ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره نساء آیه 82-96
[سوره النساء (4): آيات 82 تا 83]
أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً (82) وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلاَّ قَلِيلاً (83)
ترجمه
آيا در باره قرآن نمىانديشند؟ اگر از جانب غير خدا بود، در آن اختلافى فراوان مىيافتند. و هنگامى كه ايشان را خبرى از امنيت يا ترس و ناامنى برسد، آن را منتشر مىسازد و اگر آن را به پيامبر و اولو الامر، رد مىكردند، آنهايى كه از ايشان پرسش مىكنند، مىفهميدند و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، جز عده كمى، شيطان را پيروى مىكردند.
بيان آيه 82- 83
لغت
تدبر: نظر در سرانجام كارها و تدابر: تقاطع و دشمنى است. فرق ميان تدبر و تفكر اين است كه: تدبر، نظر در سرانجام ولى تفكر، نظر در دلايل است.
اختلاف: امتناع دو چيز از اينكه جاى يكديگر را بگيرند مثل سياهى و سفيدى كه اين امتناع ذاتى آنهاست و مثل رفتن در جهات مختلف.
اذاعوا: از مصدر اذاعه بمعناى تفريق. تبع هنگام ورود به مدينه گفت،
| و لقد شربت على براجم شربة | كادت بباقية الحيات تذيع |
يعنى سرچشمه براجم، آبى نوشيدم كه نزديك بود باقى حيات را از من جدا گرداند چه زالويى در گلويش گير آمده بود كه نفس كشيدن را مانع مىشد. اذاعه و اشاعه و افشاء اظهار و اعلان و همه بيك معنى و ضد كتمان و اسرار و اخفاء هستند.
استنباط: استخراج، خارج كردن هر چيزى براى اينكه بديده سر يا بديده چشم مشاهده گردد و نبط آبى است كه از چاه خارج مىگردد.
مقصود
أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ: آيا يهود و منافقان در باره قرآن كه در آن خلل و تناقضى نيست، نمىانديشند، تا بدانند كه حجتى قاطع است؟
برخى گويند: يعنى بينديشند تا بدانند كه برآوردن مثل آن قدرت ندارند و معتقد شوند كه سخن خلق نيست.
برخى گويند: يعنى در باره آن انديشه كنند تا پى برند كه معناى آن منظم و احكام آن متناسب است و اجزاء آن بصدق يكديگر گواهى مىدهند و عبارات آن دلنشين است.
برخى گويند: يعنى در باره آن دقت كنند تا بدانند كه چگونه بر انواع حكمتها احاطه دارد و به نيكىها امر و از بديها نهى مىكند و دريابند كه قرآن، خبرى است كه مخبر آن راستگو است و انسانها را بسوى مكارم اخلاق فرا مىخواند و بر نيكى و زهد تشويق مىكند، الفاظ آن فصيح و نظم آن دلپسند و معناى آن درست است، بنا بر اين با توجه به اين مزايا در مىيابند كه اين كتاب مقدس، بر خلاف سخن بشر است.
بنظر ما بهتر اين است كه همه اين معانى را گرد آوريم و آنها را يك جا از آيه، مستفاد بدانيم زيرا هر كس با تدبر در آيه بنگرد، همه اين معانى را درك مىكند.
وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ: اگر قرآن كلام خدا نبود، يعنى اگر سخن پيامبر بود يا بشرى او را تعليم مىداد، چنان كه مخالفان مى پنداشتند.
لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً: اختلاف بسيارى در آن مى يافتند. در باره اين جمله اقوالى است:
1- قتاده و ابن عباس گويند: يعنى در قرآن تناقض و اختلاف از لحاظ حق و باطل مى يافتند.
2- زجاج گويد: يعنى در خبرهاى قرآن از اسرار درون ايشان، اختلاف مى يافتند.
3- ابو على گويد: يعنى سخن قرآن يك نواخت نمىيافتند بلكه مشتمل- مىيافتند بر سخن بليغ و نارسا.
ابن عباس گويد: در قرآن تناقض، بسيار مىديدند زيرا كلام بشر، هنگامى كه طولانى مىشود و متضمن معناهايى باشد كه قرآن متضمن است از تناقض ميان معانى و اختلاف ميان الفاظ، خالى نخواهد ماند. لكن كلام خدا از همه اين نقايص، مبرى است. چنان كه مىفرمايد: «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ» (سوره فصلت 42 يعنى دست باطل بدامن قرآن نمىرسد نه از پيش رو و نه از پشت سر).
معانى كه از اين آيه استفاده مىشوند.
1- تقليد باطل است و در باره اصول دين نبايد طوق تقليد را بگردن افكند زيرا اين آيه مردم را تشويق به تفكر و تدبر مىكند.
2- از اين آيه مىفهميم كه قول «حشويه» كه گمان مىكنند قرآن را جز به تفسير پيامبر نمىتوان فهميد، اشتباه است و زيرا دعوت به تفكر و تدبر در باره قرآن، مستلزم اين است كه شخص بتواند مستقلا معناى آن را درك كند.
3- اين آيه دلالت دارد بر اينكه. اگر قرآن از جانب خداوند نبود، از اختلاف و تناقض خالى نبود.
4- سخن متناقض، از فعل خداوند نيست زيرا اگر فعل او باشد، از جانب اوست نه از جانب غير. اختلاف در كلام، بر سه قسم است:
اختلاف تناقض، اختلاف تفاوت، و اختلاف قرائت. نوع دوم اختلاف، يعنى اختلاف تفاوت، بمعناى نيكى و زشتى و خطا و صواب و … است سخنور حكيم،سخن خود را از خطا و زشتى دور، نگاه مىدارد. بديهى است كه در قرآن كريم، اين نوع اختلاف، وجود ندارد، همانطورى كه تناقض كه نوع اول اختلاف است، نيز وجود ندارد. اما اختلاف قرائت و تلاوت، نظير اختلافى كه در وجوه قرآن است و اختلافى كه در تعداد آيات و سورهها وجود دارد و اختلافى كه ميان احكام، از لحاظ ناسخ و منسوخ وجود دارد، اينگونه اختلافات، در قرآن موجود است و همه آنها حق و صواب هستند.
برخى مىگويند: اينكه در قرآن، تناقضى وجود ندارد، دليل است بر اينكه قرآن سخن خداست، زيرا اگر چنين نبود خداوند در اين آيه به آن استدلال نمىكرد و اگر استدلال نكرده بود، ممكن بود كسى بگويد: چه مانعى دارد كه گوينده سخن طورى دقيق شده باشد كه آن را از تناقض، منزه كرده باشد. لكن واضح است كه بنا- بر اين استدلال، هنگامى مىتوان عدم تناقض را جهت اعجاز قرآن دانست كه يقين داشته باشيم كه پيامبر راست گفته و قرآن سخن خداست.
پس از اين آيه، خداوند مجدداً به شرح حال آنها پرداخته، مىفرمايد:
وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ: هر گاه به منافقان يا بقولى مسلمانان ضعيف و زبون، خبرى برسد كه حاكى از يورش دشمن به مدينه باشد و ايجاد ترس كند يا حاكى از پيروزى مؤمنان بر دشمن باشد و ايجاد امنيتى كند.
أَذاعُوا بِهِ: اين خبر را در ميان مردم منتشر مىكنند، بدون اينكه به صحت آن يقين داشته باشند.
خداوند از انتشار اينگونه اخبار كراهت دارد، زيرا خواه ناخواه منتشر كنندگان آن از دروغگويى مصون نخواهند بود و همچنين اخبار وحشتآور، مردم مؤمن را دچار ترس و نگرانى مىسازد. سپس مىفرمايد:
وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ: اگر سكوت مىكردند تا پيامبر و اولو الامر- كه بقول امام صادق (ع) ائمه معصومين هستند- اظهار مىكردند، ديگران هم اطلاع حاصل مىكردند.
اختلاف در باره اولو الامر
1- سدى و ابن زيد و ابو على و جبايى گويند: اولو الامر، فرماندهان سريّهها- جنگهايى كه پيامبر در آنها حضور نداشت- و واليان هستند.
2- حسن و قتاده و ديگران گويند: اولوا الامر، علما و فقهاى ملازم پيامبر بودهاند، زيرا آنان اگر از حقيقت آن اخبار وحشتناك از پيامبر سؤال مىكردند، علم پيدا مىكردند. زجاج نيز همين نظر را اختيار كرده است.
ابو على جبايى گويد: اين نظر صحيح نيست، زيرا اولو الامر به كسانى گفته مىشود كه زمامدار مردم باشند.
لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ:
1- زجاج گويد، يعنى آنان كه در پى استخراج خبر هستند، مىفهمند.
2- ابن عباس و ابو العاليه گويند: يعنى آنان كه در تجسس آن هستند.
3- ضحاك گويد: يعنى آنها كه در جستجوى خبر هستند.
4- عكرمه گويد: يعنى آنان كه از اخبار سؤال مىكنند. وى گويد: استنباط خبر، يعنى سؤال كردن آن از پيامبر.
بديهى است كه همه اين معانى به يكديگر نزديك هستند.
مِنْهُمْ: اين ضمير، بقولى به اولو الامر برمىگردد، چنان كه ظاهر كلام همين است و بقولى به منافقان يا مسلمانان ضعيف برمىگردد.
وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ: اگر الطاف خداوند و رحمتش شامل حال شما نمىشد.
اقوال
1- ابن عباس گويد: فضل خدا اسلام و رحمتش قرآن است.
2- ضحاك و سدى و جبايى گويند، فضل خدا پيامبر و رحمتش قرآن است.
3- از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) روايت شده است كه: فضل و رحمت خدا يعنى پيامبر (ص) و على (ع).
لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلَّا قَلِيلًا: جز گروه كمى، از شيطان پيروى مىكرديد.
گفتهاند: در اين باره اقوالى است:
1- در اين كلام، تقديم و تاخير، روى داده است و استثناء از «أَذاعُوا بِهِ» است.
يعنى: اذاعوا به الا قليلا (جز عده كمى سايرين اخبار را نسنجيده و نفهميده، در ميان مردم منتشر مىسازند) اين قول از ابن عباس است. مبرد و كسايى و فراء و بلخى و طبرى نيز همين قول را اختيار كرده و گفتهاند: اين قول بهتر است زيرا شايع كردن نيز بيشتر از استنباط است.
2- استثنا از: «لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ» است، يعنى آنهايى كه در صدد استنباط خبر هستند- جز كمى از آنان- مىدانند اين قول را اكثر اهل لغت، اختيار كردهاند.
3- اين جمله را بايد طبق ظاهر آن معنى كرد، بدون اينكه تقديم و تاخيرى در آن اتفاق افتاده باشد. منظور قرآن اين است كه: اگر لطف و رحمت خداوند شامل حال مردم نشده و بوسيله پيامبر و قرآن، آنان را براه راست دعوت نكرده بود، جز عده كمى از آنان، بقيه پيرو شيطان مىشدند، چنان كه پيش از بعثت پيامبر، چنين بود و اشخاص معدودى مثل: قس بن ساعده و زيد بن عمرو بن نفيل و ورقة بن نوفل و براء شنى و ابو ذر غفارى و طالبان دين، در برابر توده شيطان، اهل هدايت و خداپرستى بودند، اين قول از انبارى است.
4- اگر فضل خدا و رحمتش به وسيله يارى و پيروزيهاى پى در پى شامل حال شما نمىشد، از وسوسههايى كه شيطان به شما القا مىكند و انديشههاى فاسدى كه به ضعف و سستى و سستى اراده و كمى بصيرت، مىانجامند، پيروى مىكرديد. تنها قليلى از برجستگان اصحاب پيامبر كه اهل بصيرت كامل و عزم راسخ هستند، از رحمت خدا مأيوس نمىشوند و در يارى خدا و درستى وعدهاش ترديد نمىكنند، اگر چه در تحقق آن گذشت زمان باشد. و خداوند داناتر است.
نظم آيه:
در باره وجه اتصال: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ ..» به سابق اختلاف شده است:
1- اين آيه متصل است به «يَقُولُونَ طاعَةٌ» زيرا خداوند بر اسرار باطنى منافقان، آگاه است و اين آگاهى بخاطر اين است كه او «علام الغيوب» است و اگر بخاطر چيزى ديگر بود، خبر با واقع مطابقت نمىكرد.
2- اين آيه متصل است به «وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً» (آيه 79) در آن آيه، بيان داشت كه پيامبر فرستاده خداست و در اين آيه، دستور مىدهد كه در باره معجزهاش يعنى قرآن، تامل كنند.
[سوره النساء (4): آيات 84 تا 85]
فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا تُكَلَّفُ إِلاَّ نَفْسَكَ وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلاً (84) مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْها وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقِيتاً (85)
ترجمه
پس در راه خدا جنگ كن، تكليفى جز نسبت به نفس خود ندارى. و مؤمنان را تشويق كن. شايد خداوند از فشار كافران جلوگيرى كند و خداوند عذاب و كيفرش سختتر است.
كسى كه شفاعتى نيكو كند، برايش بهرهاى از آن است و كسى كه شفاعتى ناپسند كند، برايش سهمى از آن است و خداوند بر هر چيزى تواناست.
بيان آيه 84
لغت
نكول: خوددارى كردن از كارى بجهت ترس. نكال، چيزى كه عبرت براى ديگران قرار گيرد و تنكيل: عقوبت و كيفر.
مقصود
در اين آيه، مجدداً امر بجهاد كرده، مىفرمايد:
فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: در راه خدا جهاد كن.
در باره «فاء» گفتهاند: دو قول است:
1- جواب است از: «وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ …» (آيه 74) پس معنى اين است: اگر اجر عظيم مىخواهى، در راه خدا جهاد كن.
2- متصل به: «وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ … (آيه 75) اين قول از زجاج است. يعنى در ترك جهاد، بهرهاى نصيب تو نمىشود كه آن را ترك كنى. اين خطاب تنها متوجه پيامبر است و خداوند خود او را بجهاد در راه خدا امر مىكند.
لا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ: تو مسئول كار خود هستى و از كارهاى ديگران ضررى بتو نخواهد رسيد، پس تخلف منافقان از جنگ، ناراحت مباش كه ضرر آن دامنگير خودشان مىشود.
وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ: مؤمنان را به جهاد تشويق كن.
عَسَى اللَّهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا: شايد خداوند از سختگيرى كافران منع كند.
حسن گويد: وقتى خداوند در كلام خود «عسى» (شايد) بگويد، منظورش وجوب و لزوم است زيرا هر گاه كريم مردم را نسبت بنويدى به طمع بيندازد، در حقيقت وعده قطعى بآنها مىدهد. بنا بر اين تطميع خداوند به معناى تقويت يكى از دو طرف احتمال است نه بمعناى مساوى بودن دو طرف احتمال. نظير آيه شريفه اين جمله است:
اطع ربك فى كل ما امرك به و نهاك عسى ان تفلح بطاعتك يعنى: از اوامر و نواهى خدا اطاعت كن، شايد رستگار شوى. (بديهى است كه «عسى» (شايد بمعناى شك نيست، بلكه وجوب و لزوم را افاده مىكند.) وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلًا: و خداوند داراى عذاب و كيفرى سختتر است. اين معنى از حسن و قتاده است. ابو على جبايى گويد: تنكيل به معناى رسوايى است. برخى گفتهاند: تنكيل كارهايى است كه بدست مسلمين نسبت بآنان انجام شد، مثل اسيرى، كشتن. خراب كردن خانهها. و برخى گفتهاند: بمعناى انتقام و هلاك كردن است.
داستان
كلبى گويد: چون در روز احد، ابو سفيان بمكه بازگشت، با پيامبر وعده گذاشت كه در موسم بدر صغرى كه در بازارى در ماه ذى القعده بود، همديگر را ملاقات كنند: چون روز موعود نزديك شد، پيامبر دستور داد كه مسلمانان به ميعاد بروند و آنها سستى ورزيدند و به سختى كراهت نشان دادند، از اينرو خداوند، اين آيه را فرستاد. پيامبر مردم مؤمن را براى جنگ بسيج كرد ولى كسى جز 70 سوار با پيامبر حركت نكرد. اين عده به «بدر» آمدند و خداوند ايشان را از شر دشمن نجات داد و ابو سفيان ايشان را در نيافت و جنگى روى نداد و پيامبر اسلام و همراهان سالم بازگشتند.
بيان آيه 85
لغت
شفاعت: اصل اين كلمه از شفع است كه به معناى جفت و ضد وتر مىباشد، چه در حقيقت كسى كه براى ديگرى وساطت مىكند، خود را رفيق و دوم او قرار داده است.
شفيع به كسى گويند كه ملك ديگرى را ضميمه ملك خود سازد.
شفاعت پيامبر
مسلمين در باره كيفيت شفاعت پيامبر در روز قيامت، اختلاف كردهاند:
معتزله و پيروان ايشان گويند: پيامبر، اهل بهشت را شفاعت مىكند تا خداوند بر درجات ايشان بيفزايد.
ديگران گويند: پيامبر آن عده از گنهكاران امت را كه خداوند از دينشان راضى است، شفاعت مىكند تا بدان وسيله كيفر آنها ساقط شود.
كفل: بهره و نصيب. اين كلمه از «اكتفلت البعير» است (يعنى بر كوهان شتر گليمى افكنده و بر او سوار شوند) در حقيقت در موقع سوار شدن بر شتر، از همه پشت شتر استفاده نمىشود بلكه از قسمتى از آن، استفاده مىشود.
ازهرى گويد: كفل يعنى كسى كه بخوبى سوار بر اسب نمىشود و اصل اين كلمه «كفل» بمعناى عجز است و كفالت به نفس و مال نيز از همين است و كفل بمعناى مثل است.
مقيت: اصل اين كلمه از «قوت» است و قوت، وسيلهاى است كه جان انسان را حفظ كند و مقيت، كسى است كه بر حفظ جان و دادن قوت قدرت داشته باشد. چنان كه شاعر گويد:
| و ذى ضغن كففت النفس عنه | و كنت على مساءته مقيتاً |
يعنى: صاحب كينهاى كه خود را از او حفظ كردم و بر بدى او مقتدر بودم.
مقصود
مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْها: كسى كه شفاعتى نيكو كند، برايش بهرهاى از آن است.
وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها: و كسى كه شفاعتى ناپسند كند، براى او گناهى از آن است.
معناى شفاعت
1- كلبى و ابن عباس گويند: مقصود اصلاح ميان دو نفر است و هر كس ميان دو نفر اصلاح بدهد، از اينكار پاداش مىبرد و اگر كسى ميان دو نفر سخن چينى كند، از اينكار گناه مىبرد.
2- مجاهد و حسن گويند: شفاعت نيكو و شفاعت ناپسند، وساطتهايى است كه مردم براى يكديگر انجام مىدهند. گويند: هر چه كه وساطت در باره آن از نظر دين جايز باشد، شفاعت نيكو و هر چه از نظر دين، شفاعت و وساطت در باره آن جايز نباشد، شفاعت ناپسند خواهد بود و اضافه مىكنند كه: اگر كسى شفاعت نيكو كند، اجر مىبرد اگر چه شفاعتش پذيرفته نشود زيرا خداوند فرموده است: «وَ مَنْ يَشْفَعْ …» و نفرموده است: «و من يشفع …» (كسى كه شفاعتش قبول شود …) مؤيد آن، اين دو حديث است:
1-«اشفعوا تؤجروا»يعنى: شفاعت كنيد تا پاداش بگيريد.
2-«من حالت شفاعته دون حد من حدود اللَّه فقد ضاد اللَّه فى ملكه و من اعان على خصومة بغير علم كان فى سخط الله حتى ينزع»
يعنى: كسى كه شفاعتش جلو يكى از حدود الهى، حايل شود، با خداوند در سلطنتش مخالفت كرده است و كسى كه بدون علم بر نزاعى كمك كند، در غضب خداست تا وقتى كه از اينكار جدا شود.
3- ابو جبايى گويد: شفاعت نيكو دعاى خير براى مردم مؤمن و شفاعت ناپسند دعاى بد در باره ايشان است. وى اضافه مىكند كه: يهوديان در باره مردم مؤمن دعاى بد مىكردند و خداوند ايشان را از اين كار، ترسانيد.
4- برخى گويند: شفاعت در اينجا اين است كه انسان در جهاد با دشمن، جفت و پشتيبان رفيق خود گردد، از اين شفاعت، بهره دنيويش غنيمت و پيروزى اخرويش اجر و پاداش است. و اگر در معصيتى با او جفت گردد، بهره دنيويش سرزنش و بهره اخرويش كيفر خواهد بود.
كلمه كفل بمعناى وزر است بقول حسن و قتاده، و بمعناى بهره و نصيب است بقول سدى و ربيع و همه اهل لغت. در هر صورت مراد اين است كه شفاعتهاى ناپسند، براى انسان بهرهاى از شر فراهم مىآورند.
وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقِيتاً: خداوند بر هر چيزى تواناست
معانى مقيت از نظر مفسران
1- سدى و ابن زيد گويند: مقيت بمعناى مقتدر است.
2- ابن عباس گويد: مقيت، كسى است كه هر چيزى را از روى حساب مىدهد و حساب آن را حفظ مىكند.
3- مجاهد گويد: بمعناى گواه است.
4- نيز مجاهد گويد: بمعناى حساب كننده است.
5- ابو على جبايى گويد: مجازات كننده است زيرا خداوند جزاى هر نيك و بدى را مىدهد.
نظم آيه
وجه اتصال اين آيه، به سابق اين است كه: خداوند در آيه قبل فرمود: تو مسئول كار خود هستى و مسئوليت ديگران بگردن تو نيست از اينرو در اينجا مىفرمايد: مع الوصف تو بخاطر دعوت مؤمنان بسوى حق، همان اجر را دارى كه انسان از اينكه شفاعتى نيكو در باره كسى كند، بهرهمند مىشود. تا توهم نشود كه اگر انسان بعمل ديگران مؤاخذه نمىشود، از عمل نيكوى ديگران هم بىبهره مىماند. اين وجه از على بن عيسى است.
و گفته شده است كه: وجه اتصال اين است كه: هر گاه كسى خيرى براى ديگرى طلب كند و به او برسد، نصيبى هم بخودش مىرسد و از آنجا كه تو بر اثر دعوت بجهاد و تشويق مومنان نسبت به آن، براى ايشان طلب خير كردهاى، بى نصيب نخواهى ماند.
قاضى گويد: بهترين وجهى كه در اينباره گفته شده، همين است.
[سوره النساء (4): آيات 86 تا 87]
وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيباً (86) اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثاً (87)
ترجمه
هر گاه شما را تحيت بگويند، شما به نيكوتر از آن تحيت بگوييد يا خود آن تحيت را رد كنيد، كه خداوند بر هر چيزى حساب كننده است.
خداوند كه جز او خدايى نيست، شما را تا روز قيامت كه شكى در آن نيست، جمع مىكند و كى راستگوتر از خداست؟
بيان آيه 86
لغت
تحيت: سلام. شاعر گويد:
| انا محيوك يا سلمى فحيينا | و ان سقيت كرام الناس فاسقينا |
يعنى: اى سلمى، ما ترا درود مىفرستيم، پس تو هم بر ما درود بفرست. و اگر مردمان كريم را سيرآب مىگردانى ما را سيرآب گردان.
حسيب: نگه دارنده هر چيزى بطورى كه هيچ چيز را مورد غفلت قرار ندهد.
اين كلمه از حساب بمعناى شمردن است و كسى كه اين كلمه را بمعناى «كافى» دانسته، آن را از «حسبى كذا» (يعنى مرا كفايت مىكند) گرفته است. زجاج گويد: معناى «حسيب» اين است كه: خداوند به هر چيزى، علم دارد و جزا، باندازه حساب مىدهد و قول خداوند: «عَطاءً حِساباً» يعنى: عطاى كافى (سوره نبأ 36)
مقصود
وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها: خداوند به مسلمانان امر مىكند كه سلام مسلمان را، بصورتى بهتر از سلام خودش پاسخ بدهند و سلام غير مسلمان را با «عليكم» پاسخ دهند نه بيشتر. بنا بر اين «بِأَحْسَنَ مِنْها» مخصوص مسلمانان است.
أَوْ رُدُّوها: ابن عباس گويد: ردّ خود تحيت و سلام، بدون اضافه، براى اهل كتاب است.
بنا بر اين هر گاه مسلمان بگويد: «السلام عليكم» در جوابش بگوييد:
«عليكم السلام و رحمة اللَّه» و اگر بگويد: «السلام عليكم و رحمة اللَّه» در جوابش بگوييد: «عليكم السلام و رحمة اللَّه و بركاته» و اين تحيتى است بهتر از تحيت اول و آخرين حد سلام همين است.
سدى و عطا و ابن جريج و ابراهيم گويند: «أَوْ رُدُّوها» نيز براى مسلمانان است، بنا بر اين هر گاه مسلمانى سلام كند، بايد به صورتى نيكوتر از سلام خودش يا مثل آن به او پاسخ داد. اين گفتار، قويتر است، زيرا از پيامبر گرامى است كه «هر گاه اهل كتاب بر شما سلام كنند، بگوييد: «و عليكم».
على بن ابراهيم در تفسير خود گويد: امام باقر (ع) و امام صادق (ع) مىفرمايند:مقصود از «تحيت» سلام و هر كار نيكى است.
حسن گفته است كه: مردى بر پيامبر گرامى داخل شد و گفت: «السلام عليك» پيامبر فرمود: «و عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته» ديگرى آمد و گفت: «السلام عليك و رحمة اللَّه» پيامبر فرمود: «و عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته» ديگرى وارد شد و گفت: «السلام عليك و رحمة اللَّه و بركاته» و پيامبر فرمود: «و عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته» عرض كردند: شما بر تحيت اولى و دومى افزوديد، ليكن بر تحيت سومى چيزى نيفزوديد. فرمود او چيزى از تحيت براى من باقى نگذاشت، از اينرو همان را به او بازگردانيدم.
واحدى باسناد خود از ابى امامه از مالك بن تيهان نقل كرده است كه پيامبر گرامى فرمود: «كسى كه بگويد «السلام عليكم» ده حسنه برايش نوشته مىشود و كسى كه بگويد: «السلام عليكم و رحمة اللَّه» بيست حسنه برايش نوشته مىشود و كسى كه بگويد: «السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته» سى حسنه برايش نوشته مىشود».
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيباً: مجاهد گويد: يعنى خداوند بر هر چيزى نگهبان است. برخى گفته اند: كفايت كننده است. ابن عباس گويد: جزا دهنده است.
دلالت آيه
اين آيه دلالت مىكند بر وجوب رد سلام، زيرا ظاهر امر مقتضى وجوب است.
حسن و جماعتى از مفسران گويند: سلام، مستحبّ و پاسخ آن واجب است. پاسخ سلام، گاهى واجب كفايى است و گاهى هم واجب عينى است و آن در صورتى است كه شخص معينى مورد نظر باشد يا اينكه غير از او كسى نباشد. در اينصورت بايد خود او پاسخ سلام را بدهد.
نظم آيه
وجه اتصال اين آيه به سابق اين است كه: منظور از سلامت، مسالمت و مسالمت، ضد حرب است. از آنجا كه در آيات پيش، فرمان جنگ با مشركين داده بود، در اين آيه مىگويد: هر كس مايل بصلح و مسالمت باشد و خود را براى آن آماده سازد و براى مؤمنان تحيت و درود بفرستد، بايد از او بپذيرند
بيان آيه 87
اعراب
لَيَجْمَعَنَّكُمْ: لام قسم حديثا: تميز مثل «و من احسن من زيد فهماً» يعنى چه كسى از حيث فهم بهتر از زيد است. بنا بر اين جمله بالا در لفظ استفهام و در معنى تقرير است.
مقصود
اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ: خداوند، جز او كسى نيست. تفسير اين جمله گذشت لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ: شما را بعد از مرگ مبعوث مىكند و همه را به موقف حساب كه در آنجا ميان اهل طاعت و اهل معصيت، داورى مى شود مى كشاند.
زجاج گويد: يعنى شما را در مرگ و در قبرهايتان جمع مىكند.
لا رَيْبَ فِيهِ: در اينباره شكى نيست.
علت اينكه: روز قيامت گفته شده، اين است كه مردم در اين روز از قبرهاى خود قيام مىكنند. چنان كه قرآن گويد: «يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ» (سوره مطففين 6 يعنى روزى كه مردم براى پروردگار جهانيان قيام مىكنند) وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثاً: چه كسى از حيث وعده و عدم خلف آن از خداوند راستگوتر است.
برخى گفتهاند: يعنى هيچكس در خبرى كه مىدهد، از خداوند راستگوتر نيست.
نظم آيه
چون در آيات پيش خداوند، امر و نهى كرد، در اينجا بيان مىكند، كه او خدايى است كه غير او كسى سزاوار عبادت نيست. بنا بر اين وظيفه شماست كه بر طبق امر او رفتار كنيد زيرا جزاى آن را به شما مىدهد. سپس وقت جزا را نيز تعيين مىكند.
برخى گفتهاند: اتصال اين آيه به كلمه «حسيب» (محاسب) در آيه پيش است.
يعنى حسيب خدايى است كه شما را جمع مىكند و پاداش و كيفر مىدهد.
[سوره النساء (4): آيات 88 تا 89]
فَما لَكُمْ فِي الْمُنافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَ اللَّهُ أَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً (88) وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواءً فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِياءَ حَتَّى يُهاجِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً (89)
ترجمه
چرا در باره منافقان اختلاف مىكنيد؟ و خداوند بواسطه كردارشان ايشان را رد كرده است. آيا مىخواهيد كسى كه خدا گمراهش كرده، هدايت كنيد؟ پس هيچگاه براى او راهى نمىيابى.
ميل دارند كه شما كافر شويد، همانطورى كه ايشان كافر شدند تا همه شما مساوى باشيد. پس از ايشان دوستى و يارى مخواهيد تا در راه خدا مهاجرت كنند و اگر اعراض كردند، آنها را بگيريد و هر جا يافتيد، بكشيد و از ايشان، دوست و يارى كنندهاى مخواهيد.
بيان آيه 88
لغت
اركاس: رد. امية بن ابى الصلت گويد:
| فاركسوا فى حميم النار انهم | كانوا عصاة و قالوا الافك و الزورا |
يعنى به حميم جهنم بازگشتند زيرا ايشان عاصى بودند و دروغ و تهمت بر زبان آوردند.
اعراب
فئتين: حال و عامل آن معناى فعلى است كه در «لك» مى باشد.
شان نزول
در باره اينكه آيه در باره چه كسى نازل شده، اختلاف كردهاند.
مجاهد و حسن گويند: در باره قومى نازل شده است كه از مكه بمدينه آمدند و براى مسلمانان اظهار اسلام كردند، آن گاه بمكه بازگشتند بخاطر اينكه زندگى در مدينه را دشوار شمردند و در آنجا اظهار شرك كردند و سپس با گروهى از مشركين به يمامه سفر كردند. مسلمانان خواستند با آنها بجنگند ولى ميانشان اختلاف افتاد.
دستهاى گفتند: جنگ نمىكنيم زيرا آنها اهل ايمانند. دستهاى ديگر گفتند: آنها مشرك هستند. از اينرو در باره ايشان آيه نازل شد. همين مضمون از امام باقر (ع) نيز روايت شده است.
زيد بن ثابت گويد: آيه در باره كسانى نازل شد كه از جنگ احد، تخلف كردند و گفتند: «لَوْ نَعْلَمُ قِتالًا لَاتَّبَعْناكُمْ» (سوره آل عمران 167 يعنى اگر قتالى مىدانستيم شما را تبعيت مىكرديم) اصحاب پيامبر در باره ايشان اختلاف كردند:
برخى گفتند: آنها را مىكشيم و برخى ديگر گفتند. آنها را نمىكشيم.
مقصود
در اين آيه خداوند باز هم بشرح حال منافقان پرداخته، مىفرمايد:
فَما لَكُمْ فِي الْمُنافِقِينَ فِئَتَيْنِ: چرا در باره اين منافقان، دو دسته شدهايد و دستهاى از شما ايشان را تكفير مىكنيد و دستهاى ديگر ايشان را تكفير نمىكنيد.
وَ اللَّهُ أَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا: ابن عباس گويد: يعنى خداوند بواسطه اظهار كفر، ايشان را به حكم كفار برگردانده است. قتاده گويد: يعنى خداوند ايشان را بواسطه كفر هلاكشان كرده است. ابو مسلم گويد: يعنى خداوند ايشان را خوار گردانيد تا بر كفر خود پايدار بماندند. و اگر ترديدى در اين باره داشتند، ترديد آنها برطرف شد، از اينرو خداوند خبر مىدهد كه آنها را خوار و بكفرشان باز گردانيده است.
أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ: آيا مىخواهيد به هدايت كسى حكم كنيد كه خداوند به گمراهيش حكم كرده و او را گمراه ناميده است؟ برخى گفتهاند: يعنى مىخواهيد كسانى را هدايت كنيد كه خداوند خوارشان كرده و مثل مردم مؤمن به ايشان توفيق ايمان نه بخشيده است؟ زيرا ايشان بر اثر معصيت و مخالفت، مستحق اين خوارى و اين كيفر هستند و خدا بگمراهى ايشان حكم كرده و آنها را بخود واگذارده است.
ابو على جبايى گويد: يعنى آيا مىخواهيد كسانى را به راه بهشت هدايت كنيد، كه خداوند ايشان را از راه بهشت، گمراه كرده و از ثواب محروم ساخته است؟ سپس بر قول اول طعنه زده است كه اگر منظور نامگذارى و حكم بود، مىگفت: «من ضلل اللَّه» (يعنى كسى كه خداوند به او نسبت گمراهى داده است) و نه «من اضل اللَّه» (يعنى كسى كه خدا گمراهش كرده).
لكن اين ايراد ناوارد است زيرا عرب: «اكفرته و كفرته» هر دو را استعمال مىكند و از آنها يك معنى اراده مىكند چنان كه كميت گويد:
| و طائفة قد اكفرونى بحبكم | و طائفة قالوا مسيء و مذنب |
يعنى گروهى بدوستى شما بمن نسبت كفر دادند و گروهى نسبت كفر ندادند ولى گفتند: گناهكار است: (بنا بر اين: اضل و ضلل هم فرقى ندارند.)
ديگر اينكه خداوند مؤمنان را اينطور وصف كرد كه ايشان را اهل هدايت مىنامند، چه مىگفتند: آنها مؤمن هستند، از اينرو خداوند متعال فرمود: در باره ايشان اختلاف نكنيد و همگى آنها را منافق بناميد.
وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا: كسى كه خداوند او را بگمراهى نسبت دهد، فايدهاى ندارد كه ديگرى به هدايت او حكم كند. چنان كه گفته مىشود: كسى كه قاضى او را جرح كند و به او نسبت بى عدالتى دهد، تعديل ديگران براى او فايده ندارد.
جعفر بن حرث گويد: كسى كه خداوند در حكم او را گمراه گردانيده است، براى او در گمراهيش حجتى نمىيابى. وى گويد: دليل اينكه آنان خودشان اين كفر را براى خود كسب كردهاند و خداوند آنها را بر اين كار اجبار نكرده، اين است كه به دنبال اين آيه، مىفرمايد: «وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا» و كافرى را بخود آنها نسبت داده و اضافه فرموده است.
بيان آيه 89
مقصود
در اين آيه خداوند، احوال اين مردم منافق را بيان داشته، مىفرمايد:
وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواءً: اين منافقان كه شما در باره ايشان اختلاف كردهايد، آرزو دارند كه شما بخدا و پيامبرش كافر گرديد، چنان كه ايشان نيز كافر شدهاند، تا شما با ايشان يكسان گرديد و همگى كافر شويد. سپس مؤمنان را از دوستى با ايشان نهى كرده، مىفرمايد:
فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِياءَ: از آنها يارى مخواهيد و با آنها مشورت مكنيد و در كارها از ايشان كمك مگيريد:
حَتَّى يُهاجِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ: تا از مركز شرك خارج گردند و خود را از مشركان جدا سازند و در طلب دين بسوى شما آيند و با شما مساوى گردند. آن گاه هر چه براى شماست، براى ايشان و هر چه بر ايشان است بر شما خواهد بود. اين قول، از ابن عباس است. علت اينكه: دين خدا را «سَبِيلِ اللَّهِ» ناميده، اين است كه هر كس از راه دين برود، به نعمت خدا مىرسد و وارد بهشت مىشود.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ. ابن عباس گويد: يعنى اگر از هجرت، اعراض كردند، آنها را بگيريد.
وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ: و در هر جا از سرزمينهاى خدا- چه حل و چه حرم آنها را بدست آورديد، بكشيد.
وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً: و از ايشان دوست و كسى كه شما را بر دشمنتان يارى كند، مگيريد.
[سوره النساء (4): آيه 90]
إِلاَّ الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ أَوْ جاؤُكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ يُقاتِلُوكُمْ أَوْ يُقاتِلُوا قَوْمَهُمْ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْ فَلَقاتَلُوكُمْ فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلاً (90)
ترجمه
مگر آنان كه بقومى مىپيوندند كه ميان شما و ايشان پيمانى باشد يا نزد شما آيند در حالى كه از جنگ با شما و جنگ با قوم خود به تنگ آمده باشند و اگر خدا مىخواست، آنان را بر شما مسلط مىخواست و با شما مىجنگيدند. پس اگر از شما كنار بگيرند و با شما نجنگند و در برابر شما رام و منقاد باشند، خداوند شما را بر ايشان تسلطى قرار نداده است.
بيان آيه 90
لغت
حصر: تنگى. هر كس از چيزى يا كارى با سختى به تنگ آيد، گويند: حصر يافته.
اعتزال: دور شدن از چيزى. احرص گويد:
| يا بيت عاتكة الذى اتعزل | حذر العدى و به الفؤاد موكل |
يعنى: اى خانه عاتكه كه از آن كناره مىگيرم مثل دشمنان، در حالى كه دل به آن بستگى دارد.
گروهى از مسلمين را معتزله، مىنامند زيرا از مجلس درس حسن بصرى كناره گيرى كردند، با اينكه از اصحاب درس وى شمرده مىشدند. علت كنارهگيرى و اعتزال ايشان اين بود كه: چون واصل بن عطا قول به بطلان جبر و تفويض را ابطال و
«امر بين الامرين»
و حد وسط ميان آن دو را اختيار كرد و عمرو بن عبيد و جماعتى از او متابعت كردند، ناچار شدند كه از حسن بصرى و اصحاب او كنارهگيرى كنند، از اينرو مردم ايشان را «معتزله» خواندند و اين نام هم چنان براى ايشان باقى ماند.
اعراب
حضرت صدورهم: جمله محلا منصوب و حال است. حرف «قد» نيز مقدر است زيرا فعل ماضى وقتى مىتواند حال واقع شود كه همراه آن حرف «قد» باشد زيرا اين حرف فعل ماضى را به حال نزديك مىسازد. ممكن است اين جمله محلا منصوب و صفت باشد براى موصوفى محذوف كه حال بوده است.
مقصود
از آنجا كه خداوند، در آيه پيش دستور داده بود كه مؤمنان با آنهايى كه از بلاد شرك، مهاجرت نمىكنند، بجنگند و با آنها دوستى نكنند، اكنون از جمله ايشان گروهى را استثنا كرده، مىفرمايد:
إِلَّا الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ: مگر كسانى كه هم پيمان باشند با آنهايى كه ميان شما و ايشان، قرارداد و پيمانى باشد، بنا بر اين خون آنها محترم است و مثل هم پيمانهاى شما در امان خواهند بود.
هم پيمانهاى مسلمين
در باره اينان اختلاف كردهاند: از امام باقر (ع) روايت شده است كه: منظور هلال بن عويمر سلمى است كه با پيامبر در باره كسان خود پيمانى بست كه بمقتضاى آن حضرت محمد ص بايد متعرض كسانى كه با آنها روابط دوستى دارند، نشود و آنها نيز بايد متعرض متحدين و دوستان محمد ص نشود. از اين رو خداوند دستور مى دهد كه پيامبر گرامى متعرض هم پيمانهاى ايشان نشود. سدى و ابن زيد نيز چنين گفته اند.
عمر بن شيبه گويد: منظور بنى مدلج است. سراقة بن مالك بن جعشم مدلجى، بعد از جنگ احد، خدمت پيامبر آمد و او را بخدا و نعمتهاى او سوگند داد و از او عهدى گرفت كه با كسانش جنگ نكند و از آنجا كه كسان او هم پيمان قريش بودند، قرار بر اين گذاشت كه هر گاه قريش باسلام گروش پيدا كردند، ايشان نيز اسلام آورند.
از اينرو خداوند در باره ايشان همان حكمى كرد، كه در باره قريش كرده بود و آيه در باره ايشان نازل گرديد.
سپس خداوند در باره ايشان، استثناى ديگرى پيش آورده، مىفرمايد:
أَوْ جاءُوكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ يُقاتِلُوكُمْ أَوْ يُقاتِلُوا قَوْمَهُمْ: يا اينكه پيش شما بيايند در حالى كه دل ايشان از جنگ با شما يا جنگ با كسان خود تنگ شده باشد و بخواهند نه بر خلاف شما باشند و نه بر خلاف ايشان. در اين صورت، مزاحم آنها نيز نبايد بشويد و از كشتن و آزار ايشان خوددارى كنيد.
على بن ابراهيم در تفسير خود گويد: منظور قبيله «شجع» است كه هفتصد نفر بودند و به سركردگى مسعود بن دخيله، بمدينه آمدند. پيامبر براى ايشان بارهاى خرما فرستاد و آنها را مهمانى كرد و فرمود: «بهترين چيزها هديهاى است كه در وقت حاجت، فرستاده شود» سپس از آنها پرسيد: چرا بمدينه آمده ايد؟ عرض كردند:
خانههاى ما به شما نزديك است و دوست نداشتيم كه با شما و قوم بنى ضمره- كه ميان ايشان پيمان دوستى بود- جنگ كنيم زيرا ما در برابر ايشان در اقليت هستيم، از اينرو آمدهايم با شما پيمانى ببنديم و در امان باشيم. پيامبر گرامى با ايشان پيمان بست و آنها به بلاد خويش بازگشتند. خداوند متعال بهمين سبب، امر كرد كه متعرض ايشان نشوند.
وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْ: اگر خدا مىخواست، دلهاى ايشان را تقويت مىكرد و به ايشان جرات مىداد كه با شما بجنگند و بر شما تسلط پيدا كنند.
برخى گفتهاند: بدينوسيله خداوند از قدرت خود خبر مىدهد و مىگويد: اگر بخواهد، اينكار را مىتواند بكند، نه اينكه اين كار را مىكند و به مخالفان چنين جرات و قدرتى مىدهد- بالعكس چنان در دل ايشان رعب و وحشت قرار مىدهد كه به پيامبر پناه آورده، از او تقاضاى عدم تعرض و همزيستى مسالمت آميز مىكنند و دستهاى از آنها با كسانى كه با مسلمين هم پيمان هستند، پيمان مىبندند.
فَلَقاتَلُوكُمْ: اگر خداوند چنين كرده و بآنها چنين جرات و قدرتى داده بود، حتما با شما مىجنگيدند.
فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلًا: اينان كه با شما عهد بستهاند يا به شما پيشنهاد عدم تعرض دادهاند، اگر از شما كنارهگيرى كنند و با شما جنگ نكنند و با شما از در صلح و مسالمت درآيند، شما را بر جان و مال ايشان، راهى نيست.[2] حسن و عكرمه گويند: اين آيه و ما بعد آن و دو آيه از سوره ممتحنه:
«لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ … الظَّالِمُونَ» (آيههاى 8 و 9) مجموعاً چهار آيه هستند كه بوسيله آيه: «فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ …» (سوره توبه 5) يعنى هنگامى كه ماههاى حرام سپرى شدند، مردم مشرك را هر جا يافتيد، بكشيد) نسخ شدهاند.
[سوره النساء (4): آيه 91]
سَتَجِدُونَ آخَرِينَ يُرِيدُونَ أَنْ يَأْمَنُوكُمْ وَ يَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ كُلَّما رُدُّوا إِلَى الْفِتْنَةِ أُرْكِسُوا فِيها فَإِنْ لَمْ يَعْتَزِلُوكُمْ وَ يُلْقُوا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ وَ يَكُفُّوا أَيْدِيَهُمْ فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أُولئِكُمْ جَعَلْنا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطاناً مُبِيناً (91)
ترجمه
بزودى مردم منافق ديگرى مىيابيد كه مىخواهند از شما و قوم خود ايمن بمانند و هر گاه بسوى فتنه شرك، دعوت مىشوند، اجابت مىكنند و باز مىگردند. پس اگر جنگ باشد كنارهگيرى نكنند و با شما در صلح و صفا نباشند و از شما دست برندارند، آنان را بگيريد و هر جا يافتيد، بكشيد و براى شما نسبت به ايشان تسلطى آشكار قرار دادهايم.
بيان آيه 91
شان نزول
در اينكه منظور از اين آيه چه كسانى هستند، اختلاف شده است:
1- ابن عباس و مجاهد گويند: اين آيه در باره كسانى نازل شده است كه نزد پيامبر مىآمدند و از روى ريا باو سلام مىدادند، سپس نزد قريش مىرفتند و در برابر بتها تعظيم مىكردند. منظورشان اين بود كه از هر دو طرف- از مسلمانان و از قوم خود- ايمن باشند. خداوند رفتار آنها را ناپسند شمرد.
2- سدى گويد: آيه در باره نعيم بن مسعود اشجعى كه ميان پيامبر و مشركين، مطالب را نقل مىكرد، نازل شده است.
3- از امام صادق (ع) روايت شده است كه: آيه در باره عيينة بن حصن فزارى نازل شد. او پس از آنكه بلادشان دچار خشكسالى و قحطى گرديد، خدمت پيامبر آمد و پيشنهاد كرد كه در يك نخلستان بماند و پيامبر كارى به كارش نداشته باشد. او منافقى ملعون بود كه پيامبر وى را احمقى ناميد كه در ميان كسان خود، مطاع و مورد احترام است.
مقصود
اكنون خداوند بشرح حال طايفه ديگرى از منافقان مىپردازد و مىفرمايد:
سَتَجِدُونَ آخَرِينَ: بزودى مردمان ديگرى غير از آنان كه قبلا وصف كردم، مىيابيد.
يُرِيدُونَ أَنْ يَأْمَنُوكُمْ: كه مىخواهند از شما ايمن بمانند، از اينرو اظهار اسلام، مىكنند.
وَ يَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ: و مىخواهند از قوم خود ايمن بمانند، از اينرو با آنان نيز اظهار موافقت و هم دينى مىكنند.
كُلَّما رُدُّوا إِلَى الْفِتْنَةِ أُرْكِسُوا فِيها: هر گاه به سوى كفر، دعوت شوند، اجابت مىكنند و به آن باز مىگردند. منظور از فتنه، در اينجا ترك است. لكن در لغت، اين كلمه به معناى آزمايش است. كلمه «اركاس» بمعناى رد و بازگشت است.
زجاج گويد: «أُرْكِسُوا فِيها» يعنى برمىگردند به پيمان خود. بنا بر اين منظور اين است كه: هر گاه در معرض آزمايش قرار مىگيرند كه بكفر بازگردند، باز مىگردند.
فَإِنْ لَمْ يَعْتَزِلُوكُمْ: اى مؤمنان، آنان كه مىخواهند از شما و قوم ايمن بمانند، اگر از جنگ با شما كنارهگيرى نكنند.
وَ يُلْقُوا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ وَ يَكُفُّوا أَيْدِيَهُمْ: و با شما در صلح و صفا نمانند و از جنگ با شما دست برندارند.
فَخُذُوهُمْ: ايشان را بگيريد و اسير كنيد.
وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ: و هر جا آنها را بچنگ آوريد، بكشيد.
وَ أُولئِكُمْ جَعَلْنا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطاناً مُبِيناً: آنان كسانى هستند كه براى شما در برابر ايشان، برهان آشكار قرار دادهايم، و بقولى يعنى براى شما نسبت بجنگ با ايشان، عذرى آشكار قرار دادهايم. علت اينكه: دليل و برهان را «سلطان» ناميدهاند آنست كه انسان بوسيله آن بر مخالف، غالب مىشود، همانطورى كه بوسيله قدرت و تسلط، بر مخالف فايق مىآيد.
[سوره النساء (4): آيه 92]
وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاَّ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ إِلاَّ أَنْ يَصَّدَّقُوا فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ وَ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً (92)
ترجمه
براى هيچ مؤمنى مباح نيست كه مؤمنى را بكشد، مگر از روى خطا. و كسى كه مومنى را از روى خطا بكشد، بر اوست آزاد كردن يك برده مؤمن و ديهاى كه به بازماندگان او تسليم مىشود، مگر اينكه صدقه دهند و نگيرند. پس اگر مقتول از مردى باشد كه با شما دشمنند و مؤمن باشد، بر قاتل تنها آزاد كردن بردهاى مؤمن است و اگر مقتول از مردمى باشد كه ميان شما و ايشان پيمانى است، بر قاتل ديهايست كه به بستگان مقتول تسليم مىشود و آزاد كردن بردهاى مؤمن. كسى كه برده را نيابد، بايد دو ماه پى در پى روزه بگيرد، تا خداوند توبه را بپذيرد و خداوند دانا و حكيم است.
بيان آيه 92
لغت
خطا: كار نادرست. صورتهاى ديگر آن: «خطاء و خطا و خطاه» (به سكون تاء در دو تاى اخير) مىباشد. خاطئه: گناه.
تحرير: آزاد كردن بردگان.
اعراب
الا خطاً: نحويان محقق به اتفاق مىگويند: اين استثنا منقطع است يعنى:
هيچ مؤمنى نبايد مؤمنى را بكشد، مگر اينكه خطا كند. مثل اين شعر:
| من البيض لم تظعن بعيدا و لم تطأ | على الارض الاريط برد مرجل |
يعنى از … به جاى دورى نرفت و بر زمين گام ننهاد مگر بر برد نازك و صورت دار.
بديهى است كه: برد نازك و … از زمين نيست تا استثناء متصل باشد. در سوره بقره ذيل آيه: «إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ …» (آيه 150) نيز از نظير اين مطلب گفتگو كردهايم.
برخى گفتهاند: اين استثنا متصل است و مقصود اين است كه: نبايد مؤمنى مؤمنى را عمدا بكشد و اگر عمداً او را كشت، مؤمن نيست، زيرا اين عمل او را از ايمان خارج مىسازد. سپس مىگويد: «الا خطأً» يعنى اگر از روى خطا او را بكشد، از ايمان خارج نمىشود.
فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ: مبتداست و خبر آن محذوف است، زيرا كلام بر آن دلالت دارد.
إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا، در محل نصب است: يعنى: «عليه ذلك الا ان يصدقوا» و «ان يصدقوا» تاويل بمصدر برده مىشود و حال است اصل: «يصدقوا» «يتصدقوا» است كه تاء در صاد ادغام شده است زيرا مخرج آنها بيكديگر نزديك است. برخى گفتهاند: در قرائت ابى، «الا ان يتصدقوا» آمده است.
تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ: مفعول لاجله، يعنى روزه را بخاطر توبه بگيرند و برخى گفتهاند يعنى تاب اللَّه بذلك عليكم توبة و بنا بر اين مصدرى است نظير «كِتابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ كه ذكر آن گذشت.
شان نزول
مجاهد و عكرمه و سدى گويند: اين آيه در باره عياش بن ابى ربيعه مخزومى برادر مادرى ابو جهل نازل شد، زيرا وى اسلام آورد و پس از اسلامش، حارث بن- يزيد بن انسه عامرى را كه مردى مسلمان بود و قاتل از مسلمانى او بىخبر بود، بقتل رسانيد. گفتهاند: وى بعد از هجرت، در حره او را بكشت. حارث براى جلوگيرى عياش از هجرت، زياد سختگيرى مىكرد و او را شكنجه مىداد.
ابن زيد مىگويد: آيه در باره ابو الدرداء نازل شد. وى در سريهاى بود و براى مقصودى به ناحيه اى رفت، در آنجا مردى از دشمن ملاقات كرد كه همراه گوسفندان خود بود و با شمشير به او حمله كرد. وى گفت «لا اله الا اللَّه» ولى ابو الدرداء اعتنايى نكرد و او را بكشت و گوسفندانش را بغنيمت آورد. سپس پيش خود احساس ناراحتى كرد و خدمت پيامبر آمد و ماجرا را شرح داد. پيامبر فرمود: با اينكه به زبان اظهار ديندارى كرد، چرا او را تصديق نكردى و او را كشتى؟ عرض كرد: بايد چه كنم، يا رسول اللَّه؟! فرمود: با گوينده:
«لا اله الا اللَّه»
چه مىتوان كرد؟ ابو الدرداء گفت:
آرزو كردم كه آن روز، روز آغاز ايمانم بود. از اينرو اين آيه نازل گرديد.
مقصود
وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلَّا خَطَأً: خداوند براى هيچ مؤمنى مباح نكرده و به او اجازه نداده است كه مؤمنى را بكشد. مگر اينكه از روى خطا باشد. اين معنى از قتاده و خبر اوست.
برخى گفتهاند: يعنى همانطورى كه اكنون حق كشتن مؤمن را ندارد، قبلا هم حق نداشت، مگر اينكه قتل از روى خطا باشد.
برخى گفتهاند: يعنى مومنى مؤمنى را نمىكشد مگر از روى خطا. به تقدير:
«ما كان مؤمن ان يقتل مؤمنا …» نظير: «ما كانَ لِلَّهِ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ …» (سوره مريم 35 يعنى نيست كه خداوند فرزند بگيرد به تقدير ما كان اللَّه ان يتخذ ولدا) و نظير: «ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها» (سوره نمل 60) به تقدير: ما كنتم لتنبتوا شجرها (يعنى: روياندن درخت آن كار شما نبود) علت اينكه: اين جملهها را اينطور معنى مىكنيم، اين است كه خداوند را امرى و نهيى نتوان كرد و همچنين رويانيدن درخت، از قدرت انسان خارج است و نشايد كه از چيز غير مقدور نهى كرد. بنا بر اين استثناء در آيه مورد بحث، متصل خواهد بود.
كسى كه استثناء را منقطع مىداند، گويد: كلام، پيش از استثناء به پايان رسيده و بعد گفته شده است. اگر قتل از روى خطا باشد حكم آن چنين است. علت اينكه «الا خطا» را از حقيقت استثناء خارج مىسازيم اين است كه اگر استثناى حقيقى باشد معناى آن امر بقتل خطا يا اباحه آن خواهد بود و امر يا اباحه قتلى خطاى روا نيست.
خطا اين است كه انسان كارى را بر خلاف قصد و نيت خود انجام دهد. مثل اينكه تيرى بسوى هدفى يا شكارى بياندازد و بانسانى اصابت كند و او را بكشد. يا انسانى را بخيال اينكه كافر است، بقتل رساند، چنان كه عياش بن ابى ربيعه و ابو الدرداء بهمين خيال مرتكب قتل مسلمان شده بودند.
وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ: كسى كه مومنى را از روى خطا بكشد كفارهاش آزاد كردن يك برده با ايمان است كه بالغ شده و اهل نماز و روزه باشد و اين حقى است از براى خداوند. بنا بر اين آزاد كردن طفل و كافر، كافى نيست. چنان كه ابن عباس و شعبى و ابراهيم و حسن و قتاده گفتهاند. عطا گويد: آزاد كردن بردهاى كه بر اسلام زاده باشد- خواه كبير باشد خواه صغير- جايز است. لكن نظر اول قويتر است زيرا لفظ «مؤمن» را جز بر فرد بالغى كه پايبند انجام فرايض باشد، نتوان اطلاق كرد. جز اينكه طفلى كه در خانواده مومن زاده شود، محكوم به ايمان است.
وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ: و بر قاتل خطاكار يا بر عاقله او خونبهايى است كه بايد به بازماندگان مقتول تسليم شود «مسلمة» چيزى است كه بطور كامل به آنها تسليم مىشود و آنها مانند ميراث، ميان خود تقسيم مىكنند.
إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا: مگر اينكه بازماندگان مقتول خونبها را بقاتل و عاقلهاش صدقه كند و بآنها واگذارند.
فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ: اگر مقتول از جمله مردمى باشد كه با شما دشمنى دارند و او اهل ايمان است و آن مردم با شما سر جنگ دارند و قاتل نداند كه او اهل ايمان است و بگمان اينكه مشرك است، او را بقتل رساند، بر ذمه قاتل خونبها نيست، بلكه بايد يك برده مؤمن بعنوان كفاره آزاد سازد. چنان كه ابن عباس گويد.
ابن عباس در روايت ديگر و ابراهيم و قتاده و سدى و ابن زيد گويند: يعنى هر گاه مقتول در زمره مردمى باشد كه دشمن مسلمانانند و او در ميان ايشان باشد و مهاجرت نكرده باشد، پس اگر كسى او را بكشد، ديه بر ذمه او نيست و تنها بايد برده مؤمن را آزاد سازد، زيرا خونبها ميراث است و بستگان مقتول بخاطر اينكه كافرند، از او ارث نمىبرند.
وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ وَ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ:
و اگر مقتول از مردمى باشد كه ميان شما و ايشان پيمانى است و آنها با شما سر جنگ ندارند، بر عاقله قاتل لازم است كه خونبهاى او را به بازماندگانش بدهد و بر قاتل است بخاطر قتل، برده مومنى را بعنوان كفاره آزاد سازد. از امام صادق (ع) نيز همين طور روايت شده است.
صفت مقتول
در باره اينكه آيا اين مقتول بايد مؤمن باشد يا نباشد، اختلاف كردهاند: 1- ابن عباس و زهرى و شعبى و ابراهيم نخعى و قتاده و ابن زيد گويند: مقتول كافر است، لكن قاتل بايد بدين او احترام كند، بخاطر عهدى كه در ميان ايشان است 2- حسن و ابراهيم گويند: مقتول مؤمن است، لكن قاتل ديه او را به بستگان مشرك او مىدهد زيرا ايشان با مسلمانان هم پيمانند. اصحاب ما نيز همين طور روايت كردهاند، جز اينكه گفتهاند: ديه را بايد به بستگان مسلمان او بدهد، نه بستگان كافر. كلمه ميثاق در آيه شريفه، شامل پيمان و ذمه هر دو مىشود (بنا بر اين چه مقتول از قومى مشرك و هم پيمان با مسلمين باشد و چه از اهل كتاب كه با مسلمين جنگى ندارند و با آنها در صلح و آشتى بوده، جزيه مىپردازند، باشد) فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ: كسى كه نتواند بنده را آزاد كند، يعنى دسترسى به بنده و قيمت آن نداشته باشد، بايد دو ماه پى در پى روزه بگيرد.
تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ: براى اينكه خداوند بوسيله اينروزه، توبه شما را بپذيرد كه توبه پذيرى از جانب خداست. برخى گفتهاند مقصود از توبه، در اينجا تخفيف است، زيرا خداوند تجويز كرده است كه قاتل از آزاد كردن برده، به روزه عدول كند و اين تخفيفى است براى قاتل. نظير اين آيه: «عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَيْكُمْ …» (سوره مزمل 30 يعنى دانست كه احصاء نمىكنيد آن را، از اينرو به شما تخفيف داد) وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً: خداوند داناى بهر چيز و اوامر و نواهيش از روى حكمت است.
مقدار ديه
ديه واجب، در صورتى كه عاقله داراى شتر باشد، بدون خلاف، صد شتر است تنها در باره سن شتران اختلاف كردهاند: برخى گفتهاند: بايد چهار نوع شتر بدهد.
بيست عدد ماده شترى كه يك سال آن تمام و وارد در دو سال شده باشند و بيست عدد شتر نر كه دو سال آن تمام و وارد در سه سال شده باشند و سى عدد ماده شتر كه دو سال آن تمام و داخل در سه سال شده باشند و سى عدد ماده شترى كه سه سال آن تمام و وارد در سال چهارم شده باشند. اين قول از عثمان و زيد بن ثابت روايت شده و اصحاب ما نيز روايت كردهاند. همچنين در روايات ما نقل شده است كه: بيست و پنج ماده شتر كه داخل در سال دوم شده باشند و بيست و پنج ماده شتر كه داخل در سال سوم شده باشند و بيست و پنج ماده شتر كه داخل در سال چهارم شده باشند و بيست و پنج ماده شتر كه داخل در سال پنجم شده باشند. حسن و شعبى نيز چنين گفتهاند. ابن مسعود و ابن عباس و زهرى و ثورى و شافعى گويند: بايد پنج نوع شتر بدهد: 20 عدد ماده شتر كه داخل در سال چهارم شدهاند و 20 عدد ماده شتر كه داخل در سال پنجم شدهاند و 20 عدد ماده شتر كه داخل در سال دوم شده باشند و 20 عدد شتر نر كه داخل در سال سوم شده باشند و 20 عدد ماده شتر كه داخل در سال دوم شده باشند. ابو حنيفه نيز همين طور گويد، جز اينكه بجاى 20 شتر نر پا در سه سال، 20 شتر نر پا در دو سال گذاشته است. عقيده نخعى نيز همين است و از ابن مسعود نيز روايت شده است. طبرى گويد: اين روايات با هم در يك رديف و متعارض هستند و بهتر تخيير است. اما ديه طلا يكهزار دينار است و ديه نقره، ده هزار درهم است و همين صحيحتر است و بقولى دوازده هزار درهم است. اين ديه را بايد ظرف مدت سه سال پرداخت. اگر ما باشيم و ظاهر آيه گوييم: ديه قتل خطا بر قاتل است. لكن از سنت رسول و اجماع، استفاده مىكنيم كه بر عاقله است و عاقله، برادران، برادرزادگان، عموها و عموزادگان و عموهاى پدر و فرزندان ايشان و آزاد كنندگان مىباشند. عقيده شافعى نيز همين است. ابو حنيفه گويد: پسر و پدر نيز جزء عاقله محسوب مىشوند.
ابن مسعود از پيامبر روايت كرده است كه پدر و پسر بجرم و خطاى يكديگر، مؤاخذه نمىشوند. اينكه ديه بر عاقله است، حكمى است بر طبق مصلحت شرع و كيفرى نيست كه دامنگير عاقله شود تا گفته شود كه عاقله چه گناهى دارند كه ديه بپردازند؟! برخى گفتهاند: اينكه بايد عاقله ديه را بدهند، از راه مواسات و تعاون است.
نظم آيه
خداوند كفار را ذكر كرد و فرمان بقتل آنها داد، سپس كسانى را ذكر كرد كه با مسلمانان عهد و پيمانى دارند و از كشتن آنها منع كرد، سپس منافقان را ياد و حكم قتلشان را بيان كرد، سپس در باره قتل مؤمن سخن گفت و بدنبال آن احكام قتل مؤمن از قبيل لزوم ديه و غير آن را بيان فرمود.
[سوره النساء (4): آيات 93 تا 94]
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً (93) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (94)
ترجمه
و كسى كه مومنى را عمداً بكشد، جزايش جهنم و در آنجا مخد خواهد بود و- خداوند بر او غضب و لعنت مىكند و برايش عذابى بزرگ مهيا مىسازد.
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هنگامى كه در راه خدا به سفر جنگى مىرويد، آرامش داشته باشيد و عجله مكنيد و بكسى كه بسوى شما سلام مىدهد، مگوييد: مؤمن نيستى در حالى كه مال و منافع فناپذير دنيا را طلب مىكنيد زيرا نزد خداوند منافع و غنيمتهاى بسيار است. شما نيز از پيش مثل ايشان بوديد پس خداوند بر شما منت گذاشت پس دقت و تامل كنيد كه خداوند بكردار شما آگاه است.
بيان آيه 93
شان نزول
اين آيه در باره مقيس بن صبابه كنانى نازل شده است. وى برادر خود هشام را در طايفه بنى النجار كشته يافت و جريان را بعرض پيامبر رسانيد پيامبر گرامى قيس بن هلال فهرى را با او فرستاد و بوسيله او براى طايفه مذكور پيغام فرستاد كه اگر قاتل او را مىشناسند، تسليم مقيس كنند تا از او انتقام بگيرد و اگر نمىشناسند، خونبهاى او را بپردازند، فهرى پيام را ابلاغ كرد و آنها خونبهاى مقتول را پرداختند. هنگامى كه با فهرى مراجعت مىكردند، شيطان او را وسوسه كرد و به او گفت: كارى نكردى خونبهاى برادرت را گرفتى و اين ننگى است براى تو. اين شخص كه همراه تست بكش تا در برابر يك انسان انسانى كشته شده و خونبها هم براى تو سودى اضافى باشد از اينرو سنگى به او پرتاب كرد و او را بكشت و با حالت كفر بمكه رفت و چنين گفت:
| قتلت به فهرا و حملت عقله | سراه بنى النجار ارباب فارع |
| فادركت ثارى و اضطجعت موسدا | و كنت الى الاوثان اول راجع |
يعنى در مقابل قتل برادرم قيس بن هلال فهرى را بكشتم و خونبهاى او را بگردن بزرگان طايفه بنى النجار، كه صاحبان حصارى محكم هستند بگذاردم بنا بر اين بخونم رسيدم و بر بسترم بيارميدم و اولين بازگردنده بسوى بتها هستم.
پيامبر فرمود: نه در حل او را ايمن خواهم گذاشت، نه در حرم، از اينرو وى در روز فتح مكه بقتل رسيد. اين مطلب را ضحاك و گروهى از مفسران روايت كردهاند
مقصود
خداوند متعال، در آيه پيش قتل خطا و حكم آن را بيان فرمود، در اين آيه، حكم قتل عمد را بيان كرده، مىفرمايد:
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً: كسى كه مؤمنى را از روى قصد و علم به اينكه او- مومن و قتلش حرام و خونش مصون است، بكشد. عكرمه و ابن جريج و جماعتى گويند يعنى مومنى را بكشد در حالى كه قتلش را حلال بشمارد، برخى گفتهاند: يعنى مومنى را بر دينش بكشد. اين معنى را عياش باسناد خود از امام صادق ع نقل كرده است.
فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها: كيفرش جهنم و در آنجا مخلد و جاودانى است.
وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ: و خداوند بعنوان عقوبت، او را از خير، دور و مطرود مىسازد.
وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً: و براى او عذابى بزرگ، مهيا كرده است.
معناى قتل عمد
ظاهراً معناى قتل عمد اين است كه انسان قصد كند قتل ديگرى را بوسيله چيزهايى كه عادة براى قتل بكار مىرود و او را بوسيله سلاح يا سم يا سوزانيدن يا غرق كردن يا بوسيله چند چوب و سنگ، بكشد زيرا همه اينها قتل عمدى است و موجب قصاص مىشود. ابراهيم و شافعى و اصحابش نيز بر همين عقيدهاند. گروهى گويند:
قتل عمد، تنها بوسيله آهن صورت پذير است. سعيد بن مسيب و طاووس و ابو حنيفه و اصحابش نيز بر همين عقيدهاند.
اما قتل شبه عمد، اين است كه با چوب يا چيز ديگر كه عادة براى كشتن بكار نمىروند و معمولا موجب مرگ افراد نمىشوند كسى را بزنند و بميرد. اين نوع قتل، خونبهايى خشونت آميز دارد زيرا بر خلاف قتل خطا كه ديه آن بر عاقله قاتل بود، در اينجا ديه را از خود قاتل، مىگيرند.
كيفر قتل عمد
در اين آيه، تهديدى بس شديد، نسبت بكسى است كه مؤمنى را عمداً به قتل رساند. بمقتضاى اين آيه شريفه، قتل مؤمن حرام است و در باره آن سختگيرى مىشود.
گروهى از تابعين گويند: آيه ملايمت آميز: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ (سوره نساء آيه 48) بدنبال اين آيه خشونت آميز:
«وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً …» نازل شده است.
ابو مجلز در باره «فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها» گويد: مقصود اين است كه اگر خداوند، قاتل را مجازات كند، مجازاتش خلود در جهنم مىباشد. از ابو صالح نيز همين طور روايت شده است. عياشى نيز به اسناد خود از امام صادق (ع) چنين نقل كرده است. از پيامبر گرامى (ص) نيز روايت شده است كه فرمود: «جزايش همان است، اگر خداوند، مجازاتش كند.) عاصم بن ابى النجود از ابن عباس در باره. «فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ» نقل كرده است كه وى گفت:(جزاى قاتل همين است، خداوند اگر بخواهد عذابش كند و اگر بخواهد او را بيامرزد.
از ابو صالح و بكر بن عبد اللَّه روايت شده است كه: همانطورى كه انسان كسى را از مخالفت امر خود مىترساند و مىگويد: اگر مخالفت كردى، جزايت، كشتن و زدن است و اگر پس از مخالفت، او را مجازات معاف داشت، دروغى نگفته است، آيه نيز چنين است.
ابو على جبايى اعتراض كرده است كه: آنچه انجام داده نشود، كيفر شمرده نمىشود. مثلا هر گاه، مزدورى مستحق اجرت باشد، پولى كه نزد صاحب كار است، پاداش عمل او شمرده نمىشود. لكن اين اعتراض بىجاست، زيرا جزا عبارت از استحقاق شخص نسبت به آن است، اعم از اينكه جزا بمرحله عمل برسد يا نرسد، از اينرو گفته مىشود:
جزاى نيكوكار، نيكى و جزاى بدكار، بدى است، اگر چه نيكوكار و بدكارى معين نشده باشند. تا چه رسد به اينكه گفته شود كه جزاى نيكى و بدى بمرحله عمل رسيده يا نرسيده است و گفته مىشود كه براى قاتل، اگر مرتكب قتل شود، چنين جزايى است پس جهنم، جزاى قتل است. علت اينكه به پول گفته نمىشود كه جزاى مزدور است، بخاطر اينست كه مزدور، پول معينى را در ذمه صاحب كار، مستحق نيست، بلكه پول كلى و نامعين، مستحق است و صاحب كار مىتواند هر پولى كه بخواهد به او بدهد.
خلود در جهنم و معاصى كبيره
برخى به اين آيه استدلال كردهاند به اينكه: شخصى كه مرتكب گناه كبيره شود، ناگزير در جهنم، مخلد خواهد بود. گوييم: ترديدى نيست كه شخصى كه هيچ ثوابى ندارد- يعنى كافر- و كسى كه مؤمنى را در حالى كه خونش را حلال مىشمارد يا بخاطر ايمانش، بكشد در جهنم مخلد خواهد بود زيرا صفت آنهايى كه براى ابد در جهنم هستند، همين است و مؤيد آن روايتى است كه در باره سبب نزول آيه، ذكر شد و همچنين گفتار ائمه (ع) نيز مطلب را تاييد مىكند. سپس ما موافقت كردهايم بر اينكه آيه مخصوص كسى است كه توبه نكند و تائب از عموم آيه خارج است. اما روايتى كه از ابن عباس نقل شده و ابن مسعود و زيد بن ثابت نيز همان عقيدهاند كه «براى قاتل مؤمن، توبه نيست، مگر اينكه او را در حال شرك بكشد سپس اسلام آورد و توبه كند» بهتر اين است كه سخن ايشان را حمل كنيم بر اينكه نظرشان سختگيرى در باره قتل بوده است. چنان كه از سفيان ثورى روايت شده است كه از توبه قاتل سؤال شد، گفت: هر گاه از اهل علم سؤال كنند، مىگويند: توبه ندارد. لكن هر گاه كسى مبتلا به قتل مؤمن شد، به او مىگويند: توبه كن. واحدى از ابن عباس نقل مىكند كه مردى از او پرسيد: آيا قاتل مؤمن، توبه دارد؟ گفت: نه، ديگرى از او سؤال كرد: قاتل مؤمن توبه دارد؟ گفت آرى. علت اين اختلاف را از او پرسيدند.
گفت: اولى مرتكب قتل نشده بود، لذا به او گفتم: توبه ندارد و دومى مرتكب قتل شده بود، لذا باو گفتم: توبه دارد تا اولى مرتكب قتل نشود و دومى بهلاكت نيفتد.
اينكه برخى از اصحاب ما گفتهاند: قاتل مؤمن، توفيق توبه نمىيابد، با گفته ما منافاتى ندارد، زيرا اين قول اگر صحيح باشد، معناى آن اين است كه قاتل توبه نمىكند. اما اگر توبه كند، توبه او قبول خواهد شد و چون آيه را مىتوان بوسيله توبه تخصيص داد، جايز است كه بوسيله تفضل و عفو الهى نيز تخصيص يابد. واحدى روايت كرده است كه: عمر بن عبيد پيش ابو عمرو بن علا آمد و گفت: اى ابو عمرو، آيا خداوند خلف وعده مىكند؟ گفت: نه. سپس گفت: آيا خداوند نسبت بوعيد خود و عقابى كه در برابر گناهى تعيين كرده است، مخالفت خواهد كرد؟! ابو عمرو گفت: اى ابو عثمان، به رمز كلام عرب وارد نيستى. وعد و وعيد با يكديگر فرق دارند.
عرب هر گاه كيفر بدى را در مقابل عملى وعده كند، سپس آن را بجا نياورد، اين مخالفت را بزرگوارى و فضل مىداند. لكن اگر وعده پاداش خيرى بدهد، سپس آن را بجا نياورد، اين مخالفت را زشت مىشمارد. ابو عثمان گفت: اين مطلب را در كلام عرب بمن نشان ده. ابو عمرو گفت:
| و انى ان اوعدته او وعدة | لمخلف ا يعادى و منجز موعدى |
يعنى اگر او را بترسانم يا وعده كنم، هر آينه ترسانيدنم را خلف وعدهام را عملى مىكنم.
در دعايى كه به روايت صحيح از امام باقر (ع) و صادق (ع) نقل شده است، چنين است:«يا من اذا وعد وفى و اذا توعد عفى»
اى خدايى كه چون وعده كنى وفا كنى و چون بترسانى عفو كنى. اين نيز مؤيد آن چيزى است كه گذشت.
چه خوب گفته است يحيى بن معاذ: وعد و وعيد هر دو حقند و وعد، حق بندگان خداست كه ضمانت كرده است كه هر گاه كارى انجام دهند خداوند در برابر آن كار پاداشى به آنها عطا كند. بديهى است كه هيچكس وفا كنندهتر از خدا بوعده خود نيست و وعيد حق خداوند بر بندگان است كه دستور داده: فلان كار را نكنيد كه عذابتان مىكنم. هر گاه بندگان آن كار را كردند، اگر بخواهد كيفر مىكند و اگر بخواهد كيفر مىكند. زيرا حق اوست و براى پروردگار ما بهتر اين است كه عفو و كرم خود را شامل حال گنهكاران كند كه او آمرزنده و رحيم است.
اسحاق بن ابراهيم روايت كرده است كه از قيس بن آنس شنيدم كه گفت: نزد عمرو بن عبيد در خانهاش بودم، گفت، روز قيامت مرا مىآورند و در برابر خداوند قرار مىدهند، خداوند مىگويد: تو گفتى قاتل در آتش است؟ پاسخ مىدهم: خودت گفتى: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً …» من كه در آن خانه از همه كوچكتر بودم، به او گفتم: اگر خداوند بتو بگويد: من گفته بودم: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ» (سوره نساء آيه 48 يعنى خداوند شرك را نيامرزد و گناهان ديگر را نسبت به هر كه بخواهد، مىآمرزد) و تو از كجا دانستى كه من نمىخواهم قاتل را بيامرزم؟
سر چه پاسخ خداوند، سى در سى؟. وى از عهده پاسخ من برنيامد
بيان آيه 94
قرائت
اهل كوفه، بجز عاصم در هر دو مورد «فتثبتوا» و ديگران «فتبينوا» خواندهاند. ابو على گويد: وجه قرائت اول اين است كه تثبت بر خلاف اقدام و بمعناى تانى و ملايمت است كه مناسب اين مورد مىباشد. وجه قرائت دوم اين است كه تبين گاهى از تثبت، محكمتر است. چنان كه وارد شده: «التبين من اللَّه و العجلة من الشيطان» يعنى دقت در كارها از جانب خداوند و عجله از جانب شيطان است. در اين جمله، تبين و عجله در مقابل يكديگر قرار گرفتهاند و اين خود دليل اين است كه تبين و تثبت، به يكديگر نزديك هستند. شاعر اين كلمه را به معناى توقف و زجر بكار برده است:
| ازيد مناة توعد يا بن تيم | تبين اين تاه بك الوعيد |
يعنى اى پسر تيم، آيا زيد منات را بيم مىدهى، توقف كن و ببين كه بيم دادن در كجا ترا گمراه كرده است؟
شاميان و اهل مدينه و حمزه و خلف «السلم» را بدون الف و ديگران «السلام» را به الف خواندهاند و از عاصم «السلم» بكسر سين روايت شده است.
ابو على گويد: قرائت «السلام» بنا به دو احتمال است: يكى اينكه بمعناى تحيت و درود باشد. يعنى هر كس شما را به رسم مسلمانان تحيت گويد و سلام كند، مگوييد:
از روى ترس است، بلكه شمشير را از او بگردانيد. ديگر اينكه: به كسى كه با شما جنگ نمىكند مگوييد: مؤمن نيست. ابو الحسن گويد: وقتى كه گويند: «فلان سلام» منظور اين است كه با كسى آميزش ندارد و از مردم بركنار است. و قرائت «السلم» بمعناى انقياد و مسالمت است نسبت به مسلمانان. نظير: «وَ أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ»
(سوره نحل 87 يعنى در روز قيامت مردم تسليم فرمان خدايند). و قرائت «السلم» بكسر سين بمعناى اسلام است يعنى با پذيرش اسلام، دوست شما مىشود و با شما جنگ ندارد.
بنا به روايتى كلمه: «مؤمنا» بفتح ميم دوم قرائت شده و ابو القاسم بلخى روايت كرده است كه قرائت امام باقر (ع) اينطور بوده است و در اين صورت، كلمه از امان خواهد بود. يعنى: «لا تقولوا لمن استسلم لكم لسنا نؤمنكم» به كسى كه در برابر شما از در مسالمت وارد مىشود، مگوييد: ترا امان نمىدهيم.
لغت
عرض: همه متاعهاى دنيوى، عرضند. مىگويند: دنيا عرض حاضر است.
همچنين به هر چيزى كه درنگ آن كم است، مىگويند: عرض است. عرضى كه بقول متكلمان، در برابر جوهر قرار مىگيرد، نيز بهمين معنى است، زيرا مقصود اين است كه امور عرضى مثل خود اجسام كه جوهرند، دوام و بقا ندارند. عرض، به معناى بيمارى يا … كه عارض انسان شود، نيز بكار رود.
اعراب
تبتعون: حال از واو «تقولوا» كذلك: در محل نصب و خبر «كنتم»
شان نزول
سدى گويد: اين آيه در باره اسامة بن زيد و ياران او كه به فرمان پيامبر به جنگى رفته بودند، نازل شده است. اينان بمردى مسلمان كه گوسفندان خود را بطرف كوهى مىبرد برخورد كردند. وى ايشان را مخاطب ساخته بگفت: «السلام عليكم، لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه» لكن اسامه او را بكشت و گوسفندانش را با خود آوردند. ابن عباس و قتاده گويند: هنگامى كه اين آيه نازل شد، اسامه سوگند ياد كرد كه هر كس را كه «لا اله الا اللَّه» بگويد، نكشد و هنگامى كه از كمك على تخلف كرد، همين موضوع را بهانه و عذر خود قرار داد، اگر چه اين عذر، از او قبول نمىشد زيرا اطاعت امام واجب است و بايد با سركشانى كه با على ع جنگ مىكردند، جنگيد، بخصوص كه او از پيامبر گرامى شنيده بود كه به على ع فرمود: يا على، جنگ تو جنگ من و صلح تو صلح من است» واقدى و محمد بن اسحاق بن يسار از ابن عمر و ابن مسعود و ابو حَدْرَدْ روايت كردهاند كه: اين آيه در باره محلم بن جثامه ليثى نازل گرديده است. وى از جانب پيامبر ماموريت جنگى داشت، در اين ماموريت، با عامر بن اضبط اشجعى كه از سابق با يكديگر عداوت داشتند، ملاقات كرد. عامر به او سلام مسلمانى داد ولى محلم او را آماج تير قرار داد و بكشت. هنگامى كه خدمت پيامبر آمد، درخواست كرد كه برايش طلب آمرزش كند. پيامبر ص فرمود: «خدا ترا نيامرزاد» او با چشم گريان بيرون رفت و پس از هفت روز درگذشت. او را دفن كردند ولى زمين از قبول جسد بيجان او خوددارى كرد. چون خبر به پيامبر رسيد، فرمود: زمين جسد بيجان اشخاص بدتر و پليدتر از محلم را هم مىپذيرد، لكن خداوند خواسته است كه حرمت شما را تعظيم كند. سپس جسد وى را در شكاف كوهى افكندند و بر آن سنگ ريختند.
سعيد بن جبير گويد: ماموريت جنگى با مقداد و ابن زيد گويد با ابو الدرداء بوده است.
مقصود
از آنجا كه خداوند انواع قتل و احكام آن را بيان كرد، در اين آيه شريفه، دستور به آرامش و عجله نكردن در كار قتل مىدهد تا مسلمان كارى نكند كه بدنبال آن دچار پشيمانى و حسرت گردد. از اينرو مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا: اى مردم مؤمن، هنگامى كه در راه خدا به سفر جنگى و ماموريتهاى دفاعى مىرويد، ميان كافر و مؤمن تميز بدهيد و فرق بگذاريد، توقف كنيد و صبر كنيد تا اشخاص مستحق قتل را بشناسيد و بى جهت خون مردم را نريزيد. معناهاى «تبينوا» و «تثبتوا» بيكديگر نزديكند و مقصود اين است كه در كار قتل كسى كه به شما سلام مىدهد و اظهار مسلمانى مىكند، به گمان اينكه دروغ گويد و اظهارش از روى حقيقت نيست، عجله مكنيد.
وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً: به كسى كه شما را به تحيت اهل اسلام سلام دهد يا بدليل اينكه پيرو كيش شماست، با شما مسالمت كند، مگوييد: ايمانت دروغين است و اسلام تو از روى ترس از كشته شدن است. يا اينكه مگوييد: در امان نيستى.
تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا: و مقصود شما از اين واكنش، طلب غنيمت و مال و متاع زندگى دنياست كه بقا و دوامى ندارد.
فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ: و اگر خداوند را اطاعت كنيد و امر او را گردن نهيد، از قدرت او نعمتها و روزيهاى بيشترى مىتوان اميد و انتظار داشت. و برخى گفتهاند:
يعنى اگر از كشتن مؤمن، خوددارى كنيد، پيش خداوند پاداشهاى بسيارى براى شما ذخيره شده است.
كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ: در باره معناى اين جمله اختلاف شده است: سعيد بن جبير گويد: يعنى همانطورى كه اين مؤمن مقتول ايمان خود را از مردم خود پوشيده مىداشت براى اينكه از ايشان به او صدمه و آسيبى نرسد، شما نيز سابقاً دين خود را از مردم خود مخفى مىداشتيد كه مبادا به شما صدمهاى برسانند.
ابن زيد و جبايى گويند: يعنى همانطورى كه اين مقتول كافر بود و خداوند او را هدايت كرد، شما نيز كافر بوديد و بوسيله خداوند متعال هدايت شديد.
مغربى گويد: يعنى شما نيز خوار و تنها بوديد و هر گاه تنها بجايى مىرفتيد، مىترسيديد كه گرفتار دست دشمنان گرديد.
فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ: در اين باره دو قول است:
1- خداوند بر شما منت گذاشت بوسيله اينكه دين خود را ظاهر كرد و اهل دين را عزت بخشيد و شما دين خود را پس از مدتها كتمان و خفا، ظاهر كرديد. اين قول از سعيد بن جبير است
2- يعنى خداوند توبه شما را پذيرفت.
فَتَبَيَّنُوا: مجدداً اين لفظ را تكرار مىكند و منظور اين است كه پس از طولانى شدن سخن، مطلب را با تاكيد بيان دارد. برخى گفتهاند: «اولى يعنى حال شخصى كه به شما سلام مىدهد، تحقيق و بررسى كنيد و دومى يعنى اين فوايد را پيش خود بسنجيد و بشناسيد و در صدد تحصيل آنها برآييد.
إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً: خداوند همواره بكردار شما پيش از آنكه انجام دهيد، دانا بوده است.
[سوره النساء (4): آيات 95 تا 96]
لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً (95) دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (96)
ترجمه
مؤمنان سالم و غير معذورى كه از جنگ تخلف مىكنند با مؤمنانى كه در راه- خدا بمال و جان، جهاد مىكنند، برابر نيستند. خداوند كسانى را كه بمال و جان جهاد مىكنند از حيث منزلت و مقام بر تخلف كنندگان برترى داده است و هر كدام را وعده نيكى داده و جهاد كنندگان را بر تخلف كنندگان با اجرى عظيم و درجات آخرت و آمرزش و رحمت برترى داده است و خداوند آمرزگار و رحيم است.
بيان آيه 95 و 96
قرائت
اهل مدينه و شام و كسايى و خلف «غير اولى الضرر» به نصب «غير» و- ديگران به رفع قرائت كردهاند. رفع بنا بر اين است كه صفت «القاعدون» باشد.
چنان كه عقيده سيبويه است و در مورد: «غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ.» نيز گفته است:
صفت براى «الذين» مىباشد. نظير شعر لبيد.
| و اذا جوزيت قرضاً فاجزه | انما يجزى الفتى غير الجمل |
يعنى: هنگامى كه قرضى بتو داده شد يا كار نيكى در باره تو انجام دادند، تو هم جبران كن. جوانمردان جبران كار نيكو مىكنند، نه شتران. (در اين بيت «غير» صفت براى «الفتى» است) بنا بر اين معناى آيه اين است: «تخلف كنندگان از جنگ كه مرضى و مانعى ندارند با جهاد كنندگان برابر نيستند» و اما نصب «غير» بنا بر اين است كه استثناى از «القاعدون» باشد و «يستوى» از افعالى است كه احتياج بدو فاعل يا بيشتر دارد، بنا بر اين معناى آيه اين است: «تخلف كنندگان از جنگ با جهاد كنندگان برابر نيستند مگر آنان كه دچار مرض و ضررى باشند». زجاج گويد: ممكن است «غير» حال باشد. و معناى آيه اين است: «تخلف كنندگان از جنگ در حالى كه تندرست هستند، با جهاد كنندگان برابر نيستند. نظير: «جاءني زيد غير مريض» يعنى زيد در حالى كه سالم بود، پيش من آمد. ممكن است «غير» را مجرور كنيم تا صفت براى «المؤمنين» باشد. لكن قرائت نشده است.
لغت
ضرر: نقصان، هر چيزى كه براى انسان كمبودى بوجود آورد، مثل: كورى، بيمارى و علت،
درجه: منزلت و مقام و ادراج: درجه درجه پيمودن.
اعراب
درجة. منصوب است بنا بر اين كه اسمى باشد جانشين مصدر يعنى: «فضل اللَّه المجاهدين … تفضيلا بدرجة» درجات: در محل نصب و بدل است از: «أَجْراً عَظِيماً» و در حقيقت معناى «اجر عظيم» را تفسير مىكند. يعنى: خداوند مجاهدان را بدرجات و آمرزش و رحمت برترى بخشيده است، ممكن است نصب آن بخاطر تاكيد بودن براى «أَجْراً عَظِيماً» باشد، زيرا «اجر عظيم» همان بالا رفتن درجات و آمرزش و رحمت است.
مثل:«لك علىّ الف درهم عرفاً» كه كلمه «عرفاً» تاكيد جمله است زيرا لك على الف درهم خود اعتراف است به اينكه: تو هزار درهم از من مىخواهى. گويى گفته است: «اعرفها عرفا» يعنى اعتراف مىكنم به اينكه ترا بر من هزار درهم است، اعتراف مىكنم. و در مورد آيه، مثل اينكه گفته شده است: غفر اللَّه لهم مغفرة و آجرهم اجرا عظيما يعنى خداوند بطور حتم آنها را مىآمرزد و به آنها پاداشى بزرگ مىدهد، زيرا در «أَجْراً عَظِيماً» معناى آمرزش و رحم و تفضل موجود است.
شان نزول
اين آيه در باره كعب بن مالك، از طايفه بنى سلمه و مرارة بن ربيع از طايفه بنى عمرو بن عوف و هلال بن اميه از طايفه بنى واقف، كه در جنگ تبوك از حركت با پيامبر گرامى اسلام، متخلف شدند، نازل گرديد و خداوند، عبد اللَّه بن ام مكتوم را كه نابينا بود، معذور دانست و آن عده را كه سالم بودند ملامت كرد، اين مطلب را ابو حمزه ثمالى در تفسير خود روايت كرده است.
زيد بن ثابت گويد: من خدمت پيامبر بودم كه آيه به اين صورت نازل گرديد:
«لا يستوى القاعدون من المؤمنين غير اولى الضرر و المجاهدون فى سبيل اللَّه» و كلمه اولى الضرر در آن نبود. عبد اللَّه بن ام مكتوم گفت: من نابينايم، چگونه جنگ كنم؟ در اين موقع حالت خلسه وحى به پيامبر دست داد، سپس بحال عادى برگشت و فرمود بنويس:«لا يستوى القاعدون غير اولى الضرر» و من نوشتم.
مقصود
از آنجا كه خداوند، تشويق به جهاد كرده بود، در اين آيه فضيلت و ثواب آن را شرح داده، و فرمود:
لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ: مردم مؤمنى كه از حضور در ميدان جنگ، سر باز مىزنند و آنهايى كه از بستر نرم و آسايش چشم پوشيده، سختيهاى جنگ و دشواريهاى برخورد با دشمن را تحمل مىكنند، معادل نيستند.
غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ: مگر آنها كه دچار كورى و بيمارى و عوارض ديگرى هستند كه نمىتوانند بميدان جنگ، روند.
وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: و آنان كه در راه دين خدا جهاد مىكنند كه سخن خداوند برترى پيدا كند و قدرت و توان خود را در راه جنگ با دشمنان خدا و عظمت يافتن دين. بكار مىاندازند.
بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ: مال را براى سستى نيرنگ دشمنان، صرف مىكنند و خويشتن را رودرروى دشمن قرار مىدهند.
فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً: خداوند فضيلت و منزلت جهاد كنندگان را بر تخلف كنندگان، برترى داده است.
وَ كُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى: قتاده و ديگر مفسران گويند: يعنى خداوند بهر دو گروه- جهاد كنندگان و تخلف كنندگان- وعده بهشت داده است.
بنا بر اين آيه دلالت دارد بر اينكه: جهاد واجب كفايى است زيرا اگر واجب عينى بود، آنان كه بدون عذر، تخلف كردهاند، سزاوار پاداشى نبودند. مقاتل گويد: منظور از «كل» جهاد كنندگان و تخلف كنندگانى است كه عذرى دارند و نمى- توانند در جنگ، شركت جويند.
وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً، دَرَجاتٍ مِنْهُ: خداوند جهاد كنندگان را بر تخلف كنندگان بى عذر، با پاداشى عظيم و منزلتهاى كرامت كه برخى بر برخى، برترى دارند، فضيلت بخشيده است. قتاده گويد منظور درجات اعمال است، چنان كه گفته مىشود، اسلام، درجه اى است، فقه، درجهاى است، هجرت، درجه است، جهاد در هجرت، درجهاى است و كشته شدن در راه هجرت، نيز درجه ايست.
عبد اللَّه بن زيد گويد: مقصود، درجات نهگانهاى است كه در سوره برائت آمده است:
«ذلِكَ بِأَنَّهُمْ لا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَطَؤُنَ مَوْطِئاً يَغِيظُ الْكُفَّارَ وَ لا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلًا إِلَّا كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ إِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ- وَ لا يُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً وَ لا يَقْطَعُونَ وادِياً إِلَّا كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» (سوره توبه 120 و 121 يعنى در راه خدا تشنگى و رنج و گرسنگى به آنها نمىرسد و در جايى كه كافران را بخشم آورد، قدم نمىگذارند و به دشمنى دستبردى نمىزنند، مگر آنكه بعوض آن براى ايشان عمل شايستهاى نوشته شود كه خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نمىسازد، هيچ خرجى كوچك يا بزرگ نكنند و هيچ واديى را نپيمايند مگر اينكه براى آنها نوشته شود تا خدا بهتر از آنچه عمل مىكردهاند، ايشان را پاداش دهد.
وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً: بيان اين است كه نعمت آخرت، خالص بوده، هيچگونه غم و ناراحتى بدان آميخته نيست، بلكه خداوند گناهان را كه موجب ناراحتى هستند.
آمرزيده، با دادن نعمتها و كرامتها، بندگان مجاهد را مورد رحم و محبت خويش قرار مىدهد.
وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً، خداوند همواره نسبت به بندگان خود، آمرزگار بوده نسبت به ايشان رحم و تفضل دارد.
پرسش چرا در ابتداى آيه، فرمود: خداوند جهاد كنندگان را كه به مال و جان خود جهاد مىكنند، بر تخلف كنندگان بدون عذر، بيك درجه، برترى داده است و در آخر آيه فرمود: خداوند جهاد كنندگان را با اجرى عظيم و درجاتى برترى داده است؟ آيا اينها متناقض نيستند،
پاسخ 1- اينها متناقض نيستند! زيرا در اول آيه جهاد كنندگان را بيك درجه بر تخلف كنندگان معذور، برترى مىدهد و در آخر آيه، جهاد كنندگان را بر تخلف كنندگان غير معذور. بچند درجه برترى مىدهد كه «كلا وعد اللَّه الحسنى» دلالت دارد بر اينكه تخلف كنندگان عاصى نيستند. بلكه فقط كار بهتر را تر كردهاند.
2- ابو على جبايى گويد: منظور از درجه، در قسمت اول، علو منزلت و برترى قدر است ولى خواهد ايشان را ستايش كند، چنانكى مىگويند: فلان كس درجهاش پيش خليفه بالاتر از فلان شخص است، يعنى مقامش بالاتر است. لكن منظور از- درجات، در قسمت دوم، درجات بهشت است كه مقام مؤمنان بواسطه آن اختلاف يافته، هر كس بر طبق استحقاق خود مقامى بالاتر يا پايين تر دارد.
3- مغربى گويد: در آيه لفظ تفضيل، تكرار شده است زيرا تفضيل نخست، منظور برترى در دنياست و تفضيل دوم، منظور برترى در آخرت است. در حديث آمده است كه: «خداوند جهاد كنندگان را بر تخلف كنندگان، هفتاد درجه فضيلت داده و فاصله هر درجهاى هفتاد سال راهپيمايى اسب نيرومند و تندرو است»
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج5، ص: 316