعقوب و سهل و خلف به تاء و ديگران به ياء خوانده‏اند. قرائت تاء، براى اين است كه مثل آيه پيش بصورت خطاب باشد و قرائت ياء، بمعناى تنبيه كفارى است كه قبلا در باره آنها سخن گفته شده است.

ظعنكم: كوفيان و ابن عامر به سكون عين و ديگران بفتح عين خوانده‏اند و هر دو بيك معنى هستند. اعشى گويد:

فقد اشرب الراح قد تعلمين‏ يوم المقام و يوم الظعن‏

يعنى: تو ميدانى كه من در روز توقف و روز حركت، شراب مى‏نوشم.

 

 

لغت:

امهات: اصل اين كلمه «امات» است، كه «هاء» براى تأكيد، زياد شده است. مثل «ارقت و اهرقت» افئده: جمع «فؤاد» جو: هواى دور سكن: هر چه كه به آن پناه برند. مسكن. فراء گويد: «سكن» بفتح كاف، خانه و به سكون كاف، اهل خانه است. اصل اين كلمه از سكون ضد حركت است. بكارد گويند «سكين» زيرا حيوان را از حركت باز مى‏دارد.

اثاث: متاع خانه. بديهى است كه اين كلمه، اسم جمع و معناى آن اسباب خانه است و از جنس خود مفرد ندارد. شاعر گويد:

أ هاجتك الظعائن يوم بانوا بذى الرأى الجميل من الاثاث‏

آيا هودج‏ها با اثاثيه‏ هاى خوش منظر و زيبا، در روز حركت آنها ترا به هيجان آوردند؟

 

 

اعراب:

لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً: جمله حاليه و ذو الحال «كم» «شيئاً» ممكن است منصوب وجانشين مصدر شده باشد و ممكن است مفعول باشد. و «تعلمون»: به معناى «تعرفون» است، زيرا بيك مفعول اكتفاء كرده است.

أَثاثاً وَ مَتاعاً: مفعول براى «جعل».

 

 

مقصود:

اكنون خداوند به بيان نعمتهايى ديگر پرداخته، مى‏فرمايد:

وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً: خداوند شما را از شكم مادرانتان به فضل و نعمت خويش بيرون آورد، حال آنكه در آن حالت، به سود و زيان خويش آگاه نبوديد.

وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ: و بر شما تفضل كرد و به شما حواس كامل و قوه ادراك بخشيد، تا بوسيله آنها مدركات عالم وجود را بشناسيد و بشما دلى بخشيد كه كانون معارف است و بوسيله آن به تفكر و تأمل مى‏پردازيد.

لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‏: تا خدا را بر اين نعمتها سپاسگزارى و ستايش كنيد.

سپس به بيان دليلى ديگر پرداخته، مى‏فرمايد:

أَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ: آيا در باره مرغان نمى‏انديشيد كه خداوند آنها را طورى آفريده است كه مى‏توانند در جو، تصرف و بالا و پائين و آمد و شد كنند؟ آرى آنها بدون تكيه‏ گاهى با بالهاى خود در هوا پرواز مى‏كنند و سقوط نميكنند.

ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ‏: تنها خداوند است كه آنها را از سقوط بر زمين، حفظ مى‏كند. درست همانطورى كه شناگران در آب به شنا مى‏پردازند و آب وسيله حفظ آنهاست، مرغان نيز در هوا شناورند و خود هوا- كه مخلوق خداوند است- آنها را نگه‏دارى مى‏كند.

در حقيقت، خداوند هوا را در زير بدن آنها نگه مى‏دارد، نه خود آنها را نگه مى‏دارد. بدين ترتيب نگه داشتن هوا را، نگه داشتن مرغان ناميده است و اين استعمال، مجازى است، چه سكون آنها در هوا، فعل خودشان است.

خلاصه، مقصود اين است كه: شما بايد بمرغان نگاه كنيد تا بدانيد كه آنها را تسخير كننده و مدبرى است كه از هيچ كارى عاجز و ناتوان نيست. او چنين موجوداتى را آفريده است، تا مردم عبرت بياموزند و بر اثر طاعت امر حق، بپاداش برسند. بديهى است كه اگر خلقت پرندگان تنها بخاطر نعمت بخشى به انسان‏ها بود، نيز كافى و نيكو بود، لكن اين فايده را هم خداوند به آن اضافه كرده است.

إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‏: در اينكار، براى مردم مؤمن، دلايلى است نسبت به يگانگى و توانايى خداوند. بديهى است كه تنها مؤمنان از اين دليل استفاده مى‏برند.

سپس به بيان نعمتهايى ديگر پرداخته، مى‏فرمايد:

وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوتِكُمْ سَكَناً: خداوند از خانه‏ ها براى شما جايى قرار داده است كه در آن بياساييد. خواه، خانه‏ها از سنگ باشند يا خاك. بديهى است كه خداوند سنگ و چوب و خاك و ديگر آلات ساختمانى را خلق كرده، تا مردم از آنها خانه بسازند.

وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعامِ بُيُوتاً تَسْتَخِفُّونَها: و از پوست چارپايان براى شما خيمه‏هايى آفريد كه حمل و نقل آنها در سفر براى شما آسان باشد.

يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَ يَوْمَ إِقامَتِكُمْ‏: اين پوستها در هر حال براى شما سنگينى ندارند، خواه هنگامى كه براى بدست آوردن آب و چراگاه در حركت هستيد و خواه وقتى كه در يك نقطه، اقامت مى‏كنيد.

وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها أَثاثاً: ابن عباس گويد: يعنى از پشم ميش و كرك شتر و موى بز، براى شما اثاث و وسائل زندگى درست كرد. برخى گويند:

مقصود فرش و گليم و ديگر وسائل خانه است. برخى گويند: منظور لباس و رختخواب است. همه اين معانى، يكى هستند.

وَ مَتاعاً إِلى‏ حِينٍ‏: و از آنها متاعهاى مورد لزوم و تجارتى در دسترس شما قرار داد و اين نعمت‏هاى خداوند تا روز قيامت، ادامه دارند. اين معنى از حسن است.

كلبى گويد: تا وقت مرگ ادامه دارند. مقصود از مرگ، يا مرگ مالك است يا مرگ حيوان.

برخى گويند: تا وقتى كه كهنه نشده‏اند، بدينترتيب، مى‏خواهد بفهماند كه اينها فناپذيرند و عاقل نبايد دل به آنها ببندد و نعمتهاى آخرت را فراموش كند.

 

 

 

[سوره النحل (16): آيات 81 تا 85]

وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِمَّا خَلَقَ ظِلالاً وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبالِ أَكْناناً وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ وَ سَرابِيلَ تَقِيكُمْ بَأْسَكُمْ كَذلِكَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ (81)

فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ الْمُبِينُ (82)

يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها وَ أَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ (83)

وَ يَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً ثُمَّ لا يُؤْذَنُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ (84)

وَ إِذا رَأَى الَّذِينَ ظَلَمُوا الْعَذابَ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ (85)

ترجمه:

و خداوند از آنچه آفريد، براى شما سايه ‏هايى قرار داد و از كوه‏ها براى شما پناهگاهى بساخت و براى شما پيراهنهايى فراهم كرد كه از گرما و سرما شما را حفظ كنند و جامه‏ها و زره‏هايى كه شما را از خطر نگه دارند. اينطور خداوند نعمت خود را بر شما تمام مى‏كند، شايد سر تسليم فرود آوريد. پس اگر اعراض كنند، وظيفه تو تنها ابلاغ است. نعمت خدا را مى‏شناسند، سپس منكر ميشوند و بيشتر آنها كافر هستند.

روزى كه از هر امتى گواهى بر انگيزيم. آن گاه بمردم كافر اجازه عذر خواهى داده نخواهد شد و بمنظور اصلاح و راهنمايى مورد عتاب قرار نخواهند گرفت و هنگامى‏ كه مردم ستمكار عذاب را بنگرند، از آنها تخفيف داده نشود و آنها را مهلت ندهند.

 

 

لغت:

اكنان: جمع «كنّ» پناهگاه. «كن» به معناى پيراهن و زره و … آمده است.

استعتاب: از عتاب است. «استعتبه» يعنى كار او را مورد انكار قرار دادم و در صدد اصلاحش بر آمدم.

 

 

اعراب:

فَإِنْ تَوَلَّوْا: جمله شرط، به تقدير: «فان تولوا لم يلزمك تقصير من اجل توليهم» در اينجا جزاى شرط حذف شده، زيرا كلام دلالت بر آن دارد.

لِلَّذِينَ كَفَرُوا: در محل رفع و نايب فاعل‏ «لا يُؤْذَنُ»

 

 

 

مقصود:

اكنون خداوند به بيان نعمتهاى ديگر پرداخته، مى‏فرمايد:

وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِمَّا خَلَقَ ظِلالًا: خداوند از درختها و بناها براى شما سايه‏ها، بوجود آورد، تا در پناه آنها از سرما و گرما محفوظ بمانيد.

وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبالِ أَكْناناً: و در كوه‏ها غارها و پناهگاه‏هايى قرار داد كه در آنجا منزل گيريد.

وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ: ابن عباس و قتاده گويند: يعنى براى شما پيرانهايى از پنبه و كتان و پشم قرار داد تا شما را از گرما و سرما حفظ كند.

در اينجا فقط حفظ از گرما را ياد كرد با اينكه از لباسها بيشتر براى حفظ از سرما استفاده ميشود، نه گرما، زيرا هر چه از گرما مردم را حفظ كند، از سرما نيز حفظ مى‏كند، وانگهى مردم عرب بيشتر با گرما مواجه بودند نه سرما، بنا بر اين به چيزى احتياج داشتند كه جلو گرما را بگيرد، نه جلو سرما را. اين مطلب از عطاست.

علاوه بر اين، عرب، با ذكر يكى از دو چيز، از دومى چشم پوشى مى‏كند، زيرا معلوم است. شاعر گويد:

و ما ادرى اذا يممت ارضاً اريد الخير ايهما يلينى‏

يعنى: نميدانم هر گاه زمينى را قصد كنم كه خيرى بدست آورم و از شرى رها گردم، كداميك از خير و شر بمن مى‏رسند؟ در اينجا «شر» را حذف كرده است.

وَ سَرابِيلَ تَقِيكُمْ بَأْسَكُمْ‏: و براى شما جامه ‏هايى آهنين- يعنى زره‏ها- قرار داد تا شما را از ضرب تير و تيغ و نيزه دشمن حفظ كند.

كَذلِكَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ‏: اينطور خداوند نعمتهاى دنيا را بر شما تمام مى‏كند، شايد بدانيد- اى اهل مكه- كه جز خدا كسى بر اينكارها قادر نيست و او را بيكتايى بپرستيد و پيامبرش را تصديق كنيد.

فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ الْمُبِينُ‏: در اينجا بمنظور آسايش خاطر پيامبر گرامى اسلام مى‏فرمايد: اگر آنها اعراض كنند و ايمان نياورند و در باره نعمتهاى ما نينديشند و عبرت نگيرند، بر تو ملامتى نيست، زيرا تو وظيفه‏اى جز ابلاغ ندارى و اين وظيفه را بخوبى انجام داده‏اى. «بلاغ» اسم مصدر و «تبليغ» مصدر است. مثل «كلام» و «تكليم». اكنون در باره كفار مى‏فرمايد:

يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها: آنها نعمتهاى خدا را مى‏شناسند، زيرا مى‏دانند كه آنها را خدا آفريده و عقلشان را خدا كامل كرده و انواع منافع را در دسترس آنها قرار داده است. مع الوصف، نعمتها را به بتها نسبت مى‏دهند و از نسبت دادن آنها به خداوند خوددارى مى‏كنند. آنها شكر بتها مى‏كنند و مى‏گويند: از شفاعت بتهاست كه اين نعمتها نصيب و روزى ما شده است و بتها را شريك خدا مى‏پندارند.

سدى گويد: يعنى آنها محمد (ص) را مى‏ شناسند و او را تكذيب و انكار مى‏كنند.

وَ أَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ‏: بيشتر آنها كافرند. علت اينكه همه آنها را كافر نميداند، اين است كه گروهى از آنان، هنوز بحد تكليف نرسيده‏اند يا كم خرد هستند يا دعوت پيامبر بگوششان نرسيده است، بنا بر اين چنين افرادى را نميتوان كافر خواند.

برخى گويند: علت اينكه بيشتر آنها را كافر خوانده، اين است كه در ميان آنها كسانى هستند كه خداوند علم دارد كه ايمان خواهند آورد، از اينرو آنان را جدا مى‏كند. جبائى گويد: اين كلمه خاص و مراد از آن عام است. حسن نيز قريب بهمين‏ مضمون، گفته است: مقصود اين است كه همه آنها كافرند. علت اينكه: بعضى را در كلام نياورده، اين است كه ميخواهد آنان را تحقير كند.

از اين آيه بر مى ‏آيد كه: عقيده جبريان باطل است، آنها معتقدند كه خداوند بكافران نعمتى نبخشيده، هر چه هست عذاب و بدبختى است. حال آنكه از اين آيه استفاده ميشود كه آنها نيز مثل ساير مردم از خوان بى‏دريغ نعمت الهى استفاده مى‏كنند.

وَ يَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً: در روز قيامت، از هر امتى گواهى عادل مبعوث مى‏كنيم. اين گواهان پيامبران و افراد عادل هر دوره‏اى هستند كه به اعمال مردم شهادت مى‏دهند. امام صادق (ع) فرمود: براى هر زمانى و امتى، پيشوايى است و هر امتى در روز قيامت با پيشواى خود مبعوث ميشود. بديهى است كه خداوند بكارهاى مردم عالم است، لكن فايده مبعوث شدن گواهان اين است كه گنهكاران بيشتر مى‏ترسند و بهتر رسوا مى‏شوند. بخصوص كه گواهان مردمى بزرگ و عاليمقامند. وانگهى وقتى انسان بداند كه گواهان در روز قيامت، در حضور مردم، به بدكردارى آنها گواهى مى‏دهند، از ارتكاب معصيت، خوددارى ميكند. تقدير آيه اين است: «و اذكر يوم نبعث …»

ثُمَّ لا يُؤْذَنُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا: ابن عباس گويد: يعنى پس از حاضر شدن گواهان بمردم كافر اجازه داده نميشود كه سخن گويند و عذر خواهى كنند. چنان كه در جاى ديگر مى‏فرمايد: وَ لا يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ‏ (مرسلات 36: به آنها اذن داده نميشود كه عذر- خواهى كنند). برخى گويند: يعنى به آنها اذن داده نميشود كه بدنيا برگردند. برخى گويند: يعنى عذر آنها پذيرفته نميشود. بنا بر اين «لا يؤذن» يعنى «لا يستمع». عدى بن زيد گويد:

فى سماع يأذن الشيخ له‏ و حديث مثل ما ذى مشار

يعنى: در نغمه‏اى كه شيخ استماع مى‏كند و حديثى كه بگوارايى و شيرينى عسل سفيد است. اين قول از ابو مسلم است.

وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ‏: آنجا مثل دنيا نيست كه كسى را ملامت كنند، براى اينكه رفتارش را اصلاح كند و دست از رفتار زشت خود بردارد، زيرا آخرت، جاى تكليف وعمل نيست، بلكه جاى پاداش و كيفر است. پس مقصود اين است كه از آنها نميخواهند كه با خوددارى از معصيت، خدا را از خويش خشنود سازند.

وَ إِذا رَأَى الَّذِينَ ظَلَمُوا الْعَذابَ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ‏: همين كه مردم مشرك، آتش دوزخ را ديدند و بعذاب الهى كشانده شدند، ديگر تخفيفى نسبت بعذاب آنها قائل نميشوند.

وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ‏: و مهلتى هم به آنها داده نميشود، بلكه عذاب آنها دائمى است، زيرا وقت ندامت و توبه، سپرى شده است.

نظم آيات:

وجه اتصال آيه‏ فَإِنْ تَوَلَّوْا … به سابق اين است كه: خداوند به پيامبر خود دستور داد كه آنها را بياد نعمتهاى الهى افكند و براى آنها استدلال كند. اگر اسلام آوردند، چه بهتر! و اگر اسلام نياوردند، چيزى بر پيامبر نيست، زيرا وظيفه او تنها ابلاغ است.

آيه‏ يَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ .. به‏ فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ … متصل است، زيرا مقصود اين است كه ما آنها را در برابر اعمالشان كيفر مى‏دهيم. كيفر آنها روزى است كه از هر امتى گواهى مبعوث كنيم.

ابو مسلم گويد: اين آيه، مربوط است به آيه: وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفَّاكُمْ … مقصود، چنين است: ثم يبعثكم يوم يبعث من كل امة …

 

 

[سوره النحل (16): آيات 86 تا 90]

وَ إِذا رَأَى الَّذِينَ أَشْرَكُوا شُرَكاءَهُمْ قالُوا رَبَّنا هؤُلاءِ شُرَكاؤُنَا الَّذِينَ كُنَّا نَدْعُوا مِنْ دُونِكَ فَأَلْقَوْا إِلَيْهِمُ الْقَوْلَ إِنَّكُمْ لَكاذِبُونَ (86)

وَ أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ (87)

الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ زِدْناهُمْ عَذاباً فَوْقَ الْعَذابِ بِما كانُوا يُفْسِدُونَ (88)

وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِكَ شَهِيداً عَلى‏ هؤُلاءِ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمِينَ (89)

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى‏ وَ يَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (90)

ترجمه:

و هنگامى كه مشركين شركاى خود را مى‏بينند، گويند: پروردگارا اين‏ها هستند شركاى ما كه آنها را مى‏خوانديم. پس شركا به آنها پاسخ مى‏دهند كه شما دروغگو هستيد. در آن روز در برابر خداوند سر تسليم فرو مى‏آورند و نسبت‏هاى دروغى كه مى‏دادند باطل مى‏شود. آنها كه كافر شدند و از راه خدا منع كردند، بر اثر فسادشان، بر عذاب آنها مى‏افزاييم. و روزى كه در هر امتى گواهى بر ايشان برانگيزيم از خودشان و ترا بر اين امت، گواه سازيم. قرآن را بر تو نازل كرديم كه در آن بيان هر چيزى و هدايت و رحمت و بشارت است براى مسلمانان. خداوند فرمان مى‏دهد شما را به عدالت و نيكى و احسان خويشاوندان و شما را نهى مى‏كند از زشتى و منكر و ستم. شما را موعظه مى‏كند، شايد متذكر شويد.

 

 

لغت:

القاء: افكندن. «لقىّ» چيزى كه افكنده شده. «القيت اليه مقالة» سخنى براى او گفتم. «تلقّاها» پذيرفت آن را.

سلم: تسليم شدن.

تبيان: بيان. ازهرى گويد: عرب مى‏گويد: «بينت الشي‏ء تبييناً و تبيانا».

مقصود:

اكنون خداوند حال مردم مشرك را در روز قيامت وصف كرده، مى‏فرمايد:

وَ إِذا رَأَى الَّذِينَ أَشْرَكُوا شُرَكاءَهُمْ قالُوا رَبَّنا هؤُلاءِ شُرَكاؤُنَا الَّذِينَ كُنَّا نَدْعُوا مِنْ دُونِكَ‏: همين كه در روز قيامت، مردم مشرك، بتها و شيطانهايى كه شريك خدا قرار داده‏اند، مى‏بينند، گويند: پروردگارا، اينها هستند شركاى ما كه آنها را در خدايى و پرستش شريك تو قرار داديم و ما را از دين تو گمراه كردند، بنا بر اين قسمتى از عذاب ما را به آنها برسان. برخى گويند: علت اينكه بتها و … را شركاى مشركين دانسته، اين است كه آنها را در زراعت و چارپايان، شريك خود قرار مى‏دادند، بنا بر اين بخيال خودشان بتها با آنها شريك بودند.

فَأَلْقَوْا إِلَيْهِمُ الْقَوْلَ إِنَّكُمْ لَكاذِبُونَ‏: در اين هنگام خداوند بتها و ديگر شركا را به سخن مى‏آورد و در پاسخ مشركين مى‏گويند، شما دروغ مى‏گوييد. ما شما را به پرستش خويش دعوت نكرديم. لكن شما به اختيار خويش گمراه شديد. برخى گويند: يعنى بتها و … مى‏گويند: شما دروغ مى‏گوييد. ما خدا نيستيم. مقصود از القاى سخن، اظهار آن است، تا واضح شود و با سخنان ديگر نياميزد.

وَ أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ‏: قتاده گويد: يعنى مشركين و بتهايشان همگى در روز قيامت، در برابر امر خداوند تسليم مى‏شوند و حكمش را مى‏پذيرند.

برخى گويند: يعنى مشركين نخوت جاهليت را از دست مى‏دهند و بدون اختيار، در برابر خداوند تسليم مى‏شوند و توحيد خدا را كه منكر بودند مى‏پذيرند.

وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ‏: آن آرزوهاى دروغ و پوچ درباره شفاعت بتها، باطل مى‏شود و مى‏فهمند كه بتها را خيرى و فايده‏اى نيست.

الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ زِدْناهُمْ عَذاباً فَوْقَ الْعَذابِ بِما كانُوا يُفْسِدُونَ‏: آنها كه از دين خدا اعراض كردند، يا ديگرى را از پيمودن راه حق باز داشتند، يا مسلمين را از داخل شدن مسجد الحرام جلوگيرى كردند، علاوه بر عذاب كفر، آنها را عذابى ديگر مى‏كنيم، تا بكيفر فساد خود و كارشكنى‏ها برسند. ابن مسعود گويد:

يعنى افعى‏ها و عقربهايى بجان آنها مى‏افكنيم كه نيش‏هاى مخوف دارند. ابن عباس و مقاتل گويند: آنها در نهرهايى زرد و مذاب، شكنجه مى‏بينند …

وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‏: در روز قيامت، در هر امتى گواهى بر مى‏انگيزيم از جنس خود مردم. ممكن است اين گواه، پيامبر آن امت باشد يا مؤمن عارف، تا بكردار زشت آنها شهادت دهند.

از اين آيه برمى‏آيد كه هيچ عصرى نبايد خالى از فردى عادل باشد كه سخنش بر مردم آن عصر حجت و از جانب خداوند مأمور باشد. اين قول از جبايى و بيشتر عدلى مذهبان است (يعنى معتزله)، مذهب اصحاب اماميه، نيز همين است. با اين تفاوت كه اماميه مى‏گويند: اين حجت عادل، تنها از طرف خدا مى‏تواند باشد.

وَ جِئْنا بِكَ شَهِيداً عَلى‏ هؤُلاءِ: و تو را اى محمد، بر قومت و امتت، گواه مى‏آوريم. اينكه پيامبر را جداگانه ذكر مى‏كند، بخاطر تعظيم و تجليل اوست.

وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ: قرآن را بر تو نازل كرديم، تا بيان هر امر مشكلى باشد. يعنى براى اينكه هر امر مشكلى را كه از لحاظ شرعى مورد احتياج مردم باشد، بيان كند، زيرا هيچ چيزى نيست كه از لحاظ دينى مورد احتياج مردم باشد و در قرآن كريم تصريح به آن نشده باشد يا رجوع به بيان پيامبر و جانشينانش نداده باشد، يا به اجماع امت واگذار نشده باشد، بنا بر اين حكم همه اينها از قرآن كريم استفاده مى‏شود.

وَ هُدىً وَ رَحْمَةً: قرآن كتابى است كه مردم را برشد فكرى و روحى فرا مى‏خواند و براى مردم نعمتى است، زيرا همه احكام در آن آمده است و منجر به نعمتهاى آخرت مى‏شود.

وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمِينَ‏: علاوه بر اينها قرآن كريم مردم را بپاداش هميشگى و نعمت پايدار، بشارت مى‏دهد.

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ‏: خداوند مردم را بعدالت و انصاف ميان مردم و معامله به اعتدال كه از افراط و تفريط و كجى و انحراف، دور باشد، امر مى‏كند.

وَ الْإِحْسانِ‏: و همچنين مردم را امر مى‏كند كه بيكديگر نيكى كنند. كلمه «احسان» جامع هر خيرى است. اغلب، بمعناى بخشش مال بكار مى‏رود.

عطا و ابن عباس گويند: عدل، توحيد و احسان انجام واجبات است.

برخى گويند: عدالت در كارها و احسان در سخنهاست، بنا بر اين بايد جز بعدالت كار نكرد و جز بنيكى سخن نگفت.

برخى گويند: عدالت اين است كه انصاف كند و پاداش بخواهد و احسان اين است كه انصاف كند و پاداش نخواهد.

وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى‏: همچنين شما را امر مى‏كند كه درباره خويشاوندان نيكى كنيد.

برخى گويند: مقصود خويشاوندان پيامبر است كه در آيه خمس درباره آنها فرموده است: فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏ … (انفال 41: خمس مال براى خدا و پيامبر و خويشاوندان اوست) بهمين مضمون از امام باقر روايت شده است كه:

«نحن هم» يعنى: «ذوى القربى» ماييم.

وَ يَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ‏: و از زشتى و كار ناشناخته و ستم نهى مى‏كند. در اينجا «فحشاء و منكر و بغى» را جداگانه ذكر مى‏كند، با اينكه همه اينها زشت و ناپسند هستند. منظور اين است كه كارهاى ناپسند را جداگانه تفصيل و شرح دهد، زيرا «فحشا»، هر عمل زشتى است خواه آشكار باشد، خواه پنهان و «منكر»، هر عمل زشتى است كه در ميان مردم انجام گيرد و بر مردم انكار آن لازم باشد و «بغى»، تعدى بمردم است.

ابن عباس گويد: «فحشا»، زنا و «منكر»، هر چيزى است كه مورد انكار شرع باشد و «بغى» ظلم و تكبر است.

سفيان بن عيينه گويد: عدالت، مساوى بودن آشكار و نهان و احسان، بهتر بودن پنهان از آشكار و فحشا و منكر، بهتر بودن آشكار از پنهان است.

يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‏: خداوند شما را موعظه مى‏كند كه اخلاق پسنديده‏اى كه در اين آيه است، بكار ببنديد تا متذكر شويد و بينديشيد و بحق باز گرديد.

ابن مسعود گويد: جامعترين آيات قرآن كه تمام نيكى‏ها و بديها را در بردارد، همين آيه است.

قتاده گويد: خداوند متعال در اين آيه، مردم را امر كرد كه مكارم اخلاق را بكار بندند و از اخلاق زشت دورى كنند.

عثمان بن مظعون مى‏گويد: من بخاطر اينكه پيامبر اسلام مرا همواره باسلام دعوت ميكرد، حيا كردم و مسلمان شدم، اما نور اسلام در دلم نتابيده بود. روزى در حضور پيامبر بودم. ناگاه چشمش را به آسمان دوخت، مثل اينكه مى‏خواست سؤالى كند. همين كه توجهش از آسمان سلب شد، علت را سؤال كردم. فرمود:- هنگامى كه با تو سخن مى‏گفتم، جبرئيل را در هوا ديدم كه اين آيه را بر من نازل كرد:- إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ …

در اين وقت، نور اسلام در دل من تابيدن گرفت و نزد عمويش ابو طالب رفتم و او را از اين جريان با خبر ساختم. وى گفت:

– اى آل قريش، از محمد (ص) پيروى كنيد، تا رستگار شويد، زيرا او شما را به اخلاق پسنديده امر مى‏كند.

سپس نزد وليد بن مغيره رفتم و آيه را براى او خواندم. وى گفت:

– اگر اين سخن را محمد (ص) گفته است، سخن خوبى است و اگر خداى او هم گفته است، سخن خوبى است.

از اينرو خداوند، اين آيه را نازل كرد: أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلَّى وَ أَعْطى‏ قَلِيلًا وَ أَكْدى‏ (نجم 34: آيا ديدى كسى را كه اعراض كرد و كم بخشيد و بر خلاف گفتار خود عمل كرد).

عكرمه گويد: پيامبر اين آيه را بر وليد بن مغيره قرائت كرد. وى گفت:

– برادر زاده، اعاده كن.

پيامبر اعاده كرد.

وليد گفت:

– «ان له لحلاوة و ان عليه لطلاوة و ان اعلاه لمثمر و ان أسفله لمغدق و ما هو قول البشر!» يعنى: اين سخن شيرين و زيباست، درختى تنومند است كه تنه آن نيرومند و شاخ و برگ آن پر ثمر است. اين نه سخن بشر است!

 

 

نظم آيات:

وجه اتصال‏ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً … به سابق اين است كه: چون بيان كرد كه پيامبران در روز قيامت گواه امت خويشند، بدنبال آن بيان كرد كه خداوند همه را مكلف ساخته و عذر آنها را با فرستادن قرآن و مطالب عالى آن برانداخته است و هر كس كيفر ببيند، بواسطه كردار خودش هست، همه اينها در شهادت، داخل است.

وجه اتصال‏ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ … به سابق اين است كه چون قرآن را تعريف كرد، بدنبال آن در پيرامون آنچه بآن امر يا نهى كرد، سخن گفت.

برخى گويند: متصل است به‏ وَ يَوْمَ نَبْعَثُ‏ گويى بعد از ذكر قيامت و گواهان، مى‏گويد: خداوند امر به عدالت و نهى از ظلم مى‏كند. پس بدانيد كه خدا كسى را ظلم نميكند، بلكه عادل است و احسان مى‏كند، از اينرو گواهان را مى‏آورد تا مردم بدانند كه عذاب آنها از جانب خودشان است.

 

 

 

[سوره النحل (16): آيات 91 تا 94]

وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ (91)

وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرْبى‏ مِنْ أُمَّةٍ إِنَّما يَبْلُوكُمُ اللَّهُ بِهِ وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (92)

وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (93)

وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (94)

ترجمه:

هر گاه عهدى بستيدى به عهد خدا وفا كنيد و سوگندها را بعد از محكم كردن آنها نشكنيد كه خدا را بر خويشتن كفيل ساخته‏ايد. خداوند بكردار شما داناست.

و مانند زنى نباشيد كه رشته خود را پس از تابيدن، پنبه و قطعه قطعه ميكرد، كه قسمهايتان را ما بين خودتان براى آنكه گروهى از گروهى ديگر بيشتر است، دستاويز فريب و نيرنگ قرار دهيد. خداوند شما را به اين دستور مى‏آزمايد و روز قيامت مطالبى را كه درباره آن اختلاف داشته‏ايد، براى شما بيان مى‏كند. اگر خدا مى‏خواست، شما را يك امت ميكرد، لكن هر كه را خواهد گمراه و هر كه را خواهد هدايت كند و از آنچه ميكرده‏ايد، بازخواست مى‏شويد. قسمهايتان را ميان خودتان دستاويز فريب قرار ندهيد كه قدمى بعد از استوار شدنش بلغزد و بكيفر منع مردم از راه خدا برسيد و براى شما عذابى بزرگ باشد.

 

 

لغت:

توكيد: تشديد و سخت گرفتن. اين تلفظ بلغت اهل حجاز است. اهل نجد، گويند: «تأكيد».

انكاث: جمع «نكث» به معناى نقض قسم و مخالفت آن. كسى كه از متابعت امام خارج شود، «ناكث» گفته مى‏شود، زيرا بيعت و عهد خود را شكسته است، مانند زنى كه از صبح تا شب به رشتن پنبه مشغول باشد و شبانگاهان، رشته‏ ها را پنبه كند.

دخل: فسادى كه در چيزى داخل شود. برخى گفته‏اند: نيرنگ و خدعه.

علت اينكه قسم را «دخل» ناميده‏اند، اين است كه: داخل قلب، بر مخالفت قسم و بيرون آن بر موافقت قسم است. ابو على گويد: هر امر نادرستى «دخل» است و هر چه عيبى داخل آن باشد «مدخول» است.

اربى: تفضيل است از «ربا» يعنى: زيادتر. رباى مال هم از همين معنى است. شاعر گويد:

و اسمر خطى كأن كعوبه‏ نوى القسب قد اربى ذراعاً على العشر

يعنى: گويا كعبهاى آن نيزه خطى، هسته سخت خورماى قسب است و به اندازه يك ذراع، از حد معمول، زيادتر است.[1]

 

 

اعراب:

انكاثا: مفعول است، زيرا معناى مصدر دارد. همچنين «دخلا».

أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرْبى‏: به تقدير «بأن تكون …» است. «هِيَ أَرْبى‏» مبتدا و خبر و محلا منصوب، و خبر «تكون». ممكن است «تكون» فعل تام و جمله‏ «هِيَ أَرْبى‏» صفت «امة» باشد. در اين صورت‏ «أَنْ تَكُونَ» مفعول له است.

 

 

مقصود:

قبلا درباره امر به عدل و احسان و نهى از منكر و دشمنى، سخن گفته شد. اكنون درباره وفاى بعهد و نهى از پيمان شكنى، بحث مى‏كند و ميفرمايد:

وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ‏: ابن عباس گويد: وعده، از عهد است. مفسران گويند: عهد آن است كه وفاى به آن واجب باشد و وعده آن است كه وفاى به آن بهتر باشد. هر گاه كسى با خداوند متعال عهدى ببندد، بايد به آن وفا كند، زيرا وفاى بعهد واجب است، چنان كه مى‏فرمايد: هر گاه عهدى با خداوند ببنديد، بآن عهد وفا كنيد.

وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها: در اينجا خداوند از پيمان شكنى نهى مى‏كند. مقصود از پيمان شكنى آن است كه انسان كارى كند كه خلاف مقتضاى عهد و پيمانش باشد. «بعد توكيدها» يعنى: بعد از بستن پيمان و محكم كردن آن به نام خدا و بقولى: يعنى بعد از محكم كردن آن بوسيله سوگند.

وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا: حال آنكه خداوند را بواسطه پيمانى كه بسته‏ايد كفيل و مراقب خود ساخته ‏ايد. برخى گويند: يعنى خداوند را كفيل ساخته‏ايد تا به پيمان خود وفا كنيد، زيرا كسى كه به خداوند سوگند ياد مى‏كند، گويى خداوند را كفيل خود مى‏سازد كه بر طبق سوگند خود عمل كند. برخى گويند: مقصود اين است كه شخص بگويد: خداوند، كفيل يا وكيل من است. برخى گويند: منظور اين است كه شخص با ياد كردن نام خدا، موضوع را تأكيد مى‏كند، تا خداوند حافظ آن باشد و كفيل به معناى حافظ است.

إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ‏: خداوند به پيمان شكنى‏هاى شما داناست، بنا بر اين بايد از پيمان شكنى اجتناب كنيد. اين آيه، درباره كسانى نازل شده است كه: براى حمايت اسلام، با پيامبر گرامى بيعت كردند خداوند به مسلمانانى كه با پيامبر بيعت كرده بودند، فرمود: كمى جمعيت مسلمانان و بسيارى جمعيت كفر و شرك، شما را به- بيعت شكنى وادار نكند، زيرا خداوند حافظ شماست، بنا بر اين به پيمان محكمى كه با پيامبر خدا بسته‏ايد، وفادار بمانيد.

برخى گويند: اين آيه، درباره قومى نازل شد كه با قومى هم پيمان شده بودند.

قوم ديگر نزد آنان رفته، گفتند: ما از آنها قويتريم، پيمان آنها را لغو كنيد و با ما هم پيمان شويد.

وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً: مانند آن زنى نباشيد كه پنبه خود را مى‏رشت، سپس رشته‏ها را پنبه ميكرد. اين زن، از قريش و احمق بود با كنيزان خود از صبح تا ظهر مى‏رشتند، آن گاه مشغول پنبه كردن رشته‏ها مى‏شدند.

اين برنامه، هميشه ادامه داشت. وى «ريطه» دختر عمرو بن كعب بن سعد بن تميم بن مره بود. او را «خرقاء» مكه مى‏گفتند. اين مطلب از كلبى است.

«انكاث» جمع نكث، يعنى باز كردن و پنبه كردن رشته‏ها. از آنجا كه ريطه اين كار را همواره تكرار ميكرد، اين كلمه، بصورت جمع آمده است.

تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ‏: شما نيز مثل آن زن رشته‏ ها را پنبه نكنيد و سوگندهايى كه ياد مى‏كنيد، زير پا نگذاريد و سوگندهاى نيرنگ آميز و خائنانه ياد نكنيد.

روش آنها اين بود كه: درباره پيمانهاى خود سوگند ياد مى‏كردند و در باطن، تصميم مخالفت داشتند، بدين ترتيب مردم را بگفتار خود مطمئن مى‏كردند. سپس براه مكر و خيانت مى‏رفتند!

أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرْبى‏ مِنْ أُمَّةٍ: سوگندهاى نيرنگ آميز را بدين جهت ياد مى‏كردند كه مى‏ديدند جمعيت گروه مخالف، بيشتر و قويتر است، بنا بر اين منظور اين‏ است: با نيرنگ و دغل، بمنظور مدارا كردن با جمعيت مخالف- كه تعدادشان بيشتر و قوى‏تر از هم پيمانهاى شماست- بايد پيمانها را نشكنيد، بلكه در هر حال وظيفه شما اين است كه به پيمانهاى خود وفادار بمانيد و عهد خود را حفظ كنيد.

إِنَّما يَبْلُوكُمُ اللَّهُ بِهِ‏: اين ضمير به «امر» باز مى‏گردد. يعنى: خداوند شما را بوسيله «امر به وفا» مى‏آزمايد. بديهى است كه اين آزمايش براى تحصيل علم نيست، زيرا خداوند به همه چيز عالم است. مقصود اين است كه با شما معامله «آزمايش كننده» را مى‏كند، تا اگر از عهده آزمايش بر آمديد، شما را پاداش دهد و الا نه.

وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ‏: روز قيامت كه فرا رسيد، خداوند چيزهايى را كه درباره صحت آنها اختلاف داشتيد، براى شما بيان و حكم آن را براى شما آشكار مى‏كند، تا حق را از باطل بشناسيد.

وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً: اگر خداوند مى‏خواست، اين قدرت را داشت كه همه شما را يك امت قرار دهد و شما را در راه هدايت وادارد، چنان كه مى‏فرمايد:

وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى‏ (انعام 35: اگر خداوند مى‏خواست، آنها را بر هدايت جمع مى‏كرد).

وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ: لكن خداوند هر كه را بخواهد، بخود وا مى‏گذارد تا گمراه شود يا بر اثر گمراهيش، او را محكوم بگمراهى مى‏كند و هر كه را بخواهد توفيق مى‏دهد تا براه هدايت رود، يا اينكه بر اثر نيكى، او را محكوم بهدايت مى‏كند. درباره معانى ضلالت و هدايت، در سوره بقره، گفتگو كرده‏ايم.

وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏: سرانجام در برابر كردار نيك و بد خود، مورد پرسش قرار مى‏گيريد و بر طبق كردارتان پاداش يا كيفر مى‏بينيد.

وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ‏: در اينجا خداوند نهى مى‏كند از سوگندى كه ظاهر آن با باطن آن مخالف باشد يعنى ياد كننده سوگند، بر خلاف نيت باطنى خود سخن مى‏گويد و تصميم دارد كه سوگند را زير پا گذارد.[2]

فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها: تا قدمى بعد از ثابت بودن و استوار بودن بلغزد. اين جمله، ضرب المثل است. يعنى اگر چنان سوگندى ياد كنيد، از راه راست و هدايت، بگمراهى كشانده مى‏شويد. وقتى مى‏گويند: فلا نكس لغزش پيدا كرد، يعنى: از راه راست، منحرف شد.

برخى گويند: يعنى سوگندهاى نيرنگ آميز ياد نكنيد كه خدا را- بعد از آنكه از شما راضى شد- نسبت بخويش به خشم مى‏آوريد، زيرا ثابتقدم بودن برضاى خدا و لغزش قدم به غضب اوست.

برخى گويند: اين آيه درباره كسانى نازل شده است كه با پيامبر بيعت كرده بودند كه اسلام و مسلمين را يارى كنند، از اينرو خداوند آنان را از نقض آن بيعت، نهى كرد.

وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ‏: پيمان شكنى نكنيد كه گمراه مى‏شويد و بر اثر منع مردم، از پيروى دين خدا گرفتار عذاب مى‏شويد.

وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ‏: علاوه بر آن عذاب آخرت نيز در انتظار شماست.

از سلمان فارسى است كه: اين امت، بواسطه نقض پيمانها هلاك مى‏شود.

از امام صادق ع است كه: نزول اين آيات درباره ولايت على ع و گفتار پيامبر است كه فرمود: به على به عنوان امارت مؤمنان سلام كنيد.

 

 

 

نظم آيات:

آيه‏ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً … اتصال به سابق دارد، زيرا در آيه پيش بيان كرد كه حق را از باطل و صاحب حق را از اهل باطل جدا و مشخص خواهد كرد. در اين آيه بيان مى‏كند كه در همين دنيا هم قادر بچنين كارى هست، لكن در دنيا چنين كارى نمى‏كند تا نيك و بد از هم جدا شوند و مردم پاداش اعمال نيك خود را استحقاق پيدا كنند.

 

 

 

[سوره النحل (16): آيات 95 تا 100]

وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلاً إِنَّما عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (95)

ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (96)

مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (97)

فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ (98)

إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (99)

إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ (100)

ترجمه:

عهد خدا را به بهاى اندك نفروشيد، آنچه پيش خداست، اگر بدانيد، براى شما بهتر است. آنچه پيش شماست فانى مى‏شود و آنچه پيش خداست باقى است. آنان كه صبر كردند، در برابر كارهاى نيكوترشان، پاداششان مى‏دهيم. هر زن و مرد با ايمانى كه عمل شايسته كند، به او زندگى نيكو مى‏بخشيم و در برابر كارهاى نيكوترشان،پاداششان مى‏دهيم. هنگامى كه قرآن بخوانى، از شيطان رجيم، به خدا پناه ببر. او را بر مردمى كه ايمان آورد، بر خدا توكل مى‏كنند، تسلطى نيست. تنها بر كسانى تسلط دارد كه او را دوست دارند و كسانى كه براى خدا شريك قرار مى‏دهند.

 

 

قرائت:

و لنجزينهم: ابو جعفر و ابن كثير و عاصم به نون و ديگران به ياء خوانده‏اند.

قرائت ياء بمناسبت جمله و ما عند اللَّه باق است.

 

 

لغت:

نفاد: فنا. در حديث است كه:

ان نافدتهم نافدوك‏

يعنى اگر بخواهى دليل آنها را باطل كنى و بشكنى، آنها نيز همين معامله را با تو خواهند كرد.

باقى: چيزى كه دوام و استمرار دارد. ضد آن «فانى» است.

در اينكه: آيا باقى چگونه بقا پيدا مى‏كند؟ ميان متكلمان، اختلاف است.

بلخى گويد: به بقاء، باقى مى‏ماند، بنا بر اين احتياج به يك معناى زايد دارد.

لكن عقيده اكثر متكلمان اين است كه احتياج به معناى زايد ندارد، بقا يعنى استمرار وجود و باقى چيزى است كه ذاتاً «مستمر الوجود است».

استعاذه: طلب پناه‏گاه. خداوند، پناه‏گاه كسانى است كه به او پناه برند و استعاذه كنند. زنى به پيامبر عرض كرد: «از تو به خدا پناه مى‏برم» حضرت فرمود: به پناهگاه، پناه بردى، به اهلت ملحق شو».

سلطان: اين كلمه از «تسلط» يعنى قهر و غلبه است. علت اينكه: دليل را «سلطان» گويند، اين است كه: خصم بوسيله دليل مغلوب مى‏شود. برخى گويند: اين كلمه از «سليط» يعنى روغن زيتون، گرفته شده است، بنا بر اين علت اينكه: دليل را «سلطان» گويند، اين است كه: همچون روغن زيتون، روشنى بخش تاريكيهاى مشكلات است. در حديث، از ابن عباس است كه: «ارايت علياً و كان عينيه سراجاً سليط» يعنى:

آيا على را ديدى كه گويا چشمانش دو چراغى بود كه با روغن زيتون شعله مى‏زد؟!

انما عند اللَّه هو خير: «ما» اسم «ان» و «هو» ضمير فصل و «خير» خبر آن است.

ما عندكم ينفد: «ما» مبتدا و «ينفد» خبر آن. همچنين در ما عند اللَّه باق «ما» مبتدا و «باق» خبر است.

و لنجزينهم: ضمير «هم» به «من» برمى‏گردد و مقصود از آن افراد صالح و مؤمن است.

 

 

 

شأن نزول:

ابن عباس گويد:

– مردى از حضر موت، بنام «عبدان الاشرع» عرض كرد:

– يا رسول اللَّه، امرء القيس كندى در مجاورت ملك من زمينى دارد. او بمن تجاوز كرده و قسمتى از زمين مرا ضميمه ملك خود ساخته است. مردم مى‏دانند كه من راست مى‏گويم، ولى نظر بموقعيتى كه او دارد، كسى بحرف من گوش نمى‏كند.

پيامبر گرامى اسلام، در اين باره از «امرء القيس» تحقيق كرد. وى گفت:

– نمى‏دانم چه مى‏گويد:

پيامبر وى را به قسم دعوت كرد. عبدان گفت:

– او مردى بى ‏بند و بار است و از قسم خوردن باك ندارد.

پيامبر فرمود:

– اگر گواه ندارى، بايد به قسمش احترام كنى.

هنگامى كه امرء القيس برخاست كه قسم ياد كند، اين آيه نازل شد:

وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا … ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ‏.

امرء القيس گفت:

– آرى آنچه در دست من است، فانى مى‏شود. وى راست مى‏گويد. من زمينش را ضميمه ملك خود ساخته‏ام، لكن مقدار آن را نمى‏دانم. او هر چه مى‏خواهد از زمين من تصرف كند و در مقابل منافعى كه از زمين برده ‏ام، هر چه بخواهد به او مى ‏دهم،بدنبال اين وظيفه شناسى، اين آيه نازل شد:

مَنْ عَمِلَ صالِحاً ….

 

 

مقصود:

قبلا از پيمان شكنى نهى كرد، اكنون همان مطلب را تأكيد كرده، مى‏فرمايد:

وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا: عهد خداوند را به مال بى‏ ارزش و فنا- پذير دنيا نفروشيد، زيرا اين معامله، به زيان شماست، زيرا شما نعمتى بزرگ را به پشيزى فروخته ‏ايد و اين كار عاقلانه نيست.

إِنَّما عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏: پاداشى كه در برابر وفاى بعهد و پيمان، پيش خداست، براى شما بهتر و پر ارزشتر از متاع بى ‏بهاى دنياست كه در برابر پيمان شكنى بكف مى ‏آوريد. بديهى است نفع اندكى كه باقى بماند، بهتر است از نفع بسيارى كه فانى شود، تا چه رسد به نفع بسيارى كه همواره باقى است، در مقابل نفع اندكى كه فنا پذير است.

ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ‏: در اينجا خداوند مى‏گويد: ثواب به اين دليل از مال دنيا بهتر است، كه ثواب از جانب خداست و باقى مى‏ماند و مال دنيا در دست شماست و از بين مى‏ رود.

اكنون در باره پاداش صابران مى‏ فرمايد:

وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ‏: آنان كه صبر بر طاعت كنند و نسبت بوفاى بعهد شكيبا باشند، پاداش آنها را در مقابل كارهاى بهترى كه كرده‏اند، مى‏دهيم، البته منظور از اين كارها، اعمال واجب و مستحبّ است، زيرا عمل مباح، اجرى ندارد و واجب و مستحبّ، بهتر از مباحند. از اينرو خداوند فرمود: فقط بكارهاى نيكوتر آنها پاداش مى‏دهيم، نه هر كارى را.

برخى گفته‏اند: نيكوتر از نيك، وجود ندارد، لكن از اين آيه، بر مى‏آيد كه بعضى از كارها نيكو و بعضى از آنها نيكوترند.

مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً: اين آيه‏ يكى از وعده‏هاى الهى است، در باره زنان و مردان مؤمنى كه با توجه بداشتن ايمان بخدا و انبياء، عمل نيكو انجام دهند. طبق اين وعده، آنان از يك زندگى نيكو و پاكيزه، برخوردار خواهند شد. اما منظور، از اين زندگى نيكو و پاكيزه چيست؟! در اين باره اقوالى است:

1- ابن عباس و سعيد بن جبير و عطا گويند: روزى حلال است.

2- حسن و وهب گويند: قناعت و خشنودى از قسمت الهى است. از پيامبر گرامى نيز چنين روايت شده است.

3- قتاده و مجاهد و ابن زيد گويند: بهشت است. حسن گويد: زندگى خوش و پاكيزه، تنها در بهشت است. ابن زيد گويد: مگر نه خداوند از زبان كسانى كه در آخرتند، مى‏فرمايد؟: يا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَياتِي‏ (فجر 24: كاش براى اين زندگى توشه‏اى فرستاده بودم).

4- منظور رزق روزانه است.

5- زندگى پاكيزه در عالم قبر است.

وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ‏: تفسير اين جمله گذشت و تكرار از آن بمنظور تأكيد است.

فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ‏: اى محمد، هر گاه مى‏خواهى قرآن بخوانى از شر شيطان كه مطرود درگاه خداوند است، به خدا پناه ببر.

اين تعبير، نظير: إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ‏ است (مائده 6: هر گاه بخواهيد به نماز برخيزيد صورتها را بشوييد و …).

استعاذه اين است كه مقام پايين‏تر از مقام بالاتر بخواهد كه در برابر دشمن او را پناه دهد و از او دفاع كند، در ضمن، استعاذه با اظهار خضوع و مذلت، همراه است. مقصود اين است كه در وقت قرائت قرآن بايد از وسوسه‏هاى شيطان بخدا پناه برد، تا از لغزش و اشتباه مصون بماند.

استعاذه، در وقت قرائت قرآن، مستحبّ است، چه در وقت نماز و چه در غيروقت نماز. در اول سوره «فاتحه» در باره اختلاف قراء، در خصوص لفظ «استعاذه» سخن گفته‏ايم.

إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ‏: شيطان، بر كسانى كه بخدا ايمان دارند و بر پروردگارشان توكل مى‏كنند، تسلطى ندارد. يعنى نمى‏تواند آنها را بر كفر و معصيت، مجبور كند. قتاده گويد: يعنى نسبت به معصيتهايى كه مردم را به آنها دعوت مى‏كند، دليلى ندارد.

إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ‏: تنها بر كسانى تسلط دارد، كه او را اطاعت كرده، دعوت او را بپذيرند و از اغواى او پيروى كنند و به سبب اطاعت از او، براى خداوند شريك قرار دهند.

مجاهد گويد: يعنى كسانى كه در عبادت، بخدا شرك آورده ‏اند.

 

 

 

نظم آيات:

فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ … متصل است به آياتى كه مردم را امر باطاعت خداوند كرد. بدنبال آن آيات دستور مى‏دهد كه از شيطان كه مردم را به معصيت امر مى‏كند، به خداوند پناه برند و از او بترسند. علت اينكه فقط پناه بردن بخدا را بهنگام قرائت قرآن اختصاص داده، اين است كه: قرآن اساس دين و از همه امور ديگر مهمتر است.

برخى گويند: متصل است به‏ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً … ميان اين دو قسمت، يك سلسله امرها و نهى‏ ها بصورت جمله معترضه، قرار داد، سپس برگشت باصل مطلب و دستور داد كه در موقع قرائت قرآن بخداوند پناه برند.

 

 

 

[سوره النحل (16): آيات 101 تا 105]

وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ (101)

قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هُدىً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمِينَ (102)

وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ (103)

إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ لا يَهْدِيهِمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (104)

إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْكاذِبُونَ (105)

ترجمه:

و هر گاه آيه‏اى را بجاى آيه‏اى قرار دهيم- حال آنكه خداوند به آنچه نازل مى‏كند داناتر است- گويند: تو نسبت دروغ مى‏دهى! بلكه اكثر آنها نمى‏دانند. بگو:

جبرئيل از جانب پروردگارت، بحق نازل كرده است، تا مردم مؤمن را ثابت قدم سازد و هدايت و بشارتى براى مسلمانان باشد. ما مى‏دانيم كه آنها مى‏گويند: بشرى او را تعليم مى‏دهد. زبان كسى كه چنين نسبتى به او مى‏دهد، غير فصيح و اين قرآن زبان عربى آشكار است. آنان كه به آيات خدا ايمان نمى‏آورند، خداوند هدايتشان نمى‏كند و براى آنها عذابى دردناك است. تنها كسانى نسبت دروغ مى‏دهند كه به آيات خدا ايمان‏ ندارند و اينان، خودشان دروغگو هستند.

 

 

قرائت:

يلحدون: كوفيان- بجز عاصم- بفتح ياء و حاء و ديگران بضم ياء و كسر حاء خوانده‏اند. هر دو قرائت به يك معنى است. لكن در قرآن مصدر باب افعال بكار رفته و بنا بر اين قرائت دوم، مناسبتر است (وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ: حج 25) لسان: در قرائت غير مشهور «اللسان» آمده است.

 

 

لغت:

تبديل: برداشتن چيزى و گذاشتن چيزى ديگر به جاى آن. تبديل و استبدال و ابدال به يك معنى هستند.

لسان: زبان. عرب به قصيده گويد: «لسان فلان» يعنى زبان فلان كس است.

شاعر گويد:

لسان السوء تهديها الينا و حنت و ما حسبتك ان تحينا

يعنى: تو قصيده بدى بما اهدا مى‏كنى. گمراه شدى و گمان نمى‏كردم كه گمراه شوى.

 

 

مقصود:

اكنون از حالات كافران خبر داده، مى‏فرمايد:

وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ: هر گاه آيه‏اى را نسخ كنيم و بجاى آن آيه‏اى ديگر قرار دهيم. به اين ترتيب كه هم آيه را و هم حكم آن را برداريم يا اينكه تنها حكم آن را برداريم و خود آيه را باقى گذاريم.

وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ‏: و خداوند به مصالح احكامى كه مى‏فرستد داناتر است، بنا بر اين در هر زمانى آنچه مصلحت است مى‏فرستد. بديهى است كه مصالح با اختلاف زمانها تغيير مى‏كنند، چنان كه با اختلاف اجناس و صفات نيز تغيير مى‏كنند.

قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ: مشركين مى‏گويند: تو فقط نسبت دروغ به خداوند مى‏دهى.

ابن عباس گويد: آنها مى‏گفتند: محمد ص اصحاب خود را مسخره مى‏كند، امروز آنها را دستورى مى‏دهد و فردا دستورى ديگر. او دروغگوست و تمام اين حرفها از خود اوست.

بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏: بلكه بيشتر آنها نمى‏دانند كه نسخ از جانب خداست.

يا اينكه نمى‏دانند كه نسخ جايز است و چرا حكم تغيير مى‏كند؟

قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِ‏: اى محمد، به آنها بگو كه تغيير حكم را جبرئيل از جانب پروردگارت آورده و حق و صحيح است.

لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا: تا با حجت‏ها و دلايل روشن خود، مردم مؤمن را ثابتقدم سازد و بر تصديق و يقين آنها افزوده شود. مقصود از ثابتقدم كردن آنها اين است كه آنها را با الطاف و حمايت خويش دعوت مى‏كند كه بر ايمان و طاعت استوار بمانند.

وَ هُدىً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمِينَ‏: و قرآن هدايت و بشارت دهنده مسلمانان است به بهشت و پاداش.

وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ: ما مى‏دانيم كه كفار مى‏گويند: قرآن از جانب خداوند نيست، بلكه بشرى او را تعليم مى‏دهد.

ابن عباس گويد: قريش مى‏گفتند: بلعام- كه آهنگرى رومى و مسيحى در مكه بود- او را تعليم مى‏دهد.

ضحاك گويد: مقصود سلمان فارسى است. قريش مى‏گفتند: پيامبر، داستانها را از سلمان فرا مى‏گيرد.

مجاهد و قتاده گويند، مقصود غلامى رومى از «بنى الحضرمى» است كه نامش «يعيش» يا «عائش» بود. و كتابى داشت. او اسلام آورد و نيكو مسلمانى بود.

عبد اللَّه بن مسلم گويد: در جاهليت، دو غلام مسيحى بودند از اهالى «عين التمر» كه نام يكى از آنها «يسار» و نام ديگرى «خير» و شغلشان تيز كردن شمشيرها بود.

آنها كتابى بزبان خويش داشتند كه قرائت مى‏كردند. پيامبر هر گاه از كنار آنها مى‏گذشت، توقف مى‏كرد و به خواندن آنها گوش مى‏داد. قريش گفتند: پيامبر از آنهاياد مى‏گيرد.

اكنون براى باطل كردن و تكذيب سخن آنها مى‏فرمايد:

لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌ‏: زبان كسى كه مى‏گويند پيامبر از او چيز مى‏آموزد، عربى فصيح نيست. در اينجا نمى‏گويد: «عجمى» زيرا اين كلمه منسوب است به «عجم» و عجم يعنى غير عرب. لكن «اعجمى» منسوب است به «اعجم» و او كسى است كه زبان فصيح ندارد، خواه عربى باشد، خواه عجمى. مثلا سيبويه فارسى «عجمى» است اگر چه زبانش، لغت عربى است.

برخى گويند: «يلحدون» به معناى «يرمون اليه و يزعمون» است. يعنى زبان كسى كه گمان مى‏كنند كه بتو قرآن مى‏آموزد، غير فصيح است و به عربى سخن نمى‏گويد.

چگونه پيامبر، قرآن را كه عاليترين و شيواترين سخن است، از او مى‏آموزد؟! وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ‏: اين قرآن به زبان عربى آشكار است و هيچ ترديدى در آن نيست. هر گاه عرب از آوردن مثل قرآن عاجز باشند- در حالى كه قرآن بزبان آنهاست- چگونه كسى كه زبان فصيح ندارد، مى‏تواند نظير آن را بياورد و به پيامبر تعليم دهد؟! زجاج گويد: قرآن را بعربى بودن توصيف كرده و منظور اين است كه صاحب آن، زبانش عربى است.

بدنبال اين آيه، در برابر گفتار تهمت آميز كافران، به تهديد آنها پرداخته، مى‏فرمايد:

إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ لا يَهْدِيهِمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ‏: اى محمد، آنان كه به معجزات و دلايل روشن ايمان نمى‏آورند، خداوند آنها را بر ايمان استوار نمى‏دارد و براه بهشت هدايت نمى‏كند و آنها را عذابى دردناك است.

در اينجا هدايت را از مردم بى‏ايمان سلب مى‏كند. ظاهراً منظور از اين هدايت پاداش ايمان باشد، نه هدايتى كه به معناى راهنمايى است و براى عموم مردم است.

چنان كه در اين آيه: أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‏ عَلَى الْهُدى‏ (فصلت 17: ثمود را راهنمايى كرديم و آنها كورى را بر هدايت ترجيح دادند) همين معنى اراده شده است.

سپس مى‏فرمايد: اينها تهمت و افترا مى‏بندند.

إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ‏: كسانى تهمت مى‏بندند و چنين دروغهايى را اختراع مى‏كنند كه دلائل خدا را قبول ندارند و تصديق نمى‏كنند، نه كسانى كه اهل ايمان هستند، زيرا ايمان از چنين كارهايى مانع مى‏شود.

وَ أُولئِكَ هُمُ الْكاذِبُونَ‏: اى محمد، تو دروغگو نيستى، بلكه آنها دروغگو هستند. اين جمله، دروغ را بكافران اختصاص و نشان مى‏دهد كه دروغگويى يكى از عادات آنهاست. علاوه بر اين، در اين آيه، نهى و منع از دروغ نيز كرده است، زيرا مى‏گويد: دروغ، كار كسانى است كه ايمان ندارند. در روايت است كه از پيامبر گرامى سؤال كردند: آيا مؤمن زنا مى‏كند؟ فرمود: ممكن است. پرسيدند: مؤمن دزدى مى‏كند؟ فرمود. ممكن است. پرسيدند: مؤمن دروغ مى‏گويد: فرمود: نه. آن گاه همين آيه را قرائت كرد.

 

 

نظم آيات:

در باره اتصال‏ وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ به سابق، دو وجه گفته‏اند: 1- اين آيه، دنباله وصف كسانى است كه اولياى شيطان هستند و در آيه‏ «عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ» وصف آنها گذشت. يعنى آنها دوست شيطانند و در باره آيه‏اى كه بجاى آيه‏اى ديگر قرار مى‏گيرد، مى‏گويند: تو افترا مى‏بندى 2- اين آيه، از سابق جداست و دنباله آياتى است كه در باره كارهاى كافران بود. وجه اول بهتر است.

 

 

[سوره النحل (16): آيات 106 تا 110]

مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (106)

ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ (107)

أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ (108)

لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْخاسِرُونَ (109)

ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا ثُمَّ جاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (110)

ترجمه:

آنان كه پس از ايمان، بخدا كافر شدند. مگر كسانى كه مجبورشان كردند و دلشان به ايمان مطمئن است، ولى كسانى كه دلشان براى كفر باز است، غضب خدا بر آنهاست و براى آنها عذابى بزرگ است، زيرا آنها زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح‏ دادند و خداوند مردم كافر را هدايت نمى‏كند. خداوند بر دلها و گوشها و چشمهاى ايشان مهر زده است و آنان در غفلت هستند. بناچار، در آخرت آنها زيانكار هستند. آن گاه، خداوند براى كسانى كه پس از گرفتارى، مهاجرت و جهاد و صبر كردند،- پس از آن گرفتارى- آمرزگار و رحيم است.

 

 

قرائت:

فتنوا: ابن عامر بفتح فاء و تاء و ديگران بضم فاء و كسر تاء خوانده‏اند.

قرائت دوم به خاطر اين است كه: آيه در باره افراد ضعيفى مثل صهيب، عمار و بلال است كه در مكه گرفتار شدند و آنها را مجبور كردند كه مرتد شوند. بعضى از آنها- مثل عمار كه بعداً مهاجرت كرد- تقيه كردند.

قرائت اول به خاطر اين است كه: آنها بر اثر اظهار تقيه، خويشتن را بفتنه افكندند، زيرا هنوز چنين رخصتى از جانب خداوند به آنها داده نشده بود. اين رخصت هنگامى به آنها داده شد كه آيه: إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ‏ …

إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ … (نساء 98) و آيه‏ مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ … نازل شد.

 

 

 

اعراب:

مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ‏: زجاج گويد: در محل رفع و بدل است از «الكاذبون» و مبتداء نيست.

كوفيان گويند: شرط است و جواب آن حذف شده.

مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ: مبتداء و خبر آن‏ فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ …

أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْخاسِرُونَ‏: ممكن است در محل رفع و فاعل «جرم» باشد. در اين صورت، اين فعل به معناى «وجب» است و «لا» براى رد كلام سابق است.

ممكن است به معناى «لا بد من انهم فى الآخرة …» باشد و حرف جر حذف شده باشد.

ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ‏: خبر «ان» «لَغَفُورٌ رَحِيمٌ» است و «ان» تكرار شده و نمونه آن در قرآن بسيار است.

آيه بعد: ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا السُّوءَ نيز چنين است.

 

 

 

شأن نزول:

گويند: آيه‏ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ‏ در باره عمار و پدرش ياسر و مادرش سميه و صهيب و بلال و خباب نازل شده است. اينان مورد شكنجه كفار واقع شدند.

پدر و مادر عمار بقتل رسيدند و عمار، هر چه مى‏خواستند بزبان آورد و نجات يافت. پس از آن خداوند پيامبر را از ماجرا خبر داد، برخى گفتند: عمار كافر شده است. فرمود:

هرگز. عمار از سر تا پايش پر از ايمان است و ايمان با خون و گوشت او در آميخته است.

عمار با چشم گريان، شرفياب حضور پيامبر شد. پيامبر فرمود:

– چه پشت سر دارى؟

عرض كرد:

– يا رسول اللَّه، بدى و زشتى. من خدايان آنها را به نيكى ياد كردم و خودم را به شما رسانيدم.

پيامبر در حالى كه چشمانش را مسح مى‏كرد، فرمود:

– اگر باز هم در چنگ آنها گرفتار شدى، سخن گذشته را تكرار كن.

اين قول از ابن عباس و قتاده است.

مجاهد گويد: در باره مردمى از اهل مكه، نازل شده است كه ايمان آورده، بعزم مدينه از مكه خارج شدند. قريش به آنها رسيدند و گرفتارشان كردند و آنها از روى كراهت، سخن كفر بر زبان آوردند.

برخى گفته‏اند: پدر و مادر عمار، نخستين شهيدان اسلام هستند.

منظور از مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ‏ و مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً عبد اللَّه بن سعد بن ابى سرح از قبيله بنى عامر است.

گويند: آيه‏ ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هاجَرُوا … درباره عياش ابى ربيعه، برادر رضاعى ابو جهل و ابى جندل بن سهيل بن عمرو و وليد بن مغيره‏[3]! و … افراد ديگرى‏ از اهل مكه نازل شده است. اينان در چنگ مشركين گرفتار شدند و به ميل آنها سخن گفته، رهايى يافتند، سپس مهاجرت كردند.

 

 

مقصود:

مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ‏: درباره تقدير اين جمله اختلاف است. گويند:

خلاصه معناى آن اين است: هر كس بخدا كافر شود و از اسلام باز گردد و سينه را براى كفر بگشايد، گرفتار خشم خدا مى‏شود و براى اوست عذابى بزرگ.

إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ‏: مگر اينكه كسى را اجبار كنند و بزبان اظهار كفر كند و دلش به ايمان، اطمينان داشته باشد. در اين صورت، وى را گناهى نيست.

برخى گويند: اين آيه، متصل است به آيه پيش. يعنى: كسى نسبت دروغ مى‏دهد كه پس از ايمان، بخدا كافر شده باشد. سپس كسى كه مجبورش كرده باشند و دلش از نور ايمان روشن باشد، استثنا مى‏كند و مى‏فرمايد:

وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ‏: لكن كسانى كه قلبشان آمادگى پذيرش كفر دارد، بر آنهاست خشم خداوند و در آخرت، گرفتار عذاب خواهند شد.

اكنون خداوند به عذابى بزرگ، براى آنها اشاره كرده، مى‏فرمايد:

ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ: زيرا آنان زندگى زودگذر دنيا و لذائذ آن را بر زندگى جاودانى آخرت، ترجيح دادند و هر چه كردند، براى دنيا كردند، نه براى آخرت.

وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ‏: و خداوند مردم كافر را هدايت نمى‏كند و براه بهشت راهنمايى نمى‏كند.

أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ‏: خداوند بر دلها و گوشها و ديده‏هاى آنان مهر زده است. درباره معناى «مهر زدن بر دل و گوش و چشم» در سوره بقره، سخن گفته‏ايم.

وَ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ‏: و اينان در غفلت به سر مى‏برند. با اينكه آنها بطور كامل در غفلت نيستند و به خاطرات خود توجه دارند، آنها را غافل معرفى مى‏كند، علت اين است كه به سر انجام كار خود در آخرت، توجه ندارند. برخى گويند: مقصود اين است كه آنها بمنزله افراد غافل هستند و اين خود مذمت و نكوهشى است براى آنها.

لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْخاسِرُونَ‏: اين جمله، زيانكارى آنها را با تأكيد بيان مى‏دارد، زيرا آنها بواسطه محروميت از بهشت و نعمتهاى آن و بواسطه گرفتارى در عذاب جهنم، براستى زيانى بزرگ تحمل مى‏كنند.

ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا ثُمَّ جاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِيمٌ‏: آنان كه در راه خدا عذاب ديدند و براى رهايى از شر مشركين سخن كفر بر زبان آوردند، سپس مهاجرت كردند و با شكيبايى در خدمت پيامبر، به جهاد پرداختند، خداوند نسبت به آنها آمرزگار و رحيم است.

 

 

 

نظم آيات:

آيه اخير مربوط است به‏ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ‏ خداوند بيان مى‏كند كه پس از اظهار كفر و رهايى از دست كفار و مهاجرت و جهاد، آنها را از آمرزش و رحمت خود برخوردار مى‏سازد. اين نظر از ابو مسلم است.

برخى گويند: نظر به اينكه در آيه پيش درباره زيانكاران سخن گفته بود، اكنون درباره مهاجرين مجاهد كه تجارتشان سودمند است، سخن مى‏گويد.

 

 

 

 

[سوره النحل (16): آيات 111 تا 115]

يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها وَ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (111)

وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ (112)

وَ لَقَدْ جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذابُ وَ هُمْ ظالِمُونَ (113)

فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالاً طَيِّباً وَ اشْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ (114)

إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (115)

ترجمه:

روزى بيايد كه هر كسى از خويشتن دفاع كند و هر كس سزاى عمل خود را مى‏برد و آنها ستم نمى‏بينند و خداوند درباره قريه‏اى مثل مى‏زند كه مردم آن درامن و آرامش بودند و روزى فراوان، از هر جا براى آنها مى‏آمد و كفران نعمتهاى خدا كردند و خداوند بواسطه كردارشان، بر آنها لباس گرسنگى و ترس پوشانيد.

پيامبرى از خودشان نزد آنها آمد و آنها وى را تكذيب كردند و در حالى كه ستمكار بودند، عذاب، گريبانگيرشان شد. از آنچه خداوند روزى شما كرده است، بخوريد كه حلال و پاكيزه است و شكر نعمت خدا را بجا آوريد، اگر او را مى‏پرستيد. همانا مردار و خون و گوشت خوك و آنچه نام غير خدا بر آن ياد شده بر شما حرام كرده است و هر كه ناچار شود، در حالى كه زياده‏روى و تجاوز نكند، خداوند آمرزگار و رحيم است.

 

 

قرائت:

و الخوف: عباس بن فضل بنقل از ابى عمرو اين كلمه را به نصب و ديگران به جر خوانده‏اند: نصب آن بنا بر اين است كه عطف بر لباس الجوع و جر آن بنا بر اين است كه عطف بر «الجزع» باشد و همين اولى است.

 

 

لغت:

انعم: جمع «نعمة» مثل «شده و اشد» برخى گويند: جمع «نعم» است مثل «عفن و اغصن». برخى گويند: مفرد آن «نعماء» است. مثل «بأساء و ابؤس» اذاقها اللَّه: معناى حقيقى آن «خداوند قريه را چشانيد» است. لكن در اينجا معناى استعارى آن مراد است. يعنى پوشانيد آن را. مثل «اركب هذا الفرس و ذقه» يعنى: اين اسب را سوار شو و او را بيازماى. شاعر گويد:

فذاق فاعطته من اللين جانباً كفى و لها ان يغرق السهم حاجز

يعنى: كمان را آزمود. اين كمان به اندازه كافى در اختيار بود و تير را به شدت رها مى‏كرد.

ديگرى گويد:

و ان اللَّه ذاق حلوم قيس‏ فلما رأى خفتها قلاها

خداوند بردباريهاى طايفه قيس را آزمود و چون بى‏حلمى آنها را مشاهده كرد، آنها را طرد كرد.

 

 

اعراب:

يَوْمَ تَأْتِي‏: نصب «يوم» يا بخاطر اين است كه‏ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ‏ در آن عمل كرده يا به تقدير «اذكر» است.

 

 

مقصود:

يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها: چون روز قيامت فرا رسد، همه افراد براى دفاع از خويش با فرشتگان به جدال و بحث پرداخته، دلائلى مى‏آورند كه قابل قبول نيست. مى‏گويند: به خدا سوگند، ما مشرك نبوده‏ايم. پيروان آنها هم مى‏گويند:

پروردگارا، اينان ما را گمراه كردند. پس عذاب آنها را زياد كن.

وَ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ‏: هر كس جزاى نيك و بد خود را مى‏گيرد و ستمى بكسى نميشود.

وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا: خداوند مثلى مى‏زند.

قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً: درباره قريه‏اى كه مردم آن در امنيت كامل به سر- مى‏بردند و با اطمينان خاطر زندگى مى‏كردند و نيازى به تغيير مكان و نقل و انتقال نداشتند، زيرا ترسى نداشتند و از لحاظ زندگى در تنگى نبودند.

يَأْتِيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانٍ‏: روزى فراوان، از جاها و بلاد ديگر، براى آنها آورده مى‏شد. چنان كه مى‏فرمايد: يُجْبى‏ إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ (قصص 57:

هر گونه ميوه‏اى در آنجا جمع مى‏شد) فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ‏: مردم اين قريه، به نعمت‏هاى خداوند كفر ورزيدند و شكر آنها را بجاى نياوردند.

فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ‏: خداوند آنها را گرفتار گرسنگى ترس و بيم كرد و اين بر اثر كردار زشتشان بود.

در اينجا اثر ترس و گرسنگى را لباس ناميده است، زيرا اثر گرسنگى و لاغرى مانند لباس، بر بدن انسان ظاهر ميشود. برخى گويند: همانطورى كه لباس بدن را فرا مى‏گيرد، آنها را گرسنگى و ترس فرا گرفت.

ابن عباس و مجاهد و قتاده گويند: مقصود از اين قريه، مكه است كه خداوند هفت سال مردم آن را گرفتار گرسنگى و بدبختى كرد، تا آنجا كه ظرفهاى پوستين و پشمهاى آغشته بخون و حشرات بدن حيوانات را مى‏خوردند و در عين حال از پيامبر و يارانش بيمناك بودند. اين جريان هنگامى بود كه پيامبر درباره آنها نفرين كرد و از خداوند مسألت داشت كه قوم «مضر» را همچون قوم يوسف، هفت سال دچار قحطى و بدبختى كند.

برخى گويند: مقصود قريه‏اى است كه پيش از پيامبر اسلام، خداوند پيامبرى بسوى آنها فرستاد و آنها كافر شدند و او را كشتند و خداوند آنها را گرفتار عذاب كرد.

وَ لَقَدْ جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ‏: خداوند بسوى مردم آن قريه، يعنى مكه، پيامبرى از خودشان فرستاد، تا از او پيروى كنند.

فَكَذَّبُوهُ‏: آنها وى را تكذيب و نبوتش را منكر شدند.

فَأَخَذَهُمُ الْعَذابُ وَ هُمْ ظالِمُونَ‏: آنها در حالى كه ستمكار بودند، بعذاب ترس و گرسنگى- كه در آيه پيش بيان شد- و شكستهاى بدر و … گرفتار شدند.

كسانى كه قريه را جاى ديگرى غير از مكه دانسته‏اند، مى‏گويند: اين آيه هم شرح حال مردم همان قريه است.

اكنون مؤمنين را مخاطب ساخته، مى‏فرمايد:

فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طَيِّباً: اگر چه صيغه امر بكار برده، ولى منظور، اباحه است يعنى شما مى‏توانيد از غنيمتها و ديگر روزيهاى حلال استفاده كنيد.

وَ اشْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ‏: و شكر نعمتهايى كه براى شما آفريده و بر شما حلال كرده است، بجاى آوريد.

إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ‏: اگر خداى يكتا را پرستش مى‏كنيد.

إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ …

تفسير دو آيه فوق در سوره بقره، آمده است (رجوع شود به آيه‏هاى 172 و 173).

 

 

 

 

[سوره النحل (16): آيات 116 تا 119]

وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ (116)

مَتاعٌ قَلِيلٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (117)

وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا ما قَصَصْنا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (118)

ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (119)

ترجمه:

براى آن توصيف‏هاى دروغى كه زبانهايتان مى‏كند، نگوييد: اين حلال و اين حرام است، كه دروغ بخدا ببنديد. كسانى كه دروغ به خدا بندند، رستگار نميشوند.

بهره‏اى ناچيز است و براى آنهاست عذابى دردناك. و بر يهوديان آنچه را از پيش براى تو نقل كرده‏ايم، حرام كرديم. ما ستمشان نكرده‏ايم، بلكه خودشان در حق خود ستم كردند.

آن گاه پروردگارت نسبت به كسانى كه از روى نادانى بدى كرده و از پى آن توبه‏ آورده و بصلاح آمده‏اند، پروردگارت از پى آن، آمرزگار و رحيم است.

 

 

اعراب:

مَتاعٌ قَلِيلٌ‏: خبر براى مبتداى محذوف، يعنى «متاعهم بهذا الذى فعلوه متاع قليل».

 

 

مقصود:

سابقاً درباره چيزهاى حلال و چيزهاى حرام، سخن گفت. اكنون دستور مى- دهد كه از مخالفت دستورهاى او خوددارى كنند. از اينرو ميفرمايد:

وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ‏: چيزهايى را كه زبانهاى شما بدروغ آنها را حلال يا حرام شمرده‏اند، حلال يا حرام نشماريد و نگوييد: مردار حلال است و شترى كه ده شكم زاييده، حرام است.

لِتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ‏: و با اين سخن، نسبت دروغ به خدا ندهيد و احكامى كه زاييده فكر شماست بخداوند متعال نبنديد.

إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ‏: زيرا كسانى كه به خداوند نسبت دروغ مى‏دهند، از عذاب خدا نجات نمى‏يابند و خيرى نمى‏بينند.

مَتاعٌ قَلِيلٌ‏: در اين دنيا چند روزى بيشتر، از متاع اندك آن بهره‏مند نميشوند.

وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ‏: اما در آخرت، گرفتار عذابى دردناك خواهند شد.

وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا ما قَصَصْنا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ‏: و بر يهوديان حرام كرديم، چيزهايى كه قبلا براى تو شرح داديم. مقصود مطالبى است كه در سوره انعام ذكر شده است. در آنجا فرمود: وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا كُلَّ ذِي ظُفُرٍ (انعام 146: و بر يهوديان حرام كرديم هر ناخن دارى را …) اين معنى از حسن و قتاده و عكرمه است. بديهى است كه سوره انعام پيش از اين سوره، نازل شده است.

وَ ما ظَلَمْناهُمْ‏: ما از اين راه، بر آنها ظلمى روا نداشتيم.

وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ‏: بلكه آنها از راه معصيت و كفران نعمتها و انكار انبياء بخود ظلم كردند و سزاوار شدند كه چيزهاى حلال بر آنها حرام گردد،زيرا بر اثر رفتارهاى زشت، مصلحتها تغيير كرد.

اكنون درباره آنهايى كه بر اثر وعد و وعيد الهى توبه كنند، مى‏فرمايد:

ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِيمٌ‏: اى محمد، پروردگار تو نسبت به كسانى كه از روى نادانى كار زشتى مى‏كنند، سپس توبه كرده، در صدد اصلاح نيت و رفتار خود برمى‏آيند، آمرزگار و رحيم است.

بديهى است كه جهالت انسان را بكار زشت دعوت مى‏كند، همانطورى كه دانايى انسان را به نيكى فرا مى‏خواند. برخى گويند: جهالت آنها از خود زشتيها يا از كيفر آنهاست. برخى گويند: جهالت اين است كه انسان بكار زشتى اقدام كند و بخود وعده دهد كه از آن توبه خواهد كرد.

در آيه فوق‏ «إِنَّ رَبَّكَ» بمنظور تأكيد، و نيز بازگشت ضمير «من بعدها» به عملى كه از شخص سر زده، تكرار شده است.

نظم آيات:

آيه‏ وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا ما قَصَصْنا … متصل است به آنچه كه قبلا حرام يا حلال شمرده شده است، تا بيان كند كه چيزهايى كه يهوديان حلال يا حرام مى‏شمردند، در تورات نبوده، چنان كه در قرآن هم نيست.

برخى گويند: منظور بيان اين مطلب است كه: هر گاه بر يهوديان، بواسطه معصيتشان همه چيز حرام نشده است، چگونه بر مسلمانان حرام ميشود؟

 

 

 

[سوره النحل (16): آيات 120 تا 124]

إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (120)

شاكِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَ هَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (121)

وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (122)

ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (123)

إِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (124)

ترجمه:

ابراهيم، پيشوايى بود، براى خداوند نيايشگر و براه راست. و از مشركان نبود. سپاسگزار نعمتهاى خداوند. خدا او را برگزيد و براه راست هدايت كرد.

در اين جهان باو نيكى داديم و در آخرت از صالحان است. آن گاه بتو وحى كرديم كه از كيش ابراهيم كه براه راست بود و مشرك نبود، پيروى كنى. همانا «روز شنبه» بر كسانى لازم شمرده شد كه در باره آن اختلاف كردند. پروردگار تو، در روز قيامت در ميان آنها، در باره آنچه در آن اختلاف مى‏كرده‏اند، حكم خواهد كرد.

 

 

مقصود:

إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً: در باره معناى «امة» اختلاف است. برخى گويند: يعنى مقتدا و معلم خير. ابن اعرابى گويد: «امة» يعنى مرد عالم. بيشتر مفسران قرآن نيز همين نظر را تأييد مى‏كنند. قتاده گويد: يعنى، پيشواى هدايت. برخى گويند: علت اينكه ابراهيم را «امة» ناميده‏اند، اين است كه قوام و پايدارى امت بوجود اوست. برخى گويند: علت اين است كه وى به اصلاح عمل امت، قيام كرده است. مجاهد گويد: علت اين است كه او در عصر خود تنها فرد يگانه پرست بوده و بنا بر اين «امت توحيد» منحصر در وجود مبارك او بوده است، ديگران همگى كافر بوده‏اند.

در باره معناى «قانت» ابن مسعود گويد: يعنى كسى كه مطيع خداست و همواره بعبادت مشغول است. حسن گويد: يعنى نمازگزار.

حنيف، يعنى در راه طاعت و اسلام، مستقيم بود و به بيراهه نمى‏رفت.

آرى چنين بود قهرمان توحيد:

– معلم خير، عالم، مطيع خدا و براه راست.

وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ‏: او اهل شرك نبود، بلكه يكتا پرست بود.

شاكِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَ هَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏: او به نعمتهاى خدا معترف بود و شكر گزارى مى‏كرد. خداوند او را از ميان مردم اختيار كرد و برسالت و رهبرى انسانها برگزيد و او را براه راست- يعنى اسلام و توحيد- رهنمون گشت.

وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً: ما در اين جهان باو نعمتى نيكو بخشيديم تا خودش و اولادش خوشدل باشند. اين نعمت، همان است كه ما مى‏گوييم: «خدايا بر محمد و آلش درود فرست، هم چنان كه بر ابراهيم و آلش درود فرستادى.» حسن گويد: اين نعمت، رسالت و نبوت است.

قتاده گويد: اين نعمت اين است كه پيروان هر دينى ابراهيم را دوست مى‏دارند.

برخى گويند: مقصود اين است كه خداوند همه جا ستايشگر اوست. خداوند او را مى‏ستايد: وى همواره خدا را اطاعت كرد و در راه تحصيل خشنوديش كوشيد تا امام و مقتداى خلق شد و مردم بنور او هدايت يافتند.

برخى گويند: اين نعمت، همان است كه خداوند دعاى وى را اجابت كرد و نبوت را در فرزندانش قرار داد.

وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ‏: او در آخرت از مردم شايسته است.

در اينجا مناسب بود، ابراهيم را در عاليترين درجه صلاحيت و شايستگى قرار دهد، زيرا موقعيت او چنين اقتضايى را داشت، لكن چنين نكرد، تا مردم را به شايستگى ترغيب كند و نشان دهد كه مردم صالح، با پيامبران در يك رديفند.

اين خود براى مردم صالح افتخارى بزرگ است كه ابراهيم خليل با همه عظمت مقامى كه دارد، از آنها باشد. گذشته از اين، خداوند، پيامبر اسلام را نيز دعوت مى‏كند كه از كيش ابراهيم پيروى كند و خود را در همان صفى قرار دهد كه ابراهيم از آنهاست.

ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً: آن گاه، اى محمد، بتو وحى كرديم كه از كيش ابراهيم- كه در دعوت بتوحيد و مبارزه با بتها براه راست بود- پيروى كنى.

وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ‏: او از اهل شرك نبود.

 

 

پرسش:

گفته‏اند: پيامبر ما افضل از ابراهيم است. چرا در اينجا خداوند امر كرده است كه از ابراهيم كه مقامش پايينتر است پيروى كند؟!

پاسخ:

شكى نيست كه ابراهيم، پيش از پيامبر اسلام، راه توحيد و حقجويى را سپرده است. پيامبر اسلام، اگر چه افضل از ابراهيم است، ليكن دنباله رو اوست و اين مانعى ندارد.

إِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ‏: حسن گويد: يعنى «روز شنبه» وسيله لعن و مسخ كسانى شد كه در باره آن اختلاف كرده، نخست حرام، سپس حلال شمردند. از اينرو خداوند آنها را لعن و مسخ كرد.

ممكن است منظور اين باشد كه چون در روز شنبه از شكار ماهى ممنوع شده بودند، روز جمعه، تورهاى ماهيگيرى را به آب مى‏انداختند تا ماهى‏ها در آن جمع شوند، سپس روز يكشنبه، تور را با ماهى‏ها از آب بيرون مى‏آوردند. اختلاف آنها در باره همين كار بود.

مجاهد و ابن زيد گويند: يعنى يهوديان مأمور شدند كه احترام روز شنبه را حفظ كنند، زيرا به آنها دستور داده شده بود كه جمعه را احترام كنند و آنها در اين باره اختلاف كرده بودند.

برخى گويند: يهوديان و مسيحيان در باره «روز شنبه» اختلاف كردند. گروهى مى‏گفتند: بهترين روزها شنبه است كه خداوند در آن روز از خلقت اشيا فارغ شد و گروهى مى‏گفتند: بهترين روزهاى هفته، يكشنبه است كه روز شروع آفرينش است.

وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ‏: روز قيامت كه فرا رسيد، خداوند در مورد مسائل دينى كه در باره آنها اختلاف مى‏كردند، حكم خواهد كرد و حق و باطل را تميز خواهد داد. آن گاه معلوم خواهد شد كه كدام دسته بر حق و كدام دسته، بر باطل بوده‏اند.

 

 

نظم آيات:

وجه اتصال آيه اخير، به آيات سابق اين است كه: خداوند در آيه سابق امر كرد كه مردم از حق پيروى كنند و در باره آن اختلاف نكنند. در اين آيه نشان مى‏دهد كه چگونه بر مردمى كه از پيروى حق خوددارى كردند و درباره آن باختلاف افتادند، سختگيرى كرد و آنها را در تنگى و سختى قرار داد.

ابو مسلم گويد: يهوديان و مسيحيان، ابراهيم را از خود مى‏دانستند. خداوند اين ادعا را رد كرد. سپس در آيه بعد، برد مطلبى ديگر پرداخت. آنها تعظيم «روز شنبه» را بر خود لازم مى‏شمردند و فكر مى‏كردند، نسخ اين حكم، ممكن نيست.

لكن خداوند به آنها خاطر نشان مى‏كند كه اين عقيده هم مانند عقيده سابق، غلط و بى‏اساس است.

 

 

 

[سوره النحل (16): آيات 125 تا 128]

ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ (125)

وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ (126)

وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ (127)

إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ (128)

ترجمه:

با حكمت و موعظه نيكو براه پروردگارت دعوت كن و با آنچه بهتر است با آنها بگفتگو پرداز. خداوند به كسانى كه از راهش منحرف شده‏اند و به كسانى كه هدايت شده‏اند، داناتر است. اگر آنها را كيفر دهيد، برابر كردارشان آنها را مجازات كنيد و اگر صبر كنيد، صبر براى صابران بهتر است. و صبر كن كه صبر تو جز بتوفيق خداوند نيست و بر آنها غمگين نباش و از نيرنگ آنها دلتنگ نشو. خداوند با پرهيزكاران و با كسانى است كه نيكوكارند.

 

 

قرائت:

ضيق: ابن كثير اين كلمه را در اينجا و در سوره نمل به كسر ضاد و ديگران بفتح ضاد خوانده‏اند. فتح ضاد به اين مناسب است كه در اصل «ضيّق» بوده سپس مخفف شده.

ممكن است به معناى مصدر باشد.

برخى گفته‏اند: هر دو بيك معنى هستند.

ابو على گويد: هر گاه بفتح ضاد هم بخوانيم، بهتر است مصدر باشد، نه صفت.

ابو عبيده گويد: «ضيق» به كسر، تنگى معاش و «ضَيْق» بفتح، تنگى دل است.

 

 

مقصود:

اكنون خداوند پيامبر خود را امر مى‏كند كه مردم را دعوت به حق كند.

مى‏فرمايد:

ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ: مردم را بوسيله قرآن، بدين خداوند دعوت كن، زيرا دين، يگانه راه رسيدن بخشنودى خداوند است.

در اينجا قرآن را حكمت ناميده است، زيرا بمنزله سدى است در برابر فساد و امور ناپسند.

برخى گويند: حكمت، يعنى شناسايى نيك و بد و صلاح و فساد كارها، زيرا از بركت شناسايى است كه از فساد جلوگيرى مى‏شود و مردم براه صواب و راستى و كارها و گفتارهاى نيكو و پسنديده، راه مى‏يابند.

وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ: همچنين مردم را از راه موعظه نيكو براه خدا دعوت كن.

موعظه نيكو يعنى ترغيب و تشويق مردم به ترك زشتيها و به انجام كارهاى پسنديده. بطورى كه زشتى‏ها در نظر آنها تنفر آور و نيكى‏ها در نظر آنها لذتبخش جلوه كند. واعظ نيكو سخن، دلهاى مردم را نرم مى‏كند و بذر خشوع و خضوع را در دلهاى مردم مى‏افشاند.

ابن عباس گويد: حكمت يعنى نبوت و موعظه حسنه، موعظه‏ هاى قرآنى است.

وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ‏: و بوسيله قرآن كه بهترين دليلهاست، با آنهابه بحث و گفتگو بپرداز.

مقصود اين است كه عفريت شرك را در نهاد مشركين بكام هلاك افكن و با مدارايى و ملايمت، آنها را نصيحت كن تا ترا اجابت كنند و براه خدا آيند. «جدل» يعنى از راه استدلال، نيروى خصومت و مخالفت مخالف را در هم شكستن و او را براه راست آوردن.

برخى گويند: مقصود اين است كه باندازه قدرت فهم و تحملشان با آنها بحث و گفتگو كند، نه بيشتر، چنان كه در حديث آمده است: ما پيامبران مأموريم كه با مردم بقدر عقلشان سخن گوييم.[4]

إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ‏: خداوند به كسى كه از راه دين، منحرف و گمراه شده است، داناتر است.

وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ‏: و نيز بحال كسانى كه براى هدايت پذيرى، استعداد و آمادگى دارند، آگاه‏تر است. چنين خدايى صلاح حال مردم را بهتر مى‏داند و آنچه در باره آنها امر مى‏كند، صلاح است.

وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ‏: اگر خواستيد كسى را مجازات كنيد، به اندازه خطايش او را مجازات كنيد، نه بيشتر.

شعبى و قتاده و عطا گويند: بعد از آنكه مشركين در جنگ احد، كشتگان احد را مثله كردند و شكم حمزه را شكافتند و هند، جگر او را بيرون آورد و ديگران گوش و بينى او را بريدند، مسلمانان گفتند: اگر بر آنها دست يافتيم، زندگان آنها را هم مثله خواهيم كرد، تا چه رسد به مردگان آنها. از اينرو اين آيه نازل شد.

مجاهد و ابراهيم و ابن سيرين گويند: اين آيه عام است و شامل هر ظلمى- اعم از غضب و …- مى‏شود.

حسن گويد: اين آيه، پيش از آنكه پيامبر مأمور جنگ با همه مشركان گردد، نازل شده است. در اين آيه، فقط مأمور مى‏شود با كسانى بجنگد كه با او جنگيده‏اند.

نظير فَإِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ‏ (بقره 191: اگر با شما جنگيدند، آنها را بكشيد).

وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ‏: اگر دست از مجازات آنها برداريد و شكيبايى كنيد و تلخى صبر را بچشيد، بهتر است، زيرا پاداش آن بزرگ است.

وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ‏: اى محمد، در ابلاغ رسالت، صبر كن و آزار و اذيتها را تحمل كن و مطمئن باش كه خداوند ترا بر صبورى و بردبارى توفيق مى‏دهد و كارها را براى تو آسان مى‏كند.

برخى گويند: يعنى چيزهايى كه صبر لازم دارند، بر آنها صبر كن كه خدا ترا توفيق مى‏دهد.

وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ‏: و از اعراض مشركين، غمگين مباش، زيرا سرانجام بر آنها پيروز مى‏شوى و اگر آنها اعراض مى‏كنند، بر تو ملامتى نيست. تو به وظيفه خود عمل كردى و امر خدا را بمردم رسانيدى.

برخى گويند: يعنى بر كشتگان احد غمگين مباش، زيرا خداوند مقام آنها را بالا برده و در بهشت جاى داده است.

وَ لا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ‏: از اينكه آنها با تو و يارانت، نيرنگ مى‏كنند، دلتنگ نباش، زيرا خداوند نيرنگشان را بخودشان باز مى‏گرداند و شما را از شر ايشان حفظ مى‏كند.

إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا: خدا با كسانى است كه از شرك و زشتى‏ها و گناهان كبيره بپرهيزند و آنها را يارى و حفظ مى‏كند.

وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ‏: و با كسانى است كه نيكوكار باشند.

حسن گويد: يعنى از آنچه بر آنها حرام است مى‏ پرهيزند و در آنچه بر آنها واجب است، نيكوكارند.

__________________________

[1] – خط. جايى است در يمامه كه نيزه آن مشهور بوده و« قسب» نوعى خورماى خشك است كه هسته آن از هسته خورماهاى ديگر سختتر است.

[2] – بايد توجه داشت كه گاهى از لحاظ ضرر جانى يا مالى يا ناموسى انسان ناچار( مى‏شود، حتى سوگند دروغ ياد كند. چنين موردى بحكم ضرورت و اجبار، از حكم آيه خارج است. مع الوصف اگر انسان توريه كند، يعنى الفاظ را طورى بكار برد كه طرف را قانع كند و خودش نيت خلاف واقع نكرده باشد، بهتر است.

[3] – در اينجا نام وليد بن مغيره در رديف مهاجران آمده است، ولى- چنان كه قبلا هم گفتيم- وى سرسختانه با اسلام مبارزه كرد و بحال شرك، در مكه بهلاك رسيد.

[4] -امرنا معاشر الانبياء ان نكلم الناس على قدر عقولهم.

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏14

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=