ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره مؤمن (غافر)41-85
آيات 41- 52
[سوره غافر (40): آيات 41 تا 52]
وَ يا قَوْمِ ما لِي أَدْعُوكُمْ إِلَى النَّجاةِ وَ تَدْعُونَنِي إِلَى النَّارِ (41) تَدْعُونَنِي لِأَكْفُرَ بِاللَّهِ وَ أُشْرِكَ بِهِ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ وَ أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى الْعَزِيزِ الْغَفَّارِ (42) لا جَرَمَ أَنَّما تَدْعُونَنِي إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِي الدُّنْيا وَ لا فِي الْآخِرَةِ وَ أَنَّ مَرَدَّنا إِلَى اللَّهِ وَ أَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحابُ النَّارِ (43) فَسَتَذْكُرُونَ ما أَقُولُ لَكُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ (44) فَوَقاهُ اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ (45)
النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ (46) وَ إِذْ يَتَحاجُّونَ فِي النَّارِ فَيَقُولُ الضُّعَفاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا نَصِيباً مِنَ النَّارِ (47) قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُلٌّ فِيها إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبادِ (48) وَ قالَ الَّذِينَ فِي النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ الْعَذابِ (49) قالُوا أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا بَلى قالُوا فَادْعُوا وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلاَّ فِي ضَلالٍ (50)
إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ (51) يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ (52)
ترجمه:
(40/ 52- 41)
و اى قوم من، مرا چه مىشود كه شما را به رهايى مىخوانم، حال آنكه شما مرا به آتش دوزخ دعوت مى كنيد
مرا [به اين] دعوت مىكنيد كه به خداوند كفر بورزم، به او شرك بياورم، اين چيزى است كه به آن علم ندارم،حال آنكه من شما را به سوى [خداوند] پيروزمند آمرزگار مىخوانم.
حقّا كه آنچه مرا به آن مى خوانيد، در دنيا و آخرت صاحب دعوتى نيست، سر انجام بازگشتمان به سوى خداوند است و گزافكاران دوزخىاند.
و زود باشد كه آنچه [اينك] به شما مىگويم به ياد آوريد؛ و كارم را به خداوند واگذار مىكنم، چرا كه خداوند بر احوال بندگانش بيناست.
پس خداوند او را از عواقب سوء نيرنگى كه مىورزيدند، در امان داشت، عذابى سخت آل فرعون را فروگرفت.
[يعنى] آتش دوزخ كه بامدادان و شامگاهان ايشان را بر آن عرضه دارند؛ و روزى كه قيامت بر پا شود [گويند] آل فرعون را به [جايگاه] سهمگينترين عذاب وارد كنيد.
و آنگاه كه در آتش [دوزخ] با يكديگر بگو مگو مى كنند، ناتوانان به مستكبران مىگويند ما پيرو شما بوديم، پس آيا شما بازدارندهى بخشى از آتش [دوزخ] از ما هستيد؟
مستكبران گويند همهى ما در آن هستيم، به راستى كه خداوند در ميان بندگان داورى كرده است.
و دوزخيان به نگهبانان دوزخ گويند از پروردگارتان بخواهيد كه روزى از [روزهاى] عذاب ما را كاهش دهد.
گويند آيا پيامبرانتان معجزاتى برايتان نمى آوردند؟ گويند چرا [نگهبانان] گويند پس دعا كنيد، دعاى كافران جز در تباهى نيست.
ما پيامبرانمان و مؤمنان را در زندگانى دنيا و روزى كه شاهدان به شهادت برخيزند، يارى مىكنيم.
روزى كه براى ستمكاران [مشرك] عذرخواهيشان سود ندهد؛ و لعنت و بدفرجامى نصيب آنان باشد.
تفسير
وَ يا قَوْمِ ما لِي أَدْعُوكُمْ إِلَى النَّجاةِ يعنى اى قوم مرا چه شده است كه شما را نجات دعوت مىكنم و شما مرا به آتش فرا مى خوانيد؟ نگفت: شما را چه شده است؟ تا در مقام پند و اندرز از خودش انصاف به خرج دهد.
وَ تَدْعُونَنِي إِلَى النَّارِ تَدْعُونَنِي لِأَكْفُرَ بِاللَّهِ وَ أُشْرِكَ بِهِ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ لفظ «تدعوننى» دوم بدل از «تدعوننى» اوّل است يعنى: در حالى كه شما مرا به آتش دعوت مىكنيد و مىخواهيد كه به خدا كفر ورزم و به چيزى كه به آن علمى ندارم شرك مىورزم. اين جمله كنايه از اين است كه شما عبادت و پرستش چيزى را جائز مىدانيد كه برهان و دليل بر آن نداريد، اين سفاهت و حماقت نيست، شما عبادت مىكنيد چيزى را كه علم به خدا بودن آن نداريد.
وَ أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى الْعَزِيزِ و من شما را دعوت به عزيزى مىكنم كه هيچ مانعى از تحقّق مراد و مقصود او منع نمىكند، عزّت او دليل خدا بودن او است.
الْغَفَّارِ بخشندهاى كه شايسته است به وسيله عبادتش غفران و بخشش او را طلب نمود.
لا جَرَمَ درباره اين كلمه يعنى لفظ «لا جرم» گفته مىشود:
«لا جرم» و «لا ذا جرم» و «لا ان ذا جرم» يعنى به اضافه لفظ «ذا» يا أن مفتوح با لفظ «ذا» و نيز گفته مىشود: «و لا عن ذا جرم» همهى اينها مانند لفظ «ضرب» است، «لا جرم» مانند «كرم» و نيز گفته مىشود: «لا جر» با اسقاط ميم، «لا جرم» با ضمّه جيم و سكون راء، گويا كه فعل ماضى بوده، سپس استعمال آن زياد گشته، لفظ «ذا» يا لفظ «أن» و «ذا» يا «عن» و «ذا» بر آن داخل شده و صورتش تغيير نكرده و اين لفظ از مادّه «جرم» به معناى گناه است، به اين قرينه كه «لا جرم» با ضمّه جيم و سكون راء به معناى با باقى ماندنى استعمال شده است، يا از «جرم» به معناى قطع و يقين است به اين قرينه كه به معناى حتما و لا عادله و به معناى حقّ و ثابت استعمال شده است. اين گفته شد اصل اين كلمه بود، سپس در مقام تاكيد كلام زياد استعمال شده است تا جايى كه به معناى قسم برگشته است، چه گفته مىشود: «لا جرم لآتينّك» كه مانند جواب قسم براى آن نيز جواب آورده مىشود، در سوره نحل بيان اجمالى گفته شد.
أَنَّما تَدْعُونَنِي إِلَيْهِ شما مرا به سوى بتها يا فرعون فرامى خوانيد.
لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِي الدُّنْيا وَ لا فِي الْآخِرَةِ كه او در دنيا و آخرت داراى يك دعوت مقبول و حقّ نمىباشد. و بازگشت ما و شما همگى به سوى خداست.
وَ أَنَّ مَرَدَّنا إِلَى اللَّهِ پس بايد از خدايان شما روىگردان شد و به سوى خدايى روى آورد كه كار ما به او و به محاكمه او منتهى مىشود.
وَ أَنَّ الْمُسْرِفِينَ و اسرافكاران، يعنى آنان كه از حدّ انسانى خود به سبب پشت كردن به خدا، روى آوردن به چيزى كه در دنيا و آخرت داراى دعوت نيست تجاوز كردهاند.
هُمْ أَصْحابُ النَّارِ فَسَتَذْكُرُونَ اين مطالب را هنگام مرگ و آماده شدن اسباب عذاب براى شما به ياد خواهيد آورد.
ما أَقُولُ لَكُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ من كار خودم را به خدا مىسپارم، كه او عزيز و دانا و توانا است و به امر بندگان عنايت دارد، از آنچه كه مرا مىترسانيد نمىترسم، زيرا از آنچه كه مرا مىترسانيد قدرت بر هيچ چيز ندارد.
إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ خداوند نسبت به بندگانش بينا و آگاه است، پس هر كس كه به او روى نمايد او را حفظ مىكند.
فَوَقاهُ اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ در اخبار وارد شده كه مؤمن آل فرعون را قطعه قطعه كردند ولى خداوند او را از فتنه در دين خويش حفظ كرد و نگهداشت.
از امام صادق در حديثى آمده است: حزقيل آل فرعون را به توحيد خدا و نبوّت موسى عليه السّلام و برترى محمّد صلّى اللّه عليه و آله بر جميع رسولان الهى و بر جميع خلقش و برترى علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و نيكان از ائمه بر ساير اوصياى پيامبران، به برائت از ربوبيّت فرعون دعوت مىكرد.
كه سخنچينان نزد فرعون سعايت نمودند و گفتند: حزقيل مردم را به مخالفت تو فرامى خواند، به دشمنان تو در ضدّيت با تو كمك مىكند.
پس فرعون به آنها گفت: حزقيل پسر عموى من، جانشين من بر ملك من، ولىّ عهد من مى باشد، اگر آنچه درباره او راست باشد كه كفران نعمت مرا كرده و مستحقّ عذاب مى باشد، اگر شما بر او دروغ مى بنديد استحقاق شديدترين عذاب را داريد، چون شما بدى او را خواسته ايد و خودتان را با دست خود به عذاب انداخته ايد.
پس فرعون حزقيل و آل فرعون را در يكجا جمع كرد و با هم روبرو ساخت، آنان گفتند: آيا تو خداوندى فرعون پادشاه را انكار مىكنى، به نعمتهاى او كفر مىورزى؟ حزقيل گفت: اى ملك آيا تا كنون ديدهاى كه من دروغ بگويم؟ فرعون گفت: نه، حزقيل گفت:
از اين مردم بپرس پروردگارشان كيست؟
گفتند: فرعون گفت: خالق و آفرينندهى شما كيست؟ گفتند:
همين فرعون. گفت: چه كسى روزى دهندهى شماست و بدى ها را از شما دور و دفع مىكند؟ گفتند: همين فرعون.
حزقيل گفت: اى ملك من شما و تمام حاضرين را گواه مى گيرم كه خداى آنان خداى من است، آفرينندهى آنان آفرينندهى من است، روزى دهندهى آنان روزى دهنده من است، اصلاح كنندهى زندگى آنان اصلاح كنندهى زندگى من است، پروردگار و خالق و رازقى براى من نيست مگر همان كسى كه پروردگار و خالق و رازق آنانست و تو و حاضرين را گواه مىگيرم كه از هر پروردگار و روزى دهنده و آفرينندهاى غير از پروردگار و خالق و رازق آنان بيزارم و به خدا بودن غير آن كفر مى ورزم مقصود حزقيل آن است كه پروردگار آنان كه همان خداى تعالى است پروردگار من است، نگفت آنچه كه اينها مىگويند و قايل به خدايى او هستند پروردگار من است و اين معنا بر فرعون و سايرين مخفى ماند، چنين توهّم نمودند كه حزقيل مىگويد: فرعون پروردگار و خالق و رازق من است.
پس فرعون به حاضرين گفت اى مردمان بد، اى فساد طلبان در ملك من، اى كسانى كه بين من و پسر عمويم فتنه برمى انگيزيد در حالى كه او كمك و ياور من است، شما مستحقّ عذاب من هستيد، چه شما فساد كار من و نابودى پسر عمويم و از بين رفتن يار و ياورم را مى خواهيد، سپس دستور داد ميخهايى آوردند و در ساق و سينهى هر يك از آنها ميخى قرار داد و به صاحبان شانه هاى آهنى دستور داد كه گوشت آنها را از بدنهايشان جدا سازند، اين است معناى قول خدا: يعنى وقتى پيش فرعون از حزقيل سعايت كردند تا او را نابود سازند خداوند او را از شرّ حيله هاى آنها نگهداشت، بدترين عذاب و شكنجه نصيب آل فرعون شد، يعنى همان كسانى كه نسبت به حزقيل نزد فرعون سعايت و سخن چينى مى كردند، عذاب و شكنجه عبارت بود از فرو كردن ميخ بر بدنهايشان و جدا كردن گوشت بدنها با شانه هاى آهنى.
النَّارُ اگر مقصود از «سوء العذاب» عذاب برزخ و آخرت باشد ممكن است كه لفظ «النّار» بدل از آن به صورت بدل اشتمال باشد، نيز ممكن است كه لفظ «النّار» مبتدا و قول خداى تعالى: يعرضون خبر آن، جمله تفسير «سوء العذاب» باشد، اگر مقصود عذاب و شكنجه فرعون در دنيا باشد لفظ «النّار» مبتدا، «يعرضون» خبر آن مىباشد، جمله مستأنفه و منقطعه، يا حاليه است بصورت حال مقدّر، يعنى در حالى كه بعد از سوء العذاب بر آنها صبح و شب آتش عرضه مىشود.
عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا در اخبار زيادى آمده است كه عرضه داشتن عذاب صبح و شب در آتش دنيا يعنى آتش برزخ است، كه آتش قيامت صبح و شب ندارد، امّا آتش هميشگى و جاودانه آتشى است كه خداى تعالى دربارهى آن مىفرمايد:
وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ در اينجا قبل از لفظ «أدخلوا» قول در تقدير است، لفظ «أدخلوا» از ثلاثى مجرد نيز خوانده شده است.
وَ إِذْ يَتَحاجُّونَ فِي النَّارِ فَيَقُولُ الضُّعَفاءُ مقصود از ضعفا پيروان هستند.
لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا يعنى رؤسا و متبوعين.
إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا نَصِيباً مِنَ النَّارِ قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُلٌّ فِيها إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبادِ اين آيه در سورهى ابراهيم گذشت، بارها اين مطلب گذشت كه امثال اين آيه كنايه از منافقين امّت است.
وَ قالَ الَّذِينَ فِي النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ الْعَذابِ قالُوا أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّناتِ منظور از «بيّنات» معجزههاى روشن، يا دليل و برهانهاى صدق رسولان، يا احكام رسالت است.
قالُوا بَلى قالُوا فَادْعُوا يعنى آنها را به استهزا و مسخره گرفتند، لذا گفتند: وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ يعنى دعا و فراخواندن كافران جز در گمراهى و تباهى نيست، محتمل است كه اين جمله از جانب خداى تعالى باشد.
إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ مقصود از حيات دنيا اگر زندگانى دنيوى مىباشد كه همراه زندگانى حيوانى طبيعى است پس بايد مقصود از نصرت و يارى نصرت در دين آنها باشد، نه نصرت و يارى در دنيايشان، چه بيشتر انبيا بر حسب دنياى خويش مورد نصرت و يارى قرار نگرفته اند، اگر مقصود از حيات دنيا حيات برزخى است كه ديگر اشكالى پيش نمىآيد، مقصود از اشهاد و گواهان انبيا و اوصياى آنان مىباشند.
يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظَّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ مقصود از «سوء الدار» جهنّم است.
آيات 53- 58
[سوره غافر (40): آيات 53 تا 58]
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْهُدى وَ أَوْرَثْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ (53) هُدىً وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ (54) فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ (55) إِنَّ الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِيهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (56) لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (57)
وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ لا الْمُسِيءُ قَلِيلاً ما تَتَذَكَّرُونَ (58)
ترجمه:
(40/ 58- 53)
و به راستى به موسى رهنمود بخشيديم و به بنى اسرائيل كتاب آسمانى به ميراث داديم.
كه رهنمود و پندآموز خردمندان است.
پس شكيبايى پيشه كن، [و بدان كه] وعدهى الهى حقّ است و براى گناهت آمرزش بخواه و شامگاه و بامدادان سپاسگزارانه پروردگارت را تسبيح گوى.
كسانى كه بدون حجّتى كه بر ايشان آمده باشد، در آيات الهى مجادله مىكنند، در دلهايشان جز خود بزرگبينى نيست، كه به آن نايل نشوند؛ پس بر خداوند پناه ببر، كه او شنواى بيناست.
بى گمان آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسانها بزرگتر است، ولى بيشترينهى مردم نمىدانند.
و نابينا و بينا برابر نيستند؛ همچنين كسانى كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته كردهاند و بدكرداران هم [برابر نيستند]؛ چه اندك پند مىگيريد.
تفسير
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْهُدى وصف هدايت خلق را به موسى عطا كرديم، بدين گونه كه او را رسول خود به سوى آنها قرار داديم يا مقصود اين است كه موسى هدايت يافته است، بدين گونه كه او را به آنچه كه بايد به سوى آن رهنمون شود راهنمايى كرديم، يا آيات و يا احكام و يا تورات به او داديم كه به وسيلهى آن هدايت شود.
وَ أَوْرَثْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ يعنى كتاب نبوّت و احكام آن، يا كتاب تورات را به بنى اسرائيل به ارث داديم.
هُدىً وَ ذِكْرى كه آن دارندهى هدايت، يا هدايتكننده، يا چيزى است كه بهوسيله آن هدايت مىشود.
لِأُولِي الْأَلْبابِ بارها اين مطلب گذشته است كه انسان بدون ولايت مانند گردويى است كه از مغز خالى است، اعمال او نيز بدون مغز است، اگر چه آن اعمال مطابق آن چيز مىباشد كه در شريعت وارد شده است.
چنانچه فقها و طبق اخبار وارده به اين مطلب فتوا داده اند، كه چنين شخصى خود و اعمالش لايق آتش است، آنگاه كه به ولايت متصل مى شود داراى لب و مغز مىگردد، اعمال او نيز داراى مغز مى شود.
فَاصْبِرْ و چون ذكر امّتهاى پيشين و رسولان آنها و نابودى آنها به علت تكذيب رسولان، ذكر موسى و فرعون همهى اينها جهت ديدارى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بود، كه قوم او او را تكذيب كردند و ولايت را ترك نمودند لذا بعد از ذكر حكايت آنها به طريق تفريح فرمود: صبر كن كه وعدهى خدا به يارى تو حقّ است إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌ يعنى وعدهى خدا به يارى تو.
وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ إِنَّ الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ آيه را تكرار نمود تا امر به صبر را تعليل نمايد.
إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ كه البتّه در سينهى آنها جز انصراف از حقّ و تكبّر ورزيدن نسبت به اهل حقّ چيزى نيست.
ما هُمْ بِبالِغِيهِ آنان به آنچه لازمه آن برترى است نمى رسند.
فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ از آن برترىجويى آنها به خدا پناه ببر إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ او شنواى پناه بردن تو است، پس نسبت به آنچه كه دربارهى تو مىگويند و تدبير مى كنند تو را پناه مىدهد، نمى گذارد كه مكر و حيلهى انها در تو نفوذ نمايد.
الْبَصِيرُ يعنى خداوند به حال تو و آنها و به كار تو و به كار آنها و به كبر تو اگر كبر بورزى و به كبر آنان بينا و آگاه است.
لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ يعنى آفريدن آسمانها و زمين بزرگتر از آفريدن مردم است، پس براى مردمى كه در خلق و آفرينش ضعيفترند، شايسته نيست كه در مقابل آنچه كه از او بزرگتر است تكبّر نمايد و كبر بورزد فرمود:
آفريدن آسمانها و زمين بزرگتر از آفريدن مردم است، نفرمود: خود آسمانها و زمين بزرگتر است.
تا اشعار به اين باشد كه صورت خلقى و آفرينشى آسمانها و زمين بزرگتر از صورت آفرينش انسان است، ولى نشئه روحى انسانى به مراتب بزرگتر از صورت آسمانها و زمين و بزرگتر از نشئه روحى امرى آن دو است.
و مجادله كننده از مقام روحى امرى خويش به صورت خلقى و آفرينشى تنزّل نموده گويى كه اصلا نشئه روحى ندارد.
وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ لكن بيشتر مردم داراى مقام علم نيستند، تا ضعف خود را بفهمد، يا بيشتر مردم ضعف و حقارت و كوچكى خود را به آسمانها نمىدانند.
وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ اين جمله براى رفع توهّم است كه عدم و جهل مىتواند عذر كبر ورزيدن و جدال نمودن آنها باشد، روى همين جهت است كه «اعمى» را مقدّم انداخت، مقصود از نابينايى، نابينايى قلب است كه از اوصاف قوّه علّامه به معناى جهل مىباشد، چنانچه مراد از بصر و بينايى بصيرت قلب است كه عبارت از علم است.
وَ الَّذِينَ آمَنُوا از اين جهت ايمان آورندگان را مقدّم بر گنهكاران و بدكاران آورد، چون غرض با تقديم «أعمى» حاصل شده است.
وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ لَا الْمُسِيءُ مقصود از ايمان انقياد و تسليم است كه با بيعت عامّ يا بيعت خاصّ حاصل مىشود، يا مقصود خود بيعت عامّ يا خاصّ است، مقصود از عمل صالح بيعت خاصّ است، يا مقصود عمل به شروطى كه هر دو بيعت گرفته مىشود.
و هر يك از معانى فوق مراد باشد مقصود بيان اين مطلب است كه كسى كه قوّه عمّالهاش را كامل كرده باشد با كسى كه چنين نكرده باشد مساوى نيست.
و زياد شدن لفظ «لا» در «مسيئى» جهت يك اشاره خفى است به اينكه «مسيئى» و بدكار معدوم است به خلاف محسن و نيكوكار، گويى كه دخول نفى بر محسن و نيكوكار جائز نيست.
وگرنه سوق عبارت چنين بود كه لفظ «لا» كه براى تاكيد نفى است بر «الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» داخل شود.
قَلِيلًا ما تَتَذَكَّرُونَ اين جمله جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده: پس چرا فرق بين نيكوكاران و بدكاران ظاهر نمىشود؟ پس فرمود: فرق در قيامت ظاهر مىشود.
آيات 59- 66
[سوره غافر (40): آيات 59 تا 66]
إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ (59) وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ (60) اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ (61) ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ (62) كَذلِكَ يُؤْفَكُ الَّذِينَ كانُوا بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ (63)
اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً وَ السَّماءَ بِناءً وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَتَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (64) هُوَ الْحَيُّ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (65) قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَمَّا جاءَنِي الْبَيِّناتُ مِنْ رَبِّي وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ (66)
ترجمه:
(40/ 66- 59)
بىگمان قيامت آمدنى است كه شكّى در آن نيست، ولى بيشترينهى مردم باور نمى دارند.
و پروردگارتان گويد مرا به دعا بخوانيد تا برايتان اجابت كنم، بى گمان كسانى كه از عبادت من استكبار مى ورزند، زودا كه به خوارى و زارى وارد دوزخ شوند.
خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن آرام گيريد و روز را چشم اندازى روشن ساخت؛ بى گمان خداوند بر مردمان بخشش و بخشايش دارد، ولى بيشترينهى مردم سپاس نمى گزارند.
چنين است خداوند، پروردگارتان، كه آفرينندهى همه چيز است، خدايى جز او نيست، پس چگونه به بيراهه مىرويد؟
بدينسان كسانى كه به آيات الهى انكار ورزيدند، به بيراهه افكنده شوند.
خداوند كسى است كه زمين را آرامشگاه و آسمان را سرپناه شما قرار داد، شما را نقشبندى كرد و شكلهاى شما را نيكو پرداخت و شما را از پاكيزهها روزى داد؛ چنين است خداوند، پروردگارتان، بزرگا خداوندى كه پروردگار جهانيان است.
اوست زنده كه خدايى جز او نيست، پس او را- در حالى كه دين خود را براى او پيراسته مىداريد- بخوانيد؛ سپاس خداوند را كه پروردگار جهانيان است.
بگو من بازداشته شده ام از اينكه كسانى را كه شما به جاى خداوند مىپرستيد؛ بپرستم، آن هم هنگامى كه روشنگري هايى براى من از جانب پروردگارم آمده است؛ و دستور يافتهام كه در برابر پروردگار جهانيان، تسليم پيشه كنم.
تفسير
إِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها در اوّل سوره بقره وجه عدم وجود شك و ريب در كتاب با وجود كثرت شك كنندگان گذشت ، پس وجه عدم شك و ريب در قيامت و ساعت و ظهور قائم عليه السّلام با وجود كثرت شككنندگان در اين امور با مقايسه معلوم مىشود.
وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ لكن بيشتر مردم به قيامت ايمان نمىآورند، يا به خدا ايمان نمىآورند تا آنوقت كه آمدن قيامت را بدانند، يا به تو ايمان آورند، تا تو را در آمدن قيامت تصديق كنند.
وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ در سوره بقره و در سوره نمل بيان تعليق استجابت بر دعا و كيفيّت دعا و كيفيت اجابت خداى تعالى نسبت به دعاكنندگان گذشت، هر كس بخواهد به آنجا رجوع نمايد.
و آيا رسيدن به مراد و مقصود بعد از دعاها و صدقهها و بركت در اموال و اولاد به دنبال صله و انفاق از امور اتّفاقى است؟
بعضى از فلاسفه گفته اند: اين مطلب از اتّفاقيّات است، برهان آنها در انكار سبب بودن دعاها و صدقات اين است كه عالى و بالا توجّهى به دانى و پايين ندارد، دانى نمى تواند در عالى مؤثر باشد.
بنابراين به مقصود رسيدن بعد از دعا و صدقه جز محض اتّفاق چيزى نيست.
ولى صريح آيات و اخبار تسبيب و سببيت بين دعاها و اجابتها، بين صدقه ها و دفع بلاها و جذب بركتها، بين صله ها و زيادى عمرها و اولاد را ثابت مىكند.
تحقيق بدا و نسبت تردّد، محو و اثبات به خداى تعالى.
تحقيق مطلب اين است كه عوالم بعد از مقام غيب كه از آن تعبير مىشود كه از آن نه خبرى و نه اسمى و نه رسمى هست، بعد از مقام واحديت كه از آن به مقام اسما و صفات تعبير مىشود و بعد از مقام فعل كه از آن تعبير به مشيّت مىشود … به وجهى شش عالماند، به وجهى هفت و به وجهى هفتاد، به وجهى هفتصد، به وجهى هفت هزار، به وجهى هفتاد هزار و به وجهى غير متناهى اند.
و حال هر عالم بالا نسبت به عالم پايين حال نفس است نسبت به قوا و مدارك آن، مرتبهى عالم مثال از عالم طبع مرتبهى خيال انسانى نسبت به بدن و قوايش مىباشد.
پس همانطور كه قواى خيالى نفس از بدن خيالى و غير بدن خيالى متأثّر مىشود و بدان وسيله خيال تحت تأثير قرار مىگيرد، تأثّر خيال عينا همان تأثّر نفس است همچنين عالم مثال از عالم طبع متأثّر مىگردد، متأثّر عالم مثال عينا همان تأثّر نفوس كلّى است و تأثّر نفوس كلّى همان تأثّر عقول كلّى و تأثّر آن تأثّر مشيّت و آن عبارت از تأثّر اله است.
و همانطور كه نفوس بشرى بعد از تأثّر از بدنها و قواى آن قوّهى شوق و اراده را تحريك مىكند تا موذى را دفع و نافع را جذب كند همين طورست نفوس كلّى كه بعد از تأثّر قواى مثالى خيالى اسباب دفع موذى و جذب نافع را تحريك و تهيج مى كند به آنچه كه از آن متأثّر شده است.
و حوادث همانطور كه به سبب اسباب طبيعى زمينى پديد مى آيند همچنين با اسباب الهى آسمانى و سببهاى آسمانى گاهى به سبب اسباب طبيعى تحت تأثير قرار مى گيرند و گاهى به محض تصوّر و اراده متأثّر مى شوند كه اسباب آسمانى مظاهر ارادهى خدا و افعال آن مظاهر افعال خداست كه هرگاه چيزى را اراده كند مىگويد شو؛ مىشود بدون آنكه اسباب طبيعى در كار باشد.
عالم مثال مانند عالم خيال از احاطهى به همه مدركات در يك دفعه عاجز و در مضيقه است، بلكه صورتها پشت سر هم و تدريجى بر او وارد مىشود و ادراكات به صورت جايگزين و يكى پس از ديگرى در آن تجدّد مى يابد، روى همين جهت است كه ضرر يا خير (نفع) شخص در عالم مثال ثابت مى شود، سپس از همان شخص يا غير او دعا محقّق مىشود تا ضرر دفع شود، يا عملى و كارى صورت گيرد كه آن خير جذب شود.
پس صورت آن دعا يا آن عمل در عالم مثال واقع مىشود و صورت لازم دعا يا عمل نيز كه همان دفع ضرر يا جذب خير است در آن عالم واقع مىشود.
و هر چيزى را كه نفوس عالى كلّى يا جزئى تصوّر كنند صورت آن در اين عالم واقع مىشود خواه طبق جريان عادى و با اسباب طبيعى و خواه خارج از جريان عادى و از همين لوحهاى مثالى است كه بداء به خداى تعالى نسبت داده مىشود و نيز تردّد به او نسبت داده مىشود.
و تردّد عبارت است از ترجيح دادن يكى از دو چيز تصوّر شده به نحوى كه گاهى اين را ترجيح دهد و گاهى آن را، چه هرگاه مؤمن به شخصى دعاى خير كند، ديگرى دعاى شرّ نمايد صورت دعاى اوّلى با لازمش گاهى ثابت مى شود و گاهى دعاى ديگرى با لازمهاش ثابت مىگردد، آنگاه صورت تردّد در نظر ناظر ظاهر مى شود و دو صورت متقابل مى بيند، اين تردّد را به خداى تعالى نسبت مى دهد، چنانچه افعال قواى انسانى را به نفوس نسبت مى دهد و همچنين است نسبت بدا به خداى تعالى.
گاهى اتّفاق مىافتد كه يك مكاشف از قبيل نبىّ صلّى اللّه عليه و آله يا ولىّ عليه السّلام به آن الواح اتّصال پيدا مىكند و بعضى از اسباب و مسبّبات را آنجا مىبيند، منافى اسباب و مسبّبات را اگر در آنجا ثابت باشد نمى بيند، چون نفوس خيالى بشرى از احاطه به همهى آنچه در آنجا ثابت است در تنگناست.
و در نتيجه از آنچه كه مشاهده كرده خبر مى دهد، آنچه كه از آن خبر مى دهد واقع نمى شود، در اين صورت نسبت بدا به الواح مىدهد و اين معنا از قصور نظر بيننده است و از آن جهت نيست كه آنچه واقع مى شود در آنجا ثبت نشده است.
و آن مكاشف و بيننده نيز دروغ نگفته است؛ چون از مشاهدات و ديدههاى خودش خبر داده است.
إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي چون عبوديّت مقتضى خروج از انانيّت و وابستگى و تعلّق به حقّ اوّل تعالى بود و اين وابستگى و تعلّق اقتضا مىكرد كه حقّ تعالى در وجود عبداستقلال در انانيّت داشته باشد …
لذا خداى تعالى در مقام «يستكبرون عن دعائى» فرمود:
«يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي» تا اشاره به اين تلازم باشد.
سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ يعنى در حال حقارت و خوارى داخل جهنّم مىشوند.
اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ اين جمله مستأنفه و جواب سؤال مقدّر و شمارش نعمتهاى خدا بر بندگان در مقام تعطيل است.
وَ النَّهارَ مُبْصِراً اين آيه با بيان آن در سوره يونس گذشت.
إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ البتّه خداوند بر حسب مقامات نباتى، حيوانى و انسانى بر مردم فضل و لطف دارد.
وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ بيشتر مردم شكر نعمتها و فضل خدا بر خودشان را بهجا نمىآورند، چون بعضى از مردم مبدأ دانا و توانا و صاحب عنايت به خلق را انكار مىكنند و بعضى به اين مسئله هوشيار نيستند كه نعمتها از جانب خداست و بعضى به نعمت آگاه نيستند، برخى نيز از نعمت و نعمتدهنده غفلت دارند.
ذلِكُمُ اللَّهُ آن كسى كه موصوف به نعمت دادن اين نعمتهاست خداى تعالى است.
رَبُّكُمْ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ خداى تعالى نخست ربوبيّت خود را بر آنان ثابت نمود تا متنبّه شوند كه او مستحقّ عبادت است، نه غير او كه داراى مقام ربوبيّت نيست، سپس خالق بودن و آفريننده همه چيزهاى بودن را ذكر نمود، كه از جملهى آن چيزها معبودهاى باطل آنهاست، سپس بعد از اشاره به عنايت به خلق و فضل بر آنان الوهيّت را منحصر در خودش نمود تا الوهيّت معبودهاى آنان را نفى كند، تا بر آن مردم قبل از انكار روى آوردن به غير خدا بطلان روى آوردن به غير خدا ظاهر و آشكار شود.
فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ كَذلِكَ يعنى به كجا روى مىبريد با اينكه بطلان آن واضح است.
يُؤْفَكُ الَّذِينَ كانُوا بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً وَ السَّماءَ بِناءً وَ صَوَّرَكُمْ به شما در مقام بدنها و ارواحتان صورت داد.
فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ در هر دو مقام صورتهاى شما را زيبا نمود.
وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ از روزيهاى پاك نباتى زمينى به شما داد، كه روزى مقام نبات انسان بر حسب شرف و لطف و لذّت و اندرز پاكيزهترين روزى؛ روزى براى بقيّه مراتب حيوانى است و همچنين طيّبات شامل روزيهاى پاك زمينى و آسمانى است، كه روزى حيوان عبارت از لذّت بردن و بهرهمند شدن از غذاى نبات و بهرهمند شدن از ادراك مدركات حيوان است، طيّبات شامل روزيهاى پاك انسانى آسمانى است از قبيل علوم و مكاشفات و معاينات و متحقّق شدن به حقايق.
ذلِكُمُ كسى كه موصوف به اين اوصاف است خداى تعالى است كه پروردگار شماست.
اللَّهُ رَبُّكُمْ فَتَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ خداى تعالى خودش را بر خلق انسان و تهيه رزق او مدح نموده كه خداى تعالى روزى انسان را بر حسب همه مراتب و مقامات او تهيّه نموده، از لطيفترين خوردنيها و آشاميدنيها و آنچه كه درك مىشود و تخيّل مىگردد و معلوم مىشود، كه در خلقت انسان دقايق متعدّد بزرگ و صنعتهاى متقن و حكمتهاى رسايى است كه از ادراك آنها عقول عاجزند و همچنين است در تهيّه اسباب روزى انسان بر حسب مقامها و مراتب سهگانه انسان.
هُوَ الْحَيُ پس از آنكه اشاره به بعضى نسبتها و اضافات نسبت به خلقش نمود به بعضى از صفات حقيقى خود نيز اشاره نمود، تا كنايه از معبود باطل و فانى شدن آنها باشد، كنايه از خود آنها و مرگ و منتهى شدن نشان به خدا باشد، تا دليل و حجّت بر عبوديّت و بندگى آنان نسبت به خدا و بطلان معبود بودن غير خدا باشد.
لا إِلهَ إِلَّا هُوَ اين جمله را تكرار كرد تا در مقام رد خدايان آنها به توحيد خويش اهتمام بورزد.
فَادْعُوهُ اگر خداوند باقى است و بقيه غير از خدا همه فانى هستند پس خدا را بخوانيد و خواندن او را ترك نكنيد و غير خدا را نخوانيد، كه شما فانى مىشويد و به سوى خدا منتهى مىشويد، زيرا خدا باقى است و غير خدا فانى.
مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ مقصود از دين طريق و راه يا اعمال شرعى دين است.
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ اين جمله انشاى حمد از جانب خداى تعالى بر تفرّد و تنهايى او به الهيّت است.
چنانچه از امام سجّاد عليه السّلام وارد شده: هرگاه يكى از شما بگويد: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» بگويد: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ» كه خداوند مىفرمايد: «هُوَ الْحَيُّ … تا آخر آيه» كه ظاهر آيه امر به انشاء حمد هنگام توحيد اوست.
يا اخبار از جانب خداى تعالى به اين است كه پس حصر الوهيّت در خدا بايد حمد را منحصر در خداى تعالى دانست پس اين جمله به منزلهى نتيجهى ما قبلش مىباشد.
و چون آيهها در مقام شمردن نعمتهاست در رأس آيه ها ادات وصل نياورد.
قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَمَّا جاءَنِي الْبَيِّناتُ مِنْ رَبِّي وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ منظور از اين آيات اين است كه پس از آنكه نعمتهاى خدا را يادآور شدى و متذكّر حصر الهيّت در او گشتى برائت و بيزارى خود را از عبادت معبودهاى آنان ظاهر كن.
آيات 67- 77
[سوره غافر (40): آيات 67 تا 77]
هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّى وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (67) هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ فَإِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (68) أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ أَنَّى يُصْرَفُونَ (69) الَّذِينَ كَذَّبُوا بِالْكِتابِ وَ بِما أَرْسَلْنا بِهِ رُسُلَنا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (70) إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ (71)
فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ (72) ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ تُشْرِكُونَ (73) مِنْ دُونِ اللَّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنَّا بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ الْكافِرِينَ (74) ذلِكُمْ بِما كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ بِما كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ (75) ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ (76)
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَإِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِلَيْنا يُرْجَعُونَ (77)
ترجمه:
(40/ 77- 67)
او كسى است كه شما را [ابتدا] از خاك، سپس از نطفه، سپس از خون بسته آفريد؛ سپس شما را به هيئت نوزادى [از رحمها] بيرون آورد، تا به كمال رشدتان برسيد، سپس تا پير شويد و بعضى از شما پيشاپيش جانش گرفته مىشود و تا به سر آمدى معيّن برسيد و باشد كه تعقّل كنيد.
او كسى است كه زنده مىدارد و مىميراند و چون امرى را اراده كند، فقط به آن مىگويد موجود شو، بىدرنگ موجود مىشود.
آيا كسانى را كه در آيات الهى مجادله مىكنند، نديدهايد كه چگونه به بيراهه كشيده مىشوند.
كسانى كه كتاب آسمانى و آنچه پيامبرانمان را براى آن فرستادهايم، تكذيب مىكنند،زودا كه [نتيجه و حقيقت را] بدانند.
آنگاه كه غلها در گردنهايشان است، به زنجيرها در آب گرم كشيده مىشوند ….
سپس در آتش [دوزخ] سوخته مى شوند.
سپس به آنان گويند آنچه در برابر خداوند شريك مىآورديد، كجاست؟ …
گويند از ديد ما گم شدند، بلكه پيشتر هم چيزى را به پرستش نمى خوانديم؛ بدينسان خداوند كافران را بيراه گذارد.
اين از آن است كه در روى زمين به ناحقّ شادى مى كرديد و از آن است كه فخر مى فروختيد.
از دروازه هاى جهنّم وارد شويد، كه جاودانه در آنيد، جايگاه متكبران چه بد است.
پس شكيبايى پيشه كن، كه وعدهى الهى حقّ است، اگر بخشى از آنچه به ايشان وعده دادهايم به تو بنمايانيم، يا جان تو را [پيش از آن] بگيريم، در هر صورت به سوى ما بازگردانده مىشوند.
تفسير
هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ به طريقه شمارش نعمتها نعمت ديگرى را ذكر نمود، يا اين جمله در مقام تعليل قول خداى تعالى «نهيت» مى باشد.
مِنْ تُرابٍ خداوند شما را از خاك آفريد، كه تولّد مادّه نطفه حاصل نمىشود مگر از دانهها و حبوب نبات، گوشت و شير حيوان و همه اينها از خاك حاصل مىشود.
ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ هر سه لفظ «تراب» و «نطفة» و «علقة» را بصورت نكره آورد تا اشاره به اين باشد كه خاكى كه نطفه از آن حاصل مىشود بايد خاك مخصوص با كيفيّت مخصوص باشد كه با ساير عناصر ممزوج شده باشد و نطفهاى كه مادّه انسان مى شود بايد نطفه مخصوص باشد كه از ساير نطفه ها جدا و ممتاز گردد و همچنين است مطلب در مورد علقه.
ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا لفظ «و لتبلغوا» عطف بر «لتكونوا» يا عطف بر محذوف است كه تقدير جمله چنين بوده: «لتستكملوا فى نفوسكم و لتبلغوا».
أَجَلًا مُسَمًّى و قول خداى تعالى: وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى بين معطوف و معطوف عليه يا بين علت و معلول قرار گرفته، يا متعلق به محذوف است اين چنين: «و منكم من يبقى لتبلغوا اجلا مسمى».
وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ شايد با عقلهايشان مطلب را درك كنيد، يا از جملهى عقلا شويد، يا امر آخرى را تعقّل كنيد و از امر دنيا جدا سازيد، زيرا كه انتقالها در حالتهاى مختلف ميراندن و زندهكردنهاست و بايد انسان از اين انتقالهاى كوچك به انتقال بزرگ پى ببرد و بداند كه آن انتقال بزرگ در حقيقت فانى شدن و از بين رفتن نيست، بلكه انتقال بزرگ فانى كردن يك صورت و زنده نمودن صورت ديگر به صورتى تمامتر و كاملترست بيشتر اجزاى اين آيه با بيان آن در سوره حجّ گذشت.
هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ اين آيه از قبيل شمارش نعمتها يا تعليل ما قبلش و اشاره به نعمتهاى خدا مى كند.
فَإِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ اين آيه با بيان آن در سوره بقره در ضمن قول خدا: بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِذا قَضى أَمْراً و در غير آيه نيز گفته شد.
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ أَنَّى يُصْرَفُونَ آيا نديدى كسانى را كه در آيات خدا مجادله مىكنند؟
اينها از خدا به كجا روى مىآورند؟! الَّذِينَ كَذَّبُوا بِالْكِتابِ وَ بِما أَرْسَلْنا بِهِ رُسُلَنا اين جمله بدل يا صفت براى الَّذِينَ يُجادِلُونَ است يا خبر يا مفعول محذوف است.
يا مبتداست كه خبر آن «فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ» است.
فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ لفظ «اذا» مفعول «يعلمون» يا ظرف آن است و مفعول فعل يا فراموش شده (منسىّ) و يا مقدّرست.
وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ در آتش داغ مىشوند، يا افروخته مىشوند.
ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ تُشْرِكُونَ لفظ «ما» زايده يا موصوله يا موصوفه است و ضمير عايد محذوف است.
مِنْ دُونِ اللَّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنَّا يعنى آن كفّار ابتدا گفتند بتها از نظر ما گم شدند و محو نابود گشتند، سپس توجّه پيدا كردند كه خود اين كفّار بر حسب حدود و تعيّناتشان بتها را فرامىخواندند و حدود يك امر عدمى بودند و ليكن بر كوتاه بينان مانند سراب به صورت امر موجود و جلوه گر گشته اند، ولى در قيامت حدود برداشته مى شود و همه مى فهمند كه حدود و تعيّنات حقيقت نداشته اند.
و لذا از اخبار به فرار و محو و نابود شدن بتها و شركا را نتيجه گرفتند و گفتند: بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً ما قبلا چيزى را به خدا فرانمىخوانديم و در اخبار وارد شده است كه آيه درباره كسانى است كه از ولايت و از على عليه السّلام اعراض كرده اند.
و مقصود از آنچه كه آن را شريك قرار مىدهند رؤساى ضلالت و گمراهى است.
بنابراين مقصود از «الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ) كسانى هستند كه در خلافت على عليه السّلام مجادله مىكنند و مقصود از «الَّذِينَ كَذَّبُوا بِالْكِتابِ» كسانى هستند كه آيات وارد در ولايت را تكذيب نمودند.
و مقصود از بِما أَرْسَلْنا بِهِ رُسُلَنا ولايت است، چه آن عنايت رسالت است به دليل قول خداى تعالى: إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ و مقصود از عَمَّا يُشْرِكُونَ چيزى است كه آن را در خلافت شريك على عليه السّلام قرار مىدهند و «مِنْ دُونِ اللَّهِ» يعنى بدون اذن خدا.
يا معناى آن اين است: در حالى كه شركاى غير على عليه السّلام باشند كه او مظهر خداى تعالى است.
كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ الْكافِرِينَ خداوند اين چنين كافران را در دنيا يا در آخرت گمراه مى كند.
از امام باقر عليه السّلام آمده است: اينان (ناصبى ها) از اهل قبله هستند كه براى آنان گودالى از آتش كنده مىشود، آتشى كه خداوند در مشرق خلق كرده است و از آن آتش شراره، شعله و دود و گرما وداغى به آنان مىرسد تا روز قيامت، سپس بازگشت و اعمال آنان به سوى آتش است و در آتش مىسوزند، سپس به آنان گفته مى شود: كجاست آن كسى كه جز خدا او را شريك خدا قرار مى داديد؟- يعنى كجاست آن امامى كه آن را براى خود پيشوا قرار داديد، امامى را كه خداوند او را براى مردم قرار داده ترك كرديد؟! ذلِكُمْ يعنى اين عذاب بِما كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِ مقصود از غير حقّ باطل است كه اين لفظ در اين معنا استعمال مىشود.
وَ بِما كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ لفظ «مرح» به معناى شدّت فرح و خوشحالى است و آن كارى است مذموم و ناپسند خواه به حقّ باشد يا به غير حقّ چون اسراف در خوشحالى است.
ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ در سوره زمر وجه قيد (تقييد) ورود به درهاى جهنّم گذشت.
خالِدِينَ فِيها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ آوردن اسم ظاهر «المتكبّرين به جاى ضمير «هم» براى اشعار به اين است كه متكبّر كسى است كه از اطاعت امام خارج شده باشد و سرّ آن اين است كه خروج از اطاعت امام جز از انانيّت ناشى نمىشود، انانيّت و خودبينى همان تكبّرست.
فَاصْبِرْ حال وقتى فهميدى كه با تو و على عليه السّلام نفاق مىورزند چگونه هستند پس صبر كن و بىتابى نكن و اندوهناك مباش.
إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌ وعدهى خدا حقّ است و خلافى در آن نيست.
فَإِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ و ما قسمتى از عذابى را كه به آنان وعده مىدهيم به تو نشان دهيم.
أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِلَيْنا يُرْجَعُونَ تفسير اين آيه در سوره يونس و سوره رعد گذشت.
آيات 78- 85
[سوره غافر (40): آيات 78 تا 85]
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ فَإِذا جاءَ أَمْرُ اللَّهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ (78) اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَنْعامَ لِتَرْكَبُوا مِنْها وَ مِنْها تَأْكُلُونَ (79) وَ لَكُمْ فِيها مَنافِعُ وَ لِتَبْلُغُوا عَلَيْها حاجَةً فِي صُدُورِكُمْ وَ عَلَيْها وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ (80) وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ فَأَيَّ آياتِ اللَّهِ تُنْكِرُونَ (81) أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ (82)
فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (83) فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ (84) فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُونَ (85)
ترجمه:
(40/ 85- 78)
و به راستى پيش از تو پيامبرانى فرستاديم كه داستان بعضى از آنان را با تو گفتهايم، داستان بعضى از آنان را با تو نگفتهايم، هيچ پيامبرى را نرسد كه جز به اذن الهى معجزهاى بياورد؛ پس چون امر الهى فرا رسيد، داورى به حقّ انجام گيرد و باطل انديشان در آنجا زيانكار شوند.
خداوند است كه براى شما چارپايانى آفريده است كه بر برخى از آنها سوار شويد و از برخى از آنها بخوريد.
و براى شما در آنها سودهايى هست و نيز براى آنكه سوار بر آنها به مقصودى كه در دل داريد برسيد، بر آنها و بر كشتيها [به هرجا خواهيد] منتقل مىشويد.
و به شما آيات خويش را مىنماياند، پس كدام يك از آيات الهى را انكار مىكنيد؟
آيا در زمين سير و سفر نكردهاند كه بنگرند سر انجام كسانى كه پيش از آنان بوده اند چگونه بوده است، آنان از ايشان پرشمارتر و پرتوانتر و پراثرتر در زمين بوده اند، امّا آنچه به دست آوردند به كارشان نيامد.
آنگاه كه پيامبرانشان براى آنان پديده هاى روشنگر آوردند، از آن مقدار علمى كه داشتند، شادمانى كردند و [تبعات] آنچه ريشخندش مى كردند آنان را فروگرفت.
و چون عذاب ما را ديدند گفتند تنها به خداوند ايمان آورديم و به آنچه شرك آورده بوديم، اينك كافريم.
ولى هنگامى كه عذاب ما را ديدند، ديگر ايمانشان برايشان سودى نداشت؛ اين سنّت الهى است كه در ميان بندگانش جارى بوده است، در آنجا كافران زيانكار شدند.
تفسير
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ پس نظر كن به حال و آينده رسولان از جانب خدا و آنچه كه از امّتهايشان بر آنها وارد شده است، قوم تو نيز نظر كند به آنچه كه از آن امّتها بوده، تا توسّلى پيدا كنى و بر آزار قومت صبر نمايى، قوم تو نيز بدانند كه رسول جز بشر نمىباشد و حال رسول جز حال ساير مردم نيست.
وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ هيچ رسولى آيه و معجزهاى نمىآورد مگر با اذن خدا، چه آيات و نشانهها از جانب خدا طبق حكمتها و مصلحتها نازل مىشود، پس كسى حقّ ندارد آنچه را كه آنها پيشنهاد مىكنند درخواست كنى.
فَإِذا جاءَ أَمْرُ اللَّهِ پس آنگاه كه امر خدا به عذاب بيايد، عذاب در دنيا يا در آخرت، يا امر خدا به انقضاى اجل، يا به حساب در قيامت، يا به ظهور قائم (عجّل اللّه تعالى فرجه) بيايد.
قُضِيَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ قطعا به حقّ حكم مىشود و باطلكاران در آن زمان و مكان زيان مىبينند.
اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَنْعامَ اين جمله در مقام تعليل، يا در مقام شمارش نعمتهاست.
لِتَرْكَبُوا مِنْها وَ مِنْها تَأْكُلُونَ وَ لَكُمْ فِيها مَنافِعُ منافع ديگر چهارپايان مانند شير، پوست، چشمها و غير اينها.
وَ لِتَبْلُغُوا عَلَيْها حاجَةً فِي صُدُورِكُمْ با وجود چهارپايان به حاجت و مقصود خود مىرسى، بدين گونه كه بارها را بر پشت آنها گذاشته و به هرجا كه مىخواهيد نقل مىكنيد.
وَ عَلَيْها و در خستگى بر آنها سوار مىشويد.
وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ تفسير بعضى از اجزاى اين آيه در سورهى مؤمنون بيان شد.
وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ فَأَيَّ آياتِ اللَّهِ تُنْكِرُونَ مقصود آيات خداست كه بر علم و قدرت و حكمت و عنايت و مهربانى به خلقش دلالت كند.
أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ آيا در زمين عالم كبير سير نمىكنند تا آثار امّتهاى پيشين را كه هلاك شدهاند ببينند؟ و اخبار آنان را بشنوند؟- يا در زمين عالم صغير سير نمىكنند تا علم و آگاهى پيدا كنند و آثار امّتهاى پيشين را كه تابع شهوت و غضب و شيطنت خويش بودند بيابند، يا در زمين اخبار و سيرههاى امّتهاى پيشين يا در زمين قرآن سير كنند.
فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثاراً فِي الْأَرْضِ فَما أَغْنى عَنْهُمْ كارهايى كه انجام مىدادند آنان را از عذاب بىنياز نكرده است.
ما كانُوا يَكْسِبُونَ لفظ «ما» اوّل در «فما اغنى» نافيه يا استفهاميّه است، «ما» دوّم موصوله يا موصوفه يا مصدريّه يا استفهاميّه است.
فَلَمَّا جاءَتْهُمْ عطف از قبيل عطف تفصيل بر اجمال است كه موارد دستاوردهاى آنان را بيان مىكند.
رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وقتى رسولان الهى با بينات و دليلهاى روشن براى آنان آمدند، آنها چه همان مقدار علم كه نزد خود داشتند خوشحال شدند كه مقصود دقايق و نكات علوم حكمت از قبيل علوم طبيعى و رياضى و الهى است، ندانستند كه اين علوم اگر با اذن از جانب خدا و جانشينانش نباشد و صاحب آن علوم در طريق الى اللّه نباشد آن علوم حجاب بزرگ و سدّ محكمى براى سلوك الى اللّه مىشود، بلكه سلوك الى اللّه محقّق نمىشود مگر آنكه مقدارى از علوم نفس را دور بياندازد، از علوم نفسانى به جهل خارج شود.
چنانچه گفته شده: خارج شدن از جهل جهل و نادانى است.
خارج شدن به سوى جهل علم است، زيرا كه نفس آنگاه كه به صورتهاى آن علوم متصوّر گردد با انانيّت ظاهر مىشود و انانيّت كبرياى نفس است كه هر كس به آن متّصف شود با خداوند به محاربه برخاسته و با خدا نزاع كرده است.
ما از اين كار به خدا پناه مىبريم و روى همين جهت است كه مىبينى بيشتر معاندين با اهل حقّ خود را به علما تشبيه مىكنند، كه نفوس آنان به صورتهاى علمهاى علوم حكمت و غير آن متصوّر مىباشد.
وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ عذاب يا قول يا فعل كه آن را مورد استهزا قرار مىدادند.
فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا چون هنگام مرگ عذاب ما را ببينند مىگويند: آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ به خداى يكتا ايمان آورديم و از آن چه شريك قرار داديم بيزاريم ومقصود از چيزى كه آن را شريك خدا قرار دادند، عبارت است از بتها و ستارگان و رؤساى ضلالت و گمراهى كه آنها را با انبيا و اوليا شريك قرار دادند، خصوصا كسانى را كه در ولايت شريك على عليه السّلام قرار دادند، چه در هنگام مرگ بطلان شركا را مىبينند.
فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا در آن هنگام كه عذاب ما را مىبينند ديگر ايمانشان نفعى به آنان نمىرساند.
چون ايمان هنگام ديدن عذاب جز از جهت خوف و هراس خيال نيست، در آن هنگام شوق عقل وجود ندارد و لذا آنان طورى هستند كه اگر خوف و ترس زائل شود دوباره به كفر خويش برمىگردند.
چنانچه خداى تعالى مىفرمايد: يعنى آنان در كفر و نفاق متمكّن شدند به نحوى كه از آن جدا نمىشوند و هرگاه كه بخواهند از آن غم خارج شوند دوباره به آن بازگشت داده مىشوند، چون آن قدر در كفر و نفاق فرورفتهاند كه از آن جدا و زائل نمى شوند.
سُنَّتَ اللَّهِ سنّت خدا بر اين قرار گرفته كه هنگام چشاندن عذاب توبه را قبول نكند، يعنى قبول نكردن توبه در صورتى كه توبه ناشى از غم و ترس باشد سنّت الهى است.
الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ كه اين شيوه درباره بندگان است و در آن مقام يا در آن زمان كافران زيان مىبينند، زيرا اين مقام، مقام ظهور حقّ و بطلان باطل است (و غير قابل برگشت و تغيير).
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج14