تفسیر بیان السعادة-البقرة

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره بقره 141 تا 163

[سوره البقرة (2): آيه 141]

 

تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ (141)

ترجمه:

آن گروه پيشين از پيامبران و امّتان، همه درگذشتند، هر چه كردند براى خود كردند و شما نيز هر چه كنيد به سود خويش كنيد و شما مسئول كار آنان نخواهيد شد.

تفسير:

«تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ»: تكرار عبارت، از آن جهت است كه هر چه بيشتر، آنان را از افتخار به پدران و اتّكا بر انساب نهى كند، زيرا اين كار يعنى افتخار به اسلاف و پدران، از قديم و جديد رسم عامّه مردم بوده، چنانچه احتجاج به آباء و تعصّب بر دين آنان نيز، رسم آنان بوده است.

[سوره البقرة (2): آيه 142]

 

سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلاَّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (142)

 

ترجمه:

مردم بى‏ خرد خواهند گفت، كه چه موجب آن شد تا مسلمانان از قبله ‏اى كه بر آن بودند، روى به كعبه آورند. بگو اى پيغمبر كه مشرق و مغرب از آن خداست و هر چه را خواهد به راه راست هدايت مى‏كند.

 

 

تفسير:

«سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ»: خداى تعالى خبر مى‏دهد از آنچه كه از آنان واقع خواهد شد، و مقصود از سفها كسانى هستند كه عقلشان سبك شده، به آنچه كه از پدرانشان ديده‏  اند، عادت كرده، با عقلهايشان نظر نكردند و فرمان آن گروه از منافقان و مشركان و اهل كتاب را هم كه با خرد به موضوع نگريستند، اطاعت نكردند.

«ما وَلَّاهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها»: چه موجب شد كه مسلمانان از قبله ‏اى كه بر آن بودند، يعنى بيت المقدّس روى برتافتند؟

«قُلْ»: در پاسخ به آنان بگو:

«لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ»: مشرق و مغرب از آن خداست و او هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مى ‏نمايد، يعنى راه راست از جانب خدا چيزى است كه حكمت خدا آن را اقتضا كند و از جانب خلق هم تسليم شدن به امر خداست.

روايت شده كه پس از انصراف محمّد صلّى اللّه عليه و آله به سوى كعبه، گروهى از يهود آمدند و گفتند: يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله اين قبله بيت المقدّس را چهارده‏ سال بود كه به سوى آن نماز مى‏خواندى و الآن آن را ترك كردى، آيا آنچه كه بر آن بودى بر حق بود كه در اين صورت حق را رها كردى و به باطل رو آوردى؟ چون آنچه كه مخالف حق است، آن باطل است و اگر بگويى كه قبلا بر باطل بوده ‏اى، پس چگونه در طول اين مدت بر باطل مانده بودى؟ بنابراين، چگونه مطمئن باشيم كه اكنون بر باطل نيستى؟ پس رسول خدا فرمود: بلكه آن حق بود و اين نيز حق است. خداى تعالى مى‏فرمايد: بگو مشرق و مغرب از آن خداست و هر كس را كه بخواهد به راه راست هدايت مى‏كند. اى بندگان! اگر خدا صلاح شما را در رو كردن به مشرق بداند به آن امر مى‏كند و اگر صلاح شما را در استقبال مغرب بداند به آن امر مى‏كند … تا آخر حديث‏[1].

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 143]

 

وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى‏ عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاَّ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ (143)

ترجمه:

و همچنان شما مسلمانان را امّت متعادل قرار داديم (و به اخلاق معتدل و سيرت نيكو بياراستيم) تا گواه مردم باشيد. تا نيكى و درستى را ساير ملل عالم از شما بياموزند. چنانچه، پيامبر را گواه شما كرديم، تا شما از وى بياموزيد. اى پيغمبر! ما قبله‏ اى كه بر آن بودى، تغيير نداديم، مگر بر اينكه بيازماييم و گروهى را كه از پيغمبر خدا پيروى كنند، از آنان كه به مخالفت او برخيزند، جدا نماييم و اين تغيير قبله بسى بزرگ نمود، مگر در نظر هدايت‏يافتگان به خدا و خداوند اجر پايدارى شما را در راه ايمان ضايع نكند كه خدا بر مردم، مشفق و مهربان‏ است.

 

تفسير:

«وَ كَذلِكَ»: يعنى همانند (مثل و مانند) آنچه خداوند شما را به ايمان هدايت كرد و مانند آنچه بر ابراهيم و اسماعيل نازل شده، و همان‏سان كه خدايت تو را به راه راست هدايت نمود. البتّه اين معنى از بيانات سابق استفاده شده است و به همين جهت كلام را با ادات عطف آورده، گويا كه چنين فرموده است: ما شما را به ايمان به خدا و به آنچه كه نازل شده است، و به راه راست هدايت كرديم.

«جَعَلْناكُمْ»: خطاب به ائمه (ع) و آل رسول، بر حسب ارتباط به مقام رسالت است و آنها ائمّه (ع) و آل رسول، بر حسب ارتباط به مقام رسالت است و آنها ائمّه (ع) و پيروان آنان هستند كه به سبب قوّت تبعيّت، از جمله آنان شده‏اند.

«أُمَّةً»: امّت بر كسى اطلاق مى‏شود كه امامت ديگرى را به عهده مى‏گيرد. چه آن ديگرى يك نفر باشد يا گروهى، و نيز بر كسى كه به او اقتدا شده و از او پيروى گشته، اطلاق مى‏شود، خواه شخص يك نفر، يا گروهى باشد.

در لغت «امّت» (با ضمّ)، مردى است كه جامع خير باشد و نيز بر امام و جماعتى كه رسولى به سوى آنان فرستاده شده است، اطلاق مى‏شود. جماعت و گروه از هر طايفه را نيز امّت نامند. بر جنس قومى يا كسى كه بر دين حق يا عالم به آن است نيز امّت گويند. مرد طايفه و قوم او را هم امّت مى‏نامند. امّا امّت در اينجا، يا به معنى مقصد خواهى و يا به معنى طالبان مقصد است.

«وَسَطاً»: يعنى متوسط باشد بين افراط و تفريطكنندگان، چنانچه وارد شده: ما راهنماى وسطى‏[2] هستيم كه عقب مانده، به ما ملحق‏ مى‏شود، و جلو رفته و به سوى ما باز مى‏گردد.

«لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ»: و اين دلالت مى‏كند بر اينكه مقصود از امّت، ائمّه (ع) و كسانى هستند كه مانند و پيرو آنهايند. به امام باقر (ع)[3] نسبت داده شده، كه خداوند اين آيه را نازل فرمود: «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً». فرمود: گواهان بر مردم نيستند، مگر امامان و رسولان و اما امّت، پس جائز نيست كه خداوند آنان را گواه قرار دهد و بين آنان كسانى هستند كه گواهى آنان در دنيا حتّى بر علف سبزه‏اى جائز نيست.

و باز به امام باقر (ع) نسبت داده شده كه فرمود: قسم به خدا كه امر خدا حتمى شده كه بين مؤمنان اختلافى نباشد و از اين رو آنان را گواهان بر مردم قرار داد تا اينكه محمّد صلّى اللّه عليه و آله گواه بر ما و ما گواه بر شيعيان ما و شيعيان ما بر مردم گواه باشند.[4] و «الشهداء» جمع شهيد است و گاهى شين آن مكسور مى‏شود كه در آن صورت، به معنى حامل شهادت يا اداكننده شهادت است كه در اين وجه بر وزن فعيل، به معنى فاعل خواهد بود. شهيد به معنى كشته‏ شده در راه خدا بر وزن فعيل، به معنى مفعول است. زيرا او كسى است كه بر او شاهدانى بوده ‏اند و او مورد مشاهده قرار گرفته است. يعنى ملايكه پيش او حاضر شده ‏اند، يا اينكه خدا و ملايكه‏اش او را به بهشت شهادت داده ‏اند.

«وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً»: مقصود از گواهى و شهادت دادن‏ بر آنها اين است كه آنچه را كه امّت از خير و شرّ انجام داده‏اند، رسول بر آنها شهادت دهد، بنابراين، اعمّ از شهادت به نفع يا به ضرر آنان است و عبارت با لفظ «على» متعدّى شده، به جهت آنكه گواهى آنان مانند گواهى مردم كه بعضى بر برخى ديگر گواه مى‏شوند، نيست. بلكه، شهادت در آنجا عبارت از احاطه شاهد است به آنچه كه شهادت مى‏دهد. خواه به نفع طرف يا به ضرر او باشد و هر دو طرف شهادت را نمايان مى‏كند، نه اينكه تنها با زبان خبر، اگر چه براى آنان اخبارى با زبان موافق آن عالم وجود دارد و اين امر محقّق نمى‏شود مگر با تسلّط و احاطه شاهد كه از لفظ «على» استفاده مى‏شود.

«وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها»: يعنى بيت المقدّس را كه مدّت چهارده سال بر آن بودى نگردانيديم.

«إِلَّا لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى‏ عَقِبَيْهِ»: مگر براى آنكه بدانيم چه كسى از دين محمّد برمى‏گردد، پس از آنكه به دين او گرويده بود.

و مرتدّ از دين را به كسى تشبيه كرد كه به عقب باز مى‏گردد و نسبت دادن علم به نحو حدوث در مستقبل يا در حال به خدا يا به اعتبار مظاهر و جانشينانش است يا به اعتبار علمى است كه همراه معلوم است، نه علمى كه قبل از معلوم باشد، چنانچه به امام نسبت داده شده كه فرمود[5]:

معنى آيه اين است، كه ما مى‏دانيم اين امر (مرتدّ شدن) در وجود آنها وجود پيدا خواهد كرد (ظاهر خواهد شد). پس از تعليم (تعليم و تغيير قبله از بيت المقدّس به مسجد الحرام) و متّصف شدن علمى كه همراه معلوم است به حدوث به اعتبار تعلّق معلوم به آن است نه به اعتبار نسبت‏ دادن آن به عالم، زيرا كه واجب با لذّات از جميع جهات واجب است. يا معنى آيه اين است كه علم ما ظاهر شود، يا متميّز و مشخص و معلوم شود و قول خداى تعالى‏ «مِمَّنْ يَنْقَلِبُ» دليل بر اين است، زيرا لفظ «من» در اينجا، پس از تميز و تشخيص به كار مى‏رود. پس اگر نزول آيه پيش از برگرداندن آنان به سوى كعبه باشد، معنى چنين مى‏شود: و ما قرار نداديم قبله‏اى را كه بر آن بودى در مكّه، مگر براى اينكه بدانيم چه كسى از رسول پيروى مى‏كند و چه كسى از هواى نفس پيروى مى‏كند، زيرا كه اهل مكّه از جهت انس و الفتى كه به مكّه دارند، دوست داشتند كه قبله در مكّه باشد.

اگر نزول آيه پس از برگرداندن آنان به سوى كعبه باشد، محتمل است كه مقصود از قبله، كعبه و بيت المقدّس باشد و به امام (ع)، نسبت داده شده است‏[6] كه فرمود: اين به آن جهت است كه اهل مكّه، كعبه را دوست داشتند. پس خداوند خواست بيان كند كه چه كسى از محمد پيروى مى‏كند و چه كسى مخالفت مى‏نمايد. به اين نحو كه چه كسى متابعت قبله‏اى را مى‏كند كه دوست ندارد. ولى محمّد صلّى اللّه عليه و آله به آن امر مى‏كند و چون خواست اهل مدينه رو نمودن به سوى بيت المقدّس بود، آنان را امر به مخالفت نمود و توجّه به كعبه را واجب كرد تا واضح شود كه چه كسى موافق محمد صلّى اللّه عليه و آله است و از او پيروى مى‏نمايد در چيزى كه دوست ندارد. پيامبر را تصديق نموده، موافق او مى‏شود.

«وَ إِنْ كانَتْ»: يعنى قبله‏ اى كه بر آن بودى، يا نماز بر آن قبله كه در آن وقت بود، «لَكَبِيرَةً إِلَّا عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ»: سخت و دشوار است مگر بر كسانى كه خداوند آنان را هدايت كرده، نه كسانى كه به جهت اغراض‏ نفسانى بدون هدايت از جانب خدا، از پيامبر پيروى نمودند، و لفظ «ان» مخفّف انّ است (كه مخفّف شده و ان بدون تشديد آمده است).

«وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ»: يعنى خداوند نمازتان را ضايع نمى‏كند. نماز ايمان ناميده شده است، زيرا كه بزرگترين آثار ايمان نماز است و بدون نماز ايمان، ايمان نمى‏شود.

«إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ»: زيرا محقّقا خدا بر مردم دلسوز و مهربان است. اين جمله تعليل جمله قبلى است و «رأفة» بر وزن «رحمة» است و هر دو يك معنى دارند، پس مانند هم هستند و از ناحيه لفظ و معنى، رأفت در اينجا رحمت شديد يا رحمت لطيف و رقيق است، يا اثرى است كه از رحمت ظاهر است.

در حديثى آمده است:[7] كه مسلمانان پس از رو آوردن به سوى كعبه، به پيامبر گفتند: از نمازهايى كه به سوى بيت المقدّس مى‏خوانديم، ما را خبر ده كه حال ما نسبت به اين نمازها چگونه است و حال كسانى كه مرده ‏اند و به سوى بيت المقدّس نماز خوانده ‏اند، چيست؟ پس، خداوند اين آيه را نازل فرمود كه: خدا ايمان شما را ضايع نمى‏كند.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 144]

 

قَدْ نَرى‏ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ (144)

 

ترجمه:

ما توجّه تو را بر آسمان در انتظار وحى و تغيير قبله بنگريم و البتّه روى تو را به قبله‏ اى كه خشنودت كند، بگردانيم. پس روى كن به سوى مسجد الحرام و شما مسلمانان نيز در هر كجا كه باشيد، وقت نماز روى به آن جانب كنيد و گروه اهل كتاب به خوبى مى‏دانند كه اين‏ تغيير قبله به حق و راستى از جانب خداست و خدا از كردار آنها غافل نيست.

 

 

تفسير:

«قَدْ نَرى‏ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ»: ابتدا، كلام است از جانب خداى تعالى براى ايجاد و اعلام حكمى، و به همين جهت، از ادات وصل چيزى نياورده، گويا كه پيامبر پس از آنكه از سوى يهود و گفته‏ هايشان درباره او و در مورد توجّه به قبله آنان به هنگام نماز، ناراحت شده، از خداوند خواسته است تا قبله را تغيير دهد و از شأن كسى كه با تضرّع چيزى را درخواست مى‏كند، اين است كه رويش را به آن جهتى بگيرد كه مورد درخواستش در همان سمت است و گويا كه پيامبر كعبه را مى‏خواسته. چون كعبه، قبله ابراهيم و بناى او بوده است و محلّ تولّد على عليه السلام و وطن او و نيز وطن خود پيامبر كعبه است.

«فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها»: ما روى تو را در نمازت به قبله ‏اى مى‏گردانيم كه راضى شوى و آن همان كعبه است و اينكه پيامبر به كعبه راضى بوده، از جهت ميل فطرى است كه انسان نسبت به وطن و زادگاه و وطن آباء و اجدادش دارد و از سوى ديگر، چون كعبه محل مراجعه و توجه عربها بوده، قبله بودن كعبه باعث مى‏شود كه به دين اسلام رغبت بيشترى نشان دهند.

«فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ»: پس رويت را بگردان به سوى مسجد الحرام. يعنى مسجدى كه بى‏ احترامى نسبت به آن حرام است و لفظ «حرام» يا مشترك بين مصدر و صفت است، يا در اصل مصدر است كه در معنى صفت به كار مى‏رود.

مسجد الحرام جزيى از حرم است، چنانچه كعبه جزيى از مسجد است و كعبه قبله اهل حرم و حرم قبله اهل عالم است، چنانچه در روايت آمده است. پس مقصود از مسجد الحرام، يا تمام حرم است، از باب استعمال جزء در كلّ، يا خود مسجد است.

و اينكه نگفت به سوى كعبه، به آن جهت است كه آنچه براى اشخاص دور لازم است، عبارت از استقبال سمت و جهتى است كه خانه خدا در آن سمت قرار گرفته است، نه استقبال عين خانه، و اين معنى از جمله‏ «شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» استفاده مى‏شود. علاوه بر اين، در اين تعبير تنزيل منطبق بر تأويل است و معنى آيه اين است: بگردان صورت و بدنت را به سوى مسجد الحرام صورى و توجه بده خودت را به سوى مسجد الحرام كه همان صدر منشرح است، يعنى سينه‏اى كه به سبب اسلام باز شده كه در آن سينه كعبه قلب قرار گرفته است، چه در حال نماز بدنى و چه در حال نماز نفسى كه در هر حالى وجود دارد.

در خبر است‏[8] كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پس از آنكه يهود مى‏ گفتند محمّد صلّى اللّه عليه و آله تابع قبله ماست، اندوهناك گشت، پاره ‏اى از شب را از خانه خارج شد و رو به آسمان كرد، چون بامداد فرا رسيد، نماز بامداد گزارد و هنگام ظهر به نماز ايستاد، دو ركعت از نماز ظهر خوانده بود كه جبرئيل آمد و به او گفت: مى ‏بينيم كه صورتت را به سوى آسمان گرفته ‏اى، ما رويت را به قبله ‏اى كه موجب خشنودى تو است، برمى‏گردانيم. پس روى خويش را به سوى مسجد الحرام برگرداند. سپس دست پيامبر را گرفت و صورتش را به سوى كعبه برگردانيد و صورت كسانى را هم كه پشت سر پيامبر بودند، برگردانيد، تا جايى كه مردان جاى زنها و زنها جاى مردها را گرفتند. بنابراين، نخستين نمازهاى پيامبر به سوى بيت المقدّس و آخرين نمازهاى وى به سوى كعبه است. از آن پس، آن مسجد، مسجد القبلتين يعنى مسجد دو قبله ناميده شد.

«وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ»: اول پيامبر را مورد خطاب قرار داد تا اينكه تعظيم شأن او بوده و تنبيه بر اين باشد كه درخواست پيامبر اجابت شده و رغبت و ميل او مراعات گشته است. اصولا، حكم از آن پيامبر است و بر امّت، از باب تبعيّت آنان از پيامبر حكم ثابت مى‏شود.

سپس، به اعتبار اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز يكى از مخاطبان است، حكم و خطاب را به تمام امّت و تمام مكانها عموميّت داده است، يا اينكه ممكن است پس از خطاب به پيغمبر به سوى امّت رو آورده، آنان را مخاطب قرار داده است. خطاب به آنان، از آن جهت است كه به عموميّت حكم اشاره نموده، معلوم نمايد كه حكم مخصوص رسول صلّى اللّه عليه و آله نيست. و اين وجه مناسب‏تر است، زيرا خداى تعالى اين حكم را تكرار كرده و در هر يك از مراتب تكرار، رسول صلّى اللّه عليه و آله را تنها ياد كرده است. سپس، امّت را ياد نموده و آنگاه كه رسول صلّى اللّه عليه و آله را نام برده و حكم را بيان داشته است، بر آنچه مناسب شأن رسول است وابسته گردانده. هنگامى كه امّت را ياد كرده است، حكم را به چيزى منوط داشته كه مناسب شأن آنان است، چنانچه ياد خواهيم كرد.

«وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ»: مقصود از كتاب، شريعت الهى است از هر پيامبرى كه بوده باشد، يا مقصود كتاب تورات و انجيل است و جمله حال يا عطف بر معنى است، گويا كه گفته است: به درستى كه اين امر حق است، از پروردگار شما و كسانى كه كتاب به آنها داده شده، مى‏دانند كه اين امر حق است.

«لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ»: يعنى تغيير قبله، يا توجّه، يا سوى مسجد، يا مسجد را از جهت توجّه مى‏دانند كه حق است.

«الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ»: و آن حق از سوى پروردگارشان است، زيرا آنان اهل شرايع الهى هستند و هر كس كه داخل در شريعت الهى باشد، مى‏داند كه احكام هر شريعتى مغاير با شريعت ديگرى است و برخى از احكام شريعتى با شريعت ديگر، نسخ مى‏شوند. علاوه بر اين، اهل كتاب در كتابهايشان خوانده‏ اند و از علمايشان شنيده‏اند و انبيايشان خبر داده‏اند كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله به هر دو قبله نماز خواهد خواند.

«وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ»: و خدا از آنچه مى‏كنيد غافل نيست.

اين سخن براى اعتراف‏كننده و انكاركننده، وعده و وعيد (پاداش و جزا) است و ضمنا «تعملون» به صورت «يعملون» به صيغه غايب نيز خوانده شده است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 145]

 

وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ آيَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ (145)

ترجمه:

و تو اى پيغمبر! محقّقا بدان كه اگر هر قسم معجزه براى اهل كتاب بياورى، پيرو قبله تو نشوند و تو نيز پيرو قبله آنان نشوى.

بعضى از ملل، پيرو قبله برخى ديگر نشدند، اگر تابع هوسهاى جاهلانه آنها بشوى، پس از آنكه از جانب خدا علم يافتى، در اين صورت از ستمكاران خواهى بود.

تفسير:

«وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ آيَةٍ»: مقصود معجزه ‏اى است كه آنان پيشنهاد كرده يا از سوى آنان پيشنهاد نشده است.

«ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ»: آنان پيرو قبله تو نمى‏شوند، زيرا آنها از ياران نفس هستند و نفس مانند شيطان است كه فطرتا نافرمانى مى‏كند و طلب نشانه و معجزه جز براى فرار از اطاعت پيشنهادى آنان تحقق نپذيرد و باز هم آنها مطيع نمى‏شوند و بهانه ديگر مى‏آورند، و معجزه ديگرى پيشنهاد مى‏كنند. اين گفتار براى اين است كه مؤمنان طمع نكنند كه اهل كتاب از آنان پيروى نمايند.

«وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ»: اين جمله نيز براى قطع طمع اهل كتاب است كه طمع داشتند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از قبله آنان تبعيّت كند. زيرا آنان به پيامبر مى‏گفتند: اگر تو بر قبله ما ثابت مى‏ماندى، ما اميدوار مى‏شديم كه تو همان دوست ما باشى كه منتظرش بوديم.

«وَ ما بَعْضُهُمْ»: و برخى از آنان مانند نصارى‏ «بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ»، پيرو قبله برخى ديگر يعنى قبله يهود نيستند، چنانچه گفته شده يهود، صخره (تخته سنگى كه در مسجد اقصى است، همان صخره كه مشهور است پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله از روى آن به معراج رفت و زير آن جايگاهى است به نام مسجد صخره) و ترسايان، محلّ طلوع آفتاب را پيش رو داشتند (قبله مى‏ساختند).

«وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ»: و اگر تو از خواسته‏ هاى آنان پيروى كنى …

اين سخن خطاب به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است، ولى مقصود امّت، مانند آيه پيشين، پيامبر است زيرا كه مؤمنان از باب اينكه مايل به اسلام آوردن اهل كتاب بودند، دوست داشتند كه پيامبر نيز بر قبله آنان باقى بماند تا آنها اسلام بياورند.

«مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ»: پس از آنكه دانش يافتى، در آن صورت از ستمكاران خواهى بود. اين جمله، طمع مؤمنان را از اينكه پيامبر بر قبله اهل كتاب باقى بماند، قطع مى‏كند و مى‏گويد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از خواسته‏هاى آنان پيروى نمى‏كند.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 146]

 

الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (146)

 

ترجمه:

گروهى كه ما بر آنها كتاب فرستاديم (يهود و نصارى)، محمّد صلّى اللّه عليه و آله و حقّانيت او را به خوبى مى‏شناسند، همان گونه كه فرزندان خود را، امّا گروهى از آنان از راه عناد، حق را كتمان كردند، در صورتى‏ كه علم به آن دارند.

 

تفسير:

«الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ»: پاسخ پرسش مقدّر است و به همين جهت، ادات وصل نياورده، گويا كه گفته شده است: آيا كسى از اهل كتاب محمد صلّى اللّه عليه و آله و قبله‏اش را نمى‏شناسد؟ پس فرمود: كسانى كه ما به آنها كتاب داديم، يعنى علماى اهل كتاب، محمّد صلّى اللّه عليه و آله را مى‏شناسند.

در اينجا، خداوند از جهت بزرگداشت علماى اهل كتاب، فعل را به خود نسبت داده و مخفى كردن شناخت محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به گروهى از آنان نسبت داده است.

«يَعْرِفُونَهُ»: يعنى آنها محمد را يا تغيير قبله را در نمازش به خوبى مى‏شناسند.

«كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ»: به گونه‏اى كه فرزندانشان را در خانه‏هايشان بدون شك و شبهه مى‏شناسند.

«وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ»: مقصود كسانى هستند كه در عين اينكه حق را مى‏دانند، نسبت به حق عناد دارند و اين به سبب لجاجت محض است.

«لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»: يعنى حقّ را مى‏دانند يا اينكه به نبوّت محمّد علم دارند و مقصود اين است كه آنها علما هستند.

بنابراين، كه مفعول‏[9]، فراموش شده است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 147]

 

الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ (147)

 

ترجمه:

حق همان است كه از جانب خدا به سوى تو مى‏آيد و ديگران بر باطلند، هيچ شبهه به دل راه مده.

تفسير:

«الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ»: مبتدا و خبر است و پاسخ پرسش مقدّر، كه گويا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفته: پس چه كنم؟ خداوند مى‏فرمايد: حق از جانب پروردگار تو است و با كتمان اهل كتاب، به خودت غم راه مده. كلمه «حقّ» به نصب خوانده شده تا مفعول «يعلمون» باشد.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 148]

 

وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (148)

 

ترجمه‏

هر كسى را راهى است به سوى حق (و يا قبله ‏اى است در دين خود) كه به آن راه يابد و به آن قبله روآورد، پس بشتابيد به خيرات و عبادات كه هر كجا باشيد همه شما را خداوند به عرصه محشر خواهد آورد، محقّقا خدا بر هر چيز تواناست.

 

تفسير:

«فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها»: ضمير «هو» به خدا يا به (كلّ) باز مى‏گردد و «توليه» به معنى اقبال و ادبار (رو كردن و پشت كردن) است و به معنى توجيه (روى آوردن) نيز آمده است.

«لِكُلٍّ وِجْهَةٌ»: كلّ بدون تنوين و به صورت اضافه خوانده شده. «هُوَ مُوَلِّيها» با الف به صورت اسم مفعول خوانده شده است.

و معنى تنزيل آيه، ردّ كردن كسانى از اهل كتاب و ضعيفان از مسلمانان است كه توجه به كعبه را در نماز انكار كرده ‏اند و معنى آيه اين است كه هر امّتى قبله مخصوص به خود را دارد كه خداوند آنان را به آن‏سو برمى‏گرداند، پس به سوى خيرات بشتابيد و در امر قبله به گفتار مشغول نشويد.

و معنى تأويل آيه، ردّ كردن كسانى است كه ولايت را منكراند و توجّه نفوس به قلب و صاحب قلب را قبول ندارند، همانند عامّه. و نيز ترغيب است به اينكه توجّه بايد از جهات نفسانى فانى به جهت قلبى اخروى و لوى باقى تغيير يابد. و معنى آيه اين است كه هر صنفى يا فردى يك جهت دارد كه به آنجا توجه پيدا مى‏كند و هيچ يك از شما از توجّه به جهتى از جهات جدا نيست. بنابراين، توجّه كنيد به چيزى كه به شما سود برساند و با شما باقى بماند و آن عبارت از جهت قلب است كه توجّه به آن ممكن نيست مگر با قبول ولايت. پس بشتابيد به سوى ولايت كه آن اصل جميع خيرات است و روى همين جهت خيرات در خبر به ولايت تفسير شده. درباره معانى خير و اينكه اصل خير و حسن و حق و صلاح همان ولايت است، پس از اين بيانى خواهد آمد و هر چيزى كه با ولايت ارتباط پيدا كند خير است و نيك، هر چه كه مى‏خواهد باشد و هر چيزى كه با ولايت ارتباط پيدا نكند، هر چه كه باشد خير نيست.

«أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً»: جمله مستأنفه و در مقام تعليل است، يعنى هرجا كه باشيد از جهات نفس و مقامات انسان و شيطان و درندگان و چهارپايان، خداوند همه را يكجا جمع مى‏كند و اين مطلب اقتضا مى‏كند به سبقت گرفتن در خيرات يا امر به پيشى جستن، تا اينكه خدا از شما خشنود باشد و در اخبار بسيارى وارد شده‏[10] كه مقصود ياران حضرت قائم (عجّ) هستند كه هنگام ظهور حضرت از بين فرشها و رختخوابهايشان مى‏روند و در مكّه در حضور حضرت صبح مى‏كنند و اين معنى وجهى از وجوه تأويل آيه است.

«إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ»: يعنى خداوند قدرت دارد كه شما را در يك جا و يك مقام و يك محشر جمع كند، با اختلافى كه در مكان و مقام داريد.

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 149]

 

وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (149)

 

ترجمه:

و از هر كجا و به سوى هر ديار كه بيرون شدى، روى به سوى كعبه كن، چون اين دستور قبله بر حق، صواب و به امر خداست و خدا غافل نيست از آنچه مى‏كنيد.

 

تفسير:

«وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ»: هرگاه خارج شدى براى سفر در شهرها و براى حركت در شئون و كارها و تغيير و تحوّل در حالتها.

«فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِنَّهُ»: سوى مسجد يا خود مسجد از جهت توجّه به آن يا توجّه به سوى مسجد روآور كه آن‏ «لَلْحَقُّ» ثابت است.

«مِنْ رَبِّكَ»: يعنى از پروردگارت حقّى باطل نيست، بنابراين كه جمله حاليّه باشد و معنى وصفيّت در آن اعتبار نشود و يا اينكه عطف است بر مقدّر يا عطف به اعتبار معنى‏[11]، و تقدير چنين است: رو كردن به مسجد الحرام بر تو واجب است و آن حق بوده از جانب پروردگارت. كه اين معنى از آيه قبلى استفاده مى‏شود.

«وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»: كه خدا از آنچه مى‏كنيد، غافل نيست.

بلكه تعملون به دو وجه «يعملون» با ياء و «تعملون» با تاء خوانده شده است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 150]

 

وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِي وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (150)

ترجمه:

و اى رسول از هرجا و هر ديار كه بيرون شدى رو به سوى كعبه كن. و شما مسلمانان نيز هر كجا بوديد، روى به آن جانب كنيد تا مردم به حجّت و مجادله بر شما زبان نگشايند. جز گروه ستمكار و معاند با اسلام كه از جدل و گفتگوى آنان نينديشيد و از نافرمانى من بترسيد و به فرمان من باشيد تا نعمت و رحمت خود را براى شما به حدّ كمال برسانم و باشد كه به طريق حقّ و ثواب راه يابيد.

 

تفسير:

«وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ»: با توجّه به آيات پيش و اين آيه، معلوم مى‏شود كه مقام سخن، مقام خشم است، زيرا اهل كتاب وصف محمّد صلّى اللّه عليه و آله و زادگاه و محلّ هجرت و دو قبله محمّد صلّى اللّه عليه و آله را كتمان كردند و از سويى ترك كردن قبله‏اى كه چهارده سال و چند ماه به سوى آن نماز مى‏خواندند از جانب مسلمانان كه داراى ايمان ضعيف بودند، مورد انكار واقع مى‏شد، و همين امر مى‏توانست موجب شود تا عقلهاى ضعيف معاندان و مسلمانان، به آن راضى شود، بنابراين، اين دلايل موجب شد كه تأكيد و تكرار و گذاشتن اسم ظاهر به جاى ضمير، مناسب مقام باشد. چنانچه خداوند تعالى اين كار را با تكرار امر به برگشتن قبله به مسجد الحرام و تكرار قول خداى تعالى: «مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ» و «حَيْثُ ما كُنْتُمْ» و «مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» و تكرار آگاهى اهل كتاب و اخفاى آن … انجام داد.

و آنگاه كه خداى تعالى رسول صلّى اللّه عليه و آله را امر به تغيير قبله به مسجد نمود، فرمود: «مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ» هرگاه خارج شدى، ولى وقتى كه امت را چنين امر كرد، فرمود: «حَيْثُ ما كُنْتُمْ» يعنى هرجا كه بوديد.

اين تغيير در تعبير، اشاره به اين امر است كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله در جايى‏ نمى‏ماند و توقف نمى‏كند، بلكه دايم در سير و حركت است و اينكه امّت محمّد نسبت به او گويا كه حركتى ندارند و از جايى به جايى سير نمى‏كنند و از همين جا معلوم مى‏شود كه خطاب در قول خدا «وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ»، مخصوص امت است، بدون اينكه پيامبر با آنان مشاركت داشته باشد.

«لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ»: تعليل امر به رو گرداندن به سوى مسجد الحرام يا تعليل خود تغيير قبله است و معنى آيه اين است كه ما شما را امر كرديم كه به سوى كعبه توجّه پيدا كنيد تا معاندان شما با حجّت و دليل صحيح بر شما ايراد نتوانند بگيرند، يعنى بگويند كه از علامات و نشانه‏هاى پيامبرى كه در آخر الزمان برانگيخته شده، نماز خواندن به سوى كعبه يا به هر دو قبله است و همچنين نتوانند با دليل فاسد بر شما ايراد بگيرند، يعنى بگويند: اگر محمّد پيامبر بود، از قبله غير تبعيّت نمى‏كرد، و اگر دين ما باطل بود، بايد قبله ما نيز باطل مى‏بود.

«إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ»: يعنى چيزى را در غير موضع خودش قرار دادند، چون آنان با دليل باطل بر شما ايراد مى‏گيرند، به اين نحو كه مى‏گويند: اگر نماز خواندن به سوى بيت المقدّس باطل بود، پس بايد نماز مسلمانان در مدّت زمان گذشته باطل باشد و اگر نماز به سوى آنجا صحيح است كه بايد نماز خواندن به سوى كعبه باطل باشد.

«فَلا تَخْشَوْهُمْ»: از آنها نترسيد، چون دليلشان واهى و طعنه‏هايشان به شما زيانى نمى‏رساند.

«وَ اخْشَوْنِي»: پس نظر به امر و نهى من توجّه نماييد و به غير من نگاه نكنيد.

«وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ»: يعنى با رو آوردن به سوى كعبه كه آن ظهور و صورت قلب است، نعمتم را بر شما تمام كنم، چنانچه بعدا خواهد آمد ان‏شاءالله، و رو آوردن به سوى كعبه، خود نمايانگر و آگاهاننده توجّه به قلب است كه سر انجام اين كعبه، به آن كعبه قلب منتهى مى‏شود. پس كامل شدن نعمت در رو آوردن به قلب است و لذا فرمود:

«لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»: يعنى باشد كه از اقبال به كعبه كه صورت دل است، به سوى قلب هدايت شويد كه آن عرش رحمان است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 151]

 

كَما أَرْسَلْنا فِيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ (151)

 

ترجمه:

چنانكه رسول گرامى خود را فرستاديم كه آيات ما را براى شما تلاوت كند و نفوس شما را از پليدى و آلودگى جهل و شرك پاك و منزّه گرداند و به شما تعليم حكمت و شريعت دهد و از او هر چه را كه نمى‏دانيد، بياموزيد.

 

تفسير:

«كَما أَرْسَلْنا»: يعنى تمام كنم نعمتم را، تمام‏كردنى مانند فرستادن رسول، يا اينكه هدايت يابيد، هدايت‏يافتنى مانند هدايت يافتن به سبب ارسال رسول، يا اينكه متعلّق است به قول خداى تعالى: «فَاذْكُرُونِي» يا «أَذْكُرْكُمْ» و فاء زايد است. يا اينكه متعلّق به محذوف است، به اين نحو كه آنچه ياد شده، محذوف را تفسير مى‏نمايد و معنى چنين است: يادآورى كنيد مرا، آنچه شايسته ياد آوردن است كه آن موازى و مساوى نعمت فرستادن فرستاده خدايى باشد كه جميع خيرات را به دنبال مى‏آورد. يا اينكه معنى چنين باشد كه من شما را به ياد مى‏آورم، همچنان كه شما ارسال رسول ما را به ياد مى‏آوريد.

«فِيكُمْ»: يعنى رسول صلّى اللّه عليه و آله بين شماست نه در غير شما.

«رَسُولًا مِنْكُمْ»: يعنى از لحاظ بدنى و بشر بودن مشابه شماست و از غير شما از اصناف ملايكه و غير آنها نيست، تا اينكه از او وحشت‏ كنيد. اين پيامبر نعمتهاى بزرگى را به دنبال دارد، زيرا او «يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا»، آيات تدوينى ما را براى شما مى‏خواند، پس شما را از آنها آگاه مى‏كند و به وسيله آنها آيات آفاق و انفس را به شما مى‏آموزد. يا اينكه آيات تدوينى و احكام شرعى را براى شما مى‏خواند و نيز آيات آفاق و انفس ما را بر شما مى‏خواند و به يادتان مى‏آورد.

«وَ يُزَكِّيكُمْ»: يعنى شما را از اخلاق پست و نقايص بشرى پاك مى‏كند تا اينكه به سبب برقرار نمودن آداب نظافت شما را بر طاهر بودن از نجاستهاى شرعى و پليديهاى عرفى وادار كند. يا اينكه به ذات و صفات شما رشد و نموّ بخشد، يا شما را بر ادا كردن زكات مالها و بدنهايتان وادارد، يا شما را اصلاح كرده، در نعمت قرار دهد، يا شما را نسبت به امور آخرت تشنه كند.

«وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ»: و به شما كتاب و حكمت مى‏ آموزد، (پيش از اين درباره چيستى كتاب و حكمت سخن به ميان آمد) و شما را امور غيب مى‏آموزد.

«ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ»: آن چيزهايى را كه با نيروى بشرى و فكر و نظر و تعلّم بشرى نمى‏توانستيد ياد بگيريد، از قبيل اوصاف بهشتهاى صورى كه اكثر فلاسفه آن را انكار كردند و از دقايق و نكته‏هاى حكمتها كه در احكام شرعى عبادات و معاملات نهاده شده است، مانند كيفيّت ارتباط اعمال بدنى با امور غيبى و اخلاق روانى. چه ادراك اين امور براى بشر، جز از طريق وحى ممكن نيست. از اين رو، بيشتر فلاسفه كه خود را دانشمند مى‏ پندارند، اغلب عوالم غيبى و احكام شرعى را انكار مى‏كنند، و دهرى‏[12] و طبيعى، كليّه علوم شرعى و عوالم غيبى را انكار مى‏كند.

چنانكه مى‏بينيد، در اين آيه خداى تعالى تزكيه را بر تعليم كتاب و حكمت مقدّم مى‏دارد و نيز در سوره آل عمران (آيه 164) كه مى‏فرمايد:

«لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ …» و در سوره جمعه (آيه 2) كه مى‏فرمايد: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ».

ولى در دعاى ابراهيم كه سابقا گذشت، مطلب به عكس بود (اوّل علم و سپس تزكيه بود) و اين از آن جهت است كه اشاره به استجابت دعاى ابراهيم و تفضّل و لطف بر او باشد، به اين گونه كه زيادتر از درخواست و دعاى ابراهيم به او عطا نموده باشد، زيرا تعليم كه قبل از تزكيه است، حاصل نمى‏شود مگر با علم تقليدى كه براى عالم به آن يك امر عادى است. به خلاف تعليم كه پس از تزكيه قرار مى‏گيرد كه حتما بايد با علم تحقيقى باشد با جميع مراتبش از علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين‏[13]. از اين رو، خداى تعالى بر دعاى ابراهيم (ع)، «ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ» را اضافه نمود.

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 152]

 

فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ (152)

 

تحقيق ذكر و مراتب و فضائل آن‏

ترجمه:

پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم و سپس شكر نعمت من به جاى آريد و كفران نعمت نكنيد.

تفسير:

«فَاذْكُرُونِي»: يعنى مرا به ياد آوريد به وسيله زبان بلند و آهسته و به وسيله جنان و دل سرّى و هنگامى كه فعلى را به‏جا مى‏آوريد به وسيله يادآورى امر و نهى و هنگام نعمت به وسيله شكر و سپاس.

«أَذْكُرْكُمْ»: «ذكر» با كسر ذال، حفظ كردن چيزى در خاطر و ذهن است و به معناى اجراى آن به زبان و شهرت و آوازه و شرف استعمال مى‏شود و قول خداى تعالى: «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ»، هر دو معنى را در بر مى‏گيرد، اطلاق ذكر بر هر سه معنى به مناسبت يادآورى در حافظه است، و آيات و اخبارى كه دلالت بر فضيلت ياد خدا مى‏كند، بسيار است، در فضيلت ياد، همين بس كه اين آيه دلالت مى‏كند بر اينكه يادآورى بنده، يادآورى خدا را به دنبال دارد و هيچ شرفى از اين بالاتر و شريف‏تر نيست و نيز در شمارى از اخبار قدسى وارد شده كه خداوند مى‏فرمايد: من همنشين كسى هستم كه مرا به ياد آورد و به ذكر من بپردازد[14]. اين سخن، بيانگر آن است كه هيچ شرافتى شريف‏تر از ذكر نيست.

از امام صادق (ع)، روايت شده است كه فرمود: كسى كه با حقيقت به ياد خدا بپردازد، او مطيع خداست، و كسى كه غافل از ياد خدا باشد، گناهكار است و طاعت و مطيع بودن، نشانه هدايت يافتن و معصيت و نافرمانى، نشانه گمراهى است. پس اصل طاعت و معصيت، ناشى از ذكر و غفلت است.

اين خبر دلالت مى‏كند بر اينكه طاعتها با ياد خدا طاعت مى‏شوند و اگر خالى از ياد خدا باشد، معصيت است. به اين نحو كه اگر عابدى در حين عبادت از خدا غافل باشد، كار او نافرمانى است (نه فرمانبردارى) و از امام باقر روايت شده كه فرمود: هميشه اين چنين است. مادامى‏ كه مؤمن به ياد خدا باشد[15]، چه ايستاده يا نشسته، مانند آن است كه در حال نماز است‏[16]. چنانكه خداى تعالى مى‏فرمايد[17]: صاحبان خرد هستند كه در ياد خدا باشند، ايستاده و نشسته و خوابيده، و در آفرينش آسمانها و زمين مى‏ انديشند و مى‏گويند خدايا! اين را باطل و بيهوده نيافريدى، خدايا! تو منزّه هستى پس ما را از عذاب آتش حفظ كن.

در ضمن اين روايت بر اين امر دلالت دارد كه ياد خدا خود نماز است، يا اينكه ذكر حقيقت و روح نماز است و نماز قالب آن، لذا ذكر بزرگتر از نماز است.

آياتى كه بر نهى از خوردن چيزهايى كه اسم خدا بر آن ذكر نشده، اشاره دارند، يا به خوردن يا مباح بودن چيزهايى كه اسم خدا بر آنها برده شده، امر مى‏كنند، در صورتى كه آن را به خوردن و خورنده و خورده شده تعميم دهيم، بر اين امر دلالت دارد كه ياد خدا همان حلال‏ كننده و مباح ‏كننده اشيا و افعال است و بدون ذكر، هيچ يك از آن دو حلال نمى‏ شود.

پس ياد خدا، در حقيقت عبارت است از طاعتها و غايت آنها، كه‏ آن تصحيح كننده عبادتها و حلال‏ كننده اشيا و مباح كننده فعلهاست.

غايت ذكر، ظهور مذكور (ذكر شده)، در ملك ذاكر (ذكركننده) و فانى شدن ذاكر (ذكركننده) در مذكور (ذكر شونده) است. به نحوى كه از گوينده ذكر نه ذاتى مى‏ ماند و نه ذكرى، تنها مذكور (ذكر شونده) باقى مى‏ماند در ملك ذكر گوينده، در حالى كه مى‏گويد: امروز مالك چه كسى است؟ جواب مى‏دهد: خداى واحد قهّار[18].

 

 

مراتب ذكر:

ذكر بر حسب نزديكى و دورى به غايت، مراتبى دارد كه مهم‏ترين و امّهات آنها چهار مرتبه است و براى هر يك از آنها نيز مراتب و درجاتى است.

1) نخستين مرتبه از مراتب چهارگانه، ذكر زبانى است. و آن عبارت از جارى كردن ذات با اسما و صفات مذكور است بر زبان و مراتب اين ذكر در صورتى كه غلاف براى شيطان نباشد، زياد است و آن بر حسب غافل بودن ذكر گوينده از ذكر شونده و يا يادآورى ذكر گوينده از ذكر شونده، در درجات مختلف تذكّر متفاوت است و نيز از جهت حضور ذكر شونده در قلب ذاكر و حضور ذاكر نزد ذكر شونده، به نحوى كه مذكور بر ذاكر مستولى شود، تا آنجا كه او اصل و ذاكر تابع و فرع باشد، درجات مختلف است. بر حسب اتحاد ذاكر با مذكور و فناى تام و كامل در او تا جايى كه مذكور تنها باقى بماند و ذاكر پس از فنا، به سبب بقاى ذكر شونده باقى باشد، مراتب تفاوت مى‏كند و نيز بر حسب اقتران ذكر زبانى با ذكر قلبى و درجات هر مرتبه ‏اى از اين مرتبه‏ ها نيز، مراتب و درجات بسيارى وجود دارد.

2) مرتبه دوم، ذكر قلبى است كه مصطلح صوفيّه است و آن را ذكر خفى مى‏نامند، كه مقابل ذكر زبانى است و آن را ذكر جلّى مى‏گويند. ذكر قلبى بر حسب اينكه با ذكر زبانى همراه باشد يا نباشد و ذاكر، ذكر شونده را يادآور باشد يا نباشد و حضور و اتّحاد و فنا در ذكر شونده بشود و بعد از فنا باقى بماند يا نه، مراتب و درجاتى دارد.

3) سوم از مراتب ذكر، ذكر نفسى است و آن يادآورى ذكر شونده در نفس است، و آن نيز مراتب و درجاتى به حسب مواردى از همراهى (با ذكر زبانى و قلبى) كه ذكر شد، دارد.

4) چهارم از مراتب ذكر، يادآورى مذكور (خدا) است و در هر كار و هر نعمت به سبب يادآورى امر و نهى او و شكر بر وى، كه آن نيز مراتب و درجاتى دارد.

ذكر زبانى و قلبى چون از جمله عبادات‏ اند و عبادت را بايد حتما از صاحب اجازه شرعى گرفت، اگر عبادت‏ كننده مجاز به نوع عبادت نباشد، عبادت او قبول نخواهد شد، چه موافق واقع باشد و چه مخالف، چنانچه در فقه ثابت شده است. پس ذكر را بايد از صاحب اجازه گرفت كه اگر زبانى و قلبى بدون اجازه صادر شود، اثرى بر آن مترتب نمى‏شود.

بلكه مى‏گوييم: عابد و ذاكر اگر از صاحب اجازه، اجازه نگرفته باشند، شيطان مترصّد در كمين آنان است، پس اسماى الهى را كه بر زبان آنان جارى مى‏شود، از معناى اصلى نهى كرده و خود را در جاى آن مى‏گذارد. در اين صورت، ذاكر، ذاكر شيطان مى‏شود و گمان مى‏كند كه ذكر خدا مى‏گويد و زبانش را با الفاظى مى‏چرخاند كه خيال مى‏كند اسماى خداست، در حالى كه آنها اسماى خدا نيست، بلكه اسماى شيطان است. پس سبب ذكر از درگاه خداى بخشنده طرد گشته و رانده مى‏شود، در حالى كه اين چنين ذكر گوينده‏ اى مى‏پندارد كه كار خوبى را انجام مى‏دهد.

پس آنچه كه سزاوار و شايسته عابد است، اين است كه اولا به تصحيح تقليدش اهميت بدهد و سپس روى به عبادت آورد. و اما نوع ديگر آن، احتياط است كه شرائط صحّت عمل به احتياط بسيار زياد است (پس امرى دشوار است).

با وجود اينكه مادام كه خدا از بنده ‏اش ياد نكند، بنده نمى‏تواند از خدا ياد كند، ياد بنده از خداوند، موجبى براى ياد خدا از بنده شده است. چنانچه از آيه و اخبار فهميده مى‏شود، آن سببيّت مرتبه ‏اى از ذكر خدا براى بنده است، مانند آنچه كه در توّابيت خدا بيان شد. به اين ترتيب، ياد آوردن بنده از سوى خداى تعالى، توفيق دادن به او است كه به ذكر خدا مشغول شود و ذكر عبد خدا را سبب ذكر خداست عبد را به پاداش و جزا دادن، و ذكر خدا عبد را به پاداش، سبب شدت گرفتن ذكر عبد است خدا را، و شدت گرفتن ذكر عبد خدا را سبب ذكر ديگرى از خداست و همچنين …

و قوام ذكر عبد خدا را ذكر خداست عبد را، پس آن ذكر است از خدا براى عبد، امّا در مقام عبد، در اخبار و كلمات نيكان (ائمه اطهار) از تفاوت بين ذكرهاى جلى و خفى، مطالبى ياد شده است. پس بايد دانسته شود كه برترى گاهى به اعتبار نسبت دارد. ذكرها به اشخاص و احوال مختلف در مورد يك شخص و گاهى مقايسه و سنجش بين خود ذكرها حاصل مى‏شود، لذا گاهى ذكرى خود فى نفسه برتر است و نسبت به شخصى برتر و بهتر به حساب نمى‏آيد و چون بناى دين و بناى سلوك بر تبرّى و تولّى است، ذكرى كه مشتمل بر نفى و اثبات باشد، خود برتر از ذكر ديگر است و بالاترين ذكرها كه مشتمل بر نفى و اثبات است «لا اللّه الّا اللّه» است كه جامع نفى و اثبات و حافظ جميع مراتب وجود است و در عين حال، استقلال وجودى را از آن مراتب نفى مى‏كند و واحد احد را با جميع صفاتش اثبات مى‏نمايد و اين نيست مگر شأن نبىّ صلّى اللّه عليه و آله كه خاتم‏  است. چنانكه فرموده است: «اوتيت جوامع الكلم»[19] به من كلمات جامعى داده شده. نقل گرديده است كه «لا إله الّا اللّه» مخصوص اين امّت است.

«وَ اشْكُرُوا لِي»: شكر عبارت از ملاحظه كردن انعام منعم است در نعمت، و ملاحظه حق منعم است در نعمت دادن و لذا به تعظيم منعم به جهت نعمت دادن، تفسير شده است و لازم است ملاحظه كردن حق منعم در نعمت دادن و در خور نعمت به اينكه نعمت را در همان غايتى كه به خاطر آن نعمت داده شده، صرف كند و لذا گاهى شكر تفسير مى‏شود به صرف كردن و استفاده از نعمت در آن چيزى كه به خاطر آن آفريده شده است.

«وَ لا تَكْفُرُونِ»: مراد از كفر در اينجا، كفر نعمتها است و آن عبارت از مخفى كردن و پوشيده نگهداشتن نعمت و دادن حق منعم است در مورد نعمت. و اينكه شكر كردن موجب ازدياد نعمتها و كفران آن موجب زوال نعمت است. از مواردى است كه آيات و اخبار و حكايات و امثال در اين زمينه زياد است، پس عاقل بايد به شكر كردن مداومت داشته، از كفران نعمت بپرهيزد.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 153]

 

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ (153)

 

ترجمه:

اى اهل ايمان! در پيشرفت كار خود صبر و مقاومت پيشه كنيد و به ذكر خدا و نماز توسّل جوييد كه خدا ياور بردباران است.

 

تفسير:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا»: اى كسانى كه گرويده‏ايد! اين سخن به خاطر بزرگداشت و احترام مؤمنان است كه بعد از اظهار امتنان بر آنان به سبب نعمت رسول و نعمتهاى بزرگ ديگرى كه به دنبال داشت، مورد خطاب قرار مى‏گيرند.

«اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ»: در ذكر و شكر من از صبر و نماز كمك بگيريد، يا در جمله چيزهايى كه ياد شد، از قبيل ترك قبله ‏اى كه به آن عادت داشتيد و رو گردانيدن به سوى قبله ‏اى كه عادت نداشته‏ ايد و ثبات بر حق و سبقت گرفتن در خيرات و نترسيدن از مردم و ترسيدن از خدا و هدايت يافتن و ذكر كردن و شكر گزاردن. يا در جمله چيزهايى كه براى شما اهميت دارد، از معاش و معادتان و جمله چيزهايى كه شما را اندوهناك و بى‏ تاب مى‏كند، از شكيبايى و نماز يارى جوييد.

«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»: كه خدا همراه شكيبايان است. همراه بودن خداوند با مؤمنان، همراهى با رحيميّت مخصوصى است كه به خواص مؤمنان اختصاص دارد. مقصود، معيّت و همراهى رحمانى قيّومى نيست كه براى هر موجودى حاصل است، و نيز همراهى رحيمى و معيّت رحيميّه عمومى نيست كه براى هر مؤمن پيرو ولىّ امر خودش يا هر مسلمانى كه با پيامبر زمانش بيعت كرده باشد تحقق پذيرد، چون انسان هر قدر به خدا نزديكتر باشد، قرب او به خدا زيادتر مى‏شود و از سوى خدا نسبت به او يك معيّت و همراهى غير از معيّت و همراهى قبلى پديد مى‏آيد و آنچه در اين شعر فارسى گفته شده است:

بيزارم از آن كهنه خدايى كه تو دارى‏ هر روز مرا تازه خدايى دگرستى‏

اشاره به تجدّد و تازه شدن معيّت و تعدّد آنهاست، مقصود تازه شدن و تجدّد خدايان نيست.

از امام صادق (ع) روايت شده كه در ضمن كلامى فرمود[20]: كسى كه با اكراه و ناراحتى صبر كند و شكايت به خلق نبرد و با پاره شدن پرده‏اش بى‏تابى نكند، پس او از عوام است و نصيب و بهره‏اش همان است كه خداوند فرموده: «وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ»، يعنى آنان را مژده بهشت ده. و كسى كه بلايا را با خوشحالى و خوشامدگويى استقبال نمايد و با آرامش و سنگينى صبر نمايد، پس او از خواص است و بهره ‏اش آن است كه خدا فرموده: «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»، خداوند همراه صابران است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 154]

 

وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ (154)

 

ترجمه:

كسى را كه در راه خدا كشته شده است، مرده نپنداريد، بلكه او زنده جاويد است، امّا شما اين حقيقت را در نخواهيد يافت.

 

تفسير:

«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ»: هر عملى كه انسان به‏ وسيله آن به خداى تعالى منتهى شود، آن سبيل (راه) خداست و هر عملى كه به ‏وسيله آن به شيطان منتهى شود، راه شيطان است. و به وجهى و بر حسب تنزيل مى‏توان گفت كه راه شيطان نيز راه خداست (چون خالقى جز خدا نيست).

و مراد به ظرف (فى سبيل اللّه) ظرفيت مجازى است، يا ظرفيت حقيقى است با تقدير مضاف، مانند زمان و يا مكان. به اين گونه كه بگوييم:

فى زمان سبيل اللّه يا فى مكان سبيل اللّه.

نقل شده است كه آيه در مورد شهداى بدر نازل شده و آنان چهارده نفر بودند كه شش نفر آنها از مهاجرين و هشت تن از انصار بودند، چون آنان هميشه مى‏گفتند فلانى مرد، فلانى مرد. لذا اين آيه نازل شد.

و معنى آيه به حسب تأويل اين است كه سبيل الى اللّه عبارت از ولايت و طريق قلب است، بنابراين، معنى آيه چنين مى‏شود:

نگوييد به كسى كه از حيات حيوانى كشته شده- در حالى كه در سبيل خدا بوده- او مرده است، يا كسى را كه از انانيّت و زندگانى شيطانى در راه خدا كشته مى‏شود، نگوييد مرده است. و اين معنى اخير بنابراين است كه فى سبيل اللّه متعلق به اين نوع قتل باشد.

«أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ»: زيرا زندگانى آنان زندگانى اخروى است و احساس و شعور شما احساس دنيوى است و سنخيّتى بين مدركات دنيوى و مدركات اخروى نيست.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 155]

 

وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ (155)

 

ترجمه:

و البتّه شما را به سختيهايى چون ترس و گرسنگى و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بيازماييم و بشارت و مژده آسايش از آن سختيها صابران راست.

 

تفسير:

«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ»: يعنى شما را بيازماييم، به شما برسانيم و بدهيم.

«بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ»: به على (ع) نسبت داده شده كه فرمود: خداوند بندگانش را به هنگام اعمال بد و زشت به نقص ميوه‏ها و حبس بركات و بستن خزينه ‏هاى خيرات مبتلا مى‏نمايد، تا اينكه توبه‏ كننده‏ اى توبه كند و دست كشنده ‏اى از گناه، دست بكشد و يادآورنده‏ اى يادآور شود و نهى‏ شونده ‏اى از عملش بازايستد.

از امام صادق (ع) است‏[21]، كه اين مطلب علامت قيام قائم (ع) است كه براى مؤمنان حاصل مى‏شود و فرمود: خداوند مبتلا مى‏كند به چيزى از ترس از پادشاهان بنى اميّه در آخر سلطنتشان و به گرسنگى با گرانى قيمتهايشان و نقص اموال به جهت فاسد شدن تجارتها و اندك بودن نفع و نقص نفوس به وسيله مرگ سريع و نقص ميوه ‏ها به سبب اندك بودن محصول آنچه كه مى‏ كارند، و در اين هنگام، صابران را مژده ده به تعجيل خروج قائم (ع). سپس فرمود، اين معنى تأويل است و خداوند تعالى فرموده: تأويلش را نمى‏داند، جز خدا و كسانى كه در علم ثابت و راسخ هستند.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 156]

 

الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (156)

 

ترجمه:

آنان كه چون به حادثه سخت و ناگوار دچار شوند صبورى پيش گرفته گويند ما به فرمان خدا آمده، به سوى او رجوع خواهيم كرد.

 

تفسير:

«الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ»: يعنى به چيزى دچار شوند كه موجب اذيّت آنان شود و اقلّ آن اين است كه اگر شوكت الهى بر آنان وارد آيد، از انانيّت خود خارج شده، تسليم خالقشان مى‏شوند.

«قالُوا»: با زبان بدنشان و زبان حالشان مى‏گويند:

«إِنَّا لِلَّهِ»: يعنى ما از حيث مبدأ و ملك از آن خداييم.

«وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»: يعنى سر انجام نهايت كار ما به سوى خدا باز مى‏گردد.

و اخبار در فضيلت صبر بر مصيبت و استرجاع، يعنى گفتن‏ «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» به هنگام مصيبت، زياد است.

و چون مصيبتهايى كه بر انسان وارد مى‏شود اختيار و دخالتى از نفس در آنها نيست، تا اينكه بخواهد غرضهاى نفسانى را غايت آن مصائب قرار دهد. از اين رو، نمونه اجر صبر براى مصيبت ديده مشهود است، از قبيل شكستن انانيّت، كبريا، تكبّر و تضرّع به سوى پروردگارش و پناه بردن به خدا و نزديكى به او و اين برخلاف عبادات است كه انسان به آنها علم دارد و با اختيار خود آنها را انجام مى‏دهد و در آنها به غرضهاى خود نظر مى‏كند و در اين صورت، اجر و قرب و لذّتى در آنها نمى‏يابد.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 157]

 

أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ (157)

 

ترجمه:

آن گروه، به درود و الطاف الهى و رحمت خاص خداوند مخصوص‏ اند و آنها به حقيقت هدايت‏ يافتگان‏اند.

 

تفسير:

«أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ»: صلوات جمع «صلاة» به معنى ثنا از جانب خدا و بزرگداشت و احترام از ناحيه او است، يعنى بزرگداشتها و برتريها، و اين مربوط به ظاهر مطلب و مزد پذيرش رسالت است.

«وَ رَحْمَةٌ»: و اين مربوط به باطن است و پاداش قبول ولايت.

«أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»: يعنى هدايت يافته ‏اند به سوى آنچه كه شايسته است به آن هدايت شوند، يا اينكه به آسان كردن مصيبت به سبب تسليم امر خدا، هدايت يافته ‏اند.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 158]

 

إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ (158)

 

ترجمه:

صفا و مروه از شعائر دين خداست، پس كسى كه حج خانه‏ كعبه يا اعمال مخصوص عمره را به جاى آورد، پس باكى نيست بر او كه سعى صفا و مروه را نيز به جاى آورد و هر كس به راه نيكى شتابد، خدايش پاداش خواهد داد كه او به همه امور خلق، عالم و داناست.

 

تفسير:

«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ»: ابتدا، كلامى است كه ظاهرا از كلام قبلى منقطع است و حكمى از احكام تكليفى را بيان مى‏كند و لذا آن را از كلام قبلى جدا و منقطع مى‏نمايد. صفا و مروه دو كوه هستند در مكّه، بين آن دو سعى انجام مى‏گيرد، مثل هروله. سعى بين اين دو، از مناسك حج است و «صفا» سنگ درشت است كه در حالت مذكر و مؤنث هر دو مى‏آيد و به صورت مفرد و جمع به كار مى‏رود.

و «مروه» سنگ سفيد و برّاقى است، يا سخت‏ترين سنگهاست. در خبر است كه صفا را صفا ناميده ‏اند، زيرا آدم كه برگزيده خدا (مصطفى) بوده، بر آن سنگ فرود آمده (يعنى صفا مشتق از صفو است و مصطفى كه لقب آدم است از صفو مشتق مى‏شود). پس بر آن كوه اسمى مشتق از اسم آدم نهاده شد و حوّا بر كوهى ديگر هبوط نمود كه «مروه» (مأخوذ از امرأة يعنى زن) ناميده شد، چون زن بر آن هبوط كرده بود، براى كوه اسمى از اسم زن بريدند[22] و اين معنى مناسب تأويل است. زيرا چنانچه در سوره آل عمران در تفسير «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ» خواهد آمد، صفا جهت والا و بلندى نفس است و مروه جهت سفلى و پايين نفس، كه در رديف حيوانيت و طبيعت است و هر دو به يك اعتبار محل هبوط آدم و حوّاست و به اعتبارى ديگر با آن دو متّحد است و از جهت همين اتّحاد، اسمى براى آن دو كوه از اسم آدم و حوّا گرفته شده و به اعتبار اين‏ تأويل، آيه مربوط به آيه پيشين مى‏شود.

سعى در محل سعى، كنايه است از لزوم تردد و رفت و آمد انسان در حالت اضطراب بين صفاى نفس انسانى و مروه نفس حيوانى. زيرا انسان به ‏وسيله تردد بين آن دو و گذراندن حاجت و نياز آن دو قوّه در اين بنيان باقى مى‏ماند و با اين بقا كامل مى‏شود در ذات و صفات و پيروى از خدا، و با اين كامل شدن استحقاق حضور نزد رحمان و دوستى و امامت را پيدا مى‏كند. پس چنانچه صفا و مروه و سعى بين آن دو از مناسك حجّ خانه‏اى است كه از سنگ بنا شده، صفا و مروه نفسانى و تردّد مضطربانه بين آن دو نيز، به جهت اصلاح حال اهل آن دو و برآوردن حاجت آنان است.

«مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ»: شعائر جمع شعار با كسر شين به معنى علامت است، يا جمع شعار با كسر و فتح به معنى لباسى است كه به بدن مى‏چسبد، يا جمع شعار به كسر شين به معنى مناسك است، يا جمع شعيره است به معنى معظم و عمده مناسك كه خداوند به سوى آنها خوانده است.

«فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ»: حجّ به معنى قصد، خود نگهدارى، گام نهادن، تردد و قصد مكّه براى انجام مناسك آمده است و در شرع، نام مناسك خاصى است كه در مقابل عمره قرار دارد و با هر يك از معانى لغوى آن مناسبت دارد و عمده زيارت است و در شرع، نام مناسك خاصّى است كه در مقابل حجّ قرار دارد.

«فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما»: برخى گفته‏اند: كه بر روى صفا و مروه دو بت براى قريش بود كه در جاهليت هرگاه كه سعى بين صفا و مروه مى‏نمودند، آن بتها را مسح مى‏كردند. وقتى مسلمانان آمدند و بتها را شكستند، ديگر سعى در آنجا براى آنها دشوار شد، به همين جهت، آيه نازل گشت. اين آيه، دلالت بر نفى وجوب نمى‏كند، زيرا كه آيه مفيد جواز است و جواز أعمّ از وجوب است و وجوب از اخبار استفاده مى‏شود. پس تمسّك كردن به آيه براى نفى وجوب، چنانچه برخى از عامّه اين كار را كرده‏اند، درست نيست.

به امام صادق (ع) نسبت داده شده كه از او پرسيدند: آيا سعى بين صفا و مروه واجب است يا مستحب؟ فرمود، واجب است.

به امام عرض شد: مگر خداوند نفرموده، «فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما»، يعنى باكى نيست كه سعى بين صفا و مروه انجام پذيرد؟ فرمود:

بلى، امّا اين مطلب در عمره قضا بود كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بر آنان شرط نمود كه بتها را از صفا و مروه بردارند، پس مردى مشغول به كار شد و سعى انجام نداد، تا اينكه آن روزها سپرى گشت و دوباره بتها را به جاى خود برگرداندند. پس خدمت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله رسيدند و عرض كردند: يا رسول اللّه! فلانى سعى بين صفا و مروه را انجام نداد و بتها به جاى خود بازگشتند. در آن هنگام خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود كه باكى نيست سعى بين صفا و مروه انجام پذيرد، در حالى كه بتها نيز آنجا باشند[23].

و نيز به امام صادق (ع) نسبت داده شده‏[24] كه مسلمانها گمان مى‏كردند سعى بين صفا و مروه چيزى است كه مشركان آن را ساخته و پرداخته ‏اند، پس خداوند براى رفع ابهام، اين آيه را نازل فرموده است.

بعيد نيست گفته شود: سعى بين صفا و مروه به صورت هروله، امرى است كه عقلهاى جزئى آن را قبيح مى‏شمارند و نفوس محترمه از آن سرباز مى‏زنند. پس گمان آنانى كه جز ظواهر اشيا را درك نمى‏كنند، اين بود كه اينجا جاى اشكال و ايراد و منع الهى است، پس خداوند به‏وسيله اين آيه آن ايراد خيالى را برداشت.

«وَ مَنْ تَطَوَّعَ»: و هر كه ميل نمود از باب نافله و استحباب‏ «خَيْراً»، خيرى را. خير صفت مفعول مطلق است كه حذف شده است، يا معنى «تطوع بخير» و يا بنا به تجريد است، يعنى از عملى كه آن عمل خير است. يا اينكه مراد به خير، طواف و سعى است، يا مطلق مناسك حج و عمره، يا مطلق كارهاى نيك واجب يا مستحب است.

«فَإِنَّ اللَّهَ»: خداوند به او پاداش خير مى‏دهد، زيرا خداى تعالى‏ «شاكِرٌ»: شكرگزار است و عمل خير بندگان را بدون پاداش رها نمى‏كند، «عَلِيمٌ»: عمل هيچ عمل كننده ‏اى از خدا مخفى نمى‏ماند.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 159]

 

إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى‏ مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ (159)

 

ترجمه:

آن گروه از اهل كتاب كه آيات واضحه‏اى را كه براى راهنمايى خلق فرستاديم كتمان كردند و پس از آنكه براى هدايت مردم در كتاب بيان نموديم، پنهان داشتند، آنها را خدا و تمام جنّ و انس و ملك، لعن مى‏كنند.

 

تفسير:

«إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ»: به آن كه امثال اين آيات، چه آن آياتى كه گذشت و چه آياتى كه مى‏آيد، در شأن على (ع) و ولايت او نازل شده، خواه نزول آيات در مورد اهل كتاب باشد يا در مورد غير آنان، زيرا مقصود از آنها اشاره به ولايت على (ع) است. پس معنى آيه چنين مى‏شود: كسانى كه پنهان مى‏دارند آنچه را كه بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله نازل كرديم، از دلايل ولايت على (ع) دليلهايى كه پس از وفات محمّد صلّى اللّه عليه و آله بر كسى مخفى نماند.

«وَ الْهُدى‏»: هدايت مطلق كه عبارت از ولايت على (ع) است كه آن حقيقت هدايت است و هر چيزى كه دلالت بر ولايت بكند آن هدايت‏ است از باب اينكه به هدايت مطلق منتهى مى‏شود.

«مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ»: يعنى هدايتى را كه عبارت از ولايت است.

«لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ»: يعنى قرآن و اخبار رسول.

«أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ»: يعنى كسانى كه از آنان صدور لعن ممكن است، مانند ملايكه و جنّ و انس، كافران را لعن مى‏كنند. حتى اگر كافر از خودشان باشد، چون آنها مى‏گويند خدا لعنت كند كافران را. چنانچه در تفسير امام (ع) موجود است، و ممكن است مقصود لعن‏ كنندگان از هر چيزى باشد. زيرا همه چيز به اعتبار شعورى كه به ‏اندازه وجودشان دارند، ملعونان را لعنت مى‏كنند و اين منافاتى با جريان مطلب در مورد اهل كتاب ندارد كه امر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و على (ع) را پنهان داشتند و همچنين، در ساير علمايى كه مطلق حق را كتمان كنند يا هر كسى كه چيزى از حق را بداند و كتمان كند، موضوع لعن در آنجا جريان دارد[25].

به ابى محمّد (ع) نسبت داده شده كه فرمود[26]: به امير المؤمنين (ع) گفتند كه بهترين خلق خدا پس از ائمه هدى كه چراغهاى روشنى‏ بخش تاريكى‏ اند چه كسانى هستند؟ فرمود: علما هستند، در صورتى كه علماى صالح باشند. گفته شد: بدترين خلق خدا پس از شيطان و فرعون و نمرود و بعد از كسانى كه نامهاى شما را روى خود[27] مى‏گذارند و به لقبهاى شما ملقب مى‏شوند و جاهاى شما را مى‏گيرند و در مملكتهاى شما حكومت مى‏كنند، چه كسانى هستند؟ فرمود: علما هستند، در صورتى كه فاسد باشند، آنان كسانى‏اند كه باطلها را ظاهر مى‏كنند و حقايق را كتمان مى‏نمايند. خداوند تعالى درباره آنها فرموده است: «آنان‏ را خدا و هر لعنت‏كننده‏اى لعن مى‏كند». به امام باقر (ع) نسبت داده شده است كه فرمود[28]: مردى خدمت سلمان فارسى (ره) رسيد و عرض كرد، مرا حديث كن. پس سلمان ساكت ماند. دوباره گفت و باز ساكت ماند.

مرتبه سوم گفت و باز هم چيزى نگفت. مرد پشت به سلمان كرد و اين آيه را خواند: آنان كه حق را كتمان مى‏كنند … تا آخر آيه. سلمان به او گفت:

جلو بيا. ما اگر شخص امينى پيدا مى‏كرديم به او حديث مى‏ كرديم و حقايق را مى‏گفتيم … تا آخر حديث.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 160]

 

إِلاَّ الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا فَأُولئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (160)

 

ترجمه:

مگر آنان كه توبه كردند و به اصلاح مفاسد اعمال خود پرداختند و آنچه را براى مردم كتمان مى‏كردند، بيان نمودند. پس توبه اين گروه را مى‏پذيرم كه من توبه‏ پذير گنهكاران و مهربان به خلق هستم.

 

تفسير:

«إِلَّا الَّذِينَ تابُوا»: يعنى از كتمان حقايق توبه كردند.

«وَ أَصْلَحُوا»: آنچه را فاسد كرده بودند جبران نمودند و اصلاح كردند.

«وَ بَيَّنُوا»: و آنچه را كه مخفى كرده بودند، بيان نمودند.

«فَأُولئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ»

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 161]

 

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ (161)

 

ترجمه:

آنان كه كافر شدند و به عقيده كفر مردند، البته خدا و همه‏ فرشتگان بر آن گروه و آن مردمان لعنت مى ‏فرستند.

 

تفسير:

«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا»: مقصود از اين جمله كه در مقام تعليل استيناف است و رابطه آن با جمله قبلى بريده شده، كفر اصيل به ولايت على (ع) است. پس آن كسانى كه به ولايت على (ع)، كافر شدند و «وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ» و هنگام مرگ به حالت كفر بودند، در آن هنگام على (ع)، بر آنان ظهور مى‏كند و ولايت بر آنان عرضه مى‏شود. پس بعضى آن را قبول نموده، برخى ديگر ردّ مى‏كنند. پس كسى حال كافر را پس از مرگ نمى‏ داند، مگر آن كسى كه بر حالات پنهانى آگاه باشد، پس لعن كردن كافر پس از مرگ جائز نيست، مگر براى كسى كه از حال او آگاه باشد، يا از كسى كه از حال كافر آگاه است. جواز لعن را بشنود و چون اين حكم در مقابل تعليل آيه پيشين و از متعلّقات آن است و از سويى متكلّم در مقام خشم و غضب است و هر چه كه بيشتر شخص مورد غضب را ذمّ كند، غضب او شديدتر مى‏شود و هر اندازه كه غضبش شديدتر باشد، در بسط كلام و غلظت حكم و تأكيد آن مى‏ افزايد … به همين جهت خداى تعالى كلام را بيشتر باز كرد و گسترد و تأكيد نمود. پس فرمود:

«أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ»: يعنى آنها از جمله كسانى هستند كه لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنان است.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 162]

 

خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ (162)

 

ترجمه:

هميشه در جهنّم به عذاب و شكنجه ‏اند، نه از عذاب آنان بكاهد و نه به نظر رحمت به آنان بنگرند.

 

تفسير:

«خالِدِينَ فِيها»: يعنى در لعنت مخلّد هستند يا در آتش جهنّم مخلّدند.

«لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ»: مقصود اينكه، پس از دخول در عذاب، تخفيفى بر آنان نيست.

«وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ»: يعنى قبل از دخول عذاب، مهلت داده نمى‏شود يا اينكه در حال عذاب مهلت داده نمى‏شود به اينكه عذاب برداشته گشته يا تخفيفى حاصل شود، تا عذر بياورند يا اينكه نظرى به آنان متوجه نمى‏شود.

 

 

 

[سوره البقرة (2): آيه 163]

 

وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ (163)

 

ترجمه:

خداى شما خداى يكتاست، نيست خدايى مگر او كه بخشاينده و مهربان است.

 

تفسير:

«وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ»: جمله مستأنفه است، براى اظهار كردن حكمى ديگر، بنا بر اينكه «واو»، به منظور استيناف آمده باشد يا اينكه جمله حاليه است و معنى آيه اين است كه آنها جاودانه و مخلّد در عذاب‏ اند. نه تخفيفى در عذاب داده مى‏شود و نه مهلتى خواهد بود، در حالى كه معبود و خدايى غير او نيست و جز همان خدايى كه عذاب مى‏كند، خداى ديگرى وجود ندارد تا عذاب را از آنان دفع نمايد يا آنان را از دست خداى عذاب‏ كننده رهايى بخشد. «إله» از «أله» به فتح عين الفعل، به معنى «عبد» عبادت كرد، گرفته شده است. پس آن بر وزن فعال است، به معنى مفعول يعنى معبود، و «اله» بر وزن «فرح» يعنى بى‏تابى كرد و پناه برد، و «ألهه» يعنى به او پناه داد و نيز صحيح است كه آن را مشتق از جميع آنها قرار دهيم و معنى «الهكم إله» اين است: آنچه را كه معبود قرار داديد مستحق عبادت است، نه اينكه او مستحق عبادت نباشد.

«واحِدٌ»: او يكى است نه متعدّد.

«لا إِلهَ إِلَّا هُوَ»: يعنى جز او كسى مستحق عبادت نيست تا اينكه معبود غير شما باشد يا در مقابل خدايتان از شما دفاع كند.

«الرَّحْمنُ»: كسى كه وجود را بر هر چيزى بخشيده، برپادارنده آنهاست و هر چه كه آنها در بقا به آن احتياج دارند به آنها مى‏دهد.

«الرَّحِيمُ»: كمالات اختيارى بشرى را افاضه مى‏كند. در اين آيه، نخست الوهيّت را براى آن خدايى كه به مخاطبان نسبت داده اثبات مى‏نمايد (خداى شما). سپس توحيد را ثابت مى‏كند و پس از آن، خدايان را در يكى منحصر نموده و براى او مبدأ و منتهى و مالك بودن را ثابت مى‏كند. اين صفات، از امّهات اوصاف خداوند تعالى است.

______________________________________________________________

[1] نور الثّقلين، ج 1، ح 400، ص 112.

[2] در تفسير صافى، ج 1، ص 147، آمده است وسط را قمى واسطه بين رسول و مردم ياد كرده و من مى‏گويم معصومان( ع) هستند. به ويژه با توجه به بقيه آيه … زيرا در كافى و تفسير عياشى آمده كه امام باقر( ع)، فرمودند:« ما امت ميانه هستيم و ما گواهان بر مردميم و حجت خدا در زمين و آسمانيم».

[3] در مناقب حضرت باقر( ع)، روايت شده است. تفسير صافى، ج 1، ص 147.

[4] تفسير صافى، ج 1، ص 147. بنا بر حديث ليلة القدر از امام باقر نقل شده است.

[5] در تفسير صافى، ج 1، ص 148. اين حديث را از احتجاج و تفسير امام ياد كرده است.

[6] اين حديث در تفسير صافى، ج 1، ص 148، با اندكى تفاوت ياد شده است.

[7] تفسير عياشى، ج 1. زير تفسير آيه ياد شده و تفسير صافى، ج 1، ص 148.

[8] اين خبر را فيض كاشانى در تفسير صفى، ج 1، ص 149، به نقل از كتاب الفقيه ياد كرده است و نيز در نور الثّقلين، ج 1، ح 417، ص 115، آمده است.

[9] مفعول به چهار قسم است: مفعول صريح، مضمر، متعدّد و منسى. منظور از مفعول منسى( فراموش شده)، مفعولى است كه به مناسبت قرينه معنوى ياد نشود.

[10] در تفسير صافى، ج 1، ص 150 نيز، اين خبر از اهل بيت ياد شده و در تفسير عياشى، ج 1، ص 66، به نقل از حضرت صادق( ع) آمده است.

[11] عطف بر دو قسم است: عطف ظاهر و عطف باطن، يا عطف به معنى كه به قرينه معنوى عطف مى‏شود.

[12] دهرى به كسى گويند كه قايل به قديم بودن دهر يعنى زمان است و حوادث را به زمان نسبت مى‏دهد. به عبارت ديگر، كسى كه به خداى مدبّر جهان اعتقاد ندارد، دهرى گويند و يا بر كسانى كه به حس اعتماد مى‏كنند( حسيّون) دهرى گويند. اما طبيعى به كسى گويند كه حوادث جهان را به طبيعت نسبت مى‏دهد و به نيروى ما فوق طبيعت اعتقادى ندارد.

[13] علم اليقين علمى است كه با برهان و دليل حاصل مى‏شود و آن علمى است كه صاحب آن را در آن شكّى نباشد و براى عاقلان است. عين اليقين با حكمت حاصل مى‏شود و آن براى اصحاب علوم است و حق اليقين به ديدن است و آن مخصوص صاحبان معرفت است.

[14] كافى، ج 2، ص 496.

[15] اشاره به آيه 23 سوره معارج، كه مى‏فرمايد: الَّذِينَ هُمْ عَلى‏ صَلاتِهِمْ دائِمُونَ.( آنها كه هميشه در حال نمازاند بر نماز مداومت دارند).

[16] عياشى، ج 1، ح 185، ص 214.

[17] سوره آل عمران، آيه 191.

[18] سوره فاطر، آيه 16.

[19] مسند احمد بن حنبل، ج 2، ص 212.

[20] تفسير صافى، ج 1، ص 152.

[21] تفسير صافى، ج 1، ص 153.

[22] عبارت مفسّر مفهوم نبود، عينا ترجمه شد، به نظر مى‏رسد كه منظور اين باشد كه اسم قسمتى از كوه صفا ناميده شد و قسمتى مروه.

[23] برهان، ج 1، ص 169.

[24] تفسير صافى، جلد 1، ص 154، به نقل از اصول كافى.

[25] نور الثقلين، ج 1، ح 479، ص 125.

[26] تفسير صافى، ج 1، ص 155.

[27] يعنى خود را امير المؤمنين و خليفه و اولي‏الامر معرفى مى‏كنند.

[28] تفسير صافى، جلد 1، ص 155 و برهان، ج 1، ص 170.

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏2، ص: 317

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=