تفسیر بیان السعادة-لقمان

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره لقمان

سورة لقمان‏

اين سوره مكّى است، برخى گفته ‏اند:[1] غير از سه آيه، آن قول خدا: (و لو أن ما فى الارض) تا آخر سه آيه بقيّه اين سوره مكّى است و اين سوره شامل سى و سه يا سى و چهار آيه است.

آيات 1- 7

[سوره لقمان (31): آيات 1 تا 7]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

الم (1) تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكِيمِ (2) هُدىً وَ رَحْمَةً لِلْمُحْسِنِينَ (3) الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (4)

أُولئِكَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (5) وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَها هُزُواً أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ (6) وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِ آياتُنا وَلَّى مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْها كَأَنَّ فِي أُذُنَيْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذابٍ أَلِيمٍ (7)

 

ترجمه‏

(31/ 7- 1)

به نام خداوند بخشنده‏ى مهربان‏

الم (الف. لام. ميم).

اين آيات كتاب حكمت‏آموز است.

رهنمود و رحمتى براى نيكوكاران.

كسانى كه نماز را بر پا مى ‏دارند و زكات را مى ‏پردازند و به‏ آخرت يقين دارند.

اينانند كه از سوى پروردگارشان از هدايتى برخوردارند و هم اينانند كه رستگارند.

و از مردمان كسى هست كه خريدار سخنان سرگرم‏كننده است تا بى‏هيچ عملى مردمان را از راه خدا گمراه گرداند، آن را به ريشخند گيرد، اينانند كه عذابى خفّت بار در پيش دارند

و چون آيات ما بر او خوانده شود متكبّرانه روى برگرداند كه گويى آن را نشنيده است، چنانكه گويى در گوشهايش سنگينى ‏اى هست، پس او را از عذاب دردناك خبر ده.

 

تفسير

در اوّل سوره بقره و در غير آن مطالبى گذشت كه ما را از تفسير اين آيات بى‏نياز مى‏كند.

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ‏ لفظ اشترا در معاوضه مطلق استعمال مى‏شود اعمّ از اينكه عوضين ثمن و مثمن از اعيان باشند يا غير اعيان، اعمّ از آنكه غير مقرون به صيغه مخصوص باشد با نباشد.

بنابراين اشترا صادق است بر بذل اموال بر وعّاظ، قصّه‏گوها و نقّال‏ها كه افسانه نقل مى‏كنند و نيز صدق مى‏كند بر بذل قوا و استعدادها و عمرها در گوش دادن به چيزى كه لذّت نفس و خيال در آن است، نه عقل، اعمّ از آنكه مسموع قرآن و اخبار باشد يا اباطيل و افسانه ‏ها.

لهو حديث عبارت از چيزى است كه تو را از خدا و آخرت مشغول كرده و باز دارد، از قبيل گفتارهاى زبانى، فعلهاى اركانى.

و احاديث نفسى، اعمّ است از آنكه بازدارنده و شاغل قران و خبر از معصوم عليه السّلام و عبادت شرعى باشد، يا ذاتا لهو و معصيت، زيرا در هر قول و فعلى يك جهت عقلانى است و يك جهت شيطانى،پس اگر گوش دادن و اشتغال به آن از جهت عقلانى‏اش باشد آن حديث صحيح عقلانى مى‏شود اگر چه صورت آن صورت باطل و گناه باشد، اگر استماع و اشتغال به آن از جهت شيطانى‏اش باشد آن لهو حديث است اگر چه صورتش صورت قرآن و اخبار معصومين باشد.

مقصود خداى تعالى اين است كه قرآن و آيات آن هدايت و رحمت براى نيكوكاران و گمراهى و نقمت براى بدكاران است، ليكن خداوند از اين عبارت عدول نمود تا قرآن را از نسبت گمراه كردن و نقمت تنزيه كرده و تصريح نمايد به اينكه گمراهى و نقمت جز از جانب خودشان نيست، كه آنان با بدى استعداد و كارشان به‏وسيله قرآن كه هدايت از جانب خدا است گمراه مى‏شوند، قرآن در گوشهايشان مانند افسانه حديث لهو مى‏ شود.

لِيُضِلَ‏ و لفظ لِيُضِلَ‏ با فتحه‏ى ياء و ضمّه‏ى آن خوانده شده، لام مانند لام در لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً است، يا لامى كه براى علّت غائى داخل مى‏ شود.

زيرا بعضى از مردم به ملاهى مشغول مى‏شوند در حالى كه مقصودشان گمراهى يا گمراه كردن نيست، يا مقصودش هدايت يافتن است، ولى گمراه مى‏كند و گمراه مى‏شود بدون آنكه خودش بفهمد و بعضى از مردم به قصد گمراه كردن مشغول ملاهى مى‏شوند، مانند كسى كه تحصيل علم مى‏كند تا شريعت را فاسد سازد.

عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ بدون علم و با اشترا مردم را گمراه مى‏كند، يا نمى‏داند كه اشترا مذكور گمراهى و گمراه كردن است، يا علم به‏ گمراه بودن و گمراه كردن آن ندارد، يا اصلا متّصف به علم نيست، در اين صورت تنكير لفظ عِلْمٍ‏ براى جنس يا براى فرد غير معيّن است، ولى نسبت به فرد غير معيّن استغراق دارد، چون بعد از لفظ «غير» واقع شده كه در معنى نفى است و ممكن است تنوين براى تفخيم باشد، يعنى بدون علم بزرگ، كه آن علم به ولايت است.

وَ يَتَّخِذَها هُزُواً اين چنين كسى كه راه خدا را به مسخره و استهزا گيرد و راه خدا جز طريق ولايت نيست.

أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِ آياتُنا وَلَّى مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْها كَأَنَّ فِي‏ أُذُنَيْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذابٍ أَلِيمٍ‏ براى اين گونه كسان عذاب خواركننده‏اى است، زيرا چون آيات ما بر ايشان خوانده شود با تكبّر روى بر مى‏گردانند كه گويا هرگز نشنيده‏اند، آن‏چنان‏كه گويا در گوششان گرانى است، پس آنان را به عذاب دردناك مژده ده.

 

آيات 8- 11

[سوره لقمان (31): آيات 8 تا 11]

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ جَنَّاتُ النَّعِيمِ (8) خالِدِينَ فِيها وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (9) خَلَقَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها وَ أَلْقى‏ فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ (10) هذا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُونِي ما ذا خَلَقَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ بَلِ الظَّالِمُونَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (11)

 

ترجمه‏

(31/ 11- 8)

بى‏ گمان كسانى كه ايمان آورده ‏اند و كارهاى شايسته كرده ‏اند بوستانهاى پرنازونعمت براى آنان است.

كه جاودانه در آنند، بر وفق وعده راستين الهى، او پيروزمند فرزانه است.

آسمانها را بدون ستونهايى كه آنها را ببينند پديد آورد، و در زمين كوهها بيفكند تا شما را نجنباند، در آن از هر گونه جانورى پراكند، و از آسمان آبى فروفرستاديم، آنگاه در آن از هر گونه‏اى ارزشمند رويانديم.

اين آفرينش خداست، پس به من نشان دهيد كسانى كه مدّعى و در برابر او هستند چه چيزى آفريده‏اند؟ آرى ستمكاران در گمراهى آشكارند.

 

تفسير

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا جواب سؤال مقدّر است، گويا كه بعد از ذكر جزاء بدكاران گفته شده: جزاى محسنين و نيكوكاران چيست؟ پس فرمود: كسانى كه با بيعت عامّ يا خاصّ ايمان آوردند.

وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏ و كردارى شايسته كردند، طبق آنچه كه در بيعت از آنها گرفته شده آنان در بهشت جاودانه هستند.

و اسم ظاهر به جاى ضمير براى فاصله قرار گرفتن بين اين حكم و ذكر محسنين (نيكوكاران) است و نيز براى اشاره به اين است كه نيكوكار جز كسى كه ايمان آورد و عمل شايسته انجام دهد، نيست.

لَهُمْ‏ براى آنانست، نه براى غير آنان‏ جَنَّاتُ النَّعِيمِ خالِدِينَ فِيها وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ خَلَقَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها بهشتهاى پرنعمتى كه در آن جاودانه‏اند وعده‏ى الهى حقّ است و او عزيز و حكيم است،آسمانها آفريد بدون تكيه‏گاهى كه ببينيد، اين آيه بيان عزّت و حكمت خداى تعالى است.

از امام رضا عليه السّلام آمده است كه فرمود: آسمانها ستون دارند ولى شما آن را نمى‏بينيد[2].

وَ أَلْقى‏ فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ‏ تفسير اين آيه در اوّل سوره نحل نوشته شد.

وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ‏ در زمين از هر زوجى رويانيديم، منظور از زوج صنف است، چون هر صنفى به اعتبار پايين‏تر و بالاترش زوج ناميده مى‏شود، يا هر گياهى به اعتبار اينكه صحرايى يا بوستانى است زوج است.

كَرِيمٍ‏ كرم در هر چيزى بر حسب آن چيز است و كرامت نبات و گياه به اعتبار كثرت منافع آن است، ابتدا به آفرينش آسمانها كرد چون آسمانها اشرف از زمين‏اند، سپس آفريدن زمين را ذكر كرد در ضمن قرار دادن كوه بر روى زمين، سپس خلق مواليد را ذكر نمود و به ترتيب از شريف‏تر ابتدا كرد تا به پست‏ تر رسيد.

هذا اينكه ذكر شد از آسمانها و زمين و كوهها و مواليد، خَلْقُ اللَّهِ‏ مخلوق خداست. فَأَرُونِي ما ذا خَلَقَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ‏ به من نشان بدهيد كه آن معبودهاى باطل چه چيزى آفريده‏اند؟ تا مستحقّ شراكت با خدا و معبود شدن براى مردم باشند، چه، شريك بايد در مقدارى از صفاتش مانند شريك ديگر باشد.

بَلِ الظَّالِمُونَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ‏ التفات از خطاب به غيبت است، آوردن اسم ظاهر به جاى ضمير براى آن است كه آنها را به ظلم در شرك آوردنشان توصيف نمايد، بيان علّت حكم باشد، لفظ بَلِ‏ اضراب و استدراك از به عجز در آوردن آنها به تصريح به گمراهى آنها است.

 

آيات 12- 16

[سوره لقمان (31): آيات 12 تا 16]

وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ وَ مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ (12) وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ لابْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (13) وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلى‏ وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فِي عامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ (14) وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى‏ أَنْ تُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنابَ إِلَيَّ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (15) يا بُنَيَّ إِنَّها إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّماواتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ (16)

ترجمه‏

(31/ 16- 12)

و به راستى به لقمان حكمت بخشيديم كه خداى را سپاس گو، بدان كه هر كس سپاسگزارى كند همانا به سود خويش سپاس گزارده است، هر كس كفران ورزد بداند كه خداوند بى‏ نياز ستوده است.

و چنين بود كه لقمان به پسرش‏ درحالى‏ كه پندش مى داد گفت: فرزندم به خداوند شرك مياور چرا كه شرك ستم بزرگى است.

و انسان را در حقّ پدر و مادرش سفارش كرديم كه مادرش او را با ضعف روز افزون آبستن بوده است، از شير گرفتن او دو سال به طول انجاميده كه براى من و پدر و مادرت سپاس بگزار كه سير و سر انجام به سوى من است.

و اگر تو را وادارند تا چيزى را كه بدان علم ندارى شريك من گردانى، از آنان فرمان مبر، و با آنان در دنيا به نيكى همنشينى كن، و به راه كسى برو كه به سوى من بازگشته است، سپس بازگشت شما به سوى من است، آنگاه از نتيجه كار و كردارتان آگاهتان مى‏ سازم.

فرزندم بدان كه اگر عملى هم سنگ دانه خردلى باشد و آنگاه در دل تخته سنگى يا در دل آسمانها يا در زمين نهفته باشد خداوند آن را به ميان مى ‏آورد چرا كه خداوند باريك بين آگاه است.

 

تفسير

وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ اين جمله عطف بر جمله‏ خَلَقَ السَّماواتِ‏ است، چون وقتى خداى تعالى اصول نعمتها را كه بر بندگانش داده است شمردن شكر نعمتهايش را ذكر نمود، شكر نمود، شكر نعمت را حكمت حساب كرد.

چه حكمت عبارت است از دقّت نظر در قوّه علّامه و نظرى، اتقان صنع در قوّه عمّاله و عملى، شكر نعمت جز ناشى از دقّت نظر و اتقان صنع قلبى و بدنى نيست.

زيرا شكر چنانچه در سوره‏ى بقره در تفسير خداى تعالى:

فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي‏ گذشت عبارت است از ملاحظه‏ نعمت دادن منعم در نعمت، ملاحظه حقّ منعم در انعام، كه مستلزم تعظيم منعم و صرف نعمت است در جايى كه به خاطر آن خلق شده است.

و اين ملاحظه جز دقّت نظر نيست، آن تعظيم و صرف نعمت جز اتقان صنع قلبى و بدنى نيست.

در نسبت لقمان ذكر شده است كه او فرزند باعورا از اولاد فرزند خواهر ايّوب يا خاله او بوده، زنده ماند تا داود عليه السّلام را درك كرد.

أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ‏ به ملاحظه‏ى حقّ و عظمت خدا در هر چيزى كه در وجود و بقاى تو دخالت دارند شكر خدا به جاى آر، آن هر موجودى است در عالم كبير از محسوسات و غير مشهودات و در عالم صغير هر چيزى كه در وجود يا در كمال وجود تو دخالت داشته باشد.

و لفظ أَنِ‏ تفسيريّه و تفسير حكمت است، چه لفظ أَنِ‏ همان‏طور كه مجمل محذوف را تفسير مى‏كند همچنين مجمل مذكور را نيز تفسير مى‏كند.

يا أَنِ‏ مصدريّه به تقدير لام، يا أَنِ‏ با ما بعدش بدل از الْحِكْمَةَ است.

وَ مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ‏ جمله حاليّه، يا معطوف بر جمله‏ى‏ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ‏ … تا آخر.

يا معطوف بر الْحِكْمَةَ يا بر أَنِ اشْكُرْ مى‏باشد بنابراين كه لفظ أَنِ‏ مصدريّه و بدل باشد و بنابراين كه جمله عطف بر الْحِكْمَةَ يا أَنِ اشْكُرْ باشد بايد قبل از آن دو مضاف در تقدير گرفته شود تا مفرد باشد و تقدير آن چنين است: أن اشكر لله و مضمون‏ مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ‏ يا عطف بر اشْكُرْ اعمّ از آنكه‏ أَنِ‏ تفسيريّه باشد يا مصدريّه و ليكن‏ لفظ (قول) در تقدير گرفته مى‏شود.

كه تقدير چنين مى‏شود: (ان اشكر لله و قل لغيرك): مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ‏ يعنى خودت شكر خدا كن و به غير خودت بگو:هر كس شكر كند براى خودش شكر مى‏ كند، زيرا نفع آن به خودش برمى‏ گردد.

وَ مَنْ كَفَرَ هر كس كفران نعمت كند، يعنى ملاحظه منعم را ننمايد و او را در نعمت تعظيم نكند و نعمت را در راه و وجه اصلى خودش كه براى آن خلق شده صرف ننمايد هيچ ضررى به خدا نمى ‏زند.

فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌ‏ كه خداوند از حمد حمدكنندگان و شكر شكركنندگان بى‏ نياز است.

حَمِيدٌ خداوند خودش حميد و حمد شده است، خواه كسى او را حمد بكند و يا نكند.

و در خبرى آمده است: شكر هر نعمتى به اين است كه خداوند بر آن ستوده شود اگر چه بزرگ نبوده باشد[3].

و در خبر ديگرى است: اگر در نعمتى كه خداوند به او داده است حقّى باشد با شكر نعمت آن حقّ را ادا كرده است‏[4].

و در خبر ديگرى است: كسى كه خداوند به او نعمتى بدهد و آن نعمت را با قلبش بشناسد و بفهمد كه شكر آن نعمت را ادا كرده است‏[5].

و در خبر ديگرى است: خداى تعالى به موسى وحى كرد: اى‏ موسى مرا شكر كن و حقّ شكر مرا ادا كن، پس موسى گفت:

پروردگارا چگونه حقّ شكرت را ادا كنم و هيچ شكرى نيست كه من با آن تو را شكرگزار باشم مگر آنكه تو با آن شكر به من نعمت دادى؟ خداى تعالى فرمود: اى موسى الآن تو شكر مرا نمودى حال كه فهميدى اين شكر كردن تو نيز از جانب من است‏[6].

 

شرحى در احوال لقمان‏

از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه از لقمان و حكمتش كه خداى تعالى در قرآن ذكر نموده است سؤال شد پس فرمود:[7] آگاه باشيد، به خدا سوگند به لقمان از جهت حسب و نسب و مال و اهل و جسم و جمال حكمت داده نشد و ليكن او مردى بود در امر خدا قوى و نيرومند، در دين و راه خدا امانت دار، او ساكت بود، بسيار ساكت، نگاهش عميق، فكرش طولانى، نظرش تيز، چيزهاى عبرت‏ انگيز او را بى‏ نياز مى‏ كرد، هيچ‏وقت روز نخوابيد، هيچ كس او را بر بول و غائط و غسل نديد، چون به شدّت خودش را مى‏ پوشانيد و نظرش عميق بود، كارهايش را پنهان مى ‏داشت و نمى‏ گذاشت امرش آشكار شود.

و هرگز از هيچ چيز نخنديد كه مبادا مرتكب گناه شود، هرگز غضبناك نشد، با هيچ انسانى شوخى نكرد، به چيزى كه از دنيا براى‏ او مى ‏آمد هيچ‏وقت خوشحال نمى‏ شد، بر امور دنيوى هرگز اندوهناك نشد و از زنان نكاح كرد و اولاد بسيار براى او به دنيا آمد.

بيشتر آنان در كوچكى مردند و بر مرگ هيچ يك از آنان گريه نكرد از كنار دو نفر كه با هم خصومت يا دعوا مى‏كردند نگذشت مگر آنكه بين آن دو اصلاح نمود و از آنجا نرفت تا آن دو با هم دوست شدند، از كسى گفتار خوبى نشنيد مگر آنكه از تفسير آن و از كسى كه اين سخن از او گرفته شد سؤال مى‏كرد، زياد با فقها و حكما نشست و برخاست مى‏كرد، به قضات و ملوك و سلاطين سر مى‏زد، به قضات از ابتلا و گرفتاريهايشان دلسوزى مى‏كرد و ناراحت مى‏شد، نسبت به ملوك و سلاطين كه مغرور و آسوده خيال بودند دلسوز بود و عبرت مى ‏گرفت و چيزى ياد مى‏ گرفت كه با آن بتواند بر نفسش غلبه كند و در مقابله با هواى نفسش مجاهده نمايد، از شيطان احتراز كند.

و قلبش را با تفكّر و عبرت مداوا مى‏ كرد، جز در چيزى كه سودبخش بود نمى ‏انديشيد و بر چيزى نمى‏ نگريست مگر اينكه به او كمك رساند.

بدين جهات بود كه به او حكمت داده شد، عصمت بخشيده شد، خداى تعالى هنگامى كه روز نصف شد، چشمها به خواب قيلوله و نيمروز رفت و آرام شد به گروههايى از ملائكه دستور داد به لقمان ندا كردند به نحوى كه صدا را مى‏ شنيد ولى آنها را نمى‏ ديد، پس گفتند: اى لقمان آيا مى‏خواهى خدا تو را در زمين خليفه قرار دهد بين مردم حكم كنى؟

لقمان گفت: اگر پروردگارم مرا به اين امر كند كه گوش مى‏دهم و اطاعت مى‏كنم، چون اگر خداوند اين كار را درباره‏ى من انجام دهد مرا كمك مى‏ كند و تعليم مى‏ دهد و مرا حفظ و نگهدارى مى‏ كند ولى اگر مرا مخيّر بگذارد عافيت و راحتى را قبول مى‏كنم.

ملائكه گفتند: اى لقمان چرا چنين كردى؟

گفت: حكم بين مردم سخت‏ ترين منازل از دين است و فتنه و بلا از آن بيشتر است و چيزى است كه خوارى مى‏آورد و هيچ كس كمك نمى‏كند و ظلم حاكم را از هر طرف مى‏ پوشاند و صاحب حكم بين دو امر قرار مى ‏گيرد، اگر به حقّ حكم كند و به حقّ اصابت نمايد پس شايسته سلامت است، اگر خطا كند كه راه بهشت را خطا كرده است.

و كسى در دنيا ضعيف و ذليل باشد آسان‏تر از آن حاكم شريفى است كه در آخرت سرگردان باشد، هر كس دنيا را بر آخرت ترجيح دهد در هر دو خسارت مى‏كند، كه دنيا زائل مى‏شود و به آخرت هم نمى‏رسد.

امام فرمود: ملائكه از حكمت او تعجّب كردند، خداوند منطق او را پسنديد.

وقتى شب شد و لقمان به بستر خواب رفت خداى تعالى حكمت را بر او نازل كرد و با آن او را از سر تا پايش پوشانيد، در حالى كه او خواب بود و با حكمت او را پوشانيد، وقتى بيدار شد حكيم‏ترين مردم در زمان خودش بود، بين مردم كه مى‏رفت سخنان با حكمت‏ مى‏گفت و حكمت را در ميان آنان نشر مى‏كرد.

وقتى حكم به خلافت او داده شد و او قبول نكرد خداوند به ملائكه دستور داد داود عليه السّلام را ندا كنند و خلافت را به او بدهند، او قبول كرد، شرطى همانند لقمان نكرد.

پس خداى تعالى خلافت زمين را به او داد و در مورد خلافت چند مرتبه او را امتحان كرد، در هر مورد خطا كرد و توبه او را خداوند قبول مى ‏كرد و او را مى‏ بخشيد.

و لقمان زيارت داود عليه السّلام را زياد مى‏ كرد و او را با پندها و حكمت و زيادى علمش پند مى‏ داد و داود به او مى‏ گفت: گوارا باد تو را اى لقمان كه به تو حكمت داده شده و گرفتارى و بلا از تو برداشته شده است ولى به داود خلافت داده شده و به حكم و آزمايش و فتنه گرفتار شده است.[8] و چون حكمت جز با شناخت امام زمان حاصل نمى‏شود امام صادق عليه السّلام آن را به شناخت امام زمانش تفسير نموده است‏[9].

و چون حكمت بر حسب جزء عملى‏ اش جز با فهم و عقل حاصل نمى‏ شود امام كاظم عليه السّلام آن را به فهم و عقل تفسير كرد.[10] از حكمت‏هاى لقمان و وصيّتهايش به فرزندش و غيرش در كتابهاى مفصّل ذكر شده هر كس بخواهد به آنها رجوع كند.

وَ إِذْ قالَ‏ عطف بر قول خداى تعالى‏ لَقَدْ آتَيْنا است، زيرا درمعناى (أذكر إذ آتينا لقمان الحكمة) و وَ إِذْ قالَ‏ است.

لُقْمانُ لِابْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ‏ هنگامى كه لقمان به پسرش پند مى‏داد گفت: به خدا شرك مياور، اهميّت مواعظ و آثار حكمت لقمان اين بود كه نهى از شرك آوردن را مقدّم قرار داد، چون توحيد اصل همه‏ى پندها و اساس جميع انواع حكمتهاست.

إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ‏ كه شرك ظلمى بزرگ است، چون خداى تعالى آن را نمى‏ بخشد و پايين‏تر از آن را مى‏بخشد، چه، ظلم بنده بر خودش را كه در اثر تقصير او در حقوق خدا پيش آمده خداوند مى‏ بخشد، ظلم بنده به ديگران در مال يا بدن يا ناموس را به حال خود وانمى‏گذارد ولى چنين نيست كه خداوند هرگز آن را نبخشد بلكه بعد از دور شدن و بد شمردن آن بخشيده مى‏ شود، بر خلاف شرك، كه آن ناشى از انانيّت نفس است، مادامى ‏كه نفس انانيّت دارد خداوند آن را نمى‏ بخشد، پس بزرگترين اقسام ظلم همين قسم است.

وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ‏ انسان را سفارش كرديم به پدر و مادرش احسان كند، چه اين عبارت در اين معنا استعمال مى‏شود و در سوره‏ى بقره و سوره‏ى نساء در تفسير قول خدا: وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً بيان والدين و احسان به آن دو، اقسام والدين گذشت.

حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً انسان را مادرش حامله شده و با اين حمل سست و ضعيف مى‏شود.

عَلى‏ وَهْنٍ‏ ضعف بر روى ضعف و سستى بر روى سستى،چون هر چه از زمان حمل فرزند بگذرد وهن و سستى ديگرى بر مادر اضافه مى‏شود.

وَ فِصالُهُ فِي عامَيْنِ‏ و از شير باز گرفتن او اغلب با گذشت دو سال صورت مى‏گيرد كه شايسته است شير خوردن از دو سال تجاوز نكند.

و هر دو جمله معترضه، جواب سؤال مقدّر و در مقام تعليل است، چنانچه مجموع قول خداى تعالى: وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ‏ تا قول خدا: يا بُنَيَّ إِنَّها إِنْ تَكُ‏ … تا آخر معترضه است، براى اشعار به اهتمام به امر پدر و مادر آورده شده، مثل اهتمام به امر توحيد، چنانچه در سوره مذكور گذشت كه خداى تعالى جهت كمال اهتمام به امر پدر و مادر آن دو را به توحيد خود و به نهى از شرك آوردن در چند مورد مقرون ساخت.

أَنِ اشْكُرْ لِي‏ لفظ أَنِ‏ تفسيريّه يا مصدريّه، با ما بعدش بدل اشتمال از (والدين) است.

وَ لِوالِدَيْكَ‏ جهت كمال اهتمام به پدر و مادر شكر پدر و مادر را مقرون به شكر خودش نمود.

إِلَيَّ الْمَصِيرُ اين جمله در مقام تعليل است، نفرمود: [بر من شكر كن، بر پدر و مادرت نيز شكرگزار باش‏] تا توهّم نشود كه شكر پدر و مادر چيزى مغاير با شكر خداست، بلكه شكر خدا جز شكر پدر و مادر نيست.

چنانچه از امام رضا عليه السّلام آمده است: كه فرمود: خداوند امر كرد به سپاسگزارى بر او و بر پدر و مادر، پس كسى كه بر پدر و مادرش‏ شكر و سپاس نكند خدا را شكر نخواهد كرد.[11] من مى‏گويم: اين مطلب علّتى ندارد جز اينكه شكر خدا مندرج در شكر والدين است.

وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى‏ أَنْ تُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما چون پدر و مادر تكوينى چنانچه در سوره‏ى بقره و سوره‏ى نساء گذشت بر حسب هر مرتبه از مراتب وجود انسان و هر شأنى از شئون او غير از پدر و مادر بر حسب مرتبه‏ى ديگر و شأن ديگر است.

همچنين است بر حسب تكليف و اختيار … لذا شيطان و نفس والدين انسان محسوب مى‏شود، چنانچه عقل و نفس و محمّد صلى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام نيز والدين مى‏شوند و همان‏طور كه جائز است مقصود از والدين والدين جسمانى باشد.

همچنين جائز است مقصود از دو والدين روحانى باشد، همان‏طور كه جائز است مقصود پدر و مادر تكوينى باشد ممكن است مراد پدر و مادر تكليفى باشد.

بنا بر اين جائز است مقصود از والدين در قول خدا: وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ‏ والدين جسمانى و روحانى باشد.

و مقصود از ضمير در قول خدا: وَ إِنْ جاهَداكَ‏ والدين جسمانى و روحانى ولى والدين بر حسب مقام جهل او تكوينى يا تكليفى و در مرجع ضمير به طريقه استخدام عمل شده است.

و اخبار زيادى وارد شده كه دلالت مى‏كند بر اينكه محمّد صلى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام افضل پدران اين امّت هستند و حقّ آن دو بزرگتر از حقّ پدران جسمانى است و كسى كه آن دو را راضى كند خداوند پدر و مادر جسمانى او را راضى مى‏كند.

از جعفر بن محمّد عليه السّلام وارد شده: هر كس حقّ پدران برتر يعنى محمّد صلى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام را مراعات كند آنچه را كه از حقّ پدر و مادر خودش و ساير بندگان خدا ضايع كرده به او ضرر نمى‏زند، چه على عليه السّلام و محمّد صلى اللّه عليه و آله پدر و مادر او را با شفاعت خود، راضى مى‏سازند.[12] و از على بن محمّد عليه السّلام آمده است: كسى كه پدر و مادر دينيش يعنى محمّد صلى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام بر او گرامى‏تر از پدر و مادر نسبيش نباشد پس از جانب خدا در حلال و حرام و قليل و كثير نيست.[13] و از امير المؤمنين عليه السّلام است كه فرمود: والدين كه خداوند شكر آن دو را واجب نموده كسانى هستند كه علم به دنيا آوردند و حكم به ارث گذاشتند و مردم به طاعت آن دو مأمور شدند سپس فرمود:

إِلَيَّ الْمَصِيرُ يعنى بازگشت بندگان به سوى خداست و دليل بر اين مطلب پدر و مادر هستند.

سپس امام به ابن حنتمه و دوستش رو كرد و در ميان خاصّ و عامّ گفت لقمان در سفارش و وصيّت مى‏گويد: اگر پدر و مادر كوشش كردند كه به من شرك بورزى و از كسى كه مأمور به‏ اطاعت او شدى عدول كنى از آنان اطاعت مكن و سخن ايشان را گوش مكن.

سپس قول بر والدين را عطف كرد و گفت: وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً مى‏گويد: فضل پدر و مادر را بر مردم بشناسان و مردم را به راه ايشان دعوت كن، اين است قول خداى تعالى: وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنابَ إِلَيَّ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ‏ فرمود بازگشت شما به سوى خدا و سپس به سوى ما است، پس از خشم خدا بترسيد، نافرمانى والدين را نكنيد كه رضاى آن دو رضاى خدا و خشم سخط آن دو خشم و غضب خداست.[14] اخبار زيادى در حفظ حقّ والدين جسمانى و اطاعت از آنان، دلسوزى و دعا بر آن دو حتّى اگر حقّ را نشناسند وارد شده است.

روايت شده: مردى خدمت نبى صلى اللّه عليه و آله رسيد و عرض كرد سفارش و توصيه‏اى به من بكن، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: به خدا شرك نياور اگر چه با آتش سوخته شوى، در هر حال قلب تو با ايمان آرام و مطمئنّ باشد، از پدر و مادرت اطاعت كن و به آنها نيكى كن زنده باشند يا مرده، اگر به تو امر كردند از اهل و مال خود خارج شوى دستور آنها را انجام بده كه آن از ايمان است.[15] از امام صادق عليه السّلام آمده است: نيكى به پدر و مادر واجب است اگر چه مشرك باشند و در معصيت خالق نبايد آن دو يا غير آن دو رااطاعت كرد، كه در معصيت خالق اطاعت از هيچ مخلوقى نبايد كرد.[16] وَ صاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً در دنيا با آن دو با حسن خلق مصاحبت كن، يعنى با آنها طورى رفتار كن كه عقلا آن را به نيكويى نام ببرند و معروف و نيكويى و حسن خلق بر حسب انواع پدر و مادر فرق مى‏كند.

زيرا معروف نسبت به محمّد صلى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام اين است كه با قول آنها مخالفت نكنيم چه در ظاهر، چه در باطن و آن دو را اطاعت كنيم در هر چيزى كه تو را امر مى‏كنند و آن دو را دوست داشته باشيم و با آن دو بيعت نماييم و رابطه قلبى با آن دو داشته باشى، بدين گونه كه متوجّه آن دو باشى و آنها را به ياد آورى و صورت آن دو را در هر حال تصوّر كنى و نيكويى و حسن خلق نسبت به پدر و مادر جسمانى بر كسى پوشيده و مخفى نيست.

وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنابَ إِلَيَ‏ يعنى رفتار خوب و حسن خلق تو را از طريق ولايت خارج نسازد و از توجّه تو با راه قلبت تو را برنگرداند، چه اهتمام به شأن والدين جز براى سلامت بقا بر طريق قلب و طريق ولايت نيست، پس اهتمام تو به والدين نبايد تو را از ولايت خارج سازد.

ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ يا بُنَيَّ إِنَّها إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ‏ ضمير إِنَّها به داستان (قصّه) يا به شرك‏ آوردن بر مى‏گردد و تأنيث به اعتبار خبر است و آن لفظ مِثْقالَ حَبَّةٍ مى‏ باشد، كه لفظ مِثْقالَ‏ به سبب صحّت سقوط آن كس به تأنيث از مضاف اليه مى‏كند، يا به اعتبار خصلت است، گويا كه گفته است خصلت شرك آوردن و برخى گفته‏اند: ضمير به عمل برمى‏گردد به اعتبار خصلت باشد يا خوب و لفظ مِثْقالَ‏ با رفع خوانده شده بنا بر آنكه ضمير به‏ نَقُصُّهُ‏ برگردد و (كان) تامّه باشد.

فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ يعنى در جوف سخت‏ترين اشيا باشد كه سنگ است، أَوْ فِي السَّماواتِ‏ يعنى در دورترين مكانها، يعنى در آسمانها، أَوْ فِي الْأَرْضِ‏ يعنى در زمين كه نزديكترين جاها به شما است.

يَأْتِ بِهَا اللَّهُ‏ خداوند آن اعمال را حاضر مى‏كند و بر آن محاسبه مى‏نمايد، بعضى گفته‏اند: از فرزند لقمان سؤال شد: آيا دانه‏اى كه در قعر درياست خداوند به آن علم دارد؟

پس جواب داد: دانه ‏اى كه تو سؤال كردى‏ إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّةٍ …

تا آخر همين آيه‏[17] و بعضى گفته‏اند: مقصود روزى است كه اگر به مقدار دانه‏اى از خردل باشد خداوند آن را به تو مى‏ رساند.[18] إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ‏ خداوند در علم و عملش لطيف است، مثقالى از دانه خردل را مى‏داند اگر چه مخفى‏ ترين مكانها و سخت‏ ترين و دورترين و نزديكترين جاها باشد، او قدرت دارد آن را از آنجاها بياورد، چون در عمل خود دقّت دارد.

خَبِيرٌ ممكن است مقصود از لطيف لطف او در علمش، مقصود از خبير لطف او در عملش باشد.

از امام صادق و باقر عليهما السّلام آمده است: از گناهان كوچك و پست بپرهيزيد كه آنها نيز طلب‏كننده دارد، يكى از شماها نگويد: من گناه مى‏كنم و سپس خدا را استغفار مى‏كنم، كه خداوند مى‏گويد: إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ‏ … تا آخر.[19]

 

 

آيات 17- 21

[سوره لقمان (31): آيات 17 تا 21]

يا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلى‏ ما أَصابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (17) وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ (18) وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ (19) أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ (20) وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ الشَّيْطانُ يَدْعُوهُمْ إِلى‏ عَذابِ السَّعِيرِ (21)

 

ترجمه‏

(31/ 21- 17)

فرزندم نماز را بر پا دار و امر به معروف و نهى از منكر كن، بر مصيبتى كه تو را فرارسد شكيبايى كن كه اين از كارهاى سترگ است.

و روايت را از مردم به تكبّر برمگردان و در زمين خرامان راه مرو چرا كه خداوند هيچ متكبّر فخرفروشى را دوست ندارد.

و در راه رفتنت ميانه روى كن و صدايت را آهسته بدار چرا كه ناخوش‏ترين آوازها بانگ درازگوشان است.

آيا نينديشيده ‏ايد كه خداوند آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است براى شما رام كرد، نعمتهاى آشكار و پنهانش را بر شما تمام كرد، از مردم كسى هست كه بدون هيچ علمى و هيچ رهنمودى و هيچ كتابى روشنگر درباره خداوند مجادله مى ‏كند.

و چون به ايشان گفته شود از آنچه خداوند نازل كرده است پيروى كنيد گويند بلكه از آنچه پدرانمان را طرفدار آن يافته‏ايم پيروى مى‏كنيم، حتّى اگر شيطان ايشان را به سوى عذاب آتش دوزخ بخواند؟

 

 

تفسير

يا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلاةَ در اوّل سوره بقره و در سوره نساء در تفسير قول خدا، لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ بيان كاملى از اقسام نماز و بر پا داشتن آن گذشت.

وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلى‏ ما أَصابَكَ‏ بر بلاها و مشقّت‏ها و اذيت‏ها كه در راه امر به معروف و نهى از منكر به تو مى‏رسد صبر كن.

إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ اين چيزى است كه بايد عزم بر آن جزم كرد، زيرا امر به معروف و نهى از منكر و صبر بر سختيهاى آن فرض از جانب خدا است، يا فرض و واجب تكوينى براى نفس انسانى است.

و براى اهتمام به اين امور بين جمله‏ هاى بهم پيوسته و عطف شده فرمود: إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ.

لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ‏ شانه‏ات را در معاشرت با آنها كج نگير و تكبّر نكن و از كسى كه با تو حرف مى‏زند جهت استخفاف و سبك شمردن او روى برمگردان.

و بعضى گفته ‏اند: يعنى جهت طمع در آنچه كه مردم دارند ذلّت و خوارى به خود راه نده.[20] وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً روى زمين با شدّت فرح و خوشحالى راه نرو، يعنى به مردم تكبّر نكن از جهت خوشحالى به آنچه كه دارى.

إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ اختيال و فخر از ناحيه مفهوم متقارب هستند، كه آن دو خصلتى هستند ناشى از ملاحظه نفس و انانيّت آن و خوشحال شدن به آن.

و همچنين ناشى از ملاحظه غير و تحقير او در مقابل خودش مى‏ باشد، ولى در اختيال ملاحظه نفس غالب است و در فخر ملاحظه ديگران و تحقير آنان غلبه دارد.

وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ‏ در راه رفتن از سرعت خوددارى كن، چون مقصود از قصد ميانه روى و حدّ وسط بين اختيال كه ناشى از آرام و تأنّى در راه رفتن است و بين سبكى نفس و عدم وقار و سنگينى به سبب سرعت در مشى است.

وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ‏ صدايت را آهسته كن و آن را تا حدّ ممكن بلند نكن كه مقصود حدّ وسط در صداست، يعنى نه آن‏قدر صدا را كم كن كه مخاطب نشنود و نه آن‏قدر بلند كن كه بيش از شنواندن مخاطب باشد.

إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ‏ صدايى كه بيشترين زجر را مى‏دهد صداى الاغ است.

لَصَوْتُ الْحَمِيرِ از امام صادق عليه السّلام آمده است كه فرمود: منظور عطسه‏ى زشت و قبيح است و شخص صدايش را هنگام سخن گفتن بلند مى‏كند و آن را به طور زشت و به صورت هياهو بلند مى‏ كند، مگر آنكه دعا يا قرآن بخواند[21] و خداى تعالى از حكايت پندهاى لقمان اكتفا بر چيزى كرد كه اصلى از اصول دين است و آن شرك آوردن به خدا و شرك آوردن به نبوّت يا ولايت است.

و در اعمال شرعى نيز به اصل آنها اكتفا كرد، مانند اقامه نماز، امر به معروف و نهى از منكر و صبر بر سختى ‏هاى آن يا صبر بر بلاها و ليكن مقصود صبر بر نماز و ما بعد نماز است تا شمردن آن از اعمال شرعى قالبى ممكن باشد.

چون صبر بر بلاها از اخلاق نفسى شمرده مى‏ شود و نيز از آداب معاشرت نيز بر اصل در آنها اكتفا كرد و اندكى قبل از اين گفتيم آنچه كه از مواعظ لقمان نقل شده است بسيار است و هر كس بخواهد به كتابهاى مفصّل مراجعه نمايد.

أَ لَمْ تَرَوْا اين جمله جواب سؤال مقدّر است كه ناشى از قول خدا:

لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ است گويا كه گفته شده: تو به لقمان حكمت دادى پس چرا به من حكمت داده نشده؟

پس خداى تعالى فرمود: به شما اسباب حصول حكمت داديم، از قبيل مدارك ظاهرى و مدارك باطنى و تسخير جميع آنچه كه در آسمانها و جميع آنچه كه در زمين است براى شما به نحوى كه ممكن باشد بر شما استدلال بر مبدأ دانا و توانا و حكيم و رئوف كه در علم و عملش لطيف، در صنع و آفرينشش متقن است.

و نيز ممكن باشد بر شما استدلال بر اينكه انسان اشرف موجودات است و همه مخلوقات جهت بقاء و انتفاع او آفريده شده و مقصود از آفرينش انسان تعمير و آبادانى اين دار فانى نيست.

وگرنه مانند ساير مواليد به خاطر غير خودش موجود مى‏ شد، سزاوار است كه انسان بر زندگى اين دنيا متوقّف نشود، بلكه بايد زندگى در دنيا را مقدّمه آخرت قرار دهد و هر چيزى از جهات اين عالم مقدّمه آخرت نباشد فانى است و باقى نيست، عاقل نبايد به آن متوسّل شود و بر آن متوقّف گردد و حكمت جز اين نيست، پس اگر فكر و انديشه نكنيد و متّصف به حكمت نگرديد تقصير از جانب خود شما است.

أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ‏ خداوند آنچه را كه در آسمانهاست براى شما مسخّر نمود از قبيل ستارگان، ملائكه موكّل به آسمانها و ستارگانش به نحوى كه لحظه ‏اى از تحريك اجسام سستى نمى‏كنند، با تحريك اجسام مواليد توليد مى‏ شوند وباقى مى‏ مانند.

وَ ما فِي الْأَرْضِ‏ يعنى مسخّر كرد بر شما آنچه را كه در زمين است، از قبيل جنبنده ‏ها و نبات و معادن به نحوى كه از تصرّف شما خوددارى و امتناع نمى‏ كنند و مى ‏توانيد هر نوع تصرّف كه بخواهيد بكنيد، پس آنچه كه در آسمانهاست تحت تسخير خداوند تو است، آن هم جهت انتفاع و بهره‏مندى شما و آنچه كه در زمين است تحت تسخير و فرمان خدا و شما است جهت انتفاع و بهره‏ گيرى خودتان.

وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً نعمتهاى ظاهرى هر چيزى است كه با تو سازگار باشد و متعلّق به ظاهر محسوس تو باشد از قبيل مأكول و مشروب و ملبوس و مسكن و مركوب، نكاح شده و عزّت و عرض و حشمت و شهرت و مدارك ظاهرى و اعضاء و غير اين‏ها.

و شريف‏ترين همه اين‏ها چيزى است كه متعلّق به ظاهر تو باشد در عين حال جلب‏ كننده نعمتهاى باقى اخروى باشد از قبيل رسول و رسالتش و قبول رسالت او با بيعت عامّه و دعوت ظاهرى و احكام رسالت او و عمل به آن احكام.

و نعمتهاى باطنى نعمتهايى است كه متعلّق به باطن تو باشد از قبيل مدركات باطنى و ادراك دقيق كه از تفكّرات دقيق و نفس و قلب و عقل و استعداد خروج از اين دنيا ناشى مى‏ شود.

و شريف‏ترين آنان ولىّ عليه السّلام و ولايتش، قبول ولايت او با بيعت خاصّ ولوى و قبول دعوت باطنى و احكام ولايت است.و در اخبار به اين معنا اشاره شده است.

از امام باقر عليه السّلام روايت شده است: امّا نعمت ظاهرى، پس نبىّ صلى اللّه عليه و آله و آنچه كه آورده است از قبيل معرفت خدا و توحيد او مى‏باشد، امّا نعمت باطنى، پس ولايت ما اهل بيت و عقد مودّت ماست.[22] از امام كاظم عليه السّلام آمده است: نعمت ظاهرى، امام ظاهر، نعمت باطنى، امام غايب است.[23] گويا كه اين اشاره به فكر مصطلح صوفى‏ ها است، معناى آن ظهور ملكوت ولىّ امر بر سينه سالك است.

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ اين آيه با تمام اجزاى آن در سوره حج گذشت.

وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ‏ وقتى به آنها گفته شود پيروى كنيد از آنچه كه خدا نازل كرده است روى برمى ‏گردانند و مى ‏گويند: قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا ما پيروى پدرانمان را مى‏ كنيم چنانچه اهل هر زمان چنين بودند، وقتى به آنها گفته شود پيروى كنيد ولىّ امر و عالم وقت خود را مى‏ گويند: ما از پيشينيان و گذشتگان خود پيروى مى‏ كنيم.

أَ وَ لَوْ كانَ الشَّيْطانُ يَدْعُوهُمْ إِلى‏ عَذابِ السَّعِيرِ نبايد تقليد از كسى بكنى كه حالش بر تو معلوم نباشد، بلكه بايد انسان مقلّد عالم زنده باشد و حال او را تميز داده باشد و بداند كه او از طرف معصوم با واسطه يا بلا واسطه مجاز است و حدّ اقل علم داشته‏ باشد كه آنچه را كه مى‏گويد انجام مى‏دهد، آنچه را كه انجام مى‏دهد مى‏گويد و از آن مدّعيانى نباشد كه با زبانشان چيزى را مى‏گويند كه در دلهايشان نيست.

 

آيات 22- 24

[سوره لقمان (31): آيات 22 تا 24]

وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ وَ إِلَى اللَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ (22) وَ مَنْ كَفَرَ فَلا يَحْزُنْكَ كُفْرُهُ إِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (23) نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلى‏ عَذابٍ غَلِيظٍ (24)

ترجمه‏

(31/ 24- 22)

و هر كس روى دلش را به سوى خداوند نهد و نيكوكار باشد، به راستى كه دست در دستاويز استوارى زده است، و سر انجام كارها با خداوند است.

و هر كس كفر ورزد، كفر او تو را اندوهگين نكند، بازگشتشان به سوى ماست، آنگاه ايشان را از (حقيقت و نتيجه) آنچه كرده‏اند آگاه سازيم، كه بى‏گمان خداوند از راز دلها آگاه است.

اندكى برخوردارشان سازيم، سپس به عذابى سخت و سنگين دچارشان سازيم.

 

 

تفسير

وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ اوّل آيه در سوره نساء با تفصيل و تحقيق در بيان آن، آخر آن در سوره بقره گذشت.

وَ إِلَى اللَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ سر انجام و عاقبت همه امور به‏ خداى تعالى منتهى مى‏شود بدين معنا كه ايجاد املاك و افلاك و عناصر جز جهت ايجاد مواليد نيست و جميع حركات ارادى و طبيعى و سكنات آنها و جميع مواليد جز جهت ايجاد انسان نيست، در حالى كه خداوند انسان را به خاطر خودش خلق كرده است.

يا معناى آيه اين است كه هر امرى به خداى تعالى منتهى مى‏شود، بدان معنا كه غايت هر فعلى به امرى منتهى مى‏شود كه آن مقصود بالذّات نيست، بلكه مقصود به خاطر غير است تا منتهى شود به غايت غايتها و نهايت نهايتها.

يا معناى آيه اين است كه عاقبت همه امور در نظر و لحاظ به خدا برمى‏گردد، يعنى ناظر هرگاه به امرى نظر كند آن را صادر از فاعل مى‏يابد و هرگاه به آن فاعل نظر كند مى‏بيند كه او در آن فعل تحت فرمان و تسخير غير خودش مى‏باشد ….

و همچنين پيش مى‏رود تا به تسخيركننده و فرمان‏دهنده حقيقى برسد كه آن خداى تعالى است، پس فاعل هر امرى خداست، ليكن خداى تعالى در اين لحاظ عاقبت همه فاعلها است.

وَ مَنْ كَفَرَ هر كس به ولايت كافر شود، كه اسلام و تسليم وجه براى خدا جز با ولايت نمى‏شود، پس كفر در مقابل تسليم وجه براى خدا، جز كفر به ولايت نمى‏تواند باشد و كفر به ولايت ناشى از ترك بيعت با ولىّ امر يا انكار ولىّ امر است، يعنى كسى كه به على عليه السّلام كافر شود.

فَلا يَحْزُنْكَ كُفْرُهُ‏ كفر كافر تو را اندوهناك نسازد كه آن نه بر تو، نه به على عليه السّلام ضرر مى‏رساند و از دست ما هم بيرون‏ نمى‏رود، زيرا:

إِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا مرجع و بازگشت آنان به سوى ما است، ما آنان را به آنچه كه عمل كردند آگاه خواهيم ساخت، چون ما به دقايق و نهانى‏هاى اعمال آگاه هستيم.

إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ خداوند به نهانى‏هاى سينه‏ها از قبيل قصدها و نيّت‏ها يا حتّى استعدادهايى كه صاحبان آنها به آن شعور و احساس ندارند دانا و آگاه است، تا چه رسد به اعمال و دقايق و نكته‏ها و نهانى‏هاى آنان.

نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلًا ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلى‏ عَذابٍ غَلِيظٍ جواب سؤال مقدّر است، گويا گفته شده: اگر خداوند به اعمال آنها عالم است پس چرا ما آنها را متمتّع به انواع نعمتها و از انواع بلاها معاف مى ‏بينيم؟

پس فرمود: ما آنها را اندكى در دنيا بهره‏مند مى‏كنيم تا آنچه را كه داده‏ايم از آنها بگيريم و آنچه را كه از بقيّة اللّه در آنها مانده است بگيريم تا كاملا براى آتش آماده شوند و سپس آنان را به عذابى سخت مجبور مى ‏سازيم.

 

 

آيات 32- 25

[سوره لقمان (31): آيات 25 تا 32]

وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ (25) لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ (26) وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (27) ما خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلاَّ كَنَفْسٍ واحِدَةٍ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ (28) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى وَ أَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (29)

ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْباطِلُ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ (30) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِيُرِيَكُمْ مِنْ آياتِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ (31) وَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلاَّ كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ (32)

 

ترجمه‏

(31/ 32- 25)

و اگر از ايشان پرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است گويند خداوند، بگو سپاس خداى را، ولى بيشتر آنان نمى‏ دانند.

آنچه در آسمانها و زمين است از آن خداوند است، بى‏گمان خداوند بى‏نياز ستوده است.

و اگر آنچه درخت در زمين هست، قلم شود، دريا (چون مركّب باشد) سپس هفت دريا به آن مدد برساند، كلمات الهى به پايان نرسد، كه خداوند پيروزمند فرزانه است.

آفرينش و برانگيختن شما (در قيامت) جز مانند تنى يگانه نيست، بى‏ گمان خداوند شنواى بيناست.

آيا ننگريسته ‏اى كه خداوند از شب مى‏ كاهد و بر روز مى ‏افزايد و از روز مى‏ كاهد و بر شب مى ‏افزايد و خورشيد و ماه را رام كرده است كه هر يك تا سر آمدى معيّن روان است، خداوند به آنچه مى‏ كنيد آگاه است.

اين از آن است كه خداوند بر حقّ است، آنچه به جاى او مى‏پرستند باطل است، و (بدان كه) خداوند است كه بلند مرتبه بزرگ‏ است.

آيا ننگريسته ‏اى كه كشتيها به نعمت الهى در دريا روانند، تا به شما از آيات خويش بنماياند، بى ‏گمان در اين براى هر شكيبايى شاكرى مايه ‏هاى عبرت هست.

و چون موجى سايبان‏وار آنان را فرا گيرد خداوند را در حالى كه دين خود را براى او پيراسته مى‏ دارند به دعا مى‏ خوانند آنگاه چون آنان را برهاند و به خشكى برساند بعضى از ايشان ميانه ‏رو و درستكارند و بعضى كج‏رو و جز غدّار ناسپاس كسى منكر آيات ما نمى‏شود.

 

تفسير

وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ‏ اگر از آنان سؤال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده؟

خواهند گفت: خدا، چون پاسخى جز آن ندارند، يعنى اگر از مشركين مكّه بپرسى چنين جواب خواهند داد وگرنه زنادقه و منكرين مبدأ اين‏گونه جواب نمى‏ دهند.

قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ‏ بگو: حمد خداى را كه مشركين نيز او را و آفريدن و خلقت او را انكار نمى‏كنند، چون خداى تعالى و برهانش ظاهر و روشن است.

يا معناى آيه اين است كه اگر از جميع مخلوقات بپرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟ همه با زبان حال گوياى تكوينى خواهند گفت: خداوند خالق آنهاست.

اگر چه به اين زبان و سخن احساس نداشته باشند، ولى چون گوشهاى اخروى تو باز است و كلمات تكوينى را مى‏ شنوى سخن آنان و شهادتهايشان را مى‏ شنوى.

پس بگو: حمد خداى را كه همه شهادت به خالق بودن خدا مى‏دهند و حمد خداى را كه گوشهاى اخروى مرا باز كرده و اين شهادت را مى‏شنوم و در اخبار اشاره به اين معنا شده است.

از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمده است: هر مولودى طبق فطرت به دنيا مى ‏آيد، يعنى مى‏ داند كه خداى تعالى خالق او است و همين است معناى قول خداى تعالى: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ‏ … تا آخر[24] بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏ بيشتر مردم نمى‏دانند، يعنى داراى علم نيستند، بلكه ادراكهاى آنان جز جهالتها چيزى نيست، يا نمى‏دانند كه زبانهايشان گوياى اين مطلب است، چون زبانهاى تكوينى استعدادى را احساس نمى‏كنند.

لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته است: اين حال آسمانها و زمين است، پس چگونه است حال چيزى كه در آسمانها و زمين است؟

إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُ‏ جمله استيناف در مقام تعليل، يا جواب سؤال ديگرى از حال خداى تعالى است، گويا كه گفته شده:

آيا خداوند احتياجى به آسمانها و زمين دارد؟ و آنها را جهت احتياج خودش آفريده است؟ پس فرمود: خداوند بى ‏نياز است، جز او بى‏ نيازى نيست، پس در او جهت احتياجى نيست.

الْحَمِيدُ خداوند حميد است، جز او حميدى نيست، يعنى هر چه كه براى او از صفات كمال تصوّر شود او داراى آن صفات است، هر چه كه از صفات سلبى و نقايص تصوّر شود كه نبايد به آن متّصف شود متّصف به آن نيست، پس جهت احتياجى براى او تصوّر نيست.

وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ‏ جمله حاليّه يا معطوفه است جهت تأكيد اين معنا.

مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ‏ بيان اين آيه در آخر سوره كهف گذشت و ديگر آن را تكرار نمى ‏كنيم.

إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ اين جمله در مقام تعليل است، يعنى خداوند عزيز است، عزّت او مانع از آن است كه مقاماتش به شماره درآيد، يا كلماتش را همه‏ى مراتب اعداد، همه مايعاتى كه مى‏ توانند مركّب شوند و همه نباتاتى كه مى‏ توانند قلم شوند تمام كنند، چه اگر چيزى بر مقامات يا كلمات او غالب آيد متناهى مى‏شود و هر چه كه متناهى باشد فانى است و غير غالب.

حَكِيمٌ‏ خداوند حكيم است و اين كلمات غير متناهى را خارج نمى‏سازد مگر به مقدار استعداد موادّ و استحقاق اعيان ثابت آنها.

ما خَلْقُكُمْ‏ جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده: اگر كلمات الهى بى‏نهايت است پس خداوند چگونه آنها را در يك روز محاسبه مى‏كند؟ پس فرمود: آفرينش و برانگيختى شما جز مانند آفرينش و برانگيختگى يك نفس نيست.

وَ لا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ واحِدَةٍ يا (كخلق نفس واحدة و بثها) مانند آفرينش يك تن و برانگيختن او.

بعضى گفته‏اند: به ما چنين رسيده است و الله اعلم كه مشركين گفتند: اى محمّد صلى اللّه عليه و آله ما با حالتهاى مختلف آفريده شديم، نطفه بوديم،سپس علقه شديم، سپس همان‏طور كه تو گمان مى‏كنى خلق ديگرى آفريده شديم و تو گمان مى‏كنى ما در يك ساعت مبعوث مى‏شويم، خداى تعالى فرمود: خلق كردن و برانگيختن شما جز مانند يك نفس نيست، خداوند به كارى كه مى‏خواهد انجام بگيرد مى‏گويد، باش و انجام بگير پس مى‏شود و انجام مى‏گيرد كُنْ فَيَكُونُ‏.[25] إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ جواب سؤال مقدّر در مقام تعليل است، يعنى خداوند هر شنيدنى را مى‏شنود و هر ديدنى را مى‏بيند، چه حذف مفعول جز براى تعميم نيست، هر كس اين‏چنين باشد هيچ كارى از كار ديگر او را باز نمى‏دارد.

پس آفريدن نفسى و برانگيختن آن از آفريدن و برانگيختن نفس ديگر مانع نمى‏شود.

أَ لَمْ تَرَ خطاب عامّ، يا مخصوص محمّد صلى اللّه عليه و آله و جمله جواب سؤال ديگرى است كه در مقام تعليل جمله‏ى اوّل، يا تعليل قول خدا: إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ مقدّر است.

أَنَّ اللَّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ‏ بيان داخل كردن شب و روز در همديگر در سوره‏ى آل عمران گذشت.

وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي‏ جمله حاليّه يا مستأنفه است براى بيان احوال خورشيد و ماه.

إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى‏ جريان دور فلك وقت معيّن و مضبوطى دارد، به نحوى كه مستخرجين دور و مدّت دور آنها را سالها قبل از وقوع استخراج مى كنند و تخلّفى در استخراج آنها واقع نمى‏ شود.

يا معناى آيه اين است كه جريان و حركت هر يك از خورشيد و ماه نزد خدا مدّت معينى دارد و آن هنگام خراب شدن و نابودى دنيا و در هم پيچيدن آسمان است مانند در هم پيچيدن طومار نامه ‏ها.

وَ أَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ و خداوند به آنچه كه شما عمل مى‏كنيد آگاه است و اين نيست جز بدان جهت كه خداوند را شأنى از شأن ديگر، صفى از وصف ديگر و علمى از علم ديگر باز نمى‏دارد.

ذلِكَ‏ اين علم به هر چيز، داخل كردن شب در روز، روز در شب و تسخير ستارگان همه بدان جهت است كه:

بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُ‏ خداوند حقّ است و او حقيقت حقّ است و حق بودن با حقيقت حقّ همان‏طور كه مقتضاى وجوب ذاتى است مقتضى احاطه به جميع اشيا و علم به همه به طور يكسان است، هيچ شأنى از شأن ديگر و علمى از علم ديگر او را منع نمى‏ كند.

وَ أَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ‏ و آنچه را كه آنها جز خدا مى‏خوانند از شركا، مانند بتها و ستارگان و غير آنها، يا مانند شركاى على عليه السّلام در ولايت باطل است.

الْباطِلُ‏ چه اگر شايبه‏ى حقّ بودن در آنها بود مزاحم خداى تعالى در شئون و علومش مى‏شد، يا مقصود اشاره به جدال بدون علم است … تا قول خدا: أَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْباطِلُ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ خداوند علىّ و اكبر است، يعنى بلند مرتبه و بزرگ است.

و علوّ خداوند مانند علوّ نفس است نسبت به قوا و اعضايش،همچنين است در كبير و بزرگ بودن و لذا خبير و آگاه بودن خداوند در همه به طور مساوى است، تصرّف خدا در همه نيز به طور يكسان و مساوى است.

أَ لَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ‏ جواب سؤال مقدّر در مقام تعليل علوّ و بزرگى خداى تعالى است، يعنى تو اى محمّد صلى اللّه عليه و آله با چشم بصيرت خويش مى‏ بينى كه كشتى بر روى آب به علل عديده‏ى ظريف و رقيق حركت مى‏ كند كه طبيعيّون نسبت به آنها كور هستند.

و حركت آن را به اسباب طبيعى نسبت مى‏دهند و از اسباب الهى غفلت دارند، يا خطاب عامّ است، اى كسى كه ديدن تو ممكن است آيا نمى‏بينى، درحالى‏كه شايسته است ببينى.

لِيُرِيَكُمْ مِنْ آياتِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ در اين‏ها كه گفته شد آيات و نشانه‏هايى است براى هر كسى كه در نظر به نعمت دادن خدا و توجّه به سبب سازى او صبركننده باشد، چه غير خدا از آيات او چيزى درك نمى‏كند.

شَكُورٍ شكركننده باشد، بدين معنا كه به نعمت دادن خدا و تعظيم او در انعامش نظر داشته باشد و مقصود از صبركننده شكور مؤمنى است كه در نمازش سهوكننده نباشد.

چه در خبر آمده است: ايمان دو نصف است نصف آن صبر و نصف ديگرش شكر است‏[26].

بعضى گفته‏ اند: مقصود كسى است كه سوار كشتى است و در دريا حركت مى‏كند كه او بين بيم و اميد و صبر و شكر است.[27] وَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ‏ وقتى موجى از دريا آنها را پوشانيد.

كَالظُّلَلِ‏ موج آن‏قدر بلند باشد كه بالاى سر آنها را بپوشاند.

دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ‏ در آن هنگام خدا را فرا مى‏ خوانند، لفظ الدِّينَ‏ يعنى راه دعا، يا طاعت، يا مطلق راه.

و مكرّر اين مطلب در گذشته گفته شده: وقتى مانع فطرت مثل خيال و حيله‏ ها و چاره ‏هاى آن از بين برود انسانيّت براى پروردگارش خالص مى‏ شود، راه خدا از راههاى شيطانى خالص و جدا مى‏ شود.

فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وقتى خداوند آنها را به خشكى رسانيد و نجات داد بعضى از آنان بر خلوصشان باقى مى ‏مانند و بعضى به خيال و حيله خود برمى ‏گردند و آيات پروردگارشان را انكار مى‏ كنند.

وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلَّا كُلُّ خَتَّارٍ غدّار و حيله‏گر، چه‏ خَتَّارٍ از (ختر) به معناى غدر يا بدتر از غدر و حيله و فريب است.

كَفُورٍ كسى كه راه به معناى ولايت را زياد مى‏پوشاند و آن راه قلب به سوى خداست، يا مقصود كفران نعمت است.

 

آيات 34- 32

[سوره لقمان (31): آيات 33 تا 34]

يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَ اخْشَوْا يَوْماً لا يَجْزِي والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَيْئاً إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ (33) إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ (34)

 

391

ترجمه‏

(31/ 34- 33)

اى مردم از پروردگارتان پروا كنيد و از روزى بترسيد كه هيچ پدرى به داد فرزندش نرسد، هيچ فرزندى فرياد رس پدرش نباشد، بى‏گمان وعده الهى حقّ است، پس زندگانى دنيا شما را نفريبد، و شيطان فريبكار شما را نسبت به خداوند فريفته نگرداند.

بى‏ گمان آگاهى از قيامت خاصّ خداوند است، و باران را نيز او نازل مى ‏كند، و مى‏ داند كه در رحمها چيست، و هيچ كس نمى‏ داند كه فردا چه بدست مى‏ آورد، و هيچ كس نمى ‏داند كه در كدامين سرزمين مى‏ ميرد، بى ‏گمان خداوند داناى آگاه است.

 

تفسير

يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَ اخْشَوْا يَوْماً لا يَجْزِي والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ‏ لفظ يَجْزِي‏ از ثلاثى مجرّد خوانده شده، يعنى حكم نمى‏ شود و از باب افعال خوانده شده، يعنى كفايت نمى‏ كند.

وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ و نه مولود و فرزند به جاى پدر و خويشانش پاداش و كيفر داده مى‏ شود.

عَنْ والِدِهِ شَيْئاً إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ‏ وعده‏ى خدا به آمدن قيامت و نشر كتاب و حساب و پاداش كيفر در قيامت حقّ است و شايبه دروغ در آن نيست، فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا پس حيات دنيا شما را از آخرت و روز موعود مغرور نسازد، تا از آخرت و عمل براى آن غافل شويد.

وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ و شيطان شما را به خداوند مغرور نسازد، بدين گونه كه آرزوهاى شما را طولانى بكند و توبه را تأخير اندازد تا هنگام مرگ، شما را بر معاصى خدا و جمع دنيا از حلال و حرام جرى نسازد.

إِنَّ اللَّهَ‏ يعنى خدا نه غير خدا عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ‏ از امام صادق عليه السّلام آمده است: اين پنج چيز را هيچ كس مطّلع نمى‏ شود، نه ملائكه مقرّب، نه نبىّ مرسل، اين پنج چيز از صفات خداى تعالى است.[28] در نهج البلاغه آمده است: اين همان علم غيب است كه كسى جز خدا آن را نمى‏داند.[29] بعضى گفته ‏اند: حارث بن عمرو خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسيد و عرض كرد، قيامت كى بپا مى‏ شود؟ و من دانه بر زمين افكنده ‏ام باران كى مى ‏بارد و زن من حامله است پسر است يا دختر؟ و فردا من چه‏كارى انجام مى‏ دهم؟ و كجا مى ‏ميرم؟ پس اين آيه نازل شد[30].

بدان كه اخبار دلالت مى‏ كند بر انحصار علم اين پنج چيز در خداى تعالى و بر انحصار استدلال به همين آيه كرده ‏اند.

و به ما رسيده است كه انبيا و اوصياى آنان و بعضى از پيروانشان از بعضى از اين پنج چيز خبر مى ‏دادند.

و ظاهر اين آيه دلالت بر ثبوت علم براى خداى تعالى در مرگ نفس‏ها و محلّ مرگ آنها نمى‏كند تا چه برسد به دلالت بر انحصار علم در خداى تعالى.

پس مى ‏گوييم: ساعت به ساعت مرگ و احتضار تفسير شده كه آن قيامت صغرى است، تفسير به ساعت ظهور قائم عليه السّلام و به قيامت كبرى نيز شده است و ساعت [سوع‏] به معناى از بين رفتن و هلاك است و در همه اين معانى ضياع و از بين رفتن است، چون تعيّنات هنگام مرگ و هنگام قيامت كبرى از بين مى‏ رود.

امّا ساعت مرگ كه از آن خبر مى‏ دادند بلكه اطبّا حاذق نيز از آن خبر مى‏ داده‏ اند.

و امّا ظهور قائم عليه السّلام كه آن ملازم مرگ اختيارى يا اضطرارى است، چه هر كس بميرد او را مى‏بيند و قائم عليه السّلام در قيامت كبرى نيز ظاهر مى‏شود.

و قيامت كبرى را نبىّ و وصىّ و مؤمن از حيث نبوّت، وصايت و ايمانش نمى‏داند و ليكن چون الوهيّت درجاتى دارد، اشخاص كامل بعد از خروج از جهت مخلوق بودنشان در جهت حقّ بودن و درجات الوهيّت حركت مى‏ كنند تا بعد از كمال در مقام اعراف مى‏ايستند كه اعراف مقام قيامت كبرى است استبعادى ندارد كه آنها به ساعت قيامت كبرى براى بندگان از جهت الوهيّت علم داشته باشند، نه از جهت مخلوق بودن.

و آمدن باران و علم به وقت نزول و محلّ و مقدار نزول باران گاهى از ناحيه‏ى انبيا و اوصيا عليهم السّلام و پيروان آنان پيش مى‏آيد و ليكن نه از جهت مخلوق بودن، بلكه از جهت الهيّت و همچنين است مطلب در بقيّه.

پس علم به اين پنج چيز و به هر چيزى كه از مدارك بشرى غايب باشد جز براى خدا نيست اعمّ از آنكه علم به آنها در مظاهر الهى باشد يا در مقام مشيّت يا در مقام احديّت.

و به ائمّه عليهم السّلام نسبت داده شده كه فرموده‏اند: اين پنج چيز را به نحو تفصيل و تحقيق جز خدا كسى نمى‏داند.

اما دلالت آيه بر علم خداى تعالى و انحصار علم به آن پنج چيز در خداى تعالى پس مى‏ گوييم: تقديم مسند اليه و تقديم ظرف در قول خدا: إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ دلالت بر حصر مى‏ كند.

و عطف‏ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ‏ بر مسند دلالت بر حصر فرستادن باران مى‏كند و فرستادن باران مستلزم علم به باران است، عدول از علم به فرستادن باران براى اشاره به حصر فرستادن باران است يا اشاره به علم آن.

و قول خدا: إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ با قول خدا: ما تَدْرِي نَفْسٌ‏ دلالت مى‏كند بر حصر علم به مرگ نفسها و محلّ مرگ آنها در خداى تعالى.

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏11، ص: 395


[1] . تفسير بيضاوى: ج 2، ص 226.

[2] . تفسير قمى: ج 2، ص 328.

[3] ( 1، 2، 3). صافى: ج 4، ص 141.

[4] ( 1، 2، 3). صافى: ج 4، ص 141.

[5] ( 1، 2، 3). صافى: ج 4، ص 141.

[6] . ايضا و تفسير نور الثقلين: ج 4، ص 201، ح 33. كافى: ج 2، ص 98، ح 27.

[7] . تفسير قمى: ج 2، ص 161. تفسير برهان: ج 3، ص 270 و 271.

[8] . تفسير قمى: ج 2، ص 161- 163. تفسير برهان: ج 3، ص 30- 271.

[9] . صافى: ج 4، ص 141. قمى: ج 2، ص 161.

[10] . صافى: ج 4، ص 141. كافى: ج 1، ص 16، ح 12.

[11] . صافى: ج 4، ص 143. عيون اخبار الرّضا: ج 1، ص 202، باب 26، ذيل ح 13.

[12] . برهان: ج 3، ص 245.

[13] . برهان: ج 3، ص 245.

[14] . كافى: ج 1، ص 428، ح 79. برهان: ج 3، ص 244.

[15] . صافى: ج 4، ص 144. عيون الاخبار: ج 2، ص 123، باب 35، ح 1.

[16] . صافى: ج 4، ص 144. عيون الاخبار: ج 2، ص 123، باب 35، ح 1.

[17] . مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 319.

[18] . تفسير قمى: ج 2، ص 165.

[19] . صافى: ج 4، ص 145. كافى: ج 2، ص 270، ح 10.

[20] . برهان: ج 3، ص 276. قمى: ج 2، ص 165.

[21] . مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 320.

[22] . صافى: ج 4، ص 148. قمى: ج 2، ص 165.

[23] . صافى: ج 4، ص 148. كمال الدّين: ص 368، باب 34، ح 6.

[24] . كتاب التّوحيد: ص 330- 331، باب 53، ح 9.

[25] . صافى: ج 4، ص 150، ج 2، ص 167.

[26] . تفسير بيضاوى: ج 2، ص 131.

[27] . صافى: ج 4، ص 151، با قدرى تفاوت.

[28] . صافى: ج 4، ص 152. تفسير قمى: ج 2، ص 167.

[29] . نهج البلاغه: ص 186، خطبه 128.

[30] . تفسير بيضاوى: ج 2، ص 232.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=