المائده - -ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره مائده آیه81-120

[سوره المائدة (5): آيه 81]

وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ النَّبِيِّ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِياءَ وَ لكِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ فاسِقُونَ (81)

[1]

ترجمه‏

و اگر آنها به خدا و پيامبر و كتاب خدا ايمان داشتند، كافران را بدوستى انتخاب نميكردند، لكن بسيارى از آنها فاسق هستند.

 

بيان آيه 81

مقصود

وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ النَّبِيِّ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ‏: اگر خدا و پيامبر و قرآن را تصديق مى‏كردند و همانطورى كه به زبان مى‏گويند، حقيقتاً نيز داراى ايمان بودند.

مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِياءَ: با كافران روابط دوستى برقرار نمى‏كردند، اين معنى از ابن عباس، حسن و مجاهد است.

برخى گفته‏اند: منظور موسى و تورات است. يعنى اگر يهوديانى كه با پيامبر دشمنى و با مشركان دوستى مى‏كنند، واقعا ايمان داشتند، چنين كارهايى نمى‏كردند.

مقصود آنها از دوستى با مشركان، شكست اسلام و مسلمين است. ممكن است اين دوستى، واقعى باشد.

وَ لكِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ فاسِقُونَ‏: در اينجا آنها را بوسيله «فسق» مذمت مى‏كند، اگر چه «كفر» براى مذمت، مناسبتر است. لكن بدو جهت، آنها را بوسيله فسق مذمت كرده است:

1- مقصود اين است كه آنها از امر خدا خارج هستند. اين معنى از فسق استفاده ميشود نه از كفر.

2- فاسق كافر، كسى است كه در كفر خود متمرد باشد. اين جمله دلالت دارد بر اينكه آنها در كفر خود متمرد نيز بودند.

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 82 تا 84]

لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ (82) وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى‏ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ (83) وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ (84)

[2]

ترجمه‏

دشمنترين مردم را نسبت به مردم مؤمن، يهوديان و مشركان و دوست‏ترين مردم را نسبت بمردم مؤمن كسانى مى‏يابى كه گفتند مسيحى هستيم. علت اين است كه آنها كشيشان و راهبان هستند و كبر نمى‏ورزند* و هر گاه قرآن را بشنوند، چشمانشان پر از اشك مى‏شود از اينكه حق را شناخته‏اند. گويند: پروردگارا، ايمان آورديم.

نام ما در زمره گواهان ثبت فرما* بچه عذرى ايمان نياوريم به خدا و قرآن؟! ما اميدواريم كه خداوند ما را با مردم صالح، داخل بهشت كند.

 

 

بيان آيه 82- 83- 84

لغت‏

قسيس و قس: پيشوا و رئيس مسيحيان. فراء گويد: اين كلمه به صورت «قساوسه» جمع بسته ميشود و مصدر آن «قسوسه» است. در ادبيات عرب، هم «قساوسه» و هم «قس» بكار رفته است. شاعر گويد:

لو عرضت لا يبلى قس‏ اشعث فى هيكله مندس‏
حن اليها لحنين الطس‏

يعنى اگر اشعث را هيكلى كه مدفون شده است و به راهب كشيش، عرضه داشته بود، همچون آواى طشت، ناله مى‏كرد! اميه گويد:

لو كان منقلب كانت قساوسه‏ يحييهم اللَّه فى ايديهم الزبر

يعنى اگر بازگشتى بود، براى كشيشانى بود كه خداوند آنها را زنده مى‏كند، در حالى كه در دستشان، آهن است.

رهبان: جمع «راهب» مثل «راكب، ركبان» مصدر جعلى آن «رهبانيت».

ترهّب: عبادت در صومعه. اصل اين كلمه از «رهبت» بمعناى ترس است. جرير گويد:

رهبان مدين لو رأوك تنزلوا و العصم من شعف الجبال الفادر

يعنى: اگر راهبان مدين و آهوانى كه در قله‏هاى كوه‏ها به سر مى‏برند، ترا مى‏ديدند، از جايگاه خود بيرون مى‏آمدند.

تفيض من الدمع: پر شود چشمشان از اشك.

دمع: اشك چشم.

طمع: تعلق خاطر به چيزى كه پسنديده است صالح: كسى كه كار شايسته كند. اگر كار ديگرى را به شايستگى آورد «مصلح» است. خداوند را مصلح گويند نه صالح.

 

 

اعراب‏

لتجدن: لام قسم. نون براى فرق گذاشتن ميان حال و آينده است.

عداوة: تميز نسبت.

يَقُولُونَ رَبَّنا: در محل نصب و حال يعنى: «قائلين ربنا» لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ‏: حال. يعنى: «اى شيئى لنا تاركين الايمان …» مِنَ الْحَقِ‏: «من» براى بيان است يعنى «الجائى لنا الذى هو الحق» برخى گفته‏اند: براى تبعيض است.

 

 

شأن نزول و داستان‏

اين آيات، درباره نجاشى و اصحابش نازل شد.

مفسران گويند:

– قريش تصميم گرفتند كه مسلمانان را در فشار گذارند. از اين رو قرار بر اين شد كه هر قبيله‏اى افراد مسلمان خود را مورد آزار و شكنجه قرار دهد. اين برنامه، با كمال خشونت آغاز شد. گروهى از مسلمانان گرفتار شدند و گروهى از خطر رستند.

خداوند پيامبر را بوسيله عمويش ابو طالب، حفظ كرد. هنگامى كه پيامبر احساس كرد كه مسلمانان در فشار هستند و هنوز بجهاد مأمور نشده است، آنها را مامور كرد كه به سرزمين حبشه روند. فرمود:

– در آنجا پادشاهى صالح است كه ستمش به كسى نمى‏رسد و در قلمرو او كسى را يارى ستمگرى نيست. به آنجا برويد، تا خداوند فرجى كند.

مقصود پيامبر از «پادشاه صالح» نجاشى است كه نامش «اصحمه» يعنى «عطيه» بود. نجاشى لقب پادشاهان حبشه بود مثل «خسرو» براى ساسانيان و قيصر براى امپراطوران رومى و تبّع براى پادشاهان يمن.

بر طبق اين دستور يازده مرد و چهار زن مسلمان، مخفيانه، رهسپار حبشه شدند عثمان و همسرش رقيه دختر پيامبر، زبير بن عوام، عبد اله بن مسعود، عبد الرحمن بن عوف، ابو حذيفه بن عتبه و همسرش سهله، سهل بن عمرو، مصعب بن عمير، ابو سلمه و همسرش ام سلمه، عثمان بن مظعون، عامر بن ربيعه و همسرش ليلى دختر ابى خيثمه، حاطب بن عمرو و سهل بن بيضاء. اين عده به كنار دريا رفتند و از آنجا بوسيله كشتى- كه به نيم دينار كرايه كردند- رهسپار حبشه شدند. اين مهاجرت، در ماه رجب سال پنجم، بعثت، اتفاق افتاد و براى اولين بار بود. پس از آن جعفر بن ابى طالب، عازم آن ديار شد و بدنبال او مسلمانان ديگر- به استثناى زنان و كودكان- راه حبشه را پيش گرفتند و سرانجام 82 تن مسلمان در كشور نجاشى پناهنده شدند.

قريش، از اين ماجرا اطلاع يافتند. عمرو بن عاص و عمارة بن وليد را با هدايايى بسوى نجاشى و درباريانش فرستادند، به اميد اينكه پناهندگان مسلمان را از پادشاه حبشه، تحويل بگيرند.

عماره، جوانى زيبا بود. هنگامى كه در كشتى نشستند، بساط باده گسارى را پهن كردند و چندان خوردند كه مست شدند. در اين وقت عماره به رفيق خود گفت.

– بخانمت بگو تا مرا بوسه زند.

عمرو زير بار نرفت. همين كه كاملا مست شد، عماره او را بدريا افكند.

عمرو خود را به كشتى چسبانيد و از غرق نجات يافت. بدين ترتيب، آتش كينه و دشمنى در ميان آنها روشن شد. در اينحال وارد حبشه شدند و برنامه ماموريت خود را آغاز كردند.

عمرو عاص به نجاشى گفت:

– پادشاها، گروهى به مخالفت دين ما برخاسته، به خدايان ما توهين كردند و به كشور تو آمدند. آنها را بما بازگردان.

نجاشى جعفر را احضار كرد. جعفر گفت:

– پادشاها، از اين‏ها سؤال كن:

– آيا ما برده آنهاييم؟

عمرو گفت:

– نه.

جعفر گفت:

– از آنها بپرس، آيا طلبى از ما دارند؟

عمرو گفت:

– نه. از شما طلبى نداريم.

جعفر گفت:

– آيا در ميان شما مرتكب قتلى شده ‏ايم، كه به تعقيب ما پرداخته ‏ايد؟

عمرو گفت:

– نه.

جعفر گفت:

– بنا بر اين از جان ما چه ميخواهيد؟ شما به آزار و اذيت ما پرداختيد و ما ناچار شديم از سرزمين شما خارج شويم! سپس گفت:

– پادشاها، خداوند در ميان ما پيامبرى برگزيده است كه ما را از شرك و قمار منع و به نماز و زكات و عدل و احسان و صله رحم و ترك فحشا و منكر و زنا، امر مى‏كند.

نجاشى گفت:

– خداوند عيسى را هم براى همين دستورات، مبعوث كرد. سپس رو بجعفر كرده، گفت:

– آيا از آياتى كه خداوند بر پيامبر نازل كرده است، چيزى بياد دارى؟! جعفر گفت:

– آرى.

آن گاه سوره مريم را قرائت كرد، تا رسيد به آيه: «وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا» (مريم 25: شاخه درخت خرما را بجنبان تا رطب تازه از آن بريزد)، نجاشى گفت:

– به خدا اين مطالب، همه حق است!

عمرو گفت:

– او مخالف ماست. او را بما تحويل ده، نجاشى دست را بلند كرد و بر صورت عمرو زد و گفت:

– خاموش باش. اگر بعد از اين نام او را به بدى ياد كنى، ترا بكيفر مى‏رسانم.

سپس گفت:

– هديه ‏اش را به او پس دهيد.

آن گاه رو به جعفر و همراهانش كرده، گفت.

– شما در كشور حبشه در امان هستيد.

پادشاه دستور داد كه وسائل رفاه آنها را فراهم سازند. عمرو با حالت ياس، بمكه بازگشت و مسلمانان در جوار پادشاه حبشه، اقامت كردند، تا وقتى كه پيامبر به مدينه مهاجرت كرد و كارش بالا گرفت و با قريش جنگيد و خيبر را فتح كرد. جعفر با همه همراهانش در روز فتح خيبر، وارد مدينه شد. پيامبر فرمود:

– نميدانم، آيا به فتح خيبر خوشحال‏تر باشم يا بقدوم جعفر؟! جعفر با 70 نفر كه 62 نفر از حبشه و هشت نفر آنها از شام بودند و «بحيراى» راهب در ميان آنها بود، بحضور پيامبر گرامى رسيدند. پيامبر سوره «يس» را براى آنها تلاوت كرد. آنها با شنيدن قرآن گريه كردند و ايمان آوردند و گفتند:

– چقدر اين آيات، شبيه است به آنچه بر عيسى نازل شده است! بهمين مناسبت خداوند، اين آيات را درباره ايشان نازل كرد.

مقاتل و كلبى گويند: آنها 40 نفر بودند. 32 نفر از حبشه و هشت نفر از شام. عطا گويد: 80 نفر بودند 40 نفر از اهل نجران و 32 نفر از حبشه و 8 نفر از روميان شام.

 

 

مقصود

اكنون خداوند، دشمن يهود را نسبت به مسلمانان، شرح داده، مى‏فرمايد:

لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا: يهوديان و مشركان را به عنوان بدترين دشمنان مسلمين معرفى مى‏كند، زيرا يهود، براى شكست‏ مسلمانان، با مشركين همكارى مى‏كردند. با اينكه مردم مسلمان به موسى و تورات ايمان داشتند و سزاوار بود كه: يهوديان با كسانى كه پيامبر و كتابشان را قبول داشتند نزديك‏تر و مهربانتر باشند. بديهى است كه اينكار را از روى حسد مى‏كردند.

وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏: ابن عباس و سعيد بن جبير و عطا و سدى گويند: مقصود نجاشى و اطرافيان اوست. مجاهد گويد: مقصود كسانى است كه همراه جعفر آمدند و مسلمان شدند.

ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً: ابن زيد گويد: يعنى دوستى مسيحيان با مسلمانان بخاطر اين است كه گروهى از ايشان بندگان خدا و اصحاب صومعه- يا كليسا- هستند. قطرب گويد: منظور از «قسيسين» علماست. برخى گفته‏اند:

مسيحيان انجيل را ضايع و چيزهاى نادرستى داخل آن كردند. تنها يكى از علماى ايشان، در راه حق استقامت كرد. او و هر كس بر مرام و مسلك او باشد، «قسيس» گفته ميشود.

وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ‏: اين مسيحيانى كه اسلام آوردند، مثل يهود و بت پرستان از پيروى و اطاعت حق، تكبر نمى‏كنند. بدينترتيب خداوند متعال خبر مى‏دهد كه مجاوران پيامبر با او دشمنى مى‏كنند ولى نجاشى و اطرافيانش از كشور حبشه، با او دوستى مى‏كنند. زيرا يك هجرت به حبشه كه نجاشى بود و يك هجرت به مدينه كه يهوديان بودند، انجام شد. واكنش هر دو در مقابل اين مهاجرتها معلوم شد.

اكنون به وصف آنها پرداخته، مى‏فرمايد:

8- وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى‏ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِ‏ هر گاه قرآن را مى‏شنوند، بخاطر اينكه بكلام خدا معرفت دارند، اشك در چشمانشان حلقه مى‏زند.

يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا: مى‏گويند: خدايا تصديق كرديم كه قرآن كلام تست كه بر پيامبرت. نازل كرده‏اى.

فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ‏: ما را بمنزله كسانى كه نامشان در صف گمراهان- يعنى‏ محمد و امتش كه گواه حقند- نوشته شده است، قرار ده. برخى گفته‏اند: يعنى در لوح محفوظ نام ما را در رديف نام گواهان ثبت كن. حسن گويد: يعنى با كسانى كه به ايمان شهادت مى‏دهند. جبايى گويد: يعنى با كسانى كه به تصديق پيامبر و كتاب تو شهادت مى‏دهند، وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِ‏: به چه عذرى به خدا و قرآن ايمان نياوريم؟! زجاج گويد: اين مطلب را در جواب كسانى مى‏گفتند كه آنها را بر ايمانشان ملامت مى‏كردند. برخى گفته‏اند: آنها پيش خودشان فرض مى‏كردند كه اگر كسى از آنها سؤال كرد، اينطور جواب دهند. مقصود از حق، قرآن و اسلام است. توصيف قرآن، نه اينكه از جانب حق آمده يا نازل شده، مجاز است، زيرا فرشته، مى‏آمد يا نازل مى‏شد، نه قرآن. برخى گفته‏اند: يعنى پديدار شد. مثل‏ «جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ» (ق 19: علامت موت پديدار گشت).

وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ‏: اميدواريم كه بواسطه ايمانمان خداوند ما را با مؤمنان امت محمد، داخل بهشت گرداند.

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 85 تا 88]

فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بِما قالُوا جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ (85) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ (86) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (87) وَ كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالاً طَيِّباً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ (88)

[3]

 

ترجمه‏

از اينرو خداوند آنان را بگفتارشان بهشت‏هايى پاداش داد كه نهرها از زير آنها جارى است و در آنها جاودانند. اين است جزاى نيكوكاران* و آنان كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند، اصحاب دوزخ خواهند بود.

اى مردم مؤمن، روزى‏هايى پاكيزه‏اى را كه خداوند بر شما حلال كرده، حرام نكنيد و تجاوز نكنيد كه خداوند متجاوزان را دوست ندارد* و از روزيهاى حلال و پاكيزه خداوند بخوريد و از خداوندى كه به او ايمان داريد، بترسيد.

 

بيان آيه 85- 86

لغت‏

اثابهم: پاداش داد ايشان را محسنين: احسان كنندگان. احسان: فايده رسانيدن بديگرى. اسائه: ضد آن است. هر نيكو كارى «محسن» نيست شرط آن اين است كه كار او خالى از جهت قبح باشد.

جحيم: آتشى كه سخت شعله ور است. در اينجا يكى از اسامى جهنم.

 

 

مقصود

فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بِما قالُوا: كلبى گويد: يعنى خداوند پاداش توحيد آنها را مى‏دهد.

بنا بر اين، پاداش به صرف گفتار، تعلق گرفته است، زيرا از آيات پيش معلوم شد كه آنها در گفتار خويش، اخلاص داشتند، يعنى آنچه بر زبان مى‏آوردند، از روى معرفت بود. گريه آنها نيز نشان مى‏داد كه: در برابر اسلام و قرآن، حالت شيفتگى و دلباختگى پيدا كرده‏اند. ايمان حقيقى همين است. عطا و ابن عباس گويند: منظور از «گفتار آنان» دعاى آنهاست كه گفتند: «فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ‏ … وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنا …» بنا بر اين مقصود اين است كه: آنها سؤال بهشت كردند و خداوند مسألت آنها را اجابت فرمود.

جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها: تفسير اين قسمت گذشت.

وَ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ‏: كلبى گويد: يعنى اين است جزاى مؤمنان. ابن عباس گويد: يعنى يكتا پرستان.

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ‏: در آيه پيش مؤمنان را وعده ثواب داد. در اين آيه كافران و آنهايى كه آيات خدا را تكذيب كنند، بيم كفر مى‏دهد، لكن منظور تنها كافران اهل كتاب نيست، بلكه منظور عموم است. علت اينكه‏ علاوه بر كفر، تكذيب آيات را هم شرط مى‏كند، اين است كه كفار اهل كتاب، تكذيب آيات مى‏كردند و گرنه هر يك از كفر و تكذيب، به تنهايى موجب كيفر خواهد بود.

بنا بر اين صحيح نيست كه «او كذبوا …» گفته شود زيرا آنان هر دو صفت را دارا بودند. تكذيب كننده، لازم نيست به صحت تكذيب خود علم داشته باشد، همين كه معتقد شد كه مطلب دروغ است، او را تكذيب كننده مى‏نامند، اگر چه بدروغ بودن آن مطمئن نباشد. بدينترتيب چنين كسى سزاوار مذمت و كيفر است، زيرا راهى براى او قرار داده شده است كه در صدد تحقيق بر آيد و راستى و درستى آنچه را دروغ و باطل مى‏پندارد، بدست آورد.

 

 

بيان آيه 87- 88

شأن نزول و داستان‏

مفسران گويند:

– روزى پيامبر خدا در باره مردم و وصف قيامت سخن گفت. مردم ناراحت شدند و گريستند. ده تن از اصحابه: على ع، ابو بكر، عبد اللَّه بن مسعود، ابو ذر غفارى، سالم، عبد اللَّه بن عمر، مقداد بن اسود كندى، سلمان فارسى، معقل بن مقرن و .. در خانه عثمان بن مظعون جمع شدند و تصميم گرفتند كه روزها روزه‏دار و شبها براى عبادت، بيدار بمانند. گوشت نخورند و با زنان نياميزند. از استعمال بوى خوش و پوشيدن لباس نرم و خفتن بر بستر، خوددارى كنند و در زمين به سياحت پردازند. برخى از آنها تصميم گرفتند كه خود را عقيم كنند. اين خبر به پيامبر رسيد و به خانه عثمان آمد. عثمان در خانه نبود. به همسرش ام حكيمه، دختر ابى اميه، فرمود:

– آيا آنچه در باره شوهرت مى‏گويند، راست است؟

ام حكيمه كه نميخواست به پيامبر دروغ گويد و در عين حال نمى‏خواست جانب شوهر را رعايت نكند، گفت:

– اگر عثمان به شما خبر داده، راست است.

پيامبر برگشت. هنگامى كه عثمان بخانه آمد، ام حكيمه، جريان را به اطلاع او رسانيد. او و همراهانش خدمت پيامبر رسيدند.

پيامبر فرمود:

– آيا شما را خبر دهم كه شما بر يك سلسله كارها تصميم گرفته ‏ايد؟! گفتند:

– آرى، يا رسول اللَّه، ما نيت بدى نداريم!

پيامبر فرمود:

– من چنين دستورى نداده ‏ام.

آن گاه فرمود:

– بدن شما را نيز بر شما حقى است. شما روزه بگيريد و افطار كنيد، عبادت كنيد و بخوابيد. من عبادت مى ‏كنم و مى‏ خوابم، روزه مى‏ گيرم و افطار مى‏ كنم. گوشت و چربى هم مى‏ خورم و با زنان آميزش مى ‏كنم. هر كس از روش من اعراض كند، از من نيست.

آن گاه مردم را جمع كرد و در ضمن يك سخنرانى، فرمود:

– چرا مردمى زنها و خوراكيها و بوى خوش و خواب و لذائذ دنيا را بر خود حرام مى‏كنند؟! من چنين دستورى نداده ‏ام. من نمي خواهم كه شما مثل راهبانى كه دنيا را ترك و در گوشه كليساها و صومعه ‏ها وجود خود را عاطل و باطل مى‏كنند، باشيد. نخوردن گوشت و ترك همسر، جزء برنامه دين من نيست، دير نشينى از برنامه ‏هاى اسلام خارج است. سياحت امت من روزه و رهبانيگرى ايشان جهاد است. خدا را پرستش كنيد و براى او شريك قرار ندهيد. حج و عمره كنيد. نماز بخوانيد. زكات بدهيد.

روزه ماه رمضان بگيريد. در راه خدا استقامت كنيد تا خداوند شما را براه راست آورد. پيشينيان از راه سختگيرى تباه شدند. آنها بر خود سخت گرفتند و خدا نيز بر آنها سخت گرفت. اكنون بقاياى مفلوك آنان در ديرها و صومعه‏ ها و كليساها باقى هستند! اين آيه‏ ها بمناسبت اين جريان نازل شد. از امام صادق (ع) روايت است كه:

– اين آيه، در باره على ع و بلال و عثمان بن مظعون نازل شد. على سوگند ياد كرده بود كه شبها نخوابد، مگر اينكه خدا بخواهد. بلال، سوگند ياد كرده كه روزها طعامى نخورد و عثمان بن مظعون سوگند ياد كرده بود كه با زنان نياميزد.

 

 

مقصود

در آيات پيش سخن از مسيحيان تارك دنيا بميان آمد. آنان، خود را از خوشيهاى دنيا محروم كرده بودند. خداوند مؤمنان را از اينكار نهى كرده، فرمود:

– يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ‏: در اين باره چند وجه، محتمل است:

1- مقصود اين است كه مردم مؤمن نبايد معتقد بحرمت چيزهايى كه خدا حلال كرده، باشند

2- يعنى اظهار حرمت آنها نكنيد

3- يعنى چيزهايى كه خدا حلال كرده، بر مردم حرام نكنيد

4- يعنى از چيزهاى حلال، اجتناب نكنيد

5- منظور اين است كه چيزهايى حلال را بوسيله نذر يا قسم بر خود حرام نكنيد. بديهى است كه بايد آيه را بر معنايى حمل كرد كه همه اين معانى را شامل شود. منظور از «طيبات» چيزهاى لذيذى است كه انسان به آن تمايل دارد. گاهى به چيزهاى حلال «طيبات» گفته ميشود. اين معنى در اينجا منظور نيست.

وَ لا تَعْتَدُوا: از حدود و احكام خداوند، تجاوز نكنيد. ابن عباس و مجاهد و قتاده گويند: يعنى خودتان را عقيم نكنيد. بنا بر اين عقيم كردن را تجاوز و سركشى ناميده است. بديهى است كه معناى اول، پر فايده‏تر است.

وَ كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طَيِّباً: منظور از امر، در اينجا اباحه است. يعنى از روزيهاى مباح و لذيذ خداوند، استفاده كنيد. ممكن است گفته شود:

«رزق، حلال است» بنا بر اين چرا گفته است: رزق حلال …؟ پاسخ اين است كه: حلال را براى تاكيد آورده است. مثل‏ «وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى‏ تَكْلِيماً» (نساء 164:

خداوند با موسى تكلم كرد، تكلم كردنى) در جاى ديگر «روزى» را مقيد نكرده و منظور مدح است. مثل: «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ» (بقره 3: از آنچه آنها را روزى داده‏ايم، انفاق مى‏كنند) ابن عباس گويد منظور از: «طيبات رزق» گوشت و نعمتهاى ديگر است.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ‏: اين جمله با بهترين بيانى، مردم را دعوت به تقوى مى‏كند. يعنى: اى مردم مؤمن، بوسيله تقصير در تقوى، ايمانتان را ضايع نكنيد، كه دچار حسرت خواهيد شد. بهتر است كه از حرام كردن حلال خدا و همه‏ معصيتها خود دارى كنيد و خداى خود را فراموش نكنيد.

اين دو آيه، دلالت دارند بر ناپسند بودن انزوا و آنچه كه همه مردم دنيا به آن علاقه‏مند هستند. بنا بر اين دورى از زن و فرزند و آباد نكردن زمين، قبيح است.

در روايت است كه:

– پيامبر خدا گوشت مرغ و فالوده ميخورد و از حلوا و عسل لذت مى‏برد.

مى‏فرمود: مؤمن شيرين است و شيرينى را دوست دارد. و نيز فرمود: در دل مؤمن زاويه ايست كه تنها حلوا آن را پر ميكند. در روايت است كه امام حسن، مشغول خوردن فالوده بود كه «فرقد سنجى» بر او وارد شد. فرمود: درباره اين، چه مى‏گويى؟ پاسخ داد: نمى‏خورم و دوست نمى‏دارم. حضرت رو بجانب ديگران كرد و فرمود:

– آيا عسل و مغز گندم «پيه گاو» چيزى است كه مسلمان آن را نپسندد؟!

 

 

[سوره المائدة (5): آيه 89]

لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما عَقَّدْتُمُ الْأَيْمانَ فَكَفَّارَتُهُ إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ أَوْ كِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ ذلِكَ كَفَّارَةُ أَيْمانِكُمْ إِذا حَلَفْتُمْ وَ احْفَظُوا أَيْمانَكُمْ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (89)

[4]

ترجمه‏

خداوند شما را به سوگندهاى اشتباهايى مؤاخذه نمى‏كند، بلكه شما را در برابر قسمتهايى كه از روى نيت قلبى ياد مى‏كنيد، مؤاخذه مى‏كند. هر گاه چنين سوگندى را مخالفت كنيد، كفاره آن اطعام ده مستمند از غذاى متوسطى است كه به خانواده خود مى‏دهيد يا پوشش آنها يا آزاد كردن ده برده، هر كس به اين كفارات دسترسى ندارد، سه روز روزه بگيرد. اين است كفاره سوگندهاى شما هر گاه سوگند خوريد (و مخالفت كنيد) و سوگندهاى خود را حفظ كنيد. خداوند آيات خود را براى شما اينطور بيان مى‏كند. شايد شكر كنيد.

 

بيان آيه 89

قرائت‏

ابن عامر بروايت ابن ذكوان «عاقدتم» و كوفيان- بجز حفص- «عقدتم» بدون تشديد و ديگران با تشديد قرائت كرده‏اند.

قرائت «عقدتم» به تشديد دو احتمال دارد: 1- تكثير فعل 2- اينكه با تشديد و بدون تشديد بيك معنى باشد همانطورى كه «عاقدتم» نيز مقصود فعلى كه ميان دو طرف است نيست و به معناى «عقدتم» است.

قرائت بدون تشديد نيز ممكن است به معناى فعل كثير باشد يا نباشد. جز اينكه باب تفعيل اختصاص به كثرت دارد.

در قرائت «عاقدتم» نيز دو احتمال است: 1- به معناى «عقدتم» مثل «عافاه اللَّه» (خدا او را عفو كند) و «عاقبت اللص» (دزد را تعقيب كردم) و «طارقت النعل» (نعل را كوبيدم) 2- به معناى باب مفاعله و مقتضى دو فاعل يا بيشتر. يعنى يؤاخذكم بما عاقدتم عليه اليمين» (خداوند شما را به آنچه بر آن در ميان خود عقد قسم مى‏كنيد، مؤاخذه مى‏كند) بنا بر اين جار و مجرور- كه ضمنا عايد موصول است- حذف شده. مثل: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ» (حجر 94: فاصدع بما تؤمر به). در دو قرائت اول، ممكن است «ما» را مصدريه بگيريم تا نيازى به ضمير عايد، نباشد.

مثل: «لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ» (بقره 10: لهم عذاب اليم بكذبهم).

 

 

لغت‏

لغو: كارهاى بى‏ارزش. قسم لغو يا «لغو يمين» ياد كردن قسم‏هاى غلطى است كه از روى قصد نباشد. مثل «لا و اللَّه» كه به سهو گفته شود. اين معنى از امام باقر و امام صادق روايت شده است. «عقد يمين» و «عقد عهد» و «عقد حبل» استعمال ميشوند

يعنى: بستن سوگند، بستن عهد، بستن ريسمان.

تحرير: آزاد كردن بنده (از حريت). فرزدق گويد:

أ بني غدانة اننى حررتكم‏ فوهبتكم لعطية بن جعال‏

يعنى: اى بنى غدانه، من شما را آزاد كردم و به عطيه بن جعال بخشيدم.

 

 

شأن نزول‏

گويند: هنگامى كه آيه‏ «لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ» نازل شد، گفتند: يا رسول اللَّه، با سوگندها چكار كنيم؟ خداوند اين آيه را نازل كرد.

ابن زيد گويد: آيه در باره عبد اللَّه بن رواحه نازل شد. او مهمان داشت و همسرش غذا را دير حاضر كرد. از اينرو سوگند ياد كرد كه غذا نخورد، همسرش نيز سوگند ياد كرد كه اگر شوهرش نخورد، غذا نخورد. مهمان نيز سوگند ياد كرد:

كه: اگر آنها نخورند، او هم نخورد و عبد اللَّه غذا خورد و آنها نيز غذا خوردند.

سپس جريان را به اطلاع پيامبر رسانيد و خداوند اين آيه را نازل كرد.

 

 

مقصود

لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ‏: در سوره بقره در باره قسم لغو و حكم آن بحث شد. به نظر بيشتر مفسران و فقها چنين سوگندى كفاره ندارد تنها از ابراهيم نخعى نقل كرده‏اند كه او كفاره را لازم مى‏دانست.

وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما عَقَّدْتُمُ الْأَيْمانَ‏: اگر «ما» موصوله باشد يعنى «بالذى عقدتم» و اگر مصدريه باشد، يعنى «بعقدكم» يا «بتعقيدكم» يا «بمعاقدتكم» عطا گويد: مقصود اين است كه: چيزى را نيت و بر آن سوگند ياد كنند. مجاهد گويد:

مقصود تصميم گرفتن است.

فَكَفَّارَتُهُ إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ‏: كفاره مخالفت قسم، اطعام ده نفر مستمند است.

در اينجا ذكرى از مخالفت سوگند نشده است زيرا از كلام معلوم است و از طرفى باجماع امت، كفاره قسم هنگامى واجب است كه: مخالفت قسم بشود.

درباره مقدارى كه بايد به مستمندان داد، اختلاف است.

شافعى گويد:مقدار آن يك «مد» يعنى دو سوم «من» مى‏باشد. ابو حنيفه گويد: نصف صاع (تقريبا نصف سه كيلو) گندم يا جو يا خورما. ساير كفاره‏ها نيز همين اندازه است.

اصحاب ما گويند: بايد بهر يك «يك مد» يا «دو مد» داد (و هر مدى تقريبا يك چارك است) جايز نيست كه اين مقدار به پنج نفر داده شود. فرقى نيست كه مستمندان زن باشند يا مرد.

مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ‏: در اينباره دو قول است: 1- منظور نان است، زيرا نان نسبت به گوشت و نمك و روغن و روغن زيتون و چيزهاى ديگر حد وسط ميباشد 2- ابن عباس گويد: منظور حد وسط مقدار است. يعنى آن مقدار متوسطى كه در سختى و وفور نعمت به اهل خود مى‏دهيد بمستمندان دهيد.

أَوْ كِسْوَتُهُمْ‏: حسن و مجاهد و عطا و طاووس گويند: منظور اين است كه بهر- مستمندى يك لباس داده شود. مذهب شافعى هم همين است. ابو حنيفه گويد: مقصود هر چيزى است كه به آن لباس گفته شود. در روايات آمده است كه: بهر يك بايد يك پيراهن و شلوار داد و در صورت عدم تمكن، يك پيراهن.

أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ: يا اينكه بنده‏اى را آزاد كنند. مقصود از «رقبه» يك انسان سالم است و فرقى ميان مرد و زن و كودك و كافر و مسلمان نيست. البته مسلمان بهتر است. اين سه كفاره، واجب تخييرى است. برخى گفته‏اند: يكى از آنها بطور غير معين واجب است. شرح اين مطالب در كتب اصول فقه، آمده است.

فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ‏: هر كسى بكفارات مذكور، دسترسى ندارد، بايد سه روز روزه بگيرد. كلمه «صيام» مرفوع و خبر يا مبتداست. حد دسترسى نداشتن است، اين است كه مخارج يك شبانه روز خود و خانواده، را نداشته باشد.

شافعى نيز همين طور گويد. روزه را بايد پى در پى گرفت. چنان كه ابى و ابن عباس و مجاهد و قتاده و اكثر فقها گويند. در قرائت ابن مسعود است «ثلاثة ايام متتابعات» سوگند بر سه قسم است، 1- سوگندى كه عمل به مفاد آن واجب و ترك آن معصيت است. در اين صورت، مخالفت سوگند بدون هيچ خلافى كفاره دارد. مثل سوگند به نخوردن شراب. 2- سوگندى كه عمل به مفاد آن معصيت و ترك آن طاعت است.

در اين صورت به نظر اصحاب ما مخالفت سوگند، كفاره ندارد. فقهاى ديگر در اينباره اختلاف دارند، مثل سوگند بر ترك نماز. 3- سوگند بر كارى كه مباح است. مثل اينكه قسم بخورد كه فلان لباس را نپوشد. مخالفت چنين سوگندى بدون هيچ خلافى، كفاره دارد.

ذلِكَ كَفَّارَةُ أَيْمانِكُمْ إِذا حَلَفْتُمْ‏: اينهاست كفاره مخالفت سوگندهاى شما.

زيرا خود سوگند، كفاره ندارد، بلكه مخالفت آن كفاره دارد. اگر پيش از مخالفت سوگند، كفاره بدهد، شافعى گويد: كافى است و ابو حنيفه گويد: كافى نيست.

وَ احْفَظُوا أَيْمانَكُمْ‏: در اينباره دو قول است: ابن عباس گويد: منظور اين است كه سوگند نخوريد. ديگران گويند: منظور اين است كه: از مخالفت سوگند خوددارى كنيد. جبايى همين قول را اختيار كرده و همين قول قويتر است، زيرا ترديدى نيست كه سوگند خوردن، در صورتى كه براى كار حرام نباشد. مباح است.

تنها مخالفت سوگند است كه مباح نيست.

از اين آيه، استفاده ميشود كه قسم براى كار حرام، ارزشى ندارد، زيرا اگر ارزشى داشت، مخالفت آن حرام بود. بنا بر اين كفاره هم ندارد.

كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‏: همانطورى كه خداوند حكم كفاره و ساير احكام، براى شما بيان كرد، آيات و فرايض خود را براى شما بيان مى‏كند كه او را شكر كنيد.

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 90 تا 91]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (90) إِنَّما يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ (91)

[5]

ترجمه

اى مردم مؤمن، شراب و قمار و بت‏ها و تيرها جز پليدى عمل شيطان نيستند، بنا بر اين از آنها اجتناب كنيد، شايد رستگار شويد. تنها اراده شيطان اين است كه در شراب و قمار ميان شما دشمنى و كينه افكند و شما را از ياد خدا و نماز باز دارد.

آيا نهى خدا را اطاعت مى‏كنيد؟

 

 

بيان آيه 90- 91

لغت‏

خمر: شراب انگور. علت اينكه آن را خمر ناميده‏اند اين است كه ايجاد مستى مى‏كند و در نتيجه عقل را مى‏پوشاند.

ميسر: قمار. اصل اين كلمه از «يسر» يعنى آسانى است. علت اينكه دست چپ را «يسار» نامند، اين است كه آن را براى سهل شدن كارها بفال نيك گرفته‏اند و يا اينكه با كمك بدست راست، موجب آسان شدن عمل ميشود.

انصاب: جمع «نصب»، بتها. علت اينكه بت را «نصب» نامند اين است كه براى عبادت، نصب شده است انتصاب يعنى برخاستن «نصب» به معناى رنج است زيرا انسان را از كارى كه براى آن منصوب شده، باز مى‏دارد. عشى گويد:

و ذا النصب المنصوب لا تنسكنّه‏ و لا تعبد الشيطان و اللَّه فاعبدا

يعنى: آن بتى كه نصب شده و شيطان را عبادت نكن. خداى يكتا را عبادت كن ازلام: جمع «زلم» تيرهايى كه بمنظور قمار بكار مى‏بردند. در باره «ازلام» در آغاز سوره، بحث كرديم.

رجس: پليد. «رجس» شدت آواز. اما «رجس» هر چيزى است كه ذكر آن قبيح باشد.

 

 

مقصود

بدنبال احكامى كه در آيات پيش بيان كرد، اكنون مسلمانان را از كارهايى كه مردم جاهليت ميكردند، نهى كرده، مى‏فرمايد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ:

درباره معناى «خمر و ميسر» در سوره بقره گفتگو كرده‏ايم. ابن عباس گويد:

– مقصود از خمر، همه مشروبات سكر آور (و الكلى) است. پيامبر گرامى اسلام فرمود: خمر از نه چيز است: عسل، انگور، مويز، خورما، گندم، ذرت، جو، نوعى از جو كه پوست ندارد. منظور از «ميسر» قمار است. قمار با چيزهاى‏ بسيارى انجام ميگيرد.

وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ‏: درباره «انصاب و ازلام» در اول همين سوره (آيه 2) بحث كرده‏ايم بديهى است كه منظور از حرمت خمر و قمار و انصاب و ازلام. حرمت نوشيدن خمر و بازى قمار و پرستش بتها و برد و باخت با تيرهاست.

اين كارها پليد بوده، جنبه شيطانى دارند. اگرچه همه اينها مخلوق خدا هستند لكن چيزهايى هستند كه شيطان براى ايجاد فساد در ميان مردم از آنها استفاده مى‏كند. مردم را بباده نوشى واميدارد تا عقل از كفشان باز ستاند و بقمار واميدارد تا اخلاق زشت در ميان آنها رواج دهد و به بت پرستى وادار ميكند تا آنها را مشرك سازد و به برد و باخت با تيرها وا ميدارد كه خود نوعى از قمار است. حتى بازى كودكان با گردو، نيز قمار است. از اينجهت است كه خداوند اينها را از اعمال پليد شيطان معرفى كرده است.

فَاجْتَنِبُوهُ‏: ضمير به «عمل شيطان» باز مى‏گردد. يعنى از عمل شيطان اجتناب كنيد. لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‏: تا رستگار شويد.

 

 

دلالت آيه‏

اين آيه، از چهار جهت بر حرمت خمر و قمار و بت پرستى و برد و باخت با تيرها دلالت دارد: 1- خداوند آنها را «رجس» معرفى كرده. «رجس» چيز نجس است، شكى نيست كه چيز نجس حرام است. 2- آنها را به عمل شيطان نسبت داده است و عمل شيطان حرام است 3- دستور داده است كه از آنها اجتناب كنند و دستور خدا واجب الاطاعه است 4- رستگارى و سعادت را در اجتناب از آنها دانسته است.

بديهى است كه شرب خمر و قمار و بت پرستى، عمل شيطانى هستند. ممكن است ضمير «فَاجْتَنِبُوهُ» به «رجس» باز گردد.

در اين آيه، خداوند متعال شراب را در رديف «بت پرستى» قرار داده، تا نسبت بحرمت آن شدت نشان دهد. از اينرو امام باقر (ع) فرمود: «شخص دائم الخمر مثل بت پرست است» از همين جا استفاده ميشود كه نه تنها خوردن شراب حرام است، بلكه خريد و فروش و ساير تصرفات نيز حرام است:

در آيه بعد، اين مطلب را بيان ميكند كه منع از باده نوشى و قمار، بخاطر صلاح و خير دنيا و آخرت مردم است.

إِنَّما يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ: ابن عباس گويد: منظور سعد بن ابى وقاص و مردى از انصار است كه با يكديگر عهد برادرى بسته بودند. مردى انصارى سعد را بمهمانى دعوت كرد و سفره طعام و شراب گستردند و چندان بخوردند كه مست شدند. در اين وقت، بر يكديگر فخر فروشى كردند و كار بجنگ و زد و خورد كشيد. مرد انصارى قطعه استخوانى برداشت و چنان بر بينى سعد كوبيد، كه بينيش را درهم شكست. خداوند متعال. اين آيه را درباره آنان نازل كرد. يعنى: شيطان مى‏خواهد شما را اغوا كند و به شراب خوردن وا دارد تا عنان عقل را از كف شما بگيرد و بكارهايى وا دارد كه در حال عادى انجام نمى‏دهيد.

قتاده گويد: افراد بر سر مال و همسر خود قمار مى‏كردند، سرانجام افراد مال و همسر باخته، در پس زانوى غم مى‏نشستند و نقشه مى‏كشيدند كه انتقام خود را از رقباى خود بگيرند. بدينترتيب، قمار بازى نتيجه‏اى جز كينه و عداوت ندارد.

وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ‏: شيطان مى‏خواهد از اين راه شما را از ياد خداوند باز دارد تا شكر نعمتهاى او را بجاى نياوريد.

وَ عَنِ الصَّلاةِ: و شما را از نماز كه پايه محكم دين است، غافل گرداند.

فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ‏: جمله سؤالى و معناى آن امر است. يعنى خدا را اطاعت كنيد و نهى او را زير پا نگذاريد.

بديهى است كه خداوند از اين افعال منع و مذمت كرد. هر گاه زشتى عملى ثابت باشد سپس از مخاطب سؤال كنند كه: «آيا ترك خواهى كرد؟» وظيفه او اقرار به ترك است. گويى به او گفته ميشود:

– آيا بعد از آنكه زشتى اين كارها ثابت شد، باز هم آنها را انجام مى‏دهى؟! اين جمله براى منع از انجام كارى، رساتر است. يعنى: نهى را اطاعت كنيد و شراب ننوشيد.

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 92 تا 93]

وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِينُ (92) لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (93)

[1]

 

ترجمه

و خدا و پيامبر را اطاعت كنيد و از كارهاى حرام اجتناب كنيد و اگر سرپيچى كنيد بدانيد كه وظيفه پيامبر ما رسانيدن دستورات ما بطور واضح و آشكار است.

بر كسانى كه ايمان آورده، عمل صالح انجام دهند، در آنچه ميخورند، گناهى نيست، در صورتى كه تقوى و ايمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهند سپس تقوى و ايمان داشته باشند، سپس تقوى و احسان. خداوند نيكوكاران را دوست مى‏دارد.

 

 

بيان آيه 92

مقصود

قبلا مردم را امر كرد كه از شراب و قمار و بت پرستى اجتناب كنند. اكنون دستور مى‏دهد كه پيامبر را در همه دستوراتش اطاعت نمايند:

وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ‏: طاعت، عبارت از فرمانبردارى است. بنا بر اين مانعى ندارد كه انسان از دو كس فرمانبردارى كند، هم از خدا و هم از پيامبرش.

وَ احْذَرُوا: در اينجا امر مى‏كند كه از كارهاى حرام، اجتناب كنيد. عطا گويد:

يعنى از خشم من بپرهيزيد. حذر يعنى خوددارى از كارى كه زيانبخش است.

فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِينُ‏: اگر اعراض كنيد و امر خدا و رسول را بكار نبنديد، بدانيد كه وظيفه پيامبر ما گفتن و رسانيدن است. بدينترتيب، مردم را تهديد مى‏كند و مى‏ترساند. يعنى با مخالفت و سرپيچى از گفتار پيامبر ما خود را سزاوار كيفر مى‏سازيد. مقصود از «بلاغ مبين» سخنى است كه روشن و واضح، ادا شود و براى رعايت اختصار اين كلمه، بكار رفته است و بهر صورت، مردم بايد وظيفه خود را از بيانات پيامبر، بفهمند، خواه اطاعت كنند، خواه سرپيچى.

 

 

بيان آيه 93

شأن نزول‏

هنگامى كه قانون حرمت شراب و قمار، بوسيله قرآن كريم اعلام شد، صحابه عرض كردند:

– يا رسول اللَّه، درباره برادران دينى ما- كه شراب ميخوردند و مال قمار بازى را مصرف مى‏كردند- چه مى‏فرمايى؟! از اينرو خداوند، اين آيه را نازل كرد. اين قول از ابن عباس، انس بن مالك، براء بن عازب، مجاهد، قتاده و ضحاك است.

برخى گفته ‏اند:

– اين آيه در باره اشخاصى مثل عثمان بن مظعون و … كه گوشت را بر خود حرام و براه تاركان دنيا قدم گذارده بودند، نازل شد. در اين آيه، خداوند به آنها فرمود:

خوردن چيزهاى مباح، براى آنها مانعى ندارد. بايد از چيزهاى حرام، اجتناب كنند.

 

 

مقصود

لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا: بر مردمى كه ايمان آوردند و كار شايسته كردند، از لحاظ خوردن شراب و مال قمار، پيش از نازل شدن آيه حرمت، گناهى نيست. لكن در تفسير اهل بيت وارد شده است كه منظور چيزهاى حلالى است كه آنها خورده‏اند. كلمه «طعموا» هم شامل خوردن و هم شامل آشاميدن است.

وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏: و خدا و رسولش را اطاعت كرده باشند.

ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا: سپس بر تقوى و ايمان خود استوار مانده باشند.

ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا: سپس كارهاى واجب و مستحبّ را انجام داده باشند.

در اينجا سه بار، تقوى تكرار شده است. مقصود از تقوى اول، خوددارى از شرب خمر، بعد از حرمت و منظور ما از تقواى دوم، استوار و ثابتقدم بودن بر ترك شراب‏ و منظور از تقواى سوم، ترك همه معصيتها و انجام كارهاى نيكوست.

برخى گفته ‏اند:

– مقصود از تقواى اول، خوددارى از معصيتهايى است كه ضرر آن متوجه خود انسان ميشود و مقصود از ايمان اول، ايمان به خدا و قبول دستورهاى اوست. مقصود از تقواى دوم، خوددارى از معصيتهاى سمعى و ايمان به قبح آنها و لزوم اجتناب از آنهاست.

مقصود از تقواى سوم خوددارى از تعدى و تجاوز نسبت به مردم است.

ابو على جبايى گويد:

– شرط اول نسبت بزمان گذشته و شرط دوم نسبت بدوام و استمرار بر ترك شراب و شرط سوم نسبت به خوددارى از ستم در حق مردم است.

وى براى اثبات اينكه تقواى سوم به معناى خوددارى از ستم است، به كلمه «احسنوا» استدلال مى‏كند و مى‏گويد:

– هر گاه «احسان» متعدى باشد، معصيتهايى كه پيش از آن ذكر شده، نيز بايد متعدى باشد. يعنى: خوبى بديگران و بدى بديگران.

لكن اين استدلال، ضعيف است، زيرا دليلى نداريم كه در اينجا منظور از «احسان» احسان بغير است. ممكن است مقصود احسان بخود باشد چنان كه هر گاه كسى كار بسيار خوبى انجام دهد باو ميگويند «احسنت» وانگهى اگر مقصود از «احسان» احسان به غير باشد، چه مانعى دارد كه فعل متعدى عطف بر فعل لازم شود؟! اگر صريحاً مى‏فرمود: آنها از همه زشتيها- خواه نسبت بخود يا نسبت بديگران- خوددارى و در باره ديگران نيكى كردند، مانعى نداشت.

شايد علت اين كه ابو على درباره «تقوا» ى سوم، اين مطالب را گفته، اين است كه: چون شرط اول را مربوط به گذشته و شرط دوم را مربوط به حال دانست، نمى‏توانست شرط سوم را به زمانى ديگر- يعنى آينده- مربوط سازد، زيرا بگمان خودش چنين چيزى جايز نيست. حال آنكه مانعى ندارد كه شرط اول را بر ماضى و شرط دوم را بر حال و شرط سوم را بر آينده مورد انتظار، حمل كند.

اينكه متكلمان مى‏گويند: واسطه‏اى ميان گذشته و آينده، بنام حال وجود ندارد، زيرا فعل اگر موجود شده، ماضى است و اگر هنوز موجود نشده، آينده است، لطمه‏اى بجنبه ادبى و نحوى مطلب، نمى‏زند، زيرا درست است كه واسطه‏اى ميان وجود و عدم يا گذشته و آينده، بنام حال وجود ندارد، لكن چيزى كه در نزديك‏ترين زمان انجام ميشود، مانعى ندارد كه حال ناميده شود.

سيد مرتضى مى‏گويد:

– مفسران درباره تكرار كلمه تقوى- كه به نظرشان اشكالى بزرگ بوده است به تفصيل، بحث كرده‏اند. اما آنچه كه مهم‏تر و مشكل‏تر بوده، رها كرده‏اند. مطلبى كه اشكال آن بيشتر است، اين است كه:

– خداوند مى‏فرمايد: مردم مؤمن و نيكوكار، در آنچه خورده‏اند، در صورتى كه داراى تقوى و ايمان و عمل صالح بوده‏اند، گناهى نكرده‏اند و از آيه شريفه چنين بر مى‏آيد كه: كار مباح در صورتى گناه نيست كه شخصى كه آن را انجام مى‏دهد، داراى صفت ايمان و تقوى و نيكوكارى باشد. حال آنكه كار مباح، حتى براى اشخاص كافر، گناهى ندارد، تا چه رسد بديگران.

سپس مى‏گويد:

– ما براى حل اين شبهه، دو راه داريم:

1- هر گاه، براى اينكه شرط تقوى و ايمان و عمل صالح، داراى اثر و فايده باشند، قدرى دايره مشروطه را وسيعتر كنيم و بگوييم: تقدير آيه، اين است:

– ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا و غيره اذا ما اتقوا و ..

يعنى: بر مردم مؤمن و نيكوكار، در آنچه ميخورند و كارهاى ديگرشان گناهى نيست، در صورتى كه تقوى و ايمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهند سپس داراى تقوى و ايمان باشند … اشكال فوق بر طرف خواهد شد.

زيرا شرط نفى گناه، حتماً بايد داراى اثر باشد، بطورى كه هر گاه شرط منتفى شد، گناه ثابت شود. دانستيم كه خوددارى از گناه، شرط گناه نبودن شراب‏ خوارى آنهاست، اين شرط بخودى خود براى سلب گناه كافى است و از آنجا كه بدنبال آن، ايمان، عمل صالح ذكر شده است و آنها در نفى گناه بى‏اثرند، پى مى‏بريم كه بايد در آيه، آنچه ما تقدير گرفتيم، مقدر باشد تا شرط با مشروط برابرى كند، زيرا كسى كه از خوردنيهاى حرام، اجتناب كند، در برابر چيزهايى كه ميخورد، مسئول نيست. لكن ممكن است بواسطه ترك يا تضييع واجبى، گنهكار شناخته شود. اما وقتى كه شرط كرديم كه خوددارى از كار زشت، از كسى انجام شده است كه بخداوند هم ايمان دارد و رفتار او هم نيكوست، هر گونه گناهى از او سلب خواهد شد.

آنچه درباره حذف گفتيم، عجيب نيست، زيرا سياق كلام بر آن دلالت دارد.

عادت عرب اين است كه چنين حذفهايى را در كلام مرتكب و به نيروى دلالت كلام بر آن، متكى شوند. چنان كه شاعر گويد:

تراه كان اللَّه يجدع انفه‏ و عينيه ان مولاه ثاب له و فر

يعنى: او را مى‏بينى كه گويى خداوند بينى و چشمانش را قطع كرده است.

اگر مولايش باز گردد، برايش مال فراوانى است. بديهى است كه بينى را قطع مى‏كنند، لكن چشم را قطع نمى‏كنند، بلكه بيرون مى‏آورند، بنا بر اين موضوع بيرون آوردن چشم، بخاطر قوت دلالت كلام، حذف شده است.

2- اگر ايمان و عمل صالح را در شرط حقيقى نگيريم و بگوييم: اگرچه بر شرط حقيقى عطف شده‏اند، لكن مقصود خداوند متعال اين است كه: با اين بيان، وجوب ايمان و عمل صالح را اعلام كند، زيرا اينها نيز مثل تقوى كه شرط سلب گناه است، واجب و لازمند، اگر چه از لحاظ شرط بودن، مثل هم نيستند.

اين خود گسترشى است در بلاغت سخن «كه عقل را از نيكى و عظمت خود به حيرت مى ‏اندازد.

برخى گفته‏اند: ممكن است درباره مؤمن گفته شود كه گناهى بر او نيست و درباره كافر گفته شود كه سزاوار كيفر بوده، در گناه غوطه ور است و بنا بر اين گفته نميشود: كه بر او گناهى نيست. و نيز شخص كافر راه شناسايى حلال و حرام را بر خود مسدود كرده، توجهى به آن ندارد. از اينرو تنها مؤمن را ذكر كرده است.

وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ‏: خداوند ميخواهد مردم نيكو كار را پاداش دهد و مقام و منزلت آنها را بالا برد. در روايت است كه:

– قدامة بن مظعون، در ايام خلافت عمر، شراب خورد. عمر ميخواست او را تازيانه زند. او گفت:

– لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا …

عمر مى‏خواست او را رها كند. على ع فرمود:

– او را در ميان اصحاب پيغمبر بگردانيد. اگر آيه تحريم خمر را از احدى نشنيده است، او را آزاد كنيد و اگر شنيده است، او را وادار به توبه كنيد و تازيانه بزنيد و اگر توبه نكرد، او را بكشيد.

 

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 94 تا 95]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِماحُكُمْ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنِ اعْتَدى‏ بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ (94) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ أَوْ كَفَّارَةٌ طَعامُ مَساكِينَ أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياماً لِيَذُوقَ وَبالَ أَمْرِهِ عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ (95)

[2]

 

ترجمه‏

اى مردم مؤمن، خداوند شما را به بعضى از شكارها كه با دست يا نيزه شكار مى‏كنيد، مى‏آزمايد تا ظاهر شود كه چه كسانى در نهان از او بيم دارند. هر كس بعد از آن تجاوز كند، برايش عذابى دردناك است. اى مردم مؤمن، در حال احرام، شكار را مكشيد. كسى كه بعمد شكارى را بكشد، كفاره او گاو و يا گوسفند يا شترى است مثل مقتول باشد و دو نفر عادل مطلع به برابر بودن آنها حكم كنند، قربانى لازمى است كه بايد به كعبه رسد و قربانى شود، يا كفاره او طعام مستمندان يا معادل آن چند روز روزه است، تا كيفر كردار خود را بچشد. خداوند از آنچه گذشته، عفو كرده است و كسى كه به شكار باز گردد، خداوند از او انتقام مى‏گيرد و خداوند قادرى است صاحب انتقام-

 

 

بيان آيه 94- 95

قرائت‏

فجزاء: كوفيان و يعقوب، اين كلمه را به تنوين و ديگران بدون تنوين و مضاف به «مثل» خوانده‏اند.

قرائت اول بنا بر اين است كه «مثل» صفت براى «جزاء» باشد. يعنى:

«فالواجب عليه جزاء من النعم مماثل ما قتل من الصيد» در قرائت دوم، اگر چه بر شخص محرم، جزاى خود شكار واجب است نه جزاى مثل آن. لكن در ادبيات عرب، چنين تعبيرى معمول است. مثل «انا اكرم مثلك» يعنى «انا اكرمك» كفارة طعام مساكين: اهل مدينه و ابن عامر، «كفاره» را اضافه كرده‏اند به «طعام» ديگران «كفارة» را به تنوين خوانده‏اند.

وجه قرائت دوم اين است كه: «طعام» عطف بيان است براى «كفاره» و وجه قرائت اول اين است كه چون كفاره دهنده را ميان سه چيز: قربانى، اطعام و روزه مخير كرده‏اند، از اين جهت، كفاره را به طعام اضافه كرده و گويى مقصود اين است:

كفاره طعام، نه كفاره قربانى و نه كفاره روزه.[3]

 

 

لغت‏

بلاء: آزمايش كه به منظور آشكار شدن باطن شخص صورت مى‏گيرد.

غيب: آنچه از حواس آدمى پنهان است. از همين كلمه است «غيبت» كه بدگويى از كسى در غياب اوست.

حرم، جمع حرام. حرام و محرم داراى يك معنى هستند، مثل «حلال و محل»

احرام: به معناى داخل شدن در ماه حرام و داخل شدن در حرم و پوشيدن لباس احرامى براى انجام مناسك حج. اصل معناى اين كلمه، منع است.

مثل و مثَل و شبه و شبَه: همه بيك معنى هستند.

نعم: شتر و گاو و گوسفند. اينها را با هم «نعم» گويند، شتر را به تنهايى نيز «نعم» گويند. لكن گاو و گوسفند را به تنهايى «نعم» نمى‏گويند.

عدل: فراء گويد: يعنى چيزى كه از جنس شيئى نباشد و معادل آن باشد. عدل:

مثل. بصريان گويند: «عدل و عِدل» هر دو به معناى مثل هستند، خواه از جنس شيئى باشند يا نباشند.

و بال: سنگينى چيزى از لحاظ ناراحت كردن. مثل: «فَأَخَذْناهُ أَخْذاً وَبِيلًا» (مزمل 16: گرفتيم او را گرفتنى سخت و سنگين) به ساطور قصابان مى‏گويند «وبيل»

 

 

اعراب‏

لَيَبْلُوَنَّكُمُ‏: لام قسم‏ مِنَ الصَّيْدِ: «من» براى تبعيض و درباره آن دو احتمال است: 1- مقصود شكار زمينى است نه آبى 2- مقصود شكار در وقت احرام است. اين شكار بعضى از شكارهاست.

ممكن است «من» براى بيان جنس باشد مثل: «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ» (حج 30: بپرهيزيد از پليدى كه عبارت از بت است) منظور از «صيد» در اينجا مصدر نيست، بلكه اسم مفعول يعنى «مصيد» است بدليل‏ «تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِماحُكُمْ» يعنى شكارى كه دست شما و نيزه‏هاى شما به آنها مى‏رسد.

بالغيب: در محل نصب و حال. يعنى: «من يخافه غايباً» مثل‏ «مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ» (ق 33) وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ‏: در محل نصب و حال.

هديا: حال يعنى «مقدرا ان يهدى» بالِغَ الْكَعْبَةِ: نيز حال است در اصل «بالغاً الكعبه» و تنوين براى تخفيف حذف شده و اضافه لفظى است.

صياماً: تميز نسبت.

فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ‏: يعنى: «و من عاد فهو ينتقم اللَّه منه» زيرا وقتى كه جواب شرط فعل باشد، فاء بر آن داخل نميشود.

 

 

مقصود

در آغاز اين سوره، بطور اجمال، حكم حرمت صيد بر اشخاص محرم، بيان شد، اكنون به تفصيل اين مطلب، پرداخته، مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا: اگر چه كافران نيز در برابر اعمال دينى مكلف هستند، لكن تنها خطاب را متوجه مؤمنان مى‏سازد، زيرا تنها آنها هستند كه از اين خطاب، بهره‏مند مى‏شوند. برخى گفته‏اند: خداوند كافران را مورد اعتنا قرار نداده است.

لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الصَّيْدِ: خداوند فرمانبردارى شما را از راه تحريم بعضى از شكارها آزمايش مى‏كند. كلبى گويد: علت اينكه آزمايش خداوند، اين است كه:

بندگان را امر و نهى مى‏كند تا آنچه پيش خداوند، معلوم است، آشكار سازند و پاداش و كيفر، صحيح باشد. گفته‏اند: خداوند امت محمد را بوسيله شكار خشكى آزمايش كرد و امت موسى را بوسيله شكار دريايى.

تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِماحُكُمْ‏: در اينباره اقوالى نقل كرده ‏اند:

1- ابن عباس و مجاهد گويند: مقصود اين است كه شكار خشكى حرام است.

آن شكارهايى كه در دسترسى هستند عبارتند از: جوجه ‏هاى پرندگان و بچه‏ هاى حيوانات وحشى و تخم پرندگان و آنهايى كه با نيزه شكار مى‏شوند، خود پرندگان و حيوانات وحشى هستند. اين معنى از امام صادق (ع) نيز روايت شده است.

2- ابو على جبايى گويد: مقصود شكارهايى است كه در حرم بدست يا به نيزه، صيد ميشوند، زيرا حيوانات حرم، با مردم انس مى‏گيرند و از آنها فرار نمى‏كنند و اين از آيات خداست.

3- مقصود، شكارهاى دور و شكارهاى نزديك است.

لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ‏: با شما طورى رفتار مى‏كند كه گويى مى‏خواهد از باطن شما اطلاع پيدا كند. يا اينكه: مى‏خواهد آنچه كه پيش او معلوم است- يعنى ترس باطنى شما كه موجب اطاعت فرمان او ميشود- آشكار گردد. برخى گفته‏اند:

يعنى براى اينكه بوجود خوف، در نهان ايشان علم پيدا كنند، چه با صادر شدن نهى، اين خوف، حاصل ميشود و متعلق علم خدا قرار مى‏گيرد. البته خدا مى‏داند كه اين خوف با صدور نهى، حاصل مى‏شود. بنا بر اين «خوف» حادث ميشود، نه علم خدا.

مقصود از «بالغيب» در حال خلوت و تنهايى است و بقولى ترس از عقاب، در آن حالى كه هيچكس او را نمى‏بيند. ابو القاسم بلخى گويد: اگر چه خداوند بكردار مردم آگاه بوده و هست، لكن صحيح نيست كه به اتكاى علم خود، آنها را كيفر دهد، بلكه بايد اين كردار، از آنها ظاهر گردد. بنا بر اين تكليف و آزمايش لازم است.

فَمَنِ اعْتَدى‏ بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ‏: هر كس بعد از اين، از حد خدا تجاوز و در حرم و موقع احرام، شكار كنند، گرفتار عذابى دردناك خواهد شد. سپس كيفر اين تجاوز را در آيه بعد بيان مى‏كند.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ: درباره اينكه مقصود از «صيد» چيست؟

اختلاف است:

عراقيان گويند: مقصود هر حيوان وحشى است. اعم از اينكه ماكول باشد يا نباشد و استدلال آنها به شعرى است كه از على ع نقل شده:

صيد الملوك ارانب و ثعالب‏ فاذا ركبت فصيدى الأبطال‏

يعنى: شكار پادشاهان، خرگوشان و روبهان است و شكار من هر گاه سوار شوم پهلوانان است. مذهب اصحاب ما نيز همين است.

شافعى گويد: مقصود حيوانى است كه گوشت آن مأكول و حلال باشد.

وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ‏: در حالى كه احرام حج يا احرام عمره بسته‏ايد. برخى گويند: يعنى در حرم باشيد. جبايى گويد: آيه بر هر دو قول دلالت دارد و همين وجه، صحيح است.

على بن عيسى گويد: فقط دلالت بر احرام حج و عمره دارد.

وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً: حسن و مجاهد و ابن زيد و ابن جريج و ابراهيم گويند:

مقصود اين است كه احرام خود را فراموش كرده باشد و از روى عمد حيوانى را بكشد ولى هر گاه با توجه باحرام، چنين عملى را مرتكب شود، كفاره ندارد، زيرا گناه آن بزرگتر از اين است كه بوسيله كفاره، قابل جبران باشد.

ابن عباس و عطا و زهرى گويند: مقصود اين است كه: با توجه به احرام، مرتكب قتل حيوانى شود. عقيده اكثر فقها نيز همين است. البته اگر از روى خطا و فراموشى نيز حيوانى را بكشد، بايد كفاره بدهد. عموم اهل تفسير و اهل علم، بر همين عقيده‏اند.

از ائمه ما (ع) نيز همين طور روايت شده است. زهرى گويد: قرآن كريم درباره شكار عمدى نازل شده بود ولى در مورد شكار خطا نيز سنت، بر كفاره جارى شده است.

فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ‏: معناى اين جمله را در مبحث قرائت، بيان كرديم.

زجاج گويد: ممكن است معنى اينطور باشد: «جزاى اين كار، مثل شكارى است كه به قتل رسانيده است» بنا بر اين «جزاء، مبتدا و «مثل» خبر آن است. درباره اين «مثل» اختلاف است كه آيا منظور، مثل از لحاظ قيمت است يا «مثل» از لحاظ خلقت. اكثر اهل علم، بر آنند كه منظور، مثل از لحاظ خلقت است. بنا بر اين، در «شتر مرغ» شتر و در «خر وحشى» و مشابه آن، گاو و در روباه و خرگوش، گوسفند است. از اهل بيت (ع) نيز همين طور روايت شده است. عقيده ابن عباس، حسن، مجاهد، سدى، عطا، ضحاك و … نيز همين است. ابراهيم نخعى گويد: شكار را بايد به قيمت عادله، در آورد و با قيمت آن شتر يا گاو يا گوسفندى خريد. بنا بر اين منظور، مثل از لحاظ قيمت است. لكن صحيح، قول اول است.

يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ‏: ابن عباس گويد: يعنى دو نفر از افراد شايسته كه از كيش و آيين شما و فقيه و عادل، هستند، ملاحظه مى‏كنند كه كداميك از «گاو و گوسفند و شتر» به شكار شبيه‏ترند، آن گاه درباره آن حكم مى‏كنند.

هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ: ابن عباس گويد: يعنى هر گاه به مكه رسيد، حيوان را قربانى و گوشت آن را صدقه مى‏كند. اصحاب ما گويند: اگر براى عمره، محرم بوده و شكار كرده است، حيوان را در مقابل كعبه، در مكه قربانى مى‏كند و اگر براى حج، محرم‏ بوده، حيوان را در منى قربانى مى‏كند.

أَوْ كَفَّارَةٌ طَعامُ مَساكِينَ‏: درباره آن دو قول، نقل شده است:

1- عطا گويد: منظور اين است كه حيوانى كه بايد قربانى شود، قيمت مى‏كند و قيمت آن را بطعام تبديل و به مستمندان صدقه مى‏كند. اين قول، صحيح است.

2- شكار را فرض مى‏كنند زنده است و قيمت مى‏كنند، سپس قيمت آن را تبديل بطعام و صدقه مى‏كنند. اين قول از قتاده است.

أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياماً: در اينباره نيز دو قول است:

1- عطا گويد: منظور اين است كه در برابر هر مدى (تقريباً يك چارك) از طعام كه بايد صدقه دهد، يك روز روزه بگيرد. مذهب شافعى هم همين است.

2- منظور اين است كه در برابر هر دو مدى يك روز روزه بگيرد. از ائمه ما (ع) نيز همين معنى روايت شده و راى ابو حنيفه هم همين است.

 

 

ترتيب كفارات‏

برخى گفته ‏اند: اين كفاره‏ها به ترتيب هستند. ابن عباس و شعبى و سدى گويند:

آمدن لفظ «او» به خاطر اين است كه كفاره، از اين سه، خارج نيست.

برخى گفته ‏اند: شخص مخير است كه يكى از اين كفارات را بدهد. از ابن عباس بنا بروايتى ديگر و عطا و حسن و ابراهيم، چنين نقل شده و مذهب ابو حنيفه و شافعى نيز همين است. اصحاب ما هر دو قول را روايت كرده‏اند.

لِيَذُوقَ وَبالَ أَمْرِهِ‏: براى اينكه اگر توبه نكرد، كيفر كردار خود را در آخرت ببيند. برخى گويند: يعنى وخامت و دشوارى كيفر كردار خود را بوسيله كفاره، بچشد.

پرسش ترديدى نيست كه دادن كفاره، عبادت و عبادت، نعمت و مصلحت است. چرا «وبال» ناميده شده است؟! پاسخ خداوند متعال، بر اثر نافرمانى تكليف را دشوار مى‏كند و دشوارى تكليف بر مردم گران مى‏آيد. چنان كه «پيه» را بر بنى اسرائيل بر اثر نافرمانى «روز شنبه» حرام كرد و بر آنها گران آمد، اگر چه بمصلحت آنان بود.

عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ‏: حسن گويد: يعنى از كارهايى كه در جاهليت، مرتكب شده‏اند، خداوند در گذشت. بقولى: يعنى خداوند از آنچه مسلمانان، پيش از نازل شدن آيه تحريم، انجام داده‏اند، در گذشت.

وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ‏: هر كس در حال احرام، كشتن شكار را تكرار كند، خداوند كيفر كردارش را مى‏دهد. درباره كفاره تكرار شكار، اختلاف است: ابن عباس و حسن گويند: كفاره ندارد. از روايات اصحاب ما نيز همين طور استفاده ميشود. عطا و سعيد بن جبير و ابراهيم معتقدند كه كفاره لازم است. برخى از اصحاب ما نيز چنين فرموده‏اند:

وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ‏: خداوند قادرى است كه مغلوب نميشود و از كسانى كه او را نافرمانى كنند، انتقام مى‏گيرد.

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 96 تا 97]

أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيَّارَةِ وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (96) جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ الْهَدْيَ وَ الْقَلائِدَ ذلِكَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ (97)

[4]

 

ترجمه‏

حلال است بر شما شكار دريا و طعام آن كه منفعتى است براى شما و مسافران و حرام است بر شما شكار خشكى، مادامى كه محرم هستيد و از خدايى كه سرانجام بسوى او بازگشت مى‏كنيد، بپرهيزيد.

خداوند، كعبه را كه خانه حرام است و ماه حرام و قربانيهاى بى قلاده و قلاده‏دار را قوام زندگى مردم قرار داد. تا بدانيد كه خداوند به آن چه در آسمانها و زمين است علم دارد و خدا بهر چيزى داناست.

 

 

بيان آيه 96

لغت

بحر: منظور هر آبى است عرب «نهر» را هم «بحر» مى‏نامد. مثل‏ «ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ» (روم 41: فساد در خشكى و غير خشكى ظاهر شد) اغلب مورد استعمال «بحر» در آبهاى شور است. لكن هر گاه بطور اطلاق گفته شود شامل نهرها هم ميشود.

سياره: مسافران‏

 

 

اعراب‏

متاعا: مصدر منصوب، مفعول مطلق، زيرا در «أُحِلَّ لَكُمْ» معناى «متعكم» وجود دارد. چنان كه در «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ‏ … كِتابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ» (نساء 23) نيز در «حرمت» معناى «كتب» وجود دارد.

 

 

مقصود

اكنون خداوند متعال به بيان شكارهاى حلال و شكارهاى حرام پرداخته، مى‏فرمايد:

أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ: شكار آبى براى شما حلال است. البته با اين آيه، شكار هاى تازه، حلال شمرده شده است، و گرنه درباره شكارهاى كهنه و حلال بودن آن گفتگويى نيست. چنان كه ابن عباس و زيد بن ثابت و سعيد بن جبير و سعيد بن مسيب و قتاده و مجاهد گويند.

وَ طَعامُهُ‏: و خوراكيهاى دريا. در اينباره اختلاف است. ابن عباس و ابن عمر و قتاده گويند: مقصود حيوانات مرده است كه از روى آب گرفته ميشوند لكن آنچه مناسب مذهب ماست، قول ديگرى است از ابن عباس بنا بروايت ديگر- و سعيد بن مسيب و سعيد بن جبير و مجاهد. بنا بر اين قول، منظور حيواناتى است كه قبلا شكار شده و به نمك پاشيده و نگهدارى كرده‏اند، زيرا به نظر ما خوردن گوشت ميته، نه براى محرم جايز است و نه براى غير محرم. برخى گفته‏اند: منظور ميوه‏هاى و گياهان دريايى است.

مَتاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيَّارَةِ: قتاده و ابن عباس و حسن گويند: يعنى اينها منفعتى است براى مسافر و حاضر. و بقولى يعنى: براى اهل شهرها و دهات، خواه محل باشند، خواه محرم.

وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً: از اين جمله، استفاده ميشود كه شكار خشكى، در حال احرام، و همچنين خوردن گوشت حيوانى كه ديگران شكار كرده‏اند، براى شخص محرم حرام است. اين معنى، از على ع و ابن عباس و ابن عمرو سعيد بن جبير است. عمر و عثمان و حسن بصرى گويند: گوشت حيوانى كه ديگرى شكار كرده، «شده» بر شخص محرم، حرام نيست.

«صيد» گاهى مصدر و به معناى شكار كردن و گاهى بمعناى «شكار شده» است.

بديهى است كه بهتر است آيه را بر هر دو معنى حمل و حكم حرمت «شكار كردن و شكار» را از آن استفاده كنيم.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ‏: دستورى است از جانب خداوند متعال كه از همه معصيتها و كارهاى حرام اجتناب كنند، زيرا سرانجام، روزى كه هيچكس بر سود و زيان خود يا ديگرى قادر نيست، بسوى او بازگشت، خواهند كرد. آن روز، قيامت است و نيك و بد، سزاى خود را مى‏بينند.

 

 

بيان آيه 97

قرائت‏

ابن عامر «قيماً للناس» و ديگران «قياما للناس» خوانده‏اند. كلمه «قيام» مثل «صيام» مصدر است. «قيم نيز ممكن است مثل «شبع» (سيرى) مصدر باشد و ممكن است الف آن حذف شده باشد. البته حذف الف آن تنها در شعر جايز است.

اگر مصدر باشد، اعلال آن لازم است، زيرا هر گاه فعل مصدرى اعلال شود، مصدر آن نيز اعلال ميشود.

 

 

لغت‏

كعبه: علت اينكه خانه خدا را كعبه گفته‏اند، چهار گوشه بودن آن است.

برخى گفته ‏اند: علت اينكه كعبه ناميده شده، اين است كه از بناهاى ديگر جدا افتاده است.

البيت الحرام: علت اينكه خانه خدا را حرام گفته‏ اند، حرمت شكار حيوانات و قطع اشجار آن و به خاطر بزرگداشت حرمت آن است. در حديث است كه:

– در زير مقام نوشته شده است: منم خداوند يكتا صاحب مكه. روزى كه آسمانها و زمين و اين دو كوه را آفريدم آنجا را حرمت بخشيدم و كوه‏ها را به هفت فرشته راستين، محاصره كردم. هر كس بخاطر من بزيارت اين خانه آيد و حق آن را بشناسد و به خدايى من معترف باشد، جسدش را بر آتش حرام ميكنم.

 

 

مقصود

در آيات پيش، درباره حرمت «حرم» سخن گفت. اكنون در باره كعبه و ماه حرام، مى‏فرمايد:

– جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ‏: خداوند، حج كعبه يا نصب كعبه‏ را قوام زندگى و كسب‏هاى مردم قرار داد. كلمه «قيام» مصدر است. گويى مقصود اين است كه مردم مسلمان با نصب كعبه در ميانشان، قيام ميكنند و امر معيشت و احوال آنها بدينوسيله اصلاح ميشود زيرا در زيارت كعبه، تجارت آنها سامان مى‏گيرد و از انواع خير و بركت، برخوردار ميشوند. سعيد بن جبير گويد: هر كس به زيارت اين خانه آيد و طالب خير دنيا و آخرت باشد، نصيبش ميشود. همين مضمون از امام صادق (ع) نيز روايت شده است.

ابن عباس گويد: يعنى خداوند، كعبه را وسيله امنيت و رفاه مردم قرار داده است و اگر كعبه نبود، مردم دچار فنا و هلاكت مى‏ شدند. مردم جاهليت، خانه خدا را محل امن و امان مى‏شناختند. اگر كسى قاتل پدر و پسر خود را در حرم مى‏يافت، او را نمى‏ كشت.

عطا گويد منظور اين است كه اگر مردم يك سال، حج را ترك كنند، ممكن است به هلاكت برسند. على بن ابراهيم از ائمه اهل بيت، روايت كرده است كه:

«مادامى كه كعبه، مورد توجه حجاج باشد، مردم هلاك نميشوند اما همين كه كعبه ويران و حج ترك شد، هلاك ميشوند.» وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ‏: و همچنين ماه حرام. چهار ماه حرام است: يكى از آنها (ماه رجب) تنها و سه ماه ديگر پى در پى هستند (ذى القعده و ذى الحجه و محرم) علت اينكه:

آنها را يكى شمرده، اين است كه «شهر حرام» جنس است. از لحاظ نحوى عطف است بر مفعول اول.

وَ الْهَدْيَ وَ الْقَلائِدَ: در اينباره در اول سوره (آيه 2) گفتگو كرده‏ايم. علت اينكه در اينجا هدى (قربانى) و قلائد (قربانيهاى قلاده دار) را نيز در رديف كعبه و و ماه حرام، وسيله قوام زندگى مردم معرفى مى‏كند، اين است كه: اينها هم قسمتى از اعمال حج هستند و بنا بر اين به شؤون خانه خدا بستگى دارند.

مردم جاهليت، در ماه‏هاى حرام، جنگ نميكردند، شمشيرها و سلاحهاى جنگى را به گوشه‏اى مى‏انداختند و با خيال راحت به تامين وسائل زندگى خود مى پرداختند. هر گاه مردى خودش يا ديگرى را بوسيله شاخه‏ هاى درختان حرم. قلاده بگردن ميكرد، ديگرى از خطر تعدى و تجاوز، مصون بود. اين رسم را از آيين اسماعيل به ارث برده بودند و هم چنان باقى ماند تا ظهور اسلام كه جلو ظلم و تعدى گرفته شد.

ابو بكر انبارى گويد: در اين آيه، دو نظر است: 1- خداوند بر مسلمانان منت مى‏گذارد كه كعبه را صلاح دين و دنياى ايشان و وسيله قوام زندگى آنان قرار داده است 2- همچنين خبر مى‏دهد كه كعبه، در دوران جاهليت، چه موقعيتى داشته است.

ذلِكَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ‏.

اعتراض اين جمله، چه ارتباطى به جمله‏ «جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ» دارد؟

پاسخ 1- خداوند در ماه حرام و سرزمين حرام، آيات و شگفتيهايى قرار داده است كه نشان مى‏دهند كه هيچ چيز بر او پوشيده نيست، زيرا حرم را منطقه امنيت، قرار داده است بطورى كه هر چيزى ميتواند در آن منزل گيرد. آنجا سرزمينى است كه آهوان با درندگان خو مى‏گيرند. مادامى كه در حرم هستند از طرف درندگان خطرى آنها را تهديد نميكند، اما همين كه از آنجا خارج شدند، تحت تعقيب قرار مى‏گيرند و فرار كرده، بحرم باز مى‏گردند، آنجا ديگر ترسى ندارند. پرندگان حرم، در اين منطقه با انسان خو ميگيرند، اما همين كه از حرم خارج شدند، دچار وحشت شده، فرار مى‏كنند. درباره حرم، شگفتيهاى بسيارى شهرت دارد و ما در اول سوره آل عمران، قسمتى از آنها را ياد كرديم.

2- خداوند مى‏دانست كه عرب، كينه توز و جنگاور و در حوالى كعبه، مسكن اوست. بهنگام آفرينش آسمانها و زمين، كعبه را محل امن قرار داد و احترام آن را در دلها بزرگ داشت. اين احترام تا زمان ما باقى مانده است. اگر خداوند پيش از خلقت اشيا علم به آنها نداشت، از روى مصلحت، چنين تدبيرى بكار نمى‏برد.

3- خداوند در اين سوره، داستان موسى، عيسى، تورات، انجيل و احكام و مطالبى كه در آنها آمده بود، شرح داد. همه اينها امورى بودند كه پيامبر ما و هيچيك از معاصرانش مشاهده نكرده بودند. از اينرو پس از بيان آن مطالب، فرمود:

تا بدانيد كه خداوند به آنچه در آسمانها و زمين است و بهمه امور داناست، زيرا اگر از آنها بى‏خبر بود، شما را از آنها مطلع نميكرد، بنا بر اين «ذلك» اشاره به اخبار غيبى است.

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 98 تا 100]

اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ وَ أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (98) ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَكْتُمُونَ (99) قُلْ لا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (100)

[5]

ترجمه‏

بدانيد كه كيفر خداوند، سخت و خداوند آمرزگار و رحيم است. وظيفه پيامبر تنها ابلاغ و خداوند به آشكار و نهان شما آگاه است.

بگو: بد و خوب، برابر نيستند، اگر چه بسيارى بديها تو را بشگفتى وادارد، اى خردمندان، از خدا بترسيد، شايد رستگار شويد.

 

 

 

بيان آيه 98- 99

لغت‏

علم: حالتى است كه به انسان اطمينان و آرامش مى‏بخشد. در حقيقت، معناى آن اعتقاد صحيح به چيزى از روى اطمينان است. «رؤيت» نيز به همين معنى است، با اين تفاوت كه: علم همه جهات امرى را معلوم ميدارد لكن «رويت» تنها از يك جهت، امرى را مشخص مى‏سازد.

عقاب: زيانى است كه از روى استحقاق، همراه با خفت و اهانت، دامنگير انسان ميشود. علت اينكه «عقاب» گفته‏اند، اين است كه بدنبال و «عقب» گناه، به سراغ انسان مى‏آيد.

مغفره: پوشيدن گناه و بر طرف كردن كيفر آن.

رسول: از ارسال بمعناى فرستادن، فرستاده. فرق بين «رسالت» و «نبا» اين است كه: «نبا» خبر دادنى است كه توقع اطاعت، با آن نيست، بر خلاف رسالت، كه خبر دهنده انتظار دارد كه از او اطاعت كنند.

بلاغ: رسيدن معنى به ديگرى، و در اينجا مقصود اين است كه تهديدهاى الهى به مردم ابلاغ شود. اين كلمه، بمعناى كفايت نيز هست.

 

 

مقصود

در آيات پيش خداوند، يك سلسله از احكام و مقررات دينى را بيان كرد. اكنون مردم را وعده و وعيد داده، مى‏فرمايد:

اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ‏: بدانيد كه كيفر خداوند نسبت به گنهكاران، سخت است.

وَ أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏: و خداوند نسبت بمردم تائب و مطيع، آمرزگار و رحيم است.

در اينجا «مغفرت و رحمت» هر دو را آورده است، زيرا خداوند تنها كيفر را از چنين مردمى برنمى‏دارد، بلكه بفضل و كرم خود به آنها نعمت مى‏بخشد.

از آنجا كه در اين آيه بشارت داده و ترسانيده بود، در آيه بعد فرمود:

– ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ‏: وظيفه پيامبر، تنها اداى رسالت و بيان احكام است، اما قبول و فرمانبردارى، به مردم ارتباط دارد.

وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَكْتُمُونَ‏: هيچيك از احوال آشكار و نهان شما بر خداوند پوشيده نيست. اين جمله، از لحاظ تهديد و وعيد، در نهايت درجه قرار دارد.

آيه‏ «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ …» دلالت دارد بر اينكه: شناختن عقاب و ثواب واجب است، ثواب و عقاب، در باب تكليف، نتيجه لطف خدا هستند.

 

 

بيان آيه 100

لغت

استواء: استوا بر چهار قسم است: مساوى بودن در مقدار، مساوى بودن در مكان، مساوى بودن در رفتن و مساوى بودن در انفاق. از همان معناى «استواى در مكان» اين كلمه به معناى «استيلا» نيز بكار رفته است، زيرا تا استواى در مكان نباشد، چنين تمكن و اقتدارى حاصل نمى‏شود.

خبيث: چيز پست.

اعجاب: خوشحال شدن از امرى تعجب آور. «عجب» بمعناى خودخواهى نيز از همين باب و مذموم است.

 

 

مقصود

خداوند، در آيات پيش حرام و حلال را بيان كرد، اكنون براى بيان اينكه اينها با هم مساوى نيستند، مى‏فرمايد:

– قُلْ لا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ‏: حسن و جبايى گويند: يعنى به آنها بگو حرام و حلال مساوى نيستند. سدى گويد: يعنى كافر و مؤمن مساوى نيستند.

وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ‏: اگرچه بسيارى كارهاى حرام، شما را به شگفتى وادارد، زيرا در كار حرام- اگرچه بسيار باشد- بركتى نيست. حال آنكه در حلال- اگر چه كم باشد- بركت است. برخى گويند: اين خطاب به پيامبر اسلام و مقصود، امت اوست.

فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ‏: اى خردمندان، از كارهاى حرام بپرهيزيد.

لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‏: شايد رستگار شويد و به ثواب بزرگ و نعمت ابدى برسيد.

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 101 تا 103]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ عَفَا اللَّهُ عَنْها وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ (101) قَدْ سَأَلَها قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها كافِرِينَ (102) ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ وَ لا وَصِيلَةٍ وَ لا حامٍ وَ لكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ (103)

[2]

ترجمه آيه

اى مردم مؤمن، از چيزهايى كه اگر براى شما آشكار شوند، ناراحت خواهيد شد، سؤال نكنيد و اگر هنگام نزول قرآن سؤال كنيد، براى شما ظاهر ميشود. خداوند از آن سؤالات عفو كرده است و خداوند آمرزگار و داراى حلم است.

گروهى پيش از شما چنين سؤالاتى كردند، آن گاه به جواب آن كفر ورزيدند.

خداوند بحيره و سائبه و وصيله و حامى را قرار نداده است، لكن مردم كافر، بخداوند افتراى دروغ مى‏بندند و بيشترشان عقل ندارند.

 

 

بيان آيه 101

لغت‏

ابداء: اظهار. بدوّ: ظهور. بداء: تغيير راى مثل: «وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا» (جاثيه 33: و زشتيهاى كردارشان بر ايشان آشكار شد) كلمه «بداء» هر گاه در مورد خداوند استعمال شود به معناى اراده است، نه آنچه قومى از جهال تصور مى‏كنند. شاعر گويد:

قل ما بدا لك من زور و من كذب‏ حلمى اصمّ و اذنى غير صمّاء

بگو: براى تو دروغى ظاهر نشده است، بردبارى من استوار و گوشم شنواست.

 

 

اعراب‏

اشياء مجرور است لكن از آنجا كه غير منصرف است، مفتوح شده، كسايى گويد:

آخر اين كلمه «به حمراء» شباهت دارد و غير منصرف است. برخى هم اين كلمه را در اصل «شيئاء» بر وزن «فعلاء» و اسم جمع دانسته‏اند و گويند: دليل جمع نبودن آن اين است كه جمع بسته ميشود به «اشاوى» مثل «صحراء، صحارى».

إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ‏: جمله شرط و جزا در محل جر و صفت «اشياء» است.

 

 

شأن نزول‏

درباره شان نزول اين آيه، اختلاف است. زهرى و قتادة بن انس گويند:

– مردم سؤالات بسيارى از پيامبر خدا كردند، تا اينكه خشمگين شد و برخاست و در ضمن سخنانى كوتاه، فرمود:

– از من سؤال كنيد. بخدا، هر چه بپرسيد، پاسخ مى‏دهم.

مردى از بنى سهم بنام «عبد اله بن حذافه» كه در باره نسبش مردم گفتگو داشتند، برخاست و گفت:

يا نبى اللَّه، پدر من كيست؟

فرمود:

– حذافة بن قيس، پدر تست مردى ديگر برخاست و گفت:

– پدرم كجاست؟

فرمود:

– در آتش عمر بن الخطاب، برخاست و پاى پيامبر را بوسه داد و گفت:

– يا رسول اللَّه، ما نسبت به شرك و جاهليت، تازه عهد هستيم. از ما در گذر، تا خداوند از تو در گذرد.

در اينوقت، خشم پيامبر فرو نشست و فرمود:

– بخدايى كه جانم بدست اوست، بهشت و جهنم، در عرض اين ديوار براى من مصور شد ولى روزى- از لحاظ خير و شر- مثل امروز نديده بودم! ابن عباس گويد:

– مردمى بودند كه گاهى از روى مسخرگى و گاهى براى امتحان از پيامبر، سؤالاتى مى‏كردند، يكى مى‏گفت:

– پدرم كيست؟

ديگرى ميگفت- پدرم كجاست؟

ديگرى كه شترش را گم كرده بود، مى‏گفت:

– شترم كجاست؟

از اينرو خداوند متعال، اين آيه را نازل كرد.

از على ع و ابو امامه باهلى است كه روزى پيامبر براى مردم سخنرانى كرد و فرمود:

– خداوند حج را بر شما واجب كرده است.

عكاشة بن محصن و بقولى سراقة بن مالك گفت:

– يا رسول اللَّه، در همه سال؟

پيامبر او را پاسخ نگفت و او دو بار يا سه بار سؤال خود را تكرار كرد. پيامبر فرمود:

– واى بر تو، چه چيز ترا ايمن مى‏كند؟ اگر بگويم: آرى، واجب ميشود و اگر واجب شد، شما از عهده آن بر نخواهيد آمد و ترك مى‏كنيد و اگر ترك كنيد، كافر مى‏شويد. بنا بر اين همانطورى كه من شما را رها كرده ‏ام، مرا رها كنيد. مردم پيش از شما بواسطه كثرت سؤال و آمد و شد زيادى نزد پيامبران، هلاك شدند. هر گاه شما را به چيزى امر كردم، تا حدى كه قدرت داريد، انجام دهيد و هر گاه شما را نهى كردم، اجتناب كنيد.

مجاهد گويد: آيه هنگامى نازل شد كه از پيامبر درباره «بحيره، شائبه، و صيله و حامى» (شرح آنها در ذيل آيه 103 خواهد آمد) سؤال كردند، نازل شد.

مقصود

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ‏: خداوند مؤمنان را مخاطب ساخته، آنها را نهى مى‏كند كه از امورى كه در دين مورد احتياجشان نيست، سؤال نكنند، زيرا اين امور هر گاه ظاهر شوند، باعث ناراحتى و پريشانى آنها خواهد شد. هم چنان كه آن مرد از مكان پدر خود پرسيد و پيامبر فرمود: در جهنم است! برخى گويند: يعنى از چيزهايى كه خداوند از آنها عفو كرده است سؤال نكنيد كه اگر براى شما آشكار شود، ناراحت مى‏شويد. بنا بر اين جمله‏ «عَفَا اللَّهُ عَنْها» صفت براى «اشياء» است يعنى: «خداوند از بيان آنها خوددارى كرده و درباره آنها حكمى نداده است» كلام زجاج نيز بر همين معنى دلالت مى‏كند، زيرا او مى‏گويد:

– خداوند در اين آيه اعلام كرده است كه چنين سؤالاتى نبايد بشود، زيرا اگر جواب آنها ظاهر گرديد، موجب ناراحتى خواهد شد، مخصوصاً هنگامى كه از پيامبر سؤال كنند كه آيات را براى آنها بيان كند. بدينترتيب خداوند متعال از چنين كارى‏ نهى كرده و اعلام مى‏دارد كه: جهتى ندارد كه شما از چيزهايى سؤال كنيد كه خداوند از آنها عفو كرده است. بسا اگر جواب آن ظاهر شود، باعث سرافكندگى سؤال كننده شود.

على ع نيز به همين معنى اشاره كرده، مى‏فرمايد:

– خداوند، واجباتى را براى شما معين كرده است، آنها را تضييع نكنيد و شما را از چيزهايى نهى كرده، هتك حرمت نكنيد و از چيزهايى ساكت شده است كه سكوت او از روى فراموشى نيست، خود را بزحمت ميفكنيد.

مجاهد گويد: هر گاه از ابن عباس سؤالى ميكردند كه درباره آن دستورى نرسيده بود، مى‏گفت: اين از چيزهايى است كه عفو شده، سپس همين آيه را تلاوت مى‏كرد.

وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ‏: و اگر خيلى اصرار داشته باشيد و هنگام نزول قرآن سؤال خود را دنبال كنيد، جواب آن براى شما ظاهر خواهد شد.

به شرطى كه مقصود شما ناراحت كردن پيامبر گرامى اسلام نباشد. برخى گفته‏اند:

– يعنى: اگر در هنگام نزول قرآن از چيزهايى سؤال كنيد كه در دين مورد احتياج شما باشد، براى شما آشكار خواهد شد. اين اشيا، غير از اشياى اولى است.

لكن گفته است: اگر از آن اشيا كه سابقاً ذكر شد، سؤال كنيد.

برخى گفته ‏اند:

– ضمير به همان اشياى اول بر مى‏گردد و مقصود اين است كه اگر در موقع نزول فرشته وحى، از آن اشيا سؤال كنيد، جواب آن براى شما روشن خواهد شد، بنا بر اين بهتر است كه سؤال نكنيد.

عَفَا اللَّهُ عَنْها: خداوند از سؤالات شما كه موجب آزردگى خاطر پيامبر مى‏شد، عفو كرده است.

وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ‏: خداوند آمرزنده و داراى حلم است و ديگر تكرار نكنيد. اين معنى از ابن عباس است بنا بروايت عطا.

بنا بر اين كه جمله‏ «عَفَا اللَّهُ عَنْها» صفت براى «اشياء» باشد، معناى آيه، چنين‏ است:

– سؤال نكنيد از چيزهايى كه خداوند از بيان آنها خوددارى كرده است، زيرا شما به آنها احتياجى نداريد و اگر براى شما ظاهر شود، دچار غم و افسردگى خواهيد شد.

برخى گفته‏اند: اين آيه در باره موضوعاتى نازل شده است كه امتهاى پيشين از پيامبران خود درخواست مى‏كردند، آيه بعد، اين قول را تاييد مى‏كند.

 

 

نظم آيه‏

درباره اتصال اين آيه، به آيات بعد، وجوهى است:

1- اين آيه متصل است به «تفلحون» زيرا شرط فلاح و رستگارى سؤال نكردن از چيزهايى است كه مورد نياز نيستند 2- اين آيه متصل است به‏ «ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ» زيرا پيامبر هر چه به مصلحت است بيان مى‏كند، بنا بر اين شما از چيزهاى بى‏فايده، سؤال نكنيد 3- اين آيه، متصل است به‏ «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَكْتُمُونَ» يعنى از او سؤال نكنيد كه اسرار شما را فاش مى‏كند.

 

 

بيان آيه 102- 103

لغت‏

بحر: شكافتن «بحرت اذن الناقة» يعنى گوش شتر را شكافتم. بحيرة بمعناى اسم مفعول، شترى است كه گوش آن را شكافته باشند. عرب گوشت بحيره را حرام مى‏دانست.

سائبه: حيوانى كه آن را رها مى‏كنند و از آن منفعتى نمى‏برند. حتى گوشت آن را نميخورند.

وصيله: به معناى «موصوله» و به معناى «واصله» هر دو استعمال ميشود. واصله:

زنى است كه موى زنى را بموى زنى وصل مى‏كند و پيامبر چنين زنى را- كه ممكن است از اين راه زن پيرى را بجاى زن جوانى قالب كند- لعن كرده است. موصوله: يعنى چيزى كه به چيز ديگر وصل شده است. البته در آيه، بشرحى كه خواهد آمد، به معناى واصله، مناسبتر است.

 

 

مقصود

اكنون خداوند خبر مى‏دهد كه قومى مثل آنان كه از پيامبر سؤالات بيهوده ميكردند، سؤالاتى كردند و چون جواب شنيدند، كافر شدند. مى‏فرمايد:

– قَدْ سَأَلَها قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها كافِرِينَ‏: در اين باره اقوالى است:

1- منظور قوم عيسى است. آنها از او خواستند كه برايشان «خوان آسمانى» نازل شود، آن گاه كافر شدند. اين قول از ابن عباس است.

2- منظور قوم صالح است كه از او درخواست شتر كردند، آن گاه شتر را كشتند و كافر شدند.

3- منظور قريش است كه از پيامبر خواستند كه «صفا» را طلا كند. اين قول از سدى است.

4- منظور كسانى است كه از پيامبر نام پدر خود و نظاير آن را مى‏پرسيدند و چون آنها را پاسخ مى‏داد، مى‏گفتند: نه چنين است. بنا بر اين منظور نهى از سؤال در باره انساب جاهليت است، زيرا گاهى در اينباره سؤالاتى مى‏كردند كه جواب پيامبر به عقيده آنان تطبيق نمى‏كرد و او را تكذيب مى‏كردند. اين قول از ابو على جبايى است.

پرسش از چه چيزهايى مى‏توان سؤال كرد و از چه چيزهايى نه؟

پاسخ چيزهايى كه از امور دين و دنيا بعمل انسان بستگى دارد، مى‏توان درباره آنها سؤال كرد و چيزهايى كه بستگى بعمل ندارد، مثل- تاريخ مرگ يا ولادت كسى- سؤال كردن از آن بى‏مورد است. بنا بر اين كسى نبايد از پيامبر بپرسد كه پدر واقعيش كيست؟ زيرا مصلحت ايجاب مى‏كند كه پدر شخص، كسى شمرده شود كه همسر و همبستر مادر اوست، اگر چه از نطفه او آفريده نشده باشد. بنا بر اين چنين سؤالى سفيهانه است.

اكنون به جواب يكى ديگر از سؤالات آنها مى‏پردازند. برخى گفته‏اند: از آنجا كه در آيات پيش، درباره حلال و حرام گفتگو شده است، به بيان چيزهايى كه بعقيده مردم جاهليت، حرام بوده، مى‏پردازد:

– ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ: منظور اين است كه خداوند «بحيره» را حرام نكرده است. مردم جاهليت، خودسرانه، بحيره را حرام شمردند بحيره، شترى است كه پنج شكم زاييده و آخرين فرزند او «نر» باشد. عرب، گوش بحيره را مى‏شكافت و ديگر از نحر كردن و سوار شدن آن خوددارى مى‏كرد. اين معنى از زجاج است.

ابن عباس گويد: هر گاه شترى پنج بار مى‏زاييد، اگر بچه آخرش نر بود او را مى‏كشتند و همه زنان و مردان گوشت آن را مى‏ خوردند و اگر ماده بود گوشش را مى شكافتند و پشم آن را نمى‏ كندند. در موقع كشتن، نام خدا را بر او نمى ‏بردند و بار بر پشت او نمى‏ گذاشتند، شير و منافع ديگر آن بر زنان حرام بود، اما بر مردان حلال بود.

اگر شتر مى‏ مرد، زنان و مردان از گوشت آن مى‏ خوردند.

محمد بن اسحاق گويد: بحيره ماده شترى است كه مادرش «سائبه» باشد.

وَ لا سائِبَةٍ: سائبه شترى بود كه آن را رها و از منافع آن چشمپوشى مى‏ كردند.

هر گاه كسى نذر مى‏كرد كه سفرش بى‏خطر يا بيماريش بر طرف شود، مى‏گفت: شترم سائبه است. بنا بر اين مثل «بحيره» از آن نفعى نمى‏بردند و از چراگاه و آبخور، منع نمى‏كردند. اين قول از زجاج است. علقمه نيز چنين گويد.

برخى گفته‏ اند: «سائبه» شترى است كه براى بتها آزاد شود. رسم عرب بود كه از مال خود- هر چه مى‏خواستند- براى بتها آزاد و در اختيار خدمتگزاران بتها قرار مى‏دادند و آنها شير چنين شترانى را بمسافران مى‏خورانيدند. اين قول از ابن عباس و ابن مسعود است.

محمد بن اسحاق گويد: «سائبه» شترى است كه ده فرزند ماده بزايد. آنها از سوار شدن و كندن پشم و نوشيدن شير چنين شترى خوددارى مى‏كردند. تنها براى مهمانها عيبى نداشت. هر گاه پس از ده بچه ماده، يازدهمين بچه ماده را بدنيا مى‏آورد، گوش بچه را مى‏شكافتند و با مادر رها مى‏كردند. اين بچه «بحيره» ناميده ميشد.

وَ لا وَصِيلَةٍ: اين يكى در مورد گوسفندان است. هر گاه گوسفند، بچه ماده، مى‏زاييد، براى خودشان بود و هر گاه بچه نر مى‏زاييد، براى خدايان بود و هر گاه از يك شكم، يك نر و يك ماده مى‏زاييد، مى‏گفتند: «وصلت اخاها» يعنى بچه ماده، برادر خود را حفظ كرد. از اينرو بچه نر را براى خدايان قربانى نمى‏كردند. اين معنى از زجاج است.

ابن مسعود و مقاتل گويند: هر گاه گوسفند، هفت شكم مى‏زاييد، در صورتى كه بچه هفتم نر بود، بچه را براى خدايان مى‏كشتند و گوشتش را مردها مى‏خوردند، نه زنها. و اگر ماده بود، نگه مى‏داشتند و اگر يك نر و يك ماده بود، مى‏گفتند: برادر خود را حفظ و او را بر ما حرام كرد و هر دو حرام شمرده مى‏شدند. منافع و شير آنها براى مردان بود نه زنان.

محمد بن اسحاق گويد: هر گاه گوسفندى در پنج شكم، ده بچه ماده مى‏زاييد، مى‏گفتند: «وصيله» شد. بچه‏هايى كه بعداً مى‏زاييد، براى مردان بود نه زنان.

وَ لا حامٍ‏: حامى شتر نرى بود كه از صلب او ده بطن بوجود مى‏آمد، در اين وقت مى‏گفتند: «حامى» شد. بعد از آن ديگر بار بر پشت آن نمى‏گذاشتند و از آبخور و چراگاه، منع نمى‏شد. اين معنى از ابن عباس و ابن مسعود و مختار ابو عبيده و زجاج است. فراء گويد: شتر نرى بود كه بچه بچه‏اش لقاح مى‏شد، در اين وقت «حامى» شمرده مى‏شد و بر او سوار نمى‏شدند.

خداوند متعال در آيه اعلام مى‏كند كه هيچيك از «بحيره، وصيله، سائبه و حامى» را تحريم نكرده است. ابن عباس از پيامبر گرامى روايت كرده است كه «عمرو بن لحى» يكى از پادشاهان مكه بود كه براى نخستين بار، دين اسماعيل را تغيير داد و بتها را نصب كرد و گوش بحيره را شكافت و سائبه را آزاد كرد و وصيله را رواج داد و حامى را اختراع كرد. من او را در آتش جهنم ديدم كه مردم از بوى او در عذاب بودند.

وَ لكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ‏: در اينجا خداوند از حال كافران خبر مى‏دهد كه آنها با ادعاى اينكه اين گونه مطالب از خداوند است، بخدا نسبت دروغ مى‏دهند.

وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ‏: اكثر آنها عقل ندارند، زيرا فكر نمى‏كنند كه اين مطالب، مجعول و ساختگى است. قتاده و شعبى چنين معنى كرده‏اند. ابو على جبايى گويد: مقصود اين است كه اكثر آنها نمى‏دانند چه چيز بر آنها حلال و چه چيز حرام است؟ يعنى تنها عده كمى از آنها معاند هستند.

 

 

دلالت آيه‏

اين آيه بر بطلان قول جبريان دلالت دارد، زيرا خداوند بحيره و سائبه و وصيله و حامى را نتيجه فعل خود نمى‏شمارد. در حالى كه به نظر اينان، همه چيز اثر مستقيم فعل و آفرينش پروردگار است.

سپس خداوند متعال مردمى كه چنين امورى را بخدا نسبت داده‏اند، كافر و مفترى شمرده است، زيرا چيزى بخدا نسبت داده‏اند كه از فعل خداوند نيست. اين مطلب واضح است.

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 104 تا 105]

وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ (104) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (105)

[3]

ترجمه‏

و هر گاه به آنها گفته شود: بياييد از قرآن و پيامبر پيروى كنيد، گويند: ما را بس است آنچه نياكان خود را بر آن يافته‏ايم. آيا اگر پدرانشان چيزى ندانسته و از هدايت بى‏بهره باشند، چطور؟! اى مردم مؤمن، خود را حفظ كنيد، هر گاه شما هدايت شويد، گمراهى ديگران براى شما زيانى ندارد. بازگشت همه شما بسوى خداست و شما را بكارهايى كه ميكرديد آگاه خواهد ساخت.

 

 

بيان آيه 104

مقصود

اكنون خداوند متعال از حال كفارى كه: بحيره و … را در ميان خود رواج و بدروغ، آنها را بخداوند نسبت دادند، مى‏فرمايد:

وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا:

هر گاه به آنها گفته شود: بياييد از كتاب آسمانى، قرآن مجيد، پيروى و پيامبر خدا را تصديق و از راهنماييهايش استفاده كنيد، در جواب گويند: آداب و رسوم نياكانى ما براى ما بهتر است.

أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ‏: سپس در صدد رد گفتار جاهلانه آنها بر آمده، مى‏فرمايد: آيا آنها از پدران مشرك و بت پرست خود پيروى مى‏كنند، اگر چه آنها از دين، بى‏خبر و گمراه باشند.

درباره معناى‏ «لا يَهْتَدُونَ» دو قول است: 1- مقصود، مذمت ايشان است به اينكه گمراهند 2- مقصود اين است كه آنها كوركورانه، راه مى‏پيمايند و راه خوشبختى را نخواهند جست.

 

 

دلالت آيه:

اين آيه، دلالت دارد بر اينكه تقليد، كارى ناپسند است. هيچكس حق ندارد در امور دين، بدون دليل، عملى انجام دهد.

 

 

دلالت ديگر

از آنجا كه معرفت، احتياج به تامل و تفكر دارد، اين آيه، دلالت دارد بر اينكه:

كسب معرفت واجب است، زيرا خداوند با آنها احتجاج مى‏كند كه به صحت دعوت پيامبر گرامى، معرفت حاصل كنند و دست از تقليد كوركورانه بردارند. و اگر حق را مى‏شناختند و معرفت حق، نيازى به تفكر نداشت، آنها مقلد پدران خود نبودند.

علت اينكه: پدران آنها را محروم از علم و هدايت، هر دو، معرفى مى‏كند، اين است كه ميان اين دو، فرقى است، زيرا هدايت، بكمك تفكر و تحقيق حاصل ميشود. حال آنكه علم ممكن است از اوليّات «مثل علم به اينكه» «كل بزرگتر از جزء است» از بديهيات باشد.

 

 

بيان آيه 105

اعراب‏

عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ‏: زجاج گويد يعنى «الزموا انفسكم» در حقيقت «عليكم» جانشين فعل شده است نظير «عندك زيدا» (يعنى زيد پيش تست، او را بگير) و «دونك زيدا» (يعنى زيد نزديك تست، او را بگير) حروف ديگرى هم جانشين فعل امر مى‏شوند، لكن مثل اينها متعدى به مفعول نمى‏شوند مثل «اليك عنّى» (يعنى از من دنبال شو) استعمال اين كلمات، تنها در مورد دوم شخص جايز است.

لا يَضُرُّكُمْ‏: مرفوع است، بنا بر اين كه خبر باشد. يا اينكه مجزوم است بنا بر اين كه جواب شرط باشد. اين فعل هر وقت مجزوم باشد، نظير فعلهاى مضاعف ديگر، در آن چهار وجه جايز است: ضم حرف آخر، فتحه، كسره و اظهار هر دو راء.

 

 

مقصود

در آيه پيش خداوند متعال، از كافرانى سخن گفت كه به تقليد كوركورانه نياكانى و ملى خود دلخوشند، بدنبال آن مردم مؤمن را امر به اطاعت مى‏كند و مى‏گويد شخص مطيع از گناه عاصيان، مؤاخذه نميشود، از اينرو فرمود:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ‏: اى مردم مؤمن خود را از معصيتها و اصرار بر گناه، حفظ كنيد. اين معنى از فراء و جز اوست. زجاج گويد: يعنى شما بكار خويشتن ملزم باشيد كه خداوند شما را ملزم كرده است. اين معنى با آنچه از ابن عباس نقل شده، موافق است كه: مقصود اين است: امر مرا اطاعت و وصيت مرا حفظ كنيد.

لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ‏: گمراهى كسانى كه گمراه بوده‏اند- اعم از پدرانتان يا ديگران- هر گاه شما اهل هدايت باشيد، براى شما ضرر ندارد.

پرسش آيا اين آيه، دليل است بر جواز ترك امر بمعروف و نهى از منكر؟

پاسخ در اين باره وجوهى است: 1- آيه، دلالتى بر اين مطلب ندارد. بلكه دليل است بر اينكه شخص اطاعت كننده، بگناه ديگران مؤاخذه نميشود. 2- هنگامى جايز است كه انسان به هدايت خود اكتفاء كند و بديگران كارى نداشته باشد كه در حال تقيه باشد يا در حالى باشد كه سخن او بى‏اثر باشد يا اينكه اگر نهى از منكر كند، فسادى از آن پديد آيد. در روايت است كه ابو ثعلبه، درباره اين آيه، از پيامبر سؤال كرد. فرمود:

امر بمعروف و نهى از منكر كنيد تا وقتى كه دنياى مؤثر و حرصى نافذ و هوى و هوسى پيشرو ببينيد و هر كسى مغرور راى خود باشد، در اين صورت به بستگان نزديك خود بپردازيد و مردم را رها كنيد. 3- اين آيه با تاكيد زياد، امر بمعروف و نهى از منكر را واجب مى‏سازد، زيرا خداوند مؤمنان را مخاطب ساخته، مى‏فرمايد: «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ» يعنى مواظب همدينان خود باشيد. مثل‏ «وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ» (نساء 29: خود را نكشيد) سپس مى‏گويد: «گمراهى كافران به شما ضررى نمى‏زند» بنا بروايت عطا، اين قول از ابن عباس است. وى گويد: مقصود اين است كه يكديگر را موعظه و از كار زشت نهى كنيد و چيزهايى كه شما را بخدا نزديك و از شيطان دور مى‏كند، بيكديگر بياموزيد و بدانيد كه گمراهى مشركين و منافقان و اهل كتاب، براى شما بى‏ضرر است.

إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً: بازگشت شما و مخالفان شما بسوى خداست.

فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏: و خداوند شما را بكردارتان كيفر مى‏دهد. اين آيه، حد اكثر تهديد و منع از كار زشت را متضمن است.

 

 

دلالت آيه‏

اين آيه، دلالت دارد بر باطل بودن قول كسى كه مى‏گويد: خداوند طفل را به گناه پدر و ميت را بگريه زنده‏ها عذاب مى‏كند.

 

 

[سوره المائدة (5): آيه 106]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنِكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ حِينَ الْوَصِيَّةِ اثْنانِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَأَصابَتْكُمْ مُصِيبَةُ الْمَوْتِ تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ إِنِ ارْتَبْتُمْ لا نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى‏ وَ لا نَكْتُمُ شَهادَةَ اللَّهِ إِنَّا إِذاً لَمِنَ الْآثِمِينَ (106)

[4]

ترجمه‏

اى مردم مؤمن، هر گاه مرگ شما فرا رسد و بخواهيد وصيت كنيد، عدد شاهدان در ميان شما دو عادل مسلمان يا اگر در حال سفر، مصيبت مرگ براى شما پيش آمد و دسترسى به مسلمان نداشته باشيد، دو غير مسلمان خواهد بود. اگر دچار ترديد شديد، آنها را پس از نماز نگه مى‏داريد تا بخداوند سوگند ياد كنند كه تغيير شهادت را بهيچ بهايى نمى‏خريم، اگر چه نسبت به خويشاوندان باشد و شهادت خدا را كتمان نمى‏كنيم، زيرا در اين صورت، از گنهكاران خواهيم بود.

 

 

بيان آيه 106

اعراب‏

شَهادَةُ بَيْنِكُمْ‏: مبتداست. خبر آن «اثنان» يعنى «شهادة هذا الحال شهادة اثنين.» إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ‏: ممكن است متعلق به «شهادة» و معمول آن باشد.

لكن متعلق به «وصيت» نيست، زيرا مضاف اليه در مضاف عمل نميكند.

حِينَ الْوَصِيَّةِ: ظرف و متعلق به «الموت» يا بدل از «اذا» يا متعلق به «حضر» منكم: صفت براى «اثنان. همچنين «ذو اعدل».

أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ‏: بقدير «شهادة آخرين من غيركم» كلمه «من غيركم» صفت «آخران» إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَأَصابَتْكُمْ مُصِيبَةُ الْمَوْتِ‏: جمله شرط و جزا معترضه است ميان موصوف و صفت. يعنى شهادت غير مسلمان، در صورتى قبول است كه شما در حال سفر، گرفتار فاجعه مرگ بشويد. البته جزاى شرط بواسطه وجود قرينه حذف شده است. چنان كه جواب‏ «إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ …» نيز محذوف است. اگر چه ممكن است «اذا» را بمنزله «حين» بگيريم تا نيازى بجواب نداشته باشد:

تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ: صفت ديگرى براى «آخران» مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ: متعلق به‏ «تَحْبِسُونَهُما» فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ‏: فاء حرف عطف است كه جمله‏اى را بر جمله‏اى عطف كرده است و ممكن است جزاء باشد. يعنى «اذا حبستموهما اقسما» لا نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً: جواب «يقسمان» وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى‏: يعنى «و لو كان المشهود له ذا قربى» (اگر چه كسى كه براى‏ او شهادت داده ميشود، خويشاوند باشد.) شَهادَةَ اللَّهِ‏: علت اضافه شهادت به «اللَّه» اين است كه امر كرده، باداى شهادت.

مثل‏ «وَ أَقِيمُوا الشَّهادَةَ لِلَّهِ» (طلاق 2: براى خدا شهادت دهيد) «وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ» (بقره 283: هر كس شهادت را كتمان كند، دلش گنهكار است.)

 

 

شأن نزول‏

سبب نزول آيه اين است كه: سه نفر بعزم تجارت، از مدينه بشام رفتند: تميم بن اوس دارى، برادرش عدى (اين هر دو مسيحى بودند) و ابن ابى ماريه (كه مسلمان بود) در بين راه، ابن ابى ماريه، بيمار شد. او وصيتى نوشت و در متاع خود گذاشت و به آنها هم سفارش كرد و مال خود را به آنها سپرد و گفت: به خانواده‏ام برسانيد. پس از مرگ وى، متاع را گشودند و چيزهاى خوب آن را برداشتند و بقيه را براى ورثه آوردند. هنگامى كه بررسى كردند، ديدند بعضى از چيزهايى كه ابن ابى ماريه، با خود برده بود، در اثاثيه نيست. آن گاه بوصيتنامه برخوردند و ملاحظه كردند كه همه مالهاى ميت، در آن ثبت شده است. در اينباره با تميم و رفيقش گفتگو كردند. ولى آنها اظهار بى‏اطلاعى كردند و گفتند آنچه او بما سپرده بود، براى شما آورديم. سرانجام مرافعه آنها نزد پيامبر كشانده شد و اين آيه نازل گرديد. اين مطلب از جماعتى از مفسران و همچنين از امام باقر (ع) نقل شده است.

 

 

مقصود

در آيات پيش دستور داد كه مردم در كارهاى خود بقرآن رجوع كنند. اكنون مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنِكُمْ‏: درباره معناى شهادت، اقوالى ذكر كرده‏اند:

1- منظور شهادت‏هاى حقوقى است كه در محاكم داده ميشود. اين قول از ابن عباس است.

2- در اينجا منظور از شهادت: حضور است. مثل‏ «وَ لْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ» (نور 2: در موقع عذاب زنان و مردان زناكار طايفه‏اى حاضر باشند) و «أَمْ كُنْتُمْ‏ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ» (بقره 132: هنگام مرگ يعقوب، شما حاضر بوديد؟) بنا بر اين مقصود اين است كه: اگر در سفر، مرگ شما فرا رسد و بخواهيد وصيت كنيد، بايد دو نفر عادل، حاضر باشند و سمت وصايت آنها داده شود. علت اينكه دو نفر باشند، اهميت مسأله وصيت است. اين نظر، از ابن انبارى است و قول سعيد بن جبير و ابن زيد هم همين است.

3- همانطورى كه در مراسم «لعان» زن و مرد ميگويند: «خدا را به شهادت مى- طلبم كه راست مى‏گويم» در اينجا نيز اگر ورثه، نسبت بدو وصى، بد گمان بشوند، آنها در اثبات صحت عمل خود، خدا را به شهادت مى‏طلبند.

بديهى است كه معناى اول، قويتر و با آيه، مناسبتر است.

صاحب كتاب «نظم القرآن» گويد: شهادت، مصدر و به معناى «شهود» و مضافى نيز در تقدير است. يعنى: عدد شاهدان در ميان شما دو نفر است. مثل‏ «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ» (بقره 197: وقت حج. ماههاى معلومى است.) إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ حِينَ الْوَصِيَّةِ: هنگامى كه اسباب موت، ظاهر شود- اعم از بيمارى يا علل ديگر- زجاج گويد: لازم نيست حتماً وصيت، در وقت مرگ باشد. پس منظور اين است كه شخص براى موقع مرگ خود وصيت كند و بگويد:

هر گاه مرگم فرا رسيد، چنين و چنان كنيد.

اثْنانِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ‏: دو نفر عادل كه پيرو دين شما باشند.

أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ‏: ابن عباس و سعيد بن مسيب و سعيد بن جبير و شريح و مجاهد و ابن سيرين و ابن زيد و ابراهيم گويند: يعنى دو نفر از كسانى كه پيرو دين شما نيستند.

از امام باقر و امام صادق ع نيز چنين روايت شده است. بنا بر اين حرف «او» براى تفصيل است نه تخيير. زيرا مقصود اين است كه اگر بدو شاهد مسلمان دسترسى نداريد، دو شاهد غير مسلمان به شهادت بخوانيد.

حسن و زهرى و عكرمه و اصم، گويند، يعنى دو نفر از افراد عشيره خودتان يا دو نفر ديگر. زيرا عشيره و بستگان شخص به حال او با اطلاع‏ترند و وصيت را فراموش نمى‏كنند: شهادت كافر نه در سفر قبول است و نه در حضر. زجاج نيز همين قول را اختيار كرده است.

جمعى گويند: اين آيه، درباره شهادت اهل ذمه: نازل شده بوده و نسخ شد.

ابو عبيده همه اين اقوال را ذكر كرده، سپس گفته: همه علما آيه را به اهل ذمه تفسير مى‏كنند و آن را غير منسوخ مى‏دانند. مؤيد اين قول، اين است كه روايات بسيارى داريم كه در سوره مائده، آيه منسوخ كم است و از سوره محكم و غير منسوخ قرآن و آخرين سوره است.

إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَأَصابَتْكُمْ مُصِيبَةُ الْمَوْتِ‏: اگر در سفر، مرگ شما فرا برسد.

خداوند متعال مى‏دانست كه برخى از مردم در سفر، مرگشان فرا مى‏رسد و فقط اهل كتاب، رفيق سفر او هستند يا در بلدى مسكن مى‏گيرند كه دسترسى بمسلمان ندارند از اينرو فرمود: اگر در سفر باشيد و گرفتار مصيبت مرگ شويد، و دسترسى به شاهد مسلمان نداشته باشيد، دو نفر از غير مسلمانان را شاهد بگيريد. بنا بر اين در درجه اول، در سفر و حضر بايد به سراغ گواه مسلمان عادل رفت. و در درجه دوم بايد در حال سفر از گواهان غير مسلمان استفاده كرد.

تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ إِنِ ارْتَبْتُمْ‏: مقصود اين است كه آنها را بعد از نماز عصر حبس ميكنيد تا بخدا سوگند ياد كنند. وقت عصر، بخاطر اين است كه مردم حجاز در اين وقت، اجتماع ميكردند و سوگند ميخورند. از امام باقر (ع) نيز همين طور روايت شده است. راى قتاده و سعيد بن جبير و … نيز همين است. حسن گويد:

مقصود نماز ظهر يا عصر است. ابن عباس و سدى گويند: منظور بعد از وقت نماز غير مسلمانان است! منظور از «حبس» نگه داشتن آنها است. برخى گويند: يعنى در صورتى كه حاضر براى قسم نباشند، آنها را وادار ميكنيد كه قسم بخورند. البته اين در صورتى است كه درباره شهادت آنها شك و ترديدى باشد و بترسيد از اينكه در صدد كتمان شهادت و خيانت بر آمده باشند. خطاب متوجه ورثه است. ممكن است خطاب به «قضات» و فعل مضارع به معناى امر باشد. يعنى «احبسوهما» اين نظر را ابن انبارى‏ ذكر كرده است. او بر كلمه‏ «مُصِيبَةُ الْمَوْتِ» وقف و از «تحبسونها» آغاز ميكرد.

ممكن است منظور اين باشد كه اگر ورثه نسبت به شهود: دچار سوء ظن شدند و بر آنها ادعايى كردند، وظيفه شهود- كه در اينحال منكر شمرده ميشوند. سوگند ياد كردن است.

لا نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً: آنها سوگند ياد ميكنند كه ما منظورى نداريم و نمى‏خواهيم با تغيير شهادت، نفع شخصى خودمان را تامين كنيم. مقصود از «ثمن» چيز قيمت‏دار است، زيرا «ثمن» (يعنى قيمت) را نميخرند، بلكه چيز قيمت دار را مى‏خرند.

اين معنى بنا بر اين است كه ضمير «به» به تغيير شهادت باز گردد. برخى گفته‏اند: ضمير به «قسم» باز مى‏گردد. برخى گفته‏اند: منظور اين است كه ما قسم خود را بمتاع دنيا نمى‏فروشيم، زيرا فروش چيزى، خريد قيمت آن است و به كسى هم- جز خدا- اعتنا نداريم.

وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى‏: اگر چه كسى كه براى او شهادت مى‏دهيم، از بستگان ما باشد.

بديهى است كه مردم هميشه نسبت به خويشاوندان خود تمايل دارند و حاضرند همه چيزشان را فداى آنها كنند. لكن مردم مؤمن چنين نيستند.

وَ لا نَكْتُمُ شَهادَةَ اللَّهِ‏: ما شهادتى را- كه به فرمان خداوند اداى آن لازم است كتمان نميكنيم.

إِنَّا إِذاً لَمِنَ الْآثِمِينَ‏: زيرا اگر چنين كارى بكنيم، گنهكار خواهيم شد

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 107 تا 108]

فَإِنْ عُثِرَ عَلى‏ أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً فَآخَرانِ يَقُومانِ مَقامَهُما مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْأَوْلَيانِ فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ لَشَهادَتُنا أَحَقُّ مِنْ شَهادَتِهِما وَ مَا اعْتَدَيْنا إِنَّا إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ (107) ذلِكَ أَدْنى‏ أَنْ يَأْتُوا بِالشَّهادَةِ عَلى‏ وَجْهِها أَوْ يَخافُوا أَنْ تُرَدَّ أَيْمانٌ بَعْدَ أَيْمانِهِمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اسْمَعُوا وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ (108)

[5]

ترجمه‏

پس اگر معلوم شد كه آنها سزاوار كيفر گناه شده‏اند، دو نفر از كسانى كه صاحب حق هستند و به ميت نزديكترند، جايگزين آنها شده، سوگند ياد مى‏كنند كه: شهادت ما سزاوارتر از شهادت آنهاست و ما تجاوز نكرده‏ايم و اگر تجاوز كنيم، ستمكار خواهيم بود. اين حكم، براى اينكه شهادت، درست ادا شود و براى اينكه آنها بترسند كه قسم بصاحبان حق برميگردد و رسوا مى‏شوند، موثرتر است. از خدا بترسيد و بشنويد.

خداوند مردم فاسق را هدايت نمى‏كند.

 

 

بيان آيه 107- 108

قرائت‏

ابو بكر از عاصم، حمزه، خلف، يعقوب «اسحاق» را بضم تا و كسر حاء و «الاولين» به صيغه جمع قرائت كرده‏اند. حفص از عاصم «استحق» را بفتح تاء و جاء و «الاوليان» به الف تثنيه، قرائت كرده است. ديگران «استحق» را بضم تاء و «الاوليان» را به صيغه تثنيه خوانده‏اند.

 

 

اعراب‏

زجاج گويد: اعراب اين آيه، از دشوارترين آيات قرآنى است.[6]

 

 

لغت‏

عثر: از «عثور» اطلاع يافتن بر چيزى مثل‏ «وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ» (كهف 21:

و اينطور بر آنها اطلاع يافتيم) اصل اين كلمه، به معناى افتادن و خوردن به چيزى است، اعشى گويد:

بذات لوث عفوناة اذا عثرت‏ فالتّعس اولى بها من ان يقال لعاً

يعنى شتر نيرومندى كه بر زمين افتد، هلاك شدن برايش بهتر از بلند كردن است.

استحقاق: مستوجب و سزاوار بودن «استحق عليه» يعنى بر او حقى و ملكى پيدا كرد.

 

 

شأن نزول‏

گويند:

– وقتى كه آيه قبل، نازل شد، پيامبر نماز عصر را خواند و تميم و عدى را احضار كرد و در كنار منبر، آنها را سوگند داد كه:

– از مال ميت چيزى بر نداشته و حقيقت را كتمان نكرده ‏اند.

سپس آنها را آزاد كرد. پس از مدتى ورثه، اطلاع پيدا كردند كه ظرف نقره نقش دارى در نزد آنهاست و از ميت بود. آنها ادعا كرده‏اند كه از وى خريده و فراموش كرده‏اند كه به ورثه اطلاع دهند. بار ديگر آنها را نزد پيامبر آوردند و آيه نازل شد.

در اين وقت، دو تن از اولياى ميت: عمرو بن عاص و مصعب بن ابى وداعه سهمى، سوگند ياد كردند كه آنها خيانت كرده‏اند و ظرف را از آنها گرفتند.

بعد از آنكه تميم‏دارى مسلمان شد، مى‏گفت: خدا و رسولش راست گفتند. من ظرف نقره را برداشته بودم. اكنون توبه ميكنم.

 

 

مقصود

اكنون خداوند متعال، حكم خيانت دو وصى يا دو شاهد را بيان كرده، مى‏فرمايد:

– فَإِنْ عُثِرَ عَلى‏ أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً: ابن عباس گويد: اگر ظاهر شد كه دو شاهد، با سوگند دروغ و خيانت مستوجب گناه شده‏اند.

سعيد بن جبير گويد: مقصود، دو وصى است. برخى گفته‏اند: منظور از استحقاق گناه، استحقاق عقوبت است مثل: «إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ» (29 همين سوره:

من مى‏خواهم كه عقوبت گناه من و گناه خودت را تحمل كنى) فَآخَرانِ يَقُومانِ مَقامَهُما: دو نفر ديگر به جاى دو شاهدى كه خارج از دين ما هستند، قرار مى‏گيرند.

مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْأَوْلَيانِ‏: بايد دو نفر كه به ميت، اولويت دارند و وصيت او حقى است براى آنها جايگزين آن دو خائن بشوند.[7] معناى «الاوليان» كسانى است كه به ميت، قريب‏تر هستند. يا كسانى است كه به قسم سزاوارتر باشند، زيرا آن دو مسيحى مدعى شدند كه ظرف را از ميت خريده‏اند.

بنا بر اين، وظيفه وارثان است كه قسم بخورند، زيرا قسم بر منكر است. مثل اينكه كسى اقرار كند به طلب ديگرى ولى ادعا كند كه طلب او را پرداخته است، در اين صورت، وظيفه طلبكار، قسم است نه بدهكار.

ابن عباس و شريح گويند: منظور افراد مسلمان است كه براى شهادت، از افرادى غير مسلمان، صالحترند.

فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ لَشَهادَتُنا أَحَقُّ مِنْ شَهادَتِهِما: و سوگند ياد ميكنند كه شهادت ما و گفتار ما درباره وصيت ميتمان، براى قبول سزاوارتر و از شهادت آنها براستى و واقعيت، نزديكتر است.

ابن عباس گويد: آنها سوگند ياد مى‏كنند كه سوگندشان بهتر از سوگند آن دو شاهد خائن است. پس مقصود از شهادت، قسم است. زيرا هر دو براى اثبات ادعا بكار مى‏روند.

وَ مَا اعْتَدَيْنا: ابن عباس گويد: يعنى آن دو نفر سوگند ياد مى‏كنند كه: در مطالبه حق خويش، از حق نگذشته‏ايم. و بقولى: يعنى در اينكه گفته‏ايم: شهادت ما بهتر از شهادت آنهاست، اجحاف نكرده‏ايم.

إِنَّا إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ‏: اگر اجحاف كنيم، درباره خود ستم كرده‏ايم.

اين آيه و آيه پيش، از لحاظ اعراب و معنى و حكم، از مشكلترين آيات قرآن است. ما در اينجا براى توضيح و بررسى آن حد اكثر كوشش را بعمل آورده‏ايم و سراغ نداريم كه احدى از مفسران، به اين كار توفيق يافته باشند.

ذلِكَ أَدْنى‏ أَنْ يَأْتُوا بِالشَّهادَةِ عَلى‏ وَجْهِها: اين سوگند دادن يا اين حكم، براى عدم كتمان شهادت و درست ادا كردن آن، مؤثرتر است، زيرا سوگند، از بسيارى از كارها جلوگيرى مى‏كند- كارهايى كه بدون سوگند، جلوگيرى از آنها دشوار است.

أَوْ يَخافُوا أَنْ تُرَدَّ أَيْمانٌ بَعْدَ أَيْمانِهِمْ‏: و همچنين بواسطه اينكه مى‏ترسند، اولياى ميت، سوگند ياد كنند و آنها مفتضح و رسوا گردند و از آنها غرامت گرفته شود، مجبور مى‏شوند كه شهادت را درست ادا نموده، از خوردن سوگند دروغ خوددارى كنند.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ‏: از خدا بترسيد و سوگند دروغ نخوريد و در امانت، خيانت نكنيد.

وَ اسْمَعُوا: و موعظه را بشنويد.

وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ‏: خداوند مردم فاسق را به سوى بهشت و پاداش آخرت، هدايت نمى‏كند.

 

 

[سوره المائدة (5): آيه 109]

يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ قالُوا لا عِلْمَ لَنا إِنَّكَ أَنْتَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ (109)

[8]

 

ترجمه‏

روزى كه خداوند پيامبران را جمع كرد، به آنها گويد: چه جواب شما داده شديد؟ گويند: ما را علمى نيست. تويى «علّام الغيوب».

 

 

 

بيان آيه 109

اعراب‏

يوم: منصوب است به فعل (اتقوا). يعنى «و اتقوا يوما …» اين آيه متصل است به‏ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اسْمَعُوا» زجاج گويد: نصب آن به‏ «لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ» است.

برخى گفته ‏اند: نصب آن به فعل محذوف است. يعنى «احذروا».

 

 

مقصود

يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ‏: اين آيه، نظير (وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ‏) است (بقره 281: بترسيد از روزى كه بسوى خدا بازگشت ميكنيد) بنا بر اين «يوم» مفعول به است و ظرف نيست، زيرا مقصود اين نيست كه در روزى كه خداوند پيامبران را جمع ميكند، تقوى پيشه كنند. بلكه مقصود اين است: بترسيد از كيفر روزى كه خداوند پيامبران را جمع خواهد كرد، زيرا از روز هم، ترسيدن معنى ندارد، بلكه از عقاب روز قيامت بايد ترسيد. پس مضاف يعنى «كيفر» حذف شده و مضاف اليه، يعنى «يوم» جانشين آن شده است.

فَيَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ‏: و به آنها مى‏گويند قوم شما جواب شما را چه دادند؟ اين استفهام براى تقرير و منظور توبيخ منافقان است در وقتى كه در ميان جمعيت صحراى محشر، رسوا مى‏شوند.

قالُوا لا عِلْمَ لَنا: در اينباره اقوالى نقل كرده ‏اند.

1- عطا نقل از ابن عباس و حسن و مجاهد و سدى و كلبى گويند: روز قيامت، چنان مخوف و هول انگيز است كه دلها را به طپش و اضطراب مى‏افكند، تا آنجا كه هر كس هر چه مى‏دانسته، فراموش خواهد كرد. پيامبران نيز از ترس روز قيامت، چنان ناراحت ميشوند كه از جواب اين سؤال عاجز مانده، گويند: ما را علمى نيست. اما همين كه به حال عادى برميگردند، پيش خدا شهادت مى‏دهند كه چه كسانى آنها را تصديق و چه كسانى آنها را تكذيب كرده‏اند. فراء نيز همين قول را اختيار كرده است.

2- مقصود اين است كه ما علم ترا نداريم، زيرا تو به باطن آنها آگاهى و ما از باطن آنها آگاه نيستيم و آنچه موجب جزاى خواهد شد همان نسبت باطنى است. اين معنى نيز بنا بروايت ديگر، از حسن است. جبائى نيز اين قول را اختيار و قول اول را رد كرده و گفته است چگونه ممكن است آنها از ترس قيامت، معلومات خود را فراموش كنند؟ با اينكه خداوند در باره آنها مى‏فرمايد، «لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ» (انبياء 103: فزع اكبر آنها را محزون نمى‏سازد) و «فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» (احقاف 13: آنها را ترسى و اندوهى نيست) ممكن است در پاسخ وى گفته شود: اينكه مى‏گويد، «فزع اكبر» آنها را محزون نمى‏كند، منظور آتش دوزخ و اينكه گويد آنها را ترس و اندوهى نيست، منظور، بشارت است به اينكه، آنها از وحشتهاى آن روز، نجات پيدا مى‏كنند، مثل اينكه به بيمار بگويند، خطرى متوجه تو نيست نترس.

3- مقصود اين است كه علم ما حقيقتى ندارد. ما از آنها جوابى مى‏شنيديم و افعال آنها را در حيات خود مشاهده مى‏كرديم، اما نمى‏دانيم پس از مرگ ما آنها چه كرده‏اند. پاداش و عقاب آنها به خاتمه كارشان بستگى دارد نه آغاز آن اين قول از ابن انبارى است.

4- مقصود اين است كه ما نميدانيم جز آنچه ما را تعليم داده‏اى دنباله آن، به خاطر وجود قرينه حذف شده است اين قول از ابن عباس است، بنا بروايت ديگر.

5- مقصود تحقق بخشيدن به رسوايى ايشان است. يعنى تو از ما به ايشان آگاه‏ترى و به شهادت ما نيازمند نيستى.

إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ‏: مقصود از «عَلَّامُ الْغُيُوبِ» مبالغه است نه كثرت معلومات. برخى گفته‏اند: منظور زياد شمردن معلومات است. يعنى: تو هر چه باطن است مى‏دانى ولى ما هر چه مشاهده كنيم، مى‏دانيم.

 

 

دلالت آيه

اين آيه، دليل است بر معاد، حشر و نشر.

ابو سعيد در تفسير خود گويد: اين آيه دليل است بر اينكه: عقيده اماميه، بر اينكه امامان علم غيب دارند، باطل است.گويم:

– گفته ابو سعيد، اجحافى است بر اماميه، زيرا ما نه در ميان اماميه، بلكه در ميان مسلمانان، كسى سراغ نداريم كه احدى را عالم به غيب بداند. بديهى است كه اگر كسى مخلوقى را «عالم الغيوب» بداند، از دين برى است و شيعه اماميه، از اين عقيده، مبرى هستند و هر كس چنين نسبتى به آنها دهد. خداوند ميان او و ايشان داورى خواهد كرد.

 

 

[سوره المائدة (5): آيه 110]

إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَ عَلى‏ والِدَتِكَ إِذْ أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلاً وَ إِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي وَ تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِي وَ إِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرائِيلَ عَنْكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ (110)

[9]

ترجمه‏

هنگامى كه خداوند بگويد: اى عيسى بن مريم، ياد كن نعمتهاى مرا بر خودت و مادرت، آن گاه كه ترا به جبرئيل تاييد كردم كه در گهواره و در بزرگى با مردم سخن ميگفتى و آن گاه كه كتاب و حكمت و تورات و انجيل به تو آموختم و آن گاه كه از خاك، كالبدى بشكل مرغ به اذن من خلق مى‏كردى و در آن مى‏دميدى و به اذن من مرغى مى‏شد و كور مادر زاد و پيس را باذن من شفا مى‏بخشيدى و مردگان را زنده مى‏كردى و به اذن من از قبر بيرون مى‏آوردى و آن گاه كه با بيّنات و دلائل واضح، بسوى بنى اسرائيل آمدى و من شر آنها را از تو كوتاه كردم و مردم كافر گفتند: نيست اين، بجز سحرى آشكار.

 

 

بيان آيه 110

قرائت‏

اهل كوفه، به جز عاصم «ساحر مبين» در اين سوره و در سوره‏هاى يونس و هود وصف، قرائت كرده‏اند. ابن كثير و عاصم، فقط در سوره يونس «ساحر مبين» قرائت كرده‏اند. اهل مدينه و بصره و شام، همه جا «سحر مبين» قرائت كرده‏اند.

قرائت «سحر» به خاطر اشاره به عملى است كه به تعبير آنها سحر آميز بوده است. منظور آنها اين بود كه: كار تو جز سحرى آشكار نيست. و قرائت «ساحر» اشاره به شخص است. هر دو قرائت خوب است. لكن قرائت اول، بهتر است زيرا هم به شخص گفته ميشود و هم به عمل.

«سحر» به معناى عمل سحر، روشن است. اما «سحر» به معناى «ساحر»، بنا بر اراده «ذو سحر» است. مثل: «وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ» (بقره 177: و لكن «ذو البر»- يعنى صاحب نيكى- كسى است كه ايمان آورد) عرب مى‏گويد:

«انما انت سير» يعنى تو «ذو سير» و صاحب سير هستى.

 

 

اعراب‏

إِذْ قالَ‏: درباره عامل «اذ» دو احتمال است: 1- ابتداى كلام و عطف است بر «يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ …» سپس گفته است: «و ذلك اذ قال اللَّه …» 2- محل آن نصب به تقدير «اذكر اذ قال اللَّه» يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ‏: ممكن است «عيسى» مناداى مضمون و به تقدير «يا عيسى يا بن مريم» باشد و ممكن است «ابن مريم» صفت «عيسى» و عيسى منصوب باشد و ممكن است «عيسى و ابن» در تقدير، مبنى بر فتح باشند.

تُكَلِّمُ النَّاسَ‏: جمله حاليه.

كهلا: عطف بر محل‏ «فِي الْمَهْدِ» كه جمله ظرفيه و حال است از ضمير «تكلم»

مقصود

خداوند، در آيه پيش بوصف قيامت و جمع پيامبران پرداخت، اكنون بوصف مسيح و گفتگوهاى خود با او پرداخته، مى‏فرمايد:

إِذْ قالَ اللَّهُ‏: مقصود، هنگامه قيامت است. فعل ماضى را بجاى مستقبل، بكار برده، تا نشان دهد كه وقوع قيامت، نزديك و حتمى است، زيرا چيزى كه آمدن آن حتمى است، گويى آمده است.

يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ‏: عيسى را پسر مريم مى‏خواند تا به مسيحيان بفهماند كه كسى كه داراى مادر است، نمى‏تواند خدا باشد.

اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَ عَلى‏ والِدَتِكَ‏: اى عيسى، ياد كن از نعمتهاى من نسبت بتو و مادرت و سپاسگزارى كن. كلمه «نعمت» مفرد است. لكن مقصود جمع است. مثل‏ «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها» (ابراهيم 34: اگر نعمتهاى خدا را بشماريد، احصا نكنيد) بطور كلى مصدر مضاف، صلاحيت دارد كه به معناى جنس باشد.

إِذْ أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ‏: مقصود از «بِرُوحِ الْقُدُسِ» جبرئيل است. تفسير آن در سوره بقره، ذيل آيه: «وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ» (87) آورده ‏ايم.

تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلًا: هنگامى كه ترا به جبرئيل تاييد كرديم، در حالى كه در گهواره و در دوره كهولت، با مردم سخن مى‏گفتى.

حسن گويد: گهواره (مهد) عيسى دامان مادرش بود.

وَ إِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ: برخى گفته ‏اند: يعنى ترا خط نوشتن و علم و شريعت، آموختيم و بقولى، يعنى كتابهاى آسمانى و علم و حكمت، بتو آموختيم.

بنا بر اين «الكتاب» كلمه عامى است كه شامل همه كتب، مى‏شود. سپس اين مطلب را به ذكر تورات و انجيل تفصيل داده است.

وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي‏: و بياد آور هنگامى كه خاك را به شكل مرغ در مى‏آوردى و اين كار را باذن من انجام مى‏دادى.

فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي‏: و روح را به امر خداوند در آن مى‏دميدى و مرغى مى‏شد. كلمه «طير» هم مذكر و هم مونث است. مونث بودن آن به اعتبار معناى آن يعنى جمع بودن و مذكر بودن آن به خاطر لفظ است. مفرد آن «طائر» است.

مثل «ظاعن، ظعن، راكب، ركب». مقصود اين است كه همين كه عيسى در آن نفخ ميكرد، خداوند، كالبد خاكى را تبديل بگوشت و پوست و خون و استخوان و پر و بال ميكرد و او را بزيور حيات مى‏آراست، بنا بر اين به امر و اراده خداوند مرغ زنده‏اى مى‏شد، نه به فعل عيسى.

وَ تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِي‏: و كور مادرزاد و پيس را به اذن من شفا مى‏دادى.يعنى دعا ميكردى و من اجابت ميكردم.

وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِي‏: و يادآور هنگامى كه براى زنده شدن مردگان به درگاه من استغاثه ميكردى و من خواهش ترا مستجاب و مردگان را زنده ميكردم و از قبر بيرون مى‏آوردم، تا مردم آنها را ببينند. بيرون آوردن مردگان را به عيسى نسبت مى‏دهد، بخاطر اينكه بدعاى او بود.

وَ إِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرائِيلَ عَنْكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّناتِ‏: و آن گاه كه با بينات و دلائل واضح، نزد بنى اسرائيل آمدى و آنها از روى كفر و عناد، مى‏خواستند ترا بكشند و من آنها را از كشتن تو باز داشتم. ممكن است اين بازداشتن، از روى لطف باشد يا از روى قهر و منع. همانطورى كه جلو كسانى كه مى‏خواستند پيامبر اسلام را بكشند، گرفت.

فَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ‏: و آنان كه منكر نبوت تو بودند، گفتند: اين نيست مگر سحر آشكار. يعنى آنچه را عيسى آورده است، سحرى ظاهر و هويداست.

بديهى است كه در آغاز آيه كه خداوند مى‏فرمايد: اى عيسى نعمت‏هاى مرا نسبت بخود و مادر خود ياد كن … منظور اين است كه براى قوم خود كه ترا تكذيب كردند- بگو تا بر آنها اتمام حجت شود، زيرا آنان ترا خداى خود خواندند. سپس به تفصيل آن نعمتها پرداخت.

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 111 تا 113]

وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوارِيِّينَ أَنْ آمِنُوا بِي وَ بِرَسُولِي قالُوا آمَنَّا وَ اشْهَدْ بِأَنَّنا مُسْلِمُونَ (111) إِذْ قالَ الْحَوارِيُّونَ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ قالَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (112) قالُوا نُرِيدُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْها وَ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنا وَ نَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنا وَ نَكُونَ عَلَيْها مِنَ الشَّاهِدِينَ (113)

[10]

 

ترجمه‏

و هنگامى كه به حواريين وحى كردم كه به من و پيامبرم ايمان آوريد، گفتند:

ايمان آورديم و گواه باش كه ما مسلمانيم.

هنگامى كه حواريين گفتند: اى عيسى بن مريم. آيا پروردگار تو قادر است كه براى ما «خوان آسمانى» نازل كند. گفت: اگر ايمان داريد از خدا بترسيد. گفتند:

ميخواهيم از آن بخوريم و دلهايمان آرامش يابد و بدانيم كه بما راست گفته‏اى و بر آن گواه باشيم.

 

 

بيان آيه 111

لغت‏

وحى: القاء معنى به دل، در نهان. وحى دارى اقسامى است. گاهى به آمدن فرشته و گاهى به معناى الهام است.[11] شاعر گويد:

الحمد للَّه الذى استقلت‏ باذنه السماء و اطمأنت‏
اوحى لها القرار فاستقرّت‏

يعنى: ستايش خداى راست كه آسمان به امر او استقلال و آرامش يافت. خدايى كه به آسمان الهام كرد كه قرار گيرد و قرار گرفت.

فرق ميان «اوحى و وحى» اين است كه اولى متعدى است يعنى آن را بر صفت وحى قرار داد لكن دومى لازم است يعنى به صفت وحى متصف شد. برخى گفته‏اند:

تفاوتى ميان آنها نيست.

حوارى: خالص هر چيزى و هر كسى.

 

 

مقصود

سپس به بيان تمام كردن نعمت خود بر عيسى پرداخته، مى‏فرمايد:

وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوارِيِّينَ‏: و هنگامى كه به حواريين الهام كردم و به قولى: يعنى بوسيله آياتى كه به آنها نشان دادم، به دل آنها انداختم. درباره «حواريين» در سوره آل عمران گفتگو كرده‏ايم. قتاده گويد: آنان وزراى عيسى بودند. حسن گويد: آنان انصار عيسى بودند.

أَنْ آمِنُوا بِي وَ بِرَسُولِي‏: كه ذات و صفات مرا تصديق كنيد و عيسى را بنده و پيامبر من بشناسيد.

قالُوا آمَنَّا وَ اشْهَدْ بِأَنَّنا مُسْلِمُونَ‏: حواريين گفتند: تصديق كرديم، خدايا، شهادت ده كه ما مسلمانيم.

 

 

بيان آيه 112- 113

قرائت

هل يستطيع ربك: كسايى فعل را به تاء و «ربك» را منصوب و ديگران فعل را به ياء و «ربك» را مرفوع خوانده‏اند. وجه قرائت اول اين است كه مقصود: «هل تستطيع سؤال ربك» است يعنى آيا قدرت دارى كه از پروردگار خود سؤال كنى؟

البته درباره قدرت او شك نداشتند. مى‏خواستند بگويند: تو كه مى‏توانى چرا سؤال نمى‏كنى؟! طبق اين قرائت «ان ينزل» متعلق است به مصدرى محذوف. يعنى «هل تستطيع ان تسال ربك انزال مائده» آيا مى‏توانى نازل شدن مائده را از خدا بخواهى؟

از امام باقر (ع) روايت شده است كه يعنى‏«هل تستطيع ان تدعو ربك …»

كسايى، علاوه بر آنچه گذشت «لام» را در «تاء» ادغام كرده و گفته است: «هتّستطيع» و اين ادغام به جاست، زيرا ابو عمرو در «هَلْ ثُوِّبَ الْكُفَّارُ» (مطففين 36:) لام را در ثاء ادغام كرده. بديهى است كه «تاء» به لام از «ثاء» نزديكتر است.

 

 

لغت‏

استطاعت: قدرت. با اين تفاوت كه «استطاعت» توانايى بوسيله اعضا و جوارح و «قدرت» اعم است. از اينرو به خداوند «قادر» گفته ميشود نه «مستطيع» مائده: خوان. ازهرى در «تهذيب اللغه» گويد: اين كلمه به صيغه اسم فاعل و به معناى اسم مفعول است يعنى: عطا شده. «ميده» هم گفته ميشود شاعر گويد:

و ميدة كثيرة الالوان‏ تصنع للاخوان و الجيران‏

يعنى: و سفره رنگارنگى كه براى دوستان و همسايگان مى‏گسترانى.

«ماد البحر»: يعنى دريا بحركت در آمد.

 

 

مقصود

اكنون در پيرامون حواريين و سؤال ايشان مى‏فرمايد:

– إِذْ قالَ الْحَوارِيُّونَ‏: عامل «اذ» فعل «اوحيت» است و ممكن است فعل محذوف «اذكر» باشد.

يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ: در اينباره اقوالى است.

1- يعنى: آيا اگر از خدا مسألت كنى كه براى ما «خوان آسمانى» نازل كند، خداوند سؤال ترا مستجاب مى‏كند تا دليلى بر صدق گفتار تو باشد؟ بديهى است كه آنها درباره قدرت خدا شك نداشتند، زيرا خدا شناس و مؤمن بودند. گويى اين سؤال را از عيسى مى‏كنند، براى اينكه صدق گفتار و صحت نبوتش را بيازمايند و شك و شبهه‏اى براى آنها باقى نماند، به همين جهت بود كه: گفتند: مى‏خواهيم اطمينان پيدا كنيم همانطورى كه ابراهيم كه از خداوند مسألت كرد كه زنده شدن مردگان را به او نشان دهد، گفت «ميخواهم اطمينان پيدا كنم» (بقره 260) اين قول از ابو على فارسى است.

2- يعنى: آيا خداوند قادر است «خوان آسمانى» نازل كند؟ اين سؤال را در آغاز ديندارى خود هنگامى كه هنوز ايمانشان كامل نشده بود، كردند. از اينجهت عيسى به آنها فرمود: اگر ايمان داريد از خدا بترسيد.

3- سدى گويد: يعنى آيا خداوند دعاى ترا مستجاب مى‏كند؟ در اين صورت «استطاعت» به معناى «اطاعت» خواهد بود. يعنى اگر از خداوند بخواهى، ترا اطاعت مى‏كند؟

زجاج گويد: اين كه حواريين، از عيسى خواهش «خوان آسمانى» كردند، دو صورت دارد:

1- مقصود آنها تثبيت و تحكيم ايمان خود بود. همانطورى كه ابراهيم نيز منظورش تقويت ايمان و آرامش قلب بود.

2- ممكن است سؤال نازل شدن «خوان آسمانى» پيش از شفا پيدا كردن كور مادر زاد و پيش و زنده شدن مردگان باشد.

قالَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ‏: بترسيد كه از خداوند چيزى مسألت كنيد كه پيش از شما كسى مسألت نكرده است. ابو على فارسى گويد: مقصود راهنماى آنها بسوى تقوى است و به تقوى خاص نظر ندارد. مثل‏ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ» (بقره 278) زجاج گويد: عيسى به آنها امر كرد كه از خداوند آيات و معجزات نخواهند و در اين راه بر خدا و رسولش سبقت نگيرند، زيرا به اندازه كافى، آيات و معجزات- به وسيله زنده شدن مردگان و … كه خيلى اهميت آنها بيشتر از آنچه آنها مسألت مى‏كردند، بود- در دسترس آنها قرار گرفته است.

قالُوا نُرِيدُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْها: در اينباره نيز دو قول نقل شده است:

1- يعنى ميخواهيم از «خوان آسمانى» بخوريم و سؤال ما به اين منظور است.

2- ديگر اينكه: «اراده» بمعناى محبت، باشد. يعنى: دوست داريم كه از آن بخوريم.

وَ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنا: ممكن است اين مطلب را از روى بصيرت گفته باشند. يعنى:

ميخواهيم بر يقين خود بيفزاييم. زيرا هر چه دليل بيشتر باشد، معرفت، در قلب آنها بيشتر متمكن ميشود. اين معنى از عطاست.

وَ نَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنا: و علم پيدا كنيم كه تو در ادعاى رسالت، راستگو بوده‏اى اين جمله، مؤيد قول كسى است كه ميگويد: اين سؤال، مربوط به آغاز ديندارى آنهاست. حق اين است كه آنها اين خواهش را براى كسب يقين و معرفت كامل و تاكيد اعجاز، كردند.

وَ نَكُونَ عَلَيْها مِنَ الشَّاهِدِينَ‏: و براى خداوند به يكتايى و براى تو به رسالت گواهى دهيم.

و بقولى: يعنى براى تو پيش بنى اسرائيل گواهى خواهيم داد.

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 114 تا 115]

قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَكُونُ لَنا عِيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا وَ آيَةً مِنْكَ وَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (114) قالَ اللَّهُ إِنِّي مُنَزِّلُها عَلَيْكُمْ فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ (115)

[1]

ترجمه‏

عيسى بن مريم گفت: خدايا بر ما مائده‏اى از آسمان نازل كن كه براى اول و آخر ما عيد و آيتى از جانب تو باشد و ما را روزى كن و تو بهترين روزى دهندگانى* خداوند فرمود: من آن را بر شما نازل مى‏كنم. هر كس از شما بعد از آن كفر ورزيد، چنان عذابش كنم كه احدى از مردم عالم، گرفتار آن نشده باشند.

 

 

 

بيان آيه 114- 115

قرائت‏

اهل مدينه و شام و عاصم «منزّلها» به تشديد و ديگران بدون تشديد خوانده‏اند.

مؤيد قرائت بدون تشديد، فعل «انزل علينا مائدة» مى‏باشد و بهتر است كه جواب بر طبق سؤال باشد. وجه تشديد اين است كه «نزّل و انزل» بيك معنى هستند.

 

 

لغت‏

عيد: اسم چيزى است كه در وقت معين، باز مى‏گردد. حتى به خيال و غم هم «عيد» گفته‏اند. اعشى گويد:

فوا كبدى من لاعج الهمّ و الهوى‏ اذا اعتاد قلبى من اميمة عيدها

يعنى: واى بر حال من، كه جگرم از عشق سوزان او آتش گرفت و دلم به غم هجران او عادت كرد! و ديگرى گويد:

«يا عيد مالك من شوق و ابراق»

يعنى: اى خيال، ترا چقدر شوق و درخشندگى است؟!

 

 

اعراب‏

تَكُونُ لَنا: در محل نصب، صفت براى «مائدة» لنا: حال. يعنى «تكون عيدا لنا» لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا: بدل از «لنا»

 

 

مقصود

اكنون خداوند متعال، درباره دعاى حضرت عيسى مى‏فرمايد:

– قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ‏. هنگامى كه قوم از او خواهش كردند، وى بدرگاه خدا دعا كرد. برخى گفته‏اند: او هنگامى دعا كرد كه خداوند به او اذن داده بود.

اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً: خدايا اى پروردگار ما خوانى از آسمان بر ما نازل گردان.

مِنَ السَّماءِ تَكُونُ لَنا عِيداً: در اينباره دو قول نقل كرده ‏اند:

1- يعنى روزى كه براى ما «خوان آسمانى» نازل مى‏كنى، عيد مى‏گيريم و بعد از اين ما و آنهايى كه بعد از ما خواهند آمد، آن روز را بزرگ مى‏داريم. اين قول از سدى، قتاده، ابن جريج و مختار ابو على جبايى است.

2- يعنى: از بركت تفضل خداوند، مائده‏اى عايد ما ميشود و از نعمتش بر خوردار ميشويم. معناى اول، بهتر است.

لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا: اين عيد، براى دوره ما و دوره‏هاى بعد است. ابن عباس گويد:

مقصود اين است از اين «خوان آسمانى» اول و آخر مردم، استفاده خواهند كرد.

وَ آيَةً مِنْكَ‏: اين خوان آسمانى، آيتى است از جانب تو كه دلها را براى ايمان نرم و آماده مى‏سازد و مردم را به اعتراف حق وادار مى‏كند، در نتيجه، بوسيله آن آيت يكتايى تو و رسالت پيامبرت به نبوت خواهد رسيد.

وَ ارْزُقْنا: و اين خوان آسمانى را روزى ما گردان. جبايى گويد: يعنى شكر- گزارى را در مقابل آن نصيب ما گردان.

وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ‏: و تو بهترين روزى دهندگانى.

 

 

دلالت آيه‏

اين آيه، دلالت دارد بر اينكه بندگان به يكديگر روزى مى‏دهند، زيرا اگر چنين نبود، معنى نداشت كه گفته شود: خدا بهترين روزى دهندگان است. حال آنكه صحيح نيست گفته شود: «خدا بهترين خدايان است!» زيرا خدايانى وجود ندارد.

قالَ اللَّهُ‏: خداوند دعاى عيسى را مستجاب كرده، فرمود:

– إِنِّي مُنَزِّلُها عَلَيْكُمْ‏: من خوان آسمانى را بر شما نازل خواهم كرد.

فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ‏: و اگر كسى از شما بعد از آن كفران نعمت كند، او را چنان عذابى كنم كه هيچيك از جهانيان را چنان عذابى نكنم.

مقصود از «عالمين» 1- مقصود مردم همان زمان است. آنها پس از نزول مائده، كفر ورزيدند و خداوند آنها را بصورت ميمون و خوك در آورد.[2] اين قول از قتاده است. از امام هفتم ع نقل شده است كه آنها بصورت خوك در آمدند.

2- مقصود عذاب استيصال است.

3- مقصود نوعى از عذاب است كه احدى جز آنها، گرفتار آن نشده‏اند. آنها پس از نزول مائده، سزاوار چنين عذابى شدند، زيرا پس از ديدن چنين معجزه‏اى كه براى تنبيه انسان از كفر، خيلى قوى بود، كافر شدند و مصلحت بود كه دچار عذابى بشوند كه اختصاص بخود آنها داشته باشد، همانطورى كه معجزه هم بآنها اختصاص داشت.

 

 

داستان‏

علما اختلاف كرده‏اند كه آيا مائده نازل شد يا نه؟

حسن و مجاهد گويند: نازل نشد، زيرا همين كه از شرط آن مطلع شدند، سؤال خود را پس گرفتند.

لكن صحيح اين است كه مائده نازل شد، زيرا خداوند خبر داد كه نازل خواهد كرد و خداوند خبر خلاف نمى‏دهد. اخبار بسيارى از پيامبر گرامى و صحابه و تابعين رسيده است كه مفاد آنها نزول مائده است. كعب گويد: مائده در روز يكشنبه نازل شد. از اين جهت، مسيحيان آن روز را عيد گرفتند.

درباره كيفيت نزول مائده و چيزهايى كه با آن بود، نيز اختلاف است.

عمار ياسر از پيامبر روايت كرده است كه بر «خوان آسمانى» نان و گوشت بود، زيرا آنها غذايى خواسته بودند كه تمام نشود و همواره از آن بخورند. پيامبر گرامى فرمود:

 به آنها گفتند: مادامى كه خيانت نكرده و چيزى از آن بر نداشته و مخفى نكرده‏ايد، اين سفره بيدريغ گسترده است و اگر جز اين رفتار كنيد، دچار عذاب خواهيد شد.

فرمود:- هنوز يك روز نگذشته بود كه آنها خيانت كردند.

ابن عباس گويد:

– عيسى بن مريم ع به بنى اسرائيل دستور داد كه سى روز روزه بگيرند، آن گاه هر چه ميخواهند از خداوند مسألت كنند كه به آنها عطا مى‏كند. پس از اتمام روزه، به عيسى ع عرض كردند:

– اگر ما براى يكى از مردم كارى كرده بوديم، ما را سير مى‏كرد. ما يك ماه روزه گرفته و گرسنه شده‏ايم. از خدا بخواه كه بر ما مائده ‏اى نازل كند.

در اين وقت، فرشتگان خوان آسمانى را نازل كردند. بر اين خوان، هفت گرده نان و هفت ماهى بود. همه آنها از اين خوان آسمانى خوردند و سير شدند.

اين مضمون از امام باقر (ع) نيز روايت شده است.

عطاء بن سائب روايت كرده است كه هر گاه سفره آسمانى گسترده مى‏شد، همه نعمتها در آن بود، جز گوشت،

سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرده است كه بر سفره، همه چيز بود جز نان و گوشت:

عطا گويد: همه چيز داشت جز ماهى و گوشت.

عطيه عوفى گويد: از آسمان يك ماهى نازل شد كه طعم همه چيز داشت.

عمار و قتاده گويند: يكى از ميوه‏هاى بهشت، بر سفره بود.

قتاده گويد: اين خوان آسمانى صبح و شام نازل مى‏شد و مثل ترنجبين و بلدرچينى- بود كه براى بنى اسرائيل نازل مى‏شد.

يمان بن رئاب گويد: هر وقت ميخواستند از آن ميخوردند.

عطاء بن ابى رباح از سلمان فارسى روايت كند كه گفت:

– بخدا سوگند، عيسى هرگز كار بدى نكرده بود، يتيمى را نرانده بود، خنده صدادار نكرده بود، مگسى را از صورت خود نرانده، و كار بيهوده ‏اى هرگز نكرده بود، هنگامى كه بنى اسرائيل از او «خوان آسمانى» خواستند، لباس پشمينه‏اى پوشيد و گريه ‏كنان گفت:

– خداوندا، بر ما مائده بفرست …

در اين وقت سفره سرخ رنگى در ميان دو ابر نازل شد. آنها تماشا مى‏كردند تا سفره بر روى زمين قرار گرفت. در اين وقت عيسى گريه كرد و گفت:

– خدايا مرا از سپاسگزاران قرار ده. خدايا اين سفره را رحمت قرار ده و آن را وسيله عذاب و كيفر نگردان؟

يهود هم چنان به اين سفره خيره شده بودند. بويى از آن بمشامشان مى‏رسيد كه هرگز استشمام نكرده بودند. عيسى برخاست و وضو گرفت و نمازى طولانى خواند و سفره را گشود و گفت:

– بسم اللَّه خير الرازقين.

در سفره يك ماهى پخته بود كه از آن روغن مى‏ريخت. در طرف سر آن نمك و در طرف دم آن سركه و اطراف آن انواع سبزيها بود، به جز كرّات- يا تره-. پنج‏

گرده نان در كنار آن بود كه بر يكى زيتون و بر ديگرى عسل و بر ديگرى روغن و بر ديگرى پنير و بر ديگرى گوشت كباب بود. شمعون گفت:

– يا رسول اللَّه، آيا اينها از طعام دنياست يا آخرت؟

فرمود:

– نه از طعام دنيا نه از طعام آخرت. چيزى است كه خداوند به قدرت خود آفريده است. از آنچه درخواست كرده‏ايد، بخوريد تا خدا شما را امداد كند و از فضل خود شما را افزون سازد.

حواريين گفتند:

– چه خوب است از اين معجزه، معجزه‏اى ديگر به ما نشان دهى! عيسى به ماهى گفت:

– اى ماهى، به اذن خدا زنده شو.

در اين وقت ماهى بجنب و جوش در آمد و زنده شد، آنها دچار ترس شدند.

عيسى فرمود:

– چرا از من چيزهايى مسألت مى‏داريد كه چون خواسته شما را اجابت كنم، ناراحت شويد. بيم دارم كه دچار عذابى سخت شويد.

سپس فرمود:

– اى ماهى، به اذن خدا، به حال سابقت باز گرد.

ماهى بحال سابق بازگشت. بنى اسرائيل گفتند:

تا تو نخورى ما نخواهيم خورد.

عيسى فرمود:

– معاذ اللَّه، من از آن نخواهيم خورد. كسى بخورد كه درخواست كرده است.

آنها ترسيدند كه بخورند. عيسى فقيران و بيماران را دعوت كرد. فرمود:

– بخوريد كه براى شما گوارا و براى ديگران بلاست.

يكهزار و سيصد نفر زن و مرد مستمند و بيمار، از آن خوردند و سير شدند. دراين وقت عيسى به ماهى نظر افكند، ديد مثل وقتى است كه از آسمان نازل شده است.

پس از آن، در حالى كه بنى اسرائيل با چشمشان سفره را بدرقه مى‏كردند، به آسمان برگشت هر بيمارى از آن خورد، شفا يافت و هر مستمندى خورد، بى‏نياز شد.

حواريون و كسانى كه نخورده بودند پشيمان شدند. پس از آن، هنگام نازل شدن خوان آسمانى همه افراد، براى خوردن اجتماع مى‏كردند و بيكديگر زحمت مى‏رسانيدند. عيسى براى آنها نوبه گذاشت. اين خوان آسمانى تا چهل روز فقط شبها نازل مى‏شد. بعداً يك روز در ميان نازل شد و خداوند به عيسى وحى كرد كه اجازه دهد فقراء از آن بخورند نه اغنيا. اغنيا از اين دستور ناراحت و دچار شك و ترديد شدند و ديگران را هم به شك و ترديد انداختند. خداوند به عيسى وحى كرد كه:

– من شرط كردم كه اگر كسى بعد از نزول مائده كافر شد، چنان عذابش كنم كه احدى از مردم عالم چنان عذابى نديده باشند.

عيسى عرض كرد:

– آنها بندگان تواند. اگر خواهى عذابشان كن و اگر خواهى بلطف و كرمت آنها را عفو كن.

خداوند 332 نفر از مردان آنها را كه شب در خانه‏هاى خود در آغوش زنها آرميده بودند، بصورت خوك درآورد. اين خوكان ممسوخ در راهها و معابد گردش و از مدفوعات ديگران تغذيه مى‏كردند. مردم كه اين صحنه را ديدند، بحال آنان گريه كردند. افراد خانواده‏هاى آنها نيز شب و روز شيون مى‏كردند. سرانجام پس از سه روز هلاك شدند.

در تفسير اهل بيت عليهم السلام است كه: خوان آسمانى نازل مى‏شود و آنها بر سر آن جمع مى‏شدند و ميخوردند، سپس سفره به آسمان مى‏رفت طبقه اعيان و اشراف، تصميم گرفتند كه مستمندان را از شركت در اين سوره خدا داد منع كنند. خداوند نعمت را از آنها سلب كرد و آنها را بصورت بوزينگان و خوكان در آورد.

 

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 116 تا 118]

وَ إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ (116) ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ ما أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ (117) إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (118)

[3]

ترجمه‏

و هنگامى كه خداوند مى‏فرمايد، اى عيسى بن مريم، آيا تو بمردم گفتى كه مرا و مادرم را خدا بدانيد؟ گويد: منزهى تو، مرا نرسد كه چيزى بگويم كه حق من نيست. اگر گفته باشم، تو مى‏دانى. تو از اسرار من آگاهى و من از اسرار غيبى تو بى‏اطلاعم. همانا تو داناى نهانى. من به آنها نگفتم جز آنچه مرا به آن مامور كرده بودى. كه: خداى را، پروردگار من و پروردگار شما، پرستش كنيد و مادامى كه در ميان آنها بودم، بر ايشان گواه بودم و هنگامى كه مرا به آسمان بردى، تو خود مراقب ايشان بودى و تو بر هر چيزى گواهى. اگر عذابشان كنى، بندگان تواند و اگر آنها را بيامرزى تو توانا و حكيمى.

 

 

بيان آيه 116- 117- 118

لغت‏

نفس: اين كلمه داراى معانى مختلفى است:

1- نفس انسان و حيوان، اين همان چيزى است كه هر گاه از بدن جدا ميشود، موجب مرگ خواهد شد. مثل‏ «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» (آل عمران 185: هر نفسى چشنده مرگ است) 2- ذات و حقيقت شيئى. مثل «فعل ذلك فلان نفسه» (اينكار را فلان، خودش انجام داد- اين كلمه همان است كه در فارسى به «خود» تعبير ميشود) 3- اراده: شاعر گويد:

و نفساى نفس قالت ائت ابن بجدل‏ تجد فرجاً من كل غمّى تهابها
و نفس تقول اجهد بخائك لا تكن‏ كخاضبة لم يغن شيئاً خضابها

يعنى: مرا دو اراده است: يكى آنكه مى‏گويد: ابن بجدل را بياور كه از هر سختى آسوده ميشوى، ديگرى مى‏گويد: شتاب كن و مثل كسى كه خضاب كرده، قادر بحركت نيست، نباش.

ديگرى گويد:

اما خليلى فانى لست معجله‏ حتى يؤامر نفسيه كما زعما
نفس له من نفوس القوم صالحة تعطى الجزيل و نفس ترضع الغنما

يعنى: دوستم را به عجله وادار نمى‏كنم، تا دو نفس خود را، چنان كه گمان مى‏كرد، مكلف سازد. او در ميان دو نفس است: يكى آن كه او را ببخشش و نيكى وادار مى‏كند، ديگر آن كه او را به بخل و تنگچشمى.

4- چشم بد. در روايت است كه پيامبر هنگامى كه براى مريضى دعا ميكرد،مى‏فرمود:

«بسم اللَّه ادفيك و اللَّه يشفيك من كل داء هو فيك من كل عين عاين و نفس نافس و حسد حاسد)

يعنى ترا بنام خداوند، محافظت مى‏كنم. خداوند ترا از هر چشم بد و حسد هر حسودى شفا مى‏بخشد. شاعر گويد:

يتقى اهلها النفوس عليها فعلى نحرها الرقى و التميم‏

يعنى: خود را از چشمهاى بد حفظ مى‏كنند و بر گردن آنها دعاهاى لازم، آويخته است.

ديگرى گويد:

و اذا نموا صعدا فليس عليهم‏ منا الخيال و لا النفوس الحسد

يعنى: هر گاه رشد كنند، چشمهاى بد حاسدان متوجه آنها نيستند.

5- غيب. مثل «لا اعلم نفس فلان» يعنى غيب و باطن او را نميدانم معناى آخر، با آيه مناسب است. برخى گفته‏اند: نفس بمعناى عقوبت هم ميايد و به آيه‏ «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ» (آل عمران 28: خدا شما را از كيفر خود ميترساند) رقيب: حافظ «رقيب القوم» يعنى نگهبان قوم.

شهيد: شاهد. ممكن است به معناى عليم (دانا) باشد.

 

 

اعراب‏

اذ: حقيقت اين كلمه، ظرف زمان گذشته است و در اينجا عطف است به سابق، بدينترتيب: «يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ … و ذلك اذ يقول يا عيسى …» برخى گفته‏اند: اين مطلب را خداوند هنگامى به عيسى گفت، كه او را به آسمان برد. بنا بر اين مربوط به گذشته است نه قيامت. سدى و بلخى چنين گفته‏اند. لكن معناى اول صحيحتر است، زيرا بدنبال آن‏ «يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ» (آيه 119) آمده و پيداست كه منظور روز قيامت. علت اينكه به جاى فعل مستقبل، فعل ماضى بكار رفته: تحقق وقوع آن است. مثل‏ «وَ نادى‏ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابَ النَّارِ» (اعراف 44: اهل بهشت، دوزخيان را ندا مى‏كنند) و مثل: «وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ» (سبا 51 اگر ببينى كه آنها فزع مى‏كنند) و مثل: «وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ» (انعام 27: اگر ببينى كه بر آتش هستند) شاعر گويد:

ثم جزاه اللَّه عنّى اذ جزى‏ جنات عدن فى العلالى العلا

يعنى خداوند او را در مقامات عاليه، جزاى خير دهد و به بهشت ببرد مِنْ دُونِ اللَّهِ‏: «من» حرف زائد براى تاكيد معنى.

إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ‏: حرف شرط بر سر ماضى در نمى‏آيد. محققين گويند: يعنى «ان اكن الان قلته فيما مضى» أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ‏: درباره محل اعراب آن وجوهى است: 1- بدل است از «ما أَمَرْتَنِي» و منصوب 2- بدل است از ضمير «به» و مجرور 3- مفسر است از «آنچه به آن امر شده» و محلى از اعراب ندارد.

 

 

مقصود:

اكنون بازهم درباره حضرت مسيح مى‏فرمايد:

وَ إِذْ قالَ اللَّهُ‏: هنگامى كه خداوند در روز قيامت به عيسى مى‏گويد:

يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏: اين جمله، اگر چه سؤالى است. ولى بمنظور تهديد مسيحيانى است كه مدعى خدايى عيسى و مريم هستند. درست مثل اينكه كسى نسبت بديگرى ادعايى داشته باشد و به او بگويند تو به او گفته‏اى كه چنين ادعايى كند؟! و او پاسخ دهد: نه.

چنين بيانى در حقيقت به منظور نشان دادن شناعت و زشتى ادعاى كسانى است كه گمراه شده، عيسى و مادرش را خدا پنداشته‏اند.

وجه ديگرى هم در اينباره ذكر كرده‏اند و آن اينكه: خداوند ميخواهد بدينوسيله به عيسى خبر دهد كه مردم، پس از او درباره‏اش چنين حرفهايى زده‏اند.

زيرا ممكن است كه عيسى از آن بى‏خبر باشد. اين وجه، از بلخى است. لكن وجه اول صحيحتر است.

 

پرسش:

كسى از مسيحيان را نشناخته‏ايم كه معتقد بدو خدا باشد و مريم را خدا بداند.

پس چرا «الهين» بكار برده؟!

پاسخ:

1- از آنجا كه مسيحيان براى عيسى و مادرش احترام خدايى قائل شدند، خداوند آنها را «اله» خواند. چنان كه به راهبان و علما «رب» گفته شده است. مثل‏ «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» (توبه 31: علما و راهبان خود را به خدايى برگزيده شدند) 3- ممكن است در ميان مسيحيان كسانى باشند كه چنين عقيده‏اى داشته باشند.

چنان كه شيخ ابو جعفر از بعضى مسيحيان نقل كرده است كه در قديم گروهى بنام مريميه بوده‏اند كه «مريم» را خدا مى‏دانسته‏اند.

قالَ سُبْحانَكَ‏: عطا گويد: يعنى عيسى مى‏گويد: تو برترى و صاحب عظمت هستى و بقولى: يعنى من ترا منزله مى‏شناسم و از اين مطالب بيزارى ميجويم و بقولى: يعنى تو بالاتر از آنى كه در ميان مردم پيامبرى بفرستى كه كفران نعمت تو كند و خود را خدا معرفى نمايد، بنا بر اين، نخست خداوند را به يكتايى و عدالت ستود، آن گاه از گفته‏ى مسيحيان تبرى جسته، فرمود- ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقٍ‏: براى من سزاوار نيست كه درباره خودم چيزى بگويم كه شايسته آن نباشم و مردم را بعبادت خودم امر كنم، در حالى كه من هم بنده‏اى هستم مثل آنها، تنها تو شايسته عبادتى كه بر همه نعمتها قادر هستى. سپس خدا را بر برائت خود گواه گرفته مى‏گويد:

– إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ‏: من چنين ادعايى نكرده‏ام و اگر چنين ادعايى كرده بودم، بر تو پنهان نمى‏ماند، زيرا تو داناى غيبى.

تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ‏: تو اسرار باطنى مرا مى‏دانى ولى من از غيب و سر تو بى‏اطلاعم. اين معنى از ابن عباس است، علت اينكه مى‏گويد: نفس من و نفس‏ تو، اين است كه كلام هماهنگ و برابر شود و گرنه خداوند منزه از اين است كه داراى نفس يا قلبى باشد كه معانى در آن وارد شود، مؤيد آن، اين جمله است:

– إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ‏: تو به اسرار من آگاهى، زيرا «عَلَّامُ الْغُيُوبِ» هستى ولى عيسى از اسرار تو بى‏خبر است، زيرا داناى غيب نيست. سپس ضمن حكايت از عيسى مى‏فرمايد:

– ما قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا ما أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ‏: من جز آنچه مرا امر كرده بودى، به آنها نگفتم. من به آنها گفتم كه بخداوندى تو اقرار و ترا پروردگار من و خودشان بشناسند و ترا بيكتايى پرستش كنند و ديگرى را در عبادت، شريك تو نسازند.

وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ‏: و من مادامى كه در ميان آنها بودم شاهد اعمال و رفتار آنها بوده، بوضع آنها آگاه بودم.

فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ‏: جبايى گويد: يعنى هنگامى كه مرا ميراندى خودت محافظ آنها بودى. سدى و قتاده و حسن گويند: يعنى هنگامى كه مرا به آسمان بردى، خودت محافظ آنها بودى.

وَ أَنْتَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ: تو بهمه چيز دانايى و هيچ چيز از تو پوشيده و پنهان نيست. جبايى گويد: اين آيه دلالت دارد بر اينكه: خداوند عيسى را ميراند، سپس او را به آسمان برد، زيرا مى‏گويد: تا من در ميان ايشان بودم، گواه رفتار ايشان بودم و چون مرا ميراندى، خودت گواه آنها بودى. اما اين استدلال ضعيف است، زيرا از كلمه «توفى» معناى مرگ استفاده نميشود. چنان كه مى‏گويد: «يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها» (جان كسانى كه مى‏ميرند و كسانى كه بخواب ميروند، مى‏گيرد. زمر 42) بنا بر اين كلمه «توفى» در مورد خواب نيز بكار رفته است.

إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ‏: اگر آنها را عذاب كنى، بنده تواند و قدرتى ندارند.

وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‏: بدينترتيب، عيسى خود را هيچكاره معرفى مى‏كند و امور كيفر و عفو را بخداوند محول مى‏سازد. مى‏گويد: من در اينباره قدرتى و تاثيرى ندارم، اين تو هستى كه صاحب اختيار بندگان خود هستى، خواهى عذاب كن‏ و خواهى ببخش. حسن گويد: يعنى اگر آنها را عذاب كنى بخاطر بقاى بر كفر است و اگر بيامرزى بخاطر توبه است، بنا بر اين شرط آمرزش، توبه است، اگر چه اين شرط در كلام، ذكر نشده است.

علت اينكه نمى‏گويد: «انك انت الغفور الرحيم» اين است كه اگر چنين مى‏گفت، ممكن بود منشأ اين توهم شود كه عيسى درباره آنها دعا مى‏كند. وانگهى توصيف خداوند به‏ «الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» از نظر بلاغت، بهتر است، زيرا مغفرت، هميشه از روى حكمت نيست، لكن قدرت و حكمت، شامل مغفرت و رحمتى كه از روى حكمت باشد، ميشود و در عين حال معناى جامعتر و كاملترى دارد، زيرا «عزيز» قادر و الا مقامى است كه هرگز دچار عجز و شكست نميشود و حكيم، كسى است كه كارها را در جاى خود انجام مى‏دهد و جز كار نيكو، كارى از او سر نمى‏زند. چنين معنايى از غفور و رحيم استفاده نميشود. بنا بر اين مغفرت و رحمت حكيمانه، در معناى جامعتر و كاملتر «عزيز و حكيم» داخل است.

 

 

[سوره المائدة (5): آيات 119 تا 120]

قالَ اللَّهُ هذا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (119) لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما فِيهِنَّ وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (120)

[4]

ترجمه‏

خداوند مى‏فرمايد: امروز روزى است كه راستگويان را راستگويى بكار آيد، براى ايشان است بهشتهايى كه نهرها از زير آنها روان است و در آنجا براى هميشه از نعمتهاى خداوند بر خوردارند. خدا از ايشان راضى است و آنها از خدا. اين رستگارى بزرگ. براى خداست حكومت آسمانها و زمين و آنچه در آنهاست و از هر چيزى تواناست.

 

 

 

بيان آيه 119- 120

قرائت‏

يوم ينفع: نافع «يوم» را به نصب و ديگران به رفع خوانده‏اند. رفع آن بنا بر اين است كه خبر مبتدا باشد و «يوم» اضافه شده است به «ينفع» و جمله «هذا يوم- …» در محل نصب و مفعول است براى «قال» در نصب آن دو احتمال است: 1- مفعول فيه است براى قول. يعنى: اين را خداوند در آن روزى ميگويد كه … 2- خبر باشد براى «هذا» و جمله مقول قول باشد. يعنى اينكه گفتيم در روزى است كه … البته گاهى اوقات ظرف زمان خبر واقع ميشود. علت نصب «يوم» اين است كه مضاف اليه، يعنى «ينفع» معرب است.

 

 

مقصود

پس از آنكه عيسى، بطلان گفته‏هاى مسيحيان را بيان كرد، مى‏فرمايد:

قالَ اللَّهُ هذا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ‏: خداوند مى‏فرمايد: امروز روزى است كه هر كس در دنيا راست گفته، از آن بهره‏مند خواهد شد. زيرا روز قيامت، روز تكليف نيست كه راستگويى آن روز بدرد كسى بخورد. وانگهى آن روز كسى دروغ نميگويد. كافران هم اگر راست بگويند و به زشتى كردار خود اعتراف كنند، به حالشان فايده ندارد. برخى گويند: منظور از «صدق» تصديق پيامبران است.

برخى هم گفته‏اند: مقصود، راستگويى در روز قيامت است كه در برابر حق، اگر راست بگويند، به حال آنها مفيد خواهد بود، بنا بر اين مقصود اين است كه: شهادت دهند كه پيامبران احكام خدا را به آنها ابلاغ كرده‏اند.

لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً: براى آنها بهشتى است‏ كه نهرها از زير آنها جارى است و هميشه در آنجا خواهند بود.

رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ‏: خداوند از كردار آنها راضى است و آنها از پاداش او راضى هستند.

ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‏: اين است رستگارى بزرگ كه بر اثر پاداش الهى نصيب آنها مى‏شود. حسن گويد: يعنى به بهشت رستگار و از دوزخ رها شدند. اكنون خداوند درباره عظمت قدرت و وسعت قلمرو حكومت خود، مى‏فرمايد:

لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما فِيهِنَ‏: بمنظور تنزيه خود از آنچه مسيحيان ميگفتند، مى‏فرمايد: خدا كسى است كه حكومت آسمانها و زمين بدست اوست.

بنا بر اين چگونه ممكن است كسى با او برابر و در خداوندى رقيب او باشد؟! برخى گفته‏اند: اين جمله، پاسخى است از سؤال مقدر. مثل اينكه سؤال شده است. اين رستگارى بزرگ را چه كسى به آنها داده است؟ پاسخ مى‏دهد: كسى كه چنين است.

در اينجا آسمانها و زمين را مفرد آورده است، تا شان آسمانها را عظمت بخشد.

وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ: او كسى است كه موجودات را از نيستى بهستى مى‏آورد و موجودات را از هستى بديار نيستى مى‏برد. اين است قدرت بى‏پايان او! جبايى گويد: يعنى هر چه كه وجود آن ممكن باشد، خداوند بر آن قادر است. مثل:

«اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ (رعد 16: خداوند بر هر چه كه وجود آن ممكن باشد، قادر است.)


پاورقی

[1] – آيه 81 سوره مائده جزء 6 سوره 5

[2] – آيه 82 و 83 و 84 سوره مائده جزء 6 سوره 5

[3] – آيه 85 و 86 و 87 و 88 سوره مائده جزء 7 سوره 5

[4] – آيه 89 سوره مائده جزء 7 سوره 5

[5] – آيه 90 و 91 سوره مائده جزء 7 سوره5

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏7، ص: 165

[1] – آيه 92 و 93 سوره مائده جزء 7 سوره 5

[2] – آيه 94 و 95 سوره مائده جزء 7 سوره 5

[3] – قرائتهاى ديگرى از غير قراء هفتگانه، نقل شده است كه ما از نقل آن خوددارى كرديم

[4] – سوره مائده آيه 96 و 97 جزء 7 سوره 5

[5] – آيه 98 و 99 و 100 سوره مائده جزء 7 سوره5

[1] – آيه 98 و 99 و 100 سوره مائده جزء 7 سوره 5

[2] – آيه 101 و 102 و 103 سوره مائده جزء 7 سوره 5

[3] – آيه 104 و 105 سوره مائده جزء 7 سوره 5

[4] – آيه 106 سوره مائده جزء 7 سوره 5

[5] – آيه 107 و 108 سوره مائده جزء 7 سوره 5

[6] – در اينجا اگر بخواهيم تمام مطالبى كه مؤلف بزرگوار، ذكر كرده است بياوريم، ممكن است براى خوانندگان محترم- كه اكثراً از ادبيات عربى بى‏اطلاعند دشوار آيد، از اينرو در اينجا نظريه مؤلف بزرگوار تفسير بزرگ« الميزان» را مى‏آوريم:

– مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْأَوْلَيانِ‏: اين جمله در محل حال است. يعنى: در حالى كه اين دو شاهد جديد، از بستگان ميت و از كسانى باشند كه دو شاهد اول كه اولى و اقرب به ميت بوده‏اند، بر آنها ظلم كرده‏اند. چنان كه رازى در تفسير خود آورده است و منظور از« الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ …» اولياى ميت است و خلاصه معنى اين است: اگر معلوم شد كه آن دو شاهد نخستين، بر اولياى ميت، با خيانت و دروغ، ستم كرده‏اند، دو شاهد ديگر از اولياى ميت- كه دو شاهد اول كه پيش از خيانت، نسبت بميت، اولويت داشته‏اند، بر آنها ستم كرده‏اند جاى آنها را مى‏گيرند. اين معنى بنا بر قرائت« استحق به صيغه معلوم است و اما بنا بر قرائت جمهور كه به صيغه مجهول خوانده‏اند، ظاهر سياق آيه آنها نشان مى‏دهد كه:« الاوليان» مبتدا و خبر آن« فاخران و يقومان» است كه به خاطر اهميت، محترم شده و معنى اين است. اگر معلوم شد آنها خيانت كرده‏اند، دو نفر كه نسبت به ميت، اولويت دارند و غير از آن دو نفر اول از اولياى ميت هستند كه بر آنها ستم شده، جانشين آنها ميشوند.

عاصم- بنا بنقل ابو بكر- و حمزه و خلف و يعقوب« الاولين» به صيغه جمع- مقابل آخر- قرائت كرده‏اند. ظاهراً معناى آن اوليا و آنهايى است كه حق تقدم دارند. از نظر اعراب، بدل يا صفت« الذين» خواهد بود.

مفسران در تركيب اجزاى اين آيه، وجوهى ذكر كرده‏اند كه اگر براى بدست آوردن معناى تمام آيه، اين وجوه را در هم ضرب مى‏كنيم به صدها وجه مى‏رسد.( الميزان ج 6 ص 212)

[7] – نظر مؤلف، در اين معنى اين است كه« الاوليان» بدل است از ضمير« يقومان» و فاعل« استحق» ضمير و عايد به« وصيت» باشد. احتمال ديگر وى اين است كه: بدل باشد از« آخران» و ابدال معرفه از نكره، مانعى ندارد. يا اينكه« الاوليان» مبتدا و خبر آن« فَآخَرانِ يَقُومانِ مَقامَهُما مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ» است.

[8] – آيه 109 سوره مائده جزء 7 سوره 5

[9] – سوره مائده آيه 110 جزء 7 سوره 5

[10] – آيه 111 و 112 و 113 سوره مائده جزء 7 سوره 5

[11] – فرق ميان وحى و الهام، 1- الهام از جنس كشف معنوى است، بخلاف وحى كه از جنس كشف شهودى است.

2- الهام براى نبى و غير نبى حاصل مى‏شود ولى وحى اختصاص به نبى دارد.

3- در الهام تبليغ شرط نيست و وحى مشروط به تبليغ است( رك: كشاف اصطلاحات الفنون)

[1] – آيه 114 و 115 سوره مائده جزء 7 سوره 5

[2] – قصه مائده قوم عيسى و همچنين قوم موسى، در ادبيات فارسى هم رخنه كرده و سخن سرايان فارسى زبان براى بيان اندرزهاى اخلاقى و عرفانى از آن طرفى بسته‏اند،

مائده از آسمان در مى‏رسيد بى شرا و بيع و بى گفت و شنيد
در ميان قوم موسى چند كس‏ بى ادب گفتند كو سير و عدس‏
منقطع شد خوان و نان از آسمان‏ ماند رنج زرع و بيل و داسمان‏
باز عيسى چون شفاعت كرد حق خوان فرستاد و غنيمت بر طبق‏
باز گستاخان ادب بگذاشتند چون گدايان زله‏ها برداشتند
لا به كرد عيسى ايشان را كه اين‏ دايم است و كم نگردد از زمين‏
بد گمانى كردن و حرص آورى‏ كفر باشد پيش خوان مهترى‏
ز آن گدا رويان ناديده ز آز آن در رحمت بر ايشان شد فراز

[3] – آيه 116 و 117 و 118 سوره مائده جزء 7 سوره 5

[4] – آيه 119 و 120 سوره مائده جزء 7 سوره 5

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏7، ص: 253

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=