یوسف - -ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره یوسف 1 الی 10

سوره يوسف‏

اين سوره شريفه در مكه نازل شده، ولى معدل از ابن عباس نقل كرده كه گفته است: چهار آيه آن در مدينه نازل شده و ما بقى در مكه، و آن چهار آيه عبارت است از سه آيه اول سوره، و آيه چهارم يعنى آيه‏ «لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ» و شماره آيات آن بدون هيچگونه اختلافى صد و يازده آيه است.

فضيلت اين سوره:

ابى بن كعب از پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- روايت كرده كه فرمود: ببردگانتان سوره يوسف را تعليم كنيد كه هر مسلمانى اين سوره را بخواند و بخاندان و بردگان خود آن را ياد بدهد خداوند سختيهاى مرگ را بر وى آسان گرداند، و نيرويى بوى دهد كه نسبت بهيچ مسلمانى حسد نبرد.

و ابو بصير از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: كسى كه در هر شب يا در هر روز سوره يوسف را بخواند روز قيامت خداوند او را بزيبايى و جمال يوسف- عليه السلام محشور فرمايد، و از هراس آن روز در امان باشد و در ميان بندگان شايسته خدا ممتاز باشد و نيز فرمود: اين سوره در تورات نوشته شده است.

و اسماعيل بن أبى زياد از امام صادق عليه السلام از پدرانش از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- روايت كرده كه فرمود: زنان خود را در غرفه‏ها (و طبقات فوقانى ساختمان) جاى ندهيد، و نوشتن و سوره يوسف را بدانها تعليم نكنيد، بلكه ريسندگى و سوره نور را تعليمشان كنيد.

تفسير اين سوره:

چون خداى سبحان سوره هود را بذكر داستانهاى پيمبران مرسل پايان داد اين سوره را ببهترين داستان از همان داستانهاى پيمبران آغاز كرد و فرمود:

[سوره يوسف (12): آيات 1 تا 3]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ (1)

إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (2)

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِينَ (3)

ترجمه:

بنام خداوند بخشاينده مهربان

الف، لام، راء. اين است آيه ‏هاى كتاب آشكار (1)

و براستى ما آن را قرآنى عربى نازل كرديم باشد كه بفهميد (2)

ما بوسيله وحى اين قرآن كه بتو وحى ميكنيم بهترين داستانها را برايت بيان ميداريم، و اگر چه پيش از آن آگاه بدان نبودى (3).

تفسير:

معناى الف، لام، راء. (و بطور كلى حروف مقطعه اوائل سور) در اول سوره بقره گذشت.

«تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ» اين است آيات كتاب … و در اينكه لفظ «تلك» اشاره بچيست؟ وجوهى گفته ‏اند:

1- اشاره بداستان آينده است.

2- اشاره به اين سوره يعنى سوره يوسف است.

3- يعنى اين آياتى كه در تورات وعده آن بشما داده شده.

«الْمُبِينِ» بگفته مجاهد و قتاده: يعنى آشكار كننده حلال و حرام خدا و بيان كننده منظور و مراد خويش.

«إِنَّا أَنْزَلْناهُ» يعنى اين قرآن را نازل كرديم، و زجاج گفته: يعنى اين داستان يوسف را … بجهت آنكه علماى يهود ببزرگان مشركين گفتند: از محمد بپرسيد:

بچه علت خاندان يعقوب از شام بمصر آمدند؟ و داستان يوسف را از وى سؤال كنيد؟

«قُرْآناً عَرَبِيًّا» يعنى روى مجراى كلام عرب در گفتگوى خود آن را بزبان عرب نازل كرديم. و ابن عباس از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- روايت كرده كه فرمود:

من عرب را بخاطر سه چيز دوست دارم: (1) چون خودم عرب هستم (2) چون قرآن عربى است (3) چون زبان اهل بهشت عربى است.

«لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» شايد شما همه معانى قرآن را بدانيد و هر چه در آن است بفهميد. و برخى گفته‏ اند: يعنى تا بدانيد كه اين قرآن از جانب خدا است، زيرا ما آن را بزبان عرب نازل كرديم ولى شما از آوردن مثل آن عاجزيد.

«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ» زجاج گفته: يعنى ببهترين بيان آن را براى تو بيان ميكنيم (نه اينكه منظور بهترين داستانها باشد) چنانچه مى‏گوييد «صمت احسن الصيام» بهترين روزه‏ها را گرفتم يا «قمت احسن القيام» ببهترين وجهى ايستادم، كه معنا همان ميشود كه ما ببهترين بيان و واضح‏ترين آنها براى تو داستان كرديم.

«بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ» يعنى روى آنكه اين قرآن را بر تو وحى كرديم و حرف «باء» در اينجا براى بيان «قصص» است، يعنى اين داستانها بوحى قرآنى است. و برخى گفته‏اند: اينكه قرآن را «احسن القصص» ناميده بخاطر آن است كه از نظر فصاحت لفظ و زيبايى معنى و شيرينى الفاظ و حسن ترتيب و يك شكل بودن فواصل در هر كدام بحدّ نهايى است، و برخى گفته‏اند: در اين قرآن داستانهاى ملت‏هاى گذشته و احوال آينده و آنچه مورد احتياج مردم است تا روز قيامت هر يك را با دلچسب ترين لفظ و بهترين نظم و ترتيب بيان داشته است.

و برخى گفته ‏اند: منظور از «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» همين داستان يوسف است كه داراى فوائد و نكته‏ها و جريانهاى شگفت انگيز بسيارى است كه ساير داستانها چنين نيست، و امتداد آن نيز بيش از ساير داستانها است.

«وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِينَ» يعنى قبل از اينكه اين قرآن را بتو وحى كنيم يا قبل از نزول آن بر تو از غافلان بودى يعنى چيزى از حكم آن را نميدانستى، يا از داستان يوسف غافل بودى.

إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ (4)

قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى‏ إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ (5)

وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى‏ آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (6)

ترجمه:

هنگامى كه يوسف بپدرش گفت من يازده ستاره و خورشيد و ماه را در خواب ديدم كه مرا سجده ميكردند (4)

(پدرش) گفت پسر جان خواب خود را براى برادرانت نقل مكن كه نقشه‏ اى براى تو ميكشند و براستى شيطان دشمن آشكارى براى انسان است (5)

و اينچنين پروردگارت تو را برگزيند و تأويل داستانها (يا خوابها) را بتو تعليم دهد و نعمتش را بر تو و بر خاندان يعقوب تمام (و كامل) كند چنانچه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق كامل گردانيد براستى كه پروردگار تو دانا و فرزانه است (6).

شرح لغات:

رؤيا: تصور معنى است در خواب بتوهم ديدن آن. زيرا عقل در خواب بحال خمودى است و چون انسان معنى را تصور كند خيال ميكند كه آن را ديده است.

تفسير:

از اينجا آغاز داستان يوسف است كه فرمود:

«إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ» هنگامى كه يوسف بپدرش يعقوب گفت. و يعقوب همان «اسرائيل اللَّه» است يعنى بنده خالص خدا و او فرزند اسحاق پيغمبر خداست و اسحاق فرزند ابراهيم خليل است، و در حديث است كه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- فرمود

الكريم بن الكريم بن الكريم بن الكريم‏ يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم‏

«يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ» ابن- عباس گفته: يوسف در شب جمعه كه مصادف با شب قدر بود يازده ستاره در خواب ديد كه از آسمان فرود آمده و براى او سجده كردند و همچنين خورشيد و ماه را ديد كه از آسمان بزير آمده و براى او سجده كردند، و تعبير خورشيد و ماه: پدر و مادرش بودند و ستارگان برادران يازده‏گانه ‏اش.

و سدى گفته: خورشيد: پدرش بود، و ماه: خاله‏ اش، زيرا مادرش راحيل از دنيا رفته بود.

و ابن عباس گفته: خورشيد مادرش بود، و ماه پدرش. و وهب گفته: يوسف هفت ساله بود كه در خواب ديد يازده عصاى دراز مانند دائره در زمين فرو رفته و عصاى كوچكى بر آنها حمله كرد تا آنها را از جا كنده و بر آنها فائق آمد، اين خواب را كه براى پدرش تعريف كرد پدر بوى گفت: زنهار كه اين خواب را براى برادرانت نقل نكنى. سپس در سن دوازده سالگى دوباره در خواب ديد يازده ستاره با ماه و خورشيد براى او سجده كردند، و چون آن خواب را براى پدر باز گفت يعقوب بوى گفت: اين خواب را براى برادرانت مگو كه براى تو نقشه‏اى ميكشند … و ابن عباس و بيشتر مفسران گفته‏اند: ميان خواب يوسف و رفتن پدر و برادرانش بمصر چهل سال طول‏

كشيد، و حسن گفته: هشتاد سال. و اينكه در اين آيه دو بار ذكر «رؤيت» شده يكى در آغاز آيه‏ «إِنِّي رَأَيْتُ …» و ديگر بدنبال آن «رأيتهم» بخاطر طولانى شدن كلام است و تكرار آن بمنظور تأكيد همان رؤياى اولى است. و برخى گفته‏اند: منظور از رؤياى نخست ديدن شخص آنها است و از رؤياى دوم ديدن سجده آنها.

و اختلاف است كه آيا معنى اين سجده چه بوده؟ جمعى گفته‏اند: منظور همان سجده معروف و حقيقى است كه براى احترام يوسف بخاك افتادند و سجده كردند نه از روى پرستش او. و جبائى گفته سجده در اينجا بمعناى خضوع است چنانچه شاعر گفته: «ترى الاكم فيها سجداً للحوافر»[1] ولى اين معنى بر خلاف ظاهر لفظ است. و در خبر است كه چون برادران خواب يوسف را شنيدند گفتند: باين مقدار كه برادران برايش سجده كنند راضى نشده تا جايى كه پدر و مادرش نيز براى وى سجده كرده  ‏اند.

«قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى‏ إِخْوَتِكَ» يعقوب گفت: اى پسر برادران خود را از اين خواب خبردار مكن.

«فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً» يعنى بر تو حسد ميورزند، يا نقشه نابودى و هلاكت تو را ميكشند. و اين سخن يعقوب روى اين بود كه خواب پيمبران صورت وحى دارد و يعقوب دانست كه برادران وى تعبير اين خواب را ميدانند و از برترى يوسف بر خويش بيمناك گشته و بر وى حسد ميبرند و در صدد آزار و نابودى او بر ميآيند.

«إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ» براستى كه عداوت و دشمنى شيطان با انسان ظاهر و آشكار است و دشمنى تو را در دل آنها انداخته و وادارشان ميكند تا بتو صدمه ‏اى بزنند.

«وَ كَذلِكَ» يعنى چنانچه اين خواب را براى بزرگوارى مقام تو نشانت داد و بوسيله آن بيان كرد كه برادرانت براى تو خضوع و سجده كنند.

«يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ» حسن گفته يعنى خدا تو را بنبوت برگزيند، و ديگرى گفته:

يعنى زيبايى صورت و سيرت بتو داده است.

«وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ» قتاده گفته: يعنى تعبير خواب را بتو تعليم كند و اينكه از تعبير خواب بتأويل احاديث تعبير فرموده براى آنست كه در تعبير خواب اوضاع و احوال مردم از روى خوابها معلوم گردد، و معناى تأويل هم قرار گرفتن مآل كار مردم است طبق آنچه در خواب ديده‏اند. و ابن زيد گفته: يوسف عليه السلام داناترين مردم بتعبير خواب بوده است. و ابو مسلم در معناى آيه گفته است: يعنى بوسيله نبوت و وحى سر انجام كارها را بتو خبر دهد، و اين معجزه تو است كه هر چيز را پيش از وقوع آن بدانى، بدليل آنكه امر تعليم در آيه بخدا نسبت داده شده كه خدا تو را تعليم كند و تعليم خدا جز از راه وحى صورت نگيرد. و حسن و جبائى گفته‏اند: منظور احاديث و احوال پيمبران و ملتها است، يعنى كتابهاى آسمانى و نشانه‏هاى توحيدى و احكام و شرايع و امور دينى.

«وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ» و نعمت خود را بوسيله نبوت بر تو تمام كند، زيرا نبوت بهترين و بالاترين نعمتهاى دنيا است، و برخى گفته‏اند: اتمام نعمت بآن است كه خدا فرمان دوام آن را بدهد و از آلودگيها پاك سازد و از هر نقصى خالص گرداند، و چنين نعمتى را جز از خداى تعالى نبايد در خواست كرد زيرا تنها او است كه قادر بر اعطاء چنين نعمتى است. و قول ديگر آنست كه منظور از اتمام نعمت در آيه آن است كه برادران را نيازمند تو گرداند تا پس از آن بديها كه بتو كردند تو در عوض بدانها انعام كنى.

«وَ عَلى‏ آلِ يَعْقُوبَ» و نسبت بخاندان يعقوب يعنى به برادرانت كه آنها را بر اسلام ثابت قدم كند، و بوسيله مقام و منزلت تو آنها را شريف گرداند، و نبوت را در ايشان قرار دهد. و برخى گفته‏اند: يعنى بدست تو آنها را از محنتها نجات بخشد و بدينوسيله نعمت خود را بر آنها تمام كند.

«كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ» چنانچه نعمت خود را بر ابراهيم تمام كرد به اينكه او را بمقام دوستى خود و نبوت و نجات از آتش نمرود مخصوص ساخت و بر اسحاق نعمت را تمام كرد به اينكه براى او فداء فرستاد و از ذبح نجاتش داد، و اين‏ معنايى است كه از عكرمه نقل شده. و او ذبيح را همان اسحاق دانسته است و بيشتر مفسران گفته‏اند: يعنى يعقوب و فرزندانش را از صلب اسحاق بيرون آورد، و بعقيده اينان ذبيح اسحاق نبوده و ذبيح همان اسماعيل است.

«إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» كه همانا پروردگار تو دانا است كه چه كسى شايسته رسالت است، و حكيم است كه چه كسى را براى رسالت انتخاب كند، و يا بگفته بعضى: دانا است به احوال خلق، و حكيم است در حكم خويش.

لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ (7)

إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (8)

اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ (9)

قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ (10)

ترجمه:

براستى كه در داستان يوسف و برادرانش براى پرسش كنندگان عبرتها است (7)

هنگامى كه (برادران او) گفتند: يوسف و برادرش نزد پدر محبوبترند با اينكه ما گروهى نيرومند (يا پشتيبان يكديگر) هستيم براستى كه پدر ما در ضلالتى آشكار است (8)

بكشيد يوسف را يا او را بسر زمينى بيندازيد كه توجه پدرتان را مخصوص (خود) كنيد و پس از آن مردمى شايسته گرديد (9)

يكى از آنها گفت يوسف را نكشيد و او را در ته چاه اندازيد تا بعضى از رهگذران او را برگيرند اگر كارى ميكنيد (10)

شرح لغات:

عصبة: گروهى را گويند كه از يكديگر پشتيبانى و دفاع كنند، و بگروهى‏  گويند كه افرادشان ما بين ده تا پانزده نفر باشد، و برخى گفته‏اند: از ده نفر تا چهل نفر باشند. و مانند لفظ «قوم» و «رهط» و «نفر» است كه از لفظ خود واحدى ندارد.

غيابة: چيزى است كه جلوى حس را از وجود چيزى در آن بگيرد.

جبّ: چاه.

سيارة: بمسافران گويند چون راه را طى كنند، و بعضى بمعناى رهگذران معنى كرده‏اند.

التقاط: پيدا كردن و بر داشتن چيزى از راه. و لقطة و لقيط نيز از همين باب است.

تفسير:

«لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ» يعنى در داستان يوسف و برادرانش عبرتها و شگفتيهايى است براى پرسش كنندگان از احوال ايشان، از آن جمله اينكه جمعى از فرزندان پيمبران الهى در صدد آزار و قتل برادر خود بر آمدند و از روى حسد و رشك بر وى حاضر شدند او را بچاه افكنند، ولى با اينحال هنگامى كه خداى تعالى او را مسلط بر ايشان گردانيد از آن همه آزارى كه بدو كردند چشم پوشى و اغماض كرده و بلكه در عوض بآنها نيكى كرد و حتى حاضر نشد آنها را سرزنش كند، و راستى كه چنين گذشت و اغماضى فوق جريان عادى و طبيعى است و براى كسى كه در صدد فهميدن منافع دين باشد عبرت و پند خوبى است.

و ديگر اينكه پس از هر شدّتى گشايشى و پس از هر محنتى آسايشى است.

و ديگر آنكه اين سوره دليل بر صحت نبوت پيغمبر گرامى ما محمد- صلى اللَّه عليه و آله- است، زيرا آن حضرت كتابى نخوانده بود، و نقل اين داستان باين كيفيت جز از طريق وحى بآن حضرت صورت نگرفته است، و از اينرو اين سوره مباركه گذشته از اينكه موجب بصيرت براى كسانى بود كه از آن جناب درخواست نقل آن را كرده بودند معجزه‏اى است كه گواه بر صدق گفتار او است.

و منظور از برادران يوسف در آيه مباركه همان فرزندان يعقوب هستند چون‏  يعقوب دوازده پسر داشت كه همگى از صلب او ولى از مادرهاى مختلف بودند. و نام‏هاى آنها بقول بعضى: «روبيل» و او از همه بزرگتر بود، و ديگر: شمعون، و لاوى، و يهودا، و ريالون، و يشجر، كه مادر اينها «ليا» دختر ليان- و دختر خاله يعقوب- بود، «ليا» پس از چندى از دنيا رفت و يعقوب عليه السلام خواهر او «راحيل» را بزنى اختيار كرد و از وى يوسف و بنيامين- يا ابن يامين- بدنيا آمد، و دو كنيز داشت بنام هاى «زلفة» و «بلهة» كه از آن دو نيز خداوند چهار پسر بدو عنايت فرمود بنامهاى «دان» و «نفتالى» و «حاد» و «آشر». كه رويهم دوازده پسر ميشدند.

«إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا» برادران بيكديگر گفتند: يوسف و برادرش- يعنى برادر پدر و مادريش بنيامين- نزد پدرمان يعقوب محبوبتر از ما هستند، و اين سخن بدانجهت بود كه يعقوب عليه السلام يوسف را بسيار دوست ميداشت، و او از نظر صورت از زيباترين مردم بود، برادران بر وى رشگ بردند، و چون آن خواب را ديد حسدشان شديدتر شد، و برخى گفته‏اند: يعقوب عليه السلام بخاطر خردسالى يوسف و بنيامين آن دو را بيشتر نوازش ميكرد و بخود نزديك ميساخت، و همين معنى بر آنها گران بود.

و ابو حمزه ثمالى از حضرت زين العابدين عليه السلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: رسم يعقوب اين بود كه هر روز گوسفندى را ذبح ميكرد و مقدارى از آن را صدقه ميداد و ما بقى را بمصرف خوراك خود و خاندانش ميرساند، تا اينكه در شب جمعه‏اى شخص سائل و مؤمنى در حالى كه روزه‏دار بود بدرخانه او آمد و غذايى از آنها خواست، و خاندان يعقوب با اينكه صداى او را شنيدند ولى گفته‏اش را باور نكرده و چيزى باو ندادند، سائل مزبور چون از اطعام آنها مأيوس و نااميد گرديد و تاريكى شب او را فرا گرفت گريست و از گرسنگى خويش بخداى تعالى شكايت برد و آن شب را گرسنه خوابيد و فرداى آن روز را نيز روزه گرفت، و از آن سو خاندان يعقوب در آن شب سير خفتند و روز ديگر هم مقدارى از غذاى شب داشتند، و همين جريان سبب شد كه خداوند يعقوب را بفراق يوسف مبتلا كند و بيعقوب وحى شد كه آماده بلاى من باش‏ و بقضا و قدر من راضى باش، و در مصيبتها صبر كن، و يوسف در همانشب خواب مزبور را ديد. و از ابن عباس نيز نظير همين مطلب نقل شده.

«وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» يعنى ما جماعتى هستيم كه پشتيبان يكديگر بوده و بهم كمك ميدهيم، و منظورشان اين بود كه نفع ما براى پدرمان بيشتر از آنها است. و برخى گفته‏اند: منظورشان اين بود كه ما نيرومنديم و ميتوانيم نقشه‏اى براى از بين بردن يوسف بكشيم.

«إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» براستى كه پدر و مادر ضلالتى آشكار است، يعنى مراعات عدالت را در مورد محبت ماها نمى‏كند و راه افراط را پيش گرفته است. و برخى گفته‏اند:

معناى اين جمله اينست كه پدر ما در مورد تربيت فرزند و تدبير كارهاى دنيا اشتباه ميكند زيرا نيروى ما براى ادامه امور زندگى و تدبير در كار مواشى و چهارپايان و ساير اموال او بيشتر است و با اينحال آن دو را بيش از ما دوست دارد … و منظورشان از اين جمله كه گفتند: «… پدر ما در ضلالت است» گمراهى در دين نبوده و گرنه افرادى كافر بوده‏اند و اين خلاف اجماع است، زيرا اينمطلب مورد اتفاق است كه همه آنها تابع دين پدر و پيرو آئين او بوده‏اند. و حدّ اعلاى احترام و تعظيم را درباره وى مبذول ميداشتند، و بهمين جهت بود كه طالب جلب محبت و دوستى او بودند، و ضلالت نيز در اصل لغت بمعناى عدول و انحراف از چيز است.

و بيشتر مفسران معتقدند كه برادران يوسف همگى پيغمبر بوده‏اند، و جمعى گفته‏اند: آنها پيغمبر نبوده‏ اند و گرنه آن اعمال از آنها سر نميزد. و مرحوم سيد مرتضى فرموده است: دليلى نداريم كه آن برادران يوسف كه آن كارها را انجام دادند پيغمبر بوده‏ اند، و بعيد نيست كه اسباط يعقوب كه بمنصب نبوت نائل شدند غير از آن برادرانى بودند كه نسبت بيوسف آن اعمال را انجام دادند، و از ظاهر قرآن كريم نيز بدست نميآيد كه همه برادران در آن رفتار و آزارهايى كه نسبت بيوسف انجام شد شركت داشتند.

و بلخى و جبائى گفته‏اند: ممكن است برادران يوسف در آن وقت بحدّ بلوغ‏ نرسيده بوده‏اند و مكلف نبودند، و از پسران نابالغ معمولا چنين اعمالى سر ميزند كه مورد سرزنش و ملامت قرار گرفته و بلكه گاهى مستحق كتك ميشوند. و گواه بر اين قول جمله‏اى است كه پس از اين بپدر گفتند «… نرتع و نلعب»[2]– ما ميگرديم و بازى ميكنيم.

و ابن بابويه (ره) در كتاب النبوة بسند خود از حنان بن سدير نقل كرده كه گويد:

به امام باقر عليه السلام عرضكردم: فرزندان يعقوب پيغمبر بودند؟ فرمود: نه، ولى اسباط و فرزندان پيغمبران الهى بودند و پيش از آنكه از دنيا بروند همه توبه كردند و از رفتار خويش متنبه شدند. و حسن گفته: مردانى بودند كه بحدّ بلوغ رسيده و عملشان گناهى صغيره بود كه از آنها سر زد.

«اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً» بيكديگر گفتند: يوسف را بكشيد يا بسرزمينى دور از چشم پدر بيفكنيد كه دسترسى بدو نداشته باشد، و برخى گفته‏اند: يعنى او را در جايى بيندازيد كه درندگان او را بخورند يا بوضع ديگرى هلاك شود.

«يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ» تا توجه پدرتان از يوسف قطع شود و محبت وى خالص براى شما گردد. يعنى اگر او را كشتيد يا در سرزمينى دور افكنديد از آن پس پدر متوجه شما خواهد شد و علاقه‏اش مخصوص شما خواهد گرديد.

«وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ» و پس از قتل يوسف و يا دورى وى توبه ميكنيد، يعنى پس از اينكه منظور خود را عملى كرديد و بهدف خود رسيديد از كرده خود توبه ميكنيد و در نتيجه مردمانى صالح و شايسته ميشويد، و از اين كلام معلوم ميشود كه كار خود را گناهى ميدانستند كه قابل توبه است، و اين وجهى است كه بيشتر مفسران گفته‏اند، و حسن گفته: يعنى كار دنياى شما روبراه ميشود و ميانه شما با پدر اصلاح ميگردد. و روى قول آن دسته كه گفته‏اند: آنها نابالغ بودند در اينجا اين سؤال پيش ميآيد كه چگونه با اينكه نابالغ بودند اين حرف را زدند و آيا اين حرف دليل بر بلوغ آنها نمى‏شود؟ آنان در جواب گفته‏اند: دانستن چنين مطلبى از افراد نابالغى كه در دامن انبياء الهى تربيت شده و از فرزندان ايشان بوده‏اند بعيد نيست.

و در اينكه گوينده اين سخن كداميك از آنها بوده‏اند اختلاف است، وهب گفته:

گوينده آن شمعون بود، و مقاتل گفته: رو بين بوده است.

«قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ …» يكى از آن برادران گفت: او را در قعر چاه بيفكنيد تا بعضى از رهگذران و مسافران او را بر داشته و بديار ديگرى ببرند. و گوينده اين قول بگفته قتاده و ابن اسحاق: روبين بوده كه پسر خاله يوسف بود، و نظرش درباره او بهتر از ديگران بود، و بگفته اصم و زجاج: يهودا بود كه از نظر سن و فضل و شخصيت برتر از ديگران بوده است، و مطابق روايتى كه على بن ابراهيم در تفسير خود نقل كرده، گوينده اين سخن: لاوى بوده. و درباره آن چاه نيز اختلاف است، قتاده گفته: چاه بيت المقدس بود، و وهب گفته: چاه مزبور در سرزمين اردن بوده، و كعب گفته:

بين مدين و مصر قرار داشته، و مقاتل گفته: در سه فرسنگى منزل يعقوب بوده است.

«إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» يعنى اگر ميخواهيد درباره يوسف كارى انجام دهيد اينكار را بكنيد نه اينكه مستقيماً او را بكشيد. و ابن عباس گفته: يعنى اگر براستى تصميمى درباره يوسف داريد چنين كنيد. و به حسن گفتند: آيا ممكن است مؤمن حسد ورزد؟

گفت: مگر داستان پسران يعقوب را فراموش كرده‏اى؟

————————————————

[1] – تپه‏ها را در آن صحرا ميديدى كه براى اسبان سجده‏كنان بودند.

[2] – پوشيده نماند كه قرائت مشهور در آيه‏اى كه پس از اين خواهد آمد« يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ»- بياء است- و منظور مؤلف( ره) يا معناى آن است كه از آيه استفاده ميشود، چون منظورشان اين بود كه يوسف را همراه ما بفرست تا با ما گردش و بازى كند. و يا قرائتى است كه از بسيارى نقل شده كه« نرتع و نلعب» بنون خوانده‏اند.

 

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=