ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره یس 21 الی 30
[سوره يس (36): آيات 21 تا 30]
اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (21)
وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (22)
أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لا يُنْقِذُونِ (23)
إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (24)
إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ (25)
قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ (26)
بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ (27)
وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ (28)
إِنْ كانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ (29)
يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (30)
ترجمه:
21- (حبيب گفت) پيروى كنيد كه از شما مزدى نميخواهند و ايشان راه يافته اند.
22- و براى چه آن خدايى را كه مرا بيافريد و بسوى او بازگشت مى كنيد پرستش نكنم.
23- آيا غير او خدايانى برگيرم كه اگر خداى بخشنده بخواهد ضررى بمن برساند شفاعت خدايان باطل رنجى را از من دفع نكند و مرا (از گرفتاريها) خلاص نسازد.
24- و من در آن هنگام سخت در گمراهى آشكار هستم.
25- براستى من به پروردگار شما ايمان آوردم پس (پند) مرا بشنويد.
26- و بدو گفته شد ببهشت در آى گفت اى كاش قوم من آگاه ميشدند.
27- بچه جهت پروردگارم مرا بيامرزيد و مرا از جمله گرامى داشتگان گردانيد.
28- و ما بر قوم حبيب نجّار از پس (قتل) وى هيچ لشگرى از آسمان نفرستاديم و ما فرو فرستنده نبوديم.
29- عقوبت ايشان جز يك فرياد كردنى نبود در نتيجه ناگهان ايشان مردگان شدند.
30- اى دريغا بر بندگانى كه هيچ پيغمبرى بديشان نيامد جز آنكه او را مسخره همى كردند.
قرائت:
ابو جعفر الّا صيحة واحدة برفع خوانده و قاريان ديگر بنصب خوانده اند و در شواذ قرائت ابن مسعود و عبد الرحمن بن اسود (الّا زقية) و اعرج و مسلم ابن جندب (يا حسرة على العباد) با هاء ساكنه خوانده و قرائت على بن- الحسين (ع) و ابى بن كعب و ابن عباس و ضحاك و مجاهد (يا حسرة العباد) مضاف به (العباد) ميباشد.
دليل:
ابن جنّى گويد: رفع ضعيف است براى تأنيث فعل و قوى نيست كه بگويى (ما قامت الا هند، و مختار آنست كه بگويى، ما قام الا هند، و اين براى آنست كه كلام محمول بر معناء است، يعنى ما قام احد الّا هند، آن گاه حاصل كلام در اينجا (صيحه واحده) است به تأنيث آمده براى حمل كردن ظاهر بر آن، و مانند آنست قرائت حسن (فاصبحوا لا ترى الا مساكنهم)[1] به تاء در ترى و بر آنست قول ذى الرمه:
| يرى النحر و الاجراز ما فى غروضها | فما بقيت الّا الصدور الجراشع | |
از بس شتر من در بيابان بى آب و علف سير كرد كه ديگر از بدنش جز سينه و پهلويش چيزى از گوشت باقى نمانده است، و شاهد اين بيت (يرى) است كه با اينكه بايد (يريت) مؤنث بيايد ولى براى رعايت ظاهر مذكّر آمده.
و امّا زقيه پس از زقا الطائر يزقو و يزقى زقاء و زقوا هنگامى كه صيحه زند و فرياد كند و آن زقيه و زقوه است و مثل آنكه در اينجا صداى خروس استعمال شده و مانند آنست براى آگاه كردن بر اينكه بعث و روز رستاخيز با آنچه در آنست از بزرگى قدرت در بيرون ريختن مردگان از گورها بر خداى تعالى سهل و آسانست مثل زقيه، جيغى كه پرندهاى ميكشد، پس اين مثل قول خداى تعالى است” ما خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ واحِدَةٍ[2] و نيست آفريدن شما و برانگيختن شما مگر باندازه يك نفس كشيدن.
و امّا كسى كه (يا حسرة على العباد) بسكون هاء خوانده پس ممكنست كه حسرت معلّق به على نباشد، پس وقف در آن خوبست سپس معلق ميشود بفعل مضمرى كه دلالت ميكند بر آن قول او (حسرت) پس مثل آنست كه گويد:
(أتحسر على العباد) و مانند اين در قرآن بسيار است و وقتى حسرت متعلّق به على يا موصوف باشد پس وقف بر آن خوب نيست، و بنا بر اين پس ممكن است كه اين براى تقويت معنى در نفس بوده باشد، و اين جاى تنبيه و تذكير است، پس وقف بر هاء طولانى شد چنانچه اين كار را ميكند كسى كه بزرگ ميدارد امرى را كه از آن به تعجّب آمده كه دلالت ميكند بر اينكه او را مبهوت و خيره كرده و غالب شده بر او لفظ آن و خاطره آن سپس گويد (من بعد على العباد) و امّا كسى كه (يا حسرة العباد) مضاف خوانده پس در آن دو وجه است: 1- اينكه العباد فاعلهاى در معنى باشد مثل قول او (يا قوم زيد) و معنى اينست (كان العباد اذا شاهدوا العذاب تحسّروا) مثل آنكه بندگان وقتى عذاب را مشاهده و معاينه ميكنند حسرت و افسوس ميخورند.
2- اينكه العباد در معنى مفعول ها باشد و دلالت ميكند بر آن قرائت ظاهره (يا حسرة على العباد) يعنى تأسّف و افسوس ميخورد بر ايشان- كسى كه وضع آنها را ميبيند و اين واضح و آشكار است.
و ابو عمرو فتحه داد يا از قول خدا (و مالى لا اعبد) براى آنكه ابتداء” لا اعبد” مبتداء نباشد و در سوره نمل ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ به سكون ياء خوانده است.
تفسير:
سپس خداوند سبحان تمام حكايت را ياد نمود از مردى كه از دورترين نقاط شهر آمد و گفت:
اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً يعنى بايشان گفت اى گروه كفّار پيروى كنيد كسانى را كه از شما اجرتى مطالبه نميكنند و اموال شما را در برابر آنچه براى شما از هدايت و رهنمودها كه آورده اند نميخواهند.
(وَ هُمْ) و ايشان با اين بزرگوارى (مُهْتَدُونَ) راه يافته بسوى حق و رونده راه اويند گويد: چون اين جمله را گفت مأمورين يا مردم او را گرفته و نزد سلطان بردند، پس پادشاه باو گفت آيا تو پيرو آنها شده و ايشان را متابعت كردهاى، پس گفت:
وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي يعنى و چيست براى من وقتى نپرستم آفريدگارم را كه مرا ايجاد و نعمت خود را بر من ارزانى داشت و مرا هدايت نمود وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ يعنى شما را در روز رستاخيز برميگرداند تا پاداش دهد شما را بكفرتان، سپس انكار نمود گرفتن بتها و عبادت آنان را و گفت أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً آيا از غير خدا خدايانى گرفته و آن را بپرستم إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ اگر خدا بخشنده اراده كند نابودى من و زيان زدن بمن را. لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً يعنى دفع نميكند و منع نمى نمايد شفاعت آنها چيزى را از من و مقصود اينست كه شفاعتى براى آنها نيست تا سودى و نفعى بمن برسانند.
وَ لا يُنْقِذُونِ يعنى و مرا از اين هلاكت و زيان و ناراحتى خلاص نميكند إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ يعنى البتّه اگر من اين كار را بكنم در- انحرافم از حق آشكار، در گمراهى روشن خواهم بود، و وجه در اين احتجاج اينست كه مستحق عبادت نيست احدى مگر خداى سبحان كه نعمت دهنده است باصول نعمتها و بچيزى كه نعمت هيچ منعمى برابرى با آن را نتواند.
إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ البتّه من ايمان آوردم به پروردگار شما آن خدايى كه شما را آفريد و از عدم و نيستى بوجود آورد. فَاسْمَعُونِ وهب گويد يعنى بشنويد قول مرا و قبول نمائيد آن را.
و ابن مسعود گويد: كه حبيب نجّار به پيامبران و رسولان خطاب نموده و گفت بشنويد اين را از من تا براى من شهادت دهد نزد خداى تعالى گويد:
پس چون قومش اين جمله را از او شنيدند او را چنان پايمال كردند تا مرد پس خدا او را داخل بهشت نمود و او در آنجا زنده و مرزوق است.
قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ و پس از شهادت باو گفته شد داخل بهشت شو قتاده گويد: او را سنگسار كردند تا او را كشتند.
حسن و مجاهد گويند: چون مردم عازم شدند كه او را بكشند خدا او را به سوى خود بالا برد، پس او در بهشت زنده است و نمىميرد مگر بفناء دنيا و نابودى بهشت و گويند، كه بهشتى كه حبيب داخل آن شده نابوديش جايز و ممكن است.
و گفته شده، كه ايشان او را كشته لكن خداوند سبحان او را زنده و داخل بهشت نمود، پس چون داخل بهشت شد قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي يعنى آرزو كرد و گفت اى كاش قوم من ميدانستند براى چه خداى تعالى او را مغفرت و ثواب فراوان داد تا ايشان هم رغبت و ميل پيدا كنند بمثل آن و ايمان بياورند تا با آن ثواب و آمرزش برسند، و در تفسير ثعلبى به اسنادش از عبد الرحمن بن ابى ليلى از پدرش از پيامبر (ص) روايت شده كه فرمود سبقت گيرندگان امّت سه نفرند كه يك چشم هم زدن كافر نشدند:
1- على بن ابى طالب (ع) 2- صاحب يس 3- مؤمن آل فرعون پس ايشان صدّيقون راستگويانند و على عليه السلام از آنها برتر و بالاتر است.
وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ يعنى قرار داد مرا از داخل شوندگان به بهشت و احترام و اكرام بخشيدن منزلت و مقام بلند است بر وجه تكريم و بزرگداشت، و در اين دلالت است بر نعمتهاى قبر براى آنكه اين جمله را گفت در حالى كه قوم او زنده بودند و وقتى نعيم قبر جايز است عذاب قبر هم جايز است براى آنكه خلاف در آن دو يكى است، آنكه نعيم قبر را قبول دارد عذاب قبر را هم قبول دارد، و آنكه آن را منكر است اين را هم منكر است.
(و ماء) در قول او بِما غَفَرَ لِي رَبِّي مصدريه است، و معنى بمغفرة اللَّه لى است و ممكنست كه معنايش بالذى غفر لى ربّى، بآنچنان چيزى كه بخشيد مرا بسبب آن پروردگارم، پس ما اسم موصول ميباشد و ممكن است كه معنايش باى شيء غفر لى ربى به چه چيزى مرا پروردگارم بخشيد، پس ما استفهاميه ميباشد، گفته ميشود علمت بما صنعت هذا، دانستم بچه چيزى اين كار را كردى با اثبات الف و بم صنعت هذا بحذف الف جز آنكه حذف الف در اين معنى بهتر است، سپس خداوند حكايت نمود آنچه را كه نازل بقومش نمود از عذاب و بدبختى و گفت:
وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ و ما نازل نكرديم بر قوم او از بعد از كشته شدن يا بعد از بالا بردن مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ لشكرى از آسمان يعنى فرشتگان يعنى يارى نكرديم از ايشان بلشگرى از آسمان و نازل نكرديم براى نابودى ايشان از بعد از كشتنشان رسولان را لشكرى از آسمان كه با آنها پيكار و مبارزه كنند و آنها را بكشند.
وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ يعنى و ما نبوديم كه نازل كنيم آنها را بر امّتها وقتى هلاكشان كرديم.
مجاهد و حسن گويند: يعنى و ما نازل نكرديم بر قوم او بعد از او پيامى از آسمان كه خدا رسالت را از ايشان قطع نمود هنگامى كه رسولان را كشتند و مقصود اينست كه لشكر همان فرشتگان وحى هستند كه بر پيامبران نازل ميشوند سپس خداى سبحان بيان فرمود كه به چه چيز ايشان هلاك شدند پس گفت: إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً يعنى هلاكت و نابودى تمام ايشان با سهلترين چيزها يك صيحه و صداى مهيب آسمانى بود تا تمامشان هلاك شدند.
فَإِذا هُمْ خامِدُونَ پس ناگهان ايشان خاموش شدند و مردند، گفته اند چون ايشان حبيب بن مرى نجّار را كشتند خدا بر ايشان غضب نمود، پس جبرئيل را برانگيخت تا دو طرف درگاه دروازه شهر را گرفت سپس يك جيغ سر آنها كشيد كه تمام آنها تا آخر نفرشان مرد كه صدايى از ايشان شنيده نشد مثل آتشى كه ناگهان خاموش شود.
يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ يعنى اى پشيمان و اسف بر بندگان در آخرت بسبب استهزاء و اهانتشان به پيامبران در دنيا، سپس سبب حسرت را بيان فرموده و گفت:
ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ نيامد ايشان را فرستاده مگر آنكه بآن استهزاء و تمسخر مينمودند (از مجاهد) و اين از قول خداى سبحانست و مقصود اينست كه ايشان وارد شدند مكان كسى كه بر او حسرت و افسوس بخورند.
ابن عباس گويد: معنايش اى واى بر بندگان است و محتمل است كه اين از سخنان مرد مذكور باشد.
و ابو العاليه گويد: وقتى ايشان عذاب را معاينه كردند گفتند اى اسف و افسوس بر بندگان، يعنى بر رسولان هنگامى كه ايمان بايشان نياورديم پس آرزوى ايمان و اظهار ندامت كردند وقتى كه ندامت سودى بحالشان ندارد.
زجاج گويد: اگر بگويد گويندهاى چه فايدهاى در حسرت خواندنست و حال آنكه حسرت از چيزهاييست كه پاسخ نميدهد، پس فايده در اين است كه نداء و خواندن باب تنبيه و آگاهيست، پس وقتى به مخاطب گفتى من از آنچه گفتى تعجّب ميكنم پس تو قطعا باو فهماندى كه متعجّب هستى و وقتى گفتى و عجباه اى عجب از آنچه گفتى و اى عجب و شگفتى براى فلان كار تو عجب خواندن تو ابلغ در فايده باشد، و مقصود اين عجيب كه آمدى زيرا كه آن از اوقات توست و همين طور وقتى گفتى واى بر زيد چرا چنين كارى كرد سپس، گفتى اى واى چرا زيد چنان كارى كرد، اين ابلغ خواهد بود.
و همين طور در كتاب خداى تعالى يا ويلنا و يا حسرتا و يا حسرتا على العباد، و حسرت اينست كه حالتى بر انسان از شدت ندامت و پشيمانى عارض شود كه نهايتى بعد از آن نباشد تا قلب او خسته و فرسوده باقى ماند.
___________________________________________________________
[1] – احقاف آيه: 25— تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْءٍ بِأَمْرِ رَبِّها فَأَصْبَحُوا لا يُرى إِلَّا مَساكِنُهُمْ …
[2] – سوره: لقمان آيه: 28.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج20