الاخلاص - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الاخلاص ۱ الی 5

سوره اخلاص‏

مكّى و بعضى گفته ‏اند مدنى است و سوره توحيد ناميده ‏اند براى آنكه در آن چيزى جز توحيد نيست و كلمه توحيد را كلمه اخلاص هم گفته ‏اند و بعضى گفته‏ اند: توحيدش ناميده ‏اند براى آنكه هر كس متمسّك بشود از روى اعتقاد و اقرار بآنچه در آنست مؤمن مخلص خواهد بود.

و بعضى گفته ‏اند: براى آنكه هر كس آن را بر طريق تعظيم قرائت كند خدا او را از آتش خلاص نمايد، يعنى او را از آن نجات دهد، و نيز آن را سوره صمد ناميده ‏اند و هم سوره قل هو اللَّه ناميده شده و هم سوره نسب الرب.

در حديثى روايت شده كه براى هر چيزى نسبى است و نسب خدا سوره اخلاص است.

و نيز در حديث است كه پيغمبر (ص) بسوره قل يا ايها الكافرون و سوره قل هو اللَّه احد مقشقشتان ميگفت و آن دو را موسوم باين نام نمودند براى آنكه آن دو سوره تالى و خواننده آن را از شرك و نفاق و تبرئه دور مينمايد ميگويند تقشقش المريض من علّته هر گاه بهبودى و عافيت يابد و قشقشه يعنى او را خوب نمود چنانچه هناءگرى سودا پوستى را مداوا ميكند.

عدد آيات آن:

پنج آيه مكى و شامى و چهار آيه از نظر ديگران است.

اختلاف آن:

لَمْ يَلِدْ يك آيه است از نظر مكى و شامى.

فضيلت آن:

1- در حديث ابى بن كعب است كه هر كس آن را قرائت كند مثل آنست كه يك سوّم قرآن را خوانده و باو داده ميشود از اجر و ثواب بعدد هر كس كه ايمان بخدا و ملائكه و كتب سماوى و پيامبران خدا و روز قيامت آورده، ده حسنه

2- و از ابى درداء از پيغمبر (ص) روايت شده كه فرمود آيا عاجز است كسى از شما كه ثلث و يك سوم قرآن را در شب بخواند، گفتم يا رسول اللَّه كيست كه بتواند اين كار را بكند، فرمود، بخوانيد قل هو اللَّه را.

3- و از انس از پيغمبر (ص) روايت شده كه فرمود هر كس يك بار قل هو اللَّه احد بخواند باو بركت داده شود و اگر دو بار بخواند باو و خاندان او بركت داده شود، و اگر سه بار بخواند باو و خاندانش و تمام همسايگان او بركت داده شود، پس اگر دوازده مرتبه بخواند، براى او دوازده قصر در بهشت بنا شود، پس پاسبانان بهشت گويند برويم تا قصر برادرمان را تماشا كنيم، پس اگر صد مرتبه آن را بخواند گناه بيست و پنج سال او بخشيده شود البته غير از گناه خون و مال (حق الناس) پس اگر چهار صد مرتبه بخواند گناه چهار صد سال او آمرزيده شود، و اگر هزار مرتبه بخواند نميرد مگر آنكه جاى خود را در بهشت ببيند يا ديگرى مكان او را ديده و براى او بگويد.

4- و از سهل بن سعد ساعدى روايت شده كه گفت مردى شرفياب‏ حضور پيامبر (ص) شده و بآن حضرت از فقر و تنگى معاش شكايت نمود، پس پيغمبر (ص) فرمود هر گاه داخل منزلت شدى اگر كسى در خانه بود سلام كن، و اگر كسى هم در خانه ‏ات نبود سلام كن و يك مرتبه قل هو اللَّه احد را بخوان پس آن مرد باين دستور عمل كرد و خداوند روزى فراوان باو مرحمت كرد تا بهمسايگانش احسان نمود.

5- سكونى از حضرت ابى عبد اللَّه صادق عليه السلام روايت كرده كه رسول خدا (ص) بر جنازه سعد بن معاذ نماز خواند و چون از نمازش فارغ شد فرمود هفتاد هزار فرشته كه در ميان آنها جبرئيل بود آمدند و بر سعد نماز خواندند، پس بجبرئيل گفتم سعد بواسطه چه عملى مستحق نماز شما شد گفت بخواندنش قل هو اللَّه احد را نشسته و ايستاده و سواره و پياده و در رفتن و برگشتن (و خلاصه در هر حال).

6- منصور بن حازم از حضرت ابى عبد اللَّه عليه السلام روايت كرده كه فرمود كسى كه يك روز از او بگذرد و در نمازهاى پنجگانه واجبش سوره قل هو اللَّه احد نخواند باو گفته ميشود بنده خدا تو از نمازگذاران نيستى.

7- اسحاق بن عمّار از حضرت ابى عبد اللَّه عليه السلام روايت كرده كه كسى كه يك جمعه بر او بگذرد و در آن قل هو اللَّه احد نخوانده باشد آن گاه بميرد بدين ابو لهب مرده است.

8- هارون بن خارجه از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود كسى كه مرضى باو برسد يا سختى بر او وارد شود و در مرض و شدّتش قل هو اللَّه احد نخواند سپس در آن بيمارى يا در اين سختى كه باو فرود آمده بميرد پس او از اهل آتش است.

9- ابو بكر حضرمى از آن حضرت روايت نموده كه فرمود

(من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر)

كسى كه ايمان بخدا و روز قيامت داشته باشد، پس نبايد بعد از هر نماز واجبى قل هو اللَّه احد را ترك كند پس بدرستى كه كسى كه قل هو اللَّه احد را بعد از هر نماز واجب بخواند براى او خير دنيا و آخرت جمع شده و خدا او و پدر و مادرش و فرزندانش را بيامرزد.

10- عبد اللَّه بن حجر گويد شنيدم كه امير المؤمنين عليه السلام مى فرمود، كسى كه يازده مرتبه بعد از نماز صبح قل هو اللَّه احد بخواند در اين روز گناهى مرتكب نشود و بينى شيطان را بخاك بسايد.

11- ابراهيم بن مهزم از كسى كه از موسى بن جعفر (ع) شنيده بود روايت نموده كه ميفرمود، كسى كه قل هو اللَّه احد را مقدّم بدارد ميان خود و هر جبّار و ستمكارى خدا شرّ وى را از او منع نمايد، بخواند آن را از جلوى او و از پشت سرش و از راست و چپش، پس هر گاه اين كار را كرد خدا روزى كند خير او را و منع نمايد از او شر او را، و فرمود هر گاه از كارى ترسيد صد آيه از هر كجا كه خواستى از قرآن بخوان آن گاه بگو سه مرتبه‏

اللّهمّ اكشف عنّى البلاء.

12- عيسى بن عبد اللَّه از پدرش از جدش از على عليه السلام- روايت كرده كه گفت رسول خدا (ص) فرمود كسى كه صد مرتبه قل هو اللَّه احد در موقع خواب بخواند خدا گناه پنجاه سال او را ميآمرزد.

 

 

توضيح و وجه ارتباط اين سوره با سوره قبل:

چون خداوند سبحان مذمّت كرد دشمنان اهل توحيد را در آن سوره گذشته در اين سوره بيان كرد توحيد را و فرمود:

 

 

[سوره الإخلاص (112): آيات 1 تا 4]

 

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ (1)

اللَّهُ الصَّمَدُ (2)

لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ (3)

وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ (4)

ترجمه:

بنام خداوند بخشاينده مهربان

(1) بگو (اى محمد) خدا يكى است، يا اى رسول ما بگو اوست خداى يگانه

(2) او خداى بينياز است (3) او كسى را نزاده

(4) و او زائيده كسى نيست

(5) و هيچكس همتاى او نخواهد بود.

 

 

قرائت:

ابو عمرو احد اللَّه الصمد بدون تنوين دال احد خوانده و از او نيز روايت شده كه ميگفت قل هو اللَّه احد آن گاه وقف ميكرد، و اگر وصل مينمود ميگفت احد اللَّه و گمان ميكرد كه عرب مثل اين را وصل نكرده و ديگران احد اللَّه با تنوين خوانده ‏اند، و اسماعيل از نافع و حمزه و خلف و رويس كفوا با سكون فاء با همزه خوانده

‏اند و حفص كفوا با فاء مضمومه و واو مفتوحه بدون همزه خوانده و ديگران كفوا با همزه و ضمه فاء قرائت كرده ‏اند.

دليل:

ابو على گويد: كسى كه احدن اللَّه خوانده پس دليل آن روشن است كه تنوين از احد ساكن و لام معرفه از اسم (اللَّه) مساكن پس چون التقاء دو ساكن شده اوّلى از آن دو بكسره حركت داده شود چنانچه‏ ميگويى، اذهب اذهب، و كسى كه احد اللَّه گويد نون را حذف كرده، پس البتّه نون شباهت بحروف لين در ديگرى آورده در اينكه آن زياد مى‏شود چنانچه آنها زياد ميشوند و در اينكه آن در آنها ادغام ميگردد چنانچه هر يك از واو و ياء در ديگرى ادغام ميشود و در اينكه الف در اسماء منصوبه از آن تبديل ميشود و در حقيقت چون شباهت بحروف لين دارد جارى مجراى آن شود در اينكه نون ساكنه محذوف شود براى التقاء دو ساكن، چنانچه الف و واو و ياء محذوف ميشد براى التقاء در مثل رمى القوم و يغزو الجيش و يرمى القوم، و از اين جهت نون ساكنه در فعل حذف شود در مثل لم يك و لا تك فى مريه پس نون در احد اللَّه حذف شده براى التقاء دو ساكن چنانچه اين حروف حذف شده و چنانچه در مثل هذا زيد بن عمر و حذف شده تا اينكه در كلام مستمر شده و ابو زيد انشاد نمود.

فألقيته غير مستعتب‏ و لا ذاكر اللَّه الّا قليلا

پس انداختم او را بدون زحمت و ناراحتى بياد خدا نبود مگر اندكى شاهد اين بيت ذاكر اللَّه است كه تنوين آن حذف شده.

و شاعرى گويد:

كيف نومى على الفراش و لمّا تثمل الشام غاره شعواء
تذهل الشيخ عن بنيه و تبدى‏ عن خدام العقيله العذراء

چگونه خواب من بر رختخواب گوارا بر من باشد و حال آنكه شامل غاره پراكنده شام نشده است، غافل ميشود پدر از فرزندانش و ظاهر مى شود خلخال پاى زن نجيبه كريمه در وقتى كه دامن خود را براى فرار جمع ميكند، شاهد اين بيت حذف تنوين است از خدام.

و امّا كفوا و كفوأ پس اصل آن ضمه است پس تخفيف داشته مثل طنب و طنب و عنق و عنق.

لغت:

احد: اصلش وحد بوده پس واو قلب بهمزه شده و مثل آنست اناه كه اصلش وناه بوده و آن بر دو قسم است: 1- اينكه اسم باشد 2- اينكه صفت باشد پس اسم مثل احد و عشرون كه اراده شود بآن واحد و صفت چنانچه در قول نابغه است.

كان رحلى و قد زال النّهار بنا بذى الجليل على مستأنس وحد

شتر من كه روز سپرى شده بود بما در محلّ ذى الجليل و مثل گاو وحشى كه انسانى ببيند و فرار كند رم كرده و فرار نمود، شاهد اين بيت كلمه وحد است كه بمعناى احد و صفت مستأنس است.

و همين طور قول ايشان واحد اسم است مانند كاهل و غارب و از آنست قول ايشان واحد اثنان، ثلاثه، 1، 2، 3 و صفت ميباشد چنانچه در قول شاعر است‏

(فقد رجعوا كحىّ و احدينا)

پس مسلّما برگشتند مانند يك حىّ و يك قبيله، شاهد اين بيت احد است كه جمع بسته شده و آن صفت است بر أحد أن گفتند احد واحدان تشبيه كردند بسلق و سلقان و مانند آنست قول شاعر:

يحمى الصريمه أحد أن الرجال له‏ صيد و مجترئ بالليل همّاس‏

پاسدارى ميكند زمينى را كه زراعتش را چيده و خرمن كرده‏اند و يا قطعه‏اى از نخلستان را يكى از مردانى كه براى اوست شكار و جرئتى در شب و در برابر شير تيز دندان.

پس اين جمع است براى احدى كه قصد كرده موصوف را بلند و تعظيم نمايد، و اينكه از داشتن شبه و مثل جدا و تنهاست و گويند او احد الاحد هر گاه او را بزرگدارند و مقام او را بلند كنند و گفتند احد الاحدين و واحد الآحاد و حقيقت واحد چيزيست كه در خودش تقسيم نميشود يا در معناى صفت آنست و هر گاه اطلاق واحد شود بدون تقدّم موصوف پس آن در ذات و نفس خودش واحد است و هر گاه جارى شود بر موصوفى پس آن واحد است در معناى صفتش و هر گاه گفته شود جزئى كه قابل تجزيه و تقسيم نيست واحد است اراده ميشود كه آن فى نفسه واحد است و هر گاه گفته شود كه اين مردى كه انسان واحد است پس آن واحد است در معناى صفت آن و هر گاه خدا توصيف شود به اينكه واحد است معنايش اينست كه او مختص و مخصوص به صفاتيست كه جز او احدى شركت در آن ندارد مثل بودن قادر و عالم و حىّ و جود كه از صفات ثبوتيّه است و انفكاك از ذات او ندارد الصمد: سيّد و آقاى بزرگوارى كه در تمام حوائج او را قصد ميكنند، و بعضى گفته ‏اند: آقايى كه تمام آقايى‏ها باو منتهى ميشود.

اسدى گويد:

الا بكر الناعى بخيرى بنى اسد بعمرو بن مسعود و بالسيد الصمد

بدانيد كه خبر دهنده ‏اى صبحگاهان خبر مرگ بهترين فرد بنى اسد عمرو بن مسعود و سيد بزرگوارى كه باو توسّل كرده و قصد او را مينمودند داد.

زبرقان گويد:

(و لا رهينه الّا السيد الصمد)

گروگانى نيست مگر بزرگى كه بسوى او قصد ميشود، و گويد رجل مصمد مردى كه مقصود است و همين طور بيت مصمد، خانه مقصود، طرفه گويد:

و ان تلتق الحى الجميع تلاقنى‏ الى ذروه البيت الرفيع المصمد

و اگر تمام قبيله براى مفاخره و مباهات جمع شوند خواهى ديد مرا كه در اعلا درجه شرف و مقام قرار دارم الكفو و الكفى‏ء و الكفاء در معنى يكيست و آن مثل و نظير و مانند است، نابغه گويد:

لا تقذفنّى بركن لا كفاء له‏ و لو تاثفك الاعداء بالرفد

مرا بامر بزرگى كه نظير و مثلى براى او نيست نسبت ندهيد اگر چه دشمنان من بآن احاطه و بعضى يكديگر را بعطاء و معونه كمك كند، حسان گويد:

و جبرئيل رسول اللَّه منّا و روح القدس ليس له كفاء

و جبرئيل رسول خدا از ماست و نيز روح القدسى كه براى او مانندى نيست از ماست، و ديگرى در الكفى‏ء گويد:

امّا كان عباد كفيئا لدارم‏ بلى و لا بيات بها الحجرات‏

امّا حجرات عباد مثل و مانند خانه و خيمه‏هاى دارم بود، شاهد اين بيت كلمه كفيئا است كه بمعناى مثل و مانند است.

 

 

اعراب:

ابو على گويد: در اعراب اللَّه‏ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ دو قسم جايز است:

1- اينكه خبر مبتداء باشد و اين بنا بر قول آنست كه گفته است هو كنايه از اسم خداى تعالى است سپس جايز است در قول خدا، احد آنچه جايز است در قول تو كه مى‏گويى زيد اخوك قائم.

2- بنا بر قول كسى كه باين مبنى رفته كه هو كنايه از قصه و حديث است، پس اسم اللَّه در نزد او مرفوع بمبتدا بودن واحد خبر آنست و مانند آنست قول خداى تعالى‏ فَإِذا هِيَ شاخِصَةٌ أَبْصارُ الَّذِينَ كَفَرُوا مگر اينكه‏ هى بنا بر تأنيث آمده براى اينكه در تفسير اسم مؤنث است و بنا بر اين آمده‏ فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ و هر گاه در تفسير مؤنّث نباشد ضمير القصه هم مؤنث نيايد.

و قول خدا، اللَّهُ الصَّمَدُ، اللَّه مبتداء و صمد خبر آنست و جايز است كه صمد صفت خدا باشد و اللَّه خبر مبتداء محذوف يعنى هو اللَّه الصمد او است خدايى كه اين صفت دارد صمد است، و جايز است كه‏ اللَّهُ الصَّمَدُ خبر بعد از خبر باشد بنا بر قول كسى كه (هو) را ضمير امر و حديث قرار داده است‏ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ گويد كه له ظرف غير مستقر و آن متعلّق به كان است و كفوا منصوب است به اينكه آن خبر مقدم است چنانچه كان قول خداى تعالى‏ وَ كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ‏ هم چنين است، و گمان كرده‏اند كه بعضى از بغدادى‏ها ميگويد كه در يكن از قول خدا وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ ضمير مجهوليست و قول خدا كفوا منصوب بر حاليّت و عامل در آن (له) ميباشد و اين (له) را هر گاه از يكن تنها آوردى معنايش له احد كفوا خواهد بود و هر گاه حمل بر اين شود جايز نباشد و دليل اين اينكه آن محمول بر معناى نفى است پس مثل آنست كه، لم يكن احد له كفوا چنانچه قول ايشان ليس الطيب الا المسك، عطر نيست مگر مشك محمول بر معناى نفى است، و اگر حمل نباشد آن بر معنى جايز نشود، آيا نميبينى كه اگر گفتى زيد الا منطلق كلام نباشد، پس چنانچه اين محمول بر معنى است همين طور لَهُ كُفُواً أَحَدٌ محمول بر معنى است، و بنا بر اين جايز است كه بوده باشد (احد) در آن احدى باشد كه براى عموم نفى واقع شود و اگر اين نباشد جايز نشود كه احد در ايجاب واقع شود.

پس اگر گفتى آيا جايز است كه قول خداى تعالى (له) در نزد شما حال باشد بنا بر معناى‏ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ، پس (له) صفت براى نكره باشد، پس چون مقدّم شد در موضع حال گرديد مثل قول او (لعزه موحشا طلل) پس سيبويه گويد كه اين در كلام اندك و قليل است گرچه در شعر بسيار است، پس اگر حمل نمايى آن را بر اين بنا بر بى‏ميلى ممتنع نيست و عامل در قول او (له) هر گاه حال باشد جايز است يكى از او چيز باشد:

1- يكن 2- آنچه در معناى كفوا از معناى مماثلت است، پس اگر بگويى عامل در حال هر گاه معنى باشد حال بر او مقدّم نشود، پس البتّه (له) چون بنا بر لفظ و ظرف هم هست معنى در آن عمل ميكند گرچه مقدم بر او هم باشد مثل قول توكل يوم لك ثوب هر روز براى تو لباس است.

هم چنين جايز است در اين ظرف، و اين از جهتى كه ظرف است و در ظرف هم ضميرى مستتر است در دو صورت كه بر ميگردد بذى الحال و آن كفوا ميباشد.

 

 

شأن نزول:

ابى بن كعب و جابر گويند كه مشركين به پيامبر خدا (ص) گفتند پروردگارت را براى ما معرّفى كن پس اين سوره نازل شد.

ابن عبّاس گويد: عامر بن طفيل وارد بدين ربيعه برادر لبيد آمدند خدمت پيامبر (ص) و عامر گفت ما را بچه دعوت ميكنى اى محمد، فرمود به خدا، گفت او را براى ما توصيف كن كه آيا از طلا و نقره يا از آهن يا از چوب است، پس سوره توحيد نازل شد و صاعقه‏ اى خدا فرستاد بر اربد و او را سوزانيد و عامر را صاعقه و يا تيرى برانش خورد و هلاك شد.

ضحاك و مقاتل و قتاده گويند: عدّه ‏اى از علماء يهود آمدند خدمت پيغمبر (ص) و گفتند اى محمد پروردگارت را براى ما تعريف كن تا شايد ما ايمان بتو بياوريم زيرا خدا صفت خود را در تورات نازل كرده، پس سوره قل هو اللَّه احد نازل شد و آن نسبت مخصوص خداست.

محمد بن مسلم از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود كه يهود از پيامبر (ص) پرسيدند و گفتند پروردگارت را براى ما معرّفى كن پس سه روز توقّف فرمود و جواب آنها را نداد، سپس سوره توحيد نازل شد، و نزديك آن چيزيست كه قاضى در تفسيرش ذكر كرده كه عبد اللَّه بن سلام آمد در مكّه خدمت پيغمبر (ص) حضرت باو فرمود، تو را بخدا قسم ميدهم آيا مرا در تورات رسول خدا يافته ‏اى، پس گفت پروردگارت را تعريف كن، پس اين سوره نازل شد و پيامبر (ص) براى او خواند و سبب مسلمانى عبد اللَّه شد مگر اينكه ايمانش را مكتوم داشت تا اينكه پيامبر (ص) مهاجرت بمدينه نمود آن گاه اسلامش را اظهار نمود.

 

 

تفسير:

(قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ) اين امريست از طرف خداى عزيز به پيامبرش صلّى اللَّه عليه و آله كه بتمام مكلّفين بگويد: اوست خدايى كه عبادت و بندگى فقط شايسته و سزاوار اوست، زجاج گويد: آن كنايه از ذكر خدا عز و جلّ است و معناى آن اينست آنكه را شما پرسيديد نسبت او را هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، او خداى يگانه است يعنى واحد و يكتاست، و جايز است كه معنايش الامر اللَّه احد لا شريك له و لا نظير باشد.

ابن عبّاس گويد: يعنى يكتاست در صفت ذاتش و احدى شريك او در وجوب صفاتش نيست، زيرا كه او واجب است كه موجود و عالم و قادر و حى باشد و اين صفات واجب براى غير او نيست.

و بعضى گفته ‏اند: در افعالش يكتاى بى ‏همتاست و تمام افعالش نيكوست آن را براى جلب نفع و دفع ضرر نكرده پس از اين جهت مختصّ به وحدت و يكتايى است، زيرا جز او شريكى در آن صورت نيست و يكتاست در اينكه غير از او كسى مستحق عبادت او نيست، براى آنكه او قادر است بر اصول و ريشه‏ هاى نعمت‏ها از حيات و قدرت و شهوت و غير اينها از آنچه نعمت نميشود مگر بآن و غير از او كسى چنين قدرتى ندارد پس او يكتا واحد است از اين سه نعمت.

و بعضى گفته‏ اند: البته احد گفت و واحد نفرمود، براى آنكه واحد داخل در حساب است و ديگرى منضم و ضميمه آن ميشود، و امّا احد، پس آن عدديست كه تجزيه و تقسيم در ذات خود نميشود و نه در معناى صفاتش و جايز است كه براى واحد ثانى قرار داد، و براى احد ثانى و دوّمى قرار نميدهد براى اينكه جنس خود را فرا ميگيرد بخلاف واحد، آيا نمى‏ بينى كه اگر گفتى فلانى را واحدى مقاومت نميكند جايز است كه دو نفر از پس او برآيند و وقتى گفتى فلانى را احدى رو برو نميشود جايز نيست كه دو نفر و بيشتر هم مقاومت و برابرى نكند و آن بليغ‏تر خواهد بود.

حضرت ابو جعفر باقر (ع) در معناى‏ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ فرمود: يعنى بگو ظاهر كن آنچه را كه ما بتو وحى كرديم و تو را بآن خبر داديم به تأليف و تركيب حروفى كه آن را بر تو خوانديم تا اينكه هدايت شود بسبب آن كسى كه گوش فرا داده و او گواه و شاهد است، و (هو) اسم كنايه اشاره به غايب است، پس هاء تنبيه از معناى ثابت و واو اشاره بغايب از حواس است چنانچه قول تو (هذا) اشاره تو به حواس است و اين جهتش اينست كه كفّار خبر از خدايان خود دادند به حروفى كه اشاره بحاضر ادراك شده است و گفتند هذه آلهتنا المحسوسه اين است خدايان ما كه با ديده‏ها محسوس ميشود، پس تو اى محمد اشاره كن بخدايت كه ما را بسوى آن ميخوانى تا او را ديده و درك نمائيم.

پس خداى سبحان نازل فرمود قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، پس هاء تثبيت ثابت و واو اشاره بغايب از درك ابصار و لمس حواس است و اينكه خدا بلند و عالى از اين مطلب بلكه او مدرك الأبصار و ايجاد كننده حواس است و حديث كرد مرا پدرم از امير المؤمنين (ع) كه آن حضرت فرمود خضر را يك شب پيش از جنگ بدر در خواب ديدم، پس باو گفتم بمن چيزى ياد بده كه بآن نصرت و غلبه بر دشمنان پيدا كنم، پس گفت بگو يا هو يا من لا هو الّا هو پس چون صبح كردم بر پيامبر خدا (ص) گفتم، پس فرمود اى على اسم اعظم خدا را بتو آموخت پس در روز بدر بر زبان من بود گويد:

و در روز بدر آن حضرت قل هو اللَّه احد را خوانده و چون فارغ شد گفت‏

يا هو يا من لا هو الّا هو اغفر لى و انصرنى على القوم الكافرين‏

اى هو اى كسى كه هويى نيست جز او مرا بيامرز و بر گروه كافرين يارى فرما.

و در جنگ صفين هم همين را ميگفت و حمله ميكرد پس عمار بن ياسر (رضى اللَّه عنه) عرض كرد اى امير المؤمنين اين كنايه ‏ها چيست، فرمود اسم اعظم خدا و عماد توحيد،

اللَّه لا اله الّا هو، و الملائكه و اولو العلم قائما بالقسط لا اله الّا هو

، سپس قرائت كرد،

شهد اللَّه انّه لا اله الّا هو- العزيز الحكيم‏

، و آيات آخر سوره مباركه حشر را[1] آن گاه از مركبش پياده‏ شد و چهار ركعت نماز پيش از زوال بجا آورد گويد و امير المؤمنين (ع) فرمود معناى آن معبود چنانيست كه مخلوق حيرانند از درك ماهيّت او و احاطه بكيفيّت او، و عرب ميگويد إله الرجل هر گاه در چيزى متحيّر شده و احاطه علمى بآن پيدا نكند و وله هر گاه اضطرار بچيزى پيدا كند گويد:

واحد، تنها بى همتاست، واحد و واحد بيك معنى است و آن تنهايى است كه مثل و مانندى براى او نيست.

و توحيد اقرار بوحدانيّت و يكتايى اوست و اوست تنها و يكتايى كه مباين چنانست كه منبعث و برانگيخته از چيزى نيست و متّحد به چيزى هم نميشود، و از اين جهت گفته‏ اند كه بناء عدد از واحد، و واحد از عدد نيست، براى اينكه عدد واقع بر واحد و يكى نميشود بلكه واقع بر دو تا مى شود، پس معناى قول خدا (اللَّهُ أَحَدٌ) يعنى معبودى كه مردم حيران از ادراك و احاطه بكيفيّت اويند تنها و يكيست بالهيتش عالى و منزّه از صفات مخلوق است.

(اللَّهُ الصَّمَدُ) حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود حديث كرد مرا پدرم زين العابدين (ع) از پدرش حسين بن على (ع) كه فرمود صمد آنست كه سيادت او بنهايت باشد، و صمد آن خداى دائمى چنان است كه‏ هميشه بوده و براى ابد خواهد بود، و صمد آنست كه براى او جوفى نيست و صمد آنست كه نميخورد و نمى ‏آشامد، و صمد آنست كه نميخوابد.

و ميگويم البته در اين سه معنى خداى سبحان زنده و حىّ چنانى است كه نيازمند بطعام و شراب و خواب نيست.

حضرت باقر (ع) فرمود، و صمد سيد مطاع چنانست كه فوق او آمر و و ناهى نيست گويد: و محمد بن حنفيّه ميگويد، صمد قائم بذات خود و بينياز از غير اوست، و غير او گويد: صمد آنست كه منزّه از كون و فساد باشد و صمد آنست كه توصيف بنظائر و امثال نشود گويد: و از على بن الحسين زين العابدين (ع) از صمد پرسيدند، پس فرمود صمد آنست كه شريكى براى او نيست و او را حفظ چيزى خسته نميكند، و چيزى از او فوت نميشود.

و ابو البخترى وهب بن قرشى گويد زين العابدين على (ع) گويد:

صمد آنست كه هر گاه اراده چيزى كند اينكه بگويد باش، پس ميباشد و صمد آنست كه ايجاد اشياء نموده پس خلق كرد اضداد و اصناف و اشكال و ازواج را و تنهاست بيكتايى بدون ضدّ و شكل و مثل و ند و بدون نظير است.

وهب بن وهب گويد: حديث كرد مرا جعفر بن محمد (ص) از پدرش على ابن الحسين (ع) كه اهل بصره نوشتند بحسين بن على (ع) و از صمد پرسيدند، پس آن حضرت (ع) نوشت: بسم اللَّه الرحمن الرحيم امّا بعد پس در قرآن خوض و مجادله نكنيد و در قرآن بدون علم سخن نگوئيد پس شنيدم از جدّم رسول خدا (ص) ميفرمود كسى كه در قرآن بدون علم سخنى بگويد پس جايگاهش در آتش خواهد بود، و اينكه خداوند سبحان تفسير فرمود صمد را فرمود، لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ.

لَمْ يَلِدْ، از او چيز كثيفى خارج نشده مثل فرزند و ساير چيزهاى كثيفى كه از مخلوقين خارج ميشود و نه چيز لطيفى مثل نفس و از او بدواتى منبعث نميشود مانند فراموشى و خواب و ترديد و غم و غصّه و خوشحال و خنده و گريه و ترس و اميد و رغبت و ناخوشى و گرسنگى و سيرى منزّه است اينكه از او چيزى خارج شود، و اينكه از او چيزى كثيف و يا لطيف توليد شود.

(نه مركب بود و جسم نه مرئى نه محل‏ بى شريك است معانى تو غنى دان خالق)

(وَ لَمْ يُولَدْ) يعنى توليد از چيزى نشده است و از چيزى بيرون نيامده چنانچه اشياء كثيفه از عناصرش خارج ميشود مثل چيزى از چيزى و دابه از دابّه و گياه از زمين و آب از چشمه سارها و ميوه‏ها از درختها، و نه چنانچه خارج ميشود اشياء لطيفه از مراكزش مانند بينايى از چشم و شنوايى از گوش و بويايى از بينى و چشيدنى از دهن و كلام از زبان و معرفت و تشخيص از قلب و آتش از سنگ نه بلكه هو اللَّه الصمدى كه نه از چيز و نه در چيز و نه بر چيز است، ايجاد كننده اشياء و خالق آنها و انشاء كننده اشياء است بقدرتش آنچه ايجاد كرده بمشيتش براى فناء و نابودى متلاشى ميكند و باقى ميگذارد آنچه خلق كرده براى بقا و ابديّت بعلمش، پس اين است اللَّه الصمدى كه نزاده و نميزايد داناى پنهانى و حضور بزرگ و منزّه است.

(وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ) وهب بن وهب گويد شنيدم حضرت صادق عليه السلام ميفرمود، از فلسطين يك دسته ميهمان وارد شدند بر حضرت‏ باقر (ع)، پس از مسائلى پرسيدند، سپس از صمد سؤال كردند، آن حضرت فرمود تفسير آن را و فرمود، الصمد پنج حرف است

1- الف دليل و شاهد بر انيّت و حقيقت ذات ثابت اوست و آن قول خداى عزّ و جل است‏ شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، شهادت داد خداوند كه خدايى و معبودى جز او نيست و اين تنبيه و اشاره بغائب از درك حواس (پنجگانه ظاهرى بينايى شنوايى و بويايى و ذائقه و لامسه).

2- (و لام) دليل بر الهيّت اوست به اينكه هو اللَّه و ادغام شدن الف و لام در هم و ظاهر نشدن آنها بر زبان، و واقع نشدن در شنوايى و ظاهر شدنشان در كتابت و نوشتن و اين دو دليلند بر اينكه الهيّت بلطفش پنهان بحواس درك نميشود و در زبان معرّفى هم واقع نميشود و در گوش شنونده ‏اى هم واقع نميگردد، براى اينكه تفسير اللَّه (هو الذى اله الخلق) آن خدايى كه مخلوق تمامى حيران و سرگردان از درك ماهيّت او و كيفيّت ذات اويند بحس و يا خيال بلكه او ايجاد كننده اوهام و خالق حواس است و فقط ظاهر شدن آن الف و لام در كتابت و نوشتن دليل بر اينست كه خداوند سبحان اظهار ربوبيّت خود فرمود در ايجاد خلق و تركيب ارواح لطيفه در اجساد كثيفه ايشان و هر گاه بنده نظر كند به خودش روحش را نبيند چنانچه لام صمد روشن نيست و داخل نميگردد در حسّى از حواس پنجگانه و چون نظر كند به كتابت براى او ظاهر شود آنچه مخفى گشته بود، و وقتى بنده در ماهيّت بارى و كيفيّت او فكر و انديشه كند، حيران و سرگردان گشته و فكرش بچيزى كه متصوّر شود براى او نرسد براى آنكه خداى تعالى خالق صورتهاست، و هر گاه نظرى بخلق او نمايد براى او ثابت شود كه او خالق ايشان و تركيب كننده ارواحشان در اجساد ايشانست.

و امّا (صاد) پس آن دليل بر اينست كه خداى سبحان صادق، و قولش راست و كلامش راست و بندگانش را دعوت به پيروى كردن راست براستى و ما را بصدق و راستى وعده داده و اراده صدق هم نموده است.

و امّا (ميم) پس آن دليل بر ملك او و بيگمان او پادشاه حق و آشكار است هميشه بوده و ابدا خواهد بود و ملكش زوال پذير نيست.

و امّا (دال) پس آن دليل است بر دوام ملك او و او ابدى منزّه از تغيير و زوال بلكه او خدايى است عزيز و جليل بوجود آورنده موجوداتى كه به بودن او همه كائن و موجودند، سپس آن حضرت فرمود اگر براى علم و دانشم كه خدا در توحيد بمن عطا فرموده طلّاب و حاملين مييافتم هر آينه توحيد و اسلام و دين و شرايع را از (صمد) توضيح داده و استخراج مينمودم و چطور و چگونه براى من اين داوطلبان و حاملين يافت شود، و حال آنكه جدّم امير المؤمنين (ع) هم نيافت حمله ‏اى براى علمش حتّى آن حضرت بود كه نفس عميق و ناله سرد از دل پر دردش كشيده و بر منبر كوفه ميفرمود

سلونى قبل ان تفقدونى فانّ بين الجوانح منّى علما جمّا هاه هاه الا لا اجد من يحمله الا و انّ عليكم من اللَّه الحجّه البالغه فلا تتولّوا قوما غضب اللَّه عليهم قد يئسوا من الآخره كما يئس الكفّار من اصحاب القبور.

سؤال كنيد از من پيش از آنكه مرا از دست بدهيد پس البتّه ميان جوانح من (در قلب و سينه من) علوم فراوانى است آهاى آهاى بدانيد كه‏ نميابم كسى را كه حامل آن علوم من باشد. و بيگمان بر شما از طرف خدا حجّت و دليل رسايى است، پس دوست نشويد و دوست نداريد مردمى را كه خدا بر آنها خشم و غضب نموده آنها مأيوس از آخرتند چنانچه كفّار مأيوس از خفتگان در قبورند.

و از عبد خير روايت كرده كه مردى از على عليه السلام سؤال كرد از تفسير اين سوره، پس فرمود، قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ بدون تأويل عدد الصمد بدون تبعيض پراكندگى، لَمْ يَلِدْ نزائيد تا موروث هالكى باشد وَ لَمْ يُولَدْ زائيده نشده تا خداى مشاركى باشد، و لم يكن له من خلقه كفوا احد و از خلق و آفريده ‏هاى او هيچكس همتا و مانند او نيست.

ابن عبّاس گويد: لَمْ يَلِدْ نزائيده تا والد و پدر كسى باشد وَ لَمْ يُولَدْ و زائيده نشده تا فرزند كسى باشد.

و بعضى گفته‏ اند، لَمْ يَلِدْ و لد، فرزند نزائيده تا از او ملك او را به ميراث برد، وَ لَمْ يُولَدْ، و زائيده نشده تا وارث ملك از غيرش شود.

و بعضى گفته ‏اند: لَمْ يَلِدْ تا دلالت بر نياز او كند زيرا انسانى فرزند ميخواهد براى نيازى كه باو دارد وَ لَمْ يُولَدْ، پس دلالت بر حدوث او كند و اين نياز و حدوث از صفات اجسام است، و در اين آيه ردّ است بر بطلان عقيده كسانى كه گفتند عزير و مسيح پسر خداست، و اينكه فرشتگان دختران خدايند، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ يعنى احدى براى او عديل و نظير نيست كه مانند او باشد، و در اين آيه رد بر بطلان عقيده آنهايى است كه براى او مثل و مانندى در قديم بودن و غير آن از صفات اثبات كرده ‏اند.

و بعضى گفته ‏اند: يعنى براى او همسر و عيالى نيست تا از او فرزند آورد براى آنكه فرزند از همسر است پس كنايه زده از عيال و همسر به كفو براى آنكه زوجه و عيال كفو و هم سنگ شوهر و همسرش ميباشد.

و بعضى گفته‏اند: خداوند سبحان توحيد را بيان فرمود بقول خودش‏ اللَّهُ أَحَدٌ و عدل را بيان نمود بقولش‏ اللَّهُ الصَّمَدُ و آنچه محال و مستحيل است بر او از والد و ولد بيان فرمود بقولش‏ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، و آنچه بر او جايز و روا نيست از صفات نقص را بيان نمود بقولش، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ و در اين آيات دلالت است بر اينكه حق تعالى جسم نيست، جوهر نيست عرض نيست در مكان و جهت خاصى نيست.

و بعضى از صاحبان زبان و علم كلام گفته ‏اند، ما اقسام شرك را- يافتيم كه هشت قسم است:

1- نقص 2- تقلّب 3- كثرت 4- عدد 5- علّت بودن 6- معلول بودن 7- اشكال 8- اضداد، پس خداوند سبحان نفى كرد از صفت خود نوع كثرت و عدد را بقولش‏ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، و نفى كرد تقلّب و نقص را بقولش‏ اللَّهُ الصَّمَدُ، و نفى كرد علّت و معلول را بقولش‏ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، و نفى كرد اشكال و اضداد را بقولش‏ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ، پس حاصل شد وحدانيّت بحت و محض بسيط خدا.

و عمران بن حصين روايت كرده كه پيغمبر (ص) يك گروهى را شبانه براى سركوبى طايفه‏ اى از طاغيان بر انگيخت و على (ع) را بر آنها امير نمود، پس چون برگشتند، از آنها از على عليه السلام پرسيد، گفتند، از هر جهت خوب بود مگر آنكه در هر نماز جماعتى براى ما قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را ميخواند، پس فرمود چرا اى على اين كار را كردى فرمود، براى آنكه من‏ قُلْ‏ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را دوست دارم، پيغمبر فرمود تو آن را دوست نداشتى تا اينكه خداى عز و جل تو را دوست داشت، و روايت شده است كه پيغمبر (ص) در آخر هر آيه ‏اى از اين سوره توقف و مكث ميفرمود.

فضيل بن يسار گويد حضرت ابا جعفر (ع) مرا امر فرمود كه من‏ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ بخوانم و وقتى از آن فارغ شدم بگويم سه مرتبه كذلك اللَّه ربىّ كذلك اللَّه ربىّ كذلك اللَّه ربّى.[2]

______________________________

 

[1] – لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ( خَشْيَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ، هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ، هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ، هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.( مترجم)

[2] – محدث بحرينى در تفسير برهان در فضيلت و ثواب قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ 24 حديث نقل نموده كه بعضى از آنها را ابو على طبرسى در مجمع آورده و ما هم ياد كرديم، سيّد بحرينى در حديث 19 گويد محمد بن يعقوب كلينى صاحب كافى باسنادش از ابن عباس روايت كرده كه پيامبر اسلام رسول خدا( ص) بعلى بن ابى طالب( ع) فرمود، بيگمان مثل تو مثل قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ است، پس كسى كه يك مرتبه آن را بخواند مثل آنست كه يك سوّم قرآن را خوانده و كسى كه دو مرتبه بخواند چنانست كه دو سوّم قرآن را خوانده و كسى كه سه مرتبه بخواند مانند كسيست كه تمام قرآن را خوانده و همين طور تو، كسى كه بدلش تو را دوست بدارد براى او يك سوّم ثواب بندگان خواهد بود، و كسى كه تو را بدل و زبان دوست بدارد، براى او ثواب دو سوّم بندگان خواهد بود، و كسى كه تو را دوست بدارد بدل و زبان و دستش ثواب تمام بندگان خواهد بود.( عرض ميدارم پروردگارا سوگندت ميدهم باسم اعظمت و بجميع پيامبران مرسلت و باحب خلقت خاندان رسالت عليهم السلام آن بآن محبّت مولايم على بن ابى طالب روحى له الفداء را در دل و زبان و جميع اعضايم زياد بفرما، آمين يا ربّ العالمين).

و باز در حديث 20 و 21 كه مضمون هر دو يكيست به اسناد مختلف در بيستم از نعمان بن بشير از رسول خدا (ص) و در حديث بيست و يك باسنادش از حضرت باقر عليه السلام گويد، رسول خدا (ص) فرمود، اى على البتّه در تو مثلى از قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ميباشد، كسى كه يك بار آن را بخواند ثلث قرآن را خوانده و كسى كه دو بار آن را بخواند دو ثلث قرآن را( خوانده و كسى كه سه بار بخواند تمام قرآن را خوانده.

اى على كسى كه تو را بقلبش دوست بدارد براى او اجر و ثواب ثلث امّت خواهد بود، و كسى كه تو را بقلبش دوست بدارد و بزبانش هم ياريت كند براى او ثواب و اجر دو ثلث از امّت خواهد بود و كسى كه تو را بدلش دوست بدارد و بزبانش ياريت كند و بشمشير و دستش كمكت نمايد براى او اجر و ثواب تمام امّت خواهد بود.

و در حديث 20 كه مفصّل و حديث 24 بجاى امّت ايمان ذكر شده و در آخر هر دو پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمودند:

قسم بخدايى كه مرا بحق مبعوث برسالت نمود اگر تمام اهل زمين تو را دوست ميداشتند چنانچه اهل آسمان دوست ميدارند تو را، خدا هيچكس از آنها را عذاب نميكرد.

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏27

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=