ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره نساء آیه ۳۱ -۵۲

[سوره النساء (۴): آیات ۲۹ تا ۳۰]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاَّ أَنْ تَکُونَ تِجارَهً عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُمْ رَحِیماً (۲۹) وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ عُدْواناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِیهِ ناراً وَ کانَ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیراً (۳۰)

ترجمه‏

اى مردم مؤمن، اموالتان را در میانتان به باطل مخورید مگر اینکه تجارتى باشد به رضایت شما و خویشتن را مکشید که خداوند بشما رحیم است و کسى که این کار را از روى دشمنى و ظلم انجام دهد بزودى او را در آتش مى‏افکنیم و این کار بر خداوند آسان است.

 

بیان آیه ۲۹ ۳۰

قرائت‏

اهل کوفه «تجاره» را به نصب و دیگران به رفع خوانده‏اند.

ابو على گوید: رفع آن بنا بر این است که معنى جمله: «الا ان تقع تجاره» باشد و استثنا منقطع است، زیرا تجارتى که از روى تراضى طرفین معامله باشد، داخل در اکل مال به باطل نیست.

نصب آن بنا بر این است که: ۱- بمعنى: «الا ان تکون التجاره تجاره عن تراض» مثل قول شاعر:

«اذا کان یوما ذا کواکب اشنع»

(یعنى: اذا کان الیوم یوما ذا کواکب اشنع، هر گاه روز، صاحب ستاره‏هایى زشت باشد. ۲- بمعنى:

«الا ان تکون الاموال اموال تجاره» بنا بر این وجه نیز استثنا، منقطع است.

مقصود

نظر به اینکه در آیات پیش زنانى که ازدواج و آمیزش با آنان، نامشروع است، بیان کرد، اکنون در باره مالهایى که از راه باطل و حرام تحصیل مى‏شود، سخن مى‏گوید و مى‏فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ‏: اى کسانى که خدا و رسولش را تصدیق کرده ‏اید، اموال یکدیگر را بباطل مخورید. علت اینکه از میان همه منافع مال، تنها «اکل» را ذکر کرده این است که بمصرف خوراکى رسانیدن مال، از اهم منافع آن است.

برخى گفته‏ اند: بخاطر این است که عنوان «اکل» بهر نوع خرج و صرف مال اطلاق مى‏شود مثلا مى‏گویند: مالش را بباطل خورد و لو اینکه نخورده باشد و در راه دیگرى صرف کرده باشد و مقصود این است که اموال یکدیگر را بباطل صرف مکنید در باره کلمه «باطل» دو قول است: ۱- منظور، ربا، قمار،اغفال مشترى و ظلم است: این عقیده از سدى است و از امام باقر (ع) نیز روایت شده است، ۲- حسن گوید: منظور این است که مال یکدیگر را بدون استحقاق و معاوضه مصرف کنند بنظر وى پس از نزول این آیه، مردم از مال یکدیگر نمى‏خوردند تا اینکه این حکم بوسیله: آیه ۶۰ سوره نور نسخ شده و بآنها اجازه داده شد که از خانه‏هاى یکدیگر خوردنى مصرف کنند. لکن معناى اول قویتر است چه مالى که انسان بر طبق موازین اخلاقى از دیگرى بخورد، اکل به باطل نیست ۳- مقصود این است که مال را بوجه نامشروع بگیرند و در راهى که حلال نیست مصرف کنند.

إِلَّا أَنْ تَکُونَ تِجارَهً عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ‏: جز اینکه از راه داد و ستدى باشد که دو طرف معامله از آن راضى باشد. در باره معناى تراضى در تجارت، دو قول است:

۱- شریح و شعبى و ابن سیرین و شافعى و امامیه گویند: مقصود این است که با جدا شدن بایع و مشترى از یکدیگر معامله را امضا کنند و از خیارى که در معامله دارند، صرف نظر کنند. در روایت است که: بایع و مشترى مادامى که از هم جدا نشده‏اند، خیار دارند و اگر در معامله، خیار قرار داده‏اند، مى‏توانند از حق خیار استفاده کنند.

۲- مالک و ابو حنیفه گویند: مقصود از تراضى در تجارت فقط عقد بیع است.

وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ‏: در باره این جمله چهار قول است:

۱- یکدیگر را مکشید زیرا شما پیرو یک دین هستید و همچون یک جان شمرده مى‏شوید. چنان که گفته شده است: بر خویشتن سلام کنید (سلموا على انفسکم). حسن و عطا و سدى و جبایى بر این عقیده‏اند.

۲- ابو القاسم بلخى گوید: انسان را از خودکشى در حال غضب و ناراحتى منع کرده است،

۳- با ارتکاب گناهان و ایجاد دشمنى در اکل مال به باطل، اسباب هلاک خویش را فراهم مسازید و خود را مستوجب عقاب نکنید.

۴- از امام باقر (ع) روایت شده است که: خود را بخطر میفکنید و با کسانى که از شما نیرومندترند مجنگید.

إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُمْ رَحِیماً: خداوند همواره نسبت بشما رحیم است و نشان رحمت او این است که کشتن افراد و تباه کردن اموال را منع کرده است.

وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ‏: برخى گفته‏اند: اشاره است به خوردن مال به باطل و کشتن کسى به ناحق. برخى گفته‏اند: اشاره است به تمام محرماتى که در این سوره از:

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ کَرْهاً» تا اینجا شمرده شده است برخى گفته‏اند: اشاره به همه چیزهایى است که در این سوره تا کنون از آنها نهى شده است. عطا گوید: تنها اشاره به قتل نفس است.

عُدْواناً وَ ظُلْماً: برخى گفته‏اند: عدوان و ظلم هر دو یکى هستند و آوردن هر دو بخاطر اختلاف لفظى آنهاست نه معنوى. چنان که شاعر گفته است:

«و الفى قولها کذبا و مینا»

یعنى سخن او را دروغ یافت. برخى گفته‏اند. عدوان تجاوز از امر خداوند و ظلم گرفتن چیزى بدون استحقاق است. بعقیده برخى علت اینکه خوردن مال به باطل و قتل ناحق را به ظلم و عدوان مقید ساخته، این است که مى‏خواهد بگوید. اینان این کارها را حلال مى‏شمرند.

فَسَوْفَ نُصْلِیهِ ناراً، بزودى او را در آتش سرنگون کرده، مى‏سوزانیم.

وَ کانَ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیراً. داخل کردن چنین کسى در آتش و معذب ساختن او بر خداوند آسان است و کسى نمى‏تواند او را از این کار منع کند. چنان که کسى بدون اذنش نمى‏تواند شفاعت و فریادرسى کند.

 

[سوره النساء (۴): آیه ۳۱]

إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلاً کَرِیماً (۳۱)

ترجمه‏

اگر از گناهان کبیره‏اى که از آنها نهى شده‏اید، اجتناب کنید، بدیهاى شما را مى‏پوشانیم و شما را در جایگاهى گرامى داخل مى‏سازیم.

 

بیان آیه ۳۱

قرائت‏

ابو جعفر و نافع «مدخلا» بفتح میم و دیگران بضم میم خوانده‏اند. ابو على گوید «مدخل» (بفتح میم) ممکن است مصدر باشد و ممکن است اسم مکان باشد. اگر مصدر باشد فعلى محذوف است یعنى: «ندخلکم فتدخلون مدخلا کریما» و اگر اسم مکان باشد، یعنى: «ندخلکن مکانا کریما» بدیهى است که اسم مکان بودن آن برترى دارد زیرا در قرآن، مکان بصفت کریم متصف شده است مثل «و مقام کریم» در قرائت «مدخل» (بضم میم) نیز همان دو وجه بالا جایز است.

لغت‏

اجتناب: دور شدن و کناره‏گیرى کردن از چیزى. اجنبى هم بملاحظه دور بودن گفته مى‏شود. جنابت نیز باعتبار دورى است. علقمه بن عبیده گوید:

فلا تحرمنى نائلا عن جنابه و انى امرؤ وسط القباب غریب‏

یعنى: مرا محروم مگردان که پس از دورى و جدایى بتو رسم. من مردى هستم که در میان آبادیها غریبم اعشى گوید:

اتیت حریثاً زائرا عن جنابه و کان حریث عن عطایى جامداً

یعنى: از راه دور بزیارت حریث آمدم و حریث از عطا و بخشش بمن خوددارى کرد تکفیر: پوشیدن‏

مقصود

در آیه پیش، پیرامون گناهان سخن گفت. اکنون مردم را تشویق مى‏کند که از آنها اجتناب کنند. مى‏فرماید:

إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ‏: اگر از گناهان کبیره‏اى که شما را از آنها نهى کرده‏اند، اجتناب کنید، بدیهاى شما را مى‏پوشانیم. در باره «گناه کبیره» اختلاف شده است: از سعید بن جبیر و مجاهد روایت شده است که گناه کبیره آن است که در دنیا حد و در آخرت کیفر داشته باشد. ابن عباس مى‏گوید: هر گناهى که خداوند از آن نهى کرده، کبیره است. عقیده اصحاب ما نیز همین است زیرا گفته‏اند:

همه گناهان، از لحاظ زشتى، کبیره‏اند، لکن برخى از برخى بزرگترند و هیچ گناهى کوچک نیست و اگر کوچک باشد، نسبت بگناهى است که از آن بزرگتر و کیفر آن شدیدتر است. این دو قول به یکدیگر نزدیکند. معتزله گویند: گناه صغیره آن است که کیفر آن نسبت به ثواب و اجر انسان کمتر باشد. معتزله اتفاق دارند بر اینکه: عتابى که بر گناهان کوچک، لازم است، حبط و زایل مى‏شود، ولى آیا بهمان اندازه، از ثواب و اجر انسان کاسته مى‏شود یا نه؟

ابو هاشم و کسانى که قائل به موازنه هستند، مى‏گویند: آرى، ولى ابو على جبایى گوید: چنین نیست، بلکه گناه کوچکتر از درجه اعتبار ساقط مى‏شود و اجر و ثواب بزرگتر، بدون هیچگونه کم و کاستى بحال خود باقى مى‏ماند.

در نظر معتزله، گناه کبیره آن است که کیفر آن از ثوابهایى که از شخص سر زده بزرگتر باشد، آنان مى‏گویند: بدینترتیب، گناه صغیره‏اى شناخته نشده است. هر معصیتى ممکن است نسبت به کارهاى نیکوى انسان، صغیره باشد یا کبیره. ما اگر در صدد تعریف گناه صغیره برآییم، در حقیقت، افراد را بسوى آن تشویق مى‏کنیم، زیرا وقتى آنها فهمیدند که در انجام آن ضررى دامنگیرشان نمى‏شود، اگر تمایلى در آنها پیدا شود، گناه را مرتکب مى‏شوند.

گویند: با اجتناب از کبایر، آمرزش صغایر حتمى است و مؤاخذه‏اى بر آن نیست از آیه هم چیزى غیر از این، استنباط نمى‏شود، زیرا بنا به روایت کلبى از ابن عباس، معناى آن این است: «اگر از گناهانى که حد و کیفر اخروى دارند، اجتناب کنید، جز آنها را از این نماز تا نماز دیگر و از این جمعه تا جمعه دیگر و از این رمضان تارمضان دیگر، مى‏بخشیم و مى‏پوشیم».

برخى گفته‏اند: «معناى آن این است که: «اگر از گناهان کبیره، از قبیل زنا، اکل مال به باطل و … که در این سوره، تا کنون از آنها نهى شده است، اجتناب کنید، از گذشته شما چشمپوشى مى‏کنیم» ابن مسعود گفته است: «هر چه خداوند از اول سوره تا آیه ۳۰ از آن نهى کرده، معصیت کبیره است، زیرا قرآن مى‏گوید: «قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ» (سوره انفال ۳۸ یعنى: بمردم کافر بگو اگر بازگردند، گذشته آنها بخشوده مى‏شود) و نیز مى‏گوید: «لا تَنْکِحُوا ما نَکَحَ آباؤُکُمْ‏ … إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ» (سوره نساء ۲۲ یعنى با همسر پدر ازدواج مکنید، مگر آنچه گذشته است‏ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلًا کَرِیماً: و شما را در مکانى پاک و نیکو- که هیچ ناراحتى ندارد.داخل مى‏سازیم.

 

بررسى گناهان کبیره‏

عبد العظیم حسنى از امام دهم (ع) نقل مى‏کند که: عمرو بن عبید بصرى بر امام صادق (ع) وارد شد و پس از سلام، نشست و این آیه را تلاوت کرد: «الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ» (سوره شورى ۳۷ یعنى کسانى که از گناهان کبیره و زشتى‏ها اجتناب مى‏کنند) پس ساکت شد. حضرت پرسید: چرا ساکت شدى؟ پاسخ داد: دوست دارم گناهان کبیره را از کتاب خدا بشناسم.

فرمود: آرى اى عمرو، بزرگترین گناهان کبیره، شرک است، زیرا خداوند مى‏فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ» (نساء ۴۸ یعنى خداوند گناه شرک را نمى‏آمرزد و نیز مى‏فرماید: «مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّهَ وَ مَأْواهُ النَّارُ» (سوره مائده ۷۲) یعنى: کسى که به خدا شرک آورد، خداوند بهشت را بر او حرام کرده است.

پس از شرک، یاس از رحمت الهى است، زیرا خداوند متعال مى‏فرماید: «لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکافِرُونَ» (سوره یوسف ۸۷) یعنى تنها مردم کافر از رحم خدا مایوس مى‏شوند.

پس از یاس، ایمن بودن از کیفر خداوند است. زیرا پروردگار متعال مى‏فرماید:

فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ» یعنى از کیفر خداوند جز مردم زیانکار کسى ایمن نمى‏شود: یکى از آنها نافرمانى پدر و مادر است زیرا خداوند، عاق را جبار و شقى نامیده است: «وَ بَرًّا بِوالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبَّاراً شَقِیًّا» (سوره مریم ۳۲) سپس قتل نفس است که بناحق صورت گیرد، زیرا مى‏فرماید:

«وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها» (سوره نساء ۹۳) یعنى کسى که مؤمنى را عمدا بکشد، کیفرش جهنم است و در آن جاودانى است دیگر نسبت ناروا بزنان پاکدامن دادن است زیرا خداوند مى‏فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ» (سوره نور ۲۳) یعنى کسانى که نسبت ناروا بزنان پاکدامن غافل و مؤمن مى‏دهند، در دنیا و آخرت ملعونند و براى ایشان عذابى بزرگ است. دیگر خوردن مال یتیم است خداوند مى‏فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامى‏ ظُلْماً …» (سوره نساء آیه ۱۰) یعنى کسانى که مال یتیمان را بظلم مى‏خورند. دیگر فرار از جنگ است. خداوند مى‏فرماید: «وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلى‏ فِئَهٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ» (سوره انفال ۱۶) یعنى هر که در روز جنگ پشت به دشمن کند- مگر آنکه براى حمله‏اى منحرف شود یا به طرف گروهى دیگر برود- قرین غضب خدا شده و جایش جهنم است که سرانجامى است بد.

دیگر رباخوارى است خداوند مى‏فرماید: «الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلَّا کَما یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ» (سوره بقره ۲۷۵) یعنى کسانى که ربا مى‏خورند برنمى‏خیزند همچون کسانى که مجنونشان کرده است و مى‏فرماید:

«فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ» (سوره بقره ۲۷۹) یعنى اگر بجاى نیاورند براى جنگ خدا و رسولش آماده شوند. دیگر سحر است مى‏فرماید:

«وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِی الْآخِرَهِ مِنْ خَلاقٍ» (سوره بقره ۱۰۲) یعنى دانستند که آنچه خریدارى کردند، در آخرت سودى ندارد.

دیگر زناست. خداوند مى‏فرماید: «وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ یَلْقَ أَثاماً یُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ یَوْمَ الْقِیامَهِ وَ یَخْلُدْ فِیهِ مُهاناً» (سوره فرقان ۶۸) یعنى هر که زنا کند، کیفر خود را مى‏بیند و در روز قیامت عذابش دو چندان و در خوارى جهنم مخلد است.

دیگر سوگند دروغ است. مى‏فرماید:

«إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَیْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلًا أُولئِکَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَهِ» (سوره آل عمران ۷۷) یعنى آنان که عهد خدا و سوگندهایشان را بمبلغ کمى مى‏فروشند در آخرت، بهره‏اى ندارند.

دیگر خیانت است. مى‏فرماید: «وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِما غَلَّ یَوْمَ الْقِیامَهِ» (سوره آل عمران ۱۶۱) یعنى کسى که خیانت کند، در روز قیامت با خیانت خویش مى‏آید.

دیگر منع زکات واجب است. خداوند مى‏فرماید:

«یَوْمَ یُحْمى‏ عَلَیْها فِی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوى‏ بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ» (سوره توبه ۳۵) یعنى روزى که آن مالها در آتش جهنم سرخ مى‏شود و پیشانى و پهلو و پشت ایشان داغ کرده مى‏شود. دیگر شهادت دروغ و کتمان شهادت است. مى‏فرماید:

«وَ مَنْ یَکْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ» (سوره بقره ۲۸۳) یعنى کسى که کتمان شهادت کند، قلبش گنهکار است. دیگر باده‏خوارى است، زیرا خداوند این گناه را در ردیف پرستش بتان قرار داده است. دیگر ترک عمدى نماز یا هر امر واجبى است، زیرا پیامبر گرامى فرمود: کسى که نماز را عمدا ترک کند، از ذمه خدا و پیامبرش برى است دیگر عهد شکنى و قطع رحم است. زیرا خداوند مى‏فرماید:

«أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ» (سوره رعد ۲۵) یعنى براى ایشان است لعنت و خانه بد. راوى مى‏گوید: عمرو با ناله و گریه خارج شد و گفت هلاک شد کسى که به راى خود سخن گفت و در فضل و علم با شما نزاع کرد.

از پیامبر گرامى روایت شده است که: گناهان کبیره هفت تاست: بزرگتر از همه شرک است سپس قتل نفس مؤمن و رباخوارى و خوردن مال یتیم و نسبت ناروا به زن پاکدامن و نافرمانى پدر و مادر و فرار از جنگ. هر کس خدا را ملاقات کند در حالى‏ که از این گناهان برى است، در بهشت با من خواهد بود.

سعید بن جبیر روایت کرده است که مردى از ابن عباس پرسید: گناهان کبیره هفت تاست؟ گفت: به هفتصد نزدیکتر است تا هفت، جز اینکه با استغفار کبیره نیست و با اصرار صغیره‏اى نیست.

دو روایت فوق را واحدى در تفسیر خود نقل کرده است‏.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۳۲ تا ۳۳]

وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلى‏ بَعْضٍ لِلرِّجالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیماً (۳۲) وَ لِکُلٍّ جَعَلْنا مَوالِیَ مِمَّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمانُکُمْ فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهِیداً (۳۳)

ترجمه‏

و چیزى که خداوند بدان بعضى از شما را بر بعضى برترى داده است، آرزو نکنید، براى مردان از کردارشان، نصیب و براى زنان از کردارشان نصیب است و خداوند را از فضلش سؤال کنید که خدا بهر چیزى داناست.

و براى هر یک از شما کسانى قرار دادیم که به ترکه پدران و مادران و خویشاوندان و کسانى که هم پیمان شما هستند، سزاوارترند، پس سهم آنها را بدهید که خداوند بر هر چیزى گواه است.

بیان آیه ۳۲

قرائت‏

کثیر و کسایى «و سئلوا اللَّه» بدون همزه قرائت کرده‏اند. در موارد دیگر نیز کلمه را بهمین صورت، تلاوت کرده‏اند.

لغت‏

تمنى: آرزوى چیزى که نیست یا آرزوى نبودن چیزى که هست. گاهى تمنى بآنچه گذشته است تعلق مى‏گیرد.

شان نزول‏

گفته‏اند: جمعى از زنان خدمت پیامبر گرامى شرفیاب شده، عرض کردند:

«آیا خداوند، پروردگار مردان و پروردگار زنان نیست و شما پیامبر زنان و پیامبر مردان نیستید؟ چرا خداوند مردان را نام مى‏برد و ما را نام نمى‏برد؟ مى‏ترسیم در ما خیرى نباشد و خداوند را بما نیازى نباشد» از این رو آیه شریفه نازل شد.

برخى گفته‏اند: ام سلمه خدمت پیامبر عرض کرد: مردان مى‏جنگند و زنان نمى‏جنگند و براى زنان نصف میراث است. کاش ما هم مرد بودیم، مى‏جنگیدیم و به آنچه مردان مى‏رسند مى‏رسیدیم. از اینرو آیه نازل شد. این قول از مجاهد است.

قتاده و سدى گویند: چون آیه ارث نازل گردید، مردان گفتند: امیدواریم که در آخرت هم حسنات، بر حسنات زنان افزونتر باشد هم چنان که میراثمان افزون تر است و زنان گفتند. امیدواریم: همانطورى که میراث ما نصف است کیفر اخروى ما نیز نصف مردان باشد، از اینرو آیه نازل شد.

مقصود

چون خداوند حکم میراث را بیان کرد و برخى را بر برخى در میراث برترى‏ داد، جلو برخى از تمنیات را که سبب کینه‏توزى مى‏شود گرفت و فرمود:

وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏: نباید بگویید: کاش من هم مثل فلانى مال و نعمت و زن زیبا داشتم چه این حسد است ولى جایز است بگویید: خدایا مرا هم مثل آن عطا کن. این معنى از ابن عباس است و از امام صادق (ع) نیز نقل شده است.

بلخى مى‏گوید: مقصود این است که: جایز نیست مرد آرزو کند که زن باشد و زن آرزو کند که مرد باشد، زیرا کار خداوند بر طبق مصلحت است، بنا بر این چیزى را آرزو کرده‏اند که بر خلاف مصلحت یا مفسده است.

ممکن است گفته شود: چنین آرزویى به شرطى که مفسده نباشد، جایز است، چنان که در باره حسن سؤال گفته شده است للرجال نصیب مما اکتسبوا و للنساء نصیب مما اکتسبن: در این باره وجوهى است.

۱- قتاده گوید: یعنى براى هر یک از زن و مرد را بر حسب طاعاتى که خداوند با حسن تدبیر، ایشان را مکلف به انجام آن کرده است. پاداشى است، بنا بر این بر خلاف تدبیر خداوند، چیزى مى‏خواهید که از اجر جزیل، محروم مى‏مانید.

۲- یعنى هر کدام از زنان و مردان را از تجارت، زراعت و سایر کسب‏هاى خود نصیبى است، بنا بر این باید قانع باشند و از قسمت خداوند راضى.

۳- ابن عباس گوید: هر کدام از آنان را از میراث- بر طبق آنچه خداوند مقرر کرده است- سهمى است. بنا بر این قول، اکتساب- در آیه شریفه- بمعناى احراز است.

وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ‏: اگر به آنچه دیگران دارند، احتیاج پیدا کردید و خواستید که شما هم مثل ایشان باشید. از خداوند، مسألت کنید تا بشما بدهد، بشرطى که فسادى براى خود شما یا براى دیگرى در بر نداشته باشد، زیرا خواستن از خدا به همین شرط، نیکوست.

ابن مسعود، از پیامبر روایت کرده است که: «از فضل خداوند مسألت کنید زیرا سؤال از خدا واجب است و بهترین عبادتها انتظار گشایش است»

سفیان بن عیینه گوید: خداوند، ما را به سؤال امر نکرد، مگر براى اینکه خواسته ما را عطا فرماید.

إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلِیماً: خداوند بهر چیزى داناست و همواره چنین بوده است، بنا بر این از آنچه آشکار کنید و حسدى که در دل پنهان دارید، آگهى دارد و روزیها را در میان بندگان، بر طبق صلاح خود تقسیم مى‏کند. پس نباید چیزى را آرزو کنید که قسمت غیر شده است، زیرا چنین آرزویى باعث حزن و گناه، مى‏شود.

 

بیان آیه ۳۳

قرائت‏

کوفیان «عقدت» را بدون الف و دیگران با الف خوانده‏اند. ابو على مى‏گوید:

عائد موصول ضمیر محذوفى است که مضاف آن نیز حذف شده است یعنى «و الذین عقدت حلفهم ایمانکم» کسانى که فعل را با الف قرائت کرده‏اند، کلام را بر معنى حمل کرده‏اند چه در هر یک از دو طرف یمین است و فعل باید از باب مفاعله باشد و کسانى که بدون الف قرائت کرده‏اند کلام را حمل بر لفظ «ایمان» کرده‏اند: زیرا فعل به صاحبان یمین نسبت داده نشده بلکه بخود یمین نسبت داده شده است.

لغت‏

مولى: آزاد کننده، آزاد شده، پسر عمو، وارثان، هم سوگند، ولى صاحب اختیار، بزرگى که مطاع است، سزاوارتر و بهتر نسبت به چیزى. اصل در همه معانى همین معناى اخیر است، آزاد کننده، مولى است، چون به ارث آزاد شده سزاوارتر است. آزاد شده مولى است چون بیارى آزاد کننده سزاوارتر است. پسر عمو نیز بیارى شخص سزاوارتر است. وارثان بمیراث میت سزاوارترند. هم سوگندها بخاطر پیمانى که با یکدیگر بسته‏اند نسبت به یکدیگر سزاوارترند. ولى صاحب اختیار، بیارى شخص سزاوارتر است. بزرگى که مطاع است نسبت به تدبیر حال اطاعت کنندگان خود از دیگران سزاوارتر است. در حدیث است که: «زنى که بدون اذن مولایش ازدواج کند …» یعنى کسى که نسبت بعقد او از دیگران سزاوارتر است. ابو عبیده در باره‏ النَّارُ هِیَ مَوْلاکُمْ‏ (سوره حدید ۱۵) گفته است: یعنى آتش به شما سزاوارتر است.

ایمان: جمع یمین است و یمین اسمى است که براى قسم، دست و قوت،بکار مى‏رود. اصل در معانى کلمه همان دست مى‏باشد. زیرا موقع بیعت. دست‏ها را بیکدیگر مى‏زدند و دست یکدیگر را مى‏گرفتند که به عهد خود وفا کنند، آن گاه پیمان مى‏بستند از اینرو قسم را یمین نامیدند. شاعر گوید:

اذا ما رایه رفعت لمجد تلقاها عرابه بالیمین‏

یعنى: هنگامى که پرچمى براى بزرگى افراشته شود، عرابه آن پرچم را با خود مى‏افکند.

اعراب‏

مِمَّا تَرَکَ الْوالِدانِ‏: جار و مجرور در محل صفت براى «موالى» یعنى «موالى کائنین مما ترک‏ وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمانُکُمْ‏: عطف بر الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ‏ و مرفوع است.

ممکن است‏ «مِمَّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ» متعلق باشد به فعلى مخدوف یعنى:

«یعطون مما ترک الوالدان و …» و «وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمانُکُمْ» مبتدا و خبر آن‏ فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ» باشد.

مقصود

مجدداً خداوند متعال، به بیان حکم میراث، پرداخته، مى‏فرماید:

وَ لِکُلٍّ جَعَلْنا مَوالِیَ‏: براى هر زن و مردى وارثانى قرار داده‏ایم که به میراثشان از دیگران سزاوارترند. این معنى از سدى است. ابن عباس و حسن گویند: مقصود عصبه و حواشى شخص است.

معناى اول صحیحتر است. زیرا خداوند مى‏فرماید: «فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی» (سوره مریم ۵) یعنى: خدایا مرا از جانب خود فرزندى ببخش که به ارث من سزاوارتر از دیگران باشد. در این آیه وارث را «ولى» شمرده است، زیرا وارث- بخصوص فرزند- براى ارث از دیگران سزاوارتر است علاوه بر این، به مالک بردگان نیز «مولى» گویند، زیرا از دیگران نسبت به ایشان سزاوارتر است.

مِمَّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ‏: از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان به جاى گذاشته‏اند.

وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمانُکُمْ‏: این عبارت، عطف است بر «الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ» یعنى هم پیمانان شما نیز داراى ورثه‏اى هستند که به ارث ایشان سزاوارترند و از ایشان ارث مى‏برند.

فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ‏: بهر یک از وارثان، سهمش را بدهید. این معنى را جبایى برگزیده، گوید: هم پیمان سهمى ندارد. لکن بیشتر مفسران‏ «وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمانُکُمْ فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ» را جمله مستقلى گرفته، گویند: مقصود این است که باید سهم هم پیمانها را نیز بدهند. سپس در این باره، عقاید مختلفى ابراز داشته‏اند:

۱- قتاده، سعید بن جبیر و ضحاک گویند: منظور هم پیمانهاست. در دوران جاهلیت، شخصى با دیگرى پیمان بسته، مى‏گفت: خون من، خون تو، جنگ من، جنگ تو و صلح من صلح تست. من از تو ارث مى‏برم و تو از من. من از تو محافظت مى‏کنم و تو از من. با این پیمان یک ششم مال شخص، در موقع تقسیم میراث، بهم پیمانش تعلق مى‏گرفت- چنان که ابو بکر با شخصى پیمان بست و از او ارث برد.

قرآن کریم نیز دستور داد که باید به هم پیمانها ارث داد. سپس این حکم بوسیله:

«وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ» (سوره انفال ۵۷ یعنى خویشاوندان بعضى به بعضى سزاوارترند) نسخ شد.

مجاهد گوید: منظور این است که باید نصیب هم پیمانها را از لحاظ کمک و محافظت، ادا کنید و ارثى به آنها تعلق نمى‏گیرد، بنا بر این آیه نسخ شده و مؤید آن آیه‏ «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» است (سوره مائده یعنى به پیمانها وفا کنید) و همچنین خطبه پیامبر گرامى در روز فتح مکه. فرمود:

«هر پیمانى که در جاهلیت، بسته شده، حفظ کنید. اسلام بر شدت آن میافزاید، لیکن پیمان تازه‏اى به وجود مى‏آورید.» عبد الرحمن بن عوف روایت کرده است که پیامبر فرمود:

«هنگامى که پسر بچه ‏اى بودم، به اتفاق عموهایم شاهد پیمانى بودم که در میان گروهى بسته شد. اکنون دوست نمى‏دارم، شترانى سرخ مو بگیرم و آن پیمان را بشکنم.» ۲- مقصود مردمى است که پیامبر گرامى اسلام، میان آنان برادرى برقرار کرد و آنها مهاجران و انصار بودند. مسلمانان با همین پیمان برادرى از یکدیگر ارث مى‏بردند. سپس بوسیله آیات دیگر نسخ شد. این قول از ابن عباس و ابن زید است.

۳- مقصود کسانى است که در جاهلیت، به «پسر خواندگى» پذیرفته مى‏شدند.

چنان که «زید» پسرخوانده پیامبر بود. به آنها دستور داده شد که در اسلام، چیزى براى آنها وصیت کنند. این است معناى‏ «فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ» این قول از سعید بن مصیب است.

إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهِیداً: خداوند همواره بهمه چیزهاى آشکار و نهان عالم است‏.

 

[سوره النساء (۴): آیه ۳۴]

الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَیْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ وَ اللاَّتِی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلِیًّا کَبِیراً (۳۴)

ترجمه‏

مردان را بر زنان سمت قوامت است بواسطه اینکه خداوند برخى را بر برخى فضیلت داده است و بواسطه اینکه اموالشان را بعنوان مهر و نفقه انفاق مى‏کنند. بنا بر این زنان شایسته: مطیع امر خدا و نگه دارنده مال و ناموس شوهرانند بواسطه اینکه خداوند آنها را حفظ مى‏کند و زنانى که از نافرمانى ایشان بیم دارید. آنها را اندرز دهید و در خوابگاه‏شان تنها گذارید و آنها را بزنید. پس اگر شما را اطاعت کردند، راهى براى زدن و ترک همخوابگى مجویید که خداوند بلند مرتبه و بزرگ است.

 

بیان آیه ۳۴

قرائت‏

تنها ابو جعفر «بما حفظ اللَّه» به نصب و دیگران برفع قرائت کرده ‏اند.

طلحه بن مصرف که از شواذ است قرائت کرده: «فالصوالح قوانت» نصب در «حفظ اللَّه» بنا بر حذف مضاف است یعنى: «بما حفظ عهد اللَّه» و حذف مضاف، زیاد در کلام اتفاق مى‏افتد مثل: «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ …» یعنى «ان تنصروا دین اللَّه،،،» قرائت «فالصوالح قوانت» به این دلیل است که جمع مکسر براى کثرت است لکن جمع الف و تا براى قلت است و در اینجا، کثرت مناسبتر است. لکن جمع الف و تاء گاهى هم براى کثرت استعمال شده است مثل: «الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ …» (سوره احزاب ۳۵) و منظور کثرت است نه قلت که از سه تا ده باشد. ابو على مى‏گوید: حسان شعر خود را براى نابغه خواند تا به این بیت رسید:

لنا الجفنات الغر یلمعن بالضحى‏ و اسیافنا یقطرن من نجده دماً

براى ماست کاسه‏هاى بزرگ و درخشانى که بروز مى‏درخشند و از شمشیرهاى ما از دلیرى خون مى‏چکد.

نابغه گفت: کاسه‏ها و شمشیرهایت را کم کردى یعنى جفنات و اسیاف براى قلت است. لکن این مطلب روشن نیست و خداوند در قرآن مى‏فرماید: «هُمْ فِی- الْغُرُفاتِ آمِنُونَ» (سوره سبا ۳۷) یعنى ایشان در غرفه‏ها ایمن هستند.بدیهى است که منظور از غرفات، قلت یعنى از سه تا ده، نیست.

لغت‏

قوام: صیغه مبالغه، مسلط و قیم.

قنوت: دوام طاعت.

نشوز: سرپیچى از اطاعت.

هجر: ترک.

ضجوع: خوابیدن و مضاجع: خوابگاه‏ها.

بغیه: طلب.

اعراب‏

باء در «بِما فَضَّلَ اللَّهُ» و «بِما أَنْفَقُوا» متعلق است به «قوامون» و «ما» در هر دو مورد مصدریه است و احتیاجى بعاید ندارد. ما در «بِما حَفِظَ اللَّهُ» نیز مصدریه است یعنى «بان یحفظهن اللَّه» قرائت نصب بنا بر این است که ما موصوله باشد، یعنى:«بالشی‏ء الذى یحفظ امر اللَّه»

شان نزول‏

مقاتل گوید: آیه در باره سعد بن ربیع بن عمر و زنش حبیبه دختر زید بن ابى زهیر نازل شده است. سعد و زید هر دو از انصار بودند. حبیبه نسبت به سعد نافرمانى کرد و او وى را زد. حبیبه باتفاق پدر خدمت پیامبر رفت. سعد عرض کرد: دخترم را به او داده‏ام و کتک‏کاریش کرده است. فرمود: قصاص کنید. آنها رفتند که قصاص کنند.

پیامبر فرمود: بازگردید. اینک جبرئیل نازل شد و این آیه را نازل کرد. سپس فرمود ما چیزى اراده کردیم و خداوند چیز دیگرى اراده کرد، و آنچه خداوند اراده کرده است، بهتر است و قصاص را رفع کرد.

کلبى گوید: این آیه در باره سعد بن ربیع و زنش خوله دختر محمد بن سلمه نازل شده است. لکن داستان را بهمان صورت نقل کرده است.

ابو روق گوید: آیه در باره جمیله دختر عبد اللَّه بن ابىّ و شوهرش ثابت بن قیس بن شماس نازل شده است و تقریبا داستان را بهمان صورت، ذکر کرده است.

مقصود

در دو آیه پیش: پاره‏اى از تفاوتهایى که میان زن و مرد است ذکر شد، اکنون‏ بدنبال آن مطلب، خداوند وظیفه سرپرستى زنان را بمردان محول کرده، مى‏فرماید:

الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ: مردان سرپرست و در تدبیر زندگى و تربیت و تعلیم مسلط بر زنان هستند.

بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏: بواسطه اینکه بعضى را بر بعضى فضیلت بخشیده است. این جمله علت قیم بودن مردان را نسبت به زنان بیان مى‏دارد و مى‏گوید.

بخاطر اینکه مردان از لحاظ علم و عقل و حسن راى و تصمیم بر زنان برترى دارند، سرپرستى ایشان را بمردان واگذار کرده است.

وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ‏: دیگر بخاطر اینکه مردان مهر و نفقه بزنان مى‏دهند.

فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ‏: زنان شایسته، مطیع امر خداوند و شوهران خود هستند.

قتاده و ثورى چنین گفته‏اند. و شاهد آن این آیه است: «یا مَرْیَمُ اقْنُتِی لِرَبِّکِ» «سوره آل عمران آیه ۴۳) یعنى اى مریم، بر طاعت خداوند قیام کن.

حافِظاتٌ لِلْغَیْبِ: آن زنان، در غیبت شوهران ناموس خود را حفظ مى‏کنند.

این معنى از قتاده و عطا و ثورى است و ممکن است گفته شود: آنان در غیبت شوهران، حافظ اموال ایشان بودند، حقوق و احترامشان را حفظ مى‏کنند بهتر است حمل بر هر دو معنى شود، زیرا منافاتى میان آنها نیست، بِما حَفِظَ اللَّهُ‏: به سبب اینکه خداوند ایشان را در مهرها و الزام شوهران به نفقه حفظ کرده است. برخى گفته‏اند: یعنى بواسطه حفظ خداست که آنها مى‏توانند حافظ مال و ناموس شوهران باشند.

وَ اللَّاتِی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَ‏: زنانى که از عصیان آنها مى‏ترسید و بیم دارید که در صدد تسلط بر شما برآیند و با شما بمخالفت پردازند، نخست آنها را نصیحت کنید و اگر نصیحت، موثر واقع نشد، آنها را در بسترشان تنها گذارید، این معنى از سعید بن جبیر است. وى گوید: منظور این است که از آمیزش با ایشان خوددارى کنید و علت اینکه به ترک خوابگاه امر کرده، این است که آمیزش، مخصوص خوابگاه است. حسن و قتاده و عطا گوید: منظور این است‏ که با آنها همخوابگى نکنند زیرا بدینوسیله حب و بغض او نسبت بشوهر روشن مى‏شود در صورتى که محبتى داشته باشد، طاقت نمى‏آورد و اگر محبتى ندارد صبر مى‏کند. در روایت از امام باقر (ع) نقل شده است که: «در موقع خواب به او پشت مى‏کند» فراء مى‏گوید: منظور از بیم نافرمانى، علم به نافرمانى است زیرا خوف گاهى بمعناى علم بکار مى‏رود.

در تفسیر کلبى از ابن عباس نقل کرده است که: زنان را به کتاب خدا موعظه کنید و باو بگویید که از خدا بترسد و از شما اطاعت کند، اگر قبول نکرد با او درشتى کنید و گرنه طورى او را بزنید که بدنش زخم نشود و استخوانش شکسته نشود. از امام باقر نقل شده که منظور: زدن با مسواک است.

فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلًا: اگر از نافرمانى دست کشیدند، راهى براى زدن و ترک همخوابگى که در موقع نافرمانى تجویز شد، برایشان ندارید. این معنى از ابو مسلم و ابو على جبایى است. سفیان بن عیینه گوید: منظور این است که آنها را به محبت، تکلیف مکنید و همین که ظاهر ایشان با شما درست شد، به باطنشان کارى نداشته باشید.

إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلِیًّا کَبِیراً: خداوند برتر از این است که بیشتر از اندازه طاقت، تکلیفى کند. بلندى و بزرگى از صفات خداست و فایده ذکر این دو صفت در اینجا این است که خداوند قدرت دارد که زنان را یارى کند و پیروز گرداند. برخى گفته‏اند: منظور این است که خداوند شما مردان را باندازه توانایى تکلف ساخته است. شما نیز باید زنان را باندازه توانایى تکلیف کنید.

[سوره النساء (۴): آیات ۳۵ تا ۳۶]

وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَیْنِهِما فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِها إِنْ یُرِیدا إِصْلاحاً یُوَفِّقِ اللَّهُ بَیْنَهُما إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلِیماً خَبِیراً (۳۵) وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً وَ بِذِی الْقُرْبى‏ وَ الْیَتامى‏ وَ الْمَساکِینِ وَ الْجارِ ذِی الْقُرْبى‏ وَ الْجارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ وَ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ مَنْ کانَ مُخْتالاً فَخُوراً (۳۶)

ترجمه‏

و اگر از دشمنى میان آنها ترسیدید، حکمى از بستگان مرد و حکمى از بستگان زن مبعوث کنید. اگر اراده اصلاح دارند خداوند میان آنها موافقت برقرار مى‏کند.

خدا دانا و آگاه است.

و خدا را پرستش کنید و چیزى شریک او مسازید و در باره پدر و مادر، خویشاوندان یتیمان، مستمندان، همسایگان خویشاوند و غیر خویشاوند، رفیقى که همراه شماست مسافر و بردگان نیکى کنید که خداوند مردم متکبر و فخر فروش را دوست ندارد،

 

بیان آیه ۳۵

لغت‏

شقاق: مخالفت و دشمنى توفیق: موافقت و مساوات در امرى از امور، لطف خداوند نسبت به انسان براى انجام کارى پسندیده، اصلاح میان زن و شوهر.

اعراب‏

بین: در اصل ظرف است ولى در اینجا با اضافه شقاق به آن بصورت اسم بکار رفته مثل: «هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ» (سوره کهف ۷۸) و مثل: «وَ مِنْ بَیْنِنا وَ بَیْنِکَ حِجابٌ» در اصل منظور این است: «و ان خفتم فی شاق بینهما»

مقصود

در آیه پیش مردان را راهنمایى کرد که چگونه از نشوز و نافرمانى همسران خود جلوگیرى کنند، اکنون راهنمایى مى‏کند که اگر ترسیدید کار بجدایى کشد، چه وظیفه‏اى دارید.

وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَیْنِهِما: اگر از مخالفت و دشمنى ایشان ترسیدید. برخى گفته‏اند اگر علم بمخالفت و دشمنى ایشان پیدا کردید لکن معناى اول صحیحتر است چه اگر علم بدشمنى ایشان پیدا شد، دیگر احتیاجى بداور در میان آنها نیست.

فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِها: داورى از بستگان شوهر و داورى از بستگان زن برانگیزید تا میان آنها اصلاح دهند. حکم. کسى است که نسبت به آنچه به او واگذار شده سمت قوامت دارد یعنى قیم است. در اینکه مخاطب کیست؟ اختلاف شده است. سعید بن جبیر و ضحاک و بیشتر فقها گویند: مخاطب، سلطانى است که زن‏ و شوهر مرافعه را پیش او برده‏اند. ظاهر اخبارى که از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نقل شده، همین است. سدى گوید: مقصود زن و شوهر و بستگان ایشان است. و نیز اختلاف شده است که آیا حکم‏ها اگر صلاح را در طلاق دیدند، حق طلاق دادن دارند یا ندارند؟ از روایات اصحاب ما استنباط مى‏شود که آنها چنین حقى ندارند مگر اینکه از خود زن و شوهر مشورت کنند و آنها را به طلاق راضى بیابند. سعید بن جبیر و شعبى و سدى گویند: آنها حق طلاق دادن دارند و روایتى هم در این باره از على (ع) نقل کرده‏اند. کسانى که چنین گفته‏اند، معتقدند که حکم‏ها وکیلند.

إِنْ یُرِیدا إِصْلاحاً یُوَفِّقِ اللَّهُ بَیْنَهُما: اگر دو حکم اراده اصلاح داشته باشند، خداوند میان ایشان موافقت برقرار مى‏کند تا به آنچه صلاح است حکم کنند. این معنى از ابن عباس و سعید بن جبیر و سدى است. برخى گفته‏اند: یعنى اگر دو حکم اراده اصلاح زن و شوهر داشته باشند، خداوند میان آنها الفت برقرار مى‏کند و دشمنى را از میان برمى‏دارد.

إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلِیماً خَبِیراً: خداوند به اراده دو حکم دانا و بمصالح و منافع شما آگاه است‏.

 

بیان آیه ۲۵

لغت‏

جار: همسایه جنب: دور از بستگان، قربى: نزدیک مختال: خودخواه، کسى که به خیال و پندار، براى خود چیزى تصور مى‏کند که در او نیست. اینکه اسب را «خیل» گویند بخاطر این است که در راه رفتن کبر مى‏ورزد.

فخور: کسى که مناقب و محاسن خود را از راه کبر و خودنمایى، برمى‏شمارد.

اگر کسى مناقب و محاسن خود را براى اعتراف به نعمت برشمارد، فخور نیست بلکه شکور است.

اعراب‏

وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً: مصدر منصوب است به فعل محذوف. یعنى «احسنوا بالوالدین احسانا» ممکن است مفعول به باشد به تقدیر «استوصوا بالوالدین احسانا»

مقصود

پس از آن که خداوند در باره یتیمان و زنان و شوهران، بمکارم اخلاق، امر کرد، اکنون یک سلسله از امور معنوى و کارهاى پسندیده را که لازمه زندگى انسانهاى واقعى است، بآنها گوشزد مى‏کند. ابتدا مردم را به خدا پرستى امر کرده، فرمود:

وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً: خدا را به یکتایى و عظمت، پرستش کنید و کسى را در عبادت، شریکش مگردانید، زیرا پرستش، براى غیر خدا شایسته نیست وکسى شایسته پرستش است که بخشنده نعمتها باشد و غیر از خداوند کسى این شایستگى را ندارد. سپس فرمود:

وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً. در باره پدر و مادر به نیکى و انعام و احترام سفارش کنید.

یا اینکه خداوند شما را به نیکى در باره پدر و مادر سفارش مى‏کند.

وَ بِذِی الْقُرْبى‏ وَ الْیَتامى‏ وَ الْمَساکِینِ‏: همانطورى که نیکى در باره پدر و مادر بالخصوص توصیه شده است. به نیکى در باره عموم خویشاوندان و یتیمان و مستمندان نیز توصیه مى‏کند. نیکى در باره یتیمان، بحفظ اموالشان و رسیدگى بزندگى ایشان و نیکى در باره مستمندان، بعدم تضییع آنان و رفع نیازمندى ایشان است.

وَ الْجارِ ذِی الْقُرْبى‏ وَ الْجارِ الْجُنُبِ‏: ابن عباس، مجاهد، قتاده، ضحاک و ابن زید گویند: مقصود همسایگانى است که با انسان خویشاوندى دارند و همسایگانى که خویشاوندى ندارند.

برخى گفته‏اند: منظور این است که: همسایه مسلمان باشد یا همسایه غیر مسلمان که هیچ از لحاظ دینى با انسان مناسبتى ندارد. از پیامبر گرامى روایت شده است که:

«همسایگان بر سه دسته‏اند. همسایه‏اى که سه حق دارد: حق مسلمانى، حق همسایگى و حق خویشاوندى. همسایه‏اى که دو حق دارد: حق همسایگى و حق مسلمانى و همسایه‏اى که یک حق دارد و آن مشرکى است که از اهل کتاب باشد.»

زجاج گوید: همسایه نزدیک، کسى است که با او از نظر مسافت نزدیک باشید و یکدیگر را بشناسید و همسایه دور کسى است که از نظر مسافت از شما دور باشد. در روایت است که حد همسایگى تا چهل خانه است و روایت شده است که تا چهل ذراع است (آرنج) زجاج مى‏گوید: منظور از همسایه نزدیک، همسایه خویشاوند نیست. چه در باره خویشاوندان قبلا سفارش شده است. ممکن است در جواب زجاج گفته شود که اگر چه قبلا در باره خویشاوند سفارش شده است لکن منظور این است که همسایه هر گاه خویشاوندى هم داشته باشد، داراى دو حق است و هر گاه خویشاوند همسایه نباشد فقط داراى یک حق است. بنا بر این مانعى ندارد که در باره خویشاوند دو مرتبه سفارش شده باشد.

وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ‏: در این باره چهار قول است: ۱- ابن عباس و سعید بن جبیر و جماعتى گفته‏اند: منظور رفیق سفر است و نیکى در باره او بمواسات و حسن معاشرت است. ۲- عبد اللَّه بن مسعود و ابن ابى لیلى و نخعى گویند: منظور همسر است. ۳- ابن عباس بنا به یکى از دو روایت و ابن زید گویند: منظور کسى است که رو بسوى شما آورده و از شما انتظار کمک دارد. ۴- منظور خدمتگزاران است. بهتر این است که بر همه این معانى حمل شود:

وَ ابْنِ السَّبِیلِ‏: معناى آن صاحب طریق و در باره آن دو قول است: ۱- مجاهد و ربیع گفته‏اند: منظور مسافر است. ابن عباس گوید: منظور مهمان است. بنظر او: مهمانى سه روز است و بیشتر از سه روز نیکى است و هر نیکى صدقه است. جابر از پیامبر گرامى نقل کرده که: «هر نیکى صدقه است و یکى از نیکى‏ها این است که برادرت را با روى گشاده، ملاقات کنى و آب دلو خود را در ظرف او بریزى.» وَ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ‏: نسبت بغلامان و کنیزان نیز نیکى کنید. کلمه «ما» محلا مجرور است که عطف بر سابق است. یعنى به بردگان نیکى کنید و نیازمندیهاى آنها را تامین کنید و کارهایى که از توانایى آنها خارج است واگذار مکنید. این عده‏اى که تا اینجا شمرده شدند، طبق دستور خداوند باید مورد احسان قرار گیرند.

إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ مَنْ کانَ مُخْتالًا فَخُوراً: خداوند مردم متکبر و فخر فروش را دوست نمى‏دارد. ابن عباس گوید علت ذکر تکبر و فخر فروشى این است که مردم متکبر و فخر فروش از خویشاوندان و همسایگان فقیر خود متنفرند و با آنها حسن معاشرت ندارند.

این آیه، جامع ارکان اسلام است و انسان را بسوى مکارم اخلاق هدایت مى‏کند و اگر کسى در باره آن نیکو بیندیشد از موعظه سخنوران بى‏نیاز است و هر قسمت عمده‏اى از علوم دانشمندان دست مى‏یابد (منظور علوم عملى است نظیر اخلاق و تدبیر منزل و …) ۱- بنا بر این همسایه مشرک هم حق همسایگى دارد، خواه اهل کتاب باشد خواه نباشد. البته اهل کتاب یعنى یهودیان و مسیحیان و- احتمالا- زردشتیان، قاعده باید مشرک نباشند، زیرا موسى و عیسى مردم را به یکتا پرستى دعوت کرده‏اند و بنا بر این پیروان ایشان باید یکتاپرست باشند نه مشرک. لکن اینان از تعلیمات اصلى پیامبران خدا منحرف گشته‏اند و در باره خداوند مطالبى عنوان کرده‏اند که روح پیامبران از آنها بیزار است. از اینرو خداوند متعال به پیامبر گرامى اسلام دستور داد: «قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتَّى یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» (سوره توبه ۲۹) یعنى با اهل کتاب که بخدا و رسولش ایمان ندارند و آنچه خدا و رسولش حرام کرده، حرام نمى‏شمارند و بدین حق گرایش پیدا نمى‏کنند جنگ کنید تا با خوارى به دست خود جزیه دهند. در این آیه یکى از نقائص آنان عدم ایمان به خداوند شمرده شده است یعنى خداوند یکتا را باور ندارند چه گفتند: عیسى پسر خداست و یهود هم گفتند:

عزیر پسر خداست‏.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۳۷ تا ۳۹]

الَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ یَکْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرِینَ عَذاباً مُهِیناً (۳۷) وَ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ رِئاءَ النَّاسِ وَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ مَنْ یَکُنِ الشَّیْطانُ لَهُ قَرِیناً فَساءَ قَرِیناً (۳۸) وَ ما ذا عَلَیْهِمْ لَوْ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقَهُمُ اللَّهُ وَ کانَ اللَّهُ بِهِمْ عَلِیماً (۳۹)

ترجمه‏

آنان که بخل مى‏ورزند و مردم را به بخل امر مى‏کنند و آنچه را خداوند از فضلش بایشان داده، کتمان مى‏کنند و براى کافران عذابى خوار کننده مهیا کرده‏ایم.

و کسانى که اموال خود را براى دیدن مردم انفاق مى‏کنند و بخدا و روز واپسین ایمان ندارند و کسى که بدوستى شیطان گراییده است، بد همدمى دارد. چیست بر آنها که ایمان آورند بخدا و روز واپسین و انفاق کنند از رزاقى که خدا به ایشان داده است؟

و خداوند به ایشان داناست.

 

بیان آیه ۳۷

قرائت‏

کوفیان بجز عاصم «بالبخل» بفتح باء و خاء (در اینجا و در سوره حدید) قرائت کرده‏اند و دیگران «بالبخل» بضم باء و سکون سین. سیبویه گوید: بخل و بخل دو لغتند بیک معنى.

لغت‏

بخل: دشوار بودن بخشش. برخى گفته‏اند: منع از چیزى که اداى آن واجب است، زیرا این کلمه اسم ذم است و بر کسى اطلاق مى‏شود که عملش گناه کبیره است.

برخى گفته‏اند: منع از چیزى است که منع آن بى‏فایده و بخشش آن بى‏ضرر است.

«شح» نیز بمعناى بخل است. این دو کلمه در مقابل «جود» قرار دارند. بدیهى است که معناى اول، مناسبتر است زیرا خداوند محبت خود را از کسى که برایش بخشش، دشوار است. نفى کرده. على بن عیسى گوید: بخل، منع از احسان است بخاطر اینکه طبیعت شخص از این کار رنج مى‏برد- وجود، بذل احسان است بخاطر اینکه چنین رنجى در طبیعت شخص وجود ندارد.

اعراب‏

الذین: ممکن است در محل نصب باشد باعتبار اینکه: بدل از «مَنْ کانَ مُخْتالًا …» باشد یا باعتبار اینکه فعلى دال بر مذمت ایشان مقدر باشد و ممکن است در محل رفع باشد، باعتبار اینکه مبتدا باشد و آیه بعد عطف بر آن و خبر آن آیه بعد:«إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ …» باشد یا اینکه بدل باشد از ضمیرى که در «فخور» مستتر است.

 

مقصود

الَّذِینَ یَبْخَلُونَ‏: جبایى و ابو مسلم گویند: یعنى کسانى که از زکات و صدقات واجب دیگر منع مى‏کنند: ابن عباس و مجاهد و سدى و ابن زید گویند: یعنى کسانى که از اظهار صفاتى را که از پیغمبر شناخته‏اند، بخل مى‏ورزند.

وَ یَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ‏: و مردم را نیز امر به بخل مى‏کنند. ابن عباس گوید:یعنى انصار را امر مى‏کنند که از کمک و انفاق نسبت به پیغمبر و اصحابش خوددارى کنند. برخى گفته‏اند: یعنى مردم را امر مى‏کنند به کتمان حق.

وَ یَکْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ‏: و کوشش مى‏کنند که ثروت خود را منکر شوند تا براى بخل خود عذرى داشته باشند. برخى گفته‏اند: یعنى علم خود را نسبت به بعثت پیامبر گرامى اسلام، کتمان مى‏کنند. بدیهى است که آیه هر نوع بخلى را- خواه نسبت بمال و خواه نسبت به علم- شامل مى‏شود. بنا بر این هر کس که از اداى آنچه بر او واجب و لازم است، خوددارى کند و مردم را از آن کار باز دارد و فضیلت علمى و غیر علمى را کتمان کند، مورد ملامت قرار مى‏دهد. در حدیث است که:

«هر گاه خداوند نعمتى به بنده‏اى داد، دوست دارد که اثر آن نعمت را بر او بنگرد.» وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرِینَ عَذاباً مُهِیناً: براى کسانى که منکر نعمت خدا نسبت بخود مى‏شوند و آن را کتمان مى‏کنند، عذابى مهیا کرده‏ایم که موجب خوارى و اهانت آنها مى‏شود. عذاب را متصف به «مهین» کرده است زیرا خود عذاب، اهانت است‏

 

 

بیان آیه ۳۸ و ۳۹

لغت‏

قرین: رفیق و همدم عدى بن زید گوید:

عن المرء لا تسال و ابصر قرینه‏ فان القرین بالمقارن یقتدى‏

یعنى: از مرد مپرس و رفیقش را ببین زیرا هر کسى برفیق خود اقتدا مى‏کند.

 

 

اعراب‏

الذین: ممکن است مرفوع یا منصوب باشد، چنان که در آیه قبل گفتیم و ممکن است عطف بر «للکافرین» باشد. رئاء: مصدرى است که جانشین حال شده است یعنى «مرائین» قرینا: تمیز نسبت و مفسر است. «ذا»: در این باره دو وجه محتمل است:

۱- محلا مرفوع است یعنى: «ما الذى علیهم»

۲- محلى از اعراب ندارد چه با «ما» بمنزله اسم واحد است یعنى «و اى شی‏ء علیهم لو آمنوا»

 

 

مقصود

اکنون در باره کسانى که بانفاق و ریا انفاق مى‏کنند و از ایمان بى‏بهره‏اند، سخن گفته، ضمن عطف به سابق گوید:

الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ رِئاءَ النَّاسِ‏: آنهایى که اموالشان را بمنظور دیدن مردم انفاق مى‏کنند.

وَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ: و تصدیق خداوند و روز واپسین که موقع ثواب و عقاب است، نمى‏کنند. بدین ترتیب، خداوند میان مردمى که بخل مى‏ورزند و از انفاق مال خوددارى مى‏کنند و آنهایى که از روى ریا و تظاهر انفاق مى‏کنند، جمع کرده است.

وَ مَنْ یَکُنِ الشَّیْطانُ لَهُ قَرِیناً: کسى که دوستش شیطان باشد و در دنیا امر او رااطاعت کند و در کفر با او موافق باشد. برخى گفته‏اند: یعنى در قیامت و آتش دوستش شیطان باشد.

فَساءَ قَرِیناً: شیطان بد دوستى است زیرا انسان را به معصیت و سرانجام به جهنم فرا مى‏خواند. برخى گفته‏اند: شیطان بد دوستى است، زیرا در آتش جهنم، شیطان و دوستش یکدیگر را لعن مى‏کنند و از یکدیگر بیزارند.

وَ ما ذا عَلَیْهِمْ‏: چه بود بر آنها اگر بخدا و روز واپسین ایمان آورده، از روزى خدا انفاق کرده بودند؟! لَوْ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقَهُمُ اللَّهُ‏: بدین ترتیب خداوند عذر کفار را در سرپیچى از ایمان، بى اساس نشان مى‏دهد و سخن کسانى که مى‏گویند قدرت بر ایمان ندارند باطل مى‏سازد، زیرا به شخص قادر نمى‏گویند: «اگر این کار را مى‏کردى چه مى‏شد؟!» مثلا به آدم کوتاه قد نمى‏گویند: اگر بلند قد شده بودى چه مى‏شد؟! و به کور نمى‏گویند: اگر روشن شده بودى چه مى‏شد؟! برخى گفته‏اند: یعنى چه مى‏شد اگر انفاق خود را با ایمان به خدا هماهنگ مى‏کردند تا انفاق بحالشان مفید واقع مى‏شد.

وَ کانَ اللَّهُ بِهِمْ عَلِیماً: خداوند به اسرار آنها آگاه است و بر طبق نیت باطنى ایشان را کیفر یا پاداش مى‏دهد پس انفاقى که از روى ریا است بحالشان فایده ندارد. از این آیه بر مى‏آید که مال حرام رزق نیست زیرا خداوند دستور داده است که از رزق خدا انفاق کنند و امت اسلام، اجماع کرده‏اند که انفاق از مال حرام، ممنوع است‏.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۴۰ تا ۴۲]

إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّهٍ وَ إِنْ تَکُ حَسَنَهً یُضاعِفْها وَ یُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِیماً (۴۰) فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهِیداً (۴۱) یَوْمَئِذٍ یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ وَ لا یَکْتُمُونَ اللَّهَ حَدِیثاً (۴۲)

ترجمه‏

خداوند به اندازه ذره‏اى ظلم نمى‏کند و اگر آن اندازه ذره، کار نیکو باشد، چند برابرش مى‏کند و از جانب خود اجرى بزرگ مى‏دهد.

پس چه خواهید کرد هنگامى که از هر امتى گواهى آوریم و ترا بر این گروه گواه آوریم. آن روز مردمى که کافر شدند و پیامبر را نافرمانى کردند، دوست دارند که با خاک یکسان گردند و حدیثى را کتمان نمى‏کنند.

 

بیان آیه ۴۰

قرائت‏

ابن کثیر و نافع «حسنه» برفع و دیگران به نصب خوانده‏اند. نصب آن بنا بر این است که خبر باشد یعنى «ان تک زنه الذره حسنه» و رفع آن به این معنى است:

«ان یقع حسنه» و بنا بر این «کان» تامه است.

ابن کثیر و ابن عامر «یضعفها» به تشدید و دیگران «یضاعفها» به الف خوانده‏اند البته از نظر معنى فرقى ندارند سیبویه مى‏گوید: گاهى باب مفاعله بمعناى فعلى که میان دو نفر است، بکار نمى‏رود.

 

 

لغت‏

ظلم: المى که در آن نفعى نیست و براى دفع ضرر هم اعمال نمى‏شود و اصل آن بکار بردن چیز در غیر محل خود مى‏باشد. برخى گفته‏اند اصل آن «انتقاص» یعنى کم کردن است. بنا بر این ظلم، کم کردن حق و ظلمت کمى نور است.

ثقل: متاع سنگین براى سفر و مثقال: مقدار شیئى است از لحاظ سنگینى.

 

 

اعراب‏

تک: در اصل تکون بوده که نون آن ساکن و واو آن بالتقاء ساکنین ساقط شده است. لکن سقوط نون بخاطر کثرت استعمال است در قرآن کریم این کلمه هم با نون و هم بدون نون بکار رفته است: «إِنْ یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقِیراً» (سوره نساء ۱۳۵) لدن: در محل جر است و صورتهاى دیگر آن: لد، لدى و لداً مى‏باشد و «من لدنه» یعنى از جانب خود. فرق لدن و «عند» این است که «عند» اعم از دور و نزدیک است و «لدن» فقط براى نزدیک است. مثل «عندى مال» یعنى نزد من مال است. خواه دور باشد خواه نزدیک. در موقع اضافه به باء نون آن مشدد مى‏شود مثل «لدنى».

 

مقصود

إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّهٍ: خداوند هرگز کسى را باندازه ذره‏اى ستم نمى‏کند.کلمه «ذره» بمعنى مورچه‏هاى سرخ و کوچکى است که به سختى دیده مى‏شوند. ابن عباس و ابن زید گویند: این مورچه از سایر مورچگان خردتر است و برخى گفته‏اند: ذره آن است که در موقع تابش خورشید از روزنه، بچشم مى‏خورد. علت اینکه خداوند ظلم نمى‏کند این است که بقبح آن عالم و از آن بى‏نیاز و بى‏نیازى خود آگاه است. کار زشت را کسى مرتکب مى‏شود که جاهل باشد یا به آن نیازمند باشد یا فکر کند که محتاج آن است در حالى که واقعا از آن بى نیاز است. خداوند از این امور و هر گونه نقص و عجزى منزه است. ذره را به این ملاحظه ذکر نکرده است که بگوید فقط ظلم نکردن خداوند اختصاص به آن دارد، بلکه مى‏خواهد بگوید هیچگونه ظلمى نمیکند و ذره کمترین مقدارى است که در وهم بشر مى‏گنجد.

وَ إِنْ تَکُ حَسَنَهً یُضاعِفْها: مقصود این است که اگر آن اندازه ذره، کار نیکو باشد، خداوند آن را چند برابر مى‏کند و برخى گفته‏اند: دو برابر مى‏کند. این قول از ابو عبیده است. برخى گفته‏اند: منظور این است که این ذره نیکو را ادامه مى‏دهد و قطع نمى‏کند.

نظیر این آیه: «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ» (سوره زلزال آیه ۷) یعنى کسى که باندازه ذره‏اى نیکى کند، آن را مى‏نگرد. هر دو آیه هدفشان این است که مردم را به طاعت تشویق کنند و از معصیت باز دارند.

وَ یُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِیماً: از جانب خود پاداشى بزرگ به ایشان مى‏دهد که همان بهشت باشد.این آیه دلالت مى‏کند بر اینکه: منع ثواب و کم کردن آن ظلم است و اگر ظلم نبود، براى این ترغیب و تشویقى که در آیه مورد نظر است، معنایى نبود. دیگر این که خداوند قادر بر ظلم است، زیرا خود را از کار ظلم منزه کرده و خویشتن را بر آن ستوده است و اگر قادر بر ظلم نبود، ستایش جا نداشت‏.

 

بیان آیه ۴۱- ۴۲

قرائت‏

کوفیان- بجز عاصم- «تسوى» بفتح تا و سکون سین و یزید و نافع و ابن عامر «تسوى» بفتح تاء و تشدید سین و دیگران «تسوى» بضم تاء و سکون سین خوانده‏اند قرائت «تسوى» (بفتح تاء و تشدید سین) بنا بر این است که در اصل «تتسوى» بوده، یا تاء دوم در سین ادغام یا حذف شده است و اما قرائت «تسوى» (بضم تاء و فتح سین و تشدید واو) فعل مضارع از باب تفعیل است.

 

اعراب‏

کیف: اسم استفهام و در اینجا براى توبیخ بکار رفته است. یعنى: «کیف حال هؤلاء یوم القیامه» حذف دنباله این جمله، به خاطر این است که کلام بر آن دلالت دارد. بدیهى است که «کیف» خبر است براى مبتداى محذوف. جایز نیست که «کیف» منصوب به «جئنا» باشد زیرا «جئنا» مضاف الیه «اذا» است و مضاف الیه در ما قبل مضاف، عمل نمى‏کند. چنان که صله در ما قبل موصول عمل نمى‏کند زیرا صله در حقیقت متمم اسم است.

مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ: محلا منصوب و حال است زیرا «بشهید» را توصیف مى‏کند و چون بر موصوف مقدم شده، حال است. عامل در «اذا» جواب محذوف آن است و دلیل آن «فکیف» است که قبل از «اذا» ذکر شده.

یومئذ: عامل آن «یود» است. در اینجا ما بعد «اذ» در ما قبل آن عمل مى‏کند، در حالى که عمل کردن ما بعد «اذا» در ما قبل آن جایز نبوده زیرا با اضافه «یوم» به «اذ» دیگر اضافه «ان» به جمله ما بعد، صحیح نیست و به همین دلیل «اذ» تنوین داده شده است تا دلالت کند که تمام شده است.

 

مقصود

نظر به اینکه قبلا به روز واپسین اشاره کرده بود، اینک حال منکران آن را وصف کرده، گوید:فَکَیْفَ‏: چگونه است حال امتها و چه مى‏کنند؟

إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ بِشَهِیدٍ: هنگامى که از هر امتى گواهى بیاوریم. وَ جِئْنا بِکَ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهِیداً: و تو را بر این مردم گواه آوریم عرب، هنگامى که حادثه‏اى ناگوار در پیش است مى‏گوید:

«کیف بک اذا کان کذا؟» چه خواهى کرد هنگامى که چنین خواهد شد؟! بدین ترتیب. بزرگى حادثه را نشان مى‏دهد و شخص را از آن مى‏ترساند و او را وادار مى‏کند که خود را براى آن آماده سازد. رویهمرفته معناى آیه این است که: در روز قیامت خداوند هر پیغمبرى را بر امت خود گواه مى‏گیرد و آن پیامبر بنفع و به ضرر امت خویش گواهى مى‏دهد. پیامبر ما نیز بعنوان گواه امت خویش فرا خوانده مى‏شود. این آیه دلالت مى‏کند بر اینکه: باید از هر کار زشتى که انسان از انجام آن در ملاء عام: خجالت مى‏کشد، خوددارى کند زیرا روز قیامت، گواهانى عادل، شاهد اعمال انسان هستند که نمى‏توان در شهادت آنها خدشه کرد و شهادت آنها را از تاثیر، انداخت. این گواهان، پیامبران و معصومان و نویسندگان اعمال و اعضاى بدن و مکان و زمان مى‏باشند. خداوند مى‏فرماید: «وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّهً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ» (سوره بقره ۱۴۳) یعنى شما را امت وسط قرار دادیم که بر مردم گواه باشید و مى‏فرماید: «ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» یعنى سخنى نمى‏گوید جز اینکه نزد او مراقبى آماده است (سوره ق ۱۸) و مى‏فرماید:

«إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا» (سوره اسراء ۳۶) یعنى گوش و چشم و دل همگى مسئولند. و مى‏فرماید:«یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ» (سوره نور ۲۴) یعنى روزى که زبانها و دستها و پاها بکردار انسان گواهى مى‏دهند.

در بعضى از اخبار است که: زمان و مکان براى انسان شهادت مى‏دهند و اعمال انسان را بازگو مى‏کنند. بنا بر این عاقل باید متذکر این حالات شود و خود را مستعد سازد و چنین بیندیشد که گویى اکنون آن حالت فرا رسیده و مجلس شهادت برپاى گشته و شاهدان براى اداى شهادت صف کشیده‏اند. در روایت است که عبد اللَّه بن مسعود این آیه را بر پیامبر گرامى قرائت کرد و چشمان پیغمبر پر از اشک شد. هر گاه کسى که خود یکى از شاهدان است از بزرگى این واقعه، گریان مى‏شود، دیگران باید چه کنند و چگونه بنالند؟! یَوْمَئِذٍ یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ‏: در آن روز کافران و کسانى که در مقابل پیامبر عصیان ورزیده‏اند، خوش دارند که با زمین یکسان گردند و خاک شوند. در جاى دیگر مى‏فرماید: «یَقُولُ الْکافِرُ یا لَیْتَنِی کُنْتُ تُراباً» (سوره نبا ۴۰) یعنى کافر مى‏گوید: کاش خاک بودم. کلمه «تسویه» بمعناى هموار کردن است مثل: «بَلى‏ قادِرِینَ عَلى‏ أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ» (سوره قیامه ۴) یعنى: ما قادریم که خطوط انگشتانش را هموار کنیم تا مثل کف دست صاف شود و نتواند با انگشتان کارى انجام دهد.

ابن عباس مى‏گوید منظور این است که: دوست مى‏دارند که مردم بر آنها راه بروند و آنها را پایکوب گردانند. بنا بر معناى اول، منظور این است که کافران دوست دارند که مبعوث نشده و با خاک همسان بودند زیرا علم دارند که گرفتار عذاب مى‏شوند و در جهنم جاودانى هستند. در روایت است که در روز قیامت، حیوانات خاک مى‏شوند.

کفار نیز آرزو مى‏کنند که مثل حیوانات خاک شوند. این مطلب را کسى اجازه مى‏دهد که مى‏گوید: عوض منقطع مى‏شود لکن کسى مى‏گوید: عوض همیشگى است، این خبر را صحیح نمى‏داند.

وَ لا یَکْتُمُونَ اللَّهَ حَدِیثاً: در این باره اقوالى است:

۱- عطف است بر «لو تسوى» بنا بر این معناى آن این است: دوست مى‏دارند که حدیثى را کتمان نکرده بودند.

زیرا هنگامى که از آنها سؤال مى‏شود، مى‏گویند: بخدا، ما مشرک نبودیم. آن گاه اعضاى بدنشان بکردارشان گواهى مى‏دهد و مى‏گویند: کاش خاک بودیم و کاش چیزى را کتمان نکرده بودیم البته این کتمان حقیقى نیست، زیرا هیچ چیز از خداوند مکتوم نیست، بلکه بصورت کتمان است. چنان که ابن عباس گوید.

۲- این کلام مستأنف و مستقل است و منظور این است که هیچیک از کارهاى دنیا و کفر خود را کتمان نمى‏کنند، بلکه اعتراف مى‏کنند و باعتراف خود داخل جهنم مى‏شوند. علت عدم کتمان این است که مى‏دانند کتمان بحالشان بى‏فایده است. تنها در بعضى از احوال مى‏گویند: پروردگارا سوگند یاد مى‏کنیم که مشرک نبودیم. زیرا قیامت را احوال و جاهایى است که گاهى همه خاموشند و جز صداى پایى شنیده نشود و گاهى منکر کفر خود مى‏شوند بخیال اینکه بحالشان نتیجه‏اى دارد و گاهى اعتراف مى‏کنند. این معنى از حسن است.

۳- مقصود این است که نمى‏توانند چیزى را از خداوند کتمان کنند زیرا اعضاى بدن آنها بکردارشان گواهى مى‏دهند. بنا بر این تقدیر این است که: «لا تکتمه جوارحهم و ان کتموه» یعنى اعضاى ایشان کتمان نمى‏کنند اگر چه خودشان کتمان کنند.

۴- مقصود این است که: کاش با خاک یکسان مى‏شدند و امر محمد (ص) و بعثت او را کتمان نکرده بودند. این معنى از عطاست.

۵- آیه را باید بظاهر آن حمل کرد. پس مقصود این است که: آنها چیزى را کتمان نمى‏کنند زیرا به ترک زشتى‏ها و دروغ مجبورند و اینکه مى‏گویند:

«وَ اللَّهِ رَبِّنا ما کُنَّا مُشْرِکِینَ» (سوره انعام ۲۳) یعنى پروردگارا، سوگند یاد مى‏کنیم که مشرک نبودیم) منظورشان این است که: آنها در دنیا گمان مى‏کرده‏اند که عقیده آنها مشرک نبوده و قصدشان از پرستش بتها تقرب بخداوند بوده است. این معنى از ابو القاسم بلخى است‏.

 

 

[سوره النساء (۴): آیه ۴۳]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاهَ وَ أَنْتُمْ سُکارى‏ حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلاَّ عابِرِی سَبِیلٍ حَتَّى‏ تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضى‏ أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَفُوًّا غَفُوراً (۴۳)

 

ترجمه‏

اى مردم مومن، در حال مستى به نماز نزدیک مشوید تا بدانید چه میگویید و در موقع جنابت بمحل نماز مروید مگر اینکه راهگذار باشید تا وقتى که غسل کنید و اگر بیمار یا مسافر باشید یا از قضاى حاجت برگردید یا زنان را لمس کنید و آبى نیابید با خاک پاک صورت و دستهایتان را مسح کنید که خداوند بخشاینده و آمرزنده است.

 

بیان آیه ۴۳

قرائت‏

اهل کوفه- بجز عاصم در اینجا و در سوره مائده «لمستم» را بدون الف و دیگران «لامستم» با الف قرائت کرده‏اند. دلیل کسى که بدون الف قرائت کرده این است که در مورد متعدد در قرآن کریم، این معنى بصورت ثلاثى مجرد بیان شده است مثل:

«لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ» (سوره الرحمن ۵۶) یعنى انسانى ایشان را مس نکرده است و مثل‏ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ سوره مریم ۲۰ یعنى بشرى مرا مس نکرده است و کسى که با الف قرائت کرده است، مى‏گوید «لمس» و «لامس» به یک معنى است مثل «عاقبت اللص» بمعنى «عقبت اللص» یعنى دزد را دنبال کردم.

 

لغت‏

لا تقربوا: نزدیک مشوید. «قرب یقرب»، لازم است لکن «قرب یقرب» متعدى است.

سکر: محل بستن و سکر بستن مجراى آب است، علت اینکه سکر بمعنى مستى است این است که: راه معرفت را مى‏بندد. سکره مرگ یعنى حالت فرا رسیدن مرگ و لحظه‏هاى آخر. «سکارى» جمع «سکران» و «سکران» صفت مذکر یعنى مردمست و مؤنث آن «سکرى» است.

جنب: شخصى که جنابت دارد خواه مرد باشد خواه زن و خواه مفرد باشد خواه جمع.

عابر: عبور کننده و عبور بمعنى رفتن از طرفى بطرفى دیگر است.

غائط: محل مطمئنى که براى مخفى بودن از چشم مردم به آنجا مى‏رفتند کم کم بر اثر کثرت استعمال به مدفوع نیز غائط گفته شد.

لمس: مالیدن دست. بعدا معناى آن توسعه پیدا کرده و بر تماس بدنى- بطور کلى- اطلاق شده است. التماس هم از ماده لمس است لکن دلالت بر تماس بدنى ندارد بلکه بمعناى طلب است. چنان که شاعر گوید:

العبد و الهجین و الفلنقس‏ ثلاثه فایهم تلمس‏

یعنى بنده و کسى که مادرش بنده و کسى که پدرش بنده است سه تا هستند پس کدامیک از ایشان را طلب مى‏کنى. «ملتمس معروف» یعنى طالب معروف.

تیمم و تامم: قصد. چنان که شاعر مى‏گوید:

«تیممت داراً و یممن دارا»

یعنى: من خانه‏اى قصد کردم و آنها خانه‏اى را. لکن در شرع اسلام، این کلمه، نام قصدى مخصوص است و آن این است که خاکى قصد کند و آن را در اعضایى مخصوص به کار برد.

صعید: سطح زمین بدون گیاه و درخت ولى زجاج گوید: صعید سطح زمین است اعم از اینکه خاک باشد یا نباشد. وجه این تسمیه این است که اگر از باطن زمین بخارج آن صعود کنیم، سطح زمین پایان این صعود است. پس سطح زمین «صعید» است.

 

 

اعراب‏

وَ أَنْتُمْ سُکارى‏: جمله حال و منصوب است و عامل آن‏ «لا تَقْرَبُوا» است و ذو الحال واو «تقربوا» است.

جنباً: عطف است بر محل جمله حالیه‏ «وَ أَنْتُمْ سُکارى‏» و مقصود از آن جمع است.

عابرى سبیل: مستثنى منه و منصوب است.

تعلموا: منصوب است به تقدیر «ان» و علامت نصب آن سقوط نون از آخر آن است. این کلمه بضمیمه «ان» که در تقدیر است، محلا مجرور است به «حتى» و «حَتَّى تَعْلَمُوا» محلا منصوب است بملاحظه اینکه مفعول «تقربوا» است و همچنین‏ «حَتَّى‏ تَغْتَسِلُوا».

عَلى‏ سَفَرٍ: محلا منصوب و عطف است بر «مرضى» یعنى «و ان کنتم مرضى او مسافرین»

 

 

مقصود

خداوند در چند آیه پیش امر به عبادت کرد، اکنون در باره بزرگترین عبادتها یعنى نماز، مى‏گوید:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاهَ وَ أَنْتُمْ سُکارى‏: ابن عباس و سعید بن جبیر و مجاهد و ابن زید گویند: یعنى اى مردم مؤمن در حال مستى نماز مخوانید. عبد اللَّه و سعید بن مسیب و ضحاک و عکرمه و حسن گویند: یعنى نزدیک جایگاه نماز مثل مساجد و غیر آنها مشوید. چنان که: «و صلوات» (سوره حج ۴۰) یعنى اماکن نماز و مؤید آن الا عابرى سبیل» است چه عبور در محل است نه در نماز.

در باره‏ «وَ أَنْتُمْ سُکارى‏» دو قول است: ۱- ابن عباس و مجاهد و قتاده گویند:

منظور مستى شراب است. ابن حکم پس از حکم تحریم خمر نسخ شد. از امام کاظم (ع) نیز روایت شده است.

ممکن است گفته شود: چه گونه ممکن است، مست را نهى کرد، با اینکه او در حالت مستى عقل ندارد؟ پاسخ به دو وجه است: ۱- گاهى شخص مست است ولى عقل را از دست نداده که نشود او را امر و نهى کرد ۲- منظور این است که اشخاص در وقت نماز، خود را در معرض مستى قرار مدهند. ابو على جبایى جواب سومى داده است و آن اینکه: هر گاه در این حالت نماز بخوانند، باید بعدا آن را تکرار کنند.

نیز ممکن است گفته شود: اگر شخص مست، مکلف است چگونه مى‏توان او را از نماز نهى کرد، با اینکه عمل مسلمانان نیز بر خلاف آن است؟ پاسخ این سؤال نیز به دو وجه است: ۱- این حکم نسخ شده است ۲- آنان مامور به ترک نماز نیستند بلکه مامور به این هستند که نماز را در خانه بخوانند نه با پیامبر و به جماعت، آنهم به منظور تعظیم و احترام پیامبر.

۲- منظور از «وَ أَنْتُمْ سُکارى‏» مستى خواب است، این وجه از ضحاک است و از امام باقر (ع) نیز روایت شده و مؤید آن روایت عایشه از پیامبر گرامى است که: «هر گاه در حال نماز دچار چرت و کسالت خواب باشید نماز را مخوانید زیرا ممکن است بدون توجه، در باره خود دعاى بدى کند.

حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ‏: تا سخن خود را تمیز دهید. برخى گفته‏اند: یعنى بتوانید آنچه از قرآن قرائت مى‏کنید: حفظ کنید.

وَ لا جُنُباً إِلَّا عابِرِی سَبِیلٍ حَتَّى‏ تَغْتَسِلُوا: در باره معناى آن دو قول است: ۱- در حالت جنابت، به نماز نزدیک مشوید مگر اینکه مسافر باشید، در این صورت مى‏توانید نماز را به تیمم بخوانید چه تیمم اگر چه نماز را مباح مى‏کند ولى رفع حدث جنابت را نمى‏کند. این مطلب از على (ع) و ابن عباس و سعید بن جبیر و مجاهد است. ۲- در حالت جنابت وارد مساجد مشوید، مگر اینکه راهگذار باشید. این مطلب از جابر و حسن و عطا و زهرى و ابراهیم و مروى از امام باقر (ع) است و «عابرى سبیل» یعنى راهگذران، اما پس از غسل کردن مانعى نیست. این قول قوى‏تر است زیرا خداوند حکم جنابت را در آخر آیه در صورت نبودن آب بیان کرده است و اگر منظور از این جمله هم معنایى باشد که در اول گفته شد، تکرار لازم مى‏آید. خداوند حکم داخل شدن اشخاص جنب را در مساجد در اول آیه و حکم نماز او را در صورت نبودن آب در آخر آیه ذکر کرده است.

وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضى‏: اگر مریض باشید. گفته شده است در باره مرد بیمارى از انصار که نمى‏توانست برخیزد و وضو بگیرد، نازل شد. مرضى که باعث جواز تیمم مى‏شود عبارت است از: جراحت، شکستن و دمل بشرطى که استعمال آب براى آنها مضر باشد این قول از: ابن عباس، ابن مسعود، سدى، ضحاک، مجاهد و قتاده است. حسن و ابن زید گویند: منظور کسى است که نتواند آب استعمال کند و کسى هم نباشد که در استعمال آب به او کمک کند. حسن براى مجروح، تیمم جایز نمى‏داند. آنچه از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) روایت شده این است که در همه این موارد، تیمم جایز است.أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ: یا مسافر باشید.

أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغائِطِ: کنایه از قضاى حاجت است. برخى گفته‏اند: «او» بمعنى «واو» است مثل: «وَ أَرْسَلْناهُ إِلى‏ مِائَهِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ» (سوره صافات ۱۴۷ (یعنى او را بسوى یکصد هزار نفر و بیشتر فرستادیم) زیرا قضاى حاجت از جنس مرض و سفر نیست تا عطفش بر آنها صحیح باشد چه مرض و سفر، سبب مى‏شوند که تیمم مباح گردد و قضاى حاجت سبب واجب شدن تیمم مى‏گردد.

أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ: منظور جماع است، چنان که از على (ع) و ابن عباس و مجاهد و سدى و قتاده و مختار و ابو حنیفه و جبایى است. و برخى گفته‏اند: منظور لمس با دست یا غیر دست است، چنان که از عمر بن خطاب و ابن مسعود و شعبى و عطا و شافعى است و صحیح، معناى اول است، زیرا خداوند حکم جنب را در حال وجود آب بوسیله:

«وَ لا جُنُباً إِلَّا عابِرِی سَبِیلٍ حَتَّى‏ تَغْتَسِلُوا» بیان کرده است، سپس حکم جنب را در حال نبودن آب بیان مى‏کند. با اینکه حتى حکم کسى که قضاى حاجت کرده است در صورت نبودن آب بیان مى‏دارد. بنا بر این چگونه ممکن است از بیان حکم جنب در صورت نبودن آب، صرف نظر کند و آیه در صدد حکم شخص محدث است و باید همه اقسام آن را بیان دارد. بدینترتیب منظور از «لامَسْتُمُ النِّساءَ» جماع است. لمس و ملامسه بیک معنى هستند چه هر گاه یکى از زن و مرد، دیگرى را لمس کرد، آن دیگرى نیز او را لمس مى‏کند. روایت شده است که عرب و موالى در باره لمس اختلاف کرده‏اند: عرب مى‏گفت: منظور مس است و موالى مى‏گفتند: منظور جماع است تا اینکه اختلاف آنها نزد ابن عباس کشانیده شد. ابن عباس گفت: موالى (آزاد شدگان) غالب شدند. منظور جماع است. علت اینکه: جماع، لمس نامیده شده، این است که از راه لمس متوسل به جماع مى‏شوند.

فَلَمْ تَجِدُوا ماءً: هر گاه بیماران و مسافران دسترسى به آب نداشته باشند، خواه آب وجود نداشته باشد یا اینکه استعمال آن براى ایشان غیر ممکن یا مضر باشد.

(چنان که در مورد مریض چنین است) اصل این است که در حال مرض، استعمال براى‏ شخص مریض غیر ممکن است و در حال سفر براى مسافر دسترسى بآب نیست، فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً: پس خاکى جستجو کنید و تیمم کنید. زجاج گوید: بین اهل لغت خلافى در این نیست که منظور از «صعید» سطح زمین است و این مطلب با مذهب اصحاب ما که تیمم را بر سنگ نیز جایز مى‏دانند موافقت دارد.

طَیِّباً: طاهر باشد. سفیان گوید: یعنى حلال باشد و برخى گفته‏اند: خاک زراعتى باشد نه شوره‏زارى که در آن گیاهى نروید، چنان که خداوند مى‏فرماید:

«وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ» (سوره اعراف ۵۸) یعنى سرزمین طیب گیاهش باذن خدا بیرون مى‏آید).

فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ‏: کیفیت تیمم را با خاک پاک بیان مى‏دارد. در باره کیفیت تیمم اقوالى است:

۱- تیمم عبارت است از اینکه یک بار براى صورت و یک بار براى دستها تا مرفق، دستها بر خاک زده شود، اکثر فقها و ابو حنیفه و شافعى و غیر از آن دو و جمعى از اصحاب ما بر این عقیده ‏اند.

۲- عمار بن یاسر و مکحول مى‏گویند: تیمم عبارت است از اینکه یک بار براى صورت و یک بار براى دستها تا مچ، دستها بر خاک زده شود. مختار طبرى همین است.

مذهب ما نیز در تیمم بدل از غسل همین است ولى در تیمم بدل از وضوء، یک بار زدن دست به خاک براى مسح صورت از محل روییدن مو تا انتهاى بینى و مسح دستها از مچ تا آخر انگشتان، کافى است: از سعید بن مسیب نیز چنین روایت شده است.

۳- زهرى گوید: باید تا زیر بغل مسح کرد.

إِنَّ اللَّهَ کانَ عَفُوًّا: خداوند پذیرنده عفو است یعنى تیمم را بجاى وضو قبول مى‏کند و گفته‏اند: بخشاینده است.

غَفُوراً: گناهان بندگان را مى‏ پوشد و مى‏آمرزد.

این آیه دلالت دارد بر اینکه نماز مست صحیح نیست. بنا باجماع فقهاء شخص مست باید قضاى نماز را بجاى آورد عقد مست نیز صحیح نیست اعم از نکاح و بیع‏ و … همچنین ایقاعات او مثل طلاق و آزاد کردن، در مسأله طلاق او اختلاف است.

ابو حنیفه گوید: طلاقش صحیح است و شافعى بنا بر یکى از دو قولش گوید: صحیح نیست. اما کارهایى که مستلزم حد است، اگر از او سر بزند بعقیده ما باید حد بخورد پس اگر دزدى کرد، دستش را مى‏برند و اگر مرتکب زنا شد یا نسبت ناروا بزن پاکدامنى داد، حد میخورد، زیرا آیات قرآنى در این خصوص عمومیت دارند و اجماع طایفه امامیه نیز بر آن است‏.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۴۴ تا ۴۵]

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یَشْتَرُونَ الضَّلالَهَ وَ یُرِیدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِیلَ (۴۴) وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِکُمْ وَ کَفى‏ بِاللَّهِ وَلِیًّا وَ کَفى‏ بِاللَّهِ نَصِیراً (۴۵)

 

ترجمه‏

آیا ندیدى مردمى را که بهره‏اى از کتاب تورات برده‏اند؟ آنها گمراهى را مى‏خرند و مى‏خواهند شما را گمراه سازند. و خداوند به دشمنان شما داناتر است و دوستى و یارى خداوند براى شما کافى است.

 

 

بیان آیه ۴۴- ۴۵

لغت‏

عداوت: یارى نکردن و دورى از آن. ضد آن ولایت است که نزدیک شدن براى یارى است. بغض: اراده اهانت و خفیف کردن است و ضد آن محبت است که اراده احترام و تعظیم است.

کفایت: رسیدن بحدى است که حاجت بر طرف شود. اکتفاء و استغنا این است که یکى را بگیرند و بقیه را رها کنند.

نصرت: زیاد کردن نیروى شخص براى غالب شدن است و معونت هم مثل نصرت است و ضد آن خذلان است که ترک کمک است و عقوبت شمرده مى‏شود.

 

اعراب‏

کَفى‏ بِاللَّهِ‏: در باره باء دو قول است: ۱- براى تاکید اتصال است ۲- زجاج گوید بمعنى اکتفوا باللَّه است، اما محل آن باتفاق همه رفع است.

 

شان نزول‏

آیه ‏ها در باره رفاعه بن زید بن سائب و مالک بن دخشم که در موقع تکلم با پیامبر گرامى زبان خود را مى‏پیچیدند و از او عیبجویى مى‏کردند نازل شده‏اند.

 

مقصود

چون خداوند احکام واجب العمل را بیان داشت، در صدد تحذیر از مخالفت آن برآمده، مى‏فرماید:

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ‏: ابن عباس مى‏گوید: یعنى آیا علم تو به یهودیانى که بهره‏اى از کتاب تورات برده‏اند، منتهى نشد؟

یَشْتَرُونَ الضَّلالَهَ: که گمراهى را به هدایت مى‏خرند و پیامبر را تکذیب مى‏کنند.

ابو على جبایى گوید: یهود مال بسیارى به دانشمندان خود مى‏دادند که براى آنها مطالبى وضع کنند، گویى پول مى‏دادند و آن مطالب گمراه کننده را خریدارى مى‏کردند. زجاج گوید: رشوه مى‏گرفتند.

وَ یُرِیدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِیلَ‏: این یهودیان مى‏خواهند شما مؤمنان را از راه حق که اسلام است، گمراه سازند و شما را به تکذیب محمد (ص) وادارند در این آیه بمردم مؤمن هشدار داده مى‏شود که در امور دین و دنیاى خود از دشمنان دین راهنمایى نخواهند سپس خداوند خبر مى‏دهد که به دشمنى یهود، داناتر است:

وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِکُمْ‏: بنا بر این دستور خداوند را بکار بندید و از دشمنان خود راهنمایى مخواهید که من بهتر از شما از باطن ایشان خبر دارم و از خیانت و حسد و دشمنى ایشان آگاه‏ترم.

وَ کَفى‏ بِاللَّهِ وَلِیًّا وَ کَفى‏ بِاللَّهِ نَصِیراً: دوستى خدا و یارى او شما را از دوستى و یارى ایشان و کسانى که مثل ایشان هستند و شما از ایشان طمع و انتظار کمک دارید، بى‏نیاز مى‏سازد.

[سوره النساء (۴): آیه ۴۶]

مِنَ الَّذِینَ هادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ یَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَیْنا وَ اسْمَعْ غَیْرَ مُسْمَعٍ وَ راعِنا لَیًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِی الدِّینِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَکانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ وَ لکِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِکُفْرِهِمْ فَلا یُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِیلاً (۴۶)

 

ترجمه‏

از یهودیان کسانى هستند که احکام و مطالب تورات را از موضع خود تحریف مى‏کنند و مى‏گویند شنیدیم و عصیان ورزیدیم و بشنو که کاش ناشنوا باشى و گویند ما را رعایت کن و گفتارشان زبان بازى و طعنه بدین است و اگر گفته بودند سخن حق را شنیده و اطاعت مى‏کنیم و تو سخن ما را بشنو و ما را مهلت ده، براى ایشان بهتر و بصواب نزدیکتر بود و لکن خداوند آنان را بخاطر کفرشان لعنت کرد و جز عده کمى از آنها ایمان نمى‏آورند.

 

 

بیان آیه ۴۶

لغت‏

لىّ: فتیله کردن و پیچیدن.

السنه: جمع لسان، آلت کلام، زبان، لغت مثل‏ «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ» (سوره ابراهیم ۴) یعنى: هر پیامبرى را بلغت و زبان قومش فرستادیم.

طرفه گوید:

و اذا تلسننى السنها اننى لست بموهون فقر

هر گاه زبانهاى ایشان با من سخن گویند، من ضعیف و شکسته پشت نیستم.

طعن: گفته مى‏شود طعن به نیزه و طعن بزبان، منظور با نیش نیزه زدن و نیش زبان زدن است.

 

 

اعراب‏

مِنَ الَّذِینَ‏: در باره «من» دو وجه است: ۱- بیان از براى‏ «الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ» بنا بر این عامل آن «اوتوا» است که در صله «الذین» است و ممکن است در صله «الذین» نباشد، مثل: «انظر الى النفر من قومک ما صنعوا» یعنى: به گروهى که از قوم تواند نظر کن که چه کردند. ۲- اینکه بنا بر استیناف و استقلال کلام باشد و تقدیر این است: «من الذین هادوا فریق» و موصوف حذف شده است بقرینه صفت‏ «یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ» چنان که ذو الرمه گوید:

فظلوا و منهم دمعه سابق له‏ و آخر یثنى دمعه العین بالمهل‏

و سیبویه استشهاد کرده است به:

و ما الدهر الا تارتان فمنهما اموت و اخرى ابتغى العیش اکدح‏

فراء گوید: «من» موصوله حذف شده است یعنى: «من الذین هادوا من یحرفون» عرب هر گاه در آغاز کلام «من» باشد «من» را مضمر مى‏کند، مثل: «وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ» (سوره صافات ۱۶۴) یعنى: و ما منا الا من له …» هر یک از ما کسى است که برایش جایگاهى گرامى است. و مثل: «وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وارِدُها» (سوره مریم ۷۱) یعنى: و ان منکم الا من هو واردها: هر یک از شما کسى است که وارد آن مى‏شود.

مبرد و زجاج منکر این مطلب شده‏اند و مى‏گویند حذف موصول و بقاى صله جایز نیست.

غیر مسمع: حال و منصوب است.

لیّا: مصدرى است که جانشین حال شده است و همچنین «طعناً» یعنى:

«یلوون بالسنتهم لیاً و یطعنون فى الدین طعنا».

قلیلا: حال است یعنى: «یؤمنون و هم قلیلا» و ممکن است صفت براى مصدر محذوف باشد یعنى: «ایماناً قلیلا» مثل:

فالفیته غیر مستعتب‏ و لا ذاکر اللَّه الا قلیلا

یعنى الا ذکرا قلیلا و تنوین «ذاکراً» بخاطر اجتماع ساکنین حذف شده است:

او را یافتم در حالى که مرا خشنود نکرد و جز اندکى در یاد خدا نبود.

 

 

مقصود

سپس در صدد بیان حال کسانى که از آنها سخن به میان آمد، برآمده مى‏فرماید:

مِنَ الَّذِینَ هادُوا: یعنى: الم تر الى الذین اوتوا نصیباً من الکتاب من الیهود.

بنا بر این‏ «یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ» حال است و اگر این آیه را مستقل بدانیم معناى آن «من الیهود فریق» خواهد بود.

یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ‏: یهودیان کسانى هستند یا گروهى از آنها کسانى هستند که کلمات و احکام خدا را جابجا مى‏کنند.

مجاهد گوید: منظور از «کلم» تورات است. زیرا آنها صفات پیامبر را که در تورات بود کتمان مى‏کردند.

وَ یَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَیْنا: و بجاى آن بزبان مى‏گویند: شنیدیم و در دل مى‏گویند:

مخالفت کردیم. برخى گفته ‏اند: یعنى گفته ترا شنیدیم و امر ترا مخالفت کردیم.

وَ اسْمَعْ غَیْرَ مُسْمَعٍ‏: ابن عباس و ابن زید گفته‏اند: یعنى یهودیان به پیامبر گرامى مى‏گویند: بشنو از ما در حالى که ناشنوا هستى. چنان که وقتى کسى را سب کنند، گویند بشنو، خدا ترا ناشنوا گرداند. حسن و مجاهد گویند: یعنى بشنو که ما جواب تو ندهیم و از تو قبول نکنیم. این مطالب، همه در باره یهودیان اطراف مدینه است که پیامبر گرامى را سب مى‏کردند و با سخنان زشت او را مى‏آزردند.

وَ راعِنا: معناى آن در سوره بقره گذشت. یعنى ما را مراعات کن.

برخى گفته‏اند: آنها با این کلمه به ظاهر تواضع و در واقع سب پیامبر مى‏کردند.

یا اینکه این کلمه را از روى مسخره و استهزا مى‏گفتند. یا اینکه این جمله را از روى جسارت و گستاخى ادا مى‏کردند، چنان که به کسى گفته شود: سخن ما را گوش کن و بفهم. لَیًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ‏: زبانهاى خود را حرکت مى‏دادند و معناى الفاظ را بچیزهاى مکروه منحرف مى‏ساختند.

وَ طَعْناً فِی الدِّینِ‏: و در دین طعنه مى‏زدند و سخنان زشت مى‏گفتند.

وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَکانَ خَیْراً لَهُمْ‏: اگر مى‏گفتند سخن ترا شنیدیم و امر تو را اطاعت کردیم و آنچه را آورده‏اى پذیرفتم و از ما بشنو و ما را مهلت ده تا بفهمیم سخن ترا، براى ایشان چه در دنیا و چه در آخرت، مفیدتر و از طعنه زدن بدین و کفر، براى ایشان بصواب نزدیکتر بود.

وَ لکِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِکُفْرِهِمْ‏: ولى خداوند ایشان را بواسطه کفرشان از رحمت و پاداش خود دور و محروم ساخته است. بعد از آن از حال ایشان در آینده خبر مى‏دهد و مى‏گوید:

فَلا یُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِیلًا: تنها کمى از آنان ایمان مى‏آورند. این پیشگویى خداوند تحقق پیدا کرد و تنها عبد اللَّه بن سلام و یارانش که عده کمى بودند، ایمان آوردند.

گفته مى‏شود: منظور این است که ایمانى اندک، باندازه اینکه جان و مالشان حفظ شود، مى‏پذیرند و از اخلاص قلبى بى ‏بهره ‏اند.

ممکن است منظور این باشد که: آنان فقط بکمى از آنچه باید بآن ایمان آورند، ایمان مى‏آورند.

 

 

[سوره النساء (۴): آیات ۴۷ تا ۴۸]

یا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى‏ أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً (۴۷) إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى‏ إِثْماً عَظِیماً (۴۸)

 

 

ترجمه‏

اى مردمى که کتاب آسمانى بر شما نازل شده است، به چیزى که نازل کرده‏ایم و تصدیق کننده تورات و انجیل شماست ایمان بیاورید. پیش از آنکه آثار صورتها را محو کنیم و آنها را به پشت برگردانیم یا ایشان را لعنت کنیم چنان که اصحاب سبت را لعنت کردیم و امر خداوند شدنى است.

خداوند گناه شرک را نمى‏آمرزد و گناهان پائین‏تر از شرک را نسبت بهر که بخواهد مى‏آمرزد و کسى که براى خدا شریک قرار دهد به افترایى که بسته، گناهى بزرگ مرتکب شده است.

 

بیان آیه ۴۷

لغت‏

طمس: از بین بردن اثر. طامس و دارس و داثر به یک معنى است (کهنه و زایل شونده).

ادبار: جمع دبر بمعنى پشت. این کلمه از «دبر» بمعنى پیروى کردن است و «دابر» یعنى پیرو. در قرآن است: «وَ اللَّیْلِ إِذْ أَدْبَرَ» (سوره مدثر آیه ۳۳) یعنى:

سوگند به شب هنگامى که تابع روز و بدنبال آن در آید. تدبیر بمعنى محکم ساختن عواقب کارهاست.

 

 

مقصود

اکنون خداوند اهل کتاب را مخاطب مى‏سازد و از عواقب اعمالشان آنها را مى‏ترساند و بر حذر مى‏دارد و مى‏فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ‏: اى مردمى که به کتاب- یعنى تورات و انجیل- علم دارید آمِنُوا بِما نَزَّلْنا: تصدیق کنید آنچه را بر محمد ص نازل کرده‏ایم.

مُصَدِّقاً لِما مَعَکُمْ‏: قرآن محمد ص تورات و انجیل شما را که در آنها اوصاف پیامبر اسلام و صحت گفتارش ذکر شده است، تصدیق مى‏کند.

مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى‏ أَدْبارِها: درباره معناى آن چند قول است:

۱- پیش از آنکه آثار صورت شما را محو گردانیم و جلو و پشت سر شما یکسان گردند و چشمتان در پشت سر قرار گیرد و به قهقرى حرکت کنید. این معنى از ابن عباس و عطیه عوفى است ۲- حسن و مجاهد و ضحاک و سدى گویند: مقصود این است که صورت‏ها را از هدایت برمى‏گردانیم و آنها را رو به پشت و بسوى ضلالت قرار مى‏دهیم:

بنا بر این مى‏خواهد آنها را مذمت کند که هرگز رستگار نمى‏شوند. ابو الجارود این مطلب را از امام باقر نقل کرده است. ۳- فراء، ابو القاسم بلخى و حسین بن على مغربى گویند:

منظور این است که صورت آنها را مثل صورت بوزینگان مى‏سازیم و در آن موى مى‏رویانیم ۴- ابن زید گوید: یعنى آثار ایشان را از سرزمین‏هاى مسکونى آنها که حجاز است محو مى‏کنیم و آنها را به عقب یعنى جایگاه اصلى خود، شام برمى‏گردانیم. وى آیه را حمل کرده است بر تبعید بنى النضیر به اریحا و اذرعات شام. ولى این معنى از همه بعیدتر است زیرا بر خلاف ظاهر است. اگر گفته شود، بنا بر قول اول، چرا خداوند به وعده خود عمل نکرد؟ در پاسخ آن چند وجه، ممکن است گفته شود: ۱- این مطلب در صورتى متوجه ایشان مى‏شد که هیچیک ایمان نمى‏آوردند ولى از آنجا که دسته‏اى از آنان مثل عبد اللَّه بن سلام، ثعلبه بن شعبه، اسد بن ربیعه، اسعد بن عبیده، مخریق و …

ایمان آوردند و کعب نیز در ایام عمر ایمان آورد، عذاب از دیگران نیز برداشته شد و براى آخرت ایشان باقى ماند، وانگهى خداوند فرمود: یا اینکار مى‏کنیم یا آنها را هم چنان که «اصحاب سبت» را لعن کردیم، لعن مى‏کنیم و خداوند آنها را لعن کرد ۲- این مطلب در آخرت تحقق مى‏یابد زیرا نفرموده است که کیفر آنها تعجیل مى‏شود و در دنیا صورت مى‏گیرد. این وجه از بلخى و جبایى است ۳- مبرد گوید: این مطلب هنوز هم بقوت خود باقى است و محو آثار صورت تا پیش از قیامت در انتظار یهود است و خداوند آنان را مسخ خواهد کرد.

أَوْ نَلْعَنَهُمْ‏: آنها را خوار مى‏کنیم و بعذاب عاجل گرفتار مى‏سازیم چنان که ابو مسلم گوید. برخى گفته‏اند: یعنى آنها را بشکل بوزینگان مسخ مى‏کنیم.

کَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ‏: سدى و قتاده گویند: یعنى چنان که ما لعنت کردیم کسانى را که در روز شنبه تعدى و نافرمانى کردند. علت عدول از خطاب به غیبت، این است که:

براى تصرف در کلام است چنان که مى‏گوید: «حَتَّى إِذا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ …» در اینجا مردم را مخاطب کرده، گوید: زمانى که در کشتى بودید. سپس به کنایه و غیبت از آنها یاد کرده گوید: «وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِرِیحٍ طَیِّبَهٍ» (سوره یونس ۲۲ یعنى: و بادى خوش آنها را به حرکت درآورد) یا اینکه ضمیر «نلعنهم» به صاحبان صورتها برمى‏گردد، زیرا آنها در حکم مذکور هستند.

وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا: در باره این جمله دو قول است: ۱- جبایى مى‏گوید: یعنى وعد و وعید پروردگار چنان است که خود گفته است و تحقق پیدا مى‏کند ۲- یعنى امر خداوند ناچار تحقق مى‏یابد.

آیه دلالت مى‏کند که استعمال لفظ قبل براى چیزى که قبل از چیز دیگرى است گو اینکه آن دیگرى هنوز تحقق نیافته، صحیح است و خلافى نیست که این استعمال درست است از اینرو مى‏گویند: خداوند قبل از خلقش وجود داشت.

 

بیان آیه ۴۸

لغت‏

افترى: از افتراء بمعناى دروغ گفتن و جعل کردن.

 

اعراب‏

إِثْماً عَظِیماً: مصدر منصوب است زیرا «افترى» بمناى «اثم» یعنى:

«اثم اثما عظیما» نظیر: «حمدته شکراً».

 

شان نزول‏

کلبى گوید: این آیه در باره مشرکان یعنى وحشى و رفقایش نازل شد. زیرا هنگامى که وى حمزه را کشت- که باو وعده داده بودند که حمزه را بکشد تا آزادش کنند و چون حمزه را کشت، آزادش نکردند- و بمکه بازگشت او و رفقایش از کردار خود نادم شدند و نامه‏اى خدمت پیامبر نوشتند و پشیمانى خود را اعلام داشتند و نوشتند که هیچ چیز مانع اسلام ما نیست جز اینکه در مکه از شما شنیدیم که شرک و قتل نفس و زنا مانع توبه است و ما همه اینها را مرتکب شده‏ایم و اگر این موانع در کار ما نبود به تو ایمان مى‏آوردیم. از اینرو آیه: «إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً» (سوره مریم ۶۰) نازل گردید و پیغمبر (ص) آیه را براى وحشى و رفقایش فرستاد. چون آیه را خواندند، نوشتند: این هم شرط سختى است، مى‏ترسیم نتوانیم عمل صالحى انجام دهیم و صلاحیت تبعیت از این آیه را پیدا نکنیم. از اینرو آیه:

«إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ …» نازل گردید و پیامبر گرامى آیه را براى ایشان فرستاد. آیه را قرائت کردند نوشتند، مى‏ترسیم از آن کسانى نباشیم که مشیت الهى بر آمرزش ایشان تعلق گیرد، لذا این آیه نازل شد:

یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ‏ جَمِیعاً (سوره زمر ۵۳) یعنى اى بندگان من، که بر خویشتن اسراف کرده‏اید، از رحمت خدا ناامید مشوید که خداوند همه گناهان را مى‏آمرزد. پیامبر (ص) این آیه را براى ایشان فرستاد و پس از قرائت همگى اسلام آوردند و نزد پیامبر آمدند، پیامبر به وحشى فرمود: بگو که چگونه حمزه را کشتى؟! چون ماجرا را شرح داد:

فرمود: واى بر تو، خودت را از من دور گردان و او بشام رفت و تا آخر عمر در آنجا بماند. از ابن عمر نقل شده است که آیه فوق در باره مؤمنان نازل شده است، زیرا هنگامى که‏ «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ …» نازل گردید، پیامبر به منبر رفت و براى مردم قرائت کرد. مردى برخاست و در باره شرک سؤال کرد پیامبر ساکت شد تا دو بار یا سه بار سؤال کرد و پیامبر سکوت کرد، از اینرو آیه بالا:«إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ …» نازل گردید، آن آیه را در سوره زمر و این آیه را در سوره نساء قرار داد.

مطرف بن شخیر از عمر بن خطاب نقل کرده است که: ما در زمان پیامبر در باره کسى که با گناه کبیره مى‏مرد، شهادت مى‏دادیم که اهل جهنم است تا اینکه این آیه نازل شد و ما از اینکار خوددارى کردیم.

 

 

مقصود

خداوند کفار را از رحمت خود مایوس کرده، مى‏فرماید:

إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ: خداوند گناه شرک را از هیچ کس نمى‏آمرزد ولى گناهان دیگر را نسبت به کسانى که بخواهد مى‏آمرزد.

محققین مى‏گویند: این آیه امیدوار کننده‏ترین آیه قرآن است زیرا تمام گناهان را- بجز شرک- در مشیت آمرزش خداوند داخل ساخته و مؤمنین را میان بیم و امید قرار داده و آنها را ما بین فضل و عدل خدا به انتظار روا داشته است. صفت مؤمن همین است که همواره میان بیم و امید و عدل و فضل خداوند قرار داشته باشد. امام صادق (ع) فرمود:

«اگر بیم و امید مؤمن، سنجیده شوند، متعادل خواهند بود.» و مؤید آن قول خداوند متعال است: «وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَهِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ‏ و فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ» (سوره حجر ۵۶ و سوره اعراف ۹۹) یعنى جز مردم گمراه از رحمت خدا مایوس و جز مردم زیانکار از مکر خداوند ایمن نمى‏شوند.

از ابن عباس روایت شده است که هشت آیه در سوره نساء هست که از هر چه آفتاب بر آن بتابد یا از آن غروب کند براى این امت بهتر است. این آیات از این قرار است:

«یُرِیدُ اللَّهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ … یُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ … إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ … إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّهٍ … و مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ … إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ‏ (در دو مورد) ما یَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِکُمْ‏.

بیان استدلال به این آیه که خداوند گناهان را بدون توبه مى‏آمرزد، اینست که آمرزش گناه شرک را منوط به توبه ساخته چه راست است که شرک به تصریح قرآن غیر قابل آمرزش است لکن باجماع امت اسلام، گناه شرک بوسیله توبه قابل عفو است.

اگر چه بعقیده معتزله، این عفو، واجب و بر خداوند لازم است، لکن به عقیده ما قبول توبه، از باب تفضل است. بنا بر این منظور از (وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ) این است که گناهان پائین‏تر از شرک بدون توبه قابل آمرزش است، در صورتى که مشیت خداوند تعلق گیرد و شخص مؤمن باشد.

علت اینکه ما اینطور استنباط مى‏کنیم این است که هر گاه کلامى نظیر آیه بالا، مشتمل بر نفى و اثبات باشد و دو چیزى که یکى بالاتر و دیگرى پائین‏تر است، در آن بکار رفته باشد، باید دومى با اولى از هر لحاظ مخالف باشد. مثلا صحیح نیست که کسى بگوید: من در خانه پادشاه قدم نمى‏گذارم جز اینکه مرا دعوت کند و در خانه دیگران داخل مى‏شوم هر گاه دعوت کنند. بلکه باید بگوید: در خانه دیگران داخل مى‏شوم هر چند مرا دعوت نکنند.

اینکه معتزله مى‏گویند: اگر آیه را حمل بر ظاهرش کنیم و غیر از شرک را قابل آمرزش بدانیم، مردم را وادار بمعصیت خواهیم کرد، صحیح نیست.

زیرا این در صورتى است که افراد یقین به آمرزش پیدا کنند. در صورتى که چنین یقینى از آیه حاصل نمى‏شود و آمرزش خدا بستگى بخواست او دارد. بالعکس با این آیه،انسان میان بیم و امید قرار مى‏گیرد، آن سان که قرآن مى‏گوید:

(یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً و یَحْذَرُ الْآخِرَهَ وَ یَرْجُوا رَحْمَهَ رَبِّهِ) (سوره سجده ۱۶) یعنى خدا را از روى بیم و طمع مى‏خوانند و از آخرت ترسناک و به رحمت خدا امیدوار هستند. این مطلب اجماعى مسلمین است و اخبار بسیارى از طریق سنى و شیعه در خصوص آن وارد شده است.

ممکن است گفته شود: آمرزش عده‏اى و نیامرزیدن عده‏اى دیگر، تبعیض است و خداوند از چنین کارى برى است. لکن باید دانست که این آمرزش از راه تفضل است و مانعى نیست که تفضل خداوند شامل حال عده‏اى بشود و شامل حال عده‏اى نشود، از طرفى هم او در کیفرش عادل است و بر کسى ظلم نمى‏کند. آیا از نظر شرع و عقل چه مانعى براى عدل و فضل خداوند وجود دارد؟

برخى گفته‏اند: لفظ «ما دُونَ ذلِکَ» اگر چه عام است و شامل همه گناهان غیر از شرک مى‏شود، مع الوصف ما آن را حمل بر گناهان صغیره مى‏کنیم یا گناهانى که توبه به دنبال دارند تا با عموم و ظاهر آیاتى که بر تهدید و وعید دلالت دارند، ناسازگار نباشد. ما مى‏گوئیم: این مطلب را عکس کنید و از عموم آن آیات بخاطر عموم این آیه دست بردارید و این بهتر است. چنان که از برخى از پیشینیان روایت شده که این آیه استثنایى است براى همه قرآن و ظاهرا منظور از همه قرآن همان آیات تهدید و وعید است.

وانگهى شما قبول دارید که گناهان صغیره، حبط و زایل مى‏شوند و مؤاخذه شخص در برابر آنها جایز نیست و چیزى که اینطور است چه احتیاجى دارد که خواست خداوند به آمرزش آن تعلق گیرد زیرا هیچکس نمى‏گوید: واجب را انجام مى‏دهم اگر خواستم و ودیعه را رد مى‏کنم اگر خواستم. چه انجام واجب و رد ودیعه واجب و لازم است نه اگر بخواهند.

وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى‏ إِثْماً عَظِیماً: کسى که به خدا شرک آورده و غیر خدا را سزاوار عبادت بداند، دروغ گفته و گناهى غیر قابل آمرزش مرتکب شده است در روایت است على (ع) فرمود:«ما فى القرآن آیه ارجى عندى من هذه الایه»یعنى در قرآن آیه‏اى بنظر من امیدوار کننده‏تر از این آیه نیست‏.

 

[سوره النساء (۴): آیات ۴۹ تا ۵۲]

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یُزَکُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اللَّهُ یُزَکِّی مَنْ یَشاءُ وَ لا یُظْلَمُونَ فَتِیلاً (۴۹) انْظُرْ کَیْفَ یَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ وَ کَفى‏ بِهِ إِثْماً مُبِیناً (۵۰) أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى‏ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلاً (۵۱) أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ مَنْ یَلْعَنِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِیراً (۵۲)

 

 

ترجمه‏

آیا نمى‏نگرى به آنها که خویشتن را تزکیه مى‏کنند؟. بلکه خداوند هر که را بخواهد تزکیه مى‏کند و آنان پشیزى ظلم نمى‏بینند. ببین چگونه بخداوند نسبت دروغ مى‏دهند و اینکار براى گناهکار بودن، کفایت مى‏کند.

آیا نمى‏بینى کسانى که بهره‏اى از کتاب به آنها داده شده است؟ آنها ایمان مى‏آورند به بت‏هاى جبت و طاغوت و بمردم کافر مى‏گویند: اینها از مردم مؤمن براه دین هدایت یافته‏ترند. آنان را خداوند لعنت کرده و کسى را که خداوند لعنت کند، برایش هرگز یاورى نمى‏یابى.

 

 

بیان آیه ۴۹ و ۵۰

لغت‏

تزکیه: پاک ساختن و طاهر کردن. فتیل: چیز کوچک. اصل فتیل چیزى است که پیچیده و باصطلاح فتیله یا مفتول باشد. نابغه گوید:

یجمع الجیش ذا الالوف و یغزو ثم لا یرزأ العدو فتیلا

یعنى هزاران نفر سپاهى جمع آورى مى‏کند و مى‏جنگد، آن گاه از دشمن هیچ نمى‏کاهد.

نظر: نگاه کردن و رو آوردن به چیزى به چشم. نظر به قلب: توجه قلبى به چیز است. نظر به رحمت: روى آوردن به چیز است از روى مهربانى.

انتظار: درنگ کردن براى چیزى. منظره: بحثى که میان دو نفر یا دو طرف باشد. نظیر: مثل و مانند چیزى. فرق رؤیت و بصر این است که: رؤیت، ادراک چیز دیدنى است و نظر متوجه ساختن چشم است براى دیدن و لذا گاهى شخص نظر مى‏کند ولى نمى‏بیند. بنا بر این در باره خداوند میتوان گفت: رائى (بیننده) و نمى توان گفت: ناظر (یعنى نظر کننده، چه ممکن است نظر، دیدن بدنبال نداشته باشد و این از خداوند قبیح است.)

 

 

اعراب‏

فتیلا: منصوب و مفعول دوم است براى «یظلمون» مثل: «ظلمته حقه» على بن عیسى گوید: ممکن است تمیز باشد مثل: «تصببت عرقاً» یعنى عرق ریختم.

 

 

شان نزول‏

برخى گفته‏اند: در باره مردانى از یهود نازل شده است که اطفال خود را نزدپیامبر آوردند و گفتند آیا اینها گناهى دارند؟ فرمود: نه، گفتند: به خدا ما نیز مثل آنها هستیم. گناهى که روز مى‏کنیم در شب بخشوده مى‏شود و گناهى که در شب مى‏کنیم: روز آمرزیده مى‏شود. خداوند آنان را تکذیب کرد. این مطلب از کلبى است. ضحاک و حسن و قتاده و سدى گفته‏اند: این آیه‏ها در باره یهود و نصارى نازل شده‏اند زیرا آنها مى‏گفتند: «نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ» (سوره مائده ۱۸ ما پسران و دوستان خداییم) و مى‏گفتند: «لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّهَ إِلَّا مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصارى‏» (سوره بقره ۱۱۱ هرگز به بهشت نمى‏رود جز کسى که یهودى یا مسیحى باشد) این مطلب از امام باقر هم روایت شده است.

 

 

مقصود

یهودیان و مسیحیان با اینکه کافر بودند و تورات و انجیل را تحریف مى‏کردند، خود را هم تزکیه مى‏کردند و از گناه پاک مى‏شمردند. از اینرو خداوند مى‏فرماید:

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یُزَکُّونَ أَنْفُسَهُمْ‏: این سؤال براى اعلام است. یعنى داستان آنها را بدان که چگونه خویشتن را ستایش و خود را بپاکى توصیف مى‏کنند و مى‏گویند ما پاکیم. ابن مسعود مى‏گوید: منظور این است که یکدیگر را بپاکى مى‏ستایند و علت اینکه «انفسهم» گفته شده این است که آنها بر یک دین هستند و مثل «نفس» واحد شمرده مى‏شوند.

بَلِ اللَّهُ یُزَکِّی مَنْ یَشاءُ: اکنون بردّ ادعاى آنها مى‏پردازد و بیان مى‏کند که تزکیه، شان خداوند است و او هر که را بخواهد از گناه پاک مى‏سازد. برخى گفته‏اند:

منظور این است که خداوند عمل اشخاص را مى‏پذیرد و آنها را پاک مى‏سازد و لکن عمل یهود را نمى‏پذیرد و آنها را بکیفر مى‏رساند.

وَ لا یُظْلَمُونَ فَتِیلًا: عذاب و عدم تزکیه آنها ظلم نیست و آنها از این حیث باندازه پشیزى هم ظلم نمى‏شوند. کلمه فتیل بعنوان مثل بکار مى‏رود و در باره معناى آن اختلاف شده است. برخى گفته‏اند: فتیل آن چیزى است که در شکاف هسته خرما قرار دارد. این قول از ابن عباس و مجاهد و عطا و قتاده است. حسن گوید: فتیل‏ چیزى است که در شکم هسته است و نقیر چیزى است که بر پشت هسته است و قطمیر پوست هسته است. ابن عباس و ابو مالک و سدى گویند فتیل آن چرکى است که میان انگشتان فتیله کنند.

این آیه دلالت مى‏کند بر تنزیه خداوند از ظلم و ذکر فتیل باین منظور است که معلوم شود او نه کم و نه زیاد، ظلم نمى‏کند.

انْظُرْ کَیْفَ یَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ‏: ببین چگونه بوسیله تحریف تورات و انجیل، بخداوند نسبت دروغ مى‏دهند. ابن جریج مى‏گوید: منظور این است که ببین چگونه در تزکیه خود و گفتن اینکه «ما پسران و دوستان خداییم» و اینکه: «تنها یهودیان و مسیحیان به بهشت مى‏روند» بخداوند نسبت دروغ مى‏دهند.

وَ کَفى‏ بِهِ إِثْماً مُبِیناً: این کار براى گناه آشکار بودن، کافى است. تعبیر «کَفى‏ بِهِ» براى نشان دادن بزرگى موضوع است خواه پسندیده باشد خواه ناپسند.

گفته مى‏شود: «کفى بحال المؤمن نیلا و کفى بحال الکافر خزیا» یعنى بحال مؤمن رسیدن به سعادت و بحال کافر خوارى و بدبختى کافى است. گویى مى‏گوید: آنان در بدبختى و خوارى به حالى بزرگتر و کارى شنیع‏تر از نسبت بخدا دادن، احتیاج ندارند و همین، براى همه چیزشان کافى است- ممکن است منظور این باشد که: این کار براى گنهکارى کافى است و چیزى از گناه کم ندارد.

 

 

بیان آیه ۵۱ و ۵۲

لغت‏

جبت: در لغت عرب صرف ندارد و بنا بروایتى از سعید بن جبیر این کلمه در لغت اهل حبشه بمعنى سحر (یا ساحر) است. ممکن است این کلمه در زبان عرب و اهل حبشه به یک معنى بوده است. یا اینکه عرب، کلمه را از حبشیان گرفته است.

لعنت: دور ساختن از رحمت خداوند بخاطر معصیت و براى کیفر از اینرو لعنت کردن حیوانات صحیح نیست و همچنین اشخاص دیوانه و کودکان. چه اینها تکلیفى ندارند تا بخاطر ترک آن سزاوار لعنت باشند. اگر منظور این باشد که اینها را لعن کنند و منظور فقط دورى باشد نه کیفر، عیبى ندارد.

اعراب‏

فتیلا: منصوب و مفعول دوم است براى «یظلمون» مثل: «ظلمته حقه» على بن عیسى گوید: ممکن است تمیز باشد مثل: «تصببت عرقاً» یعنى عرق ریختم.

شان نزول‏

برخى گفته‏اند: در باره مردانى از یهود نازل شده است که اطفال خود را نزدپیامبر آوردند و گفتند آیا اینها گناهى دارند؟ فرمود: نه، گفتند: به خدا ما نیز مثل آنها هستیم. گناهى که روز مى‏کنیم در شب بخشوده مى‏شود و گناهى که در شب مى‏کنیم: روز آمرزیده مى‏شود. خداوند آنان را تکذیب کرد. این مطلب از کلبى است. ضحاک و حسن و قتاده و سدى گفته‏اند: این آیه‏ها در باره یهود و نصارى نازل شده‏اند زیرا آنها مى‏گفتند: «نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ» (سوره مائده ۱۸ ما پسران و دوستان خداییم) و مى‏گفتند: «لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّهَ إِلَّا مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصارى‏» (سوره بقره ۱۱۱ هرگز به بهشت نمى‏رود جز کسى که یهودى یا مسیحى باشد) این مطلب از امام باقر هم روایت شده است.

مقصود

یهودیان و مسیحیان با اینکه کافر بودند و تورات و انجیل را تحریف مى‏کردند، خود را هم تزکیه مى‏کردند و از گناه پاک مى‏شمردند. از اینرو خداوند مى‏فرماید:

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یُزَکُّونَ أَنْفُسَهُمْ‏: این سؤال براى اعلام است. یعنى داستان آنها را بدان که چگونه خویشتن را ستایش و خود را بپاکى توصیف مى‏کنند و مى‏گویند ما پاکیم. ابن مسعود مى‏گوید: منظور این است که یکدیگر را بپاکى مى‏ستایند و علت اینکه «انفسهم» گفته شده این است که آنها بر یک دین هستند و مثل «نفس» واحد شمرده مى‏شوند.

بَلِ اللَّهُ یُزَکِّی مَنْ یَشاءُ: اکنون بردّ ادعاى آنها مى‏پردازد و بیان مى‏کند که تزکیه، شان خداوند است و او هر که را بخواهد از گناه پاک مى‏سازد. برخى گفته‏اند:

منظور این است که خداوند عمل اشخاص را مى‏پذیرد و آنها را پاک مى‏سازد و لکن عمل یهود را نمى‏پذیرد و آنها را بکیفر مى‏رساند.

وَ لا یُظْلَمُونَ فَتِیلًا: عذاب و عدم تزکیه آنها ظلم نیست و آنها از این حیث باندازه پشیزى هم ظلم نمى‏شوند. کلمه فتیل بعنوان مثل بکار مى‏رود و در باره معناى آن اختلاف شده است. برخى گفته‏اند: فتیل آن چیزى است که در شکاف هسته خرما قرار دارد. این قول از ابن عباس و مجاهد و عطا و قتاده است. حسن گوید: فتیل‏ چیزى است که در شکم هسته است و نقیر چیزى است که بر پشت هسته است و قطمیر پوست هسته است. ابن عباس و ابو مالک و سدى گویند فتیل آن چرکى است که میان انگشتان فتیله کنند.

این آیه دلالت مى‏کند بر تنزیه خداوند از ظلم و ذکر فتیل باین منظور است که معلوم شود او نه کم و نه زیاد، ظلم نمى‏کند.

انْظُرْ کَیْفَ یَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ‏: ببین چگونه بوسیله تحریف تورات و انجیل، بخداوند نسبت دروغ مى‏دهند. ابن جریج مى‏گوید: منظور این است که ببین چگونه در تزکیه خود و گفتن اینکه «ما پسران و دوستان خداییم» و اینکه: «تنها یهودیان و مسیحیان به بهشت مى‏روند» بخداوند نسبت دروغ مى‏دهند.

وَ کَفى‏ بِهِ إِثْماً مُبِیناً: این کار براى گناه آشکار بودن، کافى است. تعبیر «کَفى‏ بِهِ» براى نشان دادن بزرگى موضوع است خواه پسندیده باشد خواه ناپسند.

گفته مى‏شود: «کفى بحال المؤمن نیلا و کفى بحال الکافر خزیا» یعنى بحال مؤمن رسیدن به سعادت و بحال کافر خوارى و بدبختى کافى است. گویى مى‏گوید: آنان در بدبختى و خوارى به حالى بزرگتر و کارى شنیع‏تر از نسبت بخدا دادن، احتیاج ندارند و همین، براى همه چیزشان کافى است- ممکن است منظور این باشد که: این کار براى گنهکارى کافى است و چیزى از گناه کم ندارد.

بیان آیه ۵۱ و ۵۲

لغت‏

جبت: در لغت عرب صرف ندارد و بنا بروایتى از سعید بن جبیر این کلمه در لغت اهل حبشه بمعنى سحر (یا ساحر) است. ممکن است این کلمه در زبان عرب و اهل حبشه به یک معنى بوده است. یا اینکه عرب، کلمه را از حبشیان گرفته است.

لعنت: دور ساختن از رحمت خداوند بخاطر معصیت و براى کیفر از اینرو لعنت کردن حیوانات صحیح نیست و همچنین اشخاص دیوانه و کودکان. چه اینها تکلیفى ندارند تا بخاطر ترک آن سزاوار لعنت باشند. اگر منظور این باشد که اینها را لعن کنند و منظور فقط دورى باشد نه کیفر، عیبى ندارد.

اعراب‏

سبیلا: تمیز نسبت اولئک: اسم اشاره جمع، مفرد آن در معنى «ذا» است. چنان که «نسوه» در معنى جمع «امراه» است در «اولاء» ها براى تنبیه اضافه مى‏شود لکن در «اولئک» ها اضافه نمى‏شود، زیرا حرف کاف، که براى خطاب است، متضمن تنبیه نیز هست.

شان نزول‏

عکرمه گوید: ابو برزه، در جاهلیت سحر مى‏کرد و مردم مسلمان باو مراجعه مى‏کردند و رغبت نشان مى‏دادند، از این جهت آیه نازل شد. اکثر مفسران گویند: پس از جنگ احد، کعب بن اشرف با هفتاد سوار از یهودیان، بمکه رفت که با قریش بعنوان مخالفت با پیامبر پیمانى ببندند و عهدى که میان ایشان و پیامبر بود زیر پا گذارند. کعب بر ابو سفیان وارد و مورد احترام واقع شد و سایر یهودیان بخانه‏هاى قریش رفتند. اهل مکه به ایشان گفتند: شما اهل کتاب هستید و محمد ص صاحب کتاب‏ است. ما از شما اطمینان نداریم و ممکن است مکرى باشد. اگر مى‏خواهى با تو پیمان ببندیم، این دو بت را سجده کن و به آنها ایمان بیاور، وى سجده کرد. این است معناى:

«یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ». سپس کعب به اهل مکه گفت: سى تن از شما و سى تن از ما سینه‏هاى خود را بدیوار کعبه مى‏چسبانیم و با پروردگار خانه پیمان مى‏بندیم که در راه جنگ با محمد ص کوشش کنیم. پس در این مورد ابو سفیان به کعب گفت تو کتاب مى‏خوانى و علم دارى و ما امى هستیم و چیزى نمى‏دانیم آیا ما هدایت یافته‏تر و بحق نزدیکتریم یا محمد ص؟ کعب گفت: دین خود را بر من عرضه کنید.

ابو سفیان گفت: ما براى حاجیان، شتران برجسته کوهان، نحر مى‏کنیم و به آنها آب مى‏دهیم و میهمان را گرامى مى‏داریم و اسیر را آزاد مى‏کنیم و صله رحم مى‏کنیم و عمره خانه خدا و طواف بجاى مى‏آوریم و اهل حرم هستیم. محمد از دین پدرانش دست کشید و قطع رحم کرد و از حرم جدا شد. دین ما قدیم و دین او جدید است. کعب گفت:

بخدا شما هدایت یافته‏تر از محمد ص هستید. از اینرو این آیه‏ ها نازل گردیدند.

مقصود

بنا بر این، مقصود کعب بن اشرف و جمعى از یهودیان است که با او بودند، از اینرو خداوند کارهاى قبیح آنها را بیان مى‏کند و بر زشتى‏هاى گذشته آنها زشتى‏هاى دیگرى افزوده، مى‏فرماید:

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ‏: اینها به جبت و طاغوت که نام دو بت از بتهاى قریش است ایمان مى‏آورند و کعب بن اشرف براى آنها سجده مى‏کند.

وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى‏ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلًا: عکرمه و جماعتى از مفسران گویند: آنها به ابو سفیان و یارانش گویند اینها از محمد ص و اصحابش به راه دین نزدیکترند. ابن عباس گوید: مقصود حى بن اخطب و کعب بن اشرف و سلام بن ابى الحقیق و ابو رافع در جماعتى از علماى یهود است و جبت، بتها و طاغوت، آنهایى هستند که به دروغ مطالبى از زبان بتها براى مردم، بیان مى‏کردند.

ابن زید گوید: جبت ساحر و طاغوت شیطان است. مجاهد و شعبى گویند: جبت سحر است. ابو العالیه و سعید بن جبیر گویند: جبت، ساحر و طاغوت، کاهن است. برخى گفته‏اند: جبت، شیطان و طاغوت دوستان او است. ابو عبیده گوید: جبت و طاغوت، چیزهایى هستند که مورد پرستش قرار گیرند، خواه سنگ باشد یا صورتى یا شیطانى. ضحاک گوید: جبت در اینجا حى بن اخطب و طاغوت، کعب بن اشرف است در بعضى از روایات از ابن عباس نیز چنین نقل شده است. مقصود از «سبیل» در آیه شریفه، دین است زیرا دین راهى است که انسان را به مقصود مى‏رساند.

أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ‏: اینان را خداوند از رحمت خود دور کرده است.

وَ مَنْ یَلْعَنِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِیراً: کسى که مورد لعن خدا قرار گیرد، یاورى ندارد که او را از کیفر خداوند، نجات دهد. برخى گفته‏اند: منظور این است که در دنیا و آخرت براى آنها یاورى نمى‏یابى زیرا وقتى که خداوند بنده‏اى را خوار کند، به یارى دیگران نمى‏تواند متکى شود.

 

ترجمه تفسیر مجمع البیان، ج‏۵، ص: ۱۸۸

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *