ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره «ص»
سوره «ص»
عدد آيات
«كوفيان» اين سوره را هشتاد و هشت و «حجازيان»، «بصريان» و «شاميان» هشتاد و شش آيه دانسته و تنها «ايّوب بن متوكل» اين سوره را هشتاد و پنج آيه گفته است.
فضيلت سوره
«ابى بن كعب» از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
هر كه سوره (ص) را بخواند خداوند به وزن هر كوهى كه براى «داود» (ع) مسخر كرده بود به او از حسنات پاداش دهد و او را نگه دارد از اصرار ورزيدن به گناه كوچك و بزرگ.
«عياشى» به اسناد خود از «حضرت باقر» (ع) نقل كرده كه فرمود: هر كه بخواند سوره (ص) را در شب جمعه داده مىشود به او خير دنيا و آخرت كه به هيچ كس جز پيامبر مرسل و فرشته مقرب داده نشود و خداوند او را به بهشت داخل مىكند و نيز داخل كند آن را كه او دوست داشته باشد از اهل بيت خود حتى خادم او را، اگر چه در رديف خانواده او نباشد و ايمن گرداند خداوند او را از بىتابى بزرگ روز قيامت
[سوره ص (38): آيات 1 تا 5]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
ص وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ (1) بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ (2) كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَوْا وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ (3) وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ (4)
أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ (5)
ترجمه:
ص، و سوگند به قرآن صاحب ذكر. بلكه آنان كه كافر شدند در سركشى و ستيزند. بسا هلاك كرديم پيش از ايشان از قرنى، پس ندا كردند و نبود هنگام گريز. و عجب داشتند كه بيايدشان بيم دهندهاى از ايشان و گويند كافران، اين جادوگر و دروغگوست. آيا خدايان را خداى واحدى قرار داد همانا اين است چيز شگفت.
قرائت
ص- در ميان قرائتهاى قليل، قرائت «ابى بن كعب» و «ابن ابى اسحاق» است كه (صاد) را به كسر (دال) خواندهاند و توجيه در قرائت ايشان به دو وجه است، اول اين كه كسره (دال) به جهت (التقاء ساكنين) است، دوم اين كه (صاد) را از (مصاداة) بگيريم و آن به معنى (معارضه)است، يعنى قرآن را به عمل خود عرضه كن.
قرائت دوم نظر «ثقفى» بوده كه (صاد) را به فتح (دال) خوانده است و توجيه آن نيز بر دو گونه است اول اين كه فتحه اخف از كسره است و دوم اين كه (صاد) علم باشد بر سوره و غير منصرف باشد.
قرائت سوم كه قرائت مورد انتخاب است به وقف (صاد) مىباشد چون (صاد) از حروف هجاء بوده و لازمه آن وقف است.
عجاب- اين كلمه با تشديد به معنى زياده روى در تعجب است كه مرحله اول (عجيب)، مرحله دوم (عجاب) به تخفيف و مرحله سوم از نظر شدت (عجّاب) به تشديد مىباشد.
شقاق- به معنى خلاف است و اصل اين كلمه از قرار گرفتن يكى از دو فرقه در جانبى و سمتى مىباشد، گفته مىشود، فلانى شق عصاى اجتماع مىكند يعنى به خلاف ايشان كار مىكند.
مناص- اين كلمه از (نوص) بوده و به معنى تأخر است و در مقابل آن (بوص) بوده كه به معنى تقدم مىباشد.
اعراب
وَ الْقُرْآنِ– حرف (واو) قسم بوده و جواب آن را چند گونه دانستهاند كه به ترتيب توجه مىكنيد:
1- جواب قسم محذوف بوده و تقدير چنين باشد (لقد جاء الحق و ظهر الامر) زيرا كه حذف در جواب رساتر مىباشد چون در اين صورت جواب قسم عموميت داشته و به يك معنى اختصاص پيدا نمىكند.
2- جواب قسم عبارت از (ص) به معنى (صدق) است كه مقصود چنين است (سوگند به قرآن كه محمد (ص) راست مىگويد) 3- جواب قسم چيزى است كه اين جمله جاى او را گرفته است (كَمْ أَهْلَكْنا) و يا چيزى بوده كه به جاى آن (بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا) قرار داده شده
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج21، ص: 68
است، گويا كه خداوند مىگويد: (سوگند به قرآن كه امر آن چنان نيست كه مىگويند) و اين دو سخن، اولى از «فراء» و دومى از «قتاده» است.
4- جواب قسم جمله (كَمْ أَهْلَكْنا) بوده و (لام) قسم به خاطر طول كلام از سر (كم اهلكنا) حذف شده است چنان كه لام در كلام (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى) كه بايد (لقد …) باشد به خاطر طول كلام حذف شده است. اين سخن نادرست است زيرا كه (كم) مفعول بوده و لام بر سر مفعول داخل نمىشود.
5- جواب قسم در آخر سوره اين جمله است (إِنَّ ذلِكَ لَحَقٌّ) ولى توجه مىكنيد كه جواب از خود قسم بسيار دور مىباشد.
وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ– در اين جمله دو قول است:
اول- «زجاج» گويد: (تا) به (لا) متصل بوده و (لات) به معنى (ليس) است، در اين صورت (حين) منصوب و خبر (ليس) مىباشد كه اسم آن در تقدير بوده و (الوقت) مىباشد، و يا خبر در تقدير بوده و (حين) مرفوع و اسم (ليس) است.
كسانى كه وقف به (تاء) كرده درست گفتهاند به خلاف آنان كه (لات) را به صورت (لاه) به (ه) وقف كردهاند، زيرا كه اين (تاء) مانند (تاء) در فعل (ذهبت) مىباشد و يا (تاء) در حرف چون (رأيت زيدا ثمت عمروا) «اخفش» گويد: لات حين مناص، مانند (لا رجل فى الدار) مىباشد دوم- اين كه (تاء) متصل به (حين) است، چنان كه شاعر گويد:
| العاطفين تحين ما من عاطف | و المطعمين زمان ما من مطعم | |
شأن نزول
مفسران گفتهاند: اشراف «قريش» كه بيست و پنج نفر بودند و «وليد ابن مغيره» كه بزرگتر از ايشان بود، و «ابو جهل» و «ابى بن خلف» و «امية ابن خلف» و «عتبه» و «شيبه» پسران «ربيعه» و «نصر بن حارث» كه همه از اشراف قريش بودند به نزد «ابو طالب» آمدند و گفتند: تو پير و بزرگ ما هستى! پيش تو آمديم تا ميان ما و پسر برادرت قضاوت كنى چه اين كه او به خدايان ما ناسزا گفته و مقاصد ما را به باد مسخره گرفته است، پس «ابو طالب» حضرت محمد (ص) را طلبيد و گفت اى پسر برادرم! اين مردم از تو پرسش مىكنند، محمد (ص) گفت چه مىگويند؟ قريش گفتند تو ما را و خدايان ما را رها كن و ما هم تو و خدايت را رها مىكنيم! حضرت رسول (ص) فرمود: آيا يك كلمه مىبخشيد و مىگوئيد كه مالك عرب و عجم گرديد؟ گفتند ما ده برابر آن كلمه را به تو مىدهيم! حضرت فرمود: بگوئيد (لا اله الا اللَّه) چون قريش اين سخن را شنيدند همگى برخاسته و گفتند: آيا قرار مىدهد خدايان ما را يك خدا؟! پس بدين مناسبت اين آيات نازل شد.
روايت شده كه پيغمبر پس از اطلاع از گفتار قريش گفت اى عمو! اگر خورشيد در دست راست من قرار داده شود و ماه در دست چپ من، هرگز سخن خود را ترك نمىكنم يا آن را نافذ ساخته و يا كشته شوم! «ابو طالب» گفت: برو به تعقيب كار خود هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت.
تفسير:
ص– در لفظ (ص) اختلاف شده برخى گفتهاند اين لفظ نام سوره است و اقوال ديگرى نيز وجود دارد كه ما در اول سوره «بقره» ياد آور شديم.
«ابن عباس» گويد: لفظ (ص) يكى از نامهاى خداوند است كه به آن سوگند خورده است و اين نظر از «امام صادق (ع)» نيز روايت شده است.
«ضحاك» گويد: لفظ (ص) به معنى (صدق) مىباشد.
«قتاده» گويد: لفظ (ص) يكى از نامهاى قرآن است بنا بر اين جايز است كه محلا منصوب باشد چون با حذف حرف قسم- منصوب به (نزع خافض) خواهد بود. و نيز جايز است كه مرفوع باشد به اين كه خبر بوده و مبتداء محذوف بوده كه (هذه) باشد و اين نظر كسى است كه (ص) را نام قرآن مىداند.
وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ (و قرآن صاحب ذكر) يعنى صاحب شرف. از ابن عباس. و واضح كننده اين سخن قول خداوند است كه مىگويد: (إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ)، «همانا آن ذكرى براى تو و براى قومت مىباشد- زخرف- 44» و برخى گفتهاند معنى (ذِي الذِّكْرِ) يعنى صاحب بيانى كه مودّى به حق و هدايت كنندهاى به سوى رشد باشد، زيرا در چنين كتابى دليلهايى ذكر شده است كه هر شخصى در آنها تفكر كند مسلما حق را خواهد شناخت هم از طريق عقل و هم از طريق شرع.
«قتاده» گويد: (ذى الذكر) بمعنى صاحب تذكر است كه موجب تذكر خوانندگانش مىشود.
و «جبائى» گفته مراد از (ذى الذكر) كتابى است كه داراى ذكر خداوند و توحيدش و نامهاى نيكويش و صفات برترش، و ذكر پيامبران، و اخبار امتها، و ذكر بعث و نشر و ذكر احكام و آن چه مكلف از احكام و دستورات احتياج دارد، باشد، و مؤيّد اين نظر قول خداوند است كه مىفرمايد: (ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ)، «فرو نگذارديم در كتاب چيزى را- انعام- 38».
بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا (بلكه آنان كه كافر شدند) از اهل مكه فى عزة (در سركشى) يعنى در تكبر از حق و حميت جاهليت هستند.
و اين سخن «قتاده» است. و بر اين سخن دلالت مىكند آيه ديگرى در قرآن كه: (أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ)، «بگيردش عزت به گناه- بقره- 206».
و برخى گفته: (فِي عِزَّةٍ) يعنى در مالكيت و اقتدار و قوتى كه خداوند به آنان داده است مىباشند.
وَ شِقاقٍ (و خلاف) يعنى هستند ايشان در عداوت و معصيت و اختلاف زيرا كه آنان از متابعت تو سرپيچى كرده و به مخالفت تو مىپردازند. سپس خداوند آنان را ترسانده و گويد:
كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ (اى بسا هلاك كرديم پيش از ايشان از مردم روزگار) به اين كه رسولان را تكذيب كردند.
فَنادَوْا (پس ندا كردند) هنگام وقوع عذاب و استغاثه نمودند وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ (و نبود هنگام گريز) يعنى زمانى نبود كه نجات يابند و ناديده گرفته شوند.
و برخى گفتهاند: نبود هنگام ندايى كه نجات بخش باشد.
«قتاده» گويد: يعنى ندا كردند هنگامى كه وقت ندا نبود.
وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ (و عجب مىكردند كه بيايدشان ترسانندهاى از جانب خودشان) يعنى شگفت داشتند كه پيامبرى از جانب خودشان مبعوث شود كه از طرف خداوند مأموريت داشته و ترساننده باشد كه ايشان را از معاصى بر حذر داشته و از آتش بترساند.
وَ قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ (و گويند كافران اين جادوگر دروغگو است) با اين كه خود را رسول خداوند مىداند.
أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً (آيا قرار داد خدايان را خداى واحدى) اين جمله، استفهام انكارى و سخن اعجاب آميز است، و به اين جهت است كه پيامبر اكرم (ص) عبادت خدايان ايشان را در مقابل عبادت خداوند باطل كرده بود و آنان را به عبادت خداوند يكتا دعوت مىكرد و لذا ايشان تعجب مىكردند از اين سخن، و مىگفتند: چگونه براى ما يك خدا قرار داد پس از آن كه خدايان متعددى را عبادت مىكرديم.
إِنَّ هذا (بدرستى كه اين) كه محمد (ص) مىگويد: خداوند يكى است.
لشىء عجاب (چيز شگفتى است) و بسيار تعجب آور است.
[سوره ص (38): آيات 6 تا 10]
وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلى آلِهَتِكُمْ إِنَّ هذا لَشَيْءٌ يُرادُ (6) ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ (7) أَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْ ذِكْرِي بَلْ لَمَّا يَذُوقُوا عَذابِ (8) أَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَحْمَةِ رَبِّكَ الْعَزِيزِ الْوَهَّابِ (9) أَمْ لَهُمْ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبابِ (10)
ترجمه:
و رفتند گروهى از ايشان كه برويد و صبر كنيد بر خدايان خويش، همانا اين چيزيست خواست شده. ما نشنيدهايم اين را در ملت آخر، نيست اين مگر دروغ ساختنى. آيا نازل شده است بر او ذكر از ميان ما، بلكه ايشان در شك هستند از ذكر من، بلكه هنوز نچشيدهاند عذاب مرا. يا كه در نزد ايشان خزينههاى رحمت پروردگارت بود كه عزيز و بخشاينده است. يا براى ايشان است ملك آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است؟، پس بالا روند در اسباب.
شرح لغات:
انطلاق- به آسانى راه رفتن را گويند و لذا گفته مىشود: (طلاقة الوجه) يعنى خوشرويى و (طلاقة الخلق) يعنى خوش خويى اختلاق- اين كلمه با (افتراء) از نظر مقصود يكسان است.
ارتقاء- به معنى صعود به بلندى با طىّ درجات مىباشد اسباب- جمع سبب است، و فرق ميان (سبب) و (علت) در اصطلاح متكلمان آن است كه (علت) ذاتا موجب چيزى و (سبب) صفتا موجب چيزى مىباشد.
اعراب
أَنِ امْشُوا– كلمه (ان) در اينجا به معنى (مفسّره است) كه معنى چنين مىشود (اين كه برويد). و «زجاج» گويد: تقدير چنين است (بان امشوا) به اين كه به اين سخن برويد.
تفسير:
وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ (و رفتند گروهى از ايشان) اين سخن پايان حكايت كافران است كه قبلا ياد آورى شد، و اكنون بزرگان و اشراف ايشان مىروند تا بگويند:
أَنِ امْشُوا (كه برويد) يعنى برخى به برخ ديگرشان گفتند: برويد وَ اصْبِرُوا عَلى آلِهَتِكُمْ (و صبر كنيد بر خدايان خويش) يعنى ايشان از مجلس «ابو طالب» خارج شده و مىگفتند: ثابت باشيد بر خدايانتان و بر دين خود صبر كنيد و در راه آن مشقات را تحمل كنيد، گفتهاند كه گوينده اين سخن «عقبة بن ابى معيط» بود.
إِنَّ هذا (بدرستى كه اين) كه از زياد شدن اصحاب «محمد» (ص) مشاهده مىكنيم:
لَشَيْءٌ يُرادُ (چيزيست كه اراده شده) يعنى كارى است كه بر ما اراده و خواسته شده است.
برخى گفتهاند مقصود اين است كه: اين فساد در زمين است كه بزودى نابود شده و خلاص خواهيم شد.
و نيز گفته شده كه: اين امرى است كه براى از ميان رفتن نعمت و نزول شدت بما وارد شده است، چه اين كه اعتقاد داشتند اگر در عبادت بتها و خدايانشان كوتاهى و متاركه كنند، قحط و شدت بر ايشان نازل مىشود.
و نيز خداوند از قول ايشان نقل مىكند كه گفتند:
ما سَمِعْنا بِهذا (نشنيدهايم به اين) كه بخواند «محمد» (ص) ما را به سوى توحيد و اين كه غير از (اللَّه) را ترك كنيم! فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ (در ملت آخر) «ابن عباس» گويد: منظورشان «نصرانيان» است كه آخرين ملتها بودند و گويد: كه نصرانيان اهل توحيد نبودند چه اين كه مىگفتند خداوند (سومين سه گانه است) برخى گفتهاند: منظور از ملت آخر خود «قريش» مىباشد، يعنى اين سخن را از ملت اين زمان نشنيدهايم. و اين نظر «مجاهد و قتاده» است.
«حسن» گويد: يعنى ما نشنيدهايم در آخر الزمان چنين چيزى بوجود خواهد آمد.
إِنْ هذا (نيست اين) كه محمد (ص) مىگويد، إِلَّا اخْتِلاقٌ (مگر دروغ ساختنى) سپس كافران منكر مىشوند كه از ميان ايشان تنها محمد (ص) به نزول قرآن و نبوت اختصاص داشته باشد و مىگويند:
أَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِنْ بَيْنِنا (آيا نازل شده است ذكر بر او از ميان ما) يعنى چگونه قرآن بر محمد نازل شده در حالى كه از نظر سن و سال از ما بزرگتر نيست و از حيث شرف از ما برتر نمىباشد.
بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْ ذِكْرِي (بلكه ايشان در شك هستند از ذكر من) يعنى ايشان را بر اين سخن وا نمىدارد مگر اين كه شك مىكنند در ذكر من كه به رسولم نازل كرده ام
بَلْ لَمَّا يَذُوقُوا عَذابِ (بلكه هنوز نچشيدهاند عذاب مرا) و اين سخن، هشدارى است بر ايشان، و مقصود اين است كه ايشان به زودى عذاب مرا خواهند چشيد.
سپس خداوند از انكار نبوت ايشان پاسخ گفته و مىفرمايد:
أَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَحْمَةِ رَبِّكَ (يا نزد ايشان است خزينههاى رحمت پروردگارت) يعنى آيا كليدهاى نبوت و رسالت مگر به دست ايشان است تا هر جا كه بخواهند بگذارند؟!، يعنى نبوت به دست ايشان نبوده بلكه به دست خداوند است كه:
الْعَزِيزِ (عزيز) است در ملكش الْوَهَّابِ (بخشاينده) است، يعنى بخششها و عطاياى او زياد بوده و طبق مصالح، به هر كه بخواهد مىدهد، و از بندگانش هر كه را بخواهد به پيامبرى انتخاب مىكند. و اين، مانند قول خداوند است كه مىفرمايد: (وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ)، «و همانا به حقيقت برگزيديم ايشان را با علمى بر جهانيان- دخان- 32».
أَمْ لَهُمْ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما (يا بر ايشان است ملك آسمانها و زمين و ميان آن دو) تا مهيا شده و خداوند را از مرادش مانع شوند!.
فَلْيَرْتَقُوا (پس بالا روند) يعنى اگر چنين ادعايى دارند پس بالا بروند.
فِي الْأَسْبابِ (در اسباب) يعنى در درهاى آسمان و راههاى آن. از «مجاهد و قتاده».
برخى گفتهاند: مراد از اسباب حيلهها مىباشد، يعنى در اسباب رسيدن به آسمانها حيله كنند تا وحى را بياورند و آن كه مىخواهند براى آن.
انتخاب كنند.
[سوره ص (38): آيات 11 تا 15]
جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ (11) كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتادِ (12) وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ أُولئِكَ الْأَحْزابُ (13) إِنْ كُلٌّ إِلاَّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقابِ (14) وَ ما يَنْظُرُ هؤُلاءِ إِلاَّ صَيْحَةً واحِدَةً ما لَها مِنْ فَواقٍ (15)
ترجمه:
لشكرىاند در آنجا شكست خورده از احزاب. تكذيب كرد پيش از ايشان، قوم نوح و عاد و فرعون صاحب ميخها. و ثمود و قوم لوط و اصحاب ايكه ايشانند احزاب. نبودند همه مگر تكذيب كردند رسولان را، پس حق شد عقاب. و نظر نكنند اينان مگر فرياد واحدى را، نيست براى آن رجوعى.
قرائت:
اهل كوفه غير از «عاصم» (من فواق) با ضمّ خواندهاند و ديگران به فتح خواندهاند، و اين دو لغت مانند (قصاص) به فتح و (قصاص) به ضمه مىباشد و آن از باب (افاقه) و هوشيارى است و برخى گفته (فواق) به فتح اول به معنى راحتى و به ضم اول به معنى مهلت و انتظار است. و اين قول «ابو عبيده» و «فراء» مىباشد.
اعراب
جُنْدٌ ما هُنالِكَ– لفظ (ما) زايد است و (جند) مبتداء بوده و خبرش (مهزوم) مىباشد و (هنا لك) صفت براى (جند) است.
شرح لغات:
هنا لك- اشاره به مكان بعيد است.
احزاب- جمع حزب و آن به معنى جماعت است.
فواق- به معنى رجوع و بازگشت است.
تفسير:
خداوند از شكست كافران در جنگ «بدر» حكايت كرده و مىگويد:
جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزابِ (لشكرىاند آنجا، شكسته خورده از احزاب) «قتاده» گويد: خداوند سبحان در مكه از شكست مشركان در جنگ خبر داده و تأويل آن در جنگ «بدر» بوقوع پيوسته است، و (هنالك) اشاره به جنگ بدر است، يعنى آنان كه اين سخن را گفتند از جمله كفارى هستند كه با پيغمبران جنگ كرده و شكست مىخورند، و تو اى پيغمبر بر عليه آنان يارى شده و غالب خواهى شد. و ايشان احزابى هستند كه در جنگ «خندق» با پيغمبر ما جنگ كردند، و وجه اتصال اين جمله به ما قبل خود اين است كه:
چگونه ايشان مىتوانند به آسمانها صعود كنند در حالى كه از گروههاى مختلفى هستند كه همواره در مقابل نهضتهاى انبياء شكست خوردهاند.
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ (تكذيب كرد پيش از ايشان) يعنى قبل از اين كفار:
قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتادِ (قوم نوح و عاد و فرعون صاحب ميخها) درباره لفظ (اوتاد) اختلاف شده كه اينك توجه مىكنيد:
1- «ابن عباس»، «قتاده» و «عطاء» گويند: مراد از ميخها بازيچه- هايى بود كه فرعون با آنها بازى مىكرد.
2- «سدى»، «ربيع بن انس»، «مقاتل» و «كلبى» گويند: فرعون چون به كسى غضب و خشم مىكرد دستها و پاهاى او را با ميخ به زمين ميكوبيد و اين عذابى بود كه او اعمال مىكرد.
3- «ضحاك» گفته است: منظور از (اوتاد) بنيان است، يعنى فرعونى كه صاحب بنيان است.
4- «جبائى» و «قتيبى» گويند: مراد از (ذو الاوتاد) صاحب لشكريان و جمعيتهاى بسيار است به معنى اين كه آنان ملك او را استوار ساخته و امرش را تقويت كنند، آن چنان كه ميخ چيزى را محكم و ثابت مىكند.
5- به اين جهت (ذو الاوتاد) گفته شده كه فرعون داراى لشكريان سير كننده در زمين و كثرت ميخهاى خيمهها بوده است پس به كثرت (اوتاد) تعبير از كثرت لشكريان شده است.
وَ ثَمُودُ (و ثمود) يعنى قوم صالح و قوم لوط و اصحاب الئيكة (وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ) و آنان قوم «شعيب» بودند أُولئِكَ الْأَحْزابُ (ايشانند احزاب) خداوند چون حال اين دروغگويان را بيان كرد به ما تذكر ميدهد كه مشركان قريش نيز حزبى از اين احزاب مىباشند و مقصود اين است كه ايشان حقا احزاب شيطان مىباشند.
إِنْ كُلٌّ إِلَّا كَذَّبَ الرُّسُلَ (و نبودند همه مگر تكذيب كردند رسولان را) فَحَقَّ عِقابِ (پس حق شد عقاب) يعنى عقاب بر ايشان واجب شد به اين كه رسولان مرا تكذيب كردند.
وَ ما يَنْظُرُ (و ننگرند) يعنى انتظار نبرند هؤُلاءِ (اينان) يعنى كافران مكه إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً (مگر فرياد واحدى) و ن نفخه اول است در صور ما لَها مِنْ فَواقٍ (نيست بر آن رجوعى) يعنى براى اين صيحه، هوشيارى براى رجوع به دنيا نيست. و اين سخن از «قتاده» و «سدى» مىباشد و مراد اين است كه عقوبت امت «محمد» تا روز قيامت تأخير مىافتد و عقوبت امتهاى ديگر معجّلا در دنيا انجام مىشود چنان كه خداوند مىگويد: (بَلِ السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ السَّاعَةُ أَدْهى وَ أَمَرُّ) «بلكه ساعت است وعده ايشان و ساعت است هراسناكتر و تلختر- قمر- 46».
«فرّاء» گويد: زمانى كه حيوان بچه خود را شير دهد تا بچه فارغ و نازل شود اين حالت را (افاقه) گويند و اين همان لغت (فواق) است، براى كسى كه راحت گشته و انتظار استراحت كند گفته مىشود و «ابن زيد» گويد: فواق به معنى فتور است كه به معنى سستى است.
[سوره ص (38): آيات 16 تا 20]
وَ قالُوا رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ يَوْمِ الْحِسابِ (16) اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ (17) إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ (18) وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ (19) وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ (20)
ترجمه:
و گفتند پروردگار ما شتاب كن براى ما بهره ما را پيش از روز حساب.
شكيبايى كن بر آن چه مىگويند و ياد آور عبد ما داود را كه صاحب قدرت بوده و همانا اوست بسيار بازگردنده. همانا ما مسخر كرديم كوهها را با او تسبيح مىكردند به شامگاه و هنگام اشراق. و مرغان را جمع كرده شده بودند همه او را رجوع كننده. و سخت كرديم پادشاهيش را و داديم به او حكمت و فصل خطاب.
شرح لغات:
قط- به معنى كتاب است و اشتقاق اين كلمه از (القط) به معنى قطع مىباشد زيرا كه به واسطه آن نصيب هر كسى قطع و جدا مىشود به آن مقدارى كه در آن نوشته شده است. و نيز (قط) به معنى نصيب و بهره است. و نيز (قط) به معنى حساب و به معنى جوائز و ارزاق است و لذا درباره خريد و فروش ارزاق و جوائز اختلاف شده و از آن به عنوان (قطوط) ياد كردهاند.
تفسير:
وَ قالُوا (و گفتند) يعنى اين كافران كه خداوند وصفشان كرد رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا (پروردگار ما شتاب كن براى ما بهره ما را) يعنى مقدم بدار نصيب ما را از عذاب.
قَبْلَ يَوْمِ الْحِسابِ (پيش از روز حساب) كافران اين سخن را بر اساس مسخره از خبر دادن خداوند به عذاب، گفتند. و اين گفتار نظر «ابن عباس» و «قتاده» و «مجاهد» است.
«سدى» و «سعيد بن جبير» گويند: خدايا نشان بده به ما حظ و قسمت ما را از نعمت در بهشت تا ايمان بياوريم.
«ابى العاليه» و كلبى» و «مقاتل» گفتهاند: چون اين آيه نازل شد:
(أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِشِمالِهِ فَيَقُولُ يا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتابِيَهْ)، «اما آن كه داده شد كتابش به چپش، پس گويد اى كاش داده نمىشدم كتاب خويش را- حاقه- 25».
«قريش» گفتند اى محمد: تو كه گمان مىكنى كتاب و نامه ما به دست چپ ما داده خواهد شد پس زودتر كتابمان را بده تا آن را بخوانيم. و اين سخن از باب مسخره كردن بود كه وعيد را مسخره كرده و آن را تكذيب مىكردند و خداوند به پيامبر خود مىگويد:
اصْبِرْ (صبر كن) اى محمد و خود را نگه دار عَلى ما يَقُولُونَ (بر آن چه مىگويند) كه تو را تكذيب مىكنند، چه اينكه وبال و نتيجه كارشان به خودشان باز مىگردد.
وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَيْدِ (و به ياد آور بنده ما داود را كه صاحب قدرت بود) كه «ابن عباس» و «مجاهد» گفتهاند: صاحب نيرو براى عبادت خدا بود كه نيمه شب برخاسته و نيمهاى از عمر خود را روزه گرفت، چه اين كه يك روز افطار كرده و روز ديگر را روزهدار بود و اين، صورت سخت روزه دارى مىباشد.
برخى گفته اند: صاحب نيرو و قوت بر دشمنان و غلبه بر آنان بود چون سنگى را از سنگ انداز خود به سينه كسى پرتاب مىكرد از سينه او وارد و از پشت او خارج شده و به ديگرى اصابت مىكرد و هر دو را هلاك مىگردانيد.
و نيز گفته شده كه: (ذا الايد) به معنى صاحب قدرت عظيم و نعمتهاى بزرگ و فراوان مىباشد، چه اين كه در كنار محراب و لشكرگاهش هزاران مرد نيرومند در هر شب مىخوابيد إِنَّهُ أَوَّابٌ (همانا اوست بسيار باز گردنده) يعنى بسيار توبه كنندهاى كه از هر چيزى كه براى خداوند ناپسند باشد رجوع كرده و به سوى آن چه خداوند واجب كرده است باز گردد. و (اوّاب) از (آب- يؤب) به معنى (رجع) مىباشد. و اين سخن از «مجاهد و ابن زيد» است. و «سعيد» گفته مراد از (اوّاب) عبارت از (مسبح) مىباشد. و «ابن عباس» گويد:
(اوّاب) به معنى اطاعت كننده است.
إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ (و همانا مسخّر كرديم كوهها را با او تسبيح مىكنند) خداوند را، چون داود تسبيح مىكند.
احتمال دارد تسبيح جبال به اين باشد كه خداوند در آنها تسبيح را خلق كرده باشد و يا بنائى را قرار داده باشد كه آواز تسبيح از آن خارج شود.
بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ (به شامگاه و صبحگاه) وَ الطَّيْرَ (و مرغان) يعنى و رام كرديم براى او مرغان را مَحْشُورَةً (جمع شده) كه به نزد داود جمع شده و با او خدا را تسبيح مىكردند.
كُلٌ (همه) يعنى همه پرندگان و كوهها لَهُ أَوَّابٌ (به سوى او باز گردنده است) يعنى رجوع مىكردند به مراد داود و او را در تسبيح اطاعت و تبعيت مىكردند.
«جبائى» گويد: مانعى ندارد كه خداوند در پرندگان معارفى را قرار داده باشد كه امر و نهى داود را بفهمند، پس اطاعت كنند او را در آنچه كه اراده كرده است، اگر چه مكلف نبوده و داراى عقل كامل نباشند.
وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ (و محكم ساختيم پادشاهيش را) يعنى ملك او را با نگهبانى و لشكريان و شكوه و زيادى نيرو و افراد فراوان، قوى گردانيديم.
وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ (و داديم او را حكمت) كه آن نبوت باشد و يا مصاب بودن در امور و يا علم به خدا و احكام و شرايع خداوند باشد. و اين سخن «ابى العاليه» و «جبائى» است.
وَ فَصْلَ الْخِطابِ (و خطاب تفصيل دهنده) كه آن مسأله حضور شهود و استعمال سوگند است و يا اين است كه: (مدعى بايد بيّنه بياورد و منكر بايد سوگند بخورد) به اين جهت به اين امور فصل الخطاب گفته مىشود كه دشمنى ها و نزاعها فقط از اين امور قطع و انفصال پيدا مىكند. و اين تفسير نظر اكثريت مفسران مىباشد.
«ابن مسعود»، «حسن»، «قتاده» و «مقاتل» گفتهاند: مراد از فصل الخطاب، فهم و علم به قضا و حكومت مىباشد.
«بلخى» گفته مراد از تسبيح گفتن جبال با داود، اين است كه حضرت داود داراى آواز دلنشين و طنين افكن بود و خداوند آواز او را نيكو قرار داده بود و چون «زبور» را با صداى بلند مىخواند در كوهها طنين افكنده و باز بر مىگشت و خداوند نيز عكس العمل صداى داود را به عنوان تسبيح آنها ياد كرده است.
[سوره ص (38): آيات 21 تا 25]
وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ (21) إِذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلى سَواءِ الصِّراطِ (22) إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَكْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ (23) قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ قَلِيلٌ ما هُمْ وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ (24) فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ (25)
ترجمه:
و آيا آمد تو را خبر ستيزه كنندگان هنگامى كه بالا رفتند بر ديوار پرستشگاه.
زمانى كه داخل شدند بر داود پس هراسيد از ايشان، گفتند نترس دو تن ستيزه كنندهايم، بعض ما بر بعض ديگر ستم كرده است، پس ميان ما به حق حكم كن و گزاف نگو و هدايت كن ما را به راه راست. به درستى كه اين برادر من است براى او نود و نه ميش و براى من يك ميش است، پس گفت واگذار آن را به من و مغلوب كرد مرا در خطاب. گفت به حقيقت تو را ستم كرده است به خواستن ميش تو بسوى ميشهاى خود، و همانا بسيارى از آميختگان هر آينه ستم ميكنند بعضى از ايشان بعض ديگر را، مگر آنان كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند و اندكىاند ايشان و گمان كرد داود كه آزمايش كرديم او را پس درخواست آمرزش كرد از پروردگارش و بروى افتاد ركوع كننده و باز گرديد. پس اين را بر او آمرزيديم و همانا براى اوست در نزد ما تقربگاهى و نيكو بازگشتگاه.
قرائت:
تشطط- «ابن ابى رجاء» و «قتاده» كلمه (تشطط) را به فتح (تاء) و ضم (ط) خوانده كه از باب (شط- يشط- و يشط) مىباشد ولى قرائت مشهور (تشطط) به ضم (تاء) و كسر (ط) مىباشد.
نعجة- قرائت «حسن» و «اعرج» به كسر (نون) است و مانند لغت (لقوه) به كسر (لام) مىباشد ولى قرائت مشهور به فتح (نون) بوده و هر دو قرائت جايز بوده مانند (شجعه و شجعه) عزنى- «ابى حيات» اين كلمه را به تخفيف خوانده و وجهش آن كه اين كلمه مخفف باشد از (عزّتى) به تشديد كه (زاى) اول يا دوم براى تخفيف حذف شده باشد ولى قرائت مشهور در اين كلمه به تشديد مىباشد.
فتناه- «عمر بن الخطاب» اين كلمه را به تشديد (تاء) خواند و آن مبالغه است مانند (فعّلنا) كه با تشديد باشد.
«قتاده» و «ابى عمرو» كلمه (فتناه) را به تخفيف خوانده و توجيه آن چنين است كه اين فعل تثنيه بوده و دو فاعل آن دو فرشته باشد كه براى «داود» آمده بودند.
شرح لغات:
خصم- مدّعى را گويند كه حقى را از حقوق از ديگرى ادعا كند و اين لفظ بر واحد و تثنيه و جمع يكسان اطلاق مىشود.
تسور- از ماده (سور) كه به معنى ديوار است بوده و گفته مىشود (فلان تسور الدار) يعنى از ديوار وارد خانه شد، پس (تسور) از ديوار آمدن را گويند.
محراب- جاى اشراف و بزرگان را گويند چه اين كه با مقام پائين و افراد پست محارب و مخالف است و بدين جهت قبله و جاى نماز را محراب گويند.
شطط- يعنى ستم كرد اذ دخلوا- اين جمله بدل از (اذ تسوروا) بوده و نيز گفتهاند زمان دخول غير از زمان (تسور) است.
خصمان- خبر است بر مبتداء محذوف كه (نحن) باشد.
قليل ما هم- (هم) مبتداء و (قليل) خبر و (ما) زايد است. و ممكن است كه (ما) به معنى (الذى) بوده و (هم) مبتداء و خبر آن محذوف باشد و تقدير چنين باشد (و قليل الذينهم كذلك)
تفسير:
هنگامى كه خداوند از اعطاء حكمت و فصل خطاب به داود سخن گفت به يك نمونه از مخاصمههايى كه نزد او آورده شده است اشاره كرد و فرمود:
وَ هَلْ أَتاكَ (و آيا آمد تو را) اى محمد (ص) نَبَأُ الْخَصْمِ (خبر مخاصمه كنندگان)، كلمه استفهام در اين جمله براى تشويق به شنيدن و ارائه مواردى از نقايص مىباشد.
إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ (زمانى كه بالا رفتند بر ديوار پرستشگاه) تا در نمازگاه بر «داود» داخل شدند و اين كه فعل (تسوروا) به صورت جمع آورده شده با اين كه فاعل آن دو فرشته بوده است به جهت دو فرقه مخاصمه كننده مىباشد ولى آنان كه گفتهاند جمع بر دو نفر نيز اطلاق مىشود به اين آيه تمسك جستهاند ولى جواب آنها در جمله فوق گفته شده است. إِذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ (زمانى كه داخل شدند بر داود پس او هراسيد از ايشان) كه در غير وقت مخاصمه، وارد شده و از غير درب وارد گشتند و بدون اذن او داخل شدند.
قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ (گفتند نترس دو ستيزه كننده است) يعنى به داود گفتند ما دو خصم هستيم.
بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ (بعضى بر بعض ديگر ستم كرده است) آمديم تا ميان ما قضاوت كنى.
فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ (پس حكم كن ميان ما به حق و ستم نكن) و تجاوز از حق نكن كه فقط به ميل يكى قضاوت كنى وَ اهْدِنا إِلى سَواءِ الصِّراطِ (و هدايت كن ما را به راه راست) يعنى ارشاد و دلالت كن ما را به راه ميانهاى كه راه حق است. سپس خداوند از قول يكى از دو خصم به خصم ديگر مىگويد:
إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ (همانا اين برادر من است براى اوست نود و نه ميش و براى من يك ميش است).
«خليل» گويد: نعجه عبارت است از مؤنث گوسفند و گاو وحشى و گوسفند كوهى و عرب از زنان به (نعاج) تعبير مىكنند.
فَقالَ أَكْفِلْنِيها (پس گفت واگذار آن را به من) يعنى آن يك ميش را نيز به.
ميشهاى من منضم كن و آن را در كفالت و حيازت من قرار بده و مقصود اين است.
كه آن را به من ببخش و در نصيب من قرار بده. و اين گفتار از «ابن عباس» و «ابن مسعود» و «مجاهد» مىباشد.
وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ (و مغلوب كرد مرا در خطاب) يعنى در كلام به من غلبه كرد، و برخى گفتهاند مقصود اين است كه: اگر سخن مىگفت رساتر بود و اگر يورش مىآورد سختتر از من بود و اگر به يارى مىطلبيد بيش از من مىتوانست. و اين سخن «ضحاك» است.
قالَ (گفت) داود لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ (به حقيقت بر تو ستم كرده با درخواست ميشت) يعنى اگر امر آن چنان است كه تو ادعا مىكنى حقا به تو ستم كرده كه خواسته است كه ميش تو را به ميشهاى خود منضم كند:
إِلى نِعاجِهِ (به ميشهاى خود) پس مصدر به مفعول له اضافه شده است.
وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ (و همانا بسيارى از آميختگان) يعنى بسيارى از شريكان، و لفظ (خلطاء) جمع (خليط) است.
لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ (هر آينه ستم مىكند بعضى بر بعض ديگر) سپس خداوند از ميان شريكان كه برخى بر برخ ديگر ستم مىكنند عدهاى را جدا كرده و مىفرمايد:
إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ (مگر آنان كه ايمان آورده و عمل صالح كنند) كه ايشان هرگز به همديگر و به شريك خود ستم نمىكنند.
وَ قَلِيلٌ ما هُمْ (و اندكند ايشان) لفظ (ما) در اين جمله زايد است وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ (و گمان كرد داود كه آزمايش كرديم او را) يعنى داود دانست كه ما او را ابتلاء و اختبار كردهايم.
«على بن عيسى» گفته است: يعنى سخت كرديم بر او تعبد را.
و نيز گفتهاند: مراد از لفظ (ظن) همان خلاف يقين است.
فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ (پس استغفار كرد پروردگارش را) يعنى از خداوند درخواست آمرزش و طلب پوشش كرد.
وَ خَرَّ راكِعاً (و به روى افتاد و ركوع كننده) يعنى نماز گزارد.
وَ أَنابَ (و بازگشت) به سوى او. و گفتهاند: به زمين افتاد و خدا را سجده كرد و به سوى او رجوع كرد، چه اين كه گاهى از سجده به عنوان ركوع ياد مىكنند. و شاعر گويد:
| فخرّ على وجهه راكعا | و تاب الى اللَّه من كل ذنب | |
«پس به روى افتاد ركوع كننده- و توبه بر خدا برد از هر گناهى» «حسن» گويد: علت در به كار بردن ركوع به جاى سجود اين است كه اصولا ركوع پيش از سجود انجام مىشود.
«مجاهد» گويد: داود چهل روز سر به سجده گزارده بود كه جز براى نماز واجب و كارهاى ضرورى سر از سجده بر نداشت.
فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى (پس اين را براى او آمرزيديم و براى او نزد ماست تقربگاهى) يعنى قرب و كرامتى.
وَ حُسْنَ مَآبٍ (و نيكو بازگشتگاهى) در بهشت.
در استغفار داود اختلاف شده است در اين كه از چه چيزى بوده است؟
برخى گفتهاند: استغفار داود بر اساس پيوستن به خداوند و خضوع براى او و اظهار ذلت و خوارى با عبادت و سجود در مقابل خداوند بوده است، چنان كه خداوند از قول «ابراهيم» نقل كرده كه: (وَ الَّذِي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ)، «و آن كه اميدوارم، اين كه بيامرزد خداوند لغزشم را روز جزاء- شعراء- 82».
و كلمه (فغفرناه) در اين صورت به معنى (قبول كرديم) خواهد بود و اين كلمه به صورت (جزاء) آمده مانند قول خداوند: (يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ) «نيرنگ كنند با خدا و اوست نيرنگ كننده ايشان- نساء 142» و (اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ)، «خدا مسخره كند به ايشان- بقره- 15». پس چون مراد از استغفار و توبه قبول مىباشد و لذا در جواب آن (غفرنا) گفته مىشود. اين سخن كسى است از اماميه و غير ايشان كه پيامبران را از همه گناه منزه مىدانند.
ولى آن كه گناهان صغيره را بر پيامبران جايز مىشمارد مىگويد: استغفار داود از گناه بوده است و سپس درباره اين گناه سخنان گوناگونى گفته اند كه اكنون توجه مىكنيد:
سخنان نادرست درباره «داود» و «اوريا»
1- «اوريا بن حيان» زنى را به همسرى خواستگارى كرد و خويشانش بر آن شدند كه با وى تزويج كند، زيبايى اين زن به گوش داود رسيد، او نيز از اين زن خواستگارى كرد و پيش از «اوريا» آن را به تزويج خود درآورد، بدين جهت كه داود در اين امر طمع كرده و حرص خود را نسبت به دنيا ابراز داشته بود مورد سرزنش قرار گرفت. و اين گفتار «جبائى» است.
2- داود در يكى از لشكر كشىهاى خود، اوريا را از دست داد و در مرگ او مانند ديگران ناراحت نشد چون مايل بود با زن او ازدواج كند، بدين جهت با نازل شدن دو فرشته مورد عتاب قرار گرفت.
3- در آئين داود چنين رسم بود كه چون مردى مىمرد و همسرى از او باقى مىماند در مرحله اول نزديكان وى سزاوارتر و مقدم بر ازدواج همسر او بودند و اگر ايشان رغبت نكرده و اعراض مىكردند در اين صورت ديگران حق داشتند با همسر وى ازدواج كنند ولى حضرت داود اين رسم را رعايت نكرده و پس از كشته شدن «اوريا» با همسر وى ازدواج كرد و هيبت بزرگى او مانع شد از اين كه فاميل و خويشان «اوريا» همسر وى را خواستگارى كنند، از اين جهت داود مورد سرزنش قرار گرفت.
4- يك مرد و زن براى محاكمه به نزد داود آمدند و حال خود را بر او عرضه كردند، داود طبق معمول چون نظرش به چهره زن افتاد بر اساس طبيعت انسانى به آن تمايل پيدا كرد چون آن دو از محاكمه فارغ شده و رفتند، داود مشغول عبادت شد ولى در حين عبادت گاهى فكرش متوجه زيبايى آن زن ميشد بدين جهت خداوند او را مورد عتاب قرار داده است.
5- هنگامى كه دو نفر فرشته به صورت خصم براى محاكمه به نزد داود آمدند، او در قضاوت عجله كرد، در حالى كه بر او واجب بود قبلا، ادعاى هر يك از دو خصم را درباره ديگرى پرسيده و بشنود و به نفع يكى، پيش از استماع دعواى دومى قضاوت نكند تا اصل دعوى ثابت گردد، و اين كه داود در اين هنگام شتاب در قضاوت كرده به اين جهت بود كه از وارد شدن نابهنگام آن دو خصم به وحشت افتاد و بىتوجه شده بود.
داستانى ناپسند درباره «داود» (ع)
درباره حضرت «داود» (ع) قصه اى را نقل كرده اند كه ناپسند بوده و موافق با مقام نبوت نمى باشد و اكنون آن را نقل مىكنيم:
حضرت «داود» بسيار نماز مى خواند و مى گفت خدايا! تو ابراهيم را بر من فضيلت دادى و او را به عنوان خليل انتخاب كردى و موسى را بر من فضيلت دادى و او را (كليم) گردانيدى! خداوند فرمود: اى داود! ما ايشان را آزمايش كرديم و به اين مقام رسانيديم ولى تو را به مانند آنان آزمايش نكرديم، اگر بخواهى تو را هم امتحان مى كنيم؟
داود گفت: آرى مرا هم امتحان كن، پس روزى كه او در محرابش بود كبوترى به چشمش خورد و خواست او را بگيرد، كبوتر به پنجره پرستشگاه پريد و داود به دنبال آن به پنجره درآمد در اين هنگام چشمش به زن «اوريا» افتاد كه او خود را مىشست، پس دل به او بست و تصميم گرفت با او ازدواج كند. در يكى از جنگها دستور داد كه «اوريا» در پيشاپيش جبهه جلوتر از «تابوت سكينه» مشغول مبارزه شود، «اوريا» نيز چنين كرد و كشته شد، و چون عده وى تمام شد با همسر او ازدواج كرد و «سليمان» از او زاده شد، روزگار به كام داود مىگذشت تا روزى كه در محراب خود مشغول عبادت بود، دو مرد را مشاهده كرد و از آنان هراسيد، آن دو به وى گفتند نترس ما دو خصم هستيم كه بعضى بر بعض ديگر ستم كرده و آمدهايم كه تو درباره ما قضاوت كنى! يكى از آن دو مرد به ديگرى نگاه كرده و خنديد، در اين هنگام «داود» متوجه شد آن دو مرد دو فرشته مىباشند كه خداوند به صورت دو خصم فرستاده تا «داود» را بر لغزش او متوجه كنند، پس در اين هنگام توبه كرده و گريه نمود تا جايى كه از آب چشم او گياهى روئيده شد.
در نادرست بودن داستان فوق هيچگونه شك و ترديدى نمىباشد زيرا كه اين داستان موجب از ميان رفتن عدالت حضرت داود مىباشد!! چگونه درست باشد كه بگوئيم پيامبران بىعدالت بودند در حالى كه ايشان امينان بر وحى خدا و سفيران ميان مردم و خدا مىباشند و آيا جايز است كه پيامبران داراى چنين صفتى باشند كه شهادت آنان مورد قبول نبوده و مردم از شنيدن اين سخن ايشان و قبول آن منزجر و متنفر باشند؟!
«داود» در بيان «على» (ع)
از حضرت «على» (ع) روايت شده كه فرمود:
اگر كسى بگويد كه داود زن «اوريا» را تزويج كرد بايد بداند كه من در باره او دو حدّ جارى كرده و تازيانه مىزنم، يكى براى اهانت به نبوت و ديگرى طبق قانون اسلام! «ابو مسلم» گويد: مانعى ندارد كه بگوئيم آن دو خصم واقعا دو مرد عادى بودند كه براى قضاوت به نزد «داود» آمده بودند و مسأله (ميش) نيز واقعيت داشته است و ترس و هراس داود هم به اين جهت بود كه آنان در غير وقت عادى و بدون اجازه بر وى داخل شده بودند و سرزنش از اين جهت بوده كه «داود» بدون شنيدن دليل طرف دوم به نفع اولى قضاوت كرده بود.
[سوره ص (38): آيات 26 تا 29]
يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ (26) وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ (27) أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ (28) كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ (29)
ترجمه:
اى داود همانا قرار داديم تو را خليفه در زمين، پس حكم كن ميان مردم به حق و پيروى مكن خواهش نفس را، پس گمراه مىكند تو را از راه خدا، همانا آنان كه گمراه شدند از راه خدا بر ايشان است عذاب سخت به آن چه فراموش كردند روز حساب را. و نيافريديم آسمان و زمين را و آنچه ميان آن دو است.
بيهوده، اين گمان آنان است كه كافر شدند، پس واى بر آنان كه كافر شدند از آتش. يا قرار مىدهيم آنان را كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند مانند. مفسدان در زمين؟ يا قرار مىدهيم پرهيزكاران را مانند فاجران. كتابى است، نازل كرديم آن را بر تو، مبارك است، تا تدبير كنند در آيات آن و تا پند بگيرند صاحبان خرد.
قرائت:
«ابو جعفر» و «اعمش» و «برجمى» (لتدبروا) به (تاء) و تخفيف و ديگران به (ياء) و تشديد قرائت كردهاند.
توجيه در قرائت اول اين است كه: كلمه فوق در اصل (لتتدبروا) بوده كه (تاء) دوم كه فاء الفعل باشد حذف شده است.
و توجيه قرائت دوم اين است كه: اصل كلمه فوق (ليتدبروا) بوده كه (تاء) در (دال) ادغام شده است.
لغات:
خليفه- كسى را گويند كه تدبير امور را از طرف شخص ديگرى متعهد شود و (خليفة اللَّه) در زمين آن را گويند كه خداوند تدبير امور بندگانش را به امر خود به او سپرده باشد.
تفسير:
و اكنون خداوند به تمام كردن نعمت خود بر داود پرداخته و مىگويد:
يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ (اى داود همانا قرار داديم تو را خليفه در زمين) يعنى تو را خليفه گردانيديم از جانب خودمان بر بندگان تا به امر ما امور آنان را تدبير كنى.
«ابى مسلم» چنين معنى كرده است كه: تو را جانشين پيامبران گذشته در دعوت به توحيد و عدل و بيان احكام، قرار داديم.
فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِ (حكم كن ميان مردم به حق) يعنى تفصيل بده امور بندگان را. و منظور از حق قرار دادن هر چيزى در جاى خود مىباشد.
وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى (و پيروى از هوى نكن) يعنى از آن چه طبعت به سوى آن ميل مىكند و خواهش نفست به آن دعوت مىكند در صورتى كه مخالف حق باشد پيروى نكن.
فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ (پس گمراه مىكند تو را از راه خدا) يعنى اگر از هواى نفست پيروى كنى تو را از راه حق كه راه خداست باز مىدارد.
إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ (همانا آنان كه گمراه شوند از راه خدا) و از دستورى كه خدا به ايشان داده اعراض كنند:
لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ (بر ايشان خواهد بود عذاب سخت به آن چه فراموش كردند روز حساب را) كه ترك كردند در دنيا اطاعت خداوند را. از «عكرمه» و «سدى». بنا بر اين (يوم الحساب) متعلق به (عذاب شديد) مىباشد.
و برخى چنين معنى كردهاند كه: بر ايشان عذاب سخت خواهد بود به اين كه از ياد روز حساب اعراض كردند. و در اين صورت (يوم) متعلق به (نسوا) خواهد بود.
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا (و ما نيافريديم آسمان و زمين و آنچه را ميان آن دو است بيهوده) كه غرض و حكمتى در آن نباشد، بلكه همه روى حكمت آفريده شده است كه عبارت باشد از خلقت انواع حيوانات سودمند و عرضه ثواب عظيم بر خردمندان و هزاران حكمت و منافع ديگر كه در سراسر جهان هويداست و اين سخن منافات دارد با نظريه «اهل جبر» كه معتقدند كارهاى باطل و گمراه كننده نيز از فعل خداوند است! ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا (اين، گمان آنان است كه كافر شدند) به خداوند و حكمت او را در خلقت منكر شدند.
فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ (پس واى بر آنان كه كافر شدند از آتش) كه دچار آن خواهند شد.
سپس خداوند بر اساس سرزنش كافران با جمله استفهاميه مىگويد:
أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا (يا قرار دهيم آنان را كه ايمان آوردند) يعنى آيا ما قرار مىدهيم آنان را كه خدا را تصديق كرده و به رسولان او ايمان آوردند وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ (و عمل كردند به صالحات) و طاعات كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ (مانند فساد كاران در زمين) و عمل كنندگان به گناهان.
أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ (يا قرار مىدهيم پرهيزكاران را مانند تباه- كاران) يعنى آيا ما پرهيزكاران را كه از معاصى خداوند بجهت ترس از مجازات پرهيز كردهاند مانند فاجران كه طاعات را ترك كرده و مرتكب معاصى شدهاند قرار مىدهيم؟! هرگز چنين نخواهد بود!! سپس خداوند پيامبر خود را مورد خطاب قرار داده و مىفرمايد:
كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ (كتابى است نازل كرديم بر تو مبارك است) يعنى اين قرآن كه بر تو نازل كرديم داراى منافع بسيار است هر كه به آن معتقد شود خواهد فهميد كه چه اندازه خداوند به او نعمت ارزانى داشته است.
لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ (تا تدبّر كنند در آيات آن) يعنى بايد مردم در آن انديشه كنند و از مواعظ آن پند گيرند.
وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ (و بايد پند گيرند صاحبان خرد) يعنى عقلايى كه مورد خطاب اين آيه مىباشند.
[سوره ص (38): آيات 30 تا 40]
وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (30) إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ (31) فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ (32) رُدُّوها عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ (33) وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ (34)
قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ (35) فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ (36) وَ الشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ (37) وَ آخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ (38) هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ (39)
وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ (40)
ترجمه:
و بخشيديم به داود سليمان را چه نيكو بنده است، همانا اوست بسيار بازگردنده. هنگامى كه عرضه شد بر او هنگام شام، اسبان كه بر سه پا و سر ناخن چهارم مىايستند. پس گفت همانا من دوست داشتم دوستى اسب را از ياد پروردگارم تا پنهان شد خورشيد در حجاب. برگردانيد آن را بر من پس آغاز كرد به مسح كردن ساقها و گردنها. و هر آينه به حقيقت آزمايش كرديم سليمان را و افكنديم بر تختش جسدى را سپس بازگشت. گفت پروردگارم بيامرز مرا و ببخش براى من ملكى را كه سزاوار نباشد به احدى پس از من، همانا تو بسيار بخشندهاى. پس رام كرديم براى او باد را، روان مىشد به فرمان او به نرمى هر جا كه مىخواست. و ديوها را هر بنا كننده و فرو رونده در دريا. و ديگران را بسته شده در زنجيرها. اين است بخشش ما پس ببخش يا نگهدار بدون حساب. و البته براى اوست در نزد ما تقربگاهى و نكو بازگشتگاه.
شرح لغات:
صافنات- جمع (صافنه) است و آن اسبى را گويند كه بر سه پاى خود به ايستد و پاى چهارم را بر نوك پا به زمين گذارد.
جياد- جمع (جواد) است كه (واو) تبديل به (يا) شده است و آن اسب تندرو را گويند، و برخى گفتهاند (جياد) جمع (جود) است مانند (سوط) و (سياط).
كرسى- به معنى (تخت) است.
رخاء- باد نرم و آرام را گويند.
اصفاد- جمع (صفد) است كه به معنى (زنجير) مىباشد.
اعراب:
حب الخير- اين كلام منصوب است چون (مفعول به) است و تقدير چنين است (اخترت حب الخير) و حرف (عن) در جمله (عن ذكر ربّى) به معنى (على) است.
«ابو على» گويد: (حبّ الخير) مفعول له براى فعلى است كه به معنى (لزمت الارض لحبّ الخير معرضا عن ذكر ربّى) مىباشد، پس كلمه (عن) محلا منصوب و حال مىباشد، و (ذكر) مصدر بوده كه به مفعول اضافه شده است و جايز است كه اضافه به فاعل باشد به اين معنى كه (عما ذكرنى ربّى).
مسحا- مصدر فعل محذوف است كه (يمسح) باشد.
رخاء- بنا به حاليت منصوب است و عامل در آن فعل (تجرى) مىباشد و كل بناء- بدل از شياطين است كه بدل بعض از كل مىباشد بغير حساب- محلا منصوب و حال است كه تقدير (غير محاسب) مىباشد.
تفسير:
خداوند سرگذشت سليمان را به داستان داود پيوسته و فرموده است:
سليمان سان مىبيند
وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ (و بخشيديم به داود سليمان را).
نِعْمَ الْعَبْدُ (چه نيكو بنده است) حضرت سليمان.
إِنَّهُ أَوَّابٌ (همانا اوست بسيار بازگردنده) كه براى بدست آوردن رضايت خداوند همواره بازگشتش در امور دين بسوى اوست.
إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ (زمانى كه عرضه شد بر او). جايز است كه (اذ) متعلق به (نِعْمَ الْعَبْدُ) باشد كه مقصود چنين مىشود (چه نيكو بندهاى است هنگامى كه عرضه شد بر او) و جايز است كه متعلق به (ياد كن اى محمّد) بوده كه در تقدير مىباشد بِالْعَشِيِ (به هنگام شام) يعنى هنگام زوال خورشيد و غروب و عصر الصَّافِناتُ (اسبان) يعنى اسبهايى كه بر سه پا ايستاده و بر نوك ناخن پاى چهارم قرار گيرند الْجِيادُ (اسبان تندرو) كه داراى قدمهاى فراختر باشند.
مقاتل گويد: حضرت سليمان از پدر خود، داود دو هزار اسب بارث برده بود و داود آنها را از «عمالقه» به چنگ آورده بود. «كلبى» گويد:
سليمان در دمشق و نصيبين جنگ كرده و دو هزار اسب به چنگ آورد.
«حسن» گويد: اسبانى از دريا خارج شده كه داراى بال بودند و «سليمان» مشغول نماز بود كه نماز اوّل را تمام كرده و اسبان بر او عرضه شد و او مشغول سان ديدن بود كه خورشيد غروب كرد.
فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي (پس گفت همانا دوست داشتم دوستى اسب را از ذكر پروردگارم) يعنى دوستى اسبان را بر ذكر خداوند برگزيدم.
«فراء» گويد: هر كسى كه چيزى را دوست داشته باشد آن را برگزيده و انتخاب كرده است.
«ابن مسعود»، (حب الخيل) قرائت كرده است.
رسول خدا (ص)، (زيد الخيل) را (زيد الخير) ناميده است و نيز فرمود: (الخير معقود بنواصى الخيل)، «خير و نيكى در پيشانىهاى اسبان بسته شده است».
و برخى (حب الخير) را به معنى حبّ مال گفتهاند. و اين قول «سعيد ابن جبير» است، و از نظر قرآن، خيل بمعنى مال و خير به معنى مال زياد ميباشد گفته شده: كه اسبان، «سليمان» را از نماز عصر باز داشته و مشغول كرد تا وقت آن سپرى شد. و اين قول از «على» (ع) و «قتاده» و «سدى» مىباشد.
و در روايات اصحاب ما آمده است كه اوّل وقت نماز سپرى شده بود.
«جبائى» گويد: آن چه از سليمان ترك شد نماز واجب نبوده بلكه نماز مستحبى بوده است كه در آخر روز انجام مىداد چون مشغول به سان ديدن از اسبها شده بود.
و برخى از مفسران گفتهاند: مراد از (ذكر رب) «تورات» مىباشد و مقصود اين است كه: من دوست داشتم اسبها را از كتاب خداوند، هم چنان كه (خيل) در كتاب ما ممدوح است در كتابهاى آسمانى گذشته نيز پسنديده بوده است. و اين قول «ابى مسلم» است.
حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ (تا پنهان شد در حجاب) يعنى غروب كرد خورشيد. و اين قول «ابن مسعود» و گروهى از مفسران است.
برخى گفتهاند: ضمير (تورات) به خيل و اسبها برمىگردد، و مقصود چنين مىشود كه فكر سليمان مشغول اسبها شد تا آن كه از چشمش ناپديد گشته و در حجاب ناپيدايى فرو رفتند، چه اين كه «سليمان» دستور داد اسبان را بتازند. و آنها رفتند تا از ديده سليمان ناپديد شدند. و اين سخن از «ابى مسلم» و «على بن عيسى» نقل شده است.
رُدُّوها عَلَيَ (برگردانيد آن را بر من) بسيارى از مفسران گويند:
«سليمان» به اصحاب خود گفت اسبها را بازگردانيد.
حضرت (على عليه السلام) فرمود: چون خورشيد غروب كرد «سليمان» از خداوند مسئلت كرد كه خورشيد را باز گرداند تا او نماز عصر را بجا آورد.
پس ضمير (ها) به خورشيد برمىگردد.
فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ (پس آغاز كرد به مسح كردن ساقها و گردنها) درباره اين آيه سخنان گوناگونى گفته شده است كه اكنون به برخى از آنها توجه شما را جلب مىكنيم:
1- مسح به معنى بريدن است و سليمان بخاطر فوت شدن نمازش، گردن و ساقهاى اسبها را بريد و قطع كرد. و اين سخن «حسن» و «مقاتل» است.
«ابو عبيده» گويد: عرب گويند (مسح علاوته) يعنى گردنشان را زد و قطع كرد.
عدهاى از تفسير نگاران گفتهاند: بدين جهت «سليمان» گردن اسبها را بريد كه آنها را در راه خداوند احسان كند چه اين كه آنها را بسيار دوست مىداشت و به اين آيه عمل كرد كه خداوند مىفرمايد: (لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ)، «هرگز به نيكى نرسيد تا انفاق كنيد از آنچه دوست داريد-آل عمران- 92» 2- حضرت «سليمان» (ع) چون از اسبهاى خود، سان ديد، دست به يال و دم آنها از روى نوازش كشيد. و اين قول «ابن عباس» و «زهرى» است.
داستان سليمان، در بيان «على» (ع)
«ابن عباس» گويد: درباره آيه مورد بحث از حضرت «على» (ع) پرسش كردم، به من فرمود چه چيزى را از آن شنيده اى؟
گفتم: از «كعب» شنيده ام كه گفت: حضرت سليمان مشغول به سان ديدن اسبها شد تا نمازش فوت گرديد، ناراحت شده و گفت اسبها را بسوى من بازگردانيد و آنها چهارده عدد بودند پس ساقها و گردنهاى آنان را با شمشير قطع گردانيد، خداوند نيز چهارده روز پادشاهى او را از ميان برد چه اين كه به اسبها ستم كرده بود. پس حضرت على عليه السلام فرمود: «كعب» دروغ گفته است، زيرا سليمان براى جنگ با دشمنان خدا از اسبها، سان مى- ديد كه نماز عصرش فوت شد و خورشيد در نقاب مغرب چهره پوشيد، سليمان به امر خداوند به خورشيد دستور بازگشت داد و آن بازگشت و او نماز عصر را به جاى آورد، آرى پيامبران ستم نكرده و امر به ستم نمىكنند، زيرا كه ايشان معصوم و مطهّر هستند.
3- سليمان دست به ساق و گردن اسبها كشيده و آنها را در راه خدا قرار داد.
به «تغلب» گفته شد كه «قطرب» مىگويد: سليمان از باب نوازش دست بر اسبها كشيد، وى گفت سخن او نادرست است سخن همان است كه «فراء» گفته است كه سليمان گردن و ساقهاى اسبان را قطع كرد.
وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ (و هر آينه آزمايش كرديم سليمان را) يعنى او را امتحان كرده و محنت را بر او سخت گردانيديم.
وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً (و انداختيم بر تخت او جسدى را) جسد آن باشد كه روح ندارد ثُمَّ أَنابَ (سپس بازگشت) سليمان بسوى خداوند.
داستان تخت و لاشه
مفسران و دانشمندان درباره كرسى و جسد و لغزش سليمان نظريات گوناگونى ابراز داشته اند كه به ترتيب اشاره مىكنيم:
1- از حضرت رسول (ص) نقل شده كه فرمود: روزى سليمان در مجلس خود گفت من امشب به نزد همسران خود كه هفتاد نفر بودند رفته كه هر زنى از من فرزندى بزايد كه در راه خداوند جهاد كنند و شمشير زنند و (ان شاء اللَّه) نگفت، پس به نزد همسرانش رفت و از هيچ كدام فرزندى زاده نشد مگر نصف تنى از يكى زاده شد و اين همان جسد و لاشهاى بود كه به تخت سليمان افكنده شد، سپس فرمود: سوگند به آن كه جان «محمّد» بدست اوست اگر سليمان (ان شاء اللَّه) مىگفت آنان همگى زاده شده و در راه خداوند پيكار مىكردند.
و سپس سليمان بازگشت و توبه كرد و نماز خواند و دعا كرد، و اين از رهگذر اتصال به خداوند بوده است و دليل نمىشود كه گناه از سليمان سر زده باشد نه كوچك و نه بزرگ، زيرا سليمان اگر چه ظاهرا (ان شاء اللَّه) نگفت ولى در باطن به آن معتقد بود زيرا اگر در باطن اعتقاد نداشت مسلما ايمن از دروغ در آمدن گفتارش نبود پس مورد عتاب و نكوهش قرار گرفتن سليمان به جهت ترك ظاهر اين لفظ بوده است از اين جهت اينكه يك مستحبّ و مندوبى را فراموش و ترك كرده است.
2- روايت شده كه چون براى سليمان فرزندى زاده شد ديوان و پريان به همديگر گفتند اگر اين فرزند براى سليمان باقى و زنده بماند مانند پدر بر ماسخت خواهد گرفت، لذا سليمان از خطر آزار پريان و ديوان ترسيده و فرزند خود را به دايه ابر سپرد تا در آنجا دور از خطر شريران، شير خورده و بزرگ شود، تا آنكه جسد مرده فرزندش در تخت وى افكنده شد، و اين بدان جهت بود كه خداوند خواست سليمان را متوجه كند كه مواظبت، تنها نمىتواند از سرنوشت جلوگيرى كند، پس سرزنش سليمان از جهت ترس وى از پريان و ديوان بوده است. و اين قول از «شعبى» و نيز از حضرت صادق (ع) روايت شده است.
3- «جبائى» گويد: براى سليمان فرزندى زاده شد كه بيجان و مرده بود و در تخت وى افكنده گشت.
4- جسد افكنده شده حضرت سليمان بوده است كه بشدت خداوند او را براى امتحان بيمار كرده و به روى تختش افكند.
و عرب كسى را كه بيمار باشد گويند جسم بيجان و گوشتى بر چوبه قصاب است.
ثم اناب (سپس بازگشت) به حال بهبودى و سلامت و اين قول «ابى مسلم» است، و گفته است كه در قرآن مواردى وجود دارد كه خداوند بدون شرح با كنايه مطلب را بيان كرده است.
سخنانى ناشايست درباره سليمان
1- «ابن عباس» گويد: شيطانى به نام «صخر» بر تخت سليمان افكنده شد كه بسيار سر پيچ و متمرد بود و همه شياطين و ديوان بر آن قدرت پيدا نمىكردند.
شيوه و روش سليمان اين بود كه هنگامى كه به محل تطهير مىرفت انگشتر خود را كه نشانه پادشاهى و پيمبريش بود از انگشت در مىآورد، روزى چون به محل تطهير رفت، انگشتر خود را بيرون آورده و به همسرش سپرد، آن شيطان و ديو متمرد بصورت سليمان در آمده و به نزد همسرش رفت و انگشتر را از او گرفته و به عنوان پيامبر و پادشاهى در چهره سليمان بر تخت وى جلوس كرد و چهل روز سليمان فرارى شد.
2- ديوى بود كه «آصف» نام داشت، روزى سليمان از وى پرسيد، مردم را چگونه فريب مىدهى؟ ديو گفت انگشتر خود را نشان ده تا بگويم! سليمان چون خواست انگشتر خود را نشان دهد ديو از دست او ربوده و به دريا انداخت، و در نتيجه پادشاهى سليمان از ميان رفته و ديو به جاى او بر تخت سلطنت نشست، ولى نتوانست با همسران سليمان نزديكى پيدا كند و خدا او را از اين كار منع كرد، در اين مدت سليمان طعام گرفته و مىخورد و بر كسى نمىتوانست طعام دهد، تا روزى زنى به وى ماهى آورد چون شكم ماهى را شكافت انگشتر خود را در آن ميان يافت، و خدا پادشاهى او را دوباره به وى بازگردانيد و «سدى» گفته كه نام اين ديو «حيقيق» بوده است.
3- سبب سرزنش سليمان اين بوده كه خدا وى را امر كرده بود كه از غير «بنى اسرائيل» ازدواج نكند ولى او از غير ايشان ازدواج كرد.
4- و يا علت نكوهش اين بوده كه سليمان با زنى در حال حيض نزديكى كرد و خونى از آن چكيد و سليمان انگشتر خود را گذاشته و به حمام رفت، پس شيطان آمده و انگشتر وى را ربود.
5- سليمان با زن مشركى ازدواج كرد و او را نتوانست به سوى خدا باز گرداند و او چهل روز در خانه سليمان بت پرستى كرد، پس خداوند وى را چهل روز دچار داستان ديو و انگشتر كرد.
6- سليمان سه روز كناره گرفت و به كار مردم رسيدگى نكرد و خداوند او را بدينوسيله آزمايش و امتحان كرد.
نقدى از داستانهاى گذشته
خواننده محترم خوب توجه كنيد كه چگونه اين داستانها ساختگى است،
اولا پيمبرى و نبوت در انگشتر نمىباشد، ثانيا خداوند به كسى كه نبوت داد از او باز پس نمىگيرد، ثالثا شيطان كه نمىتواند به صورت پيامبران در آيد، رابعا خداوند نمىگذارد كه شيطان به صورت پيامبر بر مردم حكومت كند!!!.
سپس خداوند به دعا و نيايش و بازگشت سليمان بازگشته و مىفرمايد:
قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ (گفت پروردگارا ببخش براى من ملكى را كه نزيبد به كسى پس از من كه همانا تو بسيار بخشنده هستى) در اينجا اين سؤال مطرح مىشود كه سليمان چرا اين پرسش را كرده و حتى راضى نشد كه پادشاهى وى به ديگرى داده شود؟! در پاسخ اين پرسش چند گونه سخن گفته شده است:
1- پيامبران از خداوند چيزى را درخواست نمىكنند مگر آن كه در آن اجازه و اذن داشته باشند و ممكنست كه خداوند سليمان را آموخته باشد كه ملكى را سؤال كند كه براى ديگرى نباشد و براى وى صلاح در دين بوده و براى ديگرى در اين پرسش و درخواست مصلحتى براى دينش نمىباشد، پس اگر يكى از ما هم از خداوند درخواست كند كه اى خدا براى من ثروتى را عطا كن كه از همه بيشتر باشد در صورتى كه صلاح دين من باشد، نيكو و پسنديده خواهد بود و اين درخواست را نمىتوان به بخل و حسادت تأويل كرد. و اين سخن، مختار «جبائى» است.
2- درخواست سليمان به اين صورت بوده كه گفته است خدايا براى من پادشاهى و ملكى عنايت كن كه نشانهاى براى پيامبرى من باشد و ديگرى از افرادى كه من مبعوث به آنان شدهام چنين قدرتى و ملكى نداشته باشد!، چنان كه گفته مىشود: (من پس از تو از كسى اطاعت نمىكنم) يعنى از غير تو اطاعت نمىكنم تا تو هستى.
3- «سيد مرتضى علم الهدى» گويد: جايز است كه سليمان از خداوند چنين درخواست كند كه اى خدا! در آخرت براى من از ملك و ثواب بهشت
چنان عطا كن كه كسى پس از من مستحق آن نباشد پس از آن كه به من رسيد، زيرا در آن هنگام مسئله تكليف برچيده شده و احدى نمى تواند با عمل و كردار خود مستحق چيزى شود و سزاوار ثواب سليمان گردد.
4- سليمان با اين درخواستش از خداوند معجزهاى را مسئلت مىكند كه مخصوص او باشد چنان كه «عصا» و «يد بيضا» مخصوص «موسى» (ع) و «ناقه» مخصوص «صالح» (ع) و «معراج» و «قرآن» مخصوص حضرت «محمد» (ص) مىباشد و نيز به اين مضمون روايت مرفوعى از رسول خدا (ص) روايت شده كه حضرت نماز گزارد و سپس فرمود: شيطان بر من آشكار شد تا نمازم را فاسد كند ولى خداوند مرا قدرت داده كه او را از خودم دفع كنم و تصميم گرفتم كه او را در جاى محكمى بسته و محبوس كرده تا شما هنگام بامداد آمده و او را تماشا كنيد، ولى به ياد سخن سليمان افتادم كه گفت (هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي) پس خداوند او را به حالت بد و صورت زشتى طرد كرده و بازگردانيد اين روايت در كتاب صحيح «مسلم» و «بخارى» آورده شده است.
سپس خداوند دعاى سليمان را اجابت كرده و فرمود:
فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً (و مسخر كرديم براى او باد را، روان مىشد با امر او به نرمى).
«ابن زيد» گويد: (رخاء) به معنى نرمى و آسانى است.
«قتاده» گويد: معنى كلمه فوق چنين است كه باد به پاكى و سرعت روان مىشد.
«ابن عباس» گفته: باد در اطاعت سليمان بوده به هر جا كه مىخواست روان مىشد.
حَيْثُ أَصابَ (هر جا كه بخواهد) اكثر مفسران گفتهاند: باد در اختيار سليمان بوده به هر ناحيهاى كه اراده مىكرده روان مىشد.
«حسن» گفته: سليمان هنگام صبح از «ايليا» حركت كرده ظهر در «قزوين» و شب در «كابل» بود.
در اينجا پرسش مىشود كه خداوند در يك مورد به عنوان باد تند بيان داشته و در اينجا به باد نرم تعبير مىكند، در جواب گفته مىشود كه ممكن است خداوند دو گونه باد در اختيار سليمان گذاشته باشد كه تند باد و نرم باد باشد.
وَ الشَّياطِينَ (و رام كرديم براى او ديوان را) كُلَّ بَنَّاءٍ (هر بنا كنندهاى) كه در خشكى آن چه سليمان اراده مىكرد مىساختند.
وَ غَوَّاصٍ (و فرو رونده) در آب و دريا تا لؤلؤ و جواهر و آن چه سليمان مىخواست بيرون آوردند.
وَ آخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ (و ديگران را بسته شده در زنجيرها) يعنى مسخر و رام كرديم براى او ديوان و شياطين را كه در غل و زنجير آهنين بسته شده بودند كه سليمان هر سه و چهار عدد از ايشان را در زنجيرى بسته بود كه مانع از تمرد آنان مىشد.
برخى گفتهاند: سليمان، كفار شياطين و ديوان را به زنجير مىكشيد و چون ايمان مىآوردند آزادشان مىكرد.
هذا عَطاؤُنا (اين است بخشش ما) يعنى نعمتهايى كه عبارت از پادشاهى بىنظير و ديگر نعمتها بود بر تو بخشيديم.
فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ (پس ببخش يا نگه دار) يعنى به هر كه مىخواهى، احسان كن و به هر كه نمىخواهى، احسان مكن و لفظ (من) به معنى احسان است.
بِغَيْرِ حِسابٍ (بدون حساب) يعنى اى سليمان آن چه بدهى و يا نگه دارى روز قيامت مورد حساب واقع نخواهى شد. و اين قول «قتاده» و «ضحاك» و «سعيد بن جبير» است.
«زجاج» گويد: بدون حساب يعنى بدون درخواست پاداش و جزاء به تو اين نعمتها را داديم. و نيز گفته شده است: اى سليمان به هر كه از شياطين بخواهى احسان كرده و آزادش كن و هر كه از آنان را خواستى در قيد و بند و زنجير نگهدار و براى تو در اين كار حرجى و مانعى نمىباشد.
وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ (و همانا براى اوست در نزد ما تقربگاهى و نيكو بازگشتگاهى) و اين از بزرگترين نعمتها است چه اين كه جاويد است.
[سوره ص (38): آيات 41 تا 44]
وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ (41) ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ (42) وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ (43) وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (44)
ترجمه:
و ياد كن بنده ما ايوب را، هنگامى كه ندا كرد پروردگارش را كه همانا رسانيد شيطان به من رنج و شكنجهاى. بزن پايت را كه چشمهاى است سرد و آشاميدنى. و بخشيديم براى او كسانى را و با ايشان مانند آنان، رحمتى از ما و پندى براى صاحبان خرد. و بگير به دست خود دستهاى را پس بزن به آن و سوگند مشكن، همانا او را شكيبا يافتيم، چه نيكو بندهاى است كه او بسيار بازگشت كننده است.
اعراب
نصب- «ابو جعفر» اين كلمه را با دو (ضمه) و «يعقوب» با دو فتحه و ديگران به (ضم) نون و سكون (صاد) قرائت كردهاند.
«زجاج» گويد: نَصَب و نُصُب دو لغتى مانند رُشُد و رَشَد مىباشد و آن به معنى شر و بلا مىباشد.
شرح لغات:
ركض- به معنى زدن و دفع به پاست براى سرعت، و از اين جهت مى- گويند: (ركض الفرس) يعنى با پاى خود زد كه اسب به سرعت راه رود.
ضغث- دستهاى از علف و درخت است.
«يادى از ايوب»
تفسير:
اين بار خداوند به سرگذشت «ايوب» پرداخته و مىگويد:
وَ اذْكُرْ (و ياد كن) اى محمد! (ص) عَبْدَنا أَيُّوبَ (بنده ما ايوب را) خداوند ايوب را تجليل كرده به اين كه او را نسبت به خود مىدهد و پيامبر خود را ياد آور مىشود كه در مصائب و گرفتارى از او تبعيت كند، حضرت «ايوب» در زمان حضرت «يعقوب بن اسحاق» زندگى مىكرد و با دختر يعقوب ازدواج كرد.
إِذْ نادى رَبَّهُ (هنگامى كه ندا كرد پروردگارش را) يعنى دستهاى خود را بلند كرده و به آواز بلند از خداوند درخواست مىكرد.
أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ (همانا رسانيد به من شيطان رنج و عذاب) يعنى شيطان مرا آزار و مشقت مىرساند، و گفتهاند: شيطان به من وسوسه مىكند كه مىگويد: بيماريت به طول انجاميده و خدايت به تو رحم نمىكند. و اين سخن «مقاتل» است.
و برخى گفتهاند: كه چون «ايوب» مال و فرزندان و نعمتهاى ديگر را از دست داد، شيطان همواره اين مصائب را بر او ياد آور مىشد تا او را گمراه كند و از راه در آورد تا صبر خود را از دست بدهد، ولى «ايّوب» صبر و استقامت خود را از دست نداد.
و نيز گفته شده: بيمارى «ايّوب» شدت پيدا كرد تا به اندازه كه مردم از او دورى كردند، و شيطان به مردم وسوسه كرد كه از «ايّوب» به خاطر مرضش دورى كنند و از ميان خود بيرون نمايند و زن او را نگذارند كه ميان ايشان وارد شود، «ايوب» از اين حال بسيار رنجيده و متألم گشت و ترديد نداشت كه اين بيمارى از جانب و امر خداوند مىباشد. «قتاده» گويد: اين بيمارى هفت سال ادامه پيدا كرد، و نيز اين مطلب از امام صادق (ع) نقل شده است.
اهل تحقيق گويند: بيمارى حضرت ايوب طورى نبود كه مردم از او دورى و تنفّر كنند، زيرا چنين حالى زيبنده پيامبران نمىباشد، ولى بيمارى و فقر و از ميان رفتن اهل براى امتحان مىباشد.
سپس خداوند به جواب از درخواست ايوب مىفرمايد:
ارْكُضْ بِرِجْلِكَ (بزن به پايت) يعنى خاك زمين را با پايت كنار بزن.
هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ (اين چشمهاى است سرد و آشاميدنى) در كلام چيزى محذوف است كه اين جمله باشد (پس پاى خود را بر زمين زد و چشمهاى جوشيد) برخى گفتهاند: دو چشمه جوشيد كه از يكى شستشو كرده و شفا پيدا كرد و از ديگرى نوشيد. (مغتسل) جاى شستشو را گويند و يا نام آبى مىباشد كه در آن غسل مىكنند.
وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ (و بخشيديم براى او كسانش را و مانند ايشان با آنان) اين آيه در سوره انبياء تفسير شده است.
و نيز از حضرت صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود:
خداوند اهل و خانواده ايوب را چه آنان كه پيش از بلا مرده بودند و چه آنان كه پس از بلاء هلاك شدند زنده گردانيد.
رَحْمَةً مِنَّا (رحمتى از ما) يعنى اين از رحمت ما بود كه نسبت به ايوب انجام داديم.
وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ (و پندى براى صاحبان خرد) تا عقلا پند گيرند و سرانجام صبر را دانسته، شكيبايى كنند.
گويند: ايوب پس از بهبودى هفت روز مردم را طعام داد تا خدا را حمد و شكر كنند.
وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً (و بگير به دستت دستهاى) يعنى كفى از ريشه يا ساقه گياه را، و تفسير آيه چنين است كه حضرت ايوب نذر كرده بود كه اگر بهبود يابد همسر خود را صد تازيانه بزند و چون شفا يافت و نتوانست به نذر خود عمل كند به او گفته شد كه ساقههايى گرفته و با آنها بزند.
فَاضْرِبْ بِهِ (با آنها بزن) يعنى همه را جمع كرده و يك جا بزن، چون چنين كردى از سوگند خود برائت پيدا مىكنى.
وَ لا تَحْنَثْ (و خلاف سوگند نكن).
«ابن عباس» گويد: شيطان به صورت طبيبى بر همسر ايوب ظاهر شد و گفت من ايوب را شفا مىدهم به اين شرط كه پس از بهبودى بگويد تو مرا شفا دادى، همسر ايوب قضيه را به وى ارائه كرد و او ناراحت شد و سوگند خورد كه پس از بهبودى او را صد تازيانه بزند.
و نيز گفته شده كه همسر ايوب براى كارى رفت و چون در بازگشت تاخير كرد، وى ناراحت شده و سوگند خورد كه پس از بهبودى صد تازيانه به همسر خود بزند.
سپس خداوند از عظمت ايوب ياد كرده و مىفرمايد:
إِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً (همانا ما او را شكيبا يافتيم) بر بلائى كه او را مبتلا كرديم.
نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (چه نيكو بندهايست، همانا اوست بسيار بازگشت كننده) «عياشى» به اسناد خود روايت كرده كه «عباد مكّى» گفت كه «سفيان ثورى» به من گفت: تو اين همه كه منزلت و عظمت به حضرت صادق عليه السلام قائل هستى از او بپرس درباره مردى كه زنا كرده و بيمار است. اگر حد بر او جارى شود ممكن است بميرد، چه چيز مىگويى؟، من از حضرت پرسيدم، فرمود: آيا اين مسأله از پيش خودت مىباشد يا ديگرى از تو پرسيده است؟
گفتم «سفيان ثورى» اين سؤال را از من كرده است، كه از تو بپرسم، حضرت فرمود كه حضرت رسول (صلى اللَّه عليه و آله) چون مرد بيمارى را به نزد وى آوردند كه با زن بيمارى زنا كرده بود و از شدت مرض شكمش بالا آمده و رگهاى رانهايش آشكار شده بود، دستور داد دستهاى از ساقههاى خرما را به نزدش آوردند و به هر يك از آن دو يك ضربه زد و آنان را رها كرد و اين است قول خداوند كه مىفرمايد: (وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ)
[سوره ص (38): آيات 45 تا 54]
وَ اذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدِي وَ الْأَبْصارِ (45) إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ (46) وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيارِ (47) وَ اذْكُرْ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ ذَا الْكِفْلِ وَ كُلٌّ مِنَ الْأَخْيارِ (48) هذا ذِكْرٌ وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَآبٍ (49)
جَنَّاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوابُ (50) مُتَّكِئِينَ فِيها يَدْعُونَ فِيها بِفاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ وَ شَرابٍ (51) وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ أَتْرابٌ (52) هذا ما تُوعَدُونَ لِيَوْمِ الْحِسابِ (53) إِنَّ هذا لَرِزْقُنا ما لَهُ مِنْ نَفادٍ (54)
ترجمه:
و ذكر كن بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را، صاحبان قدرتها و بينائيها. همانا خالص گردانيديم ايشان را به خالص كردن ياد آورى آن سراى.
و همانا ايشان نزد ما از برگزيدگان، نيكانند. و ياد آور اسماعيل و اليسع و ذا الكفل را، و همه ايشانند از نيكان. اين است ذكر، همانا براى پرهيزكاران نيكو بازگشتگاهى است. بهشتهاى عدن، گشوده شده است بر ايشان دربها.
تكيه كنندگانند در آنها، مىخواهند در آن ميوهها بسيار و شراب را.
و نزد ايشان است زنان فرو هشته چشم، همسالان. اين است آنچه نويد داده شديد به روز حساب. همانا اين است روزى ما، نيست بر آن پايانى.
قرائت
عِبَادَنَا- تنها «ابن كثير» (عبدنا) به صورت افراد و ديگران (عبادنا) به صورت جمع قرائت كردهاند.
توجيه در قرائت اول اين است كه خداوند به خاطر تكريم و تشريف، «ابراهيم» را به خود نسبت داده چنان كه گفته مىشود (خانه خدا) در اين صورت ابراهيم بدل از (عبدنا) و نامهاى بعدى عطف به ابراهيم خواهد بود.
توجيه در قرائت دوم اين است كه: صفت بندگى خداوند به همه افراد نامبرده شامل شده و هر يك عطف به (عبادنا) مىباشد.
بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ- در اين جمله، احتمال دو امر مىرود:
اول- اين كه (ذكرى) بدل از (خالصة) باشد كه تقدير چنين شود:
(انا اخلصناهم بذكرى الدار) دوم- اين كه (خالصة) مصدر بوده باشد و مقصود چنين شود (بخالصة تذكر الدار) الْيَسَعَ- برخى اين كلمه را به اين نحو (الليسع) خواندهاند، كه در اين صورت اسم بوده و به صورت صفت آورده شده است مانند (الحارث و العباس).
ولى آن كه به صورت (اليسع) خوانده، توجيه كرده كه الف و لام زايد است كه گاهى بر سر كلمات داخل شوند چون (حكى ابو الحسن الخمسة عشر درهما) هذا ما توعدون- آن كه اين فعل را به تاء خطاب قرائت كرده گويد كه مقصود چنين است: (بگو اى محمد بپرهيزكاران كه اين است آن چه كه نويد داده شديد).
ولى قرائت آن كه بياء غياب قرائت كرده چنين توجيه مىشود: (اين است آن چه پرهيزكاران نويد داده شده بودند).
اولِى الايْدى- برخى كلمه (ايدى) را بدون (يا) خواندهاند و توجيه در قرائت ايشان اين كه حذف (ى) بخاطر تخفيف بوده و يا اين كلمه (ايد) بمعنى قدرت است.
اعراب
جَنَّاتِ عَدْنٍ– اين كلام بدل از (لَحُسْنَ مَآبٍ) مىباشد، و (مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوابُ) در آخر آن، (منها) مىباشد، و برخى (مفتحة لهم ابوابها) گفته كه هر دو بيك معنى است.
«ابو على» گويد: (مفتّحة) وصف براى (جَنَّاتِ عَدْنٍ) مىباشد و در مفتّحة ضميرى بوده كه به جنات باز مىگردد، و ابواب بدل از اين ضمير است چنان كه (فتحت الجنان) گفته و (فتحت ابوابها) اراده مىكنيم و در اين صورت بدل بعض از كل مىباشد.
تفسير:
خداوند بدنبال سخنان گذشته بياد پيامبران پرداخته و ميگويد:
وَ اذْكُرْ– (و ذكر كن) اى محمّد بر قوم و امت خود:
عِبادَنا إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ (بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را) تا مردم از آنان سرمشق گرفته و از كردار پسنديده و اخلاق حميده آنان پيروى كنند تا به سعادت و ستايش نيكو در دنيا و ثواب فراوان در آخرت برسند آن چنان كه پيامبران رسيدند و نائل شدند!.
اگر (عبدنا) را بصورت مفرد بخوانيم مقصود چنين مىشود كه اى محمّد ياد كن بنده ما ابراهيم را كه روى شرف و بزرگى بما انتساب دارد و ياد كن اسحاق و يعقوب را، كه خداوند همه آنان را وصف كرده و فرمود:
أُولِي الْأَيْدِي (صاحبان قدرتها) يعنى نيرومندان در عبادت وَ الْأَبْصارِ (و بينايىها) كه فقه در دين باشد. و اين قول «مجاهد» «ابن عباس» و «قتاده» است و مقصود اين است كه ايشان صاحبان ايدى يعنى عمل و صاحبان ابصار يعنى علم مىباشند و اين نظر «ابو مسلم» است.
و برخى از مفسران گفتهاند: مراد از (اولى الايد) صاحبان نعمتهاى خداوند است كه عبارت باشد از دعوت به دين، و ابصار جمع بصر بمعنى عقل است.
إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ (همانا ما خالص گردانيديم ايشان را به خالص كردن ياد آن سراى) يعنى قرار داديم آنان را خالص براى خود- مان به اينكه براى ايشان ياد آن سرا خالص باشد.
خالصة به معنى خلوص و ذكرى به معنى تذكير است چه اينكه ايشان بياد قيامت شده و آماده مىگشتند و در دنيا زهد و پارسايى مىكردند و روش پيامبران اين چنين است.
«ابو مسلم» و «جبائى» كلمه (الدار) را به دنيا تعبير كرده و چنين تفسير كردهاند كه: آنان را از ميان مردم به ذكر اعقاب در دنيا مخصوص گردانيديم.
وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا (و ايشان نزد ما) و بر حسب آنچه كه در علم ما گذشته است.
لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ (هر آينه از برگزيدگانند) براى پيامبرى و تحمل سختى هاى رسالت.
الْأَخْيارِ (نيكان).
اخيار جمع خيّر است مانند اموات كه جمع ميّت است، و نيز گفته شده اخيار جمع خير است مانند اقيال كه جمع قيل است.
وَ اذْكُرْ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ ذَا الْكِفْلِ (و ياد كن اسماعيل و اليسع و ذا الكفل را) يعنى اى محمّد اينان را نيز بر امت خود بازگو كن تا به ايشان اقتداء كرده و راه آنان را بپيمايند كه سابقا ذكرشان گذشت.
وَ كُلٌّ مِنَ الْأَخْيارِ (و همه از برگزيدگانند) كه خداوند براى نبوت انتخابشان كرده است.
هذا ذِكْرٌ (اين است ذكر) يعنى اين شرفى است بر ايشان و ذكر جميل و ستايش نيكويى است كه در دنيا همواره به آن ياد شوند.
وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَآبٍ (و همانا براى پرهيزكاران نيكو بازگشتگاهى است) كه در روز قيامت بسوى ثواب و خوشنودى خداوند بازگشت مىكنند سپس خداوند (حسن مآب) را تفسير كرده و مىفرمايد:
جَنَّاتِ عَدْنٍ (بهشتهاى عدن) اين كلام در موضع جرّ است كه چون بدل است، يعنى بهشتهاى اقامت و جاودانى.
مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوابُ (گشوده شده بر ايشان دربها) يعنى موقع رفتن به بهشت درهاى آنها را به روى خود گشوده مىيابند و نيازى به ايستادن كنار دربها ندارند.
برخى گفته: يعنى احتياجى به كليد ندارند چه اينكه آنها بدون كليد گشوده مىشوند.
«حسن» گويد: اهل بهشت به دربها گويند: باز شويد گشوده شوند و بسته شويد بسته شوند.
و نيز نظر برخى از تفسير نويسان اين است كه: درهاى بهشت اگر چه بسته باشند ولى ايشان ممنوع از دخول نمىباشند.
و برخى گفتهاند: معنى گشوده شده درها اين است كه مصير ايشان به بهشت است چنان كه گفته مىشود: هر موقع به ديدن ما آمدى در باز و بالش گذاشته شده است.
مُتَّكِئِينَ فِيها (تكيه كنندگان در آنها) كه مانند پادشاهان تكيه زنند.
يَدْعُونَ فِيها بِفاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ وَ شَرابٍ (مىخوانند در آنها ميوههاى بسيار و شراب را) يعنى حكم مىكنند تا از ميوهها و آشاميدنيها آماده شود و چون چيزى را بخواهند مىگويند پيش بيا و آن حاضر گردد.
وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ (و نزد ايشان است زنان چشم فرو هشته) يعنى در بهشت نزد ايشان زنانى خواهد بود كه نگاهشان تنها به ايشان بوده و به آنان راضى بوده و رغبت به ديگرى نمىكنند.
(قاصر) به معنى كوتاه كننده كه در مقابل آن (مادّ) به معنى كِشنده است و گفته مىشود: فلانى چشم از او پوشيده و كوتاه كرده و فلانى چشم به او بسته و كشيده است.
أَتْرابٌ (همسالان) يعنى همه به يك سن بوده و ميان آنان پيرى وجود ندارد.
«مجاهد» گفته: مانند هم و شبيه به هم هستند، يعنى در زيبايى و جوانى مانند يكديگرند و يكى بر ديگرى برترى ندارد.
و بعضى گويند: (اتراب) يعنى دخترانى كه هم سن و سال همسران خود مىباشند. «فراء» گويد: (ترب) همدوره را گويند كه از بازى با خاك گرفته شده است كه به معنى همدوره و همسال مىباشد.
هذا (اين است) يعنى آن چه در گذشته ذكر شد.
ما تُوعَدُونَ (آن چه وعده داده شديد) يعنى اين است آن چه به پرهيز- كاران نويد داده شده است.
لِيَوْمِ الْحِسابِ (به روز حساب) كه روز پاداش باشد.
إِنَّ هذا– (اين است) آن چه ياد كرديم.
لَرِزْقُنا (روزى ما) يعنى بخشش جارى و متصل ما.
ما لَهُ مِنْ نَفادٍ (نيست براى آن پايانى) و فنا و انقطاعى، زيرا كه آن بر سبيل و اساس دوام و هميشگى است. و اين سخن «قتاده» است.
«ابن عباس» گويد: چيزى در بهشت نيست كه فنا داشته باشد و آن چه از ميوهها و گوشتها خورده شود به جايش قرار داده مىشود و آن چه از طيور و حيوانات مصرف شود، زنده به جايش باز ميگردد.
[سوره ص (38): آيات 55 تا 61]
هذا وَ إِنَّ لِلطَّاغِينَ لَشَرَّ مَآبٍ (55) جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمِهادُ (56) هذا فَلْيَذُوقُوهُ حَمِيمٌ وَ غَسَّاقٌ (57) وَ آخَرُ مِنْ شَكْلِهِ أَزْواجٌ (58) هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَكُمْ لا مَرْحَباً بِهِمْ إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ (59)
قالُوا بَلْ أَنْتُمْ لا مَرْحَباً بِكُمْ أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنا فَبِئْسَ الْقَرارُ (60) قالُوا رَبَّنا مَنْ قَدَّمَ لَنا هذا فَزِدْهُ عَذاباً ضِعْفاً فِي النَّارِ (61)
ترجمه:
اين است، و براى طغيان كنندگان بد بازگشتگاهى است. جهنم، مىچشند آن را، پس چه بد است آن بسترها. اين است، پس بايد بچشند آن را، آب جوشان است و چرك آلود. و ديگرى از شكل آن، هم مانندان.
اين است گروهى فرو رفته در هم با شما، خوش نباد بر ايشان كه آنانند چشندگان آتش. گويند شمائيد، بر شما خوش مباد، شما پيش فرستاديد براى ما آن را، پس چه بد است قرارگاه. گويند پروردگار ما، آن كه براى ما پيش فرستاده است اين را، پس زياد كن عذاب او را چند برابر در آتش.
قرائت:
غَسَّاق- غير از «ابو بكر» تمام اهل كوفه اين كلمه را به تشديد خواندهاند در هر جاى قرآن كه باشد و ديگران به تخفيف قرائت كردهاند.
در قرائت اول كلمه (غسّاق) از دو صورت خالى نيست يا اسم است و يا وصف! اما اسم به اين وزن نيامده مگر در موارد قليلى چون (كلّا- فدّان- جبّان) پس بايد وصف باشد كه به جاى موصوف قرار داده شده است ولى بهتر آن است كه صفت جاى موصوف قرار نگيرد، پس قرائت اول نكوتر است.
اخَرُ- اين كلمه را به دو گونه جمع و مفرد قرائت كردهاند، در هر صورت اين كلمه مبتداء بوده و (از واج) خبر آن مىباشد و (من شكله) صفت آن است و اين كه (اخر) با اين كه نكره است مبتداء قرار داده شده چون وصف گرديده شده و در اين صورت اشكالى براى ابتدائيت آن وجود ندارد.
شرح لغات:
مَهَادُ- به معناى بستر و فراش آماده مىباشد.
حَميم- سخت سوزنده، و لذا به شخص تبدار مىگويند: (حمّى) زيرا كه حرارت و سوزش تب، تن او را فرا مىگيرد.
غَسَّاق- چرك بد بو، و نيز گفتهاند اين كلمه از (غسق) مشتق شده كه به معنى سياهى و ظلمت است كه در مقابل روشنى و شفافيت است كه بايد در آشاميدنيها باشد.
شَكْل- اين كلمه به فتح شين به معنى نوع و صنف متشابه است و به كسر (شين) به معنى نظير در زيبايى است.
اقْتِحَام- به شدت داخل شدن و هجوم آوردن را گويند.
لا مرحَبا بِكَ- يعنى زمين تو را وسعت و مكان ندهد و بر تو تنگ شود.
اعراب:
هذا فَلْيَذُوقُوهُ– هذا مبتداء و حميم خبر است و غساق عطف به حميم است و (فليذوقوه) خبر بعد از خبر است و تقدير چنين است: (هذا حميم و غساق فليذوقوه) و ممكن است كه (هذا فَلْيَذُوقُوهُ) مبتدا و خبر و حميم خبر مبتداء محذوف بوده كه (هو) باشد و جايز است كه (هذا) محلا منصوب به فعل محذوف بوده كه ظاهر كلام، تفسيرش كرده است.
تفسير:
خداوند پس از بيان احوال اهل بهشت و ثوابهايى كه بر ايشان آماده كرده است به بيان احوال اهل آتش و آنچه از عذاب ميرسد پرداخته و ميگويد:
هذا (اين است) آن چه براى پرهيزكاران ذكر كرديم وَ إِنَّ لِلطَّاغِينَ (و همانا براى طغيان كنندگان) كه بر خداوند طغيان كرده و رسولان او را تكذيب كردند لَشَرَّ مَآبٍ (بد بازگشتگاهى است) و آن خلاف بازگشتگاه پرهيزكاران است كه خداوند تفسير كرده و مىگويد:
جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها (جهنم است كه مىچشند آن را) يعنى داخل مىشوند در آن تا بچشند آتش آن را.
فَبِئْسَ الْمِهادُ (پس چه بد است آن بستر) يعنى آن مسكنى كه در آن قرار مىگيرند.
هذا فَلْيَذُوقُوهُ حَمِيمٌ وَ غَسَّاقٌ (اين است پس بايد بچشند آن را كه سوزان است و چرك آلود) يعنى اين است سوزنده و چرك آلود و بد بو، پس بايد آن را بچشند، و اين تفسير «فراء» و «زجاج» است.
و نيز چنين تفسير شده است: اين است جزاء طاغيان پس بچشند آن را، و به كار بردن لفظ چشيدن و ذوق به اين جهت است كه چشنده چيزى پس از درخواست و طلب، طعم آن را احساس مىكند و اين سختترين احساسها مىباشد.
(حميم) آب سوزان و گرم را گويند و غساق آب سرد شديد را گويند و اين سخن از «ابن مسعود» و «ابن عباس» است، پس مقصود اين است كه كافران نهايت و شدت سرما و نهايت و شدت گرماى آب را مىچشند كه سرما نيز از شدت سردى سوزنده است.
«كعب» گويد: غساق چشمهاى است در جهنم كه زهر هر حيوان زهر- دارى چون مار و عقرب در آن جارى مىشود. «سدى» گويد: مراد از (غساق) اشكهاى چشمهاى كافران است كه آن را همراه آب سوزان مىنوشند. «و ابن عمر» گفته: مراد از (غساق) چركى است كه از بدن ايشان جارى مىشود كه آن را جمع كرده و مىنوشند. و نيز گفتهاند آن عذابى است كه غير از خداوند آن را نمىداند. و اين قول «حسن» است.
وَ آخَرُ (و آخرى) يعنى اقسام و انواع ديگرى از عذاب.
مِنْ شَكْلِهِ (از مانند آن) عذاب و از شكل و جنس آن.
أَزْواجٌ (جفتهايى) يعنى رنگها و انواع متشابهى كه در شدت شبيه بوده و داراى نوع واحدى نمىباشند.
هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَكُمْ (اين است گروهى فرو رفته با شما) يعنى بر ايشان گفته مىشود: اين فوجى فرو رفته و بهم آميخته با شما است و ايشان پيشروان گمراهان هستند كه اول ايشان داخل شده و سپس اتباع و پيروانشان داخل شوند، كه خازنان جهنم بر اين پيشروان گويند و اين است گروهى فرو رفته با شما كه از شما پيروى مىكردند، داخل آتش شدند هم چنان كه شما داخل شديد، و اين گفتار «ابن عباس» است. و نيز گفتهاند كه فوج اول فرزندان شيطان و فوج دوم بنى آدم هستند، گفته مىشود به امر خداوند به اولاد شيطان كه اين جمعيتى از بنى آدم است فرو رفته با شما داخل آتش و عذاب آن مىشوند و شما با ايشان خواهيد بود. نقل از «حسن» شده است.
لا مَرْحَباً بِهِمْ إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ (خوش مباد بر ايشان كه ايشان چشنده آتش هستند) يعنى گشاده مباد جايگاه و نشيمنگاه آنان زيرا كه ايشان ملازم آتشند، پس بنا به قول اول، پيشروان به پيروان گويند: خوش مباد بر ايشان كه ايشان نيز مانند ما داخل آتش مىشوند، پس در مشاركت ما با ايشان شادى و خوشى نيست، در اين هنگام پيروان نيز گويند:
قالُوا بَلْ أَنْتُمْ لا مَرْحَباً بِكُمْ (گويند: بلكه بر شما خوش مباد) يعنى نائل نشويد و نرسيد به وسعت و گشايش.
أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنا (شما مقدم داشتيد آن را بر ما) يعنى شما به كفر ما را وا داشتيد كه موجب عذاب ما شديد و ما را بر آن خوانديد، ولى بنا بر قول دوم، اولاد شيطان مىگويند: خوش مباد بر آنان، كه جايگاهمان را بر ما تنگ كردند، چه اين كه با وارد شدن هر يك از ايشان بشدت جاى ما تنگ مىشود، و اين سخن مانند قول رسول خدا (ص) مىباشد كه فرمود: آتش و دوزخ بر ايشان تنگ مىشود مانند تنگ شدن نيزه در جاى خود.
(قالُوا بَلْ أَنْتُمْ لا مَرْحَباً بِكُمْ) يعنى بنى آدم گويند: بلكه شادى و كرامت بر شما مباد، شما ما را به اين راه قرار داديد و آن را در چشم ما آراستيد.
فَبِئْسَ الْقَرارُ (پس چه بد است قرارگاه) كه ما را در آن قرار داديد.
قالُوا رَبَّنا مَنْ قَدَّمَ لَنا هذا (گويند پروردگار ما آن كه مقدم داشت اين را بر ما) يعنى كافران چون داخل دوزخ شوند گويند بر آنان، خدايا كسى كه سبب شد به اين عذاب برسيم و ما را مستوجب عذاب كرد.
فَزِدْهُ عَذاباً ضِعْفاً (پس زياد كن عذاب او را چند برابر) يعنى علاوه بر آنچه مستحق هستند دو چندان عذابشان كن.
فِي النَّارِ (در آتش) يكى را به خاطر كفرشان به خداوند و يكى را براى اين كه ما را به سوى كفر دعوت كردند.
[سوره ص (38): آيات 62 تا 70]
وَ قالُوا ما لَنا لا نَرى رِجالاً كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ (62) أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِيًّا أَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصارُ (63) إِنَّ ذلِكَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ (64) قُلْ إِنَّما أَنَا مُنْذِرٌ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (65) رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا الْعَزِيزُ الْغَفَّارُ (66)
قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ (67) أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ (68) ما كانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلى إِذْ يَخْتَصِمُونَ (69) إِنْ يُوحى إِلَيَّ إِلاَّ أَنَّما أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ (70)
ترجمه:
و گويند چيست ما را كه نمىبينيم مردانى را كه مىشمرديم آنان را از اشرار.
آيا ايشان را به مسخره گرفتيم ياد گرديد از ايشان ديدهها. همانا اين حق است كه دشمنى مىكنند اهل آتش. بگو همانا من بيم دهندهام و نيست از الهى مگر اللَّه كه يكتا و قهار است. پروردگار آسمانها و زمين و آن چه ميان آن دو است كه عزيز و بسيار آمرزنده است. بگو آن خبريست بزرگ. كه شما از آن رو گردانندگانيد. نيست براى من دانشى به گروه برتران هنگامى كه گفتگو مىكنند. وحى به من نمىشود مگر اين كه همانا ترساننده آشكارم.
قرائت
اتخذناهم سخريا- اهل عراق غير از «عاصم» كلمه (اتخذناهم) را به وصل همزه و ديگران به قطع همزه قرائت كردهاند.
«ابو على» گويد: اتصال همزه استفهام به كلمه (اتخذناهم) مقدارى بعيد به نظر مىرسد زيرا كه ايشان مىدانستند كه آنان را به مسخره گرفتهاند پس جاى سؤال و استفهام نمىباشد و اين نظر تأييد مىشود به قول خداوند كه مىفرمايد: (فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتَّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي)، «پس ايشان را به مسخره گرفتيد تا از ذكر من فراموش گردانيد شما را- مؤمنون- 112»، اما وجه قرائت فتح همزه اين است كه استفهام در اينجا به معنى تقرير و تثبيت است زيرا كه به لفظ (ام) كه براى استفهام است عدول شده است چنان كه در اين آيه به (ام) عدول شده كه مىفرمايد:
(سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ)، «يكسان است بر ايشان استغفار كنى يا استغفار نكنى هرگز خدا ايشان را نمىآمرزد- منافقون- 7»، اگر چه از اين آيه معنى استفهام استفاده نشود. اگر اشكال شود كه در قرائت (كسر همزه) لفظ (ام) با چيزى نمىتواند معادل شود گوئيم كه معادل آن در تقدير است كه مقصود چنين است: (أ تراهم ام زاغت عنهم الأبصار) كه در قرآن در چندين مورد اينگونه استفاده مىشود مانند قول خداوند (ام هو من الغائبين) كه تقديرش اين است (أ هو حاضر) و يا (ام من هو قانت) كه تقديرش اين است (ء اصحاب النار خير ام من هو قانت).
سِخْريّاً- اهل مدينه و كوفه غير از «عاصم» به ضم سين و ديگران به كسر سين قرائت كردهاند.
«ابو عمرو» گويد: آن چه از مثل عبادت است (سخريا) به ضم بوده و آن چه از مثل مسخره و استهزاء است (سخريا) به كسر مىباشد.
انما انا نذير مبين- «ابن جنّى» گويد: قرائت كسر (انما) بناء بر حكايت است.
تفسير:
و نيز خداوند از اهل آتش سخن گفته و مىفرمايد:
وَ قالُوا ما لَنا لا نَرى رِجالًا كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ (چيست ما را كه نمى- بينيم مردانى را كه بوديم مىشمرديم آنان را از اشرار) يعنى، اين سخن را هنگامى مىگويند كه به دوزخ نگاه كرده و از مخالفان خود كه مؤمنان مىباشند كسى را نمىبينند. و اين نظر «كلبى» است.
برخى گفتهاند: اين آيه درباره «ابو جهل» و «وليد بن مغيره» و دوستانشان نازل شده است كه خواهند گفت: چيست ما را كه «خبّاب» و «عمار» و «صهيب» و «بلال» را نمىبينيم كه گمان مىكرديم آنان در دنيا از افرادى هستند كه مرتكب كارهاى زشت و قبيح شده و كار نيكويى انجام نمىدهند و اين سخن را «مجاهد» گفته است.
«عياشى» به اسناد خود از «حضرت صادق» (ع) نقل كرده كه فرمود:
اهل دوزخ خواهند گفت چيست ما را كه نمىبينيم مردانى را كه ميشمرديم ايشان را از اشرار و منظور آنان شما هستيد، كه به خدا سوگند يك نفر از شما را در آتش نخواهند ديد.
أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِيًّا أَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصارُ (آنان را به سخريه گرفته بوديم يا چشمها از آنان برگشته بود) يعنى چون مخالفان خود را نمىبينند كه در آتش باشند، گويند آيا ما ايشان را در دنيا به مسخره گرفته بوده پس خطا ميكرديم يا چشمهاى ما از ايشان برگشته كه آنان را با خود در آتش نمىبينيم؟!.
إِنَّ ذلِكَ لَحَقٌ (همانا اين، حق است) يعنى آنچه در پيش گفته شد ناچار و حتما تحقق يافته، سپس به بيان آن پرداخته و مىگويد:
تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ (كه گفتگوى اهل آتش باشد) يعنى مخاصمه و گفتگوى پيشوايان و پيروان در آتش كه برخى با برخى مجادله مىكنند حق و مسلّم است سپس خداوند پيامبر خود را مورد خطاب قرار داده و مىفرمايد:قُلْ (بگو) اى محمد.
إِنَّما أَنَا مُنْذِرٌ (همانا من بيم دهنده هستم) يعنى ترسانندهام از معاصى خداوند و بر حذر و هشدار دهنده هستم از عقاب او.
وَ ما مِنْ إِلهٍ (و نيست از الهى) كه سزاوار عبادت باشد.
إِلَّا اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (مگر خداوند يگانه قهار) كه بر همه مخلوقات قهار و توانگر است و چون به كسى اراده عقاب و شكنجه كند نمىتواند از عقاب او خلاص گردد.
رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا (پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است) از انسان و جنّ و كليه مخلوقات.
الْعَزِيزُ (عزيز است) كه هيچ كس بر او غلبه نتواند بكند و هيچ كس نميتواند مانع او گردد.
الْغَفَّارُ (بسيار آمرزنده است) گناهان بندگان خود را با اين كه قدرت بر عقاب آنان را دارد.
قُلْ (بگو) اى محمد.
هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ (آن، خبر بزرگ است) درباره لفظ (نبأ) اختلاف شده كه برخى گفته مراد (قرآن) است يعنى قرآن حديث بزرگ است چه اينكه كلام معجز آساى خداوند بوده و در آن اخبار پيشينيان مىباشد.
أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ (شما از آن اعراض كننده هستيد) يعنى از عمل و تدبر در آن اعراض مىكنيد، كه «ابن عباس و قتاده و مجاهد و سدى» اين چنين تفسير كردهاند، ولى «حسن» گفته است مراد از (خبر بزرگ) قيامت است كه شما از آمادگى براى آن اعراض كرده و غافل شده و آن را تكذيب كردهايد.
«زجاج» گفته است: خبر بزرگى كه شما را از آن آگاه ساختم خبرى است
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج21، ص: 130
كه از خداوند مىباشد، يعنى خبرى كه بر ايشان گفتم شامل سرگذشت پيامبران بوده كه در آن انديشه نكردند تا به صدق نبوت من اعتراف كنند و دلالت مىكند بر اين، قول خداوند كه مىفرمايد:
ما كانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلى (نمىباشد براى من دانشى به گروه برتران) كه فرشتگان باشند.
إِذْ يَخْتَصِمُونَ (زمانى كه گفتگو مىكنند) يعنى چون خداوند به ايشان گفت كه من قرار مىدهم در روى زمين براى خود خليفه و جانشين، فرشتگان گفتگو كرده و عرض كردند: (أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ)، «آيا قرار ميدهى در زمين كسى را كه فساد كرده و خونريزى كند- بقره- 30» و اين گفتگوى فرشتگان و (ملاء اعلى) مىباشد كه از «ابن عباس و قتاده و سدى» نقل شده است پس مقصود چنين مىشود كه: من آنچه از گفتگوى فرشتگان فهميدم، از طريق وحى مىباشد.
«ابن عباس» از رسول خدا (ص) روايت كرده كه به من فرمود: آيا مىدانى مخاصمه و گفتگوى فرشتگان چه بوده است؟ گفتم نمىدانم، فرمود: درباره كفارات و درجات گفتگو مىكردند، كه كفارات عبارت است از رنگين كردن وضو در بامدادان سرد و برداشتن گامها براى حاضر شدن در جماعات و انتظار نماز پس از نماز و اما درجات عبارت است از آشكار گفتن سلام و اطعام طعام و خواندن نماز در شب هنگامى كه مردم در خوابند.
إِنْ يُوحى إِلَيَّ إِلَّا أَنَّما أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ (وحى نشود بر من مگر اين كه باشم ترساننده آشكار) يعنى مرا علمى به گفتگوى فرشتگان نبود و ممكن نبود كه شما را از اخبار ايشان آگاه گردانم اگر خداوند مرا آگاه از اخبار ايشان نمىگردانيد، ولى وحى نشده بر من مگر بيم دادن و ترساندن واضح و آشكار، و يا مقصود چنين است كه وحى نشدهام مگر اين كه هستم بيم دهنده آشكار و ترسانندهاى كه ظاهر كننده حق باشم.
[سوره ص (38): آيات 71 تا 83]
إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ (71) فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ (72) فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (73) إِلاَّ إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ (74) قالَ يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ (75)
قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ (76) قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ (77) وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلى يَوْمِ الدِّينِ (78) قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (79) قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ (80)
إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (81) قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ (82) إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ (83)
ترجمه:
زمانى كه گفت پروردگارت به فرشتگان همانا من خلق كنندهام بشرى را از گل. پس چون درست كردمش و دميدم در آن از روح خود پس بيفتيد براى او سجده كنندگان. پس سجده كردند همه فرشتگان همگى. مگر ابليس كه كبر ورزيد و بود از كافران. گفت اى ابليس چه چيز بازداشت تو را اين كه سجده كنى بر آنچه كه آفريدم او را به دو دست خود، تكبر كردى يا بودى از برتران.
گفت من بهتر از او بودم، مرا از آتش آفريدى و او را از گل آفريدى. گفت بيرون رو از آن، كه همانا تو رانده شدهاى، و همانا بر تو باد لعنت من تا روز جزاء.
گفت پروردگارا مهلت بده مرا تا روزى كه بر انگيخته شوند. گفت بدرستى كه تو از مهلت داده شدگانى. تا روز وقت معلوم. گفت پس به عزت تو سوگند كه همگى آنان را گمراه مىكنم. مگر بندگان تو را از ايشان كه خالص شدگانند.
تفسير:
و اكنون خداوند به گفتگوى فرشتگان كه درباره آدم بود پرداخته و مى- فرمايد:
إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ (هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان گفت) ظاهرا لفظ (اذ) متعلق به فعل (يختصمون) مىباشد اگر چه ميان آن دو فاصله افتاده است.
إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ (همانا من آفرينندهام بشرى را از گل) كه «آدم» باشد.
فَإِذا سَوَّيْتُهُ (پس چون درست كردمش) يعنى زمانى كه آفرينش اين بشر را درست و كامل كرده و اعضا و صورت او را تمام كردم.
وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي (و دميدم در آن از روح خودم يعنى او را زنده كرده و به او جان بخشيدم.
و اين كه خداوند روح را به خود نسبت داده به اين جهت است كه آن را تكريم و تشريف كرده باشد. و معنى (نَفَخْتُ فِيهِ) اين است: يعنى خود به تنهايى بدون اسباب اين كار را به عهده گرفتم مانند ولادت و زادنى كه مؤدى به اين باشد.
پس چون خداوند آدم را به اين حالت تكريم و احترام كرد به فرشتگان گفت: فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ (پس به روى افتيد براى او سجده كنندگان).
و چون خداوند به وعده خود درباره خلقت آدم عمل كرد.
فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (پس فرشتگان سجده كردند همگى) و در مقابل آدم كرنش كردند.
إِلَّا إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ (مگر ابليس كه كبر ورزيد و بود از كافران) كه تفسير اين آيه در سوره بقره گفته شده است.
قالَ يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَ (گفت اى ابليس چه مانع شد تو را كه سجده نكنى بر آنچه خلق كردم به دو دستم) در اينجا پرسش به صورت نكوهش بوده و براى اين مىباشد كه فرشتگان بدانند كه ابليس هيچ عذر و بهانهاى براى سجده كردن نداشت.
و معنى اين جمله (آفريدم آن را به دو دستم) اين است كه خلق آن را خودم به عهده گرفتم بدون واسطهاى كه در كار باشد، و اين سخن «جبائى» است، و «مجاهد» گويد: بكار بردن لفظ (دو دستم) براى نسبت خلقت آدم به خود خداوند مىباشد، مانند اين آيه (أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينا أَنْعاماً)، «آيا نديدند كه آفريديم براى ايشان از آن چه دستهامان انجام داده بود چهار پايانى- يس 70» «ابى مسلم» گويد: در اين آيه منظور از دو دست، توانايى و قدرت مى- باشد.
أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ (آيا تكبر كردى يا بودى از برتران) يعنى آيا خود را بالاتر از قدر و اندازه خود بردى و بالاتر از آن قرار دادى كه امر مرا فرمان برى يا اين كه بودى از آنان كه قدرشان بالاتر از اين است كه سجده كنند پس خود را برتر دانستى؟!
قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ (گفت من بهتر از او بودم، آفريدى مرا از آتش و آفريدى او را از گل)، شيطان با اين سخن آتش را بالاتر از گل قرار داد.
قالَ فَاخْرُجْ مِنْها (گفت بيرون شو از آن) يعنى از بهشت.
فَإِنَّكَ رَجِيمٌ (پس همانا تو رانده شدهاى) يعنى طرد و دور شدهاى.
وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلى يَوْمِ الدِّينِ قالَ (و همانا بر تو باد لعنت من تا روز جزاء، گفت) شيطان در اين هنگام رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (پروردگار من: مهلت بده مرا تا روزى كه برانگيخته شوند) يعنى كار و آزادى مرا تأخير بينداز تا روزى كه مردم براى حساب محشور شوند كه آن روز قيامت است.
قالَ (گفت) خداوند متعال به ابليس.
فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ (تو از مهلت داده شدگانى) يعنى از تأخير افتادگان مىباشى.
إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (تا روز وقت معلوم) كه تفسير اين جملات را در گذشته بيان داشتيم.
قالَ (گفت) ابليس، فَبِعِزَّتِكَ (سوگند به عزت تو) يعنى قسم مىخورم به قدرت تو كه بر همه مخلوقات قاهر گشتهاى.
لَأُغْوِيَنَّهُمْ (هر آينه گمراه مىكنم آنان را) يعنى بنى آدم را همگى.
أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ (همه را مگر بندگان تو از ايشان كه خالص شدگانند) يعنى ايشان را به سوى گمراهى خوانده و قبائح را بر آنان مىآرايم مگر بندگانت كه خالصشان گرداندى و برگزيدى و نگاهشان داشتى، پس مرا بر ايشان راهى نيست.
[سوره ص (38): آيات 84 تا 88]
قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ (84) لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ (85) قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ (86) إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ (87) وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ (88)
ترجمه:
پس گفت حق است و حق مىگويم. هر آينه پر كنم دوزخ را از تو و از آنكه از تو پيروى كند از ايشان همگى. بگو نمىخواهم بر آن از پاداشى و نيستم من از تكليف كنندگان. نيست آن مگر ذكرى براى جهانيان. و هر آينه خواهيد دانست خبرش را پس از زمانى.
قرائت:
فالحق- اهل كوفه غير از «كسايى» و «هبيره» و «روح» و «زيد» از «يعقوب» كلمه (فالحق) را به رفع و ديگران به نصب خواندهاند.
«ابو على» گويد: كلمه (فالحق) بناء به نصب، معمول فعل مضمر است كه (يحق) باشد و جايز است كه از باب تشبيه به قسم منصوب باشد كه تقدير چنين است (سوگند به حق كه پر مىكنم دوزخ را) و ممكن است كه حق دوم همان حق اول باشد كه براى تأكيد مىباشد. ولى رفع كلمه (الحق) از دو راه محتمل است اول اين كه خبر باشد براى مبتداء محذوف كه چنين باشد (انا الحق) و دوم اين كه مبتداء باشد براى خبر محذوف كه چنين باشد (فالحق منى)
تفسير:
سپس خداوند به پاسخ ابليس پرداخته و مىگويد:
قالَ (گفت) براى او.
فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ لَأَمْلَأَنَ (پس حق است و حق مىگويم هر آينه آكنده كنم) در اينجا ميان قسم و مقسم عليه فاصله شده تا موضوع تأكيد شود.
جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ (دوزخ را از تو و از آن كه پيروى كرد تو را) و پذيرفت سخن تو را.
مِنْهُمْ (از ايشان) يعنى از بنى آدم.
أَجْمَعِينَ (جميعا).
سپس خداوند پيامبر خود را مورد خطاب قرار داده و فرمود:
قُلْ (بگو) اى محمد بر كافران مكه.
ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ (نمىخواهم از شما بر آن) يعنى براى تبليغ وحى و قرآن و دعوت به خداوند سبحان.
مِنْ أَجْرٍ (از اجرى) يعنى مالى كه به من بدهيد.
وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ (و نيستم من از تكليف كنندگان) به اين قرآن و از جانب خودم. و گفتهاند يعنى: من از طرف خود به عنوان پيمبرى به سوى شما نيامدهام و آمدن خود را بر شما تكليف نمىكنم بلكه خدايم مرا به اين كار دستور داده است.
و نيز گفته شده: من اصرار نمىكنم به چيزى كه طبق مقتضى عقل نباشد.
از «عبد اللَّه بن مسعود» نقل شده كه گفت: اى مردم هر كه چيزى را مىداند بگويد، و هر كه نمىداند بگويد خدا داناتر است چه اين كه خود اين علم است كه انسان چيزى را كه نمىداند بگويد خدا داناتر است چه اين كه خداوند به پيامبر خود مىگويد: (قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ).
اين سخن را «بخارى» در كتاب «صحيح» خود نقل كرده است.
إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ (نيست آن مگر ذكرى براى جهانيان) يعنى نيست قرآن مگر موعظه و پندى براى همه مردم، و يا نيست قرآن مگر شرفى براى آن كه به آن ايمان بياورد.
وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ (و هر آينه خواهيد دانست خبرش را پس از زمانى) يعنى اى كافران مكه خبر راستى او را پس از مرگ خواهيد دانست. و اين نظر «ابن عباس» و «قتاده» است.
و «سدى» گويد: يعنى خبرش را پس از جنگ «بدر» خواهيد دانست و برخى گفته اند: يعنى آن كه زنده بماند خبر آن را خواهد دانست موقعى كه دينش بالا گرفته و امرش آشكار شود و آن را كه بميرد پس از مرگ خبر آن را خواهد دانست. و اين قول «كلبى» است.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج21، ص: 138