ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره يس
سوره يس
نزد تمام مفسّرين مكى است، ابن عباس گويد، مگر يك آيه و آن آيه وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ كه در مدينه نازل شده است.
عدد آيات آن:
هشتاد و سه آيه كوفى است و هشتاد و دو آيه از نظر ديگران.
اختلاف آن:
آيه (يس) كوفى است.
فضيلت آن:
ابى بن كعب گويد: هر كس سوره يس را براى خداى عزّ و جل قرائت كند خداوند او را آمرزيده و اعطاء كند از اجر و پاداش باو اجر كسى كه دوازده مرتبه قرآن را تلاوت كرده و هر مريض و بيمارى كه نزد او پس قرائت شود بعدد هر حرفى از آن ده فرشته نازل شود و بر او كه در جلوى او به صفها مىايستند و براى او استغفار كنند و در موقع قبض روح او حاضر باشند، و جنازه او را تشييع و بر آن نماز بخوانند و بدفنش نيز حاضر باشند، و هر بيمارى كه آن را قرائت كند و يا در نزد او قرائت شود رضوان خازن بهشت با يك ليوان و جام از آبهاى بهشتى نزد او آيد و باو بياشامد و حال آنكه او در بستر بيمارى است، پس مينوشد و سيرآب ميميرد و سيرآب برانگيخته شود و ديگر نيازى به حوضى از حوضهاى پيامبران ندارد تا داخل بهشت شود و سيرآب شود.
ابو بكر از پيغمبر (ص) روايت كرده كه فرمود سوره يس در تورات معمه خوانده ميشود، گفتند معمه چيست، فرمود صاحبش را خير دنيا و آخرت فرا گيرد، و تحمّل كند از او بلاى دنيا را و دفع كند از او هراسهاى آخرت را و بآن مدافعه و قاضيه هم گفته ميشود كه از صاحبش دفع ميكند هر بدى را و آورده كند براى او هر حاجتى را، و هر كس آن را قرائت كند براى او بيست حج نوشته شود و كسى كه آن را بشنود براى او محسوب شود ثواب هزار دينارى كه در سبيل اللَّه بدهد، و كسى كه بنويسد آن گاه بياشامد داخل جوف او شود هزار دواء و هزار نور و هزار يقين و هزار بركت و هزار رحمت و از او برطرف شود هر درد و بيمارى.
و از انس بن مالك از پيغمبر (ص) روايت شده كه فرمود البتّه براى هر چيزى قلبى است و قلب قرآن سوره يس است.
و از او از پيامبر (ص) رسيده كه فرمود كسى كه بگورستانى وارد شود يس را بخواند خدا در آن روز از عذاب ايشان تخفيف و براى او بعدد امواتى كه در آنجاست حسناتى نوشته شود.
و ابو بصير از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود، البتّه براى هر چيزى قلبى است و قلب قرآن سوره يس است پس هر كس در روز پيش از آنكه شام كند بخواند در روز آن از حفظ شدگان و روزى داده شدگان باشد تا شب كند و هر كس در شب بخواند پيش از آنكه بخوابد خدا بر او هزار فرشته مأمور كند تا او را از هر شيطانى پليدى و از هر آفتى حفظ نمايد، و اگر در خوابش بميرد خدا او را در بهشت داخل كند و سى هزار فرشته براى غسل او حاضر و همگى براى او استغفار ميكنند و او را تا قبرش تشييع مينمايند به استغفار كردن براى او، پس چون او را داخل قبرش مينمايند آنها در قبر او خدا را عبادت ميكنند و ثواب عبادتشان براى اوست و قبرش تا ديدگاه چشم گشاد و وسيع ميشود و از فشار قبر ايمن خواهد بود و همواره از قبرش نورى ساطع است تا فضاء آسمان تا آنكه خدا او را از قبرش بيرون آورد، پس چون از قبرش بيرون آمد فرشته ها پيوسته با او هستند و او را مشايعت نموده و با او گفتگو ميكنند و در روى او خنديده و او را بهر خيرى مژده ميدهند تا او را از صراط و ميزان عبور دهند و او را در مكانى از بهشت خدا اقامت دهند كه نباشد نزد خدا خلقى كه نزديكتر از او باشد مگر فرشتگان مقرّب و پيامبران مرسل و او با پيامبران در مقابل خدا ايستاده و محزون نيستند با كسانى كه در غم و غصّه بسر ميبرند و با مهمومين مهموم نيستند و جزع و ناراحتى ندارند با مردمى كه در ناراحتى و جزع ميباشند، سپس خداوند تعالى باو ميگويد: اشفع عبدى اشفعك فى جميع ما تشفع، بنده من شفاعت كن در تمام آنچه ميخواهى كه شفاعت كنى من شفاعت تو را مىپذيرم و از من بخواه بتو عطا كنم تمام چيزهايى كه تو ميخواهى، پس سؤال ميكند و باو عطا ميشود و شفاعت ميكند، پس، قبول ميشود و او را محاسبه نميشود در ميان كسانى كه محاسبه ميشوند و ذليل و خوار نميگردد، و ملامت بگناهى و نه بچيزى از اعمال بدش نميشود و از رفقاء محمد (ص) ميباشد.
و محمد بن مسلم از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده كه براى رسول خدا” ص” دوازده اسم است، پنج اسم آن در قرآن است:
1- محمد 2- احمد 3- عبد اللَّه 4- يس 5- نون.
ترتيب آن:
چون خداوند سبحان در آخر سوره فاطر ياد كرد كه آنها قسم خوردهاند بخدا كه اگر پيامبرى براى مردم مكّه بيايد باو حتما ايمان خواهند آورد، اينسوره شروع شده به اينكه ايشان ايمان نياوردند و حال آنكه پيامبر بر ايشان آمد پس فرمود:
[سوره يس (36): آيات 1 تا 10]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
يس (1) وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ (2) إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (3) عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (4)
تَنْزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ (5) لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ (6) لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (7) إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِيَ إِلَى الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ (8) وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ (9)
وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (10)
ترجمه:
بنام خداوند بخشنده مهربان
1- اى سيّد پيامبران
2- سوگند بقرآن حكم كننده به حق.
3- كه تو مسلّما از جمله فرستاده شدگانى 4- كه آنها بر راه راست بودند.
5- اين (قرآن) فرستاده خداى نيرومند مهربانست.
6- تا گروهى را كه پدرانشان هم بيم نيافتهاند به ترسانى و ايشان بيخبرند
7- در حقيقت وعده عذاب خدا درباره بيشتر ايشان حتمى گرديد، و ايشان ايمان نمى آورند.
8- ما (در روز قيامت) بيگمان بگردنهاى ايشان غلها بنهيم و آن زنجير تا بزنخهاى ايشان پيوسته است و ايشان سر در هوا مانده و چشم بر هم ننهند
9- و در پيش روى ايشان حجابى و از پشت سرشان نيز حجابى قرار داديم و چشمهاى ايشان را پوشانيديم در نتيجه ايشان (راه صواب را) نمى بينند.
10- يكسانست برايشان چه آنها را بيم دهى و چه نترسانى ايشان ايمان نمىآورند.
قرائت:
اهل كوفه غير عاصم و جماد و يحيى از ابو بكر (يس) را باماله خوانده و باقى از قاريان (يس) بتفخيم قرائت كردهاند، و ابو جعفر و ابو عمرو همزه و ابن كثير بروايت قواس و بزى و نافع بروايت اسماعيل باظهار كردن نون از ياسين در موقع وصل بواو و آيه بعد، و همين طور (ن و القلم را) ابن عامر و كسايى و خلف با خفاء نون در هر دو قرائت كردهاند، و قالون از قراء از نافع باظهار نون از آيه ن وَ الْقَلَمِ و اخفاء آن از” يس” خواندهاند، و امّا عاصم پس او در روايت حفص نون هر دو آيه را ظاهر ميكرد.
و روايت برجمى از ابى بكر و محمد بن غالب از اعشى از ابى بكر نون از (ياسين) را ظاهر و در” ن وَ الْقَلَمِ” در روايت عليمى از جماد مخفى ميگردد و امّا يعقوب: او نون هر دو را در روايت روح و زيد ظاهر و در روايت رويس مخفى ميداشت، و اهل حجاز و بصره و ابو بكر (تنزيل) برفع خوانده و ديگران از قاريان بنصب (تنزيل) خواندهاند و در شواذ قرائت ثقفى (يس) به فتح نون و قرائت ابى السماك يس بكسر، ن، و قرائت كلبى يسن برفع نون آمده و در قرائت ابن عباس و عكرمه و ابن يغمر و نخعى و عمر بن عبد العزيز” فاغشيناهم” با عين، و در قرائت ابن محيص و زهرى (انذرتهم) با يك همزه آمده است.
دليل:
ابو على گويد: از چيزهايى كه اماله فتحه را از يس نيكو ميكند، مثل كسره اينست كه ايشان گويند يا زيد رايى زيد گويند، پس فتحه را اماله مثل كسره، و الف را مثل ياء نمايند و اگر چه قول ايشان است يا حرفى بر دو حرف است- (ر، و الف) و حروفى كه بر دو حرف باشد چيزى از آن اماله نميشود مثل لا و ما پس وقتى اماله كردند از حروف حرفى را كه اماله نميشود بخاطر يا، پس اگر اماله كنند اسمى را كه آن (يا) از ياسين است بهتر است، آيا نمىبينى كه اين حروف نامهايى هستند وقتى تلفظ بآن ميشود، و امّا از ميان نونها نون از يس پس البته اين اماله در آن جايز است، و اگر چه نون ساكنه با حروف فميّه مخفى و روشن نميشود براى آنكه اين حرفها بنا بر وقف شده است، و از آنچه كه دلالت بر اين ميكند اجازه دادن ايشانست در آن نون جمع بين دو ساكن است، چنانچه جمع ميشوند در كلامى كه وقف بر آن ميشود و اگر اين نبود جمع آن دو هم جايز نبود.
و امّا كسى كه نون در آن را ظاهر و روشن نكرده، پس او اگر چه در تقدير وقف قطع نكند در آن همزه وصل را و اين قول خداى تعالى (أ لم اللَّه) آيا نمىبينى كه همزه وصل حذف شده و ثابت نشده چنانچه با غير آنهم از كلامى كه وصل ميشود ثابت نشده.
و كسى كه (تنزيل) را رفع داده بنا بر تقدير (هو تنزيل العزيز الرحيم) يا هذا تنزيل العزيز الرحيم گرفته و نصب آن بنا بر تقدير نزل تنزيل العزيز الرحيم است.
و امّا آنكه (يس) با جر خوانده پس هر دو آن بجهت التقاء ساكنين است و آنكه رفع داده پس بنا بر روايت كلبى است كه او گويد، آن بلغت طى يا انسان است و ابن جنّى گويد، نزد من محتمل است كه از تمام اسمها اكتفاء بسين براى اين بوده باشد كه در آن حرف نداء است مثل قول تو كه يا رجل مىگويى و مانند حذف بعضى از حروف اسم قول پيغمبر (ص) است كه فرمود:كفى بالسيف شاء
، يعنى شاهدا، شمشير براى شهادت كافيست، پس حذف عين الفعل و لام الفعل شده، پس همين طور از انسان فاء الفعل و عين الفاء حذف و باقى مانده را قرار داد اسمى كه قائم بخود باشد و آن سين است پس ياسين گفته شد و آن شبيه بقول شاعر است:
| قلنا لها | قفى قالت قاف | |
گفتيم بآن زن بايست گفت ايستادم، و كسى كه (فاعشيناهم) با عين خوانده پس آن را منقول از عشى يعشى گرفته هر گاه ديدهاش ضعيف شود و اعشيته انا، و من ديده او را ضعيف كردم.
و امّا (اغشيناهم) با غين معجمه پس بنا بر حذف مضاف است، يعنى (فاغشينا ابصارهم) پس ديدگان آنها را كور كرديم و پوشانديم، يعنى بر آن چشمها پرده قرار داديم، و غشاوه بر چشم مثل غشاوه بر قلب است، پس بر خورد ميكند به معناى هر دو قرائت.
و امّا كسى كه (انذرتهم) بيك همزه خوانده، پس او حذف كرده همزه استفهام را بجهت تخفيف و حال آنكه قصد آن را داشته چنانچه كميت شاعر گويد:
| طربت و ما شوقا الى البيض اطرب | و لا لعبا منّى و ذو الشّيب يلعب | |
خوشحال شدم و حال آنكه شوقى نيست در موى سفيد كه خوشحال شوم و نه از من لعب و بازى است و آيا كسى كه مويش سفيد شد بازى ميكند، و معنى (او ذو الشّيب يلعب) شاهد بيت در حذف همزه او ذو الشّيب است كه ذو الشّيب آمده و يا مثل بيت كتاب:
| لعمرك ما ادرى و ان كنت داريا | شعيب بن سهم او شعيب بن منقر | |
قسم بجان تو نميدانم و يا اگر آگاه بودم كه شعيب بن سهم است يا شعيب منقر است، شاهد اين بيت و ان كنت است كه (او ان كنت) بوده.
شرح لغات:
المقمح: پوشيدن چشم است بعد از برداشتن سر و بعضى گفتهاند كه آن مقنع، يعنى آنست كه چانه خود را بسينه خود فشار ميدهد آن گاه بلند ميكند و بعضى گفته براى دو كوهان شتر قماح براى آنكه شتر وقتى وارد آب مىشود براى خنكى زياد آب سرش را بلند ميكند و گفته ميشود قمح البعير هر گاه سرش را بلند كرد و آب نياشاميد و بعير قامح و ابل قماح و اقمحتها انا.
شاعرى توصيف ميكند، كشتى را كه سوار شده و ميگويد:
| و نحن على جوانبها و قعود | بغض الطّرف كالابل القماح | |
و ما در اطراف آن كشتى نشسته و چشمهاى خود را ميبستيم مثل شترى كه آب نخورده سر خود را بلند ميكند (على) در قول خدا على صراط متعلّق بمرسلين است تقديرش ارسلوا على صراط است و ممكنست جار و مجرور در محلّ خبر (انّ) باشد، پس خبر بعد از خبر باشد و ممكن است كه در محل نصب باشد بنا بر حاليت، پس مثل آنست كه گفته است، ارسلوا مستقيما طريقهم، ما انذر آباؤهم بهتر آنست كه (ما) نافيه و جمله در محل نصب باشد زيرا كه آن صفت قوم است، و ممكنست كه ما حرف موصول مصدريه بر تقدير، لتنذر قوما انذر آباؤهم باشد.
شأن نزول:
گفتهاند: كه إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا درباره ابى جهل نازل شده چون كه او قسم خورده بود كه هر آينه اگر بيند كه پيغمبر (ص) نماز ميخواند بيايد و سر آن حضرت را بشكند، پس آمد و آن حضرت نماز ميخواند و با او سنگى بود كه ميخواست بسر حضرت بزند، پس چون بلند كرد دستش بگردنش پيچيد، و سنگ بدستش چسبيد، پس چون نزد يارانش برگشت و بآنها خبر داد آنچه ديده بود سنگ از دستش افتاد، پس مردى از بنى مخزوم گفت من او را با اين سنگ ميكشم و آمد ديد كه آن حضرت نماز ميخواند، پس خواست سنگ را بياندازد كه خدا چشم او را كور كرد پس صداى آن حضرت را ميشنيد ولى خود او را نمىديد پس برگشت بسوى يارانش و آنها را نديد تا آنكه او را صدا زدند و گفتند تو چه كردى گفت، نديدم او را ولى صداى او را شنيدم و ميان من و او چيزى مانع و حايل شد مثل شير نرى كه با دمش اعلام خطر ميكرد كه اگر نزديك شوم مرا بخورد.
و ابو حمزه ثمالى از عمار بن عاصم از شفيق بن سلمه از عبد اللَّه بن مسعود روايت كرده كه قريش اجتماع كردند بدرب منزل پيغمبر (ص) پس پيغمبر” ص” بيرون آمد و مشت خاكى بر سر و صورت آنها پاشيد و آنها او را نديدند، عبد اللَّه گويد آنها همان مردمى بودند كه در كنار چاه بدر اجتماع كردند.
و ابو حمزه از مجاهد از ابن عباس روايت كرده كه قريش اجتماع كردند و گفتند اگر محمد داخل مسجد الحرام شود همگى يك دفعه بر او حمله نموده و او را بكشيم، پس پيغمبر (ص) وارد شد و خدا از پيش رو و پشت سرشان حجابى و سدّى قرار داد كه او را نديدند، پس نماز خواند سپس نزد آنها آمد و خاك بر سرشان افشاند و ايشان او را نميديدند، پس چون از آنها دور شد و خاك را ديدند گفتند اين سحر پسر (ابى كبشه)” يعنى فرزند زاده عبد المطّلب است”
تفسير:
(يس) بتحقيق سخن در اوّل سوره بقره درباره حروف معجمه و مقطعه قرآن گذشت و اختلاف اقوال درباره آنها.
ابن عباس نيز گويد: معناى (يس) يا انسان است، و بيشتر مفسّرين همين معنا را گفتهاند، حسن و ابو العاليه گفتهاند: معنايش يا رجل است.
سعيد بن جبير و محمد الحنفيه گفتهاند: معنايش يا محمد است، و بعضى گفتهاند، معنايش: يا سيد الاوّلين و الآخرين است.
على بن ابى طالب و امام محمد باقر عليهما السلام فرمودهاند آن يكى از نامهاى پيغمبر” ص” است و ما در پيش روايت در آن را ياد كرديم.
وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ خداوند سبحان قسم ياد كرده بقرآن محكم از باطل و بعضى گفته، كه آن را حكيم ناميد براى آنچه كه در او از حكمت است، پس مثل آنست كه آن حكمت را كه ناطق بآنست ظاهر كرده.
إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ يعنى البتّه تو از كسانى هستى كه خداى تعالى او را بنبوّت و رسالت فرستاده.
عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ كه سالك آن را بسوى حق يا بسوى بهشت مى كشاند، و بعضى گفته، معنايش بر شريعت روشن و حجّت آشكارا هدايت ميكند تَنْزِيلَ الْعَزِيزِ يعنى اين قرآن نازل شده خداى غالب است در- ملكش (الرَّحِيمِ) خدايى كه بآفريدهاش مهربانست و براى همين او را فرستاد سپس بيان نمود مقصود و هدف از بعثت و انگيختن او را و فرمود:
لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ قتاده گويد: براى آنكه بترسانى از گناهان خدا مردمى را كه پدرانشان را در پيش بيم داده نشده براى آنكه آنها در زمان فترت بين حضرت عيسى و حضرت محمد (ص) بودند.
حسن گويد: يعنى پيامبر بيم دهندهاى از خودشان و قومشان نيامد براى آنها و اگرچه از غير ايشان آمد برايشان. و بعضى گفتهاند: يعنى نيامد ايشان را كسى كه آنها را با كتاب بيم دهد، و اين بنا بر قول آنست كه گويد در ميان عرب پيش از پيامبر ما پيامبرانى بنام خالد بن سنان و قيس بن ساعده و غير آنها بودند ولى داراى كتاب نبودند.
عكرمه گويد: يعنى براى آنكه بترساند قومى را چنانچه ترسانيد پدران ايشان را.
فَهُمْ غافِلُونَ پس ايشان غافلند از آنچه را كه قرآن متضمّن و از آنچه را كه خدا ترسانيد بسبب آن از نزول عذاب، و غفلت مانند سهو آن رفتن معنا است از خاطره، آن گاه خداى سبحان بار ديگر قسم ياد كرد و گفت:لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى أَكْثَرِهِمْ يعنى واجب شد تهديد ايشان و- استحقاق عذاب بر ايشان، فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ پس ايشان ايمان نميآورند و بر حال كفر و بيدينى ميميرند و اين در علم خدا گذشته است.
و بعضى گفتهاند: تقدير آن اينست، لقد سبق القول على اكثرهم، هر آينه در علم خدا كه بيشتر ايشان ايمان نميآورند پس ايشان ايمان نميآورند و اين را خداى سبحان بفرشتگان خبر داد كه ايشان ايمان نميآورند پس مسلّم شد قول خدا بر ايشان.
إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقانِ البتّه ما قرار داديم در گردنهايشان غلهايى پس دستهايشان بچانههايشان، كنايه از آن آورده و اگر چه آن را ياد نكرده براى آنكه اعناق و اغلال دلالت بر آن ميكند و دلالت آنها از اين روست كه غل البته دست را بسوى چانه و گردن جمع ميكند و غل گردن را بسوى چانه جمع ميكند.
و از ابن عباس و ابن مسعود روايت شده كه آنها (انّا جعلنا فى ايمانهم اغلالا) قرائت ميكردند، و بعضى از ايشان فى ايديهم قرائت كردهاند و معنا در تمام اين قرائت و احتمالات يكيست براى آنكه غل در گردن تنها بدون دست نميشود و نه در دست تنها بغير گردن و مانند اينست، قول شاعر كه گفته است:
| و ما ادرى اذا يممت ارضا | اريد الخير ايّهما يلينى | |
و من نميدانم وقتى قصد زمينى و شهرى را نمودم قصد خير نمودم كدام يك،از آنها بمن ميرسد.
| أ الخير الذى انا ابتغيه | ام الشرّ الذى لا يأتلينى | |
آيا خير چنانى كه من در طلب اويم يا شرّ چنانى كه آن مرا وانميگذارد. شاهد بيت اول است كه خير را تنها ياد كرده، بعد گفته ايّهما يلينى كدام يك از آن دو بمن ميرسد، زيرا بتحقيق دانسته كه خير و شرّ هر دو عارض بر انسان مى شوند ولى نميداند اين برخورد باو ميكند يا آن و مانند آن هم در قرآن آمده مثل آيه: وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ و قرار داد براى شما لباسها و بيرجامهها كه شما را از گرما حفظ كند و نفرمود و البرد، براى آنكه آنچه كه انسان را از گرما حفظ ميكند از سرما هم حفظ ميكند، يعنى زير جامه نازك از گرما زدگى حفظ ميكند و بيرجامه ضخيم از سرما خوردن نگه ميدارد.
مفسّرين بر معنى اين آيه بر چند وجه اختلاف كرده اند:
1- حسن و جبائى گويد: اينكه خداى سبحان اراده كرده باين آيه بخشى را براى مثل زدن و تقديرش اينست مثل اين گروه مشركين در نفرتشان از آنچه كه ايشان را بسوى آن ميخوانى مانند مرديست كه دستهايش را بگردنش بستهاند كه امكان ندارد براى او كه آن را بسوى خير باز و دراز كند، و مردى كه سرش بلند كرده كه جلوى پايش را نمىبيند، گويد و مانند آن قول شاعر جاهليّت (صلاة من عمرو بن مالك) معروف به اخوه اودى است كه ميگويد:
| كيف الرشاد و قد صرنا الى امم | لهم عن الرشد اغلال و اقياد | |
خير و صلاح چگونه است و حال آنكه ما گشتيم بسوى امّتهايى كه بر ايشان از عقل و هدايت غلها و قيدهايى بود و مثل آن در سخنان عرب بسيار است.
2- ابى مسلم گويد: يعنى مثل آنكه اين قرآن غلهايى در گردنهاى ايشانست كه آنها را مانع خشوع ميشود براى شنيدن و انديشه كردن آن براى سنگينى آن بر ايشان و اين جهتش اينست كه ايشان وقتى سركشى كردند از آن و عار داشتند از پيروى او و شخص مستكبر و سركش سرش را بلند كرده گردنش را ميكشد و تكبّر ميكند نگاه بزمين نميكند مثل آنست كه دستهايشان را بگردنشان بستهاند و البتّه اين را اضافه بخود نموده كه ما قرار داديم در گردنهايشان، براى آنكه موقع قرآن خواندن بر ايشان و فرا خواندن ايشان باين صفت ميگردند، پس آن مثل قول اوست، حَتَّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي است تا آنكه شما فراموش كرديد ياد را.
3- ابن عباس و سدى گويند: قصد نموده باين امر مردمى از قريش را كه مصمّم كشتن پيغمبر (ص) شدند، پس دستهايشان بگردنهايشان بسته شد و نتوانستند دستى بسوى آن حضرت دراز كنند.
4- اينكه مقصود توصيف حال ايشانست در روز قيامت، پس آن مثل قول او إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ وقتى كه غلها در گردنهاى ايشانست، و البتّه آن را بتلفّظ ماضى ياد كرده براى تحقّق و واقعيّت آنست.
فَهُمْ مُقْمَحُونَ زهرى گويد: مقصود اينكه چون دستهايشان بگردنهايشان بسته ميشود و غلها چانههايشان را بالا ميبرد و سرهايشان بلند، پس آنها سرهايشان بسبب بالا رفتن غلها بالا ميرود، و بر اين معنى دلالت ميكند قول قتاده كه مقمحون را مغلولون معنى كرده است.
وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ و قرار داديم از پيش روى ايشان سدّ و حجابى و از پشت سر آنها هم سدّى، پس نابينا كرديم ايشان را، پس آنها نمىبينند و اين بنا بر يكى از دو وجه تشبيه است براى آنها بكسى كه اين صفت اوست در اعراض از ايمان و قبول حق و اين عبارت از واگذارى خداست ايشان را وقتى كفران كردند و مثل آنكه گفته است، ما ايشان را واگذاريم در حال شكست خوردگى، پس اين از پيش روى و پشت سرشان سدّى شد، و وقتى گفتيم كه آن توصيف حال ايشانست در آخرت پس سخن بنا بر حقيقت است و آن عبارت از تنگى جاى در آتش است بطورى كه راه جلو و عقب رفتن را ندارند زيرا اطرافشان مسدود و بسته است، و هر گاه حمل كرديم آن را بر صفت مردمى كه اهتمام بكشتن پيغمبر (ص) نمودند، پس مقصود اينست كه ما قرار داديم پيش روى اين كفّار مانعى و از پشت ايشان نيز مانعى تا آنكه نديدند پيامبر را و قول خدا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ يعنى كور كرديم چشمهاى ايشان را پس نميديدند پيغمبر (ص) را.
و روايت شده كه ابو جهل تصميم گرفت كه پيغمبر (ص) را بكشد، پس هر گاه شب بيرون ميرفت او را نميديد و خدا حايل ميشد بين او و آن حضرت، و بعضى گفتهاند: فاغشيناهم، يعنى كور گردانيديم آنها را پس ايشان نميديدند- هدايت و راه سعادت را، و برخى گفتهاند: فاغشيناهم، پس بسبب عذاب كور كرديم آنها را پس آنها آتش را نميديدند، و بعضى گفتهاند: يعنى ايشان را چون از ايمان و قرآن منصرف شدند لازم شد ايشان را اين بدبختى و نابينايى تا جايى كه نميتوانستند بطرفى روآورند مثل شخص بسته شده به غل و كسى كه راهها بر او مسدود شده.
وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ براى ايشان يكسان و بى تفاوت است چه بترسانى و چه بيمشان ندهى ايمان نمىآورند، تفسيرش در سوره بقره گذشت.
[سوره يس (36): آيات 11 تا 20]
إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ كَرِيمٍ (11) إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ (12) وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ (13) إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ (14) قالُوا ما أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ (15)
قالُوا رَبُّنا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ (16) وَ ما عَلَيْنا إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ (17) قالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ (18) قالُوا طائِرُكُمْ مَعَكُمْ أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (19) وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ (20)
ترجمه:
11- فقط ميترسانى كسى را كه پيروى از قرآن كند و از خداى بخشنده در پنهان بترسد پس او را بآمرزش گناهان و پاداشى بزرگوار مژده بده.
12- البتّه ما مردگان را زنده ميكنيم و هر نيك و بد را كه پيش فرستادهاند با آثار وجوديشان ثبت خواهيم كرد و هر چيزى را در دفتر پيشواى روشن بشماره آورديم.
13- (اى پيغمبر) داستان مردم انطاكيه را براى ايشان بيان كن آن دم كه فرستادگان بدان ده آمدند.
14- وقتى كه (دو تن از آنان) را بسوى ايشان فرستاديم و اهل آن ده آن دو پيامبر را دروغگو شمردند و ما آن دو نفر را بفرستادن سوّمى نيرو داديم، پس گفتند ما بسوى شما فرستاده شده ايم.
15- مردم آن شهر گفتند شما جز بشرى چون ما نيستيد و خداى بخشنده هيچ چيز (از وحى) نفرستاده است و شما جز دروغگويان نيستند.
16- رسولان گفتند كه پروردگار ما ميداند كه ما بطور قطع بسوى شما فرستاده شدهايم.
17- و بعهده ما جز پيام رساندن آشكار نيست.
18- اهل آن شهر گفتند ما جدّا بآمدن شما فال بد زدهايم اگر از اين گفتار باز نايستيد شما را سنگ سار خواهيم كرد و بطور مسلّم از جانب ما به شما شكنجهاى دردناك ميرسد.
19- رسولان گفتند منشأ فال بد شما همراه شماست آيا اگر يادآور شويد بلكه شما گروهى از حدّ در گذشتهايد.
20- و مردى (بنام حبيب نجار) از دورترين نقاط شهر شتابان بيامد و همى گفت اى قوم من فرستادگان خداى را پيروى كنيد.
قرائت:
ابو بكر” فعززنا” بتخفيف خوانده و باقى از قراء بتشديد زاء (فعزّزنا) قرائت كردهاند، و ابو عمرو و قالون از نافع و زيد از يعقوب (ان ذكرتم) بيك همزه بدون مد خوانده و ابن كثير و يعقوب و نافع (ان ذكرتم) با يك همزه ممدوده قرائت كردهاند.
و ابو جعفر ءان با يك همزه مطوّله و دوّمى مبيّنه مفتوحه خوانده (ذكرتم) مخففه و ما بقى أ إن ذكرتم بدون همزه خواندهاند.
دليل:
ابو على گويد: بعضى از ايشان گفتهاند: عزّزنا با تشديد بمعناى قوينا و كثرناست، و امّا عززنا، پس بمعناى غلبنا، بدليل قول خداى تعالى: وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ و قول خدا، أ ان ذكرتم، پس البتّه آن ان جزاء است كه بر آن الف استفهام داخل شده و معنايش، أ ان ذكرتم تشاءمتم، پس جواب حذف شده و تقديرش (ان تطيرنا بكم تشاء متم بكم) هر آينه شما فال بدزديد فال بد شما نتيجهاى بخود شماست و اصل تطيّرنا تفعلنا، از بدى كه نزد عرب بآن فال بد و خوب ميزنند و كسى كه ان ذكرتم بفتح همزه خوانده، پس معنا را (ان ذكرتم تشاءمتم گرفته، و امّا تخفيف همزه و تحقيق آن پس در موارد عديده ذكر آن گذشت.
اعراب:
وَ كُلَّ شَيْءٍ منصوب بفعل مضمر است كه تفسير آن را ميكند اين ظاهرى كه (هو احصينا) و تقديرش، احصينا كل شيء احصيناه اصحاب القريه بدل از مثلا است، إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ عامل در ان محذوف است تقديرش (قصة اصحاب القرية كائنة اذ جاءها المرسلون) و إِذْ أَرْسَلْنا بدل از اوّل است.
تفسير:
چون خداوند سبحان خبر داد از اين گروه كفّارى كه ايمان نميآورند و اينكه براى ايشان بيم دادن و ندادن بى تفاوت است دنبال كرد آن را بذكر حال آنكه منتفع بسبب ترسانيدن شود، گفت:
إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ يعنى البته منتفع به ترسانيدن و بيم دادن تو ميشود كسى كه پيروى قرآن كند براى آنكه نفس بيم دادن براى همه حاصلست وَ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ و به ترسد از خداى بخشنده در حالى كه از ديدگان مردم پنهان است بخلاف منافق كه در ظاهر ابراز تقوى و خداترسى ميكند و در باطن خلاف، و بعضى گفتهاند: يعنى و به ترسد خداى بخشنده را در آنچه از امور اخروى از او غايب است.
(فَبَشِّرْهُ) يعنى اى محمد پس او را از اين صفت بشارت و مژده ده بده (بِمَغْفِرَةٍ) به آمرزش از خدا براى گناهانش وَ أَجْرٍ كَرِيمٍ و پاداش بزرگوارى يعنى ثوابى خالص از شايبههاى سپس خبر داد از ذات خودش:
إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتى البته ما در روز قيامت مردگان را براى پاداش و كيفر كردار.
وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا مجاهد و قتاده گويند: و مينويسم آنچه پيش فرستادند از طاعت ايشان و گناههايشان را در دار دنيا زنده ميكنيم.
و بعضى گفتهاند: يعنى ما مينويسيم آنچه را كه مقدم داشتند از اعمالى كه برايش اثرى نيست.
(وَ آثارَهُمْ) جبائى گويد: يعنى اعمالى كه برايش اثر مىباشد مثل صدقات جاريه و كتب سودمند دينى.
و بعضى گفتهاند: يعنى بآثار ايشان از اعمالى كه بعد از آنها روشن، و سنت معموله گرديده كه مردم آن را تعقيب و آئين دانسته و مورد عمل قرار دادند چه سنّت حسنه نيكو و چه روش زشت و ناروا.
و بعضى گفتهاند: يعنى ما مينويسيم گامهايى را كه ايشان بسوى مسجد برميدارند و موجب آن حديثى است كه ابو سعيد خدرى آن را روايت نموده كه بنى سلمه در ناحيه و كنارى در خارج مدينه سكونت داشتند، پس به پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله از دورى منازلشان به مسجد و نماز با پيغمبر (ص) شكايت كردند پس آيه مذكوره نازل شد، و در حديث از ابى موسى رسيده كه گفت پيغمبر (ص) فرمود بدرستى كه بزرگترين مردم از جهت اجر در نماز دورترين مردم است از جهت راه پيمايى بسوى نماز، پس دورترين آنها، محمد بن مسلم بخارى و مسلم بن حجاج قشيرى هم آن را در دو صحيح خود نقل نموده است وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ يعنى و شمرديم هر چيز از حوادث را در كتاب ظاهر و آن لوح محفوظ است و دليل در شمردن اين در آن كتاب توجّه فرشتگان است بآن زيرا آنها مقابله ميكنند با آن آنچه كه از امور حادث ميشود و در آن دلالت بر معلومات خداى سبحانست بنا بر تفصيل.
حسن گويد: اراده نموده بآن پروندههاى اعمال را و آن را آشكار- و ظاهر ناميد براى آنكه اثرش كهنه و مندرس نميشود.
سپس خداوند سبحان به پيغمبر گراميش فرمود: وَ اضْرِبْ لَهُمْ اى محمد براى ايشان مثل بزن (مَثَلًا) يعنى مثل و حكايتى را نقل كن و آن از قول ايشانست كه اين گروه اضرابى يعنى مثلهايى هستند.
و بعضى گفتهاند: يعنى يادكن براى ايشان مثلى را (أَصْحابَ الْقَرْيَةِ) ياران قريه را و اين قريه بقول مفسّرين (انطاكيه) بوده إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ يعنى هنگامى كه خداوند بسوى ايشان پيامبران را برانگيخت و اعزام نمود.
إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ يعنى دو پيامبر از پيامبران خود فَكَذَّبُوهُما يعنى آنها را تكذيب كردند و بقول ابن عباس آنها را زدند در آنجا زندانى نمودند فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ يعنى ما آن دو پيغمبر را تقويت و تأييد كرديم به پيامبر سوّمى از عزّت گرفته شده و آن نيرو و پيروزى است و از آنست قول ايشان” من عزيز” يعنى كسيست كه ميگويد” من عزيز” يعنى كسى كه غالب و پيروز است و لباس طرف را به قيمت ميبرد، شيعه گويد: اسم اين دو مرد (شمعون و يوحنا) بوده و اسم سوّمى بولس، و ابن عباس و كعب گويند: اسم آن دو پيغمبر صادق و صدوق و اسم سوّمى سلوم.
و كعب و وهب گويند: آنها از اصحاب و حواريّين عيسى عليه السلام- بودهاند، و آن دو نفر گويند و خبر اين نيست كه خدا آنها را اضافه به خود كرده براى آنكه عيسى عليه السلام آنها را باجازه و امر خدا فرستاده بود بسوى شما …
فَقالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ يعنى گفتند اى اهل ده البتّه خدا ما را به سوى شما ارسال نموده و فرستاده است (قالُوا) يعنى اهل قريه گفتند:
ما أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا شما نيستيد مگر بشرى مثل ما پس صلاحيّت براى رسالت و پيامبرى نداريد چنانچه ما براى رسالت صلاحيّت نداريم.
وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْءٍ خداى بخشاينده چيزى نازل نكرده كه ما را بسوى آن بخوانيد.
إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَكْذِبُونَ يعنى نيستيد مگر دروغگويان در آنچه ميپنداريد و معتقد بودند كه هر كس كه مانند ايشان باشد از جهت بشريّت صلاح نيست كه پيغمبر باشد و از خاطر ايشان رفته بود كه خداوند متعال هر كس را كه بخواهد براى رسالتش اختيار ميكند و اينكه ميداند از حال اين گروه صلاحيّت ايشان را براى پيامبرى و تحمّل زحمات و سختيهاى آن …
قالُوا رَبُّنا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ آنها گفتند پروردگار ما ميداند كه ما فرستادگان اوئيم بسوى شما و البتّه اين مطلب را بعد از اقامه دليل و برهان بسبب ظهور معجزه گفتند، پس قبول نكردند و وجه احتجاج باين قول اين است كه ايشان آنها را ملزم كردند باين كه تأمل كنند در معجزات ايشان تا بدانند كه آنها راستگويان بر خدا هستند، پس در اين تحذير سختى است.
وَ ما عَلَيْنا إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ يعنى لازم نيست بر ما جز اداء رسالت و تبليغ ظاهر.
و بعضى گفتهاند: يعنى و بر ما نيست كه شما را تحميل كنيم برايمان زيرا كه ما توان آن را نداريم.
(قالُوا) يعنى و اين كفّار در پاسخ پيامبران موقعى كه عاجز شدند از ايراد شبهه و عدول كردند از تأمل در معجزه و گفتند إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ البتّه ما بشما فال بد ميزنيم لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا اگر خوددارى نكنيد از آنچه دعوت ميكنيد از رسالت لَنَرْجُمَنَّكُمْ قتاده گويد: يعنى هر آينه شما را سنگ سار ميكنيم، و مجاهد گويد: يعنى هر آينه شما را دشنام مىگوييم و سبّ مينمائيم وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ قالُوا و هر آينه بشما خواهد رسيد از ما عذاب دردناكى پيامبران گفتند طائِرُكُمْ مَعَكُمْ يعنى فال بد شما تمامش با خود شماست با قامت و پايدارى شما بر كفر بخداى تعالى، و امّا فرا خواندن بسوى توحيد و عبادت خداى تعالى پس در آن نهايت بركت و خير و خوشبختى است و در آن بدبختى نيست.
و ابى عبيده و مبرّد گفتهاند: يعنى فال بد شما حظ و نصيب شماست، از خير و شر.
أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ يعنى اگر ياد آور شويد و اين جمله را گفتيد؟
و بعضى گفته اند: يعنى اگر ياد آور شديم شما را ما را تهديد ميكنيد و آن مثل اول است، و بعضى گفتهاند: يعنى اگر فكر و انديشه نموديد خواهيد شناخت صحّت آنچه براى شما گفتيم.
بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ يعنى در ما چيزى كه موجب بدبختى و فال بد زدن باشد نيست و لكن شما از حدّ تجاوز كردهايد در تكذيب رسولان و معصيت و اسراف بمعناى افساد كردن و تجاوز از حد است و سرف بمعناى فساد است طرفه گويد:
| ان امرؤا سرف الفؤاد يرى | عسلا بماء سحابة شتمى | |
يعنى بدرستى كه مردى بد دل سب و ناسزا گفتن بمن را شيرين و گوارا ميداند وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى ابن عباس و جماعتى از مفسرين گويند: و آمد مردى از انتها و دورترين نقاط شهر كه نامش حبيب نجّار بود و او در موقع ورود رسولان بده ايمان آورده بود بآنها و منزلش نزديكى دورترين دروازهاى از دروازههاى شهر بود، پس چون شنيد كه قوم او تكذيب پيامبران نموده و عازم كشتن آنها هستند، آمد در حالى كه سخت ميدويد قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ گفت اى قوم من پيروى كنيد پيامبرانى را كه خدا بسوى شما فرستاده و اقرار كنيد برسالت آنها و حبيب يقين كرده بود به پيامبرى ايشان چون وقتى او را دعوت بسوى حق كردند گفت آيا براى اين كار مزدى خواهيد گرفت، گفتند نه.
ابن عباس گويد: حبيب مبتلا به بيمارى جذام و فلج بود پس رسولان او را شفا دادند و او ايمان آورد بآنها.
حكايت رسولان انطاكيه
گويند: حضرت عيسى عليه السلام دو نفر از حواريين را بعنوان رسالت بشهر انطاكيه فرستاد تا مردم آنجا را بسوى توحيد دعوت نمايند، پس چون به نزديك شهر رسيدند پير مردى را ديدند كه گلّه اش را چوپانى ميكرد و او حبيب صاحب يس بود، پس حبيب بايشان گفت شما كيستيد گفتند ما فرستادگان عيسى هستيم آمده ايم كه شما را از عبادت و پرستش بتها بعبادت خداى بخشنده دعوت كنيم، گفت آيا با شما معجزه و نشانه اى است، گفتند آرى ما بيماران را شفا ميدهيم جذامى و برصى را باذن خدا معالجه ميكنيم، گفت من يك پسر دارم بيمار و بسترى است و چند سالست كه قادر نيست از جا حركت كند، گفتند ما را بمنزلت ببر تا از حال او مطّلع شويم. پس باتفاق او بمنزلش رفته و دستى بر بدن فرزند بيمارش كشيدند، پس همان لحظه باذن خدا شفا يافت و صحيح و سالم از جا برخاست، پس در شهر شايع شد و بيماران بسيارى بدست آن دو نفر شفا يافتند، و براى مردم انطاكيه پادشاهى بود كه بت ميپرستيد و اين خبر بگوش او رسيد پس آنها را خواست و گفت كيستيد گفتند: ما فرستادگان عيسى (ع) هستيم، آمده ايم كه شما را از پرستش چيزى كه نميشنوند و نمى بينند بعبادت كسى دعوت كنيم كه هم ميشنود و هم مى بيند.
پادشاه گفت آيا براى ما خدايى جز اين خدايان هست گفتند آرى آنكه تو را و خدايان تو را آفريده است، گفت برخيزيد تا درباره شما فكرى كنيم پس مردم آنها را گرفتند و در بازار و زدند.
وهب بن منبه گويد: حضرت عيسى (ع) اين دو رسول را فرستاد بانطاكيه پس آمدند آنجا ولى دست رسى بشاه آنجا پيدا نكردند و مدّت توقّف آنها طول كشيد.
پس يك روز پادشاه بيرون رفت و آنها در سر راه شاه ايستاده و تكبير گفته و خدا را ياد نمودند، پس پادشاه خشمگين و غضبناك شده و امر بحبس و زندان آنها نموده و هر كدام را يكصد شلّاق زدند، پس چون رسولان را تكذيب كرده و شلّاق زدند، حضرت عيسى عليه السلام شمعون صفا بزرگ حواريين را عقب آنها فرستاد تا آنها را يارى نموده و از بند و گرفتارى آزاد كند.
پس شمعون بطور ناشناس وارد شهر شده و باطرافيان پادشاه معاشرت نموده تا با او مأنوس شده و خبر او را به پادشاه دادند، پس شاه او را طلبيده و از معاشرت او خشنود و باو انس گرفته و او را گرامى داشت، سپس روزى بپادشاه گفت شنيده ام كه شما دو نفر را در زندان حبس نموده و شلاق زده اى موقعى كه تو را بغير دينت دعوت نمودند، آيا تو گفته آنها را شنيده اى، شاه گفت آن روز چنان خشمناك شدم كه نتوانستم گفتار آنها را بشنوم.
گفت اگر اجازه دهيد آنها را بياورند تا به بينيم چه دارند و چه ميگويند، پس پادشاه آنها را طلبيد، پس شمعون بآنها گفت كى شما را به اينجا فرستاده گفتند خدايى كه هر چيزى را خلق كرده و شريكى براى او نيست، گفت دليل شما چيست، گفتند هر چه از ما بخواهيد انجام ميدهيم، شاه امر كرد تا يك جوان كورى را كه جاى چشمانش مانند پيشانيش صاف بود آوردند و آنها شروع كردند خدا را خواندند تا جاى چشمانش شكافت و دو فندق گلى بجاى چشمان آنان گذارد پس تبديل بدو چشم شد و بينا گشتند و شاه تعجّب كرد پس شمعون بشاه گفت شما اگر صلاح بدانى از خدايان خود بخواه تا مانند اين عمل دو نابينا را بينا كند پس شرافتى براى تو و خدايان تو باشد، شاه گفت من چيزى را از تو پنهان نمى كنم اين خدايانى كه ما ميپرستيم نه زيانى بكسى ميزنند و نه سودى ميبخشند، آن گاه باين دو فرستاده عيسى گفت، اگر خداى شما قدرت زنده كردن مرده را دارد، ما ايمان ميآوريم به او و بشما گفتند خداى ما بهر چيزى تواناست، شاه گفت در اينجا مرده اى هست كه هفت روز است مرده است و ما او را دفن نكرده ايم تا پدرش برگردد از مسافرت و او را آوردند در حالى كه تغيير كرده و متعفّن شده بود پس شروع كردند علنا خدا را خواندند و شمعون هم در باطن و دلش خدا را ميخواند، پس مرده برخاست و گفت من هفت روز قبل مرده و داخل در هفت وادى از آتش شدم و من شما را بيم ميدهم و ميترسانم از آنچه در آن هستيد، ايمان بخدا بياوريد، پس پادشاه تعجّب كرده و بفكر فرو رفت.
چون شمعون دانست كه سخن او در پادشاه اثر كرده او را بسوى خدا خواند پس شاه و عدّه اى از مردم شهرش ايمان آورده و عده اى هم بكفرشان باقى ماندند.
و عيّاشى هم در تفسيرش مثل اين راز- باسنادش از ابى حمزه ثمالى و غير او از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام روايت كرده جز اينكه در بعضى روايات است كه خدا دو پيامبر را مبعوث كرد بسوى مردم انطاكيه سپس سوّم را فرستاد، و در بعضى از آن روايات است كه خدا بعيسى وحى فرستاد كه دو نفر بفرستد سپس وصيّش شمعون را فرستاد تا آنها را خلاص كرد و مرده اى را كه خدا بدعاء آنها زنده كرد پسر پادشاه بود و او دفن شده بود، از قبرش بيرون آمد در حالى كه خاك قبر از سرش ميريخت پس شاه گفت پسرم حال تو چگونه است؟
گفت بابا من مرده بودم پس ديدم دو مرد در سجده افتاده و خدا را ميخوانند كه مرا زنده كند، گفت پسرم آنها را به بينى ميشناسى گفت، بلى پس شاه دستور داد مردم را از شهر بيرون كرده بصحرايى بردند، و مردم يك يك از جلوى پسر شاه عبور كردند پس يكى از آن دو نفر رسيد، بعد از عبور مردم بسيارى پس گفت بابا اين يكى از آنهاست، پس از آن ديگرى عبور كرد او را هم شناخت و با دستش اشاره بآنها كرد، پس پادشاه و اهل انطاكيه ايمان آوردند.
و ابن اسحاق گويد: بلكه پادشاه بكفرش باقى و با مردمش اتفاق كردند در كشتن پيامبران، پس اين بگوش حبيب رسيد و او درب دورترين دروازههاى شهر بود پس بشتاب و عجله ميدويد و بآنها گفت بيائيد پيامبران و رسولان عيسى را اطاعت كنيد.
[سوره يس (36): آيات 21 تا 30]
اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (21) وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (22) أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لا يُنْقِذُونِ (23) إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (24) إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ (25)
قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ (26) بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ (27) وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ (28) إِنْ كانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ خامِدُونَ (29) يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (30)
ترجمه:
21- (حبيب گفت) پيروى كنيد كه از شما مزدى نميخواهند و ايشان راه يافتهاند.
22- و براى چه آن خدايى را كه مرا بيافريد و بسوى او بازگشت مىكنيد پرستش نكنم.
23- آيا غير او خدايانى برگيرم كه اگر خداى بخشنده بخواهد ضررى بمن برساند شفاعت خدايان باطل رنجى را از من دفع نكند و مرا (از گرفتاريها) خلاص نسازد.
24- و من در آن هنگام سخت در گمراهى آشكار هستم.
25- براستى من به پروردگار شما ايمان آوردم پس (پند) مرا بشنويد.
26- و بدو گفته شد ببهشت در آى گفت اى كاش قوم من آگاه ميشدند.
27- بچه جهت پروردگارم مرا بيامرزيد و مرا از جمله گرامى داشتگان گردانيد.
28- و ما بر قوم حبيب نجّار از پس (قتل) وى هيچ لشگرى از آسمان نفرستاديم و ما فرو فرستنده نبوديم.
29- عقوبت ايشان جز يك فرياد كردنى نبود در نتيجه ناگهان ايشان مردگان شدند.
30- اى دريغا بر بندگانى كه هيچ پيغمبرى بديشان نيامد جز آنكه او را مسخره همى كردند.
قرائت:
ابو جعفر الّا صيحة واحدة برفع خوانده و قاريان ديگر بنصب خواندهاند و در شواذ قرائت ابن مسعود و عبد الرحمن بن اسود (الّا زقية) و اعرج و مسلم ابن جندب (يا حسرة على العباد) با هاء ساكنه خوانده و قرائت على بن- الحسين (ع) و ابى بن كعب و ابن عباس و ضحاك و مجاهد (يا حسرة العباد) مضاف به (العباد) ميباشد.
دليل:
ابن جنّى گويد: رفع ضعيف است براى تأنيث فعل و قوى نيست كه بگويى (ما قامت الا هند، و مختار آنست كه بگويى، ما قام الا هند، و اين براى آنست كه كلام محمول بر معناء است، يعنى ما قام احد الّا هند، آن گاه حاصل كلام در اينجا (صيحه واحده) است به تأنيث آمده براى حمل كردن ظاهر بر آن، و مانند آنست قرائت حسن (فاصبحوا لا ترى الا مساكنهم) به تاء در ترى و بر آنست قول ذى الرمه:
| يرى النحر و الاجراز ما فى غروضها | فما بقيت الّا الصدور الجراشع | |
از بس شتر من در بيابان بى آب و علف سير كرد كه ديگر از بدنش جز سينه و پهلويش چيزى از گوشت باقى نمانده است، و شاهد اين بيت (يرى) است كه با اينكه بايد (يريت) مؤنث بيايد ولى براى رعايت ظاهر مذكّر آمده.
و امّا زقيه پس از زقا الطائر يزقو و يزقى زقاء و زقوا هنگامى كه صيحه زند و فرياد كند و آن زقيه و زقوه است و مثل آنكه در اينجا صداى خروس استعمال شده و مانند آنست براى آگاه كردن بر اينكه بعث و روز رستاخيز با آنچه در آنست از بزرگى قدرت در بيرون ريختن مردگان از گورها بر خداى تعالى سهل و آسانست مثل زقيه، جيغى كه پرندهاى ميكشد، پس اين مثل قول خداى تعالى است” ما خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ واحِدَةٍ و نيست آفريدن شما و برانگيختن شما مگر باندازه يك نفس كشيدن.
و امّا كسى كه (يا حسرة على العباد) بسكون هاء خوانده پس ممكنست كه حسرت معلّق به على نباشد، پس وقف در آن خوبست سپس معلق ميشود بفعل مضمرى كه دلالت ميكند بر آن قول او (حسرت) پس مثل آنست كه گويد:
(أتحسر على العباد) و مانند اين در قرآن بسيار است و وقتى حسرت متعلّق به على يا موصوف باشد پس وقف بر آن خوب نيست، و بنا بر اين پس ممكن است كه اين براى تقويت معنى در نفس بوده باشد، و اين جاى تنبيه و تذكير است، پس وقف بر هاء طولانى شد چنانچه اين كار را ميكند كسى كه بزرگ ميدارد امرى را كه از آن به تعجّب آمده كه دلالت ميكند بر اينكه او را مبهوت و خيره كرده و غالب شده بر او لفظ آن و خاطره آن سپس گويد (من بعد على العباد) و امّا كسى كه (يا حسرة العباد) مضاف خوانده پس در آن دو وجه است:
1- اينكه العباد فاعلهاى در معنى باشد مثل قول او (يا قوم زيد) و معنى اينست (كان العباد اذا شاهدوا العذاب تحسّروا) مثل آنكه بندگان وقتى عذاب را مشاهده و معاينه ميكنند حسرت و افسوس ميخورند.
2- اينكه العباد در معنى مفعول ها باشد و دلالت ميكند بر آن قرائت ظاهره (يا حسرة على العباد) يعنى تأسّف و افسوس ميخورد بر ايشان- كسى كه وضع آنها را ميبيند و اين واضح و آشكار است.
و ابو عمرو فتحه داد يا از قول خدا (و مالى لا اعبد) براى آنكه ابتداء” لا اعبد” مبتداء نباشد و در سوره نمل ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ به سكون ياء خوانده است.
تفسير:
سپس خداوند سبحان تمام حكايت را ياد نمود از مردى كه از دورترين نقاط شهر آمد و گفت:
اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً يعنى بايشان گفت اى گروه كفّار پيروى كنيد كسانى را كه از شما اجرتى مطالبه نميكنند و اموال شما را در برابر آنچه براى شما از هدايت و رهنمودها كه آورده اند نميخواهند.
(وَ هُمْ) و ايشان با اين بزرگوارى (مُهْتَدُونَ) راه يافته بسوى حق و رونده راه اويند گويد: چون اين جمله را گفت مأمورين يا مردم او را گرفته و نزد سلطان بردند، پس پادشاه باو گفت آيا تو پيرو آنها شده و ايشان را متابعت كرده اى، پس گفت:
وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي يعنى و چيست براى من وقتى نپرستم آفريدگارم را كه مرا ايجاد و نعمت خود را بر من ارزانى داشت و مرا هدايت نمود وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ يعنى شما را در روز رستاخيز برميگرداند تا پاداش دهد شما را بكفرتان، سپس انكار نمود گرفتن بتها و عبادت آنان را و گفت أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً آيا از غير خدا خدايانى گرفته و آن را بپرستم إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ اگر خدا بخشنده اراده كند نابودى من و زيان زدن بمن را. لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً يعنى دفع نميكند و منع نمى نمايد شفاعت آنها چيزى را از من و مقصود اينست كه شفاعتى براى آنها نيست تا سودى و نفعى بمن برسانند.
وَ لا يُنْقِذُونِ يعنى و مرا از اين هلاكت و زيان و ناراحتى خلاص نميكند إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ يعنى البتّه اگر من اين كار را بكنم در- انحرافم از حق آشكار، در گمراهى روشن خواهم بود، و وجه در اين احتجاج اينست كه مستحق عبادت نيست احدى مگر خداى سبحان كه نعمت دهنده است باصول نعمتها و بچيزى كه نعمت هيچ منعمى برابرى با آن را نتواند.
إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ البتّه من ايمان آوردم به پروردگار شما آن خدايى كه شما را آفريد و از عدم و نيستى بوجود آورد. فَاسْمَعُونِ وهب گويد يعنى بشنويد قول مرا و قبول نمائيد آن را.
و ابن مسعود گويد: كه حبيب نجّار به پيامبران و رسولان خطاب نموده و گفت بشنويد اين را از من تا براى من شهادت دهد نزد خداى تعالى گويد:
پس چون قومش اين جمله را از او شنيدند او را چنان پايمال كردند تا مرد پس خدا او را داخل بهشت نمود و او در آنجا زنده و مرزوق است.
قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ و پس از شهادت باو گفته شد داخل بهشت شو قتاده گويد: او را سنگسار كردند تا او را كشتند.
حسن و مجاهد گويند: چون مردم عازم شدند كه او را بكشند خدا او را به سوى خود بالا برد، پس او در بهشت زنده است و نمىميرد مگر بفناء دنيا و نابودى بهشت و گويند، كه بهشتى كه حبيب داخل آن شده نابوديش جايز و ممكن است.
و گفته شده، كه ايشان او را كشته لكن خداوند سبحان او را زنده و داخل بهشت نمود، پس چون داخل بهشت شد قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي يعنى آرزو كرد و گفت اى كاش قوم من ميدانستند براى چه خداى تعالى او را مغفرت و ثواب فراوان داد تا ايشان هم رغبت و ميل پيدا كنند بمثل آن و ايمان بياورند تا با آن ثواب و آمرزش برسند، و در تفسير ثعلبى به اسنادش از عبد الرحمن بن ابى ليلى از پدرش از پيامبر (ص) روايت شده كه فرمود سبقت گيرندگان امّت سه نفرند كه يك چشم هم زدن كافر نشدند:
1- على بن ابى طالب (ع) 2- صاحب يس 3- مؤمن آل فرعون پس ايشان صدّيقون راستگويانند و على عليه السلام از آنها برتر و بالاتر است.
وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ يعنى قرار داد مرا از داخل شوندگان به بهشت و احترام و اكرام بخشيدن منزلت و مقام بلند است بر وجه تكريم و بزرگداشت، و در اين دلالت است بر نعمتهاى قبر براى آنكه اين جمله را گفت
در حالى كه قوم او زنده بودند و وقتى نعيم قبر جايز است عذاب قبر هم جايز است براى آنكه خلاف در آن دو يكى است، آنكه نعيم قبر را قبول دارد عذاب قبر را هم قبول دارد، و آنكه آن را منكر است اين را هم منكر است.
(و ماء) در قول او بِما غَفَرَ لِي رَبِّي مصدريه است، و معنى بمغفرة اللَّه لى است و ممكنست كه معنايش بالذى غفر لى ربّى، بآنچنان چيزى كه بخشيد مرا بسبب آن پروردگارم، پس ما اسم موصول ميباشد و ممكن است كه معنايش باى شيء غفر لى ربى به چه چيزى مرا پروردگارم بخشيد، پس ما استفهاميه ميباشد، گفته ميشود علمت بما صنعت هذا، دانستم بچه چيزى اين كار را كردى با اثبات الف و بم صنعت هذا بحذف الف جز آنكه حذف الف در اين معنى بهتر است، سپس خداوند حكايت نمود آنچه را كه نازل بقومش نمود از عذاب و بدبختى و گفت:
وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ و ما نازل نكرديم بر قوم او از بعد از كشته شدن يا بعد از بالا بردن مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ لشكرى از آسمان يعنى فرشتگان يعنى يارى نكرديم از ايشان بلشگرى از آسمان و نازل نكرديم براى نابودى ايشان از بعد از كشتنشان رسولان را لشكرى از آسمان كه با آنها پيكار و مبارزه كنند و آنها را بكشند.
وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ يعنى و ما نبوديم كه نازل كنيم آنها را بر امّتها وقتى هلاكشان كرديم.
مجاهد و حسن گويند: يعنى و ما نازل نكرديم بر قوم او بعد از او پيامى از آسمان كه خدا رسالت را از ايشان قطع نمود هنگامى كه رسولان را كشتند و مقصود اينست كه لشكر همان فرشتگان وحى هستند كه بر پيامبران نازل ميشوند سپس خداى سبحان بيان فرمود كه به چه چيز ايشان هلاك شدند پس گفت: إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً يعنى هلاكت و نابودى تمام ايشان با سهلترين چيزها يك صيحه و صداى مهيب آسمانى بود تا تمامشان هلاك شدند.
فَإِذا هُمْ خامِدُونَ پس ناگهان ايشان خاموش شدند و مردند، گفته اند چون ايشان حبيب بن مرى نجّار را كشتند خدا بر ايشان غضب نمود، پس جبرئيل را برانگيخت تا دو طرف درگاه دروازه شهر را گرفت سپس يك جيغ سر آنها كشيد كه تمام آنها تا آخر نفرشان مرد كه صدايى از ايشان شنيده نشد مثل آتشى كه ناگهان خاموش شود.
يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ يعنى اى پشيمان و اسف بر بندگان در آخرت بسبب استهزاء و اهانتشان به پيامبران در دنيا، سپس سبب حسرت را بيان فرموده و گفت:
ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ نيامد ايشان را فرستاده مگر آنكه بآن استهزاء و تمسخر مينمودند (از مجاهد) و اين از قول خداى سبحانست و مقصود اينست كه ايشان وارد شدند مكان كسى كه بر او حسرت و افسوس بخورند.
ابن عباس گويد: معنايش اى واى بر بندگان است و محتمل است كه اين از سخنان مرد مذكور باشد.
و ابو العاليه گويد: وقتى ايشان عذاب را معاينه كردند گفتند اى اسف و افسوس بر بندگان، يعنى بر رسولان هنگامى كه ايمان بايشان نياورديم پس آرزوى ايمان و اظهار ندامت كردند وقتى كه ندامت سودى بحالشان ندارد.
زجاج گويد: اگر بگويد گويندهاى چه فايدهاى در حسرت خواندنست و حال آنكه حسرت از چيزهاييست كه پاسخ نميدهد، پس فايده در اين است كه نداء و خواندن باب تنبيه و آگاهيست، پس وقتى به مخاطب گفتى من از آنچه گفتى تعجّب ميكنم پس تو قطعا باو فهماندى كه متعجّب هستى و وقتى گفتى و عجباه اى عجب از آنچه گفتى و اى عجب و شگفتى براى فلان كار تو عجب خواندن تو ابلغ در فايده باشد، و مقصود اين عجيب كه آمدى زيرا كه آن از اوقات توست و همين طور وقتى گفتى واى بر زيد چرا چنين كارى كرد سپس، گفتى اى واى چرا زيد چنان كارى كرد، اين ابلغ خواهد بود.
و همين طور در كتاب خداى تعالى يا ويلنا و يا حسرتا و يا حسرتا على العباد، و حسرت اينست كه حالتى بر انسان از شدت ندامت و پشيمانى عارض شود كه نهايتى بعد از آن نباشد تا قلب او خسته و فرسوده باقى ماند.
[سوره يس (36): آيات 31 تا 35]
أَ لَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لا يَرْجِعُونَ (31) وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ (32) وَ آيَةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْناها وَ أَخْرَجْنا مِنْها حَبًّا فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ (33) وَ جَعَلْنا فِيها جَنَّاتٍ مِنْ نَخِيلٍ وَ أَعْنابٍ وَ فَجَّرْنا فِيها مِنَ الْعُيُونِ (34) لِيَأْكُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ ما عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ أَ فَلا يَشْكُرُونَ (35)
ترجمه:
31- آيا كفّار مكّه” ندانستند كه چه بسيار از اهل هر عصرى را پيش از ايشان نابود ساختيم (و نيز ندانستند كه) آن هلاك شدگان بسوى بازماندگان بر نمىگردند.
32- همگان نيستند جز آنكه با هم نزد ما احضار ميشوند.
33- و زمين مرده كه آن را (بوسيله باران) زنده كرديم براى ايشان دليلى است و از آن دانهاى بيرون آورديم كه از آن ميخورند.
34- و در آن زمين بوستانهايى از درختان خرما و انگور قرار داديم و در زمين بعضى چشمه ها بشكافتيم.
35- تا از ميوه آن و از آنچه بدست خويش آن را بعمل آورديم ميخورند آيا سپاس نمىگذارند.
قرائت:
عاصم و حمزه و ابن عامر (لما جميع) بتشديد ميم خوانده و باقى از قراء با تخفيف (لما) قرائت كردهاند، و اهل كوفه غير حفص” و ما عملت” بدون” هاء” خوانده و ديگران (و ما عملته) خواندهاند.
دليل:
كسى كه ميم از (لما) را تخفيف داده پس بدرستى كه از قول خدا، و ان كلّ مخفّفه از ثقيله و ما از لما را زايده گرفته و تقديرش (و انّه كل لجميع لدينا محضرون) است، و كسى كه ميم از (لما) را تشديد داده، پس البته لما در اينجا را بمعناى الّا دانسته گفته ميشود، سألتك لما فعلت كذا، از تو پرسيدم آيا چنان نكردى (و الا فعلت كذا) و ان نافيه است، پس تقديرش ما كل الا محضرون نيستند تمامشان مگر حاضر شده.
و قول خدا (و ما عملته ايديهم) پس البته حذف در قرآن از اين قبيل بسيار است مثل وَ سَلامٌ عَلى عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفى هذَا الَّذِي بَعَثَ اللَّهُ رَسُولًا و موضع و محل ماجراست، و تقدير آن، ليأكلوا مما عملته ايديهم، است و ممكنست كه ما نفيه باشد يعنى (و لم تعمله ايديهم) و تأييد ميكند آن را قول خدا أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ آيا شما زراعت مى كنيد آن را يا ما زراعت كننده ايم.
اعراب:
أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لا يَرْجِعُونَ بدل از” كَمْ أَهْلَكْنا” است و تقديرش (الم يروا انّهم اليهم لا يرجعون) و كم در محلّ نصب باهلكنا ميباشد.
تفسير:
سپس خداوند سبحان كفّار مكه را ترسانيده و فرمود:
أَ لَمْ يَرَوْا آيا ندانستند گروه كفّار كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ يعنى چندين قرن و زمان هلاك كرديم پيش از ايشان از قرنها و زمانها مثل قوم عاد و ثمود و قوم لوط و غير آنها را.
أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لا يَرْجِعُونَ يعنى آيا ندانستند كه قرنهايى كه ما هلاك- كرديم ايشان را برنميگردند بسوى ايشان يعنى بدنيا برنميگردند آيا عبرت نميگيرند بسرنوشت ايشان، و وجه تذكّر و يادآورى بكثرت هلاك شدگان اين است كه مقصود، شما هم بزودى مثل حال آنها ميشويد، پس نگاهى بخودتان كنيد و بهترسيد كه مبادا موجب هلاكت بيايد و شما در غفلت و غرور باشيد چنانچه براى ايشان آمد و اهل هر زمانى را قرن ناميد براى نزديك بودن آنها در وجود.
وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ يعنى اينكه امّتها در روز قيامت حاضر ميشوند، پس آنها را نگاه ميدارند براى آنچه در دنيا عمل كردهاند يعنى و تمام گذشتگان و باقيماندگان برانگيخته ميشوند براى حساب.
وَ آيَةٌ لَهُمُ يعنى و نشانه و دليل قاطع براى ايشان بر قدرت و توانايى ما بر روز رستاخيز الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْناها يعنى زمين خشك و بايرى كه گياهى نميروياند ما زنده گردانيم بسبب رويانيدن گياه وَ أَخْرَجْنا مِنْها حَبًّا يعنى هر دانهاى كه موجب قوت و تغذيه آنها ميشود مانند گندم و جو و برنج و غير آنها از حبوبات و دانهها فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ يعنى پس از بعضى از دانه ها ميخورند وَ جَعَلْنا فِيها جَنَّاتٍ و قرار داديم در آن زمين باغهايى مِنْ نَخِيلٍ وَ أَعْنابٍ از خرما و انگور و خبر اين نيست كه اختصاص بدو قسم از ميوه ها داد براى فراوانى و منافع آن دو وَ فَجَّرْنا فِيها مِنَ الْعُيُونِ يعنى و شكافتيم در اين زمين مرده يا در اين باغها چشمه هايى از آب تا آنكه انگورها و خرماها آبيارى شوند سپس خداى سبحان بيان كرد كه او اين كار را نكرده است. مگر آنكه لِيَأْكُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ از ميوه نخيل كه خرما باشد بخورند ضمير” ثمره” بيكى از آن دو درخت خرما و انگور برميگردد چنانچه فرمود وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ و مقصود اينكه هدف و غرض ما سود ايشانست باين باغها و منتفع شدن ايشانست بخوردن ميوه هاى باغها.
وَ ما عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ يعنى دستهاى ايشان اين ميوهها را بثمر رساند هر گاه (ما) را نافيه بدانيم، ضحاك گويد: يعنى آن باغها را آباد مىبينند و حال آنكه كار و صنعتى براى ايشان در آن نيست، مقصود اينكه آن از صنعت خالق و آفريدگار است و داخل در مقدورات و كارهاى مخلوقات و آفريدهها نيست، و هر گاه (ما) بمعناى الذى و موصول باشد، پس تقديرش اينست كه آنچه دستهاى فعّال ايشان نموده از اقسام چيزهايى كه از خرما و انگور ساخته ميشود براى زيادى منافع آن.
و بعضى گفتهاند: تقديرش (و ان ثمره ما عملته ايديهم) و از ميوه چنانى كه دستهاى ايشان كار كرده يعنى كاشته درختهاى آن را و زراعتهايى كه كوشش در شخم زدن و شيار نمودن زمين آن نموده.
أَ فَلا يَشْكُرُونَ يعنى آيا سپاس خداى تعالى بر مثل اين نعمتها نمى كنيد و اين تنبيه خداى سبحانست بخلقش بر شكر و سپاس نعمتهاى او و ياد خوبى است از امتحانهاى او.
[سوره يس (36): آيات 36 تا 40]
سُبْحانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لا يَعْلَمُونَ (36) وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ (37) وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (38) وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ (39) لا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لا اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ (40)
ترجمه:
36- پاكست آن خدايى كه تمام انواع و اصناف موجودات را بيافريد (چه) از گياهانى كه زمين ميروياند و (چه افرادى كه) از نفس آدمى بهم ميرسند و (چه) مصنوعاتى كه مردم نميدانند.
37- و شب نيز براى ايشان علامتى ديگر است كه روز را از آن بر كنيم پس آن دم ايشان در تاريكى فرو مانند.
38- و خورشيد براى رسيدن بقرارگاه خويش سير ميكند اين (سير منظّم) تقدير خداى تواناست.
39- و براى سير ماه منزلها مقرّر داشتيم تا چون شاخه خرماى كهن برگردد.
40- نه خورشيد را سزد كه ماه را دريابد و نه شب بر روز پيشى خواهد گرفت و هر يك (از مهر و ماه) در مدارى بآسانى سير ميكند.
قرائت:
زيد از ابو يعقوب (لمستقر لها) بكسر قاف قرائت كرده و باقى از قاريان بفتح آن خواندهاند، و اهل حجاز و بصره غير ابى جعفر و رويس (و القمر) برفع قرائت كرده و ديگران بنصب خواندهاند، و از على بن الحسين زين العابدين (ع) و ابى جعفر باقر و حضرت امام جعفر صادق (ع) و ابن عباس و ابن مسعود و عكرمه و عطاء بن ابى رياح (لا مستقر لها) بنصب راء روايت شده است.
دليل:
ابو على گويد: رفع بر تقدير (و آية لهم القمر قدرناه منازل) است مثل قول او” و آية لهم الليل” پس آن بر اين شبيهتر است بجملههايى كه قبل از آن بوده و قول در (آيه) اينكه آن مرفوع است بسبب مبتدا بودن (و لهم) صفتست براى نكره و خبرش مضمر است و تقديرش و آية لهم فى الشاهد او فى الوجود است، و قول خدا الليل نسلخ منه انهار و القمر قدّرناه منازل تفسير آيه است چنانچه قول خداى تعالى لَهُمْ مَغْفِرَةٌ تفسير وعده و للذكر مثل حظ- الانثيين، تفسير وصيه است.
و كسى كه نصب داده (آيه) را پس او حمل كرده بر مثل زيدا ضربته، و امّا قول او (لا مستقر لها) پس ظاهرش عموم و معنايش خصوص است، پس آن بمنزله قول شاعر است كه ميگويد:
| ابكى لفقدك ما ناحت مطوّقة | و ما سما فتن يوما على ساق | |
ميگريم براى فقدان تو دائما مادامى كه كبوتر در گردنش طوق است و مادامى كه شاخه بر ساق بالا رود هر روز گريه ميكنم و مقصود آنكه اگر من هميشه زنده بمانم هر آينه براى تو گريه ميكنم و همچنين قول او (لا مستقر لها) يعنى مادامى كه آسمان برجاست خورشيد در سير و حركت است، پس هر گاه آسمان زايل شد خورشيد آرام و سيرش باطل ميشود.
لغت:
السلخ: بيرون كردن چيز است از لباس او و از آنست بيرون آوردن حيوان از پوستش، و از آنست قول خدا (فانسلخ منها) يعنى پس بيرون آمد از آن بيرون آمد چيزى از آنچه كه پوشيده بود.
العرجون: آن خوشه خرمايى كه در آن ساقه و چوب است و آن را مشكول و شكال و كباسه و قنو گويند، و آن عرجون بر وزن فعلول است.
رؤبه گويد:
| فى خدر مياس الدمى معرجن |
در گوشه خلوت متحيّر چون بتى از عاج نشسته است.
اعراب:
” وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ” تقديرش ذا منازل، سپس مضاف را حذف و مضاف اليه قائم مقام او شده و جايز نيست بدون حذف مضاف باشد زيرا قمر غير منازل است و جزء اين نيست كه در منازل سير ميكند و ممكن است كه منازل منصوب باشد بنا بر ظرفيت براى آنكه محدود است، و فعل به محدود نميرسد جز با حرف جر مثل” جلست فى المسجد” نشستم در مسجد و جايز نيست جلست المسجد گفته شود.
تفسير:
آن گاه خداى سبحان خود را تنزيه نمود و بزرگى ذات مقدّس دلالت ميكند بر اينكه اوست آن خدايى كه مستحق نهايت حمد و غايت شكر است، پس گفت:
سُبْحانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها يعنى تنزيه و تعظيم و مبرّا از بدى مخصوص آن خداييست كه آفريد صنفها و شكلها از چيزها را پس حيوان بر شباهت و هم شكلى نر است بماده و همچنين درختان خرما و حبوبات امثال همند و انجيل و انگور و امثال آنها اشباه و هم شكلند و براى همين گفت:
مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ يعنى از ساير روئيدنىها وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ يعنى و آفريد از ايشان فرزندان جفت پسران و دختران وَ مِمَّا لا يَعْلَمُونَ و از آنچه كه نميدانند از چيزهايى كه در شكم زمين و ته درياهاست پس آنها را مشاهده نميكنند و خبرشان هم بايشان نميرسد.
وَ آيَةٌ لَهُمُ يعنى و دلالت و نشانه ديگرى براى ايشان اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ يعنى ميكنيم از آن و بيرون ميآوريم نور خورشيد را، پس هوا تاريك ميماند چنانچه بوده براى آنكه خداى سبحان هوا را روشن ميكند بروشنايى خورشيد پس هر گاه از آن روشنايى كنده شد يعنى محو و نابود شد تاريك مى ماند.
و بعضى گفتهاند: جز اين نيست كه خداى سبحان فرمود ما از شب روز را بيرون ميآوريم براى آنكه خداى تعالى شب را مانند جسمى قرار داده براى تاريكيش و روز را مثل پوستى بر آن و بعلّت اينكه روز عارض است بر شب پس آن مانند لباس و پوشش ميماند و شب اصل است، پس او مانند جسم است و گفته اوست: فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ يعنى داخل ميشوند در تاريكى شب كه نورى و روشنايى بر ايشان در آن نيست.
وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها يعنى و دليل ديگرى براى ايشان خورشيد است، و در قول خدا” لِمُسْتَقَرٍّ لَها” چند قول است:
1- جماعتى از مفسّرين گفتهاند: خورشيد حركت ميكند براى پايان عمرش در موقع سپرى شدن دنيا، پس همواره حركت و سير ميكند تا دنيا آخر شود. ابو مسلم گويد: و اين معنا با معناى لا مستقر لها يكيست يعنى برايش قرار و توقفى نيست تا دنيا تمام شود.
2- قتاده گويد: كه خورشيد براى يك وقت سير و حركت ميكند و از آن تجاوز نميكند و متخلف نميشود.
3- اينكه خورشيد حركت ميكند بسوى دورترين منازلش در زمستان و تابستان كه از آن تجاوز نميكند و كم هم نميگذارد و مقصود اينست كه براى آن در بلندى حدّيست كه از آن تجاوز نميكند و بكمتر آنهم منقطع نميشود و نيز براى خورشيد در هبوط و فرود آمدن حد و غايتست كه از آن نميگذرد و كوتاهى هم نميكند پس آن مستقر آنست.
ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ اين حركت تدبير و تنظيم قادر و توانايى است كه چيزى او را عاجز و ناتوان نميكند. (الْعَلِيمِ) آن خدايى كه بر او چيزى پوشيده نيست.
وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ و ماه را تقدير كرديم برايش منزلهايى و آن بيست و هشت منزلست كه هر شبانه روز يكى از آن منازل را سير ميكند حالش در اين منازل دگرگون نميشود تا آنكه فلك قطع و جدا شود.
حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ يعنى برگردد در آخر ماه باريك شود و مانند شاخه خشك كهنه خرما گردد، پس دو شب آخر ماه مخفى و پنهان شود و خداوند سبحان آن را تشبيه بعذق و شاخه خشكيده خرما نمود براى آنكه چون روزهايى كه بر آن بگذرد خشك شده كج گردد مانند كمان پس شبيهترين چيزهاست به هلال (ماه شب اوّل) و بعضى گفتهاند: كه شاخه خرما در هر شش ماه اين طور شود.
على بن ابراهيم باسنادش روايت كرده كه ابو سعيد مكارى كه واقفى بود داخل شد بر حضرت ابى الحسن على بن موسى الرضا (ع) و گفت به آن حضرت كارت بجايى رسيده كه ادعاء ميكنى امامتى را كه پدرت ادّعا ميكرد پس حضرت رضا عليه السلام باو فرمود چيست براى تو خدا نورت را خاموش كند و نادارى و بيچارگى در خانهات درآيد، آيا ندانستهاى كه خداى، عزّ و جل وحى نمود به عمران كه من بخشندهام بتو پسرى كه جذامى و برصى را شفا دهد، پس خدا باو مريم را بخشيد و بمريم عيسى (ع) را بخشيد، پس عيسى از مريم و مريم از عيسى و مريم و عيسى يك چيز هستند من از پدرم و پدرم از من و من و پدرم يكى هستيم.
پس ابو سعيد گفت: من از تو سؤال ميكنم فرمود به پرس و خيال نميكنم از من بپذيرى، و تو نيستى از افرادى كه از من استفاده كنى و لكن بياور مسئله خود را گفت چه مىفرمايى درباره مردى كه موقع مردنش گويد هر مملوك و بنده قديمى من آزاد است براى رضاى خدا؟ حضرت ابو الحسن (ع) فرمود: آن بندهاى كه شش ماه در قيد بندگى و بردگى او باشد او قديم است و او آزاد است گويد و چگونه اين بنده و غلام او قديم شده، فرمود براى آنكه خداى تعالى ميفرمايد وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ، خدا او را قديم ناميد و او بر ميگردد و مانند كمان كج ميشود براى شش ماه، على بن ابراهيم گويد: پس ابو سعيد از نزد حضرت بيرون رفت و نابينا شد و درب منزل مردم گدايى ميكرد تا مرد.
لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ خورشيد را نه سزد كه ادراك ماه كند در سرعت حركت و سيرش براى آنكه خورشيد از ماه كندتر حركت ميكند زيرا او منازلش را در يك سال سير ميكند و ماه در مدت يك ماه (28 شبانه روز) و خداوند سبحان آن دو را بطرز تدوير و دور زدن جارى مينمايد، و بين فلك و مدار آن دو را جدا و دور نموده پس امكان ندارد كه يكى از آن دو ادراك ديگرى كند مادامى كه بر اين صفت و حركت هستند.
وَ لَا اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ يعنى و نه شب از روز پيشى و سبقت ميگيرد عكرمه گويد: يعنى هيچگاه دو شب با هم جمع نميشوند كه ميان آنها روز نباشد بلكه شب و روز در تعقيب و دنبال يكديگرند، چنانچه خداى تعالى تقدير فرموده است.
عياشى در تفسيرش باسنادش از اشعث بن حاتم روايت كرده كه گفت من در خراسان بودم وقتى كه حضرت رضا عليه السلام و فضل بن سهل و مأمون در ايوان حبرى در مرو اجتماع كردند و سفره غذا گستردند، پس حضرت رضا عليه السلام فرمود كه مردى از بنى اسرائيل در مدينه از من سؤال كرد كه آيا روز پيش از شب ايجاد شده يا شب جلوتر از روز بوجود آمده، پس چيست نزد شما، پس سخن در ميان آنها رد و بدل شد، پس نزد آنها اين مسئله چيزى نبود.
پس فضل بن سهل بحضرت رضا عليه السلام عرض كرد خدا اصلاح نمايد شما را ما را خبر بده بآن فرمود بلى از قرآن يا از حساب فضل بآن حضرت گفت از جهت حساب، پس فرمود اى فضل دانستهاى كه طالع دنيا سرطانست و كواكب و ستارگان در مواضع شرفشان هستند، پس زحل در ميزان و مشترى در سرطان و خورشيد در حمل و قمر در ثور، پس اينها دلالت ميكند بر بودن خورشيد در حمل در دهم از طالع در وسط آسمان پس روز پيش از شب آفريده شده و در قول خداى تعالى، لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لَا- اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ، يعنى بتحقيق روز از شب سبقت گرفته است، سپس گفت (وَ كُلٌّ) هر يك از خورشيد و ماه و ستارگان فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ در فلك و مدار خود سير ميكنند بانبساط و هر چه در چيزى باز شد شنا ميكند در آن و از آنست شناى در آب و جز اين نيست كه فرمود” يسبحون” با واو و نون وقتى اضافه كرد بآن چيزى كه از فعل آدميانست چنانچه گفت: ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ وقتى توصيف نمود آن را بصفت كسى كه عاقل است و فكر ميكند و حرف ميزند، و ابن عباس گويد: يسبحون يعنى هر يك از آنها در مدار خودش حركت ميكند چنانچه نخ رشته شده در چرخ خودش دور ميزند و مىپيچد.
[سوره يس (36): آيات 41 تا 50]
وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ (41) وَ خَلَقْنا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ ما يَرْكَبُونَ (42) وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلا صَرِيخَ لَهُمْ وَ لا هُمْ يُنْقَذُونَ (43) إِلاَّ رَحْمَةً مِنَّا وَ مَتاعاً إِلى حِينٍ (44) وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّقُوا ما بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَ ما خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (45)
وَ ما تَأْتِيهِمْ مِنْ آيَةٍ مِنْ آياتِ رَبِّهِمْ إِلاَّ كانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ (46) وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (47) وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (48) ما يَنْظُرُونَ إِلاَّ صَيْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يَخِصِّمُونَ (49) فَلا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَ لا إِلى أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ (50)
ترجمه:
41- و براى ايشان نشانهايست كه ما نسل ايشان را در كشتى نوح كه پر بود (از مردم) سوار نموديم. 42- و براى ايشان مانند آن چيزهايى بيافريديم كه سوار ميشوند.
43- و اگر ميخواستيم اهل كشتى را غرق ميكرديم در نتيجه براى ايشان هيچ فريادرسى نبود و ايشان رهايى نمىيافتند.
44- مگر بوسيله بخششى از جانب ما و براى كاميابى تا زمانى.
45- و چون بكافران گفته شود از گناهانى كه در پيش شماست و از شكنجه هايى كه پشت سر داريد بترسيد شايد شما مورد ترحم واقع شويد.
46- و هيچ نشانهاى از نشانههاى پروردگارشان بديشان نيامد جز آنكه از آن روى گردان بودند.
47- و چون بايشان گفته شود از هر چه خدا روزى شما كرده بدهيد (به بينوايان) آنان كه كافرند بكسانى كه ايمان آوردهاند گويند آيا كسى را كه اگر خدا خواستى او را طعام دادى غذا بدهيم شما جز در خطاى آشكار نيستيد.
48- و كافران همى گويند اين وعده (قيامت) كى خواهيد بود اگر شما راست مىگوييد.
49- كافران جز يك بانك بلندى كه آنها را بگيرد انتظار نمى برند در حالى كه ايشان با يكديگر مشغول ستيزه و خصومت هستند.
50- (در آن حال) نه وصيّت كردن را توانايى دارند و نه بسوى خاندان خويش باز ميگردند.
قرائت:
اهل مدينه و ابن عامر و يعقوب و سهل (ذرّياتهم) بنا بر جمع خوانده و باقى قاريان (ذريتهم) بنا بر مفرد قرائت كردهاند، و ابن كثير روش محمد ابن حبيب از اعشى و روح و زيد از يعقوب (يخصمون) بفتح ياء و خاء و تشديد صاد خوانده و ابو عمرو هم بفتح خاء خوانده جز اينكه او اشمام فتحه نموده نه اشباع آن، و اهل مدينه غير ورش يخصمون بسكون خاء و تشديد صاد خوانده و حمزه بسكون خاء و تخفيف صاد قرائت كرده و باقى از قاريان (يخصمون) بفتح ياء و كسره خاء و تشديد صاد خواندهاند.
دليل:
كسى كه (يخصمون) قرائت كرده حذف كرده حركت را از تاء ادغام شده در يختصمون و بر ساكن كه قبل از آن بوده انداخته و آن خاء است و اين بهترين وجههاست بدلالت قول صرفيها ردّ و فر و غض كه حركت عين الفعل را بر ساكنى كه قيل از آنست انداختهاند.
و كسى كه يخصمون خوانده حذف كرده حركت را از حرف ادغام شده جز اينكه او بر ساكن پيش از آن نداده چنانچه در اوّل انداخته بود، پس التقاء دو ساكن شد، پس حرفى كه قبل از ادغام شده بود حركت بكسر داده و كسى كه يخصمون قرائت كرده جمع كرده بين دو ساكن خاء و حرف ادغام شده را، ابو على گويد و كسى كه پنداشته كه اين در قدرت زبان نيست پس قطعا ادعا كرده چيزى را كه ميداند فساد آن را بدون استدلال.
و امّا كسى كه (يخصمون) بفتح ياء و كسر خاء و تشديد صاد خوانده تقدير آن، يخصم بعضهم بعضا، است، پس حذف كرده مضاف را و حذف كرده مفعول به را و ممكن است كه معنايش، يخصمون مجادلهم عند انفسهم،- دشمنى ميكند يا جدل كنندهشان پيش خودشان باشد، پس مفعول به حذف شده باشد و معناى” يخصمون” يغلبون غلبه ميكند در دشمنى بر دشمنانش.
لغت:
الحمل: منع كردن چيز است كه بسمت پائين رود.
الفلك: كشتىهاست زيرا كه آن در آب ميگردد و از آنست فلكه براى آنكه ميگردد در رشته شده، و فلك مدار است براى آنكه دور ستارگان ميگردد و فلك پستان زنست هر گاه گرد باشد.
المشحون: پر و مملو است و شحنت الثغر بالرجال و مرز و سرحد پر از سربازان است و از آنست شحنه پاسدار و پليس و شبگرد كه شهر پر است از آنها و شب و روز پاسدارى ميكنند.
اعراب:
رَحْمَةً مِنَّا منصوبست بنا بر اينكه مفعول له باشد و (متاعا) عطف بر آنست و ممكن است كه عطف بر معنى باشد إلا ان نرحمهم رحمة و نمتعهم متاعا، مگر آنكه رحمت كنيم ايشان را رحمت كردنى و بهرهمند نمائيم بهرهمند كردنى.
تفسير:
پس خداى سبحان منّت گذارد بر خلقش بذكر اقسام نعمتهايش كه دلالت بر وحدانيت او ميكند و گفت:
وَ آيَةٌ لَهُمْ يعنى و دليل و نشانه است براى آنها بر اقتدار و توانايى ما أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ البته ما حمل كرديم پدران و نياكان ايشان آنهايى را كه اين گروه از نسل ايشانند فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ضحاك و قتاده و جمعى از مفسّرين گويند: يعنى كشتى نوح كه پر از مردم و نيازمنديهاى سرنشينان آن بود پس از غرق شدن سالم ماندند، پس از ايشان انسانهاى بسيارى بوجود آمد و پدران را ذرّيه ناميد از ذرء و آفريدن خدا خلق و آفريدگان را براى آنكه اولاد از ايشان خلق شدهاند و اولاد را ذريّه ناميده براى آنكه از پدران بوجود آمده اند.
و بعضى گفتهاند: ذريّه اطفال و زنان و الفلك كشتىهاى جارى در درياهاست و ذريّه را اختصاص بحمل در كشتى نمود براى ضعف و ناتوانى آنها و براى آنكه نيرو و توانى براى سفر نيست مانند نيروى مردها، پس خدا كشتى را براى ايشان تسخير نمود تا آنكه ممكن شود حمل در دريا و شتر را نيز مسخر فرمود تا آنكه ممكن شود حمل و سفر در خشكى گويند ميگويد فلانى مرا حمل نمود هر گاه او را ببخشند چيزى كه او را حمل كند و بر دارد يا رهنمايى كند او را بچيزى كه حمل ميكند بر آن. شاعرى گويد:
| الا فتى عنده خفان يحملنى | عليهما انّنى شيخ على سفر | |
آيا جوانمردى نيست كه نزد او دو كفش و دم پايى باشد كه مرا بر آن حمل كند بدرستى كه من پير ناتوانى بر مسافرت هستم، شاهد بيت يحملنى است كه بمعناى عطا كردن است.
وَ خَلَقْنا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ ما يَرْكَبُونَ ابن عباس و غير او گويند: يعنى و آفريديم براى ايشان از مثل كشتى نوح كشتيهايى كه بر آن سوار شوند چنانچه نوح سوار شد يعنى كشتيهايى كه بعد از كشتى نوح ساخته شد مثل آن و بر صورت، و شكل آن بود.
مجاهد گويد: مقصود از آن شتر است و آن كشتى خشكى و صحراء است.
جبائى گويد: مثل كشتى از جنبندهها مانند شتر و گاو و الاغ.
وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ يعنى و اگر ميخواستيم وقتى كه در كشتى سوارشان كرديم غرقشان مينموديم به وزيدن بادها و حركت موجها فَلا صَرِيخَ لَهُمْ يعنى دادرسى برايشان نيست، وَ لا هُمْ يُنْقَذُونَ يعنى وقتى ما اراده كرديم كه غرقشان كنيم خلاصى براى ايشان نيست إِلَّا رَحْمَةً مِنَّا وَ مَتاعاً إِلى حِينٍ يعنى مگر آنكه ما ترحّم بر آنها نموده و از ترسهاى دريا خلاصشان كنيم و آنها را از زندگى كامياب نمائيم تا وقتى كه مقدر نموديم اجلشان منقضى شود.
و بعضى گفتهاند: يعنى ما آنها را باقى گذارديم در حالى كه نعمتى از ما برايشان است و بهره تا مدّتى وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ و وقتى بمشركان گفته شود (اتَّقُوا ما بَيْنَ أَيْدِيكُمْ) به ترسيد آنچه در پيش روى شماست از امر آخرت پس عمل كنيد براى آن وَ ما خَلْفَكُمْ و آنچه پشت سر شماست از امر دنيا پس از آن حذر كنيد و بآن مغرور نشويد لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ابن عباس گويد: تا آنكه بر اميد رحمتى از خداى تعالى باشيد.
مجاهد گويد: يعنى بترسيد از گناهان گذشته خود و پرهيز كنيد از- عذاب او بوسيله اجتناب و دورى از گناهان آينده خود.
قتاده گويد: بترسيد از عذابى كه بر امّتها نازل شد و آنچه پشت سر شما است از عذاب آخرت، و حلبى از حضرت ابى عبد اللَّه صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: يعنى بترسيد از گناهانى كه در پيش روى و ما بين دستهاى شماست و آنچه پشت سر شماست از عقوبت، و جواب” اذا” محذوف است تقديرش اينست اذا قيل لهم هذا عرضوا وقتى بايشان اين مطلب گفته شود اعراض كنند و دلالت ميكند بر اين محذوف قول خدا:
وَ ما تَأْتِيهِمْ مِنْ آيَةٍ مِنْ آياتِ رَبِّهِمْ إِلَّا كانُوا عَنْها مُعْرِضِينَ و نيامد ايشان را نشانهاى از نشانههاى پروردگارشان جز آنكه از آن اعراض كردند از دعوت كننده و از انديشه كردن در حجّتها و در معجزات، و (من) اوّل در قول او” من آيه” آنست كه افزايش ميدهد در نفى استغراق و من دوّم براى تبعيض است، يعنى نيامد آيهاى ايشان را هر آيهاى كه بود از معجزات مگر دور شدند از آن و اعراض كردند از نظر كردن در آن و اين روش و راه كسيست كه از هدايت گمراه شده و زيانكار در دنيا و آخرت گشته است.
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ و هر گاه نيز بايشان گفته شود أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ انفاق كنيد و خرج نمائيد در طاعت خدا از آنچه خدا بشما روزى فرموده و بيرون كنيد آنچه را كه از زكاتها و صدقهها در اموال شما واجب نموده است.
قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ يعنى احتجاج كردهاند در ندادن حقوق واجبه به اينكه گفتند چگونه ما اطعام كنيم كسى را كه خدا قدرت بر اطعام او دارد و اگر خدا ميخواست كه بآنها اطعام كند ميكرد، پس وقتى او را طعام ندهد دلالت ميكند كه اطعام او را نخواسته و رفته است از نظر و ذهن ايشان كه خداى سبحان ايشان را متعبّد ساخت باين عمل براى آنچه براى ايشانست از مصلحت در آن، پس امر فرمود بتوانگران كه بر بينوايان انفاق كنند تا بدين وسيله تحصيل اجر و ثواب نمايند و مفسّرين اختلاف كردهاند كه آنهايى كه اين جمله را گفتند چه كسانى بودند؟
حسن گويد: ايشان يهود بودند هنگامى كه مأمور به اطعام مستمندان شدند، مقاتل گويد: ايشان مشركين قريش بودند كه اصحاب پيغمبر (ص) به ايشان گفتند ما را از اموالتان اطعام كنيد چون پنداريد كه آن مال خداست و اين گفته ايشانست، هذا للَّه، به گمانشان.
و بعضى گفته اند: كه ايشان زنادقه بودند كه انكار خدا را نموده و قول خدا رَزَقَكُمُ اللَّهُ را دست آويز خود كرده و گفتند اگر خداى رزّاق روزى- دهنده است پس فايدهاى نيست در رزق خواستن از ما و حال آنكه ما را روزى داده و شما را محروم نموده پس براى چه امر ميكنيد به دادن بكسى كه خدا او را محروم داشته است إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِي ضَلالٍ مُبِينٍ نيستيد شما مگر در گمراهى آشكارا، قتاده گويد: اين از قول كفّار است بكسى كه ايشان را امر باطعام نموده.
على بن عيسى گويد: كه آن از قول خداى تعالى به ايشانست هنگامى كه رد كردند آن را بجواب گفتن.
وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ و ميگويند اين وعده چه وقت خواهد بود، يعنى وعده چنانى كه ما را بآن بيم داديد از نازل شدن عذاب بما چه موقع ميباشد إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ اگر تو و اصحابت در اين وعده از راستگويانيد و اين استهزايى بود از ايشان، بخبر پيغمبر (ص) و خبر مؤمنين، پس خداوند تعالى در پاسخ ايشان فرمود: ما يَنْظُرُونَ يعنى منتظر نيستند إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً ابن عباس گويد: اراده نموده نفخه و صيحه اوّل را يعنى قيامت ناگهانى ميآيد و ايشان را (تَأْخُذُهُمْ) صيحه ايشان را ميگيرد وَ هُمْ يَخِصِّمُونَ يعنى در حالى كه ايشان در كارهايشان با هم گلاويز و ستيزگى ميكند و در بازارها مشغول داد و ستد هستند كه قيامت بر پا ميشود، و در حديث است كه روز قيامت بر پا ميشود در حالى كه دو مرد لباس خود را پهن كرده و معامله ميكنند و هنوز جمع نكرده كه قيامت برپا ميشود و مردى لقمه را بلندكرده كه در دهان خود بگذارد و هنوز به دهانش نرسيده كه قيامت برپا ميشود، و مرد ديگرى حوض خود را آب نموده تا گله خود را سيراب كند و هنوز سيراب نشده كه قيامت برپا ميشود.
و بعضى گفته اند: و ايشان با هم ستيزگى ميكنند كه آيا عذاب برايشان نازل ميشود يا نه.
فَلا يَسْتَطِيعُونَ يعنى وقتى قيامت ناگهانى ايشان را فرا گرفت توانايى و قدرت بر وصيّت كردن بچيزى را ندارند.
وَ لا إِلى أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ يعنى از بازارها نمىتوانند كه بمنازلشان برگردند، و اين خبر دادنست از آنچه در نفخه و دميدن اوّل در موقع قيام قيامت مىبينند آن را.
[سوره يس (36): آيات 51 تا 60]
وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ (51) قالُوا يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ (52) إِنْ كانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ (53) فَالْيَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (54) إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فاكِهُونَ (55)
هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فِي ظِلالٍ عَلَى الْأَرائِكِ مُتَّكِؤُنَ (56) لَهُمْ فِيها فاكِهَةٌ وَ لَهُمْ ما يَدَّعُونَ (57) سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ (58) وَ امْتازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ (59) أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (60)
ترجمه:
51- و (نوبت دوّم) در صور دميده شود پس آن گاه ايشان از گورها بسوى پروردگار خويش بشتابند.
52- گويند واى بر ما كدام شخص ما را از خوابگاهمان برانگيخت” فرشتگان جواب دهند اينست آن چيزى كه خداى بخشنده وعده داده بود پيغمبران راست گفته بودند.
53- آن نفخه صور جز يك فريادى پيش نيست كه ناگهان همگان با هم نزد ما حاضر شوند.
54- امروز اندك ستمى بهيچ نفسى نخواهد شد و شما جز در مقابل كارهايى كه ميكرديد پاداش نميگيريد.
55- البتّه اهل بهشت آن روز در كارى باشند كه لذّت ميبرند.
56- ايشان و همسران ايشان در سايه هاى درختان بر تختهاى آراسته تكيه كردهاند.
57- براى ايشان در بهشت ميوه و آنچه ميخواهند آماده است.
58- بر آنان سلام و تهنيت از جانب پروردگار مهربان گفته شود.
59- اى گنهكاران امروز (از بهشتيان) جدا شويد.
60- آيا عهد نكردم با شما كه مرا بپرستيد اين پرستش من راهى است كه راست است.
قرائت:
نافع و ابن كثير و ابو عمرو و روح” فى شغل” بسكون غين قرائت كرده، و باقى از قرّاء بضم غين خواندهاند، ابو جعفر (فكهون) بدون الف هر جا باشد قرائت كرده و حفص با او موافقت كرده در سوره مطفّفين” انقلبوا فكهين” خوانده و ديگران در تمام قرآن با الف خواندهاند، و اهل كوفه غير عاصم (فى ظلل) به ضمّ ظاء بدون الف قرائت كرده و باقى از قاريان (فى ظلال) خواندهاند، و روايت شده از امير المؤمنين عليه السلام كه آن حضرت (من بعثنا من مرقدنا) قرائت نموده است، و در شواذ قرائت ابن ابى ليلى (يا ويلتا) و قرائت ابى بن كعب” من هبنا من مرقدنا” آمده است.
دليل:
شغل و شغل دو لغت است و همچنين فكه و فاكهه و ظلل جمع ظله و ظلال است و نيز ممكن است جمع ظله مثل برمه و برام و علبه و علاب باشد و ممكن است كه جمع ظل باشد و امّا قول خدا (من بعثنا) پس آن همچنين است، پس آن مانند قول شما” يا ويلى من اخذك منى” اى واى مرا چه كسى تو را از من گرفت، ابن جنّى گويد (من) اوّل متعلّق بويل است مثل قول تو (يا تالمى منك) و اگر خواستى آن حال باشد پس متعلّق بمحذوف بود تا مثل آنكه بگويد، يا ويلنا كائنا من بعثنا، پس جايز است كه حال از او باشد چنانچه جايز است كه خبر از او باشد در مثل قول اعشى:
| قالت هريرة لمّا جئت زائرها | ويلى عليك و ويلى منك يا رجل | |
وقتى كه من آمدم هريره را ديدار كنم گفت واى بر من و بر تو و ناله من از تو اى مرد شاهد اين بيت ويلى است كه خبر از جمله (قالت هريره) است.
و اين براى آنست كه حال قسمتى از خبر است و امّا در قول خدا” من مرقدنا” پس آن متعلّق به نفس بعث است، و كسى كه” يا ويلنا” خوانده پس اصل آن (يا ويلتى) است پس ياء تبديل بالف شده براى آنكه آن نداء است پس آن جاى تخفيف است، پس گاهى اين ياء حذف ميشود مثل غلام و گاهى بسبب بدل شدن آن بالف غلاما ميشود، گويد:” يا ابتا علك او عصاكا” اى پدرم شايد كه تو يا اميد است كه مالى در سفر نصيب تو شود، پس اگر گفتى چگونه گويد،” يا ويلنا” و حال آنكه اين لفظ براى مفرد است و ايشان جماعت هستند پس جواب اينست كه هر يك از ايشان ميگويند، يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا و مانند آنست كه قول خدا فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِينَ جَلْدَةً يعنى هر يك از ايشان را هشتاد تازيانه بزنيد و مانند آنست آنچه ابو زيد از قول ايشان حكايت كرده اتينا الامير فكسانا كلنا حله و اعطانا كلنا مائه، يعنى امير نزد ما آمد و هر يك ما را حلهاى پوشانيد و بهر يك از ما صد دينار داد، و امّا هبنا، پس ممكن است كه هب لغتى در اهب باشد و ممكن است بمعناى هب بنا يعنى ما را آگاه كن باشد پس حرف جر حذف و بفعل متّصل شده و (هبنا) شده باشد.
لغت:
ابو عبيده گويد: الصور: جمع صوره مانند بسره و بسر باشد و آن مشتق از صاره يصوره صورا وقتى اماله شود پس صورت ميل ميكند بمثل خود به سبب مشاهده،.
جدث: قبر است و جمع آن اجداث و اين لغت اهل العاليه و اهل- السافله بفاء هم ميگويند، جدف و نسول بمعناى سرعت كردن و شتاب نمودن در بيرون رفتن است، گفته ميشود نسل ينسل و ينسل، امرؤ القيس گويد:
| و ان تك قد ساءتك منّى خليقه | فسلي ثيابى من ثيابك تنسل | |
اگر تو از اخلاق من بدت آمده پس دلت را از دل من بكن تا دوستت نداشته باشم، شاهد بيت در” تنسّل” ميباشد.
و ديگرى گويد:
| عسلان الذئب امسى قاربا | برد الليل عليه فنسل | |
گرگان گرسنه ديشب نزديك بود كه در سرماى شب بر او حمله كرده پس بسرعت بيرون رفت و فرار كرد، شاهد اين بيت نيز (فنسل) است كه بمعناى زود در رفتن آمده.
اعراب:
” هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ” مبتداء و خبر، و مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا كلام تام است كه سكوت و توقّف بر او ميشود، و ممكن است كه (هذا) از صفت مرقدنا باشد يعنى خوابگاه چنانى كه ما در آن خوابيده بوديم پس وقف بر” مرقدنا” هذا، ميباشد و ما وعد الرحمن خبر مبتداء محذوف و يا مبتداء خبر محذوف است. بنا بر تقدير هذا ما وعد الرحمن يا حق ما وعد الرحمن، است سلام بدل از (ما يَدَّعُونَ) و معنا اين است، لهم ما يتمنّون لهم سلام،” و قولا” منصوب است بنا بر اينكه مصدر فعل محذوف باشد يعنى يقول اللَّه قولا.
تفسير:
سپس خداى سبحان خبر داد از نفخه دوّم و آنچه را كه بعد از مرگ در روز قيامت ميبينند در وقتى كه بر انگيخته از قبر ميشوند و فرمود: وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ و در صور دميده ميشود پس ناگاه ايشان از قبورشان إِلى رَبِّهِمْ يعنى بدادگاهى كه خدا در آن حكم و داورى مى كند و در آنجا براى غير او حكومتى نيست. (يَنْسِلُونَ) يعنى وقتى هراسهاى قيامت را ديدند بشتاب و سرعت از قبرشان بيرون ميروند.
قالُوا يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا گويند اى واى بر ما چه كسى ما را از خوابگاه مان كه در آن خوابيده بوديم بيدار و محشور نمود، سپس ميگويند هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ اينست آنچه خداى بخشنده وعده داد و پيامبران هم راست گفتند در آنچه را كه ما را از اين مقام و اين روز و اين رستاخيز خبر دادند، قتاده گويد: اوّل آيه مال كفّار و آخرش مال مسلمين است، كفّار گويند: يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا و مسلمين گويند: هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ، و جز اين نيست كه قبر و گور را توصيف به مرقد و خوابگاه نمود براى آنكه چون ايشان زنده شوند مانند كسانى هستند كه از خواب عميق بيدار شدهاند.
بعضى گفته اند: ايشان وقتى كه احوال خود را در قيامت مشاهده ميكنند حساب كنند احوال قبورشان را باضافه اين هراسها و ترسها را در حالى كه در قبرشان خوابيده بودند، قتاده گويد: آن خوابى ميان دو نفخه است و عذاب قبر كم نميشود مگر در فاصله ميان آن دو نفخه، پس بخواب ميروند، سپس خبر داد خداى سبحان از سرعت برخاستن ايشان و فرمود:
إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً يعنى مدّتى و زمانى نيست مگر زمان و وقت يك فرياد فَإِذا هُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ يعنى پس در آن هنگام پيشينيان و پسينيان در ميدانهاى قيامت جمع ميشوند در جايگاه حساب سپس حكايت فرمود كه در آن روز بمردم چه ميگويند و فرمود:
فَالْيَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً يعنى پس در اين روز كم نميشود چيزى از كسى كه حقى براى اوست از ثواب و عوض و يا غير اينها و باو نميشود چيزى را كه مستحق آن نيست از عقوبت و عذاب بلكه امورى بر مقتضاى عدل جاريست و اين صريح قول اوست:
وَ لا تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ و پاداش داده نميشوند مگر آنچه را عمل ميكردند، سپس خداى سبحان اولياء و دوستان خود را ياد نمود و گفت إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فِي شُغُلٍ حسن و كلبى گويند: بدرستى كه اصحاب بهشت در آن روز در شغلشان نعمتهايى كه شاملشان شده غرق سرور و خوش حالى شدهاند، از آنچه كه اهل آتش در آنند از عذاب پس يادى از ايشان نميكنند و غصّه آنها را نمىخورند اگر چه از نزديكان باشند.
و ابن عباس و ابن مسعود گويند: مشغول ازاله بكارت حوراء بهشتى هستند و از امام صادق عليه السلام هم همين روايت شده است گويد، و ابروان آنها مانند ماه شب اوّل (باريك و زيبا) و پلكهاى چشم ايشان مانند شاه پر پرندگان شكارى است، وكيع گويد: مشغولند بشنيدن آواز مرغان بهشتى، و بعضى گويند: اشتغالشان در بهشت هفت قسم از ثواب است براى هفت عضو بدن اوّل ثواب پاى دخول در بهشت است بقول خدا، ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ داخل شويد بهشت را بسلامتى و امنيّت، دوّم ثواب دست، يَتَنازَعُونَ فِيها كَأْساً لا لَغْوٌ فِيها، اهل بهشت با هم سر پياله و جام بهشتى نزاع ميكنند و جام را از دست هم ميگيرند امّا نزاعى در آن بيهودگى و دشمنى نيست، سوّم ثواب عضو تناسل و فرج” وَ حُورٌ عِينٌ” و حيران كننده ديدگان (پرى پيكران بهشتى)” الهم ارزقنا انشاء ..” چهارم ثواب شكم” كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِيئاً” بخوريد و بنوشيد گوارا باد شما را، و پنجم ثواب زبان، و آخر دعواهم و آخرين دعاء ايشان أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ و ششم ثواب گوش لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً نميشنوند در آن سخن بيهودهاى را، و هفتم ثواب چشم و تلذ الاعين و ديدگان لذت ميبرند.
(فاكِهُونَ) ابن عباس گويد: يعنى مسرور و خوشحالند، و بعضى گويند نعمت دادگانند كه تعجّب ميكنند بآنچه را كه در آنست از نعمتها، ابو زيد گويد فكه انسان پاك طينت خندان را گويند، رجل فكه و فاكه مرد خندان رو و بشاش و براى آن فعلى شنيده نشده در ثلاثى مجرد.
و ابو مسلم گويد: آن از فكه گرفته شده و آن كنايه از احاديث صحيح، و پاكيزه است.
و بعضى گويند: فاكهون صاحبان ميوه را گويند چنانچه ميگويند لاحم شاحم يعنى صاحب گوشت و چربى و عاسل يعنى صاحب عسل، حطيئه گويد
| و غررتنى و زعمت انّك | لابن فى الصيف تامر | |
و تو مرا مغرور كردى و گول زدى و پنداشتى كه تو در تابستان صاحب شير و خرما هستى، شاهد اين بيت لابن و تامر است كه بمعناى صاحب شير و خرما آمده سپس خداى سبحان از حال ايشان خبر داده و گفت:
هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ يعنى (ايشان و همسرانشان در دنيا از كسانى كه موافقت كردند ايشان را بر ايمانشان در پرده از تابش آفتاب و سوزش آنند پس ايشان در مثل اين حال پاكيزه از سايبانههايى كه حرارت و گرمى و يا سردى در آن نيست.
و بعضى گويند: همسران چنانى كه خداوند سبحان بآنها تزويج نموده از حور العين (فِي ظِلالٍ) در سايههاى درختانى بهشتى، و بعضى گفتهاند در سايبانىهايى كه ايشان را محفوظ دارد از نظر كردن چشمها بايشان.
عَلَى الْأَرائِكِ و آنها بر تختهايى كه بر آن پرده نشينان و يا حجله مى باشد، و برخى گفتهاند آنها پشتىها ميباشد (مُتَّكِؤُنَ) يعنى نشستهاند نشستن پادشاهان زيرا برايشان چيزى از اعمال از نماز و روزه و غير آن نيست ازهرى گويد: هر چه را كه بر آن تكيه زنند آن اريكه و جمعش ارائك است.
(لَهُمْ فِيها) براى ايشان در بهشت فاكِهَةٌ وَ لَهُمْ ما يَدَّعُونَ يعنى خوشحال و هر چه آرزو نموده و خواسته باشند.
ابو عبيده گويد: عرب ميگويد بطلب هر چه خواستى يعنى آرزو كن.
و بعضى گويند: يعنى البتّه هر كس چيزى را بخواهد فورا آن چيز به حكم و فرمان خداى تعالى براى او حاضر شود براى آنكه طبع و مزاج آنها پاك و مهذّب شد، پس نميخواهند مگر آنچه نيكوست.
زجاج گويد: آن مأخوذ از دعاء است يعنى بدرستى كه اهل بهشت هر چه ميخواهند ميآيد براى ايشان، سپس خداوند سبحان بيان فرمود آنچه را كه ميخواهند، و فرمود (سَلامٌ) يعنى براى ايشان سلامتى است و منتها آرزو و ايده اهل بهشت اينست كه خدا بر آنها سلام كند (قَوْلًا) يعنى خداوند ميگويد سلام را كه گفته است مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ از پروردگار مهربان بايشان كه ميشنوند آن را از خدا پس آنها را اعلام ميكند بدوام امنيّت و سلامتى با فراوانى و گوارايى نعمت و كرامت.
و بعضى گفتهاند: كه فرشتگان بر ايشان وارد شده از هر درى و ميگويند سلام عليكم من ربكم الرحيم، درود بر شما از پروردگار مهربان، سپس خداوند سبحان اهل آتش را ياد نمود و گفت:
وَ امْتازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ يعنى بايشان گفته ميشود اى گروه گنه گنهكاران جدا شويد و كنار رويد از ميان مؤمنين، و سدى گفته است: يعنى جدا باشيد، ضحاك گويد: يعنى براى هر كافرى خانهاى است در آتش كه در آن داخل ميشويد، پس در آن خانه بسته ميشود كه نمىبيند و ديده نميشود، آن گاه خداوند سبحان ايشان را مخاصمه فرمود بسرزنش و گفت:
أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ يعنى آيا شما را امر نكرديم بر روش پيامبران و رسولان در كتابهاى نازله أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ اينكه اطاعت شيطان را نكنيد در آنچه شما را امر ميكند.
إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ يعنى و گفتم بشما كه شيطان دشمن شماست (مُبِينٌ) دشمنى او ظاهر و روشن است بر شما چون ميخواند شما را بچيزى كه هلاكت شما در آن است، و در اين آيه دلالت است بر اينكه خداوند سبحان عبادت و پرستش شيطان را ايجاد نكرده براى آنكه از اين عمل بر حذر داشته و سرزنش نموده بر آن.
[سوره يس (36): آيات 61 تا 65]
وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ (61) وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِيراً أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ (62) هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ (63) اصْلَوْهَا الْيَوْمَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ (64) الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (65)
ترجمه:
61- و اينكه مرا پرستش كنيد اينست راه راست.
62- و هر آينه در حقيقت شيطان خلق بسيارى از شما را گمراه ساخت آيا نيستيد كه بخرد دريابيد.
63- اين دوزخ را كه (مشاهده ميكنيد) آن دوزخيست كه به شما وعده ميدادند.
64- امروز بسزاى كفرى كه ميورزيديد بدوزخ درآئيد.
65- امروز بر دهنهاى ايشان (مهر خموشى) مينهيم و دستهاى ايشان با ما سخن گويد و پاهاى ايشان بآنچه (در دنيا) فراهم كردهاند گواهى دهد.
قرائت:
ابو عمرو و ابن عامر (جبلّا) بضمّه جيم و سكون باء خوانده و اهل مدينه و عاصم و سهل (جبلّا) بكسره جيم و باء و تشديد لام خوانده و روح و زيد جبلّا بضمّه جيم و باء و تشديد لام قرائت كرده اند، و اين قرائت حسن و اعرج و و زهرى است و بقيّه از قاريان جبلا بضمه هر دو و تخفيف خوانده اند.
دليل:
معناى تمام لغتهاى جبلّا خلق فراوان و جماعت انبوه و جمع افرادى است كه طبيعت و سرشتشان بر اوست و اصل جبل طمع و خلقت، و از آنست جبل براى آنكه خلق شده بر ثبات و پايدارى، ابو مسلم گويد: اصل آن غلظت و شدّت است
تفسير:
سپس خداوند سبحان فرمود در حكايتش كه در روز قيامت بكفّار چه مى گويد: وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ پس توصيف فرمود پرستش را به اينكه آن راه راست از جهتى كه راه بهشت است، سپس ياد نمود دشمنى شيطان را به فرزندان آدم عليه السلام و فرمود:
وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلًّا كَثِيراً يعنى در حقيقت شيطان بسيارى از شما مردم را از اين گمراه كرده به اينكه آنها را بگمراهى خوانده و بگمراهى واداشته و فريب داده است. أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ اينكه او شما را گول ميزند و از حق باز ميدارد، پس از او آگاه شويد و متوجّه گرديد، صورتش استفهام و معنايش انكار بر ايشان و سرزنش ايشانست، و در اين آيه بطلان مذهب جبرىهاست (در اينكه خداى تعالى اراده كرده گمراهى ايشان را) و اگر چنان بود كه آنها گفتهاند، هر آينه اين اجبارى بود بر ايشان و حال آنكه از قصد شيطان انكار نمود عقيده جبرىها را.
هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ اين است آن دوزخى كه وعده داده شدهايد بآن در سراى تكليف كه براى شما حاضر و آن را مشاهده ميكنيد.
اصْلَوْهَا الْيَوْمَ يعنى امروز لازم شويد عذاب را و اصل صلاء لزوم است و از آنست مصلى چنان كه ميآيد در اثر سابق براى لازم شدن او اثر آن را.
ابى مسلم گويد: يعنى بگيريد آتش و زبانه كشيدن آن را بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ بآنچه كه كفران ميكرديد، يعنى اين پاداش شماست بر كفرتان بخدا و تكذيب شما پيامبران او را.
الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ امروز مهر خاموشى بر دهانهاى ايشان ميزنيم اين حقيقت مهر است پس در روز قيامت آن را بر دهان كفّار گذارند پس قدرت و توان بر كلام و سخن ندارند. وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ و دستهايشان را به سخن آوريم بآنچه كه كردهاند وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ يعنى به نطق و سخن گفتن آوريم اعضايى را كه در دنيا سخن نميگفتند تا شهادت دهند برايشان و مهر زنيم بر دهانهايشان كه معهود بسخن گفتن بود، و مفسّرين درباره چگونگى شهادت اعضاء بر چند وجه اختلاف كردهاند:
اعضاء چگونه سخن ميگويند و شهادت ميدهند:
1- البته خداى تعالى طورى آنها را ايجاد ميكند در قيامت كه بتوانند سخن بگويند و شهادت دهند و اعتراف بگناهانشان كنند.
2- خداوند تعالى در آن اعضاء سخن قرار ميدهد كه بازگو كنند و البتّه نسبت كلام را بآن اعضاء داده زيرا ظاهر نميشود مگر از ناحيه آنها.
3- معناى شهادت و سخن گفتن اعضاء اينست كه خداى تعالى قرار ميدهد در آن از آيات چيزى كه دلالت كند بر اينكه صاحبان آن اعضاء خدا را بوسيله آنها معصيت و گناه نمودهاند پس اين ناميده ميشود شهادت از اعضاء چنانچه گفته ميشود چشمان تو گواهى بيدارى شب تو ميدهد و ما بتحقيق در جلوتر امثال اين را ياد كرديم.
[سوره يس (36): آيات 66 تا 70]
وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلى أَعْيُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّى يُبْصِرُونَ (66) وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلى مَكانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِيًّا وَ لا يَرْجِعُونَ (67) وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَ فَلا يَعْقِلُونَ (68) وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ (69) لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكافِرِينَ (70)
ترجمه:
66- اگر بخواهيم بيگمان ديدگان ايشان را كور گردانيم پس بسوى راه پيشى گيرند پس چگونه آن را ميبينند.
67- اگر بخواهيم البتّه بر همان جايى كه نشستهاند صورتهاى آنها را (بيكى از حيوانات) تغيير ميدهيم و در نتيجه رفتن را نتوانند و نه باز مى گردند.
68- و هر كه را عمر دراز دهيم او را در آفرينش نگونسار ميگردانيم آيا بخرد در نمىآئيد.
69- محمد” ص” را شعر نياموختيم و او را شعر گفتن نشايد، نيست- آنچه بدو فرستاديم جز ارشاد و قرآنى كه بيان كننده احكامست.
70- تا بدان هر كه را كه (دل) زنده باشد بيم دهد و تا وعيد و عذاب بر كافران ثابت شود.
قرائت:
ابو بكر تنهايى (مكاناتهم) جمع قرائت كرده و باقى از قاريان مفرد خوانده اند و بتحقيق قبلا گذشت، و عاصم و حمزه و سهل” ننكّسه” بضم نون اوّل و فتحه نون دوّم و كسره كاف و تشديد آن خواندهاند و باقى از قاريان بضمّه كاف و تخفيف آن خواندهاند و اهل مدينه و شام و يعقوب و سهل لتنذر با تاء خوانده و باقى با ياء خواندهاند.
دليل:
گفته ميشود: نكسته و نكّسته و انكسته مثل رددت جز اينكه تشديد براى كثرت و تخفيف احتمال قليل و كثير كمى و زيادى دارد و كسى كه (لتنذر) با تاء خوانده پس آن را خطاب به پيامبر (ص) دانسته و آنكه با ياء خوانده قرآن را اراده كرده و ممكن است كه اراده كند انذار خدا را.
لغت:
الطمس: نابود كردن چيز است تا آنجا كه اثرش برود، پس طمس بر چشم مثل طمس بر كتاب است و مانند آنست طمس بر مال، و آن تلف شدن و از بين رفتن آنست، تا آنكه هيچ از آن نماند و اعمى مطموس است و طميس آنست كه شكافى كه ميان دو پلك است برود و صاف شود، و مسخ دگرگونى صورت است به صورت حيوان زشتى چنانچه قومى بصورت بوزينه و خوك مسخ شدند.
اعراب:
” انّى” در موضع نصب است بنا بر حاليت از (يبصرون) يا بنا بر آنكه در معناى مصدر اوست.
تفسير:
سپس خداوند سبحان خبر داد از قدرت و توان خودش بر هلاك كردن اين كفّارى كه انكار كردند وحدانيت و يكتايى او را، پس فرمود:
وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلى أَعْيُنِهِمْ و اگر ما ميخواستيم. ابن عباس گويد:
هر آينه كور ميگردانيم ايشان را از هدايت. حسن و قتاده و جبائى گويند:
يعنى ما ايشان را نابينا واگذار نموديم تا در ترديد و شك بمانند و با اين حال رفت و آمد كنند فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ يعنى پس طلب كردند راه حق را و حال آنكه از آن نابينا شدند.
فَأَنَّى يُبْصِرُونَ ابن عباس گويد: پس چگونه ميبينيد. و بعضى گفته اند: يعنى پس طلب نجات و پيشى گرفتن بسوى آن را نمودند و حال آنكه بينشى براى ايشان نيست، پس چگونه مىبينند و حال آنكه ما ايشان را نابينا كرديم. و بعضى گويند: طلب راه براى رفتن بمنازلشان نمودند، پس راه بآن نيافتند.
وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلى مَكانَتِهِمْ و اگر ميخواستيم هر آينه ايشان را بر جايگاههايشان كه در آن نشسته بودند مسخ ميكرديم يعنى و اگر ميخواستيم هر آينه ايشان را عذاب ميكرديم بنوعى ديگر از عذاب، پس آنها را در منازلشان مسخ بصورت بوزينه و خوك مينموديم، و مكانه، و مكان در معنى يكى است.
و بعضى گفتهاند: يعنى و اگر ميخواستيم هر آينه ايشان را در منازلشان سنگ مينموديم كه در آن ارواحشان نباشد.
فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِيًّا وَ لا يَرْجِعُونَ يعنى پس توانايى رفتن و آمدن را ندارند، اگر ما آنها را مسخ نموديم. و بعضى گويند: يعنى قدرت فرار از عذاب را ندارند و برگشتن بدنيا و خلقت اوّل را بعد از مسخ شدن ندارند و تمام اينها تهديد است كه خدا ايشان را تهديد نموده است، سپس خداوند سبحان فرمود:
وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ يعنى كسى را كه ما عمر دراز داديم مى گردانيم او را بعد از قوه به ضعف و ناتوانى و بعد از زيادتى جسم به نقصانى و بعد از نويى و تازگى به فرسودگى و كهنهگى پس مثل آنكه در خلقتش شكسته شده است. قتاده گويد: ننكّسه يعنى او را برميگردانيم بحال پيرى چنانى كه در ضعف قوا و ازدياد رفتن علم و دانش شباهت بحال كودك پيدا ميكند.
أَ فَلا يَعْقِلُونَ آيا بخرد نمىآئيد، يعنى آيا تدبّر نميكنيد كه خداى تعالى قادر است بر اعاده و برگردانيدن مردگان چنانچه قدرت بر ايجاد و آفرينش آنها دارد، و جز اين نيست كه بنا بر خطاب فرمود براى قول او أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ و كسى كه با ياء قرائت كرده پس معنايش اينست آيا پس براى آنها عقل و خرد نيست كه عبرت و درس بگيرند و اين را بدانند، سپس خداى سبحان خبر داد از پيامبرش براى تأكيد قولش إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ فرمود:
وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ و او را شعر نياموختيم يعنى قول شعراء و صناعت شعر يعنى ما باو علم شعر و انشاء شعر عطا نكرديم وَ ما يَنْبَغِي لَهُ و براى او شايسته نبود كه شعر بگويد از پيش خودش. و بعضى گفتهاند: يعنى شعر براى او آسان بود و نبود كه بيت شعر براى او زينتى داشته باشد حتّى اگر گاهى به بيت شعرى تمثّل ميجست بر زبان مباركش شكسته جارى ميشد چنانچه از حسن روايت شده كه پيامبر خدا (ص) باين بيت متمثّل ميشد.
| ” كفى الاسلام و | الشيب للمرء ناهيا” | |
پس ابو بكر گفت يا رسول اللَّه شاعر اينطور گفته است
| كفى الشيب و | الاسلام للمرء ناهيا | |
سفيدى موى و اسلام براى آدمى كافيست كه نهى كننده باشد … شهادت ميدهم كه تو رسول خدايى و شعر بتو تعليم نكردهاند و شايسته هم براى شما نيست، و از عايشه روايت شده كه گفت كه پيغمبر (ص) بشعر (طرفه) برادر بنى قيس متمثّل ميشد.
| ستبدى لك الايام ما كنت جاهلا | و يأتيك بالاخبار من لم تزوّد | |
بزودى روزگار براى تو شروع ميشود خبرى را كه تو بآن آگاه بودى و ميآورد تو را خبر كسى كه زادى برنداشته بود، پس آن حضرت شعر را ميشكست و ميفرمود:
يأتيك من لم تزود بالاخبار
پس ابو بكر ميگفت اى رسول خدا شعر اينگونه نيست، پس ميفرمود من شاعر نيستم و براى من هم شعر گفتن شايسته نيست و امّا قول آن حضرت صلّى اللَّه عليه و آله:
انا النبى لا اكذب انا بن عبد المطلب
من پيامبرم و اين مطلب دروغ نيست و من پسر عبد المطلبم، پس عدّهاى گفتند كه اين اصولا شعر نيست، و ديگران هم گفتند كه اين اتّفاقى بود از آن بزرگوار و قصد شعر گفتن را نموده بود.
و بعضى گفتهاند: كه معناى آيه اين است، كه ما او را تعليم شعر نكرده و قرآن هم شايسته نيست كه شعر باشد بجهت اينكه نظم و ترتيب آن نظم و ترتيب شعرى نيست، و بحقيقت صحيح است كه آن حضرت گوش به شعر ميداد و تشويق بشعر گفتن هم مينمود و بحسّان بن ثابت فرمود اى حسان همواره مويّد بر روح القدس باشى مادامى كه ما را بزبانت يارى كنى.
(إِنْ هُوَ) يعنى نيست آنچه بر او نازل كرديم إِلَّا ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ مگر يادبود و قرآن بيان كننده از نزد پروردگار عالميان كه نه شعر است و نه رجز و نه خطابه و مقصود از (ذكر) اينست كه آن متضمّن ذكر حلال و حرام و دليلها و اخبار امّتهاى گذشته و غير آنست، و مقصود از قرآن اينكه آن جمع شده است كه خداوند سبحان بعضى از آن را با بعض ديگر آن جمع نموده براى فوائد مختلفه كه در آنهاست.
لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا يعنى ما قرآن را نازل نموديم كه به سبب آن به ترسانى از معصيتهاى الهى افرادى كه مؤمن بخدا هستند و براى آنكه كافر مانند مرده است بلكه از مردگان هم كمترند، زيرا كه مرده اگر چه نفعى ندارد ضرر هم ندارد ولى كافر نفعى كه بدينش نيست زيان هم دارد، و ممكنست كه مراد به (مَنْ كانَ حَيًّا) عاقل و دانا باشد و اين از على عليه السلام روايت شده است كه.
قتاده گويد: كسى كه دلش زنده باشد بصيرت و بينائيش هم زنده است.
وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكافِرِينَ يعنى واجب است بر كافرها عذاب و بيم دادن بآن بسبب كفرشان.
[سوره يس (36): آيات 71 تا 76]
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينا أَنْعاماً فَهُمْ لَها مالِكُونَ (71) وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَكُوبُهُمْ وَ مِنْها يَأْكُلُونَ (72) وَ لَهُمْ فِيها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ أَ فَلا يَشْكُرُونَ (73) وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ (74) لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ (75)
فَلا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ (76)
ترجمه:
71- آيا كافران نديدند كه ما براى بهرهبردارى آنها چهارپايان را به دست قدرت خويش آفريدهايم كه ايشان آنها را بتصرّف خود درآوردند.
72- و آن چهارپايان را براى ايشان رام كرديم كه بعضى از آنها مركب سوارى ايشانست و برخى از آنها را ميخورند.
73- و براى ايشان در چهار پايان سودهايى و آشاميدنيها است آيا سپاس نگذارند.
74- و مشركان بجز خداى يكتا خدايانى فراگرفتند باميدى كه ايشان يارى شوند.
75- بتها توانايى يارى كردن ايشان را ندارند و بت پرستان براى آن خدايان دروغين سپاه و لشكرند حاضر شده.
76- پس اى پيامبر سخن مشركان تو را محزون و اندوهگين نسازد-بدون ترديد ما هر چه را پنهان ميدارند و آنچه را آشكار ميكنند ميدانيم.
قرائت:
در شواذ حسن و اعشى (ركوبهم) خوانده و عايشه و ابى بن كعب، (ركوبتهم) خواندهاند.
دليل:
اما ركوب مصدر و كلام بر حذف مضاف است و تقدير آن فمنها ذو ركوبهم است و ذو الركوب آن مركوب (اسب الاغ و قاطر و شتر) و جايز است كه تقدير فمن منافعها ركوبهم باشد چنانچه شخصى بديگرى ميگويد من بركاتك وصول الخير الىّ على يدك، از بركات تو رسيدن خير است بمن بدست تو، و امّا ركوبتهم بر وزن مركوبه مثل فتوبه و حلوبه و جزوره براى آنكه خميده پشت و يا حيوانى كه پالانش گذارند و يا دوشيده ميشود و يا سرش بريده ميشود.
تفسير:
سپس خداوند سبحان اعاده سخن داد بذكر ادلّه توحيد و يكتايى خود و فرمود:
أَ وَ لَمْ يَرَوْا يعنى آيا نميدانند أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ كه البته بدون ترديد ما ايجاد كرديم براى بهرهبردارى و منافع ايشان مِمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينا يعنى از آنچه كه متولّى و متصدّى آفريدن آن شديم و باختراع و ايجادمان كه شريكى در آفريدن آن نداشتيم، و بكمك و ياورى آن را نيافريديم، و يد در لغت بر چند قسم است: بعضى از آن عضو است و بعضى از آن نعمت است و برخى از آن قوه و نيرو است، و بعضى از آنهم تحقيق اضافه است، در معناى نعمت گفته مى شود (لفلان عندى يد بيضا) براى فلانى نزد من حق نعمت است، و بمعناى قوّه هم ميگويند تلقى فلان قولى باليدين، يعنى فلان كس گفته مرا تلقّى بقبول و توان نمود و بمعناى تحقيق اضافه قول شاعر است:
| دعوت لما نابنى مسورا | فلبّى فلبن يدى مسورا | |
صدا زدم مسور را براى آن ناراحتى و سختى كه مرا عارض شده بود، پس مسور مرا پاسخ داد و با دو دستش مرا يارى كرد، شاهد اين بيت” يدى مسور” است كه بمعناى تحقيق اضافه است و البتّه آن را ستوده براى تحقيق مبالغه در اضافه بمسور و ميگويند: هذا ما جنت يداك، اين نتيجه جنايت دو دست تو است معناى در آيه و وقتى يك نفر بگويد” فما عملت هذا بيدى” اين دلالت مىكند بر تنهايى او در عملش بدون آنكه بكسى وا گذاشته باشد و يا ديگرى كمكش كرده باشد.
(أَنْعاماً) يعنى شتر و گاو و گوسفند فَهُمْ لَها مالِكُونَ يعنى و اگر چه ما نيافريديم كه آن را مالك شوند و بآن منتفع شوند و به شيرهاى آنها و سوار شدن بر پشت آنها و خوردن گوشت آنها.
و بعضى گفتهاند: يعنى پس ايشان ضبط كننده و غلبه كنندهاند و ما نيافريديم آنها را وحشى تا از ايشان فرار كنند و نتوانند آنها را نگاه دارند پس آن حيوانات مسخّر و در تحت اختيار ايشانند و اين قول اوست.
وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ يعنى ما آنها را مسخّر ايشان گردانيديم تا مطيع و رام آنها شدند. فَمِنْها رَكُوبُهُمْ وَ مِنْها يَأْكُلُونَ تقسيم فرمود انعام را به اينكه بعضى را مركب سوارى قرار داد (مانند اسب و الاغ و قاطر) و بعضى را كشتنى قرار داد تا با گوشتش بهرهمند شده و از آن بخورند، مقاتل گويد، ركوب حموله يعنى شتر و گاو است.
وَ لَهُمْ فِيها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ پس از منافع آن پوشيدن پوست و پشم و مو و كرك و خوردن گوشت آنها و سوار شدن بر پشتهاى آنها و غير اينها از انواع بسيارى كه در آنهاست و نوشيدن از شير و ماست آنها أَ فَلا يَشْكُرُونَ آيا خداى تعالى را سپاس نميكنيد بر اين نعمتها، سپس ياد نمود جهل- و نادانى كفّار را و گفت:
وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً و از غير اللَّه خدايانى براى خود قرار دادند كه آنها را مىپرستيدند لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ يعنى تا شايد ايشان را يارى كند و عذاب خدا را از آنها دفع نمايند. لا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَهُمْ يعنى اين خدايانى كه پرستيدند قدرت يارى كردن ايشان و دفاع از آنها را ندارند.
وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ جبائى گويد: يعنى البتّه اين خدايان بايشان در آتش حاضر شدهاند براى آنكه هر حزب و گروهى با آنچه پرستيدهاند از بتها در آتشاند، پس لشگرى نيست كه از ايشان سوختن را دفع كند و نيستند آن بتها قادر بر اينكه عذاب و شكنجه را از آنها برطرف كنند و اين چنانست كه خداوند سبحان فرموده:
إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ شما و آنچه جز خدا ميپرستيديد هيزم و سوخت جهنّم هستيد.
و قتاده گويد: كفّار و بت پرستها لشگر بتهايند زيرا در دنيا و براى آنها خشمگين شده و اطراف آنها حاضر ميشدند يعنى براى بتها در دنيا غضب ميكردند و حال آنكه آنها سودى برايشان نداشتند و نه دفع شرّى از آنان مينمودند.
زجاج گويد: يارى بتها ميكردند و حال آنكه آنها توان يارى ايشان را نداشتند، آن گاه پيغمبرش (ص) را تسليت داده به اينكه گفت:
فَلا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ پس تو را اندوهگين نكند قول ايشان در تكذيب كردنت.
إِنَّا نَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ بدرستى كه ما ميدانيم آنچه را در خاطرشان پنهان نمايند. وَ ما يُعْلِنُونَ و آنچه را كه بر زبان خودشان ظاهر كنند پس ما ايشان را پاداش داده و كيفر نمائيم بر هر يك از اعمالشان.
[سوره يس (36): آيات 77 تا 83]
أَ وَ لَمْ يَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ (77) وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ (78) قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ (79) الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ (80) أَ وَ لَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى وَ هُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلِيمُ (81)
إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (82) فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (83)
ترجمه:
77- آيا آدمى (ابىّ بن خلف) نديد كه ما او را از نطفهاى آفريديم پس آن گاه او دشمن است آشكار.
78- و براى ما مثلى بزد و آفرينش خود را از ياد برد كه گفت اين استخوانها را كيست كه زنده كند در حالى كه آنها پوسيده است.
79- (اى پيامبر) بگو آن خدايى كه نخستين بار آنها را بيافريد آن را زنده ميكند.
80- آن خدايى كه براى شما از درخت سبز آتشى پديد آورد، پس آن گاه شما از آن درخت آتش را مىافروزيد.
81- آيا آن خدايى كه آسمانها و زمين را بيافريد توانا نيست كه مانند آنها را بيافريند، آرى و او آفريدگار داناست.
82- كار او وقتى كه آفريدن چيزى را بخواهد فقط آنست كه بدو بگويد بوده باش پس آن چيز ميباشد.
83- پس منزّه است آن خدايى كه پادشاهى همه چيز بدست اوست و بسوى او بازگردانيده خواهيد شد.
قرائت:
يعقوب” يقدر” با ياء و همين طور در سوره احقاف خوانده و دليل در او ظاهر است و در شواذ قرائت طلحه و ابراهيم و اعمش (ملكه كلّ شيء) آمده و معنايش اين است پس منزّه است آن خدايى كه بدستش قدرت بر هر چيز است و آن از (ملكت العجين) مالك خمير شدم است، و ملكوت پس بالا رفتم از آن در آن واو و تاء را براى مبالغه زياد كردند بسبب زياد كردن لفظ و براى همين بملكوت اعلى امر عظيم اطلاق نميشود.
اعراب:
” الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ” بدل از الَّذِي أَنْشَأَها است و جايز است كه مرفوع يا منصوب باشد بنا بر مدح، أَنْ يَقُولَ در محل رفع است به اينكه خبر مبتداء بوده باشد.
شأن نزول اين آيه:
گفتهاند: كه ابى بن خلف يا عاص بن وائل با استخوان پوسيده پودر شدهاى آمد و گفت اى محمد آيا تو خيال ميكنى خدا اين را زنده ميكند فرمود آرى، پس اين آيات تا آخر سوره نازل شد.
[تفسير]
سپس خداوند سبحان آگاه كرد آفريدن خود را بر استدلال بر صحّت بعث و قيامت و اعاده مردم و فرمود:
(أَ وَ لَمْ يَرَ) آيا نميداند الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ آدمى كه ما او را از نطفه ايجاد كرديم، و تقديرش اينست، سپس به علقه و از علقه بمضغه، و از مضغه بعظم، يعنى نطفه آب گنديده را خون بسته شده كرديم و آن را تبديل بمضغه گوشت نرم نموديم و آن را مبدّل باستخوان كرديم و از استخوان نقلش كرديم تا آنكه آن را آفريدهاى معتدل گردانيده، سپس در آن روح قرار داده و او را از شكم مادرش بيرون آورده و تربيت كرديم و از حالى بحال ديگر نقلش نموديم تا آنكه عقلش كامل، و گرديد سخن گويى ستيزهگر و اين قول اوست:
فَإِذا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ يعنى دشمنى صاحب بيان، يعنى آن كس كه قدرت بر همه اين كارها را دارد چگونه قدرت بر اعاده و برگردانيدن ندارد و حال آنكه اين آسانتر است از ايجاد و تازه شروع كردن و ممكن نيست كه خلقت انسانى واقعا بطبيعت باشد زيرا كه طبيعت در حكم مردگانست در اينكه زنده نيست ادراك و شعور و قدرت ندارد، پس چگونه از آن فعل صحيح مىشود و نميشود كه خلقت او اتفاقى و تصادفى هم باشد براى آنكه براى حادث ايجاد كننده لازم است كه توانا و دانا باشد، و در آيه دلالت است بر صحت استعمال نظر و دقت و انديشه در دين براى آنكه خداوند سبحان اقامه حجّت و دليل نموده بر مشركين بقياس كردن خلقت و عالم دوّم را بر خلقت و عالم دنيا و ملزم كرد آن كس را كه اقرار باوّلى نموده اقرار بدوّمى نمايد، سپس تأكيد كرد خداى سبحان انكار بر او را و فرمود:
وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلًا يعنى در انكار روز قيامت و زنده شدن مردگان مثل باستخوان پوسيده زد و آن را با دستش گرد و پودرى نمود و تعجّب كرد از كسى كه ميگويد كه خدا آن را زنده ميكند. وَ نَسِيَ خَلْقَهُ يعنى ترك كرد نظر كردن در خلق و آفرينش خود را وقتى كه او را از نطفه و آب گنديدهاى آفريد سپس بيان كرد اين مثل را بقول خودش:
قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ گفت كيست كه زنده كند اين، استخوان را در حالى كه آن پوسيده است، مفسّرين درباره اين گوينده اختلاف كردهاند:
قتاده و مجاهد گفتهاند: كه آن ابى بن خلف است و اين از حضرت صادق عليه السلام هم روايت شده است.
سعيد بن جبير گويد: او عاص بن وائل سهمى بوده حسن گويد: او اميّة بن خلف بوده است سپس خداوند سبحان فرمود در رد بر آن:
(قُلْ) بگو اى محمد باين شخص متعجّب از برگشتن مردگان يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ زنده ميكند آن را آن خدايى كه دفعه اوّل او را ايجاد كرد براى آنكه كسى كه قدرت بر اختراع چيزى كه باقى ميماند دارد پس او بر اعاده و برگردانيدن آن قادرتر است بدون ترديد.
وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ و او بهر خلقتى داناست خواه خلقت اوّلى باشد و خواه برگردانيدن آن باشد پس داناى بآنست پيش از آنكه آن را بيافريند كه وقتى آفريد چگونه خواهد بود و ميداند آن را قبل از آنكه بر گردانيدش كه وقتى آن را برگردانيد چطور خواهد بود سپس افزود در بيانش و خبر داد از صنعت و عمل كردن خود بچيزى كه خلقتش عجيبتر است و گفت:
الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ آن خدايى كه قرار داد براى شما از درخت سبزه تازهاى كه خاموش كننده آتش است آتشى سوزنده قصد نموده از آن درخت مرغ و عقار را كه اعراب بيابانى از آن آتش گيرانه و چخماق ميگيرند، پس بيان فرمود كه كسى كه قدرت دارد، در درختى كه در نهايت ترى و تازگى است آتش سوزنده قرار دهد با ضد بودن آتش با رطوبت كه هر وقت انسان احتياج بآتش پيدا كرد پارهاى از آن را به پاره ديگرش بزند آتش از آن بيرون آمده و جرقه زند، قادر است نيز كه مرده را برگرداند، و عرب ميگويد در هر درختى آتش است و مرغ و عفار شهرت و بزرگى پيدا كرد بداشتن آتش، و كلبى گويد: هر درختى از آن آتش ظاهر شود جز درخت عنّاب.
سپس خداوند سبحان ياد كرد از خلقتش چيزى را كه از انسان بزرگتر است و گفت: أَ وَ لَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ اين استفهام معنايش تقرير است يعنى آنكه قدرت دارد بر آفريدن آسمانها و زمين و اختراع آنها با بزرگى آنها و بسيارى آنها و بسيارى اجزاء آنها قدرت و توانايى بر اعاده و برگردانيدن خلقت بشر دارد، آن گاه خداوند سبحان از اين استفهام جواب داد بقولش: (بَلى) آرى او تواناست بر زنده كردن و بر گردانيدن مردگان. وَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِيمُ و اوست كه خلق ميكند و ميآفريند خلقى را بعد از خلقى (العليم) داناى بتمام آنچه كه خلق كرده و آفريده است، سپس ياد نمود قدرتش را بر ايجاد و آفريدن موجودات و گفت:
إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ جز اين نيست امرش كه هر وقت اراده كرده چيزى را كه بگويد بوده باش پس آن چيز ميباشد و تقدير آن اينست كه اينكه باشد پس ميباشد، پس تعبير كرد از اين معنى به لفظ (كن) زيرا كه آن بليغتر است در آنچه اراده نموده و در اينجا قول و سخنى نيست فقط آن اخبار بحدوث و موجود شدن چيزيست كه اراده كرده.
و بعضى گفتهاند: بدرستى كه معناى إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ من اجله كُنْ فَيَكُونُ است پس از اين معنا تعبير (بكن) فرمود و گفتهاند:
بدرستى كه اين فقط در تحويلات و تبديل شدن چيزى بغير آنست مثل قول او كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ باشيد بوزينههاى خوار و پست. كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِيداً و باشيد سنگ يا آهن و آنچه شبيه باين است و لفظ امر در كلام برده صورت است:
معناى ده گانه لفظ امر:
1- امر براى كسى كه او پستتر است از تو 2، بمعناى استحباب مثل قول او فَكاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً بردگان خود را مكاتبه كنيد اگر در ايشان خيرى دانستيد.
3- بمعناى اباحه مثل قول خدا، فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا، پس هر گاه نماز را بجا آورديد پراكنده شويد يا” إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا” هر گاه از احرام بيرون آمديد صيد نمائيد.
4- بمعناى دعاء” رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً” پروردگار ما بما از نزد خودت رحمتى مرحمت فرما.
5- بمعناى توفيق و مدارا مثل قول او” ارفق بنفسك” با خودت مدارا كن-
6- بمعناى شفاعت مثل قول تو شفاعت مرا درباره آن به پذير يا مرا شفيع نما در آن
7- بمعناى تبديل مثل” كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ” معنايش گذشت، و كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدِيداً.
8- بمعناى تهديد و بيم دادن” اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ” هر كار ميخواهيد بكنيد
9- بمعناى اختراع و ايجاد مثل قول او” كُنْ فَيَكُونُ”.
10- بمعناى تعجّب مثل أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ بينا نما ايشان را و شنوا.
على بن عيسى گويد: در قول خدا، كُنْ فَيَكُونُ، امر در اينجا بزرگتر و با شكوهتر از فعل است، پس براى تجليل و تعظيم آمده، گويد و ممكن است كه بمنزله تسهيل و آسان كردن بوده باشد براى آنكه هر گاه اراده فعل چيزى را نمايد آن را نمايد بمنزله آنست كه ميگويد بچيزى باش پس فورا ميباشد و انشاد كرد:
| فقالت له العينان سمعا و طاعة | و حدرتا كالدّر لما يثقب | |
پس باو ديدگانم گفت كه شنيدم و اطاعت كردم و فورا اشك فرو ريختند مانند درّ زمانى كه سوراخ ميشود. و جز اين نيست كه خبر ميدهد از سرعت اشك- ريختن بدون آنكه حقيقة سخن بگويد.
پس از آن خداوند تنزيه نمود خود را از اينكه توصيف شود به چيزى كه لايق بذات ذو الجلال او نيست و فرمود: فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ يعنى منزّه است او از نفى قدرت بر برگردانيدن مردگان و غير اينها از آنچه را كه لايق بصفاتى كه بدست اوست، يعنى بقدرت و توان اوست.
ملكيت هر چيزى و كسى كه قدرت بر هر چيزى دارد قادر و تواناست بر زنده كردن استخوان پوسيده و بر ايجاد و آفريدن هر چيزى و نابود كردن آن و برگردانيدن آن.
وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ و بسوى او برميگرديد روز قيامت يعنى برميگرديد بجايى كه هيچ كس جز او مالك امر و نهى نيست، پس پاداش ميدهد شما را به ثواب بر طاعات و عبادات و كيفر ميكند بر معصيتها بر قدر اعمال شما.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج20، ص: 447