ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه»سوره النمل ۱-44
جلد يازدهم
سورهى نمل
اين سوره نود و پنج آيه است كه همهى آنها در مكّه نازل شده است.
آيات 1- 6
[سوره النمل (27): آيات 1 تا 6]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
طس تِلْكَ آياتُ الْقُرْآنِ وَ كِتابٍ مُبِينٍ (1) هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُؤْمِنِينَ (2) الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (3) إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ (4)
أُوْلئِكَ الَّذِينَ لَهُمْ سُوءُ الْعَذابِ وَ هُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ (5) وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ (6)
ترجمه
به نام خداوند بخشندهى مهربان
طس [طا. سين] اين آيات قرآن و كتابى روشنگر است.
رهنمود و مژده بخش مؤمنان.
كسانى كه نمار را بر پا [دارند و زكات را مى پردازند و به آخرت يقين دارند.
بىگمان كسانى كه به آخرت ايمان ندارند كار و كردارشان را در چشمشان آراسته جلوه مى دهيم، ايشان سرگشته اند.
اينان كسانى هستند كه عذاب سخت را [در پيش] دارند و در آخرت زيانكارترين [انسانها] هستند.
و تو قرآن را از پيشگاه فرزانه اى دانا فرا مى گيرى.
تفسير
طس تِلْكَ آياتُ الْقُرْآنِ وَ كِتابٍ مُبِينٍ لفظ [كتاب] با جرّ خوانده شده كه عطف بر [القرآن] باشد، با رفع خوانده شده تا عطف بر [آيات القرآن] باشد و نكره آمدن آن جهت تفهيم و بزرگ جلوه دادن آن است.
هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ اين آيات با تمام اجزا در اوّل بقره به طور مفصّل گذشت.
إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ جواب سؤال مقدّر است، گويا پس از آن كه فرمود: هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُؤْمِنِينَ گفته شده: چگونه است حال غير مؤمنين؟ فرمود: كسانى كه ايمان به آخرت نمى آورند.
زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ عمل آنان را زينت داديم، يعنى كارهايى را كه براى دنياى خويش و با هواى نفس انجام مىدهند در نظرشان زيبا جلوه داديم تا از آن منصرف نشوند، يا اعمالشان را كه به آن امر كرديم و لايق و مناسب انسانيّتشان بود، بريشان زينت داديم تا شايد از گمراهى خويش برگشته و به اعمال خير و اعتقاد به مبدأ و معاد و روز قيامت راغب گردند.
فَهُمْ يَعْمَهُونَ پس آنان مردّد و حيرانند و اطمينان بر اعمال نفسانى خويش ندارند و از آن اعمال به طور كامل منسلخ نمى شوند.
أُوْلئِكَ الَّذِينَ لَهُمْ سُوءُ الْعَذابِ در دنيا برى آنا عذاب بدى هست، كه تحيّر و تردّد در كار خود عذابى است عاجل، علاوه بر آن، اينان هر صدايى را به زيان خويش مى شمارند و اطمينان بر امرى پيدا نمى كنند.
وَ هُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ و در آخرت زيانكارترين هستند، زيرا آنها كه اعتقاد به آخرت نداشته براى آن عملى انجام نداده اند همهى عملها و كارهايشان در جهت خواسته هاى فانى آنها مى باشد.
پس بضاعت و كالايى را كه خداوند آن را سرمايه و كالاى آخرت آنها قرار داده به باد فنا مىدهند، در عوض عذاب آخرت را مىگيرند.
وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ اين جمله عطف بر إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ است، جامع بين معطوف و معطوف عليه اين است كه هر دو جواب سؤال مقدّر هستند، گويى كه گفته است: حال غير مؤمن چگونه است؟ و حال من چگونه است كه آخرت را با شهود مى بينم كه آن فوق ايمان به غيب و به آخرت است؟
پس در جواب فرمود: حال ناباوران چنين است و حال تو اين است كه قرآن را فرا گرفته اى، كه مقصود مقام جامع بين وحدت و كثرت است.
مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ و آن از نزد خداى حكيم در عمل (در عمل و علم) است همان طور كه قبلا نيز گفته شده! كه حكمت عبارت از لطف در عمل و اتقان آن است، به نحوى كه آن عمل داراى غايتهاى متعدّد متقن و مترتّب باشد، لطف در علم اين است كه ادراك چيزى مستلزم ادراك مباد و غايات آشكار و غايات دقيق پنهان بوده باشد و گاهى حكمت در هر يك جدا از ديگرى استعمال مىشود.
آيات 7- 14
[سوره النمل (27): آيات 7 تا 14]
إِذْ قالَ مُوسى لِأَهْلِهِ إِنِّي آنَسْتُ ناراً سَآتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ آتِيكُمْ بِشِهابٍ قَبَسٍ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ (7) فَلَمَّا جاءَها نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي النَّارِ وَ مَنْ حَوْلَها وَ سُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (8) يا مُوسى إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (9) وَ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ يا مُوسى لا تَخَفْ إِنِّي لا يَخافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ (10) إِلاَّ مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ (11)
وَ أَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ فِي تِسْعِ آياتٍ إِلى فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ (12) فَلَمَّا جاءَتْهُمْ آياتُنا مُبْصِرَةً قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ (13) وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ (14)
ترجمه
چنين بود كه موسى به خانواده اش گفت: من آتشى مى بينم، به زودى از آن خبرى براى شما مى آورم يا شعلهى اخگرى برايتان مى آورم، باشد كه گرم شويد.
و چون به نزديك آن آمد، ندا داده شد كه هر كس در نزديك آتش و پيرامون آن است، بركت يافته است، و پاك است خداوندى كه پروردگار جهانيان است.
اى موسى بدان كه من خداوند پيروزمند فرزانه هستم.
و عصايت را بينداز، آنگاه كه آن را جنبان ديد گويى كه مارى است، روى برتافته بازگشت و برنگشت. [گفته شد] اى موسى مترس كه پيامبران در پيشگاه من نمى ترسند.
مگر كسى كه ستمى كرده باشد، سپس نيكوكارى را جانشين گناه كرده باشد، كه آنگاه من آمرزگار مهربانم.
و دستت را در گريبانت كن، تا سپيد و درخشان بدون هيچ بيمارى [پيسى بيرون آيد [و] با معجزات نه گانه به سوى فرعون و قومش [برو] كه ايشان قومى نافرمانند.
و چون آيات ما روشنگرانه به سر وقت آنان آمد، گفتند: اينجا دويى آشكار است.
و آنها را از در ستم و سركشى انكار كردند، حال آن كه دلهايشان آنها را باور داشت، بنگر كه سر انجام اهل فساد چگونه بود.
تفسير
إِذْ قالَ مُوسى لفظ إِذْ ظرف عَلِيمٍ يا حَكِيمٍ است، تقييد علم يا حكمت خداى تعالى با اين كه آن دو در حقّ خداى تعالى مطلق هستند براى اشعار به اين است كه آنچه براى موسى عليه السّلام رخ داد و آنچه از او واقع شد جز با علم و حكمت خداى تعالى نبوده است و مشتمل بر دقايق غايات و دقايق اعتبارات بوده است.
پس در حقيقت تقيّد چيزى است كه براى موسى و از موسى عليه السّلام واقع شده، كه همهى اين رخدادها به سبب علم و حكمت خداى تعالى بوده است.
و ممكن است ظرف متعلّق به قول خدا لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ باشد و معناى آن اين است كه حال تو چنين است كه توانستى نزد پروردگارت حضور پيدا كنى و از همهى شهود و مقامها برتر گردى.
زيرا موسى عليه السّلام شاهد بعضى از آيات و در عين حال در مشاهداتش مضطرب بود.
اين جمله نظير اين است: (كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين) من نبى بودم در حالى كه آدم بين آب و گل بود.
لِأَهْلِهِ إِنِّي آنَسْتُ ناراً سَآتِيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ آتِيكُمْ بِشِهابٍ قَبَسٍ لفظ بِشِهابٍ قَبَسٍ به طريق توصيف و به طريق اضافه هر دو خوانده شده است.
و شهاب شعلهى آتش است، اختلاف كلمات در حكايتهاى مكرّر يا براى اشارهى به اين است كه آن كلمات بر حسب معنا منقول هستند، منقول بر حسب معنا با الفاظ مختل متراد يا متوافق در اداى مقصود استعمال مىشود، يا براى اشارهى به اين است كه پرسش و پاسخها زياد بوده است و هر وقت حكايتى ذكر شود بعضى از آن (پرسش و پاسخها) ياد آورى مىشود.
لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ فَلَمَّا جاءَها نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي النَّارِ وَ مَنْ حَوْلَها وَ سُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ چون فرمود: مَنْ فِي النَّارِ و مَنْ حَوْلَها اين توهّم پيش آمد كه خداى تعالى محاط است، لذا خداوند فرمود منزّه است خداوند از اين كه محاط بوده باشد چه او پروردگار و پروردگار عالميان مورد احاطهى چيزى از آفريدههاى خويش نمى شود.
يا مُوسى إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ كسى كه با تو سخن مى گويد خداى تعالى است پس آگاه باشد و آمادهى گرفتن چيزى باش كه به تو الفا مى شود.
پس لفظ «هاء» ضمير متكلّم و أَنَا خبر و اللَّهُ بدل آن است، ممكن است «هاء» ضمير شأن و أَنَا اللَّهُ تفسيركنندهى آن بوده بشد.
نقل شده است كه موسى پس از شنيدن اين كلمه درخواست برهان بر مطلب نمود، پس خداى تعالى فرمود: وَ أَلْقِ اين كه عطف بر محذوف است كه جواب سؤال مقدّر يا مذكور مى باشد.
و تقدير آن چنين است: (ايقن ذلك و ألق) به آن يقين پيدا كن و بينداز.
عَصاكَ عصايت را ممكن است لفظ عَصاكَ عطف بر بُورِكَ باشد تا اين كه همانند آن بُورِكَ تفسير نُودِيَ باشد، ممكن است عطف بر إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ باشد كه آن در معنا چنين است: (قال يا موسى انه انا الله و الق عصاك).
پس موسى عصا را انداخت، كه عصا مارى زنده و متحرّك شد، پس نگاه كرد ديد عصايش مارى است كه حركت مى كند.
فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ وقتى ديد مار حركت مى كند.
كَأَنَّها جَانٌ گويى كه آن مار بزرگ نيست، چه لفظ جَانٌ مارى است كه بزرگ نبوده و اذيّت و آزار در پى نداشته باشد ….
برخى گفته اند آن عصا در آن مقام مارى كوچك و بدون اذيّت شده چون اوّلين بار بود كه موسى آن را مى ديد، پس خداوند آن را مار بزرگ قرر نداد (همانند وقتى كه فرعون را ملاقات كرد)، زيرا خداوند خواست كه موسى وحشت نكند (نترسد)، در عين حال موسى از همان مار كوچك هم ترسيد[1] وَلَّى مُدْبِراً حال تأكيدكننده است عنى در حالى كه به او پشت كرده بود.
وَ لَمْ يُعَقِّبْ موسى به عقب برنگشت، يا به عقبش نگاه نكرد.
يا مُوسى جواب سؤال مقدّر به تقدير قلنا است. يعنى گفتيم يا موسى لا تَخَفْ إِنِّي لا يَخافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ نترس چون ترس جز از بقاى انانيّت نيست كه بر بنده باقى مىماند، فرستادگان خدا آنگاه كه به مقام حضور برسند و نزد پروردگار باشند چيزى از انانيّت آنان باقى نمىماند، در نتيجه چيزى كه بر آن بترسند در آنان نيست و هم چنين چيزى از لوازم انانيّت از قبيل نسبت اموال، افعال و صفات بر خودشان در آنان باقى نمىماند كه ترس از دست دادن آن را داشته باشند.
إِلَّا مَنْ ظَلَمَ استثناى منقطع است، يعنى لكن كسى كه ظلم نمايد.
ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ و پس از بى آن را تبديل به خوبى كند، بدين گونه كه ظلمش را جبران كند، يا استغفار و توبه كند ديگر ترس ندارد البتّه در جايى كه جبران ظلم ميسّر نيست، در اين صورت مى ترسد.
فَإِنِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ و لكن خداوند او را مى بخشد و به او رحم مى كند و ممكن است استثناى متّصل باشد، مقصود از ظلم بقاياى اثر نفس در آنان مى باشد تا منافى عصمتشان نبوده باشد، مگر كسى كه از انانيّت او چيزى باقى مانده باشد كه آن به وجهى ظلم بر انسانيّت اوست و اين معنا را تأييد مىكند قرائت كسى كه إِلَّا مَنْ ظَلَمَ را از باب افعال خوانده است.
سپس اين ظلم را تبديل به خوبى و نيكى كرده تا ظلم او مانع از رسالتش نباشد.
و تبديل ظلم به خوبى بدين گونه است كه با آن انانيّت، استبداد به خرج نداده و به من پناه آورده، بر درگاه من تضرّع نموده و استغفار كند، كه در اين صورت او را نسبت به انانيّت مؤاخذه نكرده و مىبخشم، با دادن منصب رسالت رحم مى كنم، چون من بخشندهى مهربان هستم.
وَ أَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ جيب قميص و لباس معروف و مشهور است، مقصود اين كه دستش را زير لباسش داخل نموده و آن را بر روى قلبش بگذارد تا از ترس ايمن گشته، دستش از روشنايى قلبش متأثّر شود.
چنانچه فرمود: وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ دست تو سپيد و روشن بيرون آيد بدون آن كه مرض (برصى) در بين باشد فِي تِسْعِ آياتٍ د تعيين آيات نهگانه اخبار مختلف است.
و در خبرى از نبى صلى اللّه عليه و آله و سلم آمده است: كه آن نشانه هاى نه گانه عبارتند از:
1- شرك به خدا نياوريد.
2- اسراف نكنيد.
3- زنا نكنيد.
4- نفسى را كه خداوند كشتن آن را جز به حق حرام كرده است نكشيد.
5- بى گناهى را پيش سلطان نبريد كه او را بكشد.
6- تمسخر و استهزا نكنيد.
7- ربا نخوريد.
8- نسبت زنا به زن محصنه (شوهر دار) ندهيد.
9- روز جهاد پشت به دشمن (فرار) نكنيد.
و شما اى يهوديان در روز شنبه دشمنى و تجاور بر حريم يكديگر نكنيد.
شخصى يهودى از نبىّ صلى اللّه عليه و آله و سلم آيات نهگانه را پرسيد، وقتى جواب را شنيد دست آن حضرت را بوسيد و گفت: من شهادت مى دهم كه تو نبىّ هستى[2].
و در اخبار بسيار آيات نهگانه تفسير به معجزاتى شده كه از موسى عليه السّلام ظاهر مى شد، مانند نمايان شدن ملخ شپش و قورباغه و غير اينها با اختلاف اخبار در تعيينشان: چه معجزتى، كه به دست موسى (به واسطهى) او ظاهر شده است بيشتر از نه بوده است.
ظرف فِي تِسْعِ حال از فاعل تَخْرُجْ يا ظرف لغو است و متعلّق بفعلى از افعال خصوص، در حالى كه حال از فاعل أَدْخِلْ باشد، مانند (اذهبا) يا (مرسلا فى تسع آيات) و متحمل است كه معجزه نور و روشنايى دست از جملهى معجزات نهگانه باشد و ممكن است اضافهى بر آنها بوده باشد.
إِلى فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ پس موسى با آن نشانههاى نهگانه به سوى فرعون و قومش رفت.
فَلَمَّا جاءَتْهُمْ آياتُنا مُبْصِرَةً لفظ مُبْصِرَةً از (ابصر) است وقتى كه به آن نظر كند و آن را ببيند نسبتش بر آيات از باب مجاز عقلى است، يا از (بصره) است يعنى او را بينا قرار داد، مُبْصِرَةً با فتحهى ميم و صاد خوانده شده به معناى محل تبصّر، يا مصدر است به معناى صاحبان چشمها.
پس چون آيات ما روشنگرايانه به نزد آنان آمد، قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ وَ جَحَدُوا بِها گفتند: اين سحر آشكار است و آن را انكار كردند، يعنى با وجود آيات و نشانهها به جاى اقرار موسى را انكار كردند.
زيرا آنان كمال عناد با حقّ را داشتند و فاسق و فاجر بودند، يا آيات را انكار كردند از آن جهت كه آن آيات، آيات الهى است و گفتند آن آيات سحر و جادوست.
وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا در حالى كه دلهايشان آن را باور داشت از جهت ظلم و استكبار بود كه انكار كردند.
فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ از همين جا عاقبت مفسدان را نگاه كن در سورهى اعراف تفصيل آيات و كيفيّت آنها، چگونگى ابتلاى آنان بر آن آيات و نشانه ها و عاقبت كارشان گذشت.
آيات 15- 44
[سوره النمل (27): آيات 15 تا 44]
وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً وَ قالا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنا عَلى كَثِيرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِينَ (15) وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ (16) وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ (17) حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (18) فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبادِكَ الصَّالِحِينَ (19)
وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ (20) لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ (21) فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ (22) إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ (23) وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ (24)
أَلاَّ يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ (25) اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ (26) قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ (27) اذْهَبْ بِكِتابِي هذا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ (28) قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ (29)
إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (30) أَلاَّ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ (31) قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتَّى تَشْهَدُونِ (32) قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانْظُرِي ما ذا تَأْمُرِينَ (33) قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ (34)
وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ (35) فَلَمَّا جاءَ سُلَيْمانَ قالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ (36) ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ (37) قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ (38) قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ (39)
قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ (40) قالَ نَكِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِي أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لا يَهْتَدُونَ (41) فَلَمَّا جاءَتْ قِيلَ أَ هكَذا عَرْشُكِ قالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ (42) وَ صَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنَّها كانَتْ مِنْ قَوْمٍ كافِرِينَ (43) قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ قالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (44)
ترجمه
و به راستى به داود و سليمان دانشى بخشيديم و هر دو گفتند سپاس خداوند را كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤمنش برترى داد.
و سليمان از داود ميراث برد و گفت اى مردم به ما فهم زبان مرغان آموخته شده است، بسى چيزها به ما بخشيده شده است، اين است كه بخششى آشكار است.
و سپاهيان سليمان از جنّ و انس و مرغان به نزد او گرد آمدند، آنگاه به همديگر پيوستند.
تا آنجا كه به وادى موران رسيدند، مورى [به زبان حال گفت:] اى موران به درون خانه هايتان برويد كه سليمان و سپاهيانش شما را ناآگاهانه در هم نكوبند.
[سليمان] از سخن او دهان به خنده گشود و گفت پروردگارا مرا توفيق ده بر نعمتت كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشتى سپاسگزارم و كارى نيك كنم كه آن را بپسندى، و مرا به رحمتت در زمرهى بندگان شايسته ات درآور.
و سپس از [حال] مرغان باز جست و گفت مرا چه مىشود كه هدهد را نمى بينم، يا شايد از غايبان است؟
او را عذابى سخت مى كنم يا سرش را مى برم، مگر آن كه حجّتى روشن براى من [براى غيبت خود] بياورد.
آنگاه [هدهد] مدّتى نه چندان دراز [در غيبت] درنگ كرد، سپس [آمد و] گفت: من به چيزى كه تو به آن آگاهى نيافتى، آگاه شدم و برايت از سبا خبر يقينى آورده ام.
من زنى را يافتم كه بر آنان فرمانروايى مى كرد و از همه چيز برخوردار بود، تختى شگرف داشت.
او و قومش را چنين يافتم كه به جاى خداوند، به خورشيد سجده مى كردند، شيطان كار و كردارشان را در نظرشان آراسته جلوه داده بود و ايشان را از راه [راست] باز داشته بود و آنان رهيافته نبودند.
تا سجده نكنند در برابر خداوندى كه نهان آسمانها و زمين را آشكار مى كند و آن كه پنهان مى داريد و آنچه آشكار مى داريد مى داند.
خداوند است كه خدايى جز او نيست و او پروردگار عرش عظيم است.
[سليمان] گفت: خواهيم ديد كه آيا راست گفته اى يا از دروغگويان بوده اى؟
ان نامهى مرا ببر و آن را نزد آنان بيفكن، سپس از آنان روى برتاب و ببين كه چه پاسخى مى دهند.
[بلقيس] گفت اى بزرگان نزد من نامهاى گرامى انداخته شده است.
آن از سوى سليمان است و آن به نام خداوند بخشندهى مهربان [آغاز] مى گردد.
حاكى از اين كه بر من سركشى مكنيد و با من از در تسليم درآييد.
[بلقيس] گفت اى بزرگان در كارم به من نظر دهيد، [چرا كه] هيچ كارى را از پيش نبرده ام، مگر آن كه شما در نزد من حاضر و ناظر بوده ايد.
گفتند: ما نيرومندان و رزمآوران سهمگينى هستيم و حكم حكم توست، بنگر كه چه مى فرمايى؟
[بلقيس] گفت: همانا پادشاهان چون به شهرى درآيند، آن را به تباهى كشند و گرانقدران اهلش را بى مقدار گردانند، اينگونه عمل كنند.
و من فرستندهى هديه اى به سوى آنان هستم و چشم به راه اين كه فرستادگان چه پاسخى مىآورند.
و چون [پيك] نزد سليمان آمد [سليمان هديه را ديد و] گفت آيا به من مدد مالى مى رسانيد؟
بدانيد كه آنچه خداوند به من بخشيده است، از آنچه به شما بخشيده است بهتر است، آرى [مى بينيم كه] شما به هديه تان دلخوشيد.
به سوى آنان باز گرد [و بگو] به سر آنان سپاهيانى آوريم كه تاب پايدارى در برابر آن را نداشته باشند و آنان را خوار و زبون از آنجا آواره كنيم.
گفت اى بزرگان كداميك از شما پيش از آن كه آنان از در تسليم نزد من آيند، تخت او را براى من مى آورد؟
عفريتى از جنّيان گفت من پيش از آن كه از جايت برخيزى آن را به نزد تو مىآورم، من بر اين كار تواناى درستكارم.
كسى كه از [علم كتاب] بهرهاى داشت گفت من پيش از آن كه چشمت را بر هم زنى آن را به نزدت مىآورم [پذيرفت و آورد] و چون [سليمان] آن ار در نزد خويش مستقر ديد، گفت اين از فضل پروردگار من است تا مرا بيازمايد كه آيا شكر مىورزم يا كفران، و هر كس شكر ورزد جز اين نيست كه به سود خويش شكر ورزيده است و هر كس كفران كند، [بداند كه] پروردگارم بى نياز [و] بخشنده است.
[سليمان] گفت تختش را در يد او ناشناخته كنيد، تا بنگريم كه به آن پس مىبرد يا از كسانى است كه پى نمى برد.
و چون [بلقيس] آمد به او گفته شد آيا تخت تو اين چنين است؟ گفت آيا آن همان است و پيش از اين، به ما علم [به حقانيّت سليمان] داده شده است و ما فرمانبردار بوده ايم.
و آنچه به جاى خدا مى پرسيد، او را [از ايمان به خدا] بازداشته بود، كه او [در آغاز] از قوم كافران بود.
به او گفته شد وارد قصر شو، و چون آن را ديد آن را بركه آبى پنداشت و از دو ساق پايش جامه برداشت. [سليمان] گفت آن قصرى صاف و صيقلى از آبگينه هاست [و آب نيست بلقيس] گفت پروردگارا حقّا كه بر خود ستم كردهام و اينكه همراه سليمان در برابر خداوند كه پروردگار جهانيان است فرمانبردارم.
تفسير
وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً به داود و سليمان علم بزرگى داديم، زيرا آنچه كه خداوند به آن دو داده اگر چه نسبت به علم خدا و علم محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم و آل او عليهم السّلام كوچك است، ليكن علم آن دو در حدّ خودش بزرگ و بسيار است، يا مقصود چيز اندكى از علم آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم است، با همين مقدار اندك بود كه داود عليه السّلام با كوهها و پرندگان سخن مى گفت و سليمان عليه السّلام نيز زبان پرندگان و ساير حيوانات را مى دانست، جنّ و پرندگان، حيوانات و باد را مسخّر نمود.
وَ قالا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنا عَلى كَثِيرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِينَ آن دو اظهار سپاس و شكر جهت نعمت (علم) كردند، مقصود برترى آن دو بر بسيارى از بندگان در زمان آدم عليه السّلام، يا بر بسيارى از بندگان زمان خودشان مىباشد كه ملائكه نيز داخل در ميان آنها باشد، يا اين سخن را گفتند چون احتمال مىدادند يا علم (داشتند) بر اين كه بعضى از بندگان حمدكننده برتر از آنان است، يا به جهت شكسته نفسى و براى آموختن راه شكر و سپاس به ديگران چنين گفتند تا به ديگران ياد دهند كه شاكر بر نعمت شايسته نيست كه بر نعمتها مغرور شده و (فقط) خود را بپسندد، بلكه بايد در همهى حالات ديگرى را برتر از خويش ببيند تا مبتلا به غرور و خودپسندى نگردد.
و اين آيه دلالت بر فضيلت عم نسبت به ساير نعمتها مى كند، چه خداى تعالى به دنبال دادن علم، شكر آن دو را ذكر مى كند و آن را معلّق برتفضيل و برترى بندگان به سبب علم مى نمايد، با اين كه به آن دو (سليمان و داود) ملك عظيم و سلطنت گستردهاى داده شده است.
وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ سليمان آنچه را كه شايسته بود از داود ارث ببر از قبيل رسالت علم، ملك و سلطنت به ارث برد و لذا جهت تعميم مفعول دوّم حذف شده است.
به امام جواد عليه السّلام گفته شد: مردم دربارهى كوچكى سنّ و جوان بودن تو حرف مىزنند، فرمود: خداى تعالى به داود عليه السّلام وحى كرد سليمان عليه السّلام را جانشين خود كند در حالى كه كودك بود و گوسفندچرانى مىكرد، عبّاد بنى اسرائيل و علمايشان اين مطلب را انكار كردند، خداوند به داود عليه السّلام وحى كرد: عصاى مردمى كه سخن مىگويند و عصاى سليمان عليه السّلام را بگير و در خانهاى بگذار و بر هر دو مهرهاى مردم را بزن، وقتى صبح فردا فرا رسيد، عصاى هر كس كمه داراى برگ و ميوه شد او جانشين است، پس داود عليه السّلام مطلب را با آنان در ميان گذاشت و خبر داد، گفتند: ما راضى و تسليم گشتيم[3].
وَ قالَ و سليمان عليه السّلام جهت اظهار نعمتهاى خدا و شكر گفت: يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ لفظ عُلِّمْنا به صورت مجهول آمده يعنى به من زبان مرغان تعليم داده شده است تا تبرّى از انانيّت بوده باشد، اشاره بر اين كه علمى: كه خداى تعالى به او داده از محض فضل خداست، نه از خودش.
وَ أُوتِينا لفظ أُوتِينا به صورت مجهول آمده است يعنى داده شده، آن بدان جهت است كه ذكر شد.
مِنْ كُلِّ شَيْءٍ اين كه فرمود: به ما از هر چيز داده شده و نفرمود همه چيز و هر چيز به ما داده شده بدان جهت است كه براى ممكن به هر اندازه و درجه كه رسيده باشد ممكن نيست هر چيز و همه چيز داده شود، مر اين كه شيئى و چيز مختص به ممكنات باد، كه در اين صورت غير از خاتم كسى نمىتواند بگويد: هر چيز به ما داده شده است.
و در خبرى آمده است كه: در آيه لفظ مِنْ نيست، اصل آن و أوتينا كل شيء مىباشد.
پس از آن كلمه سليمان عليه السّلام ذكر كرد كه نعمت خدا از خودش نيست و از جانب خداست او (خدا) را به بزرگى ياد كرد و نعمتهاى او را با اهميّت و بزرگ بيان نمود و گفت: إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ.
از امام صادق عليه السّلام آمده است كه خداوند به سليمان بن داود عليه السّلام علاوه بر علم سخن گفتن با هر لغت و معرفت لغتها، زبان پرندگان چرندگان و درندگان عطا فرمود، سليمان عليه السّلام چنين بود كه هرگاه در جنگها حاضر مىشد به فارسى حرف مىزد، هرگاه با كارمندان و لشكريان و اهل مملكتش مىنشست با زبان رومى سخن مىگفت، هرگاه با زنانش خلوت مىكرد به زبانى سريانى و نبطى حرف مىزد، آنگاه كه در محرابش براى مناجات با پروردگارش مىايستاد به عربى تكلّم مىكرد و آنگاه كه براى وفود دشمنان مىنشست به عبرانى حرف مىزد[4].
امام صادق عليه السّلام از پدرش آمده است: خداوند به سليمان بن داود عليهما السّلام حكومت و ملك مشارق و مغارب زمين را داد، پس او هفتصد سال و شش ماه پادشاهى كرد و مالك همهى اهل دنيا از جنّ، انس، شياطين، چرندگان، پرندگان و درندگان گشت، خداوند علم هر چيز و زبان هر چيز را به او داد، در زمان او صنعتهاى شگفت آورى و پديد آمد كه مردم آنها را ديدند و همين است معناى قول خدا: [علّمنا … تا آخر][5].
در اخبار ما (بسيارى) آمده است كه جميع چيزهايى كه به سليمان عليه السّلام داده شده بود به ائمّه ما عليهم السّلام داده شده و آنها بر سليمان عليه السّلام برترى دارند[6].
وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ و سپاهيان از جنّ و انس نزد سليمان عليه السّلام گرد آمدند.
جنّ را بر انس مقدّم داشت، كارهاى مهمّى كه لشكريان انجام مىدادند، مانند سرعت سير، خبر دادن از حوادثى كه در آن نواحى واقع مىشد و پديد آوردن صنعتهاى شگفت كه سلاطين و پادشاهان به آن احتياج دارند همهى اينها از جنّها بود.
وَ الطَّيْرِ از ميان همهى حيوانات خصوص پرندگان را ذكر كرد، چون در سايه انداختن به آنها احتياج است.
فَهُمْ يُوزَعُونَ همهى جنّ، انس و طير مىايستند تا اوّل و آخر آنها به هم برسند در صورتى كه يُوزَعُونَ از (وزع) به معناى كفّ نفس و خود نگهداشتن باشد، يا (يعزون) است يا به معناى اين است كه سليمان عليه السّلام تدبير و تنظيم امور آنها را انجامى مىدهد آنها را مىدانند، از (وزع) يعنى كارهاى لشكر را تدبير مىكند.
يا (اوزاع) به معناى جماعت است يا از (ايزاع) به معناى تقسيم و توزيع است.
حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ سير كردند و در حركت بودند تا به وادى مورچهها رسيدند.
برخى گفتهاند: وادى نمل صحرايى است در طائف كه مورچه در آنجا زياد است، بعضى آن را صحرايى اين چنين در شام دانستهاند.
در تفسير قمّى آمده است: سليمان عليه السّلام بر تختش نشست و باد او را حركت داد، پس گذرش بر وادى نمل افتاد و آن صحرايى است كه در آنجا طلا و نقره مىرويد و مورچهها محافظت آنجا را بر عهده دارند[7].
اين روايت مطابق قول امام صادق عليه السّلام است كه فرمود:
خداوند صحرايى دارد كه در آنجا طلا و نقره مى رويد و (خداوند) آنجا را با ضعيف ترين خلقاش حفظ كرده است كه عبارت از مورچه است.[8] به روايت نسبت داده شده كه مورچهى سليمان عليه السّلام مانند گرگها و سگها بوده است.
قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ مورچهاى كه پادشاه رييس مورچهها بود (چنانچه بعضى گفتهاند) گفت: در مسكنهايتان داخل شويد تا سليمان و لشكريانش بر شما آسيب نزنند.
لفظ لا يَحْطِمَنَّكُمْ بدل از ادْخُلُوا به صورت بدل اشتمال است يا مستأنف و جواب سؤال مقدّر است، آن نهى، است نه نفى كه در جواب امر مجزوم شده باشد.
(چنانچه بعضى گفتهاند)، چه نون تأكيد بر نفى و فعل ايجابى (در از صورت غير ضرورت) داخل نمى شود.
سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ جملهى وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ بدان جهت گفت كه نبىّ عليه السّلام را از ظلم تبرئه كند.
فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها سليمان عليه السّلام تبسّم نمود در حالى كه از گفتار مورچه مىخنديد، چون از قدرت خدا، از اين كه سخن مورچه را شنيده بود مخصوصا از راه دور تعجّب مىكرد، يا از نعمت خدا بر او تبسّم نمود، يعنى از اين كه خداوند به او توانايى شنيدن سخن مورچه و فهم مقصود آن را داده بود، يا از زيركى مورچه و تميز دادن آن بين نابودكنندهى مورچه و غير او و شناختن سليمان عليه السّلام و لشكريانش خنده اش گرفت.
اين مطلب دلالت دارد بر اين كه سليمان و لشكريانش به صورت پياده و سواره راه مىرفتند، نه آن كه آنها در هوا با مركب باد حركت كنند.
وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَ به من الهام كن يا مرا بر شكر نعمت خود حريص نما، كه همان نعمت فهميدن زبان حيوانات مى باشد.
يا مقصود جنس نعمتى است كه خداوند به سليمان عليه السّلام داده است.
وَ عَلى والِدَيَ نعمتى كه بر پدر و مادرم دادى كه فرزندى همانند من به آنان عطا نمودى يا ساير نعمتهايى كه دادهاى.
وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ تا عمل من شكر فعلى و عملى نعمتهاى تو باشد.
وَ أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبادِكَ الصَّالِحِينَ خدايا مرا با رحمت خود در بين بندگان صالحت داخل نما، در دنيا يا در آخرت يا در هر دو.
وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ پس سليمان عليه السّلام از حال پرنده تجسس و جستجو مى كرد تا فقدان پرندهاى را دريابد كه هدهد را نديد.
فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ و گفت: چه شده است كه من هدهد را نمى بينم، اصل ما لِيَ لا أَرَى (ما له لا أراه) بوده، ليكن قلب شده و در اين معنا بين عرب و عجم به كار رفته است، يا همان جملهى اوّل طبق اصل است.
أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ اگر هدهد غيبت كرده باشد او را عذاب شديدى خواهم كرد، بدين گونه كه پر و موى او را كنده و او را جلو آفتاب خواهم انداخت، يا او را با غير جنس خودش همنشين خواهم كرد چنانچه بعضى گفته اند.
أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ مگر آن كه دليل و حجّت واضح و روشنى بياورد كه در عذرش واضح باشد، يا توضيح دهندهى عذر غيبتش باشد.
و جستجو و تجسّس در بين پرندگان و سرزنش هدهد به جهت غايب شدنش براى اين است كه سليمان عليه السّلام روش پادشاهان و فرماندهان لشكر را پيش گرفته است، كه فرمانده لشكر وقتى ببيند يكى از اعضاى لشكر غيبت كرده است او را به اين جرم سرزنش و مؤاخذه مى كند.
زيرا هر يك از اعضا داراى شغل و عملى است كه اگر بدون اجازه و جانشين غايب شود كار لشكر مختل مى شود، شايد غيبت يكى از اعضاى لشكر سبب هلاكت همهى لشكر گردد.
هدهد چنانچه در خبر آمده است لشكر را به آب راهنمايى مىكرد، چه او آب را در زير زمين مىديد همان طورى كه كسى روغن را در كوزه و دبّه ببيند، يا پرندگان سايبانى بودند كه تخت سليمان عليه السّلام را با سايه انداختن از آفتاب حفظ مىكردند و با غيبت هدهد آفتاب بر دامن سليمان عليه السّلام ظاهر گشت.
فَمَكَثَ سليمان عليه السّلام يا هدهد در غيبت خود مدّتى درنگ كرد.
غَيْرَ بَعِيدٍ زمانى نه چندان دور، يا مكانى نه چندان دور، سپس هدهد پيش سليمان عليه السّلام بازگشت.
فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ هدهد گفت: من دانستم چيزى را كه تو نمىدانى و اطلاع پيدا كردم بر چيزى كه از آن آگاه نيستى.
وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ و از سبا براى تو خبرى آوردم، سَبَإٍ شهرى است در سرزمين يمن.
و بعضى گفتهاند: خداوند به سبا دوازده پيامبر فرستاده شده است.
و از نبىّ صلى اللّه عليه و آله نقل شده كه وقتى از سبا سؤال شد فرمود: سبا مردى بود عرب كه ده فرزند داشت، شش نفر از آنان نيكبخت و فرهيخته و چهار نفر بدكار بودند، شهر سبا به اسم اين مرد ناميده مىشد[9].
بِنَبَإٍ يَقِينٍ إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ هدهد گفت: در سرزمين سبا زنى را يافتم كه مالك آنها بود و بر مردمش حكومت مىكرد و از هر چيز به او داده شده بود، چون مملكتش گسترده بود و هر چه انسان به آن احتياج داشت در آنجا يافت مى شد و نام آن زن بلقيس دختر شراحيل بن مالك بن ريّان بود چنانچه بعضى گفته اند.
و برخى گفته اند: پدرش شرحيل بوده و پدرانش تا چهل پادشاه بودهاند.[10] وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ و او داراى تختى بزرگ است، بزرگى تخت او نسبت به بلقيس يا ساير تختها بود وگرنه آن تخت سى ذراع در عرض سى ذراع در ارتفاع سى ذراع بود.
و بعضى گفته اند: هشتاد در هشتاد بوده.
بعضى گفته اند: جلو تخت از طلاى مرصّع تزيين يافته با ياقوت سرخ و زمرّد سبز بود و عقب آن از نقره بود كه با الوان و رنگهاى جواهر، آن تخت داراى هفت محفظه بود، كه هر محفظهاى درى بسته داشت.
وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ شيطان كارهاى آنان را برايشان زينت داده بود تا به پرستش آفتاب بپردازند و كارهايى براى دنيا و آخرتشان انجام دهند و از كارهاى خويش راضى و خوشحال باشند و همان مانع از طلب حقّ و پيروى اهل آن گردد.
فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ و شيطان با اين تزيين و راضى كردن، آنان را از راه حقّ باز مىدارد.
فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ و راه هدايت پيش نمى گيرند.
بعضى گفته اند: هدهد عارف به اين مطالب نبود، بلكه به او اين مطالب خبر داده شده، همان طور كه به بچّههاى مميّز خبر داده مى شود، زيرا جز بر ملايكه، انس و جنّ تكليفى نيست.
اين گفتار ناشى از غفلت ادراك موجودات است، بلكه ما مى گوييم: همهى موجودات مى فهمند و مىدانند: ولى مردم احساس و شعور آنها را نمى فهمند.
خداى تعالى مىفرمايد: إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ چون مردم ادراك ساير موجودات را در نمى يابند تسبيح آنها را نمى فهمند.
پس همهى موجودات با صداى بلند چنين مىگويند
| ما سميعيم و بصيريم و هشيم | با شما نامحرمان ما خامشيم | |
| چون شما سوى جمادى مىرويد | محرم جان جمادان كى شويد | |
| از جمادى در جهان جان رويد | غلغل اجزاى عالم بشنويد | |
| فاش تسبيح جمادات آيدت | وسوسه تأويلها بربايدت | |
| چون ندارد جان تو قنديلها | بهر بينش كردهى تأويلها | |
مولوى قدّس سرّه در مثنوى أَلَّا يَسْجُدُوا لفظ أَلَّا با تخفيف لام از أَلَّا خوانده شده، بنا بر آن كه اصل آن (يا قوم اسجدوا) بوده كه منادى حذف شد، كه در اين صورت جملهى أَلَّا يَسْجُدُوا از كلام هدهد است به تقدير قول تا جواب سؤال مقدّر باشد، گويا كه گفته شده: به آنها چه گفتى؟
پس هدهد گفت: به آنها گفتم اى قوم سجده كنيد.
يا از كلام سليمان عليه السّلام است و پس از ذكر هدهد اهل سبا و سجدهى آنها بر آفتاب قوم خود را مخاطب قرار داده است، يا خطاب از جانب خدا به قوم سليمان عليه السّلام است.
و لفظ أَلَّا با تشديد لام خوانده شده كه در اين صورت ممكن است (ان) تفسير باشد و (لا يسجدوا) نهى باشد و تفسير قول خداى تعالى:
فَصَدَّهُمْ كه صدّ قولى در معناى قول است، گويا كه گفته شده: شيطان مانع از هدايت و راه راست رفتن آنها شد با اين گفتار كه به آنها گفت: أَلَّا يَسْجُدُوا آنها را از سجده براى خدا نهى كرد.
و ممكن است لفظ (ان) ناصبه باشد بدل از أَعْمالَهُمْ و ممكن است لفظ (لام) يا (باء) در تقدير گرفته شود كه متعلّق به يَسْجُدُونَ يا زَيَّنَ يا فَصَدَّهُمْ يا يَهْتَدُونَ باشد.
و ممكن است لفظ (لا) زايده باشد، آن به تقدير (الى) متعلّق به يَهْتَدُونَ يا بدون تقدير بدل از السَّبِيلِ و آن اين است كه شيطان آنها را از راه حق و سجده خدا باز داشت.
لِلَّهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْءَ لفظ (الخبأ) با فتحه و سكون مصدر است و به معناى چيزى است كه مخفى باشد، يا مشترك بين مصدر و وصف به معناى مفعول است مانند (خبئى).
سخنى در چيستى آسمانها و زمين
فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ بدان كه سماوات و آسمانها بر كرات علوى اطلاق مىشود كه محيط به زمين و با حركات ستارگانش مشهودست و نيز اطلاق مى شود بر خود ستارگان، مجرّدات از مادّه (از عالم مثال تا عالم مشيّت).
و زمين اطلاق مى شود بر زمين محسوس كه در حيّز مركز واقع شده است و همهى مادّيّات چه از بسايط و مواليد عليا باشد يا سفلى و نيز اطلاق مى شود بر مراتب موادّ از هيولاى نخستين تا بشريّت كه هفت مرتبه شمرده مى شود و از آن به زمينهاى هفتگانه نيز تعبير مى شود.
و نيز زمين اطلاق مىشود بر معنايى كه شامل مثاليّات عليا و سفلى و همهى استعدادهاى قريب و بعيد است كه براى موادّ وجود دارند.
مواليد در حقيقت وجودهاى ضعيفى براى مستعدّ له شمرده مىشوند كه در واقع حاكى از خود آنست كه پنهان و پوشيده شده است.
چون هنوز حدود وجودهاى قوى خويش و جميع فعليتها كه از علويّات و جهات فاعلى بر مادّيّات افاضه مىشود به ظهور و بروز نرسيدهاند، جهتهاى قابلى به نحو اجمالى و بساطت در جهت هاى فاعلى موجود است و ليكن به نحو تفصيل و تميز و از حيث وجودات مخصوص در جهتهاى فاعلى مخفى است.
پس خبأ و مخبوئات كه به معناى چيزهاى پنهان و پوشيده است اختصاصى به دانهها و رگ ريشههاى مختفى زير زمينى ندارد و همين طور اختصاصى به ستارگان مخفى در آسمان ندارد.
در اشعار فارسى اشاره شده است:
| اى كه خاك شوره را تو نان كنى | و اى كه نان مرده را تو جان كنى | |
| عقل و حسّ را روزى و ايمان دهى | اى كه خاك تيره را تو جان كنى | |
| مىكنى جزو زمين را آسمان | مىفزايى در زمين از اختران | |
مثنوى معنوى وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ آنچه از افعال، احوال، اقوام، نيّتها، عزمها، خيالات، خطورات و چيزهاى مخفى و پوشيدهاى كه شما آن را احساس نمى كنيد همه را خداوند مى داند.
وَ ما تُعْلِنُونَ و هم چنين مى داند آنچه را كه آشكار مى كنيد.
دو فعل تُخْفُونَ و تُعْلِنُونَ به صورت غايب خوانده شده، يعنى شيطان به آنها گفت: خدا را (كه سزاوار عبادت و پرستش است) سجده نكنيد، چون كمال دقّت و لطف در عمل دارد و جميع پنهانيها و پوشيده شده هاى ارواح و اجساد را مى داند همهى آن نهانى هاى وجود شما را خارج ساخته و بر آن جزا مى دهد.
همچنين او خدايى است كه كمال دقّت و لطف در علم دارد به نحوى كه همهى آنچه را كه دانسته يا ندانسته پنهان و آشكارمى كنيد مىداند جزاى آن را مى دهد.
اللَّهُ خبر الَّذِي يا بدل آن، يا مبتداست كه خبر آن لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ مى باشد.
او آن خدايى است كه جز او خدايى نيست و او پروردگار عرش عظيم (فرمانروايى بزرگ) است تا اينجا آخر حكايت قول هدهد است، يا آخر آن يَهْتَدُونَ است يا أَلَّا يَسْجُدُوا بنا بر تخفيف لام ابتداى كلام از جانب خدا يا از سليمان است، يا أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ آخر حكايت و الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْءَ ابتداى كلام از خدا يا سليمان عليه السّلام است، يا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ ابتداى كلام خدا يا سليمان عليه السّلام است.
قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ سليمان عليه السّلام گفت: ببينيم آيا در اين خبر دادن راست گفتى؟
أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ يا از دروغگويان هستى نگفت:
(أم كذبت) چون كم اتّفاق مىافتد كه مخبر در حكايتش چيزى كم و زياد نكند و مقصودش اين نيست كه هدهد در اخبارش دروغ داخل كرده است، بلكه مقصودش اين است كه ببيند كه خبر هدهد دروغ است و هدهد عمدا دروغ گفته است، يا در اصل خبر صادق است اعم از آن كه دروغ در آن داخل كرده باشد يا نه.
اذْهَبْ بِكِتابِي هذا اكنون با اين نوشته برو، مكرّر اين مطلب گذشت كه امثال اين جمله مستأنف و جواب سؤال مقدّرست.
فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ و نزد آنان بيفكن.
(هاء) در فَأَلْقِهْ با سكون خوانده شده تا هاء ضمير به واو و ياءضمير تشبيه شده باشد، يا تشبيه به هاء وقف شده و وقف به منزلهى وصل گردد.
ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ حال خودت را از آنان مخفى نما تا بتوانى گفتارشان را بشنوى.
فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ پس ببين بعضى با بعضى ديگر چه حرفى مى زنند و چه مىگويند؟
و بعضى گفته اند: بناى دو كلمه بر تقديم و تأخير است و اصل جمله چنين است: ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ ببين چه مىگويند و سپس پشت به آنان كرده و به سوى ما باز گرد تا خبرشان را بدهى.
بعضى گفتهاند، هدهد گفت: بلقيس در قلعهاى غير قابل نفوذ قرار دارد، سليمان عليه السّلام گفت: نامهى مرا بر يقهى او بينداز، پس هدهد آمد و نامه را بر دامن بلقيس انداخت بلقيس ترسيد و لشكريانش را جمع كرد[11].
بعضى گفتهاند: وقتى هدهد آمد كه بلقيس به پشت خوابيده بود و نامه را به گلوى او انداخت.
و برخى گفته اند: اطاق بلقيس روزنه اى رو به آفتاب داشت كه هرگاه آفتاب طلوع مىكرد از آنجا به داخل اطاق مىتابيد و آنگاه كه نظر بلقيس به آفتاب مىافتاد به آن سجده مىكرد، پس هدهد بالاى آن روزنه آمد و آنجا را با بالهايش بست و آفتاب بالا آمد و بلقيس نفهميد و مشغول نگاه كردن و جستجوى آفتاب بود كه هدهد نامه را به سوى او انداخت.[12] بلقيس نامه را خوانده و همهى اشراف، بزرگان و افراد با نفوذ را جمع كرد كه در آن روز سيصد و دوازده نفر بودند.
قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ گفت: اى جماعت به سوى من نامهى كريمى انداخته شده، نامه را (كريم) خواند از جهت مهر سليمان عليه السّلام يا خوبى محتوا و مضمون نامه يا چون مصدر بهبسم اللّه بود، يا (از اينكه) خيلى غريب در نظرش جلوه كرد چون درهاى قلعه بسته بود و هيچ كس را راه ورود و خروج نبود، يا از جهت جلالت و بزرگى فرستندهى نامه. إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ كه آن از سليمان عليه السّلام است كه با نام خداى بخشنده مهربان آغاز مىشود و مىگويد: بر من برترى مجوييد و از مسلمين گرديد.
البته مقصود از مُسْلِمِينَ اطاعات و انقياد و فرمانبردارى است، يا مقصود همان اسلام است كه دين الهى است.[13] قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتَّى تَشْهَدُونِ اين سخن را بر اصحابش گفت چون آنان وزرا، اصحاب شور و به منزلهى اعضاى دولتش بودند.
قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ گفتند: ما نيرومنديم و از حيث نيروى بدنى، تعدّد و تهيّهى اسباب مىتوانيم با پادشاهان جنگ كنيم.
وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ از توان جنگى بالايى برخورداريم و شجاعان با مهارتى داريم.
وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ و لكن كار صلح و جنگ با توست و ما فرمانبردار تو هستيم.
فَانْظُرِي ما ذا تَأْمُرِينَ قالَتْ پس بنگر كه چه دستور مىدهى؟ بلقيس به روش شور و مشورت گفت: إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً چون پادشاهان داخل شهرى شوند آن را به تباهى كشيده و عزيزان آنجا را ذليل گردانند، پس اگر آنان بر ما چيره شوند شهرهاى ما را خراب و عزيزان را ذليل مىنمايند.
وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ اين جملهى تأكيد تفصيل مطلب سابق است، يا جملهى معترضه از جانب خدا در جهت تصديق بلقيس است، گويا كه دل بلقيس تحت تأثير نامه قرار گرفت نسبت به صلح نرم شد، بنابراين خواست يارانش را به جاى امر و دستور، از طريق شور و مشورت مايل به صلح كند.
وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ بلقيس گفت: من براى آنان هديهاى مىفرستم تا ببينم فرستادگان چگونه برمىگردند؟
چون بلقيس عادت پادشاهان را مىدانست و مىدانست كه آنان با هدايا راضى مىشوند، گفت: ما به سليمان هديّهاى مىفرستيم، اگر آن را قبول كرد كه او پادشاه است و ملك و پادشاهى مىخواهد و جنگ با او ممكن است، ولى اگر هديه را ردّ كرد و اصرار بر طلب دين نمود او رسول الهى است و نبايد با او جنگ كنيم.
در هديهى بلقيس اختلاف شده، بعضى گفته اند: پسران و دختران جوانى بودند كه يك نوع لباس پوشانيده شده بودند كه مذكّر از مؤنّث تشخيص داده نمى شد.
و بعضى گفته اند: پسران لباس دختران، دختران لباس پسران پوشيده بودند و بعضى گفته اند: آن هديه صفحه هايى از طلا در ظرفهايى از ديبا بوده است.
و بعضى گفته اند: كه بلقيس پانصد پسر در لباس دختران و آرايشهاى دخترانه، پانصد دختر و كنيز در لباس و آراستگى پسران دختران را سوار بر پانصد اسب ماديان تاتارى و پسران را پانصد اسب چابك و تيزرو كرد، لگام هر اسبى از طلايى بود كه با جواهر مزيّن گشته بود، پانصد خشت از طلا و پانصد خشت از نقره و يك تاج مزيّن به درّ و ياقوت به و در درون كوزهاى يك عدد مرواريد غلطان سالم بدون سوراخ و سوزن كوچكى كه داراى سوراخى كج بود گذاشته، سپس مردى از اشراف قومش به نام منذر بن عمرو را فرا خوانده، با او مردانى از قومش همراه نمود و نامهاى به سليمان عليه السّلام نوشت كه در آن نامه چنين آمده بود: اگر تو نبى هستى بين دختر بچّه و پسر بچّه تميز بده، قبل از آن كه در كوزه را باز كنى بگو در آن چيست و مرواريد غلتان را سوراخ كن به نحوى كه سوراخ كج نباشد و مساوى باشد و داخل كن بدون يارى گرفتن از انس و جنّ، سوزن را نخ كن.
پس فرستادهى بلقيس با هدايا حركت كرد و هدهد شتابان پيش سليمان عليه السّلام آمد و او را از قضايا باخبر ساخت، پس سليمان عليه السّلام به جنّ دستور داد كه خشتهاى طلا و نقره بزنند كه اين كار را كردند، سپس دستور داد از همان جا كه موضع سليمان عليه السّلام بود تا چند فرسخ يك ميدان از خشتهاى طلا و نقره درست كنند و دور ميدان ديوارى بسازند از طلا و نقره.
پس اين كار را كردند، سپس به جنّ گفت: اولاد خود را پيش من بياوريد، پس خلق زيادى در آنجا جمع شد، سليمان آنان را به صورت ايستاده در راست و چپ ميدان گذاشت، سپس بر تخت خويش نشست، چهار هزار تخت از راست و چهار هزار از چپ براى او گذاشتند، بر انس و جنّ امر كرد كه فرسخها صف بكشند، حوش، درندگان، حشرات و پرندگان از راست و چپش فرسخها صف بكشند.
آنگاه كه گروه بلقيس به ميدان نزديك شدند و ملك و پادشاهى سليمان عليه السّلام را ديدند احساس حقارت كرده و پس از انداختن هدايا مقابل سليمان عليه السّلام ايستادند.
و سليمان عليه السّلام با نظر لطف و نيكويى بر آنان نگريست.
بلقيس به قاصدان خود سفارش كرده بود كه اگر سليمان عليه السّلام به شما نگاه غضبآلود كرد پادشاه است، ولى اگر نگاه لطف و محبّتآميز كرد او نبىّ است.
سليمان عليه السّلام گفت: چه چيز پشت سر شماست؟
رييس گروه آنچه را كه آورده بودند خبر داده و نامهى بلقيس را به سليمان عليه السّلام تقديم نمود: سليمان عليه السّلام نظرى به نامه افكند،كوزه را طلب كرد و از آنچه كه در داخل آن بود خبر داد و مرواريد را با موريانه سوراخ كرده و نخ را با كرم سفيد در سوزن داخل نمود، پسران و دختران را از همديگر تشخيص داده و هداياى آنان را به خودشان برگردانيد.
چنانچه خداى تعالى فرمود: فَلَمَّا جاءَ سُلَيْمانَ قالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتاكُمْ پس آنگاه كه پيك نزد سليمان عليه السّلام آمد (آن حضرت) گفت: آيا به من مدد مالى مىرسانيد؟ در حالى كه آنچه خداوند به من داده بهتر از آن است كه به شما داده است و مقدارى از آن را ديديد.
بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ و اين شما هستيد كه با هديّه كردن به يكديگر خوشحال مىشويد در صورتى كه آن هديه از اعراض دنيوى باشد، نه من.
يعنى من خوشحال نمى شوم، چه خوشحالى من با هديه كردن قلب سالم و ايمان صحيح است.
ارْجِعْ إِلَيْهِمْ سليمان به رييس گروه گفت: به سوى قوم بلقيس برگرد و اسمى از برگرداندن هدايا نبرد، چون به هدايا اعتنايى نداشت.
فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها لشكرى در مقابل آنان مىآراييم كه توان مقابله با آن را نداشته باشند و (نمونهاى از آن را شما ديديد).
وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ و آنان را خوار و ذليل از سرزمين سبا و يا از پيش بلقيس بيرون مىكنيم لفظ صاغِرُونَ تأكيد أَذِلَّةً است.
وقتى فرستادگان بلقيس پيش بلقيس برگشته و داستان را بازگو كردند بلقيس فهميد كه سليمان عليه السّلام فرستادهى خداست و تصميم گرفت پيش سليمان عليه السّلام بيايد، وقتى سليمان عليه السّلام از تصميم بلقيس مطّلع گرديد و فهميد كه دل بلقيس پيش تختش مىباشد قالَ به اشراف لشكريانش گفت:
يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ بعضى گفتهاند: اين گفتهى سليمان پس از آن بود كه بلقيس به مكانى نزديك سليمان عليه السّلام رسيده بود، سليمان به اندازهاى هيبت داشت كه نمىشد نزد او ابتداى به سخن كرد، تا او خودش آغاز سخن مىكرد و از چيزى سؤال مى نمود.
پس روزى كه بيرون آمده و بر تختش نشسته بود آن نزديكىها گرد و غبارى ديد، در حالى كه ما بين او و كوفه به مقدار يك فرسخ بود، گفت:
چه كسى تخت بلقيس را مىتواند بياورد؟.
قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِ عفريت با كسرهى عين كسى است كه حكمش نافذست و به آن اهميّت مىدهد و نوعى ذكاوت و زرنگى دارد.[14] أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ من آن تخت را قبل از آن كه از جايگاهت برخيزى مىآورم.
و سليمان عليه السّلام در آن مجلس از صبح تا نصف روز مى نشست.
وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌ و من بر اين كار نيرومندم و هيچ يك از اجزاى آن تخت فوت نمىشود، بلكه جميع اجزاى آن را يكجا مىآوردم بدون آن كه آن را جدا جدا سازم.
أَمِينٌ و در هيچ يك از اجزاى آن تخت خيانت نمى كنم.
سليمان عليه السّلام گفت: من سريعتر از اين مى خواهم.
قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ آن كه نزد او اندكى از علم قرآن بود، يعنى بر علم قرآن تكوينى داشت كه تنزّل نموده و فرقان مىشود و به صورت كتابهاى آسمانى يا به صورت شرايع الهى در مىآيد.
مردى كه چنين گفت آصف بن برخيا وزير سليمان عليه السّلام و پسر خواهرش بود. بعضى گفته اند: مردى بود به نام بلخيا، برخى نام او را اسطوم دانسته و برخى او را خضر عليه السّلام مى دانند.
بعضى گفته اند: كسى كه اندكى از علم كتاب دارد جبرئيل عليه السّلام است و بعضى گفته اند: خود سليمان بوده است.
در بيان احاطهى وجودى بر ممكنات
أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ آن كس گفت:من آن را پيش از اين كه چشم به هم بزنى به نزدت مى آورم.
در ضمن سخنانى كه در گذشته و به خصوص در اوّل سورهى بنى اسرائيل گفتيم اين مطلب را متذكّر شديم كه انسان داراى دو جزء است جزء ملكى و جزء ملكوتى.
پس آنگاه كه جزء ملكى غالب شود چنانچه در بيشتر مردم چنين است جزء ملكوتى و حكم آن مستهلك مى شود، به طورى كه ديگر اثر و حكمى از آن ظاهر نمىشود.
و اگر جزء ملكوتى غالب شود جزء ملكى مستهلك مىشود بدون آن كه اثر و حكمى از آن باقى بماند و چون حكم ملكوت عدم تقييد به زمان و مكان، بلكه احاطه بر آن دو و مجرّد از آن دو است جميع زمانيّات و زمانها نزد ملكوت مانند الآن مىشود و جميع مكانيّات و مكانها مانند يك نقطه مىشود.
و كسى كه ملكوت در او غالب شده مىتواند حال آيندگان و گذشتگان را بفهمد، مشرق و مغرب را در آن واحد سير كند و هر چيزى از اجسام سنگين نيز به آن متّصل شود حكم او را به خود مىگيرد و به زمان و مكان مقيّد نمىشود.
چنانچه عبا و نعلين محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم به سبب اتّصال به او از حكم ملك خارج شده، با سير محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم در ملكوت و جبروت، بلكه فوق امكان سير كرد. حال كه اين مطلب را دانستى بدان كه آصف عليه السّلام اسم اعظم را كه لطيفهى ملكوتى است مى دانست، با آن لطيفه خداوند را خواند، يعنى شأن آن لطيفه را به خود گرفت و كارش را با شأن آن لطيفه انجام داد، پس ملكش مغلوب گشت به نحوى كه داراى هيچ حكمى نبود، پس مسافت بين او و بين تخت بلقيس مانع از اتصال دست ملكوتىاش به آن نبود، كوهها، درّهها و تپه ها بين ديدگان و دست او و بين تخت حايل نبود و پس از اتّصال دست او به تخت نيز حكم ملكوت به خود گرفت و از زمان و مكان فراتر رفت و ديگر حركت آن احتياج به مدّت و گذشت زمان نداشت، كوهها و تپّه ها مانع از حركت آن نبودند.
پس دستش به تخت رسيد و آن را در آن واحد آورد و اين است معناى قول خدا: قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ در مدّتى كوتاهتر از چشم به هم زدن، نه آنچه گفتهاند و اين آيه را تفسير كرده اند.
فَلَمَّا رَآهُ دستش را دراز كرد و تخت را آورد در مدّتى كمتر از چشم به هم زدن سليمان وقتى ديد تخت بلقيس پيش چشمش مستقرّ است.
مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ جهت اظهار نعمت خدا و اين كه منعم را در اين نعمت دادن مىبيند گفت: هذا اين آوردن تخت قبل از چشم بر هم زدن از طرف وزير من مِنْ فَضْلِ رَبِّي از فضل پروردگارست.
لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ تا مرا بيازمايد كه شكر نعمت مىكنم يا كفران آن، شكرگزار مطلق نعمتها هستم يا نه؟! وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌ هر كه سپاسگزار بود به خود سپاس نهاده (چون حقيقت وجودش خداست) و هر كس كفران نعمت كند پروردگار از او و از شكرش بىنيازست.
كَرِيمٌ پروردگار من كريم است و هر كس كفران نعمت كند نعمتش را از او دريغ نمىدارد، هر كس شكرگزار باشد فضل خويش را به او فزونى مىبخشد.
در وجه آوردن تخت بلقيس اختلاف شده، بعضى گفتهاند: وصف آن تخت سليمان عليه السّلام را خوش آمد و خواست آن را ببيند و دوست داشت قبل از آن كه بلقيس اسلام بياورد مالك آن تخت گردد، كه بعد از اسلام گرفتن مال بلقيس حرام مىشد و اين سخن شبيه به اقوال عامّه است.
سليمان خواست با اين كار عقل و زرنگى بلقيس را امتحان كند، يا خواست قبل از ورود بلقيس معجزهاى را بر او ظاهر سازد، چون بلقيس تختش را در خانهاش گذاشته و آن را محكم سفارش كرده و اشخاص ثقه و مطمئنى را موكّل آن نموده بود.
و بعضى گفتهاند: بلقيس آن تخت را دوست مىداشت و سليمان عليه السّلام مىخواست هنگام ورود بلقيس دلش وابسته به غير او نباشد.
قالَ سليمان عليه السّلام گفت: نَكِّرُوا لَها عَرْشَها تخت بلقيس را تغيير دهيد، يعنى هيئت و صورت آن را عوض كنيد و منظورش امتحان بلقيس بود، چنانچه گفت:
نَنْظُرْ أَ تَهْتَدِي ببينيم آيا بلقيس تخت خود را مىشناسد؟
أَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذِينَ لا يَهْتَدُونَ آنگاه ببينيم كه آيا بلقيس با وجود حضور تخت بر صدق و نبوّت من و قدرت خدا پى مى برد يا به اين استدلال راه نمى يابد.
فَلَمَّا جاءَتْ قِيلَ وقتى بلقيس آمد به او گفته شد:
أَ هكَذا عَرْشُكِ قالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ آيا تخت تو اين چنين است؟ گفت: گويا كه همين است! نه آن را اثبات كرد و نه آن را نفى و انكار نمود، چون مىديد كه اين تخت در جميع اجزا و اوضاع و هيئتهايش مثل تخت خودش مىباشد و از سوى ديگر بر حسب رنگها و شكلها بعضى تغييرات در آن مىديد.
و لذا نه اثبات كرد و نه انكار، اين از كمال عقل و احتياط است كه مبادرت به تصديق و تكذيب و تثبيت در امرش نكرد، بعضى گفتهاند: بلقيس تخت خود را شناخت ولى وقتى به او به طريق تشبيه گفتند: آيا تخت تو اين چنين است؟ او نيز به طريق تشبيه جواب داد و گفت: گويا كه اين تخت همان است.
تا جواب مطابق سؤال باشد، بعضى گفته اند: بلقيس زن حكيمى بود، اگر او مىگفت: اين تخت همان تخت من است، ترس تكذيب را داشت و اگر مىگفت: اين تخت آن نيست باز مىترسيد تكذيب شود، پس طورى سخن گفت كه تكذيب نشود.
پس به بلقيس گفته شد: اين همان تخت توست كه به اينجا آورده شده و بستن درها و نيروى پاسداران و محافظين تخت و اهميّت دادن آنها به حفظ تخت، تو را توانمند نكرد و به مقصود نرسانيد، همچنين دورى مسافت و عظمت و بزرگى تخت و سنگينى آن موجب عجز ما نشده و مانع از آوردن تخت به اينجا نگشته است.
پس بلقيس گفت: وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ ما علم پيدا كرديم كه سليمان عليه السّلام رسول و فرستادهى خداست و مراد الهى و غير بشرى است.
مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمِينَ بلكه آگاهى ما پيش از اين بوده است، ما پيش از اين (هم از) آيت و نشانهاى كه بر ما ظاهر شد، فهميده بوديم كه او فرستادهى خداست و تسليم امر او شديم، يا قبل از اين ساعت ما آن را فهميديم.
و ممكن است اين سخن از كلام سليمان عليه السّلام باشد، يا از كلام كسى باشد كه گفت: آيا تخت تو چنين است؟ يا از قوم سليمان باشد.
معناى آيه اين است: ما به سبب قدرت خدا بر امثال اين نشانه قبل از اين نشانه يا قبل از بلقيس علم پيدا كردهايم يا قبل از آمدن بلقيس، به تسليم و انقياد او علم پيدا كردهايم و براى همين جهت بود كه تخت او را آورديم.
وَ صَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ پس اين امر يعنى وجود يا تخت بلقيس كه آنجا حاضر بود بلقيس را از عبادت غير خدا بازداشت يا مانع شد از اين كه چيزى جز خدا مانند خورشيد معبود قرار گيرد، يا جلوى ايمان بلقيس را به عبادت جز خدا، يا به معبود قرار دادن چيزى جز خدا را گرفت.
إِنَّها كانَتْ مِنْ قَوْمٍ كافِرِينَ در حالى كه پيش از آن از كافران بود، اين جمله در موضع تعليل است و پس از آن آمده است كه سؤال و جواب از تخت تمام شده است.
قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ لفظ صَرْحٌ به معناى جايى است كه بدون سقف و تكيهگاه باز و منبسط شده است، بعضى گفتهاند: صرح قصرى از شيشه است و بعضى گفتهاند: هر بناى محكم از شيشه يا سنگ صرح است.
و برخى گفتهاند: چون بلقيس آمد سليمان به شياطين دستور داد بنايى از شيشه بسازند و زير آن آب به جريان انداخت و در آن ماهىها و قورباغهها و حيوانات دريايى جمع كرد، سپس براى خود تختى گذاشت و روى آن نشست و آنگاه به بلقيس گفته شد: به قصر وارد شو.
فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وقتى بلقيس آن بنا و آب را ديد خيال كرد درياست، بعضى گفتهاند: بلقيس وقتى آنجا را ديد گفت: پسر داود عذابى جز غرق كردن پيدا نكرده كه مرا بكشد و به دماغش برخورد كه بترسد و داخل نشود.
وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها بلقيس خيال كرد آنجا آب است و لباسش را بالا كشيد و ساق پايش نمايان شد، سليمان عليه السّلام ساق پاى بلقيس را ديد و ديد كه پاهاى بلقيس موى دارد، سليمان عليه السّلام را خوش نيامد، در اين مورد با جنّ مشورت نمود و در نتيجه حمّامها درست كرده و نوره ساختند. و اوّلين بار كه نوره ساخته شد همين موقع بود.
قالَ سليمان عليه السّلام به بلقيس گفت: اينجا آب نيست.
إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ ساختمان لطيفى از شيشه است.
قالَتْ بلقيس پس از آن كه به اشتباه خود پى برد و فهميد كه سوءظنّ به نبىّ خدا عليه السّلام پيدا كرده گفت: رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي پروردگارا من به خود ظلم و سوءظن به نبى تو پيدا كردم.
وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ و براى اين كه بلقيس ضعف و عدم استقلال خودش را در اسلام آوردنش برساند.
گفت: من با سليمان اسلام آوردم.
و در امر بلقيس اختلاف شده و برخى گفتهاند سليمان او را تزويج كرد و بر ملك و پادشاهى خودش اثبات و برقرار نمود.
و برخى گفتهاند: او را به ملكى به نام تبّع[15] تزويج نمود و به سرزمين خودش باز گردانيد، به اميرى از امراى جنّ در يمن امر كرد كه اطاعت آن ملك كند و براى او عمل نمايد، پس او در يمن كارگاههايى ساخت.
[1] . مجمع البيان ج 8- 7 ص 212
[2] . الصّافى ج 4 ص 59]
[3] . نور الثقلين ج 4 ص 77 ح 20 و الكافى ج 1 ص 383 ح 3
[4] . الصّافى ج 4 ص 61 و تفسير القمّى ج 2 ص 129
[5] . الصّافى ج 4 ص 61
[6] . الصّافى ج 4 ص 61
[7] . مجمع البيان ج 8- 7 ص 215
[8] . نور الثّقلين ج 4 ص 82 ح 46 و تفسير القمّى ج 2 ص 126.
[9] . مجمع البيان ج 8- 7 ص 218
[10] . مجمع البيان ج 8- 7 ص 218. مراجعه شود به تاريخ پادشاهان سبا و حمير و دائرة المعارف اسلامى كلمهى سبا.
[11] . تفسير القمّى ج 2 ص 127.
[12] . مجمع البيان ج 8- 7 ص 219.
[13] . معناى دوّم( يعنى دين اسلام) هم در معناى اوّل يعنى اطاعت و انقياد و مستتر است لذا فصاحت سخن و ضرورت معناى، اوّل را مىرساند پس مسلمين يعنى تسليمشوندگان. مترجمان
[14] . بعضى كلمهى عفريت را از واژهى آفريد فارسى دانسته اند.
( واژههاى دخيل در قرآن مجيد نوشته جفرى، ترجمه دكتر فريدون به درهاى) عفريت بالكسر به غايت رسانندهى هر چيزى و مرد درگذرنده در امور و رسا و مبالغهكننده در آن.
منتهى الارب فى لغة العرب صفىپور در تفسير نسفى و لسان التنزيل به معناى مردم درشت و قوى هيكل و دلير آمده است.
[15] . سلاطين تبّع پس از سلاطين سبأ بر يمن حكومت كردند و پس از آن حميريان به سلطنت رسيدند.( دائرة المعارف اسلامى. تبّع)